راز سر به مهر

| 0 نظر
"کیان امانی جوان ۲۹ ساله  روزنامه نگار و فتوژورنالیست برنده جایزه کاوه گلستان است. فیلم های زیادی از وی در جشنواره های آمستردام ، لندن و نیویورک  به نمایش درآمده است. کیان امانی در جریان اعتراضات بعد از انتخابات ایران در ۲۶ خردادماه   به دست نیروهای لباس شخصی چاقو خورد و بارها به دلیل عکاسی از تظاهرات توسط آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفت. کیان امانی در سال اخیر به مستند سازی از زندگی همجنسگرایان ایرانی و مشکلات آنان  پرداخته است که در این خصوص با وی به گفتگو نشسته ایم ."

به عنوان یک مستند ساز چرا به موضوع همجنسگراها در ایران علاقه مند شدید؟kianamani.jpg

ابتدا فقط جذاب بودن سوژه مرا به سمت این موضوع جذب کرد . اما در حین ساختن فیلم با بسیاری از همجنسگراها بیشتر آشنا شدم، آنها را بیشتر شناختم و با مشکلات آنها درگیر شدم . همین آشنایی بیشتر حتی موجب دوستی من با بسیاری از همجنسگرا شد و همین نزدیکی موجب شد که برای ساختن این فیلم اصرار بیشتری داشته باشم تا شاید بتوانم از طریق ساخت این فیلم نظر جامعه و مردم را به حقوق هم جنس گراها و احترام به این حقوق جلب کنم . من هم قبل از ساخت این فیلم متاثر از جامعه سنتی و مذهبی ایران نگاه اشتباهی به همجنسگرایی داشتم اما بعد از تحقیق و بررسی در باره این افراد نگاهم بکلی تغییر کرد .
از تغییر نگرش صحبت کردید . علت اصلی این تغییردر شما چه بود؟

شناخت بهتر از گرایش جنسی، رفتار، منش و شخصیت این افراد عامل اصلی تغییر نگاه من بود. همجنسگراها آدم فضایی یا موجودات غریبی نیستند تنها تفاوتشان با دیگران گرایش جنسی و در اقلیت بودنشان است. حتی خیلی وقت ها شما می بینید که همجنسگراها افراد مفیدتری از دگرجنس گرایان برای جامعه هستند.

به نظرم همجنسگراها انسانهای بسیار با هوش و موثری هستند . در هر رشته ایی که فعالیت میکنند بسیار موفق و در قبال وظایف اجتماعی مسوول هستند. من حدود  شش ماه با تعداد زیادی از دوستان همجنسگرایم مثل یک خانواده زندگی کردم و می توانم بگویم یکی از بهترین دوران های زندگی ام همین شش ماه بود و در حال حاضر که خارج از ایران هستم بیشتر از همه اعضای فامیلم با دوستان همجنسگرایم در ارتباط هستم.
در جریان ساخت فیلم با چه مشکلاتی روبرو بودید ؟

مهمترین مشکلم متوجه نشدن دیگران از ساخت این فیلم و خارج کردن فیلم های خام از ایران بود. به هر حال فیلم ساختن از موضوعی که مجازاتش در ایران اعدام  است سختی های خاص خود را دارد.

اعتماد کردن همجنسگرایان به شما و حضور در این فیلم سخت نبود؟

در مواردی به سختی توانستم اعتماد همجنسگرایان را جلب کنم اما وقتی این اعتماد برقرار شد موضوع فیلم تبدیل به حاشیه شد و دوستی من با این افراد به اولویت تبدیل شد. همجنس گرایی یک موضوع کاملا بیولوژیک و طبیعی است و زندگی همجنسگراها در جامعه سنتی و مذهبی ایران بسیار سخت است . در همین واشنگتن چند روز پیش تظاهراتی بر علیه همجنس گراها برگزار شد.

شما از آنها در ایران فیلم ساخته ایدو حتما با موارد خاصی در زندگی آنها برخورد کرد ه اید . کمی از تجربیات خود به ما بگویید؟
به نظرم یکی از مهمترین مشکلاتی که همجنسگرایان ایرانی با آن روبرو هستند عدم پذیرش از طرف خانواده و اطرافیان است.

در حال ساخت فیلم یکی از بچه ها خانواده اش را از گی بودن خود مطلع کرد و پدرش با چاقو به وی حمله ور شده بود و با چاقو قصد بریدن سر فرزند خود را داشت. خوشبختانه این پسر زنده ماند ولی پدرش به او پیشنهاد کرده بود که خودکشی کند و خودش هم کمکش خواهد کرد این تاسف برانگیز است که احترام به حقوق بشر تا این اندازه در ایران رعایت نمی شود.

مشکل دیگری که بسیاری از همجنسگراهای ایرانی با آن روبرو هستند فشار بسیاری از خانواده برای ازدواج است . غم انگیز است که بسیاری از همجنسگراها بر خلاف طبیعی ترین گرایش جنسی که دارند ازدواج می کنند، به ناچار بچه دار می شوند و با مشکلات جدی روبرو می شوند.

در واقع بسیاری از همجنسگراها در ایران برای اینکه خانواده ها متوجه نشوند ازدواج میکنند و بسیاری از آنها هم مجبور به ترک وطن و مهاجرت می شوند .دختران همجنسگرا هم با مشکل ازدواج اجباری روبرو هستند. من با دختران همجنسگرایی مصاحبه کردم که آنها هم دارای نقش های اجتماعی مختلف مثل معلم ،مدیر کافی شاپ، وبلاگ نویس و غیره هستند که هر یک داستانها و مشکلات متفاوتی دارند. در قانون مجازات اسلامی هم دخترها پس از ۳ بار که برای قاضی مبادرت به رابطه با همجنس اثبات شود مشمول مجازات اعدام می شوند. آمار سازمان حقوق بشر می گوید که هر جامعه ای هفت تا ده درصد همجنس گرا دارد و به حتما باید به حقوق این افراد احترام گذاشت.

پلیس هم که میدانید برخورد بسیار بدی دارد . یکی از دوستان گی ام را به دلیل موهای بلندش بازداشت کرده بودند و پس از اینکه متوجه همجنسگرا بودن اش شده بودند غیر انسانی ترین برخوردی را که بتوان تصور کرد با او کرده بودند.  
 شما تصور میکنید  که در جامعه ایران همه همجنس گرایی ها بیولوژیک است؟

اگر منظور شما شایعاتی است که همیشه درباره جاهایی مثل خوابگاه ها، مدارس دخترانه و پسرانه عموما مذهبی، پادگان ها و جاهای دیگر وجود دارد است، به نظرم این اصلا ربطی به همجنسگرایی ندارد. ارتباط با همجنس در این موارد به دلیل محدودیت در ارتباط با جنس مخالف است. این همجنسگرایی نیست این همجنس بازی است و بین این دو موضوع تفاوت زیادی وجود دارد. رفتار جنسی با گرایش جنسی فرق دارد. رفتار جنسی انتخابی است اما گرایش جنسی انتخابی نیست و یک موضوع بیولوژیک  و طبیعی است.

شما از مهاجرت برخی از همجنسگراها صحبت کردید آیا آنها به راحتی امکان پناهندگی دارند؟

از وضعیت همجنسگراهای پناهجو یا پناهنده در کشورهای مختلف اطلاع چندانی ندارم اما در ترکیه پناهجو های همجنسگرایی را دیدم که بیشتر از ۳ سال است در انتظار پناهنده شدن به کشورهای مختلف به سر میبرند و دولت ترکیه هر شش ماه از آنها پول خاک میگیرد و حق کار و تحصیل هم ندارند . در ترکیه همجنسگرایی غیر قانونی نیست ولی به لحاظ فرهنگی مشکلات زیاد برای همه پناهنجو ها به خصوص پناهجوهای همجنس گرا وجود دارد و در مواردی هم گزارش هایی از برخورد بد پلیس ترکیه با پناهجویان همجنسگرا وجود دارد.

فکر می کنید با توجه به تحولات احتمالی در آینده سیاسی و اجتماعی ایران چه آینده ای در انتظار همجنسگرایان ایرانی است؟

هر تحولی که در آینده سیاسی اجتماعی ایران صورت بگیرد باید در وضعیت حقوقی و اجتماعی همجنسگرایان هم تغییرات جدی صورتی بگیرد تا این ترس وعدم شناختی که در جامعه از همجنسگراها به چشم میخورد از بین برود و حقوق همه انسان ها با هر گرایش جنسی، قومی، مذهبی، سیاسی و ... محترم شمرده شود و به انسان صرفا به خاطر انسان احترام گذاشته شود.

همجنسگرایان زیادی در فیلم وجود دارند که در تمامی اتفاقات چند ماه اخیر ایران حضور فعال داشته اند و هزینه های زیادی هم مثل دستگیری، مورد اصابت گلوله قرار گرفتن و غیره داده اند امیدوارم حقوق همه اقلیت ها در آینده سیاسی و اجتماعی ایران محترم شمرده شود.

فیلم شما در چه مرحله ایی از ساخت قرار دارد؟

تدوین اولیه را شروع کرده ام اما باید از چند نفر دیگرهم فیلم بگیرم و سپس باید فیلم را به همه کسانی که در این فیلم هستند نشان بدهم تا مبادا با نمایش فیلم برای کسی خطری ایجاد شود. برخی از صورت ها باید محو باشد و از امنیت همه آنهایی که در فیلم حضور دارند باید خاطرم جمع باشد در غیر اینصورت از نمایش فیلم صرف نظر می کنم.

به نظر میرسد "یک ساعت" زمان نهایی این مستند باشد و امید وارم که این فیلم بتواند درک بهتری از اقلیت همجنس گرا به اکثریت دگرجنسگرا بدهد والبته برای درک بهترزندگی همجنسگرایان همزمان از بخشهای مختلف زندگی آنها عکاسی هم کرده ام و امیدوارم همزمان با نمایش فیلم، نمایشگاه عکسی هم از جامعه همجنسگرای ایرانی برگزار کنم.

منبع: سایت گذار



مبارزه با حکومت اسلامی و نقش طبقه متوسط

| 0 نظر
بسیاری امروزه از خود میپرسند: آیا حکومت اسلامی موفق شده است از یک بحران دیگر عبور کند؟
اگر پاسخ منفی‌ است؛ پس چرا خیابان ها دیگر پذیرای مردم معترضی نیست که تا چند ماه پیش، چندین و چند بار خیابان ها را با صفوف به هم فشرده ی خویش به تسخیر در آورده بودند و با فریادهای خویش بنیادهای نظام اسلامی را به چالش کشیده بودند؟

eterazat-iran.jpgسوال نگران کننده این است که آیا این سیستم اسلامی _ نظامی اقتصادی، هنوز میتواند خود را در تعریف کلاسیک دولت_ملت بازتولید کند؟
به نظر نگارنده پرسش ها را می‌توان در میان مردم و مشخصا در میان طبقه متوسط جستجو کرد، چرا که با بررسی‌ ساختمان ‌ هرم‌ جامعه، طبقه متوسط شهری سطح زیادی از این هرم را پوشش میدهد که مطمئنا تحرکات این طبقه در جامعه نقش بسیار مهمی‌ را در ادامهٔ حیات رژیم بازی‌ می‌کند؛ کما اینکه نقش این طبقه در طول تاریخ معاصر غیرقابل چشم پوشی است.
با شروع توسعهٔ اقتصادی و اجتماعی شاه در دههٔ ۴۰ بخش بزرگی‌ از جامعه توانست از این امکانات بهره ببرد، اما تناقضات زمانی‌ شروع شد که با توجه به ساختار دیکتاتوری رژیم سلطنتی، شخصیت خودکامه شاه، توسعهٔ ناموزون، رژیم پهلوی دیگر نمیتوانست پاسخگوی نیازهای به حق مردم باشد. بازخوانی‌‌ تاریخ به ما نشان میدهد که، سرکوب گسترده مخالفان رژیم پهلوی در همهٔ سطوح چه کارگری، چه دانشجویی و روشنفکری پس از کودتای ۲٨ مرداد ٣۲، در اواسط دههٔ ۴۰ مخالفان عمدتا مارکسیست و مارکسیست های مسلمان را به سوی مبارزهٔ مسلحانه سوق میدهد، با بحران اقتصادی سال های پایانی رژیم پهلوی بروز نارضایتی در میان اقشار مختلف مردم گسترش می یابد، مخالفت ها از سطح گروهی؛ گسترده تر میشود، دولت سیاست مبارزه با گران فروشی را برای کنترل قیمت ها اتخاذ می‌کند که این باعث نارضایتی در بافت بازار سنتی‌ می شود.
خواسته های طبقات مختلف به هم گره می‌ خورد مردم به خیابان ها می ریزند، صحنه برای یک انقلاب آماده است، بازار سنتی‌ با متحدان دیرینه شان "آخوندها" مشغول معامله می شود، خمینی پس از مدتی‌ در پیام هایش، اهداف اقتصادی را نیز وارد می‌کند، طبقهٔ متوسط رشوه و وعده های رنگارنگ اقتصادی خمینی را با آغوش باز می‌پذیرد و تأ آنجا پیش میرود که نقش امام را در ماه به روشنی میبیند، خیابان ها کاملا به تصرف مردم در می اید و رژیم پهلوی سقوط می‌کند.

بازنده بزرگ پس از انقلاب همان طبقهٔ متوسط است، چرا که در همان زمان‌ که آن ها برای وصول وعده ها، خمینی را مورد خطاب میدهند، رژیم اسلامی با مثلث کارامد "آخوند - بازاری - لومپن" دارد خیابان ها را به کنترل خود در می‌ آورد، لمپن های نوکیسه، در جیب فتوای فقیه و پول بازار و در دست چماق و چاقو، روسری را با چماق و توسری به زنان معترض به قانون حجاب اجباری تحمیل می کنند و فریاد آزادی را با چاقو در گلوها خفه می سازند. اما دیری نمی پاید که مردم فراموشکار، به اندک امتیازات داده شده راضی‌ میشوند و به خانه باز میگردند، حکومت اسلامی پس از تطمیع بخش وسیعی از؛ مردم مخالفان را چه در خیابان و چه در زندان درو می‌کند.

حکومت اسلامی به این ماهیت طبقهٔ متوسط پی برده است، از این روست که همیشه هر جا که لازم بوده با دادن رشوه در زمان های مختلف ناراضیآن را وادار به سکوت کرده است، حکومت می داند همیشه این طبقه با توجه به ساختار ذهنیش آماده ی گرفتن رشوه است و به اصطلاح بنده پروری می‌کند، در طی سالهای گذشته هرجا که رئیس دولت حکومت اسلامی به هر منطقه که سفر کرده تصاویر تاسف بار مردمی را مشاهده می‌کنیم که نامه به دست به دنبال مرکب خاقان حکومت اسلامی می دوند تا خواسته خویش که حق طبیعی هر شهروندی می‌باشد با التماس و لابه تقدیم مقام حکومتی کنند.
احمدی نژاد در انتخابات دوره نهم با شعار مبارزه با فساد دستگاه اداری توانست بخشی از رائ های مردم را به حساب خود واریز کند، اما نکته اینجاست که، رژیم به فساد دستگاه اداری خود نیز نیاز دارد، چراکه امورت بسیاری از کارمندان حقوق بگیر دولت از ردو بدل شدن همان پول های زیرمیزی می‌گذرد.

این رشوه تنها در قالب الطاف اقتصادی نبوده است، حتا زمانی‌ که جامعه به حالت انفجار در آمده، رژیم انتخابات را میان بد و بدتر برگزار کرده تا مردم اندکی‌ از حقوق خود را در قالب رشوه دریافت کنند.
زمانی‌ که دیگر مکتب اسلام پاسخگوی ‌نیازها نبود؛ رژیم برای پیشبرد اهداف نظامی و اتمی‌ و توجیه کاستی های حاصل از تحریم های اقتصادی، از اواسط دهه ی ۷۰ برنامه های ناسیونالیستی را در دستور تبلیغات فرهنگی‌ - اسلامی خویش قرار داد و آن را در قالب فرهنگ ایرانی‌ - اسلامی به مردم ارایه کرده است.

به همین خاطر است زمانی‌ که ضعف ها سرباز کرده اند و بخشی از جامعه ادعای حق طلبی کرده است، رژیم با کمک همین مردم ضعف ها را پوشش داده است و کارها را به سامان رسانده است، هنوز هم داستان تلخ استخدام یک شبه رانندگان اتوبوس پس از اعتصاب رانندگان شرکت واحد در سال ۱٣٨۵ از خاطر نرفته است. حتا در مثالی تازه تر به نتیجه نرسیدن اعتصاب همگانی در بحبوحه ی پس از انتخابات.
حکومت اسلامی که بنا به اقرار عوامل خویش در دوران حداقلی نیرو پس از ریزش بخشی دیگر از نیروهایش پس از حوادث انتخابات در دوران نقاهت به سر میبرد، با توجه به خصلت طبقه متوسط هنوز به حیات خویش ادامه میدهد، چرا که خصلت بورژوازی در منشی خلاصه میشود که رهبر حکومت چندی پیش آن را در جمله ی جذب حداکثری و دفع حداقلی تعریف کرد.
به همین خاطر است که مردمی که خیابانها را به تصرف خویش در آوردند نتوانستند رژیم را وادار به کرنش در مقابل خواسته هایشان کنند چرا که خصلت "انجام دادن برای چیزی به دست آوردن" آنها را آنان را از پیشروی منع کرد. زیرا مانند سال ۵۷ کسی‌ چون خمینی نبود تا رشوه های آنچنانی‌ به آنها پیشنهاد کند و ماشین حسابی‌ که در سر مشغول شماره انداختن است فرمان به ماندن در خانه را داده است.

با وجود تمامی‌ تابوشکنی ها در سطح جامعه و گسست های موجود میان حکومت و ملت، شکی‌ نیست که بخش بزرگی‌ از مردم حکومت را نمی خواهند، اما سقوط این حکومت نیز باید به دست همین مردم صورت بگیرد، چرا که خود رژیم بدون همکاری مردم نیز توان برداشتن گامی کوچک را نخواهد داشت، نمود این گسست ها باید اکنون که مشروعیت رژیم در میان اقشار مختلف جامعه از بین رفته است به صورت عملی‌ درآید، و مردم باید بجای پوشش دادن رژیم، خود را پوشش دهند؛ چرا که با سیاست با یک دست پس زدن و با دست دیگر پیش گرفتن الطاف اعطایی از طرف رژیم، به رژیم در طول زمان امکان بازسازی مجدد خویش را میدهند و خود نیز در نهایت بازنده زمانی‌ و تاریخی‌ خواهند بود.

آرزوی رهایی و آزادی، زمانی‌ نتیجه میدهد که مردم بدانند که قوأعد جدیدی را وارد میدان مبارزه باید بکنند چرا که برای ساختن دنیای نو به میدان آمدن با قوأعد کهنه جوابگو نخواهد بود.

بیژن کیارسی
کلن_آلمان


چرا از گرایش بین‌المللی مارکسیستی حمایت می کنم؟

| 0 نظر
چرا از گرایش بین‌المللی مارکسیستی حمایت می کنم؟
بابک کسرایی
babakkasrayi@yahoo.com

رفقایی که مرا می‌شناسند می‌دانند که مدتی است در سطح جهانی از گروهی به نام «گرایش بین‌المللی مارکسیستی» (IMT) حمایت می‌کنم و به نیروهای آن پیوسته‌ام. این گروه که هواداران آن در بیش از چهل کشور دنیا٬ از اروپای غربی و آمریکای شمالی و لاتین تا پاکستان و مراکش و نیجریه٬ حاضر هستند به عقیده من بهترین سازمان کمونیست جهانی موجود است و هر جا امکانی داشته‌ام از دوستان و رفقایم دعوت کرده‌ام به صفوف آن بپیوندند.
imt_flag.pngاین باعث سوالاتی در بین دوستان و رفقایم٬ بخصوص از رفقای حزب کمونیست کارگری٬ شده است. آیا من تغییر عقیده‌ی خاصی داده‌ام؟ آیا «تروتسکیست» شده‌ام؟ (از آن‌جا که بخش اعظم گ.ب.م ریشه در جنبش تروتسکیستی دارد). چه شد که به این گروه پیوسته‌ام؟
این است که تصمیم گرفتم مشخصا مطلبی در این رابطه بنویسم و به سوالات و ابهامات در این مورد پاسخ دهم و بگویم که چگونه با این سازمان کمونیستی آشنا شدم و به صفوف آن پیوستم و چرا به تمام کمونیست‌ها و مارکسیست‌های ایران٬ و خود حزب کمونیست کارگری٬ پیشنهاد می‌کنم به این سازمان بپیوندند.
چرا سازمان بین‌المللی؟
آشنایی با گ.ب.م اتفاقی نبود. درست برعکس. این آشنایی حاصل جستجوی من در تمام گروه‌های چپ جهان و سیر تاریخی آن‌ها از زمان مارکس تا کنون بود.
در واقع یکی از سوال‌هایی که در همه‌ی سال‌های فعالیت در حزب کمونیست کارگری در ذهنم شکل گرفته بود این بود که چرا تحلیل و تفسیر جدی از رویدادهای جهان در نشریات این حزب منتشر نمی‌شود؟ چرا رابطه‌ای با کمونیست‌های سراسر جهان نداریم؟ در پاسخ به همین سوالات بود که مسئولیت روابط بین‌المللی سازمان جوانان کمونیست را به دست گرفتم.
از خود می‌پرسیدم اگر مانیسفت کمونیست ۱۵۰ سال پیش گفته: «کارگران کشور ندارند» پس چرا ما وحدت سازمانی با نیروهای کمونیست در سراسر جهان نداریم؟ مگر نه این‌که کمونیست‌های بزرگ همیشه و در طول تاریخ خود همواره سازمان‌های جهانی داشته‌اند؟ مگر نه‌این که سنت مارکس و انگلس و لنین٬ سنت «یک حزب جهانی» است که شاخه‌های کشوری دارد؟ مگر نه این‌که کمونیست‌ها ملیت ندارند و در دولت‌ملت‌های مختلف با سرمایه‌داری جهانی مبارزه می‌کنند؟
من تشنه‌ی عقاید و تحلیل‌های مارکسیستی از جهان٬ توسط کمونیست‌هایی که خود در گیر مبارزه در آن کشورها بوده باشند٬ بودم. اما جهان در حال جوش و خروش بود و تنها منبع من برای اطلاعات و تحلیل٬ بی بی سی و اکونومیست بود. مسائل بخصوص آن دوره که برای شخص خودم مطرح بود را خوب بخاطر دارم: صحنه سیاسی ترکیه و جدال احزاب حاکم (که اگر یادتان باشد چند سال پیش به اوج رسیده بود)٬ پیروزی مائوئیست‌ها در نپال و سرنگونی حکومت سلطنتی٬‌ انشعاب در حزب حاکم اسرائیل و ...
من به عنوان کمونیست نمی‌توانستم از خودم بپذیرم که موضعی در این موارد نداشته باشم.
من٬ حداقل به خیال خود٬ تصویر روشنی از راه و امکان پیروزی سوسیالیسم در ایران داشتم اما سایر کشورها چطور؟ راه پیروزی کمونیسم در بقیه دنیا چه بود؟
این انزوای جهانی خفه‌کننده چنان بر دوش من سنگینی می‌کرد که در طول چندین ماه بسیاری از فعالیت‌های خود را کاهش دادم و به تحقیق صرف راجع به گروه‌های موجود در جهان و سیر تاریخی آن‌ها پرداختم. برای این کار ابتدا نگاهی به تمام گروه‌های موجود چپ در جهان داشتم و سپس به مطالعه تاریخ کمونیسم از انترناسیونال اولِ مارکس تا کنون پرداختم. بدون اغراق چندین هزار صفحه سند و مدرک و تاریخ خواندم و صدها صفحه یادداشت برداشتم. (حاصل این یادداشت‌ها بعدها مطلب جالب اما خامی شد به نام «تمام چپ‌های جهان» که در چند وب‌سایت منتشر کردم و می‌توانید آن‌را در این‌جا مطالعه کنید: http://eshterak-maghalat.blogspot.com/۲۰۰۹/۰۳/blog-post_۵۲۶۳.html).
در این میان به وب‌سایتی و گروهی برخوردم که بعضی ویژگی‌هایش آن‌را از بقیه متمایز می‌کرد. این گروه «گرایش بین‌المللی مارکسیستی» نام داشت و ارگان آن سایتی بود به نام «در دفاع از مارکسیسم» (Marxist.com). خیلی زود فهمیدم که بعضی از بهترین و به‌روزترین و گسترده‌ترین (یعنی جهانی‌ترین) اخبار و تحلیل‌های مارکسیستی را در این وب‌سایت پیدا می‌کنم. به خواننده پر و پا قرص آن بدل شدم و شروع به ترجمه بعضی ادبیاتش به زبان فارسی کردم.
در ابتدا علاقه‌ی من به این گروه بیشتر بر سر چیزهایی بود که شاید پیش و پا افتاده به نظر برسند (اما بسیار مهم و حیاتی هستند).
زبان مقالات گ.ب.م زبانی بود ساده اما جذاب و گیرا و فهمیدم که بیشتر آن‌ها را جوانان و کارگران و فعالین کمونیستِ درگیر در مبارزه می‌نویسند و نه استاد دانشگاه‌های صاحب کرسی چند کشور اروپایی و آمریکایی. پس از آمدن به خارج کشور با گروه‌های گ.ب.م در چند کشور دنیا آشنا شدم و دیدم که٬ بر خلاف سایر سازمان‌های موجود٬ آن‌ها هنوز به شیوه‌های بلشویکی کار می‌کنند. حوزه دارند٬ جلسات منظم دارند٬ سانترالیسم دموکراتیک دارند٬ حق عضویت منظم و فول‌تایمر دارند٬‌ در جنبش کارگری و جنبش‌های سیاسی محل فعال هستند.
فهمیدم که رهبران آن نه استاد دانشگاه‌های بازنشسته که میلیتانت‌ها و مبارزین انقلابی هستند. برایم جالب بود که نظریه‌پرداز اصلی آن٬ آلن وودز٬ با این‌که خود اهل ولزِ بریتانیا بود٬  سال‌ها تجربه مبارزه زیرزمینی علیه دیکتاتوری فاشیستی فرانکو در اسپانیا را داشت و اصلا تنها به این منظور به آن کشور رفته بود که سازمانی کمونیستی در آن‌جا سازمان دهد. فهمیدم که نفوذ آن تنها محدود به کشورهای اروپای غربی نیست و مثلا گروهی چند هزار نفره در پاکستان دارند که قریب سی سال است با بنیادگرایی اسلامی و سایر نیروهای ارتجاعی آن کشور نبرد می‌کند. 
فهمیدم که سکتاریست نیستند و ادعا ندارند که راه سوسیالیسم فقط از سازمان آن‌ها می‌گذرد و فکر نمی‌کنند نوشداروی حل مشکلات بشر را در قامت «تروتسکیسم» پیدا کرده‌اند. خود را گرایشی درون جنبش کارگری می‌دانند و ضمن تاکید بر سازمان خود و حفظ تشکیلات بلشویکی خود٬ آماده همکاری با همگان هستند. برای اولین بار متوجه شدم که وقتی گفتم طرفدار منصور حکمت هستم به جای جواب‌های پرنخوت معمول با استقبال بسیار مواجه شدم و گفتند دوست دارند نظریات «رفیق حکمت» را برایشان بخوانم و توضیح دهم. گفتند که از این‌که کمونیستی را که با جمهوری اسلامی نبرد کرده می‌بینند٬ خوشحالند و دوست دارند در مبارزه علیه این رژیم ضدبشری و کثیف شرکت کنند.
این‌ها چنانکه گفتم شاید پیش و پا افتاده به نظر برسد اما تحقیقات من نشان می‌داد که همین تمایز آن‌ها با تمامی سایر گروه‌ها را نشان می‌دهد.
اما چیزی که مرا به طور قطعی به این جریان نزدیک کرد و باعث شد به صفوف آن بپیوندم٬ در نهایت خط سیاسی بود. بطور مشخص خط سیاسی در دو مورد که برای من حیاتی بود: یکی در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته و دیگری در ایران٬ کشوری که در آن فعال بودم.
گ.ب.م و کار در سازمان‌های توده‌ای
موضع این سازمان در مورد کانادا و بریتانیا و سایر کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری در ابتدا برای من «جنجال‌آور» به حساب می‌آمد. چون فهمیدم که فعالین این گروه عضو احزاب سنتی کارگری (سوسیالیست و کمونیست) در کشور خود هستند و درون آن‌ها فعالیت می‌کنند٬ در عین این‌که نشریه خود را منتشر می‌کنند و خط خود را حفظ کرده و پیش می‌برند.
در عین‌ این‌که این موضع برایم در ابتدا لزوما قابل قبول نبود٬ نکته‌ی جالب برایم در اینجا بود که بر خلاف سایر گروه‌ها٬ آن‌ها نظر مشخصی راجع به چشم‌انداز پیروزی سوسیالیسم در کشورهای «جهان اول» داشتند که هر چه نبود٬ حداقل منسجم بود.
این چشم‌انداز را می‌توان چنین خلاصه کرد: کمونیست‌ها باید در احزاب توده‌ای کارگری٬ هر چقدر هم که منحط و فاسد شده باشند٬ حضور داشته باشند و به عنوان بخش مارکسیستی این احزاب فعالیت کنند. این در حالی است که آن‌ها در همه حال تاکید می‌کنند که رهبران این سازمان‌ها اکثرا رفورمیست هستند و سیاست‌های علنا سرمایه‌داری و بورژوایی پیاده می‌کنند. اما وقتی طبقه کارگر وارد صحنه مبارزه شود٬ این مبارزه را از طریق سازمان‌های توده‌ای و سنتی خود پیش می‌برد نه از طریق احزاب کوچک و گروه‌های چند دهه نفره (یا چند صد و حتی چند هزار نفره) در پیرامونِ طبقه. کارگران و توده‌ها به این احزاب رای می‌دهند چرا که خواستار تغییر واقعی هستند٬ ما باید با آن‌ها ارتباط داشته باشیم و از طریق تجربه صحت سیاست‌ها و ایده‌های خود را ثابت کنیم. اگر مارکسیست‌ها هنگامی که این تحول صورت می‌گیرد٬ درون حزب حضور داشته باشند و شانه به شانه طبقه مبارزه کردند باشند و البته نیروی قابل توجه بلشویکی ساخته باشند٬ آن‌گاه فرصت می‌یابند نظرات خود را به گوش تمام طبقه برسانند و آن‌ها را به عنوان یکی از آلترناتیوهای اصلی مطرح کنند و امکان پیروزی داشته باشند.
به تحقیق بسیار حول این موضع (که «انتریسم» نام داشت) دست زدم و به نمونه‌های تاریخی آن توجه کردم.
اولین نمونه‌ای که برایم خیلی جالب بود٬ پیشینه‌ی همین گرایش در جنبش کارگری در بریتانیا بود.
به نام «گرایش میلیتانت» برخوردم که زمانی درون حزب کارگر کار می‌کرد و به توفیق بسیار رسید. به ۸۰۰۰ عضو رسید٬ سه نماینده در مجلس داشت٬ تمام شورای شهر لیورپول را در دست داشت٬ نشریات بورژوایی دهه ۸۰ همه پر از بدگویی علیه آن بودند. می‌شد دید که بورژوازی به شدت از این سازمان می‌هراسد و علیه آن دست به عمل می‌زند. این در حالی بود که گروه‌هایی هم بودند که شاید تعداد اعضای زیادی داشتند اما استراتژیست‌های سرمایه و نشریات بورژوایی توجهی به آن‌ها نمی‌کردند و خطری از جانب آن‌ها احساس نمی‌کردند.
وقتی رشد میلیتانت به درجه خاصی رسید٬‌گروهی از رهبری آن (که اکثریت رهبری هم بود) غره شد و گفت: «ما دیگر خودمان حزب انقلاب هستیم! دیگر باید برویم و خودمان انقلاب کنیم!» و از حزب کارگر بیرون آمد. اما موج‌های مبارزه پایین آمده بود و این حرکت میلیتانت را به نابودی کشاند. بیرون آمدن همان و زوال هر روز بیشتر از دیروز٬ همان.
مطالعه‌ی این تاریخ به روشنی به من نشان می‌داد که کار کردن در سازمان‌های توده‌ای کارگری٬ بخصوص وقتی که نیروهای مارکسیستی اندک و کوچکند٬ چقدر مهم و ضرور است.
نمونه دیگری که نظرم را به طور قطعی به نفع این گرایش برگرداند٬ خواندن کتاب «کمونیسم «چپ»: بیماری کودکی» از لنین بود. جایی که لنین توضیح می‌دهد چگونه کمونیست‌ها همیشه باید بخشی از جنبش کارگری باشند و چگونه احزاب انترناسیونال کمونیستی همه از انشعاب‌های توده‌ای از احزاب سوسیال دموکرات ساخته شده‌اند. مگر یک مورد در بریتانیا. و لنین در آن مورد چه می‌گوید؟... او به احزاب چند صد نفره‌ی کمونیستی در بریتانیا می‌گوید باید بروند درون حزب کارگرِ بریتانیا کار کنند و در آن‌جا رشد کنند! با این‌که او هیچ شکی نسبت به انحطاط و خیانت‌کاری ذاتی رهبری حزب کارگر و بورورکراسی سندیکاها ندارد.
نمونه‌های بسیار دیگری را هم مورد تحقیق قرار دهم (بخصوص فرانسه ۶۸ و قدرت‌گیری دوباره حزب کمونیست در آن کشور).
در این‌جا بود که به این نتیجه رسیدم که خطِ کار کردن در سازما‌ن‌ها و احزاب توده‌ای طبقه٬ هر چقدر هم که رهبری آن‌ها فاسد و منحط شده باشد٬‌ ضروری است.
گ.ب.م و ایران
اما نکته‌ای که دیگر روند هواداری من از گ.ب.م را کامل کرد و هیچ شکی برایم باقی نگذاشت٬ خط آن‌ها راجع به ایران بود.
اول باید بگویم که نفس این‌که گ.ب.م جمهوری اسلامی را دیکتاتوری کثیف سرمایه‌داری می‌دانست که باید با آن مبارزه کرد و آن‌را سرنگون کرد٬ این سازمان را از بیشتر چپ دنیا متمایز می‌کرد و می‌کند. من با تعجب و شگفتی دیده بودم که چطور بزرگترین سازمان‌های چپ در بسیاری کشورها (مثلا حزب کارگران سوسیالیست و گروه‌های خواهر بین‌المللی‌اش در سراسر جهان) در وصف آنتی امپریالیسمِ جمهوری اسلامی ترانه می‌سرایند و فاقد هرگونه نگاه انترناسیونالیستی به مبارزه طبقه کارگر در ایران هستند.
نفس موضع گ.ب.م در مورد جمهوری اسلامی و این‌که مثل خود من و هم‌فکرانم در ایران پیش‌بینی می‌کرد که جنبش انقلابی در ایران سر بلند می‌کند و علیه احمدی‌نژاد و خامنه‌ای می‌جنگد٬ مرا به آن‌ها نزدیک کرده بود. اما این شروع انقلاب در ایران بود که باعث شد من به حقیقت ماهیت انترناسیونالیستی این گروه پی ببرم.
با شروع انقلاب در ایران (که البته باز هم در سطح جهان تنها همین گروه و نظریه‌پرداز مشهورش٬ آلن وودز بود که نام انقلاب را به این تحولات داده بود) گروه‌های چپ مواضع مختلفی گرفتند. بسیاری از گروه‌هایی که تا پریروز طرفدار جمهوری اسلامی بودند٬ حتی حاضر شده بودند به نوعی از «جنبش سبز» حمایت کنند. اما گ.ب.م داستان دیگری بود...
مارکسیست‌های حاضر در این سازمان اعتقاد نداشتند که انقلاب «ایران» موضوعی است که آن‌ها فوقش باید از آن حمایت کنند. آن‌ها این را انقلاب خودشان و طبقه خودشان می‌دیدند و لحظه به لحظه آن‌را دنبال می‌کردند. رفقای رهبری این سازمان خواب و خوراک را کنار گذاشته بودند و وقایع ایران را دنبال می‌کردند. تمام گروه‌های آن در سراسر دنیا٬ از پاکستان تا فرانسه٬ از ال سالوادور تا مراکش٬ انقلاب ایران را روز به روز دنبال می‌کردند و به دنبال دخالت در آن و سازماندهی همبستگی با آن بودند. از آن‌جا که مدتی بود با من آشنا بودند٬ لحظه به لحظه به من تلفن می‌کردند و می‌خواستند بیشتر بدانند. از من می‌خواستند آن‌ها را در ارتباط با رهبری حزب کمونیست کارگری که در جنبش درگیر است بگذارم٬ با گروه‌های چپ ایرانی آشنایشان کنم٬ راجع به سابقه چپ در ایران بیشتر به آن‌ها بگویم و خلاصه قامت انترناسیونالیسم را برای اولین بار در سازمانی بین‌المللی به عینه می‌دیدم. ایران به صدر اول مشغله‌های آن‌ها بدل شده بود در حالی که سایر گروه‌های چپ فوقش لطف می‌کردند و بیانیه‌ای در «حمایت از مبارزات مردم» منتشر می‌کردند (البته آن‌هایی که طرفدار احمدی‌نژاد نبودند!).
وقتی در مدرسه‌ی جهانی دوسالانه‌ی این گروه در بارسلونای اسپانیا شرکت کردم٬ دیدم که موضوع ایران٬ اصلی‌ترین بود و همه در مورد آن صحبت می‌کردند. با وجود این‌که من تنها ایرانی حاضر در آن کنفرانس عظیم بودم مشاهده کردم که همه٬‌ از هر کشوری که بودند٬ می‌خواستند به هر زحمتی شده از ایران و وضعیت کمونیست‌های ایران بیشتر بدانند.
رفقای گ.ب.م از تمام دنیا و از انواع پیشینه‌ها می‌آمدند. یکی عضو سندیکایی در اسپانیا بود٬ دیگری فعالی دانشجویی در ایتالیا٬ آن یکی کارگری در ونزوئلا که در اشغال کارخانه مشارکت داشت (و در ضمن علیه موضع چاوز در دفاع از ایران بیانیه داده بود)٬ دیگری کمونیستی در مجارستان که با زحمت بسیار می‌خواست دوباره در آن‌جا نیروی کمونیستی بسازد٬‌ دیگری کمونیستی مراکشی که از مبارزات جوانان آن کشور می‌گفت٬ آن یکی فعالی از روسیه که طعم هرروزه مبارزه با دولت پوتین را چشیده بود و دیگری رهبری کمونیست از پاکستان که برایمان از اردوگاه‌هایی می‌گفت که بغل گوش طالبان به راه انداخته‌اند و مردم را از چنگال آن‌ها بیرون می‌کشند.
شرکت در این کنفرانس هفت روزه آخرین چیزی بود که مرا در مورد گ.ب.م مطمئن کرد. در آن‌جا دیدم که کمونیست‌های متشکل در این سازمان٬ که از سراسر جهان به بارسلونا آمده بودند٬ همه انترناسیونالیست‌ها و بلشویک‌های دوآتشه‌ای هستند که مصممند حزب انقلابی لنینی محکمی در سراسر دنیا بسازند و با سرمایه‌داری نبرد کنند. دیدم که نظم بلشویکی بر سراسر این سازمان حکم می‌راند در عین‌ این‌که آزادترین و منعطف‌ترین فضای بحث و گفتگو هم موجود است (و مثلا اختلافی در مورد ماهیت چین بود که مخالفان درونی همه آزادانه در موردش صحبت می‌کردند).
این ربطی به گروه‌های آکادمیکی که در هر کشور شش گروه هوادار دارند و هیچ چفت و بست سازمانی محکمی با هم ندارند٬ نداشت. این ربطی به گروه‌هایی که دنبال هر حرکت خرده‌بورژوایی می‌افتند و همه کار می‌کنند الا ساختن حزب منضبط بلشویکی نداشت. این انترناسیونالی واقعی از کمونیست‌ها بود! چیزی که همیشه دنبال آن بودم.
امروز از آشنایی و فعالیت با این گروه بسیار خوشحالم و از موضع غیرسکتاریستی آن که باعث شده درش به روی همکاری با حزب کمونیست کارگری و تمام گروه‌های چپ در ایران باز باشد٬ بهره می‌برم. در ضمن به این نتیجه قاطع رسیده‌ام که چپ‌های ایران باید در اتحاد بین‌المللی با این گروه قرار بگیرند و نهایتا به صفوف آن بپیوندند تا کمک کنیم یک حزب مارکسیستی جهانی٬ با بخش‌های کشوری قوی٬ در سراسر دنیا بسازیم.
از همه رفقایم دعوت می‌کنم همان کاری را کنند که من کردم. تمام تاریخ کمونیسم را بخوانید. تمام گروه‌های موجود را مطالعه کنید. خواهید دید که علیرغم وجود گروه‌های مثبت و خوب در سراسر جهان٬ در سطح بین‌المللی گروهی نیست که مثل گ.ب.م تمرکز خود به طبقه کارگر را حفظ کرده باشد و نیروی این طبقه را تنها راه تغییر تاریخ بداند. گروهی نیست که مثل این حزب اعتقاد به اصول حزب لنینی و ساختن ارتشی منظم برای نبرد با سرمایه‌داری جهانی و امپریالیسم را حفظ کرده باشد.
گرایش بین‌المللی مارکسیستی٬‌ انترناسیونال حقیقی توده‌ای نیست به این علت که با همه چند هزار عضوش هنوز بخشی بسیار بسیار کوچک از جنبش کارگری است و به همین علت درون این جنبش کار می‌کند و چشم‌انداز مارکسیستی و افق سوسیالیستی را ترویج می‌کند. این گرایش ادعا ندارد که تنها سازمان انقلابی موجود در جهان است و آماده همکاری و اتحاد و حتی پیوستن و وحدت اصولی با هر گروهی که نقطه اشتراکات کافی داشته باشد٬‌ هست.
به همین علت است که من از گرایش بین‌المللی مارکسیستی حمایت می‌کنم و دوستان و رفقایم را نیز به حمایت از آن و پیوستن به آن و بحث در مورد این سازمان و چشم‌اندازها و نظریاتش دعوت می‌کنم.
سرمایه‌داری٬ جهانی است و ما کمونیست‌ها صد بار بیشتر نیاز داریم که جهانی باشیم. وقت آن رسیده که نیروهای خود را با بلشویک‌های جهان یکی کنیم. انقلاب ایران به کمک کمونیست‌‌های جهان نیاز دارد. و جنبش کمونیستی جهانی نیازمند نیرو و دانش انقلابی مارکسیست‌ها و کمونیست‌های ایران است.
ضمیمه:
اسنادی در مورد تاریخ و سیاست‌های گرایش بین‌المللی مارکسیستی:
وب‌سایت این گرایش که شامل صدها مقاله و تحلیل تاریخی و به‌روز از جمله به زبان فارسی است:
Marxist.com

کارنامه انقلاب حاضر در  ایران: http://www.marxist.com/new-stage-balance-sheet-iranian-revolution-fa.htm

بحران سرمایه‌داری و وظایف مارکسیست‌ها:‌http://www.marxist.com/crisis-capitalism-tasks-marxists-fa.htm

بحران: خرج را از رئیس و روسا بگیرید! (بیانیه‌ی گ.ب.م در سه بخش): http://www.marxist.com/imt-manifesto-on-crisis-persian-one.htm

تاریخ مختصر گرایش بین‌المللی مارکسیستی: http://www.marxist.com/history-marxist-tendency-farsi.htm


اکو ـ سوسیالیسم و برنامه ریزی دموکراتیک

| 0 نظر
Michael_Lowy.jpgترجمه: تراب حق شناس

اگر سرمایه داری نمی تواند اصلاح شود تا سود را تابعی از بقای انسان کند، چه بدیلی وجود دارد جز اینکه به سوی نوعی اقتصاد حرکت کنیم که در سطح ملی و جهانی برنامه ریزی شده باشد. مسائلی مانند تغییرات جوّی «دست مرئی» برنامه ریزی مستقیم را ایجاب می کنند... رؤسای صاحب نظر شرکت­های سرمایه­داری ما چاره­ای ندارند جز آن که دربارۀ اقتصاد و محیط زیست، به طور سیستماتیک تصمیماتی غلط و غیرعقلانی بگیرند که در نهایت ــ به دلیل فنآوری­ای که در اختیار دارند ــ تصمیماتی­ست که در سطح کرۀ ارض حکم خودکشی دارد. بنا بر این، چه راه دیگری پیش پای ما می ماند جز آنکه به بدیلی حقیقی بیندیشیم یعنی سوسیالیسم زیست ـ محیطی؟ ریچارد اسمیث (۱)

سوسیالیسم زیست ـ محیطی تلاشی­ست برای تأمین یک بدیل متمدنانۀ رادیکال دربرابر چیزی که مارکس آن را "پیشرفت ویرانگر" سرمایه­داری نامیده است (۲). سوسیالیسم زیست ـ محیطی سیاستی اقتصادی را پیشنهاد می­کند مبنی بر معیارهای غیرپولی و فرااقتصادیِ با هدف تأمین نیازهای اجتماعی و توازن زیست ـ محیطی. این سنتز (همنهاد) دیالکتیکی که بر استدلال­های پایه­ای جنبش زیست ـ محیطی و نقد مارکسیستی از اقتصاد سیاسی و کوشش طیف وسیعی از نویسندگان مانند آندره گورتس (در نخستین آثارش)، المار آلتواتر، جیمس اُکونور، ژوئل کوول و جان بلامی فاستر استوار شده، در عین حال، هم نقد «زیست ـ محیطی بازار» است که چالشی با نظام سرمایه­داری ندارد و هم نقد «سوسیالیسم مولّدگرا» است که مسألهء محدودیت­های طبیعی را نادیده می گیرد.

به باور اُکونور، هدف از سوسیالیسم زیست ـ محیطی جامعۀ نوینی­ست مبنی بر عقلانیت زیست ـ محیطی، کنترل دموکراتیک، برابری اجتماعی و تقدم ارزش مصرف بر ارزش مبادله (۳). باید اضافه کنم که این اهداف مستلزم امور سه گانۀ زیر است: (الف) مالکیت جمعی ابزار تولید (جمعی یا Collective در اینجا به معنی عمومی، تعاونی و مالکیت گروهی (Communautaire) است)؛ (ب) برنامه ریزی دموکراتیک که به جامعه امکان می­دهد اهداف سرمایه گذاری و تولید را معین کند، و (پ) ساختار فنآورانۀ نوین نیروهای مولّده. به عبارت دیگر یک تحول اجتماعی و اقتصادی انقلابی (۴).

در نظر اکوسوسیالیست­ها، مشکلی که در رابطه با جریان­های عمدۀ سیاسی زیست ـ محیطی، که احزاب سبز آنها را نمایندگی می­کنند، وجود دارد این است که آنها ظاهراً به تضادهای ذاتی بین پویایی­های (دینامیسم­های) سرمایه­داری که در توسعه­طلبی بی­کران سرمایه و انباشت سود وجود دارد از یک طرف، و حفظ محیط زیست از طرف دیگر توجهی ندارند. این امر آنان را به نقد مولّدگرایی رهنمون می­شود که غالباً بجاست، اما آنها را از یک «بازار اقتصادی» که به لحاظ زیست ـ محیطی در آن رفرم شده باشد فراتر نمی­برد. نتیجه این شده است که بسیاری از احزاب سبز به عذر موجه زیست ـ محیطیِ حکومت­های سوسیال لیبرال چپ ـ میانه بدل شده­اند (۵).

از سوی دیگر، مشکل با گرایش­های مسلط چپ در قرن بیستم ــ سوسیال دموکراسی و جنبش کمونیستی الهام گرفته از مسکو ــ این است که آنها نمونۀ واقعاً موجود نیروهای مولد را می­پذیرند، در حالی که دستۀ اول خود را در نمونه­های رفرم سیستم سرمایه­داری ــ در بهترین حالت، کینزیانی ــ محدود می­کردند، دستۀ دوم شکل اشتراکی (کلکتیویستی) مستبدانه ــ یا سرمایه­داری دولتی ــ مولدگرایی را گسترش می دادند. در هر دو حالت موضوعات زیست ـ محیطی خارج از دیدرس یا دست کم در حاشیه قرار می­گرفت.

مارکس و انگلس خود از عواقب نابودکنندۀ زیست ـ محیطیِ شیوۀ تولید سرمایه­داری بی­اطلاع نبودند. قطعه­ها و اشاره­های متعددی در کاپیتال و دیگر آثار مارکس وجود دارد که این آگاهی را باز می­گوید (۶). علاوه بر اینها، آنها معتقد بودند که هدف سوسیالیسم تولید هرچه بیشتر کالا نیست، بلکه فراهم کردن وقت آزاد برای انسان­هاست تا استعدادهای خود را به کمال شکوفا کنند. در اینجا بین آنها و "مولدگرایی" یعنی با ایده­ای که توسعه­طلبی بیکران تولید هدفی­ست درخود، چندان نقطه مشترکی وجود ندارد.

با وجود این، اشاره­ها و قطعه­هایی در آثار آنان به این مضمون که سوسیالیسم به نیروهای مولد امکان خواهد داد که فراتر از محدوده­هایی که نظام سرمایه­داری بر آنان تحمیل می­کند توسعه یابند به طور ضمنی چنین می­فهماند که تحول سوسیالیستی صرفاً روابط سرمایه دارانۀ تولید را دربر می­گیرد که به صورت مانعی (و به تعبیری که غالباً به کار می­برند "کُند و زنجیرهایی") در راه توسعۀ آزاد نیروهای مولد موجود درآمده اند. سوسیالیسم فراتر از هرچیز دیگر به معنی تملک اجتماعی این ظرفیت­های تولیدی و قرار دادن آنها در خدمت کارگران است. در عبارتی از آنتی دورینگ که برای چندین نسل از مارکسیست­ها حکم یک اثر مرجع داشته چنین می­خوانیم که در سایۀ نظام سوسیالیستی «جامعه علناً و بدون هیچ اما و اگری تملک نیروهای مولده» را که برای نظام موجود «بیش از حد بزرگ شده­اند در دست می­گیرد» (۷).

تجربۀ اتحاد شوروی مسائلی را که از چنین تملک جمعی دستگاه مولدۀ سرمایه­داری ناشی می­شود به خوبی نشان می­دهد. از آغاز، تز اجتماعی کردن نیروهای مولدۀ موجود امری پذیرفته شده بود. درست است که در سال­های نخستین پس از انقلاب اکتبر یک جریان زیست ـ محیطی توانست شکوفا شود و گام­هایی محدود هم از طرف مقامات شوروی جهت حفاظت از محیط زیست برداشته شد؛ اما با روند بوروکراتیزه کردن­های استالینی، روش­های مولدگرا چه در صنعت و چه در کشاورزی با ابزارهای مستبدانه اعمال گردید و در همان حال، طرفداران محیط زیست به حاشیه رانده شدند یا حذف گردیدند. فاجعۀ چرنوبیل بالاترین مثال برای پیامدهای فاجعه بار تقلید از فنآوری­های مولد غربی بود. هر تغییر در اشکال مالکیت که مدیریت دموکراتیک و سازماندهی نوین نظام تولیدی را در پی نداشته باشد، فقط می­تواند به بن­بست بینجامد.

گونه­ای از نقد ایدئولوژی مولدگرای "پیشرفت" و نقد نظر مبنی بر بهره­برداری "سوسیالیستی" از طبیعت، پیش از این در آثار برخی از مارکسیست های مخالف در دهۀ ۱۹۳۰ مانند والتر بنیامین آمده است. اما عمدتاً در دهه­های اخیر است که سوسیالیسم زیست ـ محیطی به عنوان چالشی دربرابر تز مبنی بر خنثی بودن نیروهای مولده مطرح شده است، تزی که بر گرایش های عمدۀ چپ در قرن بیستم همواره مسلط بود.

اکوسوسیالیست­ها باید از ملاحظاتی که مارکس دربارۀ کمون پاریس مطرح کرده الهام بگیرند که کارگران نمی­توانند دستگاه دولتی سرمایه داری را تصاحب کرده آن را به سود خود به کار اندازند. آنها باید «آن را درهم بشکنند» و آن را با شکلی کاملاً متفاوت از قدرت سیاسی که دموکراتیک و غیردولتی باشد جایگزین نمایند. همین امر به طور کلی و صرف نظر از موارد خاص شامل دستگاه مولده­ای می­شود که "خنثی" (بیطرف) نیست ولی در ساختار خود نشان از توسعۀ خویش در خدمت انباشت سرمایه و گسترش نامحدود بازار دارد. این امر آن را با نیازهای حفظ محیط زیست و سلامت مردم در تناقض قرار می­دهد. بنابر این باید در فرآیندی از تحول رادیکال، دستگاه تولیدی را «انقلابی کرد».

مسلم است که بسیاری از دستاوردهای علمی و تکنولوژیک مدرنیت گرانبها هستند، اما کل نظام تولیدی باید تحول یابد و این امر تنها با روش­های اکوسوسیالیستی (سوسیالیسم زیست محیطی) امکان­پذیر است یعنی با برنامه­ریزی دموکراتیک اقتصاد که حفظ توازن زیست محیطی را مطمح نظر قرار می­دهد. این امر ممکن است در برخی از شاخه­های تولید به معنی متوقف کردن آنها باشد برای مثال، تأسیسات هسته­ای، برخی روش­های تولید انبوه یا صنعتیِ صید ماهی (که مسؤولیت تقریباً نابودی انواع معینی از موجودات دریایی را به عهده دارد)، قطع درختان جنگل­های مناطق حاره و غیره. این فهرست بسیار دراز است. با وجود این، قبل از هرچیز، انقلابی در نظام انرژی لازم است که به جای منابع کنونی (اساساً فسیل ــ نفت و زغال سنگ ــ) که عامل آلودگی و مسموم کردن محیط زیست هستند، منابع نوشوندۀ انرژی مانند آب و باد و خورشید مورد استفاده قرار گیرند. موضوع انرژی اهمیتی تعیین کننده دارد زیرا انرژی فسیلی (نفت و زغال) باعث آلودگی فراوان کرۀ زمین و نیز تغییرات جوّی مصیبت­بار است. انرژی هسته­ای بدیلی نادرست است، نه تنها به دلیل خطر یک چرنوبیل جدید، بلکه همچنین به خاطر آنکه هیچکس نمی­داند با هزاران تن تفالۀ رادیو آکتیو ــ که صدها، هزاران و گاه میلیون­ها سال همچنان سمی باقی می­ماند ــ و نیز با تأسیسات کهنه و آلوده­ای که از مصرف افتاده­اند چه می­توان کرد. انرژی خورشیدی که هرگز در جوامع سرمایه داری توجه چندانی به خود جلب نکرده است (چون «سودآور» و «رقابت آمیز» نیست) باید موضوع پژوهش و توسعۀ فشرده قرار گیرد و نقشی کلیدی در برپایی یک نظام انرژی بدیل ایفا کند.

همۀ اینها باید تحت شرایطی لازم از اشتغال کامل و منصفانه به عمل در آید. این شرایط نه تنها به این دلیل لازم است که با نیازمندی­های عدالت اجتماعی منطبق گردد، بلکه از این لحاظ که پشتیبانی طبقۀ کارگر را در فرآیند تحول ساختاری نیروهای مولده تأمین نماید. چنین فرآیندی بدون نظارت و کنترل عمومی بر ابزار تولید و برنامه­ریزی امکان ندارد، یعنی بدون تصمیم­گیری­های عمومی در سرمایه­گذاری و تغییر تکنولوژیک؛ که باید قدرت چنین تصمیم­گیری­هایی را از بانک­ها و شرکت­های سرمایه­داری سلب کرد تا منافع عمومی جامعه حفظ شود.

اما این تصمیمات را به عهدۀ کارگران گذاشتن کافی نیست. مارکس در جلد سوم سرمایه، سوسیالیسم را به عنوان جامعه­ای تعریف می­کند که در آن «تولیدکنندگان متحد بده و بستان (سوخت و ساز Stoffwechsel) با طبیعت را به نحوی عقلانی سازمان می­دهند». اما در جلد اول کاپیتال، رهیافت گسترده­تری هست و آن اینکه سوسیالیسم «اتحادی­ست از انسان­های آزاد که با ابزارهای عمومی (مشترک common, gemeinschaftlichen) تولید کار می­کنند» (۸)

. این برداشتِ خیلی مناسب­تری­ست: سازماندهی عقلانی تولید و مصرف نه تنها باید کار «تولیدکنندگان»، بلکه باید کار مصرف­کنندگان نیز باشد، یعنی در حقیقت، کارِ کل جامعه است، با جمعیت مولد و «غیرمولد»اش که شامل محصلین، جوانان، زنان خانه دار (و مردان خانه­دار) و بازنشستگان و غیره می­شود.

کل جامعه بدین معنا قادر است به طور دموکراتیک انتخاب کند که کدام خط مشی تولیدی ارجحیت دارد و چه میزان از منابع باید برای آموزش، بهداشت و فرهنگ تخصیص یابد (۹). بهای خود کالاها نیز به قانون عرضه و تقاضا سپرده نمی­شود، بلکه تا آنجا که ممکن است با معیارهای اجتماعی، سیاسی و زیست محیطی تعیین می­گردد. این، در ابتدای امر، ممکن است شامل مالیات بر برخی فرآورده ها و یارانه برای برخی دیگر باشد ولی در حالت ایده­آل، هرچه انتقال به سوی سوسیالیسم پیشرفت می­کند کالاها و خدمات هرچه بیشتری، بنا به خواست شهروندان به صورت رایگان توزیع می­گردد.

برنامه­ریزی دموکراتیک، نه تنها به خودی خود «مستبدانه» نیست، بلکه تمرینی­ست که کل جامعه در تصمیم­گیری آزادانه­اش تجربه می­کند. این است آنچه رهایی از خودبیگانگی و از شیئ­شدگیِ «قوانین اقتصادی» و رهایی از «قفس آهنین» ساختارهای سرمایه­دارانه و بوروکراتیک نام دارد. برنامه­ریزی دموکراتیک توأم با کاهش زمان کار گام تعیین کننده­ای­ست که بشریت به سوی هدفی بر می­دارد که مارکس آن را «قلمرو مُلک آزادی» نامیده است. علت این است که افزایش چشم­گیر اوقات فراغت شرط مشارکت مردم در گفتگو و مدیریت اقتصاد و جامعه به نحوی دموکراتیک است.

طرفداران بازار آزاد به شکست برنامه­ریزی در شوروی اشاره می­کنند و آن را دلیلی برای رد و طرد هر ایده­ای ناظر بر اقتصاد برنامه­ریزی شده می­دانند. بدون آنکه به بحث دربارۀ دستاوردها و ناکامی­های تجریۀ شوروی وارد شویم می­توان به گفتۀ گئورگی مارکوس و دوستانش در مکتب بوداپست، آن تجربه را شکلی از دیکتاتوری بر نیازها دانست؛ یعنی یک سیستم غیردموکراتیک و اقتدارگرا که انحصار تصمیم­گیری دربارۀ کلیۀ امور را به یک الیگارشی کوچک از تکنوـ بوروکراتها سپرد. تنها برنامه­ریزی صرف نبود که به دیکتاتوری انجامید، بلکه محدودیت­های فزاینده­ای که برای دموکراسی در کشور شوروی اعمال می­شد و پس از مرگ لنین، استقرار یک قدرت اقتدارگرای بوروکراتیک منجر به سیستمی از برنامه­ریزی شد هرچه غیردموکراتیک تر و اقتدارگراتر. اگر سوسیالیسم به معنی کنترل کارگران و اهالی به طور کلی بر فرآیند تولید است، اتحاد شوروی در زمامداری استالین و جانشینانش به شدت از آن دور بود.

شکست اتحاد شوروی نشان دهندۀ محدودیت­ها و تناقض­های برنامه­ریزی بوروکراتیک است که به نحوی اجتناب­ناپذیر ناکارآمد و من­درآوردی است و بنا بر این، نمی­تواند دلیلی علیه برنامه­ریزی دموکراتیک باشد (۱۰). مفهوم سوسیالیستی برنامه­ریزی چیزی جز دموکراتیزه کردن ریشه­ای اقتصاد نیست؛ یعنی اگر قرار نیست تصمیمات سیاسی به عهدۀ جمع کوچکی از نخبگان حاکم واگذار شود چرا نباید همین اصل مشمول تصمیمات اقتصادی شود؟ موضوع موازنۀ ویژه­ای که باید بین برنامه­ریزی و سازوکارهای بازار کشف شود امری ست قطعاً مشکل؛ بدین معنا که در مراحل نخستین یک جامعۀ جدید مسلم است که بازارها جایگاه مهمی خواهند داشت، ولی هرچه گذار به سوسیالیسم پیشروی کند برنامه­ریزی هرچه بیشتر غالب می­شود مانند مقابله با قوانین ارزش مبادله (۱۱).

انگلس تأیید می­کند که یک جامعۀ سوسیالیستی «ناگزیر خواهد بود یک برنامۀ تولیدی مستقر کند که ابزار تولید را به حساب آورد به خصوص از جمله نیروی کار را. در آخرین تحلیل، آنچه برنامه را تعیین می کند آثار مفید اشیاء مصرفی (use-objects) گوناگون است در مقایسه بین خودشان و در رابطه با میزان کار لازم برای تولیدشان (۱۲). در سرمایه­داری ارزش مصرف صرفاً وسیله­ای­ست ــ غالباً کلک ــ در خدمت ارزش مبادله و سود (که ضمناً نشان می­دهد چرا اینهمه محصول در جامعۀ امروز عمدتاً و تا این حد بی فایده­اند). در یک اقتصاد برنامه­ریزی شدۀ سوسیالیستی ارزش مصرف تنها معیار برای تولید کالاها و خدمات است با نتایج درازمدت اقتصادی، اجتماعی و زیست محیطی مهم و قابل توجه. همان طور که ژوئل کوول گفته است: «اصلاح و تقویت ارزش مصرف و بازسازی نیازهای مربوط به آن، در این حالت بیشتر به صورت تنظیم کنندۀ اجتماعی فنآوری در می­آید تا تبدیل زمان به ارزش اضافی و پول، آن طور که تحت حاکمیت سرمایه صورت می­گیرد» (۱۳).

در نوع نظام برنامه­ریزی دموکراتیک که در اینجا مورد نظر است، برنامه ناظر است به سمتگیری­های اقتصادی اساسی نه مدیریت رستوران­های محلی، خواربارفروشی­ها و نانوایی­ها، مغازه­های کوچک، مؤسسات پیشه­وری یا خدمات. همچنین بجاست تأکید کنیم که برنامه­ریزی با خودگردانی کارگران نسبت به واحدهای تولیدی­شان در تضاد نیست. در همان حال که تصمیم اتخاذ شده توسط نظام برنامه­ریزی، مثلاً برای تحول یک کارخانۀ تولید اتومبیل سواری به کارخانه (ای که اتوبوس و قطار می­سازد)، باید توسط کل یک جامعه صورت گیرد، سازماندهی درونی و عملکرد کارخانه باید به نحوی دموکراتیک توسط کارگران خودش سامان یابد. دربارۀ خصلت «متمرکز بودن» یا «عدم تمرکز» برنامه ریزی زیاد بحث شده است ولی می­توانست استدلال شود که موضوع واقعی همانا عبارت است از کنترل دموکراتیک برنامه در کلیۀ سطوح محلی، منطقه­ای، ملی و قاره­ای ــ و آن طور که امید می­رود ــ بین­المللی. زیرا موضوعات زیست ـ محیطی مانند گرم شدن کرۀ زمین امری­ست جهانی و صرفاً در چارچوب سراسری می­تواند مورد بررسی قرار گیرد. می­توان این پیشنهاد را برنامه ریزی دموکراتیک سراسر کرۀ ارض نامید. حتی در این سطح، درست در نقطه مقابل چیزی خواهد بود که معمولاً آن را «برنامه ریزی مرکزی» توصیف می­کنند زیرا تصمیمات اقتصادی و اجتماعی را هیچ «مرکزی» اتخاذ نمی­کند، بلکه این خود اهالی ذینفع هستند که به نحوی دموکراتیک دربارۀ آن تصمیم می­گیرند.

مسلم است که تنش­ها و تضادهایی به ناگزیر بین مؤسسات خودگردان یا ادارات دموکراتیک محلی با گروه­های اجتماعی گسترده­تر رخ می­دهد. سازوکارهای مذاکره می­تواند به حل بسیاری از این مشاجرات یاری دهد ولی سرانجام گسترده­ترین گروه­های ذینفع­اند که اگر در اکثریت باشند حق دارند نظر خود را بر دیگران غلبه دهند. برای مثال: یک کارخانۀ خودگردان تصمیم می­گیرد تفاله­های سمی را در رودخانه تخلیه کند. اهالی کل منطقه در خطر آلودگی قرار می­گیرند. بنابر این در یک بحث دموکراتیک تصمیم می­گیرند که تولید در این واحد بایستی قطع شود تا زمانی که راه حلی رضایت­بخش برای کنترل تفاله­های کارخانه بیابند. در بهترین حالت، می­توان گفت که در یک جامعۀ اکوسوسیالیستی، کارگرانِ کارخانه خود به حد کافی از آگاهی زیست محیطی برخوردارند تا از اتخاذ تصمیماتی که برای محیط زیست و سلامت اهالی محل خطرناک است اجتناب کنند. اما مقرر کردن ابزاری که این امر را تضمین کند که گسترده­ترین منافع اجتماعی نقش تعیین کننده داشته باشد ــ همان طور که در مثال بالا دیدیم ــ بدین معنا نیست که موضوعات مربوط به مدیریت داخلی نباید به تصمیم شهروندان در سطح کارخانه، مدرسه، محله، بیمارستان یا شهر واگذار شود.

برنامه ریزی سوسیالیستی باید بر زمینۀ بحثی دموکراتیک و پلورالیستی و در کلیۀ سطوحی که تصمیم قرار است در آنجاها اتخاذ گردد استوار شود. نمایندگان هیأت­های برنامه­ریزی همان طور که در شکل احزاب، پلاتفرم­ها یا هر جنبش سیاسی دیگر سازماندهی صورت می­گیرد، انتخاب می­شوند و پیشنهادهای مختلف در اختیار همۀ کسانی که در آن ذینفع­اند قرار می­گیرد. بدین معنا که دموکراسی مبنی بر نمایندگی باید توسط دموکراسی مستقیم تکمیل ــ و تصحیح ــ گردد که در آن مردم مستقیماً از بین جهتگیری­های عمده یکی را در سطح محلی، ملی و سپس بین­المللی انتخاب می­کنند. آیا وسائط نقلیهء عمومی باید رایگان باشد؟ آیا صاحبان اتومبیل­های خصوصی باید مالیات ویژه ای بپردازند تا هزینۀ حمل و نقل عمومی تأمین شود؟ آیا باید انرژی خورشیدی مشمول یارانه باشد تا بتواند با انرژی نفت و زغال رقابت کند؟ آیا باید ساعات کار هفتگی به ۳۰ یا ۲۵ ساعت یا کمتر کاهش یابد حتی اگر این به معنیِ کاهش تولید باشد؟ ماهیت دموکراتیک برنامه­ریزی با موجودیت کارشناسان ناسازگار نیست زیرا نقش آنها نه تصمیم­گیری بلکه ارائۀ نظرشان است که اگر با فرآیند دموکراتیک تصمیم­گیری در تناقض نباشد غالباً با آن متفاوت است. همان طور که ارنست ماندل خاطر نشان کرده است: حکومت­ها، احزاب، هیأت­های برنامه­ریزی، دانشمندان، تکنوکرات­ها، یا هرکسی که می­تواند پیشنهادهایی بدهد، پیشنهادهایی می­دهند و می­کوشند مردم را تحت تأثیر قرار دهند... اما در یک نظام چند حزبی چنین پیشنهادهایی هرگز مورد توافق همگان نیست، یعنی مردم بین بدیل­های منسجم می­توانند انتخاب کنند و نیز اینکه حق و قدرت تصمیم­گیری در دست­های اکثریت تولیدکنندگان، مصرف­کنندگان، شهروندان باشد نه هیچ کس دیگر. آیا در این امر چیزی ارباب­منشانه یا مستبدانه هست؟» (۱۴)

چه ضمانتی وجود دارد که مردم گزینش­های درست زیست محیطی را برخواهند گزید حتا اگر به قیمت ترک برخی از عادت­های مصرفی­شان باشد؟ چنین «ضمانتی» اصلاً وجود ندارد، جز این انتظار معقول که وقتی قدرت بتوارگی (فیتیشیسم) کالایی درهم شکست عقلانیت تصمیمات دموکراتیک چیره آید. البته احتمال اشتباه در گزینش­های مردمی وجود دارد، اما چه کسی باور می­کند که کارشناسان خود اشتباه نمی­کنند؟ کسی نمی­تواند تصور کند که چنین جامعۀ نوینی برپا شود، بدون آنکه اکثریت اهالی با مبارزات، خودآموزی­ها و تجارب اجتماعی خود به سطح بالایی از آگاهی سوسیالیستی و زیست محیطی دست یافته باشند و این امر تصور این نکته را معقول می­کند که اشتباهات جدی ــ از جمله تصمیماتی که با نیازهای زیست محیطی خوانایی ندارد ــ تصحیح شوند (۱۵).. در هرحال، آیا بدیل­هایی ــ چون بازار کور، یا دیکتاتوری زیست محیطی «کارشناسان» ــ از فرآیند دموکراتیک، هرقدر هم که محدود باشد، خطرناک­تر نیست؟

درست است که برنامه­ریزی مستلزم وجود ارگان­های اجرائی\تکنیکی­ست که به اجرا گذاردن تصمیمات به عهدۀ آنها­ست، اما آنها اگر از پایین، تحت نظارت دموکراتیک دائمی باشند و شامل کارگرانی خودـمدیر در یک فرآیند اداری دموکراتیک باشند، لزوماً برخورد اقتدارگرایانه نخواهند داشت. مسلماً نمی­توان انتظار داشت که اغلب مردم همۀ اوقات فراغت خود را در خودـمدیریتی یا دیدارهای مشارکتی بگذرانند؛ به گفتۀ ارنست ماندل «خودـمدیریتی مستلزم حذف هیأت­های نمایندگی نیست، بلکه تصمیم­گیری توسط شهروندان را با کنترل شدیدتر هیأت­های نمایندگی توسط انتخاب کنندگانشان تلفیق می­کند» (۱۶).

«اقتصاد مشارکتی» مایکل آلبرت (و به تعبیر او parecon) در جنبش عدالت همگانی (Global Justice) موضوع بحث بوده است. هرچند در رهیافت عمومی او کاستی­هایی جدی وجود دارد که به نظر می­رسد از امور زیست محیطی غافل است و 'parecon' را در برابر «سوسیالیسم» آن طور که از مدل بوروکراتیک و متمرکز شوروی فهمیده شده می­گذارد، با وجود این، 'parecon' وجوه مشترکی با آن گونه برنامه ریزی اکوسوسیالیستی که در اینجا پیشنهاد شده دارا است که عبارت است از مخالفت با بازار سرمایه­داری و برنامه­ریزی بوروکراتیک، اعتماد به خودـ­سازماندهی ضداقتدارگرایانۀ کارگران. مدل برنامه­ریزی مشارکتی آلبرت مبنی­ست بر یک ساختمان نهادینۀ پیچیده.

«کارگران و مصرف­کنندگان مشترکاً تولید را، با بررسی کردن عمیق تمام نتایج آن، تعیین می­کنند. هیأت­های کمک به تصمیم­گیری سپس بهای توصیه­شده را برای تمام محصولات، عوامل تولید، از جمله نیروی کار و سرمایۀ ثابت، اعلام می­کنند. این قیمت­ها با تکیه بر قیمت­های سال گذشته و تغییرات پیش­آمده محاسبه شده­اند. مصرف­کنندگان (افراد، شوراها و فدراسیون شوراها) به پیشنهاد آنها با پیشنهادهای دیگری پاسخ می­دهند که قیمت ها را به مثابۀ یک ارزیابی واقع­بینانه از منابع، مواد، نیروی کار و آثار نامطلوب (از جمله آلودگی) و امتیازات اجتماعی که در ذات هر محصولی هست، به کار می­گیرد. همزمان، کارگران منفرد و نیز شوراها و فدراسیون­هاشان پیشنهادهای ویژۀ خود را عرضه می­کنند. با اعلام آنچه در نظر دارند که تولید کنند و عوامل ضروری تولید، آنها نیز با اتکا بر قیمتها، به مثابهِ تخمین ارزش اجتماعی تولید و هزینه­هایی که لازم دارد، پیشنهاد خود را عرضه می­کنند. بر اساس پیشنهادهای اعلام شده توسط کارگران و مصرف­کنندگان، شوراهای تصمیم­گیرنده می­توانند اضافه تقاضا یا عرضه را برای هرکالا محاسبه کرده و در قیمت توصیه­شده، بر اساس روشی که خود مورد یک توافق اجتماعی قرار گرفته، تجدید نظر کنند. شوراها نیز به نوبۀ خود در پیشنهادهاشان تجدید نظر می­کنند [...] با توجه به اینکه هیچکدام از این بازیگران نفوذی بیش از دیگری در روند برنامه­ریزی ندارد، همچنین با توجه به اینکه هرکدام از آنها هزینه­ها یا سودهای اجتماعی را با وزنه­ای که مطابق با درجۀ شرکت آنها در تولید و مصرف است می­سنجند، این فرآیند در عین حال هم منصفانه است و هم کارآیی و خودگردانی به همراه می­آورد» (۱۷). [این پاراگراف از روی نسخۀ فرانسوی ترجمه شد. م.]

مسألۀ عمده در برخورد به این برداشت ــ که ضمناً باید گفت «زیاد ساده» هم نیست، بلکه بی­نهایت روی آن کار شده و گاه خیلی هم مبهم است ــ این است که به نظر می­رسد «برنامه­ریزی» را به نوعی مذاکره بین تولیدکنندگان و مصرف­کنندگان دربارۀ قیمت، منابع و فرآورده­های تولید شده، عرضه و تقاضا تقلیل می­دهد. برای مثال، شعبۀ شورای کارگران صنایع اتومبیل با شورای مصرف­کنندگان دیدار خواهد کرد تا دربارۀ قیمت­ها بحث کند و عرضه را با تقاضا انطباق دهد. آنچه در اینجا نادیده گرفته می­شود درست همان چیزی­ست که موضوع اصلی برنامه­ریزی اکوسوسیالیستی­ست؛ یعنی سازماندهی مجدد نظام حمل و نقل در عین کاهش شدید فضا برای اتومبیل­های خصوصی. از آنجا که اکوسوسیالیسم مستلزم ناپدید شدن کل بخش­های یک صنعت (تأسیسات اتمی برای مثال) و به جریان افتادنِ سرمایه­گذاری­های انبوه در بخش­های کوچک یا کلاً غیرموجود (برای مثال، انرژی خورشیدی) است، چگونه می­تواند با «مذاکرات تعاونی­ها» بین واحدهای موجود و شوراهای تولید و مصرف در بارۀ «منابع» و «قیمت­های توصیه شده» جور درآید.

مدل آلبرت ساختار فناورانه و تولیدی موجود را بازتاب می­دهد و بیش از حد «اقتصادگرا» است که بتواند مصالح سراسری جهانی، اجتماعی ـ سیاسی و اجتماعی ـ زیست محیطی اهالی را در مد نظر قرار دهد ــ بدین معنا که مصالح فردی آنان به عنوان شهروندان و موجودات انسانی نمی­تواند به مصالح اقتصادی آنان به عنوان تولیدکننده ومصرف­کننده تقلیل یابد. او نه تنها دولت را همچون یک نهاد کنار می­گذارد ــ که یک جهتگیری قابل احترام است ــ، بلکه به سیاست نیز به مثابۀ درگیری بین جهتگیری­های مختلف اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، زیست ـ محیطی، فرهنگی و تمدنی در سطح محلی، ملی و جهانی بی­اعتناست.

این خیلی مهم است زیرا عبور از «پیشرفت ویرانگر» سرمایه­داری به سوسیالیسم یک فرآیند تاریخی و یک تحول دائمی انقلابی جامعه، فرهنگ و ذهنیت­هاست ــ و سیاست به نحوی که در اینجا تعریف شد جز جایگاهی مرکزی در این فرآیند نمی­تواند داشته باشد. اهمیت دارد که در اینجا تأکید کنیم که چنین فرآیندی نمی­تواند بدون تحول انقلابی ساختارهای اجتماعی و سیاسی و بدون پشتیبانی فعال اکثریت اهالی از برنامه­ای اکوسوسیالیستی آغاز گردد. رشد آگاهی سوسیالیستی و هشیاری زیست محیطی فرآیندی­ست که عامل تعیین کننده در آن، تجربۀ مبارزاتی جمعی خود مردم است که از درگیری­های محلی و جزئی به سوی تغییر ریشه­ای (رادیکال) جامعه سیر می­کند. این گذار نه تنها به شیوۀ نوینی از تولید و جامعه­ای برابری­طلب و دموکراتیک منتهی می­شود، بلکه به یک شیوۀ زندگی بدیل، به تمدن نوین اکوسوسیالیستی می­انجامد، فراسوی حاکمیت پول، فراسوی عادت­های مصرفی که به طور مصنوعی توسط تبلیغات تولید می­شود، و سرانجام فراسوی تولید بی­حساب کالاهای غیرمفید و گاه زیانبار برای محیط زیست. برخی از جانبداران محیط زیست معتقدند که تنها چاره دربرابر مولدگرایی متوقف کردن رشد در کلیۀ جوانب است یا جایگزین کردن آن با رشد منفی ــ که در فرانسه به آن décroissance می­گویند که میزان بالا و افراطی مصرف اهالی را شدیداً کاهش می­دهد با قطع نیمی از مصرف انرژی، با حذف خانه­های فردی، شوفاژ مرکزی، ماشین­های شستشو و غیره. از آنجا که چنین اقدامات شدید صرفه­جویانه این خطر را به همراه دارد که با نارضایتی کامل اهالی روبرو شود، برخی از مدافعان «رشد منفی» از طرح شعار نوعی «دیکتاتوری زیست محیطی» ابائی ندارند (۱۸). دربرابر چنین نظرات بدبینانه، خوش­بینان سوسیالیست معتقدند که پیشرفت فنآورانه و استفاده از منابع نوین انرژی راه را برای رشد نامحدود و فراوانی نعمت­ها می­گشاید، به طوری که هرکس بتواند «برحسب نیازهایش» تأمین شود.

به نظر من، این هردو مکتب یک نوع درک کمّی از «رشد» ــ چه مثبت، چه منفی ــ و توسعۀ نیروهای مولد دارند. اما موضع­گیری سومی نیز هست که به نظر من مناسب­تر می­نماید و آن «تحول کیفی» توسعه است. منظور این است که به اتلاف هول­انگیز منابع توسط سرمایه­داری که بر تولید گستردۀ فرآورده­های بی­فایده و\یا زیانبار استوار است پایان داده شود: صنایع تسلیحاتی مثال خوبی­ست، اما بخش عظیمی از «کالاها» که در سرمایه­داری تولید می­شود با توجه به خصلت کهنه­شوندگیِ برنامه­ریزی­شان، هیچ فایده­ای ندارند جز سود برای شرکت­های بزرگ. مسأله، نه «مصرف افراطی» به طور انتزاعی، بلکه نوع مصرف حاکم که خصلت­های اساسیِ آن عبارتند از مالکیت فخرفروشانه، اتلاف انبوه، ازخودبیگانگیِ سوداگرانه، انباشت سیری ناپذیر کالاها و خرید جنون­آسای به اصطلاح کالاهای جدیدی که «مد» تحمیل می­کند. یک جامعۀ نوین تولید را به سوی ارضاء نیازهای اصیل هدایت خواهد کرد، از چیزهایی که به عنوان نیازهای ابتدایی تعبیر می_کنند مانند آب، غذا، لباس و مسکن که شامل خدمات اساسی هم می­گردد مانند بهداشت، آموزش، حمل و نقل و فرهنگ.

آشکار است که کشورهای جنوب که برآورده شدن این نیازها در آنها بسیار دور از دسترس است، به نسبت کشورهای صنعتی پیشرفته نیازمند سطح بالاتری از توسعه هستند ــ مانند کشیدن خط آهن، ساختن بیمارستان، احداث سیستم­های فاضل آب و زیربناهای دیگر. اما هیچ دلیلی وجود ندارد که این امر نتواند با سیستمی تولیدی به اجرا درآید که طبیعت­دوست باشد و استوار بر انرژی نوشونده. این کشورها نیازمند تولید مقادیر زیادی مواد خوراکی برای تغذیۀ اهالی گرسنۀ خود خواهند بود ولی همان طور که جنبش­های دهقانی که در مقیاس جهانی در شبکۀ Via Campesina (*) سازماندهی شده­اند، طی سالها مستدل و ثابت کرده­اند، در این کشورها از طریق کشاورزی بیولوژیک مبنی بر واحدهای خانوادگی، تعاونی­ها یا مزارع اشتراکی (کلکتیویست) بهتر می­توان در تأمین غذا موفق شد تا از طریق شیوه­های ویرانگر و ضد اجتماعی کشاورزی صنعتی ـ تجاری مبنی بر استفادۀ شدید از سم­پاشی و تغییرات شیمیایی ژنتیک. به جای سیستم غول­آسای مبنی بر وام و استثمار امپریالیستی منابع کشورهای جنوب توسط کشورهای سرمایه­داری صنعتی، جریان کمک­های فنآوری و اقتصادی باید از شمال به جنوب سرازیر شود بدون آنکه نیاز باشد مردم اروپا و آمریکای شمالی ــ آن طور که ظاهراً برخی از طرفداران زاهد و پرهیزکار محیط زیست باور دارند ــ سطح زندگی خود را به مفهوم مطلق کلمه پایین آورند. در عوض، از مصرف سیری­ناپذیری که نظام سرمایه­داری دامن می­زند، از کالاهایی که هیچ ربطی به هیچ نیاز واقعی ندارد رها خواهند شد، در حالی که مفهوم سطح زندگی تعریف دوباره­ای خواهد یافت یادآور شیوه­ای از زندگی که در واقع غنی­تر است با مصرف کمتر.

نیازهای واقعی را از نیازهای ساختگی، غلط و قلابی چگونه باید بازشناخت؟ صنعت تبلیغات ــ که با دست­اندازی به ذهن مردم نیازهای کاذب تولید می­کنند ــ کلیۀ عرصه­های زندگی بشر را در جوامع مدرن سرمایه داری مورد تهاجم خود قرار داده­اند نه تنها تغذیه و تأمین لباس، بلکه ورزش، فرهنگ، دین، سیاست طبق قوانین آنها شکل می­گیرد. آنها خیابان­ها، صندوق نامه­ها، پرده­های تلویزیون، روزنامه­ها، منظره­ها را دائماً و به نحوی حیله­گرانه اشغال کرده­اند و تأثیری قطعی در شکل­گیری عادت به ولخرجی­های متظاهرانه و مصرف­کردن ناگزیر و بی­اختیار از خود برجای می­گذارند. علاوه بر اینها مبالغ نجومی و حیرت­انگیزی از نفت، برق، ساعات کار، کاغذ، مواد شیمیایی و مواد خام تلف می­کنند ــ که هزینۀ همه را مصرف­کنندگان می­پردازند ــ یعنی این شاخه از «تولید» نه تنها از نظر انسانی بی­فایده است، بلکه مستقیماً با نیازهای واقعی اجتماعی در تضاد است. تبلیغات که یکی از ابعاد ناگزیر اقتصاد سرمایه­داری­ست که هیچ جایی در جامعه­ای که در حال گذار به سوسیالیسم است ندارد و جای آن را اطلاعات دربارۀ کالاها و خدماتی خواهد گرفت که توسط انجمن­های مصرف­کنندگان فراهم می­شود. معیار برای شناخت یک نیاز واقعی از یک نیاز ساختگی عبارت است از ادامۀ حیات آن پس از حذف تبلیغات. مسلم است که تا مدتی عادتهای قدیمی مصرف سخت­جانی خواهند کرد و البته هیچ­کس حق ندارد به مردم بگوید که نیاز آنها چیست. تغییر سرمشق­های مصرفی فرآیندی تاریخی­ست، چنان که چالشی تربیتی و آموزشی نیز هست.

برخی کالاها و لوازم مانند اتومبیل شخصی مسائل پیچیده­تری را بر می­انگیزد. اتومبیل­های شخصی باعث مزاحمت عمومی­ست و سالانه صدها هزار نفر در جهان از این طریق کشته و ناقص­العضو می­شوند. هوای شهرهای بزرگ آلوده می­شود ــ با عواقب وخیمی که برای سلامتی کودکان و سالمندان به بار می­آورد ــ چنانکه در تغییرات جوّی هم تأثیر دارند. با وجود این، اتومبیل شخصی در شرایط کنونی سرمایه­داری منطبق با نیازی واقعی­ست. تجارب محلی در برخی شهرهای اروپا با اداراتی که مسائل زیست محیطی را مدّ نظر دارند نشان می­دهد که ممکن ــ و مورد قبول اکثریت اهالی ــ است که به تدریج نقش اتومبیل­های شخصی به نفع اتوبوس و قطار محدود گردد. در یک فرآیند گذار به سوسیالیسم زیست محیطی که در آن وسائط نقلیۀ عمومی ــ چه روی زمین یا زیر آن ــ وسیعاً گسترش خواهد یافت و رایگان خواهد بود و در آن برای عابران پیاده و دوچرخه­سواران جای خاصی در نظر گرفته می­شود، نقش اتومبیل­های شخصی از آنچه در یک جامعۀ بورژوا بر عهده دارند کمتر خواهد شد. توجه کنیم که در این گونه جوامع، اتومبیل شخصی حکم فیتیش (بتواره) پیدا می­کند و با تبلیغات مستمر و تهاجمی همچون نماد تشخص و برگۀ هویت به مردم حقنه می­شود (در آمریکا تصدیق رانندگی حکم شناسنامه دارد) و مظهر زندگی شخصی، اجتماعی و جذابیت جنسی­ست (۱۹)

. در انتقال به یک جامعۀ جدید بسیار ساده­تر است که انتقال کالاها با کامیون ــ که باعث تصادفات وحشتناک و حد بسیار بالایی از آلودگی هوا می­شود ــ به نحوی چشمگیر کاهش داده شود و به جای آن از قطار یا آنچه فرانسوی­ها ferroutage می­گویند (یعنی حمل کامیونها از شهری به شهر دیگر با قطار) استفاده شود. تنها منطق پوچ «رقابت» سرمایه­داری ست که رشد خطرناک سیستم کامیون­ها را می­تواند توضیح دهد.

بدبینان پاسخ خواهند داد: آری، اما افراد آرزوها و تمایلات نامحدودی دارند که باید کنترل، بررسی، محدود و اگر لازم شود ممنوع گردد و این ممکن است محدودیت­هایی دربرابر دموکراسی ایجاد کند. اما سوسیالیسم زیست محیطی بر انتظارات معقول استوار است که مارکس پیش از اینها بیان کرده است: اولویت در یک جامعۀ بدون طبقات و رها شده از خودبیگانگیِ سرمایه­داری از آنِِ «بودن» است نه «داشتن»، یعنی وقت آزاد برای شکوفایی شخصی از فعالیت­های فرهنگی، ورزشی، نشاط و شوخی، علمی، لذت­های جنسی، هنری و سیاسی، نه تمایل به تملک بی­پایان محصولات. حرص تملک با فیتیشیسم کالایی که ذاتی نظام سرمایه­داری ست، با ایدئولوژی مسلط و تبلیغات توجیه می­شود، اما هیچ چیز ثابت نمی­کند که بخشی­ست از «ذات جاودانۀ انسان». همان طور که ارنست ماندل تأکید کرده: «انباشت دائمی و روزافزون کالاها (با پایین آمدن «فایدۀ حاشیه­ای آن (marginal utility)») به هیچ رو عامل فراگیر و حتی مقدم برای رفتار انسانی نیست.

گسترش یا رشد استعدادها و گرایش­ها به خودی خود؛ حفظ سلامت و حیات؛ نگهداری کودکان؛ گسترش مناسبات غنی اجتماعی ... همۀ اینها آنگاه که نیازهای مادی اولیه ارضاء شده باشند، به انگیزه­های عمده­ای تبدیل می­شوند» (۲۰).

همان طور که گفتیم این بدان معنا نیست که به ویژه طی فرآیند گذار، بین ملزومات حفظ محیط زیست و نیازهای اجتماعی، بین اجبارهای زیست محیطی و ضرورت گسترش زیربناهای پایه­ای به خصوص در کشورهای فقیر، بین عادت­های مصرف توده­ای و ندرت منابع، کشمکش درنخواهد گرفت. یک جامعۀ بدون طبقه جامعۀ بدون تضاد و کشمکش نیست. اینها گریز ناپذیر است. وظیفۀ برنامه­ریزی دموکراتیک در چشم­اندازی اکوسوسیالیستی و رها شده از اجبارهای سرمایه و سودآوری، این است که آن مسائل را در گفتگوهای چندجانبه و باز که به تصمیم­گیری توسط خود جامعه منجر می­شود حل کند. وجود یک دموکراسی خودپو و مشارکتی تنها راه است نه برای اجتناب از خطاها، بلکه به منظور تصحیح آنها توسط خود آن گروه اجتماعی (social collectivity).

آیا این یک اتوپی­ست؟ در معنای ریشه­شناختی واژه که همان «ناکجا آباد، آرمانشهر» است، چیزی که در هیچ جا یافت نمی­شود، البته آری؛ اما آیا اتوپی­ها یعنی چشم­اندازهای یک آیندۀ بدیل، آرزو ـ انگاره­های جامعه­ای از طراز دیگر، خود عاملی ضروری برای هر جنبشی که بخواهد نظم مستقر را به چالش بگیرد نیستند؟ همان طور که دانیل سینگر در وصیتنامۀ ادبی و سیاسی خود «آینده متعلق به کیست؟» (Whose Millenium) در فصلی مؤثر و محکم تحت عنوان «آرمانشهر واقع بینانه» توضیح داده است: «... اگر نظم حاکم به رغم شرایط موجود تا این اندازه مستحکم می­نماید، اگر جنبش کارگری یا چپ به طور کلی، تا این حد زمین­گیر و فلج است، به خاطر شکست در ارائۀ یک آلترناتیو رادیکال است. قاعدۀ اساسی بازی این است که نه بنیادهای استدلال را زیر سؤال ببری نه پایه­های جامعه را. تنها یک بدیل سراسری جهانی که از این قوانین انقیاد و تسلیم گسست کند می­تواند به جنبش رهایی گسترش واقعی ببخشد» (۲۱).

آرمانشهر سوسیالیستی و زیست محیطی چیزی جز یک امکان عینی نیست؛ نه نتیجۀ ناگزیر تضادهای سرمایه­داری ست، نه «قوانین آهنین تاریخ». کسی نمی­تواند آینده را پیشگویی کند مگر به شکلی مشروط: آنچه قابل پیشگویی­ست این است که در غیاب یک تحول اکوسوسیالیستی، بدون یک تغییر ریشه­ای در پارادایم تمدنی، منطق سرمایه­داری به خسارت­های فاجعه­بار زیست­محیطی می­انجامد که سلامت و حیات میلیون­ها انسان و حتی شاید بقای نوع بشر را به مخاطره می­اندازد.

رؤیای یک سوسیالیسم سبزداشتن و برای آن مبارزه کردن یا به تعبیری که بعضی گفته­اند کمونیسم خورشیدی بدین معنا نیست که برای رفرم­های مشخص و فوری نباید مبارزه کرد. بدون آنکه هیچ توهمی به یک «سرمایه­داری تمیز» داشته باشیم باید کوشید کسب وقت کرد و بر دولت­ها فشار آورد تا تغییراتی ابتدائی رخ دهد: ممنوعیت HCFCs [گازهای آلی که ملکول­شان متشکل است از اتم­های کلر، زغال، فلوور و هیدروژن] زیرا لایۀ اوزون را از بین می­برند، متوقف­کردن عمومی تغییرات ژنتیک در ارگانیسم کاهش گاز گلخانه­ای به نحوی چشمگیر، همین طور قاعده­مند کردنِ شدیدِ ماهیگیری صنعتی و استفاده از مواد سمی و شیمیایی در تولید محصولات کشاورزی صنعتی، مالیات­بستن بر اتومبیل­های آلوده­کنندۀ هوا، گسترش هرچه بیشتر ترابری عمومی، جایگزینی تدریجی کامیون­ها با قطار. اینها و موارد مشابه در دستور کار جنبش عدالت­خواهی سراسری و فوروم­های اجتماعی جهانی قرار دارند. این یک پیشرفت سیاسی نوین و مهم است که از تظاهرات سیاتل در ۱۹۹۹ به بعد، همسویی جنبش­های اجتماعی و زیست محیطی را در مبارزه­ای مشترک علیه نظام حاکم جهانی امکان پذیر ساخته است.

این خواست­های فوری زیست محیطی اجتماعی (اکوـ سوسیال) می­تواند به یک فرآیند رادیکالیزاسیون بینجامد، به شرطی که چنین خواست­هایی با مقتضیات «رقابت آمیز بودن» انطباق داده نشود. بر طبق منطقی که مارکسیست­ها آن را «برنامۀ گذار» می­نامند هر پیروزی کوچک، هر پیشرفت جزئی بلافاصله به خواست بالاتری، به هدف رادیکال­تری می­انجامد. چنین مبارزاتی پیرامون موضوعات مشخص اهمیت دارند نه تنها بدین جهت که پیروزی­های جزئی خود بخود مطلوب هستند، بلکه بدین جهت که آگاهی زیست محیطی و سوسیالیستی را بر می­انگیزند و نیز بدین لحاظ که فعالیت و خودسازماندهی را از پایین دامن می­زنند: این هردو ضروری و در واقع، پیش­شرط­های قطعی برای تغییر رادیکال یعنی انقلابی جهان­اند.

تجربه­های محلی مانند مناطق بدون اتومبیل در برخی شهرهای اروپا، تعاونی­های کشاورزی ارگانیک که جنبش دهقانان بدون زمین (MST)* در برزیل پیشنهاد کرده یا بودجۀ مشارکتی در پورتو الگره مطرح شد محدود هستند اما مثال جالبی از تغییر اجتماعی و زیست محیطی­اند. با امکان دادن به شوراهای محلات که دربارۀ اولویت­های بودجۀ خود تصمیم بگیرند، پورتو الگره ــ تا زمانی که چپ در انتخابات شهرداری سال ۲۰۰۲ باخت ــ به رغم محدودیت­هایی که داشت شاید جالب­ترین مثال برای «برنامه ریزی از پایین» بود (۲۲). در هر حال، باید پذیرفت که حتی اگر اقدامات معدود مترقیانه­ای توسط برخی رژیم­های ملی صورت گرفته باشد، در مجموع، تجربۀ چپ سانتریست یا ائتلاف­های چپ\سبز در اروپا و آمریکای لاتین بیشتر مأیوس کننده بوده و در چارچوب سیاست سوسیال لیبرالیِ انطباق با جهانی­شدن سرمایه­داری باقی مانده است.

هیچ تحول رادیکالی صورت نخواهد گرفت مگر آنکه نیروهای پایبند به یک برنامۀ رادیکال سوسیالیستی و زیست­محیطی جایگاهی هژمونیک (به مفهومی که گرامشی از این واژه دارد) احراز کنند. به یک معنا تا آنجا که ما برای تغییر می­کوشیم زمان به سود ماست، زیرا وضعیت جهانی محیط زیست هرچه بدتر می­شود و خطرات هرچه نزدیک­تر می­گردد. اما از سوی دیگر، زمان از دست می­رود زیرا طی چند سال ــ کسی دقیقاً نمی­داند چه قدر ــ ضایعات ممکن است غیرقابل جبران باشد. هیچ دلیلی برای خوش­بینی وجود ندارد: نخبگان مستقر حاکم بر سیستم بسیار نیرومنداند و نیروهای اپوزیسیون رادیکال هنوز اندک­اند. اما آنها تنها نقطۀ امید هستند برای آنکه «پیشرفت ویرانگر» سرمایه­داری متوقف شود. والتر بنیامین انقلاب­ها را نه لوکوموتیو تاریخ، بلکه آنها را انسانیتی تعریف می­کرد که برای متوقف کردن اضطراری قطار دستۀ ترمز را می­کشد تا به قطار به قعر پرتگاه نیفتد... (۲۳).

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - یادداشت ها: ۱ـ ریچارد اسمیث: «ماشین سقوط محیط زیست» سرمایه داری، طبیعت و سوسیالیسم، دورۀ ۱۶، شمارۀ ۴، سال ۲۰۰۵، ص ۳۵.

۲ـ کارل مارکس: کاپیتال ج. ۱،[ به آلمانی] صص ۳۰ـ ۵۲۹. برای مطالعۀ تحلیلی قابل توجه از منطق ویرانگر سرمایه نک. به ژوئل کوول، دشمن طبیعت، پایان سرمایه داری یا پایان جهان؟، زدبوک، نیویورک، ۲۰۰۲.

۳ـ جیمس اُکونور: قضایای طبیعی. رساله هایی در باب مارکسیسم زیست ـ محیطی، گیلفورد پرس، نیویورک ۱۹۹۸، ص ۲۷۸، ۳۳۱.

۴ـ جان بلامی فاستر مفهوم انقلاب زیست ـ محیطی را به کار می برد ولی توضیح می دهد که «یک انقلاب زیست ـ محیطی شایستۀ این نام در سطح کرۀ ارض می تواند در چارچوب یک انقلاب گسترده تر اجتماعی ــ و من تأکید می کنم سوسیالیستی ــ بروز کند. چنین انقلابی، همان طور که مارکس تأکید می کرد، مقتضی آن است که تولید کنندگان متحد روابط سوخت و ساز بین انسان و طبیعت را به نحوی عقلانی تنظیم کنند... این انقلاب باید از ویلیام موریس یعنی از یکی از اصیل ترین و اکولوژیک ترین پیروان مارکس، از گاندی و دیگر چهره های رادیکال، انقلابی و ماتریالیست از جمله خود مارکس الهام بگیرد که سابقۀ تاریخی اش به اپیکور می رسد». (رک. به جان بلمی فاستر، «سازماندهی انقلاب زیست ـ محیطی» مانتلی ریویو دورۀ پنجاه و هفتم، شمارۀ پنجم، ۲۰۰۵، صص ۱۰ـ ۹).

۵ـ برای نقد اکوسوسیالیستی «سیاستِ زیست ـ محیطی واقعاً موجود» ـ اقتصاد سبز، زیست محیطی رادیکال، منطقه گرایی زیست شناسانه و غیره، رک. به فصل هفتم از دشمن طبیعت اثر ژوئل کوول.

۶ـ جان بلامی فاستر:اکولوژی مارکس، ماتریالیسم و طبیعت، انتشارات مانتلی ریویو، نیویورک ۲۰۰۰. [این کتاب به ترجمۀ اکبر معصوم بیگی به فارسی منتشر شده است، نشر دیگر، تهران ۱۳۸۲.]

۷ـ انگلس: آنتی دورینگ، انتشارات سوسیال، پاریس ۱۹۵۰، ص ۳۱۸.

۸ـ مارکس، کاپیتال ج. ۳ و ج. ۱ ص ۹۲. می توان پروبلماتیک مشابهی را در مارکسیسم معاصر یافت. برای مثال، ارنست ماندل از یک «برنامه ریزی تمرکزگرا اما دموکراتیک زیر نظر یک کنگرۀ ملی متشکل ازشوراهای متعدد کارگران که اعضای آنها از کارگران واقعی تشکیل شده باشند دفاع می کند». در نوشته های بعدیش، ماندل بیشتر به «تولید کنندگان \ مصرف کنندگان» مراجعه می دهد. ما در صفحات بعد به آثار او مراجعه می دهیم زیرا وی روشن بین ترین تئوریسین سوسیالیست برنامه ریزی دموکراتیک است. اما باید گفت که تا اواخر سال های ۱۹۸۰ او موضوع زیست محیطی را در بخش محوری استدلال های اقتصادی اش نگنجانیده بود. ۹ـ ارنست ماندل برنامه ریزی را با عبارات زیر تعریف می کند: یک اقتصاد برنامه ریزی شده مستلزم آن است ... که منابع نسبتاً کمیاب جامعه به شکلی کور و بی هدف (به تعبیری «بدون اطلاع تولید کننده و مصرف کننده») و از طریق بازی قانون ارزش تقسیم نمی شوند، بلکه آگاهانه و طبق اولویت های از پیش تعیین شده منظور می گردند. در یک اقتصاد گذار که دموکراسی سوسیالیستی بر آن حاکم است، تودۀ زحمتکشان به نحوی دموکراتیک گزینش این اولویت ها را برعهده دارند (رک. به ارنست ماندل: اقتصاد دورۀ گذار، یاد شده ص ۲۸۲).

۱۰ـ از نقطه نظر تودۀ کارگران، فداکاری هایی که توسط اقدامات خودسرانهء بوروکراتیک تحمیل می شوند، به هیچ رو «قابل قبول تر» از فداکاری هایی نیستند که با مکانیسم های کور بازار تحمیل می گردند. اینها تنها دو شکل مختلف اند از یک ازخودبیگانگی واحد (همانجا، ص ۲۸۵).

۱۱ـ کلودیو کاتس، اقتصاددان مارکسیست آرژانتینی در کتاب اخیرش دربارۀ سوسیالیسم تأکید کرده است که برنامه ریزی دموکراتیک که از پایین، تحت نظارت اکثریت اهالی باشد «با تمرکز مطلق، دولتی شدنِ کامل، کمونیسم جنگی یا اقتصادی که طبق دستور برنامه ریزی شده باشد، نیست. لازمۀ گذار تقدم برنامه ریزی بر بازار است نه حذف متغیرهای بازار. ترکیب بین هر دو نمونه باید با هر موقعیت و هرکشوری منطبق شود. با وجود این، هدف فرآیند سوسیالیستی حفظ یک توازن جامد بین برنامه و بازار نیست، بلکه دامن زدن به زوال تدریجی نقش بازار است. رک به:

C. Katz, El porvenir del Socialismo, Herramienta/Imago Mundi, Buenes Aires, ۲۰۰۴, p. ۴۷-۴۸).

۱۲- F. Engels, Anti-Dühring, op. cit., p. ۳۴۹.

۱۳- L. Kovel, The enemy of nature, op. cit., p. ۳۴۹.

۱۴- E. Mandel, Power and money, Verso, Londres, ۱۹۹۱, p. ۲۰۹.

۱۵ـ نظر ماندل این بود که «ما معتقد نیستیم که "همیشه حق با اکثریت است" [...] هرکسی اشتباه می کند. این امر دربارۀ اکثریت شهروندان هم صادق است و نیز دربارۀ اکثریت تولید کنندگان و اکثریت مصرف کنندگان. اما یک اختلاف پایه ای بین آنها و پیشینیان شان وجود دارد. در هر سیستمی از قدرت نابرابر... آنان که دربارۀ استفاده از منابع تصمیمات غلط می گیرند همان کسانی نیستند که تاوان پیامدهای آن اشتباهات را می پردازند. اگر فرض کنیم که در جایی دموکراسی سیاسی واقعی، امکان گزینش های واقعی فرهنگی و اطلاعات وجود داشته باشد، دشوار است بتوان باور کرد که اکثریت ناپدید شدن جنگل ها [...] و فقدان خدمات در بیمارستان ها را بر تصحیح خطاهای رخ داده ترجیح خواهد داد (ارنست ماندل: «دفاع از برنامه ریزی سوسیالیستی»، نیولفت ریویو، شماره ۱، سال ۱۹۸۶، ص ۲۰۴).

۱۶- Mandel, Power and Money, p. ۲۰۴.

۱۷- Michael Albert, Participatory Economics. Life After Capitalism, London: Verso, ۲۰۰۳, p. ۱۵۴.

۱۸- For a selection of 'negative growth' texts see Majid Rahnema (with Victoria Bawtree), eds., The Post-Development Reader, Atlantic Highlands, N.J.: Zed Books, ۱۹۹۷, and Michel Bernard et al., eds., Objectif Décroissance: vers une société harmonieuse, Lyon: Editions Parangon, ۲۰۰۴. The main French theorist of 'décroissance' is Serge Latour, author of La planète des naufragés, essai sur l'après-développement, Paris: La Découverte, ۱۹۹۱.

۱۹ـ ارنست ماندل نسبت به تغییرات سریع در عادات مصرفی مانند اتومبیل شخصی شکاک و مردد بود: «اگر به جای هر استدلال زیست محیطی و غیره، آنها [یعنی تولید کنندگان و مصرف کنندگان] می خواستند سلطۀ اتومبیل شخصی خود را حفظ کنند و به آلوده کردن شهرهای خود ادامه دهند حق داشتند. تغییرات سمت گیری های مصرفی درازمدت غالباً کند پیش می رود ــ کم اند کسانی که باور کنند کارگران ایالات متحده دلبستگی خود را به داشتن اتومبیل شخصی در فردای انقلاب سوسیالیستی کنار خواهند گذاشت (ماندل: «در دفاع از برنامه ریزی سوسیالیستی ص ۳۰). با اینکه ماندل حق دارد اصرار ورزد که تغییرات در مدل های مصرف نباید تحمیل شود، اما به تأثیری که یک سیستم حمل و نقل گستردهء عمومی و رایگان از خود برجا می گذارد و با رضایت اکثریت شهروندان نسبت به محدود کردن رفت و آمد اتومبیل ها همراه است و ــ تا همین امروز در چندین شهر بزرگ اروپا عملی شده ــ کم بها می دهد.

۲۰ـ ماندل: قدرت و پول، ص ۲۰۶.

۲۱- D. Singer, Whose Millenium ? Theirs or Ours ?, New York : Monthly Review Press, ۱۹۹۹, pp. ۲۵۹-۶۰. (A qui appartient l'avenir? Pour une utopie réaliste, Complexe, Bruxelles, ۲۰۰۴, p. ۳۰۴-۳۰۵).

۲۲- EE S. Baierele, 'The Porto Alegre Thermidor', in Socialist register ۲۰۰۳.

۲۳- Walter Benjamin, Gesammelte Schriften, Volume ۱/۳, Frankfurt: Surkamp, ۱۹۸۰, p. ۱۲۳۲.

*ـ جنبش جهانی دهقانان خرد و متوسط، دهقانان بی زمین، زنان و جوانان زحمتکش روستاها و مزدبگیران کشاورزی و خلق های بومی. رک. به:

http://www.viacampesina.org/main_fr یادآوری مترجم:

متن اصلی مقاله را مؤلف به انگلیسی نوشته و در نشریۀ Socialist Register شمارۀ ۴۳ سال ۲۰۰۷ منتشر شده است. ترجمۀ فرانسۀ آن با اصل تفاوت هایی داشت. مأخذ ما متن انگلیسی­ست اما در مواردی ترجمۀ فرانسه را که بیان بهتری داشت ملاک قرار داده ایم. ضمناً اصطلاحاتی مانند «نیروهای مولده» یا «دستگاه مولده» را، که غلط مصطلح است، گاه به کار برده ایم. با سپاس از حبیب ساعی به خاطر یاری ارزشمندش در ویراستاری.

منبع: سایت اتحاد سوسیالیستی کارگری 

وزش باد اصلاحات بر پیکر تامین اجتماعی

| 0 نظر

taemin egtmaei.jpgعملکرد سیستم های بهداشتی جهان به چه صورت است ؟

نوشته Martine BULARD
علی رغم پیشرفت هایی که در زمینه پزشکی رخ داده و علی رغم اصلاحات بی وقفه سیستم های درمانی و بهداشتی، نا برابری در مقابله با بیماری ها هنوز به شکل چشم گیری وجود دارد. این امر چه در مقایسه کشور ها با هم و چه درون هر کدام از آن ها مشهود است. عوامل مختلفی (محیط زیست، تغذیه، کار ...) در بوجود آوردن نابرابری موثرند اما ساختار سیستم های بهداشتی و شیوه تامین هزینه آن نقش بسزایی دارند. با اینکه برخی کشور ها مجددا به مزایای بخش دولتی پی می برند، اما بخش خصوصی هنوز شاخک های حساسش را در همه جا رخنه می دهد و اشکال نوین را می گستراند.


از امریکا تا آسیا، آفریقا تا اروپا، کشوری نیست که با اصلاحات ریشه ای در سیستم بهداشتی دست به گریبان نباشد. در نگاه اول همه دلایل برای خشنودی ما گرد هم آمده است. با توجه به نیاز های پاسخ نیافته در این زمینه و گسترش بیماری های همه گیر، بی عملی ناممکن است. در زمانی که حتی ایالات متحده، این قهرمان خصوصی سازی و چین که همچون تازه به دوران رسیده ها با ولع طعم خصوصی سازی را می چشد، هر دو سعی دارند تا منطق کالایی را تا حدی محدود و پوشش درمانی همگانی را گسترش دهند، هدف اصلی سیاست بهداشتی کشور های غنی همانا متکی بر کاهش نقش دولت و پرداخت هزینه های بصورت مشارکتی است. حرکت خلاف جریان تاریخی ای که جای تعجب دارد. هنگامی که الگوی امریکایی به مثابه تکامل یافته ترین مدل این نوع جهت گیری، ناکارا بودن خود را به نمایش می گذارد، هنوز بازار ، حتی اگر اینجا و آنجا بازگشت دولت مطرح شود، قطب نمای حرکت می باشد.

ایالات متحده که در رده دوم جهانی در رابطه با صرف هزینه های بهداشتی قرار دارد (٣.١۵ % تولید نا خالص ملی در سال ٢٠٠٧) ... رتبه سی ام را در زمینه امید زندگی «همراه با سلامت» به خود اختصاص می دهد (۶٩ سال) (١) با چنین نتیجه ای مشخص می شود که به چه دلیل باراک اوباما در نظر دارد حل مسئله بهداشت را در دستور روز قرار دهد تا بخش بیشتری از شهروندان تحت پوشش درمانی قرار گیرند، حتی اگر ریشه مشکلات تنها در پوشش همگانی درمانی نباشد. البته هیچ کس نمی داند که آیا او قادر به پاسخ گویی به تعهدات خود هست و آیا خواهد توانست اکثریت را با خود همراه سازد (٢).

اندیشه تامین اجتماعی در قرن نوزدهم همراه با گسترش انقلاب صنعتی و تمرکز کارگران در مراکز بزرگ پدیدار گشت. رهبران سیاسی و اقتصادی، از ورای تشکیل انجمن های همیاری که سپس به تامین اجتماعی تبدیل شد ـ نخستین سیستم بیمه های اجتماعی را صدر اعظم آلمان ، اتو ون بیسمارک در سال ١٨٨٣ تشکیل داد ـ در نظر داشتند تا نیروی کار را سالم و قادر به مقاومت در شرایط دشوار نگه دارند. البته همراه با اوج گیری مبارزات اجتماعی برای بهبود شرایط زندگی، آنها هر چه بیشتر به انجام این امر وادار نیزگشتند.

به این ترتیب پس از جنگ دوم جهانی سیستم های مختلف به منظور حفظ شالوده منسجم اجتماعی شکل گرفت. به بیانی می توان آنها را تمهیداتی بر ضد مبارزه طبقاتی دانست. روز ۵ ژوئیه ١٩۴۵، مجلس موقت شورا در فرانسه اعلام کرد که تامین اجتماعی «پاسخی است به هنجار نگرانی کارگران از آینده شان ... نگرانی ای که باعث احساس حقارت در آنها شده و پایه وجود اختلاف طبقاتی بین صاحبان دارایی ها که اعتماد به نفس داشته و نسبت به آینده خود آسوده خاطرند از سویی و کارگران که هر لحظه تهدید به فرو رفتن در فقر می باشند از سوی دیگر است (٣)». در مقیاس جهانی نیز «حق برخورداری همگانی از بهداشت» حقی شناخته شده است. امری که در سال ١٩۴٨ منجر به تشکیل سازمان بهداشت جهانی شد. بیش از شصت سال بعد، علی رغم تعهدات ١٩۴کشور عضو سازمان ملل در آلماآتا که در سال ١٩٧٨ مجددا مورد تائید قرار گرفت، هنوز فاصله زیادی تا تحقق اهداف اعلام شده وجود دارد.

نه ناگزیر و محتوم و نه پیچیده و با رمز و راز

مشاهده نخست، نابرابری بی حد و حصر بین کشور ها را به معرض نمایش می گذارد. در حالی که پزشکی پیشرفت های انکار ناپذیری کرده است، بین سال های ١٩٩٠ و ٢٠٠۶ سی و یک کشور (از جمله آفریقای جنوبی، بوتساوانا، گابن و حتی روسیه و اوکرائین ) با کاهش سن امید زندگی همراه با سلامت ( منظور ادامه عمر بدون بیماری وخیم و ناتوانی است) مواجه شده اند. آفریقا با فاصله رده آخر را اشغال کرده است : امید زندگی در سیرالئون ٢٩ سال، در آنگولا ٣٣ سال و در جمهوری دموکراتیک کنگو ٣٧ سال است. حال آنکه در آن سر دنیا ژاپن با میانگین ٧۵ سال در صدر رده بندی قرار دارد.

البته در کشور هایی که انسان ها چنین جوان دار فانی را بدرود می گویند، قربانیان بیشماری در درگیری های داخلی و یا جنگ جان می بازند. اما جمعیت این کشور ها به دلیل فقدان کمی و کیفی خدمات درمانی قبل ازهر چیز از بیماری های عفونی رنج می برند ( مالاریا، سل، اسهال، ایدز...) بلایایی که در بستر فقر و کمبود امکانات بهداشتی پیشروی می کنند (۴). این امر نه محتوم و ناگزیر است و نه پیچیده و با رمز و راز. شیوع چنین بیماری هایی که در کشور های جنوب متمرکز اند (آفریقا، برخی کشور های آسیایی مثل تیمور شرقی، لائوس، بنگلادش، برمه ...) همراه با توسعه اقتصادی کاهش می یابند، پدیده ای که کارشناسان «گذار اپیدمیولوژیک» می نامند.در کشور های غنی و یا در حال توسعه بیماری های مزمن رایج اند (قلب و عروق، تنفسی، بیماری قند، سرطان ...).

البته اینگونه بیماری های مزمن در کشور های روبه رشد نیز دیده می شود و با گسترش طبقه متوسط توسعه می یابد (غنا، گابن، آفریقای جنوبی، پاکستان...)، از سوی دیگر بیماری های عفونی که از کشور های پیشرفته رخت بر بسته بود ـ مثل بیماری سل ـ مجددا به این کشور ها باز می گردند. با همه اینها در نهایت همانا سطح ثروت کشور و بودجه مختص بهداشت است که عامل تعیین کننده در رابطه با میانگین طول عمر جمعیت کشور ها می باشد.

سی کشور عضو سازمان همیاری و توسعه اقتصادی که جمعیت آنها بالاترین طول عمر جهانی را دارا می باشند، نود در صد هزینه های جهانی بهداشت را به خود اختصاص می دهند در حالی که بیست در صد جمعیت دنیا را در بر می گیرند. تنها یک درصد هزینه جهانی بهداشت به آفریقای سیاه با ١٢ در صد جمعیت جهانی اختصاص می یابد (۵). معجزه ای در کار نیست. بودجه مر بوط به بهداشت در سیرالئون بالغ بر ۵.٣ در صد تولید ناخالص ملی و در کنگو ١.٢ درصد است حال آنکه در ژاپن این رقم از ٨ درصد بالاتر و در فرانسه ١١ در صد می باشد. هر چند مثال ایالات متحده نشان می دهد که این بودجه همیشه هم به نحو مطلوب مورد استفاده قرار نمی گیرد، اما به هر حال می بایست به سطح کافی برسد تا بتواند در مقابل «محتوم بودن مرگ» مقاومت کند، امری که ناشی از بلایای طبیعی نبوده، بستگی به شیوه تقسیم ثروت دارد. چنانچه کارشناس اقتصادی آمارتیا سن می گوید :« می بایست همه می پذیرفتند که بی عدالتی هایی همچون فقدان خدمات پزشکی و یا عدم دسترسی به دارو را می توان از میان برداشت و برای این کار لزومی ندارد منتظر اتفاق نظر بر سر شکل جامعه ای که می خواهیم مستقر کنیم، شویم (...) همانطور که کندورسه در دوران خود اصل پایان بردگی را به میان کشید، این معضل نابرابری را نیز بایداز میان برچید (۶)».

پول به مثابه حربه اساسی در جنگ با بیماری ها مطرح است، می بایست ارتشی آزموده (کارگزاران در عرصه خدمات بهداشتی) و سلاح مناسب (دارو، تجهیزات و آموزش) تهیه و تدارک دید. دسترسی به خدمات درمانی به سازماندهی بهداشت و نحوه تامین هزینه آن نیز بستگی دارد. می توان سه نوع غالب سیستم های بهداشتی را مشاهده کرد : سیستم هایی که همراه با استعمار شکل گرفتند، سیستم های کشور های سابق کمونیستی و سیستم هایی که در کشور های پیشرفته وجود دارد که کشور های در حال رشد نیز آن ها را با تغییراتی برگزیده اند.

بر اساس میراث دوران استعمار، هفتاد و نه کشور آفریقایی ، در حوزه کارائیب و اقیانوس آرام، ساختاری هرمی دارند. در پایه هرم درمانگاه های محلی و گروه های متحرک می باشند، طبقه دوم هرم بیمارستان های عمومی را در بر می گیرد و بالاخره در بالاترین سطح واحد های تخصصی (کلینیک ها) و مراکز بیمارستانی ـ دانشگاهی قرار دارند. تا اواسط سال های ١٩٨٠، صندوق های دولتی و سازمان های بین المللی به این سیستم امکان دادند تا تعادلی شکننده را حفظ کند.

اما سازمان بهداشت جهانی در گزارش سال ٢٠٠٨ خود می نویسد : « سیاست تدقیق ساختاری (که صندوق بین المللی پول و بانک جهانی پیشنهاد کردند) به شکل جدی سیستم بهداشت دولتی را متزلزل کرده است ؛ گودال بین سیستم عرضه شده توسط بخش خصوصی و خدمات درمانی دولتی هر چه عمیق تر گشته است.» گزارش ادامه می دهد : « کالایی شدن بی بند و بار و فارغ از مقررات سیستم های بهداشتی آنها را بسیار ناکارا و پر خرج کرده است ؛ نابرابری ها تشدید گشته و منجر به خدمات درمانی با کیفیت پایئن و گاه حتی پر خطر گشته است.» گزارش مثال جمهوری دموکراتیک کنگو را می آورد : « عبارت «جراحی دوره گردی» رایج است که به عمل آپاندیس و یا دیگر جراحی هایی که در منزل بیماران بصورت بازار سیاه و با قیمت گزاف صورت می گیرد گفته می شود ». باز هم می بینیم که کمبود خدمات همواره فساد و بازار سیاه را گسترش می دهد.

کمک های بین المللی (سازمان بهداشت جهانی، یونیسف، برنامه های سازمان ملل، کمک رسانی های دوجانبه و بنیاد های بزرگ) نیز هرچند لازم می باشند، اما از مراکز متفاوت هدایت می شوند و لذا گاه هماهنگ سازی آنها دشوار است. اصلاحات هم، اگر چنانچه وجود داشته باشد، شامل حال ساختمان و یا بازساری مراکز درمانی اولیه و یا بیمارستان ها می شود.

در اینجا پدیده تعجب آوری را بازگو می کنیم. همانطور که می دانید از اوایل سال ٢٠١٠، شمار زیادی از کشور های اروپایی در صدد آنند تا ذخیره های اضافی واکسن ضد آنفلوآنزای نوع H۱N۱ خود را واگذار کنند. سازمان بهداشت جهانی نوشته است : «نود و پنج کشور فقیر به این واکسن احتیاج داشتند» اما به دلیل فقدان امکانات برای نگهداری مطمئن و کمبود نیروی انسانی قادر به استفاده صحیح از آن ها، در ماه ژانویه « تنها دو کشور توانستند به واکسن دست یابند (٧).» می توان در مورد پیش بینی های سازمان بهداشت جهانی در رابطه با شیوع آنفلو آنزا از نوع A شک داشت و آن ها را بیشتر تحت تاثیر شرکت های دارویی دانست تا واقعیت های پزشکی. اما با این حال ملاحظه بالا جای تامل دارد.

بوجود آوردن شبکه های درمانی لازم است اما کافی نمی باشد « تاسیسات و خدماتی را می توان ارائه داد که با فرهنگ محلی همخوانی نداشته باشند» این نظری است که پژوهشگرانی که شصت سال «حق بر خورداری از بهداشت » را بررسی کرده اند در مقاله ای در نشریه لانست به چاپ رسانده اند (٨). آنها به عنوان مثال از کشور پرو یاد می کنند که تمام بر نامه هایی که سعی در کاهش مرگ و میر بر اثر زایمان داشت با شکست رو برو می شد تا زمانی که بر این امر توجه کردند که زنان در این کشور به صورت نشسته زایمان می کنند و لذا تجهیزات منطبق با این نوع زایمان را فراهم کردند. آشکار است که در آفریقا و هند نظام استعماری شیوه های غربی را وارد کردکه بر مهارت ها و دانسته های محلی توجهی نداشت (و حتی آنها را از بین برد). چین مائو تسه دونگ درست در جهت خلاف این امر حرکت و به طب سنتی تکیه کرده و همراه با سیستم درمانی غربی به ریشه کن سازی بیماری های عفونی پرداخت.

طول عمر در روسیه از سال ١٩٩٠ کمتر شده است

سیستم بهداشتی مهم دیگر در کشور های سابق کمونیستی و بلوک شوروی رایج بود. آن نظام نیز بر بیمارستان ها و استراحتگاه های بزرگ مبتنی بود. درمان در نزدیکی محل زندگی عملا میسر نبود. الگوی بهداشت و درمان که در اواخر دوران کمونیسم دیگر کمتر کارا بود با سقوط یارانه های دولتی پس از روی آوردن این کشور ها به جزمیات لیبرالی و از هم پاشی اقتصادشان، منفجر گردید. دشواری های ناشی از زندگی، از دست دادن معیار های جمعی، رفتار های پر مخاطره را افزایش داد (خشونت، مشروب خواری بی حد و حصر...) آن هم در زمانی که بودجه بهداشت کاهش یافت (حذف دارو های مجانی، خصوصی سازی بیمارستان ها، کهنگی و عدم جایگزینی تجهیزات ...). نتیجه : امید زندگی «همراه با سلامت» که در سال ١٩٩٠ در روسیه ۶٩ سال بود در سال ٢٠٠۶ به ۶۶ سال کاهش یافت و در اوکرائین از ٧٠ به ۶٧ سال رسید؛ در قزاقستان از ۶۵ به ۶۴ ... کاستی در دنبال کردن دارو و درمان مناسب باعث بروز بیماری های «متحول» مثل بیماری سل از نوع مقاوم گشت، این بیماری به ویژه از زندان های پر جمعیت روسیه که فضا در آنها کم و امکانات بهداشتی نامناسب است نشئت می گیرد. امروز تلاش ها بیشتر در جهت تشکیل شبکه اولیه درمان و تحکیم نظام تامین اجتماعی است. اما نتایج به دست آمده در حد انتظار نیستند.

در کشور های غنی دست یابی به درمان چند وجه دارد، پزشکانی که در نزدیکی محل زندگی می باشند، پزشکان متخصص، بیمارستان های عمومی و کلینیک های فوق تخصصی. درون این ساختار نظام هایی وجود دارد که همه چیز مجانی و تحت پوشش دولت می باشد (سوئد، انگلستان) و یا سیستم های تامین اجتماعی (آلمان، فرانسه، ژاپن...) که بخش دولتی و خصوصی خدمات را ارائه می دهند اما پرداخت هزینه از سوی بیمار به صورت مشارکت جمعی است و بالاخره سیستم هایی که اکثریت سیستم در دست بخش خصوصی است (امریکا و اروپای مرکزی).

با این که همه این نظام ها با هدف محفوظ نگه داشتن جمعیت کشور از گزند بلایا و مخاطرات زندگی بوجود آمده ، مبنای اولیه (خصوصی یا دولتی) در سرانجام آنها بی تاثیر نیست. برونو پالیه ، پژو هشگر یاد آور می شود که در اروپا، فردای جنگ دوم جهانی این نظریه پدید آمدکه « هر کس می بایست بر مبنای درآمدش در تامین هزینه سیستم درمانی شرکت ـ و نه بر اساس وضعیت جسمی اش ـ و با توجه به وضعیت جسمی اش خدمات درمانی دریافت کند ـ و نه بر مبنای درآمدش» (٩). این اصل همراه با تعاون و مساعدت می باشد اما در این فاصله ضربه های جدی بر آن وارد آمده است.

عجیب اینجاست که در این کشور ها، مخارج کل مربوط به بهداشت و درمان با سطح بهداشت عمومی و میانگین طول عمر همخوانی ندارد. یعنی اختصاص بودجه بیشتر ضرورتا به معنای بالا بردن سطح زندگی نمی باشد. مثلا کشور ژاپن که در آن امید زندگی «همراه با سلامت» ٧۵ سال است، تنها ١.٨ در صد درآمد ناخالص ملی خود را به بهداشت اختصاص می دهد ـ کمتر از فرانسه (۴.١١در صد با ٧٢ سال امید زندگی)، سوئد (١.٩در صد و ٧٣ سال) یا انگلستان (۴.٨در صد و ٧١ سال). این تناقض ظاهری از آنجا نشئت می گیرد که در واقع شیوه زندگی، شرایط کار و نوع تغذیه بر طول عمر تاثیر بسزایی دارند.

بر عکس، سازماندهی روابط بین بیمار و پزشک، کنترل (و یا عدم کنترل) قیمت داروها و نقش پیشگیری در سیستم بهداشتی مستقیما بر میزان مخارج در این عرصه تاثیر دارند. در ایالات متحده، صورت حساب مخارج مر بوط به دارو از همه جا بالا تر است ( به طور متوسط دو برابر دیگر کشور های حوزه سازمان همیاری و توسعه اقتصادی)، سپس کانادا، یونان یا فرانسه قرار دارند ـ در فرانسه هم مصرف و هم قیمت دارو ها بالاست. قهرمان دیگر مصرف بالای دارو چین است، که دومین بازار دارویی جهان می باشد : پزشکان که مبلغ حق ویزیتشان ناچیز است و دارو هم می فروشند، سیاهه داروهای تجویز شده را طولانی می کنند تا درآمدآخر ماه خود را رونقی بخشند...

در سوئد، نروژ و انگلستان، درمان اولیه مجانی است. تجهیزات دولتی اند و حقوق پزشکان توسط دولت و یا استانداری ها به شکل دستمزد (و نه بر اساس میزان ویزیت همچون فرانسه) پرداخت می شود. واضح است که همراه با کاهش امکانات دولتی، ارائه خدمات نیز به لیست انتظار حواله داده می شود. این امر یکی از تاثیرات دوران مارگارت تاچر بود. در سال ٢٠٠١، ٢٢ در صد بیماران انگلیسی می بایست سه ماه منتظر نوبت قرار در بیمارستان می شدند (دقیقا سیزده هفته) ؛ ٢٧ در صد آنها شش ماه برای یک عمل جراحی انتظار کشیدند.

گویی سازمان همیاری و توسعه اقتصادی کره ماه را کشف کرده است

علی رغم تردیدهای بسیار، دولت وابسته به حزب کارگر در انگلستان بودجه مربوط به بهداشت را بالا برد ( افزایش شمار پزشکان و پرستاران، دستمزدهایشان وسرمایه گذاری در این زمینه). نتایج به دست آمده ، حتی اگر از نتایج حاصله در سوئد و نروژ که درمان در دسترس همه می باشد، پایئن تر اند، باز هم چشم گیر می باشند. لذا بر عکس آنچه «مریدان بازار» تبلیغ می کنند، این سیستم دولتی نیست که منجر به درماندگی می شود بلکه کنار کشیدن دولت فاجعه ببار می آورد. همچنین می توان مشاهده کرد که صورت حساب کل هزینه های مربوط به بهداشت معمولا هنگامی که تامین اجتماعی پر رنگ و بخش خصوصی (که خانواده ها یا شرکت های بیمه هزینه آن را پرداخت می کنند) ضعیف تر است، کاراتر می باشد مثل ژاپن(٧.١٧ در صد) و یا سوئد (١.١۶ در صد) در مقا یسه با فرانسه با ٢.٢٠ در صد و امریکا که تقریبا به ۵٠ در صد می رسد...

برای پذیرش این مدعا کافی است لیبرال ترین سیستم ، یعنی آنچه در ایالات متحده مستقر است را بررسی نماییم، سیستمی که به دلیل شکست هایش معروف گشته، تا حدی که برخی آن را « نا سیستم بهداشتی» می نامند. برای آنهایی که کار می کنند، کارفرما بخشی از هزینه قرارداد بیمه درمانی نزد بخش خصوصی را تامین می کند. دو سوم حقوق بگیران به این ترتیب تحت پوشش درمانی قرار دارند. اما آنهایی که برای خودشان کار می کنند، نیمه وقت شاغلند و یا در شرکت های کوچک مشغول به کارند، می بایست به بیمه های شخصی بسیار گران ترروی آورند. خارج از محیط کار حقوقی وجود ندارد. این معضل از آنجا وخیم تر می شود که نرخ بیکاری رسمی روز به روز بالاتر می رود و به ده در صد نزدیک می شود. بارنشستگانی که از ۶۵ سال بیشتر سن دارند، دارای پوششی به نام Medicare می باشند که حد اقل درمان را تضمین می کندو فقیر تر ها می توانند از Medicaid استفاده کنند. اما آنهایی که نمی توانند از این دو مورد استفاده کنند وارد برهوت می شوند. در کشوری که به عنوان الگوی موفقیت معرفی می شود یک ششم جمعیت فاقد هرگونه پوشش درمانی است. این حفره و هزینه آن است که اوباما خیال پر کردنش را دارد.

در واقع حتی در سطح کشور هایی که دارای سیستم درمان و بهداشت پیشرفته می باشند، نا برابری ها چشم گیرند. ریچارد ویلکینسن، کارشناس اقتصاد در زمینه بهداشت اشاره می کند که در ایالات متحده : « زنان سفید پوست محلات مرفه امید زندگی معادل ٨۶ سال دارند و زنان سیاه پوست محلات فقیر نشین ٧٠ سال (١١).» شانزده سال تفاوت ناچیز نیست.

سازمان بهداشت جهانی چنین تخمین می زند : «بین سال های ١٩٩١ و ٢٠٠٠ ، اگر نرخ مرگ و میر بین سیاه پوستان و سفید پوستان امریکا را یکسان کرده بودیم، می توانستیم مانع از ٢٠٢ ٨٨۶ مرگ شویم. (١٢)». گزارش سازمان بهداشت جهانی ادامه می دهد «این رقم باید با۶٣٣ ١٧۶ زندگی ای که بر اثر پیشرفت های پزشکی نجات داده شده اند مقایسه گردد». نمونه دیگری که همین بررسی ارائه می دهد : در محلات فقیر نشین گلاسگو در اسکاتلند، امید زندگی در بدو تولد، ۵۴ سال است که از هند پایئنتر می باشد.

این وضعیت تنها دلایل بهداشتی یا مالی ندارد. همانطور که سازمان بهداشت جهانی اشاره دارد، جمعیت تهی دست مشکلات زیادی را توام باهم تحمل می کند : «آموزش در سطح نازل، کمبود امکانات اجتماعی، بیکاری، عدم امنیت شغلی، زندگی در محلات پرخطر، و نتایج منفی این عوامل بر زندگی خانوادگی». ویلکینسن بر این عوامل اجتماعی ـ روانی اعتماد به نفس و نگرانی از آینده را نیز می افزاید. در کشور های ثروتمند، فقر و تهی دستی برای سلامت انسان ها ضرر جدی دارد.

کارشناسان سازمان بهداشت جهانی که خود نیز از مشاهدات خویش متعجب بودند زبان دیپلماتیک رایج را کنار گذاشته به روشنی نوشتند : «این تفاوت ها به هیچ روی پدیده ای «طبیعی» نبوده؛ ناشی از سیاست هایی می باشند که منافع دسته ای را به دیگران ترجیح می دهند : در اکثر موارد منافع اقلیتی پر قدرت و ثروتمند بر منافع اکثریت تهی دست می چربد.»

حتی نهاد بسیار لیبرالی سازمان همیاری و توسعه اقتصادی که مقررات زدایی عمومی را تشویق و ترویج کرده است، باز می شناسد که خصوصی سازی مشکلات را تشدید کرده است : «امروز دیگر تنها مشتی خوش خدمت به نظام بر این باورند که رقابت راه حل های مناسب را ارائه می دهد (...) محاسن بازار روز به روز بیشتر از چشم می افتند (١٣)». کارشناسان تا آنجا جلو می روند که بنویسند : « امکان دارد جامعه نیاز پیدا کند که موازینی مثل تعریف مقررات برای بازار را مستقر سازد تا بتواند مشکلات خود را حل نماید و در نهایت حتی شاید مجبور شود بازار را به نفع نوع دیگری از استفاده از منابع کنار گذارد.» گویی سازمان همیاری و توسعه اقتصادی کره ماه را کشف کرده است ؟

اما در رویا به سر نبریم. در ایالات متحده، محافل نزدیک به شرکت های بیمه به انداره کافی نفوذ سیاسی نزد دموکرات ها دارندکه نسبت به حفظ امتیازات خود امیدوار بمانند. در فرانسه، خصوصی سازی بیمارستان ها شتاب می گیرد ـ حذف چهار هزار شغل در بیمارستان های دولتی منطقه پاریس تا سال ٢٠١٢ در برنامه است. تامین اجتماعی نیز دچار همین سرنوشت است. این نهاد که در سال١٩٨٠ ، ۵.٧۶ درصد مخارج مربوط به بهداشت و درمان را تا مین می کرد، امروز تنها ٩.٧٣ درصد آن را تحت پوشش دارد (١۴). واین تنها یک میانگین است. درست است که بیماری های مزمن (مثل سرطان) تقریبا کاملا تحت پوشش می باشند، خدمات درمانی روزمره که اکثریت مردم به آن ها نیاز دارند به طور متوسط تنها تا سقف ۵۵ در صد تحت پوشش می باشند (١۵). پرفسور دیدیه تابوتو زنگ خطر را به صدا در می آورد : «تامین اجتاعی را دارند خصوصی می کنند (١۶)». آیا می بایست امید زندگی در برخی محلات به حد بنگلادش برسد تا متوجه وخامت اوضاع شویم ؟ هم اکنون در شصت سالگی، کارگران ٧ سال کمتر امید زندگی نسبت به کارمندان عالی رتبه دارند. اگر به همین منوال در جهت خلاف ترقی ادامه دهیم، در دهه های آینده اوضاع چگونه خواهد بود؟

در عمل بیشتر فرانسویان احساس می کنند که همواره وجوه بیشتری پرداخت (به سازمان تامین اجتماعی و شرکت های بیمه) و خدمات کمتری دریافت می کنند. آقای پالیه می گوید : «علاوه بر عواقبی که میزان سلامت اقشار فقیر را تحت تاثیر قرار میدهد، این تفاوت ها می تواند کارایی و مشروعیت کل سیستم بهداشتی را مورد تردید قرار دهد (١٧).» شاید هم این همان هدف اصلی ناگفته باشد ؟

١ ـ «گزارش در رابطه با وضعیت بهداشتی در سال ٢٠٠٩»، ژنو. ارقامی که در کل مقاله آمده است به امید زندگی همراه با سلامت ( منظور ادامه عمر بدون بیماری وخیم و ناتوانی است) اشاره می شود که از «امید زندگی» به صورت کلی کوتاه تر است.

٢ ـ مراجعه شود به « Obama ou l'impasse des petits pas », La valise diplomatique, ۲۰ janvier ۲۰۱۰

٣ ـ Alain Barjot (sous la dir. de), La Sécurité sociale, son histoire à travers les textes, tome III, ۱۹۴۵-۱۹۸۱, Association pour l'étude de l'histoire de la Sécurité sociale, ministère du travail et des affaires sociales, Paris, ۱۹۹۷.

۴ ـ Maggie Black, « Le tabou des excréments, péril sanitaire et écologique », Le Monde diplomatique, janvier ۲۰۱۰.

۵ـ داده های ٢٠٠۶ بانک جهانی

۶ ـ مصاحبه رادیو فرانس انتر ١٣ ژانویه ٢٠١٠ و روجوع شود به

L'Idée de justice, Flammarion, Paris, ۲۰۱۰. ٧ ـ

Donald G. McNeil Jr, « Poor nations still getting little flu vaccine », International Herald Tribune, Paris, ۱۹ janvier ۲۰۱۰.

٨ ـ « Health systems and the right to health : An assessment of ۱۹۴ countries » (« Les systèmes de santé et le droit à la santé : l'évaluation dans cent quatrevingt- quatorze pays »), The Lancet, Londres, ۱۳ décembre ۲۰۰۸

٩ ـ Bruno Palier, La Réforme des systèmes de santé, Presses universitaires de France, coll. « Que sais-je ?», Paris, nouvelle édition ۲۰۰۹.

١٠ـ مثال برونو پالیه همان مرجع ٩

١١ـ Richard Wilkinson, L'Egalité c'est la santé, Demopolis, Paris, ۲۰۱۰.

١٢ ـ OMS, « Combler le fossé en une génération. Instaurer l'équité en santé en agissant sur les déterminants sociaux de la santé », rapport ۲۰۰۸.

١٣ ـ OCDE, «Achieving better value for money in health care », Paris, ۲۰۰۹.

١۴ ـ در سال ١٩۶۶ این نرخ معادل ۴۴ در صد بود و تا سال ١٩٨٠ بالا رفت ، از آن پس کاهش یافت

١۵ ـ بیمه های تکمیلی و تامین اجتماعی می توانند تفاوت تا پوشش ١٠٠ در صد را بپردازند اما بیش از پیش سخت گیری می کنند و حق عضویت را بالا می برند، بویژه برای بازنشستگان. باید اضافه کرد که ٨ در صد فرانسویان فاقد بیمه تکمیلی می باشند.

١۶ ـ مصاحبه با لوموند ١٣ ژانویه ٢٠١٠

١٧ ـ برونو پالیه همانجا

نگاهی از کالیفرنیا بر «جعبه افکاری» پاریسی

| 0 نظر
احزاب چپ اروپا کما پیش مثل کشتیهای گم شده ای سر گردانند نه خط مشی سیاسی مشخصی دارند نه برنامه اجتماعی خاصی به همین دلیل هم تصمیمات ضد ونقیضی گرفته, سخنانی تهی ادا میکنند و نمیتوانند اقشار مردمی را بر انگیزند. آنانکه از این رکود سود میبرند شرکتهایی هستند که به ادعای بانیان بلند پروازشان در پی «بازسازی فکری»جریانهای ترقی خواه می باشند، البته به صورتی مغرضانه
   
«بنیاد ترقی خواه» ترانوا Terra Nova در اولین بیانیه اش در تابستان سال ۲۰۰۸, طرح تعیین نامزد ریاست جمهوری انتخابات سال ۲۰۱۲ را برای جناح چپ از طریق برگزاری انتخابات مقدماتی عنوان میکرد. (۱) ارائه این طرح مصادف بود با پیروزی آقای باراک اوباماBarack Obama در انتخابات مقدماتی حزب دموکرات و معرفی او به عنوان نامزد رسمی این حزب به ریاست جمهوری امریکا, مولفان بیانه ترانوا لب به تمجید از این روش انتخاباتی گشودند چرا که امکان «تجدید پرسنل سیاسی» را فراهم میسازد. اما علی رغم هیجان و میل به تغییری که از خود بروز دادند، قدم خاصی برداشته نشد و آنچه قرار بود «تصمیم بزرگ هیئت مدیریت کنگره رنس» باشد بعد از بازتابی کم رنگ در جراید کلی گرا و حتی در میان خود حزب سوسیالیست (PS) کلا فراموش گردید. یک سال بعد از این ماجرا ,ناگهان, برگزاری انتخابات مقدماتی تنها راه نجات بال چپ فرانسه اعلام شد و جراید و رسانه های عمومی با بوق و دهل آنچه میتوانستند از مزایای برگزاری چنین انتخاباتی سخن گفتند.

به چه ترتیب ترانوا Terra Nova موفق گردید تا برای طرح بنیادین خود بازگشتی پیروزمندانه تدبیر نماید آنهم درست به موقع یعنی هنگام برگزاری دانشگاه تابستانی اوت ۲۰۰۹ PS در لاروشل La Rochelle؟ در وحله اول بنا بر توضیح الیویه فران Olivier Ferrand ،مدیر ترا نوا، این تینک تانک با ارائه حدود پانصد و پنجاه «یادداشت خلاصه خبری» به کلیه زمینه های ممکنه و متصوره پرداخته است از کاهش کسری بودجه گرفته تا شرط بندیهای آن لاین. اما هنگامی که در جستجوی دریافت انعکاسی هستیم که «پیشنهادات عملی» این گروه فکری نزد «رهبران سیاسی» داشته است متوجه نفوذ ناچیز آن میگردیم.

چون درواقع هیچ کدام از نمایندگان سوسیالیست مجلس که در چهار چوب این تحقیق پاسخگوی ما بودند، تصمیم هیئت مدیره PS و یا دبیر اول آن، خانم مارتین اوبریMartine Aubry, مبنی بر ارائه طرح اجرای انتخابات مقدماتی به رای گیری اعضا را متاثر از نفوذ و قدرت این «جعبه پیشنهادات و انتقادات» ندانستند، و تنها لبخندی مودبانه در مقابل بیان چنین فرضیه ای نثار کردند... البته نقش ترا نوا Terra Novaغیر مستقیم است و نفوذ آن از طریق چند ارگان خبری نظیر لیبراسیون Libération، روRue۸۹ ۸۹، مترو Métro، و لو نوول ابسرواتورLe Nouvel Observateur که با آنها قراردادهای همکاری امضا کرده است, اعمال میگردد. در این میان نزدیکی با لیبراسیونLibération، بسیار مثمر به ثمر است. چرا که این روزنامه ماهیانه، دو صفحه کامل در اختیار این بنیاد میگذارد تا با تجزیه و تحلیلهای مختلف نقطه نظرات خود را بیان نماید و این امرضمانتی است برای ترانوا بر انتشار افکارش نزد خوانندگانی هر چند محدود (فروش این روزنامه امروزه به سختی سقف صد هزار نسخه را رد میکند) اما واقعی و در عین حال فرصتی است تا به عنوان «تنها» گروه فکری معتبر چپ مطرح گردد.

نه دستگاه حزب و نه اعضا آن شور و شوقی نسبت به طرح برگزاری انتخابات مقدماتی از خود نشان نمیدادند اما چند هفته پیش از ابتدای آغاز به کار دانشگاه تابستانیPS, ترانوا Terra Nova از طریق مطبوعات عملیات گسترده ای را به طرفداری از چنین انتخاناتی آغاز کرد. در این میان مسئله اینکه آیا دستگاه در مقابل فشارهای مطبوعات مقاومت کرده است یا به نام احترام به ارزشهای مردمی در مقابل ارگانهایی که خود را سخنگوی مردم میدانند، سر تسلیم فرود آورده باشد چندان اهمیتی ندارد. چرا که در هر صورت برهمگان آشکار بود که نسیم اصلاح از کدام سو بر خاسته است و همین استراتژی ارتباطی ظریف ترانوا Terra Nova بود که او را به عنوان مرکز خلاقیت فکری بال چپ مطرح ساخت.

آقای فرانFerrand به اتفاق یکی از پشتیبانانش در داخل PS به نام آقای آرنولد مونتبورگArnaud Montebourg در زون ۲۰۰۹، گزارشی را راجع به طرح انتخابات مقدماتی تقدیم دبیر اول حزب خانم اوبریAubry مینمایند و اندک مدتی پس از آن هم بر اساس همان گزارش کتابی منتشر میسازند تحت عنوان ساده انتخابات مقدماتی یا چگونه میتوان چپ را نجات داد (انتشرات سوی، چاپ پاریس، ۲۰۰۹). «باید این حزب کهنه را کنار گذاشت» این سخنی است که آقای فرانFerrand مکررا در طی مصاحبه های بیشمارش بیان میکند.همزمان با برگزاری دانشگاه تابستانی PS روزنامه لیبراسیونLibération نظر سنجی سر هم بندی شده ای را منتشر میسازد تا اعلام نماید که اکثریت مردم فرانسه (حدود ۷۰%) معتقدند که انتخابات مقدماتی گشوده بر روی هواداران حزب سوسیالیست و نه تنها برروی اعضا «سیسیتم مناسبی برای تعیین نامزد سوسیالیست ها»(۲) میباشد. و خصوصا آنچه از محاسن برجسته این سیستم به حساب میآیید انتقال قدرت انتخاب نامزدها از اعضا به مطبوعات و متخصصان میباشد.

با اشاره به شکل گیری ائتلافی بزرگ گرد میانه روها و « تمایل عمیق مردم به تجربه اشکال دیگری ازدمکراسی که خود در آنها شرکت بیشتر و مستقیم تری داشته باشند» لوران ژوفرن Laurent Joffrin اینطور توضیح میدهد که در دوره ما « لیاقت و استعداد اعضا دیگر به تنهایی ضامن مشروعیت هیچ نامزدی نیستند». به دنبال این سخنان ترا نوا Terra Nova در روزنامه لیبراسیون « فراخوان همگانی به طرفداری از انتخابات مقدماتی مردمی میان احزاب چپ» منتشر میسازد که گروهی از بانکداران، جامعه شناسان، هنرپیشگان،شخصیتهای سیاسی، و همچنین یک قهرمان المپیک قایقرانی، آن را امضا کرده اند.

در مدت زمان بین اوت ۲۰۰۹ و ژانویه ۲۰۱۰ که این فراخوان بر روی سایت «جعبه افکار» مورد صحبت ما نیز در دسترس بود چیزی کمتر از پنج هزار و ششصد امضا جمع آوری کرد در حالیکه رقم نشان کرده اش حدود ..... صد هزار امضا بود. روزی که نهایتا خانم اوبریAubry بدنبال «بحران مدیریت»ی که PS در آن دست و پا میزند در نهایت اعلام کرد که با بر گزاری انتخابات مقدماتی موافق است، آقای فران Ferrand فورا خود را به روRue۸۹۸۹ رساند تا با پاسخگویی به پرسشهای آنان نقش بر جسته و غالب ترانوا Terra Nova را در این تصمیم گیری حزب سوسیالیست پیش رو بکشد. به دنبال این قضیه چنان طوفانی در میان رسانه ها بر خاست که هیچ خبر نگاری در امان نماند و تمام رجال سیاسی مطرح نیز ناچار به عکس العمل گشتند اما در چشم این گرد باد، آنکه به قول روزنامه لوموند مثل یک بادکنک هواشناسی صعود میکرد, آقای فران Ferrandبود ( "صعید" [به معنی کسی که صعود میکند مترجم] Le monde لوموند ۲۷ اوت ۲۰۰۹).

نو آوری های امریکایی برای فرانسه

مسئله انتخابات مقدماتی همگانی کسی را در حوزه سیاست شیدای خود نکره بود و استقبالی هم که در کل کشور از این ایده به عمل آمد باز از این هم کمتر بود به همین دلیل جالب است که از خود بپرسیم به چه دلیل ترانوا Terra Nova تمام نیروی خود را بر دفاع از این مسئله میگذارد و ابایی ندارد که محدود امکانات پر سر و صدای خود را در این راه صرف کند. پاسخ به این پرسش هدف واقعی این سازمان را مبرهن میسازد و مشخص مینماید که در پی ایجاد چه تغییراتی در حوزه سیاسی و فکری فرانسه می باشد.

PS نیازمند افکار جدید است. «باید ایده های نو ارائه کرد» این جمله ای است که تقریبا هر روز در رادیو ، تلویزیون یا رسانه ها تکرار می گردد و بیش از هر کس از زبان خود سوسیالیستها شنیده میشود از عضو ساده گرفته تا آنان که در دفتر ملی هستند. امادر پی نوآوری بودن و علم به اینکه چگونه میتوان چنین افکاری را یافت دو مقوله جدا میباشند. مراجعه به «تینک تانک» راه حل مناسبی به نظر می آید خصوصا که دولت با قانون حمایت از انجمنها چنین بنیادهایی را از پرداخت مالیات مستثنا کرده است با افزایش مرتبه و جایگاه «ارگانهای مردمی»در جوامع مردم سالاری و امروزی ما در میابیم که به چه دلیل چنین موسساتی از مدتها پیش در امریکا رونق دارند. خصوصا که نگاه «اصلاح گران» پر شهامت فرانسوی همانند همیشه نگران این کرانه های مبارک هستند.

تاثیر این «دانشگاههای بدون دانشجو» بر حیات سیاسی امریکا از سالهای ۱۹۸۰ آغاز گردید هنگامی که هریتیج فوندیشنHeritage Fondation و دهها تینک تانک نئو لیبرال دیگر تمام توشه فکری و ایدئولوژیکی انقلاب محافظه کاران را مهیا کرده و در اختیار دولت رونالد ریگان Ronald Reagan گذاشتند (۳). اما زمانی اعتبار آنها به اوج خود رسید که راهبران حزب دموکرات نیز به این فوت و فن آگاه شدند.

معروفترین این موسسات سنتر فور امریکن پروگرس(Center for American Progress (CAP میباشد که در سال ۲۰۰۳ توسط رئیس دفتر سابق آقای میلیام کلینتون William Clinton، آقای جان پودستا John Podesta, و به هنگام محبوبیت بسیار اندک دموکراتها, بنیان گذاشته شد. CAP به پرونده های مختلفی پرداخت و نوشته های او در هنگام مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری مورد استفاده آقای اوباماObama قرار گرفتند و در جریان همین انتخابات جهت خبرنگاران نیز فهرست پرسش هایی را که میبایست از رقیب جمهوری خواه آقای اوباماObama، آقای جان مک کینJohn McCain بپرسند تهیه میکرد. این تینک تانک بر امر انتقال قدرت بین دو دولت نظارت داشت و به مثال هریتیج فوندیشنHeritage Fondation که در سال ۱۹۸۱ Mandate for Leadership را جهت راهنمایی ریگان Reagan منتشر کرده بود ، دست به انتشار کتابی برای هدایت رئیس جمهوری زد (۴).

هر گاه ازآقای فرانFerrand راجع به ریشه های «جعبه افکار» وی پرسش شود چنین ادعا مینماید که این بنیاد یک نو آوری اساسی در صحنه نهادهای حکومتی فرانسه است; بنا بر تو ضیحات او تولیدات فکری تینک تانک ها به این دلیل خریدار دارند که « تشخیص مشکلات سیاسی و ارائه راه حلهای مناسب برای حل آنها دو مقوله جدا هستند». یک طرف رسانه ها و مجلاتی قرار دارند که متخصصان از طریق آنها درباره معضلات سخن میگویند ( او از اسپریتEsprit، و لا رپوبلیک دزیده La République des idées به سر دبیری پیر روز انوالون Pierre Rosanvallon نام میبرد, اکثریت همکاران ترا نواTerra Nova از آنجا می آیند) و در طرف دیگر احزاب سیاسی چون PS که تشنه ایده های آماده مصرف میباشند. و برای مدارای چنین مشکلی بود که آقای فران Ferrand در صدد « وارد کردن مدل تینک تانک امریکایی» و خصوصا CAP ,که مرجع تمام مثالهای اوست, به فرانسه گردید. در سال ۲۰۰۸ ترا نوواTerra Nova باتفاق CAP (و دیگر انجمنها) سفر مطالعاتی راجع به انتخابات ریاست جمهوری امریکا ترتیب دادند و در بازگشت از این سفر،« جعبه افکار» فرانسوی ساز در سال ۲۰۰۹ گزارشی تحت عنوان « نوسازی حیات سیاسی؛ نو آوریهای امریکا، درسی برای فرانسه » منتشرساخت .

از حرف و سخن گذشته آیا ترا نوا Terra Nova واقعا شباهتی با همتای امریکایی خود دارد و آیا آن نقطه عطف فکری که مدیرش ادعای ایجادآن را دارد صورت واقعی به خود میگیرد؟ در همان اولین نگاه یک تفاوت عمده به چشم میخورد که البته از دید خود آقای فرانFerrand نیز مخفی نمانده است و مربوط به بودجه این دو موسسه میبا شد.با بودجه ای حدود ۳۰ میلیون دلار CAP بیش از صد نفر را به کار میگیرددر حالیکه بودجه ترانوا به ۱ میلیون یورو هم نمیرسد(۵) سه کارمند رسمی اش(مسئول مطالعات، مسئول نشر و رسانه ها و دبیر کل) متکی به همکاری داوطلبانه ده دوازده کار آموز فارغ التحصیل مدرسه عالی بازرگانی HEC، موسسه مطالعات سیاسیScience PO میباشند. آقای فران Ferrand در این مسئله بسیار فیلسوفانه برخورد میکندو به قول خودش « بعضی از تینک تانک ها پولدار هستند، بعضی دیگر فقیر» بنا بر استدلال او گروههای اندیشه ثروتمند می توانندبرای محققانشان جای پارکینگ و حقوق در نظر بگیرد در حلیکه تینک تانک های دسته دوم چون ترانوا باید با «مقاطعه کاری» گلیم خود را ازآب بکشند بیرون و به «مشاوران» خارجی روی آورند ( بدون پرداخت دستمزد). به نظر آقای فران Ferrand، این تفاوت تنها مسئله چند عدد و رقم است وتنها ظاهر و وجهه آرایشی این بنیادها را تحت تاثیر قرار میدهد.

اما چگونه میتوان فرقی به این بزرگی را نمودار تفاوتهایی بسیار ژرفتر بین این دو موسسه ندانست. در فرانسه نه تنها سنت اهداء نقدینه مرسوم نیست که دو حزب دموکرات امریکا و سوسیالیست فرانسه نه تاریخچه نه ساختار و نه عملکردشان شباهتی به هم دارد.دموکراتهای امریکایی زیاد به منازعه عادت ندارند و سطح فکری آنها نیز بسیار محدود است در حالیکه در مقابل PS همواره اعضایی منتخب، فعال و روشن فکر داشته که از طریق مجلات معتبر و در طی کنگره های طویل مدت در مورد خط مشی آن بحث کرده و بعد از منازعه بسیار آنرا تصویب کرده اند. در چنین چهار چوبی, با ارائه ایده ها و طرحهای نو و نمایندگی حزب دموکرات در رسانه ها CAP می تواند ادعا کند که پاسخگوی یک خلاء واقعی است.

اما بالعکس، سوسیالیستهای فرانسوی خیلی زود توانستند از وجود رسانه هایی نزدیک به افکارشان استفاده کنند( لومنیتهL'Humanité، لو پوپولر Le Populaire، لونیتهL'Unité) و به تنهایی گفتاری علمی و تئوریک داشته باشند(خصوصا در لانول رو سوسیالیست La Nouvelle Revue Socialiste).جریانهای فکری داخلی دستگاه (پوپرنیستها [جریانی بنا شده به گرد شچصیت Jean Poperenنماینده مردمRhône. مترجم]،CERES و شونمانتیستها[مرکز سوسیالیستی علوم ،تحقیقات و آموزش کما بیش به افکار مارکسیست گرایش دارد و Jean-Pierre Chevènementجزو ارکان آن به حساب می آید. مترجم], روکارادیستها [روکاریسم جریانی است که حول افکار وشخصیت Jean Rocard از وزرای دولت میتران بوجود آمد و طرفدار سیاست اقتصادی «واقع گرا» میباشد. مترجم]و غیره) همواره برنامه حزب را مورد مطالعه تدوین و تحول قرار داده اند . حتی امروزه,PSهفته نامه لبدو د سوسیالیستL'hebdo des socialistesو فصلنامه لاروو د سوسیالیستLa Revue des Socialistes را منتشر میسازد و دارای یک «جعبه فکر» داخلی میباشد به نام بنیاد ژان ژورس Fondation Jean Jaurès.

ترانواTerra Nova میتواند به جای اینکه در پی یافتن نسبتی موهوم با تینک تانکهای امریکایی باشد خود را وارث مشروع بنیاد میهنی سن سیمونFondation Saint-Simon بداند. گروهی از مدیران روشنفکر و کارمندان عالی رتبه با گرایشهای راست میانه رو و چپ گرد هم جمع آمدند و در سال ۱۹۸۲ با هدف «شکستن حصارهای» جامعه فرانسه (۶) این بنیاد را بوجود آوردند. انحلال آن در سال ۱۹۹۹بذر شکوفایی و تشکیل انجمنها و گروههای اصلاح طلبی را پخش کرد که بیش از اعمال نفوذ بر دولتهای مختلف سودای شناساندن راهبران خود را در سر داشتند: در حال حاضر (۲۰۰۰) En Temps Réel، جهوری طرحها (۲۰۰۲) La République des idées، بال چپ اروپا (۲۰۰۳) A Gauche en Europe، تلوس (۲۰۰۵)Telos، ترانوا(۲۰۰۸)Terra Nova.

پیش از این آقای فرانFerrand به عنوان دبیر کل بال چپ اروپا در خدمت یکی از نماینده سوسیالیست مجلس آقای پیر موسکووچی Pierre Moscovici که نامزد جذب رای اعتماد حزب سوسیالیست برای انتخابات آینده ریاست جمهوری نیز میباشد, بوده است. پیر موسکووچی Pierre Moscovici معتقداست که سازمان جوان نو پای، ترانوا Terra Nova توانایی تولید « یادداشت، به روز رساندن مطالب و ارائه نقطه نظرهای کوچک » را دارد اما اینکه بتواند روزی جایگزین بنیاد ژان ژورسFondation Jean Jaurès,« مهمترین گروه اندیشه چپ» گردد دور از ذهن به نظر می آید. به نظر آقای موسکویچیMoscovici برای بازسازی PS ابتدا باید روشنفکران و صاحبان اندیشه را به پیوستن به آن تشویق کرد. البته برای احقاق این امر قدمی- هرچند ناموفق- از طرف خانم اوبری Aubry با تشکیل «لاب» "Lab" سوسیالیست برداشته شد. به نظر میرسد ترانوا Terra Novaبیشتر در رقابت با PS باشد چرا که عملا پاسخگوی هیچ نیاز ساختاری، عملی و ایدئولوژیکی حزب نیست...

هرگاه برای تعمق بیشتر در مورد نقش سازمان بنا شده توسط آقای فرانFerrand در امر بازسازی حزب سوسیالیست به مطالعه متون بنیادینش بیپردازیم - آش شله قلم کار بی مزه ای از دستورهای مدیریتی کما بیش قابل هضم - نقش ترانوا باز هم مبهمتر به نظر میرسد. اساس نامه رسمی اش چند سطری به « بازسازی فکری اندیشه سوسیال دموکرات» اختصاص داده بود اما در حال حاضر از این مرجع تاریخی دور دست فاصله گرفته و ترجیحا به فهرست تمام برنامه های تلیزیونی و رادیویی که آقای فران Ferrand در آنها شرکت داشته، پرداخته است. در مصاحبه ای که متن آنرا میتوان درصفحه «چهره یک سازنده خلاق» برنامه «ملاقات با پیشکسوتان کسب و کار از راه دور» سایت ECOخواند آقای فرانFerrand بیان میکند که « سنگ بنای سوسیال دموکراسی جدید در کنگره بدگودسبرگBad Godesberg سال ۱۹۵۷ گذاشته شد»(۷).

ترانوا همچنان در مورد روش و اسلوب کار خود نیز گنگ است و خود را به ترتیب به عنوان «فضای مشارکی»، «کار جمعی» «گشوده بر روی تمام کسانیکه فراتر از جریانهاو احزاب در جستجو ی محلی هستند برای تعمق در مورد اساس مطالب» معرفی مینماید.حتی CAP خلاصه اهداف واقعی خودرا وصف میکند: پوشش بهداشت و درمان همگانی، رشدی عادلانه تر، انرژی تمیز، تسلط نیکخواهانه امریکا و غیره. و هنگامی که تینک تانک واشینگتنی خود را پیشرو ومترقی میخواند، لآقل به یک گرایش سیاسی حقیقی، که در آغاز قرن ۲۰ جریانها، جناحها، اهداف و شخصیتهای برجسته خود را درایالات متحده امریکا داشته است ارجاع میدهد.

برای یک فرانسوی «مترقی» بودن معمایی است که ترانوا Terra Nova هیچ اشتیاقی برای حل آن از خود نشان نمیدهد. مجموعه نا متناسب اعضا «شورای علمی» (۱۵۰ تن از شخصیتهای برجسته بین المللی متشکل از گروهی از روشن فکران، کارفرمایان، کارمندان عالی رتبه، انجمن ها انباشته شده بدون اینکه هیچ دلیل و منطقی جز شهرت شان باعث گرد آوری آنها بوده با شد) که ریاست آنرا آقای میشل روکار Michel Rocard بر عهده دارد نیز در روشن کردن این مقوله اهتمامی نمیورزد.

جایی در خیابان شانزالیزه مقر بی نام و نشان «جعبه فکر» مورد صحبت ما با خرج آقای هنری هرمنHenri Hermand، از نزدیکان آقای روکار Rocard کرایه و مبله شده است. از مطبخ خانه رستوران هندی در پاساژی که در همان نزدیکیهاست بوی گنگی به مشام میرسد, گلدانها متروک, آقای مانول والManuel Valls - نامزد کسب رای اعتماد حزب سوسیالیست برای انتخابات آینده ریاست جمهوری- که برای استقبال ما دویده است سیاهپوش و عبوس و قالیها طوری ضخیم اند که هیچ صدای پایی فضای جدی کاری را بهم نمیزند. فضای سنگینی که در آن هر کس مشغول کاری است. به گفته یک کار آموز سابق « آقای فرانFerrand، نه به تحقیقات که در واقع باید قلب کار ترانواTerra Nova باشد و نه به امور روزانه تینک تانک "خود" نمیرسد». وظایف و مسوولیتهایی که به دستیار «با صفا اما بی تجربه» اش محول شده اند . آنچه در مورد ۵۵۰ یادداشت تولید شده توسط ترانوا Terra Nova باعث جلب توجه میشود بیشتر تعداد چشم گیر آنها میباشد تا محتوا یا انسجام ایدئولوژیکی شان. این یادداشتها به ۲۱ دسته تقسیم بندی شده اند(امور مالی دولت، آموزش و پرورش, اتحادیه اروپا، دفاع، امور کشاورزی و صید و غیره) بعد از انتخابات مقدماتی پر حجم ترین بخشها به بحران اقتصادی و جایگاه فرانسه در اتحادیه اروپای بسط یافته اختصاص داده شده اند.

لحن کلام آنها گاهی بسیار تخصصی و حرفه ای گاهی هم به همان نسبت نامفهوم و گنگ یا به عبارتی مبهم میباشد.انتقادات ادا شده علیه سیاست آقای نیکولا سارکوزیNicolas Sarkozy بسیار مودبانه و میانه رو هستند، انباشته از ساختارهایی چون « فرصت ازدست رفته»، «نتیجه مبهم گنگ» و یا «روشهای نامتعارف » و بیشتر متوجه ظاهر اجرایی قضیه میباشند تا عمق آن, جهت گیریهای سیاسی جناح راست « باید از نقطه نظرهای مختلفی مورد مطالعه قرار گیرند» و «باعت تشویش های بسیاری میباشند» با «تعجیل» تصویب شده اند ، باید «مورد تفصح عمیقتری قرار میگرفتند » و در هر صورت یک «منا ظره مردمی بسیار وسیع» را ایجاب میکردند. آقایان سارکوزیSarkozy، فرانسوا فیونFrançois Fillon، و اریک بسونEric Besson بهتر است دیگر مراقب رفتار خود باشند(به ترتیب رییس جمهور، نخست وزیر و وزیر امور مهاجرت و هویت ملی فرانسه (همگی ازجناح راست) مترجم)...

کارشناسانی متخصص در امر ابهام

این سبک بلاغت تماما در بیانیه ای مربوط به اساس نامه پست تجلی پیدا میکند. در سپتامبر ۲۰۰۹ « پست: با تغییر اساس نامه نبرد پایان نمیپذیرد» منتشر گردید اما هنگامی که متوجه میشویم به نظر نویسنده این« نبرد" هرگز نمیبایست آغاز میشد چرا که "دولتی یا خصوصی بودن ساختار مسئول اجرای خدمات عمومی مهم نیست و آنچه اهمیت دارد در اصل شناسایی و ارضا نیازمندی هایی است که خدمات عمومی باید جوابگوی آنها باشند» در میابیم تا چه حد عنوان این مقاله بی معنی است.

آنچه میتوان در مورد موضع گیریهای دیگر ترانواTerra Nova گفت، این است که حقیقتا ضد ونقیض میباشند.گاهی این تناقض واضح است مثلا در مورد قانون هادوپی. ژوئن سال ۲۰۰۸ بیانیه ای علیه آن منتشر میکند و آنرا «متنی بدور از هر گونه واقعیت بینی» میخواند, مارس ۲۰۰۹همان قانون را « قانونی ضروری» اعلام میکند.در موارد دیگر این تناقض مخفی است مثلا با انتشار بیانیه ای تحت عنوان «چه راهبردهای پیشرفتی در پیش روی چپ قرار دارد؟» اتحادیه های صنفی را تشیق مینماید اما هنگامی کهLKP در گوادلوپ Guadeloupe، علیه بهره کشیهای گزاف وعملکردهای استعمارگرانه دست به برگزاری تظاهرات میزند, آنان را ملی گرایانی محافظه کار خوانده و از بی اعتنایی شرم آور آنان نسبت به اصل مالکیت خصوصی اظهار تعجب میکند(۸).

آنچه در خلال این یادداشتها، شبهه ای باقی نمیگذارد بدون شک شیفتگی است که ایالات متحده امریکا و چهل و چهارمین رئیس جمهور آن اعمال میکنند. بیش از نیمی از صفحات اختصاص داده شده به سیاست خارجی از آقای اوباما Obama صحبت میکند حتی یکی از یادداشتها تنها از «فمینیسم جدید» همسر او میشلMichelle سخن میگوید. دموکراتهای امریکایی بسیار محترم شمرده میشوند و سیاستهای جسورانه آنها در زمینه مسایل مربوط به مهاجرت، مسکن، حد اقل حقوق، ادغام مهاجراان و البته سیستم انتخابات مقدماتی شان مورد تحسین و ستایش قرار گرفته اند و در نهایت اینطور آمده است که فرانسه با الهام گیری از این سیسیتم انتخاباتی چه پیشرفتها که نداشته باشد.

اگر عملکرد ترانوا Terra Nova شباهتی به تینک تانک های امریکایی ندارد و مبهم بودن تنها خصلت برجسته تولیدات فکریش است شاید به این دلیل باشد که دل ترانوا Terra Nova جای دیگری است و غرض اصلی آنرا باید خارج از دنیای موهوم ایده ها که خود ادعا میکند در آن به سر میبرد جستجو کرد و نگران واقعیت هایی ملموس تری چون بلند پردازیهای شخصی و کشمکش های پدر و پسرانه PS بود.

اگر جوانی آقای فران Ferrand نبود ، او در واقع تمام خصوصیات مدیران PS را داراست, چون اکثریت روسای فعلی این قبیله پیش از ورود به صحنه سیاست در بهترین مدارس عالی و موسسات تحصیل کرده است- موسسه مطالعات سیاسیSciences PO، مدرسه ملی مدیریتENA، مدرسه عالی بازرگانیHEC- اما تاریخ تولد دیر هنگامش تمام آینده شغلی او را در PS زیر سوال برد چرا که در حال حاظردستیابی به راس حزب با توجه به قابلیت های مدیریتی شخص تنها «از بالا» امکان پذیر میباشد، و نسل جدید با این سیستم که به ضرر آنها عمل میکند مخالف است(۹). چرا که شاگردان ممتاز گلچین شده مدرسه ملی مدیریتENA که اواخر سالهای ۱۹۷۰ برای مدیریت دفاتر و وزارت خانه های فرانسو میتران François Miterrandبه قدرت رسیدند کماکان در صحنه حاضرند آقایان لوران فبیوسLaurent Fabius، فرانسوا هولند François Hollande و خانمها مارتین اوبریMartine Aubry و سگولن رویال Ségolène Royal اگر تنها به چندنام بسنده کنیم سلامت , آرزوهای سر خورده, شبکه های حامیان خود در میان فدراسیون ها و شهردارها و حتی احکام نمایندگیشان را کماکان حفظ کرده اند.

امروزه بیشتر اعضا حزب تنها مشغله شان سیاست است و حرفه ای شدن حزب یکی از بالا بودن میانگین سن نمایندگان می باشد. در سال ۲۰۰۶ در میان نمایندگان سوسیالیست مجلس، سنا و مجلس اروپا تقریبا ۷۰% آنها اولین حکم نمایندگی خود را در سن ۴۷ سالگی کسب کرده بودند(۱۰). راه های دستیابی به قله چنان پر ترافیک اندکه به قول یک محقق سیاسی به نام رمی لوفور Rémi : Lefebvre: «برای آنانکه بعد از سال ۱۹۸۱ وارد حذب شده اند امکان و احتمال پیشرفت درPS بسیار ناچیز است»

نوچه ها علیه روسا

آقای فران Ferrand بر این امر آگاه است. معهذا هر امری را در طی مسیر خود مطابق با قوانین و قواعد بازی انجام داد و حتی به آرایش راهکرد خود نیز پرداخت (۱۱) . هنگامی که مدیر حقوقی بود به عنوان مشاور (امور اروپا) در خدمت آقایان لیانل جسپنLionel Jospin، دومینیک اشتراس کانDominique Strauss-Kahn، و رومانو پرادی Romano Pradiدر آن هنگام که این آخری رئیس کمیسیون اروپا بود, کار کرده است. سپس به نام «تجدید نسل» از طرف دفتر مدیریت حزب و با حمایت روسای سابقش به عنوان نامزد انتخاباتیPS در چهارمین حوزه انتخابات پیرنه اوریانتالPyrénés-Orientales معرفی گردید علی رغم اینکه ... اعضا حزب با تشکیل انتخابات مقدماتی آقای پیر الاگاسPierre Aylagas شهردار آ رژوله سور مر Argelès -sur-Mer را به عنوان نامزد معرفی کرده بودند(۱۲).

علی رغم اخطارهای که از خیابان سولفرینو Solférino (محل استقرار دفتر مرکزی حزب سوسیالیست مترجم) داده شد شهردار آ رژوله سور مر Argelès -sur-Mer حاضر به کناره گیری نگردید و خود را تحت بیرق متفرقات چپ معرفی کرد. بعد از باختن انتخابات مقدماتی، آقای فران Ferrand در دور اول انتخابات در مقابل اقای آلاگاس Aylagas شکست خورد و او هم در دور دوم در مقابل نامزد اتحاد برای جنبشی مردمی UMP [ بزرگترین حزب سیاسی فرانسه است که شامل جریانهای راست و میانه رو میگردد. مترجم ] سر فرود آورد. انتقادهای زیادی از این تکنوکرات پاریسی «مغرور» و «ریاکار» که امروزه از اصل انتخابات مقدماتی دفاع میکند، به عمل آمد. در واقع آقای فرانFerrand با فقط ۳۸ سال سن توانایهای بسیاری دارد اما میباست هنوز ۱۰ سال طاقت بیاورد پیش از اینکه نمایندگی حوزه ای سهل الوصول قابلیتهای او را پاداش دهند. هر چند, شکست قدرت تازه ای به او داد و الهام بخش آینده اش گردید.

در سال ۲۰۰۸ با به راه انداختن ترانواTerra Nova, جنگی افراطی را جهت برقراری انتخابات مقدماتی همگانی آغاز کرد و بدین ترتیب مسئله ای که میبایست تنها مرحله ای باشد در مسیر «گروه اندیشه» ای که خود را تماما وقف نوسازی «جوهر فکری چپ» میداند, اهمیتی حیاتی یافت: هدف اصلی آن تغییر قوانینی است که بر اساس آنها شخصیتهای روسای برجسته حزب تعیین میگردند. از آنجایی که آقای فران Ferrand تنها بلند پروازی نیست که هیچ حامی و پشتوانه ای در حزب نداشته باشد، همکارانی همدرد, در طرح او شریک شده اند. اولین بیانیه ترانواTerra Nova از برگزار انتخابات مقدماتی دفاع میکند تا «رهبران ملی نسل جدید، افردای در حاشیه حزب چون مانول والسManuel Valls، ونسان پیونVincent Peillon، آرنولد موتنبورگArnaud Montebourg که صلاحیت شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را دارند بتوانند به نامزدی برسند». حد اقل این آخرین جریان سوسیالیستی در پی مخفی کردن اهدافش در ورای هیچ مرجع فکری و ایدئولوژیکی نیست و تنها در صدد گرد هم آوری «نسل جدیدی از منحرفان outsiders» میباشد [منظور از انحراف در زمینه علوم اجتماعی رفتاری است که با قوانین وضع شده و تایید شده توسط کل گروه فاصله دارد. از نظر آنانکه معتقد به فعل و انفعال رفتارها میبا شند ، انحراف خصوصیت کرداری شخص نیست بلکه نتیجه اعمال قوانین توسط دیگر اعضا بر "متخلفان" است. لغت outsiders توسط Howard Beckerدر زمینه علوم انسانی استفاده شد. مترجم] .

ترانوا Terra Novaمیداند چگونه در این نبرد صدای جرنگ رسانه ها رادر آورد. مدیر آن با لحنی بسیار جدی و بدون کوچکترین لبخندی میگوید که« اگر در روزنامه چاپ نشده یعنی که هنوز اتفاقی نیفتاده». تحریک رسانه ها به خودی خود یک هدف به نظر میرسد. اگر CAP راهبردی منطقی در برابر امکانات بزرگ اطلاع رسانی درپیش میگیرد (مبارزه با تمایل راست گرایانه آنها) ترانواTerra Nova بدون هیچ برهانی تنها در پی معاهده بندی است تا جایی که ,بنا بر خاطرات یکی از کار آموزان, «بدنبال رسانه هایی باشد که هیچ ربطی به ترانواTerra Nova ندارند مثل مجله الElle یا رادیو اسکای راکSkyrock و تنها میخواهد خود را در زمینه ارتباطاتی فعال نشان دهد» .صدور بیانیه و انتشار یادداشت و مقاله در تمام زمینه های ممکنه باعث غلیان همیشه این جنب و جوش میگردند.

مخاطب ما اینطور برایمان نقل میکند که چگونه کل پرسنل ترانوا Terra Nova در طی ۶ ماه اول «تعداد انبوهی ماموریت بر عهده داشت جهت وزنه دادن به کسی که, واقعیت را باید گفت، در زمینه سیاست هیچ مطرح نبود». لا اقل در این زمینه، ابتکار آقای فران Ferrand موفقیت آمیز به نظر میرسد چرا که از موضع فردی که با حمایت روسا به میدان آورده شده و محکوم به فراموشی است ناگهان به موضع متخصصی «بی غرض» - جناح مشخصیی را رهبری نمیکند- در زمینه رسانه ها ارتقاء یافت.

منشا طرحها و ایده ها در ابتدایی ترین سطح جامعه است، جایی به مراتب کم جلوه تر از محیطی که در آن بازیچه گروههای کوچک یا طیف خاصی قرار میگیرند و نباید فراموش کرد که این ایده ها در بازار کار مدعیانی دارند و رخدادهایی پشت آنها ست و تنها به این امید به سر میبرند که سیاستمداران آنها را سازمان داده و تبدیل به برنامه نمایند.

اگر حقیقت امر این است گروهی روشنفکر قادر به خلق جنبشهای اجتماعی نیست خصوصا در جایی که این حرکات معنای و لزومی ندارند در عوض, دسته ای دیگر از آنها قادراست, چنانچه مطمئن گردد که این اعتراضات خصمانه ترین عکس العمل ها را به همراه خواهد داشت جنبشهای حاضر را تخریب یا پوشیده نگه دارد. از این گذشته حتی میتوانند با تحریف اختلافات دست اندر کارانی که هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارند مانع از گسترش اعتراضات گردند.

پاوررقی ها (۱) الیویه دواملOlivier Duhamel و الیویه فرانOlivier Ferrand، "در باب انتخابات مقدماتی به سبک فرانسوی"، ترانواTerra Nova، پاریس Paris، اوت ۲۰۰۸.

(۲) لیبراسیون Libération ،پاریس۲۶ اوت ۲۰۰۹ Paris، مرجع دو نقل بعدی نیز میباشد.

(۳) دعوت به خواندن مقاله سرژ حلیمی Serge Halimi " جعبه فکرهای" جناح راست امریکا"، لوموند دیپلوماتیکLe Monde Diplomatique، مه ۱۹۹۵.

(۴) مارک گرینMark Green و میشل ژولنMichel Jolin (تحت نظارت), Change for America. A Progress Blueprint for the ۴۴th President بیسیک بوکز Basic Books، نیویورکNew York، ۲۰۰۹.

(۵) به عنوان مقایسه بنیاد فردریک البرت Fondation Friedrich Elbert وابسته به حزب سوسیال- دموکرات آلمان در سال ۲۰۰۸ ششصد و دوازده کارمند با بودجه ای برابر با ۱۲۰ ملیون یورو در اختیار داشت (اساسا ازمنابع دولتی تا مین شده ).

(۶) دعوت به خواندن مقاله ونسان لوران Vincent Laurent " معماران سوسیال لیبرالیسم"،لوموند دیپلوماتیک Le Monde Diplomatique، سپتامبر، ۱۹۹۸.

(۷) حادثه ای بزرگ در نهضت سوسیال-دموکراسی، که هر دانشجوی سال اول علوم سیاسی تاریخ آن را از بر دارد؛ کنگره بد گودزبرگBad Godesberg که در طی آن SPD مارکسیسم را به عنوان مرجع خود کنار میگذارد و به اقتصاد بازار آزاد روی می آورد در سال ....۱۹۵۹ برگزار شد.

(۸) آلکس سلستAlex Céleste، "بحران گوادلوپ وارد پنجمین هفته خود میگردد"، ترانوا Terra Nova، ۱۹ فوریه ۲۰۰۹.

(۹)رمی لوفور Rémi Lefebvre و فردریک سویکیFrédéric Sawiki، جامعه سوسیالیستها، انتشارات کروکان Editions du Croquant، بلکمب آن بوژBellecombe-en-Bauges، ۲۰۰۶، ص ۷۹ و ۸۴.

(۱۰) دعوت به خواندن مقاله " به سیاست پرداختن یا ازسیاست نان خوردن"، لوموند دیپلوماتیک Le Monde Diplomatique، اکتبر ۲۰۰۹. (۱۱) لو کانار آن شنه Le Canard enchaîné، در تاریخ ۳۰ سپتامبر۲۰۰۹ فاش کرد که برخی از مقامهایش جعلی بوده اند...

(۱۲) ژرالد آندریو Gérald andrieu، " اولیویه فران دست طویل و حافظه ای کوتاه دارد"، ۶ اکتبر ۲۰۰۹. www.marianne۲.fr
    منبع : لوموند دیپلما تیک

تغییر جهان بدون کسب قدرت، معنای امروزین انقلاب

| 0 نظر

تغییر جهان- بدون کسب قدرت؟ img_t_10885[1].jpg: جان هالووی (۲)

زاپاتیستها
آنچه از قولِ یک فعال محلى بیان شده٬ حاوى برخوردى کاملاً ایجابى و پیشرو٬ و روىکردى انقلابى نسبت به سرمایهداری و دولت بورژوایى است. اما چگونه "ما"٬ مردم، فقرا، راندهشدگان میتوانیم "حکومت باشیم". گِره کار اینجاست. هر کس که به این فعالان بگوید دقیقأ همان کاری را کنند که در کارِ انجامش هستند و نه بیش، زیان بزرگى به آنها رسانده است. توانایى آنها برای آنکه دست بهکار تغییر روابط اجتماعی در سطح محلی شوند٬ به فرآیند سیاسى در سطح ملى٬ کل روند "بولیواری" و بقاى دولت چاوز بستگی دارد. اگر چاوز به وسیلهى ارتجاع محلی و امپریالیسم آمریکا به زیر کشیده شود، این تجربههاى محلی قدرتگیری مردم درهم شکسته خواهد شد. این نقطه ضعفی است که٬ ادغام نشدنِ روند محلی تغییر قدرت در مبارزهى سراسرى براى دولتِ بدیل در سطح ملى، بهوجود میآورد.
مقالهای که در بالا به آن اشاره شد، اشارههای جالبی دارد به درگیری میان کمیتههای بولیواری و بعضی فعالان محلی، که اولیها (کمیتههای بولیواری) آزردگی خود را از سیاستهای محلی بیان کرده و تلاش میکنند که به زور در مبارزه آنها دخالت کنند. درگیرىهایى از این دست- که در آرژانتین هم اتفاق افتاد- بخش طبیعى و ناگزیر [فرآیند] دگرگونى انقلابى هستند. اینها در حقیقت بحثهایی در پیوند با چشماندازها هستند. و طبیعی است که گاه برای برخى از فعالان، پروژهی عظیم تغییر کامل حکومت و دولت در مقایسه با وظایف عملی حل نیازهای مردم، اینجا و اکنون، انتزاعى و آرمانى به نظر برسد. چنین نگرشى در اثر شیوههاى عمل بهراستى بوروکراتیک و دستآموزکننده (manipulative) بعضی سازمانهای انقلابی و نهچندان انقلابی چپ تقویت میشود.
با پذیرش اینکه روابط اجتماعی میتواند مستقیمأ و بهسادگی بهوسیلهى شیوههاى عمل اجتماعی ستمدیدگان دگرسان شود، هالووی گسترهى استراتژی و بىتردید سیاست را یکسر وامىنهد. مارکسیستها موظفاند به او بگویند که انقلابیان بایستی، از یک نظر، در پیوند با قدرت "مُبتدى" تلقى شوند؛ آنها باید رموز و راهکارهاى بسیار نکبتبار حرفهى سیاست را بیاموزند، که بىشک با خود پىآمدهاى منفى بههمراه دارد. بهراستى که بسى خوب مىبود که مستقیم به سوی روابط اجتماعی بدیل، بدون وارد شدن به این همه کار اندوهبار و نفرتانگیز ساختن احزاب و پیکار براى قدرت، پیش مىرفتیم. اما همانگونه که ارنست مندل مایل بود که بگوید، بدبختانه چنین چیزى در "این دنیای شریر ما" ناممکن است.
سادگی محض هالووی در این مورد در بخش بسیار جالب مبارزاتِ "ضد- قدرت" خود را نشان میدهد:
"به دنیای اطرافمان نگاه کنید، آنسوى روزنامهها، آنسوى نهادهای جنبش کارگری را بنگرید؛ شما میتوانید جهانى از مبارزه را ببینید: شهرداریهای خودمختار در چیاپاس، دانشجویان در دانشگاه ملىِ مستقل مکزیک (UNAM)، باراندازان بندر لیورپول، موجى از تظاهرات بینالمللی علیه قدرت سرمایهى پولى، مبارزه کارگران مهاجر...، جهان آکنده از مبارزهاى است که آماجاش رسیدن به قدرت نیست، بلکه مبارزه علیه "قدرتِ مسلط" است...، جهان آکنده از مبارزهاى است که شکلهاى خودمختارى را گسترش و قوام مىبخشد و دریافتهایى از یک بدیل را میپروراند که جهان موجود چگونه باید باشد". (ص ۱۱۸)
خوب، تا حدی درست است. اما اگر ما رُویهی این سه مبارزه مشخص را، که هالووی به آنها اشاره کرده، کنار بزنیم آنگاه داستان کمی متفاوت میشود.
اول، باراندازان لیورپول. مبارزهى گروه نسبتاً کوچکى از کارگران که، با اقدامهاى همبستگى از سوى باراندازان و کارکنان کِشتىها در چند قاره، به نحوى مثالزدنى بینالمللى شد. هر چند باید در نظر داشت که در پشت صحنه٬ چندین تشکل مارکسیستی بریتانیایی، وقت و انرژی چشمگیرى را برای ساختن این مبارزه و ایجاد پیوندهاى بینالمللی صرف کردند. بدون این مداخله، این مبارزه چنان نمىشد که در عمل پیش رفت. شاید هالووی اطلاع نداشته باشد، اما من میتوانم اسم و شمارهی تلفن انقلابیان اصلی را ارائه کنم که به طور تمام وقت در این ماجرا شرکت داشتند.
دوم، مبارزهى یکسالهى دانشجویان(UNAM) علیه تحمیل شهریهها (۱۹۹۸-۹). جان هالووی بایستی در این مورد بیشتر بداند، زیرا بیشتر وقت خود را در مکزیک گذرانده است. این مبارزه تقریبأ به وسیلهی ائتلافى از گروههای چپ افراطى مارکسیستی هدایت شد (به لحاظی باید بگویم منحرف شد). خوب یا بد، آنها قادر شدند که به حمایت حدود پنج تا شش هزار از مصممترین اعتصابیان متکى شوند که اینان خود دیگران را هدایت میکردند. این مبارزهای بدون رهبری سیاسى نبود؛ رهبری آن البته میخواهد قدرت را بهدست گیرد، اما با توجه به خصلت چپ افراطی نیمه استالینیستی آن، شانسی برای موفقیت ندارد- بارى، امیدواریم که چنین باشد.
و سرانجام، منبع اصلى الهامبخش هالووى یعنی زاپاتیستها. مجامع مستقل و خودگردان روستا بىتردید نمونه و سرمشق هستند، اما آنها دقیقأ از چه چیزی مستقل هستند؟ مسلمأ نه از تشکل و رهبری سیاسی. جنبش زاپاتیستها سه بخش دارد: مبارزان مسلح- ارتش آزادىبخش ملى زاپاتیستى (EZLN)؛ جوامع پایه در دهکدههاى کوهستانى؛ و سازمان پشتیبانى سراسری- جبهه آزادىبخش ملى زاپاتیستى (FZLN). "کمیتهى مخفی ِ انقلابی ِ بومی" رهبری سیاسی هر سه را بر عهده دارد، اعضا بهدرستى شناخته شده نیستند (به این معنا که مخفیاند)، و شخصیت کلیدى فرمانده مارکوس است. این همان رهبری یک تشکل سیاسی است، که با وجود رد آن توسط فرمانده و هوادارانش در واقع مشابهى یک حزب سیاسی عمل میکند. شما میتوانید کاملأ مطمئن باشید که اگر جوامع پایه، مسأله مهمی را مورد بررسی قرار میدهند، آن موضوع ابتدا در رهبری مخفی مستقر در جنگل مورد بحث قرار گرفته است. دموکراسی روستا کاملأ خودانگیخته نیست.

مارکسیسم، علم، آگاهی
به همینسان٬ (FZLN) بدون اجازه رسمی شخص فرمانده هیچ کاری را انجام نمیدهد. دموکراسی در(FZLN) کاملأ روشن و شفاف نیست. و اگر(FZLN) یک حزب سراسری نشده است تا حدی به این خاطر است که مارکوس نمیخواهد کنترل خود را بر آن از دست بدهد.
با کمى پیشگویى، دلایل جان هالووی علیه این ایده، که مارکسیسم نوعی علم است، شامل نکات عمدهى زیر است:
۱- پس از انگلس، مارکسیستها از این دیدگاه دفاع کردهاند که علم به طور کلی و مارکسیسم به طور اخص در پى شناخت عینى از جهان واقعى است. در مقابل، نظریهى انقلابی، انتقادی و سلبى است؛ شناخت عینى ناممکن است.
۲- انگلس و به دنبال او مارکسیستها، از مارکسیسم یک فرجامشناسى (teleology) ساختند- به این معنا که تاریخ فرآیندى است با پىآمدى ناگزیر، یعنی سوسیالیسم. و این به حذف و یا کوچک شمردن نقش مبارزه مىانجامد.
۳- با نگاه به حزب (یا پیشاهنگ پرولتاریا) به عنوان دارندهی دانش، که تودهها از آن برخوردار نیستند، مارکسیستهای ارتدکس یک رابطهی اقتدارگرایانه و دستآموزکننده میان حزب و تودهها برقرار کردند. مقولهى آگاهی کاذب باید کنار گذاشته شود، ما همه قربانی بتوارگی هستیم، از جمله مبارزان مارکسیست. از اینرو برداشت گرامشی از هژمونی نادرست است.
۴- با مطرح کردن یک هدف یا نقطهى پایانی برای مبارزه (یعنى سوسیالیسم یا کمونیسم)، مارکسیستهای ارتدکس به طور گریزناپذیرى مىکوشند که مبارزه تودهها را بهسوى هدفهاى پیشپنداشته "جهت داده" و هدایت کنند. مفهوم گسست انقلابی از "بیرون" بر مبارزه تحمیل شده است.
پاسخ تفصیلى به همهى این نکات یک کتاب طولانی لازم دارد، اما پاسخ اصلی که مارکسیستهای انقلابی بایستی به این لیست اتهامها ارائه کنند، این است که ما "مقصر نیستیم". هر چند برخی نکات خاص در انتقادها دارای عنصرى از حقیقت است، بهویژه در پیوند با مارکسیسم انترناسیونال دوم، و "مارکسیسم" استالینیستی در سطح بینالمللی. اما بیشتر کسانی که در جنبش حضور دارند و در مورد این مسائل فکر میکنند، از بسیاری از این نظرات دفاع نمىکنند که توسط هالووی به مارکسیسم انقلابی نسبت داده میشود.
آیا مارکسیسم یک علم است؟ آیا علوم، شناخت عینی از جهان بهدست مىدهند؟ آیا دستیابی به چنین دانشى ممکن است؟ پیش از دادن چند پاسخ موقت به این پرسشها، باید گفت پاسخ خود هالووی به آنها- لاىروبى ایدههای مکتب فرانکفورت- نمیتواند پذیرفتنى باشد:
"مفهوم بتوارگی بر اِنگاشت منفی از علم دلالت دارد... از اینرو٬ مفهوم بتوارگی بر وجود تمایز رادیکال میان علم "بورژوایی" وعلم انقلابی و انتقادی دلالت دارد. اولى، پایدارى روابط اجتماعى و هَمانَستى را مفروض و مسّلم مىانگارد، و تضاد را همچون نشانهى ناسازگارى منطقى تلقى مىکند. از این منظر علم تلاشی است برای فهم واقعیت. در مورد دومی [علم انقلابی و انتقادی]، علم فقط میتواند منفی باشد، نقدى از ناراستى واقعیت موجود. هدف، فهم واقعیت نیست، بلکه درک (و از این طریق، تشدیدِ) تضادهاى آن بهعنوان بخشی از مبارزه برای تغییر جهان است. هرچه ما حضور شییوارگی را فراگیرتر دریابیم، علم به نحو کاملترى منفی میشود. اگر شییوارگی بر همه چیز سایه انداخته باشد، آنگاه کاملأ هر چیزى جایگاه مبارزه میان تحمیلِ گسستگى عمل با مبارزهى انتقادی- عملی برای ترمیم و بهبود عمل است. هیچ مقولهای خنثا نیست". (ص ۱۲۲)
اولین چیزى که در بارهى این فراز روشن است، این ایده است که علمی که میخواهد جهان را دریابد نمیتواند تناقض را تحمل کند؛ از آنرو که نشانهاى از ناسازگارى منطقى در خود دارد. هر مارکسیستی به شما خواهد گفت که، این نظر که تناقض در واقعیت (و نه فقط اندیشه) وجود دارد، گزارهى بنیادین معرفتشناختى هر علم واقعی به شمار میرود.
به طور کلی، بحثهای هالووی بدیلهاى کاملأ اشتباهى را مطرح میکند. یک خوانش از آن مىتواند بُناِنگارهى (postulate) گسست مطلق میان علم "انقلابی " و علم "بورژوایی" باشد؛ بدترین پىآمدهاى این ایده، فرآوردههاى عجیبغریب ِ آکادمی شوروی بودند. ایده هالووی در مورد علم اگر بهطور منطقی دنبال شود به رد نیلز بوهر یا آلبرت انیشتن مىرسد؛ به این دلیل که بینش آنها در پیوند با نظریهى ذرات و موج، و یا نسبیّت، بخشی از مبارزه برای تغییر جهان نبودند.
بیشتر مارکسیستها استدلال میکنند که علم در تولید شناخت میبایست انتقادى و "دیالکتیکی" باشد، و بکوشد تناقضهاى موجود در واقعیت، اجتماعى و همچنین طبیعى، را دریابد. پیدایش نظریهى آشوب (chaostheory)، بهشدت به این روىکرد "دیالکتیکی" یارى رسانده است و ضربهی جانانهاى علیه دوپارگىهاى کاذبى وارد کرده که فلسفهی بورژوایى میان جبرباورى و بىعلتانگارى گشوده است. نظریه آشوب نشان داده است که رخدادها مىتوانند مُعیّن و علیّتپذیر باشند، به عبارت دیگر مىتوانند ناشى از علتهایى باشند که مشخص و قطعىاند؛ اما همچنین مىتوانند نتایج غیرقابل پیشبینى، نامُعیّن و علیّتناپذیر بههمراه داشته باشند. این بینش بهجاى آنکه ردیّهاى بر اندیشهى دیالکتیکى باشد، تایید آن، یا به عبارت دقیقتر گسترش آن است(بحث گستردهتر این موضوعها را در کتاب دانیل بن سعید، "مارکس برای زمانه ما "، میتوان یافت). اما واقعیت این است که ملاحظات نظریهى آشوب با نگرش پیشبینىپذیرى علمى ناهمساز است که از جانب انگلس در عبارتِ معروفِ "متوازىالاضلاح ِ نیروها" بیان شد.
برخى پىآمدهاى ایدههاى ما در بارهى علم بهدنبال مىآید. گفتن اینکه علم میتواند شناخت از دنیای واقعی بهبار آورد همان چیزی نیست که میگوید نتایج همهى رخدادها میتوانند قابل پیشبینی باشند؛ نه به این دلیل که ما، بنا به تعریف، فاقد آگاهی کافی در بارهى علتها هستیم. نظریه آشوب مرزهاى پیشبینی را نشان داده است اما آنها قطعی نیستند. طیفى از پىآمدهاى مُحتملِ بسیارى از روندهای طبیعى و اجتماعى را مىتوان پیشاپیش پیشبینى کرد. اگر چنین نبود، علم یکسر بىفایده مىنمود. ما هرگز نمیتوانسیم پل بسازیم، داروی جدید کشف کنیم یا در خیابان قدم بزنیم.
جان هالووی قطببندى کاذبى میان علم مثبت و منفی، میان دانش و نقد بنیاد مىنهد. تولید شناخت واقعى از جهان، بىآنکه بخشى از مبارزهى انقلابى باشد، امکانپذیر است؛ همانگونه که تولید شناخت واقعى از روندهاى اجتماعى ممکن است، بىآنکه به این درک فروافتاد که واقعیت اجتماعى زیر سلطهى "قوانین عینى" غیرقابلِ نفوذ٬ با پىآمدى ناگزیر قرار دارد.
از اینرو٬ امروزه تعداد اندکی از مارکسیستها استدلال میکنند که سوسیالیسم "اجتنابناپذیر" است، و تاریخ، پایان یا پىآمدى پیشپنداشته دارد. سوسیالیسم یک هدف است، یک آرمان است، که ما برای آن میجنگیم؛ سوسیالیسم فرآوردهى بازاندیشى نظرى است؛ اما فقط آن نیست. بازاندیشى نظرى خود، بازتاب تناقضها در واقعیت یعنى مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایهداری است. عبارتى بد نقل شده از مارکس میگوید، نظریه تمایل به واقعیت و(امیدوارانه) واقعیت گرایش به سوى نظریه دارد.
جان هالووی مدعى است که مارکسیستها گمان میکنند که صاحب دانش عینىاند که تودهها فاقد آناند:
"انگارهى مارکسیسم همچون علم، مستلزم تمایزگزارى است میان آنهایى که مىدانند با آنهایى که نمىدانند؛ آنهایی که آگاهی واقعی دارند و آنهایی که آگاهی کاذب دارند.... بحث سیاسی بر مسألهى "درستی" و "خط درست" متمرکز میشود. اما ما چگونه درمییابیم (وآنها چگونه میفهمند) که شناخت آنهایی که میدانند٬ درست است؟ چگونه مىتوان گفت که حاملان آگاهی (حزب، روشنفکران، یا هرچه ) با فراتر رفتن از شرایط زمانى، مکانى و اجتماعى خود، به دانشى ممتاز از جنبش تاریخى دست مىیابند. شاید حتا از نظر سیاسی مهمتر اینکه: اگر تمایز ایجاد شده میان آنان که مىدانند و آنها که نمىدانند؛ و اگر درک و دانش همچون امرى مهم در هدایت مبارزهى سیاسى نگریسته مىشود، پس رابطه تشکیلاتی میان حاملان آگاهی و دیگران (تودهها) چگونه است ؟ آیا دانستن آنها برای هدایت و تعلیم تودهها (به مفهوم حزب پیشاهنگ) است، یا انقلاب کمونیستی ضرورتأ کارِ خودِ تودههاست (همانگونه که کمونیستهای چپ مثل پانه کوک بر آن پاى مىفشردند)؟
... انگارهى قوانین عینی، جدایی میان ساختار و مبارزه ایجاد مىکند. در حالیکه، مفهوم بتوارگی چنین القا میکند که هر چیزی مبارزه است، که هیچ چیز جدا از تضادهای روابط اجتماعی وجود ندارد؛ انگارهى "قوانین عینی"، یک دوگانگی میان حرکت ساختارى و عینى- مستقل از خواست مردم از یکسو، و مبارزاتِ درونزاد(subjective) برای یک دنیای بهتر از سوی دیگر، را القا میکند". (ص ۱۲۲)
هنگامىکه مارکسیستها مىگویند، یک دیدگاه معین، یا شیوهاى از اقدام پیشنهاد شده "درست" است؛ آنها از این رهگذر، به دانش عینى در این باب، شأن مطلقى نمىبخشند- یا دستکم نبایستى چنین کنند. کلِ دانش[بشر] موقتى و ابطالپذیر است. وقتی شیوهاى از اقدام "درست" تلقی میشود، [عبارتِ "درست"] بیان فشردهاى از "مناسبترین[اقدام] در موقعیت" است. از سوی دیگر، وقتی مارکسیستها مثلأ میگویند که "تهاجم به عراق نمونهاى از [عملکرد] امپریالیسم است"، آنها در واقع به وجودِ مقولهای در واقعیت اجتماعی اشاره دارند که شناختنى است و از راه تجرید نظرى آشکار مىشود. هالووی بایستی موافق باشد که چنین روندی ممکن است، وگرنه کتاباش را نمىنوشت.
مارکسیستها مدعی نیستند که در مقابلِ آگاهی کاذب تودهها، آنها از "آگاهی واقعى"(هر آنچه که ممکن است باشد) برخوردارند. اما آنها مدعی هستند که نظریهى اجتماعی انتقادی امکانپذیر است، و میتواند مفهومهایى را بپروراند که به ما کمک میکنند تا توسعهى سرمایهداری و مبارزه علیه آن را دریابیم. و این نظر هالووی که این امر ناممکن است، چرا که مارکسیستها خود محصول زمان و موقعیتهای اجتماعی مشخصاند، آشکارا مضحک است. البته که مارکسیستها محصول زمان و موقعیت اجتماعی مشخصاند، و مارکسیسم محصول روزگار و شرایط خاصى است. مفاهیم مارکسیستى موقتى هستند (نه دانش مطلق) و چارچوبی برای فهمیدن و عمل کردن در جهان پدید میآورند. این دریافت٬ مطلق یا "عینی" نیست؛ بلکه ناقص و جانبدار است. معیار باید این باشد که آیا این دریافت برای فهم جهان و اقدام بر پایهى آن مفید است یا نه. و بطلان آن باید در عمل و در مبارزه آشکار شود. اگر ما چنین رهیافتى نسبت به نظریهى انقلابى نداشته باشیم آنگاه نه تنها عرصهى استراتژی و سیاست، بلکه تئوری را نیز به حال خود وامىنهیم.
این باور هالووی که ما همه محصول شییانگارى و بتوارهگرى هستیم، ضرورتأ نبایستی او را به رد مفهوم آگاهی کاذب رهنمون شود. به همینسان، او مىتوانست بگوید که ما همه دچار آگاهی کاذبایم؛ که در این سخن هستهاى از حقیقت وجود دارد. واقعیت این است که آگاهى برخى کسان بیش از دیگران کاذب است. شاید مایهى خنده شود، اما اگر هالووی آن را نپذیرد ما به طور واقعی وارد قلمروى مضحکى مىشویم. آیا جان هالووی واقعأ میتواند بگوید که نظرات کسی که نژادپرست و ناسیونالیست است به همان اندازهى نظرات کسانیکه انترناسیونالیستهاى انقلابىاند، معتبر و موجّه است؟ نظریهى مارکسیستی ممکن است جانبدار و مشروط باشد، اما مطمئنأ به درکی از جهان، که منتقد نظم اجتماعی موجود است، نزدیک میشود؛ و نظرهایى در پیوند با تناقضها و امکانهاى دگرگونى آن فراهم میکند.
خطر بزرگی در دیدگاه هالووی وجود دارد. با رد قاطع ایدهى آگاهی کاذب، او مفهوم ایدئولوژی بهمثابهى چیزی جدا از(اما مرتبط با ) شییانگارى و بتوارگی را رد میکند. دستکم گرفتن ایدئولوژی، مانع از فهم دستگاههاى ایدئولوژیک سرمایهداری مدرن میشود؛ دستگاههایى که در تولید و تکرار دیدگاههای طرفدار سرمایهدار و بتواره شده بسیار قدرتمندند. نتیجهی ممکن ضعفِ یاد شده، منطقأ عدم درک اهمیت مبارزه ایدئولوژیک، و ضرورت نبرد بی امان - در تبلیغ، تهییج و همچنین "نظریه"- علیه ایدههای "کاذبی" است که به وسیلهى رسانهها (و مراکز دانشگاهى) طرفدار سرمایهدار هر روزه تبلیغ میشوند. این مبارزه بهطور خودبهخودى در مقیاسى ملى و کارآمد پدیدار نمىگردد، بلکه بایستی سازمان داده شود. این آن چیزی است که لنین تلاش کرده بود در کتابى- که بسیار تحریف شده- مطرح کند که در سال ۱۹۰۲ نوشت. اما این داستان دیگری است.

نتیجهگیری استراتژیک: جهانی بدون احزاب چپ
جان هالووی- بدون پوزشخواهى- فاقدِ نتیجهگیرىهای استراتژیک است. او میگوید "هیچ تضمینى براى نتیجهى خوش" وجود ندارد. متاسفانه، فقط در اینجا میتوانیم با او موافق باشیم. اما برخلاف منتقدان اخیر احزاب انقلابی، او سازمانهاى بدیل- جنبشهای اجتماعی، سازمانهای غیردولتی- را بهعنوان رقبایی برای تاج "شهریار جدید" عَلم نمىکند. او لزوم هماهنگسازى مبارزات و همکارى براى هدفهاى مشخص، و یا ضرورت ستیزهجویى سیاسى را انکار نمىکند. به هر رو، او به سازمانهاى جدید یا بدیل علاقهمند نیست. از نظر او، ما بایستی به جنبش، نه همچون تشکیلات، بلکه به چشم "سلسلهاى از روىدادها" بنگریم که از چرخهى تظاهرات ضد سرمایهداری الهام گرفته است. همین و بس.
خوشبختانه ایدههای هالووی، که پارهاى از آنها رایجاند، همهکس را مجاب نخواهد کرد؛ اما اگر در اثر برخى پیشآمدهاى نامنتظر چنین شود، پىآمدهاىاش فاجعهبار خواهند بود: منحل کردن احزاب و سازمانهاى چپ، و انحلال اتحادیههاى کارگرى؛ ناچیز شمردن انتخابات و صرفنظر کردن از پیکار بر سر دولت. آنچه که باقی میماند مبارزه "قدرت خلاق" علیه "قدرت مسلط" است.
نه فقط این ایدهها در چپ هژمونی پیدا نخواهد کرد، بلکه لحظهای تأمل نشان میدهد که تحقق آنها به لحاظ ساختاری نیز ناممکن است. تصور کنید، در جهانى بدون حزب، پنج یا شش دوست در بخشهای مختلف از یک کشور، در ائتلافهاى ضد جنگ درگیر شوند، دور هم جمع شوند و راجع به سیاست گفتوگو کنند؛ آنها درمىیابند که نه تنها در مورد جنگ بلکه بر سر بسیاری مسائل، نظیر نژادپرستی، فقر و قدرت سرمایهداری توافق دارند. سپس، آنها تصمیم میگیرند که جلسات منظمی برگزار کنند و دیگران را نیز به نشستهاى خود دعوت کنند. در ادامه، خبرنامه کوچکی هم برای ارائه به رفقایشان در ائتلاف ضد جنگ منتشر مىکنند. طى شش ماه، آنها متوجه مىشوند که دهها نفر در جلساتشان شرکت مىکنند، و تصمیم به برگزارى یک کنفرانس مىگیرند. بدینسان، آنها در واقع یک حزب سیاسی تشکیل دادهاند. و روشن است که اگر هیچ کس دیگر در چپ، بدیل دیگرى ایجاد نکند، آنها ظرف یکسال صدها عضو خواهند داشت. از اینرو، تا زمانیکه کارهایی که بر عهده حزب است انجام نشده باقی مانده است، نمیتوان از حزب انقلابی صرفنظر کرد. هر چه زودتر، بهتر است.

فیل هرس ویراستار نشریهى دیدگاه انترناسیونالیستى و تارنماى(marxsite )است.
http://www.marxsite.com 


تاریخ مصرف کاسپین ماکان!

| 0 نظر

news_neda_645632a.jpgسایت جنبش سبز ایران، جرس، که می کوشد خود را پایگاه اینترنتی جنبش سبز (؟!) معرفی کند، و جایی برای درج دردنامه خانواده زندانی سیاسی حشمت الله طبرزدی و بعضی خبرهای مشابه از غیر خودی ها ندارد، به دلیل اینکه نماینده جنبش سبز است اعلام کرد که کاسپین ماکان دیگر نامزد ندا نیست و نمایندگی از طرف جنبش سبز ندارد!
در دو مقاله به قلم مسیح علی نژاد و سید ابراهیم نبوی در سایت جرس، روشن شد که دیگر جنبش سبز نیازی به کاسپین ماکان ندارد. این البته واکنشی به دیدار ماکان با رییس جمهوری اسرائیل است که سبزها را آشفته کرده است. پیشتر سایت جرس و عده ای از اصلاح طلبان سبز دوم خردادی به راحتی ماکان را نامزد ندا معرفی می کردند اما همین دیدار او ،‌ که انگار با سیاست های سبز همخوانی نداشت، باعث شد تاریخ مصرف او به سر رسد!
تحلیل مسیح بر این اساس استوار است که ماکان نامزد ندا نبود. پس از این طریق توانست او را خائن و سوءاستفاده چی معرفی کند، آزادی فعالیت هایش را زیر سوال ببرد - به همان شیوه امنیتی ها و بلکه تحت تاثیر آنها - و بگوید: درست در روزهایی که فیلم ندا توسط دوست انگلیسی ام کارگردانی می شد و من می باید ایمیلی که از خواهر ندا رسیده بود را برایش می خواندم، وسوسه شده بودم که متن آن ایمیل را منتشر کنم، نگران بودم که مبادا دل ماکان برنجد اما این روزها که ماکان دارد علاوه بر رنجاندن دل خانواده ندا ، دل یک ملت را هم می لرزاند به گمانم اخلاقی تر آن است که ایمیل خواهر ندا را یاد آوری کنم:
«...ماکان دیگر با ندا نبود، یک دوره خیلی کوتاه با ندا بود ... عکس هایی هم که ندا با موهای چتری دارد را ماکان از او انداخته بود....ماکان و ندا از هم جدا شده بودند ولی وقتی ندا را کشتند، ما دیدیم که ماکان عکس های همان دوره کوتاه را به رسانه ها داد...»
مسیح به روشنی اشاره می کند قبلا هم تصیم داشته این ایمیل را منتشر کند که به نظر می رسد به زمانی باز می گردد که ماکان پس از فرار از ایران موضوع سرنگونی رژیم اسلامی را مطرح کرد. اما به فاصله کمی از انتشار ایمیل خواهر ندا که مبنای تحلیل مسیح قرار گرفته، خواهر ندا در مصاحبه با بی بی سی گفت کاسپین با ندا ارتباط داشت بطوریکه او از ندا خواستگاری کرده بود و اگر ندا کشته نمی شد آنها شاید ازدواج می کردند. خواهر ندا در همین مصاحبه با تاکید بر اینکه ادعای قطع رابطه ماکان و ندا قبل از کشته شدن او صحت ندارد، گفت : «من می توانم متن ایمیلم را برای شما بفرستم تا ببینید که ادعای این سایت ها صحت ندارد»
و سید ابراهیم نبوی هم سفر کاسپین ماکان به اسرائیل را نمونه روشن و مشخص سوء استفاده از جنبش سبز (!؟) برای حل مشکلات شخصی ارزیابی می کند. نبوی می نویسد: او یک آدم معمولی است که می تواند هر موضعی در زندگی شخصی اش بگیرد و هر کاری دلش می خواهد بکند. اما رفتارهای جنبش سبز توسط رهبران مشخص و معینی تعریف می شود که همین رفتارها آن رهبران را در موقعیت رهبری تثبیت می کند. این سفر (به اسرائیل) یک اقدام غیرمسوولانه فردی است که به عواقب رفتارش فکر نمی کند و قدرت تشخیص مصالح عمومی جنبش را ندارد و اصولا به آن فکر نمی کند.
آقای نبوی نه تنها مشخص نمی کند که بر چه اساسی می تواند از سوی جنبش سبز برای فرد دیگری جایگاه تعیین کند، بلکه در ادامه طوری سخن می گوید که انگار از نزدیک از تصمیم گیری های جنبش سبز آگاه است: « حتی اگر یکی از رهبران سبز در داخل هم چنین کاری کرده بود، جنبش سبز او را از موقعیتی که داشته کنار می گذاشت و اجازه نمی داد که افراد بدون در نظر گرفتن مصالح عمومی که مهم ترین آن توجه به آسیب پذیری سبزها در موقعیت کنونی کشور است،عمل کند و از سوی جنبش حذف می شد و رفتارش غیرمسوولانه و نادرست شناخته می شد.»
من قصد دفاع از ماکان را ندارم. پیشتر نیز شخصا با او چندین بار صحبت کرده ام و او را کم اطلاع از دنیای سیاست و مبارزه سیاسی یافته ام و معتقدم که آدمهایی مانند اوهمیشه ایرادات استراتژیک دارند اما مگر او نماینده جنبش آزادیخواهی ایرانیان است که توقع بیش از حد از او داشته باشیم . کاسپین ماکان در برابر پرسش خانم ستاره درخشش از صدای آمریکا مبنی بر اینکه با مقامات اسرائیلی دیدار کرده است یا نه؟ جواب مشخصی نداد و طفره رفت که همین موضوع نشان می دهد او به حساسیت ها نسبت به اسرائیل آگاهی دارد اما نحوه پاسخگوئی اش به این پرسش نشان می دهد که او آشنایی چندانی با دنیای سیاست ندارد. با این حال من شخصا نمی توانم قضاوت کنم او در حال استفاده ابزاری از نداست چون در دل و فکر او نیستم، ضمن آنکه تصور می کنم که او کوشش هایی در راه مبارزه با رژیم اسلامی انجام داده و خواسته سرنگونی رژیم را مطرح کرده که به مذاق نمایندگان سبز دوم خردادی مدافع اصلاحات حداقلی در سیستم فعلی خوش نیامده است. با این حال این نگرانی نیز وجود دارد که ماکان همچون بسیاری دیگر از فعالانی که در پی امواج خبری مطرح شده اند در خودبزرگ بینی غرق شود و به این ترتیب در دامن آفتی بیفتد که جمهوری اسلامی تلاش زیادی برای تقویت آن انجام داده است.
در واقع موضوع از آنجا آغاز می شود ما به راحتی خط قرمز های رژیم واپس گرای اسلامی را پذیرفته ایم. مثل خودسانسوری که امروز بسیاری از روزنامه نگاران با اینکه حتی از ایران فرار کرده اند اما هنوز نتوانسته اند از خودسانسوری رها شوند. یا نمونه دیگر خط قرمزی به نام ولی فقیه است که البته دیگر قداست آن با شعارهای مردم ایران در تظاهرات از بین رفته است. امروز نیز باید این خط قرمزی که دور اسرائیل کشده شده است پاک شود تا به راحتی رژیم اسلامی نتواند سیاست های خود را بر ما اعمال کند و عزیزان ما را به راحتی در زندان ها متهم کند. من اگرچه منکر برخی سیاست های نادرست اسرائیل در قبال صلح خاورمیانه نیستم اما ارتباط با این کشور و سفر به آن را نفی نمی کنم. اسرائیل از شخصیت حقوقی برخوردار است و دشمن سازی ها جمهوری اسلامی تنها به مذاق طرفداران جمهوری اسلامی خوش می آید!
امروز متاسفانه عده ای خود را نماینده این و آن معرفی می کنند و یا حاضر نیستند به کمتر از جایگاه رهبری یک جنبش رضایت دهند. ریشه اصلی این گرفتاری ها در ماکان، نبوی، مسیح و یا آنهایی که امروز پس از فرار از ایران به دروغ و یا با غلو ادعا می کنند در زندان های رژیم به شدت شکنجه شده اند و یا نفش مهمی در فعالیت های داخلی داشته اند تا امتیازی کسب کنند، نیست بلکه این خانه از پای بست ویران است. تا زمانی که استبداد درون ما، که کاملا در وجود همه مان نهادینه شده، از خانه رخت بر نبسته ، و فرهنگ کذایی حاکم بر جامعه ما از سوی رژیم جهل و دروغ و تزویر از بین نرفته، همچنان ظهور و خودنمایی رهبران رنگارنگ و بعضا فصلی جنبش آزادیخواهی و یا حداقل ظهور ژست های روشنفکرمآبانه افراد مختلف و نقش به ظاهر بسیار مهم شان در عرصه مبارزات سیاسی یا حقوق بشری دور از انتظار نخواهد بود.

منبع:
zarezadeh.blogspot.com

جنبش کارگری در آمریکا *

| 0 نظر
ده ماه از زمانیکه من به خواهش مترجم [خانم فلورنس کلی ویشنوتسکی] « متممی » بر این کتاب نوشتم ، می گذرد. در فاصله این ده ماه انقلابی در جامعه آمریکا صورت گرفت که در هر کشور دیگر لااقل ده سال به طول می انجامد. در فوریه ۱۸۸۶ افکار عمومی آمریکا در این باره وحدت نظر داشت که در آمریکا یک طبقه کارگر - به مفهوم اروپائی آن - اصولا وجود ندارد (۱). و نتیجتاً یک مبارزه طبقاتی میان کارگران و سرمایه داران - آنطور که جامعه اروپائی را زیر و رو کرد - در جمهوری آمریکا غیرممکن می باشد و به این جهت سوسیالیسم نهالی است که از خارج وارد آمریکا شده و قادر نخواهد بود در سرزمین آمریکا ریشه بدواند. با وجود این در همان ایام ، مبارزه طبقاتی در حال نضج، سایه های عظیم خود را بر اعتصابات کارگران معدن ذغال سنگ پنسیلوانیا و کارگران سایر رشته ها گسترده بود، علی الخصوص در مورد تدارک برای جنبش بزرگ ۸ ساعت کار [روزانه] که زمان آن ماه مه تعیین شده بود که حقیقتاً هم در ماه مه صورت گرفت. « متمم » من نشان می دهد که من در آن زمان این علامت را به درستی تشخیص داده و جنبش طبقه کارگر را در سطح ملی پیش بینی کرده بودم. ولی آنچه هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند این بود که جنبش بتواند در یک چنین مدت کوتاهی و با یک چنین نیروی مقاومت ناپذیری، تجلی نماید و همچون حریقی در صحرای علف زار گسترش یابد و جامعه آمریکا را تا ستونهای اصلی آن به لرزه درآورد.
این حقیقتی است غیرقابل انکار و مجادله ناپذیر. اینکه این موضوع چه وحشت و هراسی در میان طبقه حاکم به وجود آورده بود، از اظهارات روزنامه نگاران آمریکایی - که در تابستان گذشته با دیدارشان مرا سرفراز کردند - پیداست. آنها وضع ناهنجار وحشت باری را که جنبش نوین کارگری برای طبقه حاکمه آمریکا به وجود آورده بود شرح می دادند و موجب خرسندی خاطر من شدند. مع الوصف جنبش در آن ایام هنوز در حال تکوین بود و فقط عبارت بود از یک ردیف حرکات ارتعاشی درهم و آشفته و ظاهراً بی ارتباط که به علت الغای بردگی سیاهان و در اثر توسعه سریع صنعتی، به صورت پائین ترین قشر جامعه آمریکا درآمده بود. البته حتی قبل از پایان سال نشان داده شد که این مبارزات اجتماعی ناآشنا، هر چه بیشتر در جهت مشخصی به جریان افتاده است. جنبش های خود به خودی و غریزی این توده های عظیم کارگری، گسترش آنها در یک پهنه وسیع مملکتی و بروز آن که همه جا همزمان با نارضایتی های مشترک آنها از وضع بد اجتماعی بود و در همه جا تقصیر آن متوجه علل و یا علت واحدی بود. همه اینها موجب شدند که توده های مزبور به این حقیقت واقف شوند که آنها طبقه جدید و خاصی را در جامعه آمریکا تشکیل می دهند، طبقه ای که در حقیقت کما بیش از کارگران مزد بگیر موروثی - یعنی پرولتاریا - تشکیل یافته بود. غریزه اصیل آمریکایی، این آگاهی را به وجود آورد که آنها باید بلافاصله در قدم بعدی برای رهائی خود اقدام کنند و برای ایجاد یک حزب سیاسی طبقه کارگر - که دارای برنامه مخصوص خود بوده و هدف آن دست یافتن به کنگره آمریکا و کاخ سفید باشد - کوشش نمایند. مبارزات ما بخاطر هشت ساعت کار روزانه، اغتشاشات شیکاگو و میلواکی و غیره و غیره ... کوششی که طبقات حاکمه - با توسل به قهر آشکار و دستگاه ظالمانه دادگستری طبقاتی - برای سرکوب کردن جنبش کارگری در حال نضج به عمل می آورد، سازماندهی کردن حزب جوان کارگری در تمام مراکز بزرگ در ماه نوامبر، انتخابات نیویورک و شیکاگو در ماههای مه و نوامبر - تمام اینها علائم بی اعتباری اوراق استقراضی دولتی آمریکا را در ذهن بورژوازی این کشور زنده می کرد و از این به بعد نیز حوادث ماه مه و نوامبر بورژوازی را یاد روزهای ورشکستگی خواهد انداخت که در آن پرولتاریای آمریکا برای اولین بار کوپن های خود را برای پرداخت ارائه خواهد داد.
در کشورهای اروپائی سالها و سالها طول کشید تا طبقه کارگر کاملا درک کرد که او طبقه خاصی را تشکیل می دهد که تحت شرایط موجود همواره در جامعه مدرن وجود خواهد داشت. و باز سالها طول کشید تا این آگاهی طبقاتی موجب آن شد که آنها در یک حزب سیاسی خاص متشکل شوند، حزبی که وابسته به هیچ یک از احزاب قدیمی - که به وسیله گروههای مختلف طبقات حاکمه به وجود می آمدند - نبود و نسبت به همه آنها روشی خصمانه داشت. در محیط مساعد آمریکا - آنجا که ویرانه های فئودالی راه را مسدود نکرده بودند، آنجا که تاریخ با عناصر جامعه مدرن بورژوازی که در قرن ۱۷ به وجود آمده بودند آغاز می شود - طبقه کارگر این دو مرحله از تکامل خود را فقط در عرض ده ماه طی کرد.
با وجود این، همه اینها فقط آغاز کار است. اینکه توده های کارگر مشترک بودن نارضایتی ها و منافع خود را احساس می کنند و به همبستگی خود در مقابل تمام طبقات دیگر پی می برند، اینکه آنها به منظور بیان این احساس و تأثیرگذاری آن، از دستگاه سیاسی آماده هر کشور آزاد استفاده می کنند، صرفاً قدم اولیه است. قدم بعدی عبارت از اینست که برای دردهای مشترک داروهای مشترکی پیدا کنند و در برنامه حزب کارگر قرار دهند. و این قدم - که مهم ترین و دشوارترین گام تمام حرکت است - هنوز باید در آمریکا برداشته شود.
یک حزب جدید باید یک برنامه مشخص مثبت داشته باشد، برنامه ای که جزئیات آن می تواند بر حسب موقعیت با تکامل خود حزب، تغییر کند ولی در عین حال باید برنامه ای باشد که حزب بتواند هر لحظه در مورد آن وحدت نظر داشته باشد. تا زمانی که این برنامه تهیه نشده است، موجودیت حزب فقط به عنوان یک نطفه مطرح خواهد بود، ممکن است موجودیت محلی داشته باشد ولی دارای موجودیت ملی نخواهد بود، ممکن است بر حسب مقررات خود، یک حزب باشد ولی هنوز یک حزب واقعی نیست.
شکل اولیه این برنامه هر چه می خواهد باشد ولی باید دائماً در جهتی تکامل یابد که از قبل بتوان آن را تعیین کرد. عللی که شکاف عمیقی میان طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار ایجاد کرده اند، یکی هستند - چه در اروپا و چه در آمریکا - و همچنین وسایلی که به کمک آنها می توان این شکاف را پر کرد، در همه جا یکی هستند. به این جهت هر قدر جنبش بیشتر تکامل یابد، به همان اندازه نیز باید با برنامه پرولتاریای اروپا منطبق گردد، برنامه ای که بعد از شصت سال نفاق و بحث و مجادله با وجود همه اختلافات میان پرولتاریای اروپا، مورد قبول همگان قرار گرفته است. در این برنامه نیز قبضه کردن قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر، هدف نهایی اعلام شده است و این قدرت سیاسی وسیله ایست برای تصاحب مستقیم کلیه وسایل تولید - از قبیل زمین، راه آهن، معادن، ماشین آلات و غیره به توسط جامعه و برای مورد استفاده قرار دادن این وسایل تولید به وسیله همگان و برای همگان.
حالا حزب جدید آمریکا - عملا مثل همه احزاب سیاسی دیگر- به نیروی واقعیت محض تشکیل خود، می کوشد تا سلطه سیاسی را به چنگ آورد. ولی هنوز تا آن زمان که برایش روشن بشود - که برای چه منظوری باید از این سلطه سیاسی استفاده کرد - فاصله زیادی دارد.
در نیویورک و سایر شهرهای شرقی، طبقه کارگر به شیوه اتحادیه های کارگری، خود را سازماندهی کرده و در هر شهر یک اتحادیه مرکزی کارگری نیرومند تشکیل داده است. مخصوصاً در نیویورک، اتحادیه مرکزی کارگری، در نوامبر گذشته هنری جرج را به عنوان رهبر خود برگزید و در نتیجه برنامه انتخاباتی آن زمان تحت تأثیر شدید نظریات هنری جرج قرار گرفت. در شهرهای بزرگ ناحیه شمال غربی مبارزات انتخاباتی بر اساس یک برنامه کارگری نسبتاً ناروشن، انجام گرفت که نفوذ ایده های هنری جرج یا بطور کلی در آن مشاهده نمی شد و یا به زحمت در آن دیده می شد، در حالیکه در مراکز بزرگ جمعیت و صنعت، جنبش یک شکل قطعی سیاسی به خود گرفت و می بینیم که به موازات آن در تمام کشور دو سازمان وسیع کارگری توسعه یافتند یکی مجاهدین کار (۲) و دیگری حزب سوسیالیست کارگری است که فقط دومی دارای برنامه ای منطبق با وضع مدرن اروپائی ذکر شده در بالا می باشد.
از میان این سه شکل کما بیش مشخصی که جنبش کارگری آمریکا در آن متجلی می شود، اولین آنها یعنی جنبش نیویورک - که به وسیله هنری جرج رهبری می شود - در حال حاضر فقط دارای اهمیتی محلی می باشد. بدون شک نیویورک بطور قیاس ناپذیری مهمترین شهر کشور است. اما نیویورک، پاریس نیست و ممالک متحده نیز فرانسه نیست و به نظر من برنامه هنری جرج در شکل کنونیش شایستگی آن را ندارد که بتواند چیزی بیش از ستونهای اصلی یک جنبش محلی را تشکیل بدهد و یا آنکه در بهترین حالت خود بتواند بیش از مرحله گذار کوتاه مدت یک جنبش عمومی باشد. از نظر هنری جرج سلب مالکیت ارضی از توده های خلق، بزرگترین علت عمومی تقسیم خلق به غنی و فقیر می باشد ولی این امر از نظر تاریخی چندان درست نیست. در ادوار دیرینه آسیایی و کلاسیک، شکل مسلط تقسیم طبقاتی، برده داری بود یعنی موضوع سلب مالکیت ملک و زمین از توده های خلق در بین نبود بلکه تصاحب خود افراد به وسیله شخص سوم مطرح بود. از زمانیکه در دوران انحطاط جمهوری روم ، دهقانان آزاد ایتالیایی از شهرهای موطن خود رانده شده و به یک طبقه از « سفیدهای لمپن شده » مبدل گشتند - همانطور که (« فقیرهای سفید » یا « زباله های سفید ») قبل از ۱۸۶۱ در ایالات برده دار جنوبی ممالک متحده وجود داشتند و در فاصله زمانی میان بردگان و آزادهای لمپن شده - یعنی دو طبقه ای که برای رهایی خود به یک اندازه کاهل بودند - دنیای قدیم دچار اضمحلال شد. در قرون وسطی به هیچ وجه سلب مالکیت زمین از توده های خلق اساس ستم فئودالی نبود بلکه بیشتر تصاحب خود آنها بود که اساس این ستم را تشکیل می داد. دهقان موطن خود را حفظ کرد ولی به عنوان نیمه برده و فرمانبردار به آن زنجیر شد و مجبور بود که به مالک زمین، خراجی به صورت کار و یا محصول بپردازد. تازه در آغاز عصر جدید یعنی در اواخر قرن ۱۵ بود که بیرون راندن دهقانان در سطح بالاتری صورت گرفت. در واقع این بار تحت شرایط تاریخی، دهقانان بی چیز شده را به طبقه مدرن کارگر روزمزد - یعنی به افرادی که چیزی جز نیروی کار خود ندارند و فقط به وسیله فروش این نیروی کار به دیگران، می توانند زنده بمانند - مبدل ساخت. اما وقتی سلب مالکیت زمین و ملک، موجب به وجود آمدن این طبقه شد، آن وقت شیوه تولید سرمایه داری، صنعت بزرگ مدرن و زراعت بزرگ مدرن، باعث همیشگی شدن و وسعت آن گشتند و آن را به طبقه مخصوصی که دارای منافع خاص و وظیفه تاریخی ویژه ای بود، مبدل ساختند. همه این موضوعات به وسیله مارکس مشروحاً بیان شده است (جلد اول سرمایه قسمت هفت: « انباشت به اصطلاح اولیه »). از نظر مارکس علت اختلاف طبقاتی کنونی و خفت و خواری طبقه کارگر در سلب مالکیت از او در مورد کلیه وسایل تولید نهفته است، که طبیعتاً زمین نیز در آن مستقر می باشد.
هنری جورج بعد از آنکه انحصاری کردن زمین را تنها علت فقر و بدبختی تلقی کرد، بدیهتاً راه علاج آن را در این می بیند که جامعه در خصلت خود، بار دیگر زمین را به تصاحب خود درآورد. حالا سوسیالیست های مکتب مارکس نیز خواستار آنند که جامعه دوباره زمین را به تصاحب خود درآورد ولی نه فقط زمین بلکه کلیه وسایل تولید دیگر را نیز به همین ترتیب تصاحب کند. البته اگر ما این مطلب را نیز نادیده بگیریم باز تفاوت دیگری نیز باقی می ماند و آن اینستکه پس با زمین چه باید کرد؟ سوسیالیست های امروزی - تا حدی که مارکس نماینده آنهاست - خواستار آنند که زمین در مالکیت اشتراکی باشد و بطور اشتراکی و برای منافع مشترک روی آن کار بشود و همین امر باید در مورد تمام وسایل تولیدی اجتماعی، معادن، راه آهن، کارخانه ها و غیره صورت گیرد. هنری جرج برعکس به این امر رضایت داده است که زمین - کاملا مثل وضع حاضر - بطور اقطاعی به فرد فرد مردم اجاره داده شود و این امر فقط در صورتی انجام گیرد که نظمی برای اجاره داری وجود داشته باشد و بهره زمین بجای آنکه به جیب اشخاص برود، به صندوق عمومی ریخته شود. خواست سوسیالیست ها، شامل دگرگونی کامل مجموعه سیستم تولید اجتماعی کنونی است. خواست هنری جرج برعکس به شیوه تولیدی امروزی جامعه دست نمی زند یعنی چیزی که در واقع، سالها قبل به وسیله افراطی ترین جریان ریکاردوئی اقتصاد بورژوائی، مطرح شده است. آنها نیز خواهان ضبط بهره زمین به وسیله دولت بودند.
طبعاً صحیح نیست قبول کنیم که هنری جورج فعلا برای همیشه و ابد حرف آخرش را گفته است. ولی من مجبورم تئوری او را آنطور که می بینم تلقی کنم.
دومین بخش جنبش کارگری آمریکا را مجاهدین کار تشکیل می دهد و چنین به نظر می رسد که این سازمان بازتاب صحیحی از سطح تکامل کنونی جنبش می باشد، همانطور که بدون شک کثیرالعده ترین بخشهای سه گانه جنبش کارگری آمریکا را تشکیل می دهد. این اتحادیه بزرگی است که در سطح بسیار وسیعی از کشور گسترش یافته است و دارای « مجامع » بیشماری می باشد که در آنها انواع و اقسام نظریات فردی و محلی درون طبقه کارگر، نمایندگی دارند. سازمان مجاهدین کار همه اینها را در لوای برنامه ناروشن مربوطه ای، با هم متحد کرده و آنها را عمدتاً به وسیله یک احساس غریزی و نه به وسیله یک اساسنامه غیرقابل اجراء با هم متشکل ساخته است. غریزه ای که متکی به این واقعیت محض است که تشکل آنها بخاطر هدفهای مشترک مورد نظرشان، آنها را به سطح یک قدرت بزرگ در کشور ارتقاء می دهد. این یک معمای پرتضاد اصیل آمریکایی است که مدرن ترین کوشش ها را در قبای قرون وسطائی انجام می دهد و دمکرات ترین و یاغی ترین روح را در پس یک چهره ظاهراً مستبد ولی در حقیقت ناتوان پنهان می سازد. چنین است تصویری که مجاهدین کار به یک ناظر اروپائی ارائه می دهند. البته نباید فقط به ویژگیهای ظاهری بپردازیم، زیرا اینها مانع آن نمی شوند که ما بتوانیم در این انبوه غول آسای کارگری، توده عظیمی از انرژی خفته سیاسی را ببینیم که در آستانه تبدیل آرام ولی حتمی به یک نیروی زنده و فعال قرار دارد.
سازمان مجاهدین کار اولین تشکیلات ملی است که به وسیله کل طبقه کارگر آمریکا به وجود آورده شده است. بدون توجه به اینکه منشأ و تاریخچه آن چیست، کمبودها و دیوانگی های کوچک آن کدام است و برنامه و اساسنامه آن چیست باید گفت که در اینجا حقیقتاً با پدیده ای که ساخته و پرداخته مجموعه طبقه کارگر مزدگیر آمریکاست، سر و کار داریم و این تنها نوار ملی است که آنها را به هم مربوط ساخته و موجب آن شده است که آنها قدرت خود را کمتر از قدرت دشمنانشان تلقی نکنند و با غرور و سرفرازی به تحقق پیروزیهای آینده شان امیدوار باشند.
به هیچ وجه صحیح نیست که بگوئیم مجاهدین کار توانایی تکامل را ندارند (در روزنامه سوسیال دمکرات، جمله بالا اشتباهاً چنین چاپ شده است: توانایی تکامل را دارند). او بطور مدام در مسیر تکامل و دگرگونی قرار دارد و توده ای از یک ماده با قوام است که در حال جوشش و تخمیر می باشد و در صدد است که فرم و شکلی را که متناسب با طبیعت اوست، کسب نماید. همانطور که تکامل تاریخی حتمی و مسلم است و درست همانطور که طبیعت قوانین خاص مربوط به خود را دارد، همانطور هم این فرم پذیری حتمی و مسلم است. این که آیا آن وقت نیز مجاهدین کار، نام فعلی خود را حفظ خواهند کرد یا نه، موضوعی است کاملا بی تفاوت. البته ناظری که از دور شاهد است، به زحمت می تواند در آن، ماده اولیه ای را ببیند که آینده جنبش کارگری آمریکا و به همراه آن بطور کلی آینده جامعه آمریکا، بایستی از آن ساخته شود.
بخش سوم ، حزب سوسیالیست کارگری است که فقط اسماً یک حزب است، زیرا تا به حال در هیچ کجای آمریکا، واقعاً قادر به آن نبوده است که عملا به عنوان یک حزب سوسیالیستی ظاهر شود. علاوه بر این، این حزب تا حدودی یک عنصر خارجی در آمریکاست و تا همین اواخر تقریباً فقط از مهاجرین آلمانی - که فقط به زبان خودشان صحبت می کردند و با زبان انگلیسی مملکت، فقط بطور محدودی آشنایی داشتند - تشکیل یافته بود. این حزب اگر چه ریشه های بیگانه ای داشت ولی در عوض مجهز به سلاح تجربه بود. تجربه ای که ضمن مبارزه طبقاتی درازمدتی در اروپا کسب کرده بود و از شرایط عمومی رهایی طبقه کارگر - چیزی که در مورد کارگران آمریکایی تاکنون به صورت استثنائی صادق می باشد - آگاه بود. این سعادتی است برای پرولتاریای آمریکا که به این ترتیب در موقعیتی قرار دارد که می تواند از ثمرات معنوی و اخلاقی مبارزات چهل ساله هم مسلکان طبقاتی اروپایی خود برخوردار باشد و از آنها استفاده کرده و به این وسیله پیروزی خود را تسریع نماید، زیرا همانطور که گفتیم شک نیست که : سرانجام برنامه پرولتاریای آمریکا باید عمدتاً همان برنامه ای باشد که اینک مورد قبول مجموعه پرولتاریای در حال نفاق و کشمکش اروپا، قرار گرفته است. همان برنامه ای که حزب کارگر سوسیالیست آمریکایی - آلمانی، دارد. به این ترتیب و در این حد، این حزب رسالت بسیار مهمی در جنبش به عهده دارد ولی برای آنکه بتواند این وظیفه را انجام بدهد، باید تا آخرین تکه جامه غریبه اش را به دور افکند و کاملا آمریکایی بشود. او نمی تواند از آمریکایی ها بخواهد که به طرف او بروند بلکه او، این اقلیت مهاجر است که باید به طرف اکثریت عظیمی که در آمریکا زاد و ولد یافته اند، برود. از این گذشته باید قبل از هر چیز انگلیسی فرا بگیرد.
پروسه اختلاط و امتزاج عناصر گوناگون این توده مواج عظیم - عناصری که در واقع جدال و کشمکشی با هم ندارند ولی به علت منشأهای مختلفشان با یکدیگر بیگانه اند - مدتی به طول خواهد انجامید و همانطور که در برخی از نقاط دیده می شود، بدون اصطکاک های گوناگونی نخواهد بود، مثلا مجاهدین کار در شهرهای شرقی آمریکا، در اینجا و آنجا سرگرم مبارزات محلی با اتحادیه های کارگری ارگانیزه، می باشند. البته این نوع اصطکاک ها، میان خود مجاهدین کار نیز وجود دارد و بین خود آنها نیز به هیچ وجه صلح و صفا و هماهنگی حکومت نمی کند. ولی این به هیچ وجه علامت انحطاطی - که سرمایه داران با شادمانی از آن یاد می کنند - نمی باشد. بلکه اینها فقط دلایلی برای آن هستند که فرقه های بیشمار کارگری - که اینک بالاخره در یک جهت واحد به حرکت درآمده اند - تاکنون نه شیوه بیان برازنده و مناسبی برای منافع مشترک خود پیدا کرده اند و نه شایسته ترین شکل تشکیلاتی را یافته اند. تا این زمان اینها فقط نخستین سربازگیریهای توده ای برای جنگ انقلابی بزرگی بوده اند که بطور انفرادی متشکل و مجهز شده و هنوز نیروهای محلی مستقلی می باشند ولی تمام آنها در صدد آن هستند که لشکر بزرگ واحدی را - که البته هنوز فاقد تشکیلات منظم و نقشه نظامی مشترکی می باشد - تشکیل بدهند. هنوز در اینجا و آنجا، ستونهایی که راه اردوگاه اصلی را طی می کنند، برخوردهایی با یکدیگر دارند و گیجی و سردرگمی، بحث و مشاجره و حتی تهدید به زد و خوردهای جدی و شدیدی، دیده و شنیده می شود. ولی مشترک بودن هدف نهایی آنها، بالاخره تمام مشکلات کوچک را از بین خواهد برد و طولی نمی کشد که گردانهای پراکنده و پر سر و صدا، در خط جنگی فشرده ای به هم خواهند پیوست و با تجهیزات کامل نظامی و سکوتی تهدید کننده جبهه ای به وجود خواهند آورد که عناصر پاکباز و بی پروایی دربر خواهد داشت و از ذخایر فراوانی برخوردار خواهد بود.
رسیدن به این نتیجه یعنی متحد ساختن این گروههای گوناگون مستقل در یک ارتش واحد ملی کارگری با یک برنامه مشترک - که برنامه اصیل طبقاتی کارگران باشد ولو آنکه نواقصی هم داشته باشد - اینست قدم بعدی که باید در آمریکا برداشته شود. هیچ کس نمی تواند در راه رسیدن به این هدف و طرح برنامه ای متناسب با این هدف، سهمی بزرگتر از حزب سوسیالیست کارگری داشته باشد و این نیز در صورتی امکان پذیر است که این حزب بخواهد از همان تاکتیکی پیروی کند که سوسیالیستهای اروپایی - در ایامی که هنوز اقلیت ناچیزی از طبقه کارگر را تشکیل می دادند - تعقیب می کردند.
این تاکتیک نخستین بار در ۱۸۴۷ در « مانیفست حزب کمونیست » در جملات زیر بیان شد (در ضمن « کمونیست ها » لقبی بود که ما در آن ایام پذیرفته بودیم و امروز نیز به هیچ وجه از قبول آن سر باز نمی زنیم) :
« کمونیست ها، حزب مخصوصی در مقابل سایر احزاب کارگری ندارند، آنها دارای منافعی که جدا از منافع کل پرولتاریا باشد، نیستند.
آنها اصول خاصی را که خواسته باشند طبق آن مدلی برای جنبش پرولتری بسازند، مطرح نمی کنند. وجه تمایز کمونیست ها از سایر احزاب پرولتاریایی فقط عبارت از اینست که آنها از یک طرف در مبارزات ملی مختلف پرولتاریا منافع مشترک مجموعه پرولتاریا را - که وابسته به ملیت نمی باشد - در نظر می گیرند و از طرف دیگر در مراحل تکاملی مختلفی که مبارزه میان پرولتاریا و بورژوازی طی می کند، همواره نماینده منافع تمام جنبش می باشند.
بنابراین کمونیست ها از لحاظ عملی مهم ترین و همواره تحرک بخشنده ترین بخش احزاب کارگری تمام دنیا بوده و از لحاظ تئوریک، قبل از سایر توده های پرولتری، از شرایط ، مسیر و نتایج عمومی جنبش کارگری، آگاهی کسب کرده اند ... آنها برای نیل به مقاصد و حفظ منافع بلاواسطه موجود طبقه کارگر، مبارزه می کنند و در عین حال نماینده جنبش آینده در جنبش کنونی می باشند. »
اینست تاکتیکی که کارل مارکس، بنیان گذار سوسیالیسم مدرن و همراه او من و سوسیالیستهای تمام ملتها - که با ما همکاری می کنند - بیش از چهل سال است تعقیب می کنیم و این است تاکتیکی که همه جا به پیروزی ما انجامیده و موجب شده است که امروز توده سوسیالیستهای اروپا - چه در آلمان و چه در فرانسه، چه در بلژیک و هلند و چه در سوئیس، چه در دانمارک و سوئد و چه در پرتغال و اسپانیا - بمثابه یک ارتش واحد بزرگ، در زیر پرچم مشترکی مبارزه کنند.

فردریش انگلس
لندن ۲۶ ژانویه ۱۸۸۷

* مقاله بالا را فردریش انگلس به عنوان مقدمه بر چاپ آمریکایی کتابش به نام «وضع طبقه کارگر در انگلستان» که در ۱۸۸۷ منتشر شد، نوشته است. انگلس این مقاله را در همین سال، به زبان آلمانی ترجمه کرد و تحت عنوان «جنبش کارگری در آمریکا» به صورت مقاله ای در نشریه « سوسیال دمکرات » منتشر ساخت و چند ماه بعد ترجمه آن را به زبان فرانسه در روزنامه « سوسیالیست » چاپ کرد. این مقاله بعداً به صورت جزوه جداگانه ای به زبانهای انگلیسی و آلمانی منتشر شد. قبل از انتشار کتاب، این مقاله بدون اجازه و اطلاع انگلس به آلمانی ترجمه شده و در روزنامه آلمانی زبان « روزنامه خلق نیویورک » منتشر گشته بود و انگلس که از کیفیت ترجمه کتاب راضی نبود به این موضوع اعتراض کرد.

۱-    اتفاقاً توجیه نسخه انگلیسی کتابی که من در ۱۸۴۴ نوشتم ، از این قرار است که اوضاع صنعتی امروز آمریکا کاملا منطبق با اوضاع صنعتی سالهای چهل انگلیس می باشد یعنی، چیزی که من تشریح کرده بودم. مقالات مربوط به «جنبش کارگری آمریکا» که ادوارد و الئانور مارکس - آولینگ در مجله ماهیانه « تایم » چاپ لندن در شماره های مارس، آوریل، مه و ژوئن نگاشته اند، بهترین شاهد صحت این موضوع است. من با علاقه زیادی به این مقاله عالی استناد می ورزم ، زیرا که بطور ضمنی این فرصت نصیب من شده است که بدگوئیهای رذیلانه ای را - که هیئت اجرائیه حزب به اصطلاح کارگر آمریکا در مورد آولینگ در دنیا منتشر ساخته است - مردود نمایم. (تذکر انگلس در چاپ مخصوص کتاب)
۲-    مجاهدین کار: نام یک سازمان مخفی کارگری بود که در ۱۸۶۹ در فیلادلفیا بنیان گذاری شده بود و در ۱۸۷۸ به صورت علنی وارد صحنه شد. این سازمان عمدتاً کارگران غیرمتخصص و از جمله تعداد زیادی از سیاهان را گرد هم آورد. هدف آن ایجاد شرکتهای تعاونی و سازماندهی مساعدتهای متقابل بود. مجاهدین کار در تعداد زیادی از فعالیت های طبقه کارگر شرکت داشتند ولی دستگاه رهبری آن اصولا با شرکت کارگران در مبارزات سیاسی مخالف بود و از همکاری طبقات طرفداری می کرد و در ۱۸۸۶ سعی کرد که جنبش اعتصابی را - که تمام کشور را فرا گرفته بود - متوقف سازد، به این ترتیب که شرکت اعضای خود را در اعتصاب ممنوع ساخت. از آن به بعد این سازمان نفوذ خود را در میان کارگران از دست داد و در اواخر سالهای نود کاملا منحل شد.

**********
کمونیستهای انقلابی
http://www.k-en.com           info@k-en.com

kargaran.jpgخردادماه امسال شاهد آغاز انقلابی جدید در ایران بودیم. تودههای میلیونی مردم که حداقل قریب یک دهه بود در جنبشی عمومی علیه جمهوری اسلامی، گاه افتان و گاه خیزان، شرکت داشتند، این بار با تمام نیرو به صحنه سیاسی آمدند و انقلابی را آغاز کردند که تا امروز به پیش میرود و چندین سال ادامه خواهد داشت.

دورههای حساس و تاریخسازی همچون انقلاب واکنش سریع نیروهای سیاسی را طلب میکند و اینجاست که نیروهای مختلف مورد آزمون سخت سیاست قرار میگیرند.

از بین نیروهای سیاسی چپ تا بحال کمتر نیرویی حاضر شده بپذیرد که این "آغاز انقلاب" و "جنبش انقلابی" در ایران است. حزب کمونیست کارگری احتمالا اولین نیروی چپ درون ایران بود که از لفظ "انقلاب" در رابطه با جنبش کنونی صحبت کرد و از این لحاظ باید مورد تشویق قرار بگیرد. این حزب بر خلاف بسیاری نیروها از ابتدا و در طول چند سال اخیر همیشه بر پتانسیل انقلابی جامعهی ایران تاکید کرده بود و جنبش کنونی را نیز از ابتدا به همان نامی که شایسته است، انقلاب، خواند.

اما این حزب در میان این انقلاب سیاست دیگری نیز اتخاذ کرد که ادامهی آن مطمئنا به شکست حزب منجر میشود. مثل انواع و اقسام مبدعانی که چرخ را به این علت که چند هزار سال از اختراعش گذاشته کنار میگذارند (!) حزب کمونیست کارگری هم به خیال خود "ابتکار" جدیدی زده است که در واقع چیزی نیست مگر بازگشتی به سوسیالیسمهای تخیلی پیشا مارکس.

"ابتکار" حزب این است که شعاری جدید را به صدر شعارهای خود برده است: "انقلاب انسانی برای حکومت انسانی" و سپس "آزادی، برابری، جمهوری انسانی".

این شعار ناگهان بر سر در نشریه خارج از کشورِ حزب و تلویزیون کانال جدید ظاهر شد و سپس به کنگره هفتم حزب رفت و با اکثریت آرا (پنج مخالف و حدود چهار ممتنع) تصویب شد.

اکنون دیگر این شعار به یکی از شعارهای اصلی حزب بدل شده که زیر تمام اعلامیهها ظاهر میشود. علیرغم ادعای حزب که این شعار قرار نیست جایگزین "حکومت کارگری" باشد، آخرین اعلامیه حزب در مورد ۲۲ بهمن هیچ اشارهای به "حکومت کارگری" نمیکند و "زنده باد انقلاب انسانی برای حکومت انسانی" و "زنده باد جمهوری سوسیالیستی" تنها شعارهای مدرج در آن هستند (بعدا به این ادعای کنار نگذاشتن "حکومت کارگری" بر میگردم اما همین به روشنی نشان میدهد که وعده قرارِ کنگره که این شعار قرار است "همارز" حکومت کارگری باشد زیر پا گذاشته شده).

این شعار به عنوان شعار اصلی تبلیغ میشود و همگان به آن "افتخار" میکنند. میگویند تصویب آن در کنگره یک پیروزی بوده و دیگر بازگشتی از آن نیست.

اما برای ما مارکسیستهای درون حزب، و برای هر کس که به سرنوشت یکی از بزرگترین نیروهای چپ ایران علاقمند است، شکی نیست که این شعار به غایت ضدمارکسیستی، اپورتونیستی، غیرعلمی و غیرکارگری است و اتخاذ آن توسط هر نیرویی، فرصت آن نیرو برای تشکل و رهبری طبقه کارگر را از آن سلب میکند. این شعار فقط "غیراصولی" نیست؛ در ضمن مایه عدم پیروزی است.

از این رو است که باب نقد آن را در میان حساسترین روزهای انقلاب ایران و نزدیکی روز سرنوشتساز ۲۲ بهمن باز میکنیم. این وظیفه تمام مارکسیستها و کارگران آگاه درون و بیرون حزب است که با این شعار به مقابله برخیزند و برای حذف آن از برنامه حزب و جایگزینیاش با سیاستهای مارکسیستی و کارگری تلاش کنند.

"حکومت انسانی": چرا و به چه معنی؟

کسانی که با حزب کمونیست کارگری آشنایی داشته باشند خوب میدانند که شعار برنامهای این حزب سنتا "آزادی، برابری، حکومت کارگری" بود که توسط منصور حکمت تدوین شد. شعار "زنده باد جمهوری سوسیالیستی" نیز بعدها به ابتکار حمید تقوایی و تایید منصور حکمت تصویب شد و منظور از آن انتخاب اسمی رسمی برای حکومت کارگریِ فردای ایران بود (به قول حکمت اسمی رسمی که در سازمان ملل جلوی نماینده ایران بگذارند).

"حکومت کارگری"، شعار همیشگی و باید بگوییم سابق حزب، به روشنی ترجمه فارسی و امروزیِ "دیکتاتوری پرولتاریا" است که شعار همیشگی مارکسیستها بوده است. یکی از بدیهیات مارکسیسم این حکمِ مانیفست کمونیست است که: "هدف فوری کمونیستها مشابه هدف تمام سایر احزاب پرولتری است: متشکل ساختن پرولتاریا به صورت یک طبقه، سرنگونی حکومت بورژوازی و فتح قدرت سیاسی به دست پرولتاریا".

حالا چه شده و چه ضرورتی پیش آمده که یک سازمان مارکسیستی میخواهد این شعار جدید را اتخاذ کند؟

رفقای حزب میگویند این ضرورت انقلاب است که این شعار را مطرح ساخته و دلایلی را مطرح میکنند که در قرار مصوب کنگره نیز آمده است. ما در اینجا به این دلایل میپردازیم تا نشان دهیم طرح این شعار چیزی جز کنار گذاشتن احکام پایهای مارکسیسم و سوسیالیسم کارگری نیست.

اولین سوالی که پیش میآید این است که معنای صفت "انسانی" به عنوان وصف مشخصهی حکومت کارگری (آنطور که رفقا ادعا میکنند این شعار تنها "نام دیگری" برای حکومت کارگری یعنی همان دیکتاتوری پرولتاریا است!) چیست؟

این صفت "انسانی" به قدری "بدیع" است که رفقا برای پیدا کردن واژهی معادل آن در زبانهای دیگر دچار مشکل شدهاند! (واژههایی مثل Humanitarian، Humane و Humanist در انگلیسی پیشنهاد شدهاند). بعضی رفقای انگلیسیزبان با شنیدن این شعار با تعجب میپرسند که مگر قرار بود شاهد حکومت حیوانات یا گیاهان باشیم که حزب حالا صحبت از جمهوری "انسانی" میکند؟

از این شوخی که بگذریم، تمام سیاستمداران بورژوا از انواع و اقسام مدعی هستند که حکومت آنها "انسانی" و "انساندوستانه" و "بشردوستانه" است. خود جناب محمود احمدینژاد بارها در سخنرانیهای خود گفته که دولت او قرار است دولت "مهرورزی" و "بشردوستی" باشد. بر خلاف تصور رفقای حزبی که فکر میکنند با پسوند "انسانی" دیگر جواب تمام منتقدین کمونیسم را دادهاند تمام نیروهای سیاسی از دیر باز از لفظهای اینچنینی استفاده کردهاند! علاوه بر احزاب بورژوا، احزاب رفورمیست کارگری و آنچه حکمت "سوسیالیسمهای غیرکارگری" مینامید بارها به استفاده از چنین الفاظی دست بردهاند. در تمام دورهی جنگ سرد، احزاب استالینیست در سراسر جهان خود را با الفاظی همچون "بشردوستانه"، "انسانی" و "صلحدوست" وصف میکردند. در ایران نیز شاهد بودیم که بسیاری از چپهای مختلف به "خلق" پناه برده و خواهان برپایی حکومت "خلقی" بودند که روی دیگری از همین "حکومت انسانی" کنونی است.

جالب است که بعضی رفقای حزبی در جواب ما منتقدین این سوال صفحه بعد از صفحه در این مورد مینویسند که بله، حکومت کارگری، انسانی است!

بله دوستان! طبیعی است که ما مارکسیستها حکومت کارگری را "انسانی" میدانیم.

بدیهی است که ما مارکسیستها فکر میکنیم تنها راه پیشروی انسان، در واقع تنها راه بقای نوع بشر، پایان حکومت بورژوازی و خلع ید سیاسی و اقتصادی آن به دست طبقه کارگر است. چنانکه رزا لوکزامبورگ در اوایل قرن پیش گفت، و امروز بیش از هر وقتی صدق میکند: یا سوسیالیسم یا بربریت!

اما چنانکه گفتیم این ادعای تمام نیروهای سیاسی است! به قول خود رفیق حمید تقوایی، تمام عقاید سیاسی حقانیت خود را از ارتباطشان با حل مشکلات انسان میگیرند.

اما این به این معنی نیست که ما به جای بیان برنامهی خود و اعلام روشن این حکم بدیهی مارکسیسم که تنها حکومت کارگری میتواند پیشروی بشریت باشد، اسم جدیدی به نام "حکومت انسانی" اختراع کنیم.

حرفهای اینچنینی متعلق به پیش از پیدایش علم مارکسیسم و پیش از تحلیل مارکسیستی و تقسیم دنیا به دو اردوگاه کارگر و بورژوا است.

پیش از مارکس، سوسیالیستهای بسیاری بودند که میخواستند با پیدا کردن "انسانی"ترین اصول، بشریت را نجات دهند. اینها همان "قهرمانان مشتاق نجات بشریت" و "مصلحین خیالپرداز" هستند که برنامه یک دنیای بهتر به روشنی میگوید ربطی به ما ندارند.

اما مارکس و انگلس با مقابله با این "سوسیالیسمهای تخیلی"، سوسیالیسم علمی خود را بنیان گذاشتند. آنها توضیح دادند که علت بدبختی و استثمار موجود در جامعه، تقسیم آن به طبقات است و تمام حرکات سیاسی و اجتماعی در جامعه بر اساس مبارزه طبقاتی تعیین میشوند که در چند هزار سال گذشته داستان همیشگی زندگی بشر بوده است. آنها توضیح دادند که دنیا نه به "انسانیها" و "غیرانسانیها" که به پرولتاریا و بورژوازی، ستمگر و ستمدیده، استثمارکننده و استثمارشونده تقسیم میشود و ورای حرفهای پوچ کسانی که ادعا میکنند برای اصولی کلی و "انسانی" مبارزه میکنند، این پایگاه طبقاتی آنها است که اهمیت دارد؛ این منافع واقعی آنها است که عقایدشان را معین میکند و نه برعکس.

به همین علت است که رزا لوکزامبورگ نگفت: "یا انسانیت یا بربریت!" بلکه "یا سوسیالیسم یا بربریت" (و درک رزا از سوسیالیسم نه جنبشی "انسانی" که جنبش کارگری بود).

خلاصه اینکه شعار "حکومت انسانی" در بهترین حالت به غایت ضدعلمی است و به دوره پیش از مارکسیسم تعلق دارد. عبارت دیگری در صف عبارات طولانی سوسیالیسمهای تخیلی.

اما قرار مصوب کنگره از دو دلیل مشخص هم برای توجیه این شعار استفاده کرده که در اینجا به آنها میپردازیم.

"هویت انسانی" در مقابل هویتهای ساختگی

قرار مصوب کنگره مینویسد: "در دوره بعد از جنگ سرد در سطح جهانی، و مشخصا و بویژه در جمهوری اسلامی،  مذهب و ملیت و قومیت در سیاست و عملکرد و در فرهنگ و نظرات رسمی دولت و نیروهای سیاسی بورژوائی نقش مسلط و کلیدی پیدا کرده و انسان و انسانیت تحت الشعاع  هویت سازیهای ملی و مذهبی و قومی قرار گرفته است."

نتیجه منطقی از این بند این است که شعار "انسانی" قرار است در مقابل این هویتهای ساختگی ملی، مذهبی و قومی مطرح شود.

اما آیا دنیا به طرفداران هویت انسانی در مقابل طرفداران این هویتهای ساختگی تقسیم میشود؟

روشن است که چنین نیست!

خواست عدم رجوع به ملیت و مذهب و قومیت در قوانین از خواستهای قدیمی لیبرالها و انقلابات بورژوایی است (که به همراه سایر شعارهای مترقی بورژوایی، جز شعارهای مارکسیستها نیز قرار دارد). درست است که "در دوره بعد از جنگ سرد" بخشهایی از بورژوازی این شعار را بخاطر منافعش کنار گذاشته است و بیش از پیش به قومیت و مذهب روی آورده است. اما این به هیچ وجه، وجهِ ممیزهی سوسیالیستها با دشمنانشان نیست. امروز هم شاهدیم که هر لیبرال باشرفی با خواست برابری حقوقی تمام اعضای جامعه مستقل از ملیت و مذهب و قومیت توافق میکند. ما در این خواست، و سایر خواستهای باصطلاح "دموکراتیک"، روی کاغذبا بسیاری در اشتراکیم اما این نباید چشمانداز عمومی ما برای لغو نظام سرمایهداری را از ما بگیرد.

اتفاقی نیست که اکثر متحدین حزب کمونیست کارگری در خارج کشور آتئیست لیبرالهایی هستند که این خصلتهای "انسانی" را میستایند. متاسفانه شاهد هستیم که رفقای رهبری حزب به جای پیوند با احزاب چپ و سازمانهای کارگری صبح و شب با این دشمنان طبقاتی ما نشست و برخواست میکنند.

ویژگی حکومت کارگری نه در این برابری حقوقی دادن به انسانها که در لغو استثمار انسان بر انسان است. و تنها نیرویی که میتواند این حکومت را متحقق کند طبقه کارگر و سازمانهای مستقل آن است و نه بورژواهای "انساندوست" و صد البته نه پروفسور ریچارد داوکینز و آیان هیرسی علی.

سوسیالیسم "انسانی" در مقابل شوروی "غیرانسانی"

بند دیگری از قرار مصوب میگوید: " با توجه به تجربه شکست خورده سرمایه داری دولتی تحت نام سوسیالیسم تبلیغ و توضیح جوهر انسانی سوسیالیسم و نوع و محتوای انسانی حکومت مورد نظر ما، بر اساس آنچه در برنامه یک دنیای بهتر تشریح شده، در تمایز با انواع تجربه های سوسیالیسم بورژوایی امری ضروری و تعیین کننده است."

تکامل دیدگاه غیرعلمی و "انسانی" به تاریخ را در این بند مشاهده میکنیم. از نظر رفقا مشکل شوروری "غیرانسانی" بودن آن بوده است و قرار است ما برای تشریح آلترناتیو خود بر "جوهر انسانی" حکومت خود تاکید کنیم!

این تحلیل ربطی به مارکسیسم و نقد مارکسیستی از دولت شوروی ندارد و تکرار سخیفترین تحلیلهای دانشگاهیِ بیارزش در مورد تجربه شوروی است (حتی منتقدین بورژوایی جدی نیز برای تحلیل شوروی به بنیانهای طبقاتی و اقتصادی آن نگاه میکنند!).

مارکسیستها به تمام منتقدینی که تجربه شوروی را پیش رو میگذارند توضیح میدهند که رودی از خون بلشویسم و لنین را از استالینیسم جدا میکند. ما نشان میدهیم و توضیح میدهیم که استالین برای برقراری حکومت دار و دسته خود و پیش بردن آلترناتیو حکومتی خود تمام بلشویکهای درون حزب ("کمیته مرکزی لنین") را یکی پس از دیگری به قتل رساند. و مهمتر از همهی اینها بنیانهای طبقاتی و اقتصادی جامعه شوروی را توضیح میدهیم و میگوییم: " هزار شوروى بیاید و برود تغییرى در انتقاد من بعنوان یک مارکسیست نسبت به جامعه موجود، تبیینى که از جامعه شایسته انسان آزاد دارم و نیروى اجتماعى اى که براى تحقق این جامعه نوین در متن جامعه فعلى سراغ میکنم داده نمیشود. مارکسیسم یک تبیین بسیار عمیق و از نظر متدولوژیک و محتوایى استوار و منسجم از جامعه سرمایه دارى است. مارکسیسم انتقاد و ادعانامه یک بخش مشخص جامعه، یعنى طبقه کارگر مزدى، نسبت به مناسبات موجود است. بنظر من نه فقط تحولات امروز شوروى، بلکه کل واقعیات اقتصادى و اجتماعى زمان ما، کل مشغله جهان امروز و مسائلى که در رسانه ها، آکادمى ها، و قلمروهاى خودانگیخته ترى نظیر هنر و ادبیات و غیره بعنوان مسائل اصلى جامعه معاصر مورد بحث قرار میگیرد هر روز بر صحت تبیین و انتقاد مارکسیستى از این جامعه تاکید میکند.". (منصور حکمت، مارکسیسم و جهان امروز).

بورژواها و لیبرالها هر تهمتی که میخواهند به ما بزنند، صحت عقاید مارکسیستی ما از استواری آنها و حقانیت طبقه ما از نقش تاریخی آن میآید و نه از موضع "انسانی".

کارگران نیروی تغییر تاریخند

اما آیا اطلاق این لفظ "انسانی" تنها اشتباهی در نامگذاری حکومت کارگری توسط حزب است؟ آیا اشتباهات حزب به همین شعار غلط محدود میشود؟ آیا "گیر دادن" ما به این شعار زیادی ملالغتی نیست؟

ایکاش چنین بود اما اینگونه نیست.

خود این اشتباه در واقع ناشی از تصور غلط و کنار گذاشتن یکی از احکام بدیهی مارکسیسم است و آن اینکه تنها کارگران و زحمتکشان نیروی تغییر تاریخ هستند.

بر خلاف سوسیالیستهای تخیلی، بورژواها خوب از صحت این حکم باخبرند!

همین است که همیشه با چشمان نگران منتظر حرکات کارگران هستند. آنها خوب میدانند که این نیروی کارگران است که تمام چرخهای جامعه را میچرخاند. آنها خوب میدانند که بدون اجازه کارگران، چرخی حرکت نمیکند، چراغی روشن نمیشود و سنگ از روی سنگ جم نمیخورد. کارگران نه تنها نیروی سرنگونی این رژیم که تنها نیروی برپایی رژیم سوسیالیستی آینده نیز هستند.

طنز تلخ اما اینجا است که در حالی که حتی اپوزیسیون بورژوایی هم صحبت از "اعتصاب عمومی" به عنوان تنها راه پیشروی جنبش و سریعترین راه سقوط جمهوری اسلامی میکند، حزب کمونیست کارگری به هیچ وجه شعار خطیر "اعتصاب عمومی" را در دستور کار خود قرار نداده است و هیچ نقش ویژهای برای کارگران در سرنگونی قائل نیست. آخرین فراخوان حزب در مورد ۲۲ بهمن با عنوان "جمهوری اسلامی را در هم بکوبیم!"، "همه زنان و مردان آزاده، همه کارگران، معلمان، دانشجویان را فرامیخواند تا در روز ۲۲ بهمن به خیابان بیایند" اما هیچ صحبتی از لزوم اعتصاب عمومی کارگران یا هیچگونه ایفای نقشی توسط آنها نمیکند.

این در حالی است که چنین موضعی خلاف نفس موجودیت این حزب است. اصل اول سازمانی حزب هدف آنرا "متشکل کردن و هدایت طبقه کارگر براى تحقق انقلاب کمونیستى" میداند. معلوم نیست این هدف امروز کجا رفته است؟

طبیعی است که "قهرمانان نجات بشریت" نقش ویژهای برای طبقه کارگر قائل نیستند. چرا که هدف آنها نه برقراری حکومت طبقهای بر طبقهی دیگر، به منظور پایان دادن استثمار بر تمام انسانها، که برقراری حکومتی تخیلی به نام "جمهوری انسانی" است.

وظیفهی تمام کارگران آگاه و مارکسیستها این است که به نبرد با این شعار بر خیزند و برای حذف هر چه سریعتر آن تلاش کنند. این نه به علت اعتقاد به "اصولگرایی" که به علت علاقه ما مارکسیستها به تلاش واقعی برای تغییر جهان است. اپورتونیستهای تخیلی که میخواهند با اسم و رنگ عوض کردن به قدرت برسند، در بهترین حالت، عاقبتی به جز فراموش شدن در تاریخ پیدا نمیکنند.

رفیق حمید تقوایی در توجیه این شعار میگفت تفکری زنده است که لایتغر نماند.

اما ما مارکسیستها نیازی نداریم چرخ را دوباره اختراع کنیم! پویایی اندیشهی مارکس و لنین امروز بیش از هر زمانی میدرخشد. در طول تاریخ پیشرفتهای بسیاری در اندیشه مارکسیسم پیش آمده و کاربست آن برای شرایط کنونی وظیفه ما کمونیستهای امروز است. اما مادام که نظام سرمایهداری بر پا است، این حکم پایهای مارکسیسم که دنیا به دو اردوگاه طبقه کارگر و بورژوازی تقسیم شده و تنها راه پیشروی بشر فتح قدرت به دست کارگران است، صدق میکند.

تنها کارگران هستند که میتوانند با پیروزی خود بنیان لغو استثمار را پی بریزند و با رها کردن خود، کل بشریت را رها کنند.
بابک کسرایی

ترجمه:anternational.png بابک کسرایی


فراخوان رئیس‌جمهور چاوز به برپایی انترناسیونال انقلابی جدید٬ انترناسیونال پنجم٬ به بحث شورانگیزی در صفوف جنبش کارگری در آمریکای لاتین و در سطح جهان انجامیده است. مارکسیست‌ها نمی‌توانند نسبت به این مسئله بی‌تفاوت باقی بمانند. ما باید چه رویکردی اتخاذ کنیم؟


اولین سوالی که باید به آن پاسخ دهیم این است: آیا ما به انترناسیونال نیاز داریم؟‌ مارکسیسم اگر انترناسیونالیست نباشد اصلا معنا ندارد. مارکس و انگلس در همان طلوع جنبش ما٬ در صفحات مانیفست کمونیست نوشتند: «کارگران کشور ندارند». 


انترناسیونالیسم مارکس و انگلس نه ابتکاری ناگهانی بود و نه نتیجه ملاحظات احساسی. بلکه حاصل این واقعیت بود که سرمایه‌داری به عنوان نظامی جهانی رشد می‌کند - از دل اقتصادها و بازارهای ملی یک کل واحد و مستحکم و وابسته به اجزا ظهور می‌کند - بازار جهانی. 


امروز این پیش‌بینی بنیانگذاران مارکسیسم به روشنی و تقریبا در شرایط آزمایشگاهی به نمایش در آمده. سلطه‌ی خردکننده‌ی بازار جهانی تعیین‌کننده‌ترین واقعیت زمان ما است. هیچ کشور واحدی٬ هر چقدر بزرگ و قدرتمند باشد (چه آمریکا٬ چه چین٬ چه روسیه) نمی‌تواند از کشش قدرتمند بازار جهانی کنار بایستد. در واقع این یکی از دلایل فروپاشی شوروی بود. 


انترناسیونال‌های اول و دوم 


«اتحادیه‌ی کمونیست» از ابتدا سازمانی بین‌المللی بود. اما برپایی انجمن بین‌المللی کارگران (انترناسیونال اول) در سال ۱۸۶۴ نمایانگر قدم کیفیتی رو به جلو بود. وظیفه تاریخی انترناسیونال اول برپایی اصول٬ برنامه٬ استراتژی و تاکتیک‌های اصلی مارکسیسم انقلابی در سطح جهانی بود.


اما این سازمان در بدو تاسیس انترناسیونالی مارکسیست نبود و سازمانی به شدت ناهمگون بود متشکل از سندیکایی‌های اصلاح‌طلب بریتانیا٬ پرودونیست‌های فرانسه٬ پیروان مازینی در ایتالیا٬ آنارشیست‌ها و امثالهم. مارکس و انگلس با ترکیب استحکام روی اصول و انعطاف‌پذیری تاکتیکی بسیار٬ به تدریج فاتح اکثریت شدند. 


انترناسیونال اول در ریختن بنیان‌های نظریِ یک انترناسیونال راستین انقلابی موفق بود. اما هرگز انترناسیونال واقعی کارگری و توده‌ای نبود. در واقع پیش‌بینی آینده بود. انترناسیونال سوسیالیستی (انترناسیونال دوم) در سال ۱۸۸۹ بر پا شد و همان‌جایی شروع کرد که انترناسیونال اول تمام کرده بود. انترناسیونال دوم بر خلاف قبلی به عنوان انترناسیونالی توده‌ای شروع به کار کرد که میلیون‌ها نفر از کارگران را گرد هم آورده و سازمان داده بود. این انترناسیونال٬ احزاب توده‌ای و اتحادیه‌های کارگری در‌ آلمان٬ فرانسه٬ بریتانیا٬ بلژیک و غیره داشت. باضافه حداقل در حرف بر پایه‌ی مارکسیسم انقلابی قرار گرفته بود.  آینده سوسیالیسم جهانی به نظر تضمین‌شده می‌آمد. 


اما بداقبالی انترناسیونال دوم شکل‌گیری‌اش در دوره‌ی طولانی شکوفایی سرمایه‌داری بود. این دوره مهر خود را بر ذهنیت لایه‌ی رهبری احزاب سوسیال دموکرات و اتحادیه‌های کارگری گذاشته بود. دوره‌ی ۱۸۷۱ تا ۱۹۱۴ دوره‌ی کلاسیک سوسیال دموکراسی بود. بر پایه‌ی دوره‌ای طولانی از رشد اقتصادی٬‌ سرمایه‌داری امکان داشت به طبقه کارگر یا صحیح‌تر بگوییم٬ به لایه‌ی بالایی آن٬ امتیازاتی بدهد. 


شکل‌گیری گروه‌های متعددی از مقامات سندیکایی٬ بوروکرات‌های حزبی و کاریریست‌های پارلمانی به روندی از انحطاط انجامید که در طی آن بوروکراسی هر روز بیشتر از توده‌ها و از توده‌های عضو حزب جدا می‌شد. رهبران جذب روتین روزمره‌ی فعالیت پارلمانی و سندیکایی شدند. در نهایت تئوری‌هایی برای توجیه این کنار گذاشتن اصول پیدا کردند. 


این بنیان مادی انحطاط ناسیونال-رفورمیستی انترناسیونال دوم (سوسیالیستی) بود که در سال ۱۹۱۴ وقتی بیرحمانه به نمایش گذاشته شد که رهبران انترناسیونال به اعتبارات جنگی رای دادند و از بورژوازی «خودشان» در کشتار امپریالیستی جنگ جهانی اول حمایت کردند. 


انترناسیونال سوم 


انترناسیونال سوم (کمونیستی) بر پایه‌ی کیفیتا بالاتری از دو پیشینه‌ی خود قرار داشت. انترناسیونال سوم مثل انترناسیونال اول٬ در بالاترین نقطه‌ی رشدش٬ روی برنامه‌ی روشن انقلابی و انترناسیونالیستی قرار گرفته بود. مثل انترناسیونال دوم٬ پایه‌ی توده‌ای میلیون‌ها نفره داشت. بار دیگر به نظر می‌رسید سرنوشت انقلاب جهانی به خوب کسانی سپرده شده.


انترناسیونال کمونیستی تحت رهبری لنین و تروتسکی خط صحیحی اتخاذ کرد. اما انزوای انقلاب روسیه در شرایط عقب‌ماندگی شدید مادی و فرهنگی به انحطاط بوروکراتیک انقلاب انجامید. جناح بوروکراتیک به رهبری استالین دست بالا را گرفت٬ بخصوص پس از مرگ لنین در سال ۱۹۲۴. 


لئون تروتسکی و اپوزیسیون چپ سعی کردند از سنت‌های بی‌‌‌خدشه‌ی اکتبر علیه ارتجاع استالینیستی دفاع کنند - دفاعی از سنت‌های لنینیستی دموکراسی کارگری و انترناسیونالیسم پرولتری. اما آن‌ها علیه موج می‌جنگیدند. کارگران روسیه از سال‌های جنگ٬ انقلاب و جنگ داخلی خسته و بی‌رمق بودند. از طرف دیگر٬ بوروکراسی هر روز به اعتماد به نفس خود می‌افزود٬ کارگران را به کناری زد و حزب را به دست گرفت.


با بیماری نهایی و مرگ لنین٬ بوروکراسی٬ تحت استالین و بوخارین٬ راه راست را پیش گرفت و به آشتی با کولاک‌ها و سایر عناصر سرمایه‌داری درون روسیه پرداخت و به دنبال بلوکی با باصطلاح عناصر بورژوازی مترقی در کشورهای مستعمراتی (چیانگ کای شک در چین) و بوروکراسی کارگری در غرب (کمیته انگلستان و شوروی) بود. این سیاست فرصت‌طلبانه به شکست خونین انقلاب چین و از دست رفتن فرصت در بریتانیا در سال ۱۹۲۶ و مهمتر از آن در آلمان در سال ۱۹۲۳ انجامید.


با هر شکست انقلاب بین‌المللی٬ کارگران شوروی مایوس‌تر و بی‌روحیه‌تر می‌شدند و بوروکراسی و جناح استالینیست در حزب قدرت و اعتماد جدیدی می‌گرفت. پس از شکست اپوزیسیون چپ تروتسکی (۱۹۲۷) استالین که انگشت‌هایش را با سیاست‌های پروکولاک سوزانده بود با بوخارین به هم زد و به موضع ماورا چپِ کلکتیوزاسیونِ اجباری درون روسیه چرخید و در عین حال سیاست جنون‌آمیز «دوره سوم» را به خورد انترناسیونال (کمینترن) داد. 


تروتسکی و پیروانش٬‌ بلشویک-لنینیست‌ها٬ از حزب کمونیست و انترناسیونال اخراج شدند. آن‌ها سپس مورد فحاشی و تعقیب و زندان و قتل قرار گرفتند. استالین خطی از خون بین بوروکراسی که انقلاب اکتبر را تصاحب و به آن خیانت کرد با تروتسکیست‌هایی که برای دفاع از عقاید واقعی بلشویسم-لنینیسم می‌جنگیدند٬ کشید. 


اپوزیسیون چپ بین‌المللی


پتانسیل عظیم انترناسیونال سوم را عروج استالینیسم در روسیه نابود کرد. انحطاط استالینیستی اتحاد شوروی اثر ویرانگری بر رهبری هنوز نابالغ احزاب کمونیست در خارج داشت. لنین و تروتسکی انقلاب کارگری بین‌المللی را تنها تضمین آینده‌ی انقلاب روسیه می‌دانستند اما دولت شوروی٬ استالین و پیروانش نسبت به انقلاب جهانی بی‌تفاوت بودند. «تئوری» سوسیالیسم در یک کشور محدودیت ملی چشم‌انداز بوروکراسی را آشکار کرد که انترناسیونال کمونیستی را تنها وسیله‌ای برای سیاست خارجی مسکو می‌د‌انست. 


بدترین نتیجه در آلمان بود. تروتسکی خواهان جبهه متحد کارگران کمونیست و سوسیال دموکرات برای مبارزه با خطر نازیسم شد. اما هشدارهای تروتسکی به اعضای احزاب کمونیست گوش شنوا پیدا نکرد. طبقه کارگر آلمان از وسط به دو نیم شد. سیاست جنون‌آمیزِ «سوسیال فاشیسم» جنبش کارگری قدرتمند آلمان را چندپاره و فلج کرد و به هیتلر امکان داد در سال ۱۹۳۳ به قدرت برسد. 


شکست طبقه کارگر آلمان در سال ۱۹۳۳ که در نتیجه خودداری حزب کمونیست از ارائه جبهه متحد به کارگران سوسیال دموکرات بود٬ نقطه‌ی عطفی به حساب می‌آمد. تروتسکی به این نتیجه رسید که انترناسیونالی که نتواند در مقابل چنین شکستی واکنش نشان دهد٬ مرده به حساب می‌آید و باید انترناسیونال انقلابی جدیدی ساخت. تاریخ نشان داد او درست می‌گفت. در سال ۱۹۴۳٬ انترناسیونال کمونیستی که استالین از آن سلبی‌مسلکانه به عنوان آلت سیاست خارجی مسکو استفاده کرده بود٬ شرم‌آورانه بدون حتی فراخوان به کنگره٬‌ دفن شد. میراث سیاسی و سازمانی لنین برای یک دوره کامل تاریخی ضربه‌ای سنگین دریافت کرد. 


انترناسیونال چهارم


تروتسکی در دشوارترین شرایط در تبعید٬‌ در حالی که مورد فحاشی استالینیست‌ها و تعقیب گِ.پِ.او («اداره سیاسی دولت»٬ پلیس مخفی شوروی-م) بود٬ تلاش به گرد هم آوردن مجدد نیروهای کوچکی کرد که همچنان به سنت‌های بلشویسم و انقلاب اکتبر وفادار بودند. متاسفانه علاوه بر کوچکی نیروها بسیاری از طرفداران اپوزیسیون سردرگم و جهت‌گم‌کرده بودند و اشتباه‌های بسیاری٬ بخصوص با مشخصه‌ی سکتاریستی انجام شد. این تا حدودی به علت انزوای تروتسکیست‌ها از جنبش توده‌ای بود. این سکتاریسم امروز در بیشتر گروه‌هایی که مدعی نمایندگی تروتسکیسم هستند اما در درک اولیه‌ترین عقایدی که تروتسکی از آن دفاع می‌کرد٬ ناکام مانده‌اند٬ حاضر است. 


تروتسکی در سال ۱۹۳۸ انترناسیونال چهارم را بر پایه چشم‌اندازی قطعی بنیان گذاشت. اما تاریخ٬ غلط بودن این چشم‌انداز را نشان داد. قتل تروتسکی به دست یکی از قاتلین استالین در سال ۱۹۴۰ ضربه مرگباری علیه جنبش بود. سایر رهبران انترناسیونال چهار نشان دادند که آن‌ها به گرد پای وظایفی که تاریخ پیش گذاشته هم نمی‌رسند. آن‌ها حرف‌های تروتسکی را تکرار می‌کردند بدون این‌که روش (متد) تروتسکی را درک کنند. در نتیجه اشتباه‌هایی جدی انجام دادند که به نابودی انترناسیونال چهار انجامید. رهبری انترناسیونال به کلی ناتوان از درک وضعیت جدیدی بود که پس از سال ۱۹۴۵ سر بر آورد. گسست و انشعاب در جنبش تروتسکیستی ریشه در آن دوره دارد. 


در این‌جا ممکن نیست که به جزئیات بیشتری راجع به خطاهای رهبری وقت انترناسیونال چهارم بپردازیم اما همین قدر کافی که بگوییم مندل٬ کنون و شرکا پس از جنگ مشاعر خود را از دست دادند و این به کنار گذاشتن تمام و کمال مارکسیسم حقیقی انجامید. باصطلاح «انترناسیونال چهارم» پس از مرگ تروتسکی به فرقه‌ا‌ی اساسا خرده بورژوایی انحطاط یافت. این سازمان ربطی به عقاید بنیانگذارش یا به گرایش راستین بلشویسم-لنینیسم ندارد. رویکرد سکتاریستیِ فرقه‌های شبه‌تروتسکیستی نسبت به انقلاب بولیواری نمونه‌ی مشخصا زمختی از این واقعیت است. 


انترناسیونال‌های دوم و سوم به سازمان‌های رفورمیست انحطاط یافتند اما حداقل توده‌ها را با خود داشتند. تروتسکی در تبعید سازمان توده‌ای نداشت اما برنامه‌ و سیاستی درست و پرچمی شفاف داشت. کارگران در سراسر جهان به او احترام می‌گذاشتند و به عقایدش گوش می‌سپردند. امروز «انترناسیونال چهارم» به عنوان سازمان موجود نیست. آنانی که به اسم آن صحبت می‌کنند (و تعدادشان چندتایی هست) نه توده‌ها را دارند٬ نه عقاید صحیح و نه حتی پرچمی روشن. تمام حرف‌ها راجع به احیای انترناسیونال چهارم بر این پایه به کلی بی‌ربط است.


جنبش به عقب پرتاب شده


لنین همیشه صادق بود. شعار او بود: همیشه همانی را بگو که هست. حقیقت بعضی مواقع غیر قابل هضم است اما باید همیشه حقیقت را بیان کنیم. حقیقت این است که به دلیل ترکیبی از شرایط عینی و ذهنی٬ جنبش انقلابی به عقب پرتاب شده و نیروهای مارکسیسم حقیقی به اقلیتی کوچک کاهش یافته‌اند. این حقیقت است و هر کس انکارش می‌کند دارد تنها خودش را فریب می‌دهد و دیگران را فریب می‌دهد. 


سال‌های سال رشد اقتصادی در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته به انحطاط بی‌سابقه سازمان‌های توده‌ای طبقه کارگر انجامیده است. جریان انقلابی را منزوی کرده و این جریان همه‌جا به اقلیتی کوچک کاهش یافته. فروپاشی اتحاد شوروی به ایجاد سردرگمی و بی‌جهتی در جنبش انجامیده و مهر آخر را بر انحطاط رهبران سابق استالینیست زده که بسیاری‌شان به اردوی ارتجاع سرمایه‌داری نقل مکان کرده‌اند. 


بسیاری از این اوضاع نتایج بدبینانه گرفته‌اند. ما به این جور آدم‌ها می‌گوییم: اولین بار نیست که با دشواری مواجه بوده‌ایم و به هیچ وجه از چنین دشواری‌هایی نمی‌ترسیم. ما اعتماد تزلزل‌ناپذیر خود به صحت مارکسیسم٬ به نیروی بالقوه انقلابی طبقه کارگر و به پیروزی نهایی سوسیالیسم حفظ می‌کنیم. بحران کنونی نقش ارتجاعی سرمایه‌داری را فاش می‌کند و احیای سوسیالیسم بین‌المللی را در دستور کار می‌گذارد. شاهد آغاز بازسازمان‌یابی نیروهای بین‌المللی هستیم. لازم است به این بازسازمان‌یابی بیانی سازمان‌یافته و برنامه‌ و چشم‌انداز و سیاستی روشن بدهیم. 


وظیفه‌ی پیش رو ما تا حدودی مشابه وظیفه‌ای است که پیش روی مارکس و انگلس در زمان بنیانگذاری انترناسیونال اول بود. چنانکه در بالا توضیح دادیم آن سازمان همگون نبود و شامل گرایشات متفاوت بسیار بود. اما این اوضاع مارکس و انگلس را کنار نزد. آن‌ها به جنبش عمومی برای انترناسیونال طبقه‌ی کارگر پیوستند و صبورانه کار کردند تا به آن ایدئولوزی و برنامه‌ای علمی بدهند. 


آن‌چه «گرایش بین‌المللی مارکسیستی» را از تمام سایر گرایشاتی که مدعی تروتسکیست بودن می‌کنند٬ متمایز می‌سازد از یک طرف رویکرد خستگی‌ناپذیر ما به تئوری و از طرف دیگر رویکرد ما به سازمان‌های توده‌ای است. بر خلاف تمام سایر گروه‌ها ما نقطه شروع خود را این واقعیت قرار داده‌ایم که وقتی کارگران شروع به حرکت می‌کنند به سمت گروه‌های کوچک در حاشیه‌ی جنبش کارگری نمی‌روند. مارکس و انگلس در سند بنیادگذار جنبش ما توضیح دادند:


«

کمونیستها و پرولترها بطور کلى با یکدیگر چه مناسباتى دارند؟

کمونیستها حزب خاصى نیستند که در برابر دیگر احزاب کارگرى قرار گرفته باشند

آنها هیچگونه منافعى، که از منافع کلیه پرولترها جدا باشد ندارند.

آنها هیچ اصول فرقه ای بمیان نمی‌آورند که بخواهند جنبش پرولترى را در چهارچوب آن اصول ویژه بگنجانند.

فرق کمونیستها با دیگر احزاب پرولترى تنها در این است که از طرفى، کمونیستها در مبارزات پرولترهاى ملل گوناگون، مصالح مشترک همه پرولتاریا را صرف نظر از منافع ملیشان، در مد نظر قرار میدهند و از آن دفاع مینمایند، و از طرف دیگر در مراحل گوناگونى که مبارزه پرولتاریا و بورژوازى طى میکند، آنان همیشه نمایندگان مصالح و منافع تمام جنبش هستند.

بدین مناسبت کمونیستها عملا، با عزم ترین بخش احزاب کارگرى همه کشورها و همیشه محرک جنبش به پیش‌اند؛ و اما از لحاظ تئورى، مزیت کمونیستها نسبت به بقیه توده پرولتاریا در این است که آنان به شرایط و جریان و نتایج کلى جنبش پرولترى پى برده‌اند. » (مارکس و انگلس٬‌ »مانیفست کمونیست»٬ پرولترها و کمونیست‌ها) (بازنویسى از روى نسخه فارسى اداره نشریات بزبانهاى خارجى - مسکو سال ١٩۵١٬ با پاره‌ای تغییرات اندک-م)

ما از این به چه نتیجه‌ای می‌رسیم؟ تنها همین: که مارکسیست‌های حقیقی نباید خود را از سازمان‌های توده‌ای جدا کنند. تناقض این دوره این است که رهبری سوسیال دموکرات جنبش کارگری به سیاست‌های بورژوایی تن داده و آمال کارگران را زیر پا گذاشته اما هنوز در بسیاری از کشورها از حمایت توده‌ای برخوردار است. اعلام انحطاط رهبری رسمی کار آسانی است. اما وظیفه ساختن آلترناتیو است.

انترناسیونال با تنها اعلام کردن آن ساخته نمی‌شود. تنها بر پایه وقایع ساخته می‌شود٬ چنانکه انترناسیونال کمونیستی بر پایه تجربه توده‌های در دوره‌ی طوفانی ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۰ ساخته شد. وقایع٬ وقایع٬ وقایع لازم است تا توده‌ها درس ضرورت تحول انقلابی جامعه را فرا گیرند. اما علاوه بر وقایع٬ باید سازمانی با عقاید روشن و ریشه‌های محکم در توده‌ها در سطح جهانی بسازیم.

چگونه از انقلاب ونزوئلا دفاع کنیم

هوگو چاوز در سخنرانی خود در کاراکاس تاکید کرد که تمام انترناسیونال‌های قبلی ریشه در اروپا داشتند و این نمایانگر نبردهای طبقاتی وقت در اروپا بود اما امروز مرکز ثقل انقلاب جهانی در آمریکای لاتین و بخصوص ونزوئلا است. این واقعیتی ردناشدنی است که حداقل در حال حاضر٬ انقلاب در آمریکای لاتین بیشتر از همه جای دنیا پیشرفته است. «گرایش بین‌المللی مارکسیستی» این چشم‌انداز را ده سال قبل توضیح داد و وقایع آن‌را به روشنی تایید کرده‌اند.

چاوز با بیان این واقعیت مسلم به هیچ وجه موجودیت نیروی بالقوه‌ی انقلابی در بقیه جهان٬ از جمله اروپا و آمریکای شمالی٬ را رد نکرد. او بر عکس فراخوان‌های متعددی به کارگران و جوانان این کشورها داده تا به جنبش برای انقلاب سوسیالیستی بپیوندند. او مستقیما به کارگران٬ فقرا و آفریقایی آمریکایی‌های ایالات متحده فراخوان داده تا از انقلاب ونزوئلا حمایت کنند. این هیچ نقطه اشتراکی با فریب‌کاری ارتجاعی «جهان سومیست‌ها» که می‌خواهند «آمریکای لاتین» را در مقابل «گرینگو»ها (سفیدپوست-م) قرار دهند ندارد. این صدای انترناسیونالیسم واقعی است که مدت‌ها پیش این شعار روحیه‌بخش را بر پا ساخت: «کارگران تمام کشورها متحد شوید!»

امپریالیسم مصمم است که به روند انقلابی جاری در آمریکای لاتین پایان دهد. ونزوئلا پیشگام بی‌چون و چرای این روند است و سیاست‌های انترناسیونالیستی چاوز و فراخوان‌های مداومش برای انقلاب جهانی مشعل امیدی برای تمام مبارزین ضدامپریالیستی در سراسر جهان است. انقلاب ونزوئلا خطری مرگبار برای طبقات حاکمه در سراسر قاره‌ی آمریکا است. این توضیح می‌دهد که چرا امپریالیسم آمریکا قدم‌های جدیدی برای کنترل اوضاع برداشته است: بر پایی هفت پایگاه نظامی در کلمبیا٬ کودتا در هندوراس و البته قرارداد برای برپایی پایگاه‌های نظامی جدید در پاناما که عملا ونزوئلا را با حضور نظامی آمریکا احاطه می‌کند.

انترناسیونالیسم برای انقلاب ونزوئلا نه ملاحظه‌ای ثانوی که مسئله مرگ و زندگی است. در تحلیل نهایی٬ تنها راه فلج کردن دست امپریالیسم آمریکا ساختن جنبش توده‌ای قدرتمند در سطح جهانی در دفاع از انقلاب است. ساختن این جنبش در آمریکای لاتین مهم است اما هزار بار مهم‌تر این است که آن‌را در شمال ریو گرانده (رود ریو گرانده مرز ایالات متحده با آمریکای مرکزی است-م) بسازیم. به همین علت است که «گرایش بین‌المللی مارکسیستی» کارزار بین‌المللیِ «دست‌ها از ونزوئلا کوتاه» را بر پا کرده و همواره از ‌آن حمایت کرده است. این کارزار (کمپین) سابقه پرافتخاری در بسیج افکار عمومی جهان در حمایت از انقلاب ونزوئلا دارد. با فعالیت ما بود که اتحادیه‌های کارگری بریتانیا قطع‌نامه‌ای با اتفاق آرا در دفاع از انقلاب ونزوئلا تصویب کردند٬ جلسه‌ توده‌ای ۵۰۰۰ جوان و اعضای سندیکاها در وین برای شنیدن سخنان رئیس‌جمهور چاوز برگزار شد و امثالهم.

از آغازی کوچک ما اکنون در بیش از ۴۰ کشور حاضریم. این دستاوردی بزرگ است اما تنها آغاز کار است. ما به چیزی بیش از کارزار همبستگی نیاز داریم. ما به انترناسیونالی انقلابی علیه امپریالیسم و سرمایه‌داری و برای سوسیالیسم و در دفاع از انقلاب ونزوئلا نیاز داریم. ما به انترناسیونال راستین انقلابی و جهانی نیاز داریم.

اصلاح‌طلبی یا انقلاب؟

توافقنامه‌ی کاراکاس (El Compromiso de Caracas) بر پایه تفکر مبارزه‌ای جهانی علیه امپریالیسم و سرمایه‌داری و برای سوسیالیسم بود. این بنیانی کافی برای وحدت رزمنده‌ترین بخش‌های جنبش کارگری بین‌المللی است. اما ما باید اشاره کنیم این فراخوان با واکنش‌های متفاوت حتی از سوی بعضی رهبران حاضر در کنگره‌ی حزب سوسیالیست متحد ونزوئلا مواجه شده است. رفورمیست‌ها و سوسیال‌دموکرات‌ها اصرار رئیس‌جمهور را که انترناسیونال پنجم باید نه فقط ضدامپریالیست که در ضمن٬ ضدسرمایه‌داری و سوسیایستی باشد خوش نداشتند. این اصرار بعضی‌ها را ناخوش کرد. بعضی نمایندگان حاضر در «تجمع احزاب چپ در کاراکاس» با این استدلال به مخالفت با این فراخوان برخواستند که ما از قبل «مجمع سائو پائولو» (۱) را داریم و چنین انترناسیونالی لازم نیست علنا ضدسرمایه‌داری باشد.

دیدارهای مکرر «مجمع سائو پائولو» به روشنی محدودیت‌های چنین تجمعاتی را افشا کرده و این جلسات به چیزی بیش از جای صرفی برای حرف زدن بدل نشده‌اند: جایی که انواع و اقسام رفورمیست‌ها می‌توانند جمع شوند تا از بی‌عدالتی‌های سرمایه‌داری شکوه کنند اما هرگز چشم‌اندازی انقلابی ارائه نمی‌کنند و خواهان سوسیالیسم نمی‌شوند. آن‌ها در عوض از شیوه‌ی رفورمیستی اصلاحات موضعی پشتیبانی می‌کنند که هیچ چیز پایه‌ای را عوض نمی‌کند. به همین علت است که نهادهای بین‌المللی امپریالیسم٬ مثل بانک جهانی٬‌ نگاه مثبتی به این نوع چیزها دارد و فعالانه سازمان‌های غیردولتی (ان جی اوها) را تشویق و حمایت مالی می‌کند تا توجه‌ها را از مبارزه انقلابی برای تغییر جامعه دور کند.

سازمان‌هایی مانند «مجمع سائو پائولو» و مجمع اجتماعی جهانی مبارزه جهانی علیه سرمایه‌داری را یک قدم هم به جلو نمی‌برند. به همین علت است که چاوز تشکیل انترناسیونال پنجم را پیشنهاد داد که گسستی رادیکال با چنین جنبش‌هایی است. چاوز در سخنرانی‌اش گفت که تهدید واقعی برای آینده‌ی نوع بشر خود سرمایه‌داری است. او در اشاره به بحران سرمایه‌داری جهانی٬ تلاش‌های دولت‌های غربی برای نجات نظام با بسته‌های کمکی سخاوتمندانه‌ی دولتی را محکوم کرد. او گفت وظیفه‌ی ما نه نجات سرمایه‌داری که نابود کردن آن است.

چاوز گفت که این فراخوانی به احزاب٬ سازمان‌ها و جریانات چپ است. این فراخوان به بحثی توده‌ای در ونزوئلا و در ضمن بحثی بین احزاب و سازمان‌های چپ بسیار در سراسر آمریکای لاتین و آن‌سوتر انجامیده است. طبیعی است که اختلافات ایجاد شده‌اند - اما این اختلافات از قبل هم موجود بودند. این اختلافات همیشه درون جنبش وجود داشته: اختلاف بین کسانی که تنها می‌خواهند چند اصلاح ایجاد کنند تا سرمایه‌داری را بزک کنند و کسانی که می‌خواهند سرمایه‌داری را از ریشه ملغی کنند.

مثلا در ال سالوادور٬ رئیس‌جمهور فونس٬ که رسما عضو «جبهه آزادیبخش ملی فارابوندو مارتی» (FMLN) است با انترناسیونال پنجم مخالفت کرده و گفته او کاری به کار سوسیالیسم ندارد. اما همین حزب رسما از انترناسیونال پنجم دفاع کرده است. در مکزیک بخش‌هایی از حزب انقلاب دموکراتیک (PRD) و سایر سازمان‌های توده‌ای به این طرح توجه کرده‌اند. در اروپا حتما احزاب کمونیست و احزاب کمونیست سابق و به طور کلی چپ٬ در موردش بحث می‌کنند. دیر یا زود٬ هر گرایشی باید در این مورد موضع بگیرد.

مارکسیست‌ها باید چه رویکردی اتخاذ کنند؟

مارکسیست‌ها باید چه موضعی اتخاذ کنند؟ ما مارکسیست‌ها طرفدار بی قید و شرط برپایی سازمان بین‌المللی توده‌ای طبقه‌ی کارگر هستیم. در حال حاضر هیچ انترناسیونال توده‌ای حقیقی وجود ندارد. آن‌چه انترناسیونال چهارم نام داشت با خطاهای رهبران پس از ترورِ تروتسکی نابود شده و در عمل تنها در عقاید٬ روش‌ها و برنامه‌ای زنده‌ است که «گرایش بین‌المللی مارکسیستی» از آن دفاع می‌کند. این سازمان از عقاید مارکسیسم در سازمان‌های توده‌ای طبقه کارگر در تمام کشورها دفاع می‌کند. درون این سازما‌ن‌ها است که بحثی حول پیشنهاد انترناسیونال پنجم باید به سرعت در گیرد.

هنوز زود است که بگوییم آیا فراخوان به انترناسیونال پنجم واقعا به شکل‌گیری انترناسیونالی حقیقی می‌انجامد یا نه. این به چیزهای زیادی بستگی دارد. اما روشن است که با توجه به این واقعیت که این فراخوان از ونزوئلا و از سوی رئیس‌جمهور چاوز می‌آید باعث می‌شود بازتابی بین بسیاری در آمریکای لاتین٬ برای شروع٬ پیدا کند. این فراخوان سوال‌‌های بسیاری در ذهن کارگران و جوانان در مورد برنامه‌ای که این انترناسیونال باید داشته باشد و تاریخ انترناسیونال‌های قبلی و دلایل عروج و افول‌شان مطرح می‌کند.

این جدالی است که مارکسیست‌ها وظیفه دارند فعالانه در آن حاضر باشند. «گرایش بین‌المللی مارکسیستی» که فی‌الحال وسیعا بخاطر نقشش در ساختن همبستگی و ارائه تحلیل مارکسیستی در مورد انقلاب ونزوئلا شناخته می‌شود٬ باید موضع روشنی اتخاذ کند. و ما موضع گرفته‌ایم. در جلسه‌ی کمیته اجرایی بین‌المللی در هفته اول ماه مارس٬ با حضور بیش از ۴۰ رفیق در نمایندگی از بیش از ۳۰ کشور در آسیا٬ اروپا و آمریکا (از جمله کانادا و ایالات متحده) سازمان ما به اتفاق آرا به نفع شرکت در ساختن انترناسیونال پنجم رای داد.

ما حمایت کامل خود از برپایی انترناسیونال انقلابی توده‌ای را اعلام می‌کنیم و پیشنهادهای روشنی در مورد این‌که به نظر ما برنامه و عقاید انترناسیونال جدید چه باید باشد مطرح می‌کنیم. ما نمی‌خواهیم نظراتمان را بر کسی تحمیل کنیم. انترناسیونال و بخش‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن در طول یک دوره بر اساس بحث دموکراتیک و در ضمن بر پایه تجربه مشترک٬ مواضع سیاسی خود را تدوین می‌کنند.

پیش به سوی جبهه متحد ضدامپریالیستی و ضدسرمایه‌داری جهانی!
پیش به سوی انقلاب سوسیالیستی بین‌المللی!
پیش به سوی برنامه مارکسیستی!
زنده باد انترناسیونال پنجم!
کارگران جهان متحد شوید!
منبع: «در دفاع از مارکسیسم»٬ وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی (Marxist.com)٬ ۱۷ مارس ۲۰۱۰

«مجمع سائو پائولو» (Foro de Sao Paulo) کنفرانسی از احزاب چپ و بعضا سوسیالیست٬ جنبش‌های اجتماعی و سازمان‌های چریکی در آمریکای لاتین و کارائیب است که سالی یک بار در شهری در منطقه برگزار می‌شود. آغاز این کنفرانس به ابتکار حزب کارگران در برزیل در سال ۱۹۹۰ و در شهر سائو پائولو بود و به همین علت این نام روی آن مانده است. این کنفرانس مثل دیدارهای «مجمع عمومی جهانی» (World Social Forum) معمولا به چیزی به جز دیدار انواع و اقسام سازمان‌های سردرگم بدل نمی‌شود.

سرمایه داری و کار زن

| 0 نظر
lenin.gif لنین: سرمایه داری و کار زن
 برگردان: آرمان پویان


 جامعۀ کنونی سرمایه داری، موارد گوناگونی از فقر و ستم را در داخل خود نهفته دارد؛ مواردی که در وهلۀ اوّل به چشم نمی آید. در بهترین مواقع، خانواده های پراکندۀ مردم فقیر شهرنشین، صنعتگران، کارگران، کارمندان و مقامات پایین در مشکلاتی غیر قابل باور زندگی می کنند، به زحمت قادرند خرج زندگی خود را به دست آورند. میلیون ها و میلیون ها نفر از زنان در چنین خانواده هایی به عنوان "بردۀ خانگی" زندگی می کنند (یا، دست کم وجود دارند)؛ برای تهیۀ خوراک و پوشاک خانوادۀ خود، به بهای تلاشی روزمرّه و از فرط ناچاری و "پس انداز" همه چیز به جز کار خودشان، از هر پنی پول استفاده می کنند.


این ها همان زنانی هستند که سرمایه داران با رغبت بسیار به عنوان کارگران خانگی استخدام می کنند؛ کارگرانی که برای یک دستمزد وحشتناک پایین آماده هستند تا برای خود و خانواده شان، به خاطر یک تکه نان "کمی اضافه تر دربیاورند". از میان همین زنان است که سرمایه داران تمامی کشورها (درست مثل برده داران باستان و زمین داران فئودال قرون وسطی) برای خودشان همخوابگانی در "ممنطقی" ترین قیمت پیدا می کنند. هیچ مقداری از "خشم اخلاقی" در مورد فحشاء (که از هر ۱۰۰ مورد، ۹۹ موردش تظاهر است) قادر نیست تا در مقابل این تجارت جسم زن کاری کند؛ مادام که بردگی مزدی وجود دارد، فاحشگی نیز ناگزیر وجود خواهد داشت. تمامی طبقات تحت ستم و استثمار در سرتاسر تاریخ جوامع انسانی، همیشه وادار شده اند (و همین جاست که استثمار آن ها شکل می گیرد) تا اوّل کار بی مزد خود و دوّم زنان خود را به عنوان همخوابۀ "اربابان" به آنان واگذار کنند.

برده داری، فئودالیسم و سرمایه داری از این جهت یکسانند. تنها شکل استثمار است که تغییر می کند؛ خود استثمار هم چنان باقی می ماند.

یک نمایشگاه از کار "زنانی که در خانه استثمار می شوند" در پاریس، "پایتخت جهان" و مرکز تمدّن، افتتاح شده است.

هر شیء نمایشی، برچست کوچکی دارد که نشان می دهد زن شاغل در خانه چه قدر برای درست کردن آن دریافت می کند، و بر این اساس، چه قدر می تواند در هر روز و در هر ساعت در بیاورد.

و ] با مشاهدۀ این نمایشگاه[ به چه چیزی پی می بریم؟ حتی یک چیز هم وجود ندارد که زن شاغل در خانه بتواند با آن بیش از ۱.۲۵ فرانک، یعنی ۵۰ کوپک، دربیاورد، در حالی که عواید اکثریّت قریب به اتفاق مشاغل بسیار کم تر از اینست. یک حباب چراغ را در نظر بگیرید. در ازای هر دوجین از آن، ۴ کوپک پرداخت می شود. یا پاکت های کاغذی را در نظر بگیرید: ۱۵ کوپک در ازای هر هزار تا، با درآمد شش کوپک در هر ساعت. اسباب بازی های کوچک با نوار روبان و غیره: هر ساعت، ۲.۵ کوپک. گل های مصنوعی: ساعتی دو یا سه کوپک. لباس زیر آقایان و خانم ها: از دو تا شش کوپک در ساعت. باز هم می توان بدون هیچ پایانی ادامه داد. انجمن ها و اتحادیه های کارگران ما هم باید "نمایشگاهی" از این نوع را برگزار کنند. ]چنین نمایشگاهی[ سودهای هنگفتی را که نمایشگاه های بورژوازی به چنگ می آورند، تولید نخواهد کرد. نمایش فقر و تنگدستی زنان پرولتر منفعت متفاوتی خواهد داشت: به بردگان مزدی، چه مرد و چه زن، کمک می کند تا شرایط خود را درک کنند، در "زندگی" خود به گذشته نگاه کنند، به شرایط لازم برای رهایی از یوغ همیشگی نیاز، فقر، فحشا و هرگونه بی عدالتی در حق نداران تعمّق کنند.

تاریخ نگارش: ۲۷ آوریل ۱۹۱۳ (۱۰ مه ۱۹۱۳ به تقویم قدیم)؛ تاریخ انتشار: ۵ مه ۱۹۱۳ در پراودا، شمارۀ ۱۰۲.

به زنان کارگر

و.ا. لنین


--------------------------------------------------------------------------------

تاریخ نگارش: ۲۱ فوریۀ ۱۹۲۰

انتشار نخست: پراودا، ۲۲ فوریۀ ۱۹۲۰

منبع: مجموعه آثار لنین، ویرایش چهارم به انگلیسی، انتشارات پراگرس، مسکو،۱۹۶۵، جلد ۳۰، صص. ۳۷۱-۳۷۲


--------------------------------------------------------------------------------

رفقا، انتخابات شورای مسکو، نشان می دهد که حزبِ کمونیست ها در حال قدرت گرفتن میان طبقۀ کارگر است.

این ضروریست که زنان کارگر هم در این انتخابات شرکت وسیع تری داشته باشند. دولت شوروی، نخستین و تنها دولتی در جهان بود که تمامی قوانین کهنه، بورژوایی و ننگین را- که زنان را در مقامی پست تر نسبت به مردان قرار می داد و امتیازاتی را، من جمله در حوزۀ قوانین ازدواج یا در حیطۀ برخورد قانونی با کودکان، به مردان اعطا می کرد- به طور کامل منسوخ نمود. دولت شوروری، نخستین و تنها دولت جهان بود که، به عنوان دولت زحمتکشان، تمامی امتیازات مرتبط با مالکیت را لغو کرد؛ امتیازاتی که مردان در قوانین خانواده در همۀ جمهوری های بورژوایی، حتی دموکرات ترین آن، در اختیار داشتند. 

جایی که ملاک، سرمایه دار و تاجر وجود دارد، خبری از برابری بین زنان و مردان، حتی در قانون، نخواهد بود.

آن جا که زمین دار، سرمایه دار و تاجر وجود نداشته باشد، آن جا که دولت زحمتکشان در حال ساخت زندگی جدیدی بدون وجود این استثمارگران باشد، برابری قانونی میان زنان و مردان وجود خواهد داشت.

امّا این کافی نیست.

تفاوت بسیاری است بین برابری در قانون و برابری در زندگی.

ما می خواهیم که زنان کارگر، نه فقط در قانون، که در زندگی نیز به برابری با مردان کارگر دست یابند. به همین منظور، ضروریست تا زنان کارگر در ادارۀ بخش عمومی و در ادارۀ دولت به طور روزافزون شرکت داشته باشند.

زنان، با درگیر شدن در کار مدیریّت، سریعاً خواهند آموخت و هم تراز با مردان خواهند شد.

بنابراین، زنان کارگر بیش تری را، چه کمونیست و چه غیر حزبی، برای شورا انتخاب کنید. همین که کسی زن کارگر شرافتمندی باشد که بتواند کار را با وجدان و درایت اداره کند، دیگر تفاوتی نمی کند که عضو حزب باشد یا خیر. او را به نمایندگی شورای مسکو انتخاب کنید!

بگذارید که زنان کارگر بیش تری در شورای مسکو حضور داشته باشند! بگذارید که پرولتاریای مسکو نشان دهد که برای مبارزه به سود پیروزی، برای مبارزه علیه نابرابری های گذشته، علیه تحقیر بورژوایی زنان در گذشته، آمادۀ انجام و در حال انجام هر کاری است.

پرولتاریا نمی تواند به آزادی کامل دست یابد، مگر آن که به آزادی کامل برای زنان دست یابد.

ن. لنین

۲۱ فوریۀ ۱۹۲۰

http://marxists.catbull.com/archive/lenin/works/۱۹۲۰/feb/۲۱.htm

ترجمه از متن انگلیسی:

آرمان پویان

از ویژه نامه میلیتانت


کنشگران بی تاریخ نباشیم

| 0 نظر
jelvejavaheri.jpgپیش از ٨ مارس، روز جهانی زن، برخی از فعالان جنبش زنان در پی مطرح کردن خواسته های خود به عناوین مختلف بودند. بااین وجود، گرچه بحث زنان و خواسته های شان در رسانه ها منعکس شد، اما در این روز، نتوانستیم آن طور که باید و شاید مطالبات مان را در درون ایران با صدایی رسا مطرح کنیم و عملکردی متناسب با فضای کنونی، داشته باشیم. در واقع، به نظر می رسد فرصت روز جهانی زن در فضای سبز کنونی پاز میان رفت. اما شاید این موضوع تلنگری باشد تا هر کدام به این بیندیشیم که به چه دلیل یا دلایلی روز زن را چنین در سکوت پیش رفتیم.

به نظر می‌رسد یکی از ضعف های جنبش زنان طی ماه های اخیر، این است که نتوانسته مطالبات خود را به طور «مشخص و هماهنگ» بیان کند. به عبارت دیگر، شاید مسئله این است که چگونه می شود در فضای سیاسی کنونی و با تکثر درونی جنبش زنان با خواسته های متنوع آن، مطالبات را طوری طرح کرد که «موثر» باشد و به جذب نیروی بالقوه جنبش بیانجامد.

جنبش زنان، جنبشی سیاسی یا اجتماعی

در ماه های گذشته، برخی از صاحبنظران،‌ به سنجش رابطه جنبش زنان با جنبش سبز پرداخته اند. برخی بر این باورند،‌ که جنبش زنان یک جنبش اجتماعی است که هنوز به سطح یک جنبش سیاسی ارتقاء نیافته است. برخی نیر بر این باورند که جنبش هایی نظیر جنبش زنان، خرده جنبش یا جنبش خاص بوده و در ذیل جنبش دموکراسی خواهی یا جنبش سبز که یک جنبش عام می دانند، قرار دارد.

حال پرسش این است که آیا جنبش های اجتماعی نسبت به سیاست در سطحی نازل تر قرار دارند و لزوماً باید به یک جنبش سیاسی تحول ماهوی یابند؟ به عبارت دیگر، ‌آیا جنبش های اجتماعی که به دنبال کسب قدرت نیستند نظیر جنبش زنان، جنبش محیط زیستی یا جنبش دانشجویی، ‌جنبش هایی خاص به شمار می آیند؛ و در مقابل جنبش هایی که مسقیماً با دولت سر و کار دارند، مانند جنبش سبز یا چیزی که به نام جنبش دموکراسی خواهی مشهور است، جنبش عام یا کلان به حساب می آید؟

رویکردی که معتقد است یک جنبش اجتماعی زمانی قدرتمند است و در واقع به حساب می آید که به یک جنبش سیاسی تبدیل شده باشد، نگاهی خطی به پدیده های اجتماعی از جمله جنبش های اجتماعی دارد و با همین نگاه خطی سعی دارد تحول درون آن ها را جستجو کند. در این نوع نگاه، یک جنبش اجتماعی از سطحی نازل (که معتقد است اجتماعی است) به سطحی ارزشمند (که آن را سیاسی می پندارد) در حال عبور است. چنین نگاهی رویکردی سیاسی به مسئله دارد و سطح سیاسی را مرجع یا مقصودی می داند که هر جنبش اجتماعی باید به آن نایل شود. با این نگاه، مرجع بررسی جنبش هایی نظیر جنبش زنان و جنبش دانشجویی، سیاست و آمدن به سطح سیاسی است.

در نقد این رویکرد باید گفت که جنبش سیاسی یا اجتماعی نسبت به هم ارجحیت ندارند. این جنبش ها تعاریف متفاوتی دارند و نمی توان ارزش گذاری کرد که کدام یک برتر از دیگری است یا کدام یک در ذیل دیگری قرار دارد. تعاریف جنبش های اجتماعی یا سیاسی، اصولاً ابزاری برای تحلیل هستند، نمی توان بر اساس آنها هنجارگذاری کرد.

در واقع، اینگونه رتبه بندی یا طبقه بندی از جنبش ها از جمله عام و خاص یا اجتماعی و سیاسی قلمداد کردن آنها ممکن است ما را از فهم واقعیت جنبش های اجتماعی دور سازد. آن چیزی که ماهیت جنبش های اجتماعی را تشکیل می دهد، فرایندی است که طی آن یک مسئله اجتماعی یا موضوعاتی منازعه آمیز به انگیزه ای برای کنش جمعی هدفمند میان کنشگرانی با احساس تعلق یا اعتقادات مشترک تبدیل می شود. به طوری که، باعث می شود تا آنها حول آن موضوع بسیج شده و به فعالیت های مستمر و اعتراضات مداوم دست بزنند. از این زاویه،‌ جنبش های اجتماعی از یک طرف بر شبکه های غیر رسمی و سازماندهی نامنسجم استوار هستند؛ که از همین جا تفاوت آنها با احزاب سیاسی مشخص می شود. از طرف دیگر، جنبش های اجتماعی «فرایندی» هستند، به این معنا که در طی زمان شکل گرفته، ادامه می یافته و دارای فراز و نشیب های بسیاری هستند؛ که در اینجا از اعتراض های مقطعی و شورش ها تا حدود زیادی متمایز می شوند. هر چند که ممکن است درون یک جنبش اجتماعی، شورش هایی در قالب اعتراضات عمومی صورت بگیرد یا احزاب سیاسی فعالانه عمل کنند. به طور نمونه، در سال های گذشته،‌ بسیاری از گروه ها و شبکه های زنان نسبت به قوانین نابرابر و تبعیض آمیز علیه زنان، به طور مستمر و در قالب حرکت های اعتراضی متفاوت، از سیاست خیابانی گرفته تا جمع آوری امضاء و چانه زنی با مسئولان،‌ اعتراض خود را نشان دادند و خواهان تغییر قوانین تبعیض آمیز در ایران شدند. این اعتراضات فرایندی بوده که در طول زمان شکل و قوام یافته یعنی دارای پیشینه ای به اندازه صدسال مبارزه زنان علیه تبعیض بوده و استوار بر استمرار و پیگیری این مطالبات بوده است.

در مقایسه جنبش های اجتماعی و حرکت های سیاسی می توان گفت وجود کنشگران متکثر درون جنبش ها به آن خصلتی فراسیاسی و فراایدئولوژیک می دهد. از همین رو، کنشگران جنبش های اجتماعی با تکثر شیوه و اندیشه های موجود در آنها، برای رسیدن به اهداف خود صرفاً سیاست را مدنظر ندارند یا مقصد آنها تنها تاثیر بر سیاست گذاری ها نیست؛ بلکه به دنبال تاثیر بر افکار عمومی نیز هستند. از طرف دیگر، تنها نیروهای دولتی، نیروهای مقاومت در برابر جنبش های اجتماعی از جمله جنبش زنان نیستند، بلکه یکی از مهمترین عرصه های فعالیت این جنبش ها، تغییر نگرش های مردم و تغییرات فرهنگی است. در واقع، جنبش های اجتماعی بر خلاف احزاب سیاسی به دنبال تغییراتی از پایین هستند و این به معنای نازل بودن سطح آنها نیست، بلکه متفاوت بودن مسیرشان را نشان می دهد.

جنبش های اجتماعی فراسیاسی و فروسیاسی هستند،‌ به این ترتیب که در برخی مواقع از سیاست فراتر می روند و برخی مواقع در ذیل آن قرار می گیرند. این خصوصیت به هیچ وجه قابل ارزش گذاری نیست، ‌بلکه پدیده ها را از هم متمایز می کند. کنشگران جنبش های اجتماعی در منازعات سیاسی یا فرهنگی درگیر می شوند بدین منظور که تغییر اجتماعی را خواه در سطح سیستمی و خواه در سطح غیر سیستمی به پیش ببرند یا با آن مخالفت کنند. بنابراین، ممکن است تبلور خواسته های جنبشهای اجتماعی نظیر زنان و دانشجویی در مسائل سیاسی هم باشد یا نیروهای مقاومت در برابر آنها در سطح سیاسی بروز کند اما این دلیل بر سیاسی بودن این جنبش ها نیست.

همانطور که گفته شد در رویکردی دیگر،‌ جنبش زنان جزء جنبش های خاص یا خرده جنبش به شمار آمده و در ذیل جنبش دموکراسی خواهی قرار می گیرد. در این دیدگاه، اگر چه ممکن است هیچ نوع ارجحیتی به جنبش های خاص یا عام داده نشود، اما باز این نوع نام گذاری هم ممکن است نوعی خطای روشی دربرداشته باشد. به ویژه در زمان هایی همانند مقطع کنونی، که خواسته هایی در سطح سیاسی به صورت عمومی جو جامعه را در برمی گیرد، نتیجه ممکن است این باشد که ‌خواسته های جنبش های اجتماعی که خرد یا خاص پنداشته می شوند نظیر جنبش دانشجویی،‌ جنبش زنان یا جنبش کارگری،‌ فدای خواسته های جنبشی که عام پنداشته می شود، همانند جنبش سبز، شده و به نوعی به حاشیه رانده شوند. به وی‍ژه زمانی که اغلب رسانه ها یا اعتراضات عمومی حول جنبشی که عام شمرده می شود متمرکز هستند. شاید بر همین اساس است که در فضای کنونی با نوعی افول طرح خواسته های جنبش های اجتماعی نظیر زنان در رسانه های عمومی مواجه هستیم.

اصولاً عام و خاص کردن یک جنبش یا اجتماعی و سیاسی دانستن آنها ممکن است نوعی حاشیه روی باشد. مسئله مهم این است که در مقاطع سیاسی مهم، حرکت های اجتماعی چگونه می توانند به مسیر خود ادامه دهند و از فضای موجود بهره بگیرند، به جای آنکه فضای موجود هدایت آنها را در دست بگیرد.

استفاده از فرصت سیاسی یا حل شدن در گفتمان سیاسی

در ماه های گذشته، می توان گفت مطرح ترین موضوعی که ذهن فعالان اجتماعی و سیاسی را به درستی به خود مشغول کرده، پدیده ای به نام جنبش سبز بوده است. فضایی که از روزهای پیش از انتخابات به وجود آمد و در روزهای پس از آن به اعتراضات وسیع تبدیل شد؛ فضای کنشگری است. فضایی که بسیاری از شهروندان حاضر بودند و هستند تا برای خواسته های خود به خیابان بیایند و هزینه بپردازند. در چنین فضایی، امید به تغییر، افراد معترض را به کنشگرانی هدفمند تبدیل می کند. کنشگرانی که آمده اند تا به فعالیت های جمعی بپردازند و حاضرند که پای آن بایستند. از همین رو، ذهن فعالان اجتماعی در ماه های گذشته در گیر و دار فهم و درک فضای موجود بوده است. اکنون جنبش های اجتماعی هم چون جنبش زنان در پی آن هستند تا رابطه خود را با این جنبش جدید معلوم، و جایگاه خود را در ارتباط با آن مشخص سازند.

در بحث هایی که در ارتباط با جنبش زنان و جنبش سبز مطرح بوده، برخی جنبش سبز را وامدار تجارب گذشته جنبش زنان به ویژه کمپین یک میلیون امضاء دانسته اند. در مقابل، برخی نیز همان طور که گفته شد جنبش زنان را زیر مجموعه جنبش سبز به عنوان یک جنبش دموکراسی خواهی معرفی کرده اند. اما به راستی جنبش زنان چه رابطه ای می تواند با جنبش سبز داشته باشد؟ در گیر و دار همین تشخیص رابطه است که برخی در جنبش زنان معترض ‌اند که چرا جنبش زنان در قبال جنبش سبز سکوت کرده است. برخی نیز به دنبال نقب زدن به جنبش سبز هستند تا از فضای موجود دور نمانده و به اصطلاح در خلاء سخن نگویند. و گاه در این راه، اهداف مقطعی خود را تغییر می دهند.

باید دید این انتقاد که جنبش زنان در فضای کنونی چندان نتوانسته حرکتی در خور داشته باشد از چه منظری مطرح است. آیا به این لحاظ، که جنبش زنان در پی مطالبات جنبش سبز نبوده و هزینه ای برای آن نمی پردازد؟ یا آنکه جنبش زنان دیگر پیگیر مطالبات خود نیست؟

در این رابطه شاید ذکر چند نکته مهم است. ابتدا آنکه جنبش های اجتماعی اگرچه ممکن است حوزه منازعه شان گاه با هم تداخل پیدا کند؛ اما جنبش هایی مستقل از هم هستند. بنابراین، تحت شرایطی این جنبش ها به موازات هم حرکت کنند، بی آنکه در زیر و زبر هم قرار بگیرند. به عبارت دیگر، آنها در طول هم نیستند، بلکه در عرض هم پیش می روند. به طور نمونه، در مقطع کنونی که جنبش سبز بیشترین توجهات را به خود معطوف کرده، نباید تصور کنیم که چون بخشی از خواسته های زنان یا دانشجویان ممکن است در جنبش سبز (به دلیل انباشتگی خواسته های موجود در آن) مطرح باشد یا به نوعی در امتداد آن تبلور یابد، بنابراین جنبش زنان یا جنبش دانشجویی جزئی از این جنبش به حساب می آیند. بلکه، باید بر استقلال این جنبش ها از یکدیگر اصرار ورزیم.

در واقع، این جنبش ها مستقل از هم هستند، اگر چه ممکن است در قسمت هایی از خواسته ها یا انتخاب شیوه های عمل، با هم اشتراکاتی داشته باشند. یا حتا ممکن است بخشی از فعالان این جنبش ها در برخی کنش ها و حرکت ها، به هم بپیوندند. مانند زمانی که جنبش دانشجویی به یاری جنبش زنان در ۲۲ خردادها (روز همبستگی جنبش زنان) و کمپین یک میلیون امضاء آمد یا زمانی که مادران عزادار به یاری زندانیان دربند این روزها شتافتند. چنین حمایت هایی را نباید به معنای ادغام جنبش ها با یکدیگر پنداشت، بلکه این به معنای متحد شدن جنبش ها با هم در عین حفظ استقلال عمل و خواسته هایشان از یکدیگر است.

از طرف دیگر، باید گفت که جنبش های اجتماعی، قدرت شان لزوماً در انتقال حوزه منازعه شان به رویارویی با دولت یا ادغام با حرکت های سیاسی، نیست. بلکه، جنبش ها زمانی قدرتمند می شوند که در کشاکش زمان، و در میان افت و خیز مسائل سیاسی یا بزنگاه های سیاسی، بر خواسته های خود اصرار ورزند.

به زعم بسیاری از فعالان اجتماعی، جنبش زنان به عنوان جنبشی قدرتمند در طول سال های گذشته توانسته تاثیرگذاری بسیاری بر فضای کنشگری در میان جنبش های اجتماعی داشته باشد. می توان گفت یکی از دلایلی که جنبش زنان را به جنبشی تاثیرگذار تبدیل کرد، بیان و پیگیری خواسته هایی مشخص و ملموس بود. این ویژگی، یعنی «مطالبه محوری»، توانست بر فضای سیاسی قبل از انتخابات نیز تاثیر بگذارد. به طوری که بسیاری از گروه های سیاسی و دو کاندیدای ریاست جمهوری (موسوی و کروبی) بیانیه های مطالبه محور صادر کردند.

نکته دیگر، شیوه های متکثری بود که فعالان جنبش زنان در پیگیری مطالبات شان اتخاذ کردند. آنها در استفاده از این شیوه ها، بیشتر هدف را مدنظر قرار داشتند و اینکه در چه مقطعی چه شیوه ای می تواند بیشترین تاثیر را در نزدیک شدن به هدف بگذارد. به طور نمونه، آنها زمانی به سیاست خیابانی روی آوردند که چندان خوشایند بسیاری از گروه ها نبود و این شیوه برای جنبشی مانند جنبش زنان رادیکال و انقلابی گری تصور می شد. اما چون به زعم بخشی از فعالان جنبش زنان، اعتراض خیابانی می توانست بر فضای رکود و منجمد سال ٨۴ و ٨۵ تاثیر بگذارد، این شیوه اتخاذ شد. از طرف دیگر آنها زمانی که شیوه برگزاری تجمعات خیابانی را مطرح کرده و به کار بردند، سعی در عمومی کردن گفتمان آن نیز داشتند. در واقع، آنها خواسته ای اجتماعی را به خیابان کشاندند و در برابر آن نیز به عمومی کردن بحث آزادی تجمعات به استناد اصل ۲۷ قانون اساسی، پرداختند. با این حال، دفاع از آزادی تجمعات، به هدف اصلی جنبش زنان تبدیل نشد و فعالان این جنبش را از اهداف خود دور نساخت. آنها زمانی که برگزاری تجمع را ناکارآمد یا ناکافی پنداشتند، به شیوه های دیگر روی آوردند؛ از جمله شیوه جمع آوری امضاء که روشی ترکیبی از آموزش همگانی، سیاست خیابانی، و کنش جمعی در برابر قانونگذاران بود. در هر حال، اهداف مشخص، به که مطرح ترین آنها تغییر قوانین تبعیض آمیز بود، برای فعالان جنبش زنان به ویژه فعالان کمپین یک میلیون امضاء، در طول سه سال گذشته پابرجا ماند. به طوری که هر زمان، کنشگران کمپین یک میلیون امضاء به زندان می افتادند، از درد و رنج زن زندانی و تاثیر قواینن نابرابر و تبعیض آمیز بر او سخن می راندند. یعنی حتا محیط زندان و تنبیهی که برای آنان در نظر گرفته می شد، آنها را از بازگویی و پیگیری اهداف شان، دور نمی ساخت. همین استراتژی بود که توانست در طول سال های گذشته نه تنها مطالبات زنان را در زمینه تغییر قوانین تبعیض آمیز عمومی کند، بلکه گفتمان مطالبه محوری را در میان جنبش های اجتماعی متداول سازد.

از این رو، شاید انتقادی که به جنبش های اجتماعی به ویژه جنبش زنان - که در سال های گذشته بیشترین نیرو را صرف عمومی کردن مطالبات خود با شیوه های متفاوت کرده - وارد است، این نیست که فعالان این جنبش در جنبش سبز حرکت هایی سودمند ندارند؛ بلکه نکته مهم و انتقاد اساسی می تواند این باشد که جنبش زنان همانند سال های گذشته، دیگر پیگیر مطالبات مشخص خود نیست. در واقع به نظر می رسد، جنبش زنان به نوعی پراکنده گویی همانند سال های اولیه اصلاحات که نیاز به زمان برای بازیابی خود پس از سال ها سرکوب داشت، بازگشته است.

به این ترتیب، می بینیم که فضای کنشگری موجود، بیش از آن که به فعالان جنبش زنان امید ببخشد و آنان را به سوی جذب کنشگران در چنین فضایی آکنده از شور و هیجان بکشاند، آنها را به نوعی انفعال کشانده به طوری که حتا برای خواسته هایی که از پیش، جامعه را برای پذیرش آن تاحدودی آماده ساخته بودند نیز حرکتی در خور و تاثیرگذار انجام نمی دهند.

بی تاریخ نباشیم

برای بررسی عملکرد جنبش زنان در ماه های گذشته، می توان نگاهی به بیانیه های ماه های اخیر انداخت و گذری کوتاه بر آنها داشت. شروع این ماجرا را شاید بتوان در بیانیه «همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات» و حرکتی که حول آن شکل گرفت، ردیابی کرد. در این بیانیه از کاندیداهای ریاست جمهوری خواسته شد تا در سیاست ها و برنامه های خود، دو مطالبه اساسی را مورد توجه قرار دهند: ۱) پیگیری مجدانه پیوستن ایران به «کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان»؛ ۲) تلاش در جهت رفع قوانین تبعیض آمیز علیه زنان و به ویژه بازنگری و اصلاح اصول ۱۹، ۲۰، ۲۱ و ۱۱۵ قانون اساسی، به منظور گنجاندن اصل برابری جنسیتی بدون قید و شرط.

در تشریح این بیانیه می توان گفت که دارای یک نقطه قوت و یک نقطه ضعف عمده بود. نقطه قوت آن طرح مطالبات زنان با بهره گیری از فرصت سیاسی در فضای انتخابات بود. تا از یک سو بتواند بر کاندیداهای ریاست جمهوری برای طرح مطالبات زنان کنار مطالبات دیگر، تاثیر گذارد و از سوی دیگر بتواند آگاه سازی عمومی را در پی داشته باشد. با این وجود، نقطه ضعفش این بود که مطالبات آن، به تجارب سال های گذشته فعالان جنبش زنان بی توجه بود. منظور من آن نیست که مطالبات نسبت به هم دارای اولویت هستند، بلکه وقتی ۵ یا ۶ سال به طور مداوم روی خواسته هایی مشخص تمرکز صورت می گیرد شاید نابخردانه به نظر آید که در نزدیکی فرصتی ناب، مطالبه ای که به ویژه در تاریخ گذشته امتحان خود را پس داده است، به یک باره، برای بار دیگر مطرح شود. به نظر می رسد زنان طیف اصلاح طلب که در این حرکت حضور داشتند فراموش کرده بودند که چگونه در مجلس ششم زمانی که بیشترین وقت خود را صرف پیوستن به کنوانسیون کردند، سرانجام تصمیم گرفتند که به دنبال تغییر قوانین باشند، یعنی ایرادات قانونی را که به گفته خودشان شامل ۷۰ درصد قوانین ایران بود، بر طرف سازند. یا فعالانی که از طیف مستقل تر جنبش زنان بودند فراموش کردند که در سال ٨۵ زمانی که تجمعی در رابطه با تغییر قوانین در سالروز همبستگی جنبش زنان برگزار کردند به این نتیجه رسیدند که مطالباتی ملموس تر به جای تغییر قانون اساسی مطرح کنند. تا این مطالبات، نه آنقدر بزرگ به نظر بیاید که کاندیداها فقط به نشانه آری سر تکان داده و در فردای روی کار آمدنشان بگویند ریسک بالایی دارد، و نه اینکه برای مردم ناشناخته و ناملموس باشد.

براستی، ۵ یا ۶ سال مداوم بر خواسته هایی مشخص پافشاری کردن و در نهایت حرکتی جدید را بدون اشاره ای به خواسته های پیشین آغاز کردن، چقدر می تواند به نفع جنبش زنان و عمومی کردن مطالبات آن باشد؟ البته نباید از نظر دور داشت که ضعف عمده از فعالان کمپین هایی مانند کمپین یک میلیون امضاء نیز بود که با تمام تلاشی که در این سال ها داشتند نتوانستند در چنین حرکتی موثر باشند و در فضای باز به وجود آمده پیش از انتخابات موثرتر خواست های شان را بیان کنند. شاید بتوان گفت یکی از دلایل چنین اتفاقی این بود که کمپین یک میلیون امضاء در طول دو سال گذشته، بیش از اندازه به درون خود توجه داشته و نتوانسته ارتباط موثر با گروه های دیگر و حتا فضاهای جدید برقرار کند.

در نقد چنین حرکت هایی باید گفت، در هنگامه ایجاد حرکت های جدید باید به تاثیر گذاری آن نیز توجه کنیم و با توجه به تاریخ مبارزاتی زنان پیش برویم. این گونه از مسیری به مسیر دیگر پرتاب شدن، از عمق جنبش زنان می کاهد و در نهایت به پراکندگی هر چه بیشتر آن می انجامد. اگر به تاریخ جنبش زنان ایران نگاه کنیم، می بینیم که در مواقعی توانسته موفق عمل کند که پیگیری مستمر بر خواسته های مشخص داشته است. مانند زمانی که بر آموزش متمرکز بوده یا بر حق رای زنان و در نهایت به نتیجه نیز رسیده است. نه آن که فعالان جنبش زنان هر بار بر خواسته های جدیدی تاکید کنند و از شاخه ای به شاخه دیگر بپرند.

بعد از انتخابات، پس از آنکه جنبش زنان توانست تا حدودی از کُمای حوادث پس از انتخابات بیرون بیاید، مجدداً بخش های مختلف جنبش زنان تلاش کردند تا مواضع خود را در قالب بیانیه هایی مشخص سازند. این بیانیه ها برای تاثیرگذاری و بهره گیری از فضای اعتراضی به وجود آمده پس از انتخابات منتشر شدند؛ تا خاطر نشان کنند که نباید تنها به شرح دلاوری ها و فداکاری های زنان در میدان مبارزاتی «رای من کجاست» بسنده شود، بلکه به خواسته های آنان در پس شعارها نیز توجه شود. در واقع، دو نکته دارای اهمیت بود: نخست آن که در فضای به وجود آمده، طرح مطالبات زنان همانند سال ۵۷ به فراموشی سپرده نشود؛ دوم آنکه، جنبش زنان در خلاء حرکت نکرده و بتواند در پیوستگی با فضای موجود، مطالبات خود را مطرح کند. با این وجود، با بررسی بیانیه های پس از انتخابات شاید بتوان گفت که فعالان جنبش زنان در صدور این بیانیه ها، به ویژه در طرح مطالبات و شیوه اتخاذ شده، به مراتب ناشیانه تر از گذشته عمل کردند. گویی جنبش زنان بیش از آنکه به دنبال پیگیری مطالباتِ تاثیرگذار بر فضای موجود باشد و بتواند گفتمان خود را عمومی کند، به دنبال زنده نگهداشتن یادمانی از جنبش زنان بود.

از جمله بیانیه های پس از انتخابات، می توان به بیانیه «پنج ماده ای زنان برای برون رفت از "بحران"» اشاره کرد. در این بیانیه، راه حل های ۵ ماده ای بیانیه های موسوی و کروبی برای برون رفت از «بحران» مورد انتقاد قرار گرفت و اشاره شد که خواسته ها و حضور زنان در هیچ یک از این بیانیه ها ملاحظه نشده است. همچنین تاکید شد که «از فردای انتخابات به این سو، یعنی از زمانی که مساله جذب آرا منتفی شده بود، به خواسته های زنان توجهی نشده است»؛ در نتیجه، برای جبران نقص بیانات موسوی و کروبی، و به سیاق بیانیه های ۵ ماده ای آنان، پنج راه حل برای مسائل زنان پیشنهاد شد، که عبارت بودند از: ۱- لغو کلیه قوانین تبعیض آمیز و ضد زن موجود از جمله: قوانین مربوط به ازدواج، طلاق، چند همسری، حضانت، ارث، شهادت و...؛ ۲- به رسمیت شناخته شدن حق زن بر بدن و ذهن خویش؛ شامل لغو حجاب اجباری و برقراری آزادی پوشش، آزادی انتخاب همسر و آزادی انتخاب گرایش جنسی؛ ٣- رفع خشونت علیه زنان در کلیه عرصه های خصوصی و اجتماعی و جرم شناختن آزار جنسی دختران، قتل و خشونت "ناموسی"؛ ۴- جدایی دین از دولت؛ و ۵- محاکمه کلیه دست اندرکاران، عاملان و آمران جنایات سه دهه گذشته.

در بیانیه پیش از انتخابات با وجود نقطه ضعفی که مطرح شد اما باید اذعان داشت که ائتلاف به وجود آمده حول آن، هم توانست طیف وسیعی را همراه خود سازد و هم آنکه مطالبات مندرج در آن مرتبط با مسائل زنان بود. اما بیانیه ۵ ماده ای که در خارج از ایران صادر شد، به نظر می رسد که بسیار عجولانه، بدون مشارکت طیف های مختلف جنبش زنان، بی توجه به تاریخ فعالیت های جنبش زنان، و بدون رسیدن به اجماعی «قابل قبول» میان فعالان جنبش زنان ایران، مطرح شد. از میان مواد پنجگانه این بیانیه، ماده های ۴ و ۵ اصولاً خواسته هایی زنانه نبودند، و ماده ۲ نیز موضوعی بود که کنشگران جنبش زنان در داخل ایران - چه در سطح مردمی و چه در سطح سیاسیون و حتا روشنفکری - در رابطه با آن فعالیت خاصی انجام نداده و دست به آگاه سازی نزده اند. به نظر می رسد قصد نویسندگان بیشتر این بوده که بیانیه ای در قد و قامت بیانیه های موسوی و کروبی صادر کنند تا بتواند بر فضای کنونی تاثیر گذاشته و گفتمانی زنانه را در کنار گفتمان غالب جاری سازند. اما چگونه ممکن است جمعی از زنان در خارج از کشور بدون هم فکری و مشورت با زنانی از داخل، بیانیه ای صادر کرده و آن را بیانیه ۵ ماده ای «زنان» برای برون رفت از «بحران» بنامند و انتظار داشته باشند تا این بیانیه بتواند چنان تاثیری داشته باشد؟ چطور انتظار داریم تا افرادی که رهبران جنبش سبز خوانده می شوند، از خواسته هایی حمایت کنند که نتوانسته ایم برای آن خواسته ها طیف وسیعی از فعالان زنان را همراه کنیم و به اجماع حداقلی برسیم؛ اجماعی که زنانی از داخل حاضر باشند پای آن بایستند و هزینه بیان و عمومی کردن این خواسته ها را بپردازند؟

بیانیه دیگری که در همین زمینه منتشر شد، با عنوان «نامه جمعی از فعالان جنبش زنان به موسوی و کروبی» در رسانه های جنبش سبز انعکاس یافت. در این بیانیه که بدون نام حقیقی و با امضای جمعی از فعالان جنبش زنان منتشر شد، از موسوی و کروبی خواسته شده تا از مطالبات زنان ایرانی غافل نمانند. در این نامه بیان شده است که پیش از انتخابات، وعده هایی به زنان ایرانی درباره حقوق مسلم آنها داده شد، اما بعد از انتخابات و رویدادهای پس از آن، این وعده ها در بیانیه های موسوی و کروبی به فراموشی سپرده شد. سپس، بیانیه به نقش برجسته زنان ایران در جنبش سبز اشاره کرده و خاطر نشان می کند که زنان ایرانی با تجربه هایی که از نادیده انگاشته شدن مطالبات زنان در انقلاب مشروطه و انقلاب ۵۷ داشتند اجازه نخواهند داد مطالبات و هویت آنها در پس مطالبات دیگر به فراموشی سپرده شود.

در این بیانیه به درستی اشاره شده که در بزنگاه های سیاسی ممکن است خواسته های زنان، با این استدلال که مسائل سیاسی مهمتر است، نادیده انگاشته شوند. در واقع، این بیانیه بر اهمیت طرح خواسته های زنان در مقطع سیاسی کنونی پافشاری می کند و نشان می دهد که طرح این خواسته ها بر اعتبار جنبش سبز نیز می افزاید. اما درست در جایی که باید خواسته های مشخصی را بیان کند تا آقایان موسوی و کروبی از این پس به آن توجه بیشتری نشان دهند؛ با کلی گویی در عبارت «طرح لغو تبعیض های جنسیتی» در واقع خواسته ای را مشخص نمی کند. پس از این همه سال مبارزه، گویی بر سر همان پله اول ایستاده ایم و باید در قالب یک جمله کلی، انتظار داشته باشیم که گوش شنوایی بیابیم. به طوری که، اگر این بیانیه نام موسوی و کروبی را بر خود نداشت، بعید می دانم شانسی برای مطرح شدن در رسانه های جنبش سبز می یافت.

از طرف دیگر، نقصی که در بیانیه قبلی وجود داشت، یعنی به اجماع نرسیدن و همراه نکردن گروهی از فعالان جنبش زنان و عدم اتخاذ شیوه ای دموکرات، در این بیانیه به انتهای خود رسیده است. قطعاً هر جمعی حق دارد بیانیه ای منتشر کند و نظر خود را مطرح سازد، بی آنکه نظر دیگران را جویا شود. اما آیا پسندیده است چنین بیانیه ای را که توسط چند نفر و بدون نام نوشته شده به نام «بخشی از جنبش زنان» معرفی کرد و این جنبش را در این حد کوچک نشان داد. از طرف دیگر، بیانیه ای که حتا یک نفر حاضر نشده زیر آن را با نام خود امضاء کند، چگونه می خواهد بر رهبران یا سخنگویان جنبشی تاثیر گذارد که کنشگران آن، به خیابان می آیند و برای مطالبه ای به نام «رای من کجاست» جان شان را از دست می دهند. چطور انتظار داریم که آنها از مطالبات ما حمایت کنند، وقتی خودمان حاضر نیستیم برای مطالبه ای که مطرح می کنیم وقت بگذاریم، آن را با دیگران به مشورت بگذاریم، یا برای آن هزینه ای بپردازیم. به یاد دارم که چگونه در آموزش جمع اوری امضاء به صورت چهره به چهره در کمپین یک میلیون امضاء تاکید می شد که آنچه با ایمان و شور از ته دل ما بر می آید می تواند بر مخاطبمان تاثیر بگذارد و اگر خودمان ایمان به کاری که می کنیم نداشته باشیم، نباید امیدوار باشیم که مخاطب ما تاثیر پذیرد. بنابراین، در اینجا نیز باید گفت که چطور با این شیوه بیان مطالباتمان انتظار حمایت و همدلی داریم، وقتی خودمان به کاری که میکنیم آنقدر ایمان نداریم؟ در واقع، ضعفی که در صدور بیانیه های اخیر وجود داشت، نتیجه ناهماهنگی درونی جنبش زنان بود. تا زمانی که این ناهماهنگی وجود دارد، شاید نباید خیلی خوشبین باشیم که صدایمان خوب یا درست شنیده شود. جنبش زنان با پشتوانه و در امتداد حرکت های پیشین خود از جمله کمپین یک میلیون امضاء که به زعم بسیاری برخی ویژگی های جنبش سبز وامدار آن است، می تواند با قدرت بسیار در صحنه حاضر شود و با قدرت بسیار، خواسته های مشخصی را بیان کند؛ به جای آنکه پراکنده گو باشد و پی در پی از این شاخه به آن شاخه بپرد.

اگر همدلی مان بیش از این باشد، نیاز نداریم تا دیگران را مجاب کنیم که مطالبات ما را فریاد بزنند، بلکه صدای رسایمان به گوش آنها خواهد رسید. به زعم من، نادیده انگاشتن خواسته های زنان نه از ضعف جنبش سبز بلکه از عملکردِ ضعیف جنبش زنان در ماه های اخیر بوده است. شاید سکوت سبز در روز زن نیز از پیامدهای عملکرد پراکنده، بدون پشتوانه تاریخی، بدون فکر و بدون همراهی فعالان جنبش زنان با یکدیگر باشد.

در پایان باید گفت، جنبش های اجتماعی اگر چه باید با هم تعامل داشته و به یاری هم بشتبانند و در فصل مشترک های شان همراه هم باشند، اما باید استقلال شان را از هم نیز حفظ کنند. به یک معنا، جنبش زنان در صورتی می تواند به یاری جنبش سبز یا جنبش های دیگر بیاید که استقلال خود را حفظ کرده و در درون خود قوی عمل کند. اگر این چنین نباشد، نه تنها نمی تواند تجربه های خود را به جنبش سبز منتقل کرده و همیاری موثری داشته باشد بلکه خواسته های آن نیز درون این جنبش حل خواهد شد.

منیع: سایت تغییر برای برابری

comon-paris.jpgباید از ریشه بر اندازیم

کهنه جهان جور و بند

و آنگه ،نوین جهانی سازیم

هیچ بودگان هر چیز گردند

روز قطعی جدال است

آخرین رزم ما

انترناسیونال است

نجات انسانها

- بخشی از سرود انتر ناسیونال

شعر اوژن پواتیه ( نجار فرانسوی ) - 


هربار که مشغول مطالعۀ متون و کتابهای نوشته شده در بارۀ قیام شکوهمند کارگران پاریس و تشکیل کمون پاریس ، اولین حکومت کارگری میشوم و در نهایت به در هم شکستن آن توسط بورژوازی فرانسه و همدستانش (باوجود اینکه بارها و بکرات در مورد این واقعۀ تاریخی مطالعه کرده ام ) فکر میکنم ،هر  بارخواندن روند حوادثی که به کمون پاریس انجامید ، برایم اهمیت و  ارزش تاریخی این  اولین تجربۀ پرولتاریای جهان در  پاریس را صدچندان میکند.درعین حال تحسین و شگفتی بیش از حدی نسبت به مقاومت کمونارها و اعتقاد خدشه نا پذیری در من به پیروزی حتمی کمونیسم به و جود می آورد.

تحسین نسبت به و یادگیری از کمون پاریس و بکار بستن درسهای  گرانبهای آن از یکطرف و از طرف دیگر ی خشمی عظیم بر علیه سر کوب کنندگان کمون و اندوه فراوان برای سرنوشت کمونارها درمن بوجود میآید .این احساسات گوناگون همزمان در درون من زنده میگردند و وجود دارند .امااحساس اصلیِِ حاکم بر من ، احساس شادی و شعف وصف ناپذیر و افتخار به کمونارها بخاطر  تحقق بخشیدن به این حادثۀ کم نظیر میباشد .افتخار به وجود اولین کارگرانی که دولت خویش را ، اولین دولت کارگری را بوجود آوردند و برای تمامی کارگران و کمونیستها در سراسر جهان  درسهای گرانبهائی به جا گذاشتند.

در ۱۸ مارس ۱۸۷۱ کارگران و زحمتکشان پاریس توانستند با نبردی بی امان وبا فداکاری و شور و شوقی بی نظیر در مقابل بورژوازی فرانسه  که تا به دندان مسلح بود ،قدرت را به دست گرفته و در ۲۸ مارس ۱۸۷۱ اولین دولت کارگری را به نام جاودانی " کمون پاریس " تاسیس نمایند.در به انجام رسیدن این واقعه تاریخی ، زنان کارگر پاریسی نقش بسیار مهم و ارزنده ای داشتند .

در کتاب جاودانه مارکس به نام " مبارزۀ طبقاتی در فرانسه " او در بارۀ  این  واقعه بزرگ نوشت : " در سپیده دم ۱۸ مارس ، پاریس  با شنیدن فریاد رعد آسای زنده باد کمون از خواب بیدار شد .ببینیم این کمون چگونه چیزی است ؟ این ابولهولی که شنیدن نام آن خاطرۀ بورژواها را آشفته میسازد چیست ؟ در بیانیۀ ۱۸ مارس کمیته مرکزی چنین آمده است: " پرولتاریای پایتخت که شاهد ناتوانائی ها و خیانتهای طبقات حاکم بودند ، در یافتند که ساعت موعود برای آنکه آنان با بدست گرفتن زمام امور کشور را از وضع فعلی برهانند فرا رسیده است.پرولتاریا دریافت که وظیفه اجتناب ناپذیر و مطلق اوست که سرنوشت خویش را به دست گیرد و با تملکِ قدرت ، پیروزیِ این سرنوشت را تضمین کند " .

فرارسیدن زمینه های این قیام دردوران جنگ فرانسه باپروس فراهم شده بود .روز ۲۸ ژانویه ۱۸۷۱ شهر پاریس دربرابرفشارنیروهای آلمانی به فرماندهی بیسمارک سقوط کرد.کارگران وزحمتکشان پاریس برای دفاع ازشهردرارگانی بنام گاردملی متشکل ومسلح شده بودند.ولی بعدازسقوط پاریس دربرابرنیروهای پروسی،حکومت جمهوری فرانسه درصدد خلع سلاحِ کارگران وزحمتکشان پاریس براَمد.

کارگران و نیروهای مسلح متشکل درگارد ملی ازخلع سلاح شدن امتناع ورزیدند و دست به دایر کردن دولت مورد نظر خود(کمون پاریس ) زدند .متاسفانه عمر این اولین دولت کارگری بسیار کوتاه بود و از ۱۸ مارس ۱۸۷۱ تا ۲۹ می همان سال بیشتر ادامه پیدا نکرد و به طرز ددمنشانه ای  مورد هجوم نیروهای مسلح بورژوازی (ورسای ) قرار گرفت  ودر یک نبرد سخت و نابرابر توسط نیروهای ضد انقلاب به خاک و خون کشیده شد .

کمونارهای دلیرتااَخرین لحظه باچنگ ودندان ازانقلاب و دولت کارگری دفاع کردند.زن،مردوکودک ، قهرمانانه درخیابانهاوکوچه های پاریس سنگرساختند،به مصاف بابورژوازی تادندان مسلح شده رفتند . زنان با شجاعت و دلاوری های بی نظری نقش زیادی در پیروزی کمون پاریس ایفا کردند.صدهانفرازاَنها زن ومرد وکودک درگورستان پرلاشزدرپاریس درپای دیواری که بنام دیوارکمونارها معروف است با گلولۀ نیروهای ارتجاعی دولت فرانسه اعدام شدند.

درمجموع بیش ازهزاران نفرازکارگران،زحمتکشان وانقلابیون پاریس ومدافعان کمون پاریس دراین نبرد نابرابربه دست نیروهای ارتجاع به خاک و خون کشیده شدندوهزاران نفردیگرکه به اسارت دراَمدندو بعدازشکنجه ها وتحمل سختی های فراوان به مناطق مستعمرۀ فرانسه تبعیدشدند.

مارکس این تجربۀ بی نظیرِ طبقۀ کارگرفرانسه را در کتاب "جنگ داخلی در فرانسه "بطور مفصل و با دیدی عمیق و تیز بین شکافته و آن را از زاویه های گوناگون مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است ، در عین حال چهرۀ کریه بورژوازی فرانسه و متحدان آن را به درستی و بطور بارزی افشاء نموده و درنهایت رسالت تاریخی طبقۀ کارگر را بر علیه بورژوازی به صراحت و روشنی ترسیم نموده است .

کتابِ "جنگ داخلی در فرانسه "گنجینۀ عظیمی برای درک کمون پاریس و درسهای تاریخی آن میباشد . مارکس به اهمیت "انترناسیو نالیستی" کمون در بخش دیگری از این کتاب تاکید کرده  و نوشته " کمون در عین حال  حکومت کارگری و از این بابت ، آن حکومت انترناسیونالیستی به معنای کامل کلمه بود .در زیر نظارت ارتش پروس که دو ایالت فرانسوی را به آلمان ملحق کرده بود ،کارگران سراسر جهان را به کارگران فرانسوی می  پیوست ، کمون نیز حضور اتباع بیگانه را در صفوف خودبرای کسب افتخار مردن در راه آرمانی جاودانه پذیرفته است . ( مارکس چنگ داخلی در فرانسه )

برای مارکس کمون پاریس شکل مقدماتی حاکمیت طبقۀ کارگریعنی دیکتاتوری پرولتاریابودونشان دهندۀ قهرانقلابی محرومان دربرابرستم گران،استثمارگران ودشمنان اَزادی بود.

کارهای اساسی کمون به اختصار :فرمان لغوارتش وپلیس دائمی وژاندارمری.تنها نیروی مسلح ملیشیایی بود که متشکل ازکارگران،زحمتکشان ونیروهای انقلابی میشد.فرمان مصادرۀ اموال کلیساهاواستفاده از کلیساهابه عنوان محلی برای جلسات سیاسی،فرمان تحصیل مجانی.اصل انتخابی بودن همۀ کارمندان دولتی وعزل و نصب اَنها درهرزمان وبه ارادۀ شورای کمون.سوزاندن وازبین بردن وسائل گیوتین وشکنجه.

لغوحکم اعدام.جدایی دین ازحکومت ومدرسه،آزادی بی قید وشرط..سطح دستمزدهابه سطح دستمزدکارگران رسید.کمون ازمشاوران شهری که بارای عمومی مردم در نواحی گوناگون برگزیده میشدند تشکیل میشد. این افراد درهرلحظه بایدپاسخگو میبودند و مقامشان پس گرفتنی بود. اکثریت اعضای شورای کمون ازکارگران،یا نمایندگانِ سرشناس طبقۀ کارگربودند.

بالاتر و مهمترازهمه این بود که طبقۀ کارگربرای اولین بار سیستم حکومتی خویش را بنیان نهاد و تجربه کرد. در عین حال به نیرو ،توان و قدرت بی نظیرخودواقف گشت وپرچم سرخ انقلاب پرولتری رابرافراشت.پرچمِ کمون پرچم جمهوری جهانی است . یاد و درسها و خاطرۀ کمون پاریس ، اولین دولت کارگری گرامی باد.  


بنفشه کمالی

http://shadochdt.wordpress.com 

banafshekamali@gmail.com

۱۷-۳-۲۰۱۰ََ

به بهانه‌ی تعیین حداقل دستمزد در سال ۸۹

| 0 نظر

 مساله‌ی دستمزد کارگران در ایران وتعیین حداقل آن هرساله مورد بحث کارگران ومحافل کارگری قرار می‌گیرد و مداوما چالش بزرگی در این زمینه وجود دارد . این چالش می‌تواند از دو جهت مورد بررسی قرار گیرد . یکی آنکه دستمزد حداقلی در ایران بسیار پائین‌تر از سطح جهانی است، دوم آنکه باهمین دستمزدهای پائین هم رقم بیکاری در ایران یکی از بالاترین رقم‌ها در سطح جهانی است .
·        ما ابتدا به قسمت اول می‌پردازیم .
·        حداقل دستمزد در سال گذشته ۲۶۵ هزار تومان تصویب شد. وبرای سال ۸۹ ،۳۰۳ هزار تومان تعیین شده است  اگر خط فقر را طی محاسبات معتبر اقتصاددانان ومحافل رسمی در نظر بگیریم، این مبلغ حدود یک سوم خط فقر است. این مبلغ حتی با حداقل حقوق در ترکیه فاصله زیادی دارد. در حالی که هزینه‌ی زندگی در دو کشور حدودا یکسان است. مخالفت با بالا رفتن دستمزد ، با این بهانه است که افزایش آن سبب گرانی می‌شود.
·        در ابتدا این استدلال را بررسی می‌کنیم که مسولان می گویند: با بالا رفتن حداقل دستمزد، تورم افزایش یافته و یا بیکاری گسترش می‌یابد . آیا این استدلال صحیح است؟
·        برطبق فرم‌های وزارت صنایع که به سرمایه گذاران داده می‌شود، متوسط سرمایه‌گذاری برای اشتغال یک کارگر، یک صد میلیون تومان است. هرچند که این مبلغ، متوسط سرمایه‌گذاری را نشان می‌دهد و در صنایع پیشرفته، که در آن ترکیب ارگانیک سرمایه بالاتر است، این میزان افزایش می‌یابد؛ و هم چنین در صنایع عقب مانده‌تر کارگاهی این مبلغ کمتر است. ما برای محاسبه‌ی تاثیر افزایش دستمزد بر تورم همین مبلغ را در نظر می‌گیریم . به طور مثال در صنایع خودروسازی، صنایع پتروشیمی، صنایع کامپیوتر، مخابرات و رشته‌هایی مانند تبلیغات وبه خصوص تجارت که بخش اعظم سرمایه گذاری‌ها را درایران تشکیل می‌دهد، این میانگین بسیار بیشتر است. مثلا مغازهای با چند میلیارد تومان سرمایه یا فروشگاه‌های بزرگ با پرسنل اندکی اداره می‌شوند. که در این صورت میزان سرمایه‌ی لازم برای اشتغال یک نفر، گاه به چندین برابر متوسط سرمایه‌گذاری می‌رسد.
·        حال اگر تورم را همان ۲۶ در صد رسمی در نظر بگیریم وسود سرمایه را هم به طور متوسط ده درصد محاسبه کنیم ، یک صد میلیون تومان سرمایه در سال ،حداقل ۳۶ میلیون تومان ارزش افزوده خواهد داشت. (سود +تورم)
·        (که البته می‌دانیم رقم واقعی بسیار بیشتر است و حداقل ارزش افزوده‌ی بنگاه‌های اقتصادی ۴۵ درصد است) اکنون اگر از ابتدای سال ۸۹ حقوق هر کارگر و مزدبگیر، ۳۰۰ هزار تومان افزایش یابد، در آخر سال و پس از ۱۲ ماه تنها ۳میلیون وششصد هزار تومان بر ارزش کالاها وخدمات اضافه می‌شود که به نسبت مجموع سرمایه وارزش افزوده به شکل زیر خواهد بود :
۳.۶

×۱۰۰

..............

۱۳۶

+۳.۶


·        که برابر ۲.۵ خواهد شد. یعنی آنکه با قبول این افزایش دستمزدسیصد هزار تومانی درماه برای هر کارگر، تنها ۵/۲  درصدبه تورم فعلی افزوده می شود .که البته فقط در فروردین ماه است که این تاثیر را دارد و با بالا رفتن تورم در ماه‌های بعد، این تاثیر کاهش می یابد . به طوری که در اسفند ماه با احتساب تورم جدید این تاثیر چنین می شود:
۳۶۰

..............

۱۳۹.۶

+۵۵

·        یعنی ۱.۶ (۵۵ همان تورم بعلاوه سود سالیانه سر مایه است). بدین ترتیب بسیار روشن است که ادعای بالا رفتن تورم با افزایش دستمزد به هیچ وجه صحیح نیست . به خوبی می‌دانیم که اگر یک بنگاه اقتصادی با سرمایه گذاری متوسط ، سود کمتری از سود متوسط بازار داشته باشد، به زودی تعطیل شده و سرمایه آن به بخش دیگری منتقل می‌شود. تایید بر این موضوع و این نرخ سود ، همانا بهره‌های پول در بازار عادی است که در شرایط نرمال بهره آن ۴۸ در صد است (نرخ صدی چهار یعنی هر صد هزار تومان چهارهزار تومان در ماه در بنگاه‌های لیزینگ وسرمایه‌گذاری امری معمول است،همچنین سود سر مایه بانک کارآ فربن که از بانک های خصوصی است در شش ماهه اول سال ، ۴۸ در صد اعلام شده است  ) (۱)  بدین ترتیب اگر تمام نیروی کار موجود در ایران از فردای سال جدید سیصد هزار تومان اضافه دستمزد در یافت کنند تنها ۲.۵ در صد به قیمت کالاها وخدمات، آن هم در ابتدا افزوده خواهد شد وسپس همین تاثیر به ۱.۶ کاهش می یابد. یعنی تاثیر افزایش دستمزد سیصد هزار تومانی در اسفند سال بعد به ۱.۶ درصد کاهش می‌یابد. زیرا حقوق کارگر برای تمام سال ثابت می‌ماند درحالی که تورم در سرتا سر سال افزایش می‌یابد.
·        به سهولت می‌توان دریافت که تورم اصلی ارتباطی با اضافه دستمزد کارگران ندارد بلکه باید ریشه‌های آن را درجای دیگر یافت . تورم اصلی را می‌توان در چاپ کردن بی منطق اسکناس  که بیشتر به کار کوچ سرمایه‌ها می‌آید جستجوکرد،و در کوچ سرمایه‌ها، در طلب سود وآسایش بیشتر برای سرمایه داران ودر حیف و میل وغارت و چپاول اموال مردم توسط عدهای خاص و سوء  مدیریت واستثمار وحشیانه سرمایه داران از نیروی کار وعدم کارایی سیستم تولیدی وهمچنین رواج دلالی و واسطه گری و...
·        اما مساله بیکاری با نرخ‌های وحشتناک با موضوع حداقل دستمزد از دو جنبه ارتباط دارد
·        یکی آنکه صاحبان سرمایه و مدیران بنگاه‌های اقتصادی از بیکاری کارگران سوءاستفاده کرده از اعتراضات آنان جلوگیری می‌کنند و در مواقع بسیار آنان را که در مرز گرسنگی هستند، به راحتی به دستمزدی پایین‌تر از حد اقل تعیین شده به کار می‌گمارند . نرخ بیکاری در ایران بر طبق آمارهای رسمی تا ۱۸.۵ درصد گفته شده است (۲) (که البته همانند موارد دیگر آمار واقعی بیش از این است) واگر همین نرخ رسمی را بپذیریم، صاحبان سرمایه همواره این امکان را دارند که با جایگزینی نیروی کار جدید، دستمزد‌ها را پایین نگه دارند  و افزایش دستمزد را تا حدودی خنثی کنند. هم اکنون گزارش‌ها و مشاهدات بسیاری وجود دارد که دارندگان لیسانس یا فوق لیسانس با حقوق‌هایی کمتر از حداقل دستمزد به کارهای ساده اشتغال داشته و از شدت بیکاری به کارهایی سخت با دستمزد پایین تن می‌دهند.
·        جنبه‌ی دیگر آن است که صاحبان کارگاه‌هایی که با تکنولوژی عقب مانده‌تر کار می‌کنند و در معرض رقابت با کالاهای ارزان جهانی قرار دارند، به راحتی سرمایه‌های خود را از بخش تولید وخدمات به بازار مالی ربا‌خواری و دلالی منتقل کرده و کارگران خود را بدون هیچ دردسری به امان خدا رها می‌کنند و یا آنکه ورشکست شده و خود به خیل فروشندگان نیروی کار می پیوندند . تا آنجا که می‌دانیم قوانین حمایتی جلوگیری از اخراج کارگران بسیار ضعیف است و در این مورد به نحو اعجاب‌انگیزی از کارفرما دفاع می‌کند.
·        از آنجا که سرمایهداری ایران عادت کرده است که سود بادآورده داشته باشد و کمترین ارزشی برای نیروی کار قائل نیست و از آنجا که کارگاه‌های بسیاری از متوسط تکنولوژی وسرمایه برای نیروی کار استفاده نمی کنند، به علت ناتوانی در بازار رقابت ، در برابر کالاهای وارداتی سرمایه‌های خود را به دلالی وغیره منتقل خواهند کرد زیرا سود باد آورده برای سرمایهداری از هر چیز دیگری شیرین‌تر است وسرمایه‌ی مالی در ایران با ساختار کنونی سود بیشتری از کارگاه‌های عقب‌مانده دارد. بدین ترتیب برنرخ بیکاری افزوده می‌شود که کارگران را بازهم مجبور کند با کمتر از دستمزد رسمی برای افزایش سود سرمایه به کار بپردازند. بدین ترتیب مشخص است که کارفرمایان ومسولانی که حامیان آنان هستند، به هیچ وجه به راحتی تن به افزایش دستمزد برای کارگران و مزدبگیران نمی‌دهند. زیرا آنها به دنبال سودهای بادآورده هستند و ارزشی برای نیروی کار قائل نیستند و به رغم اعتراضات فراوان هر ساله تنها مقدار بسیار کمی به حداقل حقوق اضافه می‌کنند که به هیچ وجه کفاف زندگی حداقلی رابرای یک خانواده نمی دهد و هر ساله کارگران و زحمتکشان بیشتر از خط فقر فاصله می‌گیرند.
·        به دلایل فوق می‌توان گفت که تعیین حداقل دستمزد هر چند  مساله بسیار مهمی است وهمواره خواست مهم کارگران  است، اما به تنهایی نمی تواند مشکل کارگران و نیروی کار را در ایران حل کند، بلکه باید در کنار آن به خواسته‌های دیگر مزدبگیران نیز پرداخته شود. خواسته‌هایی که هرکدام از آنها برای زندگی کارگران اهمیت به سزایی دارد. در حقیقت کارگران در ایران باید چالش سختی را از سر بگذرانند تا آنکه به سطح سایرکشورهای سرمایه داری برسند وحقوقی در سطح مقاوله نامه های بین المللی داشته باشند.  اهم آنها همان خواسته‌های چهارده گانهای است که در قطع نامه کارگران ایران در روز کارگر امسال بیان شد . اگر کارگران ایران حق ایجاد تشکل‌های مستقل خود را نداشته باشند نمی‌توانند حداقل یک دستمزد متناسب با زندگی شرافتمندانه انسانی را از کارفرمایان وسرمایه‌داران بستانند واگر کارگران ایران حق اشتغال نداشته باشند که از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی است، کارفرمایان همواره از بیکاری آنان سوء‌استفاده کرده وآنان را وادار می‌کنند تا برای زنده ماندن به کمترین حقوق تن دهند (بند‌های ۲و۳ قطع نامه کارگران در روز کارگر ). جلوگیری از اخراج کارگران (بند۵) نیز یکی دیگر از همین خواسته‌ها است که کارفرمایان از این حربه در جهت تسلیم نیروی کار و تضییع حقوق کارگران استفاده می‌کنند و همچنین اگر تبعیض جنسیتی و قومی در محیط کار از میان نرود، کارفرمایان با سوء‌استفاده از دستمزد پایین‌تر زنان و کارگران مهاجر می‌توانند کارگران را همواره در معرض تهدید به بیکاری قراردهند (بند ۶ قطعنامه) خواسته‌های دیگر کارگران در این قطع‌نامه از جمله آزادی کارگران زندانی به دلیل حق‌طلبی ، (بند۱۱) منع کار کودکان(بند۱۰) و همبستگی با کارگران جهان درجهت احقاق حقوق همه‌ی کارگران جهان (بند۱۳) بیانگر آن است که نظام سرمایهداری باید وادار شود که حقوق کارگران را در همه‌ی زمینه‌ها به رسمیت بشناسد و این خواسته‌ها از یکدیگر جدایی‌ناپذیرند و کارگران می‌دانند که کارفرمایان و نمایندگان آنان به راحتی تن به افزایش دستمزد و پرداخت حقوق اولیه‌ی کارگران هم نخواهند داد.  کارگران باید حقوق انسانی خود را در مبارزهای سخت از کارفرمایان بستانند.
·        تاریخ نیز نشان داده است که نظام سرمایهداری به راحتی و داوطلبانه تن به خواسته‌های برحق کارگران نخواهد داد از این رو کارگران در روز کارگر ۱۳۸۸ اعلام داشتند که مبارزات آنان برای دستیابی به حقوق حقه‌ی خودشان از مبارزات دانشجویان زنان و سایر جنبش‌های اجتماعی جدا نیست (بند ۱۲) وخواهان همبستگی جهانی کارگران برای رهایی از مشقات نظام سرمایهداری شدند ( بند ۱۴) بدین ترتیب روشن است که کارگران ایران بیدار و هشیار بوده وافزایش حداقل دستمزد را برای داشتن یک زندگی شرافتمندانه تنها بخش اولیه‌ی خواسته‌های خود می‌دانند و مبارزات خود را تا محو نظام سودمحور ادامه خواهند داد.
اسفند ۱۳۸۸

بخش اول

eterazat-iran.jpg

 

تاکتیک های جمهوری اسلامی در سرکوب تظاهرات خیابانی

تاکتیک های جمهوری اسلامی برای درهم شکستن اعتراضات وسیع و گسترده ی خیابانی توسط مخالفان، چندان مورد توجه واقع نشده و  به تبع آن به توان سرکوب رژیم برای شکستن این شیوه از مبارزه کم بها داده شده است. بسیاری از مخالفان با یک مقایسه ی صوری میان جمهوری اسلامی و رژیم شاه پس از به خیابان آمدن میلیونی مردم تصور کردند رژیم به سرعت عقب نشینی خواهد کرد و از تاکتیک های جمهوری اسلامی برای پراکنده کردن صفوف مخالفین غفلت کردند.  ۲۲ بهمن نشان داد تنها با تظاهرات خیابانی نمی توان رژیم را سرنگون کرد و باید امروز نقاط ضعف و قوت این شیوه ی مبارزه مورد بررسی قرار گیرد و باید ۲۲ بهمن را به عنوان نقطه ی عطفی در به پایان رسیدن تاکتیک خاصی از مبارزه (تظاهرات خیابانی متمرکز) به عنوان شیوه ای از مبارزات ضد استبدادی مردم در این مرحله به حساب آورد.

رژیم جمهوری اسلامی موفق شد از مقطع انتخابات(۲۲ خرداد تا ۲۲ بهمن) طی هشت ماه با اتخاذ تاکتیک های سرکوبگرانه ی ویژه ی خویش رفته رفته از کمیت تظاهر کنندگان در خیابان بکاهد. تاکتیک های جمهوری اسلامی عبارتند از:

۱ـ جمهوری اسلامی، شیوه ی حکومت نظامی اعلام نشده ای را در پیش گرفت که در این شیوه ضمن این که تمام نیروهای سرکوبش شبانه روز در سراسر کشور در حالت آماده باش قرار داشتند، اما از آوردن تانک، نفربر و پلیس یونیفرم پوش و استقرار دائمی آن ها در خیابان های خودداری کرد و عمداً نیروی نظامی اش را به طور عریان در مقابل چشمان توده های وسیع مردم قرار نداد، به این ترتیب با این درجه از نارضایتی عمومی از خشم و نفرتی که با دیدن تجهیزات سرکوب می توانست مکرراً بازتولید شود و به جنگ هر روزه با حکومت تبدیل شود، ممانعت به عمل آورد. و بدین ترتیب توانست از کارزار گسترده ای که می رفت به جنگ هر روزه علیه رژیم تبدیل شود، جلوگیری کند و جنگ هر روزه و هر ساعته ی مردم با حکومت به جنگ مردم علیه حکومت در روزهای خاصی" روزهای تظاهرات" تقلیل یافت.

۲ـ با آرایش ویژه ی نیروهای پلیس و آوردن نیروهای رنگارنگ سرکوب در روزهای تظاهرات به خیابان ها از قبیل گارد ویژه عناصر اطلاعات سپاه، لباس شخصی ها، نیروی انتظامی و بسیج و... و مسلح به انواع سلاح های گرم و سرد و تجهیزاتی از قبیل گاز اشک آور، باطوم الکتریکی، قمه، چاقو، نانچی کو، اسپری فلفل و... و با اعمال بالاترین درجه ی خشونت و قساوت و بی رحمی نسبت به معترضان از یک طرف و بازداشت های گسترده از طرف دیگر، هزینه ی شرکت در تظاهرات خیابانی را تا حد عملیات انتحاری افزایش داد.

۲ـ با دستگیری ها و پرونده سازی های گسترده علیه افراد شرکت کننده در تظاهرات سیاسی؛ فعالان دانشجویی؛ فعالان زنان؛ فعالان کارگری و فعالان دیگر حوزه های اجتماعی، همه ی نیروهایی را که می توانستند از فعالان شرکت کننده در تظاهرات، یا از حامیان آن ها باشند را، زمین گیر کرده و مخصوصاً با دستگیری های وسیع در روزهای تظاهرات، بسیاری از عناصر سازمانده اعتراضات را که از مقطع انتخابات به میدان آمده و در این کارزار کارآزموده شده بودند، را به طور موقت از دور خارج کرد.

۱ـ به کارگیری حکومت نظامی اعلام نشده

رژیم دو برخورد متفاوت در روزهای تظاهرات و روزهای دیگر را در برخورد با مخالفان به کار گرفت.

الف- در روزهای تظاهرات، تمام شهر در کنترل نیروهای نظامی و امنیتی بود.

ب- رژیم تمام تلاش خود را به کار گرفت تا در روزهای دیگر چهره ی شهر و اوضاع عمومی را عادی نشان دهد. تا آن جا که هفته ها پس از انتخابات ماشین های گشت ارشاد که قبل از آن در هر منطقه قابل مشاهده بود و تا جایی که برای شان مقدور بود، به "بدحجاب ها" تذکر می دادند و دسته دسته دستگیرشان می کردند، به شکل بسیار محسوسی کاهش یافت و حتی در نقاطی از شهر تهران، به کلی جمع آوری شد. علتش آن بود که رژیم سعی می کرد عوامل حساسیت زا را از جلو چشم بردارد تا شاید به این وسیله بتواند خشم مردم عصبانی و عصیان کرده را مهار کند. در تمام روزهای بعد از تظاهرات، امکانات وسیعی به کار گرفته می شد تا آثار روز تظاهرات از سطح شهر پاک شود اما در بیشتر روزهای تظاهرات مخصوصاً ماه های اول پس از انتخابات آنقدر تأثیر جمعیت تظاهر کننده بر خیابان ها و به طور کلی چهره ی شهر زیاد بود که آن ها موفق نمی شدند اوضاع را به سرعت به حالت اولیه برگردانند. مثلاً روز ۳۱ خرداد در خیابان انقلاب و خیابان آزادی به رغم اقداماتی که برای پاکسازی خیابان به کار گرفته شده بود، همچنان آثار تظاهرات روز قبل مشهود بود. تعدادی از سطل های بزرگ زباله که مردم روز قبل آن ها را برای دفاع از خود در مقابل یورش نیروی انتظامی آتش زده بودند، هنوز به صورت نیمه سوخته در پیاده رو ها رها شده بود و بوی پلاستیک سوخته در محوطه ی اطراف این سطل های زباله به مشام می رسید و شیشه های  بسیاری از کیوسک های تلفن خرد شده بود. بر خلاف روزهای معمولی، روزهایی که قرار بود تظاهرات برگزار شود، در تهران حالت غیر عادی وجود داشت و به شدت زیر کنترل پلیس بود. حتی اگر تظاهرات معترضان فقط به یک نقطه محدود می شد، مثلا در تجمع اعتراضی که قرار بود در مخالفت با حکم تحلیف ریاست جمهوری در روز ۱۲ مرداد ماه برگزار شود در حالیکه از جانب معترضان فقط میدان بهارستان به عنوان محل تظاهرات اعلام شده بود، اما در تمام خیابان های فرعی منتهی به خیابان انقلاب، آزادی، فردوسی و ولی عصر و... نیروهای پلیس حضور داشتند. در خیابان های فرعی اطراف میدان انقلاب ماشین های پلیس مستقر شده بود و این همه نیروی پلیس به خاطر آن بود که اگر مردم در جایی شعار بدهند، آن ها فوری برای سرکوب وارد عمل شوند و همچنین فضای ارعاب را در سطح شهر بگسترانند. نمونه ی دیگری که می توان مثال زد، روزی که قرار بود مردم برای احترام و گرامی داشت ندا آقا سلطان سه روز بعد از شهادت او در میدان هفت تیر تهران جمع شوند. در حالی  که زمان برگزاری مراسم عصر اعلام شده بود، از ظهر به بعد نیروهای نظامی امنیتی در تمام خیابان های اطراف مستقر شده بودند در حالی که محل تظاهرات میدان هفت تیر بود، تمام خیابان های اطراف میدان مملو از نیروهای امنیتی نظامی بود و خیابان های بهار شیراز، شمال  خیابان بهار، قائم مقام فراهانی، مفتح و تمام خیابان کریم خان زند که تا میدان ولی عصر امتداد می یابد، توسط نیروهای پلیس اشغال شده بود. این همه نیروی پلیس برای سرکوب مردمی آمده بودند که قرار بود در میدان هفت تیر تجمع سکوت برگزار کنند. جمهوری اسلامی، پس از تظاهرات گسترده و میلیونی مردم، به جای آوردن تانک و زره پوش به خیابان ها( شیوه ای که شاه با آمدن مردم به خیابان ها و از ۱۷ شهریور به بعد و در زمان دولت ازهاری برای سرکوب مردم به کار گرفت)، شیوه ی حکومت نظامی اعلام نشده ای را در پیش گرفت. در حکومت نظامی اعلام نشده دستگیری های وسیع، زندان، شکنجه، تجاوز و اعدام  و پرونده سازی و علاوه بر آن اعمال خشونت بی حد و حصر و قساوت و بی رحمی نسبت به تظاهر کنندگان در خیابان، به عنوان شیوه ی اصلی سرکوب حکومت برگزیده شد.

جمهوری اسلامی در هشت ماه گذشته، این شیوه ی سرکوب را به عنوان روشی را که می تواند توسط آن در مبارزات مردم گسست ایجاد نماید، به کار گرفته است و با نیاوردن تانک و نفربر به خیابان ها، و در انظار قرار ندادن دائمی نیروی سرکوب به صورت عریان در مقابل توده ها، در نظر داشته است میان معترضانی که در تظاهرات خیابانی شرکت می کنند با بقیه ی مردم شکاف بیاندازد. توده های مردم با این حد از نارضایتی از رژیم و در عین حال با این حد از آگاهی اگر در خیابان ها به طور مداوم تانک و زره پوش را مشاهده می کردند، خشم و نفرت شان به طور روزانه نسبت به رژیم بازتولید می شد. اما سرکوب در پشت " زندان ها و بازداشتگاه های مخفی" و در جایی که تا حدودی از انظار عموم و توده های وسیع مردم دور است و یا بهتر است بگوییم هر روز و هر ساعت در انظار نیست، تأثیر روانی متفاوتی بر جای می گذارد، به عبارت دیگر باید گفت رژیم از بصورت حساب شده، تانک و نفربر و پلیس یونیفرم پوش را به عنوان نیروی سرکوب به خیابان نیاورد، تا از جنگی که می توانست به جنگ هر روزه و هر ساعته علیه رژیم تبدیل شود، جلوگیری کند و جنگ هر روزه ی مردم با رژیم، به جنگ مردم علیه حکومت در روزهای خاصی( روزهای تظاهرات) تقلیل یافت. و این حد از جنگ برای ایجاد شکاف در میان نیروی سرکوب رژیمی که طی ۳۰ سال گذشته دستگاه سرکوبش در لحظه ای واحد در چند جبهه بر علیه دشمنان کوچک و بزرگش، همزمان جنگیده و بسیار آبدیده شده است، بسیار ناکافی بود. اگر چه این تاکتیک هیچ مصونیتی برای رژیم به وجود نیاورده و نخواهد آورد، اما در کوتاه مدت(هشت ماه) توانست از استمرار مبارزات سیاسی مردم به صورت مبارزه ای خیابانی و هر روزه علیه حکومت جلوگیری کند. 

 

 

 

۲- آرایش ویژه ی نیروهای پلیس در روزهای تظاهرات

جمهوری اسلامی با به کارگیری خشن ترین و بی رحمانه ترین نحوه ی برخورد به تظاهر کننده های خیابانی هزینه ی شرکت در تظاهرات خیابانی را تا حد هزینه ی شرکت در عملیات انتحاری افزایش داد. بدون در نظر گرفتن درجه ی قساوت و آرایش ویژه ی نیروی پلیس، بخصوص چند تظاهرات اخیر، نمی توان تصور کرد چرا تا این اندازه شرکت در تجمعات خیابانی خطرناک است، درست ترین تعبیری که تاکنون به کار گرفته شده این است که فرد شرکت کننده در تظاهرات، گویی خود را برای شرکت در عملیات انتحاری آماده می کند. چه بسیار جوانان شرکت کننده در اعتراضات که می گفتند" ما وصیت کرده به خیابان آمدیم". در روزهای تظاهرات، خیابان های تهران در کنترل کامل نیروی انتظامی رژیم است، عناصر پلیس، قبل از شروع ساعت تظاهرات، سعی می کنند به انحاء مختلف حضور خود را نشان دهند تا در سطح شهر رعب و وحشت ایجاد کنند. در ماه های اولیه ی بعد از انتخابات بسته به اهمیت روز تظاهرات و موضوع آن، خیابان هایی مثل انقلاب، آزادی، میدان ونک، میدان هفت تیر و ولی عصر به طور دائم زیر کنترل پلیسی و امنیتی بود. در روزهای تظاهرات بقیه ی خیابان ها بستگی به محل اعلام شده برای تجمع و همچنین اهمیت آن روز خیابان های محوطه ی اطراف محل تجمع، در اشغال کامل نیروهای انتظامی بود. در روزهای تابستان هنگامی که محلی برای تظاهرات اعلام می شد، سراسر پارک های آن منطقه را نیز عناصر اطلاعاتی به طور کامل زیر نظر می گرفتند و با سر و وضع معمولی در سرتاسر پارک پرسه می زدند تا عناصری را که احتمال می دادند از عناصر فعال تظاهرات باشند، شناسایی کنند.

در روزهای تظاهرات دسته های موتور سوار بین ۳۰ الی ۴۰ نفره و گاهی بیشتر، برای ایجاد ارعاب، در سطح شهر به حرکت در می آیند. در ساعت های تظاهرات، این موتور سواران در خیابان ها ویراژ می دهند.

در ماه های اولیه ی پس از انتخابات این موتورسواران در جاهایی که جمعیت کثیری وجود داشت، و جاهایی که نسبتاً خلوت بود، متفاوت عمل می کردند.

در جاهایی که جمعیت زیاد بود، از ترس نزدیک نمی شدند، به غیر از چند تظاهرات اولیه که معترضان هنوز چندان منسجم عمل نمی کردند، به مرور افراد شرکت کننده در تظاهرات با شعار" نترسید، نترسید ما همه با هم هستیم" بر پراکندگی خود غلبه کرده و به مقابله با عناصر پلیس می پرداختند، اما در جاهایی که جمعیت انبوه نبود، یکی دیگر از کارکردهای این موتورسواران به غیر از ایجاد وحشت، این بود که به افراد پراکنده حمله می کردند و در خیابان هایی که از مراکز اصلی تظاهرات نبود به شکار معترضان می پرداختند. عناصری از این موتورسواران مانند کرکس ها بر سر فرد معترض فرود آمده و او را زیر شدیدترین ضربات می گرفتند و مورد ضرب و شتم قرار می دادند. دسته هایی با لباس هایی مشکی، پلنگی، سبز خاکی و سبز تیره هر دسته ی ۳۰ و ۴۰ نفره با لباس متحدالشکل و با یکی از رنگ های فوق الذکر در خیابان ها ظاهر می شدند و منظره ای از حمله ی یک گله حیوان وحشی را تداعی می کردند که برای پاره کردن طعمه ی خویش، ناگهان بر سر قربانی فرود آمده و تا لت و پار کردن آن طعمه دست از سر آن برنمی دارند. از زیر مشت و لگد گرفتن شروع می کردند تا با باطوم بر سر و صورت به طور پی در پی فرود آوردن و یا کوبیدن فرد معترض به دیوار، ماشین، لبه ی جدول خیابان و...  و بخصوص اگر کسی دوربین داشت، تا او را تمام کُش نمی کردند دست از سرش برنمی داشتند. رژیم برای سرکوب تظاهرات، چند نوع نیروی مختلف به خیابان ها می آورد: نیروی انتظامی، بسیج، عناصر اطلاعات سپاه پاسداران، عناصر اطلاعاتی، لباس شخصی، گارد ویژه. یکی از این نیروها که در تظاهرات حضور مداوم داشته و کارآیی بسیار بالایی در سرکوب از خود نشان می دادند، افراد لباس شخصی بودند. از شناسایی افراد سابقه دار گرفته- تا هدایت جمعیت معترض به ناکجاآباد، دستگیر کردن افراد- تعقیب عناصر معترض و گیر انداختن آنان در کوچه ها و خیابان های فرعی- کشتن و زخمی کردن افراد در فرصت هایی که به دست شان می آمد، تیراندازی با کلت، چاقو و قمه زدن، شکار افراد شناسایی شده در کوچه ها و خیابان های خلوت و زخمی کردن و کشتن آنان در صورت مقاومت و...

با شروع فصل سرما، کار آن ها راحت تر شد. با پوشیدن کاپشن، اسلحه ی کمری و سلاح سرد خود را زیر کاپشن پنهان می کنند. در میان آن ها برخی مأموران اطلاعات زندان و بازجوها وجود دارند که زندانیان سابق و افراد پرونده دار را شناسایی می کنند.

در روزهای تظاهرات، اشخاص درشت هیکل گارد ویژه ی سرکوب را می شود دید که لباس شخصی به تن دارند و خود را قاطی جمعیت می کنند، علاوه بر آن در چند روز اول پس از انتخابات، کسانی خود را قاطی جمعیت تظاهر کننده می کردند که ظاهراً هیچ شباهتی به عناصر پلیس و حزب الهی نداشتند، سر و وضع شان تر و تمیز و شیک و صورتی اصلاح شده داشتند. اما پوست صورت شان دو رنگ بود، با دقت می شد فهمید این ها کسانی هستند که قبلاً ریش داشته اند، چون رنگ پوست صورت  شان در محل ریش بسیار روشن و با بقیه ی صورت شان خیلی متفاوت بود. و این نشان می داد که این اشخاص تا چند روز قبل ریش داشته اند ولی برای این که از سوی مردم شناسایی نشوند، صورت شان را سه تیغه کرده و قاطی جمعیت شده اند.

چند مورد عناصری از ستاد انتخاباتی احمدی نژاد، در میان این افراد توسط جوانان معترضی که در روزهای قبل از انتخابات در خیابان ها و تجمعات خیابانی حضور داشتند شناسایی شدند. در روز پنج شنبه ۲۸ خرداد ماه در میدان توپخانه ی تهران(امام خمینی)، زمانی که هلیکوپتر نیروی انتظامی بر فراز جمعیت ده ها هزار نفری مردم حاضر در میدان، شروع به دادن مانور کرد تا مردم را از تیراندازی از سوی هلیکوپتر بترساند، مردم به هم توصیه می کردند همه روی زمین بنشینیم. و هیچ کس جمعیت را ترک نکند. هدف مردم این بود که از پراکندگی جمعیت جلوگیری شود. در یک گوشه ی این جمعیت عظیم، چند نفر همزمان سبز شدند و مرتب توصیه  می کردند، بلند شیم و این جا را ترک کنیم و ظاهراً محل دیگری را برای تجمع پیشنهاد می کردند. اما وقتی چند جوان تظاهر کننده نشان دادند، فهمیده اند که آن ها اطلاعاتی هستند، دم شان را روی کول شان گذاشتند و به سرعت آن محل را ترک کردند. جوانان می گفتند یخ شان نگرفت. این یکی دیگر از کارکردهای عناصر پلیس و لباس شخصی ست.

 

 

۳ـ  به کارگیری دستگیری، زندان، تجاوز، پرونده سازی، شکنجه و اعدام به عنوان حربه ای علیه مبارزات خیابانی.

جمهوری اسلامی از شروع اعتراضات خیابانی، زندان و اعدام را به عنوان حربه ای علیه مخالفان و به عنوان شیوه ی دائمی سرکوب برگزید. علاوه بر کشتن در خیابان، شکنجه و کشتن در زندان ها را نیز در پیش گرفت و دستگیری های وسیع را به عنوان ابزاری مهم برای سرکوب به کار برد. در کشوری که مردم از زندان های آن، قتل عام و کشتار و شکنجه و تجاوز را می فهمند، دستگیری و زندان بسیار ترس آورتر از کشته شدن در خیابان است. مخصوصا بعد از افشای تجاوز در زندان ها، بسیار در تظاهرات خیابانی می شنیدیم در خیابان کشته شدن بهتر از دستگیر شدن است.

رژیم با زندانی کردن و دستگیری های گسترده ی افراد معترض در روزهای تظاهرات، این بخش از فعالترین معترضان جامعه را از سایر مردم جدا کرده و تلاش داشت به مرور میان زندانیان و خانواده های آنان حصار کشیده تا از همگامی و پیوند توده های مردم با خانواده های دستگیر شدگان جلوگیری کند. هر چند با تجمعات پی در پی خانواده ها در مقابل زندان ها این نقشه خنثی شده است، اما از زاویه ی کمیت افراد شرکت کننده در اعتراضات سیاسی، چنین شیوه ای تأثیر داشته است. زیرا از فاصله ی یک تظاهرات تا تظاهرات بعدی که گاه بیش از یک ماه طول می کشد، زندانیان و خانواده های آنان که یکی از کانون های مبارزات سیاسی پس از انتخابات امروز آن جاست، به نوعی جدا از بقیه ی مردم قرار می گیرند. در حالی که ظاهراً زندگی در همه جا به طور عادی جریان دارد، خانواده های افراد بازداشت شده روزهای متمادی مجبورند هر روزه در مقابل زندان ها، دادگستری، دادگاه انقلاب و... به دنبال ردی از عزیزان خود باشند. به این ترتیب در این هشت ماه به مرور گسستی میان شرایط روحی و سیاسی مردم با خانواده های زندانیان سیاسی به لحاظ شرایط زندگی به وجود آمده است.

پدیده ی "پرونده دار بودن" در جمهوری اسلامی نیز مقوله ی مهم دیگری ست که باید به طور مجزا به عنوان" پدیده ی ویژه ی جمهوری اسلامی" به آن نگریسته شود. رژیم در سال های گذشته زندانیان را حتی پس از اتمام مدت زندان نیز، به قید وثیقه و کفالت آزاد کرده است و با قرار دادن وثیقه های سنگین وجدان فرد را در مقابل خانواده، نزدیکان و آشنایان قرار داده و حتی آن جا که فرد هر نوع هزینه ای اعم از زندان، شکنجه و اعدام را برای خود می پذیرد، در مقابل فشار و تحمیل هزینه های سنگین به خانواده و نزدیکانش دچار فشار و عذاب وجدانی سنگین می گردد. حاکمیت سال هاست تلاش می کند، حتی در زمان آزادی و پس از اتمام دوران زندان هر فرد زندانی، او را در قید و بند اطرافیان قرار دهد و این بار خانواده را زندانبان فرد قرار دهد. وجود ۴ الی ۵ میلیون نفر فرد پرونده دار در ایران، به خوبی گویای آن است که "پرونده دار بودن" خود، در جمهوری اسلامی پدیده ای ست که باید به عنوان پارامتری در محدود کردن تحرکات افراد در مبارزه آن را در نظر گرفت. در چند سال گذشته زندانیانی بوده اند که به خاطر تبعات وثیقه های سنگین ماندن در زندان را ترجیح داده اند.

در دوره ی اول ریاست جمهوری احمدی نژاد، با تقویت نهاد سپاه و بسیج در محلات، در واقع در هر محله ای شعبه ای از اطلاعات نیز دایر گردید. دیده شده در برخی از محله ها، این نهادها مستقیما و در همان محل افراد را بازجویی کرده و برای آنان پرونده درست می کنند. در دوره ی پس از انتخابات، این شعبه های اطلاعات در محل به عنوان پایگاه هایی برای شناسایی افراد معترض درآمد. بنابراین جمهوری اسلامی با زندانی کردن، پرونده دار کردن و کنترل امنیتی در محل های کار و زندگی افراد و با بریدن وثیقه های سنگین برای زندانیان آزاد شده، افراد را به طور دائم در کنترل امنیتی پلیسی قرار داده و سدی مهم در مقابل تحرک آنان ایجاد می کند. حاکمیت با به کارگیری چنین شیوه هایی در سرکوب در نظر داشته است افراد سازمانده اعتراضات خیابانی و سایر افراد معترض مؤثر را از بقیه جدا کند. هر چند با مقاومت مردمی، به کارگیری چنین شیوه هایی از سوی مردم خنثی خواهد شد، اما در کوتاه مدت و به طور موقتی کم کم کادرها و عناصر سازمانده از دور خارج گشته اند، و با پرونده دار شدن آن ها، از کارآیی آنان بسیار کاسته شده است.

 

بخش دوم

سیاست ها و روش های جنبش ضد استبدادی

۱ـ تداوم مبارزات مردمی.

۲ـ به عقب نشینی واداشتن رژیم توسط جنبش ضد دیکتاتوری.

۳ـ ۲۲ بهمن- شکست اصلاح طلبان- وضعیت آلترناتیو چپ پس از انتخابات.

 

۱ـ تداوم مبارزات مردم

در مبارزات ضد دیکتاتوری پس از انتخابات سه نیروی تأثیرگذار را باید به عنوان طرف های اصلی معادله ی صحنه ی پیچیده ی سیاسی ایران امروز در نظر گرفت:

الف- مردم ب- اصلاح طلبان ج- اپوزیسیون

بی گمان عامل اصلی تداوم اعتراضات پس از مقطع انتخابات را باید مردم دانست، بنابراین افتخار تداوم این مبارزات به مردم ایران تعلق دارد که خیابان ها را در شهرهای بزرگ ایران پس از انتخابات به کانون های مبارزه علیه استبداد تبدیل کردند و این تفاوت مهمی ست میان مردم امروز در صحنه سیاسی  که بخش اصلی آن را جوانان تشکیل می دهند با مردم در آستانه ی انقلاب ۵۷ . از مردم، امروز نه به عنوان توده های سرسپرده و گوش به فرمان، بلکه به عنوان کنش گران صاحب اندیشه باید نام برد. در روزهای پس از انتخابات خیل عظیم جوانان به خیابان ها ریختند و خیابان را عرصه ی رو در رویی و نبرد با استبداد قرار دادند، مردم ناراضی اعتراض به نتایج انتخابات را محملی برای ابراز نارضایتی خود قرار داده و از رهبران اصلاح طلب و یا کاندیداهای شکست خورده به عنوان تکیه گاهی برای گسترش اعتماد به نفس خود استفاده کردند، این تفاوتی ست که باید میان نقش اصلاح طلبان کنونی یا رهبران جنبش سبز با نقش این عناصر در آستانه ی انقلاب ۵۷ در نظر گرفت. میان منافع مردم با منافع دو کاندیدای اصلاح طلب  در روزهای اولیه ی پس از انتخابات یک همسویی به وجود آمد، اصلاح طلبان برای عقب نشینی حریف به گسترش اعتراضات نیاز داشتند، از طرف دیگر مردم هم که سال ها در اثر نارضایتی پتانسیل متراکمی با خود حمل می کردند، این فضا را امکان مناسبی برای بروز نارضایتی و اعتراضات و مبارزات خود یافتند. همچنین اپوزسیون نیز فضای پیش آمده بعد از انتخابات را فرصت مناسبی برای گسترش مبارزه بر علیه حکومت یافت.

از صبح شنبه ۲۳ خرداد، مردم در مقابل وزارت کشور تجمع کرده و اعتراضات خودجوشی علیه اعلام نتایج انتخابات و رئیس جمهوری احمدی نژاد به راه افتاد. پس از گذشت دو روز از اعتراضات و ناآرامی های خودجوش در سراسر کشور و به ویژه در شهرهای بزرگ تهران، اصفهان، تبریز، شیراز، رشت و مشهد، موسوی و کروبی در تهران تظاهرات عمومی اعلام کردند. در روز دوشنبه ۲۵ خرداد سرتاسر خیابان آزادی، انقلاب و میدان امام حسین از جمعیت موج می زد، تخمین زده می شود که در این روز در تهران حدود ۳ میلیون نفر به خیابان ها ریخته بودند.

 

 

۲ـ  به عقب نشینی واداشتن رژیم، توسط جنبش ضد دیکتاتوری

جمهوری اسلامی  به زعم خود، با درس آموزی از سرنوشت شاه در آستانه ی انقلاب ۵۷ که عقب نشینی در مقابل مخالفان صفوف آنان را قدرتمند تر کرد، از ابتدای تظاهرات پس از انتخابات در مقابل امواج خشمگین مردم به جای عقب نشینی دست به حملات گسترده ی خشونت آمیز زد. با این شیوه نه تنها هیچ مصونیتی برای خود ایجاد نکرد، بلکه خشم و نفرت بیشتر مردم را برانگیخت و در سطح بین المللی افکار عمومی مردم جهان را در مقابل خود قرار داد. و پاسخی که به ندای حق طلبانه ی مردم داد، تنها سرکوب و سرکوب بیشتر بود. رژیم به قیمت اندکی طولانی تر کردن عمر خود دست به وحشیانه ترین شیوه های سرکوب زد، اما اکنون با نگاهی به روحیه ی مقاومت مردمی مشاهده می کنیم که حکومت در مقابل مقاومت جنبش ضد دیکتاتوری مجبور به عقب نشینی شده است، اگر چه این عقب نشینی به صورت کند و بطئی صورت می گیرد، اما آثار آن به خوبی هویداست. حکومتی که مُهر اعدام های دهه ی ۶۰ و بخصوص قتل عام زندانیان در سا ل۶۷ را بر پیشانی خود دارد، اکنون مجبور به آزادی شماری از دستگیر شدگان شده است.

رژیم پس از اعتراضات وسیع و خیابانی مردم در روز عاشورا در نظر داشت با دستگیری های گسترده و وسیع و اعدام های زندانیان از مردم زهر چشم بگیرد، اما با تجمعات خانواده های زندانیان سیاسی و اطلاع رسانی و افشای  چنین سیاست هایی از یک طرف و فشار افکار عمومی بین المللی از سوی دیگر بالاخره رژیم مجبور به عقب نشینی شده است، در این رابطه تلاش های خانواده های شهدا و زندانیان سیاسی و حامیان آنان در اطلاع رسانی مکرر، تجمعات پی در پی در مقابل زندان ها و همچنین مبارزات ایرانیان خارج از کشور را عامل مهمی در به عقب نشینی واداشتن رژیم بود.

 

 

۳ـ ۲۲ بهمن - شکست اصلاح طلبان- وضعیت آلترناتیو چپ پس از انتخابات

در سال های گذشته نحوه ی سرکوب رژیم، نه به گونه ای سر راست، بلکه مارپیچی و با مانور همراه بوده است. هدف اصلی رژیم در به کارگیری چنین شیوه ای این است که مخالفان نتوانند حرکت و یورش بعدی رژیم را تشخیص دهند و متوجه نشوند کدام نقطه، کدام جهت و کدام سمت قدم بعدی رژیم برای سرکوب است. تا با عدم توانایی در تشخیص این که گام بعدی در سرکوب چه خواهد بود، ابتکار عمل را از مخالفانش در این که بدانند در کدام زمین می توانند بازی کنند بگیرد. بنابراین در زمانی که به نظر می رسیده تمرکز سرکوب بر روی نقطه A هست، به نقطه ی B یورش آورده، و همچنین عمداً تمام نیروی سرکوب خود را ممکن است برای متلاشی کردن نقطه ی B به کار نگرفته باشد. رژیم با دادن چنین مانورهایی در نظر داشته است، جبهه ی مخالفان را دچار اغتشاش کند. اما همه ی این مانورها یک هدف مهم را دنبال می کرده و آن این که هیچ نیرویی به آلترناتیو تبدیل نشود. رهبری جنبش سبز از درک این تاکتیک رژیم عاجز ماند و پس از پیروزی نسبی در تظاهرات روز قدس، حرکت صعودی و تند شونده ای را در پیش گرفت و در حالی که می توانست با گرفتن امتیاز آن روز و در همان زمان، در جایی قرار داشته باشد که امروز به لحاظ امتیاز گیری در آن نقطه قرار دارد، به جای در پیش گرفتن تاکتیکی نرم تر که از همان زمان با عنوان گسترش شبکه های ارتباطی در محلات و خانواده ها، مطرح کرده بود، همچنان بر طبل تظاهرات سیاسی خیابانی متمرکز کوبید. رهنمود های محسن سازگارا برای روز ۱۳ آبان، عاشورا و ۲۲ بهمن مثال زدنی ست. رهبری جنبش سبز از ترس به میدان آمدن طبقه ی کارگر و لایه های محروم و در یک کلام پایینی های جامعه، صرفاً بر تظاهرات خیابانی تأکید کرد و تنها آنگاه که به لحاظ سیاسی خود را در بن بست دید، صحبت از پایینی های جامعه به میان آورد" اشاره به سخنان میر حسین موسوی قبل از ۲۲ بهمن". و سپس با پیشنهاد تاکتیک اسب تروا در ۲۲ بهمن خود را در محاصره ی نیروهای سرکوب آچمز کرد.

تلقی ۲۲ بهمن به عنوان آکسیون نهایی در نزد بسیاری از نیروهای اپوزیسیون موجب شد، جمهوری اسلامی از شدت وحشت، تمام تلاش خود را به کار گیرد تا این روز به شکست تبدیل کند و امید به هر نوع آلترناتیو را در ذهن توده های مردم بخشکاند.

اما وضعیت چپ پس از انتخابات: چپ هر چند نقش مهمی در تعمیق شعارها و طرح مطالبات مردم در این هشت ماه ایفا کرده است، اما در کلیت خود از ارائه ی تحلیلی درست از شرایط ناتوان ماند. ارتقاء شعارهای مردم از شعارهایی در اعتراض به تقلب در انتخابات به شعارهایی ساختار شکنانه و همچنین طرح بسیاری از مطالبات که امروز در سطح جامعه ی سیاسی ایران به خوبی قابل مشاهده است، از آنِ چپ و تلاش های ارزشمند آن می باشد. شعار سرنگونی جمهوری اسلامی که امروز در بخش های مختلف جامعه تکرار می شود یکی از عرصه هایی بوده است که سازمان های چپ در آن نقش داشته اند. پر رنگ بودن گفتمان برابری و دمکراسی در سطح عمومی جامعه قبل از هر چیز از دستاوردهای جنبش چپ است، اما برخی از جریان های سیاسی چپ با اشتباه خود در تحلیل شرایط سیاسی بدون در نظر گرفتن امکانات گسترش جنبش اعتراضی موجود از ارائه ی تاکتیک های درست ناتوان ماندند...

بیهوده نبود که برخی از جریان های اپوزسیون چپ، با فرض کردن خود در یک قدمی قدرت آتش سنگین توپخانه ی خود را متوجه جنبش سبز کردند و به جای حمله ی اصلی به جناح خامنه ای- احمدی نژاد به عنوان ولی فقیه با قدرت خدایی و احمدی نژاد به عنوان نماینده ی سپاه پاسداران که امروز قدرت نظامی امنیتی مهمی در ایران و در منطقه به شمار می آید و بخش اعظم قدرت اقتصادی و سیاسی را در دست دارد، جنبش سبز را نشانه گرفته و آماج حملات اصلی خود قرار دادند و برخی از آن ها تا آن جا پیش رفتند که کلیت جنبش سبز بدون تفکیک  بدنه ی آن را که در تداوم مبارزات ضد استبدادی نقش بازی کرده است را نیز مورد حملات شدید قرار داده و کلیت آن را ارتجاعی خواندند و این مسئله ی مهم را در نظر نگرفتند که شرکت همین بدنه ی جنبش سبز در مبارزات خیابانی بود که شعار اعتراض به نتایج انتخابات را به شعارهای سرنگونی طلبانه تبدیل کرد. بخش مهمی از همین جوانان بدنه ی جنبش سبز، امروز به عنوان طرفداران انقلاب سبز، تغییر جهت داده اند، اما این تحلیل اشتباه از شرایط مسلمأ شامل حال همه ی بخش های جنبش چپ نمی شود. بنابراین اگر بخواهیم به این سؤال پاسخ دهیم که آیا مبارزات مردم ادامه خواهد یافت باید گفت "قطعاً" و دو نتیجه گیری مهم را در این رابطه می توان این گونه فرموله کرد:

 

۱ـ شکست مخالفان در ۲۲ بهمن ثابت کرد صرفا با تظاهرات سیاسی نمی توان رژیم را سرنگون کرد.

۲ـ مبارزات مردم ادامه خواهد یافت و شکست ۲۲ بهمن شکست در تاکتیک تظاهرات خیابانی متمرکز به عنوان تنها شکل مبارزه ی سیاسی ست و نه شکست جنبش اعتراضی کنونی.

 

 

 

 

نه شرقی نه غربی، گزینشهای بی باکانه آنکارا

| 0 نظر

turkia.jpg

دیوان قانون اساسی ترکیه در روز ٢١ ژانویه رأی خود را مبنی بر ابطال قانونی که امتیازهای دادگاههای نظامی را محدود می‌نمود اعلان کرد. این رأی، همانند رأی دیگری که مهمترین حزب پشتیبان کردها را منحل نمود، نمودار تنشهای برخاسته از تلاشهایی است که برای استقرار مردم سالاری در درون کشور صورت می گیرند. در عوض، درباره سیاست خارجی نوین ترکیه اجماعی در آنکارا در حال شکل گرفتن است.
    
آقای احمد داوود اوغلو، وزیر امور خارجه ترکیه با اطمینان می گوید: « موضوع در درجه اول دیدی است که می‌توان از امور داشت». و دید او محدود نیست: او خواهان صلح و امنیت در منطقه است و معتقد است که کشورش - که هم عضو گروه بیست است و هم عضو سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) - در جایگاه مناسبی برای مساعدت به تحقق این صلح و امنیت قرار دارد. آقای داوود اغلو طراح سیاست نوین آنکاراست که بر مبنای یک اصل استوار است: «هیچ مشکلی با همسایگان نباید داشت»، و همچنین بر مبنای «قدرت نرم»، قدرتی مبتنی بر اقناع و گفتگو. او از هنگام پیروزی پر سر و صدای حزب عدالت و توسعه در انتخابات پارلمانی سوم نوامبر ٢٠٠٣ مشاور اصلی نخست وزیر در زمینه سیاست خارجی بوده و از ماه مه سال ٢٠٠٩ مسؤول اجرای این سیاست شده است.

آقای داوود اوغلو می گوید :« ما آماده ایم که در بسیاری از اختلافها، با اتکا بر روابط استواری که با گروههای مختلف قومی و دینی بویژه ترک زبانان [که در بالکان، قفقاز، روسیه، قبرس و خاور میانه حضور دارند] داریم نقش میانجی را ایفا نماییم». اما بلندپروازیهای او به همین منحصر نمی شوند: « درکی که ما از امنیت همگانی و صلح داریم هم گفتگوهای سیاسی سطح بالا را ایجاب می کند،و هم پیوندهای متقابل اقتصادی و در نظر داشتن گوناگونی فرهنگی را. »

این وزیر از میان نمایندگان پارلمان برگزیده نشده است، بلکه دانشگاهی است؛ او به اندیشیدن به یک سیاست خارجی نوآورانه برای ترکیه بسنده نکرده است، بلکه چنین سیاستی را خود اجرا نموده: « با سوریه شصت و یک توافق نامه امضا شده است؛ با عراق چهل و هشت تا؛ التزام به کسب روادید برای هشت کشور همسایه رفع شده است؛ مشکل ریاست جمهوری لبنان با همکاری سوریه حل شده است؛ و دو پادمان با ارمنستان امضا شده اند.»و، این فهرست را می‌توان حتی بدون سخن گفتن از تلاشهای او برای میانجیگری بین اسرائیل و فلسطینیان نیز طولانی تر کرد، چرا که او نظارت بر مذاکرات غیر مستقیم میان سوریه و اسرائیل در سالهای ٢٠٠٧-٢٠٠٨ را نیز بر عهده داشته است. او معتقد است: « نمی‌گویم به صلح، ولی به توافقی که راه را برای مذاکرات مستقیم هموار کند بسیار نزدیک شده بودیم. اما حمله اسرائیل به غزه در دسامبر سال ٢٠٠٨ به این همه تلاش پایان داد. غزه جزء موضوعهای مورد بحث نبود، ولی این حمله اثری منفی به جای گذاشت. باید خواست دستیابی به صلح موجود باشد تا میانجیگری ثمربخش بشود. روزی که اسرائیل چنین خواستی داشت، ما آماده ایم به او گوش بسپاریم. »

ترکها، از هر مسلکی که باشند بر سر این موضوع توافق دارند که وزیرشان دارای انسجام فکری ای است که انگیزه آن بلندپروازیهای اقتصادی و امنیتی و همچنین اندیشه‌ای دقیق درباره جایگاه ترکیه در جهان است. این سیاست در برهه‌ زمانی سرنوشت سازی وارد صحنه شده است که در آن حکومت در حال باز پس فرستادن ارتش خود به درون پادگانهاست و رازهای «دولت در دولت» (١) نظامیان دوباره رو شده اند. این سیاست خارجی راه را بر استقرار مردم سالاری در ساختارهای حکومت می گشاید و همچنین با ظهور گروههای تازه‌ای از نخبگان و حضور فزاینده یک طبقه متوسط بسیار فعال همگام است.

ماجرای نخست وزیر ترکیه و شیمون پرز

احسان بال استاد آکادمی پلیس یاد آور می شود: « تحرک درونی جدیدی در کار است که از سوی مردم تغذیه می‌شود ولی غرب از درک آن ناتوان است. این تحرک درونی از سال ٢٠٠٣ شروع شد، هنگامی که آمریکا خواست از ترکیه به عنوان یک در ورودی برای حمله به عراق استفاده نماید. مردم بودند که گفتند نه، نمایندگان پارلمان و انتخاب کنندگانشان. » قاعدتاً انتظار می‌رود که نگرانی درجه یک مردم آثار بحران مالی جهانی و بی کاری باشد - میزان بی کاری ١۵% و برای جوانان بی تردید ٣٠% است. ولی معلوم می‌شود که در حقیقت مردم بیشتر نگران غزه هستند. یک سال پیش پنج هزار نفر پرچم به دست به استقبال نخست وزیر رجب طیب اردغان رفتند که از اجلاس اقتصادی جهانی داووس باز می گشت. او مناظره تلویزیونی ای را که روز ٢٩ ژانویه ٢٠٠٩ بین او و رئیس جمهوری اسرائیل شیمون پرز ترتیب داده شده بود ترک کرده بود. اردغان به پرز گفته بود: « شما دارید آدم می کشید»، و مجری به او اجازه نداده بود که استدلال خود را در رد توجیه پرز برای جنگی که یک ماه زودتر علیه غزه آغاز شده بود بیان کند (٢). ترکها به فلسطین علاقه و توجه زیادی نشان می دهند. آنان همچنین صداقت احساسات اردغان، جاذبه فردی او و اصل و نسب فرودست و خانواده همیشه در صحنه اش را می پسندند.

برخی ناظران بر این نکته دست گذاشته‌اند که آمریکا از ماجرایی که بین پرز و نخست وزیر ترکیه روی داد - و نخست وزیر را به قهرمان عربها و مسلمانان تبدیل کرد - چندان هم ناراضی نبود، گر چه خواستار آن بود که ترکیه همدلی اش را با فتح نشان دهد و نه فقط با حماس، تا کمکی هم به فعال شدن دوباره «روند صلح» شده باشد. برخی دیگر بر این عقیده اند که پشتیبانی از دولت حماس (که به ویژه در دعوت از رئیس آن دولت، خالد مشعل، به آنکارا نمود یافت) باید فایده‌ای هم به بار می آورد؛ مثلاً به آزادی سرباز اسرائیلی گیلاد شالیت منتهی می شد که در ٢۵ ژوئن ٢٠٠۶ اسیر شد و تا کنون در نوار غزه زندانی است.

به قدرت رسیدن حزب عدالت و توسعه در سال ٢٠٠٢ مانع از حفظ پیوندهای تنگاتنگ با اسرائیل نشد، دلیل این مدعا تلاشهای دولت این حزب برای میانجیگری با سوریه بود. تنها به سبب مداخله نظامی سال ٢٠٠٨ اسرائیل در غزه جو تغییر کرد. این تغییر با الغای تمرینهای نظامی مشترک در اکتبر ٢٠٠٩ نمودار شد. در ماه ژانویه سال ٢٠١٠، ترکیه با جنجال فراوان به رفتار «تحقیر آمیز» معاون وزیر امور خارجه اسرائیل دنی آیالون (٣) با سفیر خود اعتراض نمود(۴). ترکیه تهدید کرد که دیپلمات خود را فرا خواهد خواند و تقاضای عذرخواهی نمود که برآورده هم شد.

آیا این بدان معناست که تغییری بنیادین در روابط میان دو کشور روی داده است؟ خانم ملیحه آلتونیسیک، استاد دانشگاه فنی خاور میانه در آنکارا توضیح می‌دهد که پس از جنگ غزه، «هر دولتی سر کار می‌بود ناچار می‌شد جهت سیاستش را عوض کند و اسرائیل را مورد انتقاد قرار دهد - اسرائیلی که در هر صورت با حاکمان فعلی‌اش روز به روز منزوی تر می شود. با به قدرت رسیدن اوباما، موقعیت استراتژیک اسرائیل در حال افول است». ترکان بسیاری نیز بر این نکته پای می فشارند که بر اهمیت کشورشان برای اسرائیل افزوده شده است، حتی از نظر اقتصادی. آنان امکان تقلیل مناسبات با اسرائیل را در نظر دارند، ولی خواهان چیزی بیش از این نیستند، چون لزومی نمی بینند با قطع رابطه کامل از عربها هم پیشی بگیرند.

خانم آلتونیستیک خاطرنشان می‌کند: « مسؤولان منطقه به ترکیه روی می‌آورند و او را به ایفای یک نقش سازنده ترغیب می کنند. اقتصاد نقش کلیدی دارد، ولی شخصیت آقای اردغان هم بی تأثیر نیست: من در مرکز دمشق با زنانی روبرو شده‌ام که دارند به خاطر او ترکی یاد می گیرند! همه چیز در سال ٢٠٠٣ آغاز شد، وقتی که آنکارا در برابر آمریکا ایستادگی کرد و اجازه نداد از این کشور به عنوان پایگاهی برای جنگ در عراق استفاده شود. احساس غالب این بود که او، بر خلاف دیگر رهبران سیاسی کشور موفق شده است کاری انجام دهد. »

او در ادامه می گوید: « در عوض، اکنون رقابت میان آنکارا و تهران عیان شده است: آنکارا با پشتیبانی آشکار از غزه، با شرکت فعال در مذاکرات میان سوریه و اسرائیل و با کمک به حل بحران ریاست جمهوری در لبنان کوشید نقش اول را از کف ایران برباید. این اراده حل مشکلات از طریق همکاری از چند جهت به سود آنکاراست: گسترش روابط با کشورهای عرب و ایران، منافع اقتصادی و همچنین ثبات این بخش از جهان. از نظر ترکیه در درازمدت همه طرفها از این استراتژی پیروز بیرون خواهند آمد. »

در عمل ایران تنها موضوع سیاست خارجی است که ترکها بر سر آن توافق ندارند. از نظر یاووز بایدار، خبرنگار سیاسی روزنامه تودیز زمان (۵) که یک روزنامه انگلیسی زبان نزدیک به دولت است آنچه میان اردغان و محمود احمدی نژاد می‌گذرد مایه نگرانی نیست: « هر دو از مردم برخاسته اند و رفتارشان مثل آدمهای معمولی است، حتی با وجود اینکه خیالشان از یکدیگر جمع نیست.» دیگران اما بر این عقیده اند که تلاش برای میانجیگری در مسأله هسته ای ایران در بهترین حالت ساده انگارانه و در بدترین حالت خطرناک است. این اختلاف عقیده ها منعکس کننده دشواری درک بلندپروازیهای تهران و همچنین نگرانی از بروز یک موقعیت انفجار آمیز در همسایگی ترکیه است.

از میان کشورهای عرب، سوریه برای ترکها خیال انگیزترین است. در دانشگاهها استادان از سفرشان به دمشق یاد می کنند. با در نظر گرفتن سابقه دراز و بد روابط میان دو کشور - با پشتیبانی سوریه از حزب کارگران کردستان در دهه ١٩٨٠ و ادعاهای دمشق روی استان هتای (الکساندرت) (۶) یا مسأله تقسیم آب - تحول کنونی تا حدی معجزه آساست.

تطبیق یافتن خود به خود با واقعیتهای پس از جنگ سرد

در مورد بغداد اما، در نتیجه اهمیت روابط اقتصادی و اجتماعی بین دو کشور و همچنین تلاشهای ترکیه برای پای میز مذاکره نشاندن گروههای سنی، آرامش نسبی بر مرز میان ترکیه و عراق حاکم شده است - و حمله سال ٢٠٠٧ ترکیه علیه شورشیان پ کا کا در شمال عراق از یادها رفته است. در آفریقا نیز روابط رو به گسترش اند، به ویژه با لیبی و سودان. با وجود این، در مورد کشور دوم نخست وزیر به تازگی یک «گاف» داد: در نهم نوامبر ٢٠٠٩ او اعلام کرد که جنایات جنگی اسرائیلیها از جنایتهایی که مورد اتهام عمر البشیر در برابر دیوان کیفری بین‌المللی هستند بدترند(٧). دست آخر اینکه حضور «غیر جنگی» هزار و هفتصد و پنجاه سرباز ترک در افغانستان در تقویت تصویر مثبت آنکارا در منطقه مؤثر است.

اما نگاه ترکیه تنها به سوی جهان اسلام نیست: این نگاه متوجه روسیه، صربستان، گرجستان و حتی ارمنستان نیز هست. ١٠ اکتبر ٢٠٠٩ دو پادمان با ارمنستان به امضا رسید که موضوعشان برقراری روابط دیپلماتیک و باز کردن مرزها بود. دست آخر درباره پرونده حساس قبرس، امید است که با همراهی نخست وزیر جدید یونان گئورگس پاپاندرئو پیشرفتهایی به دست آید.

آیا این خط دیپلماتیک نوین ترکیه، این بلندپروازیها در شرق و جنوب، همان‌طور که برخی از مطبوعات غربی گاه مطرح می‌کنند نوزایی یک «مأموریت عثمانی»(٨) است؟ این مفهوم نه در کلام و نه در اندیشه رهبران سیاسی مردم ترکیه جایی ندارد. تمل ایسکیت، دیپلمات قدیمی ای که در سالهای ١٩٨٠ نخستین مدیرکل وزارت امور اروپایی در دولت ترکیه بودبر این عقیده است که این اتهامات «نو عثمانی گری» با این هدف مطرح می‌شوند که بباورانند «که ترکیه دارد اسلامی می‌شود و دیگر علاقه‌ای به ملحق شدن به اروپا ندارد». از نظر او این اتهامها موجه نیستند و «از آن پایتختهایی سرچشمه می‌گیرند که با پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا مخالف اند، همچنان که از مطبوعات آمریکایی پشتیبان اسرائیل».

آقای ایسکیت در گذشته هواخواه حزب جمهوریخواه مردم بوده است، این حزب یک جنبش اپوزیسیون لائیک چپ میانه است که اصل و ریشه‌اش بر می‌گردد به همان تک حزبی که پدر استقلال، مصطفی کمال ملقب به آتاتورک بنیاد نهاد. ولی او هم همانند بسیاری دیگر از مردم اعتماد خود را به خط سازمانی و رهبر این حزب دنیز بیکل از دست داده است. « بعد از اینکه عمری از هرچه تابو بود دفاع کردم - ارمنستان، قبرس، کردها - در عقایدم تجدید نظر کرده‌ام و تصمیم گرفته‌ام نظرم را بیان کنم. » او در یک روزنامه مستقل استانبول به نام طرف یک ستون دارد(٩). پ

آیا این نحوه رفتار جدید ترکیه در صحنه بین‌المللی نشانه تغییری در سمت و سوی استراتژیک این کشور است؟ آقای ایسکیت بر این عقیده است که : «ترکیه همواره جایگاه ژئوپلیتیکی مرکزی ای داشته است. اما کشور ما به سبب عمر کمش و مبارزه‌ای که پس از جنگ جهانی اول و سپس جنگ سرد برای حفظ استقلالش کرده، دائماً در موضع دفاعی قرار گرفته است. آنچه اکنون تغییر نموده این است که کشور در حال دمکراتیزه شدن است، با تکیه بر معیارهای کپنهاگ(١٠) که پیش از آنکه حزب عدالت و توسعه به قدرت برسد تصویب شده بودند، همچنین با رضایت ارتش به دست کشیدن از مداخله در سیاست. این دمکراتیزه شدن منتهی شده است به ایجاد یک روحیه نوین همکاری و مذاکره. »

قدری گورسل، سردبیر روزنامه لائیک ملیت و مفسر پرطرفدار تلویزیون تأکید می‌کند که «هر دولتی در ترکیه سر کار می‌آمد همین جهت گیری کنونی سیاست خارجی را پی می گرفت ». و می افزاید: « کارتهای برنده ما در سیاست خارجی در نتیجه رونق اقتصاد در سالهای٢٠٠٢-٢٠٠٣، در اثر آغاز مذاکرات برای پیوستن به اتحادیه اروپا، و با حل شدن یک مشکل امنیتی عمده در نتیجه دستگیری [عبدالله] اچالان چندبرابر شدند(١١). ما نظاره‌گر تطبیق یافتن خود به خود ترکیه با واقعیتهای پس از جنگ سرد و جهانی شدن هستیم که تحرک درونی جدیدی را آفریده اند. ولی یک حزب لائیک نمی‌توانست به این خوبی از این موقعیت استفاده کند: حزب عدالت و توسعه در خاور میانه احساس راحتی می کند، بویژه با سنیها» با وجود این، گرچه چند تنی از وزرا و مشاوران دولت زبان عربی می دانند، به عقیده او نه یک «محور شرق گرا» در کار است و نه تغییری در اتحادهای بین المللی.

شرقی و دمکراتیک، مدرن و مسلمان

او عقیده دارد که توضیح بسیاری از چیزها را می‌توان در وضعیت اقتصادی ترکیه یافت.« این اقتصاد چاره‌ای ندارد جز آنکه بر مبنای صادرات رشد کند، چرا که ساختارهای لازم برای پس انداز در داخل کشور موجود نیستند. بنابراین باید بازارهای جدید بیابد، در درجه اول در خاور میانه. در کل این روش کارساز بوده:مدیریت اقتصادی اعضای این دولت قابل قبول است و شم بازرگانی هم دارند، مهم نیست که تمایل به این دارند که سودها را منحصر کنند به خودشان و اطرافیانشان. به این ترتیب این‌ها به پایگاه اجتماعی حزب عدالت و توسعه در آناتولی کمک می‌کنند تا طبقه متوسط نوینی ایجاد کند، و این تضمین کننده یک دمکراسی پایدار است.»

آقای سولی اوزل استاد روابط بین الملل در دانشگاه بیلگی استانبول معتقد است که برای غرب دشوار است که ترکیه ای را که خود درباره اولویتهایش تصمیم می گیرد بپذیرد. حزب عدالت و توسعه که روابط بسیار خوبی با آمریکا دارد خواهان ثبات است، خواهان یک منطقه پررونق و امن که آرزوی صلح دارد، بر خلاف اسرائیل و ایران. آقای اوزل نیز با تأکید بر پیوستگی در سیاست خارجی ترکیه خاطرنشان می کند: « حزب عدالت و توسعه این مفاهیم را بهتر از دیگران پرورانده است.»

«مسأله خصلت "'غربی" ترکیه چندان ربطی به جهت گیری استراتژیک کشور ندارد، بلکه بیشتر مربوط است به دانستن اینکه آیا ترکیه می‌تواند به معنای واقعی تبدیل به یک کشور غربی شود. حالا که اتحادیه اروپا خود را از بازی کنار کشیده است چون از عهده درک تحرکات ترکیه - که تازه به نفع غرب هم هستند - بر نمی‌آید، روابط خارجی ما بیشتر به سوی ایالات متحده آمریکا هدایت خواهند شد. اگر کار به اینجا برسد، آیا واشینگتن بر اینکه ترکیه حقیقتاً به یک کشور غربی و دمکراتیک تبدیل شود پافشاری خواهد کرد؟ امروز آمریکا اتحادیه اروپا را به گام برداشتن در مسیر پذیرش ترکیه ترغیب می کند، و این برهانی است بر اینکه ما به این مرحله رسیده ایم.

آنکارا امید دارد که اوباما از جرج بوش موفقتر باشد. یاسمین کنگار، سردبیر طرف که متخصص ایالات متحده است توضیح می‌دهد که «تلقی او از امور متفاوت است. او چند برگ برنده در دست دارد: ریشه هایش، تحصیلات چند فرهنگی اش و شناختی که از جهان اسلام دارد. ترکها از یاد نمی برند که نام او حسین است.» سخنرانی او در قاهره در جانبداری از گفتگو با جهان اسلام و احترام به حقوق بشر در ماه مه سال ٢٠٠٩ منعکس کننده نگرانیهای آنکاراست. اما ناتوانی او در قانع کردن اسرائیل به توقف کامل شهرک سازیها در فلسطین و تصمیمش بر فرستادن سربازان بیشتری به افغانستان سر‌خوردگی ایجاد کرده اند؛ برای از بین بردن بی اعتمادی در افکار عمومی ترکیه، کاخ سفید باید سیگنالهای بسیار قوی در باره پرونده فلسطین بفرستد.

تلخ کامی در قبال اروپا واقعاً وجود دارد، و در تمام سخنان مربوط به سیاست خارجی بروز می کند. از هنگامی که نیکلا سارکوزی و آنگلا مرکل نظر منفی خود را ابراز کرده اند، انتقاد از دولت به اتهام این که انرژی کافی صرف پیوستن به اتحادیه نکرده است دیگر اعتباری ندارد. این نظر که کشور به سبب تقویت اعتبارش در منطقه، بویژه در خاور میانه، می‌تواند با دست پرتری وارد اتحادیه شود طرفداران بیشتری پیدا کرده. و اگر هم دعوتی برای ورود به اتحادیه در کار نباشد، در هر صورت نقش ترکیه در صحنه بین‌المللی افزایش پیدا کرده است.

ظفر یاوان، دبیر کل انجمن صاحبان صنایع و بنگاههای اقتصادی ترکیه (توسیاد) که به طور سنتی در دست خانواده‌های قدیمی و لائیک استانبول است از این شاکی است که «دولت به قدر کافی در مورد اتحادیه سرعت عمل به خرج نداد، به ویژه درباره بازارهای دولتی و دیگر مسائل اقتصادی، به همین سبب تردیدهایی در مورد تعهد او ایجاد شد.»با وجود این او سخن خود را تعدیل می‌کند با تأکید بر اینکه «کند شدن روند همگرایی بیشتر تقصیر سارکوزی است تا ترکیه. چه این دولت سر کار باشد چه نباشد، ترکیه به پیشرفت خود ادامه خواهد داد، چرا که کوششهای حزب عدالت و توسعه برای استقرار مردم سالاری ماندگار اند: این روند یک طرفه است. آهنگ اصلاحات این دولت و پشتکار او با اقدام‌های دولتهای پیشین قابل مقایسه نیستند.»

تلخکامی در قبال اروپا، گشایش به روی شرق و جنوب

خانم عایشه چلیکل، وزیر سابق در دولت حزب جمهوریخواه مردم دلایل بسیاری برای مخالفت با دولت حزب عدالت و توسعه دارد، از جمله اینکه او مدیر انجمنی است (چاغداش یاشام دارنغی) که خدمات آموزشی لائیک برای دختران ارائه می‌دهد و اکنون «از سوی قدرت تحت فشار است، چهارده نفر از کارمندان را پلیس احضار کرده‌ بی آنکه به آن‌ها تفهیم اتهام شده باشد». او که خود را «کمالیست، ولی با فکر باز» توصیف می‌کند قبول دارد که «با کنار رفتن مسأله پیوستن به اتحادیه اروپا از اولویتها، دولت در حال ایجاد تعادل با گشودن درها به روی شرق و جنوب است». اما بر این نکته انگشت می گذارد که: « تا جایی که فاصله اش را با اروپا از اینکه هست بیشتر نکند یا به ایران نزدیکتر نشود، من با این سیاست موافقم.»

حال نظر ارمغان کول اغلو، ژنرال بازنشسته و یکی از اعضای اصلی مرکز تازه تأسیس مطالعات استراتژیک خاور میانه چیست؟ او خود را «آتاتورکچو» (« مرید آتاتورک») می خواند، ولی نه «کمالیست» که معنایش «دفاع از ملت ترک بر مبنایی قومی است». او حتماً انتقاداتی دارد؟ البته، او مدافع دگمهای کهنه است: « شمال قبرس باید به عنوان یک کشور به رسمیت شناخته شود؛ کردها مشکلی نیستند؛ ارمنستان باید دست از اصرار بر اینکه نسل کشی در کار بوده بردارد... ». با وجود این حتی او نیز بر این عقیده است که «هیچ تغییر جهت یا جا به جا شدن اتحادی در کار نبوده است: دولت فقط در پی روابط خوب با کشورهای همسایه است، و این اولین بار است که چنین چیزی روی می دهد»، و این به سبب تحولات سوریه، عراق و ایران است. او حتی بر سیاست دولت در قبال اتحادیه اروپا نیز انتقادی ندارد، «مگر در مواردی که امتیاز می دهند». او می گوید «خوشحال خواهم شد اگر ترکیه وارد اتحادیه نشود، چرا که معنای چنین چیزی شریک پیدا کردن در حق حاکمیت ماست و از آنجایی که ما نه هلندیم نه ایتالیا، چنین شراکتی برایمان عواقب امنیتی منفی خواهد داشت». آقای کول اغلو گرچه مدافع نقش سنتی ارتش در سیاست است، این را هم می‌پذیرد که نفوذ ارتش رو به کاهش است، و اینکه در درون ارتش «برخی رفتارهای جاه طلبانه وجود داشته که ماجرای ارغنکون وجود آن‌ها را تأیید می کند».

بسیاری از ترکها نگران آنند که دولت حزب عدالت و توسعه، عاقبت ناچار شود چند تا از هندوانه های فراوانی را که زیر بغل زده است رها کند. برخی با اندیشه «نمی خواهیم هیچ مشکلی با همسایه ها داشته باشیم و نیازی به چماق نیست» موافق نیستند، به عبارت دیگر آنان با حل اختلافها از طریق اقناع و امتیازهای اقتصادی موافق نیستند. اگر هویج بدون چماق کار نکند چه؟ اگر ترکیه در نتیجه تصوری اغراق آمیز از توانایی اش به عنوان «قدرت نرم» خود را در موقعیتی خطرناک گرفتار بیابد چه؟

خانم آلتونیستیک پاسخی به سبک خودش برای این نگرانیها دارد: « فعلاً برای طرح این پرسش زود است. به علاوه، این پرسش یک موضوع اساسی را در نظر نمی گیرد: نحوه اداره سیاست خارجی اهمیتی همسنگ نتایج نهایی آن دارد. پیش از این، ترکیه از نظر همه همسایگانش تنها قدرتی حاشیه‌ای به شمار می رفت؛ اکنون اما، دیگر نمی‌توان از آینده بسیاری از مناطق دنیا سخن گفت بی آنکه حرف ترکیه به میان آید. »

١- رسوایی ارغنکون سبب برملا شدن توطئه ای شد که گروهی از نظامیان در آن نقش داشتند و هدف از آن بی ثبات کردن دولت حزب عدالت و توسعه بود. از جمله قرار بوده معاون نخست وزیر بولنت آرینچ ترور شود. تحقیقی که در حال انجام شدن است همچنین زوایای پنهان عملیات ضدچریکی ای را که در کردستان ترکیه انجام شده‌اند آشکار نموده است و احتمال بسیار می‌رود که پرده از فعالیتهای آنچه که ترکها «دولت در دولت» می نامند بر افکند: این دولت در دولت یک اتحادیه نظامی-مافیایی است که متهم است سررشته امور را پشت پرده در دست دارد. نگاه کنید به این مقاله: State's dirty laundry might come out with cosmic room search, Sunday's Zaman, Istanbul, ۳ January ۲۰۱۰

٢- ویدئوهای این مناظره را می‌توان روی سایت یو تیوب دید.

٣- Danny Ayalon

۴- سفیر را در یک راهرو مدتی دراز منتظر گذاشته بودند؛ سپس، در برابر روزنامه نگاران، آقای آیالون از دست دادن با او خودداری کرده بود و او را روی صندلی ای پایینتر از صندلی خودش نشانده بود. در دفتر او تنها پرچم اسرائیل دیده می شد. ایراد معاون وزیر به ترکیه این بود که در یک کانال تلویزیونی خصوصی فیلمی به زعم او ضد یهودی پخش شده است، علاوه بر اینکه نخست وزیر اردغان پس از یک حمله هوایی اسرائیل به نوار غزه انتقادهای خود را تجدید کرده بود.

۵- Today's Zaman

۶- این استان که پس از جنگ جهانی نخست به اشغال فرانسه در آمد و ملی گرایان سوری مدعی آن بودند در سال ١٩٣٩ به ترکیه منتقل شد.

٧- Today's Zaman, Istanbul, ۱۰ novembre ۲۰۰۹

٨- Delphine Strauss, « Turkey's Ottoman mission », Financial Times, London, ۲۳ November ۲۰۰۹

٩- از ژانویه ٢٠١٠، طرف لوموند دیپلماتیک را به زبان ترکی منتشر می کند.

١٠- معیارهای پیوستن به اتحادیه اروپا که در سال ١٩٩٣ در کپنهاگ تعریف شده‌اند سه دسته اند: سیاسی، اقتصادی و پذیرش دستاوردهای جامعه اروپا.

١١- رهبر پ کا کا که در فوریه ١٩٩٩ دستگیر شد.

نوشته Wendy KRISTIANASSEN

لوموند دیپلماتیک

غول بیکاری دارد می آید

| 0 نظر

bikaran.jpgاخبار روز: هشدارهای مکرر اقتصاددانانی که به جناح های گوناگون تعلیق دارند در مورد بیکاری گسترده ی ناشی از سیاست های اقتصادی دولت احمدی نژاد از همه طرف شنیده می شود. سایت فرارو اخیر در این مورد گزارشی منتشر کرده است، که می خوانید:

 آن‌گونه که اقتصاددانان می‌گویند خطر افزایش بیکاری جدی است. این حرف همه است از خباز و خوش‌چهره گرفته تا توکلی. بحران بیکاری منظر کریه خویش را در حجاب مسائل سیاسی پنهان کرده است. بحران جدی است، اما کسی آن را جدی نمی‌گیرد؛ زیر صورتک فرشته، صورت مهیب دیوی نشسته است. آواز نگرانی اقتصاددانان از وضعیت بیکاری در سال آینده به نقطه اوج خود رسیده است. احمد توکلی در هنگام بررسی لایحه بودجه خواهان آن شده بود تا اعتبار کسب‌شده توسط دولت از محل هدفمندی یارانه‌ها به ۱۰ میلیارد دلار برسد. درخواست وی البته با مخالفت کمیسیون تلفیق روبرو شد و درآمد پیش‌بینی‌شده، در ۲۰میلیارد دلار تثبیت گشت، اما توکلی باور دارد: «با افزایش اعتبار دولت به ۲۰ هزار میلیارد وضع رکود در سال آینده را تشدید می‌شود و همین مسئله افزایش بیکاری و تورم و .. را در پی‌دارد.» بعد از او این محمدرضا خباز بود که به لایحه بودجه اعتراض کرد. خباز لایحه مذکور را باعث افزایش بیکاری دانست و گفت: «این بودجه نرخ بیکاری را افزایش خواهد داد چرا که دارای رکود تولید است و همین امسال نرخ بیکاری یک درصد افزایش پیدا کرده است و مطمئنا سال آینده نیز بیشتر خواهد شد.» اما اینک نوبت به اقتصاددانان خارج از مجلس رسیده است. محمد خوش چهره استاد دانشگاه و نماینده سابق مجلس در این‌باره اظهار داشت: «در شرایط کنونی وضعیت اشتغال و افراد بیکار در جامعه در وضعیت بحرانی است و با توجه به بیکاری متراکم از سال های گذشته این موضوع به یک اولویت اصلی و مسئله حساس برای کشور تبدیل شده است.» این کارشناس اقتصادی ضمن تشریح نقاط مثبت و منفی اقتصاد در سال ٨٨ اظهار داشت: «به طور قطع اولویت اصلی دولت در حال حاضر با توجه به شرایط کنونی اقتصاد در کشور و شرایط حاکم در جهان باید رفع بیکاری برای بهره وری بهتر و در نتیجه ایجاد پویایی بیشتر در اقتصاد باشد.» اظهارات خوش‌چهره را باید جدی گرفت، چه این که ایلنا در روزهای نخست اسفند در گزارشی تفصیلی نوشت: «آخرین بررسی‌ها از وضعیت کارگران شاغل در واحدهای صنعتی، بیانگر وخیم و بحرانی شدن وضع این قشر محروم جامعه در آستانه سال نو است.» مبنای این تحلیل، آمار بحران‌های کارگری طی ماه‌های گذشته است که روز به روز نگران‌کننده‌تر از قبل می‌شوند. در بخشی از این گزارش آمده است: «نماینده فلاورجان با اشاره به کارخانه‌های ذوب‌آهن که آمار تولید آنها مایه افتخار مسوولان وزارت صنایع است، اعلام کرد که این کارخانه‌ها روی خط بحران گام برمی‌دارند و به‌زودی بحران گریبان آنها را هم خواهد گرفت.» گفتنی است در آخرین روزهای بهمن‌ماه، محمد پارسا، رئیس هیات مدیره سندیکای تولیدکنندگان تجهیزات برقی اظهار کرده بود: «٣ کارخانه فعال در صنعت برق از جمله آونگان به دلیل بحران مالی تاکنون تعطیل شده‌اند و با تعطیلی این واحدها حدود ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ نفر کارگر از کار بیکار شده‌اند.» فولادگر، عضو کمیسیون صنایع مجلس ریشه این بیکاری را در بخش صنعت می‌داند: «وضعیت نامناسب صنایع باعث شده نرخ بیکاری کشور با وجود روند کاهشی که در سال‌های اولیه دولت نهم داشت، طی سال گذشته و اوایل امسال به وضعیت قبلی خود باز گردد.» هم‌چنین تایم در تحلیلی راجع به اوضاع اقتصادی ایران با اشاره به رشد ۲.۵ درصدی اقتصاد در ۶ ماهه نخست سال جاری و فاصله آن تا هدف تعیین‌شده ٨ درصدی، به مسئله بیکاری در ایران پرداخت و نوشت: «اگرچه آمار بیکاری ۱۱.٣ درصد اعلام می‌شود، اما این نرخ برای افراد ۱۵ تا ۲۴ ساله چیزی بیش از ۲۴ درصد تخمین زده می‌شود.» این نشریه البته ادعا کرد که آمار واقعی بیکاری چیزی بیش از این‌هاست چرا که بسیاری از افراد بیکارشده در ادارات کار ثبت‌ نام نمی‌کنند و از سوی دیگر یک روزنامه‌نگار ایرانی که خواست ناشناس بماند می‌گوید: «تعریف بیکاری دستکاری شده تا نزدیک به ۱۰ درصد بماند، اما در حال حاضر هر خانواده ایرانی یک بیکار در میان خود دارد.» یکی از اصلی‌ترین نکاتی که در تحلیل تایم بدان پرداخته شده است، غفلت دولت از امور اقتصادی است. این نشریه می‌گوید: «دولت ایران به دلیل مسائل سیاسی پس از انتخابات تمرکزی بر روی مسائل اقتصادی ندارد و به عبارت بهتر شاخص‌های اقتصادی خود را گزارش نمی‌کند.» شاید ریشه نگرانی‌های روز گذشته شهردار تهران نیز در همین‌جا باشد؛ جایی که قالیباف می‌گوید: «اکنون ۱۴ ماه است که فعالیت و کار جدی در کشور صورت نمی گیرد و متاسفانه هنوز برخی در پیچ و خم حرف های پوچ، تهمت و افترا، غیبت، آبرو ریزی، افراط و تفریط، بی تدبیری، کم محبتی، بی صداقتی و ... به سر می برند.» بحران بیکاری و مشکلات اقتصادی منظر کریه خویش را در حجاب مسائل سیاسی پنهان کرده اند. بحران جدی است، اما کسی آن را جدی نمی‌گیرد؛ زیر صورتک فرشته، صورت مهیب دیوی نشسته است.

تهدید وتوسل به اعدام درآستانه چهارشنبه سوری

| 0 نظر
chaharshanbesoori.jpgقدرت نمائی یا رعشه های یک  قدرت درحال افول؟!

اعلام خبرصدورحکم اعدام شش نفرازدستگیرشدگان اعتراضات روزعاشورا دردادگاه اول، درآستانه چهارشنبه سوری البته امر تصادفی نیست ونشاندهنده آنست که علیرغم ادعاهای مبنی بر برکنترل وخاموش کردن باصطلاح فتنه،سران تبه کاررژیم اسلامی خود تاچه اندازه باین ادعای خود باوردارند.درواقع ترس رژیم ازمردم وازبرافروخته شدن شعله های آتشی که می تواند خرمن وجودشان را یکسر خاکسترکند، رژیم را وادارساخته است که  با توسل به عریان ترین و خشن ترین حربه تهدید ترور،خود را به تمامی درکسوت یک دولت تروریستی به نمایش بگذارد. عربده کشی و چرخاندن قمه به دورسرخود، توسل به ارعاب وشانتاژمردم، تنها ابزارژیم برای بقاء و رساندن امروزش به  فرداست ودچاراستراتژی روزمرگی شدن.دولتی که بنابه تعاریف متعارف وظیفه رسمی اش در دفاع ازامنیت شهروندان تعریف شود، وقتی حاضرمی شود بدون هرگونه شرم وحیا و وپنهان کاری، اوباشان یونیفرم پوش وبدون یونیفرم پوش خود را برای حمله به خانه مخالفین خود گسیل کند، باید وضعش چنان وخیم شده باشد،وترس از ماندن ونماندن چنان وجودش را تسخیرکرده باشد،که رفتاروکنش کنشش فقط معطوف به لحظه ها وامروز را به فردارساندن باشد.در۲۲ بهمن نیزجنایتکاران حاکم این حربه را بکارگرفتند،اما باتوجه به ویژگی های جشن جهارشنبه سوری وعدم متمرکزبودن آن، رژیم خود را آسیب پذیراحساس می کند.وبهمین نسبت هم،  سهمیه اعدام را این بارافزایش  داده است تامبادا مردم ازفردای چهارشنبه سوری با امیدو اعتمادبه نفس یشتری مبارزات سال جدید را شروع کنند. با این وجود ترس حتی درقدرت نمائی رژیم هم جاپای خود را نشان می دهد. با نگرانی ازعواقب وپی آمدهای  این اقدام خود درسطح داخلی وبین المللی،  وبا اعلام اینکه که هنوزحکم نهائی نیست و دادگاه تجدید نظرتصمیم نهائی را خواهد گرفت، راه عقب نشینی را برای خود بازگذاشته است وباین ترتیب ترس خویشتن  را ازاقدام خود به نمایش گذاشته است.
بی شک اگررژیم تصورکندکه این تهدیدات اثرگذاراست، به مثابه تنها وسیله برای نجات خود ازحربه تهدید و اعدام استفاده بیشتری خواهد کردو برعکس با مشاهده تداوم اعتراضات و گسترش آن، ونا امیدشدن از خاصیت این حربه ضدانسانی وجنایتکارانه،قطعا برائی این تنها اهرم باقی مانده کندتروکندترو بی خاصیت ترخواهدشد. نگاهی به واکنش های رژیم دراستانه ۴ شبنه سوری نظیرحکم خامنه ای تبه کاردرمورد غیرشرعی بودن مراسم چهارشنبه سوری،دستگیری های وسیع وکشف باصطلاح شبکه ۳۰ نفره سایبری وابسته به آمریکا وباهدف تکمیل نوارهای "پیروزی" خودپس از۲۲بهمن،تهدیدهای پی درپی فرماندهان نیروهای انتظامی وتشکیل قرارگاه مشترک ناجا و سپاه وبسیج، درکنارآماده باش لباس شخصی ها و سربازان گمنام اطلاعاتی، دامن زدن به جنگ روانی-تبلیغاتی و مانورهای گوناگون دیگرنظیرارسال اوباشان مزدور برای حمله به خانه کروبی ،همه وهمه نشاندهنده عنمق ترس ونگرانی رژیم ازبرافروخته شدن آنچه که مدعی است خاموش شده، می باشد.
ازسوی دیگرتشدید شعارنویسی،تداوم اعتراضات دردانشگاه ها،درزندان و دردرجلوی اوین ، درمیان کارگران وزنان ....همه همه نشاندهنده آن است که این آتش هم چنان برافروخته مانده است. گرچه دامنه آن به فراخوروضعیت ووزش بادها ممکن است کم وزیاد شود،اما هم چنان شعله وراست و درانتظارآفریدن وبهره گرفتن از فرصت ها برای سرکش شدن بیشتر.درچنین شرایطی تنها می توان با تداوم وگسترش شعله های مقاومت  علیه بربریت و جنون رژیم،و خنثی  کردن حربه تهدید واشاعه رعب را خنثی کرد.  بی اثرکردن وگرفتن این حربه ازچنگ این عربده کش،اساسی ترین وظیفه لحظه کنونی را تشکیل می دهد.رژیم اوباشان را تنها می توان  درگورتاریخی خود نهاد وگرنه  موجوداتی که احساس کنند هیچ افق و آینده ای ندارند،وقتی رعشه مرگ براندامشان مستولی شود،درهمان عمراندک باقی مانده اشان، تبدیل به موجوداتی خطرناک وعربده کش می شوند.نظام جمهوری اسلامی  دچاررعشه مرگ شده و جزبا تهدید وخط ونشان کشیدن و امروزرا به فردارساندن قادر به زیست و تداوم حیات خودنیست.اما استراتژی محکوم به روزمرگی استراتژی بی آیندگی است و نشانه رعشه های مرگ یک قدرت درحال افول.   
۲۰۱۰-۰۳-۱۵- 


گفتگوی نشریه جنبش کارگری با محمود صالحی

| 0 نظر
توضیح: این مصاحبه با آقای صالحی برای چاپ در نشریه "جنبش کارگری" آماده شده بود و به دلیل آماده نشدن نشریه برای اولین بار در سایت کمیته هماهنگی منتشر شده است. Mahmod Salehi.gif

س: با تشکر از شما که دعوت ما را برای شرکت در این گفتگو قبول کردید. دهه ۸۰ در ایران آغاز دوره جدیدی از رشد جنبش کارگری بود. کارگران در این سال ها، با طرح مطالبات خود به میدان مبارزه طبقاتی گام نهادند.  مبارزه کارگران خاتون آباد در بهمن سال ۸۲ در اعتراض به شرایط کار خود و سرکوب شدید آنها توسط پلیس و تشکیل سنیکای شرکت واحد تهران، از شاخص ترین مبارزات کارگری آن دوره بود.همگام با این حرکت طبقه کارگر، تشکل هایی نیز شکل گرفت، که یکی از آنها " کمیته هماهنگی..." بود. اولین سئوال ما در این رابطه است. شما در سال ۸۴ و قبل از اول ماه مه این سال، به همراه سه فعال کارگری دیگر، بیانیه ای با عنوان " تشکل کارگری را به نیروی خود ایجاد کنیم " را امضاء کردید و به این ترتیب " کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل های کارگری " اعلام موجودیت کرد. لطفا برای خوانندگان ما توضیح دهید که این تشکل در چه شرایطی تشکیل شد و چه نیازی به ایجاد آن بود و اساسا چه دلایلی باعث شد که جمع شما به این نتیجه رسید که فعالین کارگری نیاز به چنین تشکلی دارند؟

محمود صالحی: این درست است که کمیته هماهنگی در سال ۱۳۸۴ اعلام موجودیت کرد، اما این ایده بر می گردد به  سالهای پیش از آن. اگر ما کمی به عقب برگردیم و تاریخ مبارزه طبقاتی کارگران را مرور کنیم، مشاهده خواهیم کرد که طبقه کارگر ایران مبارزه سخت و پرهزینه ای را پشت سر گذاشته و در این راه هزاران نفر از رهبران و فعالین خود را از دست داده است. دولت های حاکم بر ایران هر زمانی که احساس کرده اند که جنبش کارگری دارد وارد یک فازعملی جدی شده و مطالبات خود را در جامعه مطرح می کند، آن را سرکوب کرده و فعالین این جنبش را به هر طریقی که برایش ممکن بوده از بدنه طبقه جدا کرده و آنها را وادار کرده که وارد مبارزه مخفی شوند. به این ترتیب فعالین جنبش کارگری با روی آوردن به فعالیت زیر زمینی و غیر قانونی( از نظر مقامات حکومتی) در عمل به حاشیه رانده می شدند و تا خواسته اند خود را دوباره  سازماندهی کنند، زمان را از دست داده است.

 بعد از سرکوب شوراها و دیگر تشکل های کارگری در دهه ۶۰، خانه کارگر و شوراهای اسلامی مدعی نمایندگی مبارزه طبقه کارگر در ایران شدند و فعالین رادیکال کارگری را وادار کردند تا حتی گرامیداشت روز جهانی کارگر را به کوه و دشت ببرند و به دور ازحضور طبقه کارگر، مراسم های خود را برگزار کنند. ما این نوع تفکر را به جالش کشیدیم و فعالانه برای برون رفت از این بینش، فعالیت گشترده ای را شروع کردیم و برای اولین بار در سال ۱۳۷۶ مراسم های کارگری را به داخل شهر آوردیم.

 بنابراین در این دوره در جنبش کارگری ایران سه  گرایش وجود داشت: یکی بر این باور امکان گرایی بود که باید طبقه کارگر به هر قیمتی که شده برای خود تشکل ایجاد کند و اگر هم زیر نظر دولت و کارفرما  باشد، مشکلی نیست، نیمه جان از مردن بهتر است. گرایش دوم معتقد بود که باید به دور از چشم دولت و کارفرمایان کار خود را شروع کنیم و جلسات و مراسم ها کارگری را به دور از چشم  آنها،  یعنی به شکلی مخفی  برگزار کنیم. گرایش سوم ما بودیم که به این اعتقاد داریم که باید طبقه کارگر را در محل کار و زیست خود سازماندهی کرده و آنها را متشکل و راهنمایی کنیم تا بتواند تشکل های خود را بدون دخالت دولت و کارفرما را ایجاد کند. رویکرد ما گسست از کار مخفی و پرداختن و پیوستن به مبارزه علنی طبقه کارگر بود.

 با این رویکرد و بینش بود که ما کارگران خباز سقز، جشن های اول ماه مه را به شهر آوردیم. برای مقابله با  این حرکت ما، دولت به هر شکلی که برایش ممکن بود تلاش کرد تا این مراسم ها را دوباره به بیرون از شهر بکشاند. زمانی که ما اطلاعیه دادیم و از کارگران دعوت کردیم تا در مراسم روز جهانی کارگر شرکت کنند، مسئولین دولت ما را تحت فشار قرار می دادند و می گفتند که در اطلاعیه تنها باید از کارگران خباز دعوت کنید، شما صنف خباز هستید چه کاری به کارگران دیگر دارید!

 به این ترتیب در سال ۱۳۸۳، برای اولین بار کارگران سقز عزم را جزم کردند که مراسم روز جهانی کارگر را  به خیابان بیاورند. کارگران سقز هزینه زیادی را متحمل شدند تا توانستند این تفکر را به دیگر کارگران در  شهرها مختلف انتقال و ترویج کنند. این بود که ما با جمعی از فعالین کارگری ایران، در تهران چند جلسه گذاشتیم و به این نتیجه رسیدیم که یک کمیته تشکیل دهیم تا با ایجاد آن بتوانیم در سراسر ایران  به کارگران  کمک کنیم تا تشکل های کارگری را به نیروی خودشان تشکیل دهند.  

س: یکی از مباحثی که آن روزها و کمابیش امروز هم در میان محافل کارگری مطرح می شود، این است که گویا کمیته هماهنگی در تقابل با " کمیته پیگیری... " ایجاد شده است. نظر شما در این باره چیست؟ و اساسا آیا کمیته هماهنگی در تقابل نظری و عملی با گرایشات معینی در جنبش کارگری شکل گرفت؟ و اگر این تفکر درست است، کمیته هماهنگی در نقد کدام اندیشه و رویکردی در جنبش اعتراضی کارگران، پا به عرصه فعالیت کارگری گذاشت و چه اهدافی را دنبال می کرد؟

محمود صالحی: بخشی از پرسش شما را در پاسخ به سئوال قبل، جواب دادم. این را هم در اینجا اضافه کنم که همان طوری که گفتم در بین فعالین جنبش کارگری ایران چند گرایش وجود دارد و این گرایشات هر کدام، نماینده یک طیف خاصی هستند. ما هم نماینده آن دسته ازفعالینی هستیم  که به نیروی طبقه کارگر باور داشته و اعتقاد دارند که طبقه کارگر تنها به نیروی خود می تواند تشکل های خود را ایجاد کند و این تشکل های خود ساخته آنهاست که می تواند جوابگوی دستیابی کارگران به مطالبات شان باشد. کمیته هماهنگی برای ایجاد تشکل کارگری در این راستا، موجودیت خود را اعلام کرد.

در حقیقت کمیته هماهنگی در تقابل با هیچ کمیته و یا نهاد کارگری و به طور مشخص " کمیته پیگیری ..." تشکیل نشد و این نظر درستی نیست. اما جهت گیری و کارکرد اجتماعی ما با آنها متفاوت بود و این گرایشات و رویکردهاست که تشکل ها را از هم جدا می کند. کمیته پیگیری بنابر بیانیه اولیه و فراخوان شان، تشکل کارگری را می خواست با کسب اجازه از دولت ایجاد کند و ما این رویکرد را قبول نداشتیم. برای مثال باید بگویم که مدتی بعد از اعلام موجودیت این تشکل، من در جلسه ای با حضور چندین نفر از کارگران سنندج، با نمایندگان کمیته پیگیری گفتگو کردم و نظرات خودمان را اعلام کردیم. من گفتم " حداقل  یک تبصره  به بیانیه خود اضافه کنید که اگر وزارت کار اجازه فعالیت به شما  نداد، چکار خواهید کرد." و از آنها خواستم بیایند با هم یک بیانیه مشترک بنویسیم و آن را انتشار دهیم که تشکل کارگری را بدون اجازه از دولت با نیروی خود کارگران ایجاد کنیم. اما نمایندگان کمیته پیگیری آن را قبول نکردند. البته ممکن است امروز این تشکل، آن رویکرد اولیه را قبول نداشته باشد، ما داریم از دوره ای معین از جنبش کارگری و گرایشات آن صحبت می کنیم.

نگرش ما بر این اساس استوار است که طبقه کارگر تنها به نیروی خود می تواند تشکل خود را ایجاد کند و ما ( کمیته هماهنگی ) تنها می توانیم در این پروسه، به آنها کمک کنیم. ما تشکل توده ای کارگری نیستیم، بلکه جمعی از فعالین کارگری هستیم که وظیفه مان تبلیغ و ترویج گرایشات رادیکال است و قصد داریم اعتماد به نفس کارگران را تقویت کنیم و به آنان بقبولانیم که تنها خودمان هستیم که می توانیم به مشکلات و مصائب مان پایان دهیم.  

س: اساسا آنچه که در بیانیه اولیه و سپس اساسنامه کمیته هماهنگی آمده است، تلاش برای ایجاد تشکل های کارگری به نیروی خود کارگران است. ضمن تشریح این موضوع، برای ما بگویید که به نظر شما در شرایط کنونی، ساختار تشکلی که طبقه کارگر ایجاد می کند، چگونه باید باشد و چه اهدافی را دنبال کند؟

محمود صالحی: بله، اساس فعالیت کمیته هماهنگی، ایجاد تشکل به نیروی خود کارگران است. اما در این شرایط کارگران خود باید در این باره تصمیم بگیرند. اما به نظر ما هر تشکلی که ایجاد می کنند، باید بدون دخالت دولت و کارفرما باشد. اساس کار اینجاست که این تشکل ها باید ساخته دست خود کارگران باشد. نام این تشکل ها مهم نیست، بلکه این جهت گیری آنهاست که ماهیت و هویت شان را مشخص می کند. اگر نظر من را بخواهید، من به شوراهای کارگری اعتقاد دارم و کمیته هماهنگی هم چنین فکری دارد. اما این فکر و گرایش نباید مانع تشکیل تشکل های کارگری دیگری در این شرایط شود. ما در اساسنامه کمیته اعلام کرده ایم که از کلیه تشکل های کارگری که به دست خود کارگران ساخته شود حمایت و کمک  می کنیم، اما پیشنهاد ما برای کارگران  شوراهای کارگری است ، نه برای کارگران نسخه پیچی کنیم .

س: پرسش دیگر ما باز هم در رابطه با تشکل کارگری است. شما یکی از اعضای هیئت موسس سندیکای خبازان در دهه ۷۰ بودید و نقش موثری در شکل گیری و ادامه کاری آن داشته اید. با توجه به این تجربه عینی، به نظر شما کارگران باید برای ایجاد تشکل کارگری چه اقداماتی باید انجام دهند و در این راه، با چه موانع جدی روبرو هستند و چگونه باید از این موانع بگذرند تا بتوانند به تشکل مستقل خود برسند؟

محمود صالحی:  قبل از هر چیز باید بگویم که کارگران هر صنف باید عزم خود برای ساختن تشکل های کارگری جزم کنند و همین که کارگران در خانه و در کارخانه نشسته و چشم انتظار آن باشند که دستی از بیرون  بیاید و برای آنان تشکل ایجاد کند، غیر واقعی  است. هیچ وقت تشکل بدون اینکه کسانی دغدغه آن را داشته باشند، ایجاد نمی شود و تجربه اعتراضات پراکنده و تلاش های فردی به ما می آموزد که اگر از همدیگر حمایت نکنیم و متشکل نباشیم، موفق  نخواهیم شد. تجارب مبارزه جنبش کارگری، نیاز به داشتن تشکل را در درون کارگران به اندازه کافی توجیه می کند. کارگران خباز سقز با توجه به سابقه مبارزاتی سال های گذشته، در سال ۱۳۷۳، فعالانه  اقدام به تشکیل انجمن صنفی کارگران خبازیهای سقز و حومه ( سندیکا ) کردند و البته این حرکت، در یک پروسه طولانی صورت گرفت.

اما تلاش برای ایجاد تشکل کارگری با موانع و مشکلاتی مواجه است که در این روند، پیشاروی طبقه کارگر قرار می گیرد. از یک سو مقام های دولتی هستند که برای آن دسته از فعالینی که می خواهند در این امر دخیل شوند،  مانع و صد راه آنها می شوند و از سوی دیگر کارفرمایان، کارگران را از عضویت در تشکلهای کارگری منع می کنند و به شرط عدم عضویت آنها در تشکل های کارگری، استخدام می شوند. کارگر هم برای اینکه کارش را از دست ندهد، مجبور به پذیرش این شرایط است. از این مسائل که بگذریم، یکی از مشکلات مهمی  که برای تشکل های ایجاد شده، وجود دارد این است که برخی از آنها به دلیل اینکه توان مالی ندارند که حتی هزینه ساختمان محل اجاره خود را پرداخت نمایند، خود به خود منحل شده واز بین می روند. واضح است که به دلیل اینکه سرمایه داران، شب و روز برای کارگر تبلیغ می کنند " که حق عضویت پرداخت نکنید چرا که تشکل شما هیچ کاری برای کارگران انجام نمی دهد و..." با توجه به موارد گفته شده عده ای از  کارگران حق عضویت خود را پرداخت نمی کنند و عملا" تشکل آنها از بین خواهد رفت.

س : شما مورد خاصی سراغ دارید که تشکل کارگری به دلیل نداشتن هزینه محل اجاره خود، از بین رفته باشد؟

محمود صالحی: بله، موارد زیادی وجود دارد. یکی از نمونه های آن، تشکل کارگران خباز بوکان است که کرایه چند ماه اجاره محل آن را خود ما تهیه می کردیم، ولی سرانجام دیگرتحمل هزینه آن را نداشتیم. و یا به دلیل نپرداختن حق عضویت کارگران ، تشکل کارگران ساختمانی سقز، عملا" درب آن بسته شده و کسی به آنجا نمی رود. حتی سندیکا کارگران خباز سقز هم به این درد مبتلا شد، ولی با همت دلسوزان طبقه کارگر این مشکل رفع شد. انجمن صنفی کارگران خباز بانه، دیواندره، مریوان حتی نمی توانند هزینه ایاب و ذهاب اعضای هیئت مدیره خود را پرداخت کنند. این در حالی ست که در خیلی ازکشورهای جهان، حق عضویت کارگر، هر ماه از طرف  کارفرما  به تشکل های  کارگری پرداخت می شود. اما متاسفانه در کشور ما، این کارفرما است که مانع ورود کارگر به تشکل های خود آنها می شود و کارگر نمی تواند اعلام کند که عضو یک تشکل کارگری است. کارفرما به کارگر تذکر می دهد " اگر چنانچه عضو یک تشکل هستید سریع از آن تشکل استعفاء دهید در غیر اینصورت اخراج خواهید شد ". حتی کارگران به دلیل حمایت و پشتیبانی از همه طبقه ای خود، از طرف دولت و کارفرما مورد پیگرد و  بازجویی قرار گرفته و یا محکوم شده اند.

س: یکی از مسایلی که " کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری " همواره روی آن تاکید داشته است، همکاری با دیگر تشکل های موجود در جنبش کارگری است که شاخص ترین مورد آن، شرکت در کمپین اول ماه مه ۸۸ است. در حالی این همکاری شکل گرفت که پیش از این در بین برخی محافل و به شیوه ای غیر اصولی، رهبران کارگری را تخریب می کردند. کسانی دیگران را " محافل نظاره گر " می نامیدند و خود را محور همه مبارزات کارگری می دانستند و برای مثال زمانی به نمایندگان سندیکا حمله می کردند و وقتی دیگر " محمود " را به چالش می کشیدند. نظر شما در این باره چیست و چه افق و دورنمایی را برای چنین اتحاد عمل هایی ترسیم می کنید؟

محمود صالحی:  من خودم شخصا" به اتحاد عمل اعتقاد دارم، اما به شرطی که از ما سوء استفاده نشود. ما همه نوع آن را دیده ایم. شعار هر فعال کارگری اتحاد، اتحاد و بازهم اتحاد است. مگر همه فعالین کارگری با هر گرایشی که داشته باشند، هدف آنها اتحاد کارگران نیست؟ بدون شک جواب فعالین جنبش کارگری به این پرسش، مثبت است. اما چرا یکدیگر را پیدا نمی کنند و با هم متحد نمی شوند، این سئوال را باید کسانی جواب دهند که از اتحاد وحشت دارند و همیشه خود و تشکل خود را برتر از دیگران می دانند، بدون اینکه حتی یک بار هم به آرای کارگران مراجعه کرده و نظر آنها را پرسیده باشند. دوست من این اشخاص و یا تشکل های آنها نیستند که در مقابل هم قرار می گیرند، این گرایشات موجود در جامعه است که جهت گیری هر تشکل و یا یک سازمان را محک می زند. کسانی  دوست دارند تشکل خود را برتر معرفی کنند، اما به نظر من این رویکرد در جامعه امروز ما، مردود است؛ چرا که اگر ما اعتقاد به رای کارگران داریم، پس کسی نمی تواند بدون آنکه به آرای کارگران مراجعه کند خود را برنده این میدان بداند. این آب در هاون کوبیدن است. من و جمع متشکلی که در کمیته هماهنگی فعالیت می کنند به اتحاد عمل اعتقاد داریم نه اتحاد گرایشات و برای این اتحاد نمونه های زیادی هستند که ما پای آن رفتیم .   

س: بخش دیگری از پرسش های ما در باره کارگران کردستان است. شاید در نگاه اول طرح این موضوع، یعنی جدا کردن کارگر کرد با دیگر مناطق، غیر منطقی به نظر برسد، اما آنچه که ما را برآن داشت که به این موضوع بپردازیم، رواج تفکرات ملی و قوم پرستانه ای است که اساسا منکر وجود طبقه کارگر و یا کارگران صنعتی به معنای واقعی آن در کردستان است و بر این اساس نقش این طبقه را در تحولات اجتماعی بی اهمیت و یا کمرنگ می بیند. شما به عنوان یک کارگر و فعال کارگری که در این منطقه زندگی می کنید، نظرتان در باره چنین تفکراتی چیست؟ و اگر موافق ایده های ملی گرایانه در این رابطه نیستید، بر چه اساس و دلایل عینی ، از وجود طبقه کارگر در کردستان صحبت می کنید؟ شرایط کار و زیست و مبارزه کارگران در این منطقه در چه موقعیتی و چگونه است؟

محمود صالحی: پیش از هر چیز باید از کسانی که تا دیروز مدعی دفاع از کارگران کردستان بودند و امروز معتقدند که کارگر صنعتی در این منطقه وجود ندارد و منکر طبقه کارگر در کردستان شده و دنبال متحدین دیگری برای " ملت کرد " می گردند، پرسید که چگونه به چنین نتایجی دست یافته اند؟! به نظر من این افراد می خواهند به همفکران خود در خارج از کردستان بگویند که " ما باور به مبارزه طبقاتی نداریم شماها را به امامزاده قسم می دهیم که ما را قبول کنید...". شاید این اشخاص می خواهند خود را کرد معرفی کنند و دست روی احساسات مردم این منطقه بگذارند. من هم  کرد هستم و از این بابت هیچ وقت مشکلی نداشته ام، اما این به آن معنا نیست که نباید گرایش انترناسیونالیستی داشته باشم. من در یک منطقه جغرافیایی زندگی می کنم که اسم آن کردستان است، با این وصف با ناسیونالیست قوم پرست و سکت هم مرزبندی دارم. این به معنای آن نیست که ما مبارزه مردم کرد برای حقوق خود را که دهها سال زنده و پویا، وجود دارد را زیر سئوال ببریم و کسی هم نمی تواند آن را نادیده بگیرد.

 نکته دیگر اینکه در چند سال گذشته اتفاقات زیادی در منطقه روی داده و هر کدام از آن، تاثیرات خود را روی کسانی که در مبارزه  طبقاتی  تزلزل داشته اند، گذاشته است. برای مثال بعضی ها که در گذشته، ادعاهای زیادی در دفاع از منافع طبقه کارگر کردستان را داشتند و " مانیفیست " را به عنوان برنامه عمل مبارزاتی کارگران، معرفی می کردند، امروز پرچم سبز را به دست خود بسته و به آن افتخار هم می کنند. در چنین شرایطی است که ماهیت طبقاتی جریان های سیاسی و منافع آنها، روشن تر می شود.

نکته مهم و اساسی دیگر این است که شرایط اقتصادی و اجتماعی کنونی در کردستان با ۳۰ سال گذشته تفاوت دارد. امروز کارخانه ها و کارگاه های زیادی در کردستان وجود دارد که نشانه رشد و گسترش سرمایه داری در این منطقه است. یکی از بزرگترین سرمایه داران ایران اهل مریوان می باشد و کرد هم است. از کسانی که در پی قدرت هستند و هنوز به آن نرسیده اند و طبقه کارگر را در کردستان انکار می کنند سئوال کنید که چند میلیون نفر انسان که در نقطه ای بنام کردستان زندگی می کنند به نان، مسکن، آب، گاز، برق، غذا، نظافت و بهداشت، پوشاک و... احتیاج ندارند ؟ از آنها بپرسید که پسر کدام سرمایه دار شب ها، خیابان های شهر را نظافت می کند؟ و یا پسر کدام سرمایه دار جلو درب بانک ها نگهبان پول سرمایه داران است در حالی که خودشان از نظر مالی، با مشکلات عدیده ای دست و پنجه نرم می کنند؟ من نمی دانم چنین کسانی، این همه انسانهای مولد در کارخانه ها و کارگاهای کوچک کردستان را نمی بینند؟ این در حالی است که این کارگران به دستور کارفرما کار می کنند و حتی درقانون کار دولت ایران، به رسمیت شناخته می شوند و به آنان می گویند شامل ماده ۲ قانون کار .

 این افراد در برابر کاری که انجام می دهند مزد ناچیزی برای زنده ماندن دریافت می کنند. اگر بخواهم نگاهی به آمار بیاندازم این توضیح را میدهم، طبق آخرین اطلاعات فقط در استان کردستان که کمی کمتر از ۲ میلیون از کردهای ساکن ایران را در برمیگیرد، حدود ۴۰۰ هزار نفر شاغلند. از این عده بیش از ۶۰ هزار نفرشان در حدود ۲۳ هزار کارگاه و سی کارخانه به کارهای صنعتی مشغولند. به نظر من در کردستان با توجه به وجود گرایش های چپ و رادیکال  در سال های گذشته و حال، کارگران این منطقه درک طبقاتی بیشتری دارند و به خوبی  سرمایه داری را می شناسند و می دانند سرمایه دار کیست و از نظر ذهنی، شرایط بهتری را دارند. انکار وجود طبقه کارگر توسط ناسیونالیسم قوم پرست و به اصطلاح صنعت گرا، هیچ تاثیری بر رشد عینی و ذهنی کارگران ندارد و آنچه که می بینیم رشد تفکرات رادیکال کارگری در کردستان است.

س: در طول سال های اخیر، جنبش کارگری در کردستان رشد قابل ملاحظه ای داشته است. اما به نظر می رسد که ضعف اساسی این جنبش، نداشتن تشکل های فراگیر کارگری است. به نظر شما این مسئله در کردستان چه دلایلی دارد؟ آیا همان فاکتورهایی که در دیگر مناطق ایران، باعث بی تشکلی کارگران است، در اینجا هم صادق است؟ و یا دلایل خاصی دارد؟

محمود صالحی: یکی از مشکلات تشکل های کارگری در کردستان همیشه این بوده و هست که مسئولین دولتی همواره کارگران را به بهانه و عناوین ارتباط با احزاب " غیر قانونی " سرکوب کرده اند. دلیل آن هم مبارزه و رویارویی دایمی مردم این منطقه با دولت مرکزی بوده است. برای مثال در سال ۱۳۵۷ برای بار دوم سندیکای کارگران خباز سقز اعلام موجودیت کرد و فعالیت خود را، بدون وابستگی به هیچ حزب و سازمانی، آغاز کرد. اما زمانی که دولت، کردستان را تصرف نمود، بلافاصله کارفرمایان نزد سپاه پاسداران رفتند و از نمایندگان سندیکا شکایت کردند و آرام کمونیست بودن و ارتباط با کومله را بر پیشانی آنها کوبیدند. در سال ۱۳۷۳ نیز، وقتی سندیکای کارگران خباز سقز دوباره فعالیت خود را شروع کرد، کارفرمایان هر روز جلو درب سندیکا تجمع می کردند و خطاب به من که نماینده کارگران بودم و سابقه زندان داشتم ، با صدای بلند فریاد می زدند: " این مرکز، مقر کومله است که در سقز دایر شده "و یا می گفتند که " دولت حامی لنین است به این دلیل که محمود صالحی دارد تزهای لنین را در این شهر به اجرا در می آورد." تجمع های کارفرمایان آنقدر ادامه داشت تا اینکه من و محمد عبدی پور و جلال حسینی که نماینده کارگران بودیم را دستگیر کردند و مدت ۷۵ روز را درسلول های  انفرادی گذراندیم. همان زمان کارگران خیاط هم می خواستند که تشکل خود را ایجاد کنند و یکی از کارگران خیاط جهت این کار مامور شده بود. اما بنا به گفته آن کارگر، او از طرف دادسرای انقلاب احضار می شود و به او تذکر می دهند که دست از این کارها بردارد، در غیر اینصورت دستگیر خواهد شد.

 به این دلیل و موارد دیگری که پیشتر ذکر کردم، باعث شده که تشکل های کارگری در کردستان ضعیف تر باشد. ولی به نظر من، با وجود مشکلات فراوانی که پیشاروی کارگران در راه تشکل سازی قرار گرفته است، طبقه کارگر کردستان این آمادگی را دارد که هر زمان که فرصتی فراهم شود، تشکل ها و شوراهای کارگری را در این منطقه ایجاد کند.

س: پرسش آخر ما در باره اوضاع سیاسی و اجتماعی ماه های اخیر است. همان طوری که مشهود است اقشار و طبقات مختلف در بحران چند ماه گذشته، هر یک بر اساس موقعیت اجتماعی و مطالبات خود در جامعه صف آرایی کرده اند و در کشمکش به سر می برند. ما در اینجا قصد تحلیل این شرایط را نداریم، اما تا آنجا که به ما به عنوان فعالین جنبش اعتراضی کارگران بر می گردد، این است که طبقه کارگر هم، مانند دیگران خواسته و مطالباتی دارد و البته بارها در اعتراضات خود، به شکل های مختلف آن را طرح کرده است. سئوال ما این است این خواسته ها و مطا لبات کدامند و کارگران از چه راه هایی می توانند در این جنبش اعتراضی اخیر، پرچم خود را بدست بگیرند؟

محمود صالحی: به نظر من کارگران از آن آگاه ترند که بی گدار به آب بزنند و دنبال هر کس یا جریانی  صف آرایی کنند. آنها دنباله رو کسانی نمی شوند که بخواهد برای به قدرت رسیدن خود، از آنان استفاده ابزاری کند. طبقه کارگر ایران خواست و مطالبات خود را همه ساله در قطعنامه های اول ماه مه اعلام کرده و برای بیان آن نیز هزینه های لازم را داده است و این چیزی نیست که بعد از اعتراض های اخیر که بعد از خرداد ۸۸ به وجود آمد، صورت گرفته باشد. کارگران و فعالین کارگری در تاریخ ۱۱ اردیبهشت امسال، یعنی ۴۹ روز قبل از خیزش خرداد، درپارک لاله تهران، تجمع کردند و ۱۵۰ نفر بازداشت شدند و هنوز چند نفر از آنها در زندان بسر می برند و یا به دلیل فشارهای امنیتی و قضایی، از کشور خارج شدند. کارگران به بیانیه های صادر شده از طرف جنبش موسوم به سبز که از قدرت دولتی به حاشیه رانده شده اند،  نگاه کرده و از خود سئوال می کند که اینها برای طبقه کارگر چه چیزی دارند؟ و وقتی هیچ نفعی در آن نمی بیند، با آن همراهی نکرده و در این خیزش  به عنوان متشکل شرکت نخواهد کرد.   طبقه کارگر در قطعنامه های صادره در اول ماه مه و یا در اعتراض ها و اعتصاب های کارگری، خواست و مطالبات خود را بارها اعلام کرده و برای دستیابی به آن، سالهاست هزینه داده و بی شک این آمادگی را دارد که پرچم خود را به هر حرکتی که خودش تشخیص دهد که به نفعش است، برافراشته نگه دارد. برخی از خواسته های کارگران که هر سال در اول ماه مه از طرف کارگران روی میز سرمایه داران قرار می گیرد، به شرح زیر است:

آزادی ایجاد تشکل، پرداخت بیمه بیکاری، لغو کار کودکان، برابری حقوق زن و مرد، افزایش دستمزد برابر تورم، لغو قراردادهای موقت و سفید امضا، ممنوعیت اخراج، لغو سه جانبه گرایی، لغو حکم اعدام زیر هر عنوانی، آزادی زندانیان سیاسی، آزادی بیان، حق اعتصاب، پایان دادن به تهدید و سرکوب کارگران و در نهایت  خواستار لغو هر نوع استثمار انسان از انسان و بر قراری یک جامعه برابر است.  

در رویاروئیهای اخیر غیر از سبزها طبعا" گرایشات مردمی نیز وجود داشتند  که مطالبات بر حقی دارند  . جنبش کارگری با آن دسته از کسانی است که خواستار مطلبات انسانی خود است و طبعا" کارگران در آن خیزش نقشی داشته و دارند. هرچند طبقه کارگر بطور متشکل ظاهر نشد. اما بطور انفرادی و بدون تشکل در این خیزشها شرکت کرد. شرکت کارگران در خیزشهای اخیر نشانه تائید جنبش به اصطلاح سبز نیست .

س: با تشکر از شما. ما دیگر پرسش خاصی نداریم، اگر صحبتی دارید، بفرمایید.

محمود صالحی: من صحبت خاصی ندارم تنها می خواهم این را بگویم که اگر کسانی هستند که می خواهند کارگران را  به ابزار این یا آن جناح تبدیل کنند، سخت در اشتباه هستند، چرا که دیگر طبقه کارگر به ابزار شخص و یا جریانات غیر کارگری تبدیل نخواهد شد و روی احساسات طبقه کارگر سرمایه گذاری نکنید. هر روز در سایت ها مختلف، ده ها مقاله پخش می شود و در آنها طبقه کارگر را خطاب قرار می دهند و می گویند چرا به میدان نمی آید و... این حرف و حدیث ها برای طبقه کارگر ایران دیگر رنگی ندارد. طبقه کارگر خود به طور مستقل و با بررسی نیروهای محرکه‌ی مبارزات کنونی و با توجه به منافع اساسی کارگران تصمیم خود در این مورد را خواهد گرفت.

من هم از شما تشکر می کنم. زنده باشید.

بیاد اندیشمند همۀ زمانه، کارل مارکس

| 0 نظر
marx.jpgدر ۱۴ مارس ۱۸۸۳، انسانی بزرگ، اندیشمند و مغز متفکر جهان، - کارل مارکس - چشم از جهان بست. انسانی که آثار و پراتیک‏اش دنیا را تکان داد و راهِ نه تفسیر، بل راهِ و چگونگی تغییر جهانِ سراسر نابرابر را پیشاروی آیندگان گذاشت. مارکس با افکار تحول‏گراش دنیا را در هم ریخت و حامیان مناسبات سرمایه‏داری را دچار آشفتگی نمود. نشان داد که جامعه‏ی کارگران و زحمت‏کشان، جامعه‏ی سرمایه‏داران نیست و بر این اعتقاد بود که می‏توان پرچم دنیای مخالف با سرمایه را علم نمود. مارکس اقتصاد و مکانیزم سرمایه را به شیوه‏ی عملی مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و اشکال نوین مبارزه‏ی‏ طبقه‏ی بالنده علیه‏ی طبقه‏ی میرنده را پای ریخت.

تاریخ زندگانی مارکس، تاریخ آموزش و تاریخ بررسی دنیای پر تلاطم و تاریخ تعرض به متلاشی نمودن زندگانی ظالمان بود؛ تاریخی بود که تماماً به رهائی یگانه طبقه‏ی تا به آخر انقلابی مربوط می‏شد و در یک کلام تاریخ تغییر دنیای ناعادلانه بود.
مارکس در آغاز به "هگلیست"های جوان می‏پیوندد و در مدتی کوتاه به نقد افکار آنان می‏نشیند و به فعالیت‏های سیاسی روی می‏آورد و تا آخرین لحظه از عمر خود، به تفسیر و توضیح جهان نابرابر می‏پردازد. فعالیت‏های تئوریک و سیاسی مارکس بسیار و بسیاراند که از مهمترین و بار ارزش‏ترین آن‏ها را - که هم‏چنان بر سر زبان‏هاست -، می‏توان "ماینفست حزب کمونیست" و "سرمایه" نام بُرد. آثاری که از یک‏سو بنیان‏های فکری و رهائی کارگران از زیر سلطه‏ی سرمایه را نشان می‏دهد و از سوی دیگر با درایت تمام به اثبات می‏رساند که سرمایه تاریخاً رو به فناست.

بی تردید جایگاه مارکس در دنیای کنونی و در میان میلیاردها انسان محروم ویژه است. به دلیل این‏که هم در نظر و هم در عمل راهِ جگونگی رهائی بشریت از مظالم حاکمان و زورگویان را به تصویر در آورد و همواره به آینده و منفعت کارگران و زحمت‏کشان می‏اندیشید. بر این اعتقاد بنیادی بود تا زمانی‏که شالوده‏ی اقتصاد سرمایه‏داری در هم ریخته نشود، سخن از تغییر زندگانی کارگران و زحمت‏کشان بی معناست. بر همین اساس به نقد مماشات طلبان، مشاطه‏گران و رفرمیست‏ها می‏نشست و ایده‏های انحرافی و سد کننده‏ی آنانرا با زبانی رسا افشاء و به چالش می‏کشید. ایده و افکار مارکس در بستر چنین شرایطی شکل گرفت و قوام یافت و بی دلیل هم نبود که دنیا از زمان تثبیت ایده‏های مارکس، به گونه‏ای دیگر رقم خورد؛ ایده‏ی نوین و تحول‏گرائی که در تقابل با ایدئولوژی فرتوت سرمایه عرض و اندام نمود و توانست مُهر خود را در دنیای سراسر ظلم و احجاف بکوبد و جهان را در مصافی آشتی ناپذیر دو طبقه‏ی متضاد از هم قرار دهد.

در حقیقت ارزش و خلاقیت کارل مارکس در توضیح و تفسیر علمی مفوله‏هایی هم‏چون فلسفه، اقتصاد و سیاست بود. مارکس در این عرصه‏ها و با کاردانی تمام نشان داد که ایده‏های ما انعکاس جهان ماست که خارج از دهن ما وجود دارد و سرمایه‏داران به یُمن زور و سرکوب و از طریق استثمار طبقه‏ی کارگر قادر گردیده‏اند بر ثروت‏های نجومی خویش بی‏افزایند. بنابر این، انقلاب را بعنوان یگانه راه تغییر زندگانی طبقه‏ی کارگر و زحمت‏کشان توضیح می‏داد و همواره بر این ایده اصرار داشت که بدون گذر و تحقق چنین امری، چرخه‏ی استثمار و زورگوئی‏های طبقات حاکم  از حرکت باز نخواهد ایستاد.

نزدیک به یک‏قرن و نیم است‏که از مرگ مارکس می‏گذرد. اگر چه دنیا در این مدت دست‏خوش تغییر و تحولات متناوبی گردیده است، امّا با قاطعیت و با صراحت تمام می‏توان اعلام نمود که ایده‏های بنیادی کارل مارکس و آن‏هم در عرصه‏هایی هم‏چون فلسفه، اقتصاد و سیاست نه تنها کهنه نشده است و مختص به آن‏زمان نبوده و می‏باشد بل هم‏چنان بقوت خود باقی‏ست و انتخابِ باور و پیمودن راهی خلافِ راه و آرمان‏های وی، خلاف راه و منفعت کارگران و همه‏ی زحمت‏کشان جهان است. بگذارید مدافعین استثمار و سرمایه در فقدان انسان‏های بزرگی هم‏چون مارکس جشن و پایکوبی براه بی‏اندازند و بخود بقبولانند که مناسبات گندیده‏ی‏شان ابدی‏ست؛ امّا دنیای بشریت و کمونیست‏ها بر این ایده‏ی مارکس پای می‏فشارند که قطعاً روزی مرگ سرمایه فرا خواهد رسید و کارگران سرتاسر جهان آنروز را به روز انسانیت و به روز حقانیت آرمان‏های انسانی که چیزی جز نابودی ظلم و ستم و استثمار نیست، مبدل خواهند ساخت.
شباهنگ راد



۱۳ مارس ۲۰۱۰
۲۲ اسفند ۱۳۸۸  


barmak bamdad.jpg

انگیزه ی اصلى من روشنگرى و روشن کردن جامعه ی بشدت اسلام زده و عرب زده ی کردستان عراق بود. همان طور که قبلا هم گفتم معتقدم چرا نباید این کتاب منتشر شود؟ زیرا بنظر من یکى از دلایل عقب ماندگى اینجا ریشه دار بودن افکار متحجرانه و واپسگرانه ی اسلامى میباشد، ضمن اینکه من مطئنم از اینکه روحانى ها و اخوندهاى اینجا در کل نمیدانند متن و محتوى رمان به چه شکلى میباشد و نویسنده بر چه مبنا و ضابطه ای انرا به رشته ى تحریر دراورده است! تنها و تنها فتوی خمینى به گوششون خورده و اینکه این رمان بر علیه دین اسلام به نگارش درامده است

برمک بامداد نشریه محلی کردی زبان "خه لک" که در سلیمانیه عراق به چاپ می رسید در تاریخ ۱۵ فوریه ۲۰۱۰ میلادی به دلیل چاپ ترجمه ی بخشی از کتاب آیات شیطانی به قلم سلمان رشدی یک روز بعد از طرف مقامات کردستان عراق توقیف شد و سردبیر و مترجم آن از طرف احزاب اسلامی کرد عراق و ایران مورد تهدید قرار گرفتند و فراکسیون اسلامی کردستان در پارلمان خواستار مجازات آنها شد. بیش از دهها نشریه و سایت اینترنتی رسمی و وابسته به دولت ایران این اقدام نشریه خه لک را بشدت محکوم کردند و خواهان مجازات مسئولین نشریه شدند. http://www.sarkhat.com/fa/group/sfcnlqv

 برخی منابع غیر موثق اطلاع داده اند که مقامات ایران در نشستی با نمایندگان مسلمان فراکسیون مذهبی پارلمان عراق خواستار مجازات مترجم و سردبیر نشریه شدند. وبسایت چاودر خبر از سوقصد به جان سردبیر نشریه داد. به نقل از این وبسایت در نیمه شب ۸ مارس سردبیر نشریه ( زردشت حمه صالح) توسط عده ای مسلح مورد سوقصد قرار گرفته که توانسته است جان سالم بدر برد. http://www.cawder.org/yeke.php?besh=Nusraw&perrge=nusraw&nujimare=۱۵۵۶۳

 دفتر مرکزی اتحادیه میهنی کردستان حزب جلال طالبانی در تاریخ یک مارس ضمن محکوم کردن انتشار بخشی از آیات شیطانی در نشریه کرد زبان هر گونه نزدیکی و ارتباط با این نشریه را رد کرد. http://xwdakan.com/xwdakan/?p=۹۲۹#more-۹۲۹

 کتاب آیات شیطانی از طرف برخی مسلمانان تندرو جهان و آیت اله خمینی مورد تهاجم قرار گرفت و در سال ۱۳۶۷ آیت الله خمینی فتوای قتل نویسنده و ناشر این کتاب را صادر کرد. برمک بامداد خبرنگار کرد ایرانی که سالیانیست در کردستان عراق به عنوان روزنامه نگار و مترجم با رسانه های کرد زبان عراق مشغول به کار است این کتاب را ترجمه کرده است. او که بارها از طرف نیروهای تندرو مذهبی ایرانی و کرد مورد تهدید قرار گرفته مدت چندین هفته ست که به شکل مخفی زندگی می کند و امنیت جانی خود را در خطر می بیند. با او در باره ی شرایط و انگیزه ی کارش به گفتگو پرداختم. اقای بامداد شما بخشی از کتاب آیات شیطانی را به زبان کردی ترجمه کردید و در نشریه ای محلی به چاپ رسیده که از طرف رسانه های رسمی جمهوری اسلامی ایران و بخشی از احزاب اسلامی کردستان مورد انتقاد قرار گرفته شده. لطفا توضیح بدید که چه عواقبی تا به حال این کار برای شما داشته؟ برمک بامداد: متاسفانه متعاقب انتشار این بخش از آیه هاى شیطانى از طریق تلفن سردبیر نشریة ما را تهدید به ارعاب و مجازات کردند . بدنبالش همان شب اول بعد از چاپ بخشهایى از این شاهکار ادبى تلویزیون اسلامیها به اسم "کومل" بمدت پنج ساعت متوالى و پشت سر هم با پخش برنامه ای مردم را تحریک و تشویق بر ضد این نشریه و دست اندرکاران ان کردند ، جدا از اینکه در نماز جمعه پس از این رویداد بکرات از منبرهاى بیشتر مساجد شهرهاى سلیمانیه و اربیل این ترجمه را بشدت محکوم کردند. همزمان فراکسیون پارلمان کردستان عراق همراه با تقدیم کردن یادداشتى به رئیس پارلمان خواستار توقیف نشریه و محاکمه ی سردبیر و مترجم ان شدند. برمک بامداد به همراه عبداله حسن زاده رهبر حزب دمکرات کردستان ایران با توجه به اینکه آیت الله خمینی فتوای قتل نویسنده و حتی ناشر را صادر کرده بود شما به عنوان مترجم کردی کتاب نگران عواقب آن نبودید؟ یا اینکه با اعتقاد به دفاع از آزادی بیان آگاهانه این کار را کردید؟ برمک بامداد: من با اگاهى کامل از فتواى خمینى و نیز با توجة بة یک سرى ملاحظات خودم دست بة این ترجمة زدم. ظاهرا حکومت اقلیم کردستان سکولار و غیر مذهبى میباشد.خب چة مانعى دارد چنین چیزى انتشار یابد؟ اولا این کتاب یکى از شاهکارهاى ادبى قرن بیستم بحساب میاید و باید به زبان کردى منتشر میشد. دوما تا کى مردم و جامعه ی عقب نگه داشته شده ی کردستان باید جواب ندانم کاریها و تندروى هاى مشتی آخوند و مرتجع قرون وسطایى را بخورند؟ من با ایمان کامل بة اینکه ماجراى "ایات شیطانى" یا غرانیقى بخشى از تاریخ اسلام میباشد و با توجه به اینکه نویسنده هم با اوردن مدرک مستند و مستدل از ابن طبرى و ابن عباس این کتاب را پر بارتر کردة است ، بنده هم مشغول ترجمه ی آن شدم. کلا با چه انگیزه ای کتاب را ترجمه کردید و هدفتان چی بوده؟ برمک بامداد: انگیزه ی اصلى من روشنگرى و روشن کردن جامعه ی بشدت اسلام زده و عرب زده ی کردستان عراق بود. همان طور که قبلا هم گفتم معتقدم چرا نباید این کتاب منتشر شود؟ زیرا بنظر من یکى از دلایل عقب ماندگى اینجا ریشه دار بودن افکار متحجرانه و واپسگرانه ی اسلامى میباشد، ضمن اینکه من مطئنم از اینکه روحانى ها و اخوندهاى اینجا در کل نمیدانند متن و محتوى رمان به چه شکلى میباشد و نویسنده بر چه مبنا و ضابطه ای انرا به رشته ى تحریر دراورده است! تنها و تنها فتوی خمینى به گوششون خورده و اینکه این رمان بر علیه دین اسلام به نگارش درامده است. این جماعت اگر اندکى معقول و منطقى میبودند و صلاح ملتشان را میخواستند سعى میکردند با نوشتن مقالات و غیره انتقاد کنند نة اینکه متوسل به خشونت و حذف فیزیکى بشوند. دلیل دومی که مایل به ترجمه ی کتاب بودم بار ادبى و فرم نگارش ان بود که سلمان رشدى از سبک رئالیسم جادویى استفاده کرده است. برخی سایت های دولتی ایرانی هم فارسی زبان و کردی زبان در این مورد نوشتند و خواهان مجازات شدند آیا به شکل رسمی از طرف جمهوری اسلامی ایران هم تهدید شدید؟ بة شکل رسمى دو بار تا حالا از سوى کارمندان سفارت ایران در اربیل تهدید بمرگ شده ام. در این تماسهاى تهدید امیز ،افراد نامبرده خواهان مجازات من بودند و مصر اینکه با دستگیرى من ، مرا بسزاى این کار کفرآمیز و مرتدانه خواهند رساند. ضمن انکه از سوى احزاب اسلامى و خطیبان روز جمعه هم تهدید شده ام. دو روز قبل روز سه شنبه برابر با هشتم مارس در روز روشن و در ساعت سه بعد از ظهر سردبیر نشریه "زردشت حمه سالح" طى حرکتى مسلحانه مورد تیراندازى از سوى عوامل ناشناسى قرار طرفت. با توجه به این خبری که شما الان گفتید و در رسانه ها هم آمده که به سردبیر نشریه سوقصد شده آیا این اتفاق زنگ خطری برای شما نیست؟ چه اقدامی در این رابطه کرده اید؟ وقتى در غروب روز ۸ماه مارس به سردبیر نشریه ی "خه لَک" (مردم) در شهر سلیمانیه گلوله شلیک شد، گرچه خوشبختانه این باراسلامیهاى تندرو و اصول گرا به هدف ننگینشان نرسیدند. ولی چون این حمله مصادف با روز جهانی زن بود سوال برانگیز و مشکوک بنظر می رسد. از نظر امنیتى من دچار مشکل جدى شده ام چون نمیتوانم بیرون رفت و امد کنم و هران احتمال یورش و تهاجم احزاب اسلامى میرود. با وجود انکه "یو.ان" یا همان سازمان ملل هم در جریان مسائل میباشد ولی متاسفانه هیچ اقدم جدى اى را برنداشته اند و نقش فرمالیته اى را بازى میکنند و در عمل با جان پناهندگان بازى میکنند! همین ماه قبل بود که اقاى محمد رضا زمانى بخاطر جواب رد گرفتن از سازمان ملل متحد در اربیل متاسفانه مجبوربه بازگشت به ایران شدند که متعاقب ان به اتهام عضویت در انجمن پادشاهى اعدام شدند. همزمان سفارتهاى المان و فرانسه علیرغم موافقت ضمنى تاکنون هیچ کمک جدى اى براى قبول کردن ایرانیهاى سیاسی در این راستا نکردةاند. همانطور کة اشاره کردم سازمان ملل و کنسولگریهاى اروپایی در ارتباط با قضیه ى پناهندگان بسان تاجرها و بازرگانان عمل کرده اند. سپاس از شما برای وقتی که برای مصاحبه دادید.

آUsa-dep3-12-2010.jpgنچه در زیر می آید گزیده هایی از گزارش سالانۀ وزارت امور خارجۀ ایالات متحده دربارۀ وضعیت حقوق بشر در ایران در سال ۲۰۰۹ است. متن کامل این گزارش بزودی در این تارنما قابل دسترسی خواهد بود. آغاز رونوشت گزارش سالانۀ وزارت امور خارجه ایالات متحده دربارۀ حقوق بشر- سال ۲۰۰۹ ایران جمهوری اسلامی ایران، با جمعیتی در حدود ۶۵.۸ میلیون نفر، یک جمهوری مذهبی ومبتنی بر قانون اساسی است که در آن، ساختارهای اصلی قدرت در دست روحانیت شیعه قرار دارد. مشروعیت حکومت بر ارکان دوگانه حاکمیت مردم - هرچند محدود - و حکومت رهبرعالی انقلاب استوار است. رهبر فعلی، آیت الله سید علی خامنه ای، در سال ۱۹۸۹ نه از طریق انتخابات مستقیم، بلکه توسط مجلس خبرگان، که نهادی انتخابی و متشکل از روحانیون ارشد است، برگزیده شد. قوای سه گانه مقننه، مجریه و قضائیه تحت فرمان آیت الله خامنه ای بودند. نیروهای مسلح به صورت مستقیم و نیروهای امنیتی داخلی، قوه قضائیه و دیگر نهادهای اصلی به شکل غیر مستقیم زیر فرمان او قرار داشتند. مجلس شورای اسلامی با ۲۹۰ کرسی که به آراء مستقیم مردم برگزیده می شود، قوه مقننه را تشکیل می دهد. شورای نگهبان، متشکل از ۱۲ عضو غیرمنتخب، کلیه مصوبات مجلس را به منظور انطباق آنها با موازین اسلامی و اصول قانون اساسی بررسی و همچنین صلاحیت نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری و مجلس را تشخیص می دهد. در ۱۲ ژوئن، محمود احمدی نژاد، در انتخاباتی با شرکت احزاب چندگانه که اکثریت ایرانیان آن را نه آزاد دانستند و نه منصفانه، باردیگر به ریاست جمهوری انتخاب شد. با توجه به عدم حضور ناظران مستقل بین المللی، سازمانهای بین المللی قادر به تحقیق در مورد نتایج انتخابات نشدند. آخرین شمارش آراء تا پایان سال همچنان محل اختلاف بود. مقامات غیرنظامی کنترل کامل و موثری بر نیروهای امنیتی نداشتند. سابقه نامطلوب دولت در زمینه حقوق بشر در طی سال، بویژه بعد از انتخابات اختلا ف انگیز ریاست جمهوری رو به وخامت گذاشت. حکومت، حق شهروندان را برای تغییر مسالمت آمیز حکومت از طریق انتخابات آزاد و منصفانه بشدت محدود ساخت. حکومت، شمار زیادی نوجوان زیر سن قانونی را پس از محاکمات غیرعادلانه اعدام کرد. نیروهای امنیتی در مرگ و قتل معترضان به انتخابات در حین بازداشت دست داشتند و با انگیزه های سیاسی مرتکب اعمال خشونت آمیز دیگری از جمله شکنجه، ضرب و جرح و تجاوز به عنف شدند. حکومت به اِعمال مجازات های شدید رسمی، از جمله اعدام به وسیلۀ سنگسار، قطع عضو، و شلاق زدن مبادرت ورزید. گروه های فشار وابسته به حکومت مرتکب اعمال خشونت آمیز شدند. شرایط زندان های کشور همچنان نامطلوب بود. نیروهای امنیتی به صورت خودسرانه، افراد را دستگیر و بازداشت می کردند و غالبا آنها را بدون ارتباط با دنیای خارج نگاه می داشتند. مقامات دولت اقدامات سرکوبگرانه را علیه اصلاح طلبان طرفدار حقوق زنان، فعالان وابسته به اقلیت های قومی، فعالان دانشجویی و اقلیت های مذهبی تشدید کردند. استقلال قضایی و محاکمات عادلانه و علنی وجود نداشت. حکومت آزادی های مربوط به حریم خصوصی و آزادی های مدنی از جمله آزادی بیان، اجتماعات، تشکیل انجمن و جابجابی را بسختی محدود ساخت، و همچنین آزادی مذهبی را بشدت در معرض محدودیت قرار داد. فساد دولتی و فقدان شفافیت همچنان بر دستگاه دولت حاکم بود. خشونت و تبعیض حقوقی و اجتماعی علیه زنان، اقلیت های قومی و مذهبی و همجنس گرایان؛ قاچاق انسان؛ و دامن زدن به یهودی ستیزی همچنان به صورت یک معضل وجود داشت. حکومت، حقوق کارگران، از جمله آزادی تشکیل انجمن و آزادی تشکیل سازمان و چانه زنی گروهی را شدیداً محدود ساخت و افراد متعددی از مسئولان اتحادیه ها را دستگیر و بازداشت کرد. کار کودکان به صورت معضلی جدی باقی بود. مجمع عمومی سازمان ملل متحد در ۲۰ نوامبر برای هفتمین سال متوالی، با تصویب قطعنامه ای در بارۀ ایران، "نگرانی شدید" خود را "از نقض مستمر و مکرر حقوق بشر" در ایران ابراز داشت. در پی اعلام تجدید انتخاب پرزیدنت احمدی نژاد در ۱۳ ژوئن، صدها هزارتن از شهروندان برای اعتراض به خیابانها ریختند. پلیس و شبه نظامیان بسیجی با خشونت به سرکوب تظاهرات پرداختند. طبق آمار رسمی، شمار کشته شدگان ۳۷ تن اعلام شد ولی مخالفان دولت مرگ نزدیک به ۷۰ نفر را گزارش دادند و سازمانهای حقوق بشر این شمار را تا میزان ۲۰۰ نفر بر آورد کردند. در ماه اوت، قوۀ قضاییه تخمین زد که مقامات امنیتی نزدیک به ۴,۰۰۰ نفر را دستگیر کرده اند. مقامات امنیتی در بقیۀ مدت سال به بازداشت تعداد بسیاری از فعالان سیاسی اقدام کردند. در ۵ اوت بسیاری از بازداشت شدگان متهم شدند که قصد بر پا کردن یک"انقلاب مخملی" را داشته اند. اسمعیل احمدی مقدم، فرمانده نیروهای انتظامی در مصاحبه ای گفت که دولت کسانی را که خطرناکتر از دیگران تشخیص داده است در زندان کهریزک نگهداری می کند و بقیه به زندان اوین منتقل شده اند. جنبش سبز که از گروه های ناهمگون بسیاری برای اعتراض به نتایج انتخابات تشکیل شده بود، تظاهراتی را در سراسر کشور در تاریخ های متفاوتی بعد از انتخابات، از جمله در روز قدس (۱۸ سپتامبر) سالروز تصرف سفارت آمریکا (۴ نوامبر)، روز دانشجو (۷ دسامبر)، روز تشییع جنازۀ آیت الله منتظری (۲۱ دسامبر) و روز عاشورا (۲۷ دسامبر) سازمان داد. در اعتراضات روز عاشورا دست کم ۸ غیر نظامی، از جمله برادرزادۀ میرحسین موسوی، نامزد انتخابات ریاست جمهوری در برخورد با مأموران امنیتی کشته شدند. مأموران به تمامی این تظاهرات ازطریق حمله به دفترهای کار مخالفان پاسخ دادند. به موجب آنچه که گزارش شده، پلیس نزدیک به ۳۰۰ نفر و ده رهبر مخالف را تنها در ارتباط باتظاهرات ۲۷ دسامبر دستگیر کرد. احترام به حقوق بشر بخش اول - احترام به شإن انسان، مشتمل بر در امان بودن از: الف) محرومیت خودسرانه و غیرقانونی از حق زندگی گزارش های دریافت شده حاکی از مبادرت حکومت و عوامل آن به موارد متعدد اقدامات خودسرانه یا کشتارهای غیرقانونی در طول سال بودند. در جریان اعتراضات ماه ژوئن ده ها تن از معترضان و تماشاچینان غیر معترض، بویژه طی تظاهرات ضد دولتی به قتل رسیدند. منابع دولتی تعداد کشته شدگان را ۳۷ نفر گزارش دادند، گروه های مخالف دولت کشته شدگان را نزدیک به ۷۰ نفر اعلام داشتند و سازمانهای حقوق بشر این شمار را تا ۲۰۰ نفرارزیابی کردند. ب) ناپدید شدگان گزارشها در طول سال از افزایش موارد آدم ربایی با انگیزۀ سیاسی حکایت داشتند. ماموران لباس شخصی یا افسران امنیتی غالبا روزنامه نگاران و فعالان را بدون داشتن حکم جلب دستگیر وپیش از دادن اجازۀ تماس به آنها با خانواده های خود، آنها را طی چندین روز یا بیشتر بدون ارتباط با دنیای خارج نگاه می داشتند. (نگاه کنید به بخش ۱. د) پیکار بین المللی برای حقوق بشر در ایران ( ICHRI) در گزارش ۸ ژوئن خود خاطر نشان ساخت که بازداشت های خودسرانه و تعداد ناپدید شدگان به صورت یک امر"فراگیر" در آمده است. خانواده های اعدام شدگان غالبا هیچگونه اطلاعی دربارۀ مرگ آنها دریافت نمی کنند (نگاه کنید به بخش ۱. الف) گروه های حقوق بشر موارد متعدد ناپدیدشدن را در ارتباط با اعتراضات در طی سال گزارش دادند. ج- شکنجه و دیگر رفتارها یا مجازات های بی رحمانه، غیر انسانی یا خفت آور شکنجه به موجب قانون اساسی و قوانین [دیگر] ممنوع شده است، ولی گزارش های متعدد و موثقی حاکی از آن بود که نیروهای امنیتی و کارکنان زندان به شکنجۀ بازداشت شدگان و زندانیان، بویژه کسانی که بعد از انتخابات ماه ژوئن دستگیر شده بودند، مبادرت می ورزیدند. تنها در تهران ۳۷ نفر از معترضان بازداشت شده، چه مرد و چه زن، ادعا کردند که مأموران به آنها تجاوز کرده اند. سازمانهای اصلی مدافع حقوق بشر و خبر گزاریها از شکنجۀ "منظم" افراد بعد از انتخابات خبر دادند. شیوه های رایج شکنجه و بد رفتاری با زندانیان، نگاهداری طولانی در سلول های انفرادی همراه با محرومیت شدید حسی (که گاه از آن به عنوان "شکنجۀ سفید" یاد می شود")، کتک زدن و تحقیر جنسی، نگاه داشتن طولانی در حالات ناراحت، لگد زدن به بازداشت شدگان با پوتین های نظامی، آویزان کردن بازداشت شدگان از دست و از پا، تهدید به اعدام، سوزاندن با سیگار، کشیدن ناخن های پا، محرومیت از خواب و وارد آوردن ضربات مکرر وشدید با کابل یا وسایل دیگربه پشت یا کف پا را شامل می شدند. طبق آنچه گزارش شده این شیوه ها همچنین خیس کردن زندانیان را پیش از وارد آوردن ضربات با کابل برق بر بدن آنها برای شدت بخشیدن به بدرفتاری در بر می گرفتند. زندانیان همچنین وارد آوردن ضرباتی را بر گوش خود که موجب ناشنوایی محدود یا کامل آنها شده، ضرباتی بر ناحیۀ دور چشم ها که به نابینایی محدود یا کامل انجامیده، و استفاده از سَم برای ایجاد بیماری، گزارش دادند. بعضی از بازداشتگاه ها، از جمله اوین به خاطر شکنجه بی رحمانه و طولانی مخالفان سیاسی دولت معروفیت داشتند. مقامات همچنین از زندان ها و بازداشتگاهای "غیر رسمی" و مخفی در خارج از نظام کشوری زندانها، که طبق گزارش ها در آنها بدرفتاری امری رایج بود، استفاده می کردند. دولت بر اساس گزارش ها شکنجۀ سفید را، بویژه در مورد زندانیان سیاسی به کار می برد. بازداشتگاه ها از جمله بخش ۲۰۹ زندان اوین، غالبا خارج از نظارت مقامات دولت قرار داشتند. شرایط حاکم بر زندان ها و بازداشتگاهها شرایط حاکم بر زندان ها نامطلوب بود. بسیاری از زندانیان در سلولهای انفرادی نگهداری می شدند و یا از غدا و مراقبت کافی پزشکی، به عنوان طریقه ای برای اجبار آنها به اعتراف، محروم بودند. جمعیت بیش از ظرفیت زندانها نیز یک مشکل به شمار می رفت. زندانیان متعددی شکایت کردند که مقامات به طور عامدانه ای آنها را برای مدتهای طولانی در معرض سرمای شدید قرارداده اند وآنها دسترسی به مراقبت بهداشتی در زندان نیز نداشته اند. ر. دستگیری یا بازداشت خودسرانه با آنکه دستگیری و بازداشت خودسرانه به موجب قانون اساسی ممنوع است، استفاده از این شیوه ها در طی سال به طرز چشمگیری افزایش یافت. نقش پلیس و دستگاه امنیتی چندین دستگاه، از جمله وزارت اطلاعات و امنیت (MOIS)، نیروهای انتظامی به عنوان بخشی از وزارت کشور، و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران (IRGC) به طور مشترک مسؤلیت اجرای قانون و برقراری نظم را به عهده دارند. بسیجی ها و گروه های غیر رسمی که به عنوان انصار حزب الله شناخته می شوند با محافظه کاران افراطی در دستگاه رهبری در یک خط فکری قرار داشتند و به عنوان عوامل فشار عمل می کردند. در ۴ اکتبر، دولت ادغام بسیج را در نیروی زمینی سپاه پاسداران اعلام داشت. در حالی که برخی از واحد های بسیجی آموزش رسمی دریافت می کردند، بسیاری از واحد های دیگر سازمان و انضباطی نداشتند. در جریان سرکوب تظاهرات به وسیلۀ دولت، بسیجی ها نخستین کسانی بودند که مسؤلیت اعمال خشونت علیه معترضان را به عهده داشتند. نا متمرکز بودن سازمان بسیج موجب می شد که بسیجی ها به طور انفرادی در برابر اعمال خود پاسخگو نباشند و این خود به اقدامات افراط آمیز آنان دامن می زد. تشریفات ناظر بر دستگیری و رفتار با افراد در حین بازداشت به موجب قانون اساسی و قانون مجازات، برای مبادرت به دستگیری افراد حکم جلب یا احضار ضرورت دارد و شخص دستگیر شده باید از موارد اتهام خود ظرف مدت ۲۴ ساعت آگاه شود. با این همه، مقامات مسؤل به ندرت در عمل این تشریفات را رعایت می کنند. مقامات بارها بازداشت شدگان را طی هفته ها یا ماه ها در حالت قطع ارتباط، بدون تفهیم اتهام یا محاکمه نگه می داشتند و غالبا به آنها اجازۀ تماس فوری با خانواده های خود یا دسترسی به موقع به وکلای قانونی خود را نمی دادند. در عمل نه محدودیتی برای بازداشت ها وجود داشت و نه وسیلۀ قضایی برای تشخیص قانونی بودن بازداشت ها در اختیار بود. به موجب قانون، دولت تنها در مورد برخی از جرایم موظف به تأمین وکیل مدافع برای بازداشت شدگان بی بضاعت است. دادگاه ها، حتی در مورد جرایم سبک وثیقه های بی اندازه سنگینی تعیین می کنند و در بسیاری از موارد دادگاه ها از تعیین هرنوع وثیقه ای خودداری می ورزند. زندانیانی که با وثیقه آزاد می شوند، غالبا نمی دانند که املاک آنها برای چه مدتی در گرو خواهد ماند یا محاکمۀ آنها چه وقت صورت خواهد گرفت. بازوی اطلاعاتی سپاه پاسداران طبق آنچه که گزارش شده در طی سال هدایت دستگیری ها را به عهده داشت. افزوده بر آن، نیروهای انتظامی احکام عمومی جلب را برای دستگیری معترضان و کسانی که به عنوان مخالفان دولت شناخته شده بودند به کار می بستند. استفاده از این احکام عمومی، استفاده از احکام انفرادی را برای جلب اشخاص منتفی می سازد. بازداشت های پیش از محاکمه، به ویژه در مواردی که طبق ادعا، با نقض قوانین امنیت ملی ارتباط داشتند، غالبا به طور خودسرانه ای طولانی بود. کسانی که پیش از محاکمه در زندان به سر می بردند، در حدود یک چهارم از زندانیان را در زندان های کشور تشکیل می دادند. به گزارش دیده بان حقوق بشر، قاضی می تواند بازداشت فرد را به میل خود طولانی سازد و این بازداشت های پیش از محاکمه اغلب ماه ها به طول می انجامد. بر اساس گزارش ها، حکومت در طی سال، بازداشت خانگی را به عنوان شیوه ای در جهت محدود ساختن حرکت و ارتباطات رهبران روحانی شیعه که دیدگاهایشان در مورد سیاست و حکومت مخالف با دیدگاه های نظام حاکم بود ادامه داد. با این حال، مورد جدیدی از این قبیل بازداشتها در طول سال گزارش نشد. آیت الله العظمی منتظری، از برجسته ترین روحانیون، در ۲۰ دسامبر تحت چنین محدودیتهایی درگذشت. محرومیت از محاکمه علنی و عادلانه طبق قانون اساسی کشور، قوه قضاییه "مستقل است" ولی در عمل دادگستری کشور دچار فساد و تحت نفوذ حکومت و مذهب قرار داشت. نظام قضایی کشور پس از انقلاب سال ۱۹۷۹، به منظور تطبیق با احکام شرعی، سنت پیامبر و دیگرمنابع اسلامی مورد بازنگری قرار گرفت. رئیس قوه قضاییه طبق قانون اساسی از میان روحانیون و توسط رهبر تعیین می شود. ریاست دیوان عالی کشور و دادستانی کل کشور نیز در انحصار روحانیون است. دادگاه های سنتی در مورد جرایم مدنی و جنایی حکم صادر می کنند، و وظیفه دادگاه های انقلاب محاکمه جرایمی است که می توانند جمهوری اسلامی را به مخاطره بیاندازند، شامل موارد تهدید برای امنیت داخلی و خارجی، قاچاق مواد مخدر، جرایم اقتصادی و فساد دولتی. دادگاه ویژه روحانیت و سازمان قضایی نیروهای مسلح به ترتیب عهده دار رسیدگی به تخلفات روحانیون و جرایم مربوط به وظایف نظامی و امنیتی هستند. دادگاه مطبوعات نیز کار رسیدگی به شکایات مطروحه علیه ناشران، سردبیران و نویسندگان را به عهده دارد. دیوان عالی کشور مرجع تجدید نظر در برخی از پرونده ها از جمله احکام اعدام است. تشریفات دادرسی بسیاری از جنبه های نظام قضایی پیش از انقلاب در دادگاه های حقوقی و جنایی بر جا مانده اند. طبق قانون اساسی و آئین دادرسی کیفری، متهم در اغلب پرونده های جنایی از حق محاکمه علنی، اصل برائت، تعیین وکیل مدافع و فرجام خواهی برخوردار است. با این حال، این حقوق در عمل رعایت نشد. صدور رای در محاکم به عهده قاضی است. محاکم حقوقی و جنایی فاقد نظام هیات منصفه اند. در دادگاه مطبوعات، صدور رای به عهده یک هیئت ۱۱ نفره ای است که مشخصاً از سوی دادگاه انتخاب می شوند. متهمان از حق رودررو شدن با شاکیان و دسترسی به شواهد و مستندات نزد دولت محروم بودند. در طی سال، نمایندگان سازمان ملل متحد فقدان ساز و کارهای ناظر بر تضمین حسن اجرای آئین دادرسی جنایی را یادآور شدند. در ۱۳ اوت، گزارش ویژۀ سازمان ملل در مورد شکنجه و دیگر رفتارها یا مجازات های بی رحمانه، غیر انسانی، و یا تحقیر آمیزرا خاطرنشان ساخت و معاون گروه کاری رسیدگی کننده به مسئلۀ بازداشت خودسرانه، ابراز "نگرانی جدی" خود را درباره وضعیت بازداشت شدگان در کشور اعلام داشت. سازمان عفو بین المللی، سازمان دیده بان حقوق بشر، گزارشگران بدون مرز، و چندین گروه دیگر حقوق بشر به طور خاص چنین محاکمه هایی را در دادگاه های انقلاب به خاطر نادیده گرفتن معیارهای بین المللی انصاف محکوم ساختند. حکومت اغلب افراد را به جرایم تعریف نشده ای همچون "رفتار ضد انقلابی،" "فساد اخلاقی،" و "جانبداری از استکبار جهانی" متهم می کرد. دادستان مجازات های سختی را برای منتقدان حکومت به دلیل جرایم کوچک تحمیل کرد. برای مثال، بر اساس گزارش ها محلی، هنگامه شهیدی به خاطر بر هم زدن رفت و آمد شهری در طی آشوب های پس از انتخابات به شش سال زندان محکوم شد. همچنین برای بهزاد نبوی، یکی دیگر از اصلاح طلبان، به دلیل تخلفی مشابه شش سال زندن منظور گردید. در مواردی که امکان حل مسئله از توان قوانین مصوب پس از انقلاب خارج بود، به قضات توصیه شد که علم قاضی و تفسیر احکام اسلامی را اصل قرار دهند. رئیس قوه قضاییه، قضات دادگاه های انقلاب را به خاطر تعهد عقیدتی آنان به نظام انتخاب می کرد. دادرسی های غیرعلنی و یا شتاب زدۀ پنج دقیقه ای معمول بودند. محاکماتی نیز با هدف نمایش عمومی اعترافات اجباری برگزار شد. زندانی ها و بازداشتی های سیاسی آماری در مورد تعداد شهروندانی که به خاطر عقاید سیاسی شان زندانی بودند در دست نبود، اما به گمان فعالان طرفدار حقوق بشر این رقم به صدها تن می رسید. این رقم البته نزدیک به ۴,۰۰۰ تا ۵,۰۰۰ نفری که پس از تظاهرات مربوط به پس از انتخابات و تقریبا ۱,۰۰۰ نفری که بعد از اعتراضات عاشورا بازداشت شدند، شامل نمی گردید. گروه های حقوق بشر بر این اعتقاد بودند که به طور تقریبی ۲۰۰ نفر در پایان سال در بازداشت باقی ماندند. بر اساس گزارش مطبوعات مخالف، حکومت افراد را به اتهامات جنایی سوال برانگیزی نظیر قاچاق مواد مخدر دستگیر، محکوم و اعدام کرد و این در حالی بود که جرم آنها در واقع "سیاسی" جنبۀ سیاسی داشت. حکومت، اقلیت های مذهبی را به جرایمی مانند "مخالفت با نظام" و ارتداد متهم کرد و با این پرونده ها مانند پرونده های مربوط به امنیت ملی برخورد شد. در طی سال، حکومت دانشجویان و فعالان سیاسی را قبل از انجام تظاهرات بازیداشت کرد تا از سازمان دهی و شرکت در رویدادها جلوگیری کند. مسئولان هر از گاهی به زندانیان سیاسی در مواردی پیش از اتمام دوره محکومیت، حکم تعلیقی و یا مرخصی های کوتاه و بلند مدت دادند اما می توانستند در هر زمانی دستور بازگشت آنها را به زندان صادر کنند. احکام تعلیقی اغلب به منظور سکوت و ارعاب افراد صادر شد. حکومت همچنین با حفظ پرونده های بی پایه اساس در دادگستری علیه آنان مبادرت به کنترل فعالان سیاسی می کرد تا به مقامات امکان دهد که در هر زمانی به بازداشت آنها اقدام کنند، و نیز با احضاریه های مکرر و بازپرسی به ارعاب اقدام کرد. اغلب ناظران، سعید مرتضوی، دادستان عمومی استان تهران را، بد نام ترین دادستان پرونده های دگراندیشان سیاسی و منتقدان می دانستند. بر اساس گزارش های خبری بین المللی، مرتضوی مسؤلیت بازجویی های گوناگون را در زندان اوین، همانجایی که بیشتر تظاهر کنندگان پس از انتخابات در بازداشت به سر می بردند، به عهده داشت. مسئولان، زندانی های سیاسی را به طور معمول برای مدت های طولانی در سلول های انفرادی نگاه می داشتند و آنان را از مراحل قانونی دادرسی و دسترسی به وکیل مدافع محروم می کردند. همچنین زندانیان سیاسی را در هنگام حبس خطر بزرگتری از این نظر که در معرض شکنجه و سوء رفتار قرار بگیرند، تهدید می کرد. حکومت به سازمان های بشردوستانه بین المللی و یا گزارشگران ویژۀ سازمان ملل اجازه دسترسی به زندانیان سیاسی را نداد. حکومت، فعالان گروه های اقلیت را بازداشت کرد (به بخش ۶ مراجعه کنید)؛ سازمان های حقوق بشری کُرد گزارش دادند که در پایان سال، ۱۶ نفر از زندانیان سیاسی کُرد با خطر اعدام مواجه بودند. بنا بر گزارش ها، برخی افراد سال ها به اتهام طرفداری از گروه های غیرقانونی همچون سازمان مجاهدین خلق در زندان به سر می بردند. بخش دوم - احترام به آزادی های مدنی: الف) آزادی بیان و مطبوعات آزادی بیان و آزادی مطبوعات مگر در مواردی که "مخل مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد" در قانون اساسی تضمین شده است. با این حال، دولت، آزادی بیان و مطبوعات را در عمل به شدت محدود ساخت. ساز و کارهای اولیه قانونی برای تضمین حق آزادی بیان وجود نداشت و مطبوعات مستقل با مقررات اجباری و خودسرانه حکومت- بخصوص قوه قضاییه - مواجه بودند. سانسوردولتی و بویژه خود سانسوری در طول سال، باعث محدودیت در اطلاع رسانی شد. روزنامه نگاران همواره به دلیل حرفه خود در معرض تهدید از سوی دولت قرارداشتند و زندانی می شدند و دفترهای اتحادیه روزنامه نگاران در ماه آگوست بسته شد (به قسمت ۷ مراجعه کنید). افراد قادر نبودند،، بدون اینکه در معرض انتقامجویی قرار بگیرند، از دولت به صورت علنی یا بطور خصوصی انتقاد بعمل آورند، و دولت فعالانه در جستجوی ممانعت از هرگونه انتقادی بود. برطبق گزارش، در روز ۹ ژوئن، دادگاهی، محسن نامجو، خواننده و آهنگ ساز، را بطور غیابی به خاطر " اهانت به شئونات مذهبی" با استناد به شیوۀ استفادۀ وی از آیات قرآنی در یک برنامه ضبط خصوصی، که ظاهرا در اوایل سال بدون اجازه وی به اینترنت راه یافته بود، به ۵ سال زندان محکوم کرد. نامجو در پایان سال هنوز در خارج کشور اقامت داشت. پایگاه های رسانه ای کشور، متنوع و شامل رادیو ، تلویزیون و مطبوعات دولتی و همچنین روزنامه ها و مجلات خصوصی در زمینه مسائل روز، سیاست، هنر و ورزش بودند. کلیه پایگاه های رسانه ای تحت نظارت دقیق حکومت قرار داشتند و رسانه های خصوصی در عمل فاقد استقلال بودند. اعضای جامعه مطبوعاتی درصورت تخطی از دستور العمل های حکومت، با ارعاب، دستگیری یا توقیف نشریه مواجه می شدند. درنتیجه، حکومت نفوذ قابل توجهی بر رسانه های کشور داشت. هیات دولتی نظارت بر مطبوعات، علاوه بر صدور پروانۀ انتشار مطبوعات، در واکنش به مقالات انتقادی یا در پی شکایات مطروحه علیه روزنامه نگاران، سردبیران یا ناشران، این پروانه ها را لغو کرد. برطبق ماده ۱۷۵ قانون اساسی ، فعالیت خصوصی رادیو و تلویزیونی غیرقانونی بود. حکومت به واسطه سازمان دولتی صدا و سیما، کنترل مستقیم و انحصار پخش برنامه های رادیویی و تلویزیونی را در اختیار داشت. برنامه های رادیو و تلویزیون، که منبع اصلی خبر و اطلاع رسانی بسیاری از شهروندان، بویژه درمناطق روستایی بودند، در جهت انعکاس و تبلیغ ایدئولوژی سیاسی و اجتماعی مذهبی حکومت تنظیم می شدند. آنتن های ماهواره ای گیرنده برنامه های شبکه های تلویزیونی خارجی ممنوع بود و دولت به طور منظم آنها را از منازل شخصی جمع آوری و توقیف می کرد. رسانه های بین المللی در فعالیت های خود آزاد نبودند. گزارشگران خارجی می بایست جزئیات برنامه سفر و موضوع گزارش مورد نظرشان را قبل از صدور روادید به دولت اعلام می کردند. دولت بر کار آنها نظارت دقیق داشت و تلاش می کرد با جهت دهی به گزارش ها، پوشش خبری را به نفع خود سوق دهد. دولت، روادیدهای یک هفته ای استاندارد را برای آن دسته از خبرنگاران خارجی که برای پوشش خبری انتخابات ماه ژوئن وارد کشور می شدند صادر می کرد، ولی بر طبق گزارش، اکثریت تقاضاهای تمدید روادید خبرنگاران را بعد ازاوج گیری تظاهرات پس از انتخابات رد کرد. دولت همچنین روزنامه نگاران خارجی را از گزارش تظاهرات ممنوع و در برخی موارد، آنها را اطاقهای هتل یا ادارات در حین تظاهرات محبوس ساخت. برخی خبرنگاران گزارش دادند که مقامات به آنها گفته اند که اگر آنها را در حال حمل دوربین در خیابانها مشاهده کنند، دستگیر خواهند شد. درطول سال، دولت نشریاتی را که ازدولت انتقادمی کردند، ممنوع ، مسدود و بکلی منحل ساخت. آزادی اینترنت به گزارش سازمان های غیردولتی، با افزایش شمار شهروندانی که برای کسب خبر و بحث سیاسی به اینترنت رو آورده اند، نظارت دولت بر اینترنت در طول سال شدت یافت. بر طبق آمار سال ۲۰۰۸ اتحادیه بین المللی ارتباطات، تقریبأ ۳۱ درصد افراد کشور از اینترنت استفاده کردند. دولت بر ارتباطات اینترنتی، بویژه از طریق تارنماهای شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک، توییتر و یوتیوب، با استفاده از فن آوری ای که در پایان سال ۲۰۰۸ خریداری کرده بود نظارت داشت. دولت افرادی را که مقالاتی مبنی بر انتقاد از دولت در اینترنت انتشار می دادند، مورد تهدید قرار می داد ، آزار می رساند و دستگیر می کرد؛ در برخی موارد، گزارش ها حاکی است که دولت به توقیف گذرنامه های آنها یا دستگیری اعضای خانواده شان اقدام می کرد (به قسمت ۱.fمراجعه کنید). خانه آزاد ودیگر سازمانهای حقوق بشر گزارش دادند که مقامات دولتی افراد را به محض ورود در فرودگاه بین المللی تهران متوقف می کردند و از آنها می خواستند تا به حساب فیس بوک و یا یوتوب خود وارد شوند، و در برخی موارد آنها را مجبور می ساختند اطلاعات را از آن تارنماها بردارند. کلیه شرکت های ارائه خدمات دسترسی به اینترنت (ISPs) می بایست مورد تایید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی باشند. افراد مکلف بودند تارنماها و وبلاگ های خود را در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به ثبت برسانند اما این مقررات در عمل به ندرت به اجرا گذاشته شد. دولت با بکارگیری نرم افزار فیلترینگ، وبلاگ های داخلی و برخی تارنماهای خارجی از جمله تارنماهای سازمان های عمده خبری و سازمان های غیردولتی غربی را مسدود کرد. بر طبق گزارش RSF، دولت دسترسی به هزاران تارنما را در طول سال مسدود ساخت، و در برخی موارد، شرکت های ارائه خدمات دسترسی به اینترنت، کاربران کامپیوتر را از تارنماهای مخالف دولت به تارنماهای خبری موافق دولت سوق می دادند. دولت همچنین محتوی تارنما را برای کنترل دسترسی شهروندان به اطلاعات سانسور می کرد. بر طبق گزارش خانه آزادی، مطالب تارنماهای رهبران جناح مخالف در طول سال بکلی برچیده شد. در طی مدت زمان پیش از انتخابات ریاست جمهوری ماه ژوئن، مقامات دولتی دسترسی به فیس بوک و توییتر را مسدود ساختند. در روز انتخابات، برطبق گزارشهای بدست آمده ،مقامات ، دسترسی به یوتیوب، فیس بوک ، توییتر، و دیگر تارنماهای شبکه های اجتماعی را که مردم از طریق آنها گزارش انتخابات را ارسال می کردند، مسدود ساختند. آزادی دانشگاهی و حوزه فرهنگی آزادی دانشگاهی به شدت توسط دولت محدود شد. مسؤلان دانشگاهها به برکناری استادان بر اساس دستور سال ۲۰۰۶ ریاست جمهوری مبنی بر پاکسازی استادان با گرایش های غیر مدهبی و لیبرال، ادامه دادند. استادان برای نگهداری شغل خود ناگزیر بودند دست از انتقاد از مقامات بر دارند. پذیرش دانشجو در دانشگاه ها با ملاحظات سیاسی همراه بود؛علاوه بر امتحان کنکور، شرط ورود به دانشگاه، قبولی در امتحان هایی بود که طی آن مقامات مسئول، متقاضیانی را که جهان بینی دستگاه حاکم بودند می کردند. اعضای نیروی بسیج در فرایند پذیرش از امتیازهایی برخوردار بودند. گروه های دانشجویی گزارش دادند که ترتیب رتبه بندی دانشجویان فعال سیاسی، بنام "ستاره دار"، که در سال ۲۰۰۶ توسط دولت آغاز شد، همچنان برقرار بود. دانشجویان ستاره دار، که "مخالف دولت حاکم" تلقی می شوند، یا از دانشگاه اخراج با از حق ثبت نام در ترم های بعدی محروم می شدند. بر طبق گزارش گروه پیکاربین المللی برای حقوق بشر در ایران ( ICHRI) ، طی سه سال گذشته، دخالت دولت در فرآیند پذیرش دانشگاهی بطرز قابل توجهی افزایش یافت، که با حمله همه جانبه و هماهنگ شده از سوی وزارت آموزش عالی، وزارت اطلاعات و امنیت و قوه قضائیه، با هدف جلوگیری از فعالیت های دانشجویی از ادامه تحصیلاتشان صورت گرفت. در روز ۲ فوریه، یک سازمان حقوق بشر گزارش داد که در طی چند سال گذشته، مقامات دولتی ۵۸ دانشجو را از ثبت نام در برنامه های کارشناسی ارشد در دانشگاههای کشور، به علت فعالیت های پیشین دانشجویی ، محروم ساختند. دیده بان حقوق بشر همچنین گزارش داد که در طی سال، مقامات از کمیته های انضباطی دانشگاهی استفاده کردند تا دانشجویان را بعنوان مجازات به خاطر فعالیت های سیاسی صلح آمیز اخراج کنند و یا به دانشگاههای دیگر انتقال دهند. ب) آزادی اجتماع مسالمت آمیز و تشکیل انجمن آزادی تجمع برطبق قانون اساسی کشور، تجمع و راه پیمایی، "به شرط آن که مخل مبانی اسلام نباشد" آزاد است؛ با این حال، دولت در عمل با محدود ساختن آزادی تجمع و نظارت دقیق بر اجتماعات تلاش کرد تا از تظاهرات علیه حکومت جلوگیری کند. برنامه های سرگرمی و سخنرانی های عمومی، جلسات و تظاهرات دانشجویی، تظاهرات کارگری، گردهمایی ها و تظاهرات زنان، مراسم ختم و یادبود، و مراسم نماز جمعه از جمله این اجتماعات بودند. به گفته فعالان، دولت در صدور مجوز برای تجمعات مقررات دلبخواه خود را اعمال می کرد و در حالی که گروه های محافظه کار به ندرت مشکلی داشتند گروه های منتقد دولت، صرفنظر از داشتن و یا نداشتن مجوز، مورد بدرفتاری قرارمی گرفتند. در طی سال دولت به منع و و پراکنده ساختن تظاهرات صلح آمیز از طریق توسل به زورادامه داد. سازمانهای شبه نظامی مانند انصار حزب الله همچنین به تهدید، ارعاب و اذیت کسانی که آشکارا به هوا داری از اصلاحات تظاهرات می کردند، پرداختند. آزادی تشکیل انجمن مطابق با قانون اساسی، تشکیل احزاب سیاسی، انجمن‏ های صنفی و انجمن های اسلامی یا ادیان اقلیت رسمی ، مشروط به این که اصول استقلال، آزادی، وحدت ملی، موازین اسلامی و اساس جمهوری اسلامی را نقض نکند، آزاد است. با وجود این، حاکمیت با تهدید، ارعاب، وضع مقررات و شرایط دلبخواه و دستگیر کردن سران و اعضای گروه ها، در عمل آزادی تشکیل انجمن را محدود کرد. آزادی مذهب طبق قانون اساسی، دین رسمی کشور اسلام شیعه است و کلیه قوانین و مقررات باید بر موازین اسلامی استوار باشد. قانون اساسی همچنین اسماً مدافع سایر آیین ها اسلامی، آیین زرتشتی، مسیحیت و یهودیت است؛ با این حال، حاکمیت آزادی مذهب را، به خصوص در ارتباط با آیین بهایی، به شدت محدود کرد. طبق قانون شرع، مجازات ارتداد مرگ است. در سپتامبر ۲۰۰۸، مجلس اصلاحیۀ قوانین کیفری و جنائی را به اجرا گذاشت. طبق ای اصلاحیه، گرویدن از اسلام به سایر ادیان برای مردان محکومیت به مرگ، و برای زنان حبس عبد به همراه دارد. طبق گزارش های دریافت شده، این اصلاحیه به طور آزمایشی برای مدت یک سال به اجرا گذاشته شده است. رجزخوانی ها و اقدامات دولت فضای تهدیدآمیزی را برای گروه های مذهبی غیرشیعه، و بیشتر از همه برای بهائیان، و همچنین مسلمانان اهل سنت، مسیحیان انجیلی، و اعضای جامعۀ یهودی ایجاد کرده است. به گفتۀ فعالان حقوق بشر، نابردباری دولت نسبت به اهل تصوف به طور فزاینده ای ادامه داشت، و محدودیت های فزاینده ای بر پرستشگاه های صوفیان (حسینیه) اعمال شد. آشکار شدن تعلق دانشجویان به اهل تصوف، موجب به اخراج آنها از دانشگاه ها می شد. اقدامات دولت در سرکوب بهائیان ادامه داشت. حاکمیت همچنان با بستن پرستشگاه های بهایی، از بجا آوردن مناسک مذهبی آنها ممانعت کرد. خدمت در پست های دولتی و نظامی، برخورداری از نظام تامین اجتماعی، و تحصیل در مدارس و دانشگاه های دولتی برای بهائیان ممنوع بود مگر آنکه مذهب خود را پنهان می کردند. نظام قضایی کشور بهائیان را از حق وراثت محروم می کرد و دولت ازدواج و طلاق آنها را به رسمیت نمی شناخت. ولی دولت گواهینامه هایی را که به موجب آن ازدواج آنها تصدیق شده و پیوند آنها مورد تأیید قرار گرفته است، به رسمیت می شناسد و از نظر قانونی به آنها اجازۀ زندگی مشترک می دهد. به موجب قانون، خون بهایی مباح است، بدین معنی که بهاییان را می توان به قتل رساند و از مجازات مصون بود. سوء رفتار های اجتماعی و تبعیض اقدامات حکومت همچنان در جهت حمایت و پشتیبانی از عناصری بود که فضای تهدید آمیزی برای اقلیت های مذهبی به وجود می آوردند. اقلیت های مذهبی- ازجمله مسلمانان اهل سنت، مسیحیان، بهائیان، صوفیان، و مندائیان- همگی به درجات مختلف با تبعیض رسمی به ویژه در زمینۀ اشتغال، آموزش و مسکن مواجه بودند. در قوانین وراثت، مسلمانان نسبت به دیگران ارجحیت داشتند. محدودیت های قابل توجهی در انجام وظایف مذهبی و مشارکت در جامعه بر بهائیان اعمال می شد.. طبق گزارش گروه های بهائی، دولت اغلب درخواست صدور یا تمدید پروانه های کسب و تجارت را از طرف آنها رد می کرد. بهائیان از تدریس، عمل به فرائض مذهبی، یا برقراری تماس با هم کیشان خود در خارج از کشور محروم بودند. مواضع ضد اسرائیلی حکومت و سخنان مکرر رئیس جمهوری در تقبیح موجودیت اسرائیل و حمایت از نابودی "رژیم صیونیستی" آن کشور، و همچنین فرض طرفداری شهروندان یهودی از صهیونیسم و اسرائیل در جامعه، فضای تهدید آمیزی را علیه ۲۵,۰۰۰ یهودی در کشور به وجود می آورد. آزادی حرکت، جاب به جا شدگان داخلی، حمایت از پناهندگان، و افراد بدون تابعیت طبق قانون اساسی، حرکت در داخل کشور، مسافرت به خارج، مهاجرت و بازگشت به کشور آزاد است. دولت محدودیت هایی را در مورد اعمال این حقوق به وجود آورد. دولت همۀ شهروندان را مکلف می کرد تا برای سفر به به خارج از کشور اجازۀ خروج دریافت کنند. برخی از شهروندان، بخصوص دارندگان مهارت های مورد تقاضا و کسانی که یا با هزینه دولت تحصیل کرده اند، می بایست با سپردن وثیقه مجوز خروج دریافت می کردند. بخش سوم - احترام به حقوق سیاسی: حق شهروندان در تغییر دولت خود در قانون اساسی کشور، حق تغییر مسالمت آمیز رئیس جمهوری و اعضای مجلس از طریق انتخابات آزاد و منصفانه برای شهروندان پیش بینی شده است. با این حال، اختیارات مقامات غیرانتخابی در فرایند انتخابات عملاً باعث محدودیت شدید این حقوق شد بخش چهارم- فساد دولتی و شفافیتفساد دولتی، طبق قانون، جرم و قابل مجازات است. با این حال، این قانون توسط دولت به طور موثر به اجرا در نیامد و فساد دولتی در قوای سه گانه به صورت معضل بزرگی باقی ماند. بخش پنجم - موضع دولت در قبال رسیدگی بین المللی و غیردولتی به موارد نقض حقوق بشر حکومت به محدود ساختن فعالیت گروه های مدافع حقوق بشر ادامه داد و در برخی موارد، با اقداماتی نظیر ارعاب، بازداشت، نظارت، حملات غیرقانونی و تعطیل دفترها و تشکیلات به تحقیقات و گزارش های آنها پاسخ داد. حکومت به خودداری از جهانشمول دانستن حقوق بشر ادامه داد ومعتقد بود که مسائل مربوط به حقوق بشر باید در چارچوب "فرهنگ و اعتقادات" کشور ملاحظه شوند. در طول سال، صدها سازمان غیردولتی، علیرغم فضای محدودیت و از جمله وجود فشار برای خودداری از پذیرفتن کمک های خارجی، توجه خود را بر مسائلی مانند بهداشت و جمعیت، حقوق زن، عمران، جوانان، حفظ محیط زیست، حقوق بشر، و توسعه پایدار متمرکز ساختند. سازمان های غیردولتی می بایست در وزارت کشور به ثبت می رسیدند و برای دریافت کمک هزینه های خارجی درخواست مجوز کنند. بنا بر گزارش منابع گوناگون، گروه های مستقل فعال در زمیتۀ حقوق بشر و سایر سازمان های غیردولتی ازطریق تاخیرهای طولانی و اغلب غیرقانونی در صدور مجوز فعالیت، در معرض بدرفتاری و با خطر تعطیل شدن قرار داشتند. بخش ششم- تبعیض، سوء رفتار اجتماعی، و قاچاق انسانبا آنکه تبعیض بر مبنای نژاد، جنسیت، معلولیت، زبان، و موقعیت اجتماعی "با رعایت موازین اسلامی" در قانون اساسی رسما ممنوع است، حکومت بر مبنای دین، جنسیت، قومیت، و گرایشهای جنسی تبعیض قایل می شد. زنان تجاوز جنسی، اگرچه خلاف قانون و مشمول شدیدترین مجازات است، همچنان به عنوان معضلی باقی بود. تجاوز جنسی به همسر منع قانونی ندارد. سندیت دادن به موارد تجاوز جنسی به دلیل ننگ اجتماعی که برای قربانیان به همراه می آورد، کاری دشوار بود. اغلب قربانیان تجاوز جنسی به دلیل هراس از انتقام جویی جمعی، مانند طرد شدن، یا مجازات به خاطر این که مورد تجاوز قرار گرفته اند، این جرم را به مقامات مسئول گزارش نمی دادند. طبق قوانین کیفری کشور، تجاوز جنسی جرمی است که مجازات مرگ در پی دارد؛ و برای حکم محکومیت در مورد آن شهادت چهار مرد، یا شهادت سه مرد و دو زن لازم است. هر زن یا مردی که بی اساس فردی را متهم به تجاوز جنسی کند، به ۸۰ ضربه شلاق محکوم می شود. خشونت خانگی به طور مشخص در قانون منع نشده است. زنان مورد بدرفتاری و خشونت همسران خود قرار داشتند. بر اساس گزارشی که در ۲۰۰۸ بر مبنای داده های سال ۲۰۰۵ منتشر شد، ۵۲.۷ درصد زنان گزارش دادند که از طرف همسرانشان مورد سوء رفتار جنسی قرار گرفته اند. طبق قانون مجازات اسلامی، زنانی که بدون پوشش اسلامی مناسب (حجاب) در انظار عمومی ظاهر شوند ممکن است به شلاق و یا پرداخت جریمه نقدی محکوم شوند. با این حال، به فقدان تعریف مشخص از "حجاب مناسب" یا مجازات مربوط به آن سرنوشت زنان در دست نیروی انتظامی و قاضی دادگاه قرار داشت. کودکان تابعیت یک نوزاد صرفنظر از محل تولد او بر اساس تابعیت پدر او مشخص می شود. به طور کلی، به دنیا آمدن درون مرزهای کشور لزوماً نوزاد را از تابعیت برخوردار نمی کند، نوزادانی که پدر و مادرشان ناشناخته باشند؛ نوزادانی که پدر و مادرشان، هر دو، غیر ایرانی بوده اند ولی یکی از آن دو در کشور به دنیا آمده باشد؛ و نوزادانی که پدر و مادرشان غیر ایرانی بوده و برای مدت دست کم یک سال پس از هجدهمین تولد خود در کشور سکونت گزیده باشند، از این امر قاعده هستند. آموزش ابتدایی تا سن ۱۱ سالگی رایگان و اجباری است، با وجود این، به گزارش منابع مختلف، میزان ثبت نام دختران در مناطق روستایی در مقایسه با پسران کمتر است. طبق قانون، ازدواج دختران زیر ۱۳ سال و پسرهای زیر ۱۵ سال منوط به تایید دادگاه است؛ با این حال، در مناطق روستایی، به دلایل مختلف از جمله اقتصادی، ازدواج زیر سن ۱۳ سال کودکان امری غیرعادی نیست. روابط جنسی خارج از چهارچوب ازدواج غیرقانونی استقاچاق انسانطبق قانون، قاچاق انسان ممنوع است. با وجود این، بنا بر اطلاعات جمع آوری شده توسط سازمان های غیردولتی، رسانه ها، سازمان های بین المللی و سایر دولت ها، این کشور منبع، محل عبور، و مقصد قاچاق انسان بوده استهیچ نشان و مدرکی از اقدامات دولت در جهت محافظت از قربانیان قاچاق انسان و پیشگیری از این فرایند در طول سال در دست نبود. اقلیت های ملی/نژادی/قومی طبق قانون اساسی، اقلیت های قومی از حقوق برابر برخوردارند و به کارگیری زبان های اقلیت در رسانه ها و مدارس مجاز است. اما در عمل، اقلیت ها از حقوق مساوی برخوردار نبودند و دولت به گونه ای مستمر حقوق آنها را برای استفاده از زبان خود در مدرسه انکاری می کرد. گروه های اقلیت از جمله کرد، عرب، آذری، و بلوچ در معرض دستگیری خودسرانه، بازداشت بلند مدت، و آزار جسمی قرار داشتند تبعیض ها و سوء رفتارهای اجتماعی، و اعمال خشونت آمیز بر مبنای بر جنسیت و گرایشهای جنسی دایره حراست ویژه، یک واحد داوطلب در قوه قضاییه، "جرائم اخلاقی" را زیر نظر داشت و گزارش می کرد. قانون همجنس گرایی، لواط توأم با رضایت میان بزرگسالان را ممنوع داشته و به عنوان جرمی مستوجب مجازات اعدام مشخص ساخته است.. قانون افراد دو جنسیتی را بیمار روانی می شمارد، و آنها را به کمک پزشکی به شکل عمل جراحی تغییر جنسیت تشویق می کند. دولت از انتشار هرگونه مسائل و مطالب مرتبط با همجنس گرایی، دو جنسگرایی، و تغییر جنسیت ممانعت به عمل آورد. در ۲۹ سپتامبر، پرزیدنت احمدی نژاد همجنس گرایی را به عنوان "عملی خارجی و منفور" که "پایه های اجتماع را می لرزاند"، توصیف کرد * ایالات متحده در ایران سفارت ندارد. این گزارش به طور عمده بر منابعی غیر از منابع وابسته به دولت ایالات متحده متکی است.

خبرگزاری هرانا 

تجربیات کارگران خباز و سندیکای خبازان سقز

| 0 نظر
تصویر بند انگشتی برای تصویر بند انگشتی برای تصویر بند انگشتی برای تصویر بند انگشتی برای kargari.jpg    گفتگو با محمد عبدی پور
اشاره:درپی ، گفتگوی انجام شده با آقای محمد عبدی پور را ملاحظه می کنید.

پاسخ های عبدی پور، علاوه برقابلیت ثبت به عنوان برگی ارزشمند و سندی گران سنگ در تاریخ جنبش کارگری،پر است از درس های بسیار برای کارگران و فعالان کارگری.گفته های عبدی پور که خاطرات تلخ و شیرین مبارزات او و دوستانش را برای ما حکایت میکند،بیش از هر چیزبازنمایاندن این نکته است که مبارزه و پیشبرد اهداف کارگری علاوه بر بحث و نظر و تحلیل بدون شک باید بر بنیاد تجربه ی مشخص ودست به یقه شدن با مناسبات مسلط در جامعه ی سرمایه داری باشد؛مبارزه ای در میان کارگران ، با انها و برای انها.تجربیات عبدی پور از این دست است و در خلال حرف هایش لحظه لحظه ی این فراز و نشیب ها را تا حد ممکن و در اندازه ی حوصله و توان این گفتگو لمس میکنیم.شیوه ی حکایت گونه در این گفتگو و تجربیاتی که عبدی پور و دوستانش از سر گذارانده اند ،میتواند دنبال کردن مطلب را برای خواننده آسان و حتا جذاب نموده باشد.
با سپاس از محمد عبدی پور.
علیرضاعسگری، مجید ملکی -  اسفند ۸۸
سوال ها با حروف با خط زیر و پاسخ ها بدون خط زیر است))
...........................................................................................
سلام به شما آقای محمد عبدی پور .شما از اعضای سندیکای کارگران خباز سقز، و یکی از اعضای کمیته ی هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری هستید.از اونجا  که شما سابقه ی فعالیت کارگری و مبارزه برای احقاق حقوق کارگران در شهرسقز و مشخصن در ارتباط با کارگران خباز سقز دارید ، می خواهیم یه مقدار درارتباط با تجربیات شما و مشخصن در ارتباط با سندیکای کارگران خباز سقز صحبت کنیم ، برای این که به عنوان تبادل تجربیات باقی بمونه و کارگران دیگر بتونن از این تجربیات استفاده کنن.در اول صحبت خواهش می کنیم از آقای محمد عبدی پور یه معرفی مختصری از خودشون بکنن، سابقه ی فعالیت های کارگری شون، تا  خواننده گان این مصاحبه،بتونن آشنایی بیشتری با ایشون داشته باشن.

 با سلام.ضمن خسته نباشید به شما دوست عزیز. بنده محمد عبدی پور هستم.در سال ۱۳۷۳ وارد مسایل کارگری شدم.

البته در سال ۱۳۶۱ وارد کار خبازی شدم.

 شرایط کارگران در اون دوره ای که شما کارگری را شروع کردید چه جوری بود؟

 بنده در سال ۱۳۶۱ وارد کار خبازی شدم.ما اون موقع، دستمزد خیلی کم می گرفتیم.اون موقع شرایط مناسبی ،نه بیمه،نه مزایا  ،هیچی در کار نبود.من خودم شخصن وقتی که سربازی را تمام کردم ، از سال ۶۱ تا ۶۸ ،۷ سال توی یک نونوایی بودم، شش ماه بیمه برام پرداخت کردن،یعنی به جای هفت سال که کار کردم، سابقه ی شش ماه دارم.بعد از اومدن از سربازی دوباره به کار نونوایی مشغول شدم.از شرایط حالا و تجربیات خواهم گفت اما آن موقع هر نونوایی که می رفتی،مثل حالا نبود که کارگر نونوایی درسقز بتونه در یک نونوایی موند گار باشه.کارفرما اون موقع اگه دوست داشت، بیرونت می کرد؛یا اگه کارت خوب بود،یه نونوای دیگه می اومد می گفت آقا شما چون شاطر خوبی هستی ۱۰ تومن بیشتر می دم،اون موقع ما ۱۲۰تک تومنی درروز ،دستمزد دریافت می کردیم.طرف می اومد می گفت آقا شما کارت خوبه، من ۱۰ تومن بیشتر می دم:۱۳۰ تومن.من ِکارگر دیگه به فکر این نبودم که  بیمه چیه و نمی دونم آینده چی میشه و اینها. به خاطر این که فقر شدید داشتیم، اون موقع، ۱۰ تومن هم ارزش ریالی هم داشت، می رفتی با ۱۳۰ تومن کار می کردی،بدون این که بیمه ای باشه، بدون این که یه امنیت کاری داشته باشی، هیچی. اون موقع سوخت نانوایی نفت بود، یه بشکه نفت می ذاشتن بالای تنور، اون جا کارگر می رفت، یه ۲۰ لیتری نفت رو خالی می کرد تو بشکه برای مصرف روزانه، حتا کارگر بوده با پیت نفت سقوط کرده، افتاده داخل تنور، کارگر سوخته، فوت شده و حالا نه خونواده ش ، نه خودش،هیچی بهش تعلق نگرفته.بعدن از اون موقع به بعد ما کار کردیم تا این که سال ۷۳ برای سومین بار،دوباره سندیکا احیا شد.چون قبل از انقلاب ۵۷ یه سندیکا بوده، من جزییاتشو نمی دونم، دوستان دیگری بودند.اون موقع من سن و سالم خیلی کم بوده و به بازار کار وارد نشده بودم... بعد از انقلاب، در اوایل انقلاب این سندیکا منحل می شه. مدتی که میگذره برای بار دوم هم درشهر سقز سندیکا احیا میشه که دولت جمهوری اسلامی که کامل مستقر میشه، اون سندیکا باز هم منحل می شه.تا این که ما در سال ۷۳ اومدیم پیش قدم شدیم برای تشکیل سندیکای کارگران خباز.در سال ۷۳ ،  ۳ نفر هیات موسس شدیم.

 چه کسانی بودند ؟

 من بودم،خلیل ولی پور بود وعطا سلیمی.این ۳ نفر بودیم.هیات موسس که تشکیل شد،مجمع عمومی در نمازخانه ی مسجد برگزار شد.مسجدی که نامش" حضرت عُمَر" بود،.به این اسم معروفه تو شهر سقز.رفتیم داخل نمازخونه ی اون.وقتی که انتخابات خواستیم برگزار کنیم،یه نفر که لباس مشکی تنش بود بلند شد گفت:این طرز تشکیل سندیکا نیست.بعضی کارگرا گفتن این لباس مشکی کیه؟بعضی کارگرا،شاید ۱۰ درصد، ۱۵ درصد، این نفر رو می شناختن.ولی ما نه.اصلن، من خودم، این لباس مشکی، رو نمی شناختم.واقعن نمی شناختم.موقعی که بلند شد درباره ی تشکیل سندیکا، و بعد نحوه ی عضویت و نحوه ی انتخابات و مسائل مربوط به هیات مدیره صحبت کرد ، ما و بچه ها همه بلند شدیم گفتیم آقا ، این لباس مشکی هم باید بیاد خودش رو کاندید کنه.با وصف این که فقط ۱۰ درصد، ۱۵ درصد از کارگرا میشناختنش، همه بلند شدن گفتن آقا ما به ایشون رای می دیم.این لباس مشکی محمود صالحی بود.

خلاصه انتخابات انجام شد.

 چند نفر جمع شده بودین توی اون مسجد؟
حدودن ۲۰۰ نفر، ۱۶۰ نفر.۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر می شدیم.بالاخره  انتخابات شد.محمود صالحی هم، تو انتخابات به عنوان عضو هیات مدیره رای آورد و من و محمود صالحی، با وصف این که آرای زیادی آورده بودیم، خود را در سمت بازرسی کاندید کردیم، و رای آوردیم و بازرس سندیکا شدیم.

 آقای عبدی پور! این ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر رو چه جوری بهشون اطلاع دادین؟ چه جوری به شما اطمینان کردن اومدن جمع شدن؟چه جوری دعوتشون کردین؟

 ما اطلاعیه دادیم.نانوایی به نانوایی میرفتیم و اطلاع میدادیم. کارفرماهای قدیمی کار که از تشکیل سندیکا خبر داشتن،میدونستن دو تا سندیکای دیگه تشکیل شده و این سندیکا هم اگر تشکیل بشه به ضرر اوناست،نامه اطلاعیه را از ما می گرفتن می انداختن توی  تنور.و یا بی حرمتی می کردن به ما.بالاخره ما موفق شدیم در اون زمان برای اولین بار ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفررو جمع کنیم.البته امار دقیقش موجوده. اگر خواستید آمارش تو سندیکا هست، امار مربوط به مجمع عمومی اولمون، می تونیم اون آمارو ارائه بدیم.

 چه سالی بود اولین مجمع تون؟
در سال ۷۳ بود.

 چه ماهی؟
به نظرم برج ۱۱ بود.بهمن ماه ۷۳
اولین اعضای هیئت مدیره تون کیا بودن؟

اولین اعضای هیئت مدیره مون، عطا سلیمی بود،محمد تال فتالی زاده بود،آقای جلال حسینی بود،بنده بودم،به عنوان بازرس، آقای محمود صالحی هم بود. دو نفر دیگه هم به عنوان علی البدل انتخاب شدن، که هیچگاه اونا در طول دوره ای که ما برای۳ سال انتخاب شده بودیم-اون ۲ نفر علی البدل- حتا برای جلسه هم نمی اومدن تو هیئت مدیره.

 بحث هایی که در روز مجمع انجام دادین چی بود؟چه صحبتایی کارگرا کردن؟ خواسته هاشون چی بود؟ اصلن به چه دلیل اومدن به شما به عنوان اعضای هیئت مدیره ی سندیکا رای دادن؟چه خواسته هایی داشتن؟شما چه حرفایی زدید؟چه پیشنهادها و چه راه حل هایی دادید که به شما اطمینان کنن؟

 مثلا در رابطه با دستمزدشون. اون زمان اداره کار میخواست سندیکا فقط یک  سندیکای فرمایشی باشه. ولی با توضیحاتی که محمود صالحی برای مجمع ارائه داد، مشخص شد که خواست ما برای تشکیل این سندیکا چیست. هرکدوم وقتی خودمون رو معرفی میکردیم برنامه مون رو هم میگفتیم.مثلا به اعضا، گفتیم: بنده محمد عبدی پور، با سابقه ی اینقدر سال کار، ۱۱ سال،۱۲ سال تو نونوایی کار کردم، و اهدافم از تشکیل سندیکا برای احقاق حقوق کارگران،بیمه، حقوقات قانونی؛خوب، کارگرا هم متوجه میشدن که ما راه درستی انتخاب کردیم و به سمتی می ریم برای کارگران، و به عنوان قدم اول حداقل در آینده، با این حداقل قانونی که تو قانون ِ کار گنجانده شده،اونا از اون قانون بهره مند بشن.

 در اون سال، مطالبات اولیه ی کارگران چی بود؟
مطالبات ِ اولیه ی کارگران: دستمزد، بیمه و ماند گاری در یک نانوایی.قبلن کسانی مثل ما، کارگرای روزمزد بودیم،یعنی هرروزامکان داشت جایی باشیم.یا اصلن کار نداشته باشیم.کارگر بود اصلن بهش می گفتن زاپاس!یعنی انقدر ارزش نداشت کارگر، اگه کسی سر کار نمیرفت ، فلان کارگرو که زاپاسه،اسمش زاپاسه ،می بردن که کار بکنه .ولی بعد از تشکیل سندیکا، اینا همش برچیده شدن.ما امدیم در اولین قدمی که برای کارگران برداشتیم،کارگاه به کارگاه برای بیمه رفتیم. اول با سازمان تامین اجتماعی صحبت کردیم، گفتیم بیایید این کارگران را بیمه کنید.آنها هم بالاخره بعد از چند جلسه با ما همکاری کردن.ما خودمون یه نفر، دو نفر در روزهای تعطیلمون با اونها هماهنگی کرده بودیم.بالفرض نانوایی که من توش کار میکردم شنبه ها تعطیل بود و روز تعطیلی من هم بود، من شنبه با بازرس بیمه میرفتم به خبازی ها.آقای محمود صالحی یکشنبه بیکار بود، تعطیلی رسمی خودش بود،بدون که هیچ حقوقی بگیریم،بدون ِ هیچ دستمزدی که بهمون بدن،هیچی! ما خودمون می رفتیم، اعضای هیات مدیره، یه پنج،شش نفرمون، هرکدوم توی یه روزی تعطیل بودیم، با بازرس ِ بیمه می رفتیم به محل کارگاهها؛که اصلن کارفرماها موقعی که میدیدن ما از ماشین پیاده می شدیم، کارگران را پنهان می کردن...می گفتن برو دستشویی، مامور بیمه اومد، با نفرات سندیکا اومد. کارگرا هم از ترس کارفرما نصفشون می رفتن، یه سری شون هم می اومدن می گفتن اسمم فامیلم اینه، بیمه شون می کردیم. بالاخره بیمه شدن کارگرا. یه سری کارفرماها مخالفت می کردن ، می اومدن جلوی سندیکا به کارگرا می گفتن چرا پول بیمه می دید؟! اون پول بیمه رو بدید موتورسواری بکنید، نمی دونم...برید با بچه هاتون، با خونواده تون، با رفقاتون برید یه جاهایی خوش بگذرانید! ما این کارگرا رو آوردیم تو سندیکا باهاشون صحبت کردیم، گفتیم: آقا این بیمه به دردتون می خوره...موتورسواری به دردتون نمی خوره، این کارو نکنید، با رفیق نرید خوشگذرونی...ما برای همه خوشی را دوست داریم، می خواهیم  از نعماتی که به دست ما آفریده می شه، همه مون از این چیزا استفاده کنیم. ولی این کارفرماها کلاه می ذارن سرتون به خاطر این که آینده ای نداشته باشی؛ اینا به ضررشونه که این حرفا رو میزنن به شما.. بالاخره ما خوشبختانه موفق شدیم در عرض شش، هفت ماه این کارو بکنیم، کارگرا رو بیمه بکنیم.
شما ثبت کردین سندیکا رو؟یعنی همون سال ۷۳ ثبت شد؟شرایط ثبتتون چی بود؟ انتخابات چه جوری برگزار شد؟
بله بله.انتخابات توی یه فضای خوبی برگزار شد .نظارت ِ اداره کارهم بود، با نظارت سه نفر به عنوان هیات رییسه ، انتخابات شکل گرفت، بعدن ما درخواست ِ ثبت کردیم و از وزارت کار، پروانه ی ثبتشو گرفتیم.نه به اسم سندیکا، به اسم انجمن صنفی کارگران خبازی های سقز و حومه.

 همون روزی که می گید تو مسجد جمع شدین، همون روز انتخابات بود دیگه؟

 بله همون روز انتخابات شد...

 بازرس اومد از اداره ی کار؟

 همون روز هم نماینده ی اداره ی کار اومده بود اونجا.روی صندوق نظارت می کرد. انتخابات  که شکل گرفت و تموم شد، بعدن به ما اعلام کردن گفتن فردا بیایید اداره کار؛ مدارکی که خواسته بودن بردیم اونجا.یکی از مدارک، سوء پیشینه ی کیفری بود که ما خوشبختانه هیچکدوم سوء پیشینه ی کیفری نداشتیم. سندیکا ثبت شد و فعالیتش رو آغاز کرد.

 یه سؤال...شما گفتین که کارگرا رو می آوردید در محل سندیکا باهاشون صحبت می کردید؛دفتر ِ مخصوصی داشت سندیکا؟
بله. ما تونستیم یه خونه رو اجاره بکنیم. متاسفانه اون موقع حق عضویت کارگرا خیلی خیلی کم بود. حداقل تا شش، هفت ماه، تا کارگرا رو بیمه نکرده بودیم، حق عضویت پرداخت نمی کردن.بعدن که کارگرا متوجه شدن باید حق عضویت پرداخت کنن،اون موقع، یواش یواش پول حق عضویت خودشونو دادن.اون شش، هفت ماهی که ما مشکل اجاره ی خونه داشتیم، من، شخصن خودم توی یه آشپزخانه ی مال سندیکا، قهوه خانه ای گذاشته بودم،کارگرا می آمدن، چایی می فروختم؛ پول سود اون چایی فروختن رو برای اجاره خونه کنار میگذاشتم.

حق عضویت چقدر بود، اون موقع که کارگرا شروع کردن به پرداخت کردن؟

۱۵۰ تومان.حق عضویت...

چندتا عضو داشتید ؟

 در اوایل کار  سندیکا،حتا تا شش، هفت ماه تعداد به سی نفرهم نرسید.بعد از شش ماه، دیگه تعدداد اعضا زیاد شد، حق عضویت ها زیاد شدن،حداقل در عرض شش ماه به بعد، تا یه سال تونستیم ما حداقل ۱۸۰ نفر، ۲۰۰ نفر عضویت داشته باشیم. بعدن هم بیشتر شد. حدودن تا ۶۵۰ نفر ما عضو داشتیم. ولی متاسفانه به دلیل اینکه بعدن این قراردادهای سفید امضا و این ها اومد، از اون شدت فعالیت کاسته شد و موقعی که ما در سال ۸۰ توسط اداره ی کار و اداره ی اطلاعات و بافشار کارفرماها، ما را از سندیکا بیرون کردن، از اون وقت کارگران از فعالیت اعضای جدید سندیکا راضی نیستند.

 آقای عبدی پور ، شما گفتید اون روز اول، روز مجمع،روزی که انتخابات هم برگزار شد، در میان خواسته های کارگران علاوه بر بیمه و امنیت شغلی برای موندن به صورت ثابت در یک نونوایی، در یک کارگاه، یکی از خواسته هایی که گفتین، دستمزد بود؛ منظورتون چی بود از این؟

 دستمزد خیلی کم بود.

افزایش دستمزد؟

 بله خواسته ،افزایش دستمزد بود.عرض کردم، دستمزد روزانه، ۱۲۰ تومان، نهایتش ۱۳۰ تومان بود.بایستی کارگر،خیلی شاطر خوبی می بود و کارفرما خیلی کارش را قبول میداشت، هر موقع کارفرما می گفت این کارو بکن، بایستی شاطر به حرف اون گوش می کرد.می گفت آقا نون به فلانی نده، باید نمی داد.اگه می داد دیگه اخراج بود. ولی خوشبختانه بعد از تشکیل سندیکا و کارایی که برای کارگرا انجام داده شد،این مسائل باقی نمونده.
دستمزد چگونه افزایش داده شد؟

 بله عرض می کنم،دستمزد، افزایش داده شد، قرارداد دسته جمعی بستیم؛ در این قرارداد دسته جمعی، اولین کاراین بود که ما اومدیم دستمزدها را همسطح کردیم. دیگه نگفتیم این شاطر خوبه، اون شاطر یه خرده از این بدتره ،این متوسطه، اون نمی دونم ردیف اوله، ردیف دومه،ردیف سومه؛ اینا همه ش برچیده شدن، سطح دستمزدها را یکسان کردیم، برای کارگر  وابر، برای شاطر، برای خمیرگیر، برای پیشکار، برای اینا همه ش حقوق ها را هم سطح کردیم.اول سطح حقوق ها را به حداقل دستمزد افزایش دادیم، و برای سال بعدش که رفتیم قرارداد ببندیم، دیگه بر اساس سطوح مزدی که هر سال از طرف شورای عالی کار اعلام می شود  ، ما هم دستمزد جدید معین  می کردیم.حالا بالاترین دستمزد را در سطح ایران، کارگران خباز سقز دریافت می کنن.

 در مورد قرارداد دسته جمعی، شما خودتون یه نمونه قرارداد آماده می کردید و همه ی صاحبان نونوایی، کارفرماها ناچار بودن که این قراردادو امضا بکنن و یا نمایندگانشون؟

 نه خیر.به عنوان نماینده ی کارگر، ما می رفتیم، اونا، کارفرماها هم اتحادیه داشتن: اتحادیه ی خبازها. اونا نماینده شونو می فرستادن، با هم جر و بحث میکردیم و بعد از یه ماه دو ماه درگیری و این ور و اون ور و حتا حرفای رکیک می زدن، و دوستان ما که می رفتیم اون جا، چندین بار شاهد این بودیم که اونا حرفای زشت زدن، ولی ما اصلن با اونا کوتاه نمی اومدیم و تونستیم دستمزد ها  را افزایش بدیم. این نبود که ما بنویسیم،کارفرماها را بیاریم تو سندیکا امضا کنن. نماینده ی اونا امضا می کرد، ما هم- نماینده ی کارگرا- امضا می کردیم و بعد از امضای پیمان دسته جمعی یک نسخه از آن نزد سندیکا و یک نسخه دیگر نزد اتحادیه خبازان و یک نسخه دیگر به اداره کار جهت اطلاع می فرستادیم .

 بعد همه ی نونوایی دارا مجبور بودن که...
دیگه قابل اجرا بود. هرکی هم اجرا نمی کرد، ما کارگران را میخواستیم و از کارفرمای ایشان شکایت می کردیم و دستمزد عقب افتاده کارگر را مطالبه می کردیم . ما بعد از دو سه سالی که از عمر سندیکا گذشت، توسط شورای آرد و نان، یه حکم بازرسی به دو سه نفر از ما داده شد. گفتن شما به عنوان بازرس می تونید به نونوایی ها سرکشی بکنید. ما می رفتیم سرکشی ی نونوایی ها را می کردیم.می وقتی به کارگری حقوق نمی دادن، کارفرما می خواست (سهمیه ی ) آرد ِ (دولتی) را آزاد بفروشه، آرد را می گرفتیم می بردیم سندیکا،تو سندیکا می گذاشتیم، میگفتیم حقوق کارگرتو بده ما این آرد را تحویل دولت نمی دیم، که جریمه ت بکنن. ولی حقوق کارگرتو بده، کارگرتو بیمه بکن. با این بدبختی و مشکلات ما تونستیم حداقل اون کارگرایی که بیمه نبودن، اون کارگرایی که دستمزد رو هم بهشون نمی دادن،با اون شیوه ما می تونستیم دستمزدهاشون رو از کارفرما بگیریم. هر کارفرمایی که آردش توسط بازرسان سندیکا ضبط می شد آن را صورتجلسه می کردیم و کارفرما را متعهد می کردیم که دستمزد کارگر را برابر توافق فیمابین پرداخت کنند.

گفتید که شما به عنوان نماینده ی کارگر، می رفتید جروبحث می کردید با نماینده ی کارفرماها.و اونا هم اتحادیه ی خودشونو داشتن. حالا اگر به توافق نمی رسیدید مثلن سر دستمزد کارگران نانوایی، واقعیت اینه که شما یه جوری باید یه قدرتی می داشتید تا اونا قبول کنن. شما از چه ابزاری استفاده می کردید؟ اونا رو تهدید به اعتصاب می کردید؟ از چه ابزاری استفاده می کردید که اونا ناچار می شدن بپذیرن؟

 بله. ما موقعی که به توافق نمی رسیدیم، می اومدیم کارگرا را جمع می کردیم،اون تعداد عضوی که بودن، اطلاعیه می دادیم، می رفتیم در نونوایی ها بهشون اطلاع می دادیم، می گفتیم آقا فردا راس فلان ساعت درسندیکا جلسه ست. می اومدن اون جا، می گفتیم ما برای دستمزد به توافق نرسیدیم، راهکار شما چیه؟ کارگرا می گفتن  یه اولتیماتوم بدید، یه چند روزی فرصت بهشون بدید، اگر این توافقو نپذیرن، این قرارداد دسته جمعی رو نپذیرن کارفرماها، ما اعتصاب می کنیم. دست از کار می کشیدیم. اینا هم همیشه وحشت از اعتصاب  داشتن. دولت بهشون فشار می آورد، می گفت اگر اینو نپذیرید، کارگرا اعتصاب کنن، من سهمیه ی نونوایی هاتونو قطع می کنم.آرد بهتون نمی دم.دیگه ما موفق می شدیم  به اون شیوه قرارداد را به امضا برسانیم.

 

آیا برای شما مشکلی پیش نیاوردند به خاطر فعالیت هاتون ؟

 

در اوایلی که سندیکا تشکیل شد، بعد از حدود یه سال و دو سه ماهی  که از عمر سندیکا گذشته بود منو از کار اخراج کردن، کارفرماها اومدن منو از کار اخراج کردن؛ هیچ کدوم از کارفرماهای سقز کار به من نمیدادن.دوستان می دونن،من اونموقع فعالیت بیش تری داشتم، این ور و اون ور بیشتر می رفتم، برای بازرسی ها خیلی جدی بودم، برای احقاق حق کارگران خیلی جدی بودم؛ به همین خاطر اولین نفری که تو شهر سقز قربانی شد، من بودم.منو از کار اخراج کردن. حتا می رفتم جلوی نونوایی ها نون بخرم، با پول خودم نان  بخرم، کارفرماها به کارگرا گفته بودن نون به عبدی پور نفروشید! این عبدی پور رو حق ندارید باهاش سلام و علیک کنید. حتا نون خالی، نون خشک که برای خانواده م،نمیتونستم تهیه کنم. اون موقع تنها فرزند بزرگ خانواده من بودم و یه پدر کارگری داشتم، اون می رفت کار می کرد، چاه می کند، یک خانواده ی، ده نفری بودیم ، با پدر و مادرم، این ده نفر، روزانه حداقل ۵۰-۶۰ تا نون می خواستیم، نون خشک؛ حتا این ۵۰-۶۰ نون رو به من نمی دادن. بایستی می رفتم از این نونوایی ۵ نون، از اون نونوایی ۵ تا نون، از اون نونوایی ۵ تا نون. این جوری نون خونمون رو تهیه می کردم.سرانجام نتونستم بالأخره تو سقز کارکنم. می رفتم تو شهرای دیگر مثل ساوه،مثل ارومیه، مثل بوکان، مهاباد، می رفتم یک ماه، دو ماه، سه ماه کار می کردم، بعد می اومدم تو سقز می موندم ۵-۶ ماه تو سندیکا، کارهای خودمو، فعالیت های خودمو ادامه می دادم. بعدن پولم تموم می شد، اون پس اندازی که تو شهرا کرده بودم، تموم می شد، دوباره می رفتم چند ماهی دیگه، چند وقتی دیگه کار می کردم، دوباره می اومدم.تا سرانجام، بالأخره یه کاری دیگه دست و پا کردم برای خودم و دیگه من نتونستم هیچ گاه دیگه  تو یه نونوایی ی دیگه برم. کارفرمایان قدیمی هر روز در جلو درب سندیکا تجمع می کردند و ما را کمونیست یا کومه له معرفی می کردند و هر روز به پیشانی ما یک آرم می زدند .

 

 

آقای عبدی پور ! از اون جایی که این کارگرا از طبقات  پایین جامعه هستن، یعنی دستمزدشون کمه، پول کم دارن،قشر فقیر جامعه هستن، اگه یه وقت اعتصاب می شد و دیگه حقوقی نمی تونستن بگیرن، شما هیچ صندوق اعتصاب یا صندوقی داشتید که اگه اعتصاب می شد، بتونین پولی به کارگرا بدین، زنده گی ی روزمره شونو بگذرونن؟

 

نه. متاسفانه نداشتیم.اصلن هیچ صندوقی نداشتیم.بارها هم کوشش کردیم که صندوق داشته باشیم.  در کلیه ی قوانین باید این صندوق با امضای دو نفر،یا سه نفر، با مُهر همون سندیکا یا با همون مُهر کمیته ی اعتصاب تشکیل بشه،و از اون حساب توسط  اون نفرات برداشت بشه...ولی ما اصلن نتونستیم، چون گفتیم یه موقع ما این پول رو بریزیم به حساب ، دولت مصادره ش می کنه ، چون قبلن این کارا رو دیده بودیم کردن.

 نه. متاسفانه نداشتیم.معمولن اگر می خواستیم تجمع بکنیم و اعتصاب کنیم، بارها هم بوده ۲ ساعت، ۳ ساعت، ۵ ساعت ما اعتصاب کردیم ولی کارگرا به سر کارشون برگشتن.تهدیدی میکردیم مثلا وقتی برای ...۵، ۶ ساعت اعتصاب می کردیم، اولین کاری که کردیم،اولین خواسته مون این بوده، گفتیم یه نفر ازاین کارگرایی که تجمع کرده و اعتصاب کرده برای احقاق حقوقش،اگه یه نفرشون از کار اخراج بشه، هیچ کدوم به سر کار بر نمی گردیم. چیزی که در مقابل کارفرماها ما داشتیم این بوده.

 

اینو شفاهی می گفتید یا می نوشتید؟

تو بیانیه می دادیم به ارگانهای دولتی؛ میگفتیم اگر کارگرا یه نفرشون هم به سر کار بر نگرده، ما هیچ کدوم به سر کار بر نمی گردیم.خوشبختانه، در اون مدتی که ما با این کارگرا بودیم، اون اعتماد رو به دست آورده بودیم.هرچی برای کارگرا، نه هر حرفی، هر کار مثبتی ما می گفتیم، اونا انجام می دادن.هر چیزی ما به کارگرا می گفتیم، چون می دونستن بنا به منافع اونها عمل میکنیم.حرف غیر واقعی نمیزنم.هستند کارگرانی که می تونید برید با اینا مصاحبه بکنید.اون کارگرا هم می دونن واقعن ما در سندیکا چقدر تلاش کردیم برای احقاق حقوق کارگران.

 

شما در این مدت، کار آموزشی هم کردید برای کارگران؟

 

بله. کار آموزشی هم کردیم براشون. جلسه ها گذاشتیم براشون توضیح دادیم،کارگر چیه، قانون کار چی می گه،هر روز از ۳۰ نفر، ۲۰ نفر، ۴۰ نفر دعوت می کردیم، براشون توضیح می دادیم، قانون کار این ماده ش چی می گه، اون ماده ش چی می گه،تا با حداقل های حقوق خودشون آشنا بشن و در قدم اول بتونن اینها رو به دست بیارن . حتا بارها بوده ما، در اداره ی کار، توسط مامورین امنیتی بهمون گفته شده، گفته اینا دارن قانون کارو آموزش می دن.آموزش قانون کار، کار ِ اینا نیست، کار ِ وزارت کاره، ولی اینا دارن تو سقز انجام می دن.و یا ما چند نفر بی سواد داشتیم، در طول اون مدت خوشبختانه تونستیم کلاس های  نهضت سواد اموزی برای اونا بذاریم داخل سندیکا، یه اتاق بهشون داده بودیم، خوشبختانه اینا چند نفرشون  تا سطح پنجم ابتدایی، تا اول راهنمایی هم رفتن. تا اون سطح هم رفتن، بی سواد بودن. یه سری شان خواندن و نوشتن و اینا یاد گرفتن. کلاسای آموزشی ما هم خوب بوده، مثبت جواب داده.در ضمن ،ما یه کتابخانه داشتیم که همه نوع کتاب داخل آن بود و هر چند مدت یک نفر از اداره کار می آمد و کتابهای سندیکا را بررسی می کرد . ما به کارگران پیشنهاد می کردیم که چه نوع کتابی را مطالعه کنند.

 

آقای عبدی پور ،شما صحبت کردی که وقتی که شما داشتید قرارداد دسته جمعی می بستید، اتفاقاتی که با نماینده ی کارفرما بوده رو به اطلاع کارگران می رسوندید، یعنی که بعد به کارگرا می گفتید که چه اتفاقی افتاده، آیا کارفرماها پذیرفته ن حرفشونو، آیا نپذیرفتند.این خیلی نکته ی مهمی یه برای این که کارگرا خودشون متوجه می شدن که خودشون دارن تصمیم می گیرن، خودشون در سرنوشت خودشون سهم دارن؛ برای این به شما می گفتن اگه این جوری باشه، ما اعتصاب می کنیم.

حالا یه نکته ای که هست اینه که، همون سه چهار ساعتی که، دو ساعت، سه ساعتی که از کارگرا ن دعوت می کردید بیان تو سندیکا بهشون بگین چه اتفاقی افتاده، اینا نظرشونو بگن، همون دو سه ساعت اینا از محل کارشون غیبت می کردن. بعد کارفرماهاشون براشون مشکل درست نمی کردن که چرا سه ساعت می ری توی کار سندیکا، بعد بر می گردی؟ اونا چی کار می کردن؟ چه جوابی می دادن؟

 

نه خیر.قبلن عرض کردم ما در بیانیه ای که می دادیم،و تحویل مقامات می دادیم،بهشون می گفتیم هر کدوم از این کارگرا مشکلی براشون پیش بیاد،ما هیچ کدوم به سر کار برنمی گردیم و این اعتصاب ادامه داره.

 

قبل از اعتصاب رو میگم. اون کارگرا که می اومدن سندیکا، توساعت بیکاری شون می اومدن یا تو ساعت کارشون می اومدن؟

 

برای اعتصاب درساعت کارشون می اومدن. ولی معمولا" کارگران بعد از کار به سندیکا مراجعه می کردند و ما در زمان تعیین دستمزد یعنی یک ماه مانده به اول سال تا مصوب کردن دستمزد جدید هر روز بعدازظهر برای کارگران در سندیکا جلسه تشکیل می دادیم و برای کارگران حرف می زدیم . در این راستا هر روز توسط اداره اطلاعات مورد تهدید قرار می گرفتیم و ما را تهدید می کردند که شما ها را دستگیر خواهیم کرد . در همان زمان انقدر به ما فشار آوردند که یک نفر از هیئت مدیره شبانه از سقز فرار کرد و تا چند مدت ما ایشان را پیدا نکردیم

 

خب. اون ساعتایی که نمی رفتن سر کار، کارفرما بهشون ایراد نمی گرفت؟

برای اعتصاب که قرار بود کار نکنند.اما برای موارد عادی در ساعات استراحت می امدند. ما یه موقع مشخص داریم برای ساعت کار صبحانه.برای اینکه مشتریا فشار بهشون نیاد، مردم هم فشار بهشون نمی اومد، می گفتیم آقا ساعت ۹ تا ۱۰، ۹ تا ۱۱ بیاید اون جا. بعضی موقعها می گفتیم آقا از موقع ساعت ۸، یه ساعت به صبحانه، یه ساعت بعد از صبحانه، این دو سه ساعت بیایید،خارج ازاین ساعات مشتری ها بهشون فشار می یاد، به کارفرما اعتراض می کنن. بارها هم بوده،مثلا در موقع اعتصاب که در ساعت کاری ،کارگران سر کار نمیرفتند، موقع برگشتن سر کارشون مشتری ها به کارفرماها می گفتن چرا حقوقاشونو نمی دید؟ این حق ایناست، چرا شما می خورید؟حتا مشتری ها هم طرفدار کارگرا شدن.

 

آقای عبدی پور.سوال بعدی در رابطه با برگزاری ی اول ماه مه هست، اولین باری که اول ماه مه برگزار کردین، چه سالی بود؟

برای اول ماه مه،قبل از این که سندیکا تاسیس بشه و دقیقا بدونن اصلن سندیکا چیه، برای روز جهانی  کارگر، دوستان یه سری شون می رفتن توی خونه ها، تو کوه ها، تو بیابونا، نمی دونم تو باغ ها، اون جاها جشن می گرفتن.بعد از این که ما وارد سندیکا شدیم، برابر قانون کاری که بهش اشاره شده، ماده ی ۶۱ قانون کار، روز جهانی ی کارگر رو جمهوری اسلامی به رسمیت شناخته و اون روزو تعطیل رسمی اعلام کرده. هیئت مدیره بعد از چند جلسه تصمیم گرفت که مراسم را در داخل شهر برگذار کنه بدون انکه از کسی یا ارگانی درخواست کنیم. بعد از سال ۱۳۵۸ این اولین بار بود که کارگران خباز در شهر مراسم برگزار می کردند و برای مراسم  سالن شهید بیدهندی، رو به روی شهرداری مرکزی رو انتخاب کردیم  .

 

چه سالی؟

 

به نظرم ۷۶ بود.حالا نوارهاش هست، تاریخ هاش هست..اون زمان استقبال خوبی شد. بعد از اون دیگه ما مراسم ها را از بیرون شهر و از نمی دونم کوهستان و از باغ و خونه ها، همه شو کشوندیم به یه سالن، سالن هم دیگه در اختیار خودمون بود.

شیرینی و مراسم پذیرایی و اینا و خرجش را سندیکا می داد؛ دوستان کارگری داشتیم، خودشون می اومدن کمک می کردن، می گفتن ما می تونیم سهمی از این هزینه ها بدیم.ما اینکار را انجام دادیم. بالاخره، تونستیم  مراسم روز کارگر را به داخل شهر بیاوریم و کارگران یک ماه مانده به اول ماه مه خودشون می آیند و برنامه ریزی می کنند. خوشبختانه هر سال مراسم روز کارگر در داخل شهر برگزار می شود. و کسانی میان برای مراسم روز جهانی ی کارگر،نوارهای فیلم و عکس موجوده.و میشد که شرکت کنندگان حتا به سه چهار هزار، پنج هزار کارگر هم برسه.علاوه بر کارگران خانواده هاشون می اومدن،و طوری میشد که اصلن سالن دیگه جا نداشت، ظرفیت نداشت انقدرکه مردم می اومدن.خیلی از کارگران که باخبر میشدند این مراسم برگزار شده  می رفتن به همدیگه خبر می دادن؛و اگر کسی با خبر نمی شد،بعدن به عنوان گله می اومدن از ما گله می کردن، می گفتن چرا به ما اطلاع ندادین که ما هم بیاییم تو این مراسم شرکت کنیم؟ ولی خوشبختانه در این سال های ۸۰ به بعد،دیگه مثل یه وظیفه شده بود برای کارگرا. در اول ماه مه، ۲۰ روز، یه ماه مونده بود به اول ماه مه، هنرمندان، شاعرا، کارگرا می اومدن می گفتن وظیفه ی ما چیه؟ انجام بدیم. چی کار می تونیم بکنیم؟

 

برخورد دولت با برگزاری ی مراسم اول ماه مه چی بود؟

 

دولت همیشه مخالف ما بوده، مخالف برگزاری ی مراسم بوده. همه ش با تهدید و با فشار و با اینا، اما ما تونستیم مراسم هارو برگزار کنیم. والّا این نبوده دولت بگه بیا آقا! این مراسم! شما بیایید. همیشه درگیر بودیم. ۱۰ روز، ۱۵ روز، ۲۰ روز با فرمانداری ها، اکثرن فرمانداری ها. ما می رفتیم اون جا و جلسه بوده تو فرمانداری ها و نهایتا به یه توافقی رسیدیم واز شورای تامین شهر اومدن اون جا و اونا هم دخالت کردن؛مثلا گفتن هیچکدام از کارگران پرچم قرمز نیاره داخل مراسم. ما هم گفتیم پرچم قرمز، پرچم طبقه ی کارگره. اصلن هیچ ربطی به گروهی، یا سازمانی، یا احزاب خاصی نداره. اینها همیشه پرچم سرخ رو به یه شیوه ی دیگه برای کارگرا معرفی کردن. ولی خوشبختانه کارگرا، آگاهی پیدا کردن؛ و اینطور بوده که ما همیشه با پلاتفرم خود رفتیم و مراسم در دست خودمان بود. البته هر سال محل سندیکا با پرچم های قرمز و نوشته های کارگری تزئین می شد و مردم شهر برای تبریک روز کارگر به سندیکا مراجعه می کردند و برای ما کارگران شیرینی و گل می آوردند .

 

فکر می کنید چرا دولت مخالف برگزاری ی یه همچین مراسمی یه؟

 

در رابطه با تجمعات،هر دولتی، این دولت های سرمایه داری علی الخصوص، همیشه از تجمع و اجتماعات کارگران، می ترسن، از آگاهی کارگران به حق و حقوق خودشون می ترسن.اینه، می گن بذار اون کارگر در همون سطح نا آگاهی باشه، آگاه نباشه. کارگر آگاه خیلی خطرناکه برای نظام سرمایه داری و برای سرمایه ی کارفرمایان و ...

موقعی که، بالفرض شخص خودم، موقعی که می دونم منو استثمار می کنن، دستمزدمو نمی دن، استثمار می شم، دیگه خود به خود، در برابر کارفرما قد علم می کنم، می گم تو نمی تونی منو استثمار بکنی، این حق منو باید بدی، اینا از اینا وحشت دارن و در مراسم روز جهانی کارگر ، کارگران خواست و مطالبات خود را طی  یک قطعنامه به سرمایه داران اعلام می کنند و در روز کارگر تمام مرزهای دست ساز سرمایه داری از بین می رود و دو طبقه ظاهر می شود ، از یک طرف طبقه کارگر و از طرف دیگر سرمایه دار. به این دلیل است که دولتهای سرمایه داری از مراسم روز کارگر وحشت دارند.

 

یعنی شما مراسم اول ماه مه رو یه جور کارگاه آموزشی می بینید برای کارگرا؟

 

صد در صد. کارگران در روز کارگر تمام چرخ سود آوری را از حرکت باز می دارند و به نیروی خود ایمان می اورند که هر زمان اراده کنند می تواند به مطالبات خود برسند.

 

 در مراسم های اول ماه می که برگزار می کردید، هیچ وقت دستگیری ای، چیزی هم داشتید؟

 

چرا. دستگیری هم داشتیم.بله. در سال ۸۰ بود. قبل از اینکه مراسم را  برگزار کنیم ، اومدن آقای محمود صالحی رو دستگیر کردن. من خودم در اون سال مسوول قطعنامه بودم که قطعنامه رو بخونم. دیگه انقدر فشار بهمون اومد، رفتم به اینا گفتم؛ به خود فرماندار و نماینده ی اداره ی اطلاعات و به رئیس اداره کار ، اون موقع که تو سالن بودن،بهشون گفتم، اگر محمود صالحی رو آزاد نکنید، گفتم اگر تا نیم ساعت دیگه، یعنی حدودن شاید ۴۰ دقیقه، یه ساعتی مونده بود مراسم تموم بشه، تا اون موقع محمود صالحی برنگرده، من این جا اعلام می کنم تمام این مردم برن جلوی اداره ی اطلاعات تجمع کنن. محمود صالحی جرمی مرتکب نشده، که شما دستگیرش کنید. با تهدید مردم و شرکت کنندگان در ساعت های آخر محمود را آزاد کردند و ایشان را به سالن اجتماعات آورند و فرماندار ویکی از اعضای شورای اسلامی شهر دست محمود را گرفتند و ایشان را به طرف تریبون بردند و ایشان سخنرانی خود را شروع کرد .

 بارها هم بوده، هر سال اول ماه مه، قبل از این روز مراسم ،۱۰ روز، ۱۵ روز، ۵ روزقبلتر، همیشه اداره ی اطلاعات احضارمون کرده، نیروی انتظامی احضارمون کرده، رفتیم به فرمانداری، بله بارها بوده، رفتیم پیش دادستانی .همه ی اینا.

 

فقط همان یک بار دستگیری بوده؟

 

خیر.ما چندین باردستگیر شدیم .یه بارش سال ۷۸ بود؛ ما ۷۵ روز تو سلول های اطلاعات بازداشت بودیم.یه بارش سال ۸۲ بود من دستگیر شدم.یه بارش هم این آخرین بار که دستگیر شدم، سال ۸۳ بود.

 

اتهاماتون چی بود؟ به چه اتهامی دستگیر می شدین؟

 

اتهام ما .خوب واضح بود. ما در سال ۸۳ خب برای چی دستگیر شدیم؟ ما یه جمعی از فعالین کارگری بودیم داخل شهر سقز؛ دعوت از کارگرا کرده بودیم. خواستیم در یه پارک به اسم پارک کودک،  مراسم رو برگزار کنیم.

هیچ سالنی در اختیار ما نمی ذاشتن. حتا تالارهایی که مراسم عروسی و جشن تولد و اینا توش صورت می گیره. ما به اینا گفتیم حتا ما می تونیم هزینه ی این را بدیم، می ریم اون جا مراسمو برگزار می کنیم، اینا ندادن. ما قبلا" از فرمانداری درخواست کردیم که یک مکان در اختیار ما قرار دهند اما آنان این کار را نکردند و ما گزارش فعالیت خود را به شورای که برای اول ماه مه تشکیل داده بودیم دادیم و شورا تصمیم گرفت که بدون مجوز مراسم را برگزار کنند. ومکان آن را به پاس اولین تجمع کارگران خباز در سال ۱۳۵۸ پارک کودک را تعیین کردیم . ولی متأسفانه قبل از این که مراسم برگزار بشه، ده ها نفر از کارگران دستگیر شدیم و در داخل سلول های اداره اطلاعات  مراسم را برگزار کردیم .

 

در داخل سلول، تنهایی هرکس برای خودش؟ یا چه جوری؟

 

سلول ها، ۳۰-۴۰ تا، ۵۰ تا سلول هست.بعد یه راهرویی داره، کسی حرف بزنه، کسی چیزی بگه همه می شنون. خب، مراسم برگزار شد اون جا... طبق اظهارات دوستان، محمود در انجا سخنرانی کرده بود .

 

سرود خوانده شد در زندان؟

 

سرود خوندند...

 

چه سرودی ؟

 

سرود انترناسیونال خوانده بودند .و در رابطه با اول ماه مه هم، محمود سخنانی گفته.  من خودم اون موقع داخل سلول، اون جا نبودم، من شب ساعت ۱۰:۳۰ دستگیر شدم.در اون لحظه من دستگیر نشده بودم.ولی همون لحظه ای که این آقای محمود صالحی و این ها را دستگیر کرده بودن، به خونه ی من یورش برده بودن مأمورا، رفته بودن خونمو به هم زده بودن و به خانمم اعلام کرده بودن که عبدی پور اومد بگین اگه خودشو معرفی نکنه، دستگیر می شه.من یه جایی بودم، وقتی برگشتم بعدش رفتم اداره ی اطلاعات. حتا مورد بی حرمتی و کتک و آزار و اذیت یه نفر از مأمورین امنیتی قرار گرفتم، که هیچ گاه از یادم نمی رود.

 

اون لحظه ای که شما می گین شما دستگیر نشده بودین تا شب، اون روز به غیر از آقای صالحی، چه کسایی بودن جزو این دستگیر شده ها که با هم مراسم رو برگزار کرده بودن، سرود خونده بودن توی سلول های انفرادی؟

اون جا ۶ نفر از فعالین کارگری بودن، با حدود ۴۶-۴۵ نفر از کارگرایی که اومده بودن برای مراسم اونجا سرود خونده بودن

 

آقای عبدی پور!

 الان که با شما صحبت می کنیم، به عنوان یه کارگری که به حق و حقوق خودش آشناست، به عنوان یه کارگری که در مورد حق و حقوق بقیه ی همکارانش و بقیه ی کارگرا آشناست، ما با شما آشنا می شیم. با یه کارگری صحبت می کنیم که پیوند طبقاتی ی کارگران جهان رو داره بهش اشاره می کنه، به برگزاری ی مراسم اول ماه می که یک مراسم جهانی برای کارگران هست داره اشاره می کنه. و حتا به این اشاره می کنه کارگرانی که در روز اول ماه می دستگیر شدن، حتا در سلول های انفرادی ی خودشون سرودهای مربوط به روز جهانی ی کارگر رو خوندن؛یعنی به این آگاهی رسیده بودن.

 

سوالی که می خوام با شما مطرح کنم، اینه که شما در اوایلی که رفتید برای این که نماینده ی کارگر بشید، به هر حال از طریق سندیکا یه سری حق و حقوق رو برای کارگر بگیرید،آیا در همین سطح از آگاهی بودین؟ اون روزای اولی که شما وارد کار شدین، اصلن چه جوری فکر می کردید به قضیه؟ فکر می کردید دارید می رید چی کار بکنید؟ چه انتظاراتی داشتید؟ فکر می کردید چی می خواهید بشید؟ و بعد چه جور شد به این چیزی که الان هستید تبدیل شدید؟ آیا تغییری کردید یا از اول همین جوری فکر می کردید؟

 

موقعی که هیئت مؤسس شدیم، با این دید رفتیم اون جا که ما نماینده ی کارگران می شیم و یه دفتر و دستکی برای خود مان راه میاندازیم. از طریق این می تونیم ما اون جا، کارگرا رو با احقاق حق شون، حق شون رو بگیریم ؛ و خودمون هم یه حقی داشته باشیم و دیگه کار نونوایی نکنیم. تا این که روز مجمع شروع شد و انتخابات شد. بعد از انتخابات،که با محمود صالحی آشنا شدیم قضیه فرق کرد.من همیشه ایشون رو به عنوان یک معلم برجسته ی خود می دونم.همیشه. یعنی من مدیون محمود صالحی هستم.آگاهی ای که پیدا کردم، توسط خود آقای محمود صالحی بوده.موقعی که ما اومدیم با هم، درباره ی تشکیل سندیکا و نماینده ی کارگر و اینا صحبت کردیم، نه من، هفت نفر، هشت نفری که برای سندیکا خودمون رو کاندیدا کرده بودیم، رأی آوردیم و انتخاب شدیم در مجمع، همه این طرز تفکرو داشتیم.ولی محمود گفت این طرز تفکر شما اشتباست. این جا کارِ نماینده ی کارگر باید داوطلبی باشه،هیچ گونه حق و حقوقی نداره، حتا برای سندیکا هم که می آیید، با تاکسی می آیید، باید از جیب خودتون پول تاکسی رو بدید.

 ما اون موقع می گفتیم این چی می گه؟! این اصلن با طرز تفکر ما خیلی فرق داره.

 ولی در عمل ثابت شد اون درسته. موقعی که ما سندیکا تشکیل دادیم، حتا گفتم برای کرایه ی اجاره محل سندیکا ما پول نداشتیم.من می رفتم در سندیکا چای میفروختم؛ در صحبتای  قبلی هم اشاره کردم،قهوه خونه ای گذاشته بودیم؛ از سود اون قهوه خونه، پول اجاره ی محل سندیکا رو می دادیم. بعدن مشخص شد نه؛ نماینده ی کارگر افتخاریه، در روزهای تعطیل ِ کاریمون، می اومدیم سندیکا، کارهای اداری سندیکا را انجام میدادیم، می رفتیم دنبال حقوق کارگران، می رفتیم دنبال بیمه شون؛ بعدازظهرها هم موقعی که ساعت ۲ کارنانوایی مون تعطیل می شد، ۲:۳۰-۲ تعطیل می شد، فوری، با عجله می رفتیم لباس هامون رو عوض می کردیم می رفتیم سندیکا. انتظار داشتیم که کارگرا بیان عضو بشند و بالأخره  یواش یواش  ما تونستیم این عضوگیری رو انجام بدیم، و سندیکایی که می گم تا سال ۸۰، از ۷۳ تا ۸۰  که ما آنجا بودیم، سابقه ی خیلی خیلی درخشانی داشت. دیگه نیروهای امنیتی اومدن برای ما مشکلات زیادی ایجاد کردند و به نوعی جلوگیری می کردند از کار ما.مثلا دیگه نمیذاشتن این چند نفری که ما بودیم نماینده ی کارگران بشیم و...نذاشتن اون جا ما بمونیم و این فعالیت هامونو  ادامه بدیم.

 

این دانش کارگری تونو چه جوری به دست آوردید؟ دانش کارگری ای که امروز دارید.

 

عرض کردم. من بگم اگر صد در صد این تجربه ای که حالا  دارم، هفتاد درصدش مربوط به محمود صالحی بوده.من از تجربیات ایشون یاد گرفتم.سی درصد، بقیه ش هم در موقعی که کارها عملی شده و در رابطه با این که این ور و اون ور رفتیم،عملا فعالیت کردیم ، تو جلسه ها رفتیم. این ها همه ش تجربه شده برای ما، و کلیه ی احقاق حقوق و تلاش و غیره ،که برای کارگران شده،من خودم به این نتیجه رسیدم.

 

آقای عبدی پور، یه سؤال من از شما بکنم: شما می گویید، مثلن یک شخصی که دارای تجربه ست، خودش تجربه داشته از قبل، می تونه به عنوان معلم برای شما یا برای من یا برای هرکس دیگه ای باشه؛ یک شخص خاص یا اشخاص خاص دیگه ای؛ممکنه همیشه این آدما وجود داشته باشند،ولی...ممکن هم هست که وجود نداشته باشند. ممکنه یه مقدار زیادی کتاب و جزوه و نوشته و تئوری و اینا هم وجود داشته باشه همیشه،و ادما بتونن علاوه بر گپ زدن با ادمای با تجربه ،مطلب بخونن .مثلن اگر شما با یه کسی آشنایید که حتا تجربه هم داشته باشه، بعد با هم دوست باشید، تو خونه تون بشینید شب ها مثلن با هم گپ بزنید، آیا فقط با حرف زدن و دوست بودن با آدمای باتجربه و مثلن درباره ی این مسائل، صحبت کردن و کتاب خوندن و یا نوشتن و اینا به دست می آد همچین تجارب و اگاهی ای؟

 

به نظر من در طی  مبارزه این چیزا به دست می آد، باید براش تلاش بکنی.اگر واقعن، من خودم، شخص خودم نمی رفتم به سندیکا و با مسائل کارگری آشنا نمی شدم و مشکلات کارگران را از نزدیک لمس نمی کردم شاید امروز این جور فکر نمی کردم . مثلا تو هیأت حل اختلاف، یه چیزایی که حالا می دونم و کارگرا هم می آن راهنمایی شون می کنم، می گم بیایید این کارو بکنید،به دست نمی آوردم.در طول مبارزه بوده  و اون چند سالی که من اون جا عملی کار کردم براش. تئوری هم درصدی هست؛ ولی در عمل نشون می ده تو چی یاد گرفتی.عمل و تلاش مبارزه است که تجربه و دانش به آدم میده ، اما تجربه هم به انسان کمک می کند تا چیزی که برایش کار می کنید به دست آورید ما نباید همه چیزمان را به حساب تئوری بنویسیم من اشخاص را می شناسم که از نظر تئوری با تمام دنیا مقابله می کند اما در عمل و پراتیک صفر صفر است . زبان فارسی  من خیلی خوب نیست که خوب توضیح بدم...

 

نه خیلی هم خوبه...

 

...اگه مصاحبه کردی بود بیش تر می تونستم توضیح بدم...!

 

مثلن شما الان ، در مورد دولت های سرمایه داری صحبت می کنید، در مورد کارفرماها، خب مثلن یکی ممکنه تئوری این رو بدونه که کارفرماها به خاطر این که سود زیادی می خوان کسب بکنن،به هر روشی که می تونن سعی می کنن کارگرا رو بیش تر و بیش تر استثمار کنن، اجازه ندن کارگرا دور هم جمع بشن، اجازه ندن کارگرا متشکل بشن.اینو توی کتاب و تئوری می شه خوند...

 

بله. اما عمل و تئوری باید با هم باشند در غیر اینصورت کارها پیش نخواهد رفت .

 

ولی شما خودتون اینو چه جوری فهمیدید؟آیا اون لحظاتی که تونستید اینو درک بکنید، از طریق حرف و صحبت و گپ و بحث دوستانه و اینا بوده؟ یا نه، از طریق این که خودتون رفتید درگیر با کار شدید، اینارو متوجه شدید؟

 

نه خیر. من خودم رفتم عمل کردم.قبلش لمس کرده بودم، ولی در طول مبارزه این اگاهی و تجربه رو به دست آوردم. بایستی براش تلاش بکنی. حالا کسی هست، می گه من فعال کارگری هستم! من برای بعضی از این کسانی که می گن من فعال کارگری هستم، واقعن متأسفم؛ چون می دونم فقط در حد دو تا نوشته بیشترپیش نمیرن، حتا برای یه تجمع پا پیش نمیذاره.ما کسی داریم که خودشو فعال کارگری می دونه؛ ولی بارها بوده ما دعوت کردیم، حتا برای مراسم های اول ماه مه هم نیومده.این، در همون قالب می مونه.بایستی تجربیات کارگری یک فعال کارگری، این جوری به دست بیاد: داخل عرصه ی عمل بشی، بری عملی براش کار بکنی.

 

خب، در واقع شما اعتقاد دارید که تجربه ی واقعی ای که کارگران می تونن به دست بیارن اینه که ضمن این که از یه سری تجارب دیگه استفاده می کنن و می خونن و آشنا می شن با دانش مبارزه ی طبقاتی، با پیشینه ی مبارزات کارگران در جاهای دیگه و از تجربیات اونا سعی می کنن استفاده بکنن،دانش و تئوری ی خودشون رو سعی می کنن که بیش تر و بیش تر افزایش بدن،ضمن اینکه همه ی اینها لازمه اما شما  اصل رو، وارد عرصه ی عمل شدن می دونید که این که کارگر وقتی وارد عرصه ی عمل و مبارزه می شه، دیگه اون چیزایی که غریزی و حسی یه چیزایی شو می فهمیده، این جا بهتر و بیش تر درک می کنه، می فهمه چه جوری باید باهاش مبارزه بکنه.

 یه سوال دیگه اینه که: آیا اگر کسی یه سری تئوری می دونه، به اضافه ی این که می آد وارد کار عملی می شه، آیا به طور تنهایی و انفرادی می تونه به این تجربیات برسه، یا این که اصلن به صورت تنهایی و انفرادی کارگرا می تونن به حق و حقوق خودشون برسن؟

 نه خیر. کاملن بایستی جمعی باشه. اون تجربیاتی که من دارم باید به جمع داده بشه. بارها بوده، من، آقای محمود صالحی، بچه های دیگه تو سندیکا، همه مون، کارگرا را دعوت کردیم، براشون جلسه گذاشتیم، این تجربیاتی که خودمون به دست آوردیم،به اونا توضیح دادیم، براشون گفتیم. سعی کردیم همیشه، تنها خودمون در عرصه نباشیم. همیشه سعی کردیم کارگرا، نه یک نفرشون، تمام کارگرای خباز سقز، حتا کارگرایی که روزمزد هستن، می رن کار ساختمانی می کنن،این تجربیات خودمون رو برای اون ها هم بگیم. گفتیم حق و حقوق تون اینه. بایستی در عرصه ی عمل به تمام کارگرا نشون بدید، اون تجربیاتی که خودت داری به اونا انتقال بدی.اگر انتقال ندی راه به جایی نخواهیم برد.الان من گفتم محمود صالحی معلم بنده بوده.خوب بایستی من هم کاری بکنم،من هم معلم کسی دیگه بشم، اون کس دیگه هم معلم کس دیگه بشه. این طوری تجربیات خود رو انتقال بدیم، تا بیش تر بتونیم با این مناسبات سرمایه داری مبارزه کنیم.

 بخش اول این صحبتی که من کردم در ارتباط با همین بود که شما می گین، تجربیات رو باید تو کار جمعی به همدیگه منتقل کنیم.

 یه بخش دیگه ش، که بازم در موردش من سؤال دارم اینه که آیا مبارزه رو به صورت انفرادی می شه پیش برد؟ یعنی کارگر منفرد، که فرض کنید آگاه شده، تجربه هم اومده از شما یا از کس دیگه ای گرفته، مثلن تو بحث متشکل شدن یا مباحث دیگه، یا اعتراض و اعتصاب و ابزارهای مبارزه ی طبقاتی دانشی رو یاد گرفته، آیا فردی باید کارهاش رو پیش ببره ؟ بهترین روشی که کارگران برای مبارزه  دارن رو شما چه جوری می بینید؟

بهترین روشی که داره، جمعی یه.اصلن انفرادی، هیچ کاری نمی شه پیش برد. بایستی ما متحد، دست در دست همدیگه داشته باشیم تا بتونیم احقاق حق خود بکنیم.اگر کسانی می آیند و ادعا می کنند و خود را فعال کارگری به کارگران معرفی می کنند و یا با خواندن چند کتاب می توانند کارگران را از دست نظام سرمایه داری خلاص کنند سخت در اشتباه هستند . هر کسی که دانش کارگری دارد و به رهایی طبقه کارگر ایمان دارد باید عملا" در محل کار و زیست طبقه کارگر حضور داشته باشد در غیر اینصورت کارش بی فایده است.

 چرا؟ اگه بر اساس تجربه تون اینو بخواهید توضیح بدید برای کارگرا، قانع بکنید یه کارگری رو، چرا باید کارگر، دسته جمعی اینو انجام بده؟

 چون اگه یه نفر باشه، آسیب پذیره.از کار اخراج می شه، برخورد امنیتی باهاش می شه؛ ولی اگه جمعی بود،قدرتمند تره.در صحبتای قبل اشاره کردم، موقعی که کار جمعی بکنیم، اگر جمعی باشه اعتراضمون، اگر قدم مون جمعی باشه،پیروز میشه. بایستی، موقعی که می خواهیم کاری انجام بدیم،جمعی پیش ببریم.بالفرض می گیم آقا ما فردا کارگران خباز رأس ساعت ۸ صبح جلوی اداره ی کار تجمع می کنیم.خود کارفرما و حتا دولت هم به لرزه در می آد.ولی اگر یه نفر باشه،نه؛

 من می گم من ،محمد عبدی پور فردا می آم جلوی فرمانداری اعتراض می کنم؛ فورن می آن یه نفرو دستگیر می کنن می برن. باید ما تمام شیوه ی کارمون رو به صورت جمعی انجام بدیم.دست در دست هم متحد باشیم. کارگری که براش یه مشکلی پیش می آد، ما بریم به خونواده ش سر بزنیم.جمعی! من دوست محمود صالحی هستم، موقعی محمود صالحی براش مشکلی پیش می آد،  تنها خودم برم،نه! من همیشه سعی کردم تمام کارگران را دعوت کنم که وقتی ایشان در زندان بود برن به خونواده ی محمود صالحی سربزنن.

و این کار رو درسال ۸۶ که در زندان بود،انجام دادیم و موفق هم شدیم.

 آقای عبدی پور شما در ارتباط با مبارزه دسته جمعی صحبت کردید.گفتید اگر مبارزه انفرادی باشد دولت و کارفرما می توانند سرکوب کنند و یا یکی دو نفر را می شود راحت خرید ولی اگر دسته جمعی باشد نمی توانند سرکوب کنند. شما میگید اگر فردا اعلام تجمع کنیم هم دولت و هم کارفرما به لرزه می افتد. سوالی که پیش میاد اینه که آیا نمی توانند تمام جمع شما را اخراج از کار کنند، دستگیر و زندانی کنند و خیال خودشان را راحت کنند؟

 نه حتی دردیکتاتوری ترین نظام هم این آرزو براورده نمی شود، ما تعداد زیاد هم نمی گیم . صد نفر تجمع می کنیم با وصف اینکه ما فقط ۶۰۰، ۷۰۰ نفر در سقز کارگر نانوایی داریم بدون در نظر گرفتن دیگر کارگران خباز در جاهای دیگریا مثلا کارگران در بخش های دیگر. و غیر از کارگران کشورهای دیگر حتی در انگلیس فرانسه کانادا آمریکا و خیلی جاهای دیگر و خیلی شهرهای دیگر ایران که کارگران خبازسقز حالا اونجاها هم هستن.من زیاد هم نمی گم ۱۰۰ نفر از این کارگران موقعی که می روند جلوی اداره کار تجمع می کنند این ۱۰۰ نفر اگر دستگیر شوند ،۱۰۰ خانواده دارند ۱۰۰ تا ۳ نفر ۳۰۰ نفر فقط خانواده کارگران هستند ۳ نفر میانگین افراد خانواده را حساب کن.از طرفی، ۱۰۰ تا پدر و مادر دارن ۱۰۰ تا خواهر و برادر دارن. اگر همه به این جمع بپیوندند دولت این کار را نمی کند که دستگیر کند ، ولی برای یک نفر ،یک شخص اینکار را میکند مثلا محمد عبدی پور را می گیرد دستگیرش می کنند وقتی می برند جلوی اطلاعات می بینند فقط خانواده عبدی پور آنجاست .جواب خانواده من را هم نمی ده. ما در تجربه برامون ثابت شده بارها این کار را کردیم تجمع شده ، آمدند ۵، ۶ نفر را دستگیر کردند همین ۵، ۶ نفر را نتونستند نگه دارند چون خانواده هامون امدند کارگران امدند و اعتراض کردند.حتی یک بار جلوی اماکن عمومی سقز ، که بهش حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی می گن .اونجا ما دستگیر شدیم. فورا خانواده ها و کارگران آمدند گفتند این ها را آزاد کنید و الا جلوی فرمانداری تجمع می کنیم این ها گفتند برید دور میدان، ۱۰۰ متر بالاتر اون ها میان بیرون. فورا از بازداشت ،آمدیم بیرون اگر اون افراد و خانواده ها و کارگران نمی اومدن احتمال داشت یک ماه، دوماه ده روز پنج روز شش روزدر بازداشت  بودیم .ولی مجبور شدند آزادمان کنند.

 به همین دلیل می گم کار جمعی نتیجه خوبی داره. نتیجه اش مثبت است.

 حالا نکته بعد :

شما در یک صنف خاص ، در یک بخش خاص، کار جمعی می کنید ما می دانیم که سرمایه داری از محل نیروی کار کارگران سود کسب می کند و به هر حال به این نیروی کار کارگران نیازداره. و همینطور که شما گفتید اگر کارگران آگاه شوند و تجربیاتشان را به هم منتقل کنند و بعد توی مبارزه دسته جمعی با هم حرکت کنند سرمایه داری نمی تواند با همه این ها برخورد کند.

 حالا به یک مرحله دیگر می رسیم. از یک صنف خارج می شویم مثلا فرض کنیم کارگران یک صنف همه اعتراض کردن این ۱۰۰ نفر را فرضا نمی توانند زندانی کند اما مثلا بتوانند همه  این ها را  اخراج کنند  اگر کارگرانی که خارج از این صنف هستند آگاه نباشند به این مسئله ، و سرمایه داری انها را و یا بیکاران را جایگزین این ها بکنند آیا ان اعتصاب و اعتراض شما به راحتی خاموش نمی شود؟  می دانید که همیشه لشگر بی کار وجود دارد. فرض بفرمایید رانندگان فلان بخش اعتراض و اعتصاب می کنند دولت سرمایه داری از نیروی اونها بترسه و یا دستگیرشون نکنه اما در حالی که در اعتصاب هستنددولت سرمایه داری  اما سعی می کنداگر توانست از کار اخراجشان کند ودر زمان اعتصاب کارگران بخش های دیگر را جایگزین کنه.و یا  مثلا اعتصاب شکن همیشه وجود داره در زمان اعتصاب-علاوه بر اعتصاب شکنان در همان بخش - کارگران بخش دیگه ای میان شروع به کار میکنن و اعتصاب به شکست میرسه.چون این کارگران به کار کردن نیاز دارن. و یا در دراز مدت ممکنه کارگران دیگه ای را جایگزین کنند و ان کارگران در حال اعتصاب  را اخراج کنند و این جا به نتیجه دیگری می رسیم علاوه بر اینکهشما در بخش خودتان مبارزه دسته جمعی میکنید و به خودتان و اگاهی دیگر همکارانتان میافزایید و آگاهی را منتقل می کنید شما باید بتونید با بخش های دیگر کارگری هم ارتباط بگیرید که به رقیب شما تبدیل نشوند و از این اتحاد کارگری آگاه بشوند. شمادر بخش سندیکای کارگران خباز آیا هیچ وقت با کارگران جا های دیگه ارتباط گرفتید و آیا ان ها هیچ وقت از شما پشتیبانی یا اعلام حمایت کردند؟

 بله ما همیشه خواستیم این تجارب خود را به خارج از سندیکا منتقل کنیم حتی به کارگران فصلی، مثل کوره پزخانه ها ؛ همیشه ما پشتیبان این ها بودیم. پشتیبان اعتصاب کوره پز خانه ها بودیم برای چندین تجمع برای چندین اعتصاب اعلام پشتیبانی کردیم حتی ما موقعی که خواستیم تجمع کنیم کارگران بخش های دیگراز ما حمایت کردند . بالفرض در شهر سقز یک شهرک صنعتی هست که متاسفانه حالادیگر فقط شاید بیشتر از  ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر کارگر اونجا کار نکنند که همه هم قراردادی هستند. ولی در اون موقع که سندیکا بود اون ها در اغاز کارشون بود و در حال انجام یک برنامه کاری فعالیت بودند. چندین کارخانه  از ان ها از ما اعلام حمایت و پشتیبانی کردند و ما هم تجربیات خودمان را به ان ها انتقال دادیم و این بهترین کار است که ما با تشکل ها و انجمن های دیگر با بخش ها و صنف های دیگه ارتباط و اتحاد عمل داشته باشیم.برای نمونه در سال ۱۳۷۹ زمانی که محمود صالحی دستگیر شد ده ها تشکل کارگری و انجمن های صنفی بخش های دیگر در داخل ایران از ایشان طی طومار و فرستادن نامه از او حمایت کردند و ما تمام نامه های آنها را در بایگانی داریم.

 این اعلام حمایت و  پشتیبانی که شما از اعتصاب و اعتراض کارگران کوره پز خانه ها کردید به عنوان فعالین کارگری در کمیته هماهنگی بود یا کارگران خباز؟ آیا بقیه کارگان خباز هم اطلاع داشتند که کارگران کوره پز خانه ها اعتصاب کردند، آیا ان ها هم آمادگی حمایت داشتند مثلا اگر به کارگران کوره پز خانه ها فشار بیاید کارگران سقز این آمادگی را دارند به خاطر ان ها اعتصاب کنند؟

 

در این دوره ، در حال حاضر، نه این آمادگی را ندارند، ولی در دوره ای که ما بودیم چرا.نه اینکه بخواهم خودمان را یک جوری  برجسته کنم ،بلکه در حقیقت بهشان ثابت شده بود عملکرد ما و کاری که ما می گفتیم انجام می دادند. بله در آن موقع مثلا اگر کارگران در تبریز یا شاهو اعتصاب می کردند به کارگران می گفتیم ما در حمایت از ان ها یک ساعت دست از کار می کشیم و این کار انجام میشد.حتی برای دو تا  سه سال متوالی برای جانباختگان خاتون آباد ،کارگران خباز در محل کار خود ده دقیقه، سه دقیقه، پنج دقیقه دست از کار کشیدند برای اعتراض. و به مشتری ها ی نانوایی هم انتقال دادند  ،به کارگران گفتیم اگر کسی از شما پرسید که چرا در ساعت ده یازده که موقع کاری شماست دست از کار کشیدید؟ و اگر مشتری ها و مردم   گفتند چرا کار نمی کنید بگویید به یاد احترام جان باختگان خاتون آباد .کسانی که کارگر بودند قصد احقاق حق خود را داشتند ، مطالباتشان را گفتند و دولت سرمایه داری به ان ها از هوا و زمین تیراندازی کرد و شهیدشان کرد.

و یا زمانی که ما در سندیکا بودیم اطلاعیه در زمان حمله به کوه دانشگاه دادیم و یا اولین سندیکا بودیم که دستگیری عبدالله اجلان را محکوم کردیم و...ما هر کاری که انجام می دادیم اول از هر چیز با فعالان کارگری در صنف خودمان یک جلسه تشکیل می دادیم و مشکلات پیش آمده را با آنان در میان می گذاشتیم . ما در سندیکا چند کمیته تشکیل داده بودیم و هر کمیته مسئول قسمتی بود ، مثلا" کمیته اعتصاب ، کمیته حمایت از کارگران و خانواده آنان  ، کمیته ورزش ، کمیته سواد آموزی ، کمیته آموزشی و..

 این اقدامات واقعا اقداماتی بسیار مهم و  جالبی است. این تجربیات و اقدامات باید در بخش های دیگر کارگری هم اتفاق بیفتد علاوه بر اعلام حمایت مهم این است که عملا کارگران نانوایی و خباز خودشان این کار را کردند و نه فقط ۵ یا ۶ نفر فعال کارگری. به غیر از اعلام حمایتی که شما گفتید در اعتراض به کشتار کارگران خاتون آباد انجام دادید کارگران نانوا سقز دیگر برای چه بخش هایی از کارگری اعلام حمایت کردند یا مثلا اعتصاب کردند یا دست از کار کشیدند ؟  به غیر ازنمونه خاتون آباد.

 

 در آن موقعی که ما انجا بودیم چنین چیزهایی هنوز پیش نیامده بود. حالا متاسفانه مسئولین سندیکا خیلی کند عمل می کنند. این اتفاقاتی که حالا در جامعه می افتد اگر ان موقع می افتاد ما خیلی اقدام می کردیم و کارگران به حرف ما گوش می کردند. مثلا" زمانی که مصوبه اخراج کارگاه های زیر ده نفر از شمول قانون کار در مجلس شورای اسلامی تصویب شد ، سندیکا ما اولین سندیکای بود که اعتراض خود را در ده ها اطلاعیه و تجمع به اطلاع مسئولان دولت رساند حتی مسئولان دولتی در شهر ما یک جلسه تشکیل دادند و از اطلاعیه های ما حمایت کردند و محمود صالحی را به عنوان نماینده کارگران سقز به تهران فرستادند و در جلسه ای که در تهران در مورد کارگران کارگاه های زیر ده نفر با حضور کلیه مسئولان حکومتی برگزار شد شرکت کرد و خواست و مطالبات کارگران را بیان نمود.

 

از سال ۸۰ که شما رفتید چه ا تفاقاتی افتاده که می گویید سندیکا کند عمل می کند؟ چه اتفاقی افتاده ؟ ایا کارگران آگاهی قبلی را ندارند؟ آیا نمایندگانشان کارهای خاصی را که باید انجام بدهند نمی دهند یا دولت اقدامات خاصی انجام داده؟ ریشه اصلی مشکلات را چه می بینید که سندیکا با رفع انها دوباره بتواند مثل قبل کار کند؟ فکر نمی کنید کارگران انقدر که باید اگاه نشدند که با تغییر مدیریت در سندیکا کل ماجرا و عملکرد سندیکا تغییر کرد؟

 اتفاقا کارگران بیشتر آگاهی پیدا کردند .این نمایندگان ان ها هستند که کند عمل می کنند. دولت در این مورد خیلی تند به اعضای کارگران خباز برخورد کرد ،برای نمونه ده ها کارگر خباز حالا زندان تعلیقی دارند و در دادنامه آنها نوشته شده که اگر در هر تجمعی شرکت کنید زندان تعلیق شما به تعزیری تبدیل خواهدشد . یا زمانی که کارگران خود را برای نمایندگی کارگران کاندیدا می کنند ، مثل این است که آن کارگر خود را برای ریاست جمهوری کاندیدا کرده است که باید پرونده آنان به شورای نگهبان برود تا تایید صلاحیت شوند. من چند بارخود  رابرای هیئت مدیره کاندیدا کردم که هر بار رد صلاحیت شدم . با توجه به اینکه من رد صلاحیت شدم و در مجامع عمومی به کارگران ابلاغ شده که به عبدی پور رای ندهید اما هر بار اکثریت رای را کسب کردم . در واقع باید گفت که دولت تمام نیروی خود را در سقز به سندیکای کارگران خباز اختصاص داده است ، روزی با هزینه خود خانه کارگر را در سقز تاسیس می کند و روزی فعالان ان صنف را بازداشت می کند تا زهر چشمی از کارگران بگیرد و...

 

 نمایندگان کارگران الان چرا مثل قبل عمل نمیکنند؟ آیا اینها همان کارگران نیستند ؟ ایا نمایندگان از فعالیت بیشتر کارگران جلوگیری می کنند؟

 این نماینده های کارگران هستند که خط رهبری اش را می دهند باید کارگران اینقدر به این نماینده ها اعتماد داشته باشند که به حرفشون گوش کنند؛ متاسفانه من این ضعف را به دلیل ناکارآمدی هیئت مدیره می دانم و الا کارگران همان کارگران ۸ سال پیش هستند آگاهی هم بیشتر پیدا کردند. از طرف دیگر فشار بر کارگران بیشتر شده .

 

پس چرا این کارگران که آگاهی شان بیشتر هم شده هیئت مدیره را عوض نمی کنند؟

 

من توضیح دادم که کارگران می خواهند که نمایندگان خود را عوض کنند ، اما به دلیل اینکه دولت در کارهای سندیکا دخالت می کند موفق نمی شوند. و اداره کار شهر و یا استان کسی را مورد تائید قرار می دهند که با کارفرما و دولت مماشات کند و کارگران این را به خوبی می دانند به این دلیل است که جمعی از کارگران عضویت خود را در سندیکا به  تعلیق در آوردند . حالا خود کارگران هم میدانند که  چند نفر از این افراد که در هیئت مدیره سندیکا هستند، نماینده واقعی کارگران نیستند. ، به خاطر این که چند نفر از هیئت مدیره  که انجا هستند سابقه ی همکاری  با کارفرما یا نماینده کارفرما دارند .یعنی جمعی از کارگران به دلیل مماشات هیئت مدیره با نماینده کارفرما به سندیکا نمی آیند و از طرف دیگر  کارگران جدید اگر بیایند نماینده شوند ترس این را دارند که از کار اخراج شوند.دلیل اینکه کارگران نمیایند پیش قدم بشوند همین است.

 

اقای عبدی پور این وضعیتی که شما می گویید یعنی کندی را مربوط به هیئت مدیره می دونید، آیا به نظرتان روش و ساختار  تشکلی که کارگران در ان عضو هستند ایراد ندارد؟  حالا روی اسم بحث نمیکنیم .آیا شما قبلا در تمام امور سندیکا و مبارزه ، کارگران را دخالت می دادید و ان ها خود در همه کارها دخیل بودند ؟ شما می گویید این اتفاق افتاده که کارگران دخالت میکردند. پس چه شده که وقتی چند نفر به عنوان هیئت مدیره بر اثر فشارهای دولتی و دستگاه امنیتی و هر دلیل دیگری عوض می شوند ادم های جدیدی می آیند آن کارگران دوباره همان روند را ادامه نمی دهند و دست به مبارزه نمی زنند ؟ مثلا وقتی می بینند نمایندگانشان ایرادی در کارشان هست، چرا پیش قدم نمی شوند آیا دلیلش این نیست که با وجود تلاش های قابل ستایش شما به اندازه کافی به دلیل مشکلات اجتماعی یا دلایل دیگر شما نتوانستید کارگران را جدی تر در امور خود دخالت بدید که الان خودشان را صاحب مبارزه بدونند و فقط کندی ۵ یا ۶ نفر جلوی کارشان را نگیرد ؟

 

 شما اشاره کردید ،یک بخشش مسائل امنیتی است .مثلا فلان دستگاه امنیتی می گوید فلان نفرباید داخل هیئت مدیره باشد یا فلانی نباشد .حالا داخل سندیکا و هیات مدیره سندیکای کارگران خباز سقز، چنین کسانی مشاهده می شوند .شخصا خود دولت دخالت در جایگزینی این ها در سندیکا داشته. بعد دیگر که برای کارگران اهمیت داشته و این که داخل هیئت مدیره نمیان یک بخشش مربوط به این است که شاید ان کارگرسابقه چندانی در کارگاه نداشته و می ترسد از این که به محض اینکه نماینده کارگر بشود شغل اش را از دست بدهد و اخراجش کنند .این یک بخش است.یک بخش دیگه هم این است که هیئت مدیره ای هم که از اون موقع دو سه بار عوض شدند و اونایی که الان در راس کار هستند کارگران را در امور داخلی دخالت نمی دهند به همین دلیل کارگران دخالت نمی کنند و بخش دیگرش هم این است که می گویند فلانی در هیئت مدیره دست نشانده دولت است یا اداره کار یا نمی دانم هر دستگاه امنیتی دیگر به همین دلیل انجا نمی روند. که به نظر من اشتباه بزرگی است من می گویم هرجا نیروی دولتی هم باشد من می روم تا در عمل ثابت کنم از او بهترم و فعال ترم و بایستی او را وادار کنم که از انجا بیرون بره نه این که من اونجا نرم اون بایستی بره بیرون.  خط فکری هر تشکلی در مجمع تعیین می گردد و اجرای آن مربوط به اعضای هیئت اجرایی آن است ، اساسنامه ای که ما در سندیکا تدوین کردیم همان اساسنامه است ، اما کار ما آگاهی به کارگران و اجرای اساسنامه بود ، من توضیح دادم که باید کارگران را از مسائل درون تشکیلات آگاه کرد . ولی حال کارگران را از مشکلات سندیکا مطلع نمی کنند ، چون کسانیکه در بستر قدرت هستند به آن اعتقاد دارند که با نامه نگاری به مسئولان دولت می توانند مشکلات کارگران را حل کنند .

 

نکاتی که به عنوان ریشه های مشکل برای حال حاضر سندیکای کارگران خبازسقز می گویید کاملا قابل فهم است واز ان نمی شود به راحتی گذشت. منتها حداقل به خاطر این که اگر در آینده اتفاقی بخواهد بیفتد یاکسانی بخواهند از این تجربه استفاده کنند من نظرم این است که در هر کاری و در بیشترین حد ممکن هرچه بیشتر کارگران را دخیل کنیم. حالا مهم نیست اسم تشکل چیست ولی چیزی که اهمیت دارد شیوه ای است که ان تشکل با ان  کار می کند. اگر کارگران دخالت بیشتری در کار داشته باشند و اگر نمایندگان ان هاهمیشه ازکارگران نظر بخوان و مسائل را به عهده خود کارگران بذارند و چون کار دسته جمعی است اگاهی بیشتر و بیشتر می شه  و کارگران به اگاهی می رسند و نمایندگانشان را بازخواست می کنند  و اگر اون ها را کار آمد ندیدند عوض کنن و تشکل رو به جلو خواهد بود.به نظر من در تجارب اینده چه شما و چه کارگران دیگر که می خواهند تشکلات مستقل خود را داشته باشند باید این نکته را مد نظر داشته باشند که ممکن است در یک تشکل ۵ نفر ۶ نفر ۱۰ نفر خوب رشد کنند و و کارگران هم خیلی خوب به اونها اعتماد داشته باشند و در اون دوره ،کارهای خوبی صورت گیرد  یعنی کارهایی واقعا قابل ستایش که به عنوان تاریخ مبارزه کارگری میشه ثبت کرد؛ اما اگر بخواهند ان ها را کامل تر انجام دهند که در مبارزه طبقاتی کارگرای به عنوان امری درست باقی بماند و به عنوان یک سنت، سنتی که بتوانند ادامه بدهند وهم  کارگران هرچه بیشتر  و بیشتر دخالت کنن و هم نماینده کارگر گزارش بده و کارگران را دخالت بده واز ان طرف کارگران خود را دخیل بدانند و اگر خواستن نماینده یا نمایندگانی که فکر می کنند مناسب نیستند را با دخالت بیشتر عوض کنند. مثل همین مورد که شما اشاره کردید که هیئت مدیره خباز کند هستند کارگران باید دخالت کنند و ان ها را عوض کنند. شما اشاره می کنید احتمال بی کاری، اخراج هست یا این که کسانی هستند که دست نشانده دولت یا کارفرما هستند و بعد در بخش دیگر عنوان کردید  اگر تعداد کارگران زیاد باشد نمی شود با ان برخورد کرد. خیلی خب اگر کارگران اعتقاد داشته باشن که این تشکل تشکل خودشان هست می توانند براش اعتصاب کنن  با ۲۰۰ ۳۰۰ نفر نمی توانند برخورد کنند باعث می شود یکی دونفر دست نشانده خارج شوند و کارگران نماینده های بهتری را جایگزین کنند. شما نظرتان چیست؟

 

 دقیقا در همین رابطه حرف شما سعی می کنیم و سعی کردیم و حالا هم داریم برایش تلاش می کنیم. و چند وقتی است فشرده با کارگران صحبت می کنیم و کارگران را به اقناع رساندیم .از سال ۸۰ که ما رفتیم. آن موقع یک قرارداد دسته جمعی با نماینده کارفرما  امضا کردیم و قراردادی بستیم . هر سال در اولین روز فروردین حقوق کارگران خبازافزایش پیدا کنه. ولی از سال ۸۰ که به اجرا گذاشتیم و دستمزدهامون را گرفتیم،  ازان موقعی که ما رفتیم پیمان دسته جمعی منعقد نشده  . هر سال ۶ الی ۷ ماه از حقوق کارگران را می خورند. برای مثال امسال در برج ۷ در مهرماه امسال دستمزد کارگران افزایش یافته  ولی قراردادی که ما بستیم باید هر سال از اول فروردین دستمزدها  افزایش پیدا می کرد. حالا این هیئت مدیره این کار را نکرده ما حالا این را داریم با تمام قدرت پیگیری می کنیم و به کارگران گفتیم اولین لطمه ای که این ها به شما وارد کردند مسئله دستمزدهاست بایستی واقعا با کارگرها صحبت کنیم  به ان ها درباره انتخابات آگاهی میدیم تا بروند در انتخابات شرکت کنن. همین امسال کارگران اعتراض کردند که چرا دستمزد ما افزایش داده نشد و هیئت مدیره را موظف کردند که مجمع عمومی تشکیل دهند . مجمع عمومی تشکیل شد و در مجمع مصوب کردند که هیئت مدیره از طرف کارگران به اداره کار شکایت کند . اما به دلیل اینکه هیئت مدیره با اداره کار مماشات می کرد دنبال دادخواستی که داده بودند نرفتند و بعد کارگران انفرادی طرح دعوی کردند و حال ده ها کارگر رسما" از کارفرمای خود شکایت کرده و ما از طرف انجمن دفاع از کارگران اخراجی برای آنان فرم تهیه کردیم و به آنان گفتیم که در زمان تشکیل جلسه اگر خود کارگران قبول کنند ، از طرف انجمن دفاع از کاررگان اخراجی بدون هیچ هزینه ای نماینده به اداره کار می فرستیم .

 

آقای عبدی پور از انجمن دفاع از کارگران اخراجی صحبت کردید ،  این انجمن چیست ؟ و در کدام منطقه فعالیت می کند؟

از سال ۱۳۸۴ به بعد ما احساس کردیم که  از کارگران در مقابل کارفرمایان در مراحل قانونی ( اداره کار) یکی باید دفاع کند به این دلیل یک کمیته تشکیل دادیم بنام کمیته دفاع از کارگران اخراجی و بیکار . این کمیته فعالیت خود را شروع کرد و از زمان تاسیس ده ها نفر از کارگران اخراجی به این کمیته پیوستند . سال ۱۳۸۵ این کمیته را به انجمن دفاع از کارگران اخراجی تبدیل کردیم و از وزارت کار درخواست کردیم تا انجمن مورد نظر را به ثبت برساند و اما بعد از ۱۸ ماه وزارت کار اعلام کرد که شما ها که در انجمن دفاع جمع شدید شامل ماده ۲ قانون کار نمی باشید و به این دلیل انجمن شما ثبت نخواهد شد.

 

انجمن دفاع از کارگران اخراجی از طرف دولت ثبت نشد شما در این مورد چکار کردید آیا انجمن را منحل کردید ؟ یا به فعالیت خود ادامه می دهید ؟ اگر فعالیت می کنید چطور است و کارگران چطور می تواند اعضای انجمن را به عنوان نماینده خود به اداره کار بفرستند؟

ما کار گران متشکل در انجمن دفاع از کارگران اخراجی به نیروی خود کارگران اعتقاد داریم و ما منتظر آن نیستیم که بعد از ثبت فعالیت خود را شروع کنیم ما چند سال است که تحت نام انجمن دفاع از کارگران اخراجی سقز و حومه فعالیت می کنیم و خواهیم کرد . ما در محل کار خود دفتر و پرونده های کارگری داریم .هر کارگری که از کار اخراج می شود و یا مشکلات کاری دارد خیلی راحت می تواند به افراد انجمن مراجعه کند وبرای خود نماینده تعیین کند . اما هر مراجعه کننده ای باید رسما" از انجمن درخواست کند و یک فرم که در اختیار او قرار می گیرد باید آن را تکمیل نماید .

این فرم چطور است و برای چی باید کارگر آن را تکمیل کند و آیا انجمن در مقابل کاری که برای کارگر انجام می دهد پولی را دریافت می کند ؟ آیا کارگران سقز و حومه همگی بدون در نظر گرفتن شغل می توانند به انجمن مراجعه کنند و انجمن به آنان وکیل تعیین کند؟

ما در انجمن یک نوع  فرم داریم به این عنوان ( من کارگری اخراجی فلان کارگاه از کار اخراج شدم و از انجمن می خواهم جهت احقاق حقوقات خود یک وکیل به من معرفی کنند. ) این انجمن وکالت تمام کارگران را بدون هیچ هزینه ای قبول می کند و همه کارگران ایران می توانند از انجمن درخواست وکالت کنند. حال انجمن ده ها پرونده در دست اقدام دارد .

 آقای عبدی پور در دوره ی از سال ۷۳-۸۰ شما و دوستان دیگرتان که نماینده کارگران خباز سقز بودید علاوه بر مسئله دستمزد و قراردادهای دسته جمعی ، بیمه و اعتراضات و اعتصابات دسته جمعی و سایر احقاق حقوق کارگران، اموزش کارگری، تبادل  و انتقال تجربیات به کارگران، حمایت پشتیبانی از کارگران دیگر در دیگر جاهای استان یا ایران انجام دادید به عنوان نمایندگان کارگر چه کارای دیگری برای احقاق حقوق کارگران خباز سقز می کردید؟

وقتی سندیکا شکل گرفت و دو سه سال از تاسیس  گذشت ما تلاش کردیم و دعوت شدیم که یک نفر در هیئت حل اختلاف سقز برود به عنوان نماینده برای پیگیری حقوق کارگران .در هیئت تشخیص چون واقعا حکم ها و اراء قابل اعتراض بود وبا حضور یک نماینده کارگر این رای میتواند در هیئت حل اختلاف تغییر کند. خوشبختانه توانستیم در اولین مرحله ای که برای هیئت حل اختلاف و هیئت تشخیص نماینده بفرستیم، اولین بار آقای عطا سلیمی برای هیات تشخیص رفت  و بعدا"ما اعتراض کردیم و خواستار آن شدیم که باید در حل اختلاف هم نماینده داشته باشیم و طی یک طومار اعتراض خود را به مسئولان شهر و استان دادیم و اعلام کردیم اگر جواب ما را ندهند ما دست از کار خواهیم کشید به این دلیل مسئولان شهر برای ما تشکیل یک مجمع دادند و از کلیه کارگران و کارفرمابان سقز دعوت به عمل آوردند تا دراین مجمع شرکت کند . رئیس اداره کار سخنرانی کرد و برای کارهای که در سقز انجام داده بود عذر موجه می آورد . کارگران از من خواستند تا در زمان سخنرانی ریئس اداره کار متن یک نامه که نوشته بودیم با صدای بلند آن را قرائت کنم . من اقدام به قرائت نامه کردم و تمام کارگران از نامه حمایت کردند و در همین مجمع ما نامه و طوماری که همراه داشتیم به مسئولان دادیم و تهدید کردیم که باید ما در حل اختلاف نماینده داشته باشیم .  این بود که محمود صالحی قبول کرد و نماینده کارگران سقز و بانه در حل اختلاف شد و خوشبختانه دو سال در هیئت حل اختلاف حضور داشت . محمود صالحی رفت تا  برای بسیاری از کارگران احقاق حق کند و بعد از این که از طرف نیروهای امنیتی و کارفرما به محمود صالحی فشار آوردند بنده از طرف سندیکا معرفی شدم و  توانستم مدت ۲۲ ماه در هیئت حل اختلاف سقز و بانه حضور داشته باشم .

 چه سالی شما رفتید؟
دقیق یادم نیست ۷۷ تا۷۹ حدود دو سال . البته دو سال تمام نشد ، ۲۲ماه بود.متاسفانه بعد از ۲۲ ماه خانه کارگر شکل گرفت و نماینده ای برای حل اختلاف فرستاد ، خواستند من را به نحوی اخراج کنند من استعفا دادم فشار آوردند  قبلا در حل اختلاف موقعی که نماینده بودم  اعضا سه نفر نماینده دولت سه نفر نماینده کارفرما سه نفر نماینده کارگر. خوشبختانه هیچ کدام از سه نفر نماینده کارگرارتباطی به خانه کارگر نداشتند ما هر سه هم نظر بودیم ان ها از بخش های دیگر کارگری بودند فقط من خباز بودم  حتی افرادی که نماینده دولت بودند  چون ما حرف واقعی می زدیم با سند و مدرک صحبت می کردیم ان ها نظرات ما را قبول می کردند در طول ان مدت خوشبختانه حداقل نگذاشتیم حق کسی ضایع شود .قبل از آن هر هیئتی که تشکیل می شد حداقل ۵ تا پرونده برای بررسی دارند. این ۵ پرونده حتی یک کدام بازگشت به کار نمی خورد ولی خوشبختانه ما در طول ۱۰ جلسه فقط وقتی تشخیص می دادیم که واقعا ان کارگر یا قصور کرده  یا خودش مایل نیست حکم اخراجش را میدادند. ان ۲۲ ماه که انجا بودم نگذاشتیم حق کارگران ضایع شود از کار اخراج شوند و نمونه هایش در شهر هست که الان مشغول به کار هستند .نه فقط از کارگران خباز از کلیه بخش های کارگری .حتا اگردر یک جلسه موفق نمی شدیم می گفتیم جلسه را تمدید کنیم جلسه دیگری می گذاشتیم .یک سری کارفرما می امدند انجا به جای این که دلیل و مدرک قاطعی برای هیات بیاورند می گفتند کارگر من مشروب می خورد و یاولگرد و یا فلان کاره است . می گفتیم چطور این کارگر ده سال انجا بوده چرا ان ده سال همین کارگر را اینطور قبول کردی ، حالا که گفته دستمزدم کم است یا خواسته بیمه اش کنی شما اخراجش می کنید؟ ما حکم بازگشت به کارش را می دادیم  می رفت سر کار. بعد از ۲۲ ماه یک نفر خانه کارگری آورده بودند که نظرش با نظر اعضای کارفرما بود نگاه به دهن ان ها می کرد ببیند ان ها حکم اخراج دادند یا صلح و سازش. هرچی که ان ها می گفتند انجام میداد .بعد فشار زیادی بر من آوردند بعد از ان نیروهای امنیتی و اداره کار و خانه کارگر نگذاشتند سر کار برگردم و به عنوان نماینده کارگر کار خودم را ادامه بدم استعفا دادم و امدم بیرون.

 نذاشتن یا شما استعفا دادید؟

 نذاشتند .من هم به این خاطر که ابرویم حفظ شود و بعدا نگویند ما بیرونش کردیم خودم استعفا دادم. از اون موقع به بعد از سال ۷۹ به بعد که از هیئت حل اختلاف امدم بیرون ادامه دادم،کارگران امدند مراجعه کردند امضا ازش گرفتم به عنوان وکیلش ،گفتم من کارت را پیگیری می کنم پرونده هایی هست کارهایی براشون انجام دادیم، نماینده شان شدیم و احقاق حق کردیم. حالا هر کارگری در سقز در هر بخشی هر مشکلی پیش بیاد به ما ( یعنی انجمن دفاع از کارگران اخراجی ) مراجعه می کنند بارها شده برای پرونده ها رفتم شهرستان های دیگر تو اداره کارهای شهرستان های دیگر مثلا مهاباد رفتم نماینده کارگر شدم و براش احقاق حق شده.

 آقای عبدی پور الان اشاره کردید به بحث خانه کارگر.موقعی که خانه کارگر در سقز شروع به کار کرد ایا شما یا افراد دیگری مثل محمود صالحی ، سید جلال حسینی یا کسان دیگری از سندیکا با خانه کارگر مشکل داشتید ؟ مرتبط بودید؟ آیا کسی  به خانه کارگر پیوست؟ اصولا موضع شما در قبال انها چه بود؟

 

 ما با خانه کارگر از نظر فکری مرز بندی داشتیم چطور می شود عضو آن ارگان ضد کارگری شد؟

ما موافق نبودیم .به کارگران هم گفتیم .این ها حدود سه سال در شهر سقزدفتر زدند حتی یک نفر هم عضو نشد.ما به کارگران گفته بودیم این ها دروغ گو هستند و کارشان این نیست و در برابر مبارزات کارگران سد هستند.  این ها در اولین قدم مقداری پول از مردم گرفتند گفتند براتون خانه می سازیم زمین می خریم ؛ به این وسیله  تعاونی مسکن تشکیل دادند هر کس می رفت عضو تعاونی مسکن بشود با کلاه برداری می گفتند باید عضو خانه کارگر بشود و آن وقت می توانید عضو تعاونی مسکن شوید و ۱۲۰۰ نفر رفتند برای زمین نام نویسی کردند پول پرداخت کردند  ان ها هم به هر نفر یک  کارت خانه کارگر دادند و اجباری عضو خانه کارگر میشد. در عمل هم ثابت شد این زمین ها تقلبی است و هنوزم که هنوزه در جایی زمین ها واقع شده مشکل هست.بعدا سازمان مرتع و آبخیزداری گفت این زمین مال کشاورزی نیست مال مرتع است . حالا هم دچار مشکل شدند تغییر کاربری به مسکونی نمی دهند و مردم از ان موقع سرگردان برای پول ها شون هستن

 چه سالی؟

 از ۸۲ به بعد  سرگردان هستند برای زمین ها و پول هاشون و هیچی دست شان را نگرفته . خانه کارگر با این ابزار عضوگیری کرد و حالا حتی یک نفر اسمی از خانه کارگر در سقز نمی آورد فقط همان کارت ها نزد مردم باقی مانده و انتظار زمین هاشان را دارند.

 پس اینجوری که شما اشاره کردید به طور رسمی سندیکای خباز سقز همکاری نکرد مخالف بود مردم فهمیدن حتی زمین هم به ان ها داده نشده  اشتباه کردن حتی عضوگیری اجباری هم به جایی ختم نشد. آیا جز این دو سه نفر خاص که من اسم بردم ، کسان دیگری هم نبودند که به صورت انفرادی بروند با خانه کارگر همکاری کنند سوای از کار سندیکا؟

 بله دونفر از اعضای سندیکا همان موقع از سندیکا استعفا دادند. رفتند به خانه کارگر .کس دیگری هم از سنندج آمده بود. آقای ایرج بهرام نژاد ایشان با ان ها رفتند و این زمین ها را خریدند.

ان دو نفر کی بودند؟

عطا سلیمی و خالد شکرپور . این دو نفر از اعضای سندیکا بودند عطا سلیمی رئیس سندیکا بود خالد شکرپور خزانه دار بود رفتند به خانه کارگر بعد از این که در خانه کارگر موفق نشد و کارهاشون رو به راه نشد و فهمیدند چه کاری کردند  بعد از ۵، ۶ سال خجالت می کشیدند به سندیکا برگردند. الان اقای خالد شکرپور برگشته و عضو ساده سندیکاست .و از خانه کار بیرون رفته.

 در جایی از صحبت هاتون اشاره کردید در چند ماه اول که سندیکا را تشکیل دادید در سال ۷۳ به غیر از بیست سی نفر کسی عضو نشد  تا این که بعد از ۵- ۶ ماه یک عده ی دیگری  کارگر عضو سندیکا شدند. به نظر شما چه دلایلی باعث می شود کارگران اعتماد کنند و بیایند و عضو بشوند چه اتفاقی افتاد که بعدها کارگران امدند و عضو سندیکا شدن و اقبال بیشتری نشان دادند؟

 

 ببین حافظه طبقه کارگر چه از نظر فکری و چه از نظر تاریخی قوی و خلل ناپزیر است . طبقه کارگر خوب و بد را تشخیص می دهد حال که رسما" اعلام نمی کنند ، این نشانه نا اگاهی آنان نیست بلکه این فشاری است  که هر روز از طرف دولت و کارفرما بر آنان تحمیل می شود . ما بارها مشاهده کردیم کارگر را به اتهام اینکه درخواست حقوق معوقه خود کرده از کار اخراج و یا بازداشت شده است . ما شاهد آن هستیم که ده ها کارگر به اتهام تشکیل تشکل خود در زندان بسر می برند . با توجه با این مستندات اگر کارگر در بعضی مواقع سکوت می کند از ترس بیکاری و زندان است . در کشور ما تیغ سرمایه هر لحظه بر سر کارگر خود نمایی می کند. ما همان اوائل کارمی رفتیم به نانوایی ها سرکشی می کردیم تا کارگران بیمه شوند.تعدادی ازکارگران خودشان را پنهان می کردند ، کارفرما می گفت "پنهان شو سندیکا اومد بیمه اومد نباید بیمه بشی "  این ها موقعی که فهمیدند کارگرانی که قاطعانه ایستاده اند بیمه شده اند و یا موقعی که در اولین قدم دستمزدها را به دو برابر افزایش دادیم چون قبلا ۱۲۰۰ تومن حقوق داشتیم اما در عرض ان چند ماهی که از عمر سندیکا می گذشت توانستیم حداقل، دستمزد را دو برابر کنیم، بعد از این اقدامات کارگران فهمیدند این کارهای مثبت انجام شده و ما واقعا دلسوزانه برای ان ها تلاش می کردیم .قانون کار اموزش می دادیم نهضت سوادآموزی گذاشتیم برای کارگران، این ها کم کم رو به سندیکا آوردند.

 اگر این کارها را نمی کردید کارگرها می اومدن؟

من می گم هیچ گاه نمی آمدند بایستی برای کارگر کارهای مثبت انجام داد تا رو به شما بیاورد بایستی این کار را می کردیم بیمه شان می کردیم برای بیمه و حقوق  شان تلاش می کردیم.چیزایی رو این کارگران اصلا در عمرشان نشنیده بودند ؛کارگری داشتیم سی سال چهل سال در نانوایی کار می کرد نمی دانست که  عیدی و پاداش یعنی چه ، نمی دانست اصلا یعنی چه،حق مسکن و خواروبار، بن کارگری؛ کارگران آن وقت عیدی و پاداش را از مردم می گرفتند و ما اعلام کردیم که دیگر مردم به کارگران عیدی و پاداش ندهد و کارفرما را موظف کردیم که عیدی و پاداش کارگر را پرداخت کنند. یا وقتی حق عائله مندی برای کارگران مصوب کردیم کارگران خودشان باور نداشتند که حق اولاد بگیرند و ...

 ما همه این ها را برای انها گرفتیم. ما خودمان در اولین قدم بعد از این که سندیکا تشکیل شد چهارسال از عمرش گذشته بود به فکر یک فروشگاه افتادیم ؛ تعاونی مصرف، خود من ، محمود صالحی جلال حسینی ،عطا سلیمی هیئت موسس بودیم. خانه به خانه می گشتیم ،قرار بود با هر نفر بیست هزار تومن سرمایه تشکیل بشود ان موقع کارگران ۲۰ هزار تومان نداشتند بپردازند. ما خانه به خانه می رفتیم. نباید تاریخ را نادیده گرفت باید این را گفت که ،کسی که بیشترو شب و روز برای تعاونی مصرف تلاش کرد عطا سلیمی بود ؛که حالا چون رفت خانه کارگر دلیل نمی شود این را نگوییم .کسی که بیشترین تلاش را برای تعاونی مصرف کرد عطا سلیمی بود.من براش متاسفم که این همه تلاش کرد در سندیکا و تعاونی خیلی مثبت بودولی متاسفانه فریب خانه کارگر را خورد و سمت خانه کارگر رفت ،این بحثی جداگانه است ولی در رابطه با این تعاونی مصرف ایشان می رفت شبانه دم خانه کارگران می گفت این بیست هزار تومان را در ۸ قسط بده مشکلی نیست. هر ماه دوهزار و پانصد تومان بده این طور ما فروشگاه را راه اندازی کردیم. در اولین قدم بن های کارگری را اختصاص دادیم به فروشگاه خودمان به تعاونی. ما فرم برای کارگران پر می کردیم می رفتند اداره کار خود سندیکا بن ها را جمعی می آورد و در سندیکا توزیع می کرد بلاخره کارگران ان اعتمادی که ما می خواستیم پیدا کردند که به خاطر همین کارهای مثبت بود که انجام دادیم.

خیلی ممنون  ازاین که یک بحث دیگری را هم یادآوری کردید به اسم تعاونی مصرف. الان  تعاونی مصرف با این که شما نیستید کماکان ادامه پیدا کرده؟ ساختمانی اگر دارد ایا مربوط به کارگران هست یا اجاره ای؟ الان در چه وضعیتی هست؟
من یک نکته را یادم رفت وقتی تعاونی مصرف تاسیس شد  خیلی وضع مالی خوبی نداشت . رفتیم از تهران پلاستیک و ظرف اوردیم خود بنده هم این کا را می کردم مغازه ای اجاره کرده بودیم جلوی مغازه مثل حراجی ها داد می زدم کارم که  تمام می شد می رفتم ان جا وسایل پلاستیک می فروختم این جوری کرایه فروشگاه را می دادیم .همین حالا هم من در فروشگاه عضویت دارم و عضو هیئت مدیره هستم. ان موقع تعاونی مصرف با سرمایه اولیه ۵ میلیون تومان تاسیس شد حالا با وجود اینکه دو نفر انجا کار می کنند و حقوق ان ها را می دهد سرمایه تعاونی به حدود ۵۰ میلیون تومان هم رسیده است.

 مکانش از خود تعاونی مصرف است؟

مکانش اجاره ای است. یک بار در محل تعاونی در چهارراه آزادی  تعاونی مورد سرقت قرار گرفت. ما چند روز قبل از این اتفاق برای حقوق معوقه خود به اداره کار شکایت کرده بودیم در طول سه چهار ماه حقوق افزایش نیافته بود دادخواست دادیم رفتیم فرمانداری ان جا جلسه ای گذاشتند ما موفق شدیم چهار میلیون و صدو شصت هزار تومان حقوق معوقه کارگران را بگیریم.  ما برای  اولین بار به کارگران تمام ایران ثابت کردیم که میشود حقوق معوقه را از دولت گرفت هر چند در کارگاه کوچک هم باشید .ما آن وقت ۴ میلیون و صد وشصت هزار تومان مابه التفاوت حقوق کارگران را از دولت گرفتیم . ان پول را دادند مصوب کردیم گفتیم می خواهیم برای کارگران یک ساختمان با این پول بخریم که حداقل سندیکا کرایه محل اجاره را ندهد یا ساختمانی برایش تهیه کنیم یا ودیعه بدیم.ما بلاخره این پول را از کارفرمایان گرفتیم و به حساب شرکت تعاونی واریز شد .

ولی متاسفانه برای این که شرکت تعاونی ما و سندیکا لطمه بخورد چند شبی بیشتر این پول داخل حساب ما نبود که تعاونی ما در مرکز شهر مورد سرقت قرار گرفت بام ساختمان را سوراخ کردند و از ان جا رفتند داخل ،دو تا گاو صندوق داشتیم این دو را شکاندند و همه وسایلی که داشتیم ان موقع حدودا سه میلیون و نیم پول و جنس از پول کارگران سرقت شد و حتی سارق را شخص بنده در پیرانشهر دستگیرش کردم .امد اینجا چهل روز بازداشت بود با وثیقه ۱۰ میلیون تومان ازاد شد از اون موقع ۸ سال ۹ سال می گذرد یک احضاریه هم برای  تعاونی مصرف نیامده که این سرقت شما به کجا رسید  قاضی عوض شد پرونده مفقود شد دزد هم ازاد شد !

 معلومه کل داستان از چه قرار بوده !

آقای عبدی پور شما در سال ۷۳ در دوره سوم سندیکای خباز اغاز به کار کردید در سال ۷۶ رئیس جمهور عوض شد رفسنجانی رفت خاتمی آمد آیا در این تغییر در سال ۷۶ تغییری در بهبود یا بدتر شدن وضع کارگرانی از جمله شما اتفاق افتاد آیا فرقی کرد؟

نه اصلا، مهره های دولت عوض می شوند، اما نظام سرمایه داری و مناسباتش به جای خود باقی می ماند. عوض شدن مهرهای دولتی ، هیچ وقت احقاق حق کارگران را باعث نمیشود. خاتمی باشد رفسنجانی باشد هرکس باشد، موقعی که نظام سرمایه داری همان  است هرچه باشد برای کارگران فرقی نمی کند. در دوره خاتمی که دوره اصلاحات بود سرکوب شدیم در زمان خاتمی بود که به کارگران خاتون آباد حمله کردند و تعدادی از آنان را تنها به خاطر مطالبه کار کشتند و در زمان خاتمی بود که به صفوف کارگران سقز در اول ماه مه ۸۳ حمله کردند و تعداد زیادی از کارگران را دستگیر و زندانی کردند . یکی از بازجوها می گفت " آقای رئیس جمهور به ما دستور داده که شماها را بکشیم و.. " در دوره رفسنجانی که سازندگی بود دستگیر شدیم به ما کارگران تیراندازی شده از کارگران تعدادی اعدام شدند، ( جمال چراغ ویسی در اول ماه مه دستگیر شد و بعد از مدتی به اتهام شرکت در اول ماه مه اعدام شد )  در دوره خاتمی هم همینطور هیچ فرقی به حال معیشت کارگران نکرده است  از چندین سال پیش تا به حال  به کارگران ظلم می شود و تا نظام سرمایه داری هست این ظلم ادامه داره.با عوض شدن مهرها آسمان سرمایه داری عوض نخواهد شد بلکه آسمان سرمایه داری در تمام دنیا  یک رنگ است .

در دوره احمدی نژاد چطور؟

 فقر بیشتر شده .کارگران بیشتر اخراج  شدند.باید گفت ۱۰ میلیون بیست میلیون بیشتر.خودشان ارقامی میگویند.نه حتا در تهران و تبریز، شهرهای صنعتی ساوه و اراک بلکه در یک کارخانه کوچک سقزدر شهرک صنعتی اگر درون کارخانه ها یک سازماندهی درست و حسابی باشد و بتوانند تولید کنند و تولیداتشان مصرف شود ، مردم خرید کنند فقط در همین شهرک صنتی سقز ،من به جرات میگویم  امکان این هست که حداقل ده هزار کارگر مشغول به کار شوند ولی من حالا به جرات می گویم در انجا فقط ۱۰۰ نفر کارگر هست وتازه صد نفرقرار داد سفید امضا  دارند و از ۱۰۰ نفر ۶۰ تا ۷۰ نفرشان دخترند؛ دخترها با ماهی ۵۰ تا ۶۰ هزار تومان کار می کنند .حتی یکی از این کارفرما ها به یک دختری گفته باید با مد روز بیایی سر کار. اون هم گفته شما اینقدر به من حقوق نمی دی من هر روز با مد روز بیام ؟! اگر ماهیانه (خط فقر ۹۰۰ هزار تومان) نه و این ۶۰ تومن هم نه ، تو ۲۰۰ تومان به من بده تا با مد روز بیام ! ۵۰ -۶۰ هزار تومان در ماه  می دهی، ۱۵ هزار کرایه ماشین ۲۰- ۳۰ هزار تومان می مونه از روی ناچاری و بدبختی میام اینجا.این هم تازه وضعیت اون چند کارگر هست که در اونجا کار میکنند.از موقعی که احمدی نژاد امد و گفت پول نفت را بر سر سفره کارگران میاریم  نیومده و آقای احمدی نژاد که سهله ۱۰۰ تا احمدی نژاد هم نمی تونن این پول را سر سفره کارگران بیارند. به همان نام نویسی مردم نگاه کنید که برای یارانه ها جلو ادارات دولتی صف کشیده اند تا این تاریخ که من با شما مصاحبه می کنم هنوز یک نفر کارگر یارانه دریافت نکرده است ، این در حالی است که هر روز هزینه آب ، برق ، گاز ، نان و مسکن افزایش پیدا می کند. ما در شهر خودمان در سال ۸۰ چند مغازه نان آزاد داشتیم و دولت رسما" اعلام کرد که این مغازه ها غیر قانونی است و باید تعطیل شود و آنان را تعطیل کرد . ولی حالا در شهر کوچکی مثل سقز صدها مغازه نان آزاد وجود دارد و دولت آنان را به رسمیت شناخته و هر مبلغی بابت نان تولید شده از مردم دریافت کنند کسی به برای آنان مشکل ایجاد نمی کند ، یعنی عملا" سوبسید نان در ایران ۵۰ درصد برداشته شده و آب از آب هم تکان نخورده است .

 شما گفتید به عنوان انجمن صنفی کارگران خباز سقز و حومه انجمن تان را ثبت کردید اما دائم صحبت از سندیکا می کنید. اگرچه به درستی می شود به این قضیه اشاره کرد که نام مهم نیست ؛مهم فعالیتی هست که انجام می شود ، وضعیت سیاسی اجتماعی چطور است کارگران تا چه درجه ای در تشکل دخالت دارند و شیوه هایی که به کار برده می شود و یا روش و سطح مبارزات چگونه است.

 اما می خواستم سوال کنم ، سوال ساده ای هم هست چرا انجمن صنفی ثبت شده اما شما صحبت از سندیکا می کنید ؟ یا کارگران چرا به اسم سندیکا می شناسند؟

 قبل از انقلاب نامش سندیکا بوده . در اوایل انقلاب هم که تشکل کارگران خباز تاسیس شد .اسمش سندیکا بوده از انجا که  کارگران قدیمی که چند نفرشان فوت کرده و دیگر نیستند به همان نام می شناختند و به این خاطر کارگران به اسم سندیکا میشناسند. از طرف دیگر کارفرمایان از نام سندیکا هراس دارند و کارگران به خاطر این که کارفرمایان سندیکا را دوست ندارند به انجمن می گویند سندیکا اما از نظر ثبت ،انجمن صنفی است. ما حتی یک بار اطلاعیه ای دادیم به اسم سندیکا دقیقا یادم نیست برای چی بود ،به اسم سندیکا نوشته بودیم و امدند و گفتند چرا این اسم را دادید و این کار را نکنید. به عنوان یک خاطره مرتبط با این نام ، این قضیه را بگویم: ما در سال ۱۳۸۰ مراسم اول ماه مه را برگزار کردیم در آن مراسم یک گروه سرود تشکیل شده بود از دختران و پسران ، بعد از مراسم مسئولان دولتی از سندیکا شکایت کردند و خواستار آن شدند که سندیکا را پلمب کنند به خاطر اینکه دخترانی که در گروه سرود بدون حجاب بودند . اما وزارت کار اعلام کرده بود که ما تشکلی بنام سندیکا را ثبت نکردیم تا آن را پلمب کنیم . بعدا" مسئولان دولتی می خواستند دخترانی را که در مراسم سرود خوانده بودند از مدارس اخراج  کنند . سندیکا بلافاصله موضع گرفت و اعلام کرد ، اگر چنانچه به دختران سرود خوان در مدارس برخورد شود ما کارگران متشکل در سندیکا دست از کار خواهیم کشید . این بود که دیگر هیچ مسئولی دنبال قضیه را نگرفت .

 تا این جا اگر بخواهیم خلاصه کنیم  دست آوردهای شما خبازان سقز را شاید بتوان خلاصه کرد در :

 احیای تشکل یابی کارگران ، قراردادهای دسته جمعی و افزایش دستمزد، بیمه شدن کارگران، افزایش اگاهی ، انجام یک سری آموزش ها به کارگران ، انجام اعتراضات و اعتصابات برای احقاق حقوق کارگران، افزایش آگاهی و همبستگی با کارگران دیگر از جمله خاتون آباد، برگزاری مراسم هایی مثل اول ماه می مثل همبستگی طبقه کارگر در سطح جهانی ،نمایندگی کارگران در هیأت های حل اختلاف برای  دفاع از پرونده های کارگران و احقاق حقوق کارگران و تعاونی مصرف.

در ارتباط با تعاونی مسکن هم برای ما توضیح بدهید.ما شنیدیم زمینی هست شهرکی هست ؛ احتمالا خانه هایی ساخته شده  جزئیاتش را خودتان بگویید که چی هست قضیه، کی تشکیل شده و چه کارهایی کردید چه طوری پول گرفتید چه چیزهایی تا حالا تحویل دادید چون تجربه بسیار درخشانی ست.

 هیچ تعاونی مسکنی در سقز شکل نگرفته بود و یک تعاونی مسکن در شرکت دخانیات ثبت شده بود به اسم تعاونی مسکن  کارگران دخانیات . ما در سال ۱۳۷۵ درخواست تعاونی مسکن کردیم و مسئولان دولتی گفتند بروید و در تعاونی مسکن دخانیات عضو شوید . ۱۰۰ نفر از کارگران خباز را به تعاونی مسکن کارگران دخانیات معرفی کردیم و مسئولان وقت به ما گفتند که تا چند ماه دیگر زمین به شما واگذار خواهد شد . اما ۴ سال طول کشید و هنوز زمینی وجود نداشت . به این خاطر سندیکا تصمیم گرفت که در جلو درب دخانیات تجمع کنند . ما برای اولین بار در تاریخ شهر سقز زنان و بچه ها را سازماندهی کردیم و در جلو درب دخانیات تجمع کردیم . این اولین تجمعی بود که با خانواده های خود در یک مکان دولتی ایستاده بودیم . بلافاصله نیروهای لباس شخصی و نیروی انتظامی ما را محاصره کردند و از ما خواستند که به تجمع پایان دهیم . مسئولان لباس شخصی از ما درخواست کردند که یک نفر نماینده به آنان معرفی کنیم تا با آنان مذاکره کنند . ما تجمع کنندگان محمود صالحی را معرفی کردیم و با مسئولان نیروی انتظامی مذاکره کرد . ( بعدا" از محمود سئوال کردیم که باید چکار کنیم و ایشان به ما گفت ما نباید زیاد بمانیم و باید با کوچک ترین قولی که از طرف مسئولان به ما داده می شود تجمع را تمام کنیم برای اینکه زنان و بچه های ما نترسند) مسئولان تعاونی آمدند و به ما گفتند که تا ۱۵ روز دیگر به ما مهلت دهید تا زمین ها را به شما واگذار کنیم . محمود که نماینده ما بود اعلام کرد که یک ماه هم به شما مهلت می دهیم . به این ترتیب تجمع به پایان رسید . بعد از تجمع دیگر به هر کجا که می رفتید بحث کارگران خباز و تجمع آنان بود . در تعاونی مسکن دخانیات افراد ۳۵ ارگان عضو بودند به این دلیل همه آنان چشمشان به ما کارگران خباز بود که کاری برای آنان انجام دهیم . آن یک ماه و یک سال هم گذشت ولی از زمین خبری نبود تا اینکه از مسئولان تعاونی خواستیم که مجمع عمومی تشکیل دهند و باید اعضای هیئت مدیره و بازرسان عوض شوند . سال ۱۳۸۱ مجمع تشکیل شد و ۹ نفر از کارگران خباز خود را کاندیدا کردیم که در نتیجه همه حضار به ما رای دادند و تعاونی بعد از یک ما به تصرف ما درآمد . ما فعالیت خود را شروع کردیم و در مدت  یک سال و نیم توانستیم کاربری مسکونی برای زمین ها بگیریم.زیاد زحمت کشیده شد .زمین ها را قطعه بندی و اماده سازی و جدول کشی کنیم خیابان هایش را مشخص کردیم. حالا هم همان شهرک تحویل مردم شده و ساخت و ساز در ان شده یک سری کارگران زمین هاشون را فروختند به قیمت های کم و یک سری هم به قیمت های بالا ،یک سری خانه ساختن و یک سری دنبال وامی هستن مسکن شان را بسازند.

 در واقع شما فقط زمین آماده کردید یا چیزی هم ساختید؟

نه زمین براشون آماده کردیم و آن را پلاک بندی کردیم و در قطعات تفکیک شده به کارگران تحویل دادیم .

 با چه قیمتی زمین آماده کردید؟

 ما هر متر زمین تفکیک شده را به مبلغ ۵۰۰۰ تومان به کارگران واگذار کردیم که هر قطعه ۲۰۰ متری آن  یک میلیون تومان پول اولیه آن بود. کارهای دیگرمثل فاضلاب ، آب  و گاز این چیزها بستگی به موقعیت زمین داشته که یک نبش یا دو نبش باشد .

 یعنی شما علاوه بر زمین، خیابان کشی جدول کشی کانال بندی ،فاضلاب و همه این ها را اماده سازی کردیدو خودشان ساخت و ساز کردند.

 بلی ما تمام کارهای اجرایی آن را خود انجام دادیم و دوستان ما خودشان ناظر بر کلیه کارهای انجام شده بودند از جمله فاضلاب ، آب ، گاز، جدول بندی  ، خیابان کشی ، خاکریزی و خاکبرداری خیابانها همه این کارها توسط خود اعضای هیئت مدیره انجام شد .

 برای این که بدانیم این کارشما برای شهرک چه ارزش اقتصادی برای کارگر داشته ،مثلا یک قطعه زمین که حداکثر با دو میلیون تومان تحویل کارگرمی شد ،همان موقع در بازار مسکن چقدر ارزش داشت؟

 وقتی ما مدارک تعاونی و اسناد آن را از هیئت مدیره قبلی تحویل گرفتیم کارگران فیشهای خود را که به حساب تعاونی پول واریز کرده بودند آن را به مبلغ  ۳۰۰ هزار تومان می فروختند . اما بعد از  یک سری کارهای انجام شده که توسط اعضای جدید صورت گرفت ، آن را به مبلغ ۶ میلیون تومان می فروختند . اگر ما کارهای انجام شده را خود انجام نمی دادیم و آن را به شرکت های پیمانکار واگذار می کردیم ، پول کلانی از ما می گرفتند و دو برابر پولی می شد که از اعضا گرفتیم .

 آیا ارگانهای دولتی مثل شهرداری یا کمیسیون های مربوط به زمین برای شما مشکل ایجاد نکردند ؟

 

چرا تمام ارگانهای دولتی با روی کار آمدن ما مخالف بودند ولی نمی توانستند کاری انجام دهند چون ما از طرف اعضاء ا نتخاب شده بودیم و ده ها بار ما را تهدید کردند و از ما خواستند که استعفا دهیم . ولی هر بار ما مستحکمتر از روز قبل با آنان مقابله می کردیم چون اعضا را با خود داشتیم .شهرداری از ما برای حق تفکیک ۳۵ قطعه دو نبش یا سه نبش می خواست ( با حسابی که ما کرده بودیم ۴۶۰ میلیون تومان آن وقت بود)  و ما آن را قبول نکردیم و از فرماندار خواستیم که دخالت کند ، اما فرماندار و مسئولان شهر هم طرف شهردار را می گرفتند و ما را محکوم می کردند . در نتیجه هیئت مدیره تمام مذاکرات انجام شده را با مسئولان شهرستان را به استحضار اعضا رساند. هیئت مدیره از اعضا خواست که در مجمع عمومی که به همین دلیل تشکیل شده حضور به هم رسانند . مجمع تشکیل شد و در مجمع مصوب گردید که اگر شهرداری تا ۱۵ روز مجوز ساخت به ما ندهد در جلو درب شهرداری اعتصاب و تجمع خواهیم کرد. ۱۵ روز تمام شد و شهرداری هیچ اقدامی انجام نداد و می خواست که برای مجوز ساخت ۴۶۰ میلیون تومان پول پرداخت کنیم . هیئت مدیره بعد از ۱۵ روز طی اطلاعیه شماره یک اعتصاب و تجمع را اعلام کرد و در آن اطلاعیه آمده بود که اعضای هیئت مدیره و بازرسان برای اولین روز و دومین روز به تنهایی جلو درب شهرداری تجمع خواهد کرد . تجمع شروع شد و دو روز را پشت سر گذاشت اما شهرداری هیچ گونه جوابی نداد . بعد از دو روز تجمع توسط هیئت مدیره و بازرسان اطلاعیه شماره ۲ صادر شد و از اعضا درخواست کردیم که به تجمع ما بپیوندند . ( البته در اولین روز اعتصاب کمیته اعتصاب هم تشکیل شد و هر روز غروب کلیه کارهای انجام شده را به استحضار اعضا ء می رساند.)

اعضا به اعتصاب پیوستند و شهرداری هیچ اقدامی نکرد. اطلاعیه شماره ۳ هم صادر شد و از مردم شهر خواستیم که از ما حمایت کنند . مردم هر روز، نهار برای ما تهیه می کردند و برای ما می آوردند . بعد از چند روز تجمع و اعتصاب اطلاعیه شماره ۴ صادر شد و به استحضار اعضا رساندیم که اگر مسئولان دولتی جواب ما را ندهند اعتصاب و تجمع را در میدان ( هه لو ) برگزار می کنیم .

مسئولان دولتی در جلسه شورای  تامین شهر مصوب کرده بودند که به صفوف ما حمله کنند و اگر نیروهای انتظامی و اطلاعاتی  کم بود از نیروهای بسیجی استفاده شود . ما تجمع را به راه پیمایی تبدیل کردیم و با شعار دادن به طرف شورای شهر و فرمانداری حرکت کردیم . درب شورای شهر بسته شد و ما شعار می دادیم ( شورای بی لیاقت استعفا ء استعفا ء ) و به طرف فرمانداری حرکت کردیم و تجمع را در جلو درب فرمانداری ادامه دادیم . مسئولان فرمانداری به ما مراجعه کردند و به توافق نرسیدیم در نهایت از شهرهای دیگر استان نیرو جهت سرکوب ما  به شهر سقز فرستادند . نیروهای ویژه ما را در جلو درب فرمانداری محاصره کردند و سریع ما در همان وقت تشکیل جلسه دادیم و به این نتیجه رسیدیم که تجمع را تا ساعت ۴ بعدازظهر پایان دهیم . محمود صالحی همان وقت رو به تجمع کنندگان گفت " ما در این ساعت  یعنی ساعت ۱۲ تجمع را به پایان می رسانیم و از کلیه اعضا می خواهیم که ساعت ۴ بعدازظهر مراجعه کنند" بعد از تجمع مسئولان نیروی حفاظت اطلاعات ما را احضار کردند و بعد از تهدید های زیاد می خواستند که ما را مرعوب کنند اما هیئت مدیره و بازرسان کوتاه نیامدند که در نتیجه در همان ستاد به توافق رسیدیم و مبلغ ۷۵ میلیون تومان و هر نفر عضو که به شهرداری معرفی می شود ۵۰ هزار تومان به شهرداری پرداخت کنند. به این ترتیب به جای ۴۶۰ میلیون  با ۹۶ میلیون پانصد هزار تومان توافق کردیم . 

 الان قیمت این زمین ها چقدر است ؟

 الان در این بازارکه بازار مسکن کساد است، زمین های  نا مرغوبش بیست میلیون تومان کمتر نیست و در بعضی از نقاط آن به ۴۵ میلیون تومان فروخته شده است .

این اتفاقات و اعتراضات مربوط به زمین در چه سالی بود ؟

سال ۱۳۸۴

زمین را چطور واگذار کردید برای اینکه حقی از کسی ضایع نشود؟
ما برای اینکه حقی از کسی ضایع نشود برابر فیشهای واریزی امتیاز بندی کردیم و کلیه قطعات را در ۴ صندوق جا دادیم و هر صدوق شامل افرادی بود که امتیاز آنان مساوی بود . مثلا" صدوق یک برای کسانی بود که پول را زودتر از همه به حساب تعاونی واریز کرده بودند و به تریب صندوقهای ۲- ۳ و چهار قرعه کشی شدند و اسم آن را  شهرک  ۱۱ اردیبهشت گذاشتیم . یعنی روز جهانی کارگر. ( ۱۱ گولان )

 اذیت نکردن یا نگفتن این اسم راعوض کنید؟

چرا .یه تابلوبزرگ گذاشته بودیم  : "به شهرک ۱۱ گلان خوش آمدید" . اینا اومدن تابلومونو دزدیدن بردن.هنوزهم تابلو را پس ندادند.چند بارهم نامه دادیم .تابلورا بدن ندادند . اطلاعات و فرمانداری و شهرداری همگی  خیلی فشار اوردند گفتند اسمشو عوض کنین. اسمشو عوض نکردیم. حتی توی برگه واگذاری ها هم الان نوشته شهرک ۱۱ اردیبهشت ، رسما خود شهرداری هم الان نامه می نویسه  مثلا در فاز دو شهرک ۱۱ گلان ... به رسمیت شناخته شده.

 - زنده باشید !
شما عضو کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری هم هستید. این یه بحث مفصلی است که من فکر میکنم باید به یه فرصت دیگه ای واگذار کرد.یعنی شما علاوه بر این مباحثی که در ارتباط با مسائل کارگری خبازان که الان با هم صحبت کردیم در ارتباط با دیگر کارگران هم  به صورت شخصی در یک تشکل دیگه هم  عضو هستید و در اون فعالیت می کنید:"کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل های کارگری" این خودش یک مقوله ی جداگانه ای است. واقعا برای تاریخ مبارزات کارگری و تبادل تجربیات و آموزش کارگری این قضیه هم باید ثبت بشه.

اما به عنوان سوالات آخر:

آقای عبدی پور شما یک کارگر نانوایی بودید برای کمک به خوانوادتون و کمک به امرار معاش خانواده تان وقتی از سربازی برگشتید شروع به کار کردید . بعد آشنا شدید با فعالیت کارگری. بعد از کار اخراج شدید. عضو ھﯿﺄت مدیره ی سندیکای خباز سقزشدید. وبا این دستاورد هایی که به دست آوردین علاوه بر این که خودتون آموزش دیدین، رشد کردین، کمک کردین به کارگران و از اونا هم کمک گرفتین.دستاورد هایی مثل شهرک ۱۱ گلان ، شرکت تعاونی مصرف ، قرارداد دسته جمعی، بیمه ، آموزش و همه مواردی که در موردش صحبت کردیم به اضافه عضویت در یک تشکل دیگه به اسم کمیته هماهنگی . همه این کارها وقت و فرصت خیلی زیادی می خواد. در جا به جای همه این اتفاقات و مبارزاتی که شما دارید ،به شما از طرف دولت و کارفرما و عوامل امنیتی و غیره احتمالا فشارهای خیلی زیادی اومده ؛ دست گیری و فشار و آزار و اذیت و فحش و غیره و غیره.

 یک سوال شخصی تر،شما به عنوان یک فردی که خانواده دارید، زن و فرزند دارید  خانوادتون چی میشه در کنار این مبارزاتی که دارید انجام میدید؟ اونا مطمائنا خیلی اذیت میشن؛ آیا همه این کارا که شما کردین باعث شده که خانوادتون به حال خودشون رها بشن؟ یا به همسرتون یا به فرزندتون نتونید رسیدگی بکنید؟ خانوادتون آیا همراهی میکنن با شما ؟ وضعیت چه جوریه؟

 بله در رابطه با خانواده. خانواده من بسیار خوب بودند همیشه و من را همراهی کردند.مثلا در تجمعی که داشتیم برای همون زمین. خانواده ی خودم و مادرم در کنارم بودن.یعنی من موفق شدم حتی مادرم در رابطه با این کارایی که من کردم ، خود خانوادم حتی اطرافیانم فامیل ، خیلی اعتماد به من بکنن و هر گاه مشکلی برام پیش اومده اطرافیانم بی تفاوت نبودند. وخود خانوادم باوصف اینکه خیلی زجر دیدن و خیلی بی حرمتی بهشون شده - جلوی ادارات موقعی که دستگیرمی شدیم، موقعی هم که در فشار مالی بودم - ولی علیرغم اینها هیچ وقت خانوادم منو رها نکردن و در کنارم بودن و همین حالا خود خانومم در کنارم هست، برای تمام روزهای مناسبت دار،مسائل کارگری ، جلسات ،هرجایی که بگم شماهم دعوتی بیا بریم اونجا ،همیشه همراهم بوده و هست . در کل باید گفت فعالیت های ما با همکاری خانواده بوده . ما بدون خانواده نمی توانیم کاری انجام دهیم و من از کل خانواده متشکرم .

 این فعالیت هایی که میکردین باعث نشده که شما وقت کمتری برای خانواده تان بزارین ؟ آیا اونا ناراحت نبودن از این که شما وقت کم میزارین و فشار اومده بهشون؟ شما میتونستید این وقتی که برای فعالیت میگذارید رو برای چیزای دیگه بذارید، هم درآمد بیشتری داشته باشین و هم خانوادتان در رفاه بیشتری باشن.

چرا من میتونستم.این حق طبیعی خودشونه که این توقع رو داشته باشن، ولی ما با هم بحث کردیم در این مورد،, و همسرم قانع شده.و هیچ وقت سد نبوده  در مقابل کارای من . من به این اعتقاد دارم که باید فعالان کارگری به فعالیت های که می کنند و این فعالیت ها در اختیار اکثریت جامعه است توجه داشته باشند و بر این اساس من به جای اینکه یه کار دیگری را جهت رفاه بیشتر خانواده دست و پا کنم ، فعالیت کارگری می کنم و به آن هم اعتقاد دارم . مردم دنبال سرمایه و سود هستند اما من دنبال کمک به کارگران جهت احقاق حقوق خود .
یعنی در مورد فعالیت هاتون با خانومتون یا فرزندتون صحبت میکنین و اونها قانع میشن ؟

 بله قانع شدند. حتی پسرم همراهی میکنه.مثلا من پول تو جیبی بهش میدم روزانه ، که بره مدرسه ۵۰۰ تومن جیره بهش میدم که دوتا بیسکوییت میتونه باهاش بخره . موقعی که ما خواستیم  کمک بکنیم به کارگران هفت تپه،پسرم پیشنهاد داد و گفت چهار روز ،۵ روز ازین پول جیبی خودم را ، این روزی ۵۰۰ تومن را، میدم برای کمک به کارگران هفت تپه. این نتیجه صحبت های منه که با پسرم داشتم، با پسری که کلاس چهارم ابتداییه ، تونستم حتی اون پسر خودم رو قانع کنم که دوش به دوش من در کنارم باشه، از من بیزار نباشه ،اعتراض هم بعضی وقتا شده، میگه بابا حداقل در ماه دو روز منو ببر جایی ، باور کن در طول این ده سالی که این پسرم به دنیا امده من فقط تونستم پارسال تابستان ایشون رو به سفر سه چهار روزه ببرم .

   آقای عبدی پور.یکی از مراسم هایی که هر سال برگزار میشه ،یکیش مراسم ۸ مارسه   درسته ؟

 - بله

در مورد این مراسم هم اگر ممکن است یک توضیح مختصر بدید لطفا!

 در مراسم ۸ مارس من همیشه کنار خانوادم بودم .اعضای خانواده ام هم خودشان تلاش کرده اند برای این قضیه . در مراسم ها شرکت کردیم، حتی مورد بی حرمتی نیروهای انتظامی و نیروها اطلاعاتی قرار گرفتیم،  عکس برداری ازمون شده، فیلم برداری شده، ما خیلی تلاش کرده ایم که این روز را هم با شکوه برگزار کنیم ،ولی در طول این مدت یک بار را توانستیم خوب برگزارکنیم  .

 با توجه به این که شما فعال کارگری هستین چه لزومی داشته که سندیکاتون مراسم ۸ مارس برگزار کنه ؟

 سندیکا مراسم ۸ مارس را برگزار نکرده است . اما ما خودمان و با کمک زنان شهر این کار را انجام دادیم .من اعتقاد به برابری زن و مرد دارم . زن ها بخش اعظمی از جامعه را تشکیل میدن، دوشا دوش مردان هستن، در کار خونه سهیم هستن، بیشترین کار را زنان انجام میدهند  ولی حقوق نمیگیرن ، من احقاق حقوق اونها  را خواستارم . امیدوارم یه روزی به حقوق  خود برسند .

آقای عبدی پور خیلی ممنون.صحبت هایی که کردید باید به عنوان بخشی از تاریخ جنبش کارگری ثبت بشه و به علاوه باید از این تجربیات درس گرفت.قدردانی میکنم به خاطر زحماتی که تا کنون کشیدید و از اینکه با ما به گفتگو نشستید.اگر نکته ای دارید در اخر گفتگو ،بفرمایید.

 قدردانی میکنم از شما که زحمت کشیدید و از اینکه که این فرصت رو در اختیار من گذاشتید.من امیدوارم که تشکل ها ی کارگری ایجاد شوند وبه یک شورا یا یک اتحادیه کارگری مستقل ارتقا پیدا کنه.ممنون و تشکر.

 

زنده باشید





Noam Chomsky ZNet Deutschland Luay Radhan

Noam Chomsky.jpgمصاحبه گر : پرسش: آیا ایالات متحده آمریکا کشوری سکولار است؟ پاسخ: به نحوی یک مخلوطی عجیب غریب و غیر عادی است. ظاهرا کشوری سکولار است. اما در واقعیت مجموعه تاریخ آمریکا تحت تاثیر پروویدنسیالیسم قرار دارد. از این ایده که خدا طرحی برای جهان دارد و ما این طرح را به اجرا در می آوریم. این ایده از انگلستان می آید. کشوری که جامعه اش تحت تاثیر ایده تسلط خدا بر جهان بود. استعمارگران در حقیقت افراط گرایان مذهبی بودند. آنها می خواستند ساکنین بومی را به دین مسیحیت وارد نمایند. اگر شما روی مهر بزرگ: Massachusetts Bay Colony را نگاه کنید ـ فکر می کنم در سال ۱۶۳۰ بنیانگذاری شده ـ یک سرخپوست دیده می شود که تیر کمانش طرف پائین را نشان می دهد که این نشانه ای از صلح است. از دهان این سرخپوست لوله کاغذی بیرون آمده است که روی آن نوشته شده است" به اینجا بیائید و ما را یاری رسانید". معنی اش این است که سرخپوستان به استعمارگران بشر دوست التماس می کردند که آنها بیایند و سرخپوستان را در مقابل کفر نجات دهند. زمانی که استعمارگران و جانشینانشان سرخپوستان را از بین بردند. چیزی که آنها طبیعتا انجام دادند ـ این مسئله بعنوان حرکتی انساندوستانه توجیح گردید. آنها خود را جرمن می دانستند. توماس جفرسون و تمامی دیگران هم به این مسئله اعتقاد داشتند. در جنگل های آلمان نژادی خالص از قفقاز که خود را جرمن اصل می دانست وجود داشت. برخی از آنها به جنوب مهاجرت نمودند و بجای اینکه مردم آنجا را از بین ببرند با آنها مخلوط شدند. آنها اصالت جرمنی خویش را از دست دادند. از این روی کشور های حاشیه دریای مدیترانه نژاد مختلط دارند. اما نژاد خالص جرمن به غرب مهاجرت نمود و به انگلستان رفت. آنها اصالت جرمنی خویش را حفظ نمودند. آنها بجای اینکه با مردم آنجا ازدواج کنند آنها را قتل عام نمودند. سپس به آمریکا آمدند و طبیعتا در آمریکا هم می بایست مردم بومی را از بین ببرند. به خاطر دلائل انسان دوستانه: تنها این چنین می توان به یک نژاد "اصیل و خالص" رسید. در آلمان این مسئله آشناست ـ این طور هم هست ـ در انگلستان این مسئله عمیقا پذیرفته و احساس شد و هدف اصلی استعمار آمریکائی شد. شما خود بقیه داستان را می شناسید. به این خاطر لزومی ندارد که من تعریف کنم. این مسئله تا قرن بیستم ادامه داشت. به واقع هنوز هم وجود دارد. منظور مخلوطی از تفکرات نژادی و تفکرات مذهبی " انسانهای برگزیده خدا" است. بنابراین ما خواسته های خدا را اجرا می کنیم و انسان دوستیم و غیره... این مسئله ریشه عمیق درفرهنگ آمریکا دارد. بنابراین ( سیستم سیاسی) از سوئی ظاهرا سکولار است و از سوی دیگر در عمل طور دیگریست. چون سیاست از فرهنگ جدا نیست. این مسئله تا جرج دبلیو بوش ادامه دارد. زمانی که او در حال طرح ریزی ی جنگ بر علیه عراق بود، با شیراک رئیس جمهور فرانسه ملاقات نمود تا وی را قانع کند در این جنگ شرکت نماید. در آنجا داستانی اتفاق افتاد که من آنرا علنی نکردم چون آنرا باور نکردم. اما در این فاصله این داستان در بیوگرافی شیراک تائید شده. آنطور که پیداست وی شروع کرد با شیراک در باره بخشی عجیب غریب از کتاب انجیل که کسی واقعا آن را نمی فهمد صحبت کردن. موضوع این بخش این است که گوگ و ماگوگ از شمال آمدند و در آنجا بر سر خوبی و بدی جنگی سرنوشت ساز نمودند و الاآخر. در ایده های مسیحی پروتستان افراطگرا رفتن روح به آسمان نقش بزرگی بازی می کند و الا آخر اما بوش مثل ریگان به این مسئله آنچنان اعتقادی نداشت. وی این مسئله را می خواست به شیراک توضیح بدهد و شیراک نمی دانست که او در واقع در باره چی صحبت می کند. شیراک از آدم های کاخ الیزه سئوال نمود که منظور این دیوانه چیست. آنها هم نمی دانستند. از این رو آنها از یک تئولوگ بلژیکی سئوال نمودند و او هم مطلبی کوتاه در این باره نوشت. که من هم این مطلب را دریافت کردم و همانطور که گفتم این مسئله را باور نکردم اما او در این مطلب برای فرانسوی ها توضیح داده بود که مفهوم بخش گوگ/ماگوگ در انجیر چه بوده است. این مسئله درست کمی قبل از جنگ عراق بود. ریگان هم زمانیکه کنترل مناسباتش را از دست می داد، دست به چنین کارهائی می زد. بله این وجود دارد. و طبیعتا حزب جمهوری خواهان (در گذشته حزبی سیاسی بود) و امروز چیز دیگریست. این در تاریخ آمریکا چیز جدیدی است که پایگاهی هم دارد و بخش بزرگی از پایگاهش مسیحی (پروتستان) افراطی هستند و به هیچ وجه گروه کوچکی هم نیستند. این جا کشوری است که نصف مردمش باور دارند که جهان در ۱۰۰۰۰ سال قبل خلق شده است و ۸۵% آمریکائی ها به معجزه اعتقاد دارند و غیره.... در طول تاریخ آمریکا همواره مذهب مرتبا تجدید حیات شده است. بنابراین آمریکا ظاهرا و در شکل جامعه ای سکولار است. مسئله ای که بی مفهوم هم نیست. زیرا که مثلا در اینجا بر خلاف انگلستان کلیسای دولتی وجود ندارد. اما همین جامعه سکولارازعمقی مذهبی و راسیستی برخوردار است . خیلی مشکل است توضیح دادن این مسئله. این تنها بیانی بود که میشد کرد زیرا که بسیار پیچیده است. آیا اسرائیل کشوری سکولار است یا اینکه کشوری یهودی است؟ اینجا هم همینطور. ظاهرا هر دوی این هاست. اسرائیل قانون اساسی ندارد. بلکه دارای قوانینی پایه ای است که بجای قانون اساسی کار می کند و دادگاه ها تصمیم گرفتند که مسئله زیر بخشی از این قوانین پایه ای باشد ـ اینکه اسرائیل کشور خودمختار مردم یهودی است حال چه یهودیان در اسرائیل و چه در خارج از اسرائیل. یعنی کشور خود مختار من و نه کشور خود مختار مردم بومی اش. "یهودی" حتما به مفهوم "مذهبی " نیست. به واقع بنیان گزاران اسرائیل کنونی سکولار بودند. این هم تغییر کرد درست مثل همه جهان که تغییر کرد. بخصوص از سال ۱۹۶۷ برای مثال به هلوکاست توجه می کنیم. در آمریکا هر شهر کوچکی یک موزه هلوکاست دارد و دانشگاه ها خود را با این تم مشغول می کنند. هلوکاست در تاریخ آمریکا تم بزرگی است. البته در ابتدا از سال ۱۹۶۷ . قبل از ۱۹۶۷ هیچ چیزی وجود نداشت. کسی نمی خواهد در باره آن صحبت کند اما درست بعد از جنگ جهانی دوم یهودی های بسیاری بودند که هنوز در مقرهای آدم سوزی بودند. ۱ آنها به اطاق های گاز پرتاب نشده بودند اما زیر سلطه نازی ها همانقدر به آنها سخت می گذشت. آنها به آمریکا نرفتند. البته همه در اروپا بلافاصله بعد از جنگ جهانی دوم اگر از این شانس برخوردار می شدند به آمریکا می رفتند. بخصوص یهودی های مقر های آدم سوزی. اما آنها نیامدند. جامعه یهودی/آمریکائی آنها را نمی خواست و جامعه آمریکائی آنچنان ضد یهود بود که به هیچ وجه در این باره نمی خواست فکر کند. احتمالا بیشتر نازی های لیتوانی با استفاده از قانون مهاجرت توانستند به آمریکا مهاجرت نمایند تا یهودی های مقر های آدم سوزی. یهودی های آمریکائی می خواستند که یهودی های اروپائی به فلسطین بروند. از این جاست که رومان هائی چون " اکسودوز" اثر لئون اوریس نوشته شدند. رومان هائی که اشک همه را بخاطر بریتانیائی های شروری که یهودی ها را به فلسطین راه نمی دادند در می آورند. اما واقعا با جامعه یهودیان شروری که نمی خواستند آنها را به آمریکا راه بدهند چه میشود؟ در این باره هیچ رمانی وجود ندارد. قبل از ۱۹۶۷ هیچ کسی نمی خواست در باره هلوکاست صحبت کند. اما بعد از ۱۹۶۷ به ناگهان علاقه بسیار زیادی به هلوکاست پیداشد. این تم به عنوان خصوصیت پایه ای زندگی آمریکائی و اسرائیلی شد. از آن زمان افراط گرائی مذهبی در اسرائیل رشد نمود. بخصوص درجنبش شهرک نشینان که بر جامعه و سیاست اسرائیل تاثیر بسیار دارد. بهترین کتاب در این مورد توسط ادیت سرتال مورخ و آکی وا الدر ژورنالیست نوشته شده است با نام " لوردس آف د لند". موضوع بر سر جنبش شهرک نشینان و موضع آنهاست. اینکه آنها به واقع رهبران و آقایان کشور شده اند. این مسئله بخصوص در رابطه با ارتش بسیار مهم است. مجموعه افسران ( افسران ارشد، ژنرال ها)، چتربازان نیروی هوائی و نیروهای ویژه نظامی همه سابقا از جنبش کیبوز آمده اند. جنبشی که سکولار بود و حتی زمانی سوسیالیستی. بچه های کیبوز سال های ۱۹۵۰ می خواستند چترباز نیروی هوائی و یا خلبان جنگنده ها بشوند. حالا افسران نظامی هرچه بیشتر از ناسیونالیست های مذهبی اند که بیشتر از رابی ها شنوائی دارند تا از دولت اسرائیل. از چندین سال پیش متفکرین سکولار اسرائیلی در باره مناسبات میان دولت و مذهب ابراز نگرانی می کنند. اصلا بعید نیست که روزی حکومتی نظامی از مذهب الهام گرفته سر کار آید. حکومت نظامی ای که پایگاهش درجنبش شهرک نشینان است. هیچکسی نمی داند که چه اتفاقی می افتاد اگر که دولت توافقات بسیار گسترده بین المللی را در باره راه حل دو دولت مورد قبول قرار می داد. این به چه معنی بود: برگشت ارتش از مناطق اشغالی. در اینجا یک مانع وجود دارد: آمریکائی ها این را قبول نمی کردند. اما اگر زمانی هم قبول می کردند و به دین صورت بر سر این موضوع در جبهه تمام جهان قرار می گرفتند، اسرائیل در برابر یک تصمیم قرار می گرفت: بدیحی است که نمی توان بر ضد آمریکا موضع گرفت اما مشکل این جا ست که با شهرک نشین ها چه باید کرد. ساده ترین راه این بود که ارتش را بیرون کشید و آنها را تنها گذاشت. اما این کار می توانست به یک کودتای نظامی ختم شود. هیچکس نمی داند. بله در اینجا جامعه ای در ظاهر و در شکل سکولار وجود دارد که بر آن فشاری مذهبی ناسیونالیستی رو برشد وجود دارد که می تواند کاملا افراطی باشد. در این جامعه یشیواز که مدرسه های مذهبی یهودی هستند وجود دارند. سپس هسدری یشیواز وجود دارد که آموزش مذهبی را با خدمت در ارتش مرتبط می کند. این ها را همواره آن انسانها و بالائی هائی می گردانند که کودتای نظامی را برنامه ریزی می کنند. این امکان وجود دارد آنهم نه در آینده ای دور. اسرائیل برای به وجود آوردن هویت ملی مشکلی اساسی دارد. انسانهائی که به آنجا می آیند کی ها هستند؟ برای مثال یهودی ها کی هستند؟ کتاب جدیدی وجود دارد که اخیرا چاپ شده است. نام این کتاب: �The Invention of the Jewish People" است و نویسنده آن دانشمندی اسرائیلی بنام شالوموسند است. این کتاب همین اخیرا به زبان عبری در اسرائیل علنی گردید. کتاب در فرانسه به عنوان بهترین کتاب شناخته شد. این کتاب در آمریکا علنی نمی شود و جالب اینجاست که ببینیم آیا اصولا کسی به آن اشاره ای خواهد نمود؟ نقطه نظر نویسنده ـ کاملا جدید هم نیست ـ وی خودش می نویسد که نکات اساسی بسیاری در تاریخ نگاری یهودی وجود دارد. اینکه یهودی ها اصولا مخلوطی از قفغازی ها و بربرها بوده اند. اینکه یهودیت یک مذهب مسیونری در اولین قرن بعد از مسیحیت بوده است و حکومت پادشاهی بربر، ملکه اش به یهودیت گرویده بود. شالومو همان منطقی را ارائه می دهد که دیگران هم داده اند اینکه ریشه یهودی های سفردیم دراسپانیای قدیم است. آنچه که به یهودی های اشکنازم ربط پیدا می کند به اعتقاد او و همچنین با توجه به ماخذ های سنتی یهودی احتمالا آنها از پادشاهی قفغازی خزر که در قرن هشتم به یهودیت گرویدند برمی خیزند. اینکه جزء جزء این مسئله درست است را کسی نمی داند. اما بشکلی حقیقت هم دارد. او می نویسد که در سال ۱۹۶۷گفته است زمانیکه اسرائیل از دید خودش بیت المقدس را آزاد کرد، برایش آزاد ساختن بیت المقدس از سوارکاران شجاع قفغاز کافی نبود. بنابراین موضوع بر سر این است که ملت یهودی پایتخت اسبق خویش را باز پس ستاند. شاید اینطور باشد و شاید اینطور نباشد. از این جهت اسرائیل یک استثنا نیست: این مسئله در باره آمریکا و آنجل ساکسون های شجاع و هر نام دیگری که داشته باشند هم صادق است. آنچه که "ملت" نامیده می شود می بایست هویتی را خلق کند که بشدت افسانه ای و موهوم است. آلمان مثال بسیار خوبی برای این مسئله است: زمانی که هایدگر سال های ۳۰ را بخوانیم او می گوید" آلمان برج و باروی تمدنی است که مستقیما از یونان می آید و می بایست ازخودش در مقابل بربرهای غرب و شرق دفاع نماید". هر ملت دیگری هم که نگاه می کنیم همینطوراست. اما در اسرائیل این کاملا جدید است و تغذیه ای است برای نگاه داشتن دولتی که یک چنین اتحاد عرفانی در آن وجود دارد. همانطوری که این مسئله توجیهی بود برای استعمارگران آمریکای شمالی تا مردم بومی را از بین ببرند، آنها هم برای این کار توجیهات مذهبی بشردوستانه داشتند. من گمان می کنم که بخشی از سمپاتی که مردم آمریکا برای اسرائیل دارند با همین مسئله در رابطه است. به گونه ای اسرائیلی ها تاریخ آمریکا را تجربه و زندگی می کنند: از بین بردن مردم بومی ، متمدن شدن و با بربرها درگیر شدن. این مسئله را می توان در متولوژی آمریکائی یافت. به این صورت که قاره ای را تصرف نمود. جوامع مهاجرنشین استعماری چنین هستند. استعمارمهاجرتی بربری ترین شکل امپریالیسم است. معمولا تصرف قلمرو ملی را "امپریالیسم" نمی نامند اما با تمامی معیار های عقلانی می توان گفت که این همان است. بعلاوه اینکه این خود بدترین نوع امپریالیست است زیرا که باید برای رسیدن به منظور مردم بومی را از بین برد. از این رو آمریکا بر خلاف اروپا جامعه ای به لحاظ نژادی یکدست است. اروپا همه مردم بومی را از بین نبرد: اروپا انسانها را پذیرفت و آنها را با خشونت مجبور کرد تا دولت ملی را بپذیرند. همه آنها را از بین نبرد. در اینجا همه از بین برده شدند. همه این را فهمیدند و هیچکسی تلاش نکرد که این مسئله را پنهان کند زیرا که این عمل را در خدمت یک کار خوب می دانستند. بطور متوسط آمریکائی ها این عرفان اسرائیلی ها را همان چیزی می دانند که خودشان دارند و دقیقا این مسئله دلیل سمپاتی آمریکائی ها برای اسرائیلی هاست. آنها کاری را می کنند که ما می کنیم. منطق دیگر این است که صیهونیسم مسیحی جلوتر و قوی تر از صیهونیسم یهودی بوده است. صیهونیسم مسیحی بر پایه متولوژی انجیر استوار است: ملت برگزیده که باید به کشور مقدسی که خداوند وعده نموده است برگردند و غیره� همچنین این مسئله بطوری عمیق در فرهنگ آمریکائی نهفته است. اینها کاملا موضوعات پیچیده ای هستند. آنچیزی که به هیچ وجه در آمریکا فهمیده نمی شود این است که در جامعه آمریکائی دو گناه موروثی ( گناه موروثی در رابطه با بیرون کردن آدم از بهشت است و به مفهوم این است که هر انسانی این گناه را به هنگام تولد به ارث می برد) وجود دارد یکی از بین بردن مردم بومی که عمیقا به فراموشی سپرده شده است مثلا در: �New York Review of Books", که شاید مطرح ترین مجله روشنفکری جهان است، سه ماه پیش مقاله ای چاپ گردید. این مقاله نقد کتابی از تاریخ شناسی مشهوراست. این نقد با این جمله شروع می شود که او(نویسنده نقد)" از اینکه فهمیده است در موقع رسیدن کلومبوس و دیگر راهیان محقق تنها یک میلیون انسان میان (مناطق گرمسیری قاره) و(مناطق قطبی قاره) وجود داشته اند بسیار غافلگیر شده است". در واقع وی در تخمینش ده ها میلیون انسان را در نظر نگرفته است. تازه آنها جوامع پیشرفته ای بودند. این خود انکار ملت کشی با تمامی قدرت است. حتی یک نفر هم به این نقد پاسخی نداد. بعد از ۵ ماه ناشرین مجله یک یادداشت ۵ خطی چاپ نمودند که بد تر ازاولی بود. در آن آمده بود:" آثار باستان شناسی مدرن نشان می دهند که شاید ۱۸ میلیون انسان در شمال آمریکا و مکزیک وجود داشته اند". اولا اساسا قدیما موضوع بر سر آمریکای شمالی نبوده بلکه مسئله بر سر" ساکنین مناطق گرمسیری و مناطق قطبی" بوده است و در این مناطق شاید ۱۰۰ میلیون انسان زندگی می کرده اند. دوما آنها شکارچی و کلکسیونر نبوده اند بلکه این تمدن ها بمانند اروپا پیشرفته بوده و تنها فرقشان این بوده است که اسلحه هایشان قدرت انهدامی نداشته است. در این مورد اروپا استثنائی است در غیر این صورت هیچ فرق دیگری میان آنان و اروپا وجود نداشته است. تمامی این وقایع در میان برگزیدگان روشنفکر لیبرال اتفاق افتاده است. در رابطه با سیاهان آمریکائی این داستان وجود دارد که ما در یک جامعه پست راسیستی (فرا راسیستی)زندگی می کنیم. از این روی انسانها متحیرمی شوند زمانی که راسیسم خود را نشان می دهد. پس این چه جامعه پست راسیستی است؟ به زندانیان نگاه کنیم. از زمان پریزیدنت ریگان تعداد زندانیان به حد انفجاری رسیده است. اصلا این مسئله به تبهکاری ربطی ندارد بلکه تا اندازه زیادی با نئولیبرالیسم در رابطه است. در آنجا ( منظور زندانها) این "انسانهای زیادی" نگاه داشته می شوند. اکثر آنان سیاه پوست و مذکرند. جرم بسیاری از آنان مواد مخدر است چیزی که تنها یک شوخی است. ویا به تاریخ آفروآمریکائی ها نگاه می کنیم: از حدود ۳۰ سال پیش آنها از حداقل آزادی برخوردارند. ازهمان زمانیکه اولین برده ها به اینجا آمدند، در ابتدایش اینجا برده داری بود و سپس جنگ داخلی می بایست به برده داری پایانی دهد. اما این کار را نکرد. ۲ در حدود ۱۰ سال آزادی نسبی وجود داشت و بعد از آن سیستمی برقرار شد که بسیار بد تر از برده داری بود: زندگی سیاهان تبهکارانه شد. یک مرد سیاهپوست را میشد تنها بخاطر اینکه در گوشه ای از خیابان ایستاده است دستگیر نمود و یا برای اینکه بلند صحبت نموده است و چیز های دیگر.... به این صورت آنان برای کوچکترین مسئله ای دستگیر می شدند و هیچگاه از زندان بیرون نمی آمدند. زیرا که باید هزینه دادگاه و وکیل را بپردازند که مسلما قادر به پرداخت نبودند. این مسئله همچنان ادامه داشت تا جنگ جهانی دوم. در این زمان اوضاع بسیار وخیم تر از برده داری بود. آنهم بدلائل سرمایه داری: یک برده دار صاحب یک برده است و از برده اش چون کالا استفاده می کند. باید به او برسد تا زنده بماند و کار کند. اما اگر آدم برده هایش را خیلی ساده از زندان بتواند بیرون بیاورد، به آنها به هیچ وجه رسیدگی نمی کند. از این رو برده دارها منطق شان این بود که آنها بشردوست تر از صاحبان صنایع می باشند. زیرا که صاحبان صنایع برده های خویش را فقط "اجاره" می کردند بدون اینکه به آنها رسیدگی نمایند. و این دقیقا همانی بود که از سال ۱۸۷۶ تا جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد. در واقع بخش بزرگی از بستر انقلاب صنعتی آمریکائی کارگران سیاه پوست تبهکار بودند. بله بد تر از برده داری. در جنگ جهانی دوم کارگران به اصطلاح "آزاد" بکار گرفته شدند و بعد از جنگ جهانی دوم یک فاز شکوفائی و رشد اقتصادی به وجود آمد بطوری که مرد سیاه پوست می توانست مکانیک اتومبیل با درآمدی انسانی شود. زمانی که پریود نئولیبرالی آغاز گشت یعنی از اواسط سال های ۷۰ این فاز دیگر به اتمام رسید. بخشی از سیاست نئولیبرالی سرمایه گذاری دولتی این است که تولید را مدفون کند: آنرا به خارج صادر نماید و یا به اقتصاد مالی تبدیل نماید. به همین خاطر کارخانه های جنرال موتور بسته می شوند و این شرکت وارد اقتصاد مالی می شود. در این فاصله یک سوم محصول ناخالص داخلی تنها از اقتصاد پولی حاصل می شود. ۱۹۷۰ شاید این مقدار ۳% بود. نزد خدمات دهندگان مالی " گولدمن زاکس" برای کارگران متخصص جائی وجود نداشت از این رو این تعداد بیشمار " آدمهای زیادی" که تازه از دست برده داری خلاص شده بودند میبایست مجددا به بردگی کشیده شوند. از این روی آمار زندانیان این همه بالاست. بسیار بالا تر از زندانیان اروپاست. در بخش آموزش و غیره هم به همان اندازه نابرابری و بی عدالتی وجود دارد. در واقع این همان تاریخ برده داری به شکلی دیگر است که ازهمان آغاز و با وقفه های بسیار کم تکرار شده است. در واقع این دومین گناه وراثتی است که امروز هم همواره زنده است اما مورد قبول قرار نمی گیرد. این جالب است که چگونه پدیده اوباما تفسیر می شود. من همین حالا هم سیاست او را فراموش کرده ام. داشتن یک خانواده سیاه در کاخ سفید مهم است. از سوی دیگر این مسئله تائیرات فراوان روی مردم سیاه پوست دارد. شاید به آنها کمی شهامت می دهد و از این قبیل مسائل. اما آنچه که به موقعیت های واقعی بر می گردد، تاثیراتی روی این مردم ندارد. نمی تواند تعداد زندانیان را تغییر دهد و یا بر علیه گرسنگی کاری کند یا شانس آموزش بیشتر را بالا برد. بیشتر شبیه آفریقا جنوبی است جائی که اهمیت زیاد داشت به نژادپرستی خاتمه داد. اما زمانیکه به پیامدهای واقعی نگاه می کنیم: صورت های سیاه سوار بر لیموزین ومحله های فقیر نشین و حلبی آباد های بد تر از هر زمانی دیگر. در اینجا به این " پست راسیسم" می گویند. این بخشی از خودآگاهی نیست. آنچه که در سیستم قانونی اتفاق می افتد به نحوی غیر واقعی است. درست در همین لحظه دو حزب سیاسی که بسیار هم با هم تفاوت ندارند تلاش می کنند در کنگره نشان دهند که یکی از دیگری بی تمدن تر است. آنهم به این صورت که مهاجرین بدون مدارک را از احتیاجات پزشکی محروم می سازند. عجیب است اما هردو حزب می گویند: "ما از آنها غیرمتمدن تر هستیم" و برای این بستری قانونی وجود دارد: در قانون آمریکائی بیگانگان بدون مدارک بعنوان " افراد" شناخته نمی شوند. اگر به بند ۱۴ قانون اساسی توجه نمائیم می گوید" هیچ فردی را نمی توان از هرگونه قانونی محروم نمود". آیا دادگاه ها تصمیم گرفته اند که این بند قانون اساسی در باره مهاجرین بدون مدارک صدق نکند و طبق قانون آنها "افراد" نیستند. اگر این طور است خوب مشکل حل است. در همین زمان دادگاه عالی آمریکا در باره تقاضای تغییر قانونی بحث و تبادل نطر می کنند. من فکر می کنم آنها موفق خواهند شد. خواسته شده است که شرکت ها مستقیما حق خریدن انتخابات را داشته باشند ( مترجم: شاید منظور این است که رای دهندگان را بخرند؟). تا کنون غیر مستقیم این کار را می کردند. برای این هم یک پایه قانونی وجود دارد. زیرا که در قوانین آنگلوآمریکائی ـ شاید هم در قوانین آلمانی این را من نمی دانم ـ اما در قوانین آنگلوآمریکائی شرکت ها بعنوان " افراد" شناخته می شوند. ۳ یعنی اینکه از حقوق افراد برخوردارند و حقوق آنها از حقوق افراد از گوشت و خون فراتر می رود. چیزی که در قرار دادهای تجارتی خود را نشان می دهد و غیره... بنابراین از یک سو ما باید از حقوق شرکت ها محافظت کنیم چون آنها همان از حقوق افراد برخوردارند و از سوی دیگرباید از دادن حق استفاده از احتیاجات و پوشش های پزشکی برای بیگانگان بدون مدارک (حق اقامت، پاسپورت وغیره..) که بخش بزرگی از اقتصاد بر آنها تکیه دارد خودداری نمائیم زیرا که آنها " افراد" نیستند. هر دو این داستان ها در کنار هم و همزمان اجرا می شوند و در یک صفحه روزنامه درج می شوند و هیچکس متوجه آن نمی شود. اینها بخش های جدا ناپذیر فرهنگ اخلاقی و روشنفکری است. درست به مانند دو گناه موروثی: راسیسم و پروویدنسیالیسم . با این حال ظاهرا جامعه، جامعه سکولار است و این بی اهمیت هم نیست. در واقع این سئوالی است که بسختی می توان پاسخ داد. اگر مادری فرزندی در حال مرگ دارد و می خواهد باور داشته باشد که فرزندش را در آسمان خواهد دید در این صورت به کسی ربطی ندارد و هیچکسی این حق را ندارد برایش در باره مدرک و منطق و علم و غیره سخنرانی کند. از سوی دیگر اگر این مسئله با تصمیمات سیاسی در رابطه باشد، برای مثال اگر جرج دبلیو بخواهد از افراطی ترین فناتیسم پروتستانی حرکت کند تا بدینوسیله جنگ عراق را راه بیاندازد در این صورت این مسئله بسیار مهم خواهد بود. آنارشیست ها چگونه از سوئی به دولت و از سوی دیگر به مذهب نهادینه شده نگاه می کنند؟ زبان آنارشیستی معمولی است" هیچ خدائی، هیچ آقائی". آنارشیست ها دولت را سیستم فشار می دانند: باید از هم پاشیده شود و بجای آن اتحادیه ها و نهاد ها و کانون های محلی آزاد و داوطلبانه تشکیل شوند. و من از این نگاه طرفداری می کنم. اما باید کمی محتاط بود: اگر در حال حاضر به ژورنال های آنارشیستی نگاه کنیم مثلا ژورنال های مرموزی چون " فریدوم" لندن که یکی از قدیمی ترین ژورنال هاست می بینیم که آنها با وجود اینکه همان را می گویند" ما باید از دست دولت آزاد شویم" ولی اگر به مقالات آنها نگاه کنیم: در مقاله همواره موضوع بر سر این است که برای محافظت از انسانها باید از قدرت دولتی استفاده شود. ضمانت حقوق کارگری برای مثال حق اعتصاب و دفاع از حق استفاده از احتیاجات پایه ای بهداشت و درمان همه آن چیزهائی است که باید برای آن از دولت استفاده نمود. هیچ تضادی هم در این باره وجود ندارد: دولت یک سیستم قدرتی است اما تنها قدرت و حتی بدترین آن هم نیست. استبداد کنسرن ها بسیار بدتر از دولت است. دولت حداقل تا درجه ای مشخص زیر کنترل مردم است در حالیکه استبداد کنسرن ها به هیج کس پاسخ گو نیستند. آنها استبدادهای پاسخگو نیستند و این خود بدترین نوعش است. نمی توان آن ها را تحت تاثیر قرار داد: تنها می توان برایشان خدمت کرد و یا هر آنچه که تولید می کنند را خرید. تنها این تاثیری است که می توان روی آنها گذاشت. قاعده دولتی چیزی دیگراست که بسیار محدود است. زیرا که معمولا دیوانسالاری دولتی در اختیار و تحت کنترل سیستم کنسرن هاست. اما این تنها محدودیت است. یک آنارشیست منطقی ـ در این باره من تمام مدت با دوستان آنارشیستم بحث دارم ـ بله یک آنارشیست منطقی می بایست از قدرت دولتی پشتیبانی کند تا بدینوسیله مردم را در مقابل سیستم های قدرتی بدتر محافظت نماید. البته این باید گذرا و موقتی باشد. ما باید تلاش کنیم از شر دولت زمانی راحت بشویم. اما ما فعلا در این جهان زندگی می کنیم و نه در جهانی که ما در کله هایمان برای آینده مجسم می کنیم. بنا براین اگر کسی بخواهد به انسانها کمک کند در این صورت باید راهنما باشد و راه را نشان دهد. بسیاری از آنارشیست ها علاقه ای به گوش کردن این مسئله ندارند. لوی لبخند می زند: در هرحال این نظر شماست....... چامسکی: بله من تلاش نمی کنم آنرا پنهان سازم.... سئوال: بنظر می رسد که اکثر آنارشیست ها بی خدا ( آتئیست) هستند. این با هم در تناقض است که هم آنارشیست باشی هم مذهبی؟ جواب: نه آنارشیست مذهبی سنتی دیرینه دارد. آدم هائی چون " آ یو موسته " در آمریکا آنارشیست های مذهبی هستند و آنها مردمی محترم و با شهامت می باشند. به واقع هم یک سنت آنارشیسم پروتستانی وجود دارد. به جنبش همبستگی نگاه کنید. جنبشی که در سال ۱۹۸۰ به وجود آمد: این خود تقریبا مسئله ای جدید در تاریخ امپریالیسم است. هیچکسی قبلا به دهکده ای که از سوی قدرت امپراطوری مورد حمله قرار گرفته بود نرفت تا به انسانها کمک کند. هزاران آمریکائی این کار را در سال های ۸۰ کردند. اگر به گذشته نگاه کنیم بسیاری از آنها به کلیساهای منطقه " مید وست" و " زود وست" تعلق داشتند. بسیاری از آنان تحت تاثیر تئولوگی آزادیبخشی بودند که دین پروتستان کلمه به کلمه تفسیر نموده بود. آنارشیست ها غالبا خودشان را " آتئیست" می نامند. واقعیت این است که من این کار را نمی کنم. البته بیش و کم به لحاظ دلائل منطقی این کار را نمی کنم: برای اینکه یک " آتئیست" باشی باید از اعتقاد به چیزی مشخص خودداری کنی. این چیز مشخص چیست؟ من نمی دانم. منظورم این است که من نمی دانم که من به چه چیزی باید اعتقاد داشته باشم و به چه چیزی اعتقاد نداشته باشم. از این رو من اصلا نمی توانم " آتئیست" باشم. سئوال: نه تنها به خدا اعتقادی نداشت بلکه به هر چیزی دیگرهم؟ جواب: آدم باید به چیزی اعتقاد داشته باشد: خدا، چی هست؟ چیزی را که نمی توان تعریف کرد پس من چگونه می توانم به آن اعتقاد داشته باشم و یا نداشته باشم. برای مثال آیا باید اعتقاد داشته باشم که ( خدای یونانی/ رومی) آپولو خورشید را در میان آسمان به حرکت در می آورد؟ میدانید که این هم خدائی است؟ خدای ابراهیمی و هر چیز دیگر که نامش است احتمالا چیزی است که شاید تحت نفوذ زردشتی ها در زمان مهاجرت بابلی ( یهودی ها) ۸۰۰ سال قبل از مسیح تکامل یافت. اما من نمی دانم خدای ابراهیمی چیست. به این جهت به آن هم نمی توانم اعتقاد داشته باشم. سئوال: مثلا رابی یسروئیل وایس از " نتورای کارتا" که بر علیه منطق یک" دولت یهودی" هستند. یا حمید دهباشی که به دولت اسلامی اعتقاد ندارد و یا لئو تولستوی که احتمالا یک آنارشیست مسیحی بود. جواب: من رابی یسروئیل وایس را "آنارشیست" نمی نامم. او به "دولت یهودی" اعتقادی ندارد چون مسیح هنوز نیامده است. صیهونیست ها تلاش کردند آن کاری را کنند که مسیح می بایست انجام دهد و اوعمیقا یهودی ای ارتودوکس است. اورتودوکس یهودیت چیز دیگری از اردتودوکس مسیحیت است: بیشتر مذهبی برای زندگی عملی است. پدر بزرگ من برای مثال از اروپای شرقی آمد و عمیقا یهودی مذهبی بود. اما زمانی که من از او سئوال کردم که آیا او به خدا اعتقاد دارد احتمالا اصلا نمی دانست که من در باره چی صحبت می کنم. یک یهودی ارتودوکس بودن به این مفهوم است که روزانه کارهای مشخصی را انجام دهی. آدم با اینکه چیزهائی می گوید مثل " من به .... اعتقاد دارم" اما این مسئله نمی تواند مفهوم عمیقی در فرهنگ داشته باشد. حمید دهباشی تا آنجائی که من می دانم خیلی ساده تنها یک روشنفکر مدرن سکولار است مثل من و یا شما. البته من این طورگمان می کنم و یا اکثر ما که اعتقاد دارند چه یک دولت اسلامی و چه یک دولت یهودی و یا دولت مسیحی نباید باشد بلکه تنها یک دولت برای شهروندان ـ و از همه بهتر اصلا هیج دولتی. آقای چامسکی از شما برای این مصاحبه بسیار تشکر می کنم. زیر نویس ها: ۱ Siehe Grodzinsky, Yosef: "In the Shadow of the Holocaust: The Struggle Between Jews and Zionists in the Aftermath of World War II" (Originaltitel: chomer 'enoshi tov - "good human material"). Siehe auch http://freud.tau.ac.il/~yosef۱/. ۲ Siehe Blackmon, Douglas: "Slavery under another name". Siehe auch http://www.slaverybyanothername.com/. ۳ Siehe Film "The Corporation" http://www.youtube.com/watch?v=Pin۸fbdGV۹Y. Siehe auch Nace, Ted: "Gangs of America" http://www.gangsofamerica.com/read.html. Siehe auch Chomsky-Artikel http://www.zcommunications.org/the-corporate-takeover-of-u-s-democracy-by-noam-chomsky. Providentialism is a belief that God's will is evident in all occurrences. It can further be described as a belief that the power of God (or Providence) is so complete that humans cannot equal his abilities, or fully understand his plan. Another aspect of Providentialism is the belief that God's plan is beyond the control of humans, and that sometimes this may be expressed in seemingly bad things happening to good people. It may further be understood as a belief that all that occurs is for the greater good. Providentialism was frequently featured in discussions in European circles seeking to justify Imperialism in the ۱۹th century, on the grounds that the suffering caused by European conquest was justified under the grounds of furthering God's plan and spreading Christianity to distant nations.[۱][۲]

منبع: http://www.roshangari.net/as/sitedata/۲۰۱۰۰۳۰۷۱۸۴۴۱۰/۲۰۱۰۰۳۰۷۱۸۴۴۱۰.html

برده داران امروز در بورس ها مستقرند

| 0 نظر
jan siglar.jpgگفتگو با ژن سیگلر عضو انجمن مشاوران حقوق بشر
مترجم: آیدین مرندی • ژان سیگلر جامعه شناس و سیاستمدار سویسی یکی از منتقدین سرشناس جهانی سازی است. او دهها سال است علیه گرسنگی و فقر که مسئول آن شرایط سرمایه داری است مبارزه میکند. وی سالهای درازی نماینده حزب سوسیالیست ها در شورای ملی بود. بین سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۸ گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد برای حق غذا بود. سال ۲۰۰۸ به عضویت انجمن مشاوران حقوق بشر انتخاب شد ... اخبار روز: www.akhbar-rooz.com یکشنبه ۱۶ اسفند ۱٣٨٨ - ۷ مارس ۲۰۱۰ آقای سیگلر، عنوان کتاب جدید شما "نفرت از غرب" است. منظورتان کدام نفرت است؟ ژان سیگلر: باید اعتراف کنم، عنوان کتابم "نفرت از غرب" میتواند شوک آور باشد. موضوع کتابم درباره‍ی دو نوع نفرت است. در نیمکره جنوبی که دست کم ۴،۵ میلیارد از ۶،۷ میلیارد انسان زندگی میکنند، نفرت دو چهره کاملأ متفاوت دارد. یک نوع نفرت بیمارگونه وجود دارد. این همان القاعده و تروریسم است، همان جنایت سازماندهی شده است. و یک نوع نفرت عقلانی وجود دارد، این همان اراده معطوف به عصیان علیه نظم جهانی درنده خوی مستقر شده در سیاره توسط غربیهاست. مثلأ در بولیوی سه سالی است که برای اولین بار بعد از ۵۰۰ سال یک نفر سرخپوست بعنوان رییس جمهور منتخب شده است. یک جنبش هویتی باور نکردنی براه افتاده است، جنبش مقاومت دموکراتیک، که از طرف پنج خلق بزرگ سرخپوست فلات آندن انجام می گیرد. اوه مورالس(Evo Morales) توانسته است در نتیجه‍ی این جنبش مقاومت بر ۲۰۰ کنسرن خارجی اعمال قدرت کند، شرایط کاملأ جدیدی را دیکته کند. و ناگهان این دولت بسیار فقیر بولیوی صاحب پول میشود تا ملت اش را از بدبختی و گرسنگی برهاند. این نفرت عقلانی است. منشاء این نفرت از کجاست؟ عصر استعمار به گذشته‍ی دور تعلق دارد ... ژان سیگلر: از سه منبع سرچشمه میگیرد. اولین منبع آن آگاهی تحقیر شده است. این مورد مانند هولوکاست است، معلوم نیست چرا آگاهی تحقیر شده، چنین جنایت وحشتناکی، دو، سه نسل نیاز دارد، تا به آگاهی مبدل شود. مشابه این را اکنون ملتهای جنوب تجربه میکنند. دو جراحت وحشتناکی که در حافظه حضور دارند مربوط به زمان برده داری و قتل عام های استعمار است، و تازه الان، نسلها بعد از این قتل عام ها، حافظه تحقیر شده، مبدل به آگاهی سیاسی میشود. میخواهم برایتان حکایت جالبی را تعریف کنم تا این را بهتر تجسم کنید. در دسامبر ۲۰۰۷ رییس جمهور فرانسه سرکوزی (Sarkozi) برای اولین بار به شهر الجزایر می آید تا درباره‍ی قراردادهای نفتی مذاکره کند. هیئت فرانسوی نیز کنار میز مذاکره در قصر رییس جمهور الجزایر می نشیند. پیش از شروع مذاکرات، رییس جمهور الجزایر بلند میشود و می گوید: "ابتدا میخواهم به خاطر سَتیف(Sétif) عذرخواهی کنید." ستیف قتل عام وحشتناکی است که لژیون خارجی در حق افراد غیر نظامی الجزایری در هشتم ماه می سال ۱۹۴۵ مرتکب شد و بیش از ۴۲۰۰۰ نفر کشته و زخمی به جای گذاشت. سرکوزی کاملأ آشفته و پریشان خاطر پاسخ میدهد: "من بخاطر حسرت روزگاران گذشته (نوستالژی) به اینجا نیامده ام." بوتفلیکا (Bouteflika) پاسخ میدهد: "حافظه بر معامله مقدمتر است" بعد از آن مذاکره قطع شد. آخرین دیدار رسمی که قرار بود بوتفلیکا در پاریس انجام دهد، در ماه ژوئیه گذشته بود. این دیدار نیز صورت نگرفت، زیرا معذرت خواهی برای سَتیف هنوز عملی نشده است. دومین منبع نفرت عقلانی ـ دورویی و تزویر دائمی غربی، زمانی است که موضوع بر سر دموکراسی، حقوق بشر و حکومت قانون باشد. من معاون انجمن مشاوره‍ی شورای حقوق بشر در سازمان ملل متحد میباشم. من در هر جلسه شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد این کذب و ریاکاری غربی را شخصأ تجربه میکنم. پرزیدنت اوباما نیز به شکنجه ادامه میدهد. در باقرام شکنجه هم چنان ادامه دارد. درحالیکه دو جنگ را پیش میبرد، جایزه‍ی صلح میگیرد. ملتهای جنوب دیگر حاضر به تحمل این تزویر و دورویی غربی نیستند. برای این مورد هم مایلم برای شما مثالی بزنم. در کتابم نیجریه نقش بزرگی را بازی میکند، نیجریه پر جمعیت ترین کشور آفریقا و یکی از صادرکننده گان بزرگ نفتی است. از سال ۱۹۶۶ نیچریه توسط دیکتاتورهای متعددی تحت عنوان دموکراسی اداره میشود، و کشور از جانب کنسرن های نفتی غارت میشود. معذالک مردم از گرسنگی، آلودگی آب و بی سوادی رنج میبرند. در آوریل ۲۰۰۷ بار دیگر به اصطلاح انتخابات برگزار شد. اتحادیه اروپا تحت ریاست خانم مِرکِل (Merkel) بود. خانم مِرکِل دستور نظارت بر انتخابات را صادر کرد. اتحادیه اروپا قادر است این کار را بنحو احسن انجام دهد. پروسه انتخابات نظارت شد و نتیجه آن مطلقأ نابود کننده بود. انتخابات کاملأ تقلبی بود. حتی سیاستمداران اپوزیسیون تیرباران شدند. رییس جمهور جدید نیجریه آمارو (Amaru) هیچگونه مشروعیت سیاسی ندارد. دو ماه بعد در شهر هایلیگن دام (Heiligendamm) سران کشورهای G٨ دور هم جمع شدند. خانم مِرکل، آمارو را بعنوان میهمان عالیقدر از آفریقا دعوت میکند، همان متقلب انتخابات را. خانم مِرکِل اسیر قوم گرایی اروپایی (Ethnozentrismus) است. او مردی را که دو ماه قبل بعنوان متقلب انتخابات رسوا کرده، بعنوان میهمان عالیقدر به سران کشورهای G٨ به هایلیگن دام دعوت میکند و عمق زخم و اهانتی را که به ملت نیجریه روا می دارد نمی بیند. این نابینایی غربی ها برای جنوب غیر قال تحمل است . دلایل این رفتار شیزوفرن غربی ها چیست؟ ژان سیگلر: غرب که با ۱۲,٨ درصد جمعیت جهان یک اقلیت است بیش از ۵۰۰ سال است که بر سیاره ما اعمال قدرت میکند. اواخر قرن ۱۵، زمانی که زمین گرد شد، بعد از چهارمین سفر کریستوف کلمب، قتل عام آمریکای لاتین ، سپس ٣۵۰ سال برده فروشی، بعد از آن به مدت ۱۵۰ سال قتل عام دوره‍ی استعمار و اشغال اراضی و امروز استبداد از طرف سرمایه مالی جهانی. سال گذشته پانصد تا از بزرگترین کنسرن های خصوصی جهان بنا به آمار بانک جهانی رویهم رفته به بیش از ۵۲ درصد تولید ملی جهان تسلط داشتند. این سرمایه مالی در دست چندین نفر الیگارش غربی چنان قدرتی دارد، که نظیرش را پیش از این در تاریخ بشریت هرگز هیچ شاهی، قیصری یا پاپی دراختیار نداشت. ملتهای جنوب به این دیکتاتوری مالی بعنوان آخرین مرحله استثمار و استراتژی سرکوب توسط غربی ها نگاه می کنند. برده داران امروز در بورس ها مستقر شده اند، قیمت مواد اولیه را توسط سفته بازی (Spekulation) تعیین میکنند و امروز ـ گر چه از دید عموم پنهان است ـ مسئول گرسنگی صدها هزار نفر هستند. هر پنج ثانیه یک کودک زیر ۱۰ سال از گرسنگی تلف میشود. امسال در آوریل برای اولین بار تعداد انسانهایی که دائمأ از سوء تغذیه رنج می برند از مرز یک میلیارد هم گذشت. آن هم در سیاره ایی که ثروت سرشاری دارد. امروز مسئله جبر و سرنوشت دیگر معنا ندارد ، همین الان که ما صحبت می کنیم، بچه ای که از گرسنگی می میرد، به قتل می رسد. این نظم جهانی که غرب به این سیاره تحمیل میکند، تئوری مخصوص خودش را ایجاب میکند. غرب به جامع بودن ارزشهای قومی خود باور دارد. من الان از جلسه عمومی سازمان ملل متحد در نیویورک میآیم. هر سفیر غربی هر قدر هم که باهوش، زیرک و متمدن باشد، وقتی سخنرانی میکند، به نام بشریت، به نام ارزشهای جهانی سخن می گوید و تعلیماتش را به ملتهای آمریکای لاتین، آسیا و آفریقا عرضه میکند. این تقریبأ دارای ماهیت یکسان (konsubstanziell) با گفتمان غربی دارد، و این ناشی از کوری مطلق است، زیرا ستم مادی که توسط غرب اعمال میشود، گفتمان مشروع خودش را تولید میکند. و امروز این دیگر اصلا تحمل نمی شود. آیا تاریخ دنیا رفته رفته از طرف جنوب دیکته خواهد شد؟ آیا این حرف بسیار تخیلی و رویایی نیست؟ ژان سیگلر: البته امروز دنیای اروپایی ـ آتلانتیک، از زمانیکه چندین الیگارشهای فاسد حواشی چین و هندوستان را در معاملات استثماری اش ادغام کرده، قیمت مواد اولیه را دیکته و جنوب را هنوز هم شدیدأ غارت و چپاول میکند. جمهوری دموکراتیک کنگو که در آن روزانه هزاران نفر از گرسنگی می میرند از نظر جغرافیایی سرزمین شگفت آوری است. ثروتهای باورنکردنی در آنجا ریخته. غارت اما همچنان ادامه دارد، برای اینکه کنسرن ها موفق شده اند، در بسیاری از کشورها حاکمان فاسدی را بر مسند قدرت بنشانند که قراردادهای جعلی را، این قراردادهای استثماری را، امضاء کنند. تاریخ واقعی، تاریخ بسیج نیرو و مقاومت، آنجا که زندگی بوجود می آید و همبستگی به نیروی سیاسی مبدل میشود، همه اینها امروز در جنوب اتفاق می افتد. آنچه که امروز در فلات آندن بسیج می شود، آنچه که در ونزولا یا اکوادور بوجود می آید، اساسأ چیز جدیدی است. حتی در آفریقا هم این نیروها در حال شکل گیری هستند. مارکس میگفت، انقلابی باید قادر باشد، رشد گیاه را بشنود. و این گیاه همه جا در پیرامون جهان دیکتاتوری مالی غربی رشد میکند. شما در کتابتان در مورد بولیوی و تغییراتی که از زمان روی کار آمدن اوه مورالس بوجود آمده، می گویید. آیا این تحولات در آمریکای جنوبی واقعأ بدیلی در مقابل ـ همانطور که شما از آن یاد میکنید ـ " سرمایه داری وحشی" است؟ خیلی ها تحولاتی را که بطور مثال در بولیوی صورت میگیرد استبدادی می نامند ... ژان سیگلر: آدم میتواند همه نوع پیشداوری های سیاسی را داشته باشد. میتواند چپ باشد، راست باشد. ما در جوامعی آزاد در اروپای غربی زندگی می کنیم. ولی نادیده گرفتن و محکومیت متکبرانه جنبشهای انقلابی در کشورهای پیرامونی ناشایست و ننگ است. تاریخ خلاق، تاریخی که همبستگی و همیاری اجتماعی می آفریند، در آندن، در میان ۱۲۰۰۰ قبایل سرخپوست که بولیوی را تشکیل میدهند، به وقوع می پیوندد. در بخشهای زیادی از آمریکای جنوبی تاریخ آفریده میشود، و ما بایستی از آنها یاد بگیریم. اما دراروپا نیز چیزهایی دارد اتفاق می افتد. من دیگر به دولت ملی اروپایی اعتقاد ندارم که تعیین حق حاکمیت اش را از تولید کالای سرمایه داری میگیرد. اتحادیه اروپا چیزی جز یک هئیت اداری برای کنسرن ها نیست. در آن دیگر هیچگونه ارزش و بلندپروازی وجود ندارد. ولی جامعه مدنی، این برادری شگفت آور وجود دارد. مایلم به هایلیگن دام در تابستان ۲۰۰۷ برگردم. من در طرف دیگر سیم خاردار بودم. در آنجا ۱۴۰۰۰۰ هزار نفر از ۴۱ ملت و از تمام جهان بینی های سیاسی حضور داشتند. کشیشان، تروتسکی ها، پیر و جوان. تمام اینها آنجا بودند و بحث می کردند. همه اینها را یک امر اخلاقی بدانجا کشانده بود، نه امری سیاسی یا ایدئولوژی حزبی. ایمانول کانت میگفت: "هر عمل غیر انسانی که در حق کسی صورت می گیرد، انسانیت را در من از بین می برد." این امر اخلاقی موتور حرکت جامعه مدنی نوین است که دیگر نمی خواهد دنیایی را، که در آن هر پنج ثانیه یک کودک از گرسنگی می میرد، تحمل کند. این جامعه مدنی در آلمان بسیار قوی است، از کمک به گرسنگان جهان (Welthungerhilfe) گرفته تا گرین پیس (Geenpeace) و آتاک (Attac). قیام وجدان خواهد آمد. آلمان زنده ترین دموکراسی در اروپا است. در یک نظام دموکراسی ضعف و ناتوانایی وجود ندارد. حقوق اساسی وجود دارند، و اینها را احتیاج داریم تا حکومتها یمان را وادار کنیم، از عرضه قیمت پایین محصولات کشاورزی اتحادیه اروپا در آفریقا چشم پوشی کند، بندگی بدهی کشورهای جهان سوم را بشکنند، به جای اینکه مرتبأ خواستار منافع طلبکاران بانک آلمان و بانکهای بزرگ دیگر باشد. من کاملأ مطمئن هستم که این قیام وجدان در بین ما بزودی به وقوع می پیوندد. marandiaidin@googlemail.com

مبارزه زنان و مبارزه طبقاتی - بخش اول

| 1 نظر
8march.jpg
ماری فردریکسن
*‌ از رهبران گروه مارکسیستی socialistisk standpunkt در دانمارک (Marxist.dk)

ترجمه بابک کسرایی
«مبارزه طبقاتی مبارزه‌ی زنان است! مبارزه‌ی زنان٬‌ مبارزه‌ی طبقاتی است!» این شعار دهه‌ی ۱۹۷۰ بود٬ بخصوص در جنبش فمینیستی «جوراب شلواری‌های سرخ» در دانمارک. امروز بسیاری با شنیدن این شعار لبخند به لب می‌آورند اما متاسفانه چیزی نیست که راجع به آن لبخند بزنیم. زنان هنوز در دانمارک و در بقیه دنیا تحت ستم هستند.
در ۱۰۰امین سالگردِ تعیین هشت مارس به عنوان روز جهانی زنان٬ جا دارد بحثی مفصل در مورد مسئله زنان در کل جنبش کارگری و در میان تمام جوانان و کارگرانی که به دنبال جامعه‌ای عادلانه هستند٬ به راه بیاندازیم.
بسیاری از چپ‌ها تفکر مبارزه طبقاتی را کنار گذاشته‌اند. اما ما مارکسیست‌ها باور داریم که سرکوب زنان وصلی ناگسستنی با جامعه طبقاتی دارد. سرمایه‌داران از هر جدایی‌افکنی بین طبقه کارگر برای حمله به شرایط کارگران استفاده می‌کنند. مبارزه علیه سرکوب زنان مبارزه‌ای برای تمام طبقه‌ی کارگر٬ مستقل از جنسیت٬ است؛ تنها قدرت طبقه‌ی کارگر در وحدت و انسجام است.
به نظر ما مرتبط ساختن آزادی زنان و مبارزه طبقاتی اگر بخواهیم برای برابری جنسیتی و در ضمن برای آزادی کل بشریت مبارزه کنیم٬ حیاتی است. و با این حال سرکوب زنان هنوز در اینجا٬ در دانمارک٬ موجود است. نگاهی دقیق‌تر به دانمارک به عنوان نمونه به ما تجربه مبارزه زنان و مبارزه طبقاتی را نشان می‌دهد تا بتوانیم به دلایلی بپردازیم که چرا٬ علیرغم برابری نزد قانون٬ نابرابری در دسترسی به آموزش و پروش و کار هنوز موجود است.
روز جهانی زنان کارگر و زحمتکش
در اوت ۱۹۱۰ کنفرانس زنان سوسیالیست پیشنهاد برگزاری یک روز عملِ سالیانه برای زنان زحمتکش و کارگر را تصویب کرد. در سال اول٬ روز عمل را در یکشنبه‌ای در ماه مارس برگزار کردند اما از آن پس ۸ مارس به عنوان این روز جا افتاده است.
کلارا زتکین٬ سوسیالیست آلمانی و رهبر دبیرخانه‌ی بین‌المللی زنان سوسیالیست٬ کنفرانس را برگزار کرد و پیشنهاد برپایی روز جهانی زن را مطرح کرد. ۹۹ زن از ۱۷ کشور مختلف در این کنفرانس که در کپنهاگ٬ در ساختمان «خانه مردم»٬ واقع در شماره ۶۹ خیابان یاگتج (بعدها معروف به آنگدومسوست٬‌ یا خانه‌ی جوانان) برگزار ‌شد٬ شرکت کردند.
یکی از مسائل اصلی کنفرانس مبارزه برای حق رای زنان بود که تنها تعداد کمی از کشورها برقرار ساخته بودند. زنان دانمارک حق رای دادن در شوراهای شهری را در سال ۱۹۰۸ به دست آوردند اما تنها در سال ۱۹۱۵ حق رای دادن در انتخابات مجلس را دریافت کردند.
قطع‌نامه‌ای که کلارا زتکین نوشته بود٬ می‌گوید:
«زنان سوسیالیست در توافق با سازمان‌های سیاسی و سندیکاییِ آگاه طبقاتیِ پرولتاریا در هر کشور٬ هر سال روز زن را برگزار می‌کنند. روز زن اول از همه هدف دستیابی به حق رای همگانی برای زنان را خواهد داشت. این خواسته مطابق با درک سوسیالیستی از کل مسئله حقوق زن خواهد بود. روز زن ماهیتی بین‌المللی خواهد داشت و باید با تدارک بسیار به استقبال آن رفت» (۱).
کنفرانس تصمیم گرفت تا خواسته‌های روز مبارزه چنین باشند:
•    مبارزه برای حق رای زنان
•    مبارزه علیه تهدید جنگ
•    مبارزه برای خدمات مادران و فرزندان
•    مبارزه علیه افزایش قیمت‌ها (۲)
اولین کنفرانس بین‌المللی زنان سوسیالیست در سال ۱۹۰۷ در اشتوتگارت در مقدمه‌ی کنگره‌ی انترناسیونال دوم برگزار شده بود. انترناسیونال دوم در سال ۱۸۸۹ تحت رهبری انگلس بنیان گذاشته شد. سوسیال دموکرات‌های آلمان٬ که نقشی محوری در انترناسیونال داشتند٬ قبلا در دهه‌ی ۱۸۹۰ دبیرخانه‌ی زنانی به رهبری کلارا زتکین برپا کرده بودند.
تا آن زمان جریان نسبتا آزادی بین جنبش کارگری و جنبش زنان بود و این دومی خود را فراسیاسی می‌دانست اما بخصوص پر از زنان خرده‌بورژوا بود. اما در سال ۱۹۰۷ جنبش کارگری تصمیم گرفت مسئله‌ی حق رای زنان را در صدر برنامه‌ی خود قرار دهد و در ضمن همکاری با سازمان‌های زنان «بورژوا» را خاتمه دهد و در عوض کارزار خودش را پیش ببرد.
حال روشن بود که سوسیالیست‌های برای زنان طبقه‌ی کارگر می‌جنگند و مسئله‌ی زنان را نمی‌توان از مسئله‌ی طبقاتی و مبارزه علیه تمام ستم‌ها و مبارزه برای جامعه‌ای سوسیالیستی جدا کرد.
زنان خرده‌ بورژوا به مسئله زنان به عنوان مسئله‌ای طبقاتی نگاه نمی‌کردند و باور داشتند که تمام زنان در سراسر طبقات منافعی یکسان دارند. برای آن‌ها مسئله حق رای٬ حق تحصیلات و برای مثال٬ حق وکیل و دکتر شدن بود. مارکسیست‌ها نیز برای برابری کامل نزد قانون در تحصیلات و غیره مبارزه می‌کنند اما ما در ضمن توضیح می‌دهیم که گرچه برابری نزد قانون می‌تواند برپا شود این به معنی محو ستم و سرکوب نیست و امروز می‌بینیم که چنین است. شاید زنان طبقه متوسط بتوانند تحصیلات داشته باشند٬ دکتر شوند و ... اما این مشکلات اکثریت عظیم زنان را حل نمی‌‌کند. مارکسیست‌ها بدین‌سان علیه این نوع فمینیسم خرده‌ بورژوایی مبارزه می‌کنند که تناقضات طبقاتی و سرمایه را به عنوان دشمن نمی‌بیند و در عوض خواهان مبارزه‌ی مشترک تمام زنان علیه جامعه‌ای مردسالار است.
مارکسیست‌ها برای رهایی کامل زنان مبارزه می‌کنند اما علیه فمینیسم هستند چرا که مکتب اندیشه‌ی خرده‌بورژوایی است که توجهی به تناقضات طبقاتی ندارد. در عین حال ما می‌فهمیمم که بسیاری سوسیالیست‌های خوب خود را فمینیست می‌دانند و می‌خواهیم در کنار هر کسی مبازه کنیم که می‌خواهد برای رهایی زنان از طریق سوسیالیسم مبارزه کند.
در دانمارک٬ اتحادیه‌های کارگری و سوسیال دموکرات‌ها همان موضع انترناسیونال را اتخاذ کردند و در سال ۱۹۰۸ خطوط زیر را تصویب کردند:
-    تنها یک جنبش کارگری هست. و این جنبش به مسئله آموزش اعضا و رای‌دهندگان سوسیالیست می‌پردازد.
-    انجمن‌های جدای زنان در حزب پذیرفته شده نیستند. اتحادیه‌های کارگری زنان تنها در حرفه‌های بدون مرد ممکن است و آن هم تحت سیطره‌ی سازمان مرکزی.
-    دسترسی زنان به حزب باید بهبود یابد. حق عضویت‌ آنان نصف بقیه خواهد بود.
-    جنبش زنان و احزاب زنان (مستقل از حزب)‌ بیهوده هستند.
در سال ۱۹۱۴٬ جنگ جهانی اول در گرفت و جنبش سوسیالیستی بین‌المللی را به دو جناح رفورمیست و انقلابی تقسیم کرد٬ انشعابی که انقلاب روسیه آن را تعمیق بخشید.
رفورمیست‌ها باور داشتند که با اصلاحات می‌توان به جامعه‌ای عادلانه رسید٬ مثلا با دستیابی به حق رای برای همه٬ مبارزه برای حقوق بالاتر و غیره. آن‌ها از جامعه سرمایه‌داری دفاع می‌کردند و تنها می‌خواستند آن‌را به تدریج تغییر دهند. در طرف دیگر٬ انقلابیون٬ از جمله کلارا زتکین و رزا لوکزامبورگ٬ بودند که توضیح می‌دادند نمی شود به سادگی جامعه را به تدریج تغییر دارد. هر امتیازی که از سرمایه‌داران گرفته شود حاصل مبارزه است و ‌آزادی را نمی‌توان بدون تغییر بنیادین جامعه به دست آورد. این بیشتر جناح انقلابی٬ که پس از انقلاب روسیه انترناسیونال کمونیستی سوم را بنیان گذاشت٬ بود که بزرگداشت هشت مارس به عنوان روز جهانی زن را حفظ کرد.
سرکوب زنان
هفتاد درصد از ۱.۳ میلیارد انسان فقیر دنیا٬ زنان و دختران هستند (۳). حدودا ۲۵ درصد از مردان در کشورهای در حال توسعه از کم‌خونی به علت کمبود آهن رنج می‌برند و این میزان در مورد زنان٬‌ حدود ۴۵ درصد است. کمبود آهن باعث شده هر روز ۳۰۰ زن حین زایمان جان بسپارند (۴).
در کشورهای توسعه‌یافته شرایط بربرانه برای زنان در بسیاری نقاط موجود است. زنان هنگامی که هنوز کودک هستند به عنوان همسر فروخته می‌شوند. در پاکستان شاهد نمونه‌های بسیار از زنانی هستیم که اگر ناموس مرد و خانواده‌اش را زیر پا بگذارند٬ با اسید از شکل می‌افتند و حتی کشته می‌شوند و در محاکمه برای لغو شهادت یک مرد٬ شهادت پنج زن لازم است.
شارل فوریه٬ سوسیالیست تخیلی و فیلسوف فرانسوی٬‌ می‌گوید: «پیشرفت انسانی را می‌توان با پیشرفت زنان به سمت آزادی اندازه گرفت.» خوشبختانه وضعیت زنان در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری بسیار بهتر شده است. این بیشتر به علت پیشرفت بیشتر توسعه اقتصادی در این کشورها است که باعث شده شرایط بهبود یابند و فرهنگ به سطحی بالاتر ارتقا پیدا کند. اما با این‌که شرایط بهبود یافته و برابری در قانون موجود است٬‌ هنوز شاهد سرکوب زنان و نابرابری جنسیتی هستیم. مورد دانمارک نمونه‌ی خوبی از این واقعیت است و شایسته‌ی تحلیلی عمیق‌تر است.
قانون دستمزد برابر در سال ۱۹۷۶ تصویب شد و از آن زمان تا کنون تفاوت دستمزد بین مرد و زن بین ۱۲ تا ۱۹ درصد٬ بر حسب حرفه٬‌ ثابت مانده است (۵). این احتمالا بخشی از توضیح این واقعیت است که چرا مردان هم در سال ۱۹۸۷ و هم در سال ۲۰۰۱ بیشتر از زنان وقت صرف شغل خود کردند و زنان به طور متوسط روزی یک ساعت بیشتر صرف کار خانه کردند (کار خانگی٬ بردن بچه‌ها به مهد کودک و ...). آدم انتظار می‌داشت با پیشروی جامعه و توسعه فن‌آوری٬ وقت آزاد بیشتری داشته باشیم. اما در عوض ساعات کار در خانه و در محل کار هم برای مردان و هم برای زنان شاهد افزایش بوده است.
جستجوی سود بیشتر و افزایش رقابت در سطح جهانی از یک طرف به تشدید استثمار طبقه کارگر و افزایش ضرباهنگ و سطح تولید انجامیده اما از طرف دیگر باعث افزایش ساعات کار شده است. این پدیده‌ای جهانی است که ارتباطی عمیق با ساز و کارِ تولید سرمایه‌داری دارد. در عین حال از میان رفتن دستاوردهای کارگران در سه دهه گذشته٬ خصوصی‌سازی خدمات اجتماعی و کاهش خدمات رفاهی در بودجه بار بزرگ‌تری از تامین کودکان و سالمندان را بر دوش طبقه کارگر انداخته.
زمانی که مردان در خانه صرف کار می‌کنند از سال ۱۹۸۷ یک ساعت افزایش داشته و این مورد زنان نیم ساعت بوده است (۶).
زن در قانون دیگر متکی به مرد نیست اما همه می‌دانند که مادر مجرد بودن بسیار دشوار است هم از نظر مالی و هم در زندگی روزمره با کار٬ بزرگ کردن کودکان و سایر وظایف عملی. در نتیجه گرچه اتکای قانونی از میان رفته٬ زنان هنوز با هزار بند اسیر مرد و اسیر خانه‌اند.
سنتا زنان بیشتر از مردان بیکار هستند و زنان به عنوان لشکر ذخیره‌ی کار استفاده شده‌اند و در بحران‌ها سخت‌تر از همه ضربه خورده‌اند. بحران کنونی اولین بحران است که در آن می‌بینیم مردان در اروپا و همچنین در دانمارک بیشتر از زنان بیکار شده‌اند. اما این اوضاع تغییر می‌کند. بحران ضربه عظیمی به صنعت ساخت و ساز خصوصی زد که بیشتر٬ مردان در استخدام آن بودند. در دوره کنونی شاهد حملات شدید به خدمات رفاهی خواهیم بود یعنی بخش دولتی که زنان بسیاری در آن کار می‌کنند. وقتی کارگران بیکار زیادند٬ کارفرمایان شروع به استخدام مردان می‌کنند (چه کسی می‌خواهد زنی را استخدام کند که در سن باردار شدن است؟) و بسیاری زنان به این فکر می‌افتند که بهتر است بچه‌دار شوند چون بهرحال نمی‌توانند شغلی پیدا کنند.
مسئله زنان چیزی بیش از تفاوت قابل اندازه‌گیری در دستمزد و این‌که چه کسی در خانه چه کار می‌کند٬ است. مسئله زنان به طور عمومی‌تر در مورد شرایط زنان و در ضمن مسئله‌ای ایدئولوژیک و فرهنگی است. همچنان کوهی از تعصبات و خرافات علیه زنان موجود است. با انحطاط عمومی سرمایه‌داری در ضمن شاهد وحشی‌سازی فرهنگ هستیم که خود را در نمایندگی زنان نیز نشان می‌دهد.
سرکوب زنان در سراسر جهان اشکال مختلف می‌گیرد و این بخاطر مراحل متفاوت اقتصادی و سطوح متفاوت توسعه فرهنگی در کشورهای مختلف است. اما سرکوب زنان در تمام اشکال آن منشا یکسانی دارد و در نتیجه راه‌حلی یکسان می‌طلبد.
منشا نابرابری
مارکسیست‌ها ماتریالیست‌های تاریخی هستند. این یعنی ما تکامل شرایط مادی نوع بشر را امری بنیادین می‌دانیم. انگلس در کتاب «منشا خانواده٬ مالکیت خصوصی و دولت» توضیح می‌دهد که چطور سرکوب زنان ربطی ناگسستنی با جامعه طبقاتی دارد. در تاریخ اولیه بشر٬ انسان‌ها تنها می‌توانستند به اندازه بقای خودشان تولید کنند و هیچ محصول مازادی نبود و در نتیجه در آن زمان نابرابری نمی‌توانست وجود داشته باشد.
اگر هم تقسیم کار بود٬ تقسیم کار بین دو جنس بر اساس این واقعیت زیست‌شناسی بود که زنان در بخشی از زمان خود به علت زایمان٬ شیر دادن و ... در «خانه» بودند. ماهیت دقیق تقسیم کار بین مردان و زنان در جامعه بدوی اولیه روشن نیست اما همزمان با اولین توسعه‌ی نیروهای مولده بود که تقسیم کار بین دو جنس ظهور کرد. وظیفه‌ی زنان علاوه بر نگهداری از کودکان٬ جمع‌آوری ریشه‌٬ تمشک و ... و بخصوص آشپزی بود. وظیفه‌ی مرد شکار٬ دفاع از زمین‌شان در جنگ و ... بود. بسیاری مطالعات نشان می‌دهد که نقش زنان برای بقا حیاتی بود و زنان از احترام بسیار بهره می‌بردند و برای مثال٬ کودکان از طریق خط مادری محاسبه می‌شدند (از آن‌جا که مادر تنها نفر از والدین بود که می‌شد از آن مطمئن بود) (۷).
مهم اینجاست که به یاد داشته باشیم این جامعه به هیچ وجه شبیه جامعه‌ای که امروز می‌شناسیم نبود. مردسالاری جامعه‌ای است که در آن زنان سرکوب می‌شوند و هیچ چیز نیست که نشان دهد زنان پیش از مردسالاری٬ مردان را سرکوب می‌کردند و برعکس شواهد نشان می‌دهد که احترام دوطرفه برقرار بوده است. خانواده به شکلی که امروز می‌شناسیم٬ با یک مادر و یک پدر٬ وجود نداشت؛ در عوض خانواده‌ها در قبایل و گروه‌ها و زندگی می‌کردند و بزرگ کردن کودکان وظیفه‌ی مشترک تمام اعضای جامعه بود.
انسان‌ها در طول زمان شروع به تحول شیوه‌ی بر طرف کردن نیازهای پایه‌ای‌شان کردند. آن‌ها شروع به کاشت زمین٬ حصار کشیدن و دامداری کردند. انسان‌ها برای اولین بار محصول مازادی فرای نیازهای بقای اولیه تولید کردند. این قدم بزرگی رو به جلو بود. اما در ضمن به این معنی بود که برای اولین بار نابرابری ظهور کرد. دارایی بعضی بیشتر از دیگران شد و به همراه آن جامعه طبقاتی ظهور کرد. این علاوه بر تقسیم جامعه به طبقات به معنای نابرابری بین مرد و زن بود. کاری که سنتا به مرد تعلق داشت چیزی بود که می‌توانست مازاد تولید کند و به مرد موقعیتی برتر داد. این در ضمن به این معنی بود که مرد می‌خواست دارایی‌های خود را به فرزندانش منتقل کند. در نتیجه خط خانوادگی حال باید از طریق مردان منتقل می‌شد که در ضمن از زنان خواستار تک‌همسری بودند.
«سرنگونی حق مادری٬ شکست تاریخی جهانی جنس زن بود. مرد در خانه نیز فرمان را به دست گرفت؛ زن تحقیر شد و به خدمتکاری کاهش داده شد. او برده شهوت مرد و ابزاری صرف برای تولید کودکان شد.» (انگلس‌٬ منشا خانواده٬ مالکیت خصوصی و دولت).
سرکوب زنان از ظهور جامعه طبقاتی برخاست و در نتیجه مبارزه برای رهایی زنان از مبارزه علیه جامعه طبقاتی جدایی ناشدنی است. تغییرات در شیوه تولید در ضمن به ظهور دولت انجامید و به همراه آن افکار و اشکال سرکوب نیز تغییر یافت.
بنیاد رهایی زنان
انگلس در کتاب «منشا خانواده٬ مالکیت خصوصی و دولت» توضیح می‌دهد که چگونه در شکست تاریخی جنس زن بود که کار زنان مشخصه‌ی عمومی‌اش را از دست داد. او در ضمن توضیح می‌دهد که چگونه سرمایه‌داری برای اولین بار این را تغییر می‌دهد. در سرمایه‌داری تمام خانواده به تولید کشیده می‌شود و در حالی که از یک طرف باری دوگانه بر دوش زن می‌گذارد (هم کار مزدی و هم کار خانه) در طرف دیگر بنیان آزادی زن را فراهم می‌کند. زن از طریق کار بخشی از طبقه کارگر و در نتیجه بخشی از مبارزه طبقاتی می‌شود.
«در مورد تساوی حقوق مرد و زن در حین ازدواج هم وضع بهتر از این نیست. نابرابری طرفین در مقابل قانون - که میراث شرایط اجتماعی است - نه علت، بلکه معلول سرکوب اقتصادی زنان است. در خانوار کمونیستی قدیمی که زوجهای متعدد و فرزندان آنان را در بر میگرفت، اداره امور خانه که به عهده زن بود، همان قدر یک صنعت عمومی و اجتماعا لازم تلقی میشد که تهیه غذا به وسیله مرد. این وضع با پیدایش خانواده پدرسالار - و از آن هم بیشتر با خانواده فردی تک-همسری - تغییر کرد. اداره امور خانه خصلت عمومی خود را از دست داد، و دیگر امری نبود که مربوط به جامعه باشد؛ یک خدمت خصوصی شد. زن، اولین خدمتگار خانگی گشت، و از شرکت در تولید اجتماعی بیرون رانده شد. تنها صنعت بزرگ نوین راه تولید اجتماعی را به روی زن - و آنهم تنها به روی زن پرولتر - مجددا باز کرد؛ اما این امر چنان انجام گرفته است، که هنگامی که زن خدمت خصوصی خود را برای خانواده‌اش انجام میدهد، از تولید عمومی خارج است و نمیتواند چیزی کسب کند؛ و هنگامی که میخواهد در صنعت عمومی شرکت کند و معاش خود را مستقلا تأمین کند، در وضعی نیست که بتواند وظایف خانوادگی خود را انجام دهد. چیزی که در مورد زن در کارخانه صادق است، در همه جا، حتی در طب و قانون نیز، برای او صادق است. خانواده فردی نوین، مبتنی بر بردگی خانگی آشکار یا پوشیده زن است؛ و جامعه نوین، توده‌ای است که ملکولهای تشکیل دهنده آن منحصرا عبارتند از خانواده‌های منفرد. امروزه در اکثریت عظیم موارد مرد، لااقل در میان طبقات دارا، روزی‌رسان و نان‌آور خانواده است، و این امر به او یک موضع مسلط را میدهد، که احتیاجی به هیچ امتیاز قانونی خاصی ندارد. مرد در خانواده، بورژواست؛ زن پرولتاریاست. ولی در جهان صنعتی ویژگی ستم اقتصادی که به پرولتاریا وارد میشود، فقط هنگامی کاملا آشکار میگردد که امتیازات قانونی خاص طبقه سرمایه‌دار ملغی شده و تساوی حقوقی کامل در هر دو طبقه مستقر شده باشد. جمهوری دمکراتیک، تناقض بین طبقات را از میان بر نمیدارد؛ برعکس عرصه را برای جنگ تدارک میبیند. و به همین ترتیب، خصلت ویژه تسلط مرد بر زن در خانواده نوین، و ضرورت و نیز طریقه ایجاد تساوی اجتماعی واقعی بین آن دو، فقط هنگامی کاملا واضح میشود که آنها کاملا از نظر قانونی یکسان باشند. آنگاه آشکار میشود که نخستین شرط رهایی زن، ورود مجدد تمامی زنان به صنعت عمومی است؛ و باز این امر هم مستلزم این است که خصوصیت خانواده فردی بمثابه واحد اقتصادی جامعه، از بین برود.» (انگلس٬ منشا خانواده٬ مالکیت خصوصی و دولت) (ترجمه‌ی فارسی از مسعود احمدزاده) (تاکید از نویسنده دانمارکی است-م).
در دانمارک سهم زنان از نیروی کار از اواخر دهه ۱۹۶۰ تا امروز افزایش یافته است. پس از جنگ جهانی دوم٬ شاهد احیای طولانی سرمایه‌داری بودیم به همراه توسعه‌ی عظیم تولید٬ گسترش بازار جهانی و ... که گسترش خدمات رفاهی را ممکن می‌کرد. رهایی کلی از کارخانگی و بهبود فرصت‌ها برای خدمات نگهداری از کودکان٬ نگهداری از سالمندان و ... به زنان امکان کار مزدی داد (دانمارک بالاترین میزان خدمات کودکان در جهان را دارد). در عین حال بخش دولتی عظیمی ایجاد شد که بسیاری از زنان به استخدام آن درآمدند (۸).
نرخ اشتغال زنان در دانمارک٬ یعنی نسبت زنانی که سن کار دارند و کار می‌کنند٬ به شدت افزایش یافت. در سال ۱۹۶۰ ۳۳.۹ درصد بود در حالی که این میزان برای مردان ۸۳.۶ بود (۹) اما در سال ۱۹۸۱ این میزان به ۷۰.۸ درصد افزایش یافته بود در حالی که نرخ مشارکت مردان ۸۶.۸ درصد بود. در سال ۱۹۹۸ نرخ اشتغال مردان به ۸۱.۶ درصد کاهش یافت در حالی که اشتغال زنان تا ۷۳.۲ درصد افزایش یافته بود.
در سال ۱۹۶۷ زنان ۸۰۰ هزار نفر از نیروی کار را تشکیل می‌دادند. همین میزان در سال ۱۹۹۸ به ۱.۳ میلیون رسید. کل نیروی کار در همین دوره از ۲.۳ میلیون به ۲.۹ میلیون افزایش یافته است (۱۰).
در مقایسه٬ همین ارقام برای بریتانیا و آمریکا از این قرار است:
۱۹۷۱ در بریتانیا: ۴۲.۲ درصد زنان٬ ۸۰.۶ درصد مردان (۱۱)
۱۹۷۳ در آمریکا: زنان ۴۲ درصد٬ مردان ۷۵.۵ درصد
۱۹۹۰ در بریتانیا: زنان ۵۰.۳ درصد٬‌ مردان ۷۰.۵ درصد
۱۹۹۰ در آمریکا: زنان ۵۴.۳ درصد٬ مردان ۷۲ درصد
۲۰۰۸ در بریتانیا: زنان ۵۶.۲ درصد٬ مردان ۶۸.۵ درصد

و در سوئد درصد زنان در نیروی کار به این ترتیب بود: ۱۹۷۵: ۴۲ درصد٬ ۱۹۸۰: ۴۵ درصد٬ ۱۹۸۵: ۴۷ درصد٬ ۱۹۹۰:‌۴۸ درصد٬ ۲۰۰۸: ۴۷ درصد (۱۲).

مشارکت زنان در نیروی کار بنیان رهایی زنان را فراهم ساخته است اما فقط بنیان آن را. دوره‌ی احیای اقتصادی پس از جنگ استثنایی تاریخی بود و بحران در اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ در گرفت. گسترش خدمات رفاهی کم و بیش ساکن شد؛ هر سال به شرایط کارمندان دولتی حمله شد. شرایط کودکان٬ مریضان و سالمندان بدتر شد و این بخصوص فشار عظیمی بر زنان گذاشته است. سرمایه‌داری برای زنان زحمتکش یا اکثریت جمعیت جهان رفاه ایجاد نمی‌کند. تنها از طریق جامعه‌ای سوسیالیستی است که می‌توانیم بنیان رهایی کامل را ایجاد کنیم.

مبازه زنان و سوسیالیسم

در سرمایه‌داری٬ امکان بالقوه‌ی پایان به سرکوب زنان ایجاد شده و به همین سان بنیان لغو تمام انواع سرکوب و ستم فراهم شده. سرمایه‌داری در ابتدا نظامی پیشرو بود که وسایل تولید را تا سطوحی بی‌سابقه تحول داد. ما امروز می‌توانیم به اندازه‌ای تولید کنیم که نیازی نباشد کسی از سختی رنج ببرد و نابرابری را می‌توان با افزایش قابل توجه سطح زندگیٍ اکثریت عظیم از بین برد. اما در سرمایه‌داری چیزها برای سود و نه برای نیاز بشری تولید می‌شوند. در سرمایه‌داری میلیون‌ها نفر به بیکاری محکوم می‌شوند و میلیون‌ها نفر دیگر فرسایش می‌یابند؛ فن‌آوری جدید می‌آورند تا مردم سریع‌تر کار کنند و بقیه را اخراج کنند.

با اقتصاد برنامه‌ریزی ما بلاقاصله قادر به افزایش تولید و استفاده از فن‌آوری به نفع اکثریت خواهیم بود. ساعات کار بلافاصله کاهش می‌یابد و این قدمی حیاتی در راه رهایی زنان است. در عین حال می‌توانیم مجموعه‌ای از سایر چیزها را برقرار کنیم که ما را به رهایی زنان بسیار نزدیک‌تر می‌کند.

اولا از منابع موجود برای بهبود رفاه عمومی استفاده می‌کنیم تا کارگران و کودکان و سالمندان و مریضان‌ بتوانند شرایط شایسته‌ای داشته باشند. به اضافه می‌توانیم از فن‌آوری استفاده کنیم تا بیشتر کار خانگی را کم و بیش از بین ببریم. جاروبرقی‌های روبوتیک٬ ماشین‌های لباس‌شویی برای همه٬ لباس‌شویی‌های عمومی٬ رستوران‌های جمعی٬ غذای خوب و سالم و با قیمت مناسب برای همه٬ وعده‌های غذایی در تمام مهدکودک‌ها٬ مدارس و تمام محل‌های کار٬ بهبود مسکن٬ پاک کردن عمومی شیشه‌ی پنجره‌ها٬ کمک برای تمیز کردن خانه و غیره تنها آغاز پرداختن به وظیفه‌ی آزادی بشریت خواهد بود. چشم‌انداز کنونی ما با وضعیت کنونی‌مان محدود می‌شود؛‌ این بر شانه‌ی کودکان و نوه‌های ما خواهد بود تا تمام چیزهایی که برای رهایی بشر مفید است بسازند.

اما تمام این‌ها به صورت خودکار اتفاق نمی‌افتد. برای این کار نیاز به خلع ید از سرمایه‌داران٬ حذف مالکیت خصوصی آن‌ها بر وسایل تولید را داریم یعنی طبقه کارگر باید شرکت‌های بزرگ را تصرف کند و اینگونه بخش‌های کلیدی اقتصاد را در دست بگیرد. امروزه اقلیتی کوچک٬ سرمایه‌داران٬ صاحب وسایل تولید٬ ‌یعنی کارخانه‌ها٬ دستگاه‌‌ها و ... است. آن‌ها هستند که تصمیم می‌گیرند چه چیزی و چه وقتی تولید کنند و این بسته به این است که از چه چیزی می‌توانند سود کسب کنند. اما در واقع٬ ثروت را اکثریت عظیم تولید می‌کند یعنی طبقه کارگر که باید هر روز برای سرمایه‌داران کار کند. طبقه کارگر باید مهمترین بخش‌های اقتصاد (که برای مثال در دانمارک به معنای بزرگ‌ترین ۲۰۰ شرکت است) تصرف کند تا این اکثریت باشد که بتواند به صورت دموکراتیک تصمیم بگیرد چه چیزی تولید کند و بتوان برنامه‌ای تهیه کرد که تا حد ممکن از فن‌آوری و تولید موجود استفاده کند و تولید بتواند افزایش یافته و ساعات کار کاهش یابد. تنها اینگونه است که می‌توانیم تمام چیزهایی که زنان و مردان را اسیر کار خانگی و ساعت‌ها کار برای دیگران می‌کند٬ از بین ببریم. از طریق برنامه‌ی سوسیالیستی اقتصاد است که توان بالقوه‌ی واقعی بشر در فرهنگ٬ علم٬ خلاقیت و ... می‌تواند برای اولین بار هویدا شود.

پس از انقلاب روسیه٬ صاحبان جدید قدرت٬ بلشویک‌ها٬ مسائل زنان را بسیار جدی گرفتند. اقنلاب اکتبر برای اولین بار به توده‌های عظیم اجازه داد در سیاست مشارکت کنند.

«برای فعال بودن در نظام‌های سرمایه‌داری قدیمی٬ به تخصص ویژه نیاز بود و در نتیجه زنان نقش غیرمهمی در سیاست بازی می‌کردند٬ حتی در پیشرفته‌ترین و آزادترین کشورهای سرمایه‌داری. وظیفه‌ی ما این است که سیاست را برای تمام زنان زحمتکش و کارگر قابل دسترس سازیم. از وقتی که مالکیت خصوصی در زمین‌ها و کارخانه‌ها ملغی شده و قدرت زمین‌داران و سرمایه‌داران سرنگون شده٬ وظایف سیاست ساده٬ روشن و قابل درک برای کل کارگران و زحمتکشان و از جمله زنان زحمتکش شده است. در جامعه‌ی سرمایه‌داری٬ میزان نابرابری زنان به گونه‌ای است که گستره‌ی مشارکت‌شان در سیاست بسیار کمتر از مردان است. برای تغییر این موقعیت به قدرت مردم زحمتکش نیاز داریم چرا که وظایف اصلی سیاست شامل مسائلی خواهد بود که مستقیما بر سرنوشت خود مردم زحمتکش تاثیرگذار است». (لنین٬ وظایف جنبش زنان کارگر در جمهوری شوروی٬ سخنرانی در چهارمین کنفرانس مسکو در باره‌ی زنان کارگر غیرحزبی٬ ۲۳ سپتامبر ۱۹۱۹).

اولین کاری که بلشویک‌ها پس از به قدرت رسیدن کردند برقراری برابری جنسیتی کامل نزد قانون بود. آن‌ها حق طلاق و سقط جنین و ازدواج‌های مدنی بیرون از کلیسا و غیره را برقرار کردند. اما چنانکه لنین توضیح می‌داد٬ برابری جنسیتی در قانون به هیچ وجه کافی نیست. توسعه تولید سپس باید مورد استفاده قرار بگیرد تا مهد کودک و مدرسه و آشپزخانه عمومی ساخته شود و ماشین‌هایی برای کمک به کار خانگی اختراع شود. بسیاری از این چیزها امروز وجود دارد اما اولا برای همه قابل دسترس نیست و کیفیت این خدمات هم تحت حملات مداوم است. چنانکه در بالا توضیح دادیم٬ کار خانگی و کار بیرون از خانه هم برای مردان و هم برای زنان رو به افزایش است و ساعات و کیفیت خدمات نگهداری از کودکان رو به زوال است.

چشم‌انداز ما نه در اشتراک گذاشتن کار خانگی و کار مزدی که حذف کل کارهای شاق است.

«هیچ حزب و انقلابی در جهان تا بحال خواب آن را هم ندیده که مثل کاری که امروز شوروی و انقلاب بلشویکی دارد می‌کند٬ ضرباتی چنین عمیق به ریشه‌های ستم و نابرابری زنان بزند. اینجا٬ در روسیه‌ی شوروی٬ هیچ نشانه‌ای از نابرابری بین مردان و زنان در قانون باقی نمانده است. نظام شوروی هر چه از نابرابریٍ بخصوص شنیع٬ پست و ریاکارانه‌ در قوانین ازدواا و خانواده بود و نابرابری در مورد کودکان را از بین برده است.

این تازه اولین قدم در راه آزادی زنان است. اما هیچ کدام از جمهوری‌های بورژوایی٬ حتی دموکراتیک‌ترین‌هایشان٬ حتی جرات نکرده این قدم اول را بردارد. علت٬ ترس آن‌ها از «مالکیت خصوصی مقدس» است.

دومین و مهمترین قدم٬‌لغو مالکیت خصوصی بر زمین و کارخانه‌ها است. تنها همین راه را به سوی رهایی کامل و واقعی زن٬ رهایی او از «اسارت خانگی» از طریق تبدیل خانه‌داری حقیر فردی به خدمات خانگی اجتماعی و گسترده باز می‌کند.

این انتقال دشوار است چرا که در آن باید ریشه‌دارترین و مزمن‌ترین و متعصبانه‌ترین و سفت و سخت‌ترین «نظم» (شناعت و بربریت به حقیقت نزدیک‌تر است) را تغییر دهیم و از نو بنا کنیم. اما این انتقال آغاز شده٬ به حرکت درآمده و راه جدیدی برگزیده‌ایم». (لنین٬‌ روز بین‌المللی زنان زحمتکش و کارگر٬‌ ۱۹۲۱).

اما اقتصاد شوروی به قدری توسعه نیافته بود که کار خانگی و خانواده را حذف کند - خانواده را نمی‌توان حذف کرد بلکه باید با چیز دیگری جایگزین شود. عقب‌ماندگی و انزوای روسیه‌ی شوروی بود که بنیان فتح قدرت توسط بوروکراسی به رهبری استالین در اتحاد شوروی را ممکن کرد و بر این پایه بود که اتحاد شوروی نتوانست نوع خانواده‌ی جدیدی بسازد و در عوض به هنجارهای جامعه بورژوایی سرمایه‌داری بازگشت. بوروکراسی به رهبری استالین به جای مبارزه با نابرابری و سرکوب نیاز به مستحکم ساختن قدرت خودش داشت. با انحطاط بوروکراتیک اتحاد شوروی شاهد کاهش چشمگیر در آزادی شهروندان شوروی به طور کل و بخصوص زنان بودیم. حق سقط جنین و طلاق آزادانه از بین رفت و زنان کارگر و دهقان همچنان اسیر و زنجیر به کار خانگی باقی ماندند. روسیه‌ی شوروی در ضمن پیشرفته‌ترین رویکرد را نسبت به هم‌جنس‌گرایی داشت که آن هم به کلی توسط بوروکراسی استالینیستی از میان رفت. اقتصاد برنامه‌ریزی بدون دموکراسی قابل اتکا نیست و اقتصاد شوروی در نهایت فرو پاشید٬ چنانکه تروتسکی پیش‌بینی کرده بود.

اما انحطاط استالینیستی اتحاد شوروی دلیلی برای رد سوسیالیسم نیست. آن‌چه در اتحاد شوروی شکل گرفت٬ سوسیالیسم نبود اما آن‌چه در سال‌های اول انقلاب به دست آمد نشان می‌دهد که انقلاب اولین قدم عملی است که کل بنیان رهایی زنان و بشریت را ایجاد می‌کند.

«دوباره بگوییم که تدارکات جسمی برای شرایط زندگی نوین و خانواده‌ی نوین را نمی‌توان از نظر بنیادین از کار عمومی ساختمان سوسیالیستی مجزا ساخت. دولت کارگری باید ثروتمندتر شود تا پرداختن جدی به تحصیلات عمومی کودکان و رها ساختن خانواده از بند آشپزخانه و لباس‌شویی ممکن باشد. اجتماعی‌سازی خانه‌داری خانوادگی و تحصیلات عمومی کودکان بدون بهبود قابل توجه در اقتصاد ما به صورت کلی قابل تصور نیست. ما به اشکال اقتصادی سوسیالیستی بیشتر نیاز داریم. تنها در چنین شرایطی است که می‌توانیم خانواده را از رویکردها و عاداتی که اکنون آن‌را سرکوب می‌کنند و از هم می‌پاشانند نجات دهیم. شست و شو را باید لباسشویی عمومی انجام دهد٬ غذا را رستوران عمومی٬‌ دوخت و دوز را کارگاه عمومی. کودکان باید توسط معلم‌های خوب عمومی درس ببینند که علاقه واقعی به این کار دارند. اینگونه رابطه بین شوهر و زن از تمام عوامل خارجی و تصادفی رها می‌شود و دیگر یکی زندگی دیگری را اشغال نمی‌کند. برابری حقیقی بالاخره برپا می‌شود. پیوند به تعلق دوطرفه متکی خواهد بود. و بخصوص به این علت است که به ثبات درونی می‌رسد. البته که نه به طور یکسان برای همه اما بدون اجبار برای هیچ کس». (تروتسکی٬ از خانواده قدیمی تا خانواده‌ی نوین٬ ۱۹۲۳).

البته که این حرف به این معنی نیست که آدم حتما باید در رستوران عمومی غذا بخورد و هیچوقت اجازه آشپزی ندارد و بزرگ کردن عمومی کودکان به این معنی نیست که کودکان قرار نیست توسط خانواده‌هایشان بزرگ شود. منظور این است که تمام اجبار از بین می‌رود. مجبور نیستی غذا بخری٬ آشپزی کنی٬ بشوری٬ تمیز کنی و هر روز نهارهای آماده تدارک ببینیِ؛‌ بلکه این کارها را فقط در صورتی انجام می‌دهی که بخواهی. مهد کودک و مدرسه و مراکز تفریحی٬ ‌بیمارستان٬‌ خدمات نگهداری از سالمندان و ... خواهیم داشت با کارمندان تعلیم‌دیده که وقت دارند تا کارشان را به درستی انجام دهند و به طور مداوم از نظر حرفه‌ای رشد می‌یابند و در عین حال ساعات کار بلافاصله کاهش داده می‌شود.

واضح است که امروز با اختراعات فن‌آوری٬ مثل ماشین لباس‌شویی٬ ماشین ظرف‌شویی٬ اجاق‌های مایکروویو و ... پیش‌تر آمده‌ایم. اهداف بلشویک‌ها٬ در مقایسه با پیشرفت‌های معاصر٬ به طرز شگرفی بلندپروازانه بودند. فقط فکرش را بکنید که با سطح کنونی فن‌آوری به چه چیزهایی می‌شود رسید.

اما چگونه باید برای رهایی زنان مبارزه کنیم؟ برای پاسخ به این سوال باید صحبت را در مورد این‌که نابرابری بین مردان و زنان چگونه ایجاد شد عمق ببخشیم.

(ادامه دارد...)

یادداشت‌ها:‌
(تمام یادداشت‌ها از نویسنده است-م).

0-   
1-    «۸ مارس:‌ روز بین‌المللی زن»٬ از آنت اکلوند هانسن٬ کتابخانه و بایگانی جنبش کارگری٬ ۲۰۰۱. ترجمه ما از دانمارکی.
2-    «۹۰-årsdagen - 'ikke det samme som sidste år, James'» از لنی کیلدسن٬‌kvinfo.dk
3-    صفحه اینترنتی وزیر امور خارجه دانمارک٬ kvinder.um.dk
4-    نگاه کنید به صفحه اینترنتی برنامه‌های جهانی غذا: wfp.dk
5-    Lige.dk
6-    همانجا
7-    این در ضمن استدلالی علیه کسانی است که می‌گویند زنان در طبیعت خود تک‌همسرند و مردان نمی‌توانند تک‌همسر باشند.
8-    در مناطق و شهرداری‌ها زنان شامل حدودا ۷۵ درصد نیروی کار می‌شوند در حالی که مردان شامل تقریبا ۶۶ درصد نیروی کار خصوصی هستند. در دولت٬ مردان شامل ۵۸ درصد هستند. اما میزان کارمندان در مناطق و شهرداری‌ها بسیار بیشتر از دولت هستند. Lige.dk
9-    Arbejdernes historie i Danmark ۱۸۰۰-۲۰۰۰
10-    همانجا
11-    تمام ارقام بریتانیا از دفتر آمار ملی و تمام ارقام آمریکا از دفتر آمار کار است.
12-    منبع: SCB

منبع: در دفاع از مارکسیسم٬ وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی (Marxist.com)٬ ۸ مارس ۲۰۱۰


روز زن و سکوت سبز!

| 0 نظر
مدرسه فمینیستی سپیده لرستانی 8mars.jpg: یکی از استراتژی های جنبش سبز برای تداوم و بقاء این جنبش استفاده از مناسبت های گوناگون حکومتی و غیرحکومتی بوده است : از روز قدس گرفته تا ۱٣ آبان و ۱۶ آذر و ۲۲ بهمن. ۲۲ بهمن آخرین مناسبت حکومتی در سال جاری بود که جنبش سبز می توانست از آن برای اعتراض استفاده نماید . پس از آن، دو مناسبت که هر دو هم غیرحکومتی هستند پیش روی این جنبش قرار داشت: هشتم مارس (هفده اسفند) «روز جهانی زن»، و چهارشنبه سوری.
اولی مناسبتی جدید و آگاهانه که حاصل توافق پیشروترین زنان مبارز معاصر برای یادآوری هرساله ی تبعیض جنسیتی وتلاش در جهت کسب حقوق برابر برای زنان سراسر جهان است که سرانجام بعد از ۶۰ سال سازمان ملل متحد به حقانیت آن، صحه گذاشت و آن را به عنوان روز جهانی زن پذیرفت. و دومی مناسبتی کهن که میراث ملی ایرانیان است وبا گذشت روزگاران تلخ براین ملک و تاخت و تاز و هجوم و سلطه بیگانگان ،همچنان در ذهن مردم باقی مانده است.
شاید اگر وجه اشتراکی برای این دو مناسبت بجوییم ، ممنوع بودن برگزاری هر دوشان از سوی حکومت است. برگزاری مراسم هشتم مارس در ایران ، هر سال که می گذرد با سختگیری بیشتری روبه روست تا جایی که برگزاری آن حتی در حریم خصوصی خانه های زنان قدغن و ممنوع است و دخالت و اقدام نیروهای امنیتی برای برهم زدن آن نشان از عزم لجبازانه دولت برای فرونشاندن مبارزات مسالمت آمیززنان دارد. چهارشنبه سوری هم از آنجا که شاید هویت ملی و ایرانی را برای شهروندان زنده می کند خوشایند شان نیست و به بهانه حفظ سلامت مردم ، هر سال از چند هفته قبل با هشدار پلیس و تهدید و ارعاب برپای دارندگان آتش ها ، به پیشواز آن می روند و سرانجام با امنیتی و نظامی شدن فضای شهرها و خاموش شدن اجباری آتش های برافروخته نوجوانان و کودکان و ایجاد دلهره و هراس و بازداشت شهروندان پایان می یابد.
به نظر می رسد که جنبش سبز، از میان این دو مناسبت، مناسبت دوم یعنی چهارشنبه سوری را برگزیده است. آنچه این انتخاب را قابل تامل می کند این است که این جنبش اگر چه بارها بر لزوم پرهیز از خشونت و خویشتنداری در مقابل خشونت عریان نیروهای سرکوبگر اصرار داشته ،اما اکنون زنان را که اولا سهم انکار ناپذیری در اعتراضات مدنی ٨ ماه گذشته داشته اند و ثانیا خصلت عدم گرایش به خشونت جنبش سبز مدیون حضور آنان است ، نادیده گرفته و مناسبت دوم (چهارشنبه سوری) را که در مقایسه با مناسبت اول (هشت مارس) بدون شک، پتانسیل بیشتری برای ایجاد خشونت دارد برمی گزیند. این در حالی است که خصلت عدم گرایش به خشونت در جنبش زنان بسیار ریشه دار و نیرومند است و اگر مغزهای متفکر جنبش سبز که پیش از این، راهبردهای خود را برای تداوم مبارزه بی خشونت در سایت های حامی جنبش از جمله جرس ارائه می دادند به جای کم توجهی و سکوت نسبت به هشت مارس، به ظرفیت های عظیم و شگفت انگیز مسالمت جویی در جنبش زنان توجه و تکیه می کردند قطعا نتایج بهتری برای خود و کل جامعه، به ارمغان می آوردند. به همان میزان که غفلت از مراسم هشت مارس، سبب از دست رفتن فرصت های بی بازگشت و خسران عظیم است.
به نظر می رسد، پذیرفتن یا نپذیرفتن مطالبات و ظرفیت های واقعی جنبش زنان، یکی از خطوط قرمز عمده حتی برای کسانی به شمار می رود که خواهان تغییر و تحول در وضعیت موجود البته در چهارچوب نظام هستند. باز هم به نظر می رسد برای این طیف از جنبش سبز، مساله زنان ، چندان موضوعیت ندارد و از همین رو به سکوت برگزار می شود. بدون تردید پیام این سکوت برای جنبش زنان این است که: مساله زنان به دست خود زنان حل می شود و این خود زنان هستند که باید با برنامه ریزی برای مناسبت هایی مثل هشت مارس ، مطالبات خود را مطرح و حقوق خود را پیگیری نمایند.

اما از سوی فعالان جنبش زنان هم تاکنون برنامه ای عمومی، برای هشتم مارس اعلام نشده است که آن را می توان نتیجه سرکوب و ارعاب روزافزونی دانست که پیروزمندانه ، فعالان جنبش زنان را به انفعال کشانده است. به نظر می رسد حکومت با سرکوب تجمعات زنان در سالهای گذشته ، توانسته است به زنان بقبولاند که برای جلوگیری از برگزاری مراسم و تجمعات زنان به هر خشونتی دست می زند ،و تنها پاسخش به طرح مطالبات زنان در عرصه عمومی: باتوم و کتک و توهین و زندان خواهد بود.
آثار پذیرش این موضوع و ناامیدی زنان از برگزاری مراسم هشت مارس را می توان در نوشته های برخی از آنان دید از آن جمله خانم ناهید توسلی که می نویسد " شاید بهتر باشد که دیگر تنها امید به روز ٨ مارس یا «روز جهانی زن» و یا یارانه‌های راه‌کاری نهادهای بین‌المللی چون سازمان ملل و... دل نبندیم" .و یا خانم شهلا لاهیجی که می گوید" حتما هر زنی در دل خودش این روز را به خودش تبریک می‏گوید"!
این قبیل اظهار نظرها ، اگر چه می تواند به عنوان یک توجیه نظری مورد توجه قرار گیرد، اما نهایتا راه به کلبی مسلکی وانفعال در جنبش زنان می برد. برای رسیدن به حقوق برابر ، این عمل ماست که تعیین کننده خواهد بود. برای ما زنان هشتم مارس ، فرصت گرانبهایی است برای بیان خواست هایمان و فریاد زدن اعتراض هایمان به وضع موجود که نباید به آسانی از دست برود.

بمناسبت ١٨ مارس، سالروز تولد کمون پاریس

| 0 نظر
بمناسبت ١٨ مارس، سالروز تولد کمون پاریسAugustThalheimer.jpg
 دربارۀ فاشیسم

 آگوست تالهایمر

August  Thalheimer

 چاپ نخست در ایران : تابستان ۱۳۵۸
 انتشارات پیشاهنگ
 متن اسکن شده در صفحه آزاد و صفحه تازه های سایت کمونیستهای انقلابی قرار دارد
.**********
کمونیستهای انقلابی
http://www.k-en.com
  info@k-en.com



علیه خشونت بر زنان مبارزه خودرا متحد تر کنیم !

| 0 نظر
جا دارد در روز هشت مارس ، یاد مبارزات خواهران میرابل را گرامی بداریم

۴۹ سال پیش در ۲۵ نوامبر در جمهوری دومینیکن(سال ۱۹۶۱) در زمان حاکمیت فاشیستی بنام رافائل توریجلو ، سه خواهر مبارز (بنام خواهران میرابل "مینرا، ماریا و ترزا" در شهر سالسیدو در دومینیکن) که برای سرنگونی رژیم فاشیستی رافائل مبارزه میکردند دستگیر و بعد از ماهها شکنجه اعدام شدند. خواهر جوان دیگر آنها بنام بلژیک که بیشتر دده شناخته میشود موزه ای از فعالیتهای خواهران اعدام شده اش درست کرده. که مورد توجه مردم جامعه آمریکای لاتین و مردم کارائیب است. در سال ۱۹۸۱ جمعی از کشور های آمریکای لاتین و کارائب روز اعدام خواهران میرابل را به روز مبارزه علیه خشونت بر زنان برسمیت شناختند. در سال ۱۹۹۹ سازمان ملل رسما روز ۲۵ نوامبر (روز اعدام خواهران میرابل) را بنام روز جهانی علیه خشونت بر زنان را اعلام کرد. اکنون از سال ۱۹۹۹ هر ساله مراسمی بعنوان روزمبارزه علیه خشونت بر زنان در سراسر جهان برگزار میشود که در سال ۲۰۰۰ این روز بنام روز صلح و امنیت در جامعه نام کذاری شده.

خشونت ستمی است که بر بشریت و بخصوص بر زنان از طرف حاکمان و از طرف فرهنگ ضد انسانی مرد سالار بر جامعه اجرا میشود. خشونت تاریخی به قدمت تاریخ بشر دارد. مبارزه علیه خشونت یکی از نقطه گره های مبارزه برای رهایی بشریت و برای برابری زن و مرد درجامعه است. خشونت انواع و اقسام روش دارد. در زمانی خشونت جسمی و کتک زدن بیشتر مرسوم بود. با توجه به پیشرفت جامعه و اعتراضات علیه آن. اجرا و برسمیت شناسی قوانین در کشورهای مختلف باعث شده دامنه خشونت فیزیکی کمتر شود و یا اگر اجرا شود قانونی وجود دارد که متجاوزگر را اکثرا به پای میز محاکمه میبرند. اما خشونتهای روانی و آزار روانی هم خیلی مشکل است آنرا دید و هم اساسا در تنهایی و خفا میشود.در این صورت دیدن و شاهد داشتن برای آن مشکل است. همچنین در اکثر کشورها قانونی علیه آن وجود ندارد.

خشونت از نظر روان شناسی ابزاری است برای کنترل، تحکم کردن بر دیگری و جلوگیری از ابراز نظر مخالف بکار گرفته میشود. در سطح جامعه اساسا رسمیت دادن به خشونت و اشاعه فرهنگ خشونت از طرف حاکمان است تا جامعه را مریض کنند و افراد جامعه را به خشونت عادت دهند. بدلیل اینکه اکثر حاکمان امروز دنیا خود با خشونت سرکار آمدن و یا با خشونت حاکمیت خودرا نگهداشته اند. زیرا کسی که مورد تعدی و خشونت قرار میگیرد یاد میگیرد که برای زندگی خود به دیگران تجاوز و تعدی کند. در این فرهنگ مجددا به شخص یاد داده میشود؛ بکش تا کشته نشوی. این سنت و فرهنگ اساسا حرمت و عزت نفس را در آدمها کم ارزش میکند و همین راهی میشود برای اداره خانواده، اداره جامعه و نیز جزیی از تربیت اجتماعی در جامعه شده و میشود. در خشونت انواع و اقسام و روشهای مختلفی دارد. مثلا درجوامعی که خشونتهای ناموسی در دو دهه اخیر نشان از برگشتی وحشتناک به عقب با وجود سرکار آمدن مذهب و قدرت گرفتن آن در خاور میانه خشونت را بر زنان صد چندان کرده است. خشونتهای ناموسی گذشته از اینکه صدمه جدی به شخص مورد تجاوزمیزند عواقبی وحشناک در جامعه دارد که میخواهم در اینجا بدانها کمی اشاره کنم.

عواقب خشونتهای ناموسی

خشونت ناموسی یکی از غیر انسانی ترین خشونت هاست که دختر، زن یا مرد جوان در خانواده و جامعه قربانی آن هستند. خشونت ناموسی پای مردان جوان را هم میگیرد (که بزور کسی را به عقدش در میآورند و یا اگر تمایلاتی غیر معمول مثل همجنسگرایی داشته باشد) در خشونت ناموسی افرادی که دوستشان داری و یا دوستت میداشتند، را دشمن میکند. والدینی که تصمیم میگیرند فرزند خودرا بکشند، برادری که همراه عموها و دایی ها تصمیم میگیرند ترا بکشند؟؟؟ اینها جزو غیر انسانی ترین رفتار است، که انسان میتواند و یا بخود جرئت بدهد بهش فکر کند. خشونت ناموسی تنها علیه فردی نیست که سنت را زیر پا گذاشته بلکه تلاشی است برای بقا و تداوم دادن به یک روش غیر انسانی است. در جوامعی که خشونتهای ناموسی علیه زنان و دختران و پسران جوان اجرا میشود. در اصل تجاوزی است به حرمت انسان ونیز باز سازی دوباره فرهنگ مرد سالار که در دهه های زیادی به یمن مبارزات آزادیخواهانه زنان و مردان برابری طلب به عقب رانده شده بود. در این جوامع که عموما مذهب دست بالا را دارد و یا در حاکمیت است نصف جامعه که زنان باشند رسما و قانونا از حقوق انسانی خود محروم اند و دولتها با تقویت فرهنگ غیر انسانی مرد سالار جامعه را به محیطی برای اجرای قوانین آپارتاید جنسی تبدیل میکنند. در قوانین آپارتاید جنسی لازم نیست هر روز آنرا برایت دیکته کنند بلکه اساسا آنرا در سنتها و روش زندگی اجتماعی وارد میکنند که آدمها خود همدیگر را کنترل کنند. خشونت ناموسی گذشته از عواقب جسمی ناراحتی های روانی و روحی را در جامعه گسترش میدهد. خودسوزی، خودکشی با مصرف دارو یا انواع وسایل دیگر از عواقب بارز خشونتهای ناموسی در جامعه است زیرا شخصی که به خودسوزی فکر میکند و یا کسی که به خودکشی فکر میاندیشد نشان میدهد که از زندگیش سیر شده و حرمت و کرامت شخصی اش ازش گرفته شده است. کسی که از نظر روانی بیمار نباشد به نابودی فیزیکی و جسمی خود فکر نخواهد کرد ویا نشان میدهد که فشار از اطراف و نیز تهدید و تحقیر شخص را به دامان خودکشی سوق میدهند. این نوع برخورد با جسم و روان، خود ریشه در رفتار، منش و برخورد جامعه دارد. جامعه ای که افرادش چنین افکاری دارند و یا خود در رواج چنین افکاری تلاش میکند مریض و ناسالم است. مثلا در نظر بگیر" دختر جوانی میخواهد زندگی جوانیش را خوش بگذراند و بر زندگی خود دخالت داشته باشد. اما اطرافیانش به انواع و اقسام روش مانع او میشوند. مثلا اول نصیحتش میکنند همراه با تهدید، تحقیرش میکنند، از جمع و اطرافیان خود دورش میکنند تا ایزوله و تنها شود. در جامعه هم مکانی نیست که پناه بگیرد، پس نا امیدانه به نابودی جسمی و روحی خود فکر میکند. همه اینها نتیجه فرهنگ ضد انسانی است که آزادی و حقوقش را برسمیت نمیشناسند. عواقبی که خشونت دارد تاثیر جدی بر تربیت نسل آینده میگذارد و نیز همین باعث تداوم خشونت در جامعه خواهد شد. زیرا نسل آینده از اطراف و اکناف زندگی خود یاد گرفته اند و خشونت را بعوان یک پارامتر جدی در زندگی خود به رسمیت میشناسند. فکر کن که نسلی جوان نابودی و آزار روحی و جسمی را برای خود برسمیت بشناسد چه سر نوشتی در انتظارش خواهد بود. عواقب خشونت تنها جامعه حال را در بر نمیگیرد بلکه بصورت سیستمایتک جامعه و زندگی اجتماعی را برای نسلهای آینده دچار انواع و اقسام بیاری ها خواهد کرد.

 

در یک نظر سنجی در مورد وضعیت زنان در جامعه ترکیه سال ۲۰۰۴ تقریبا از هردو زن یکی مورد تجاوز قرار گرفته است. تجاوز جنسی، تحقیر و مورد اذیت و آزار قرار گرفتن جزو زندگی روز مره زنان و دختران در ترکیه است.. برابری زن و مرد در قانون اساسی تأکید شده است. طبق قوانین، تجاوز به زنان حتی در چارچوب روابط زناشوئی نیز جرم شناخته می‌شود. با این‌حال آمار رسمی در باره‌ی اعمال خشونت علیه زنان در این کشور نشان می‌دهد یک زن از هر دو زن، قربانی خشونت شده ویا بطور روزانه قربانی خشونت می‌شوند. .

طبق آماردیگری از سازمان بنیاد اقتصاد جهانی در سال ۲۰۰۴ "در باره‌ی شکاف بین جنسیت، زنان و مردان" در بازار کار ، ترکیه در بین ۱۱۵ کشور مقام ۱۰۵ را دارد. در نظر بگیرید در ایران که آپارتاید جنسی قانونی و رسمی است وضعیت چگونه باید باشد؟؟؟؟!!!

در روز هشتم مارس جادارد که یاد آور شویم. برای بهتر شدن وضعیت زنان در جامعه باید تلاش کرد مبارزات روز مره انهارا بهر صورت ممکن تقویت و گسترش داد. باید در مسئله برابری زن و مرد به این دقت شود که مردان آزاده ، در صف اول مبارزات زنان باشند زیرا مسئله برابری زن و مرد کار زنان نیست به تنهایی کار همه انسانهای برابری طلب میباشد و این را باید به فرهنگ اجتماعی انسانها تبدیل کنیم.

روز هشت مارس روز قدردانی از مبارزات زنان و زنده کردن خاطره مبارزه همگی زنان مبارز در تاریخ و از جمله مبارزات خواهران میرابل علیه فاشیسم در دومینیکین.

زنده باد مبارزات هشتم مارس برای برابری انسانها
۷ مارس ۲۰۱۰

Esmail Moloudi
Socionom
Ordf. i SSR- Reginförening i Göteborg
Styrelseledamot I Humanisterna i Väst
Tel: ۰۰۴۶-۷۰۴۹۲۰۳۴۹
www.moloudi.se
www.e-moloudi.blogfa.com

تلاش چین برای افزایش نفوذ خود به جای روسیه در ایران

| 0 نظر



اchin iran.jpgتخاذ خط مشی متفاوت با روسیه در قبال پرونده هسته‌ای ایران و ادامه مقاومت در برابر فشار‌های غرب و کشورهای منطقه، در زمینه اعمال تحریم‌های تازه به منظور متوقف ساختن آن، بخشی از برنامه‌های راهبردی چین برای توسعه نفوذ در ایران و جایگزینی جایگاهی است که روسیه نزد رهبران جمهوری اسلامی داشته است. برخورداری از امکانات بی‌نظیر سرمایه‌گذاری خارجی، قدرت صادرات کالاهای مصرفی، ظرفیت تولید و فروش اسلحه با استفاده از مدل‌های روسی -ضمن اعمال محدودیت‌های سیاسی کمتر و بهای ارزان‌تر، و آمادگی برای حضور فعال در بخش‌های مختلف صنایع نفت و گاز و طرح‌های بالادستی و پایین دستی انرژی، از جمله احداث پالایشگاه و یا مشارکت در ایجاد خطوط لوله نفت و گاز ایران، از جمله اهرم‌هایی است که چین مصمم است در اجرای سیاست خارجی تازه خود در قبال تهران مورد استفاده قرار دهد. در تمام زمینه‌های یاد شده چین دارای امتیاز‌های خاص و برتری نسبت به روسیه است. استفاده از اهرم‌های یاد شده می‌تواند توازه کنونی را در تهران به نحو محسوسی به نفع چین و به زیان روسیه دستخوش تغییر سازد. در مسیر تحقق این هدف استراتژیکی، چین علی‌رغم داشتن امکانات و امتیازات قابل ملاحظه، با دشواری‌هایی نیز روبه‌رو است. مقاومت پنهان روسیه با این نقش تازه، تجربه و سوابق محدود پکن در عرصه روابط بین الملل (در مقایسه با روسیه و یا پاره ای از کشور‌های بزرگ غربی) و همچنین ضرورت محترم شمردن مسئولیت‌های مشترک پکن در قبال جامعه جهانی و نسبت به سایر شرکای اقتصادی خود از جمله آنها هستند. در ابراز مراتب نارضایتی نسبت به این نقش، طی دو هفته گذشته ابتدا ولادیمیر پوتین نخست وزیر قدرتمند روسیه، بدون نام بردن از چین، ضمن گلایه از دوستان روسیه در زمینه تولید سلاح‌های روسی و صدور آن به کشور‌های ثالث، این عمل را موجب تحمیل زیان اقتصادی به کشور متبوعش و در نتیجه از دست رفتن بازهای صادرات اسلحه روسیه برشمرد. به دنبال انتشار اظهارات پوتین چند مقام نظامی روسی نیز طی روزهای اخیر به طرح انتقادات غیر مستقیم مشابه مبادرت ورزیده‌اند که بخشی از آنها متوجه چین بود. چند روز قبل دیمیتری لیتوفکین طی مقاله ای که روزنامه «نزاویسمایا گازیتا» انتشار یافت، مدعی شد که علیرغم افزایش صادرات اسلحه روسیه در سال ۲۰۰۹ به میزان ۱۰ در صد (مجموع ۸.۶ میلیارد دلار) نسبت به سال پیش از آن، در صورت خودداری کشور‌های دوست از تولید و صادرات سلاح‌های شبیه سازی شده روسی، این حجم می‌توانست به میزان قابل ملاحظه‌ای افزایش یابد. جنگنده‌های اف-سی-۱ چین که در گذشته به ایران و سوریه صادر شده‌اند کپی جنگنده‌های قدیمی‌تر روسی است که با تغییران کوچکی مشابه سازی شده‌اند. چین تا کنون تعدادی از مدل‌های هماپیماهای سوخوی-۲۷ و میگ-۲۹ را مشابه سازی و به ایران عرضه داشته است. قیمت هواپیماهای چینی ارزان‌تر از مدل اصلی روسی است و پکن بدون افزودن هرنوع شرط سیاسی، آماده تحویل بیشتر آنها به تهران است. با توجه به ظرفیت صنعتی چین، آن کشور قادر به تولید ۲۰۰۰ فروند از این هواپیماها و ارائه آن به بازار‌های جهانی از جمله ایران است. میخائیل بارابانوف، سردبیر مجله نظامی روسی «مسکو دیفنس» نیز بیش از لیتوفکین یاد آور شده بود که چینی‌ها مشغول مشابه سازی موتورهای سوخوی-۲۷ هستند. بارابانوف در مقاله خود همچنین تاکید کرده بود که « این موضوع خوشایند روسیه نیست.» با وجود کوچک بودن نیروی هوایی کنونی ایران، در میان هواپیماهای نظامی تازه ای که طی ۱۰ سال گذشته به جمهوری اسلامی فروخته شده است، تعداد هواپیماهای ساخت چین بیشتر از نمونه‌های اصلی خریداری شده از روسیه است. چین آمادگی خود را برای فروش تعدد قابل ملاحظه‌ای هواپیماهای جنگنده، و آموزش کادر پرواز و تامین خدمات فنی بعد از فروش آنها را به ایران اعلام داشته است. به علاوه چین پیشنهاداتی در جهت نوسازی و تجهیز نیروی زمینی سپاه پاسداران و توسعه صنایع نظامی مرتبت با نیروی زمینی را نیز که عمدتا در اصفهان و تا حدودی در تهران قرار دارند، در اختیار جمهوری اسلامی قرار داده است. در زمینه نفت و گاز، امکانات چین می‌تواند تا حدودی تاثیر تحریم‌های خارجی را خنثی سازد. چین در حال حاظر تعهداتی را در حدود ۸۰ میلیارد دلار برای سرمایه‌گذاری در طرح‌های اکتشاف و تولید نفت و گاز ایران پذیرفته است. چین همچنین مایل به خریداری گاز مایع از ایران است. هم اکنون طرحی برای توسعه و بهره برداری از فاز ۱۱ پارس جنوبی با کمک چین در مراحل پایانی مطالعاتی است. در صورت عملیاتی شدن این طرح، چین و سینوپک، جانشین استات اویل نروژ خواهد شد. طرحی نیز در مورد صدور گاز طبیعی از راه خط لوله و همچنین گاز مایع ایران به چین در دست مطالعه قرار دارد. مشکل عمده چین نداشتن تجربه کافی در صنایع بهره برداری نفت و گاز و عدم برخورداری از تکنولوژی لازم در این زمینه است؛ به منظور اجرای طرح مایع سازی گاز ، چین مجبور به استفاده از مجوز‌هایی است که انحصار آنها در اختیار شرکت‌های آمریکایی است. در صورت گسترش همگاری‌های چین با ایران، جمهوری اسلامی نه تنها موفق به خنثی ساختن نتایج بخش قابل ملاحظه‌ای از تحریم‌های جاری و آینده علیه خود خواهد شد، که ضرورت ِ دادن امتیاز‌های سیاسی و تجاری به مسکو در قبال تامین نیازهای خود را نیز کاهش خواهد داد. با این و جود پکن در این زمینه با تهران به موافقت‌هایی دست یافته است. روسیه از موقعیت انحصاری خود در قبال ایران به صورت مستقیم و غیر مستقیم تاکنون بهره فراوانی برده است. ضعیف شدن اهرم‌هایی که مسکو در قبال تهران تاکنون در اختیار داشته، به دلیل حضور چین و تامین نیازهای تهران از یک منبع تازه، موجب کاهش نفوذ سیاسی کرملین در تهران و ناخرسندی مسکو خواهد شد. به منظور حفظ تعادل نسبی در برخورد با تهران و همزمان، همراهی با جامعه جهانی، چین از امکان اعطای امتیازهای سیاسی به تهران نیز برخوردار است. همراهی با جامعه جهانی بعد از خاتمه چانه زنی‌ها ی کنونی پیرامون نوع تحریم‌های آینده شورای امنیت علیه ایران، بی تردید موجب آزردگی خاطر رهبران جمهوری اسلامی خواهد شد. چند روز پیش از تصویب تحریم‌های تازه و یا چند روز بعد از آن و در هر حال طی چند هفته آینده چین فرصت خواهد داشت که با پذیرفته شدن ایران به عنوان عضو اصلی در پیمان شانگهای، موافقت به عمل آورد. تا کنون روسیه موافق و چین مخالف پذیرفته شدن ایران بوده‌اند. با تغییر این نقش، چین قدرت خود را در پیمان شانگهای و در منطقه به رخ روسیه خواهد کشید و به گونه‌ای از تهران نیز دلجویی خواهد کرد. جمهوری اسلامی برای در بر گرفتن چین و واگذاری بخش قابل ملاحظه‌ای از جایگاه روسیه به آن کشور دارای آمادگی کامل است.

منبع: رادیو فردا

taghieoozbe.jpgتجربه ۲۲ بهمن امسال نقاط ضعف جنبش ضداستبدادی را با وضوح بیشتری به نمایش گذاشت.سخنان وگفتگوها ی موسوی وکروبی وخاتمی پس از۲۲ بهمن نشان داد که  که آن ها چیزی از درسهای تجربه ۲۲ بهمن فرانگرفته اند.چراکه باوجود اذعان آشکارویاتلویحی به مصادره شدن "حضورگسترده سبزها"توسط رژیم،اما نتوانستند راهی برای عدم تکرارو تضمین آن ارائه دهند،به جز درخواست صدور اجازه یک راه پیمائی مستقل ویا برگزاری رفراندوم برای حذف نظارت استصوابی!یعنی  که دخیل بستن به یک امرمحال.مگردرطی ۹ماه گذشته جنبش با اخذمجوزحرکت کرده بودکه اکنون نیزدرانتظاراخذمجوز معطل بماند؟.بی شک اگر چنین بود اصلا جنبشی وجودنداشت که امروزموضوع مناقشه وچانه زنی باشد.بهرحال این  یعنی یک سترونی آشکار که  ریشه درنگرانی ازرادیکالیزه شدن مطالبات مردم وفراتررفتن آن ها ازمحدوده های نظام فوق ارتجاعی ولایت فقیه وهم چنین درفشارسیستماتیک جناح حاکم به این "رهبران نمادین" دارد.
۲۲ بهمن درواقع روزی بودکه این سترونی با وضوح هرچه بیشتری نمایان شد.به بیان دیگرتضاد وشکاف مشهودی  بین ظرفیت و پتانسیل هم اکنون موجود درجنبش، بااشکال تاکتیکی تنگ و محدود موجود که مانع جاری شدن پتانسیل موجوداست، دیده می شود. عدم تناسب وتعادل بین انرژی ورودی و معطل مانده با انرژی خروجی موجب ایجاد  پدیده ای بنام رشد ناموزون درجنبش می گردد.که البته  محصول فشارهای توأمان بیرونی و بیش ازآن تصلب درونی است. تکیه یک جانبه برحرکات خیابانی میلیونی آن هم فقط درقالب مناسبات رسمی بیان دیگری ازهمین تناقض است. البته معنای این سخن نه فروکاستن ازاهمیت جنبش خیابانی است؛امری که نه فقط موجب بروزو وفوران پتانسیل انباشته شده دراعماق گردیده و هم چنان ازعناصرمهم وتعیین کننده تاکتیکی خواهد بود، بلکه تکیه یک جانبه به مناسبت های  رسمی است. بدیهی است که هیچ پدیده زنده ای اگردچاررشدناموزون شده باشد نخواهد توانست استمرار بالندگی خود را حفظ کند.ازهمین روتأکید برایجاد توازن لازم درنحوه حرکت وپیشروی جنبش  باهدف  ترمیم این نارسائی ها؛ که می توان آن را بحران رشد ویک جانبگی  نامید،در مقطع کنونی دارای اهمیت زیادی است. وبخصوص باتوجه به این که شهروندان مبارز علی القاعده بیشترین آموزش وخود آموزی  برای ارتقاء آگاهی وتغییرخود وشرایط حاکم برخود را از ِقبل آزمون و خطا وجمع بست تجربیات خود بدست می آورند؛ تلاش هرچه بیشترشرکت کنندگان و فعالین دراین جمع بندی وتبدیل تجاربی چون ۲۲ بهمن به فرصت هائی برای خود آموزی ازاهمیت مبرمی برخورداراست.
 بحران رشد وبحران مشرف به مرگ
آنچه که به بحران جنبش ضداستبدادی مربوط می شود،آنست که این جنبش درطی این مدت پتانسیل و انرژی گسترده ای را آزادساخته است که قادرنیست بدلایل گوناگون، آنگونه که شایسته است، آن را بکارگیرد.ولی آنچه که بحران حاکمیت را مشخص می کند،ازنوع بحران مرگ وموجودیت است.یعنی بحران نظامی  است که عمرش به پایان رسیده و قادربه بازتولید پایگاه اجتماعی ازدست رفته،انسجام درونی، کنترل بحران اقتصادی و فرهنگی دم افزون  وتنش درمناسبات بین المللی نیست ولاجرم ناتوان ازتأمین شرایط لازم برای بقاء خوداست.ازهمین روبیش ازپیش برتنها ابزارباقی مانده خود یعنی  قدرت برهنه وخشونت متوسل می شود.عنصری که درغیاب عوامل دیگربقاء به تنهائی  تضمین کننده نیست.ازهمین رو دایما تلاش می کند که چهره به زردی گرائیده خود را با دوپینگ و دروغ پردازی وتظاهربه قدرت نمائی وادعای خاموش شدن شعله مقاومت، سرخ نگهدارد.برگزاری "حماسه" ۲۲ بهمن که اکنون با انتشاراطلاعات بیشترمعلوم شده که به مدد۲۰ هزارنفردستگیری وجابجائی  صدها هزارنفرازنقاط دیگر به پایتخت صورت گرفته است،وهم چنین انتشارفیلم رسواکننده حمله به کوی دانشگاه و...  بخوبی زردی این موجود دوپینک کرده  و گرفتاردربحران احتضاررا نشان می دهد.گرچه دشمن بالقوه بسیارآسیب پذیروشکننده است و اگرازنظرکلی شانسی برای اندکی تجدید قوا و فرجه بقاء برایش مانده باشد، همانا خریدن حامیان اصلاح طلب موجود درصفوف جنبش است که آن هم بدلیل منافع پرچرب وچیل باند حاکم که حاضربه مشارکت کسی  درغنائم خودنیست ونیزخرفتی تاریخی آن ها،به کمتراز حذف وتهدید و تسلیم  کامل رقباء خود راضی نیست. درهرحال رژیم خیلی بیش ازآنچه که بنظرمی رسد و برخلاف آنچه که تظاهرمی کند،زواردررفته است. بااین وجود درهم شکستن آن وازکارانداختن تنها حربه بقائش مستلزم شفاف ترکردن اهداف ،گسترش پایگاه اجتماعی جنبش و بکارگیری تاکتیک های سنجیده ترمبارزه بااستفاده ازنقدتجارب خود وازطریق قراردادن نقاط قوت خویش دربرابرنقاط ضعف حریف است. ازهمین رو درشرایط کنونی صیقل دادن هرچه بیشتربه مسیرکانال های پیشروی باهدف جاری ساختن  پتانسیل نهفته در جنبش ضداستبدادی،برای عبورازفازبحران رشد وتضمین بالندگی اهمیت روزافزونی می یابد.
قانون حاکم برنبرد دونیروی نامتوازن ونابرابر، حکم می کند که باتوجه به واقعیت  برتری نیروهای سخت افزاری دشمن درزمان ومکان واحد وازقبل تعیین شده؛ اصل غافلگیری دشمن وتقسیم نیروهای آن درجبهه های گوناگون، باتکیه به پتانسیل گسترده و تقریبا همه جا موجودنیروی جنبش، بکارگرفته شود. باتوجه به این مقدمه، دامن زدن به بحث وگفتگوحول جهت گیری های راهبردی برای حل  معضل  بحران رشدناموزون،بیش ازپیش لازم بنظرمی رسد.نکات زیرملاحظاتی درهمین راستاهستند:
الف-ضرورت ترکیب نبردهای سراسری با نبردهای موضعی. واقعیت آن است که درپرتو حدود ۹ ماه مبارزات خیابانی ازیکسو راه پیشروی به شیوه تاکنونی با دشواری های روزافزونی همراه شده است و ازسوی دیگرپتانسیل موجود به دلیل کانالیزه نشدن به مجاری وعرصه  نبردهای معطوف به اهداف استراتژیک جنبش، عاطل وباطل مانده است که موجب درجا زدن وافت روحیه و اتلاف نیرومی شود. ورژیم مجال می یابد با ایجاد فضای رعب و وحشت،  به بازسازی ولوموقتی صفوف آشفته خود وکنترل فضاهای عمومی بپردازد. وحال آن که درهمان حال درقبال جنگ های موضعی وغافگیرانه پیرامون انگیزه ها و سوژه های بیشماری که وجود دارند، آسیب پذیراست. دراین رابطه پتانسیل موجود باید  بتواند با تشکیل تجمعات وشبکه های گوناگون مبتنی  برروابط طبیعی خود،درمحل های زندگی و کاروتحصیل .... وایجاد محافل وهسته های محلات و مدارس و دانشجوئی درهمه نقاط کشورو ...وبربسترنارضایتی وزمینه های مطالبات صنفی وسیاسی واجتماعی بر گسترش دامنه  نبردهای موضعی بیافزایند.هم کنون نیز حرکت ها واعتراضات متنوع و خودجوشی وجود دارند که بقدرمورد توجه وحمایت  شایسته و بایسته  قرارنمی گیرند.مهم آن است که بدانیم گسترش این گونه نبردهای موضعی هم به قدرت بسیج وتقویت روحیه عمومی وآگاهی  دامن میزند وهم  می تواند نیروی دشمن را پراکنده سازد وبه سهم خود بسترمناسبی برای  نبردهای سراسری فراهم کند. درواقع جنبشی که بتواند مبادرت به نبردهای موضعی وغافگیرانه درمقیاس گسترده به نماید، بدلیل تقویت آمادگی و مفصل بندی خود،خواهد توانست به مقتضای موقعیت های مناسب،با همآهنگ و همزمان کردن آنها ومتصل کردنشان به یکدیگر به نبردهای بزرگتروسراسری تری دست بزند که دشمن را غافگیرنماید. نباید فراموش کرد که سرانجام،نبردنهائی ازدل بی شمارنبردهای کوچک وبزرگ بیرون خواهد آمد. حتا اگر ناموزونی کنونی باا انسداد ودشواری روزافزون  هم مواجه نبود بازهم بدلیل آنکه منحصربه مناسب های معین وبافاصله تقویمی بود وباتوجه به اینکه بطورمداوم نمی توان به بسیج های سراسری مبادرت ورزید، خلاء مبارزه در فواصل این نبردهای بزرگ ضعف مهمی بودکه بایستی برطرف می شد.بنابراین ترکیب این دوسطح مبارزه موجب تقویت هردووجه شده و سبب برقراری توازن بیشتری درحرکت جنبش وبویژه مفصل بندی وسازمان یابی جنبش می شود.
ب-دومین وبهمان اندازمحورنخست مهم، این که جنبش به موازات مبارزه ضداستبدادی باید با  بازوی دیگر،یعنی، جنبش های مطالباتی کارگران وسایراقشار مزدوحقوق بگیرنظیرمعلمان وپرستاران و...،زنان و ملیت ها و دانشجویان و ... گره بخورد.باگره خوردن جنبش ضداستبدادی با مطالبات مشخص جنبش های طبقاتی و اجتماعی ِاکثریت تحت فشاروستم حاکمیت مذهب وسرمایه، نه فقط مبارزه ضداستبدادی محتوای اجتماعی- طبقاتی پیدامی کند بلکه با تقویت پایه های توده ای جنبش، جنبش شکست ناپذیرشده و درفردای سرنگونی هم، وجود یک جنبش نیرومندِ مطالبه محوروبرپایه  شبکه ها وتشکل های مستقل خود اجازه دست بدست شدن قدرت درمیان طبقه حاکمه را دشوارترخواهد کرد.دراین زمینه ارائه منشورهای کارگری و یا منشورهای زنان که حاوی مطالبات مشترک واصلی این گونه جنبش ها می  باشند، به مثابه  گام های اولیه امرمثبتی است که باید تقویت شود.نکته دیگرآنکه تمامی گروها  و محافل گوناگون سیاسی وازجمله نیروهای چپ ورادیکال می توانند خودبخشی موثروفعال ازاین نوع شبکه وپیشنهاد دهنده و تأثیرگذاردرآن باشند.
ج-موضوع مهم دیگری که تجربه   ۲۲ بهمن آن را به مثابه یکی ازپاشنه های آشیل   جنبش مطرح ساخت همانا تکیه یک جانبه برشبکه های مجازی بود. بازهم دراین جا آن چه که مورد نقد است مساله  یکجانبه بودن است، وگرنه نفس وجود این شبکه ها بسیارمهم بوده وحتا نیازمند گسترش است. ولی در تجربه  ۲۲بهمن دونقطه آسیب پذیرآن مشهودگردید:نخست آن که بهرصورت، سرنخ خطوط ارتباطی فوق دست دشمن است که قادربه ایجاد اختلال دراینترنت وامیل وارسال پارازیت برروی رسانه ها و .... است.ودوم آن که تکیه یک جانبه به آن موجب دستیابی آسان دشمن به همه وجوه این تاکتیک ها و تصمیم هاست وطبعا درخلاف جهت اصل غافلگیری است.بهمین دلیل به موازت آن لازم است که  شبکه های حقیقی بخشی از بارآن  را  بدوش بگیرند.و سومین دلیل آن که هنوزبخش مهمی ازمردم بویژه لایه های زحمتکش،بهردلیل محروم  ازدسترسی به اینترنت هستند وضرورتا باید با استفاده ازشبکه های مکمل درجریان رویدادها قرارگیرند.بی تردید اطلاع رسانی گسترده بخش مهمی ازشرایط لازم برای گسترش پایگان توده ای جنبش است که خود بخش مهمی ازوظایف این هسته ها را تشکیل می دهد. بنابراین گسترش و تلفیق شبکه های مجازی و حقیقی ازپیش شرط های مهم جنبش برای پیشروی به شمارمی روند.
د- وبالأخره باید  به ضرورت بهبودو تقویت هم آهنگی درصفوف جنبش اشاره کرد. البته درتصور رایج وقتی صحت ازبهبود رهبری ویا هم آهنگی می شود،بلافاصله به فکرتمرکزرهبری وتقسیم جنبش به رهبران (ونخبگان به منزله سر)و بدنه فرمانبردار می افتد.ولی درنگرش جنبشی وباورمند به خلاقیت واعمال دموکراسی ازپائین،مردمی که درتجربه پرشکوه  ۸ماهه،توانسته اند را بن بست چند دهه  رابشکنند،نیازی به واگذاری اختیاروفرمان خود به دست  "رهبران" ندارند. برای آن ها البته هم آهنگی،تقویت خود رهبری  واقدام مشترک وتصمیمات مشترک واجد اهمیت است ولی درجدائی و بیگانه باخود وبامکانیسم ها وقیدوبندهای مبتنی بر سلسه مراتب ومبتنی بردوگانه فرمانرواوفرمانبری. اصلا روح نبرد آن ها علیه وضع موجود و استبداد حاکم دقیقا علیه گونه انقیادها و تبعیت هاست.مبارزه آنها فقط علیه نوع خاصی ازانقیاد نیست بلکه علیه نفس انقیاد است وآزادی برای آنها رهائی ازاین انقیادهاست .البته شاید به دلیل تازگی ونوین بودن این نوع ازمبارزه ، هنوز به ابداع سازوکارها و مکانیسم های منطبق براین رهائی نائل نشده باشند وهنوزهم بدرجاتی آغشته به آموزه های کهن سلسه مراتبی باشند،اما آن ها می دانندکه باراصلی تداوم جنبش را تحت شرایط سهمگین، تاکنون،خود  بردوش کشیده اندولاجرم تنها  بدست خودوباهمت خود قادرند آن را به سرمنزل مقصود برسانند. گرچه این امرمنافی استفاده آنها ازامکانات قانونی ونیمه قانونی وسوق دادن "رهبران نمادین" به جلووهم چنین بهره گیری ازتجارب گذشته نبوده است. آن ها سازوکارهای جدید تقویت هم آهنگی و رهبری جمعی وتقویت همبستگی  را درحین حرکت و جستجو وآزمون وخطا وگفتگوی خود بدست می آورند.درهرحال آنچه که اکنون درچگونگی  تقویت این هم آهنگی می توان گفت،  مبتنی برسه مؤلفه زیرین است:
  ازطریق شفاف کردن هرچه بیشتر مطالبات راهبردی ،تقویت وگسترش شبکه ها وهسته ها ی چندمضمونی درمحیط های خیابان و محله و کارودرس و...درراستای ایجاد تشکل ها وسازمان یابی های  مستقل ومتکی برخود فرمانی، وبالأخره ایجاد رسانه و صدای مستقل وفراگیرگفتمان آزادی وبرابری وباپوشش سراسری دربیرون ازقلمرواقتدار دشمن برای بازتاب دادن مسائل، نیازها و دست آوردها و پیشنهاد ها وبرقراری دیالوگ  و یاری رساندن به  جمع بندی شبکه ها وفعالین جنبش.

***
زردی چهره دشمن درسرخی آتش چهارشنبه سوری
مراسم چهارشنبه سوری بدلیل آنکه یک سنت ریشه دارودرگستره ای سراسری است و بدلیل آنکه بصورت غیرمتمرکز دراکثرنقطه ها ومحلات درمقیاس شهروکشوربرگزارمی شود، والبته بربستر تجربیات سالهای گذشته می تواند به مناسبت درخشانی  برای یک حرکت اعتراضی سراسری وبه شیوه ای غیرمتمرکزدرعین هماهنگی درنقاط گوناگون تبدیل شود.اینکه این مراسم تاچه می توانند ازکوچه پس کوچه ها فراترفته ودرمیادین منطقه ویا حتی دروسعت واندازه بیشتری به یکدیگرمتصل شوند، به عوامل گوناگونی هم چون توازن نیرو ومیزان آمادگی طرفین بستگی دارد که خود فعالین درصحنه  عمل بهترازهرکس دیگری قادربه ارزیابی مشخص ازآن بوده و قادربه تصمیم گیری وپیشبردآن هستند. اما سوای ابعادمحتمل آن، حتی درهمان حالت اولیه و غیرمتمرکزبودنش درکوچه ومحلات وخیابانهای اطراف ویا درتجمعات میادین نزدیک به محل، می تواند تمرین و تجربه خوبی برای مبارزات غیرمتمرکز وموضعی ،ومیزان اثربخشی آن باشد.
۲۰۱۰-۰۳-۰۵-۱۴-۱۲-۸۸    تقی روزبه
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com

rosaLuxemburg.jpgتقدیم به همۀ زنانِ کمونیستِ مبارزی که آگاهانه و بیباکانه برای تحقق جامعۀ نوین  کمونیستی ، جامعه ای که در آن ستم جنسی  محو گردید است ، به مبارزه با سیستم بهره کشی انسان از انسان در سراسر جهان  به پا خاسته و برای رسیدن به این هدف بزرگ و انسانی خویش درمقابل تمام مشقات و سختی ها با فداکاری و شجاعت غیر قابل توصیفی ایستادگی کرده و از هیچ مانعی برای رسیدن به این هدف  بزرگ ، هراس به دل راه نداده و نخواهند داد .
هر سال با نزدیک شدن ماه مارس به درستی و بطور طبیعی شور و شوق فراوانی  در میان زنان کمونیست ، مبارز  ،  آگاه  و پیشرو  برای بر گزاری ۸ مارس دیده میشود . طبیعتا  این شور و شوق برای  مبارزه و فعا لیت بر علیه  ستم جنسیی  که در طول تاریخ بر زنان روا شده است  خیلی طبیعی ، درست و  قابل دفاع میباشد . ستم جنسی بر زنان  باعث گردیده که  زنان بیشماری به عرصۀ مبارزه برای رفع این ستم و بر علیه بی حقوقی و تبعیضی که بر آنان  در زمینه های مختلف ( کار ،  پوشش ، ازدواج ، طلاق ، سر پرستی فرزندان  )روا  میگردد  و بر علیه  انقیاد و  بردگی  کار خا نگی به پا خیزند . در کنار این تبعیضات که بر بسیاری از زنان در جامعه اعمال میگردد ،در  عین حال  باید توجه داشت که زنان کارگر  و زحمتکش از یک سو توسط سر مایه داران استثمار شده و از طرف دیگر  با ستم جنسی که به عنوان زن از طرف  جامعه ، قوانین  ،مذهب و فر هنگ مردسالارانۀ بر آنان اعمال میشوند روبرو هستند . و به اینصورت است که  زنان کارگر و زحکتکش دچار ستم مضاعف  میشوند . در هیچ کدانم از جوامع  موجود ،حتی در مدرنترین آنها  ، زنان از این ۲ ستم  رها نیستند . در ضمن در جوامعی که  رژمهای تئو کرات بر آنان مسلط میباشند ، این ستم  شدید تر  وچند برابر میشود ، نمونۀ بسیار بارز  آن وضعیت و شرایط تبعیض و ستم جنسی و سر کوب و فشار بیش از حدی است که رژیم سر مایه داری جمهوری اسلامی به زنان با قوانین قرون وسطائی خود اعمال میکند  بطو ریکه زندگی روزانۀ دختران و زنان  در ایران با مبارزه ای سخت و بی امان با رژیم دد منش ،زن ستیز و بهره کش جمهو.ری اسلامی توام  میباشد . متا سفانه در سراسر دنیا زنان  بسیاری برای بد ست آوردن اندکی آزادی و رهائی از دست قوانین ار تجاعی ، استثماری و زن ستیز مجبور به پر داختن بهای  گزافی شده اند . بهائی که در بسیار سنگین بوده  و در  بعظی نقاط دنیا به قیمت از دست دادن جان خود  ، دستگیری ، شکنجه ، زندان و اعدام همراه بوده است . هنوز در پیشر فته ترین  سر مایه داری ها جهان ، بر خلاف ادعائی که سران این دولتها دارند ،  زنان از داشتن حقوق کامل با مردان بر خوردار نیستند .خصو صا  زنان کارگر  در سراسر دنیا با مشکلات و سختی های فراوانی برای گذران زندگی خود و فر زندانشا ن  دست به گر یبان   هستند . برای مثال مادرانِ تنهایِ کارگر مجبورند با حقوق کم و با عدم ا مکانات و نبود مهد کو دک های ارزان و مناسب ، با سختی زیاد هم از فرزندان خود مراقبت کنند و هم برای گذران زندگی  ، ساعات زیادی در خارج از خانه و همچنین در خانه به تنهائی به مر قبت از فرزندان خود به پر دازند و در واقع همیشه در گیر معضلات زندگی میباشند و هیچ گاه وقت و در آمد کافی برای استراحت و آ رامشی که خود را برای کار روز بعد آماده کنند را ندارند و حتی  در حالت بیماری به مراقبتهای لازم و ضرور ی  مورد نیاز خود دسترسی ندارند . در  عین حال تعداد بیشماری از  این زنان نیز با خشونت و تبعیض ناشی از جا معه مرد سا لار روبرو میباشند . خشونتی که از یک طرف  به وسیلۀ سر مایه داران و  از طرف دیگر به وسیلۀ همسران  ، بستگان و مردان جا معه و شریک زندگی اشان بر  آنان  اعمال میشود .  طبیعی است که فعالیتها و مبارزات زنان در جهت بد ست آوردن حقوق طبیعی خویش میتواند تا حدی وضعیت آنان را بهبود بخشد  اما هرگز  به حل نهائی  و رفع قطعی ستم بر آنان منجر  نخواهد شد  ، برای رفع قطعی و از بین بردن عوامل ستم بر زنان  باید که  دست به ریشه زدو عامل ستم جنسی و مضاعف را که  هما نا سیستم سر مایه داری و بهره کشی انسان از انسان است را از بین برد .برای انجام این امر مهم  و رسیدن به هدف نهائی ،  باید زنان را هر چه بیشتر و بیشتر برای شر کت در عرصۀ فعالیت سیاسی ، انقلابی و کمونیستی تشویق کرد و ریشه های این ستم را برای زنان  توضیح داده و آنان را به مبارزۀ سیاسی بر علیه کلیت سیستم استثماری  به میدان مبارزه دعوت کرد . تا که آنان نیز  در کنار سایر اقشار استثمار شده به مبارزۀ پیگیر و انقلابی بر علیه سیستم مو جود  اقدام کنند .به جز این همۀ راه حل ها موقتی و رو بنائی  میباشد وبرای کو تاه مدت است  و فقط برای بخشی از زنان  میتواند تا ثیر مثبت  داشته باشد ،اما و در نهایت  ستم جنسی به خودی خود باقی خواهد ماند . یکی از زنان کمونیستی  که در کنار زنان مبارز بیشماری ، در این راه با اراده ای سترگ و پولادین و با اعتقادی راسخ و خدشه نا پذیر  به پا خاست و به مبارزۀ کمونیستی و بی امان خود بر علیه  سیستم سر مایه داری دست زد و برای پیشبرد هدفی که به آن معتقد بود تا پای جان خویش به مبارزه ادامه داد ، انقلابی  کمونیست رژا لو کزا مبورگ بود . او  با نوشته ها ی بیشمار ،با  مبارزۀ تئوریک و پراتیک   انقلابی خود خدمت بزرگ و  عظیمی به طبقۀ کارگر و در نهایت به زنان  در مصاف با سیستم سر مایه داری وطبقۀ سر مایه دار کرد .تلاشهای او برای از زیبن بردن ریشته ستم به زن ، یعنی نابودی سیستم سر مایه داری و استقرار نظام سو سیالیستی و در نهایت جامعه کمونیستی بود .
رُزا لوکزامبورگ در ۵ مارس ۱۹۸۱ در شهرزاماسک درکشورلهستان ازیک خانوادۀ یهودی الاصل بدنیا آمد و در سنین بسیار نو جوانی به فعالیتهای انقلابی روی آورد .
درسال۱۸۹۸به جنبش کارگری اَلمان پیوست وباکوشش وجدییت فراوان به نویسندگی در یکی ازروزنامه های مهم آلمان به نام دی نویه تسایت ( عصر جدید ) مشغول شد .و باتمام وجود،عشق وعلاقه درجنبش کارگری و سوسیالیستی اَلمان به فعالیت پرداخت.دراین سالهادوگرایش درجنبش کارگری وجود داشت : یکی گرایش انقلابی و دوم گرایش رفرمیستی سخنگوی گرایش رفرمیستی برنشتاین بود .برنشتاین دربین سالهای ۱۸۹۶-۱۸۹۸ به نوشتن یک سلسله مقالات به نام " مسائل سوسیالیسم " پرداخت که دراین مقالات آشکارا و گستاخانه  به اصول مارکسیسم حمله کرد .در این رابطه بحث های شدیدی درگرفت . رُزا لوکزامبورگ باصلابت وقاطعیت تمام بدون هیچ تردیدی به دفاع ازمارکسیسم پرداخت و درکتاب خود به نام رفرم اجتماعی یا انقلاب اجتماعی به شدت به رفرمیسم حمله میکند .
برنشتاین برخلاف نظریۀ مارکس که انقلاب و قهرانقلابی رابرای براندازی نظام سرمایه داری اجتناب ناپذیر میداندبه گذارتدریجی به سوسیالیسم معتقدبود وبااستفاده ازپارلمان و انجام رفرم ازبالاودردستگاه نظام بورژوایی رسیدن به سوسیالیسم راامکان پذیرمی دانست . چیزی که بعدها به راه رشدمعروف شد  . رزا از مخالفان سر سخت بر نشتاین بود و از نظریه انقلاب در مقابل نظریه رفرم بر نشتاین دفاع میکرد .
رزا لو کزامبورگ در سراسر زندگی پر بار خود به مبارزه با رفرمیسم  حاکم بر انتر نا سیونال ۲ و بر علیه شو نیسمِ حاکم بر  سو سیال دمو کراسی مشغول بود . او لحظه ای از مبارزۀ نظری و عملی خود بر علیه بورژوازی و امپر یالیسم  غافل نماند و هیچ گونه توهمی به اصلاحاتی که  از طر ف بورژوازی صورت میگرفت  نداشت  . او همانطور که از یک کمونیست انقلابی انتظار میرفت و میرود  راه حل را رهائی طبقۀ کارگر و در نهایت بشر یت را از یوغ بردگی کار مزدی نه در اصلاحات  و رفرم بلکه در انقلاب پر ولتری میدید  .تلاشهای بی دریغ  ،پر شور و آگاهانۀ  او برای احیای جنبش انقلابی کارگری و زدودن این جنبش از انحرافات رفرمیستی با اعتقادی راسخ و تا آخرین لحظه های حیات پر بارش ادامه داشت . در این زمینه به نوشتها ، مقالات و سخنرانی های زیادی پرداخت .
به هنگام وقوع جنگ امپریالیستی ( جنگ  جهانی اول ) ، حزب سوسیال دموکرات اَلمان ازموضع دفاع از بورژوازی خودی وجنگ طلبیِ امپریالیسم جهانی به نفع اعتبارات جنگی به قیصررأی مثبت داد و از ۱۱ نماینده  حزب سو سیال دمو کرات فقط ۵ نفررای مخالف  بر علیه جنک امپر یالیستی داد ند. در چها رم  ماه اوت تمام اعضای حزب سوسیال دموکرات به نفع اعتبارات جنگی رأی دادند. چند ماه بعدرزابه همراه گروه کوچکی ، جمعیت اسپارتاکوس راتشکیل دادندوقاطعانه برعلیه موضع دفاع طلبی حزب سوسیال دموکرات ،  ازبورژوازی المان قا طعا نه  ایستاد ن.ا و و یارانش شرکت درجنگ امپر یالیستی و دفاع از بور ژوازی کشور خودی را  رد  کردند .  رُزابه مدت ۴سال پرچم سوسیالیسم ودفاع از انترناسیونالیسم پرولتری رابرافراشت  و از مو ضعی رادیکال و کمونیستی بر علیه شر کت  آلمان در جنگ امپر یالیستی  رائ داد مخا لف داد و چهرۀ شوینستهای سو سیال دموکرات را که به تصویب بودجه برای شر کت در جنگ امپر یالیستی رائ موافق داده بودند  را افشا ء کرد . رزا بخاطر نظر ات ضد شرکت در جنگ امپر یالیستی و مواضع کمونیستی خود  با رها به  زندان افتاد . او در سخنرانی خود در فر ا نکفورت گفت  : " اگر انتظار داشته باشید که  علیه برادران فرانسوی و سایر برادران خارجی خود اسلحه بد ست بگیریم ، در جواب شما میگو یم که من اینکار را نخواهم کرد " او مصمممانه به  افشای موضع ضد پر ولتری سو سیال رفرمیستها و سو سیال شو نیستها می پرداخت . رزا بارها به خاطر فعالیت سیاسی و انقلابی خود به زندان افتاد ولی هر گز دست از اعتقادات کمونیستی خویش دست بر نداشت .
برای رزا مسئله زنان و رهائی قطعی آنان ، از رهائی  طبقۀ کارگر  از قید سر ما یه داری و استقرار سو سیالیسم و دیکتاتوری پر ولتاریا  جدا نبود . در مقابل رفقا و دوستان خود بسیار رئوف و مهربان و در مقابل دشمنان طبقاتی کارگران بسیار قاطع و  سازش ناپذیر بود . در نا مه هائی که از زندان مینوشت  با عاطفه و احساس لطیف و شور و عشق فراوانی راجع به رفقا و دوستان خود  صحبت میکرد و می نوشت . عشق و علاقۀ شدیدی به طبیعت و پر ندگان داشت  . نامه های زندان او به طرز بارزی  جنبه های عاطفی و بسیار لطیف این زن کمونیست و انقلابی را نشان میدهند .
رزا به فعالیتهای انقلابی خویش  ادامه داد تا  اینکه در ۱۹ ژانویه ۱۹۱۹ به دست  مزدوران بورژوازی آلمان و به کمک نو کران سو سیال دموکرات این بو رژوازی امپر یالیستی  به همراه رفیق خود ، کارل لیبکنشت  به طرز فجیع و ددمنشانه ای به قتل رسیدند .او تمامی زندگی خود را بید ریغ و آگاهانه در راه مبارزه  برای رفع استثمار و استقرار سو سیالیسم  بکار بست .  رزا برای تما می زنان کارگر و زحمتکش و  تمامی بشریت استثمار شده صرف نظر ار جنس و نژاد می جنگید .  بدون شک او سمبل مبارزۀ آشتی نا پذیر ، صا دقانه ، انقلابی  و شفافیت  نظری و سازش نا پذیری تئو ریک  و پراتیکی و  مارکسیستی  بود ه و میباشد .
بنفشه کمالی ۴ مارس ۲۰۱۰
http://shadochdt.wordpress.com
banafshekamali@gmail.com


تروریسم دولتی اسرائیل و ایران!

| 0 نظر

اخیرا دو واقعه تروریستی، یکی توسط تروریست¬های دولت نژادپرست اسرائیل و دومی توسط تروریست¬های حکومت اسلامی، به مرحله اجرا درآمدند، در نوع خود جنجالی¬ترین ترورها هستند. این ترورها، نشان¬دهنده این واقعیت غیرقابل انکار است که تروریسم دولتی، عامل اصلی سوق دادن برخی از گروه¬های مخالف به سیاست¬های تروریستی است. دولت¬های تروریستی چون دولت اسرائیل و حکومت اسلامی، مستقیم و غیرمستقیم تروریسم را بازتولید کرده و اشاعه می¬دهند تا رعب و وحشت زیادی را در دل مخالفین خود به وجود آورند.
شاید هم  بین این دو ترور اخیر دولتی اسرائیل و ایران که در زیر چکونگی آن¬ها را مورد بررسی قرار می-دهیم، رابطه¬ای وجود داشته باشد. شکی نیست که این ترورهای پیچیده و تکان¬دهنده بدون توافقات پشت پرده و همکاری سرویس¬های اطلاعاتی دولت¬های اسرائیل، دوبی، ایران، انگلستان، آمریکا، پاکستان، افغانستان و غیره امکان¬پذیر نبوده است. در هر صورت معاملات و بده و بستان¬ دولت¬ها فقط به روابط اقتصادی و سیاسی محدود نمانده و در تاریخ دیده شده است حتا دو دولت متخاصم نیز در لحظاتی از تاریخ منافع مشترکی پیدا می¬کنند که بر سر آن، به هر نوع معامله و سازشی چون قاچاق اسلحه، ترور و غیره نیز دست می¬زنند.

واقعه تروریستی اول:
محمود عبدالرئوف المبحوح¬(۵۰ ساله)، به عنوان یکی از مهم¬ترین فرماندهان شاخه‌ نظامی حماس، از سال ۱۹۸۹ در سوریه زندگی می‌کرد. به گزارش خبرگزاری رویترز، وی در سال‌های دهه ۱۹۸۰ میلادی، در ربودن دو سرباز اسرائیلی دخالت داشت که بعدا به قتل رسیدند. گفته می¬شود او، با خالد مشعل رهبر حماس که او هم در دمشق زندگی می¬کند روابط نزدیکی داشت. او، یکی از بنیان¬گذاران گردان¬های عزالدین قسام شاخه نظامی حماس بود.
المبحوح، روز بیستم ژانویه ۲۰۱۰ در اتاق هتل محل اقامت خود در دبی به قتل رسید. پلیس دبی، در آغاز تحقیقات اسم و عکس یازده نفر مظنون در این حادثه را منتشر و سرویس امنیتی اسرائیل «موساد» را مسئول طراحی و اجرای این ترور معرفی کرد.
المبحوح که بعد از ظهر نوزدهم ژانویه ۲۰۱۰ با هواپیما از دمشق وارد فرودگاه دوبی شد، در فاصله ساعت ۲۰:۲۴ تا ۲۰:۴۶ دقیقه شامگاه آن روز در اتاق ۲۳۰ هتل «بستان الرتانا» به قتل رسید.
پس از قتل، روی دستگیره درب اتاق، علامت «لطفا مزاحم نشوید» نصب شده بود. در ساعاتی که جسد هنوز در اتاق بود، مظنونین به ترور با پروازهای متعدد، به سوی پاریس، هنگ کنگ، فرانکفورت، مونیخ و آفریقای جنوبی پرواز کردند؛ یا با قایق موتوری به ایران رفتند و رد پایشان ناپدید شد.
پلیس دبی، در گزارشات متعدد خود، ۲۶ نفر را مظنون این ترور اعلام کرد و گفت: ۱۲ نفر پاسپورت بریتانیایی، شش نفر پاسپورت ایرلندی، چهار نفر پاسپورت فرانسوی، سه نفر پاسپورت استرالیایی و یک نفر هم پاسپورت آلمانی داشتند.
دو تن از ۲۶ مظنون زن بوده‌اند. این افراد در تمام مدت اقامت خود در دبی با کلا‌ه‌ گیس‌، عینک و کلاه چهره‌شان را تغییر می¬دادند.
بنا به گزارش سی‌ان‌ان، در بیانیه اخیر پلیس دبی آمده است که «کشورهای دوست که در این تحقیقات همکاری دارند به مقامات دبی گفته‌اند که این پاسپورت‌ها همگی جعلی بوده و عکس آن¬ها با دارندگان واقعی این مدارک انطباق ندارد.»

پلیس دوبی، در گزارش دیگری اعلام کرده است که فرمانده ارشد حماس «محمود المبحوح» که در دوبی ترور شد، در مدت اقامت کوتاه خود در دوبی با دو زن و مردی ملاقات کرده که بعد از ترور المبحوح به ایران رفته¬اند.  هنوز معلوم نیست این دو تن ایرانی بوده¬اند اما از گذرنامه جعلی استرالیائی برای سفر به دوبی استفاده کرده بودند و یا غیرایرانی بوده¬اند.
المبحوح، روزی که در هتل کشته شد، با این دو نفر در یکی از مراکز بزرگ خرید دوبی ملاقات کرده و قرار بوده، پس از این دیدار با بلیطی که در اختیار داشته عازم چین شود. هنوز معلوم نیست بلیط چین را این دو تن در اختیار او گذاشته بودند و یا خود قبلا تهیه کرده بود.
آن دو نفری که خاک دوبی را به قصد ایران ترک کرده¬اند، گذرنامه¬های جعلی استرالیائی با نام¬های «آدرم مارکس کورمن» و «نیکول ساندرا» داشته¬اند.
پلیس دبی در اطلاعیه دیگری، درباره این ترور اعلام کرده است که تحقیقات در این زمینه هنوز به پایان نرسیده و بنابراین احتمال دخالت و مشارکت افراد بیش¬تری را در این حادثه فعلا نباید منتفی دانست.
رییس پلیس دبی، در سخنان اخیر خود اعلام کرده است که ۹۹ درصد اطمینان دارد که سرویس امنیتی اسرائیل مسئول اجرای این ترور بوده است. اما وزیر خارجه اسرائیل در واکنش به این اخبار گفته است که به غیر از گزارش رسانه‌ها هیچ مدرک دیگری که دخالت اسرائیل را ثابت کند وجود ندارد.
به گفته فرمانده پلیس دبی، دوربین‌های امنیتی فرودگاه دبی، یکی از اعضای تیم متهمان ترور المبحوح را از زمان ورودش به فرودگاه دبی تعقیب کرده است. بر اساس تحقیقات انجام شده از سوی پلیس دبی، ترور المبحوح ۱۰ دقیقه پس از ورود وی به اتاقش در ساعت ۸ و ۲۵ دقیقه ۱۹ ژانویه، صورت گرفته است. براساس آن¬چه که دوربین‌های هتل نشان داده‌اند، متهمان با استفاده از سیستم الکترونیکی درِ اتاق المبحوح را گشوده و وارد اتاق وی شدند و منتظر ماندند تا مقتول وارد اتاق شود. بر اساس تحقیقات به عمل آمده، متهمان ضمن بازگرداندن وضعیت اتاق به شرایط طبیعی، هر گونه آثاری را که نشان¬دهنده احتمال قتل المبحوح باشد از بین بردند تا نیروهای امنیتی را گمراه سازند. بر اساس این گزارش، تمامی متهمان بلافاصله پس از وقوع ترور، هتل‌ را ترک نموده و با رفتن به فرودگاه دبی با پروازهای متفاوت به تعدادی از کشورهای اروپایی و آسیایی سفر کردند.
براساس گزارش‌های پلیس دوبی، افراد مظنون به بهانه‌های مختلف، المبحوح را از لحظه رسیدن به دوبی، در ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر روز ۱۹ ژانویه و پس از ترک فرودگاه به سوی هتل «بستان الرتانا» در ساعت ۱۵:۲۰، زیر نظر داشتند.
مظنونین پیوسته در لابی این هتل، آسانسور و یا مرکز خریدی که المبحوح در ساعات غروب به آن رفته بود، وی را هم¬چنان تحت نظر داشتند.
یک گروه دیگر از مظنونین نیز با استفاده از تجهیزات پیشرفته از قبل وارد اتاق المبحوح شده و منتظر آمدن او بودند. این گروه، چهار نفر بودند.
المبحوح ساعت ۲۰:۲۴ شب وارد اتاق خود می‌شود و آن لحظه، آخرین تصویری است که از او در دست است.
بر اساس ویدئوهای منتشره از سوی فرماندهی پلیس دوبی، در دقایقی که قتل صورت گرفته، تنها زن عضو تیم همراه با یک مرد در نزدیکی درب اتاق کشیک می‌دادند. در تصاویر ویدئوئی دیده می‌شود که در ساعت ۲۰:۴۶ دقیقه اعضای تیم جلوی آسانسور هستند، وارد آسانسور شده و دقیقه‌ای بعد از هتل خارج می‌شوند.
محمود المبحوح، با آسانسور راهی اتاقش در طبقه دوم هتل چهار ستاره روتانا شد. دو مردی که لباس ورزشی پوشیده و کلاه بیس‌بال بر سر داشتند هم سوار آسانسور می‌شوند. در فیلم ویدیویی که دوربین مدار بسته هتل از طبقه دوم گرفته است، ابتدا المبحوح از آسانسور خارج می‌شود، سپس دو مرد کلاه به سر، که با کمی تعلل او را در راهرو دنبال می‌کنند.
چند دقیقه بعد از آن که المبحوح به اتاقش وارد می‌‌شود، چهار مرد در حالی که کلاه‌های بیس‌بال بر سر داشتند و لباس ورزشی پوشیده بودند، به او حمله می‌کنند. احتمال داده می‌شود پیش از خفگی به وی شوک الکتریکی وارد شده است. ده دقیقه بعد، این چهار مرد از اتاق المبحوح خارج می‌شوند و درست ده دقیقه بعد از آن، تمامی اعضای تیم، «هیت» هتل و سپس دبی را ترک می‌کنند.
پلیس دوبی می‌گوید، مظنونان پس از ساعتی، با پروازهای مختلف به اروپا، از جمله به مونیخ رفتند.
فرمانده تیم، مردی است که با گذرنامه فرانسوی، با نام پیتر الوینگار، و با هواپیما از پاریس به دوبی رسیده بود. این مرد بلافاصله در پی ترور، دوبی را ترک کرده است.
در تصاویر ویدئویی دیده می‌شود که مظنونان، تلاش زیادی کرده بودند که با ریش یا سبیل و یا کلاه گیس و یا استفاده از کلاه‌های تنیس تا حدی چهره واقعی خود را بپوشانند اما کم¬ترین موفقیت را در این زمینه داشته‌اند و چهره آن¬ها در هر حال دیده می‌شود.
پلیس دوبی اعلام کرد که درخواست استرداد یازده «اروپایی» را به اینترپل داده است. مقامات امارات پیش-تر گفته بودند اگر معلوم شود که قتل کار اسرائیل بوده، خواهان استرداد بنیامین نتانیاهو، نخست ‌وزیر این کشور خواهند شد. زیرا ماموریت‌هایی که ممکن است برای مناسبات خارجی و امنیت اسرائیل در جهان عواقبی داشته باشد، به کسب اجازه مستقیم نخست ‌وزیر اسرائیل نیاز دارد.
در این میان اخباری منتشر شده که ظاهرا تصمیم برای قتل عضو ارشد حماس، از سوی سرویس امنیتی اسرائیل در نشستی در مقر موساد در شمال تل‌آویو، اتخاذ شده است. رسانه‌های اسرائیل این اخبار را با تکیه بر گزارش نشریه «ساندی تایمز» منتشر کرده‌اند. گزارش این نشریه با جزئیات توضیح می‌دهد که در نشست یادشده، علاوه بر برخی ماموران امنیتی، هم¬چنین میر داگان، رییس موساد و بنیامین نتانیاهو، نخست ‌وزیر اسرائیل، حضور داشته‌اند. به نوشته ساندی تایمز از قول مقام‌های امنیتی اسرائیل، نتانیاهو در جریان برنامه‌ ترور المبحوح قرار می‌گیرد و با عبارت «مردم اسرائیل به شما اعتماد دارند، موفق باشید»، موافقت خود با این عملیات را بیان می‌کند. در ادامه آمده است، به احتمال زیاد در این نشست به اطلاع نخست ‌وزیر می‌رسد که عملیات پیش‌تر در هتلی در تل‌آویو به‌ صورت مخفی تمرین شده و فاقد هرگونه پیچیدگی یا خطر خاصی است.
پیش از این واقعه محمود عبدالرئوف المبحوح در یک گفتگوی اختصاصی با شبکه تلویزیونی الجزیره از جزئیات به اسارت درآوردن دو سرباز اسرائیلی در سال ۱۹۸۹ سخن گفته بود. او، در این مصاحبه با توضیح جزئیات به اسارت درآوردن دو سرباز اسرائیلی در سال ۱۹۸۹ گفت که تحت تعقیب نیروهای امنیتی اسرائیل است.
حماس نیز در بیانیه‌های رسمی خود اسرائیل را مسئول این ترور معرفی کرده و خواستار دستگیری و مجازات «جنایت¬کاران جنگی صهیونیست» شده است که در این قتل دخالت داشته‌اند.
صلاح البردویل، یکی از سخن¬گویان حماس، در یک نشست خبری در غزه گفت: «المبحوح با خرید اینترنتی بلیط هواپیما و سفارش اینترنتی هتل خود موجب شد که موساد اسرائیل سریعا رد پای او را بیابد.» البردویل گفت: «المبحوح مرتکب اشتباه بزرگ دیگری نیز شد و آن این که تلفنی به خانواده¬اش در باریکه غزه اطلاع داد که به کدام هتل در دوبی می‌رود.»
پلیس به خانواده محمد المبحوح، در مورد نحوه ترور او گفته¬اند، «نشانه‌هایی از شوک الکتریکی روی پاها، پشت گوش، روی قلب و آلت تناسلی وی مشهود بوده است.»
حماس نیز در مورد چگونگى ترور المبحوح اعلام کرد: «ترور با شوک قوی الکتریکی به مغز انجام شده اما آثار خفگی نیز روی گردن دیده شده است.»
اردن هفته گذشته تایید کرد که دو فلسطینی را به اتهام ارتباط  با ترور المبحوح به دوبی تحویل داده است. حماس و فتح هر یک دیگری را متهم می‌کنند که با موساد اسرائیل در ترور المبحوح همکاری کرده‌اند.
مقامات ارشد تشکیلات فلسطینی تاکید کرده¬اند که این دو فلسطینی تحویل داده شده به دوبی، از چهره‌های فعال در گروه حماس هستند، و یکی از آن¬ها فردی است در فرودگاه دوبی از المبحوح استقبال کرده و او را با خود به هتل برده بود.
فرد فلسطینی دیگر، کسی است که المبحوح در فاصله ساعت ۱۶:۳۰ تا ۲۰ شامگاه روز قتل خود، در یک مرکز خرید بزرگ در دوبی با او دیدار کرد.
در برخی از گزارش‌ها آمده است که این دو فلسطینی پس از ترور المبحوح به اردن گریخته‌اند، و به درخواست امارات متحده عربی، دولت اردن آن¬ها را در روزهای اخیر به دوبی تحویل داده است.
نام المبحوح در گزارش‌های اطلاعاتی اسرائیل به عنوان ارشدترین مهره حماس که مسئول انتقال محموله‌های تسلیحات و مهمات اهدایی از سوی سپاه پاسداران حکومت اسلامی برای حماس در غزه بوده، مطرح شده بود. مقامات اسرائیل المبحوح را متهم می‌کردند که در سال‌های اخیر از جمله از طریق خاک مصر، دست به کار انتقال محموله‌های اسلحه برای نیروهای حماس به درون غزه بوده است.
روزنامه الخلیج، چاپ امارات متحده عربی، نوشت، رییس پلیس دوبی می‌گوید که «افرادی در میان خود حماس، خبر آمدن آقای المبحوح به دوبی را لو داده بودند.» رییس پلیس دوبی، به تلویزیون این امارات گفت که المبحوح مرتکب سهل‌انگاری شدیدی در مراقبت از جان خود شده بود.
هم¬زمان، روزنامه اشپیگل آلمان، فاش ساخت که گذرنامه تنها مظنون آلمانی این ترور، واقعی بوده و نه جعلی. به گزارش اشپیگل، این گذرنامه در روز هجدهم ژوئن سال ۲۰۰۹ به عنوان پاسخ به درخواست یک فرد به ظاهر یهودی که اسنادی مبنی بر این که «پدرش از یهودیان آلمان بوده و در زمان نازی‌ها کشته شده» ارائه کرده، صادر شده است. دولت آلمان به فرزندان پدرهای آلمانی گذرنامه این کشور را می‌دهد.
فردی که گذرنامه واقعی به نام او صادر شده، میخائیل بودنهایمر نام دارد. اما میخائیل بودنهایمر واقعی، یک مرد اولترا اورتودوکس یهودی است که در شهر «بنی باراک» در مرکز اسرائیل زندگی می‌کند و پدر ۱۰ فرزند است و هیچ شباهتی با کسی که عکس او از سوی پلیس دوبی انتشار یافته، ندارد. همسر بودنهایمر نیز به روزنامه هاآرتص گفت که شوهرش هرگز درخواست گذرنامه آلمانی نکرده، و در تمام عمرش به آلمان سفر نکرده است. به نوشته اشپیگل، فردی به جای بودنهایمر، با مراجعه به نهادهای دولتی در شهر کلن آلمان، خود را میخائیل بودنهایمر معرفی کرده و گذرنامه را گرفته بود.
اینترپل، به درخواست دوبی، ۱۱ نفری را که نام¬شان به عنوان مظنونین ترور مطرح شده، در «فهرست قرمز» قرار داده است.
مقامات اتحادیه اروپا نیز اوایل هفته جاری سوء‌استفاده از مدارک این کشورها در این ترور را محکوم کرده‌اند. به گفته آن¬ها، این پاسپورت‌ها جعلی نیستند، ولی صاحبان اصلی آن¬ها افراد دیگری بوده‌اند.
در همین زمینه وزیر خارجه استرالیا، اعلام کرد که دولت این کشور نیز در این تحقیقات با دبی همکاری می‌کند. به گفته این مقام استرالیایی، تحقیقات نشان می‌دهد که شهروندان این کشور در این ماجرا دخالت نداشته، ولی سوء‌استفاده از مدارک رسمی استرالیا امری بسیار نگران‌کننده است. دولت استرالیا از سفیر اسرائیل خواسته است که با تحقیقات پلیس این کشور به شکل شفاف و همه جانبه همکاری کند.
انگلیس، ایرلند، آلمان و فرانسه، چهار کشوری که گذرنامه‌های آن¬ها توسط این مظنونین استفاده شده است، سفیران اسرائیل را فرا خواندند.
دانی آیالون، معاون وزیر خارجه اسرائیل، گفت: «هیچ چیزی که ترور را به اسرائیل نسبت دهد، وجود ندارد» ولی ارزیابی کرد که «مناسبات اسرائیل با کشورهای اروپا در درازمدت خراب نشود.»
یک مقام اطلاعاتی انگلیسی به روزنامه دیلی تلگراف گفته است که دولت بریتانیا احتمال دخالت شهروندان ایرلند در ترور محمود عبدالرئوف المبحوح را قطعی نمی‌داند و برای نیروهای اطلاعاتی این کشور روشن است که ترور المبحوح به دستور موساد انجام شده است.
گیدو وستروله، وزیر خارجه آلمان، خواستار روشن‌ شدن هر چه سریع‌تر موضوع شد. به گفته او، پای دولت آلمان نیز به این قتل کشیده شده، زیرا یکی از ۱۱ تن مظنون به قتل، گذرنامه آلمانی داشته است. به گفته گونتر فلد، سخن¬گوی دادستانی شهر کلن آلمان، این مرجع از روز جمعه ۱۹ فوریه ۲۰۱۰ در حال بررسی موضوع جعل گذرنامه است.
بنا بر گزارش مجله آلمانی «اشپیگل»، گذرنامه آلمانیِ یادشده، روز ۱۸ ژوئن ۲۰۰۹ در شهر کلن صادر شده است.
نحوه سازمان¬دهی و اجرای ترور این عضو گردان عزالدین القسام، نشان می¬‌دهد که این ترور در نهایت دقت و با تمام جزئیات طرح‌ریزی شده است تا جایی که تعقیب¬کنندگان رد او را از دمشق تا دبی گرفته‌اند بدون این که سازمان¬های امنیتی سوریه، حماس و دوبی متوجه این تعقیب و طرح ترور شوند. بنابراین، تروری در این سطح، نمی‌تواند کار کسی جز سرویس¬های اطلاعاتی و جاسوسی اسرائیل¬(موساد) باشد!
خانم زیپی لیونی، وزیر خارجه سابق دولت اسرائیل، ضمن دفاع از ترور این فرمانده حماس در دوبی، از این اقدام تقدیر به عمل آورد. به گزارش سرویس بین‌الملل «فردا» و به نقل از بی‌بی‌سی، وی که رهبر حزب کادیما و وزیر امور خارجه کابینه قبلی حکومت اسرائیل است، ترور محمود المبحوح را «خبر خوب برای مبارزان تروریسم» عنوان کرد و از آن استقبال نمود.
لیونی، اولین مقام رسمی هیات حاکمه اسرائیلی است که آشکارا به دفاع از ترور فرمانده حماس در دوبی پرداخته است.
مقامات اسرائیل با چنین اظهارنظرهایی آشکارا نشان¬ می¬دهند که حامی تروریسم هستند و سازمان جاسوسی دولت اسرائیل «موساد»، متهم اصلی ترور محمود المبحوح است؛ به طوری که رییس پلیس دوبی هم تاکید کرده است که به عقیده وی و به احتمال ۹۹ درصد، موساد در این ترور دخیل بوده است، خواستار بازداشت رییس این سازمان جاسوسی شده است.
در بیانیه یکصد و سی و سومین نشست عادی وزیران امور خارجه عرب در شهر «قاهره» پایتخت مصر، آمده است: «وزیران خارجه عرب سوءاستفاده از امتیازات کنسولی اعطا شده به اتباع کشورهایی را که از گذرنامه‌های آن¬ها در ترور المبحوح استفاده شد، محکوم می¬‌کند. این بیانیه از همه تلاش‌های امارات برای سپرده این جنایت¬کاران به عدالت و محاکمه آن¬ها حمایت کرد.» وزیران امور خارجه عرب تاکید کردند: «این اقدامات تروریستی و جنایت¬کارانه¬(ترور المبحوح)، ایجاب می¬‌کند که همه کشورهای ذیربط با دستگاه¬های امنیتی امارات برای مقابله و پیگرد این باند جنایت¬کار و بازخواست آن¬ها در چارچوب توافقنامه بین‌المللی و قوانینی که باید به همه کشورها تسری پیدا کند، همکاری کنند.
بنا به اطلاعیه تازه‌ای، دولت امارات اعلام کرد که سفر شهروندان اسرائیل به دوبی دشوار می‌شود. رییس پلیس دوبی گفت که از این پس شهروندان اسرائیلی که به دوبی سفر می‌کنند، با دقت بیش¬تری کنترل می‌شوند، تا از ماموریت‌های تروریستی احتمالی آن¬ها جلوگیری شود.
رییس پلیس دبی، در آخرین اظهارنظر خود، تصریح کرد: «تعداد افراد دارای گذرنامه غربی که در ترور المبحوح دست داشته‌اند، به ۲۷ نفر رسیده است. سرتیپ ضاحی خلفان تمیم، بار دیگر تاکید کرد که موساد در پس پرده ترور المبحوح بوده است و وی از دادستانی کل دبی خواهد خواست تا حکم پیگرد «بنیامین نتانیاهو» نخست وزیر و «مئیر داگان» رییس سازمان موساد را به خاطر ترور المبحوح صادر کند. علاوه بر این متهمان، «جمال شحیبر» و «احمد علی حسنین» از افسران سابق تشکیلات خودگردان فلسطین نیز توسط مسئولان دبی به اتهام مشارکت در ترور المبحوح بازداشت شده¬اند و یک فلسطینی دیگر نیز در این رابطه متهم شده است.
روزنامه اماراتی «نشنال»، نوشت که دبی، از دفتر پلیس فدرال آمریکا «FBI» خواسته است تا درباره کارت‌های اعتباری صادره از بانک «میتا» آمریکا که مورد استفاده ۱۳ نفر از عاملان ترور المبحوح قرار گرفته است، تحقیق کند.
شایان ذکر است که دولت نژادپرست اسرائیل، بیش از پنج دهه است که سرزمین¬های فلسطینی را به اشغال خود درآورده و کارنامه سیاه قطوری نیز در طراحی عملیات تروریستی علیه فعالین و کادرهای سیاسی سارمان¬های فلسطینی دارد. مقامات این دولت، به صورت آشکار و پنهان از اقدامات تروریستی دفاع و حمایت می‌کنند و نمونه‌های بسیاری از انجام اقدامات تروریستی از سوی سرویس¬های جاسوسی و اطلاعاتی و امنیتی این دولت وجود دارد.

واقعه تروریستی دوم:
خبر پرابهام دستگیری عبدالمالک ریگی، رهبر جندالله (سربازان خدا)، روز سه‌شنبه در رسانه‌های دولتی ایران منتشر شد. بازداشت وی که به گفته برخی از رسانه‌های حامی دولت، از طریق تعقیب هواپیمای حامل وی با دو جت بمب‌افکن صورت گرفت، یک «دستاورد بزرگ امنیتی و اطلاعاتی» و نشان‌دهنده «اقتدار آسمانی سربازان گمنام امام زمان» خوانده شده و مورد ستایش قرار گرفته است.
رسانه‌های دولتی ایران، اعلام کردند که مقامات اطلاعاتی با رهگیری عبدالمالک ریگی، رهبر یک گروه مسلح بلوچ‌های «سنی‌مذهب» ایران، هواپیمای حامل وی را که از دوبی به سوی بیشکک¬(پایتخت قرقیزستان) در حرکت بود، با دو جت بمب‌افکن تعقیب کرده و سرانجام آن را وادار به فرود در فرودگاه شهر بندرعباس کردند.
مقام¬های حکومت اسلامی ایران، ادعاهای متناقضی را در رابطه با نحوه دستگیری عبدالمالک ریگی، رهبر گروه جندالله مطرح می¬کنند. یکی از ادعاها این است که او را روز سه¬شنبه، چهارم اسفند ماه ۱۳۸۸، در جریان یک پرواز در مسیر دبی به قرقیزستان بازداشت کرده¬اند.
ادعای دیگر این است که وی، نخست در خارج کشور دستگیر شده و سپس به ایران انتقال داده شده است. بنابراین، سران و مقامات حکومت اسلامی، در مورد این اقدام تروریستی¬شان، گزارشات ضد و نقیضی را منتشر کرده¬اند.
سناریو سوم این است که دولت پاکستان ریگی را یک هفته پیش دستگیر و به حکومت اسلامی ایران تحویل داده است.
حکومت اسلامی، تبلیغات گسترده¬ای در همه رسانه¬هایش راه انداخت و دستگیرى عبدالمالک ریگى را یک عملیات فوقالعاده «سربازان گمنام امام زمان» می¬نامد. در حالی که ساعتى بعد از ادعاهای مقامات حکومت اسلامی، تلویزیون الجزیره گزارش داد که مقامات پاکستانى ادعای حکومت اسلامی ایران درباره عملیات دستگیرى ریگی را تکذیب کردند و اعلام نمودند که «یک هفته قبل رهبر گروه سنى جندالله ایرانى عبدالمالک ریگى» را به ایران تحویل دادهاند. این در حالى است که مقامات حکومت اسلامی اعلام کردند ریگى را دستگیر کرده و تصاویرى از ورود تعدادى از ماموران ویژه امنیتى به یک هواپیماى مسافربرى کوچک که حامل ریگى بود نشان مىدهد که او را دستگیر مىکنند.

مصطفی محمدنجار، وزیر کشور حکومت اسلامی، درباره نحوه دستگیری ریگی صبح روز سه‌شنبه ۴ اسفند ماه، در فرودگاه بیرجند در جمع خبرنگاران دولت اظهار کرد: «ریگی از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر برای طراحی توطئه و شرارت جدیدی عازم بود که به کمک نیروهای امنیتی و اطلاعاتی که از قبل توری را در این ارتباط پهن کرده بودند، دستگیر و به داخل کشور منتقل شد و اکنون در چنگال عدالت ملت ایران قرار دارد.
وزیر کشور در جمع خبرنگاران خبر داد که نیروهای ایرانی با استفاده از فرصتی «مناسب»، ریگی را در خارج از کشور دستگیر کردند و اکنون به داخل ایران انتقال داده شده است.
می¬بینم که وزیر کشور با صراحت می¬گوید که «نیروهای امنیتی و سربازان گمنام امام زمان در یک فرصت مناسب در خارج از کشور دستگیر و به داخل منتقل شد.»
پیش از این، چندین نفر ار مرتبطان این گروه نیز از سوی دولت پاکستان دستگیر و به حکومت اسلامی تحویل داده شده بودند از جمله برادر ریگی. برادر عبدالمالک ریگی را به اعدام محکوم کرده بودند که پس از دستگیری ریگی، در زاهدان به دار آویختند.

محمد مرزیه، دادستان عمومی و انقلاب زاهدان با اشاره به دستگیری «عبدالمالک ریگی»، گفت: «دستگیری ریگی با برنامه‌ریزی اطلاعاتی و امنیتی در اوایل صبح روز سه‌شنبه صورت گرفت... دستگیری ریگی با اقدامات اطلاعاتی‌ که مدت‌ها در حال انجام بود، به سرانجام رسید و در حال حاضر نیز وی وارد خاک ایران شده است و تحویل مقامات امنیتی و قضایی خواهد شد...»
حجت‌الاسلام مصلحی، وزیر اطلاعات حکومت اسلامی، با برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی، با بیان این که دستگیری ریگی در یک «مدیریت اطلاعاتی مقتدرانه صورت گرفته و هیچ کشور دیگری در این عملیات شرکت نداشته است»، ادعا کرد: «دستگیری سرکرده این گروهک نشان از شکست قدرت‌های مستکبر در مصاف با ما و ملت ماست.»
وی با نشان دادن تصویری از عبدالمالک ریگی، ادعا کرد: «این عکس در حدود ۲۴ ساعت پیش در مقر آمریکا در کشور افغانستان گرفته شده است. در ادامه مصلحی، با نشان دادن تصاویری از کارت شناسایی پاکستانی ریگی، گذرنامه افغانی وی و تصاویری از روادید دوبی او و معاونش که همراه ریگی دستگیر شده است، اعلام نمود که عبدالمالک ریگی با این اسناد هویتی به کشورهای گوناگون رفت‌وآمد کرده و با مسئولان اطلاعاتی آنان همکاری می‌کرده است.»
مصلحی، ادامه داد: «اطلاعات ایران، هشدارهای قابل توجهی را به مراکز اطلاعاتی آمریکا و انگلیس و سرویس‌های اطلاعاتی کشورهای منطقه داده بود تا با کشور ایران همکاری کرده و نسبت به دستگیری این تروریست‌ها که دست¬شان به خون مردم بی‌گناه کشورمان آلوده است، اقدام کنند؛ اما بدون هر گونه همکاری از سوی این سرویس‌ها، سربازان گمنام امام زمان (عج)، توانستند با مدیریت دقیق اطلاعاتی، از حدود پنج ماه پیش تاکنون، این شرور معروف و معاون وی را دستگیر کنند.»
مصلحی، در پایان این کنفرانس خبری، افزود: «در سفر وزیر کشور به کشور پاکستان نیز برخی از این اسناد، به رؤیت مسئولان پاکستانی رسیده بود و هم¬چنین ریگی که هنگام دستگیری نیز به شدت از نحوه دستگیری خود شگفت‌زده شده بود، با دیدن این اسناد، اعترافات بسیار خوبی بر زبان خواهد راند.»

بر اساس گزارش خبرگزاری حکومتی فارس، سروزی عضو کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شواری اسلامی، گفته است: «... ریگی تا ۲۴ ساعت قبل از دستگیری در افغانستان بود و اطرافیان وی سعی داشتند که با انجام کارهای ضد اطلاعاتی اجازه ردیابی ریگی را سلب کنند و بر این اساس وی در چند ساعت در چندین نقطه جابه¬جا شد و ردیابی ریگی با این مساله تقریبا غیرممکن شد ولی در نهایت سربازان گمنام امام زمان (عج) توانستند این شرور را دستگیر کنند که این عملیات در تاریخ کار اطلاعاتی کم نظیر است.»
او، در این رابطه ادامه داد: در ابتدا هواپیمای حامل ریگی فرود نمی¬‌آمد و جت‌های نیروی هوایی این هواپیما را به سمت اصفهان هدایت کردند ولی باز هم با دستور آمریکایی¬‌ها این هواپیما از فرود امتناع کرد و در این زمان اقدامات جدی¬‌تری برای نشاندن این هواپیما در ایران صورت گرفت و اقداماتی انجام شد تا سوخت هواپیما تمام شود و این اقدامات در نهایت منجر به فرود هواپیمای حامل این شرور در بندرعباس شد.
با وجود این سناریوسازی¬های جعلی، سرانجام سروری اقرار می¬کند که: «قبل از دستگیری ریگی طی جلسه‌ای که با سازمان اطلاعاتی پاکستان داشتیم، به آن¬ها هشدار دادیم که اگر ریگی را در اختیار ما قرار ندهند، خود ما اقدامات مقتضی در این خصوص را انجام خواهیم داد و در این راستا ما مدتی منتظر ماندیم و زمانی که مشاهده کردیم پاکستانی¬‌ها بهانه می¬‌آورند خودمان فعالیت‌هایی را برای دستگیری این شرور آغاز نمودیم...»

این در حالی است که محمد بخش عباسی، سفیر پاکستان در تهران، با برگزاری یک کنفرانس مطبوعاتی در سفارت پاکستان در تهران، با اظهار این که بدون همکاری پاکستان، دستگیری ریگی امکان¬پذیر نبود، گفت: «... در خاک پاکستان «هیچ جایی برای دشمنان ایران وجود ندارد.» وی هم¬چنین تاکید کرد که «این دستگیری در بیرون از خاک پاکستان صورت گرفته است.»
سفیر پاکستان افزود: «پاکستان در خصوص مبارزه با گروه‌های تروریستی پیش از این تعدادی از اعضای گروه ریگی از جمله برادر وی را به ایران تحویل داده بود که این مساله نشان‌دهنده آن است که روابط دو کشور دوستانه و برادرانه است.»
روزنامه حکومتی جوان وابسته به سپاه پاسداران، چهارشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۸، درباره اعدام برادر ریگی نوشت: «برادر عبدالمالک ریگی صبح امروز اعدام شد. پس از عملیات حساب شده، بدون نقص و افتخار آفرین سربازان گمنام امام زمان¬(عج) در دستگیری عبدالمالک ریگی که در نوع خود اقدامی بی¬نظیر بود عبدالحمید ریگی برادر عبدالمالک ریگی که به خاطر اقدامات تروریستی و خرابکارانه خود به ویژه به شهادت رساندن ده¬ها تن از شهروندان، ماموران نظامی و انتظامی و خانواده و اقوام خویش به اعدام محکوم شده بود و بنابر دلایلی اجرای حکم وی به تاخیر افتاده بود صبح امروز اعدام شد.»

شبکه انگلیسی زبان حکومت اسلامی به نام «پرس تی وی»، «اعترافات» عبدالمالک ریگی، رهبر گروه جندالله را پخش کرده است. در مصاحبه¬ای که «پرس تی وی» روز پنج¬شنبه ۶ اسفند، به عنوان «اعترافات» عبدالمالک ریگی پخش کرده، رهبر گروه جندالله گفته است که در دیدار با عوامل سازمان اطلاعات آمریکا «سیا» در دبی به وی قول «حمایت همه جانبه و در اختیار گذاردن پایگاهی با تسلیحات نظامی در نزدیک منطقه داده شده بود.»
عبدالمالک ریگی، در این برنامه گفته است که این پایگاه قرار بوده در کشور قرقیزستان و در منطقه «مناس» ایجاد شود. به گزارش تلویزیون «پرس تی وی»، عبدالمالک ریگی افزوده است: ماموران اطلاعاتی آمریکا به وی گفته¬اند که در نظر دارند از تمامی سازمان های مخالف که «توانایی به چالش کشیدن» حکومت ایران را دارند حمایت کنند. به گفته عبدالمالک ریگی، آمریکایی¬ها «گروه جندالله» را مستعد چنین حمایتی دانسته¬اند.
لازم به تاکید است که اعترافات تلویزیونی زندانیان در حکومت اسلامی، هیچ اعتباری ندارد. زیرا سناریوسازان و شکنجه¬گران حکومت اسلامی، زندانی را وادار می¬کنند به آنچه که آن¬ها دیکته می¬کنند، اعتراف کند.
در واقع دستگیری عبدالمالک ریگی، در سیمای جمهوری اسلامی تبدیل به سریال پلیسی تلویزیونی شده و اغلب شب¬ها، یک بخش از این سریال پلیسی- امنیتی را به نمایش می¬گذارند. در آخرین نمایش این سریال، بخش نشان دادن یک هواپیمای قرقیزستان است که در ایران به زمین نشانده شده و ماموران امنیتی حکومت اسلامی، مشغول بازرسی و کنترل مسافران آن هستند. اما هرگز بیننده ریگی را در این کنترل، در میان مسافران مشاهده نمی¬کند، اما ناگهان اتاقی به عنوان سالن فرودگاهی ایرانی نمایش داده می¬شود که ریگی در آن¬جا نشسته است. این دو بخش طوری مونتاژ شده¬اند که گوینده ادعا می¬کند که پس از جستجو در میان مسافران، ریگی شناسائی و از هواپیما پیاده و بازداشت شده است.
در حالی که مقامات قرقیزستان، ضمن اعتراض به فرود اجباری هواپیمای مسافربری این کشور در خاک ایران، اعلام کرده¬اند که هیچ¬یک  از مسافران و سرنشینان هواپیما - چه قرقیزی و چه غیر قرقیزی - توسط مقامات ایرانی که وارد هواپیما شده بودند بازداشت نشدند و اخباری که در این¬باره منتشر شده دروغ است.
بنا به گزارش خبرگزاری¬ها، وزارت امور خارجه قرقیزستان در بیانیه رسمی خود نوشته است: «اخبار منتشره در رسانه‌ها مبنی بر دستگیری دو نفر در پرواز دبی به قرقیزستان «دور از واقعیت است» و وزارت خارجه جمهوری اسلامی بابت فرود اجباری این پرواز در بندرعباس رسما از این کشور عذرخواهی کرده است.»
در بیانیه وزارت خارجه قرقیزستان، اگر چه بر تهدید هواپیمای خطوط هوایی این کشور از سوی دو جنگنده ایران و اجبار آن به فرود اضطراری در خاک ایران اشاره کرده، اما هرگونه دستگیری مسافران این پرواز را تکذیب کرده است.
به این ترتیب، مقامان پلیسی - امنیتی حکومت اسلامی، در رابطه با دستگیری ریگی، باید به فکر ساختن سناریوی دیگری باشند.
علاوه براین، یک هفته بعد از ماجرای دستگیری ریگی،  سه کشوری که وزیر اطلاعات حکومت اسلامی از خاک آن¬ها به عنوان مناطق تردد عبدالمالک ریگی، و نیز دو کشور بریتانیا و آمریکا که از آن¬ها به عنوان حامیان او، نام برده بود، ادعاهای حیدر مصلحی را تکذیب کردند و آن را «خلاف واقع» و «مضحک» خواندند. اکنون وزارت خارجه قرقیزستان هم با انتشار بیانیه¬ای ادعای ایران مبنی بر «بازداشت دو مسافر پرواز روز سه شنبه گذشته از دبی به بیشکک» را تکذیب کرده است، جعلی بودن سناریو حکومت اسلامی، هر چه بیش¬تر علنی¬تر می¬گردد.
در طول هفته گذشته، نه تنها رسانه¬های حکومتی، مساله بازداشت ریگی بیش از حد بزرگ کردند بزرگنمایی نحوه بازداشت عبدالمالک پرداختند. هم¬زمان با این تبلیغات، موج تبریک¬ها به آیت¬الله خامنه¬ای، به خاطر قدرت اطلاعاتی و امنیتی ایران از سوی سران سه قوه، نمایندگان مجلس، رفسنجانی و غیره بالا گرفت تا این که سرانجام در قطعنامه پایانی اجلاس خبرگان رهبری به عنوان یکی از عوامل توانمندی آیت¬الله خامنه¬ای  مورد قدردانی قرار گرفت.
رسانه¬های بین¬المللی نیز در رابطه با دستگیری ریگی، گزارشاتی را انتشار داده¬اند. بنا به گزارش خبرگزاری فرانسه، محمد عباسی، سفیر پاکستان در تهران، در کنفرانسی خبری در محل سفارت اعلام کرد که بازداشت وی بدون همکاری پاکستان غیرممکن بود و افزود: «تا دو- سه روز آینده جزئیات بیش¬تری از نحوه همکاری این کشور منتشر خواهد شد.»
فعالیت‌های جندالله از سال ۲۰۰۲ آغاز شده و آن¬ها اعلام کردند که «هدف¬شان از مبارزه، تامین حقوق اقلیت‌ بلوچ در ایران است.» جندالله، بیش از هویت قومی، بر هویت مذهبی¬(سنی)‌ خود، تاکید دارد. آن¬ها در چندین مرحله نیروهای امنیتی حکومت اسلامی را مورد حمله قرار دادند، اما با وقوع دو انفجار بزرگ و بی‌سابقه‌ در زابل در سال جاری، که جندالله مسئولیت آن¬ها را به عهده گرفته است، سردار شوشتری، جانشین فرمانده نیروی زمینی سپاه و گروهی از همراهان وی کشته شدند. این انفجارها نام جندالله را هر چه بیش¬تر بر سر زبان¬ها انداخت.
در اواخر مهر ماه سال جاری که در نتیجه آن بیش از ۴۰ نفر از جمله ۱۵ فرمانده سپاه کشته شدند، مقامات ایرانی بارها از سرویس اطلاعاتی پاکستان خواستند که ریگی را تحویل این کشور بدهند و این مساله‌ای به طور جدی در روابط دوجانبه هر دو حکومت مطرح بود.
عبدالمالک ریگى در سال ۲۰۰۷، در مصاحبه‌اى گفته بود که وى تنها با «نسل‌کشى» مردم بلوچ توسط حکومت اسلامى مبارزه مى‌کند و انگیزه‌هاى جدایى‌طلبانه ندارد. به گفته احمد رشید، تحلیلگر و کارشناس پاکستانى، گروه جندالله با گروه‌هاى مختلفى در منطقه از جمله طالبان و نیز سرویس اطلاعاتى ارتش پاکستان در ارتباط است. به اعتقاد وى، سرویس ارتباطى ارتش پاکستان از گروه جندالله به عنوان ابزارى علیه ایران استفاده مى‌کند.
گروه جندالله که خود را جنبش مقاومت مردم ایران نیز مى‌نامد، در سال ۲۰۰۲ تاسیس شده و عملیات مسلحانه خود را از سال ۲۰۰۵ آغاز کرده است.
شمار اعضای جندالله، حدود یصد نفر برآورد مى‌شوند که مجهز به مواد منفجره و سلاح‌هاى سبک هستند و در مناطق هم مرز با پاکستان و افغانستان فعالیت مى‌کنند.
نام گروه ریگی، در تاریخ ۲۷ آذر ۸۵ از سازمان جندالله به «جنبش مقاومت مردمى  ایران» تغییر یافت. تلویزیون صداى  آمریکا، با ریگى  مصاحبه¬اى  کرد و وى  را با عنوان «رهبر جنبش مقاومت مردمى  ایران» نامید. ریگى،  در این مصاحبه گفت: «ما تروریست نیستیم و این رژیم  ایران است که ما را تروریست نامیده است.» مجرى  این شبکه تلویزیونى  به وى  گفت: «ریگى  جان! ما خیلى با تو احساس همبستگى  مى-کنیم.» البته در بیانیه تغییر نام این سازمان، اعلام شد که این تغییر نام به معنى  تغییر سیاست¬هاى  این تشکیلات نیست، بلکه به معنى  گسترش فعالیت تشکیلات در سایر مناطق کشور و به خصوص در  پایتخت است. این تشکیلات شعار «زنده باد اسلام، زنده باد مقاومت، زنده باد  آزادى» را براى  خود انتخاب کرد.

گروه ریگی، در پی دستگیری رهبرشان طی انتشار بیانیه¬ای، نوشت، رژیم ایران و وزارت اطلاعاتش حقیرتر و ناچیزتر از آنند که چنین عملیاتی را به اجرا در آورند. این اولین بار نیست که دولت پاکستان در یک زدوبند و اقدام کثیف، پناهندگان ایرانى در این کشور را به رژیم جنایت پیشه جمهوری اسلامی تحویل داده و آن¬ها را در معرض شکنجه و اعدام قرار می دهد.
روز پنج¬شنبه، ۶ اسفند ماه ۱۳۸۸ برابر با ۲۵ فوریه ۲۰۱۰، اطلاعیه تعیین جانشین عبدالمالک ریگی، منتشر شد. در بخشی از اطلاعیه «جنبش مقاومت جندالله»، آمده است: «بدینوسیله جنبش مقاومت جندالله به اطلاع عموم مردم بلوچستان و ایران می¬رساند که پس از حادثه جانکاه دستگیری رهبر جنبش، کمیته مرکزی جنبش طی نشست¬هائی با تمامی اعضا و متحدین جنبش، موضوع جانشینی و هم¬چنین مسئولیت اجرائی جنبش را در غیاب رهبر مورد بررسی قرار داد و امروز در نشست نهائی و اخیر به اتفاق آرا و با موافقت همه اعضای جنبش و هم¬چنین با موافقت همه متحدین حاج محمد ظاهر بلوچ به عنوان جانشین امیر عبدالمالک انتخاب شدند و همه مبارزان با ایشان در راستای آرمان¬ها و اهداف والای امیر عبدالمالک (حفظه الله و رعاه و فک اسره) بیعت نموده و پیمان نبرد تا مرگ بستند...»
جند‌الله در وبسایت خود نوشته است: «رهبر مقاومت، در یک عملیات ضدتروریستی دستگیر شده که سرویس‌های مخفی آمریکا، افغانستان و پاکستان در آن شرکت داشته‌اند.»

بدین ترتیب، هنوز ابعاد دستگیری ریگی، روشن نشده و کم و کیف همکاری سازمان¬های اطلاعاتی و امنیتی دیگر کشورها و به ویژه پاکستان با سرویس¬های اطلاعاتی و تروریستی حکومت اسلامی در این واقعه معلوم نیست. در هر صورت آن¬چه که آشکار است سرویس¬های جاسوسی و اطلاعاتی کشورهای منطقه و حتا به احتمال زیاد سازمان سیا و موساد نیز در این مورد با سرویس¬های جاسوسی و تروریستی حکومت پاکستان و جمهوری اسلامی همکاری کرده¬اند.

ظنز تاریخ در این است که حکومت اسلامی ایران، سی و یک سال است با سرکوب و کشتار، شکنجه و اعدام، وحشت و ترور یک جامعه ۷۵ میلیونی را مانند اشغال¬گران اسرائیلی که سرزمین¬های مردم فلسطین را اشغال کرده¬اند، به گروگان گرفته است با ریاکاری از تروریسم می¬نالد. گروه¬هایی چون جندالله محصول همه آن جنایتاتی است که حکومت اسلامی در این سی و یک سال به ویژه بر سر مردم مناطق محرومی مانند سیستان و بلوچستان آورده است. راه انداختن تبلیغات بر سر دستگیری ریگی، هدف اصلی¬اش منحرف کردن افکار عمومی از جنایات حکومت اسلامی و مبارزه جاری مردمی است که حکم رفتن این حکومت جانی و تروریست را هشت ماه است که در راه¬پیمایی¬های میلیونی خود در خیابان¬ها صادر کرده¬اند بنابراین، این نوع تبلیغات و سمپاشی¬ها تاثیری بر عزم و اراده مردم به پا خواسته ندارد.
در واقع کلیه اسناد و شواهد نشان می¬دهند که دولت پاکستان، در اقدامی ضدانسانی و در همدستی با حکومت اسلامی ایران، عبدالمالک ریگی، را بازداشت کرده و به حکومت اسلامی تحویل داده است.
مهم¬تر از همه واکنش سفیر دولت پاکستان در تهران نشان¬دهنده جعلی بودن سناریوی حکومت اسلامی، در رابطه با دستگیری ریگی است. بنابراین، دستگیری ریگی یک هفته قبل و احتمالا در منطقه مرزی میان افغانستان و پاکستان صورت گرفته و به ایران تحویل داده شده است که از سوی منابع اطلاعاتی حکومت اسلامی، به عملیاتی پیچیده و خارق¬العاده¬ای که سربازان گمنام امام زمان، در یک پرواز هوایی از دبی به قرقیزستان در روز سه شنبه ۲۳ فوریه- ۴ اسفند، انجام داده¬اند، ادعا می¬شود؟! چنین ادعاهایی کاذب و به دور از واقعیت هستند.
استان سیستان و بلوچستان در جنوب شرقى ایران قرار دارد و از دو بخش سیستان و بلوچستان تشکیل شده است که منطقه سیستان شامل سه شهرستان زابل، زهک و شهرستان هیرمند است.
منطقه بلوچستان نیز شهرستان زاهدان، مرکز استان سیستان و بلوچستان و نیز شهرستان‌هاى خاش، سراوان، ایرانشهر، سرباز، نیکشهر، چابهار و کنارک را شامل مى‌شود. نام خانوادگى ریگى برگرفته از نام یکى از طوایف «سنى مذهب بلوچ» به نام ریگى است.
در سال‌هاى گذشته منطقه سیستان و بلوچستان و نیز بخش‌هایى از استان کرمان شاهد رویارویى نیروهاى انتظامى و امنیتى حکومت اسلامى با اعضای گروه جندالله بوده است.
تروریسم دولتی، جنگ و کشتار، شکنجه و اعدام و تحمیل محرومیت¬های اقتصادی بر جامعه و استثمار شدید مزدبگیران، یک اصل اساسی حاکمیت¬های دیکتاتوری است. در واقع کشورهایی که دائما در حال ستیز با همسایگان خود به سر می¬برند، خواست¬های بر حق و عادلانه مردم را سرکوب می¬کنند و دست به ترور، شکنجه و اعدام شهروندان می¬زنند، هرگز قادر نیستند به رشد توسعه اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دست یابند. این دسته از حکومت¬ها، تنها زمانی به پیشرفت و توسعه و رفاه و عدالت واقعی رسیده¬اند که جامعه به درجه¬ای از امنیت، رفاه، آزادی و برابری دست یافته¬اند. و قادر شده‏اند با طراحی برنامه‏های کوتاه مدت و درزامدت و تامین زیست و زندگی شهروندان، به رشد و توسعه خود در مسیر برقراری صلح، امنیت، رفاه و آزادی حرکت کنند. از این¬رو، دستگیری و اعدام ریگی¬ها، نه به امنیت منطقه و کشور و پایان تروریسم کمک می¬کند و نه مردم معترض و خواهان تغییر مرعوب سرکوب و کشتار و ترور و اعدام و وحشت حکومت اسلامی می¬شوند. چرا که عامل اصلی همه این وضعیت ناامن در جامعه ما، وجود حکومت تروریستی و مافیای اسلامی است.
مسلما دستگیری و اعدام برادر ریگی و اعدام احتمالی خود ریگی، تاثیر چندانی بر مبارزه مردم محروم سیستان و بلوچستان ندارد. زیرا این گروه، مبارزه مردم آزادی¬خواه و برابری¬طلب این منطقه را نمایندگی نمی¬کند. مبارزه مردم مناطق محروم کشور بر علیه حکومت تروریستی اسلامی، نه تنها حق طبیعی و مسلم مردم این مناطق، بلکه حق مسلم مردم سراسر ایران است. رهایی مردم مناطق تحت ستم ایران مانند کردستان، بلوچستان و غیره از زیر ستم و سرکوب حکومت اسلامی، راه حل محلی ندارد و تنها از طریق شرکت و حضور فعال در مبارزه سراسری است که با سرنگونی حکومت اسلامی، مردم حق¬طلب این مناطق نیز هم¬چون مردم سراسر کشور، به حق و حقوق اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خود خواهند رسید.
بی¬شک تروریسم، به هر نحو و با هر بهانه‌ای که انجام شود، امنیت افراد و اجتماعی را به خطر می¬اندازد و با حقوق شهروندان و امنیت آنان و به طور کلی امنیت جامعه و مدنیت مغایرت دارد. در حالی که حکومت اسلامی، پرونده انبوه و سابقه طولانی در سازمان¬دهی و اجرای تروریسم به ویژه علیه مخالفین خود دارد چگونه می¬تواند مدعی مبارزه با «ترویسم گروه جندالله» باشد. مگر غیر از این است که جندالله و گروه¬های شبیه آن زاییده سیاست¬های حکومت اسلامی در سی و یک سال اخیر است. بنابراین، برای این که به تروریسم در ایران، یک بار برای همیشه خاتمه داده شود باید کلیت حکومت اسلامی، از حاکمیت ساقط شود تا مردم در آرامش و امنیت و بدون فشار اقتصادی و سیاسی، درباره آینده جامعه¬شان تصمیم بگیرند. برای این که تروریسم از بین برود باید همه شهروندان ساکن ایران، بدون در نظر گرفتن ملیت، جنسیت، باورهای مذهبی و تفاوت¬های سیاسی باید از حقوق یکسان و برابری برخوردار باشند.
سناریوی دستگیری ریگی که توسط سناریوسازان حکومت اسلامی سر هم بندی شده است، از روی سناریوی دستگیری عبدالله اوجالان، رهبر پ.¬ک.¬ک، توسط دولت ترکیه گرفته شده است که چند سال پیش صورت گرفت. داستان هواپیما و کماندوها با لباس¬های سیاه و ماسک و غیره، عینا همان سناریوی دستگیری اوجالان است. تنها با این تفاوت که کماندوهای ترکیه صورت اوجالان را لت و پار کرده بودند اما در سناریو دستگیری ریگی، ظاهرا صورتش سالم است.
سران حکومت اسلامی ایران، با سابقه طولانی تروریستی و سرکوب¬های اخیر خود، نشان داده¬اند که هم-چون سران حکومت اسرائیل، تروریسم یک وجه مهم سیاست و ماهیت¬شان را تشکیل می¬دهد. از این¬رو، مردم منطقه پرتلاطم خاورمیانه، هنگامی به آزادی، برابری، امنیت و عدالت دست پیدا خواهند کرد که با اتحاد و همبستگی انسانی و مبارزه طبقاتی خود، از شر این حکومت¬های جانی خلاص شوند.

دوازدهم اسفند ۱۳۸۸ - سوم مارس ۲۰۱۰

bamdadpress@ownit.nu


انتظارات و دورنماهای اعتراضات مردمی

| 1 نظر
eteraz.jpgتصورات عجیب و غریب و غیر عقلانی‏ای از جانب اپوزیسیون خارج از کشور، پیرامون اعتراضات مردمی وجود دارد. طبق معمول ارزیابی‏های سیاسی‏‏ کمتر با واقعیات منطبق می‏باشد. تفکرات غیر مستدل و ساده اندیشانه را می‏توان به‏عینه و بویژه بعد از بیست و دو خرداد و در حول و حوش اعتراضات مردمی مشاهده نمود. یا شوکه‏ی اوضاع‏اند و یا در اغراق غوطه‏وراند؛ به دلیل این‏که اداراک و انتظارات‏شان فراتر از جایگاه، توانائی و موقعیتِ کنشی مردم در مقابل رژیم سراپا مسلح است. عجایب, زمانه در آن است‏که خوش‏خیالی بس عظیمی بر ذهن‏ها حاکم گردیده است و دارند از هر حرکت خودبخودی، از خود بی‏خود می‏شوند و بزعم خود - و نه از زوایه‏ی مارکسیستی - دارند به نسبیت هر حرکتی اهمیت می‏دهند، بدون این‏که بخود آیند و تلاش ورزند تا به میزان پتانسیل اعتراضات مردمی پی ببرند و یا این‏که دریابند جنبش خودبخودی دارد، به خودآگاهی خود، به پیش می‏رود و قادر به تبیین استراتژی روشن نیست. نه می‏خواهند به پای تحلیل حقیقی و منطبق بر واقعیات به نشینند و نه بر خود می‏دانند که از تجارب تاریخی سود جویند. کار و حکایت‏شان بیش‏تر در پاسخ‏گوئی به تمایلات درونی‏شان شباهت پیدا کرده است. کاری هم به سر انجامی حرکات خودبخودی ندارند و بیش از اندازه خوش‏خیال‏اند و بیش از اندازه هم دارند مردم را به مسیر خوش‏خیالی سوق می‏دهند.

وظیفه‏ی روشنگری، طرح و وجود گرایشات متفاوت در درون اعتراضات مردمی و متعاقباً بر شمردن پارامترهای نامعین و بی سرانجام از جانب آنان رد شده است و نمی‏خواهند دو قدم جلوتر را به بینند. دارند از "آگاهی"، "عظمت" و "اعتلاء"ی مبارزات مردمی سخن می‏گویند، بدون این‏که عمیقاً بر این باور باشند که هیچ انقلابی بدون تئوری انقلابی ممکن پذیر نیست. بیش از اندازه ذوق‏زده شده اند و در انتظار "انقلابی" دیگراند؛ انقلابی که فاقد مفوله‏های لازمه و کافی مارکسیستی - لنینیستی‏ست. بر جایگاه‏ها و عمق هرگونه اعتراضات مردمی ناآگاه‏اند و متأسفانه دارند شیپور را از سر گشادش می‏دمند. حقیقتاً نه یک‏بار دیگر بل همواره لازم است تا پیرامون هر حرکت و اعتراضات مردمی و بر محتوای آن‏ها آشنا گردیم و بی‏جهت به هورا کشان بی‏وظیفه و بی‏مایه تبدیل نگردیم و غیر مسئولانه بر بار آن نی‏افزائیم. لازم است تا راهِ صحیح را انتخاب نمود و نه خود را متوهم ساخت و نه از بازگوئی حقایق و نتایج مخرب آن، ترس و واهمه‏ای بخود راه داد. به غیر از آن است‏که بارآوری هر حرکتی ربط مستقیمی با آینده‏ی آن دارد و آینده‏ی روشن هر کاری هم مربوط به سوار شدن ایده‏های سالم و تصقیه‏ی کامل مدافعین سرمایه از صفوف خود می‏باشد؟ به غیر از آن است‏که فارغ از به حق بودن و حمایت و پیشتیانی بی‏دریغ و روزانه از اعتراضات رادیکال مردمی در قبال رژیم جنایت‏کاری هم‏چون جمهوری اسلامی، می‏توان و می‏بایست تصویر تلخ و ناهنجاری که در مقابل مردم قرار می‏گیرد را گوشزد نمود و آنانرا از آینده‏ی شوم دیگری که حاصل دنباله‏روی از مدافعین سرمایه، تحرکات کور و بی‏نتیجه می‏باشد، آگاه ساخت؟ مگر به غیر از آن است‏که این‏ها، از زمره پیش فرض‏ها و بدیهیات هر کاری به حساب خواهد آمد و از سر بی حضوری و بی دخالت‏گری نباید و نمی‏بایست بر حقایق ناگوار و تلخ پشت پا زد؟

به عبارتی می‏توان بیست و دو بهمن امسال را ملاک دیگری قرار داد و نشان داد که ارزیابی‏های سیاسی از اعتراضات و روحیات مردمی تا چه اندازه در تخالف با استنتاجات عملی بعضاً کمونیست‏ها قرار دارد. می‏توان به این قضیه بیش‏تر آشنا شد و نشان داد ‏که جنبش‏های اعتراضی، بدون تعیین و تکلیف قطعی و عملی با همه‏ی مدافعین نظام جمهوری اسلامی، به منافع‏ی دیرینه و مطالبات بحق‏اش دست نخواهد یافت. نگاه و مرور به گذشته‏ی مبارزاتی و بویژه چند ماهه‏ی اخیر این واقعیات را در مقابل هر انسان آزاده و کمونیست قرار می‏دهد که تحرکات مردمی شدیداً نیازمند خط و برنامه‏ی مستقل و مهمتر از همه‏ی این‏ها نیازمند رهبری انقلابی‏ست. می‏توان نشان داد که به چه میزانی مردم دارند اعتراضات خود را در چهارچوبه‏ی جناح‏های رقیب حکومتی - دولتی سازمان می‏دهند و فاقد استقلال کافی و لازمه‏اند. می‏توان نشان داد که کار "رهبران سبز" و همه‏ی آنانی‏که به بهانه‏های متفاوت پرچم "سبز" را به‏عنوان نماد "مبارزاتی" خود قرار دادند، از ریشه در تخالف با منفعت مردمی قرار دارد. می‏توان به اثبات رساند که رنگ "سبز"، رنگ دل‏بخواه‏ی مردم نیست و تحمیل سرمایه به اعتراضات مردمی‏ست. می‏توان به اثبات رساند که "کمونیستی" که دارد پرچم و نماد سبز را به‏عنوان بیان اعتراضات مردمی توضیح می‏دهد تا چه اندازه عملاً دارد مردم را به سمت افکار و خواسته‏های مرتجعین هُل می‏دهد.
 
اگر تاکنون کسانی این رنگ و پرچم را صرفاً بهانه‏ی پرش از کل حاکمیت جمهوری اسلامی قلمداد نموده و هم‏چنان بر این عقیده‏اند که رنگ "سبز" یگانه‏ی رنگ و بازگو کننده‏ی مطالبات پایمال شده چندین ساله‏ی مردم می‏باشد، امّا به جرأت و بعد از گذشت هشت ماه از اعتراضات مردمی، می‏توان دریافت که این رنگ عملاً دارد نقش ترمز کننده‏ی مبارزات رادیکال در درون را ایفاء می‏نماید و باید و می‏بایست به‏همراه‏ی بقیه‏ی رنگ‏های سرمایه، از دست، گردن و ذهن مردم و جوانان به زمین انداخته شود. باید دانست که کمونیستِ مدافع‏ی مردم، مبلغ نماد دیگری به غیر از نماد انتخابی سرمایه است. واضح است‏که در دستور کار قرار دادن پارامترهای فوق، بر کمیت اعتراضات رادیکال مردمی خواهد افزود و آینده را از آن، محرومان و استثمار شوندگان خواهد ساخت. انتخاب و توضیح راهی خلاف آن، تبلیغ ایده‏های ناصحیح و دامن زدن به انحرافات هر چه بیش‏تر اعتراضات مردمی‏ست. متأسفانه باید گفت که خوش‏خیالی بعضاً "کمونیست"ها این‏روزها نه تنها نتوانسته است بر میزان خسران‏ها بکاهد بلکه دارد دامنه‏ی تلفات را وسیع‏تر می‏سازد و دارد میدان را برای بخش‏هایی از جناح‏های دولتی فراهم می‏کند.

این حقیقتی‏ست که مردم در صحنه‏اند و هر عکس‏العملی از جانب آنان در مقابل تعرضات حاکمان هم، امری طبیعی‏ست و به تبع از آن بروز رخ‏دادهای چند دهه و بویژه چند ماهه‏ی اخیر هم، جزء ذاتی هر نظام طبقاتی نابرابرست. این‏هم امری طبیعی‏ست که مردم در مقابل ظلم و ستم سرمایه‏داران جانی و در مقاطعی تا سر حد مرگ و بگونه‏ی مقابله‏ای و عملی به پا می‏خیزند و سران حکومت را به چالش می‏کشند. طبعاً وجود و مشاهده‏ی چنین وضعیتی قابل تصور است و در این میان هم واضح است‏که مردم بخودی خود، از درک عمیق مفوله‏های مبارزاتی و فهم بنیادی سیاست‏های ریاکارانه‏ی مدافعین بی چون و چرای سرمایه ناتوان و فاقد استراتژی روشن‏اند و نیاز مبرم به نمایندگان سیاسی آگاه و تحول‏گرا دارند. مازاد بر همه‏ی این‏ها حد و حدود اعتراضات مردمی هم معین و مشخص می‏باشد و انتظاری فراتر از توانائی‏ و جایگاه‏شان، انتظاری بیجاست.
نگاهی کوتاه به تجربه‏ی تاریخی جنبش‏های اعتراضی این حقیقت را در مقابل‏مان قرار می‏دهد که مردم بدلیل فقدان اپوزیسیون سالم و انقلابی در درون، بدنبال اپوزیسیون دولتی - حکومتی‏اند و بدنبال آنانی‏اند که در تخالف با جناح غالب حکومتی به صف شده‏اند. متأسفانه این وضعیت سال‏هاست که بر جنبش‏های اعتراضی حاکم گردیده است و نمی‏توان بر خلاف منحرفین و ناباوران به تئوری نوین انقلاب، بخود قبولاند که اعتراضات چند ماهه‏ی اخیر مردمی توانسته است دیوارهای ضخیم مدافعین سرمایه هم‏چون "سبز" را در هم ریزد و به دوران "اعتلا"ی خود پای بگذارد. واضح است‏که جنبش رو به اعتلاء در وحله‏ی نخست برنامه‏ی روشن دارد و هدف دور را می‏بیند و در ثانی نیرو و انرژی خود را به سمت خُرد کردن ماشین سرکوب دولتی سازمان می‏دهد. این جنبش و اعتراضات مردمی در شرایط فعلی پای به چنین فاز تعیین کننده و سرنوشت‏سازی نگذاشته است، به این دلیل روشن که همه‏ی اقشار و طبقات به میدان نیآمده‏اند و رهبری سالمی ندارد. بی دلیل هم نیست که اپوزیسیون دولتی و خودی‏های‏شان توانستند هژمونی‏شانرا را هم‏چنان بر جنبش‏های اعتراضی حفظ و نگاهِ نیروی عظیمی از جامعه را به سمت خود جلب و به سیاق همه‏ی مدافعین سرمایه از موقعیت بوجود آمده موج سواری کنند و بهره‏برداری‏های سیاسی دل‏بخواه‏ی خود را بنمایند.    

بیست و دو بهمن امسال یک‏بار دیگر نشان داده است‏که هم‏چنان تعداد بی‏شماری از مردم، نگاه‏ و گوش شنوائی‏شان - و بنابه هر دلیلی - به "اپوزیسیون" تحمیلی سرمایه است. البته که ایرادی اساسی به اعتراضات مردمی نیست. این امر معمول هر جامعه‏ی اعتراضی بدون رهبری سالم و کمونیستی‏ست. در حقیقت انتظار بیش ار این و فراتر از مردم، جایز و معقول نیست. شکی در آن نیست که اعتراضات و خیزش‏های خیابانی و درگیر شدن عملی مردم با ارگان‏های سرکوب‏گر نظام را می‏بایست از زمره سیاست‏های حداکثری آنان به حساب آورد. شکی در آن نیست که رژیم جمهوری اسلامی در ابعادی بی‏سابقه نیروهای سرکوب‏گر خود را در سالروز قیام توده‏ای سازمان داده و توانسته است من‏حیث‏المجموع بر فضای اعتراضی حاکم گردد و با کمک و هم‏یاری یاران وفادار نظام، مسیر اعتراضات را در خلاف منفعت مردم سازمان ‏دهد. از یک‏طرف باید آگاه بود که بکارگیری چنین سیاستی در چهارچوبه‏ی نظام جمهوری اسلامی تازگی ندارد و از طرف دیگر باید پذیرفت که سال‏هاست بعضاً مردم دارند در چهارچوبه‏ی تضادهای درونی حاکمیت خواسته‏ها و مطالبات خود را بیان می‏نمایند. این‏ها به خصائص جنبش‏های اعتراضی جمعی تبدیل گشته است و بی دلیل هم نیست که دامنه‏ی اعتراضات مردمی و بُرش‏ها از جناح‏های رقیب حکومتی محدود و به تبع از آن دامنه‏ی استقلال آن‏هم، محدود می‏باشد.

بنابراین، بر هر عنصر آگاه و دلسوز انقلاب است تا بر حدود و ثغور اعتراضات مردمی آگاه گردد و بی‏گدار و نه سنجیده، بر محتوای هر حرکتی نی‏افزاید و تلاش ورزد تا به آن بخش از اعتراضات مردمی‏ای که به "رهبران سبز" چشم دوخته‏اند را آگاه سازد و مهمتر از آن بر این ایده‏ی اساسی پای فشارد که اعتراضات مردمی، بدون عروج و بالا رفتن عملی از "رهبران سبز" و بدون کنار گذاشتن هر رنگ و نماد وابسته بدانان، ره بجائی نخواهد بُرد. بر جنبش روشنفکری و دانشجویان آگاهِ داخل است، تا بیش از این، از اعتراضات مردمی مراقبت بخرج دهند و تلاش ورزند تا مردم را بطور عملی از پاسخ‏گوئی به فراخوان‏ "رهبران سبز" بر حذر دارند. این‏ها از زمره  سیاست‏های حداقلی هر عنصر و نیروی وفادار به آرمان‏های مردمی‏ست و شکی در آن نیست که تقویت و همگانی نمودن این ایده بر خالصی اعتراضات مردمی خواهد افزود و دورنمای روشن و شفاف‏تری را در مقابل استثمار شوندگان و ستم‏دیدگان قرار خواهد داد. تنها در چنین بستری‏ست که زمینه‏ی واقعی نابودی سرمایه‏داران وابسته در ایران فراهم و جامعه شاهد آزادی و رهائی از هرگونه ظلم و ستم امپریالیستی خواهد داد.


۲۵ فوریه ۲۰۱۰
۶ اسفند ۱۳۸۸

سرکوب، آزار، پرونده سازی، دستگیری، شکنجه و محاکمه فعالان کارگری در ایران را به شدت محکوم می کنیم.
*کارگران نساجی بافته های کرمان از ساعت روز یکشنبه ۴ بهمن اقدام به بستن جاده کردند. این کارگران علت تجمع و بستن جاده را انحلال شرکت توسط سهامداران اعلام کردند. یکی از کارگران به خبرنگار ایلنا گفت: چندی پیش عده ای از مدیران در هیات تشخیص تصمیم به انحلال شرکت و انتقال دستگاهها به شهرستان قزوین گرفتند که در اعتراض به این امر ما ظهر امروز اقدام به بستن جاده کردیم.


*کارگران کارخانه لاستیک البرز، کیان تایر سابق، طی روزهای شنبه ۱۰ و یکشنبه ۱۱ بهمن در اعتراض به پرداخت نشدن حدود دو ماه حقوق خود در داخل این واحد تولیدی تجمع کردند. به گزارش اتحادیه آزاد کارگران ایران تجمع روز یکشنبه کارگران لاستیک البرز تهران همراه با آتش زدن لاستیک های فرسوده از سوی آنان صورت گرفت. در دو سال اخیر، کارگران کارخانه لاستیک البرز بارها در اعتراض به پرداخت نشدن حقوق خود و همچنین عملکرد مدیریت این کارخانه دست به اعتراض یا اعتصاب زده اند. حسین، یکی از کارگران این واحد تولیدی، در مورد اعتراض کارگران لاستیک البرز و سابقه مشکلات این کارخانه به «رادیو فردا» می گوید:«کارگران خواستار پرداخت حقوق یک ماه و نیم خود و نیز پنج ماه مطالبات شان از دوره مدیریت گذشته این کارخانه بودند.» به گزارش اتحادیه آزاد کارگران روز شنبه ۱۰ بهمن ماه، ۹ نماینده اخراجی کارگران کیان تایر بر سر کارهای خود بازگشتند و روز بعد پس از مذاکرات و توافق نماینده های کارگران با مدیریت و فرماندار اسلامشهر کارگران به تجمع خود پایان داده و بر سر کارهایشان باز گشتند.

 

*کارگران کارخانه نورد و لوله صفا در اعتراض به عدم پرداخت دستمزدهایشان روز پنج شنبه ۸ بهمن در صدد اعتصاب بر آمدند که با وعده معاونت اداری مالی کارخانه مبنی بر پرداخت دستمزدهای معوقه کارگران در روزشنبه دهم بهمن ماه از اقدام خود منصرف شدند. اما روز شنبه از پرداخت حدود ۵/۲ ماه از دستمزد معوقه کارگران خبری نشد و به همین منوال تا روز دوشنبه ۱۲ بهمن ماه کارفرما به وعده خود مبنی بر پرداخت دستمزد کارگران عمل نکرد. به گزارش روز ۱۳ بهمن اتحادیه آزاد کارگران ایران، به دنبال این وضعیت کارگران از اولین ساعت کاری روز دوشنبه ۱۲ بهمن ماه دست از کار کشیدند و تولید را در سالنهای مختلف خواباندند. در پی این اعتصاب از سوی کارگران بار دیگر معاونت اداری و مالی کارخانه حدود ساعت ۱۱ صبح به کارگران اعلام کرد شب دستمزدهای آنان پرداخت خواهد شد و به این ترتیب کارگران به اعتصاب هشداری خود پایان دادند. بنا بر این گزارش دیشب نیز کارفرمای نورد لوله صفا به وعده خود عمل نکرد و همین امر باعث شد کارگران این کارخانه از اولین ساعت اداری امروز سه شنبه ۱۳ بهمن ماه بار دیگر اعتصاب خود را از سر بگیرند. با شروع مجدد اعتصاب از سوی کارگران حوالی ظهر تعدادی از مسئولان کارخانه که از تهران آمده بودند در میان آنان حاضر شدند و اعلام کردند فردا ۱۴ بهمن ماه دستمزدهای معوقه کارگران حتما پرداخت خواهد شد. کارگران نیز متقابلا اعلام نمودند چنانچه فردا نیز کارفرما به وعده خود عمل نکند بار دیگر و این بار بطور نامحدودی اعتصاب را از سر خواهند گرفت و تا دریافت دستمزدهای معوقه خود دست از اعتصاب نخواهند کشید. کارخانه نورد لوله صفا در کیلومتر ۹ اتوبان تهران ساوه قرار دارد و حدود ۱۳۰۰ کارگر در آن مشغول به کار هستند.

 

*کارگران شرکت آونگان اراک صبح چهارشنبه ۱۴ بهمن سر کار خود حاضر نشدند و در اعتراض به این که شش ماه حقوق نگرفته اند، در خیابانهای اصلی شهر اراک تجمع کرده و مقابل فرمانداری این شهر تجمع کردند. به گزارش روز پنجشنبه ١۵ بهمن خبرگزاری دولتی مهر، تعداد کارگران معترض ۴۰۰ تن است که خواستار رسیدگی مسئولان به وضعیتشان و برخورد قانونی با مالکان این شرکت بوده اند. همزمان با تجمع کارگران در خیابانهای اراک، یگانهای نیروی انتظامی حضور موثر داشته و ترافیک سنگینی هم در خیابانهای منتهی به محل تجمع ایجاد شده بود. کارگران کارخانه آونگان اراک شش ماه است که حقوق نگرفته اند و می گویند مسئولان استان مرکزی هنوز کاری برای رفع مشکلات آنها نکرده اند و هیچیک از تعهداتشان جرا نشده است.

 

*کارگران شرکت بن رو در روزهای دوشنبه و سه شنبه ۱۲ و ۱۳ بهمن در اعتراض به عدم پرداخت ۴ ماه از دستمزدهایشان دست به اعتصاب زدند. این اعتصاب که در تمام طول روزهای ۱۲ و ۱۳ بهمن ماه ادامه داشت و سر انجام با پرداخت یک ماه از دستمزدهای معوقه کارگران درصبح روز چهارشنبه ۱۴ بهمن ماه پایان گرفت. به گزارش اتحادیه آزاد کارگران ایران، این کارگران به استثنای دستمزد بهمن ماه، هم اکنون سه ماه دستمزد معوقه دارند و اعلام کرده اند چنانچه در اسفند ماه دستمزدهای معوقه آنان پرداخت نشود بار دیگر دست به اعتصاب خواهند زد. شرکت بن رو مونتاژ کننده ماشینهای خارجی(بنزهای کوپه) حدود ۸۰۰ نفر کارگر دارد و در جاده سلفچگان قرار دارد.

 

*روز سه شنبه ۲۰ بهمن کارگران تونل توحید، در پی پرداخت نشدن حقوق خود مقابل ورودی تونل اجتماع کردند. به گزارش هرانا این تجمع سبب ‌شد تا مسیر شمال به جنوب بزرگراه چمران از برج میلاد تا درب تونل با ترافیک شدیدی همراه شود. همچنین برخی از شهروندان با تلفن همراه خود برای گرفتن عکس و فیلم از این تجمع روانه تونل ‌شدند که این امر نیز بر شدت ترافیک افزود.

 

*روز سه شنبه ۲۷ بهمن حدود ۱۰۰ ترخیص‌کار خرمشهری در اعتراض به عدم پرداخت مطالبات خود در گمرک این شهرستان، تجمع کردند. هرانا به نقل از پایگاه خبری سفیر، در حالی که گمرک خرمشهر هنوز دو ماه طلب استردادی ترخیص‌کاران را به آنها نداده، روز سه شنبه بدون هیچ اطلاع قبلی اعلام کرده است تا زمانی که ‏۱۰‏ درصد پول مبلغ گمرکی به منطقه آزاد واریز نشود، اجازه ترخیص کالاها را نمی‌دهد. یک گزارش از اعتراضات کارگری در شرکت صنایع اراک هفته نامه عطر یاس گزارشی از اعتراضات کارگری در شرکت صنایع اراک منتشر کرده که سایت خودرو کار در روز یکشنبه ۱۸ بهمن آن را منعکس کرده است. متن این گزارش به قرار زیر است. تجمع کارگران شرکت صنایع اراک در ادامه اعتراضات دو سال اخیر کارگران این شرکت در قبال تاخیر مدیرعامل در پرداخت حقوق و مزایای کارکنان، تعطیلی کارخانه و اخراج کارگری می باشد. تعدادی از کارگران که در حین اعتراض و تجمع در محوطه داخل کارخانه بازداشت شده بودند، پس از یک شبانه روز بازداشت موقت آزاد شدند اما کارگران همچنان با مشکلات فراوان روبرو هستند. یکی از این افراد ضمن اعتراض به غیرمنصفانه بودن بازداشت آنها گفت: کجای دنیا فردی را که به دنبال حق طبیعی خود می باشد بازداشت می کنند؟ مگر ما از مدیر کارخانه بیشتر از حقوق عادلانه خود طلب داریم؟ دفعات مکرر حتی به همراه خانواده های خود جهت احقاق حقوق معوقه و مأخره به نشانه اعتراض جلوی در استانداری تجمع کردیم ولی نه تنها مشکلات ما از سوی هیچ مقام مسئولی حل نشد بلکه با همکاران ما و خانواده آنها برخورد صورت گرفت. همه این جریانات در حالی رخ داده که شرکت صنایع اراک همچنان تعطیل است و تولید در شرکت متوقف می باشد. یکی دیگر از کارگران کارخانه که از ذکر نام خود خودداری کرد، اظهار داشت؛ مدیر شرکت به هیچ وجه در کارخانه حضور فیزیکی نداشته و بر اوضاع فعلی نظارت ندارد. همچنین در مقابل اعتراض کارگران و شکایت آنها این گونه اظهار می دارد که حقوق خود را از فردی دریافت کنید که در انتخابات به او رای داده‌اید.

 

وی افزود:حتی در ارائه اعتراضات خود به اداره کار نیز مراجعه کردیم که رئیس اداره کار در پاسخ گفت:هدف مدیرعامل شرکت صنایع، انبوه سازی در کارخانه است که البته ما مخالفت خود را در این زمینه اعلام کرده ایم، ولی وی بر تصمیم خود پافشاری می کند. رئیس شورای اسلامی کار شرکت صنایع که از ابتدای بروز مشکلات، پا به پای کارگران احقاق حقوق آنها را پیگیری کرده گفت؛ واگذاری یک شرکت، اگر به تولید و اشتغال بیشتر منجر نشود و سبب ایجاد بیکاری و مشکلات معیشتی کارگران گردد، به هیچ وجه نمی تواند نقشی در توسعه صنایع داشته باشد. حسین نوروزی افزود؛ ضرر دولتی بودن یک کارخانه به مراتب کمتر از ضرر یک واگذاری نابجا و بی نتیجه است که منجر به افزایش مشکلات آن واحد تولیدی می گردد. وی اشاره کرد، البته اخیرا به بهانه تشویش اذهان کارگران و پرسنل، عده ای شایعه کرده اند که واگذاری شرکت صنایع از طریق مزایده صورت گرفته است و هیچگونه ارتباطی به اصل ۴۴ و خصوصی سازی ندارد.

 

اما این در حالی است که شورای اسلامی کار شرکت صنایع جهت تنویر افکار عمومی و نیز اثبات نادرست بودن موضوع مذکور، با استعلام از مراجع قانونی و تهیه اسناد مربوطه مبنی بر خصوصی سازی شرکت در چارچوب اصل ۴۴، موضوع را کاملا رد می نماید. نوروزی ادامه داد؛ اعتراضات ۱۰ روز اخیر کارگران شرکت صنایع به واسطه عملکرد ضعیف خریداران شرکت است به گونه ای که کارگران هیچگونه اعتمادی به طرحها و تعهدات مدیران شرکت صنایع نداشته و ندارند.

 

رئیس شورای اسلامی کار شرکت صنایع متفق القول با کارگران شرکت با اشاره به نامه استاندار مرکزی خطاب به رئیس جمهور، مبنی بر ارجاع شرکت به دولت گفت؛ تنها خواسته کارگران از مسئولان ارشد استان این است که نامه ارسال شده از سوی استانداری به دفتر ریاست جمهوری مورد پیگیری قرار گرفته تا با اعلام نتیجه نهایی، تکلیف کارگران بیکار و بلاتکلیف شرکت مشخص گردد.
چهارمین سالروز اعتراض کارگران شرکت واحد گرامی باد
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه که برای احقاق حقوق کارگران بعد از وقفه ای طولانی در سال ۱۳۸۴ احیا شد با تلاشها و پیگیریهای مستمر که با بی اعتنایی مسئولان مواجه گردید، با خواست کارگران شرکت واحد اعتراض خود را در تاریخ ۸ بهمن ۱۳۸۴ اعلا م کرد، اعتراض صنفی کارگران با سرکوب بی سابقه که منجر به دستگیری و بی کاری تعدادکثیری از رانندگان زحمتکش شرکت واحد بود روبه رو گردید. سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه چهارمین سالروز اعتراض با شکوه و به یاد ماندنی کارگران شرکت واحد را در حالی که دو نفر از اعضای هیئت مدیره سندیکا در زندان به سر می برند گرامی می دارد و همچنان در راه رسیدن به حقوق کارگران می کوشد.
سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه ۸ بهمن ۱۳۸۴
چهار تن از رهبران سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه آزاد شده اند.
به گزارش روز چهارشنبه ۲۱ بهمن هرانا، قربان علیپور، محمد حیدری، فریدون نیکوفرد و جلیل احمدی حدود چهار ماه پیش به اتهامات امنیتی بازداشت و به زندان دزفول منتقل شده بودند. به گفته فدراسیون جهانی کارگران صنایع کشاورزی، مواد غذایی و رستوران( آی یو اف)، قربان علیپور و محمد حیدری، پس از گذراندن بخش بزرگی از دوره محکومیت خود و فریدون نیکوفرد و جلیل احمدی به دلیل نداشتن پرونده کیفری به طور مشروط آزاد شده اند. بر اساس احکام دادگاه تجدید نظر استان خوزستان، آقایان نیکوفرد، علیپور و احمدی به تحمل شش ماه حبس تعزیری و شش ماه حبس تعلیقی، و آقای حیدری‌ به چهار ماه حبس تعزیری و هشت ماه حبس تعلیقی محکوم شده‌ بودند. فدراسیون جهانی کارگران صنایع کشاورزی، مواد غذایی و رستوران همچنین از ادامه بازداشت علی نجاتی، رهبر سندیکای کارگران شرکت نیشکر هفت تپه انتقاد کرد و خواستار آزادی او شد. آقای نجاتی که در پاییز سال جاری بازداشت شد، به دو سال زندان محکوم شده است.
۹۰۰ هزار کارگر صنعت برق در آستانه بیکارشدن
محمد پارسا، رییس هیات مدیره سندیکای صنعت برق می گوید ۹۰۰ هزار نفر از کارگران صنعت برق ایران در آستانه بیکاری قرار دارند. به گزارش روز چهارشنبه ۲۸ بهمن رادیو فردا، رئیس هیات مدیره سندیکای صنعت برق ایران به خبرگزاری کار ایران، ایلنا، گفته که اگر برای این مشکل چاره جویی نشود تمام واحدهای تولید کننده تجهیزات برقی تعطیل و ۹۰۰ هزار نفر نیروی کار که مستقیم و غیرمستقیم در این صنعت مشغول به کار هستند، در معرض بیکاری قرار دارند. بنابر گزارش سندیکای برق، شرکتهایی که در بخش برق فعالیت می کنند بیشتر از پنج هزار میلیارد تومان (پنج میلیارد دلار) از دولت طلب دارند و دولت قادر به پرداخت بدهی خود نیست. به گفته محمد پارسا، خریدار ۹۹ درصد از تولیدات شرکتهای عضو سندیکای برق، دولت یعنی وزارتخانه های نیرو و نفت هستند اما این مشتریان کالا را می خرند ولی پولی بابت این خرید نمی دهند. آن گونه که رییس هیات مدیره سندیکای صنعت برق گفته، مشکلات این صنعت چنان مزمن شده‌اند که معلوم نیست کارگران و شرکت‌ های فعال در این حوزه بتوانند تا تحقق وعده دولت دوام بیاورند. روز چهارم بهمن ماه، سالروز کشتار کارگران معدن خاتون آباد شهرک بابک گرامی باد. کشتار کارگران شهرک بابک با دستانی خالی برای دفاع از حقوشان توسط مزدوران جمهوری اسلامی به قتل رسیدند، یک جنایت محسوب می شود و عاملان آن باید محاکمه شوند.

 

قیام علیه شرایط اقتصادی

| 0 نظر
nesan.jpgامروز چهارشنبه، اعتصاب عمومی کشور یونان را در ابعاد ٢میلیون نفری، مردم، کارگران و کارکنان این کشور را در آغوش گرفت. بر در بیشتر مراکز تولیدی و محلهای کار قفل زدند. کار و تولید را تعطیل کردند. اعتصاب ٢میلیون کارگر و کارکنان به اعتراض به بیکارسازی وسیع، کاهش دادن دستمزدها، بالا بردن مالیاتها و بالابردن سن بازنشستگی، بار دیگر جامعه را در مقابل دولت قرار داد. در دو هفته گذشته این دومین اعتصاب سراسری و قدرتمند بخش شاغلین در یونان است.
اوج نا آرامی های یونان در دسامبر ٢٠٠٩ شروع شد. با شروع این ماه اعتراضات توده های ناراضی بویژه جوانان و دانشجویان به مدت هشت روز شهر آتن، پایتخت این کشور را با رو در روئی دولت و پلیس و نیروهای انتظامی در خود گرفت. ابعاد این اعتراضات بحدی بود که مدیا و رسانه های عمومی در سراسر دنیا به آن پرداختند و افکار عمومی را تحت تاثیر قرار دادند و بار دیگر بعد از نا آرامی های جوانان و توده های زحمتکش و فقیر فرانسه ابعاد این اعتراضات در آتن، جامعه اروپا و دنیا را تحت تاثیر قرار داد.
در ١٣ دسامبر٢٠٠٩ جوانان آتن به محل و دفتر محل کار پلیسی که تیراندازی او باعث کشته شدن نوجوان پانزده ساله شده بود حمله و با پرتاب کوکتل مولوتف و سنگ پرتاب کردن به این محل بر ابعاد این نارضایتها افزودند. بعد از این اعتراضات بود که جوانان و مردم ناراضی توجه خود را به نواحی تجاری نزدیک کردند. خودروها را واژگون و سه بانک را سوزاندند. مردم و افکار عمومی در آتن این نارضایتیها را بیش از آن که واکنش به کشته شدن نوجوان ١۵ ساله بدانند، قیام علیه شرایط اقتصادی نام گزاری کردند. در چند سال گذشته جامعه یونان در غلیان اعتراضات کارگران، کارکنان، جوانان و دانشجویان بوده است. در اکتبر ٢٠٠٩ حزب حاکم "دموکراسی جدید" در یک انتخابات زودرس در مقابل حزب سوسیالیست به رهبری «جورج پاپاندرو» شکست خورد. حزب "دمکراسی جدید" که چیزی جز فساد اداری، بیکاری را با دوره کمتر از دو ساله در قدرت ایجاد نکرده بود، با انتخابات زودرس جای خود را به حزب سوسیالیست داد. اکنون این حزب که با وعده های احیای اقتصادی یونان بقدرت رسیده بوبد، با کاهش دستمزدها، بالابردن میزان مالیاتها و بالا بردن سن بازنشستگی، افزایش بهای بنزین و سیاست صرفه جویی اقتصادی بر میزان بیکاری و فقر، افزوده، و با روانه کردن میلیونها نفر از شاغلین به منازل بدون پرداخت مزایا و تامین معیشت، در مقابل موج میلیونی اعتراض و اعتصابات قرار گرفته است.
در ایران، ما در حالی به روزهای پایانی سال ٨٨ نزدیک میشویم که بیکارسازیهای گسترده در مراکز تولیدی و کار رو به افزایش است. دولت و کارفرماهای بورژوا در حالی به بیکارسازیهای وسیع روی آورده اند، که جامعه ایران دستخوش حملات وسیع سیاسی و سرکوب است. سیاست سرکوب و حکومت نظامی توسط سپاه پاسداران و دولت مایه دلگرمی و قوت قلب کارفرما و سرمایه داران شده است. چنانکه در اینروزها بر حملات خود علیه طبقه کارگر و مزدبگیران جامعه افزوده اند. دسته دسته در مراکز کار و تولیدی از جمله در صنایع ماشین سازی و پروژه های ساختمانی بر میزان اخراج و بیکارسازیها افزوده اند. با موج بیکارسازیها، امسال مشکلات طبقه کارگر به مراتب وسیع تر و عمیق تر از گذشته، از جمله مساله افزایش دستمزدها، و عدم پرداخت حقوق و مزایای پرداخت نشده، بر صحنه سیاسی و اجتماعی جامعه سنگینی میکند. طبقه کارگر و مزدبگیران و شاغلان در ابعاد میلیونی در معرض تحمیل زندگی به مراتب سخت تر و فلاکت بیشتری قرار دارند.
کارگران در "انتظار" تعیین حداقل دستمزد در سال ١٣٩٩هستند. شواری عالی کار در اسفند ماه سال گذشته حداقل دستمزد کارگران را ٢۶٣هزار تومان تعیین کرد. و امسال میزان ١٠٠درصدی افزایش دستمزدها ۵٢٠هزار تومان را مطرح کرده است. در حالیکه خط فقر مطلق طبق آمار رسمی دولت و کارشناسان آکادمیکی در تهران ٨۵٠هزار تومان تعریف شده بود. تعیین دستمزد ٢۶٣هزار تومانی در سال گذشته با اعتراضات بخشهای مهمی از تشکل و سندیکاهای کارگری از جمله سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه، اتحادیه آزاد کارگران ایران و انجمن صنفی کارگران برق و فلز کرمانشاه روبرو شد. امضای تومار و ارسال این اعتراضات بخشی از اعتراض سازمانیافته بود. با این وجود طبقه کارگر و کارکنان جامعه موفق به بکرسی نشاندن مطالبات پایه ای تر و تعیین دستمزد بر اساس تامین زندگی و معیشت کارگران که بر اراده و تصمیم جمعی کارگران در مراکز تولیدی و صنعتی و کار متکی بوده باشد، نشدند. بیش از ٧٠درصد از خانواده های کارگر بصورت مستاجر با پرداخت کرایه خانه های گزاف زندگی میکنند. دستمزدهای سال ٨٨ حتی کفاف پرداخت اجاره خانه ها را نمیکند. این در حالی است که بر میزان افزایش قیمتها، از جمله مواد خوراکی و تامین سبد زندگی روزانه از اقلام نان، گوشت، تخم مرغ، سبزیجات و امکانات تامین خوراکی افزوده شده است. نرخ تورم و گرانی سر به فلک کشیده، قدرت خرید و تامین مایحتاج زندگی روز مره کار شاق و سختی است. و از سفره رنگین خبری نیست. چند میلیون از کودکان و نوجوانان بر اثر افزایش فشار اقتصادی و فقر مجبور به ترک تحصیل شده و روانه بازار کار شده اند.

اگر در کشور یونان اعتصابات میلیونی در دو سال گذشته منجر به کناره گیری دولت و روی کار آوردن حزب سوسیالیست با وعده شکوفایی اقتصادی منجر شد. و دولت وعده شکوفایی "اقتصادی" با بیکارسازیهای وسیع، و پایین نگه داشتن دستمزدها و بالابردن مالیاتها و سن بازنشستگی به مصاف شاغلان و طبقه کارگر و مردم رفته است. در ایران اوضاع اقتصادی، خط فقر و فلاکت، بیکارسازی و فساد اداری و مالی به مراتب خشن تر و عمیق تر از یونان است. اگر در یونان التهاب فضای سیاسی از چند سال گذشته به موج نارضایتی ها افزوده است، جوانان و دانشجویان با تظاهراتهای خشن و تعرضی در مقابل دولت و پلیس قرار میگیرند، دولت را وادار به عقب نشینی میکنند، شاغلین و طبقه کارکن جامعه اقتصاد دولت و سرمایه داران را فلج میکنند، افکار عمومی در سطح دنیا و اروپا را متوجه وخیم بودن جامعه یونان کرده اند. اما در ایران امروز ما شاهد موج اعتراضات جوانان، دانشجویان و مردمی در ابعاد میلیونی هستیم که این اعتراضات بر کل هیئت حاکمه و دستگاه مخوف و نظامی حاکم دولت و نظام سیاسی و مذهبی سنگینی میکند، ابراز وجود طبقه کارگر، جوانان و دانشجویان برای به زیر کشیدن دولت و نظام سیاسی و اسلامی جمهوری اسلامی به مراتب از جامعه یونان مهیاتر و مساعدتر است.
در روزهای پایانی سال ٨٨، باردیگر طبقه کارگر و مزدبگیران جامعه در مقابل مصاف مهم و طبقاتی قرار گرفته اند. طبقه کارگر و کارکنان میلیونی جامعه همراه با توده میلیونی جوانان و دانشجویان با شروع دور جدید از مبارزه برای افزایش دستمزدها، نه تنها به تشکلهای مجمع عمومی و اراده و تصمیم خود در این مجامع باید متکی باشند، اما میتوانند در شکل وسیع و توده ای با فراخوان به اعتصاب و تظاهراتهای توده ای بر موج اعتصاب و نارضایتی های بیفزایند. درسهای اعتصابات کارکنان و طبقه کارگر در یونان، برای سازماندهی قیام علیه شرایط اقتصادی به اندازه کافی مفید و آموزنده هستند.
٢۴ فوریه ٢٠١٠کلن(آلمان)