فقر ونداری آمار ندارد؛ سهم گم شده کودکان کار

| 0 نظر

koudak-kar3.jpg در ویژه‏های روز جهانی کارگر خود گزارش‏هایی را به چاپ رسانده است. یکی از این گزارش‏ها به موضوع کودکان کار اشاره دارد که معمولا در این روزها کمتر کسی از آن‏ها و سرنوشت و شرایط سختشان یادی می‏کند.

این هفته، هفته کارگر است. ایامی که شاید فرصتی باشد برای شنیدن درددل‌های کارگری، انتقاد، وعده و وعید و یا تقدیم یک شاخه گل ناقابل به کارگران عرق‌ریخته و زحمت‌کش! 


کمی به دور و برمان نگاه کنیم. در این میان نان‌آوران کوچکی نیز هستند که نه دست پرمهری آنها را نوازش می‌کند و نه آغوشی برای حمایتشان باز شده است. نمی‌خواهیم بوسه بر انگشتان کوچکشان بزنیم، تنها کمی تامل کافی است!

کارگاه‌های کم‌نور زیرزمینی،‌ مغازه‌های کوچک صنعتی، واحدهای تولیدی و .... هزاران هزاران کودک را در خود می‌بلعد، بی‌آنکه نگاهی نگران عاقبت آنها را جست‌وجو کند.

این روزها چشم‌ها به روی کودک کار بسته مانده و اذهان پرادعای مسوولان به روی هزاران کودکی که پنهانی کار می‌کنند و مورد انواع بهره‌کشی‌ها واقع می‌شوند خنثی مانده است.

دست لاجون کودک و آجر سنگین کوره‌پزخانه

کودک سیاه‌سوخته، پاها را تا عرض شانه باز کرده و آجرهای تازه از کوره درآمده را با کهنه دستمال مرطوبی پاک می‌کند. با دست‌های کوچکش ضربه‌های لاجونی به آجر می‌زند تا گرده‌های آن جدا شود. حمید چهار سال دارد و در کوره‌پزخانه‌های محمود‌آباد کنار برادر، مادر و خواهرش کارگری می‌کند.
شیرین برای خودش یک بانوی تمام و کمال است. مادرش به دلیل فقر از صبح خروس‌خون تا بوغ سگ در خانه‌های مردم را می‌شورد و می‌سابد.

شیرین هر روز صبح با راهی کردن برادرهای قد و نیم‌قدش برای کار، خواهر کوچولوی دو ساله‌اش را به کمر می‌بندد و تشت پر از لباس چرک برادرهای شیطانش را با دست چنگ می‌زند، عصرها با همان کودک روی کول به کانون حمایتی کودکان کار به پامنار می‌رود و شب‌ها با کورسوی نوری که از خیابان به حیاط می‌تابد، محتاطانه درس می‌خواند. برادر شیرین دیالیزی است و کلیه‌هایش را بابت مصرف آب نامناسب در کارگاه تولیدی از دست داده است.

دار قالی و سر انگشت ریز کودکان

ناهید، رقیه، فریده و انسیه با انگشتان کوچک، اما ماهر خود بهترین قالی دست‌باف تبریز را می‌بافند. در روستای دورافتاده آنها اکثر کودکان در کارگاه‌های کم‌نور و مرطوب قالی‌بافی می‌کنند و با تحمل غرولندهای صاحب‌ کار، در آخر کار هم حق‌الزحمه‌ آنها با پدرشان تسویه می‌شود و باز در عین نان‌آوری، نان‌خور محسوب می‌شوند. اکیپ دسته‌جمعی آنها از صبح تا شب جان می‌کند تا رضایت صاحب کار را به دست آورد. کودکی آنها پشت دار قالی مخفی مانده است.

عطیه چشمان گیرای عسلی دارد و تا دو سال پیش شاگرد درس‌خوان مدرسه شبانه‌ بوده. اولیای مدرسه و اعضای یکی از انجمن‌های حمایتی به دلیل غیبت‌های مکرر، جویای احوالات عطیه می‌شوند و با مراجعه به خانه خشتی و بیغوله دختربچه ۱۴ ساله با دیدن پرده‌ای که به تن‌فروشی دختر بچه اختصاص داشت، به دلایل غیبت و ترک‌تحصیل طفل معصوم پی می‌برند!

فقر و نداری آمار ندارد

امثال عطیه، ناهید، رقیه، حمید و هزاران هزار کودک کار در کشور زیاد است، اما عده‌ای با زباله‌گردی، دست‌فروشی یا تکدی‌گری در سر چهارراه‌ها به چشم می‌آیند و عده‌ای هم پنهان و آرام تلف می‌شوند.
در میان همین جان کندن‌های بی‌وقفه کودکان، کسی اشاره‌ای به وضعیت کودکان کار ، قربانیان جنسی، کودکان حمل‌کننده مواد مخدر و .... نمی‌کند.

حال مسوولان آمار و ارقام هم دهند، فرقی نمی‌کند. فقر و نداری آمار نمی‌خواهد، چشم بصیرت و نگاه بی‌ادعای جسور می‌خواهد! نگاهی که حتی دورترین و کوچک‌ترین مکان خواب یک کودک کار را جست‌وجو کند.

با وجود فقر آماری در ایران در هر حوزه از جمله کودکان کار، همچنان راه انکار این معضل به روی مسوولان باز گذاشته شده است.

مریم پناهی عضو کانون فرهنگی، حمایتی کودکان کار در گفت‌وگو با ایلنا به تحقیقی پیرامون ۲۰ مورد از انواع کار کودکان اشاره می‌کند و می‌گوید: کودکان کار جنسی، کودکان گل‌فروش، کودکان حمل‌کننده موادمخدر، کودکان بزرگ‌راهی، کوره‌پزخانه‌ها، کودکان کار خانگی، کارخانه‌ها، مزارع، دامداری‌ها و کودکان ازدواج کرده از جمله مواردی هستند که مورد بررسی قرار گرفته و شرایط آنها سنجیده شده است.

او در پاسخ به سئوالی پیرامون آمار مربوط به این کودکان، ادامه می‌دهد: بزرگترین معضل مربوط به این قبیل کودکان خلاءهای آماری است؛ چرا که کار کودک در خانه‌ها نادیده گرفته شده و تعداد بی‌شماری از کودکان در شرایط بسیار نابسمان کاری و دور از چشم مردم و مسوولان مشغول به کار هستند.

اجحاف مضاعف با وجود فقر آماری

پناهی عضو کانون فرهنگی ـ حمایتی کودکان کار می‌گوید: وقتی ده سال گذشته کار خود را در محله پامنار آغاز کردیم، تعداد کودکان به ۳۰ نفر نمی‌رسید، اما در حال حاضر بعد از گذشت ده سال، هزار و ۲۰۰ کودک در پامنار تحت حمایت انجمن هستند و این روند در سایر انجمن‌های حمایتی پراکنده در کشور که پیرامون کودکان فعالیت می‌کنند، نیز مشاهده می‌شود.

پناهی به تحقیقات صورت گرفته اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: روستاهای تبریز، بالاترین آمار مربوط به کودکان کار در قالی‌باف‌خانه‌ها و یا کارگاه‌ها را دارند که بهترین قالی‌ها را با ارزان‌ترین قیمت می‌بافند؛ چرا که گره‌های در هم تنیده شده توسط انگشتان ریز کودکان به خوبی بافته می‌شود. سختی کار کودک در روستاهای زابل، زاهدان، سیستان و بلوچستان، بسیار چشمگیر بوده و این مساله بیشتر شامل دختران کار است که بیشتر در معرض انواع آسیب‌های جسمی، جنسی، روحی و عاطفی قرار دارند.

عضو کانون فرهنگی ـ حمایتی کودکان کار ادامه داد: متاسفانه در حال حاضر دغدغه‌ای در شهرداری وجود دارد که بر این اساس نسبت به جمع‌آوری فله‌ای کودکان کار در خیابان‌ها اقدام می‌کنند. در حالی که تعداد کثیری از کودکان با کار در کارگاه‌های زیرزمینی و تولیدی هر گونه تحقیر و توهینی را تحمل می‌کنند و شاهد انواع تبعیض‌ها هستند.

این فعال حوزه کودکان تصریح می‌کند: در حال حاضر کارفرمایان این کودکان هزاران خواسته و توقع بی‌جا در کارگاه‌های تنگ و تاریک دارند و با انواع و اقسام آزارهای جسمی، روحی، روانی و .... آنها را شکنجه می‌دهند.

فشار چهار چنگولی انجمن‌ها و فشار مضاعف مسوولان غافل

پناهی از نگرانی‌ها می‌گوید: گزارش‌هایی رسیده مبنی بر اینکه کودکان خارج از چرخه تحصیل و یا ترک تحصیل کرده‌هایی که چوب فقر خانواده را می‌خورند، در صورتی که نتوانند کار پیدا کنند و یا شانس به آنها رو نکند، شلاق پدر و یا سرکوفت مادر هر ۲۰ روز یک بار آنها را تهدید می‌کند و یا اگر دختر هم باشند، نیروی کار خانه محسوب می‌شوند.

عضو کانون فرهنگی ـ حمایتی کودکان کار به هفته کارگر اشاره می‌کند و به حرف‌های تکراری ده سال گذشته می‌رسد و می‌گوید: ‌تمام انجمن و کانون‌های حمایتی مربوط به کودکان مانند جزیره‌ای متروک تلاش می‌کنند تا سختی پدیده کار کودک را از طریق پرداخت کمک هزینه تحصیل کم کنند، اما این کار از وظایف مسلم دولت است؛ چرا که ایران از نظر منابع ثروتمند است.

او از آموزش و پرورش می‌خواهد تا به کودکان خارج از چرخه تحصیل توجه کند و می‌گوید: با همان فشار چهارچنگولی که انجمن‌ها برای هدایت کودکان به سمت آموزش به کار می‌برند، دو برابر این نیرو در آموزش و پرورش صرف بازماندن این کودکان از چرخه تحصیل می‌شود!

کودک کار در آرزوی ازدواج با نان‌آور دیگر

کودکان کار نه تشکیلات و صنفی دارند و نه با حقوق خود آشنا هستند. کورسوی امید آنها به تعدادی از انجمن‌های حمایتی است که این انجمن‌ها هم با بی‌عنایتی مسوولان مواجهند.

علی ۱۲ ساله، کودک گل‌فروش جاده بهشت‌زهرا آرزو دارد وقتی بزرگ شد با زهرا که شیفت صبح گل می‌فروشد، ازدواج کند و می‌خواهد آن‌قدر پول جمع کند تا شاید روزی بتواند زهرا را زیر مشت‌ و لگدهای ناپدری‌اش راحت کرده و او را با خود به دنیای آرامش ببرد.

کودکان کار نمی‌دانند که مطابق با ماده ۷۹ قانون کار کودکان و نوجوانان، به کار گماردن افراد کمتر از ۱۵ سال تمام، ممنوع بوده و نزدیک به هفت سال نیز از پیوستن ایران به مقاوله‌نامه ۱۸۲ سازمان بین‌المللی کار مبنی بر منع بدترین اشکال کار برای کودکان وجود دارد، اما آیا مسوولان هم به قوانین اشراف دارند؟

فاطمه قاسم‌زاده عضو کمیته هماهنگی شبکه یاری کودکان کار ایران به ایلنا می‌گوید:‌ این امکان وجود دارد که کودکان کار ۱۵ سال به بالا مورد نظارت و حمایت قرار گیرند اما چون وزارت کار، نان‌آوری کودکان زیر ۱۵ سال را مجاز نمی‌داند، نظارتی هم بر روند اجرای این قوانین نمی‌کند. در عین حال هیچ نظارتی هم بر کارگاه‌هایی که تعداد کارگرهای شاغل در آن کمتر از ۱۰ نفر بوده، نیست چرا که این کارگاه‌ها را از شمول قانون کار خارج می‌دانند و به این بهانه که تعداد نیروهای نظارتی کم است، از این امر مهم سر باز می‌زنند.

کودکان کار اتحادیه می‌خواهند

این فعال حوزه کودکان با اعلام اینکه فقر مالی خانواده‌ها باعث افزایش تعداد نان‌آوران کوچک شده است، می‌گوید: سازمان‌های دولتی باید برای کاهش رنج کودکان گام بردارند چرا که متاسفانه کار کودک قابل حذف نیست و از روی تفنن انجام نمی‌شود، بلکه فقر، کودکان را به کار وا می‌دارد.
او ادامه می‌دهد: کودکان کار تشکیلاتی ندارند که منافع خود را در چارچوب اتحادیه‌ها حفظ کنند، در حالی که باید برای کودکان کار نوجوان در سنین ۱۵ تا ۱۸ سال، جایگاهی در نهادهای غیردولتی در نظر گرفته شود تا بتوانند مشکلات خود را مطرح کنند. چرا که این نوجوانان با نداشتن اتحادیه و ارگان نظارتی از بسیاری حقوق مسلم، محروم می‌شوند.

قاسم‌زاده به معضل دیگری اشاره می‌کند و می‌‌گوید: نظارت وزارت کار بر روی کارگاه‌ها هم از نظر کیفی مشکل دارند و هم از نظر کمی؛ به طوری که با کم بودن تعداد نیروهای نظارتی توانایی نظارت بر کار کودکان از عهده وزارت کار ساقط است.

عضو کمیته هماهنگی شبکه یاری کودکان کار ایران تاکید می‌کند: سال‌ها از مصوبه هیات دولت مبنی بر اینکه کارگاه‌های کمتر از ده نفر جمعیت از شمول قانون کار خارج هستند، می‌گذرد در حالی که این مساله با وجود تعداد زیادی کودک شاغل در کارگاه‌های این‌چنینی یک نقص بزرگ است.

او به ضعف قوانین نیز می‌پردازد و ادامه می‌دهد: از ناحیه قانون هم به کودکان اجحاف می‌شود چرا که تنها در دنباله قانون کار بزرگسالان، چند ماده به کودک کار اشاره کرده و از دیدگاه قانونی تدبیری برای کودکان کار نشده است و زمان کار کودکان تنها نیم ساعت با کار بزرگسالان تفاوت دارد، در حالی که نیم ساعت مشکلی از معضلات عدیده کودکان کار کم نمی‌کند و در طی نیم ساعت نمی‌توانند مهارتی یاد بگیرند و کودکی کنند.

سهم گم شده کودکان کار در هفته کارگر

هفته کارگر که در اصل یادآور مبارزات کارگران در دوره‌های مختلف است می‌تواند فرصت مناسبی برای طرح معضلات و کاستی‌های مربوط به کودکان کار باشد چرا که دولت ایران در سال ۸۰ به مقاوله‌نامه ۱۸۲ حقوق بنیادین کار پیوسته و کنوانسیون حقوق کودک را در سال ۷۰ امضا کرده است. تمام قوانین با تمام کاستی‌ها و ضعف در اجرا برای آن است که شاید فشارهای وارد آمده بر روی کودکان که نشات گرفته از فقر است، جبران شود.

کودکان کار باید بتوانند سهمی از حق خود برای کودکی را ادا کنند و مانند سایر شهروندان از حقوق انسانی مانند آموزش، بهداشت، تغذیه مناسب، اوقات فراغت، تامین اجتماعی و ... برخوردار شوند نه آنکه به واسطه فقر و شرایط نامناسب کاری با سایر معضلات مانند اعتیاد، آزار جنسی و ... دست و پنجه نرم کنند و مشکلی به معضلات آنها افزوده شود.

به لقمه‌های کوچک کودکان کار تامل کنیم

بیایید به کثیفی لقمه‌های غذا در مخازن زباله‌ شهرداری برای کودکان کار فکر کنیم، کیسه سیاه‌رنگ مواد مخدر که توسط کودکان جابجا می‌شود و یا به حرارت کوره‌پزخانه‌ها، کوره‌های ذوب مواد اولیه و صدها پله زیرزمینی که کودکان با سرازیر شدن در این کارگاه‌ها جای پای کودکان آینده را هم برای چنین سرنوشتی باز می‌کنند، بیاندیشم.

 

منبع: خبرگزاری ایلنا

تجارت سکس‏ و تن فروشى

| 0 نظر
sex.jpgاز آن جایى که پدیده‌ى تجارت سکس‏ و تن فروشى عمدتا در حوزه‌اى طبقه بندى مى‌شود، که در رابطه با خشونت علیه زنان است - و با در نظر گرفتن روابط و شرایط غیر انسانى حاکم بر این حوزه­- قصد من این است که در راستاى مسایل زنان، بر روى این پدیده متمرکز شوم. مساله‌ى کودکان درگیر در این تجارت، که ابعاد بسیار وسیعى را در بر مى‌گیرد و هم چنین تن فروشى مردان، مقولات و حوزه­هاى مشخصى هستند که فعلا در این بحث به آن نمى‌پردازم.

تن فروشى و تن خرى

به دیده‌ى من اصولا نمى‌شود به پدیده‌ى «تن فروشى» پرداخت، بدون این که به امر «تن خرى» - که روى دیگر سکه‌ى تجارت سکس‏ و در واقع، یکى از عوامل انباشت سرمایه است­ اشاره‌اى نکرد. متاسفانه به این جنبه از این مساله، که استخوان بندى اصلى عرصه‌ى وسیع تجارت سکس‏ را تشکیل مى‌دهد، تاکنون کم‌تر توجه شده است و کم و بیش‏ از جانب بورژوازى حاکم بر کشورها و یا به طور کلى گرایشات بورژوایى - با نیات خاصى و در اشکال مختلف­ از پرداختن به آن جلوگیرى شده است.

تا اواخر قرن بیستم، فحشا یکى از به اصطلاح حوزه هاى ممنوعه‌اى بوده است، که در سطح وسیع اجتماعى یا اصولا به آن برخوردى صورت نمى‌گرفته است و یا نهایتا در مورد آن مزاج و شوخى مى‌شده است. در هر حال، تن فروشى هیچ گاه به عنوان یک پدیده‌ى با اهمیت اجتماعى، موضوع بحثى جدى نبوده است. امروزه نیز هر چند که همه در مورد مقوله‌ى «تن فروشى» اظهار نظر مى‌کنند، حتا دست اندرکاران جمهورى اسلامى، اما هنوز در مورد «تن خرى» - که مبتنى بر سود است­- حساسیت لازم نشان داده نمى‌شود؛ جز از جانب مخالفان واقعى جامعه‌ى مردسالارى و مدافعان واقعى حقوق انسانى زنان و کودکان؛ جز کسانى که قصد دارند سود نهفته در این رابطه‌ى کالایى را نشان دهند؛ آن‌هایى که مى‌خواهند، رابطه‌ى کالایى در جامعه از بین برود؛ آن‌هایى که مى‌خواهند، جامعه‌ى سرمایه دارى مبتنى بر سود کالایى از ریشه واژگون گردد و به جاى آن یک جامعه‌ى واقعا آزاد و برابر برقرار شود. بحث من در مورد تجارت سکس‏ و تن فروشى، در واقع ورودى است به این عرصه‌ى معین.

علل و ریشه­هاى تن فروشى و تن خرى

اجازه بدهید این بحث را از این جا شروع کنم، که ما در یک دنیاى نابرابر و سراسر تبعیض‏ آمیز زندگى مى‌کنیم. دنیایى که در آن همه چیز، حتا انسان‌ها را به کالا تبدیل کرده‌اند. سکس‏، به عنوان یکى از ابتدایى‌ترین نیازهاى بشرى، را به همان راهى کشانده‌اند که سایر مایحتاج ضرورى زندگى انسانى به آن راه کشانده شده است. همه چیز را وارد بازار داد و ستد و معامله و تجارت کرده‌اند. همه چیز را تبدیل به کالایى براى خرید و فروش‏ کرده‌اند. در چنین جهانى، سکس‏ نیز کالا مى‌شود و قابل خرید و فروش‏. نظام سرمایه دارى همه‌ى زمینه هاى این تبادل کالایى را فراهم کرده است. نقش‏ سودآورى کالا، اولین عاملى است که دنیاى سرمایه دارى به آن تکیه مى‌کند. اما این سودآورى متحقق نمى‌شود، مگر آن که هم راه و و هم­سان با دیگر تبعیض‏ها و نابرابرى‌هاى مختلف اجتماعى شود. این نابرابرى‌ها و تبعیض‏ها، در واقع، بستر اصلى موجودیت سرمایه دارى را تشکیل مى‌دهند. تجارت سکس‏ نیز به مثابه نمودى از تحقیر جامعه‌ى بشرى، بر این نابرابرى‌ها و تبعیض‏هاى اجتماعى و جنسى استوار است و در جهت غیر انسان ساختن زنان، یعنى تبدیل آنان به کالا، نقش‏ برجسته‌اى را ایفا مى‌کند.

افزایش‏ تضاد بین فقر و ثروت در یک جامعه، بدان معنا است که انسان‌هاى آن جامعه نیز بیش‏ از پیش‏ با هم نابرابر شده‌اند. هنگامى که درصد نرخ بیکارى و گرسنگى در میان توده هاى میلیونى بالا مى‌رود و در مقابل، مشتى سودجوى انگشت شمار از بهترین و لذت بخش‏ترین شرایط زندگى بهره مى‌گیرند، نشانه‌ى بارز نابرابرى انسان‌ها و تثبیت بیش‏تر آن تبعیض‏ها را مى‌بینیم. در چنین شرایطى، تجارت سکس‏ به عنوان یکى از عناصر نفع برنده‌ى این شرایط نابرابر زیست انسان‌ها، رونق مى‌گیرد.

خوب به اطراف­مان نگاه کنیم. تجارت سکس‏ براى آن که زنده بماند، از کجا سربازگیرى مى‌کند؟ غیر از این است، که عمدتا مردم ندار، با دست مزدهاى پایین، بیکار، بى خانمان و فقیر و گرسنه را مورد هدف خود قرار مى‌دهد؟ آن هم در شرایطى که فقر و بیکارى در دنیاى امروز فمینیزه شده است. و زنان، فقیرترین و بیش‏ترین تعداد بیکاران و کم درآمدترین افراد جامعه را تشکیل مى‌دهند. بنابراین، زنان به عنوان شکار اول، مورد هدف تاجران و دلالان سکس‏ قرار مى‌گیرند. تجارت سکس‏، معامله‌اى است که یک طرف آن را افراد، گروه ها و یا دسته هایى تشکیل مى‌دهند که بیش‏ترین منافع را از وجود و گسترش‏ آن مى‌برند و در طرف دیگر آن، میلیون‌ها انسانى هستند که بیش‏ترین لطمات را از آن مى‌بینند و مورد شدیدترین استثمارها قرار مى‌گیرند، تا سودآورى کلان دسته‌ى اول را تامین کنند. این معامله، در واقع، مانند معادله‌اى است که دو طرف قضیه آن به هیچ رو برابر نیستند. و با هیچ حسابى هم نمى‌شود برابرشان کرد. این معامله دون شان انسان است. این معامله، معادله‌اى است که رابطه‌ى نزدیکى با «درآمد کسب نشده» دارد، که نقش‏ آن در سرمایه و مالکیت خصوصى غالب شده است و علت وجودى آن را تضمین مى‌کند. منظور من از «درآمد کسب نشده»، همان چیزى است که به آن در حوزه‌ى اقتصاد"Unearned Income" مى‌گویند. این ترم براى توضیح و تعریف درآمدى است، که متعلق به سرمایه داران است، در حالى که خود آن‌ها براى کسب آن کار نکرده‌اند. دیگران کار مى‌کنند، اما درآمد حاصل از کارشان به سرمایه داران تعلق مى‌گیرد. این همان پدیده‌اى است، که جنبه‌ى استثمار دارد و اساس‏ سرمایه دارى را تشکیل مى‌دهد.

درآمد حاصل از تجارت سکس‏، در واقع، «درآمد کسب نشده»‌اى را براى تاجران سکس‏ به ارمغان مى‌آورد؛ درآمدى که در ازاى کار خویش‏ کسب نمى‌کنند، بلکه از قبل کار دیگران - کارگران سکس­ تصاحب مى‌نمایند.

از این که از چه زمانى تجارت سکس‏ به این صورت گسترده در آمده است، اطلاع دقیقى در دست نیست. اما این را مى‌شود به جرئت گفت، که اکثر کسانى که در این زمینه کار و تحقیق کرده‌اند، بر این امر تاکید دارند که صرف نظر از تفاوت در اشکال بروز تن فروشى در هر دوره‌ى تاریخى، تقریبا در تمام جوامع بشرى - هر جا که داد و ستد و خرید و فروش‏ کالایى وجود داشته است­- خرید و فروش‏ سکس‏ هم رایج بوده است.

کارگران سکس‏ که معمولا «فاحشه» خوانده مى‌شوند، در طول تاریخ و در تمام جوامع بشرى، همواره در یک وضعیت غیر عادى بسر برده‌اند. آنان به طور کلى به مثابه یک دسته بندى اجتماعى مطرح بوده‌اند؛ زنانى که به نورم‌هاى رفتار جنسى «وفادار» نیستند! لذا، آن‌ها به درون مدار اصلى جامعه راه پیدا نمى‌کنند و در حاشیه‌ى جامعه جاى داده مى‌شوند. کارگران سکس‏، صرف نظر از مواجهه با شرایط بردگى، مورد ستم‌هاى دیگرى نیز قرار مى‌گیرند؛ ستم‌هایى که در نفس‏ خود مشابه ستم‌هایى است، که توسط کارگرانى که در مشاغل پایین جامعه - به خصوص‏ در بخش‏هاى غیر رسمى­ کار مى‌کنند، تجربه مى‌شود. علت وجودى این واقعیت دردناک، که وسیع ترین تعداد کارگران سکس‏ را همواره زنان تشکیل مى‌دهند را باید در بنیان جوامع طبقاتى - مبتنى بر نابرابرى و تبعیض‏­ جستجو کرد.

در نورم‌هاى اجتماعى موجود، مردان همیشه «نان آور» خانواده محسوب مى‌شوند و زنان به اصطلاح «نان خور» و «متکى» به مردان. تن فروشى از همین جا شروع مى‌شود. زنان را به موجوداتى تبدیل مى‌کنند، که براى کسب امتیازات مادى، یا به عبارت بسیار ساده براى غذاى به اصطلاح مناسب، براى نان، براى لباس‏ و سایر نیازهاى عمومى انسانى، تن خود را در اختیار کامل همسر خود قرار مى‌دهند، آن هم بدون آن که تمایلات شان اصلا در نظر گرفته شود؛ یعنى زنان در یک رابطه‌ى نابرابر قرار داده مى‌شوند. به دیده‌ى من، اولین حالت تن فروشى، در واقع هم چون سایه‌اى از ازدواج رسمى، نمایان مى‌شود. رسمیتى که در جهان پر از تبعیض‏ و نابرابرى، به عنوان یکى از راه کارهاى قانونى، موجه، مردم پسند و غالب در روابط انسان‌ها، خود را به نادرست تحمیل کرده است. این سنت نادرست که زن در مقابل لذت بخشیدن جنسى به مرد، از حمایت اقتصادى وى برخوردار مى‌گردد، از دیرباز از طریق قراردادهاى رسمى جان گرفته و زواید و ضایعاتى را در طول تاریخ براى زنان به وجود آورده، که تن فروشى یکى از نمودهاى بارز آن است.

تن فروشى از همین جا، یعنى بر بستر همین شرایط متکى و وابسته کردن اقتصادى زنان به مردان، از دیرباز آغاز گشته و تداوم یافته است. و نه تنها این، بلکه مترصد فرصت مانده، که اگر چنان چه تعادل ازدواج «رسمى» بهم بخورد، از طریق راه کار دیگرى - تن فروشى­ زنان را هم چنان وابسته به مردان نگاه دارد. این جا، زنان وادار مى‌گردند که خود را به مردان دیگرى خارج از «ازدواج» بفروشند، تا باز هم این اتکا و وابستگى حفظ گردد؛ تا زنان هم چنان «نان خور» مردان باقى بمانند؛ تا به نابرابرى و تبعیضى که در بالا سخن از آن رفت، خدشه‌اى وارد نشود. در این وضعیت، فحشا و تن فروشى راهى مى‌شود براى ادامه‌ى زندگى زنى که براى خود «نان آور» دایمى پیدا نمى‌کند. تاجر سکس‏ بر چنین بسترى است، که سربازگیرى مى‌کند، سود تولید مى‌نماید و بر ثروت خود مى‌افزاید؛ بر بستر فقر، وابستگى زنان به مردان، و نابرابرى‌ها و تبعیض‏هاى اجتماعى و اقتصادى. تجارت سکس‏ به سیر تسلسل این تبعیض‏ و نابرابرى خدمت مى‌کند، تا زنان هم چنان متکى به مردان باقى بمانند؛ حال یا به صورت ازدواج هاى رسمى و به اصطلاح براى تمام طول زندگى و یا به طور موقت و دوره‌اى. همین جا لازم است یادآورى کنم، که مساله‌ى صیغه - که به دیده‌ى من، بیان و مابه ازاى تعریف اسلامى از فحشا و تن فروشى است­ نیز بر همین پایه شکل مى‌گیرد.

به هر حال، فحشا و تن فروشى به یک مفر و فرصت و راهى تبدیل مى‌شود، که به زنى که قدرت نان آورى و گذران زندگى به هر دلیلى از وى گرفته شده است، تحمیل مى‌گردد. زنى که براى مثال از تحصیل و کسب لیاقت‌هاى کارى محروم شده است، یا از امکان کارآیى و نان آورى به دلیل سنت‌هاى مردسالارانه و نورم‌هاى عقب مانده‌ى - به خصوص‏ مذهبى­ جا مانده است، زنى که فقر به عنوان یکى از شاخص‏هاى اصلى موقعیت اجتماعى‌اش‏ تعریف مى‌شود و روابط مردسالارانه‌ى حاکم بر جامعه شرایطى را به وجود مى‌آورد که وى را به مرد متکى سازد، زنى است که مى‌تواند به فحشا و تن فروشى کشیده شود. دقیقا به همین دلایل است، که همواره فقر و بیکارى از عواملى هستند که در بروز تن فروشى و تسریع رشد آن - که تن خران مفت خور از آن سودهاى کلان مى‌برند­ نقشى اساسى بازى مى‌کند. توجه داشته باشیم که زنان متمول و دارا، زنان خانواده هاى بورژوا، که از آنان حمایت همه جانبه‌ى اقتصادى اجتماعى مى‌شود، کم‌تر به تن فروشى در شرایط مشابه زنان فقیر روى مى‌آورند. تن فروشى در خانواده هاى دارا، شرایط و دلایل ویژه‌ى خود را دارد و عوارض‏ آن هم کاملا متفاوت با عوارضى است، که گریبان زنان فقیر جامعه را مى‌گیرد.


جنگ و تجارت سکس‏

به هنگام جنگ، فقر و بیکارى رشد مى‌کند. و زنان به عنوان اولین قربانیان جنگ، مورد تعرض‏ و سربازگیرى تجارت سکس‏ قرار مى‌گیرند. طبق آمار «سازمان عفو بین­الملل»، دو هزار کارگر سکس‏ در کوزوو به چهل و پنج هزار سرباز سازمان ملل متحد در این منطقه خدمات جنسى ارائه مى‌دهند. بالغ بر هجده هزار کارگر سکس‏ در خدمت هشتاد و سه هزار نظامى ایالات متحده که در کره مستقر هستند، قرار دارند. هم چنین برآورد شده است که در سال‌هاى ۱۹۳۷ و ۱۹۴۸، ارتش‏ ژاپن از صد تا دویست هزار کارگر سکس‏ استفاده مى‌کرده است. در دوران جنگ، به خاطر رونق تجارت سکس‏، ایجاد و راه­اندازى کلوپ‌هاى شبانه هم در سطح وسیعى افزایش‏ مى‌یابد. گردانندگان سودجوى این صنعت، نه به این خاطر به آن دامن مى‌زنند که لقمه نانى براى زنان بیکار و فقیر و جنگ زده فراهم شود، بلکه در ازاى خرید و فروش‏ سکس‏ در این کلوپ‌هاى شبانه، نرخ سود خود را بالا مى‌برند. آن‌ها به سودآورى بیش‏تر مى‌اندیشند، در حالى که زنان تن فروش‏ هدفى جز تامین و گذران زندگى خود و خانوده هاى‌شان ندارند.

با این همه، بگذارید بگویم که هر دوى این پدیده­ها، یعنى پدیده‌ى زن فقیر و ندار و پدیده‌ى تاجر سکس‏، اما در یک موضوع و امر مشترک هستند؛ و آن هم موضوع و امر «مرگ و زندگى» است. زنى که فقیر و بیکار است، یا دست مزد ناچیزى دارد که کفاف مخارج حداقل زندگى خود و خانواده‌اش‏ را نمى‌دهد، براى آن که خود و فرزندانش‏ را زنده نگاه دارد، به کار در تجارت سکس‏ کشانده مى‌شود. در چنین شرایطى، تن ندادن به تن فروشى در حکم نابودى خود و فرزندانش‏ است. منطقى ساده و به شدت انسانى در این کار وجود دارد. اما طرف دیگر این قضیه، یعنى صاحبان اصلى تجارت سکس‏، هم براى زنده ماندن و براى تداوم موجودیت خود است که در کوره‌ى این تجارت مى‌دمند. اگر این کار را نکنند، موجودیت شان از بین مى‌رود. پدیده‌اى به نام تجارت سکس‏ دیگر زنده نمى‌ماند، وجود خارجى پیدا نمى‌کند، و در نتیجه زندگى انگلى این زالوصفتان سودجو نیز به پایان مى‌رسد؛ زیرا که نفس‏ و شیوه‌ى زندگى آنان، بر اساس‏ این معامله، بر مبناى خرید و فروش‏ تسلسلى و سودآور کالاى سکس‏، استوار است. از این جهت است، که گفتم «تن فروشى» و «تن خرى»، دو روى سکه‌ى تجارت سکس‏ هستند. و نمى‌شود از تن فروشى سخن گفت، اما تن خرى سودآور تاجران سکس‏ را از دیده دور داشت.
 

توجیه بورژوایى تن فروشى

بورژوازى تلاش‏ مى‌کند، که نشان دهد فحشا یک پدیده‌ى پاتالوژیکى است و نتیجه‌ى به اصطلاح «غیر طبیعى» و «غیر نورمال» بودن زنان. یعنى این که زنان فى نفسه «مجرم» هستند و بر اساس‏ جنسیت شان، به طور «طبیعى» روسپى مى‌شوند. اگر راست مى‌گویند، بیایند به مطالبات و نیازهاى اقتصادى اجتماعى زنان پاسخ دهند، شرایط زیست زنان را تغییر دهند، وابستگى اقتصادى آنان را به آن به اصطلاح «نان آوران» پایان دهند، قوانین اجتماعى را به نفع زندگى سالم و خالى از خشونت و تبعیض‏ دگرگون کنند، انسان‌ها را از شرایط زیست برابر برخوردار نمایند، تا ببینند که چگونه ریشه‌ى تجارت سکس‏ مى‌خشکد؛ تا ببینند دلایلى که براى توضیح این پدیده به کار مى‌گیرند، تا چه اندازه از بیخ و بن بى اساس‏ است؛ تا ببینند این نیمى از بشریت، «غیر طبیعى» که نیستند هیچ، بلکه در کمال عقل و سلامت بسر مى‌برند و از این شرایط زیست غیر انسانى‌اى که براى آن‌ها به وجود آورده شده است، متنفرند و عمیقا خواهان تغییر اساسى آن مى‌باشند.

 

صنایع مختلف در خدمت صنعت سکس‏

تجارت سکس‏، تجارتى متکى به خود نیست. شرکاى خود را دارد. صنایع و رشته هاى دیگر تجارى، بال و پر آن را مى‌گیرند و براى رونق آن و سرازیر شدن بخشى از سود حاصل از آن به جیب خود، برایش‏ راه گشایى مى‌کنند. امروزه، صنعت سکس‏ محصول یک هم کارى مشترک و همه جانبه‌ى بین­المللى است. مثلا با صنعت توریسم گره خورده است و رابطه‌ى تنگاتنگى با شرکت‌هاى هواپیمایى و توریسم بین المللى پیدا کرده است. وضعیت طورى شده است، که به بهانه‌ى «توسعه‌ى اقتصادى»، توریسم سکسى و جنسى را در کشورهاى مختلف گسترش‏ مى‌دهند.

صنعت سکس‏ با صنعت مهمان دارى و هتل دارى زنجیره‌اى بین­المللى درهم آمیخته است. گردانندگان میکده­ها، کازینوها، بارها و کلوپ‌هاى شبانه، دانسینگ‌ها و باشگاه هاى عیش‏ و عشرت، قمارخانه­ها، دست اندرکاران مواد مخدر، و حتا موزیک، ورزش‏، آگهى کالاهاى تجارى، مجلات مختلف پورنوگرافى - که یک بازار پنج میلیارد دلارى را تنها در آمریکا در اختیار خود دارد و از فیلم‌هاى پرسود پورنو و نمایش‏ آن در اتاق‌هاى چنین هتل‌هایى سالانه در حدود صد و هفتاد و پنج میلیون دلار به جیب مى‌زند­- و بسیارى از صنایع، حرفه­ها و رشته­ها و بخش‏هاى دیگر، همه و همه به کمک تجارت سکس‏ آمده‌اند و به عنوان زنجیره‌اى از مبادله‌ى سکس‏ از این صنعت سودهاى کلان مى‌برند. در همه‌ى این رشته­ها، زنان و کودکان به کالاهایى با مشخصه‌ى سکس‏ تبدیل شده‌اند. حتا اینترنت هم به وسیله‌اى براى تامین سودآورى بیش‏تر در این صنعت تبدیل گشته است. همه‌ى حوزه ها و رشته­هایى که در بالا از آن‌ها نام برده شد، از کمک اینترنت در سازمان دهى تجارت سکس‏ بهره مى‌گیرند. گزارش ‏Internet or Intersex، در اینترنت، نشان مى‌دهد که در فاصله‌ى یک سال (۱۹۹۸ تا ۱۹۹۹) نزدیک به سیصد میلیارد دلار تجارت در اینترنت صورت گرفته است، که از این مقدار بالغ بر دویست و بیست و شش میلیارد دلار آن در زمینه‌ى تجارت سکس‏ بوده است. یعنى در واقع شصت الى شصت و پنج درصد این درآمد، حاصل از داد و ستد در زمینه‌ى تجارت سکس‏ بوده است.(مندرج در «ماه نامه‌ى نگارستان»، پیش‏ شماره‌ى اول، صفحه‌ى بیست و هشت) فقط در آمریکا بین یک الى دو میلیارد دلار از راه کارت‌هاى اعتبارى براى به دست آوردن اطلاعات مستقیم سکسى از طریق اینترنت هزینه مى‌شود. امروزه حتا ورزش‏ هم که قرار است در خدمت سلامت جسم و روان مردم باشد، مورد استفاده‌ى تاجران سکس‏ قرار مى‌گیرد. براى نمونه، دست اندرکاران و گردانندگان بازى‌هاى المپیک آتن در صدد دایر کردن مراکز فحشا براى ورزشکاران و توریست‌هایى که جهت تماشاى مسابقات به یونان سفر مى‌کردند، بودند؛ که البته این امر با واکنش‏ شدید سازمان‌هاى مدافع حقوق زنان در یونان و در دیگر نقاط جهان روبرو گشت. این نمونه، خود نشان مى‌دهد که چگونه رشته­ها و صنایع مختلف جهان سرمایه دارى در زمینه‌ى سودآورى به یک دیگر مرتبط مى‌شوند.

 

قاچاق زنان

گلوبالیزاسیون به عنوان یک جنبه‌ى عمل­کرد سرمایه دارى، تجارت سکس‏ را هم گلوبال - جهانى­- کرده است. صنعت سکس‏، امروزه صنعتى فراملى و جهانى است. براى این که این ادعا مستدل شود، کافى است نگاهى به قاچاق بین المللى انسان‌ها و به خصوص‏ زنان و کشاندن آن‌ها به تجارت سکس‏ بیاندازیم.

قاچاق انسان‌ها، یک تجارت سودآور است و خطر مورد تعقیب قرار گرفتن عاملین آن نیز بسیار کم مى‌باشد. سالانه در جهان بیش‏ از هفتصد هزار انسان، که عمدتا زنان جوان و کودکان هستند، از طریق قاچاق خرید و فروش‏ مى‌شوند. تجارت سکس‏، این انسان‌ها را در اسارت خود مى‌گیرد و از طریق کار آن‌ها سالانه شش الى سیزده میلیارد دلار نصیب سازمان‌هاى مافیایى دست اندرکار این صنعت مى‌کند.

بنا به آمار، سالانه دو هزار زن و دختر جوان فقط از کشورهاى اروپاى شرقى، از طریق آلبانى و ایتالیا، به شکل قاچاق به اروپاى غربى وارد شده و به تن فروشى وادار مى‌شوند. دلالان کانادایى هشت هزار دلار براى قاچاق یک جوان آسیایى از فیلیپین، مالزى و یا تایلند مى‌پردازند و سپس‏ آن‌ها را پانزده هزار دلار به موسسه­هاى دست اندرکار تجارت سکس‏ در کانادا مى‌فروشند. روى کارول در تحقیق خود در مورد وضعیت زنان تن فروش‏ در ایتالیا مى‌نویسد: «وسعت و اعتماد به نفس‏ این بازار آن چنان است، که گانگسترهاى ایتالیایى سفارش‏ تعداد مشخص‏ و تیپ مشخصى از زنانى را که لازم دارند براى هم کاران شان در آلبانى مى‌فرستند و آن‌ها هم در مدت کوتاهى زنان مناسب را پیدا مى‌کنند. نیم بیش‏تر پنجاه تا هفتاد هزار تن فروشى که در خیابان‌هاى شهر رم زندگى مى‌کنند، خارجى هستند و از کشورهاى بالکان آورده شده‌اند. آنان را در ایتالیا حراج مى‌زنند.»

قاچاق­چیان، این زنان را به عناوین مختلف به خود مقروض‏ مى‌کنند. آن‌ها وانمود مى‌کنند که چون براى مسکن، غذا، پوشاک و وسایل آرایش‏ این زنان هزینه کرده‌اند، لذا این زنان به آن‌ها بدهکار هستند و باید تا سرحد جان کندن خود کار کنند، تا بتوانند این به اصطلاح بدهى را باز پرداخت نمایند. در حالى که سودى که از قبل خدمات جنسى این زنان به جیب این مفت خورهاى انگل مى‌رود، به مراتب بیش‏تر از مخارجى است که آن‌ها براى این زنان هزینه مى‌کنند. کارگران سکس‏ مهاجر و «خارجى»، به ویژه، در بدترین و ظالمانه­ترین شرایط ممکن زیست و در نازل ترین وضعیت بهداشتى کار مى‌کنند. و از آن جایى که هیچ مدرک و هویت قانونى‌اى هم ندارند، مرتبا مورد تهدید قرار مى‌گیرند که اگر به این شرایط تن ندهند، به حال خود رها خواهند شد، عقوبت خواهند دید، و یا به پلیس‏ تحویل خواهند شد؛ تهدیدى که آن‌ها را حداقل با خطر دیپورت به کشور خود مواجه مى‌کند. و این، خود به تنهایى کافى است تا آن‌ها را وادار نماید، که به شرایط غیر انسانى موجود تن بدهند.

بنا بر گزارش‏ پارلمان اروپا، هر تن فروش‏ به طور متوسط روزانه سیصد دلار درآمد دارد، که فقط دوازده دلار آن به وى مى‌رسد و بقیه را برده دارها به جیب مى‌زنند. تجارت سکس‏ حتا به بخشى از بودجه‌ى برخى از دولت‌ها تبدیل شده است. مثلا در تایلند، تجارت سکس‏ بین پنجاه و نه تا شصت درصد بودجه‌ى دولت تایلند را تشکیل مى‌دهد. طبق آمار «آى. ال. او»، این تجارت تا چهارده درصد مجموعه‌ى فعالیت‌هاى اقتصادى تایلند، اندونزى، مالزى و فیلیپین را شامل مى‌شود. اصولا رابطه‌ى دولت‌هاى سرمایه دارى با کارگران سکس‏، رابطه‌اى است بر مبناى سودجویى. دولت‌ها و کارگزاران عالى رتبه‌ى آن در اکثر کشورها، خود تاجران اصلى تجارت سکس‏ هستند و از دیر ایام هم از جمله باج بگیران آن بوده‌اند.

در این دور تسلسل تن فروشى و تن خرى، زنان فقط مى‌توانند یک جایگاه را اشغال کنند؛ و آن هم جایگاه تن فروشى است. در حالى که دلالان و تاجران سکس‏ و قاچاق چیان دخیل در این کار، هم در جایگاه تن فروشى قرار مى‌گیرند و هم در جایگاه تن خرى. اینان تن انسان‌هاى دیگر را هزاران بار مى‌خرند و مى‌فروشند، اما در این دنیاى وانفسا، جایگاه آنان به عمد از دیده ها پنهان نگه داشته مى‌شود و هیچ کس‏ از آنان به عنوان تن فروش‏ اسم نمى‌برد. در مقابل، کارگران سکس‏ با صفت تن فروش‏ مشخص‏ مى‌شوند، انگشت‌ها به سوى آنان نشانه مى‌رود، و مورد تنفر افکار عمومى قرار مى‌گیرند. «بدنامى» تن فروشى دامن کارگران سکس‏ را مى‌گیرد، در حالى که عاملان اصلى این تجارت - یعنى خریداران و فروشندگان تن میلیون‌ها انسان­ «خوش‏­نام» و در امان مى‌مانند، تا تن فروشى و تن خرى آن‌ها سیر تسلسل خود را ادامه بدهد. بیهوده نیست، که قاچاق انسان - یا به عبارت دیگر، برده دارى دوران معاصر­ که با تجارت سکس‏ گره خورده است، امروزه سومین تجارت در جهان شناخته شده است و بعد از قاچاق مواد مخدر و قاچاق اسلحه، سالانه معادل شش‏ بیلیون دلار عاید تاجران و دست اندرکاران آن مى‌شود.


ابعاد اجتماعى تن فروشى

تن فروشى بعد اجتماعى هم دارد. بنابراین، باید در جست و جوى ریشه هاى اجتماعى آن هم برآمد. تن فروشى، انتخاب آدم‌ها نیست، یک تحمیل اجتماعى - اقتصادى است. یک مصیبت اجتماعى است. یک اجبار است. به دیده‌ى من، علاوه بر نیاز اقتصادى شدید، شرایط اجتماعى - سیاسى و فرهنگى و سنتى موجود در کشورها نیز بر بروز و رشد تن فروشى تاثیر فاحشى مى‌گذارد. مثلا در برخى کشورهاى آسیایى، کودکان و به خصوص‏ کودکان دختر را سنتا طورى بار مى‌آورند و تربیت مى‌کنند که نسبت به پدر و مادر خود احساس‏ مسئولیت بنمایند و از همان اوان جوانى خود را موظف بدانند، که در مقابل زحماتى که پدر و مادر براى بزرگ کردن، تعلیم و تربیت و آموزش‏ آن‌ها تحمل کرده‌اند، خود را بدهکار بدانند و در نتیجه، در سنین پیرى پدر و مادر، به قول معروف عصاى دست آنان بشوند. این مسئولیت بر روى دوش‏ کودکان و نوجوانان دختر آن چنان سنگینى مى‌کند، که با در نظر گرفتن شرایط بالاى فقر و بیکارى در این گونه کشورها، براى آنان راهى جز تن فروشى باقى نمى‌گذارد. مى‌خواهم بگویم که این جا هم تن فروشى، انتخاب آزاد خود آن‌ها نیست و به آن‌ها تحمیل شده است.

علاوه بر عامل فقر و گرسنگى و فلاکت عمومى و بیکارى، یا سطح پایین دست مزدها، توزیع نابرابر و تبعیض‏ آمیز ثروت و منابع عمومى، عوامل اجتماعى و فرهنگى و سنتى دیگرى را نیز مى‌توانیم نام ببریم که بر زندگى زنان تاثیرات مستقیم و مخربى دارد و زمینه هاى به خیابان کشیده شدن آنان را فراهم مى‌کند. امرى که راه را براى بهره بردارى کلان تاجران سکس‏ هموار مى‌کند و بر ابعاد تن فروشى مى‌افزاید. از جمله‌ى این‌ها مى‌توان به عوامل زیر اشاره کرد:

- خشونت در خانواده؛ - زورگویى مردان خانواده. یعنى فشارهاى روانى از سوى شوهر، پدر و یا برادر و دیگر اعضاى مذکر خانواده؛ - عدم آگاهى والدین در تربیت و ارتباط با فرزندان؛ - بى سوادى پدر و مادر و بدرفتارى آن‌ها با فرزندان؛ - سخت­گیرى‌هاى بیش‏ از اندازه‌ى خانواده در مورد دختران؛ - شکاف عمیق بین هزینه و درآمد به دلیل پرجمعیت بودن خانواده. یعنى نان خور زیاد داشتن و درآمد کم خانواده، که کفاف مخارج آن‌ها را نمى‌دهد؛ - فضاى مسکونى کوچک، که جایى براى نفس‏ کشیدن اعضاى خانواده باقى نمى‌گذارد؛ - وجود دیدگاه هاى فرهنگى‌اى که زنان را به دیده‌ى تحقیر مى‌نگرد. یعنى تبعیض‏ و نابرابرى اجتماعى بین دختر و پسر (در کشورى مثل ایران که آپارتاید جنسى حاکم است، این تبعیض‏ صد چندان است)؛ - سنت‌هاى عقب مانده، که براى دختران هیچ گونه ارزش‏ اجتماعى قایل نمى‌شود؛ - ازدواج­هاى زودرس‏؛ - ازدواج­هاى اجبارى دختران کم سن و سال با مردان به خصوص‏ پیر (یعنى فروش‏ رسمى دختران)؛ - اعتیاد در خانواده؛ - آزار جنسى در دوران کودکى از سوى مردان خانواده؛ - فقدان امنیت و ثبات اجتماعى؛ - تابو بودن رابطه‌ى جنسى، که یک نیاز انسانى است؛ - محدودیت در روابط معمول بین پسران و دختران (به خصوص‏ این که از نظر برخى از مذاهب، از جمله اسلام، هر نوع رابطه جنسى خارج از ازدواج، جرم و گناه و یا زنا محسوب شده، فحشا خوانده مى‌شود و مجازات مرگ به صورت سنگ­سار را به هم راه دارد. در حالى که فحشا با رابطه‌ى برابر و دوجانبه‌ى دو انسان، حتا در خارج از ازدواج، متفاوت است. این یک رابطه‌ى انتخابى است، اما فحشا یک رابطه‌ى اجبارى و معامله‌ى تحمیلى را با خود حمل مى‌کند)؛ - حاملگى خارج از ازدواج و بدنامى آن در جامعه؛ - سلب آزادى‌هاى فردى و اجتماعى زنان؛ - عدم وجود دورنمایى روشن براى آینده؛ - کمبود امکانات آموزشى لازم؛ و...

عوامل فوق از جمله عواملى هستند، که به فرار زنان و دختران نوجوان از خانه و به سرگردانى آن‌ها در خیابان‌ها و طعمه‌ى دلالان سکس‏ شدن مى‌انجامد. این عوامل، تاثیرات مخربى بر زندگى زنان و دختران نوجوان مى‌گذارد و راه را براى سودجویى تاجران سکس‏ باز مى‌کند؛ تاجرانى که در کمین نشسته‌اند و آماده‌اند، تا از بین این زنان و دختران نوجوان سربازگیرى کنند. از آن جایى که دولت‌هاى سرمایه دارى بودجه و امکانات لازم را براى مقابله با این گونه نابسامانى‌هاى اجتماعى تخصیص‏ نمیدهند، این نابسامانى‌ها هر روز ابعاد گسترده ترى مى‌یابد و به نوبه‌ى خود به رونق بیش‏تر تجارت سکس‏ مى‌انجامد. کار وقتى وخیم تر از این هم مى‌شود، که دولت‌هاى سرمایه دارى با قطع بودجه هاى رفاه اجتماعى، و با بیکار سازى‌هاى گسترده، بر فقر و فلاکت مردم مى‌افزایند و با سیاست‌هاى خود زمینه هاى بسیار مناسب به خیابان کشانده شدن زنان و دختران نوجوان و رونق تجارت سکس‏ را فراهم مى‌کنند.
 

قانونى و یا غیر قانونى بودن تن فروشى

دولت‌هاى سرمایه دارى مى‌کوشند، تا از تن فروشى یک امر «جنایى» بسازند و از کارگران سکس‏ یک «جنایت کار». آن‌ها استدلال مى‌کنند، که مى‌خواهند تن فروشى را غیر قانونى سازند، تا مثلا جلوى گسترش‏ بیمارى‌هاى جنسى در جامعه را بگیرند. در حالى که اگر همین دولت‌ها، بودجه‌ى کافى براى آموزش‏ سکس‏ اختصاص‏ بدهند و راه هاى جلوگیرى از بیمارى‌هاى جنسى را به مردم بیاموزند، نه تنها درصد بروز بیمارى‌هاى جنسى در جامعه پایین مى‌آید، بلکه هزینه‌ى این اقدام بسیار کم‌تر از آن هزینه‌اى خواهد بود که صرف دم و دستگاه هاى عریض‏ و طویل جمع آورى کارگران سکس‏، بازداشت و محاکمه و... آنان مى‌شود. ضمن این که باید این مساله‌ى اساسى را هم تاکید کرد، که بگیر و ببند کارگران سکس‏ - که با خشونت وحشت ناکى هم­راه است­ به خودى خود امرى «جنایى» است و نفس‏ اعمال خشونت به کارگران را موجه مى‌سازد.

به طور معمول، دستگیرى کارگران سکس‏ توسط پلیس‏ با بدترین فحاشى‌ها و بى احترامى‌ها هم راه است. در زندان‌ها هم کارگران سکس‏ حتا توسط خود گاردهاى زندان و زندانبانان مورد تجاوز جنسى قرار مى‌گیرند. جنایى کردن تن فروشى، نه تنها دست پلیس‏ و سایر باج بگیران را براى آزار و اذیت این کارگران باز مى‌گذارد، بلکه آن‌ها را به کوچه پس‏ کوچه هاى ناامن جامعه مى‌کشاند؛ جایى که به آن‌ها به شدیدترین وجه تجاوز مى‌شود؛ جایى که امنیت شان بیش‏تر در معرض‏ خطر قرار مى‌گیرد. به علاوه، این امر کارگران سکس‏ را وامى‌دارد که در صورت ابتلا به بیمارى‌هاى مقاربتى - که همیشه درصد بالایى از آن‌ها را تهدید مى‌کند - امر درمان خود را پیگیرى نکنند. مشکلات کارگران سکس‏ به آن حد است، که حتا زمانى که پاى آن‌ها به مراکز درمانى هم مى‌رسد، بعضا با بى میلى و برخوردهاى ناشایست کادرهاى این مراکز روبرو مى‌شوند. حتا کارکنان مراکز درمانى هم مى‌خواهند هر چه زودتر خود را از «شر» این کارگران «بدنام» خلاص‏ کنند.

متاسفانه در بین خود نیروهاى مدافع زنان نیز گروه هایى هستند که با دلایل مختلف، مستقیم و یا غیرمستقیم، این کارگران را به حال خود رها مى‌کنند و حقوق انسانى آن‌ها را ندیده مى‌گیرند. یکى از بحث‌هاى رایج در این مورد، این است که آیا اصولا باید تن فروشى را به عنوان یک حرفه برسمیت شناخت یا نه؟

برخى معتقدند، که نباید به تن فروشى به مثابه یک حرفه نگریست؛ زیرا این امر مضر به حال جامعه است. اما به دیده‌ى من، مضر و یا غیر مضر بودن یک کار نمى‌تواند تعیین کننده‌ى آن باشد که آن کار، اساسا رشته‌اى یا حرفه‌اى از یک صنعت است یا نه. اگر این دلیل را براى تعیین خصوصیات هر کار و حرفه‌ى دیگرى بپذیریم، آن گاه در مقابل صنعت تسلیحات نظامى و ده ها صنعت دیگرى که مضر به حال جامعه هستند و ده­ها و صدها هزار کارگرى که در این صنایع مشغول به کارند، چه تصمیمى مى‌گیریم؟! و تازه مگر جز این است، که زیان و ضرر صنعت تسلیحات نظامى براى جامعه‌ى انسانى به مراتب بیش‏تر از حضور کارگران سکس‏ در جامعه است. حقیقت امر این است که در این نظریه، آن چه عمل مى‌کند جنبه‌ى اخلاقى حرفه‌ى تن فروشى است؛ جنبه‌اى که به ویژه از جانب کلیسا و مسجد و مبلغین و خادمین آنان در بوق مى‌شود.

گفته مى‌شود با آزاد ساختن تن فروشى، فحشا ازدیاد مى‌یابد و فاحشه­گرى در شان انسانى نیست. ولى مگر کار مزدى در شان انسان است؟ مگر نه این است، که ما مى‌خواهیم کار مزدى را از ریشه بر کنیم؟ و مگر جز این است که مى‌کوشیم در همین نظم سرمایه دارى، و تا ریشه کن شدن کار مزدى، شرایط زیست و کار گارگران مزدبگیر را بهتر کنیم و حفاظت و امنیت کارى به وجود بیاوریم؟ پس‏ چگونه است، که کارگران سکس‏ از این قاعده مستثنى مى‌شوند؟!

برخى بر این عقیده هستند، که این مطالبه که کارگران سکس‏ باید آزادانه و در شرایط امنى کار کنند، به این معنى است که مى‌خواهیم برده دارى را رواج بدهیم. ولى مگر خود سرمایه دارى و مناسبات ناشى از آن، برده دارى دوران معاصر نیست؟ مگر سرمایه دارى کارگر را استثمار نمى‌کند؟ پس‏ اگر مى‌خواهیم شرایطى به وجود بیاوریم، که کارمان را در ازاى مزد بالاترى بفروشیم، و درجه‌ى استثمار کم‌ترى را متحمل شویم، این به معنى رواج کار مزدى و برده دارى نیست. براى این که با فحشا مبارزه کنیم، باید تمامى آن فاکتورهایى را که عامل به وجود آمدن این پدیده‌ى اجتماعى است بشناسیم و مبارزه‌ى خود را علیه آن عوامل و شرایط متمرکز کنیم، نه علیه کارگران سکس‏ و نه با ندیده گرفتن شرایط اسف انگیز کار و زندگى آنان و نه با رها کردن آنان در دست تاجران سکس‏. این مبارزه از همان خصلتى برخوردار است، که مبارزه علیه کار مزدى. ما با عوامل و شرایطى که کار مزدى را به وجود آورده است، مبارزه مى‌کنیم و نه با کارگران مزد بگیر.

چه بخواهیم و چه نخواهیم، فروش‏ سکس‏ در جهان ما به یک حرفه تبدیل شده است. و ممنوعیت آن در چنین شرایطى فقط قربانیان آن را مجازات مى‌کند و هیچ کارى به دلالان تن خر و تن فروش‏ - یعنى تاجران خرید و فروش‏ سکس‏­ و ریشه­هاى وجودى این پدیده ندارد. در مقابل این وضعیت، باید شرایطى فراهم کرد که از صدمات کارگران سکس‏ کاسته شود و آن‌ها در امان باشند؛ باید آن‌ها را به عنوان بخشى از نیروى کار محسوب کرد و این حرفه را مشمول تامینات اجتماعى گرداند؛ به محض‏ این که این حرفه قانونى اعلام شود، امکانات بهداشتى و آموزشى و امنیتى لازم نیز باید براى این کارگران فراهم گردد، تا سلامت آن‌ها حفظ شود؛ تا از زیر بار فشارهاى اخلاقى و مذهبى خارج شوند؛ تا از خشونت مشتریان و دلالان تجارت سکس‏ در امان بمانند؛ کارگران سکس‏ باید مرتبا و به طور رایگان تحت معاینات پزشکى قرار بگیرند و آگاهى آن‌ها از شیوع بیمارى‌هاى موجود در این حرفه مرتبا افزایش‏ بیابد؛

کارگران سکس‏ اگر چنان چه قادر به سازمان دهى خود گردند و تشکیلاتى براى حمایت از خود به وجود آورند، صد البته به حقوق خود بیش‏تر آشنا خواهند شد. امرى که به نوبه‌ى خود باعث مى‌شود، دست پااندازها از زندگى آن‌ها کوتاه شود و راه هاى سودجویى بر روى تاجران سکس‏ مسدود گردد.

غیر قانونى ساختن حرفه‌ى تن فروشى هیچ گونه نقش‏ اساسى‌اى در از بین بردن فحشا نخواهد داشت، برعکس‏ آن را به صورت پیچیده ترى در اعماق جامعه سازمان­دهى خواهد کرد. مساله‌ى اصلى اما این است، که باید آن شرایط اجتماعى اقتصادى که منجر به بروز این پدیده‌ى اجتماعى مى‌شود را تغییر داد. تا زمانى که تبعیض‏ها و نابرابرى‌هاى اقتصادى و اجتماعى - که خود بستر اصلى زیست نظام سرمایه دارى است­- وجود دارد و تا زمانى که بر همین بستر، مردان نان آوران اصلى در جامعه محسوب مى‌شوند، اتکا و وابستگى زنان به مردان هم چنان حفظ مى‌شود و شرایطى تولید و بازتولید مى‌گردد که در متن خود امکان کشانده شدن زنان به تن فروشى را فراهم مى‌آورد. این شرایط را باید از بیخ و بن دگرگون کرد.
--------------------------------------------------

پروین اشرفى
منبع : کانون پژوهشی «نگاه»

جنبش کورولتای در قرقیزستان: اکنون به کجا؟

| 0 نظر
مقدمه مترجم:
4501130720_eca4c645c7.jpgدر هفته‌های گذشته شاهد سر بر آوردن انقلاب در کشوری در قلب آسیای میانه بودیم. قرقیزستان که تا کنون در دنیا کمتر اسمش شنیده می‌شد٬ به صدر خبر نشریات رفت. گرایش بین‌المللی مارکسیستی گرچه در قرقیزستان گروهی با خود نداشت اما از طریق اعضای خود در کشورهای منطقه به سرعت به این رویدادها واکنش نشان داد و ضمن تحلیل اتفاقات سعی کرد به راه‌های پیروزی جنبش اشاره کند. انقلاب در قرقیزستان در ضمن انعکاس بسیاری در ایران نیز داشت و سقوط دولت باکیف به دست مردم باعث سرور مردم در ایران شد. فعالین ایرانی گرایش مارکسیستی به علت درگیری در مسائل ایران موفق نشدند به موقع در این مورد بنویسند و ترجمه کنند اما اکنون با کمی تاخیر چند نوشته از رفقای خود در مورد این رویدادها را به فارسی عرضه می‌کنیم.

از زمان چاپ این مقاله شاهد رویدادهای بیشتری در قرقیزستان بوده‌ایم. انقلاب در قرقیزستان عملا رژیم منفور سابق را سرنگون کرد و باکیف٬‌ رئیس جمهور سابق انقلاب مخملی‌چی٬ پس از مدتی مقاوت و تلاش برای جمع‌آوری مجدد نیروها چند روز پس از نوشته شدن این مقاله مجبور شد فرار را به قرار ترجیح دهد و به قزاقستان گریخت. حالا دولت موقت «حزب سوسیال دموکرات» با حمایت مردم سر کار آمده است. اکنون شاهد تقلای دو نیرو هستیم. جنبشی که به این انقلاب از پایین و قیام پایین‌ترین لایه‌های جامعه منجر شد و خود را در شوراهای منتخب خود سازمان داد و نیروهایی که می‌خواهند توجه را از مسائل اصلی پرت کنند و به بهانه «دولت موقت» و «دموکراسی در راه است» شوراهای مردم را خلع سلاح کنند. دولت «سوسیال دموکرات» به زودی نشان می‌دهد که راه حلی برای مشکلات مردم ندارد و آن‌ها تنها از طریق شوراهای خود و با سرنگونی مناسبات سرمایه‌داری قادر به پیشروی به سمت حل مشکلات خود خواهند بود. روند انقلابی در قرقیزستان و سایر کشورهای آسیای میانه بدون شک درس‌هایی غنی برای انقلاب ایران در بر خواهد داشت.

۲۵ آوریل ۲۰۱۰

***

شورش در قرقیزستان در دو روز گذشته ساعت به ساعت بالا گرفته است. در تمام شهرهای شمال قرقزیستان درگیری بین تظاهرکنندگان و پلیس ادامه دارد. حداقل ۱۰۰ تظاهرکننده به دست پلیس کشته شده‌اند. مردم چند اداره پلیس را تصاحب و غارت کرده‌اند. مردم پلیس و پلیس ضدشورش را خلع سلاح کرده‌اند و تیراندازهای وفادار به دولت از روی پشت بام‌ها به مردم شلیک می‌کنند. در بیشکک (پایتخت-م) واحدهای ارتش وارد شدند اما در مقابله با همه‌ی این‌ها مردم بر نیروهای سرکوبگر فائق آمدند و رئیس‌جمهور باکیف به شهر اوش گریخت و در آن‌جا تلاش به پایداری دارد و حاضر به استعفا نیست.

نتیجه‌ی «انقلاب لاله» پنج سال قبل این بود که قبایل جنوب توانستند از نردبان قدرت در قرقیزستان بالا روند. بر خلاف اصلان آقایف که از قدرت عزل شده بود٬ رهبر جدید٬ قرمانبیک باکیف خود را چنانکه در این منطقه مرسوم است «آدم محکم» (مستبد) می‌نامید. او رهبران اپوزیسیون را دستگیر کرد و نزدیکان و اقوامش را گرد خود آورد. سپس دست به موجی از خصوصی‌سازی زد از جمله در خدمات برق و تلفن. خصوصی‌سازی به افزایش قیمت‌ها انجامید؛ مثلا قیمت برق و آب دو برابر شد.

اپوزیسیون٬ با استفاده از خشم توده‌ها٬ چند خواسته اجتماعی و سیاسی مطرح کرد از جمله لغو افزایش قیمت‌های شهری٬ ملی‌سازی شرکت‌های خصوصی‌سازی‌شده٬ بیرون کردن قوم و خویش‌های باکیف و آزادی بعضی زندانیان سیاسی.

اشکال اصلی اعتراض از طریق «کورولتای»‌ها (به معنی مجامع) بود اول در بیشکک (۱۷ مارس) و سپس در ۷ آوریل در سایر مناطق کشور که رهبران اپوزیسیون طرح تظاهرات می‌ریختند از جمله رهبر حزب سوسیال دموکرات٬ رزا آتونبائوا. دولت برای توقف «کورولتای‌ها» دستور به دستگیری وسیع فعالین اپوزیسیون داد اما نتیجه بر عکس انتظارش از کار در‌آمد. ده‌ها هزار نفر خواهان آزادی بولوت شرنیازوف٬ رهبر حزب اپوزیسیونِ آتا-مکن در تالاس٬ شدند. بالاخره وقتی او آزاد شد هزاران نفر ستاد مرکزی پلیس را احاطه کردند.

تظاهرکنندگان سپس خواستار این شدند که فرماندار محل از اپوزیسیون حمایت کند و سپس فرماندار جدیدی منصوب کردند. در شب ۶ تا ۷ آوریل واحدهای ویژه پلیس با هواپیما از پایتخت به تالاس آورده شدند. اما در صبح روز ۷ آوریل بین ۱۱ تا ۱۲ هزار نفر اداره پلیس را در اختیار گرفتند و تمام سلاح‌ها را مصادره کردند. مولوموس کونگانتیف٬ وزیر کشور قرقیزستان و سازمانده‌ی سرکوب٬ تا سر مرگ از مردم کتک خورد.

در روز ۷ آوریل انقلاب به پایتخت٬ بیشکک٬ آمد و مردم تا خانه‌ی دولت تظاهرات کردند و با کامیون دیوارها را شکستند. پلیس با گلوله‌ی زنده آتش گشود. بعضی مردم زخمی شدند. در همین زمان تظاهرکنندگان ساختمان دولت محلی در شهر کربنه را تصاحب کردند و پرچم شورش را برافراشتند. نیروهای ویژه پلیس چند بار به سمت مردم شلیک کردند اما این جلوی تظاهرکنندگان را نگرفت. در واقع٬ درست برعکس٬ پلیس مجبور به فرار شد.

سپس در کورولتایِ محلی٬ رهبری جدید محلی انتخاب شد. شورشیان در ساعت ۵ بعدازظهر ایستگاه تلویزیونی در بیشکک را تصاحب کردند و به مردم قرقیزستان پیام دادند. در ساعت ۹٬ دولتِ دانیار آسنوف مجبور به استعفا شد و دولت «موقت» جدیدی با پشتوانه‌ی مردم و رهبری روزا آتونابائوا کنترل شمال را به دست گرفت.

اما این پایان داستان نیست. مبارزه بین جنوب فقیر و شمالِ ثروتمندتر می‌تواند به جنگ داخلی تحول پیدا کند. بسیاری در جنوب ارتباطات خانوادگی با باکیف دارند و بر این اساس سمت‌های کلیدی داشتند نه فقط در سیاست که در ضمن در اقتصاد. آن‌ها آمده‌اند حتی اگر شده با سلاح‌هایشان از ثروت‌شان دفاع کنند. باکیف در جنوب به مقاومت ادامه داده و پیشنهاد مذاکره با اپوزیسیون و دولت موقت جدید داده. اما رهبر اپوزیسیون٬ روزا آتونابائوا پیشنهاد را نپذیرفته و خواهان استعفای او شده است.

در این موقعیت مهم اینجاست که به جنبه‌ی اجتماعی جنبش بنگریم و توضیح دهیم که این نه دعوایی بین مردم جنوب و شمال که جنبشی طبقاتی از ستمدیده‌ترین‌ها و لایه‌های فقیر جامعه علیه نخبگان ثروتمند است. اینگونه است که می‌توان جلوی شکل‌گیری جنگ برادرکشانه را گرفت. چرا که چنین جنگی هیچ نفعی برای فقرا چه در شمال و چه در جنوب ندارد. آن‌چه مهم است شکل‌گیری و حفظ کارکرد کورولتای‌ها است. تجربه‌ی انتخاب مستقیم رهبری محلی مهم است و باید سر جا بماند و مورد استفاده قرار بگیرد تا رهبری اپوزیسیون به وعده‌هایش عمل کند.

بسیار مهم است که نگذاریم انقلاب به سادگی کنار رود و موضوع به دعوای آمریکا و روسیه بر سر پایگاه هوایی «مناس» که مورد استفاده آمریکا برای عملیاتش در افغانستان است٬ تبدیل شود. مسلم است که آمریکا باید از قرقیزستان بیرون رود اما روسیه هم باید پایگاه‌هایش را رها کند. قرقیزستان جدید به دست‌نشانده‌های روسیه و آمریکا نیازی ندارد؛ به حکومت حقیقی مردم احتیاج دارد٬ با اختیار کارگران بر سیاست و اقتصاد. و تنها تضمین بقای انقلاب گسترش آن به تمام آسیای مرکزی و کشورهای مستقل مشترک‌المنافع و فراتر از آن است.
نوشته: الکسی پتروف از مارکسیست‌های روسیه
ترجمه: بابک کسرایی

babakkasrayi@yahoo.com

منبع: «در دفاع از مارکسیسم»٬ وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی (Marxist.com)٬ ۹ 

نامحتملی وجود خدا

| 0 نظر
نوشتهٔ ریچارد داوکینز
ترجمهٔ امیر غلامی

4476_1059300044462_1284736530_30132240_1045983_n.jpgمردم بسیاری از کارهایشان را به نام خدا انجام می دهند. ایرلندی ها به نام خدا همدیگر را منفجر می کنند. عرب ها به نام الله خودشان را منفجر می کنند. امام ها و آیت الله ها به نامش زنان را سرکوب می کنند. پاپ ها و کشیش های عزب به نام او زندگی جنسی مردم را به هم می ریزند. شُهِت های یهودی گلوی حیوانات را به نامش می برند. دستاوردهای تاریخی دین - جنگ های خونین صلیبی، شکنجه های تفتیش عقاید، قتل عام های فاتحان، میسیونری های نابودگر فرهنگ، مقاومت های در برابر حقایق جدید علمی تا آخرین لحظه ی ممکن - از این هم چشمگیرتر اند. و همه ی اینها بر چه مبنایی بوده؟ به باور من هرچه بیشتر آشکار می شود که پاسخ این است: هیچ، مطلقاً هیچ. هیچ دلیلی بر این اعتقاد نیست که هر نوع خدایی وجود داشته باشد و دلایل خیلی خوبی هست که معتقدم باشیم خدایی در کار نیست و هرگز نبوده است. اعتقاد به وجود خدا وقت ها و عمرهای بی شماری را تلف کرده است. اگر خدا چنین پیامدهای مصیبت باری نداشت، می توانست لطیفه ای در ابعاد کیهانی باشد.

چرا مردم به خدا اعتقاد دارند؟ پاسخ بسیاری از مردم، هنوز روایتی از برهان باستانی نظم است. ما به زیبایی و ظرافت جهان اطراف مان می نگریم - انحنای آیرودینامیک بال پرستو، لطافت گل ها و پروانه هایی را که گل ها را بارور می کنند می بینیم، با میکروسکوپ دنیای آکنده از حیاتِ هر قطره آب دریاچه را ، و با تلسکوپ تاج درخت عظیم ماموت را نظاره می کنیم. در پیچیدگی الکترونیک و کمال اُپتیکی چشمان خودمان تأمل می کنیم. ظرافتی که بینایی مان را میسر می کند. اگر اصلاً قدرت تخیلی داشته باشیم، این چیزها در ما احساس تکریم و احترام برمی انگیزند. به علاوه نمی توانیم شباهت آشکار میان اندامه های زنده و طرح های دقیق مهندسی بشر را نادیده بگیریم. برهان نظم را اغلب با تشبیه خدا به ساعت ساز مطرح می کنند. تشبیهی که کشیش قرن هجدهمی ویلیام پالی به کار برد. حتی اگر شما ندانید که ساعت چیست، طراحی چرخ دنده ها و فنرها و طرز چینش آنها در کنار همدیگر برای یک مقصود خاص، شما را وا می دارد که نتیجه بگیرید که "این ساعت باید سازنده ای داشته باشد، کسی که آن را به منظوری خاص طراحی کرده است؛ سازنده ای که از سازوکار آن آگاه است، و کاربردی برای این طراحی داشته است." اگر این نتیجه گیری در مورد یک ساعت ساده درست باشد، پس آیا کاملاً درست نیست که در مورد چشم، گوش، کلیه، مفصل آرنج، و مغز هم بگوییم که طراح هوشمند و هدفمندی دارند؟ این ساختارهای زیبا، پیچیده، ظریف، و آشکارا طراحی شده به مقصود خاص هم باید طراحی، ساعت سازی، داشته باشند - که همانا خداست.

استدلال پالی چنین بود، و این استدلالی است که تقریباً همه ی افراد هوشمند و حساس در مرحله ای از کودکی شان بدان رسیده اند. این استدلال در طول تاریخ کاملاً متقاعد کننده جلوه کرده است، و نتیجه ی آن را یک حقیقت مسلم انگاشته اند. اما امروزه، به یاری یکی از خیره کننده ترین انقلاب های فکری تاریخ، می دانیم که این نتیجه گیری نادرست، یا دست کم غیرضروری است. اکنون ما می دانیم که نظم و هدفمندی ظاهری جهان موجوات زنده حاصل فرآیندی سراسر متفاوت است. فرآیندی که بدون نیاز به وجود هرگونه طراح عمل می کند و پیامد قوانین کاملاً ساده ی فیزیک است. این فرآیند، تکامل بر پایه ی انتخاب طبیعی است، که توسط چارلز داروین، و به طور مجزا توسط آلفرد راسل والاس، کشف شد.

در همه ی چیزهایی که به نظر می رسد که باید طراحی داشته باشند چه وجه مشترکی هست؟ پاسخ، ضعیف بودن احتمال ایجاد تصادفی آنهاست. اگر یک تکّه سنگ را در ساحل دریا ببینیم که در اثر امواج به مرور زمان به شکل یک عدسی درآمده، نتیجه نمی گیریم که این سنگ باید توسط یک عدسی ساز طراحی شده باشد: قوانین فیزیکی می توانند به چنین نتیجه ای منجر شوند؛ وقوع چنین "پیش آمدی" نامحتمل نیست. اما اگر یک عدسی ترکیبی پیچیده را بیابیم که چنان به دقت تراش یافته که خطا و انحراف اپتیکی نداشته باشد، و پوشش ضددرخشندگی خورده باشد، و بر قاب اش مارک "Carl Zeiss" درج شده باشد، می دانیم که این عدسی نمی تواند شانسی ایجاد شده باشد. اگر همه ی اتم های تشکیل دهنده ی این عدسی را کنار هم بریزید و به هم بزنید، تحت قوانین فیزیکی طبیعت، به طور نظری ممکن است که از بخت خوش، این طور پیش آید که در نهایت به شکل لنز Carl Zeiss ، با همان مارک حکاکی شده، کنار هم قرار گیرند،. اما دیگر شیوه های قرار گرفتن اتم ها کنار هم، با احتمال وقوع مساوی، چنان فراوان اند که ما می توانیم بخت وقوع شکل مورد نظر را منتفی بدانیم. اینکه بخت یا شانس ایجاد چیزی به طور نظری صفر نیست را نمی توان به عنوان تبیین ایجاد یک شیء محسوب کرد.

اما این استدلال دوری نیست. بدان خاطر ممکن است دوری به نظر برسد که می توان گفت هر آرایش خاصی از اتم ها که رخ داده باشد، بسیار نامحتمل است. هنگامی که در زمین چمن گلف، توپی بر روی ساقه ی علف خاصی فرود می آید، ابلهانه است که فریاد کنیم: "از میان میلیاردها ساقه ی علف که توپ می توانست برآنها فرود بیاید، توپ بر روی این یکی افتاده است. چه قدر عجیب، چقدر معجزه آسا و نامحتمل!" البته اشتباه استدلال در اینجاست که توپ بالآخره باید جایی فرود آید. ما تنها هنگامی می توانیم از نامحتملی رخداد فعلی فریاد واعجبا سردهیم که از پیش این ساقه ی علف معین را نشان کرده باشیم. برای مثال، اگر کسی با چشمان بسته دور مقرّ توپ بچرخد، کتره ای توپ را بزند، و توپ درست توی سوراخ بیافتد، این واقعاً شگفت انگیز خواهد بود. زیرا هدف از پیش تعیین شده است.

از تریلیون ها طریق کنارهم قرار گرفتن اتم های یک تلسکوپ، تنها اقلیتی به عنوان تلسکوپ به کار می کنند. و فقط شمار بسیار قلیلی دارای مارک Carl Zeiss ، یا هرکلمه ای به هر زبان انسانی، خواهند بود. همین مطلب در مورد اجزای ساعت هم صدق می کند: از میلیاردها طریق ممکن برای کنار هم قرار گرفتن اتم های یک ساعت، تنها اقلیت قلیلی زمان دقیق را نشان خواهند داد یا اصلاً کار خواهند کرد. و مسلماً همین مطلب در مورد اعضای بدن نیز صادق است. از میان تریلیون ها تریلیون طریق قرار گرفتن اعضای بدن، تنها اقلیت ناچیزی دارای حیات خواهند بود، به دنبال غذا می گردند، و تولید مثل می کنند. درست است که حیات به شیوه های گوناگونی ممکن است - اگر گونه ها ی زنده ی امروزی را بشماریم دست کم ده میلیون تا می شوند - اما طرق حیات هرقدر هم که زیاد باشند، مسلماً طرق ممات بسی بیش از آنهاست!

پس به راحتی می توانیم نتیجه بگیریم که موجودات زنده میلیاردها بار پیچیده تر از آنند - احتمال وقوع کمتری دارند - که شانسی ایجاد شده باشند. پس چگونه ایجاد شده اند؟ پاسخ این است که بخت در این قضیه دخیل است، اما نه بخت صِرف و یکباره. بلکه یک سلسله از بخت های کوچک، که هر یک آنقدر کوچک اند، که می توان گفت حاصل بخت های پیشین شان بوده اند، که در یک توالی پیاپی رخ داده اند. این گام های کوچک، ناشی از جهش ها (موتاسیون) های ژنتیکی بوده اند، یعنی تغییراتی کتره ای - در واقع اشتباهی - که در مواد ژنتیکی رخ می دهد. این جهش ها منجر به تغییراتی در ساختار بدن نسل های جدید می شوند. بسیاری از این تغییرات زیان بار هستند و به مرگ منجر می شوند. اما اقلیتی از آنها به بهبودهای جزئی می انجامند، یعنی بخت بقا و تولید مثل موجود را افزایش می دهند. با این فرآیند انتخاب طبیعی، آن تغییرات کتره ای که سودمند از آب درآمده اند به تدریج در میان یک گونه گسترش می یابند و عادی می شوند. حال صحنه برای تغییر کوچک بعدی در فرآیند تکاملی مهیاست. بعد از گیریم هزار تا از این تغییرات کوچک متوالی، که در آن هر تغییری مبنای تغییر بعدی است، نتیجه نهایی که حاصل جمع این تغییرات است، بسیار پیچیده تر از هر یک از آن تغییرها می شود.

برای مثال، به لحاظ نظری ممکن است که چشم ها به یک باره ، در یک گام شانسی واحد، از هیچ ایجاد شده باشند: گیریم از پوست خشک و خالی. این امکان نظری بدان معناست که می توان یک دستورالعمل واحد نوشت که در آن همه ی جهش های ژنتیکی که به ایجاد چشم منجر می شوند نوشته شده باشد. اگر همه ی این جهش ها همزمان رخ دهند، می توان یک چشم کامل را از هیچ ایجاد کرد. اما گرچه این امر به طور نظری ممکن است، اما درعمل قابل تصور نیست. میزان بختی که لازم دارد خیلی زیاد است. دستورالعمل "صحیح" مستلزم تغییرات همزمان در تعداد عظیمی از ژن هاست. این دستورالعمل صحیح، یک دسته تغییرات ژنتیک ممکن در میان تریلیون ها ترکیب شانسی ممکن دیگر است. البته می توانیم چنین رخداد معجزه آسایی را منتفی بدانیم. اما کاملاً ممکن است که چشم امروزی از چشمی تکامل یافته باشد که تنها اندکی با آن فرق داشته است: چشمی که پیچیدگی آن اندکی کمتر بوده است. به همین ترتیب آن چشم هم پیامد چشمی بوده که فقط اندکی ساده تر از آن بوده، و الی آخر. اگر تعداد بقدرکافی زیادی از تفاوت های بقدرکافی کوچک میان هر مرحله ی تکاملی با مرحله ی پیش از آن را در نظر بگیرید، به خوبی می توانید ریشه ی چشم امروزی را در تکامل پوست خشک و خالی سابق بیابید. اما چند مرحله ی میانی را می توانیم فرض کنیم؟ بستگی به این دارد که چقدر زمان در اختیار داشته باشیم. آیا زمان کافی برای تکامل چشم از هیچ به حالت امروزی اش بوده است؟

فسیل ها به ما می گویند که تکامل حیات بر روی زمین از بیش از ۳۰۰۰ میلیون سال پیش آغاز شده است. درک درازای این زمان برای ذهن انسان تقریباً غیرممکن است. ما، طبیعتاً و نیک بختانه، طول عمر قابل انتظار خود را زمان کاملاً دارازی می یابیم، اما نمی توانیم انتظار داشته باشیم که حتی بیش از یک قرن عمر کنیم. اکنون ۲۰۰۰ سال از تولد مسیح سپری شده است. زمانی که آن قدر دراز است که تفاوت میان تاریخ و اسطوره را تیره و تار می کند. آیا می توانید یک میلیون از این بازه های زمانی را کنار هم تصور کنید؟ فرض کنید بخواهیم کل تاریخ را بر یک طومار بنویسیم. اگر همه ی دوران پس از تولد مسیح یک متر از این طومار را اشغال کند، بخش قبل از مسیح این طومار، تا زمان شروع تکامل، چقدر درازا خواهد داشت؟ پاسخ این است که این قسمت طومار به درازای فاصله ی میلان تا مسکو خواهد بود. تصور کنید که این مطلب به چه نتایجی در مورد انباشتگی تغییرات تکاملی منجر می شود. همه ی انواع سگ های خانگی - سگ پِکَنی، پودل، اسپانیول (سگ پشمالو با گوش ها ی آویزان)، سن برنارد، و شیاهوس - در یک بازه ی زمانی چندصد ساله یا دست بالا چند هزار ساله از نسل گرگ ایجاد شده اند: بر روی طومار ما این واقعه در فاصله ی بیش از دومتری جاده ی میلان به سمت مسکو قرار نمی گیرد. به کیفیت تغییراتی که از گرگ به سگ اسپانیول منجر شده فکر کنید؛ حال این کیفیت تغییرات را یک میلیون برابر کنید. هنگامی که اینطور به قضایا نگاه کنید می بینید که به راحتی می توان پذیرفت که چشم بتواند اندک اندک از غیرچشم ایجاد شده باشد.

اما باید خود را متقاعد کنیم که هر کدام از مراحل میانی سیر تکاملی، گیریم از پوست خالی به چشم امروزی، مطلوب انتخاب طبیعی بوده است؛ نسبت به پیشینیان اش در این سلسله مزیتی داشته یا دست کم توانسته باقی بماند. اگر بسیاری از مراحل میانی در سیر تکاملی به مرگ منجر شده باشند، کفایت نمی کند که برای خود ثابت کنیم که به طور نظری زنجیره ای از مراحل میانی متفاوت در سیر تکاملی وجود داشته که به شکل گیری چشم امروزین انجامیده است. گاهی گفته اند که بخش هایی از چشم باید با هم وجود داشته باشند وگرنه چشم اصلاً کار نمی کند. طبق این استدلال، داشتن یک چشم نصفه نیمه با نداشتن آن اصلاً فرقی ندارد. نمی توان با نصف یک بال پرید؛ با نصف یک گوش هم نمی توان شنید. بنابراین نمی توان گفت که یک رشته مراحل میانی بوده اند که گام به گام به شکل گیری چشم ها، بال ها یا گوش های امروزین انجامیده اند.

این استدلال چنان ساده انگارانه است که تنها برپایه ی انگیزه های نیمه آگاهانه می توان بدان باور داشت. مسلماً درست نیست که نصف یک چشم بی فایده است. کسانی که دچار آب مروارید شده اند و عدسی چشم شان با جراحی درآورده شده، نمی توانند بدون عینک به خوبی ببینند، اما باز خیلی بهتر از کسانی می بینند که اصلاً چشمی ندارند. بدون عدسی نمی توانید بر روی جزئیات یک تصویر متمرکز شوید، اما می توانید از برخورد با موانع بپرهیزید و سایه ی مات یک شکارچی را تشخیص دهید.

در مورد آن بخش این استدلال که می گوید شما نمی توانید با یک بال نصفه نیمه بپرید، می توان جانواران بسیاری را مثال زد که با وجودی که بال های کاملی ندارند، با موفقیت در هوا سُر می خورند، انواع بسیار مختلفی از پستانداران، مارمولک ها، قورباقه ها، مارها، و هشت پاها چنین قابلیتی دارند. بسیاری از جانواران درخت زی دارای پرّه های پوستی میان مفاصل شان هستند که واقعاً مانند بال عمل می کنند. هنگامی که از درخت می افتید، هر پرّه ی پوستی یا سطح گسترده ای از بدن که سطح تماس شما را با هوا افزایش دهد می تواند به نجات جان تان کمک کند. و چه این پرّه ها کوچک باشند و چه بزرگ، ارتفاعی حساس هست که اگر پرّه های پوستی تان اندکی بیشتر باشد، افتادن تان از درختی به آن بلندی، آن پرّه های اضافی جان تان را نجات دهند. پس پرّه های اضافی که در پیشینیان تان ایجاد شده باشند، جان آنها را اندکی بیشتر حفاظت می کرده است، زیرا به آنها اجازه می داده که هنگام افتادن از درخت های بلندتری جان سالم به در برند. و به همین ترتیب که جلو برویم و این تغییرات نامحسوس را پیگری کنیم، می بینیم که چند صد نسل بعد به بال های حقیقی می رسیم.

چشم ها و بال ها نمی توانند یک مرتبه به وجود بیایند. همانطور که برای دستیابی یکباره و حدسی به یک شماره رمز گاوصندوق بانک به بختی قریب به بینهایت نیاز دارید. اما اگر به طور کتره ای شماره ها ی مختلف را امتحان کنید، و هر بار اندکی به شماره ی بختیار نزدیک تر شوید، بالآخره خواهید توانست در را باز کنید! اصولاً این همان کلید معمای دستیابی انتخاب طبیعی به چیزهایی است که روزگاری ناممکن شمرده می شد. چیزهایی را که مشکل بتوان از نیاکانی به ارث برد که بسیار با ما فرق دارند، می توان از نیاکانی به ارث برد که تنها تفاوت اندکی با ما دارند. تنها به شرط اینکه سلسله ی به قدر کافی درازی از این تغییرات اندک میان نسل ها وجود داشته باشد، می توان هر چیزی را از چیز دیگر به ارث برد.

به این ترتیب، تکامل از لحاظ نظری قادر است از پس کارهایی برآید که روزگاری تنها حق انحصاری خدا محسوب می شد. اما آیا اصلاً شواهدی دال بر اینکه تکامل واقعاً رخ داده وجود دارد؟ پاسخ مثبت است؛ شواهد فراوان اند. میلیون ها فسیل درست در مکان ها و درست در عمق هایی یافت شده اند که انتظار داریم اگر تکامل رخ داده باشد، باید یافت شود. اما هرگز هیچ فسیلی هیچ جا یافت نشده که مورد انتظار نظریه ی تکامل نبوده باشد، گرچه چنین چیزی می توانست به سادگی رخ دهد: مثلاً یافتن فسیل یک پستاندار در میان سنگ هایی چنان قدیمی که در آن زمان تنها ماهیان وجود داشتند، کافیست تا نظریه ی تکامل را ابطال کند.

الگوی توزیع جانوران و گیاهان بر روی قاره ها و جزیره های جهان دقیقاً مطابق انتظار است. یعنی اینکه این موجودات در طی تغییرات آهسته و تدریجی از نیاکان مشترک به وجود آمده اند. الگوهای شباهت میان جانوران و گیاهان دقیقاً مطابق انتظار نظریه ی تکامل است. یعنی برخی پسرعموهای نزدیک و برخی پسرعموهای دورتر یکدیگراند. این واقعیت که کد ژنتیک در تمام موجودات زنده یکسان است، قویّاً حاکی از آن است که همه ی آنها فرزندان نیاکان واحدی هستند. شواهد حاکی از تکامل چنان متقاعد کننده اند که تنها طریق حفظ نظریه ی آفرینش این است که فرض کنیم که خدا عمداً شواهد فراوانی را چنان دست چین کرده که به نظر برسد که انگار تکامل رخ داده است. به بیان دیگر، فسیل های توزیع جغرافیایی جانوران، و غیره، همگی جزئی از یک کلک عظیم الاهی باشند. آیا کسی حاضر می شود خدایی را عبادت کند که دست به چنین حقه بازی کلانی می زند؟ مسلماً محترمانه تر، و از نظر علمی قابل قبول تر، آن است که این شواهد را همان طور که به نظر می رسند تفسیر کنیم. همه ی موجودات زنده خویشاوندان همدیگراند، که نیای دور مشترکی دارند که بیش از ۳۰۰۰ میلیون سال پیش می زیسته است.

پس برهان نظم به عنوان دلیلی برای باور به وجود خدا، شکست خورده است. آیا برهان دیگری هم باقی می ماند؟ برخی از مردم به خاطر آنچه که نوعی شهود درونی می نماید به خدا باور دارند. چنین شهودهایی همواره قابل حصول نیستند اما بدون شک برای برخی قابل قبول می نمایند. بسیاری از ساکنان آسایشگاه های روانی هم ایمان قلبی استواری دارند که ناپلئون، یا حتی خود خدا، هستند. شکی نیست که چنین اعتقاداتی برایشان بسیار نیرومند است، اما این دلیل نمی شود که بقیه ی ما هم بدان باورها بگرویم. درحقیقت، از آنجا که چنین باورهایی با هم در تناقض اند، اصلاً نمی توانیم آنها را پپذیریم.

مطالب اندک دیگری هم هست که باید گفته شود. تکامل توسط انتخاب طبیعی بسیاری چیزها را توضیح می دهد، اما نمی تواند از صفر شروع کند. تکامل نمی توانسته بدون وجود نوعی زادآوری و وراثت ابتدایی آغاز شود. وراثت امروزین توسط رشته ی DNA انجام می گیرد. به نظر می رسد که این بدان معناست که باید نظام وراثت قدیمی تری نیز موجود بوده باشد، که اکنون ناپدید شده است. آن نظام قدیمی آنقدر ساده بوده که توانسته به طور شانسی توسط قوانین شیمی ایجاد شود و واسطه ای فراهم کند که توسط آن اشکال ابتدایی انتخاب طبیعی انباشتی شروع شود. DNA یک محصول جدیدتر این انتخاب انباشتی قدیمی بوده است. قبل از این نوع اولیه ی انتخاب طبیعی، دوره ای بوده است که ترکیبات پیچیده ی شیمیایی از ترکیبات ساده تر ساخته می شده اند و قبل از آن دوره ای بوده که عناصر شیمیایی مطابق قوانین شناخته شده ی فیزیک از عناصر ساده ترساخته می شده اند. پیش از آن، درست در لحظات پس از بیگ بنگ که آغاز جهان بوده، همه چیز نهایتاً از هیدروژن خالص ساخته شده است.

این استدلال هم اغوا کننده است که بگوییم: اگرچه ممکن است برای توضیح تکامل نظم های پیچیده ای که از آغاز جهان با قوانین بنیادی فیزیکی اش شکل گرفته اند، فرض وجود خدا ضرورتی نداشته باشد، اما باز هم لازم است که وجود خدا را به عنوان منشاء ایجاد همه ی چیزها فرض بگیریم. این ایده، کار چندانی برای خدا باقی نمی گذارد: تنها کار بیگ بنگ را سروسامان بده و بعد برو استراحت کن و منتظر باش تا همه چیز خود به خود رخ دهد. شیمی-فیزیک دانی به نام پیتر اَتکینز در کتاب شیوایش به نام خلقت، خدای تنبلی را فرض می گیرد که می کوشد تا آنجا که می تواند کار کمتری برای شروع همه چیز انجام دهد. اتکینز توضیح می دهد که چگونه هر مرحله از تاریخ کیهان توسط قوانین ساده ی فیزیکی، از دوره ی قبلی اش ناشی شده است. آنگاه میزان کاری را که لازم بوده که خدای تنبل انجام دهد کسر می کند و عاقبت نتیجه می گیرد که این کار مورد نیاز درحقیقت صفر است!

جزئیات فاز قبل از تکاملی جهان، متعلق به حیطه ی فیزیک است، اما من زیست شناسم، و توجه ام بیشتر معطوف به فازهای متأخر تکامل نظم و پیچیدگی است. برای من درس مهم این است که، حتی اگر فیزیک دان ها محتاج باشند وجود یک خدای حداقلی تحویل ناشدنی را فرض بگیرند که برای راه انداختن آغاز جهان ضروری باشد، آن حداقل تحویل ناشدنی مسلماً بی نهایت ساده خواهد بود. بنا به تعریف، تبیین هایی که برپایه ی مقدمات ساده ارائه می شوند پذیرفتنی تر و رضایت بخش تر از تبیین هایی هستند که موجودات پیچیده و نامحتمل را فرض می گیرند. و نمی توانید موجودی پیچیده تر از خدای متعال داشته باشید!
------------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع: http://rdawkins.com/?p=۷

اهمیت همبستگی درپیکارهای پیش روی طبقه کارگر!

| 0 نظر

kargar.jpgچگونه می توانیم همبستگی خود به مناسبت روز کارگررا تقویت کنیم ؟

   طبقه کارگر و همه مزدوحقوق بگیران ولایه های تهیدست جامعه درسال جاری با تهاجمات جدیدی ازسوی نظام سرمایه واستبداد حاکم مواجهند.سال استثماروسرکوب بیشترکه ولی فقیه نظام آن را باعبارت "همت  وکارمضاعف"توصیف کرده است. کارگران وزحمتکشان برای مقابله با این تهاجم ها وگشودن راه آزادی و برابری اجتماعی، پیکارهای بزرگ وسرنوشت سازی را دربرابرخود دارند. میزان همبستگی درصفوف گسترده این طبقه درسرنوشت این پیکارها اهمیت نخستین را دارد ومیزان کم وکیف آن روشن کننده نتیجه این نبردها درسال وسالهای آتی خواهد بود.روزجهانی کارگرالبته فرصت مناسبی برای بروزوتقویت همبستگی است ولی همه چیزدراین روزخلاصه نمی شود. نوشته حاضرنگاهی دارد به  فضای داخل درآستانه روزجهانی کارگروهم چنین آنچه که می  توان درخارج ازکشوردراین باره صورت داد.

   علیرغم جو سنگین سرکوب و احتمال ضعیف وقوع حرکت های علنی وگسترده توسط تشکل های کارگری مستقل به مناسبت اول ماه مه؛ ولی اززاویه دیگری، فضای سیاسی ملتهب ناشی ازجنبش ضداستبدادی وآزادیخواهانه ،توجه بخش هائی از نسل جدید وجوانان و فعالین سیاسی به عرصه جنبش کارگری برانگیخته شده است که دارای اهمیت است.یعنی ما باوضعیت متناقضی روبروهستیم:هم سرکوب و لاجرم دشواری شکل گیری اعتراضات گسترده ،وهم فضای ملتهب ناشی ازیک جنبش عمومی ضداستبدادی و وجود حساسیت وطرح بحث  پیرامون نقش طبقه کارگردرپیروزی وموفقیت این جنبش، درمیان نسل جوان وفعالان جنبش ضداستبدادی. چنین رویکردی درمیان نسل  جدید به دلیل اهمیت داخلی وجهانی طبقه کارگر وبا توجه به نقش کارساز کارگران وکارکنان شاغل درعرصه های  تولیدی و خدماتی  و...، درسرنوشت جنبش سیاسی ای که با سرکوب گسترده وروزافزونی مواجه شده، محسوس است.هم چنین با بازخوانی تجربه انقلاب بهمن ونقش کارگران درآن، درکناربحران اقتصادی وبیکاری و حذف یارانه ها و ...این که درسال جدید احتمال گسترش ودامن گرفتن جنبش های اعتراضی اقشارزحمتکش حول مطالبات  اقتصادی-صنفی می رود، نیزعامل دیگری برای تقویت توجه روزافزون  به مسائل کارگری است.ناموزونی ها ونارسائی های جنبش کنونی واهمیت روزها ومناسبت های مستقل مردمی درتداوم مستقلانه آن،وجه دیگری ازدلایل این رویکرداست. بی شک بوجود آمدن چنین فضائی، زمینه خوبی برای تقویت صفوف مدافعان جنبش کارگری وپرورش نسل تازه ای ازنیروهای متمایل به چپ وجبنش کارگری فراهم می کند. گرچه این رویکرد به طبقه کارگر باتوجه به وجود گفتمان ها و گرایشات طبقاتی گوناگون درصفوف جنبش،شامل جهت گیری ها واهداف متفاوت و بعضا متضادی نسبت به جنبش کارگری است: میرحسین موسوی برای تقویت مواضع خود دربرابرفشارسنگین حریف، درسخنان خود-وبیش ازیکبار- به اهمیت کارگران ومعلمان وپیوند مطالبات وشعارآزادی وعدالت  انگشت تأکیدنهاده است که طبعا موجب طرح گسترده تراین مسأله درمیان حامیان و اقشاروسیع موجود درصفوف موسوم به جنبش سبزشده است. هم چنین طرح ضرورت گره زدن  مسائل اقتصادی ومعیشتی با مسائل سیاسی که مدتی است درمرکز بحث های  حول وحوش آسیب شناسی جنبش درمیان فعالان ونسل جوان آن قرارگرفته است،عامل دیگراین بذل توجه است. بطورکلی این پرسمان بویژه پس ازماجرای نقدبرانگیز ۲۲ بهمن که جنبش موجود نتوانست در برابر فشارسرکوب حاکمیت عرض اندام کند،اهمیت بیشتری یافته و بستر مساعدی شده است برای شکل گیری فضای ذهنی مناسب درمورد اهمیت طبقه کارگر وروزجهانی کارگر.توجه بیشتر به روزکارگر وبطورکلی به نقش واهمیت طبقه کارگر ومبارزات آن وتلاش برای سمت وسودادن به آن فقط درعرصه داخلی وازسوی حامیان جنبش "سبز" مطرح نشده ،بلکه ازسوی قدرت های خارجی و فعالان ایرانی نزدیک وهمسوبا آنها نیزمطرح شده است. چنان که رسانه های خارجی که دارای بردمؤثری درداخل هستند ومشغول جنگ وگریز تبلیغاتی-سیاسی با حاکمیت اسلامی،نیز بسهم خود والبته ازمنظراهداف ومقاصد خویش، درمطرح  کردن  بیشتراین موضوع درمیان نسل جدید بی تأثیرنیستند.درکنارآن ها  کسانی مثل محسن  سازگارا که مدعی است روزی چندین هزارامیل ازداخل کشور پیرامون اوضاع واحوال جنبش وشعارها وتاکتیک ها وسایرمسائل آن دریافت می کند و توسط ده پانزده نفرآن ها را دسته بندی می کند و درسخنان روزانه  خود به  پیشنهادکنندگان ارائه می دهد، نیزنمونه ای ازسهم عوامل یادشده دربرانگیختن حساسیت عمومی نسبت به ماه مه وجنبش کارگری است. بنابراین امسال علاوه برمدافعان وفعالان کارگری و نیروهای چپ که بطورسنتی ازحامیان  جنبش کارگری و اول ماهه مه بشمارمی رفته اند، می توان دید که حساسیت به روزکارگر وبطورکلی اهمیت طبقه کارگر، درقیاس و درتمایز با سالهای گذشته، مورد توجه لایه ها و اقشاردیگری نیزقرارگرفته است. این که نتیجه خروجی این فضا چه باشد و بطورعملی چه حرکتی وبا چه گستره ای ازآن بیرون به تراود،بحث دیگری است ومشمول مقوله احتمالات وعوامل گوناگونی چون توازن نیرواست. ممکن  است درکوتاه مدت-وبه مناسبت روزکارگر- بدلیل وجود همان فضای سنگین سرکوب، حرکت ملموس وگسترده ای هم صورت نگیرد. اما این نه نافی فضای یادشده است ونه موجب نادیده گرفتن تأثیرات مهم آن درفرجه زمانی میان مدت وبلندمدت نسبت به اهمیت ونقش کارگران ومزدوحقوق بگیران به مثابه یک طبقه فرارونده وسرنوشت ساز.چرا که اکنون  بحث رابطه جنبش کارگری و جنبش ضداستبدادی بیش ازپیش درمدنظرقرارگرفته ومعلوم می شود که بدون پیوند تنگاتنک آن ها، امیدی بردرهم شکستن ماشین استبداد و پیروزی جنبش با تکیه صرف برنبردهای خیابانی وجود ندارد.گواینکه خود نبردهای خیابانی بسیارمهم هستند ولی حتی تداومشان درگرو نقش آفرینی طبقه کارگرومزدوحقوق بگیران در ساختارهای اقتصادی واداری وفرهنگی و... است. با این وجود همانطورکه اشاره شد،نباید فراموش کرد که  توجه به مزدوحقوق بگیران اززاویه های گوناگون وازمنظرگفتمان های مختلف صورت می گیرد.درگفتمان ولایت طلبان اصلاح طلب و مشروطه خواه ولیبرالهای مذهبی،رویکرد آن ها به کارگران ومعلمان و.. به عنوان نیروی فشاربرای عقب راندن جناح حاکم و ابزارچانه زنی برای تقسیم قدرت و سازش با آن  صورت می گیرد. درنزد نئولیبرالهای غیراسلامی که آمالشان ایجاد پیوند ارگانیک تربا نظام جهانی سرمایه داری است، مبارزات طبقه کارگروسایرمزدوحقوق بگیران نیزباید درخدمت اهداف نئولیبرالی و خروج نظام سرمایه داری ازبحران سیاسی واقتصادی ساختاری قراربگیرد.جابجائی قدرت ازفراکسیونی به فراکسیون دیگربورژوازی، وایجاد هم خوانی بیشتر با  نظم جهانی سرمایه داری اساس خواست وبرنامه آنان را تشکیل می دهد .اما طبعا ازمنظرگفتمان آزادی وبرابری اجتماعی، کلیه مزدوحقوق بگیران وهمه استثمارشوندگان،نه فقط درگیربا استبداد حاکم هستند،بلکه هم چنین درگیر مبارزه با نظام طبقاتی و تبعیض  آمیزحاکم هستند.آنها برای نفی استثماروبردگی مزدی واستقرار آزادی وبرابری  اجتماعی مبارزه می کنند  و جزدرهم شکستن نظم حاکم راهی برای رهائی خود ندارند

   دررابطه با هدف فوق بی شک مقابله با پراکندگی وگسست های موجوددرمیان این نیروی اجتماعی بالقوه تعیین کننده، که می توان گفت  بزرگترین مانع (ودشمن)  فعلیت یافتن ظرفیت های نهفته در طبقه بزرگ مزدوحقوق بگیروهمه استثمارشوندگانِ با، یا ،بی مزد وهمه طردشدگان،به شمارمی رود،ازاهمیت بی همتائی برخورداراست.بی شک تکثروتنوع درصفوف این طبقه پردامنه از ویژگی های بارزآن است  که تنها با گردآمدن حول منافع پایه ای و مشترک می توانند علیرغم تنوعات وتکثرات موجود،اتحاد بزرگ خود دربرابرسرمایه واستبداد را بوجود آورند.دراین راستا طبعا روزکارگر وسنت رزمندگی  نهفته در آن،فرصت مناسبی است برای تقویت همبستگی درصفوف پراکنده آن.گرچه درهمین جا باید تأکید کرد که بویژه درشرایط انباشت بحران و تشدید وخامت شرایط زندگی، فی الواقع هرروز روزکارگرمحسوب می شود و هرروز فرصتی  است برای مبارزه و پیشروی وبهمین دلیل روزکارگر بهانه ای است برای ایجاد آرایشی پایدارتربرای نبردهای آتی وپیش رو که درآن تقویت همبستگی ومبارزات همبسته اهمیت نخستین را دارد.علاوه براهمیت  پیام همبستگی طبقاتی وانسانی موجود در روزکارگروتأکید براشتراکات این نیروی اجتماعی عظیم،معضل بزرگ دیگریافتن حلقه های مشترک  وبسیج کننده  واتخاذ آنگونه تاکتیک ها واقداماتی است که بتواند به طورواقعی به این همبستگی مادیت بخشد.البته درداخل کشور که فعالان و نیروهای دخیل در جنبش درشرایط  وفضای سخت وسنگین سرکوب قراردارند،خود کارگران وفعالین ذی صلاح ترین عناصر برای دست یافتن به راه کارها واقدامات معطوف به تقویت همبستگی هستند.اما درخارج از کشور،آنهائی که خود را بخشی ازجنبش اجتماعی مزدوحقوق بگیران وازحامیان قاطع و پیگیر همبستگی کارگران وزحمتکشان می دانند وبسهم خود برای خروج از وضعیت پراکندگی مزمن تلاش ومبارزه می کنند،نیزلازم است بیش ازپیش درتقویت صفوف همبسته آن بکوشند.آن ها با بهره گیری ازامکانات فضای بیرون ازقلمروسرکوب وباتوجه به پیوستگی بیش ازپیش جبهه داخل وجبهه خارج  ودرنگاهی کلان تربه خود به مثابه بخشی ازاین جنبش،خواهند توانست سهم شایسه ای درتقویت همبستگی و گفتمان مستقل جنبش آزادی وبرابری اجتماعی داشته باشند؛وقبل ازهرچیزازطریق شکل دادن به خود به مثابه بخشی همبسته ومبارز ازاین جنبش ودرفائق آمدن برپراکندگی وتشتت درمیان خود.آن ها می توانند با سازمان یابی به مثابه بخشی ازجنبش ضداستبدادی وضدسرمایه داری الگوی مثبت وتأثیرگذاری را ارائه کنند. بنظرمن اگراین نیروها ومحافل وافراد و... درکنارتلاش های معمول وسنتی خود، اما به موازات آن به یک سری اقدامات وهمسوئی های عملی و مشترک ولوحداقلی،ولی بامشارکت گسترده و حداکثری طیف وسیع، ولی پراکنده  نیروهای مدافع جنبش کارگری، مبادرت ورزند،می توانند بسهم خود گام عملی و مثبتی درجهت ابراز همبستگی بردارند.البته اگرعزمی برای آن وجود داشته  باشد وبتوانیم خود را ازورطه وچرخه معیوب همه یا هیچ (=یازیرچترمن  و یا هیچ چتر دیگری) بیرون بکشیم و به اشتراکات ومنافع کلان بیاندیشیم، آنگاه مسأله عملیاتی کردن ایده فوق نباید چندان کاردشواری باشد. پیشنهادات زیرکه می تواند با پیشنهادات دیگری جایگزین ویا تکمیل شود، برپایه هدف فوق تنظیم شده است .پیشنهاداتی که هم سهل هستند و شدنی، وهم بدلیل عملکرد همان بینش های حداکثری وتنها خود را دیدن، ممتنع محسوب می شوند:

   چگونه می توانیم گامی  به سوی تحقق آرزوی همبستگی برداریم؟

   بسوی  برگزاری ماه مه ازنوعی دیگر!

   پیشنهاد چهارگانه زیر به عنوان یک نمونه، درراستای برداشتن  یک گام  عملی  برای همبستگی و بسترسازی برای پیشروی های بعدی است:این پیشنهادات قبل ازهرچیز برآن است هم چون رشته یاریسمان مشترکی،حلقات حرکات پراکنده و موجود درمیان جریانات چپ ومدافع جنبش کارگری درخارج ازکشور را که بطورطبیعی هرسال بهمین مناسبت  درگوشه وکنارعالم وبعضا درهمراهی با کارگران کشورمیزبان صورت می گیرند و کم هم نیستندبهم مرتبط کندوبه حضورآنان معنای پژواک ومعنای ویژه بدهد.بنابراین پایش روی هوا و بر"لاوجود" بند نیست.برعکس  تشکل ها و محافل وکانون ها و شبکه های گوناگون وافراد وسازمان ها و .... باهمه تنوعاتشان وآنگونه که هستند درحکم  خشت ها و سنگ بناهای آن بشمارمی روند. سنگ بناهائی که هم، درطی این سالیان بوجود آمده اند وبه بادی بند نیستند وهم، همواره درحال بوجود آمدن وزایش هستند. اگربتوانیم نخ ورشته ای پیداکنیم که این حلقات واقعا موجود و درحال بوجودآمدن را به هم گره بزند، آنگاه ما با شبکه ای تشکیل شده ازحلقات ونیروها وجریانات گوناگون مواجهه می شویم  که ظرفیت های محدود و ذاتی ناشی ازپراکندگی و منزوی بودن هرکدامشان را برطرف می کند و ظرفیت تازه ای به آنها ترزیق می نماید. آنگاه بدون آنکه صدای مستقلی را تحت فشارقرارداده  باشیم ،درعین حال  نوا وُکربزرگی  را به همراه آنها بوجود می آوریم.بی شک گشودن کانالی ولوتنگ وباریک  بین این ظروف و حلقات منفرد آنها را به ظروف و حلقات مرتبط باهم تبدیل می کند که به مثابه  شبکه ای بزرگ و مرکب ازحلقات وشبکه های کوچک تر و بی شمار، دارای نقش آفرینی بیشتری خواهد بود. که می توان  آن را جلوه ای از بروزهمبستگی و حضورنسبی وملموس مدافعان گفتمان آزادی وبرابری دربرابرسایرگفتمان ها بشمارآورد.اگرکلیت این ایده پذیرفته شود، مساله  مهم دیگریافتن حلقات مشترک و برخاسته ازوضعیت عینی و دارای پتانسیل بسیج کنندگی است که به عنوان نقطه عزیمت تلقی خواهند شد.این نقطه عزیمت یاهمان ریسمانی که قراراست وظیفه اتصال اولیه حلقات پراکنده به یکدیگر را به انجام رساند، می تواند دربرگیرنده اقدامات زیرباشد:

   الف- ایجاد یک سایت ویژه  برای انعکاس هرچه وسع و ممکن تمامی آکسیون ها و بیانیه ها و پوسترها واخبارمهم ماه مه که  توسط طیف  نیروهای متعلق به  گفتمان آزادی وبرابری صورت می گیرد ودرصورت امکان  درج اخباربین المللی مربوط به این روز. بنابراین اشتراک وهمکاری دربازتاب همه این رویدادها خود اولین حلقه متصل کننده است.

   ب- گزین یک لوگو ویا پوستر به مثابه آرم ونشانه مشترکی که  همه تشکل ها و گروه ها و محافل وشبکه های جوانان ومنفردین وهمه جریانات همسو وعلاقمند به درج آن  درسایت ها و نشریات و وبلاک های  خود مبادرت بکنند.

   ج-تلاش برای توافق حول حداقل یک شعارمشترک (واگربیشترهم شدچه بهتر) ازمیان شعارهای موجودی که هر فردوتشکل وگروه و جریانی-صرفنظرازنوع بیان وفرمول بندی- آن را بخشی ازمواضع وشعارهای خود می داند وبرجسته کردن داوطلبانه آن توسط تمامی این جریانات.

   د-ایجاد  مراسم وجشن  بزرگداشت  پالتاکی این روز.

   درهرحال، هرگام وپیشنهادی دراین راستا مثبت ومفید خواهد بود وبهترین حالت نیزطرح وپیشبردآن توسط تشکل ها وافراد ونیروهای  فراسازمانی ومستقل است.حلقات متداخل-بسته به میزان توافق- می توانند کم یازیاد شوند،ولی بطورکلی برای تضمین گستردگی حرکت بهتراست ازحداقل ها شروع شود. حتی اگربفرض بیش ازیک حلقه مشترک هم یافت نشود، همان یک حلقه هم،به مثابه استارت حرکت، مفید خواهد بود.سازمان ها وگروه های سیاسی نیزمی توانند به سهم خود درایجاد و دامن زدن به شکل گیری این "شبکه بزرگ شبکه های کوچک"  وتقویت همبستگی درمیان نیروهای مدافع کارگران وزحمتکشان درنقاط گوناگون جهان نقش شایسته ای داشته باشند. مهم رویاندن این جوانه درمزرعه مشترک است(مزرعه  بالقوه ای که بیش ازآنکه موجود باشد باید با همکاری وهمسوئی به وجود بیاید) وهمین می تواند گام جدید ومتمایزکننده ای  درمقایسه با نوع برگزاری مراسم های منفرد وجداگانه سال های  قبل وگامی ولو کوچک درراستای تقویت همبستگی  مدافعان گفتمان برابری و آزادی درخارج کشور باشد. ضمنا این گونه اقدامات می تواند وباید ازطریق بهره گیری ازسایت های اجتماعی راه خود را به میان جوانان و نسل جدید وداخل بگشاید. باید برای بازتاب دادن آن درمیان نسل جدید وکارگران ومزدوحقوق بگیران ،با بهره گیری ازانواع امکانات ارتباطی کوشید.

   چنانکه مشهوداست دراتخاذ این نوع تاکتیک، واقعیت پراکندگی،ضرورت حرکت به سوی  همبستگی واهمیت آن،عزیمت ازحداقل ها، احترام به پلورالیسم وعقایدهرجریان درنظرگرفته شده است.

   دربیانی فشرده:

   -برای مادیت بخشیدن به هدف مشترک و مورد وفاق یعنی همبستگی،باید ازگام های ممکن-مثلا موارد پیشنهادی فوق- حرکت کرد.وازطریق ایجاد حرکت و تلاش برای تغییرتوأمان محیط و خود، بسترهمکاری های ژرف تربعدی را فراهم ساخت.منطق حاکم براین فرایند ساده وقاطع است:

   -قرارنیست که هیچ جریانی بسود دیگری ازاهداف وبرنامه اخص خویش بگذرد.همانطورکه قرارنیست مواضع اخص خود را به هیچ کس وجریان دیگری تحمیل کند وآن را شرط همکاری عنوان نماید.

   -اکرقرارباشد هر حرکتی،تاجائی که ممکن است سراسری وگسترده باشد، بدیهی است که آن را نمی توان برپایه اختلافات ومواضع اخص این یا آن گروه بناکرد. برعکس نکته کلیدی دراین نوع سازمان یابی همانا تکیه برحلقاتی مشترک درمیان وسیع ترین نیروهای متعلق به طیف  کارگران وزحمتکشان وبا درنظرگرفتن تنوعات وگرایشات گوناگون آن است.

   -برای سازمان یابی شبکه ای ، مختصات بسیاری را می توان ذکرکرد.اما دوویژگی مهم این نوع سازمان یابی عبارتنداز: درنظرگرفتن واقعیت توأمان تکثرواشتراکات ،ودیگری خصلت بازبودن و خود گستری شبکه ها. به نحوی  که همواره دارای ظرفیت گسترش و پیوستن حلقات وگره های تازه به شبکه هستند بدون آنکه نیازی به پذیرش واسم نویسی داشته باشند.

   -چنین حلقاتی  بابهره گیری از امکانات امروزین ارتباطی می توانند به هم آهنگ کردن اقدامات عملی ونیزمبادله فکر واندیشه پیرامون معضلات واقعی جنبش بپردازند.

   -برای اینکارتنها کافی است که هرگروه ومحفل وکانون وتشکل ویا فرد خود را به مثابه حلقه وگره ای ازاین شبکه یا شبکه ها بداند.حلقه ای که ضمن حفظ خود ویژگی اش ،ازطریق حلقه و یا حلقات مشترک،هم چون یک ریسمان ، به بخشی فعال واثرگذاردرشبکه تبدیل می شود.

   واقعیت آن است که  امروزه سازمان یابی های سنتی درفراگیرکردن خود وادعای ایجاد جنبش های بزرگ  به بن بست رسیده اند.واین درحالی است که جنبش داخل کشورلااقل ازاین نظر-نوع سازمان یابی -درمقایسه با نیروهای خارج کشورکه هم چنان دراشکال به بن رسیده درجا می زنند-پیشروتربنظرمی رسند.ما حداقل دراین عرصه باید ازآن ها بیاموزیم(والبته درمواردگوناگون دیگرهم). ازآنجا که درخارج ازکشور،برخلاف داخل، تنگناها و فشارهای گوناگونی که مانع ازعرض اندام لازم جنبش می شوند وجود ندارد،به نمایش درآمدن همبستگی مدافعان آزادی وبرابری اجتماعی ومدافعان جنبش کارگری به مناسبت اول ماه مه ودرروزها وماه های  پرالتهاب آتی، درخارج از کشور اهمیت بیشتری می یابد. امری که مستلزم کاربردآن نوع سازمان یابی است که بتواند نیروی هرچه وسیع تری را  برای حمایت از جنبش داخل کشور و تقویت اردوی آزادی وبرابری اجتماعی به میدان بکشد.

تقی روزبه
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com

پیروزی بر فاشیسم!

| 0 نظر
day_against_fascism.pngدرآستانه  سالگرد پیروزی بر فاشیسم که جنگ جهانی دوم را بر مردم جهان تحمیل نمود و میلیونها  انسان را در آتش جنگ نابود کرد،هستیم . و به همین دلیل هم شاهدیم که چگونه دستگاه های تبلیغاتی بورژوازی  جهانی با تف کردن بر روی واقعیت در تلاش اند تا با تحریف تاریخ  نقش غیر قابل انکار خلقهای اتحاد شوروی و سربازان ارتش سرخ را در این امر لاپوشانی نمایند.   
۶۵ سال از پیروزی بر فاشیسم می گذرد اما با فرو پاشی شوروی سابق حقیقت و واقعیت درباره جانبازیهای ارتش اتحاد شوروی برای آزاد سازی مردم دنیا ازبربریت نازیسم، اکنون از رسانه های همگانی در کشورهای سرملیه داری ناپدید شده و کتابهای تاریخ در مدارس و دانشگاهها واقعیت های تاریخی را ناگفته گذاشته و  انکار می کنند. جعل تاریخ امروزه در مورد جنگ و شکست نازیسم به امری غیر قابل انکار تبدیل شده است. کاپیتالیسم با رهبرانش در شرکتهای انحصاری و اولیگارشی مالی نمیخواهند که جائی برای همدردی با اتحاد شوروی و سیستم سوسیالیستی ای که آن زمان مدعی اش بود باقی بگذارند.  اما نباید فراموش کرد که این پیروزی  مدیون فداکاریهای فراموش نشدنی خلقهای شوری بود مردمی که در طی این مقاومت تاریخی ۲۵ میلیون کشته دادند.  
.
     در ۹ مه ۱۹۴۵ آلمان نازی بدون قید و شرط تسلیم اتحاد جماهیر شوروی(سابق) ، آمریکا، انگلیس و فرانسه شد.در مسکو برای پیروزی بر فاشیسم و برای قدردانی از جانبازی ارتش سرخ جشن بسیار با شکوهی گرفته شد.  چهار سال پیش از این، در تاریخ ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱، آلمان به رهبری هیتلر با بزرگترین ارتش در تاریخ انسانی اتحادشوروی (سابق) را موردهجوم قرار داده بود.  آ لمان نازی ۸ میلیون سرباز مسلح داشت که از این تعداد، ۴.۶ میلیون سرباز برای حمله به شوروی فرستاده شده بود و بجز آن، نزدیک به یک میلیون نیروی کمکی از کشورهای هم پیمان آلمان نازی همچون ایتالیا، رومانی، مجارستان و فنلاند، و نیز تعدادی داوطلب از کشورهای اروپائی به آنها ملحق شده بود. ارتش تجاوزگر شامل بیش از ۵.۵ میلیون سرباز میشد در حالیکه شوروی که در دهه ۱۹۳۰ بسختی تلاش کرده بود تا تولیدات کشاورزی و صنعتی را توسعه داده و نیروی دفاع را افزایش دهد تنها موفق شده بود تا ارتشی با ۵ میلیون سرباز تشکیل دهد که از این تعداد هم، قریب به ۳ میلیون در مرزهای غربی مستقر شده بودند. در مرزهای دریای آرام، اتحاد شوروی یک میلیون سرباز برای مقابله با ارتش ژاپن مستقر کرده بود و در مرز ترکیه نیز چند صدهزار سرباز در حال آماده باش بسر می بردند. بنابراین در مرزهای غربی، ارتش شوروی به هیچوجه قابله مقایسه با ارتش مجهز آلمان نازی نبود.

 قبل از یورش به شوروی نازیها سالها بود که در تدارک این جنگ و این حمله بودند. هیتلر با کمک و پشتیبانی مالی از طرف سرمایه داران آلمان، شروع به سرکوب طبقه کارگر و از بین بردن کمونیستها نمود.  در ژانویه ۱۹۳۳ نازیها شروع به تحریک کشورهای اروپا نمودند. همچنین در ادامه سیاست خارجی تهاجمی خود، نازیها شروع به پس گرفتن مستعمراتی نمودند که در جنگ جهانی اول به فرانسه و انگلیس باخته  و همچنین در پی به چنگ آوردن زمین های جدید در اروپای شرقی و اتحاد شوروی بودند.
     قدرت طلبی نازیها به همین جا ختم نمیشد. در نقشه تهاجمی آنها همه دنیا قرار داشت و آنها قصد تسخیر آن را داشتند. همزمان که هیتلر، کمونیستها را میکشت و یا بزندان می افکند، آلمان خود را برای یک جنگ جهانی آماده میکرد. در اکتبر ۱۹۳۳ آلمان کنفرانس خلع سلاح  در ژنو را ترک کرد. در مارچ ۱۹۳۵ نازیها خدمت نظام وظیفه را عمومی اعلام کردند که برخلاف معاهده ورسای ۱۹۱۹ بود. همزمان ارتش آلمان شروع به افزودن تجهیزات نظامی خود کرد. در مارچ ۱۹۳۶ یکی دیگر از مفاد قطعنامه ورسای را زیرپا گذاشته و در منطقه رودخانه رن که غیرنظامی اعلام شده بود ،ارتش اش را وارد نمود. نازیسم دیگر واقعیت خود را نشان داده بود گرچه هنوز آلمان چنان ارتشی نداشت که بتواند در مقابل ارتشهای فرانسه و انگلیس مقابله کند ولی فقط بدلیل نفرت و دشمنی این دولتها و سرمایه دارانش از کمونیسم و شوروی، هیتلر را که همچون یک دیکتاتور عمل میکرد را دراعمال خود رها کرده و نازیسم را پذیرا شدند.
     هیتلر با اجرای نقش آخرین سنگر بر علیه کمونیسم توانست دولتهای غربی را با خود همراه کند. ارتش آلمان نازی روز بروز افزایش یافته و مجهزتر میشد، و تقاضاهای اتحاد شوروی برای  ائتلاف در مقابل آلمان نازی هیچوقت جواب داده نشد.

     در اوائل ژوئن ۱۹۴۱ جو سیاسی در اروپا بگونه ای شده بود که اکثر کشورهای اروپایی از قدرتهای فاشیستی و نازیستی فرمان می بردند. در اول مارچ ۱۹۳۸ آلمان نازی کشور اطریش را تصرف کرد، در ماه سپتامبر با توافق انگلیس و فرانسه، بخش آلمانی زبان چکسلواکی (سابق) را بخود ملحق کرد، در ماه مارچ ۱۹۳۹ تمام چکسلواکی را گرفت، در همان ماه فاشیستهای هوادار فرانکو در اسپانیا به کمک آلمان نازی و ایتالیای فاشیست قدرت را در کشور بدست گرفتند.  اول سپتامبر ۱۹۳۹ آلمان به لهستان حمله کرد، به کشوری که فرانسه و انگلیس به آن تضمین داده بودند که امنیت آنرا حفظ کنند ولی با حمله آلمان فقط نظاره گر باقی ماندند.  اعلان رسمی جنگ از طرف فرانسه و انگلیس بر علیه آلمان نازی در سوم سپتامبر فقط در حرف بود هر چند در آن زمان و موقعیت می توانستند به نازیسم خاتمه بدهند، همانطور که آلفرد یودل (۱) رئیس ستاد عملیاتی ارتش در دادگاه نورنبرگ چنین اعتراف کرد "اگر ما در سال ۱۹۳۹ شکست نخوردیم فقط به آن دلیل بود که ۱۰۰ لشگر فرانسه و انگلیس در جبهه غرب، نظاره گر بودند وقتیکه آلمان نازی فقط با ۲۵ لشگر به طرف لهستان یورش برد."

     در سال ۱۹۴۰ ارتش آلمان نازی به تهاجم خود ادامه داد. دانمارک در ماه آپریل تصرف شد، نروژ در ماه آوریل ـ ژوئن گرفته شد، در ماه مه ۱۹۴۰ ارتش آلمان نازی به طرف غرب ادامه داده و هلند در ۱۴ ماه مه تسلیم شد. لوکزامبورگ بعد از آن و بلژیک در ۲۸ مه به تصرف درآمد.
     در ۲۰ ماه مه تانکهای نازی در ساحل دریای مانش مستقر شدند. یک ارتش بریتانیایی با ۳۳۰ هزار نظامی در شمال فرانسه در مقابل ارتش مجهزتر آلمان نازی از مبارزه دست کشیده با شتاب هر چه تمامتر عقب نشینی کرده و به انگلیس برگشتند( ۲۷ مه تا ۴ ژوئن) ، در این عقب نشینی ارتش انگلیس مقدار بیشماری اسلحه و تجهیزات نظامی از جمله ۷۰۰ تانک بجا گذاشتند.  فرانسه که قدرت بزرگی در اروپا بود هدف بعدی شد. در عرض ۵ هفته فرانسه شکست خورده و در ۲۲ ژوئن۱۹۴۰  تسلیم شد.  در ماه آوریل ۱۹۴۱ آلمان نازی کشورهای یونان و یوگسلاوی(سابق) را اشغال کرد.  سایر کشورهای اروپائی همچون ایتالیا، فنلاند، مجارستان و رومانی هم پیمانان آلمان هیتلری بودند و بلغارستان و سلواکی نیز به قلمرو آلمان هیتلری اضافه شدند. نازیها در طول سه سال تقریبا همه اروپا را اشغال کردند


     در بهار ۱۹۴۱ ارتش آلمان نازی به یک ارتش شکست ناپذیر تبدیل شده بود.ارتش آلمان نازی اکنون شامل ۱۳۵ لشگر، ۲۸۵۰ تانک و ۳۸۳۴ هواپیمای جنگی در جبهه غرب بود. ارتشی که توانسته بود ارتشهای فرانسه، انگلیس، بلژیک و هلند را در مدت ۵ هفته شکست بدهد، علیرغم اینکه ارتش این کشورها در مجموع ۱۴۷ لشگر داشتند. آلمان نازی از نوعی شیوه جنگی بنام " حمله برق آسا" استفاده میکرد . تاکتیکی که به وی امکان می داد که تقریبا از تمام نیرویهایش برای سرکوب و شکست دشمن استفاده نماید.

   در واقع همه این جنگها و پیروزیها تدارکی بود برای گام بزرگ بعدی چرا که  آلمان نازی خود را برای یک جنگ بزرگ، جنگی برای ریشه کن کردن کمونیسم در اولین کشوری که ساختمان  سوسیالیسم را آغاز کرده بود آماده میکرد. برای این آمادگی ، پیشرفت صنایع و بخصوص صنعت جنگ در خاک آلمان کافی نبوده برای همین تمام تولید در کشورهای اروپایی را بخدمت گرفت، آلمان صنایع فلز، ماشین سازی، معادن ذغال سنگ و صنایع شیمیائی لهستان را تصاحب کرد. صنایع فلز ، ذوب آهن، ماشین سازی و هواپیما سازی فرانسه را نیز بکار گرفت، و بغیر از آن نازیها تمام کارخانه های ابزار سازی را تصاحب کردند.  و این سرقت در تمام اروپا انجام شد، و نیز برای کم کردن مخارج تولید، بسیاری از کارگران و اسرای جنگی را از اروپا به آلمان فرستاده وآنها را به بیگاری مجبور کردند. تجهیزات ارتشهای شکست خورده اروپا را نیز بکار گرفته و خود را برای حمله به شوروی با ارتشی بزرگ آماده کردند.
     ارتش آلمان و هم پیمانانش در صبح ۲۲ ژوئن ۱۹۴۱ به اتحاد جماهیر شوروی حمله بردند.  طبق گفته هیتلر قراربود که در طول ۸ تا ۱۰ هفته با حمله برق آسا اتحاد جماهیر شوروی سقوط کند. در طرح جنگی هیتلر پیش بینی شده بود که جنگ در آغاز ماه سپتامبر همان سال پایان پذیرد  وبعد از آن شوروی را به چهار بخش بزرگ تحت تسلط آلمان تقسیم کرده و جمعیت بسیاری از آنها را به بردگی ببرند و از جمعیت باقیمانده از این چهار بخش را با کشتار و گرسنگی ازبین برده و شهرهای بزرگ همچون مسکو، لنینگراد، کیف و شهرهای دیگر را با خاک یکسان کنند.
     ارتش عظیم آلمان با ۱۵۳ لشگر که شامل ۳۳ لشگر زرهی و با ۴.۶ میلیون سرباز،۴۲۰۰۰ تانک و نارنجک انداز و ۴۰۰۰ هواپیما  ، و هم پیمانان نظامی با ۳۷ لشگر، ۹۰۰ هزار نظامی، ۵۲۰۰ توپ افکن و نارنجک انداز، ۲۶۰ تانک و ۱۰۰۰ هواپیمای جنگی بود حمله غافلگیرانه خود به اتحاد شوروی راآغاز نمود.
آلمان نازی در مراحل اولیه جنگ، در پرتو برتری های اقتصادی و نظامی وحمله غافلگیرانه خود و دیگر شرایط مساعد، توانست دشواریهای طاقت فرسائی را دامنگیر مردم، دولت و ارتش شوروی بکند و تا مسافت عمیقی در خاک شوروی پیش برود. نازیها با بمباران وحشیانه مراکز سکونت و صنعتی، زیان بزرگی به اقتصاد اتحاد شوروی وارد آوردند، توانستند لنینگراد را در محاصره بگیرند، خود را به نزدیک مسکو و سپس ولگا برسانند و چشم به فتح قفقاز بدوزند.
     اما مردم شوروی در این مرحله دشوار، به دلیل درک سوسیالیسم و تاثیر آن در زندگی آنها، دفاع از سوسیالیسم، دفاع از میهن و همبستگی جانبازانه و اراده خلل ناپذیر و قهرمانی توده ای، ضربات مهلکی به دشمن وارد آوردند و افسانه "شکست ناپذیری" ارتش نازی را باطل ساختند.
    ارتش آلمان که به قصد محو سریع اتحاد شوروی آمده بود، نخست در مسکو با شکستی سخت روبرو شد که برتری نظامی را بهم زده و چرخش قطعی را آغاز نهاد. این چرخش سپس در نبرد حماسه آفرین استالینگراد، که در آن دشمن ۱.۵ میلیون نفر تلفات داد ، تکمیل شد. ارتش نازی به حالت دفاعی درآمد و ارتش شوروی ابتکار استرتژیک جنگ را بدست گرفت و تا پایان نیز آن را در دست خود نگاه داشت.
     سال ۱۹۴۴ سال پیروزی قطعی ارتش شوروی بود. طی ضربات سختی دشمن از همه سرزمین شوروی رانده شد. علاوه بر آن در جریان همین ضربات بود که رومانی، بلغارستان و مجارستان از صف متحدین آلمان هیتلری خارج شده و بخش های مهمی از لهستان، یوگسلاوی، چکسلواکی و نروژ نیز از نیروهای پلید فاشیسم پاک گردیدند.
     سال ۱۹۴۵، سال پایان جنگ جهانی دوم است. در این سال بود که ارتش شوروی پس از پیروزی در جبهه ها، عملیات تعرضی گسترده ای را در بسیاری از مناطق اشغالی توسط نازیها در پیش گرفت و در نهایت در جبهه اودر ـ تایسه، در خاک آلمان متمرکز شده و در دوم ماه مه، برلین پایتخت آلمان فاشیستی سقوط کرد.
     پس از سقوط برلین ، ارتش نازی در مناطق دیگر نیز شکست خورد و بالاخره در نیمه شب هشتم ماه مه، تسلیم بلا قید و شرط آلمان هیتلری در برلین به امضاء رسید بدینسان روز نهم ماه مه به عنوان روز پیروزی  مردم شوروی و همه خلقهای جهان بر دیو پلید فاشیسم برای همیشه در تاریخ ثبت گردید.
در این جنگ تحمیل شده و خانمانسوز ،۲۵ میلیون شهروند شوروی در اسارتگاهها، بازداشتگاهها و در میدان نبرد به شهادت رسیدند، ۱۷۱۰ شهر بزرگ و کوچک و ۷۰۰ هزار روستا در اتحاد شوروی ویران گردید و در نتیجه ۲۵ میلیون نفر بی خانمان شدند. دژخیمان هیتلری ۳۲هزار موسسه صنعتی و ۶۵۰۰ کیلومتر راه آهن را نابود کردند و به غارت ۶۵ هزار کالخوز، ۱۸۷۶ ساوخوز دست زدند. خسارت مالی شوروی به بیش از ۶۷۹ میلیارد روبل بالغ گردید.

     پیروزی بر چنین ارتشی از عظمت و فداکاریهای سربازان ارتش سرخ حکایت میکند. ۶۵ سال پیش نازیسم بعنوان یک قدرت جهانی شکست خورد و از بین رفت ولی نباید فراموش کرد که این پیروزی مدیون انسانهایی است که زندگی خود را فدا کردند.  روشن و واضح است که خلقهای اتحاد شوروی موقعیتی خاص و افتخارآمیزی در پایان دادن به جنگ جهانی دوم دارند، ولی کاپیتالیسم با رهبرانش در شرکتهای انحصاری و اولیگارشی مالی نمیخواهند که نسل جوان واقعیتهای آن دوره را فهمیده و با درک نقش بزرگ اتحاد شوروی در پیروزی بر فاشیسم  با این کشور که به دنبال انقلاب اکتبر ساختمان سوسیالیسم را آغاز کرده بود،  همدردی نمایند.
     براستی وقایع در رابطه با جنگ جهانی دوم چگونه توسط سرمایه داران جعل میشود؟ حقیقت نه فقط در کتابها جعل میشود بلکه سرمایه داری از هر وسیله ارتباط جمعی استفاده میکند. ترویج دروغ  بر علیه شوروی و هر گونه جنبش سوسیالیستی تنها بتوسط یک روزنامه نگار یا یک سیاسی انجام نمیشود، درست است که اینها، روزنامه نگاران و مقامات سیاسی در خدمت سرمایه داری زنجیر مهمی برای پخش جعل تاریخ هستند ولی اینکار در اصل بدرخواست سرمایه داران بین المللی انجام میشود که نقش مهمی در سازمانهای دولتی دارند و هزینه اینکار یا توسط دولت یا از طریق کمک هزینه هایی است که سرمایه داران صرف میکنند. آنهایی که این وظیفه را برعهده گرفته اند پروفسورهای دانشگاههای کشورهای امپریالیستی هستند، در آمریکا پنتاگون بیش از ۱۰۰ جلد کتاب در مورد جنگ جهانی دوم چاپ کرده است که از جمله "ارتش آمریکا و جنگ جهانی دوم" در ۸۰ جلد بچاپ رسیده است و در انگلستان دولت انگلیس کتاب " تاریخ رسمی درباره جنگ جهانی دوم" که آن نیز در ۸۰ جلد چاپ شده است. بخش تاریخی ـ نظامی دانشگاه افسری بوندسور(۲) آلمان کتاب ۷۰ جلدی را با عنوان "آلمان و جنگ جهانی دوم" بچاپ رسانده و در ژاپن وزارت دفاع کتاب ۹۶ جلدی "تاریخ رسمی درباره جنگ در آسیای شرقی" را بچاپ رساند. چنین نوعی از "حقایق رسمی" است که زیربنای ضدیت با نقش اتحاد شوروی در رابطه با جنگ جهانی دوم را تشکیل میدهد. وجه اشتراک این تلاشها، خواسته امپریالیسم در نابودی حقایق و لاپوشانی فداکاری های اتحاد شوروی در بشکست کشاندن نازیسم است. و نیز در تلاش هستند تا سوسیالیسم را لجن مال کرده و حقانیت امپریالیسم را به ثبوت برسانند. دنباله روان آنها در رابطه با پخش کتابها، روزنامه ها و فیلمها نه تنها همین سیاست را دنبال میکنند بلکه در ترویج  آن نیز کوتاهی نمیکنند. امری که نشان می دهد در مبارزه با خواسته های توده ها و بخصوص طبقه کارگر، کاپیتالیسم از هر وسیله ای بر علیه کمونیسم استفاده میکند.

     مبارزه با این نوع سیاست برای مبارزان جوان حائز اهمیت بسیار است و یکی از راههای مبارزه، گفتن حقیقت است.

     برای تمام کسانی که در مبارزه با نازیسم هیتلری جان باختند، سر تعظیم فرود  آوریم.

تاریخ : ۲۲ آوریل ۲۰۱۰
نوشته: عبداله باوی
     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Alfred Jodl-۱
Bundeswehr-۲

درس‌هایی از تایلند

| 0 نظر
نوشته: جو گولد از مارکسیست‌های تایلند
ترجمه: بابک کسرایی
توضیح مترجم: تایلند روزهای پرماجرا و خطیری را از سر می‌گذراند. جنبش «پیراهن سرخ‌»ها دولت را حسابی فلج کرده و مقدمات سقوط آن محیا شده است. هفته‌ی گذشته شاهد بودیم که ارتش ۲۱ نفر از معترضین را به قتل رساند و این نشان از ضعف رژیم کنونی و قدرت جنبش توده‌ای می‌دهد که نتوانسته جنبش را متوقف کند. این بخشی از تاثیر بحران جهانی سرمایه‌داری بر این گوشه‌ی آسیای جنوب شرقی است و نشانی دیگر از این‌که دنیا در سال‌های پیش رو پر از جنبش و شورش و انقلاب خواهد بود. در زیر گزارش یکی از رفقای ما در گرایش بین‌المللی مارکسیستی را مشاهده می‌کنید که در تظاهرات و جنبش حاضر و درگیر بوده. 
babakkasrayi@yahoo.com

***

250x159-images-stories-thailand-adaptorplug_-_UDD_protest_outside_US_embassy_Bangkok_17th_March_2010.jpgسونگران از راه رسیده. این عید معادل کریسمس و سال نو در تقویم بودایی است و در اینجاست که تایلندی‌ها با آب پاشیدن به یکدیگر جشن می‌گیرند. معمول است که قبل از این کار اجازه بپرسی و خیسِ‌ آب شدن٬ رحمت به شمار می‌رود. نخست وزیر آبهیسیت که متولد بریتانیا است و در آکسفورد درس‌خوانده انگار قادر به درک ظرافت‌های فرهنگ تایلند نیست. ارتش به اصرار او با شلنگ‌های آب از راه رسید تا تظاهرات مخالفین سیاسی نخست وزیر را در هم بشکند و سپس نارنجک‌های گاز اشک آور از هلیکوپتر پرتاب شد و گلوله‌های لاستیکی شلیک شد که تا بحال ۲۱ نفر را کشته و حداقل ۸۰۰ زخمی به جای گذاشته است.


پیراهن سرخ‌ها تجدید قوا کردند و با فرستادن بادکنک به سمت هلیکوپتر و پرتاب کوکتل مولوتوف به سمت تانک‌ها مقابله کردند. تا شب٬ ارتش و پلیس در حرکتی که آتش‌بسی غیررسمی نام گرفت عقب‌نشینی کرد و ماشین‌های نظامی را به دست سرخ‌ها رها کرد.


هفته‌ی گذشته هر دو طرف به مذاکره زنده که از تمام شبکه‌های تلویزیونی پخش می‌شد دست زدند اما بن‌بست واضح بود. رهبران پیراهن سرخ‌ها خواستار انحلال مجلس ظرف ۱۵ روز بودند و طرف دولت می‌گفت حاضر است یک سال زودتر د اما تا زمانی که بودجه را تصویب نکرده و جانشین رئیس نیروهای مسلح را تعیین نکرده‌ استعفا نمی‌دهد. آبهیسیت روز پنجشنبه اعلام وضعیت اضطراری کرد اما سخنگوی پلیس و ارتش اعلام کردند خشونت مشکل را حل نمی‌کند. جایی رسید که پیراهن سرخ‌ها پلیس را در آغوش کشیدند.


آبهیسیت به حرف‌های سفت و سخت روی آورد. او خواستار مقابله بود و نظر خارجی‌ها٬ بخصوص بی بی سی٬ به نظر گیج و خشگمین می‌آمد چرا که او هیچ نکرده بود٬ حاضر به حمله به تظاهرکنندگان نشده بود و اجازه داده بود بحران یک ماه به طول بیانجامد. شکی نیست که اگر «تظاهرات جرو»ی (۱) دیگری در انگلستان راه افتاده بود که میدان ترافالگار٬ خیابان آکسفورد و اسکله‌ی کاناری را در آستانه‌ی کریسمس اشغال می‌کرد با باتوم و باتوم برقی به استقبال مردم می‌آمدند٬ با فشار آب و گاز اشک‌آور بیرون‌شان می‌کردند٬ با اسب از رویشان رد می‌شدند و برای تشخیص هویت و دستگیری در مرحله‌ی بعدی از مردم فیلم و عکس می‌گرفتند!


دولت حکم دستگیری ۱۷ نفر از رهبران تندروی پیراهن سرخ‌ها را صادر کرد٬ سپس این را به ۲۷ نفر افزایش داد و اعلام کرد که اگر رهبران دستگیر شوند٬ جمعیت می‌خوابد. آن‌ها در ضمن توانستند موقتا شبکه‌ی ماهواره‌ای و حدود ۲۰ وب‌سایت را تعطیل کنند. تا بحال که پلیس نتوانسته نزدیک رهبران شود تا آن‌ها را دستگیر کند.


آبهیسیت هشدار داده بود که از نیروی متوسط تا شدید استفاده خواهد کرد. رابطه‌ی او با سران نظامی خراب شده و آن‌ها را محکوم کرد که کار خود را در دفاع از قانون انجام نمی‌دهند و مهلت زمانی برای پایان یکی از مکان‌های اصلی اشغالی پیش از فرا رسیدن تاریکی در روز شنبه تعیین کرد. آمبولانس‌ها ناظر بودند؛ نیروهای ضدشورش مجهز و آماده بودند. قطار هوایی و اتوبوس‌ها تعطیل شدند و تلویزیونِ سانسوری٬ به پخش تصاویری از پیشروی ارتش به میان جمعیت در حال عقب‌نشینی تظاهرکنندگان پرداخت که با ابرهای گاز اشک‌آور مخدوش شده بود. ظاهرا معلوم شده که این تصویر از بایگانی تصاویر حمله سال قبل به تظاهرکنندگان بوده است. این دفعه پیراهن سرخ‌ها نیروها را عقب زدند٬ گاز اشک‌آور به سمت‌ پلیس پرتاب کردند و حتی با بادکنک و ترقه و فانوس به هلیکوپتری حمله کردند. 


نیروها شروع به شلیک از بالا با گلوله‌های لاستیکی کردند اما در مواجهه با شکست از گلوله‌های واقعی استفاده شد و بیشتر از ۱۴ پیراهن سرخ و عکاسی ژاپنی که برای رویتر کار می‌کردند کشته شدند. ادعاهای بعدی سخنگوی دولت که نیروها مهمات زنده نداشتند در تناقض با اعلامیه‌ها و تهدیدهای قبلی دولت بود. این در مورد این ادعا که آن‌ها تنها می‌خواستند راه را برای ماشین‌ها باز کنند و قصد پایان تظاهرات را نداشتند نیز صدق می‌کند.


سپس شاهد حمله مدل نظامی به ارتش با استفاده از نارنجک‌های دستی M۶۹٬ نارنجک‌اندازهای M۷۹ و احتمالا اسلحه‌های کلاشینکوف بودیم گرچه به گفته بعضی منابع از اسلحه‌های M۱۶ هم استفاده شده بود. این هدف‌گیری از ساختمانی نزدیک به سمت ستاد فرمان ارتش انجام شد و هدف ابتدا با فن‌آوری لیزری مشخص شد. از جمله تلفات ارتش می‌توان به رومبالو توواتام٬ نایب رئیس لشکر دوم پیاده‌نظام و سرگرد ژنرال والیت روجاناپاکدی٬ فرمانده همین لشکر٬ اشاره کرد. با از دست رفتن ستاد فرمان٬ نیروها عقب کشیدند و زره‌پوش‌های مسلح و هام‌وی‌های خود را رها کردند و پیراهن سرخ‌ها به نابودی و ویران کردن آن‌ها پرداختند.


این بر خلاف ادعای بعدی دولت نه عقب‌نشینی تاکتیکی که شکست نظامی بود. گزارش شده که سرگرد ژنرال خاتیا ساواسدیپول (معروف به سا دائنگ) اعتراف کرده گروهی بدون نام از مبارزین به کمک «ارتش مردمی» پیراهن سرخ‌ها آمده و فرمانده‌ها اخراج شده‌اند. این اتفاق نباید مایه‌ی غافلگیری چندانی باشد چرا که در ماه گذشته از زمان آغاز تظاهرات شاهد چندین حمله با نارنجک‌های دستی به بانک‌ها و وزارتخانه‌های دولتی بوده‌ایم. حدس‌هایی راجع به این‌که چه کسی مسئول بوده (پیراهن سرخ‌ها یا مخالفین برای بی‌اعتبار ساختن آن‌ها) زده شد اما واضح است که آن‌ها به سلاح دسترسی داشتند٬ گروهی منظم و ماهر بودند که توانستند از گیر افتادن خودداری کنند و میزانی عدم مهارت نشان دادند که تنها می‌تواند عمدی بوده باشد. نارنجک‌های دستی آن‌ها یا منفجر نشد یا به هدف نخورد به غیر از یک مورد که دو پلیس را که در دیدرس نبودند و بیلیارد بازی می‌کردند مجروح ساخت. نارنجکی پیدا شد که ضامنش کشیده شده بود و سر آن کنده شده بود. نتیجه‌گیری من این است که این‌ها هشداری از طرف بخشی از ارتش بوده که آماده‌ی مبارزه در کنار پیراهن سرخ‌ها است. احتمالا همان گروه کوچکی از مردان سیاهپوش که در حال حمل مسلسل دیده شدند. 


وقتی تصویر تلویزیون مردم قطع شد این علامتی به تظاهرکنندگان برای بازگشت به مرکز بانکوک بود و جمعیت در تقاطع اصلی به عددی حول و حوش ۱۵۰ هزار نفر رسید. این در ضمن علامتی برای مراکز استانی در شمال٬ بخصوص چیانگ مای٬ بود که به دست مردم محل تسخیر شوند. چیزی در مورد این واقعیت گفته نمی‌شود که گرچه حمایت اصلی از ایسان و شمال می‌آید٬ گروه‌های کوچکی در جمعیت از مسلمانان جنوبی هستند که سرپوش سنتی‌شان از زیر روسری‌های سرخ رنگ‌شان مشهود است. تعداد آن‌ها رو به افزایش است٬ با این‌که تاکسین کاری برای پرداختن به خواسته‌های آن‌ها برای آزادی فرهنگی و حق تحصیلات در زبان خودشان نکرد. اگر آن‌ها راهی را پی بگیرند که چیانگ مای آغاز کرده می‌توانند به درجه‌ای از خودمختاری برسند که اعمال تروریستی هیچوقت ممکن نمی‌کند. (۲)


250x165-images-stories-thailand-Nate_Robert_-_red_shirt_army_9_April_2010.jpgپس درس‌های تایلند چیست؟ مبارزات طبقاتی از زمان عصر برنز در جریان بوده‌اند و تا زمانی که دنیایی خالی از ستم داشته باشیم باز نمی‌ایستند. وقتی طبقه کارگر رهبری را به دست نگیرد٬ دهقانان فقیر و لایه‌های تحت ستم می‌توانند در راه خود پیشروی کنند. داشتن شبکه تلویزیونی امروز هدف اصلی هر دو طرف است. اطلاعات و ارتباطات حیاتی است. همانطور که در جنگ جهانی اول معروف شد وقتی جهت باد عوض می‌شود گاز خردل قابل استفاده نیست٬ گاز اشک‌آور را هم می‌توان علیه نیروهای نظامی به کار بست. اگر رهبران پیراهن سرخ‌ها از رویکرد اولترا چپ بسیاری از گروه‌ها که می‌شناسیم پیروی می‌کردند به فحاشی به نیروها در هر مقابله می‌پرداختند (که مثلا «خوک‌ها بروید خانه»٬ «نیروها بیرون») اما بعضی از آن‌ها مائوئیست‌های سابق بودند و اینگونه آشنایی گیرم نامستقیمی با مارکسیسم از طریق کتاب کوچک سرخ داشتند و اینگونه بود که می‌دانستند وقتی جامعه مشتت است درون ماشین دولتی و ارتش هم شکاف وجود دارد. آن‌ها رو به نیروها شعار ‌دادند: «شما پسران مردمید؛ ما با شما نمی‌جنگیم و شما هم نباید با ما بجنگید». وقتی پلیس سلطنتی تایلند تلاش کرد حمله‌ به ستاد را از خیابان رامای ۱ آغاز کند٬ آن‌ها راهبه‌های بودایی را در اول صف گذاشتند. البته سپس پلیس‌های زن به اول صف آمدند و راهبه‌ها که اجازه‌ی تماس با زنان را ندارند مجبور به عقب‌نشینی شدند اما این باعث شد پلیس دوباره در موضعی دفاعی قرار بگیرد.


رها کردن پلیس مسلح به روی معترضین نه تنها جنبش را متوقف نکرده که توده‌ها را بیشتر هم خشمگین ساخته است. کشتن غیرنظامیان غیرمسلح باعث شده معترضین بگویند با «آدم‌کش‌ها» مذاکره نمی‌کنند. گفته می‌شود جاتوپورون پرامپان٬ یکی از رهبران اعتراضات٬ گفته است: «مذاکره دیگر بس است. پیراهن سرخ‌ها هرگز با آدم‌کش‌ها مذاکره نمی‌کنند. گرچه راه سخت و پر از مانع است اما وظیفه ما بزرگداشت این کشته‌شدگان با آوردن دموکراسی به این کشور است». 


در نتیجه دولت کنونی به زحمت سر پا ایستاده. این دولت نشان داده توان عقب نگاه داشتن توده‌ها را ندارد پس اکنون چه استفاده مفیدی برای طبقه حاکم دارد؟ این توضیح می‌دهد که چرا طرح‌هایی برای بی‌ثبات‌سازی حزب دموکرات و نخست‌وزیر موجود است. حزب آبهیسیت تحت تحقیقات برای اتهام دریافت ۲۵۸ میلیون بات (۵.۲ میلیون پوند) کمک از تی پی آی پولن٬ شرکتی تایلندی٬ است. طبق قانون تایلند هیچ حزبی نمی‌تواند بیش از ده میلیون بات از هر فرد یا شرکتی دریافت کند. اگر این اتهامات تایید شود٬ آبهیسیت می‌تواند به جرم فساد مالی از سمت خود عزل شود. این راه راحتی برای حذف او خواهد بود چرا که اکنون مورد نفرت توده‌های کارگران عادی٬ دهقانان و فقرای روستایی است.


در تمام این اوضاع شاه ساکت مانده و احتمالا بیشتر از این کاری هم نمی‌تواند بکند چرا که موقعیتش به شدت در مخاطره است. با این حال روشن است که طبقه حاکمه باید نوعی سازش برای راضی کردن دهقانان پیدا کند. ارتش فی‌الحال از طریق رئیس نیروهای مسلح٬ ژنرال آنوپونگ پائوچیندا٬ مداخله کرده است. او روز دوشنبه اعتراف کرد که انحلال مجلس شاید برای پایان بحران ضروری باشد. 


همه‌ی این‌ها ثابت می‌کند که اگر کارگران و دهقانان تایلند رهبریِ انقلابی٬ حزب طبقه‌ی کارگر بر پایه عقاید مارکسیست انقلابی و برنامه‌ای برای حل مسائل حاد توده‌های زحمتکش داشتند نه فقط رژیم کنونی که خود سرمایه‌داری نیز در تایلند ساقط می‌شد.


منبع: «در دفاع از مارکسیسم»٬‌ وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی (Marxist.com)٬ ۱۳ آوریل ۲۰۱۰


توضیحات مترجم:


راهپیمایی جرو٬‌ تظاهرات اعتراضی معروفی بود که در اکتبر ۱۹۳۶ بر علیه بیکاری و فقر شدید که در شمال شرق انگلستان جاری بود صورت گرفت. ۲۰۰ تظاهرکننده از شهر جرو ۴۸۰ کیلومتر پیاده‌روی کردند تا به قصر وست‌مینیستر در لندن برسند و در مقابل پارلمان تظاهرات کنند. نماینده آن‌ها در مجلس٬ الن ویلکینسون (از حزب کارگر)٬ معروف به «الن سرخه» که از اولین نماینده‌های زن در بریتانیا بود به همراه آن‌ها راهپیمایی کرد.
اشاره به منطقه‌ی پاتانی (سه استان جنوبی تایلند) است. این منطقه که بیشتر ساکنین آن مالایی‌تبار و مسلمان‌ هستند در شش سال گذشته درگیر حملات تروریستی گروه‌های جدایی‌طلب‌ اسلام‌گرا بوده است. پاتانی جز محروم‌ترین نقاط تایلند است.

به مناسبت ترجمه فیلم اتاق مرگ The Killing Room

| 0 نظر
برای شعور درک منطق کاریست بس ساده ! اما منطق از درک شعور کاملا" عاجزست ..

thekillingroom.jpgفیلم "اتاق مرگ" هم مانند دهها فیلم دیگر داستان تلاشهای بی فرجام عقل و منطق برای شناخت قلمرو شعور و پدیده های مربوط به آنست ، داستان از آنجا شروع میشود که چند نفر بی پول و بی خبر از سرنوشت شومی که در انتظارشان است ! بدنبال دیدن یک آگهی در روزنامه به آدرس مربوطه رفته و پس از پر کردن فرمها منتظر شروع آزمایشات میشوند غافل از اینکه ایندفعه مستقیما" پای در سناریویی آمریکایی - صهیونیستی و سازمانهای جاسوسی جنایتکارشان سیا و موساد گذاشته اند که از طرف عالی ترین مراکز مطالعات استراتژیکشان ! طراحی شده است و هیچ وجه اشتراکی با آزمایشات مرسوم سابق ندارد ، هر چند در فیلم چنین وانمود میشود که همیشه آزمایش داروهای تازه ساخت روی افراد داوطلبانه بوده و حتی افراد زیادی تنها بخاطر کمک به ساخت داروهای پیشرفته و از بین بردن بیماریهایی که در طول تاریخ گریبانگیر نسل بشر بوده اند ، حاضر شده اند که از جانشان هم بگذرند ولی در واقع این داروهای اکثرا" روی زندانیهای سیاسی ، فقرا و معتادین و غیره آزمایش شده و سود آنها به جیب شرکتهای داروسازی رفته است ، در بخشهای بعدی فیلم کارگردان به کرات ذهن بیننده را از راه دیالوگهای انجام شده بین مدیر پروژه و معاونش ( خانم روانشناس ) به طرف اعداد و ارقام و اصطلاحات علمی - سیاسی میکشاند تا بدینوسیله این طرز تفکر را به بیننده القاء کند که دست اندرکاران و طراحان پروژه ، روشهایی علمی - منطقی برای روبروشدن با پدیده موسوم به انتحاریها یافته و در حال درست کردن و مجهز کردن ارتشهای خودشان به این جنگ افزارخطرناک ! از کانالهای علمی - منطقی هستند تا بدینوسیله پیروزی را که هیچ وقت طعمش را نچشیده اند برای اربابانشان به ارمغان بیاورند .

در اینجا لازم است که نگاهی کوتاه به پدیده موسوم به انتحاریها و تبدیل آن به بزرگترین خطر برای نظامیان تا دندان مسلح عمو سام و ناتو از یک طرف و اشغالگران صهیونیست از طرف دیگر و دلایل پشت پرده این مسئله بشود . علیرغم تبلیغات وسیعی که در مورد این پدیده از سوی مراکز مختلف رژیمهای غربی به راه انداخته شده است و آن را مظهر گروههای تروریستی و فناتیک ، که گویا افرادشان را با انجام شستشوی مغزی به این کار مجبور میکنند، میدانند اما در واقع این مسئله به هیچ گروه ، مذهب و کشور مشخصی تعلق نداشته و کاملا" بین المللی میباشد ، در نگاهی کوتاه به تاریخ معاصر میتوان به آسانی رد پای آن را در میان ژاپنی ها و عملیات مشهور به کامیکازه ، ارتش جمهوریخواه ایرلند ، فلسطینی ها با گرایشات متفاوت از چپ گرفته تا راست ، مردمان ایران ، عراق ، افغانستان و لبنان و غیره ، دنبال نمود البته به لیست موجود میتوان تیراندازیهای منجر به خودکشی افراد متفاوت را در کشورهایی همچون فنلاند ، آمریکا و آلمان را هم اضافه نمود . همچنان که در بالا اشاره شده شناخت عقل و منطق برای شعور امریست بدیهی اما راسیونالیسم با معیارهای مادی و ضد ارزشی اش میباشد از شناخت ارزشهای دنیای شعور به طرز فلاکت باری عاجز است ، پدیده انتحاریها ! هم مانند دیگر مسایل در چهارچوب شعور کاملا" قابل درک میباشد چرا که شعور قلمرو ارزشهاست و در آن لیست بلند بالایی از ارزشهایی که بخاطرشان انسان جانش را هم فدا میکند وجود دارند که هیچ کدام از آنها با معیارهای راسیونال قابل درک نبوده و نخواهند بود اما در راسیونالیسم برعکس اوج ارزشها و باورها پول است و وقتی کسی مرتکب عملی میشود که نه تنها در إزای آن پولی دریافت نمی کند بلکه جانش را هم از دست میدهد ، تمامی حسابات منطقی سیستم راسیونال درهم میریزد بخصوص که شخص فاعل میمیرد و دیگر نمیتوان از آن انتقام هم گرفت ، انتقامی که زیر بنای ایده ئولوژیک تمامی رژیمهای غربی را تشکیل میدهد و این مسئله به فلسفه وجودی حتی مردمان عادیشان هم تبدیل شده است چرا که در قلمرو منطق انسان رباتی است که حق اشتباه کردن را ندارد ( برعکس ایده ئولوژیهای مبتنی بر شعور که در آنها انسان جایزالخطاست ، چرا که کل پروسه زندگی هم تجربه ای است متفاوت برای هر کس و لذا وقوع اشتباه غیر عمدی کاملا" قابل فهم و اغماض میباشد ) ، لذا در تبلیغات هیستریک شان آن را به تروریسم و غیره منصوب میکنند تا بدینوسیله مرهمی ناچیز بر زخمهای عمیقی که از دست این پدیده بر تن مادیشان وارد شده ، بگذارند.

در ادامه فیلم و بعد از مکاشفات و مطالعات منطقی بسیار ، عاقبت راه حل تشکیل گردانهای انتحاری غربی - صهیونیستی به ثمر میرسد و پس از قتل عام صدها و شاید هزاران نفر، از بین آنها افرادی را که به قول خودشان آماده قربانی شدن در راه آمریکای مهد تمدن ! و کابالیستهای رژیم صهیونیستی را دارند انتخاب میشوند هر چند که تا کنون و در میدان عمل حتی یک مورد از این انتحاریهای جسورشان مشاهده نشده است برعکس نیروهای متجاوز ناتو علاوه بر تلفات سنگینی که متحمل شده اند از لحاظ روحی روانی هم کاملا" به هم ریخته به نحوی که سیل خودکشیهای سربازانشان ترس بزرگی را در وجود اربابانشان کاشته است و بیم آن میرود که در موقع عقب نشینی یا فرار از کشورهای افغانستان و عراق ، دیگر زانوهایشان یاری نداده و همانجا زمین گیر شوند در پایان باید گفت که این فیلم سند محکمی است بر شکستهای پی در پی عقل و منطق در برابر شعور و اراده انسانها ، ارتش تا دندان مسلح و کاملا" منطقی آمریکا وارد ویتنام شد و به قول خودشان در برابر مشتی ویت کنگ گرسنه و مسلح به سلاحهای عهد بوق ! به شیوه ای خفت بار شکست خورد و پای به فرار گذاشت در افغانستان هم همینطور چنانچه بعد از گذشت بیش از هشت سال ، ناتو به عنوان طرف پیروز در جنگ سرد و مجهز به آخرین تولیدات علم نظامیگری ! هنوز هم از پس چند اسلامی ریشو ! برنیامده و هر روزه شکستهای بیشتری در تاریخ سیاه این نهاد آدمکش ثبت میشود و از همه افتضاح تر حمله لشکریان عقل و منطق به عراق بود تا رویای دیرینه صهیونیستها در بازگشت به سرزمین موعود و منطقه بین النهرین ! را در قالب طرح موسوم به خاورمیانه بزرگ ، بر آورده کند اما زهی خیال باطل وقتی که به شعور مردم عراق بر خوردند و زمین گیر شدند ، داستان شکستهای عقل و منطق از شعور و احساس همچنان ادامه دارد ...

 عقل و منطق در بن بست تغییر ماهیت !

تا کنون تلاشهای بی ثمر زیادی برای شناخت ماهیت معنوی انسان و دست آخر تغییر آن در جهت سوء استفاده های سیاسی - امنیتی و اقتصادی توسط عقل و منطق صورت گرفته است ولی ظاهرا" زمانی طولانی تر و تجارب شکست خورده بیشتری لازم است تا عقل و منطق پی به اشتباهشان ببرند ، این در حالیست که در بسیاری از عرصه های به اصطلاح صرفا" مادی هم ، مثلا" شناخت مکانیسمهای مربوط به مغزو کارکردش و یا هزاران عرصه دیگر زندگی ، دست آوردها علمی - منطقی زیاد پربار نیستند ! در این کژ راهه ، علم به عنوان یکی از بازوهای اجرایی عقل و منطق نقش بسیار مخربی ایفاء نموده است واین نقش زمانی شروع شد که دهها سال پیش یک تغییر شیفت اساسی در آموزش و تعلیم علم که تا آن زمان بر اساس فلسفه بود به آموزش علم بر اساس ریاضیات شروع شد و به مرور زمان علم به پدیده ای بدور از هرگونه اخلاقیات و پرنسیبهای انسانی (بی شعوری علم که بدلیل حذف پرورش و تربیت از سیستم آموزشی عارض شد) تبدیل شده و چنانچه امروزه میبینیم تولید و به اصطلاح پیشرفت علم در بسیاری از موارد و تنها به دلیل غیاب کنترل شعور و بالطبع نیات انسانی بر آن کاملا" به ضرر انسان و محیط زیست و تنها برای کسب درآمد و رفع نیازهای بازار بوده و در یک کلام در جهت کاهش حجم زندگی اصیل میباشد . در پایین به ذکر مثالهایی پرداخته میشود تا بی ثمری و یا در واقع مضر بودن علم بدون شعور بیشتر برملا شود.

در عرصه مواد آلی و زنده چند سال پیش و در پی اعلام تهیه نقشه کامل ژنهای انسان ( تنها و تنها طرز قرار گرفتن ژنها بر روی کروموزمها و نه بیشتر) از طرف مراجع علمی ! شاهد شور و شعف بیش از حد طرفداران به اصطلاح علم و پیشرفت و در واقع قدرت طلبهای شیطان پرست  بودیم که سر مست از پیروزی ، اعلام نمودند : از این به بعد و با کمک علم ! تمامی بیماریهای خطرناک و کشنده را تحت کنترل در آورده و نه تنها به این بسنده نکردند بلکه مدعی ایجاد تغییرات اساسی در ارگانها و دستگاههای به قول خودشان ضعیف و درست خلق نشده مثل قلب ، کلیه وغیره از راه ایجاد تغییرات در ساختار داخلی ژنها شدند تا به زعم خودشان انسانی سالم و قوی ( ظاهر مسئله ) تولید کنند اما بعدا" که در میدان عمل به سراغ ژنها به عنوان ( مخزن الاسرار ) و ایجاد تغییرات ماهیتی در آنها رفتند ، به طور کامل متوجه مرزها و خطوط قرمز زندگی شدند هر چند که در بیان حقیقت و اعتراف به شکستشان دم فرو بستند . البته با ابراز این مسئله که نیت خیر است و تنها میخواهند مشکلات مربوط به بیماریهای گوناگون را حل کنند توانستند بشریت را مجاب کرده و همچنان که درعمل هم دیدیم به غیر از عده محدودی از انسانهای انسانی و آگاه به نیات پشت پرده این تلاش نا انسانی و خطرناک ، هیچ کس به این پروسه اعتراض ننمود اما هدف اصلی ، تغییر ماهیت انسان برای استفاده های نامشروع و غیر انسانی از آن ( چونکه از تبدیل رباتها به انسان حتی در حالت بی شعورش هم ، به خاطر مشکلات بنیادی از جمله عدم امکان نیت دار کردن رباتها ، مطلقا" ناامید شده اند ) و همچنین فتح آخرین قله های قدرت یعنی تبدیل شدن به خالق بود ، در عرصه مربوط به تغییر ماهیت مواد معدنی هم نتایج بر طبق محاسبات نبوده که برای نمونه میتوان به افتضاحات و شکستهای پی در پی شان در دفرمه کردن ماهیت عناصر موجود در طبیعت اشاره نمود ( تبدیل مس به طلا همچنان جزو آرزوهای بر آورده نشده باقی مانده است) و به عنوان مثال آخر باید گفت که زندگی در فضای بیرون از زمین هم دیگر محلی از اعراب نداشته و دانشمندان ! این دوره تنها به ذکر سیستماتیک اخبار غیر قابل تدقیق و اغلب سیاسی از دیگر سیارات و سیاه چاله ها و غیره بسنده کرده تا جایی که پخش این اکاذیب را هم به یک جزء لایتجزا ازسنت ژورنالیسم راسیونال مسلک ، در دوره به اصطلاح پست مدرنیسم در آورده اند ، گل سر سبد مسایل بیرون از اتمسفر مسافرت ساختگی به ماه بود که با پایان جنگ سرد آنهم به باد فراموشی سپرده شد، دلیل واضح است ، کره زمین بهترین و احتمالا" تنها محیط طبیعی برای زندگی انسان میباشد و تلاش برای خروج از آن محکوم به شکست بوده و این مسئله در قلمرو شعور کاملا" قابل درک میباشد ، زیرا شعور تمام پدیده ها را از زاویه مسایلی که در وجود یک کل وجود دارند بررسی نموده و با توجه به نیات این مسایل میتوان به آسانی جهت حرکت و مکانیسمهای آن را تشخیص ، تجزیه و تحلیل نمود و در این راه احساس به عنوان یکی از بازوهای اجرایی شعور نقشی بسیار اساسی بازی میکند .

در عرصه های دیگرهم اوضاع عقل و علم افسار گسیخته چندان قابل تعریف نیستند ! علاوه بر فروپاشی کامل پدیده " تکامل داروینیسم" به خاطر پیدا شدن استخوانهای بسیار قدیمی ( سند حسی نه الزاما" فاکت علمی آنطور که دانشمندان و علما دوست دارند با فیس و افاده بیان نمایند ) در اتیوپی که نشان دهنده این واقعیت میباشند که انسان از بدو پیدایش دارای گونه مشخص به خودش بوده است و لذا نه تنها انسان محصول تحلیل رفتن دم میمون نمی باشد بلکه بر عکس با زایل شدن شعورش امکان تکامل میمون از انسان به یک خطر جدی در این دوره تبدیل شده است ( به نظر می آید تنها دلیل محکمه پسند برای اثبات داروینیسم قیافه خود داروین بود که آنهم متاسفانه رخت از جهان فرو بسته است) تا ازدیاد امراض و بیماریهای مختلف ، میکروبهای مخرب که حاصل ترکیبات علمی ! بوده و نابودی بخشهای بزرگی از محیط زیست و انقراض گونه های مختلف حیوانی - نباتی تنها بخشی از کارنامه علمی میباشند

 اما لیست بلاهایی که سیستم راسیونالیسم بر سر انسان و زندگی آورده بسیار طولانی تر میباشند کاربست تئوریهای علمی ! روانشناسانه و جامعه شناسانه ای امثال داروینیسم و فرویدیسم وغیره در عرصه های اجتماعی باعث تثبیت این دست دیدگاههای تک قطبی و ناانسانی شدند که انسان را حیوان ناطق و باهوش تعریف میکردند ( انکار بعد معنوی زندگی و انسان ) و در نتیجه همچنان که امروزه شاهدیم آمار از خود بیگانگی ، مسخ و بی هویتی ، فردگرایی ، عدم وجود مردم ، جامعه ، خانواده و افکار عمومی ، ناامیدی و امراض گوناگون روحی - روانی و خودکشیهای روزمره ، بالا رفتن میزان نفرت و بالطبع کاهش عشق و شعور ، تبدیل بیشمار انسانها به رباتهای انسان نما ( انسان باهوش ولی بی شعور) و هزاران مصائب دیگر به خصوص درجوامع تحت تسلط رژیمهای غربی به گونه ای افسارگسیخته رشد کرده اند تا جایی که مشابه آن در هیچ یک از دورانهای مختلف زندگی انسانها بر روی این کره خاکی دیده نشده است ، الان تقریبا" اکثریت مطلق انسانها بر این باورند که زندگی در گذشته هر چند سختتر بوده اما انسانی تر و بهتر بوده است و انسان قدیمی خوشبخت تر بوده و بیشتر"زندگی" کرده است .

دولت و مردم ؛ درعرصه های سیاسی - اجتماعی هم اوضاع فاجعه بار است ! ناسیونالیسم که محصول انقلابات موسوم به صنعتی ( افزایش هوش به عنوان یکی دیگر از بازوهای اجرایی عقل و منطق ) بود بانی تشکیل دولتهای مبتنی بر نفرت قومی شد که در نتیجه علاوه بر تشکیل دولتهای ملی ! که فلسفه وجودیشان در تنفر از اقوام دیگر بود ، کینه را از طریق ساختار قدرت دولتی به داخل جوامع تزریق نموده و رابطه بین ملل و اقوام مختلف را بر هم زده و باعث بروز بیشمار جنگهای ضد بشری وافزایش میزان کینه و نفرت که در نقطه مقابل عشق و شعور قرار دارند شده اند و این روند متاسفانه تا کنون ادامه دارد ، در مرحله بعدی و تحت شعار دولت مدنی ، سکولاریسم تا آن زمان موجود در بین جوامع انسانی را که بر اساس عرف و تجربه مستقیم از زندگی بدست آمده بود و توسط آن انسانها علی رغم گرایشات مذهبی - عقیدتی شان در کنار هم زندگی میکردند را بر هم زده و علیرغم ادعایشان مبنی بر جدا کردن دین و دولت از هم ، ادیان را به ارگانهای بسیار بزرگ سیاسی - اقتصادی تبدیل نموده تا علاوه بر کسب درآمدهای کلان اقتصادی که از سرمایه گذاری بر نیازهای معنوی انسانها ( فلسفه وجودی دین ) بدست می آید از آن برای ایجاد تفرقه بین انسانها و تحکیم بیشتر حاکمیت شیطانی خود استفاده نمایند لذا دولتهای راسیونال نه تنها سکولاریستی نیستند بلکه سکولاریسم واقعی و طبیعی موجود در بین انسانها و جوامعشان را هم از بین بردند ! و این کار به یمن تئوری معکوس که منتج از هوش میباشد ممکن گردید که طبق آن وجود یا عدم وجود یک مسئله را علم نموده تا در واقع آن را نابود کنند ، بعد از فروپاشی شوروی سابق برژینیسکی در مقام تئوریسین لیبرالیسم غربی اعلام نمود که شوروی را با استفاده از سلاح حقوق بشری نابود کردند در حالی که بعدا" معلوم شد که منظور از حقوق بشر همان عدم وجود ایندوالیسم ، ایده ئولوژیهای شیطانی ، بازار آزاد و غیره در آن دیار بوده است ، اما در مرحله کنونی شاهد روی کار آمدن  دولتهای تمام هوشمند مبتنی بر قانون موسوم به دولت نظم و قانون هستیم که در واقع به عنوان آخرین مرحله رشد و انکشاف قالبهای دولتی ، توسط سیستم راسیونال طراحی و به اجرا درآمده اند و در نتیجه همچنان که میبینیم این دولتها دارای ماکزیمم عقل و منطق در خود و عملکردشان بوده و تاثیرشان بر انسانها نیز کاملا" واضح میباشد تا جای که دیگر خبری از مردم و جامعه ( گروههای انسانی که دارای نقطه اشتراک میباشند )  خانواده ( سلول پایه تشکیل جوامع )  آزادی و دموکراسی واقعی (رابطه معکوس بین نهاد قدرت با آنها، دولت قدرتمندتر یعنی آزادی واقعی کمتر و برعکس) عدالت واقعی ( سیستم راسیونال حاوی نیات بد و در نتیجه مرکز وقوع سیستماتیک جرم که در نقطه مقابل عدالت قرار دارد ، میباشد )  انسان انسانی یا انسان باشعور ( انسانی که دارای عشق ، حس مسئولیت پذیری ، اخلاق و انسانیت و غیره میباشد ، در سیستم راسیونال پیشرفته ! موارد مذکور را در عمل نمی توان اجراء نمود و لذا در بهترین حالت بصورت بالقوه در درون انسان انسانی باقی میمانند ، همچنین دولت عقل ! شعور را در بخشهای بزرگی از انسانها نابود کرده و آنها را به رباتهای انسان نما دفرمه میکند ، اپیدمی شدن پدیده موسوم به انسانهای رباتیک ) خدا به عنوان راس اردوگاه خیر ( عقل و منطق در غیاب شعور ، رهروان واقعی شیطان به عنوان سمبل اردوگاه شر شده ، وجود خدا را به حداقل میرسانند ! لذا سهم انسانها از خدا و معنویات بصورت غیر قابل تصوری کم و کمتر میشود ) خوب و بد ( هردو مفاهیمشان را از دست داده و به جای آنها قانونی و غیر قانونی میدان دار میشوند یا شده است ، آیا قانونی خوب است و غیر قانونی نشان بد ؟ )  زندگی و وجود (در سایه دولت منطقی و هوشمند ! زندگی به پدیده ای بی کیفیت ، بی افتخار، افسرده و ناامید ، بی عشق و فلسفه وهویت ، سرد و بی رحم تبدیل میشود ! وجود هم از واقعیت کنده شده و در مجازیت مطلق سقوط میکند ، من انسانی به من مجازی و قانونی مبدل میگردد ) و دست آخر همه چیز به کدها و شماره هایی که تا بی نهایت ادامه دارند تبدیل میشوند و تمام این بلایا برای حفظ قدرتشان بوده که کاربست عملی ایده ئولوژی های شیطانیشان در آن متبلور شده است . تنها راه موجود که در پیش روی انسانهاست همانا عدم تمکین به قدرت میباشد که آن هم به وسیله حق انتخاب برای همه انسانهای انسانی قابل دسترسی است در غیر این صورت هیچ انسانی نمی تواند خود را از دست مطامع شیطانی قدرت و قدرت طلبی خلاص کند ، هر گونه نیتی که به نحوی از انحا به قدرت ختم شده یا آن را تقدیس نماید ، دست آخر آب در آسیاب اردوگاه شر میریزد که در تمام اعصار بوسیله عقل و منطق انسان را به بیراهه کشانده است ، در این شکی نیست که عقل و منطق در غیاب کنترل شعور و نیات اردوگاه خیر بر آنها ، به دشمنان درجه یک انسان و زندگی تبدیل میشوند همچنان که اکنون به وضوع میبینیم ، برای درک آسانتر این مسئله کافی است که خواننده یک حساب سر انگشتی از تعداد بمبهای اتمی که محصول دست علم و دانشمندان بی شعورش میباشد کرده و لحظاتی به نیات آنها و نابودی کل زندگی که در اثر شلیکشان بوجود می آید ، فکر کند !

اما معضل فلسفی است و تنها با خروج فلسفه از بن بست کنونی اش میتوان برای معضلات مذکور راه حل اساسی پیدا نمود ، چرا که سیستمهای منطقی موجود علیرغم تمامی حسابات دقیق ریاضی نه میخواهند و نه میتواند بر مسایل و مشکلاتی که گریبانگیر انسان شده فائق شوند و از آنجایی که انسان بنابر ماهیتش نمیتواند موجودی بی طرف باشد لذا اگر وضعیت به همین منوال ادامه پیدا کند بیم بر هم خوردن قوانین مربوط به معادلات دور از انتظار نبوده و در آن صورت چنانچه اردوگاه شر که اکنون در قالب دولتها در قدرت میباشد بیشتر از این رشد کند و جهانگیرتر شود شاید کل پروژه از درون یا توسط خالق برچیده شود ، با ذکر یک نمونه مسئله را روشنتر میکنیم  راندمان انسان زیر صفر است و این بدان معناست که کل پروسه زندگی با تمام مکوناتش در حالت مصرف مستقیم زمان ، ماده و انرژی و بالطبع بطرف میرایش در حرکت است ، و باز هم اگر انسان را حتی با تمام ادعاهایی که بعضی اوقات خالق را هم زیر سوال میبرد با حیوانات در مورد میزان بهرمندی از زندگی اصیل ، تنها در بعد مادیش مقایسه کنیم  میبینیم که حیوانات بیشترین و بهترین بهره وری را از طبیعتی که در آن قرار گرفته اند ، همچنین از زمان تعیین شده برایشان ، مصرف در حد نیاز حیاتی از منابع دم دستشان ، خوردن و خوابیدن و توالی نسل و دیگر مسایل پایه ای ، میبرند و همه مسایل مربوط به زندگیشان را بدون افراط یا تفریط یا دیگر معظلات همچون شهر نشینی و ماشینیسم و غیره بصورت کاملا" طبیعی حل میکنند لذا در حال حاضرعلی رغم  برتری انسان بر حیوانات ، آنها دارای راندمان بیشتر به نسبت زندگی خودشان هستند و این حالتی است بس ناخوشایند و خطرناک برای انسان و زندگیش ! چرا ؟ جواب ساده است ! اول باید زندگی را شناخت و بعد اراده ای را که در پشت آنست قبول نمود ! خلق زندگی خیلی بیشتر از آنی که ما فکر میکنیم سختتر و پیچیده تر بوده اما برای ما نه تنها سخت نیست بلکه لذت بخش هم هست زیرا برای ما آماده و تسهیل شده است و اگر در چهاچوب قواعد و قوانین ناظر بر آن عمل شود ، زندگی به راحتی ممکن است و همه میتوانند زندگی بکنند ، اینجا این سوال پیش می آید که چگونه میتوان با قوانین زندگی آشنا شد ؟ جواب در ذات ما نهفته است و تنها راه درک آن از کانال شعور میباشد هر چند که این قوانین بیرون از وجود ما عمل میکنند ولی ما دارای گیرنده های ذاتی هستیم که به کمک آنها میتوانیم آنها را درک کنیم این قوانین در بیرون از وجود ما ، وجود دارند چون در غیر این صورت احتمال سوء استفاده انسان و احیانا" به بیراهه کشاندنشان به کمک عقل و منطقش امری دور از انتظار نمی بود . طبق قوانین معادلات ، همه ما اعم از انسان و حیوانات و نباتات و مواد معدنی در ارتباطی تنگاتنگ با هم بوده و هستیم لذا عمل کردن در بیرون این معادلات به ضرر کل سیستم یا اکوسیستمی که در آن قرار گرفته ایم بوده و آنتروپی بوجود آمده احتمالا" کل پروژه زندگی را به نابودی میکشاند و این امریست کاملا" جدی و محتمل ، اما در روی این کره خاکی تنها موجودی که پتانسیل انتخاب در هر دو جهت را داراست ، انسان است و بس و این امریست که خود انسان باید در مورد آن تصمیم بگیرد که آیا میخواهد بر اساس قوانین از پیش تعیین شده برای زندگی که از هر لحاظ خوب و انسانی و علمی و اخلاقی هم میباشند زندگی کند و یا اینکه اختیار خود را بدست عقل و منطق بدون هژمونی شعور داده و به خاطر قدرت که تنها محصول فکر انسان منطقی میباشد ( وقتی انسان با کل مقایسه میشود این موضوعیت افسانه ای بیش نیست ) کل پروژه را به ورطه نابودی میکشاند ، اینجاست که انسان باید تصمیم بگیرد و این تصمیم گیری تنها در صورتی ممکن است که دو حوزه عقل و شعور و جایگاه هر کدامشان کاملا" تعریف شده و دست آخر زندگی را تحت رهبری و کنترل یکی از آنها به پیش ببرد هر چند که تا کنون آگاهانه یا نا آگاهانه این سوء ظن را ایجاد نموده که گویا راه عقل و منطق را انتخاب نموده و آن را چراغ راه زندگیش قرار داده است اما واقعیت اینست هر لحظه بیشتر به ته بن بست نزدیکتر میشویم و همچنان که در بالا هم متذکر شدم در آنصورت یا خود انسان کل پروژه را نابود میکند و یا اینکه خالق آن را ، لذا قبل از بهم خوردن معادلات بهتراست چاره ای اندیشید !
داونلود فیلم همراه زیر نویس فارسی

از سرور راپید شیر

http://rapidshare.com/files/۳۵۹۰۸۸۸۶۵/TKRoom_WN.part۱.rar
http://rapidshare.com/files/۳۵۹۰۸۸۹۳۴/TKRoom_WN.part۲.rar
http://rapidshare.com/files/۳۵۹۰۸۶۶۸۵/TKRoom_WN.part۳.rar

از سرور  هات فایل

http://hotfile.com/dl/۳۸۳۲۸۹۷۳/۳cf۵۷d۵/
http://hotfile.com/dl/۳۸۳۲۸۹۰۱/۶۹ae۶۶۸/
http://hotfile.com/dl/۳۸۳۲۹۲۹۵/e۷ee۵۶۷/
http://hotfile.com/dl/۳۸۳۲۹۱۵۷/eec۶c۷۰/

از سرور مگاشیر

http://d۰۱.megashares.com/dl/۸da۷ac۵/The.Killing.Room

از سرور مگا آپلود

http://www.megaupload.com/?d=HSCOE۹G۲

سایت داونلود مستقیم که با برنامه internet download manager  میتوان فیلم را راحت داونلود کنید

 http://stagevu.com/video/nlcoqjvfgpkg

داونلود زیر نویس فارسی از
http://rapidshare.com/files/۳۷۷۳۶۰۳۳۱/T.K.Room._SubRip.srt.html


http://hotfile.com/dl/۳۸۵۷۲۳۵۵/۸۳cfdbb/T.K.Room._SubRip.zip.htm

پسا-دیوار

| 0 نظر
ترجمه : نیما ناصحی

ziezek.jpg

   بیست سال پس از فروریختن دیوار برلین بصورت متداول میشنویم که وقایع آن دوره معجزه آسا بودند ، یک رویا به حقیقت پیوست ، چیزی که آدم دو ماه قبل از آن حتی تصورش را هم نمیتوانست بکند . انتخابات آزاد در لهستان و لخ والسا بعنوان رئیس جمهور ؛ چه کسی فکر میکرد چنین چیزی ممکن باشد ؟ اما معجزه ای حتی بزرگتر دوسال بعد رخ داد : انتخابات آزاد دموکراتیک کمونیستهای سابق را قدرت رساند ، والسا حاشیه ای شد و حمایت توده ای اش از ژنرال یاروزلسکی بسیار کمتر شد .

   این تعکیس معمولا بوسیله انتظارات "ناپخته" مردم ،که تصویری واقع گرایانه از سرمایه داری ندارند، توضیح داده میشود : آنها میخواستند کیکشان را داشته باشند و آن را بخورند ، آنها آزادی کاپیتالیستی-دموکراتیک و فراوانی مادی را بدون اجبار به تطبیق با زندگی در یک "جامعه خطر" (risk society) - یعنی بدون از دست دادن امنیت و ثباتی که کمابیش توسط رژیمهای کمونیستی تضمین شده بود - میخواستند . هنگامی که ابهام متعالی "انقلاب مخملی" بوسیله واقعیت دموکراتیک-کاپیتالیستی جدید زدوده گردید مردم به یکی از این سه طریق واکنش نشان دادند : با نوستالژی برای "روزهای خوش قدیمی" کمونیسم ، با درآغوش کشیدن پوپولیسم ناسیونالیستی دست راستی ، و یا یک پارانویای ضد کمونیستی ازموعد گذشته . درک دو واکنش اولی آسان است و آنها اغلب با یکدیگر همپوشانی دارند ( همانند روسیه کنونی ) . همان دست راستی هائی که دهه های پیش فریاد میزدند " مرگ بهتر از سرخ !" اکنون اغلب زیر لب میگویند " سرخ بهتر است تا خوردن همبرگر " . نوستالژی برای کمونیسم نباید خیلی جدی گرفته شود ؛ سوای بیان یک آرزوی واقعی برای بازگشت به واقعیت سوسیالیستی خاکستری گذشته ، این امر شکلی از ماتم است برای به آرامی خلاص شدن از دست گذشته . و پوپولیسم ناسیونالیستی ، سوای از ویژه اروپای شرقی بودن ، خصیصه عادی تمامی کشورهائی است که در گرداب جهانی سازی گرفتار می آیند .

   چیزی که بیشتر جالب توجه است احیاء اخیر آنتی کمونیسم ، در همه جا از مجارستان تا اسلوونی ، است . در اکتبر ۲۰۰۶ اعتراضات وسیعی علیه حزب حاکم سوسیالیست ، مجارستان را برای هفته ها فلج کرد . مردم بحران اقتصادی کشور را به گردن رهبران آن [حزب] ، یعنی اخلاف کمونیستها ، می انداختند . آنها مشروعیت دولت را نفی کردند اگرچه بدنبال یک انتخابات دموکراتیک به قدرت رسیده بود و هنگامی که پلیس برای بازگرداندن حداقلی از نظم مدنی وارد عمل شد ، مقایسه ها با سرکوب قیام ۱۹۵۶ توسط ارتش شوروی بسیار انجام شد . بطور خلاصه ، گفته شد که انقلاب مخملی سال ۱۹۸۹ باید تکرار شود بدین دلیل که زیر ظاهر غلط انداز دموکراسی هیچ چیز در حقیقت تغییر نکرده است ، همان نیروهای تاریک رشته های قدرت را دردست دارند . در دسامبر ۲۰۰۶ لهستان "قانون تطهیر" (the lustration law ) را تحکیم کرد ، که بموجب آن دست یابی به پستهای دولتی برای همکاران پلیس مخفی دوران کمونیستی و دیگرانی که با رژیم قدیمی مرتبط بودند ، غیرقانونی گردید .

   جنبه دیگر همین فرآیند بازتعریف همدستان نازیها بعنوان "رزمندگان ضدکمونیست" در کشورهای بالتیک و اسلواکی است ؛ همدستی و حتی مشارکت آنها در قتل عام آنتی سمیتیستی (ضدیهودی) بعنوان بخشی خشن اما ضروری در نبرد میهن پرستانه علیه کمونیسم و بعنوان شر کمتر توجیه گردید . در انقلاب مخملی اوکراین که ویکتور یوشچنکو را به قدرت رساند ، همان تصنیف ها بوسیله ناسیونالیستهای اکراینی همدست آلمانها در دوران اشغال تکرار شد .

   تعجبی ندارد که پارلمان اروپا ، به تحریک برخی از کشورهای پساکمونیستی ، قراری را به تصویب رساند که کمونیسم را با نازیسم یکسان میکرد . و هیچ تعجبی ندارد که در اسلوونی راست پوپولیست به چپ بعنوان "نیروئی استمرار یافته " از رژیم کمونیستی کهنه سرکوفت میزند . مشکلات و چالشهای جدید در رابطه با جدالهای قدیمی دیده میشوند و فراخوان برای حقوق گی ها بطور تاریکی بعنوان بخشی از یک دسیسه کمونیستی برای اخلاق زدائی از جامعه تفسیر میشود .

   چرا و چگونه این ارواح در کشورهائی برانگیخته شدند که بسیاری از جوانان در آنها حتی کمونیسم را بیاد هم نمی آورند ؟ ضدکمونیستها سوالی ساده میپرسند - " اگر سرمایه داری خیلی بهتر از سوسیالیسم است چرا زندگی های ما هنوز بدبختانه است ؟ " -  و در مقابل پاسخی به همان میزان رک و راست پیش می نهند : " این امر بخاطر این است که ما هنوز سرمایه داری نداریم ، ما هنوز دموکراسی واقعی نداریم . کمونیستهای سابق ، تغییر قیافه داده بصورت مالکین و مدیران ، هنوز در قدرتند . ما به پاکسازی دیگری نیاز داریم ، انقلاب باید تکرار شود " . نمیتوان همانندی این گفته ها را با شیوه ای که رژیم کمونیستی قدیم کاستی ها و نقصان هایش را به گردن "نیروهای گذشته" می انداخت ، کتمان کرد .

    این نسل جدید ضدکمونیستها تصویری از جامعه دارد که بطرزی عجیب شبیه تصویر دست چپی سنتی از سرمایه داری است : جامعه ای که در آن دموکراسی صوری نقابی است که حاکمیت یک اقلیت ثروتمند را پنهان میکند . به بیان دیگر ، ضدکمونیستها نمی بینند که آنچه آنها بعنوان یک شبه سرمایه داری منحرف تقبیح میکنند بسادگی خود سرمایه داری است . در حقیقت ، میتوان استدلال کرد که هنگامی که رژیمهای کمونیستی فروپاشیدند ، کمونیستهای توهم زدوده شده قبلی برای برپائی یک اقتصاد سرمایه داری از مخالفان پوپولیستشان مناسب تر بودند . هنگامی که قهرمانان اعتراضات ضدکمونیستی به خوش بودنشان با رویای یک جامعه جدید مبتنی بر عدالت ، راستی و اتحاد ادامه دادند ، کمونیستهای سابق قادر بودند بدون هیچگونه دشواری خودشان را با قوانین سرمایه دارانه جدید هماهنگ کنند . بطور تناقض آمیزی ، در شرایط جدید پساکمونیستی ، ضدکمونیستها از رویای آرمانشهرگرایانه یک دموکراسی حقیقی هواخواهی میکنند در حالیکه کمونیستهای سابق از دنیای جدید بهره وری بازاری با تمام فسادها و حیله های کثیف اش حمایت میکنند .

   آیا واقع گرایی کاپیتالیستی تنها پاسخ به آرمانشهرگرائی سوسیالیستی است ؟ آیا آنچه که در پی سقوط دیوار برلین آمد دوران بلوغ کاپیتالیسم ، دوران پشت سر نهادن تمامی آرمانشهرها بود ؟ نوامبر ۱۹۸۹ آغاز "دهه شاد    ۱۹۹۰ " را نشانگذاری کرد ، آرمانشهر "پایان تاریخ" فرانسیس فوکویاما ؛ وی اعلام داشت لیبرال-دموکراسی بطور موثری پیروز شده است ، ظهور یک باهماد جهانی لیبرالی به زودی تحقق می یابد و موانع باقی مانده در مقابل این پایان شاد ، تماما تصادفی و اتفاقی خواهند بود ( هسته های کوچک مقاومت که رهبرانشان هنوز متوجه نشده اند که دورانشان به سر رسیده است ) . بر خلاف آن ، حادثه یازده سپتامبر پایان نمادین " دهه شاد ۱۹۹۰ " را رقم زد ؛ این واقعه آغاز دوران کنونی ما را خبر داد ، دورانی که دیوارهای جدید همه جا ، میان اسرائیل و کرانه غربی ، دور اتحادیه اروپا ، مرز ایالات متحده آمریکا و مکزیک - و حتی میان ایالتهای جداگانه برافراشته میشوند .

   بنظر میرسد که آرمانشهر دهه نودی فوکویاما باید دو بار بمیرد : فروپاشی آرمانشهر سیاسی لیبرال-دموکراتیک در یازده سپتامبر ، آرمانشهر اقتصادی بازار جهانی کاپیتالیستی را تحت تاثیر قرار نداد . اما فروپاشی مالی سال ۲۰۰۸ مطمئنا این کار را انجام داد . در دهه ۱۹۹۰ ، این امر پذیرفته و باور شده بود که بشر عاقبت فرمول یک نظم اقتصادی-اجتماعی بهینه را یافته است . تجربه دهه های اخیر به وضوح نشان داد که بازار [آزاد] یک مکانیسم آرام وبی خطر نیست که هنگامی که به حال خود واگذاشته شود بهترین عملکرد را دارد . این مکانیسم برای ایجاد شرایط ضروری برای عملکردش به خشونت احتیاج دارد . شیوه ای که بنیادگرایان حامی بازار به آشفتگی ای که به دنبال به اجرا گذاشته شدن ایده هایشان پدیدار شد  از خود واکنش نشان دادند بطور بارزی به مانند "تمامیت خواهان" آرمانشهرگراست : آنها شکست ناشی از مصالحه بر سر اصولشان را مقصر میدانند - کماکان مداخله دولتی زیادی [در اقتصاد] وجود دارد - و خواستار اجرائی شدن ریشه ای تر دکترین اقتصاد بازار هستند .

   امروز ما انفجار سرمایه داری در چین را مشاهده میکنیم و میپرسیم که چه وقتی این کشور تبدیل به یک دموکراسی میشود . اما چه میشود اگر هرگز نشود ؟ چه میشود اگر سرمایه داری استبدادی آن صرفا تکرار پروسه انباشت کاپیتالیستی در اروپا ، که بین قرون ۱۶ و ۱۸ در جریان بود ، نباشد بلکه نشانه از [چیزی دیگر باشد] که خواهد آمد ؟ چه میشود اگر " تلفیق بدطینت تازیانه آسیایی و بازار سهام اروپایی " ( توصیف تروتسکی از روسیه تزاری ) ثابت کند که از لحاظ اقتصادی از سرمایه داری لیبرال کارآمدتر است ؟ چه میشود اگر چین نشان دهد که دموکراسی ، بگونه ای که ما آن را میفهمیم ، دیگر بیش از این نه پیش شرط و موتور محرکه توسعه اقتصادی ، بلکه مانع آن باشد ؟  

   و اگر مسئله این است شاید ناامیدی پساکمونیستی نباید بعنوان انتظارات "ناپخته" فراموش و وانهاده شود . هنگامی که مردم علیه رژیمهای کمونیستی اروپای شرقی اعتراض میکردند ، بسیاری از آنها در جستجوی سرمایه داری نبودند . آنها وحدت و شکلی قاطع از عدالت را طلب میکردند ؛ آنها میخواستند آزاد  باشند تا زندگیشان را بدون کنترل دولتی بگذرانند ، تا گرد هم آیند و در حالیکه خشنودند با هم صحبت کنند ؛ آنها میخواستند که از تلقین فکری ایدئولوژیکی بدوی و ریاکاری و دوروئی خلاص شوند . در واقع آرزوی چیزی را داشتند که میتوان آن را به بهترین شکل بعنوان یک " سوسیالیسم با چهره انسانی " تعریف کرد . شاید این احساس ، شایسته فرصت دیگری است .


آنتونیو لابریولا

| 0 نظر
ترجمه: نیما ناصحی
AntonioLabriola.jpg

    لابریولا در سال ۱۸۴۳ میلادی در کاسینو ی ایتالیا دیده به جهان گشود . او در دانشگاه ناپل زیر نظر برتراندو اسپاونتا [۱]، که دولت جدید ایتالیا را تحقق ایدآل هگلی میدانست ، به تحصیل و مطالعه در فلسفه هگل پرداخت . برادران اسپاونتا ،برتراندو و سیلویو، دو شارح و مدافع بارز راست تاریخگرا ، لیبرالی  اما نه دموکراتیک بودند .
  اولین اثر منتشر شده لابریولا نقدی بر زلر (Zeller) - مدرس فلسفه یونانی در دانشگاه هیدلبرگ آلمان - بوضوح تحت تاثیر هگلیانیسم برتراندو اسپاونتا قرار داشت . پس از تحصیل زیر نظر تاری ، دوسانکتیس و اسپاونتا در دانشگاه ناپل لابریولا موضع هگلیانیسم ارتدوکس را ترک گفت و در سال ۱۸۶۹ نقدی تند بر رساله خطابه هائی در باب فلسفه و تاریخ  که توسط یک هگلی به نام  ا. ورا نوشته شده بود ، نگاشت .
   بین سالهای ۱۸۷۰ و ۱۸۷۴ (قبل از سقوط راست سیاسی) لابریولا برای مجلات سیاسی لیبرال مانند گازتا دی ناپولی ، ایل پیکولو ، یونیتا نازیوناله و مونیتوره دی بولونیا قلم میزد از این مقالات میتوان دلمشغولی لابریولا به مطالعه نیازهای توده های عادی مردم به روشی عینی ، بویژه مسئله آموزش ملی بعنوان یک رفرم ضروری فکری و اخلاقی ، را مشاهده کرد ، امری که آن را بارها و بارها در آثار فلسفی او در این دوره می یابیم ( نظیر منشا و طبیعت شوق و امیال نزد اسپینوزا در ۱۸۶۶ ، دکترین سقراط براساس گزنفون ، افلاطون و ارسطو در ۱۸۷۱ ، در باب آزادی اخلاقی و اخلاقیات دین هر دو در ۱۸۷۳ ) . در سال ۱۸۷۴ در مقام پروفسور فلسفه اخلاق و آموزش و پرورش در دانشگاه رم به تدریس پرداخت .
   لابریولا بطور پیشرونده ای افکارش را تغییر داد و اصلاح کرد و بویژه تحت تاثیر روانشناسی اخلاقی یوهان فردریش هربارت ، تاریخ گرائی هگل را از ایدآلیسم وی جدا ساخت . دولت ، دین و مدرسه برای لابریولا بدل به ابزارهای تحقق یک استراتژی سیاسی مترقی گردیدند .
   در طول نیمه دوم دهه ۱۸۸۰ در واکنش به جنبش مردمی که حول شخصیت گاریبالدی و بعد باکونین شکل گرفت و توسعه یافت ، لابریولا ، که قانع شده بود یک انقلاب دموکراتیک تمام عیار تنها در صورتی ممکن است که در درجه اول به دفاع از توده های کارکن (برای لابریولا ، طبقه کارگر شهری) متمایل باشد، بیشتر و بیشتر به چپ چرخش یافت . در وهله اول به رادیکالهائی چون کلویسس و سپس به سوسیالیستهائی چون توراتی جذب شد . لابریولا می دید که دولت بیشتر و بیشتر اسیر بورژوازی منحط و فاسد میشود . بین سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۶ او سخنرانیهائی درباره دولت ، ریشه ها و کارکردهایش برگزار کرد . بطور پیشرونده ای این ایده در ذهن وی بلوغ می یافت که نیروی محرکه راستین تاریخ تنها میتواند در جنبش سیاسی توده های مردم یافت شود ؛ و این امر بیشتر در جامعه است تا در دولت .
    در طول سالهای ۱۸۸۷ تا ۱۸۹۰ او به دقت به مشاهده و تحلیل پروسه تحولات دموکراتیک دولت و جامعه مدنی که توسط کمون پاریس آغاز گردید ، پرداخت . او متقاعد شده بود که "ژاکوبنیسم رادیکال" ، به استثنای دخالت دادن جمعی لایه های وسیع جامعه ، در واقع تنها به سود نخبگان رادیکال است . بطور خلاصه او به شرح یک استراتژی برای بناکردن پایه ای برای سوسیال دموکراسی میپردازد که در آن دخالت و مشارکت [توده ها] در دولت محلی ، و نه تمرکز بر دست یافتن به خود-حکمرانی مردمی ، عنصر اساسی آن است . برای اینکه این مرحله از تفکر وی را بفهمیم باید به کتاب مسائل فلسفه تاریخ و سوسیالیسم (۱۸۸۹) مراجعه کنیم .
   حواشی سال ۱۸۹۰ او مطالعه آثار مارکس و انگلس را آغاز کرد و متقاعد گردید که در جهان مدرن خلاق ترین و انقلابی ترین نیرو ، جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر است . او وارد  مکاتباتی فشرده با شارحین و رهبران اصلی سوسیالیسم اروپائی : انگلس ، کائوتسکی ، برنشتاین و ژرژ سورل شد . او سوسیال دموکراسی آلمان را بعنوان الگوئی برای ایتالیا درنظرگرفت اگرچه او ایتالیا را کشوری بسیار عقب مانده تر میدانست . او سازمانده اصلی تظاهرات اول ماه مه در شهر رم در سال ۱۸۹۱ بود . نوشته او تحت عنوان رساله ای درباره ماتریالیسم تاریخی نه تنها اولین اثر درباره مارکسیسم بود که در ایتالیا نوشته میشد بلکه لابریولا را بعنوان یکی از بزرگترین نظریه پردازان مارکسیسم در آن زمان مطرح ساخت . مهمترین خصیصه این کتاب مخالفت آن با "مارکسیسم نئوکانتی" است : اگر قرار بر انتخاب میان "مارکسیسم اخلاقی"[۲] و "مارکسیسم علمی" باشد ، لابریولا بدون داشتن کوچکترین شکی دومی را انتخاب میکند .
   لابریولا به صراحت توراتی را برای ترویج و توسعه یک سوسیالیسم کارگری حقیقی فراخواند . توراتی ، یک رهبر سوسیالیست مطرح در مدرن ترین شهر ایتالیا یعنی میلان و سردبیر نشریه "کریتیکا سوسیاله" که از ۱۸۹۱ منتشر میشد بود . تفاوت بین این دو بارز بود ؛ لابریولا یک حزب کارگری مارکسیست کوچک ، همگن و رزمنده می خواست ، درحالیکه توراتی بعکس در اندیشه یک حزب گسترده و گشوده به عناصر ناهمگن ، حزبی پراگماتیست و رفرمیست بود . در کنگره موسس حزب در که در سال ۱۸۹۲ در جنوا برگزار شد ، توراتی در خصوص زدودن حزب از عناصر آنارشیست در برابر لابریولا واکنش نشان داد و برنامه حزب همچنان التقاطی باقی ماند . اما به هر حال لابریولا موفق به متقاعد ساختن توراتی به حمایت از جنبش دسته جات (movimento dei fasci) [۳] در سیسیل ، گردید . در آن زمان هنوز تمایز بین بلوک طبقات حاکمه متشکل از سرمایه داران-زمینداران و بلوک اپوزیسیون متشکل از کارگران و دهقانان بویژه در مناطق روستائی بوضوح مشخص نشده بود . در هر حال در حزب بدلیل ابهام تئوریک (آنطور که لابریولا میگفت "سوسیال-پوزیتیویسم" ) سه جریان متضاد سریعا رشد کرد .
  به همین دلیل بود که لابریولا ترجیح داد تا خود را وقف مطالعات نظری کند . در سالهای آخر زندگی اش وی درگیر بحثی که بر سر میراث مارکسیسم و تاثیر آن بر فلسفه و استراتژی سیاسی درگرفته بود ، شد . لابریولا در این بحثها همان تفاوتهائی را می دید که خود پیشتر در مقایسه برنشتاین و سورل و جنتیله و کروچه توضیح داده بود . او در سال ۱۹۰۴ دیده از جهان فروبست و نامه های لابریولا به انگلس پس از مرگش درسال ۱۹۲۸ در کتابی تحت عنوان نامه هایی به انگلس به چاپ رسید .

آثار مهم او به شرح زیر می باشد :
۱-    به یاد مانیفست کمونیست (۱۸۹۵) ؛ که در آن لابریولا این نظر را اثبات میکند که مانیفست شکلی از پیش بینی بر اساس یک آزمایش ژنتیکی از بحران عمومی سرمایه داری در قرن نوزدهم است . او اصطلاح "مارکسیسم ژنتیکی" را بر دیالکتیک ترجیح داد باین دلیل که دیالکتیک تبدیل به واژه ای شده بود که بسیار مورد سوءاستعمال قرار میگرفت و فضای بازی را برای دوباره واردشدن ظواهر توخالی متافیزیک بازمیگذاشت . بعبارت دیگر او هرگز درباره "سوسیالیسم علمی" بدلیل خطر پوزیتیویسم سخن نگفت بلکه مبحث "کمونیسم انتقادی" را پیش کشید .
۲-    درباره ماتریالیسم تاریخی (۱۸۹۶) ؛ در این کتاب او فروکاستن ماتریالیسم تاریخی به یک شمای انتزاعی برای کاربست در واقعیت ، بدون توجه به بهم وابستگی رابطه بین زیربنا و روبنا را مورد انتقاد قرار داد . آنگونه که لابریولا میگوید ، تاریخ را میتوان به مثابه یک ارگانیسم اجتماعی پیچیده درک کرد . ناممکن است که بتوان آنرا تنها با مطالعه روندهای اقتصادی درک کرد بلکه این امر مطالعه در روانشناسی اجتماعی را میطلبد .
۳-    مکاتبات درباره فلسفه و سوسیالیسم (۱۸۹۸) ؛ مجموعه از ۱۲ نامه به ژرژ سورل است که در آنها لابریولا پوچی و توخالی بودن مفهوم علمی-کارکردی فرجام گرایانه پوزیتیویستی از تکامل اجتماعی را آشکار میکند . در اینجا نقد لابریولا به سوی تفاسیر داروینیستی از تکامل انسانی متوجه میشود . در این نامه هاست که وی برای اولین بار از ماتریالیسم تاریخی بعنوان یک "فلسفه پراکسیس" سخن به میان میآورد .
۴-    از یک قرن به قرن دیگر (۱۹۰۰-۱) ؛ که پس از مرگ او توسط بندیتو کروچه ، که از جوانی تحت تاثیر لابریولا به مارکسیسم علاقه داشت ، انتشار یافت . در این اثر ، لابریولا این مسئله را پیش می نهد که یک انقلاب حقیقی کارگری تنها زمانی امکان پذیر است که سرمایه داری چرخه تکاملش را تکمیل کرده باشد تا حدی که مستعمرات را هم دربرگیرد [ بدین معنی که مستعمرات را هم تبدیل به اقتصادهای سرمایه داری کرده باشد ] . در یک مصاحبه در سال ۱۹۰۲ که جنجال بسیاری برپا کرد ، او دیدگاهی مثبت درباره استعمارگری ایتالیا در آفریقا ابراز کرد .
   
   تروتسکی در خودزندگینامه نوشت اش تحت عنوان زندگی من ، درباره لابریولا چنین میگوید :

" در سلول زندان [۱۸۹۸] بودم که با لذت دو جزوه از مارکسیست هگلی قدیمی ایتالیائی ، آنتونیو لابریولا، که ترجمه فرانسه اش به زندان رسیده بود را مطالعه کردم . برخلاف اکثر نویسندگان لاتین زبان ، لابریولا استاد دیالکتیک ماتریالیستی است و اگر درسیاست ناتوان است لااقل در زمینه فلسفه تاریخ چنین نیست . ناشیگری واضح تفسیرهایش معمولا بینش عمیق او را پنهان میکند . او آثاری کوتاه و شگفت انگیز نگاشت درباره نظریه عوامل چندگانه ای که در قله المپ تاریخ در کنار هم میزیند و از آنجا بر سرنوشت ما حکم میرانند .
   اگرچه سی سال از زمانی که من جزوه هایش را خوانده ام میگذرد ولی گرایش کلی بحثهایش به مانند ترجیع بند همیشگی اش که " افکار از آسمان فرو نمی افتند " همچنان در ذهن من حک شده است . پس از لابریولا تمامی شارحان روسی تعدد عوامل [تاثیرگذارنده بر تاریخ] مانند لاورف ، میخائیلوفسکی ، کارایف و دیگران برای من کاملا بی تاثیر هستند . خیلی سال بعد من در فهم عمل برخی از مارکسیستها که در برابر تاثیر توضیحات عقیم کتاب "درباره اقتصادیات و حقوق" نوشته شده توسط پروفسور آلمانی "اشتاملر" سر فرود آورده بودند ، کاملا متحیر بودم . این اثر تنها مورد دیگری از تلاشهای بیشمار برای جاکردن جریان عظیم تاریخ طبیعی و انسانی ، از اولین آمیبها تا انسان کنونی و فراتر از آن ، درون حلقه های تنگ مقولات جاودانی است - حلقه هایی که تنها در چهارچوب مغز یک ملانقطی فضل فروش واقعیت دارند . "

پانوشتهای مترجم :

۱-    Bertrando Spaventa (۱۸۱۷-۱۸۸۳) ؛ فیلسوف ، روزنامه نگار و سیاستمدار ایتالیائی . شارح فلسفه کلاسیک و ایدآلیسم آلمانی در ایتالیا و از تطبیق دهندگان تفکر فیلسوفان ایتالیائی با متفکران آلمانی . وی با بندیتو کروچه ، فیلسوف مشهور ایتالیائی در قرن نوزدهم و بیستم ، نسبت خویشاوندی داشت و بر او تاثیر بسیار گذاشت .
۲- ethical Marxism ؛ مارکسیسم اخلاقی ، شاخه ای از مارکسیسم که بویژه تحت تاثیر سوسیالیستهای اخلاقی مکتب ماربورگ قرار داشت و متاثر از نوکانتی ها سعی در تلفیق نظریه تاریخ مارکسیستی و اخلاق کانتی به عنوان مکمل داشت . روشنفکران حزب سوسیال دموکرات اتریش در اوائل قرن بیستم مانند ماکس آدلر ، اتو بائر ، اتو رول و کارل رنر بویژه در شرح و بسط این برداشت از مارکسیسم تلاش داشتند . 
۳- movimento dei fasci ؛ جنبشی توده ای تحت تاثیر ایده های دموکراتیک که توسط کارگران کشاورزی و معدنچیان و کارگران شهری در سیسیل بین سالهای ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳ به راه افتاد .
 

" نشست همگرایی سبز گروه‌های مختلف زنان"،عقب گرد یا ...؟

| 0 نظر

zanan-eteraz.jpgحوادث بعد از انتخابات و حضور چشمگیر زنان در این اعتراضات باعث شکل گیری یک سلسله مباحث در میان فعالین جنبش زنان شد. در این مباحث هر یک از این فعالان چه در داخل ایران و چه خارج از ایران سعی کرده بودند با توجه به تجربیات خود و درکشان از جنبش زنان و مطالبات آن، رابطه این جنبش با مناسبات قدرت و همچنین رابطه این جنبش با دیگر جنبش های اجتماعی به این سوال مهم و کلیدی پاسخ دهند که وظایف اصلی پیش روی این جنبش کدامند؟ و با توجه به فضای جدید در عرصه سیاست و گسترش سرکوب چه راهکارهایی میتواند این جنبش را به جلو برده و مانع از ریزش بیشتر نیروهایش و انحلال تشکلهای موجود شود؟ از سوی دیگر طرح چه مطالباتی میتواند بار دیگر به بسیج زنان و همچنین تقویت همکاری بین گروه های مختلف زنان بینجامد؟

پاسخ به این سوال ها متفاوت و گاه متضاد بودند. شادی امین(۱)، آذر تشکر(۲)، آینا یعقوبی(۳)، شادی صدر(۴)، لیلا موری(۵)، نوشین احمدی(۶)، منصوره موسوی(۷)، مریم نصر(۸)، خدیجه مقدم(۹) ، پروین اردلان(۱۰) هر کدام به فراخور حال خود نظراتشان را ارائه دادند و به این بحث دامن زدند.

در اینجا قصدم پرداختن به این مباحث و مواضع اعلام شده نویسندگان این مقالات نیست. بحث من در اینجا پرداختن به این موضوع است که جنبش زنان (اگر بتوان فعالیت محدود عده ای از زنان فعال را در شرایط کنونی به عنوان بخشی از آن نام نهاد) آیا در دوره اخیر با یک حرکت پیشرونده روبرو بوده است؟ آیا به راستی با رشد جنبش اعتراضی و عبور مردم از شعار "رای من کجاست؟" به " مرگ بر دیکتاتور" و "آزادی زندانیان سیاسی" و تا"خواسته محاکمه آمران و آملان قتل های سیاسی سی ساله اخیر" (یکی از دو خواست مادران عزادار) جنبش زنان نیز با چنین روندی پیش رونده در طرح مطالبات خود روبرو بوده است؟

برای پاسخ به این سوال می بایستی ورای بیانیه ها و نوشته های نظری، به دو حرکت عمده این دوره در تهران یعنی دو دیدار و نشست با بانوی سبز (!) زهرا رهنورد و قطعنامه منتج از دیدار اول (۱۱) و همچنین ترکیب و خواسته های دیدار دوم(۱۲) اشاره کنم. در اینجا به حرکات مثبت و ابتکاراتی که مثلا زنان تبریز در برپایی نمایشگاه عکس (علیه آپارتاید مردانه)(۱۳) داشته اند نظر نخواهم داشت. و بر روی دو نشست این تعداد از فعالین که خود را همگرایی سبز گروه‌های مختلف زنان معرفی می کنند و نگاهشان به اوضاع متمرکز خواهم شد.

در شرایط سرکوب و انسداد سیاسی که کوچکترین صدای اعتراضی با زندان و حکم جلب و بازجویی و تهدید و شکنجه روبرو می شود، فعالین جنبش زنان به اتهامات واهی دستگیر و یا مجبور به ترک زندگی خود و خروج از کشور می شوند، بدیهی است امکان ادامه فعالیت با راهکارهای گذشته موجود نیست. امری که به نظر می رسد برای همه ما روشن است. در چنین شرایطی تدوین استراتژی های نوین و سازماندهی منطبق با آن در دستور کار فعالان این جنبش و دیگر جنبش های اجتماعی قرار می گیرد. ارائه چنین استراتژی ای و سازمانیابی حول آن نیاز به بحث ها و چالش های عمیق به دور از جنجال آفرینی های مرسوم و در وهله اول در بین خود این فعالین  دارد. مباحثی که به نظرم می بایست در حوزه هایی دور از چشم شکارچیان انسان صورت گیرد و اطلاعات امنیتی را بیش از این در طبق اخلاص با عکس وفیلم تقدیم وزارت اطلاعات این رژیم نکنند، اما به جای چنین تدوین سیاستی ما با نوعی از پراگماتیسم روبرو هستیم که صرفا برای نشان دادن "حیات و بقاء" خود اقدام به یک سری دید و بازدید و نشست های به اصطلاح ممکن کرده اند که متاسفانه بیش از آنکه نشانه "پویایی" و تشخیص اوضاع باشد، به نظرم نشانه عقبگرد در شیوه کار این جنبش وعدم  درک از وظایف آن در شرایط کنونی است. در اینجا تلاش خواهم کرد این ادعا را ثابت کنم.

بعد از ظهر شانزدهم اسفند ماه تعدادی نزدیک به ۲۵ نفر از فعالین حقوق زنان که عمدتا از طیف های مذهبی و مسلمان بودند به همراه تنی چند از فعالان غیر مذهبی برای دیدار با زهرا رهنورد گرد آمدند. تعدادی از این زنان در این نشست سخنانی ایراد کرده و قطعنامه ای هم تحت عنوان " قطعنامه پایانی جمعی از فعالان جنبش زنان در گردهمایی سبز به مناسبت ۸ مارس "منتشر کردند.

در مقدمه این قطعنامه ضمن اشاره به حضور زنان "در جنبشی پویا" که " احقاق «حق انتخاب شهروندی » و «آزادی های مدنی»" را طلب میکند و" در راه آن از پرداخت هزینه هایی چون ضرب و شتم، حبس و زندان، محرومیت از کار و تحصیل و ممنوعیت از خروج، محرومیت از انواع حقوق مدنی و حتا مرگ و شهادت ابایی نداشته اند" اشاره می شود.

در این قطعنامه از جمله مطالبات زنان پس از خواست پیوستن به کنوانسیون رفع تبعیض آمده است: "تعبیه راهکارهای قانونی ...برای کاهش خشونت های خانوادگی، قانونی، اجتماعی، سیاسی در جامعه " به راستی چنین بیانی آیا نمایانگر عقب نشینی به قیمت حفظ جمع و یا امکان پذیرفته شدن توسط کسانی چون زهرا رهنورد ویا  دیگر زنان مذهبی و نماینده مجلس اسبق است؟ صحبت از یک عقب نشینی نسبت به مطالبات خود اینان است. همین ترکیب و البته به همراه عده بسیاری دیگر که اتفاقا حاضر نیستند با چنین جمعی تعریف شوند و در این نشست نیز حضور نیافتندد، قبل از انتخابات ریاست جمهوری در سال گذشته "ائتلاف همگرایی برای طرح مطالبات زنان" را ایجاد کردند و در آنجا این مطالبه چنین آمده بود: "رفع خشونت علیه زنان در جامعه و خانواده" (۱۴)؛ یک اختلاف ساده! رفع خشونت تبدیل شده است به کاهش خشونت! در عین حال اساسا حرفی از تغییر و یا اصلاح قانون اساسی که در سال های اخیر جزو خواسته های جنبش زنان بوده است، نیز زده نمی شود.

در مقدمه ای که منصوره شجاعی به عنوان پیشنهاد قرائت می کند آمده است:"ما در آستانه ۸ مارس، به بانگ بلند اعلام می کنیم که در کنار مردم و کنشگران جنبش های مدنی و جنبش سبز خواهیم بود..." و پس از قرائت، این جمله(۱۵) با حذف واژه "جنبش های مدنی" به این صورت تصویب میشود:" ما در آستانه ۸ مارس، به بانگ بلند اعلام می کنیم که در کنار مردم و کنشگران جنبش سبز خواهیم بود."(۱۶) به راستی چه گرایشی "جنبش های مدنی" را در چنین متنی بر نمی تابد؟!

در جای دیگری (بند ۶ و ۷) از این مطالبات آمده است:" آزادی برای فعالیت های مسالمت آمیز زنان در جهت احقاق حقوق شان و آزادی زندانیان سیاسی و عقیدتی از جمله کلیه زنان زندانی و رفع اتهامات از آنان." در مطالبات همگرایی زنان که در قبل از انتخابات تدوین شده بود واز قضا بسیاری از این زنان نیزدر تدوین آن دست داشتند آمده بود:" 
  آزادی و ایجاد تسهیلات ویژه برای انتشار نشریات و کتاب های مربوط به زنان. 
  آزادی فعالیت سایت ها و وبلاگ های زنان و برداشتن مانع «فیلترینگ» برای سایت ها و وبلاگ های اجتماعی و فرهنگی زنان. 
رفع تبعیض در حوزه های هنری، از زنان هنرمند و ایجاد فرصت های برابر با مردان هنرمند.
  ایجاد کمیته های حقیقت یاب برای پیگیری پرونده های متهمان سیاسی جنبش زنان، زنان قربانی قتل های ناموسی و جرایم جنسی."

پس از بیش از ۹ ماه که از سرکوب خونین و خشن اعتراضات خیابانی می گذرد، زنانی نشستی برگزار می کنند (در اسفند ماه) و فراموش میکنند به این دوره اشاره ای کنند و خواست " آزادی بیان و تشکل" تبدیل می شود به " آزادی برای فعالیت های مسالمت آمیز زنان" و هیچ صحبتی از حقیقت یابی در مورد پرونده متهمان سیاسی جنبش زنان نمی شود و بالعکس خواسته ای را که از سوی مادران عزادار دائما مطرح می شود یعنی خواست مجازات عاملین و آمرین جنایات سی سال گذشته را فراموش می کنند و به این ترتیب از خواست بیان شده خودشان در قبل از این انتخابات نیز عقب تر رفته و بخش مربوط به کمیته های حقیقت یاب را حذف می کنند. شاید به این دلیل که اگر چنین کمیسیون هایی شکل بگیرند و به دوره حضور خانم رهنورد و همسرشان در قدرت باز گردند، که بدون شک بایستی به این دوره نیز برگردند، آن وقت باید به اسید پاشی به صورت زنان "بد حجاب"، تیغ زدن به زنان و انواع تهدید و شکنجه های دیگر در این دوران و عاملین و آمرین آن نیز بازگشت. آن موقع باید به تجاوز در زندانها و حمله به دفاتر سازمان های زنان و انحلال کلیه آنها به بهانه "شرایط جنگی" و دستگیری بسیاری از زنان در این دوره نیز رسیدگی کرد. باید به اخراج بسیاری از زنان از کار در دانشگاه ها و ادارات دولتی و مشاغل حوزه قضایی به دلیل بد حجابی یا عدم رعایت عفت نیز اشاره کرد و یا باید به محرومیت از تحصیل بسیاری از دانش آموزان دختر(و پسر) به دلیل داشتن فعالیت سیاسی در مدارس نیز پرداخت، باید به شکنجه و تجاوز به دختران زندانی در تمام سال های آغاز حیات جمهوری اسلامی و به ویژه پس از سال ۶۰ نیز بازگشت و به صدها زن اعدام شده و خانواده های آنان نیز رسیدگی کرد. و این همه تنها باعث افشای کسانی است که در تمام این سالها با سکوت خود این سیاست را تقویت کرده اند و یا همراهان این نظام بودند. و امروز از "آسیب " به حقوق زنان حرف میزنند و علت آن را اینکه "سی سال فقدان شبکه روابط بین زنان ضربه های زیادی را به بدنه فعالیت آنها وارد کرده ..." (۱۷) می دانند. سی سال... سی سال تار و مار کردن تشکل های زنان و سرکوب فعالین آن، گویی کشف جدیدی است که شبکه های زنان برای تنفس این جنبش و فعالین آن ضرورتی انکار ناپذیر است. تجربه های غنی جنبش زنان در این زمینه در حداقل ده سال گذشته شاهد چنین تلاشی است. اما چرا به سرکوب این شبکه توسط دولت های مختلف در سی سال گذشته اشاره نمیشود؟ چرا از "بازگشت" و تجدید حقوق زنان حرف میزنند؟ در اینجاست که زنگ خطر به صدا در می آید. تمام این دید و باز دید ها و سر هم بندی کردن "مدارا" و "مسالمت آمیز" بودن این جنبش در خدمت توجیه این سیاست است که به پایه های این نظام دست نخورد و به اصلاحاتی حداقلی رضایت دهیم.

آخر اینان بهترینشان همان فمینیست های موقعیتی هستند! یعنی موقعیت سنج های خوبی هستند. پرنسیب و یا خواسته استراتژیک ندارند. زنان برایشان موضوع کاری هستند که می توان به فراخور اوضاع تعریفشان کرد. برابری و رهایی زنان از ستم جنسی برای اینان حد و حدود دارد. اگر اوضاع اقتضا نمی کرد، خب از خیرش می گذریم. مهم این است که ما که خود را نماینده جنبش زنان میدانیم، بقا داشته باشیم تا کارمان را بی درد سر انجام دهیم. به همین دلیل است که کسی پاسخی به این ادعای زهرا رهنورد نمی دهد که میگوید:"قرائت نظام موجود از حقوق زن قطعا غیر اسلامی است. اگر اسلام بود اینچنین نمی شد. ما از این نظام انتظار داریم قرائت مناسب شرایط مدرن را نسبت به حقوق زن داشته باشند و اون رو مجددا تنظیم کنند." ( از صحبت های زهرا رهنورد در همان نشست (۱۱))

در حقیقت این "بانوی سبز" سقف خواسته هایش را روشن بیان میکند:" تنظیم مجدد قرائت مدرن از اسلام در رابطه با حقوق زنان". در حقیقت احتمالا منظور ایشان از تاکید بر "مجدد" نیز به معنی بازگشت به قرائت دوران "امام" و نخست وزیری آقای موسوی است! هیچکس به چالش در مورد طرح خواسته "جدایی دین از دولت"با ایشان نمی پردازد. خانم نوشین احمدی تنها فیلم را برش میزند و با افتخار به عنوان "همبستگی زنان و جنبش سبز" انرا بر کانال خود در یوتوب میگذارد. سئوال این است که چرا گروههایی از جنبش زنان چون تغییر برای برابری، میدان زنان، مادران عزادار و نیز زنان شهرستان ها در این دیدارها تا کنون حضور نداشته اند. به هر رو هیچ نقدی به این نگرش نوشته نمی شود. معلوم نیست وقتش نیست، یا جایش نیست، یا آدمش نیست که این نقد ها را بکند. یا شرکت کنندگان خاموش این نشست ها هم گرفتار "وحدت کلمه" شده اند و نگران شکاف در صفوفشان هستند؟

به نظر می آید که نکته آخر در مورد این دوستان غیر مذهبی و مدعی سکولاریسم صادق است. نوشین احمدی در یک مصاحبه با مجله مهرنامه میگوید:" بدون شک همه فعالان جنبش زنان دغدغه آن را دارند که جنبش سبز در آینده خود و سوگیری هایش، منافع زنان را از یاد نبرد و بتوانند در این جنبش منافع زنان را حفظ کنند. ولی به نظر من این کار صرفا با «شریک» شدن فعالان جنبش زنان در این جنبش امکان پذیر است."(۱۸) در حقیقت اینان از عشق شریک شدن است که دل به این "آب" میزنند. تا جایی که پرستو سرمدی نیز در همان نشست میگوید:" امیدوارم تو راس جنبش سبز باید یک زن باشه و خانم رهنورد بهترین ویژگی رو دارند. دلم میخواد وقتی روسای جنبش سبز رو می بینم یک زن رو اونجا ببینم. (از صحبت های پرستو سرمدی در همان نشست (۱۱) )

در سخنان ایشان جنبش بی رهبر (؟!)متکثر سبز تبدیل میشود به جنبشی با یک عده رییس که البته رییس زن آن هم همسر آقای موسوی یعنی خانم رهنورد توصیه میشود! و البته باز هم هیچ نقدی به چنین مناسباتی که با مناسبات فمینیستی و درک از مبارزه با قدرت فاصله دارد نوشته نمی شود. حتی به نظر می آید اینگونه رهبر سازی برای جنبش زنان مورد تایید این خانمها نیز هست. هزینه این نزدیکی سکوت این زنان به بسیاری از سخنان بی ربط خانم زهرا رهنورد است. زهرا رهنورد در نشست دومی که با این طیف از فعالین جنبش زنان برگزار میکند میگوید:" خوشحالم از اینکه در این فرصت گروه‌های مختلف زنان از طیف‌های مختلف را گردهم می بینم.  شاید در طول این سه دهه زنان فرصت با هم بودن را از دست داده اند و اتفاقا به همین خاطر خیلی هم ضربه خورده اند چرا که اگر ما زنان با هم بودیم نه عرصه حقوق زنان و نه قلمرو دموکراسی خواهی تا این حد آسیب می دید. مطمئن هستم که اگربیشتر با هم بودیم کمتر ضربه می‌خوردیم ."(۱۹) آری خانم رهنورد تاریخ جنبش زنان را به گونه خود مینویسد. آسیب به حق زنان از ۲۲ خرداد ۸۸ شروع شده است! جالب است که این همه تلاش های زنان طی ۳۰ سال گذشته از اولین تظاهرات وسیع زنان که علیه حجاب اجباری صورت گرفت، (که البته هنوز مایه افتخار بسیاری از همین زنان است ولی بانیان آن حرکت را که غالبا در تبعید به سر میبرند، به راحتی فراموش می کنند) تا تظاهرات و گرد هم آیی های مختلف، از جمله تجمع ۷ تیر ۸۶ که با سرکوب وسیع پلیس از یک طرف و سکوت خانم رهنورد و دوستانشان از طرف دیگر روبه رو شد و آخرین نمونه های آن نیز ائتلاف وسیع علیه لایحه حمایت خانواده و همگرایی جنبش زنان برای طرح مطالبات در انتخابات بود که تنها بخشی از آنان در این نشست حضور دارند، همه اینها البته در نشست اول با خانم رهنورد از سوی افراد مختلف گفته شد. ولی ایشان در نشست دوم به انکار آن میپردازد و تاریخ ائتلاف زنان را به تاریخ ائتلاف با خودش برمی گرداند و باز نقدی به آن نمی شود. حرکتهای جمعی، کمپین های مختلف، تظاهرات و مراسم سخنرانی و سمینارهای زنان طی حداقل ده سال گذشته انکار می شود. این همه سکوت در قبال جعل تاریخ خود این نسل و نسل جوانتر که در ده سال گذشته به انواع روش ها حتی توجه جهانیان را به همراه فعالین این جنبش در خارج از کشور به وضعیت زنان در ایران جلب کرده است، هزینه این "شریک" شدن است.

اما این شراکت قرار است چه هدفی را دنبال کند؟ پاسخ را زهرا رهنورد چنین میدهد:" ‌پروژه ناتمام دموکراسی در ایران باید با حضور قوی و همه جانبه زنان  پیگیری شود.همه ما باید بتوانیم  آن پروژه ناتمام را به پایان برسانیم .اینجا دیگر بحث زنان و حقوق از دست رفته آنها مطرح می شود نه به خاطر اینکه زنان بر انقلاب حقی دارند. بیشتر به آن خاطر که هر فرد آزاد و آزاده ای باید در پی احقاق حقوقی باشد که به نوعی جامعه و شرایط آن را از او دریغ کرده است."(۲۰)

آری قرار است ‌پروژه ناتمام دموکراسی را مشترکا به پایان برسانند. کدام پروژه دمکراسی ؟ پروژه دمکراسی ای که در اولین نشستش صحبتی از "آزادی بیان" و "تشکل" نمی کند؟ خانم رهنورد البته نمی گوید این پروژه از چه زمان و چرا ناتمام ماند؟ از زمان قمه کشی چماقداران به زنان تظاهر کننده علیه حجاب اجباری، یا حمله چماقداران به تظاهرات ۱۷ بهمن ۵۹ در تهران و در سالگرد قیام بهمن و سیاهکل و یا حمله به میتینگ بنی صدر رئیس جمهور "لیبرال" و یا از زمان حمله به هر دختر نشریه فروش و سمپات سازمان های سیاسی در خیابان های "پایتخت"؟ از چه زمان این پروژه ناتمام مانده است؟ پاسخ ایشان بی شک از زمانی است که حقوق ایشان و همراهانشان زیر گرفته شد و از قدرت رانده شدند. قطعا ایشان معتقد نیست که پروژه دمکراسی در خون قتل عام شدگان ۶۷ غرق شد. و یا در۳۰ خرداد۶۰ در جوی خیابان ولی عصر با لاشه دختری ۱۴ ساله به ضرب چاقوی مزدوران حزب الله و عاشقان امام عجین شد. یا با قتل ندا و تجاوز به ترانه موسوی این پروژه نا تمام ماند؟ پروژه دمکراسی مورد نظر شما از چه زمان ناتمام ماند و کدام قدرت در مقابلش ایستاد.

روشن سخن بگویید! شفافیت و پاسخگویی ضرورت تعیین صف متحدین و دوستان جنبش زنان است. تنها شما و شرکایتان از این عدم شفافیت در خدمت بقاء خود سود خواهید برد.

۱۹ آپریل ۲۰۱۰

shadiAshadi@gmail.com


توضیحات و منابع:
۱- پیرامون ضرورت حضورمستقل زنان در اعتراضات جاری / شادی امین
http://www.shabakeh.de/archives/individual/۰۰۱۸۹۲.html

و 
حضور زنان و درس هایی که جنبش زنان میگیرد! / شادی امین
http://www.iran-chabar.de/article.jsp?essayId=۲۲۳۷۶

۲. چیدن دوباره مهره های شطرنج، آذر تشکر

http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=۸۴۱


۳. مروری بر نقش زنان در وقایع قبل و بعد از انتخابات ، آینا قطبی یعقوبی

http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=۸۳۶


۴. چه باید کرد؟، شادی صدر

http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=۸۴۲

۵. زنانی که هیچگاه ساکت ننشسته اند؛ لیلا موری

http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=۸۳۸

۶. ده روزی که ایران را لرزاند، و چالش های تازه جنبش زنان؛ نوشین احمدی خراسانی

http://www.zanschool.net/spip.php?article۲۷۴۰

۷. برای چه کسانی، برای چه چیزهایی؟؛ منصوره موسوی

http://www.meydaan.org/Showarticle.aspx?arid=۸۳۵

۸. انسانهای باز و جامعه بسته؛ مریم نصر اصفهانی

http://www.critic.ir/index.php/archives/۱۵۰

۹. مطالبات حداقلی مان که تغییر قوانین تبعیض آمیزعلیه زنان است به جای خود، همراه مردم خواهان تغییر قانون اساسی به طور کلی هم خواهیم بود؛ گفت و گو با خدیجه مقدم

http://www.meydaan.org/wwShow.aspx?wwid=۱۴۸۱

۱۰. اعتماد عمومی خدشه دار شده و کسی که امضا جمع می کند برای آن پاسخی ندارد؛ گفت و گو با پروین اردلان

http://www.meydaan.org/wwShow.aspx?wwid=۱۴۸۰

۱۱- قطعنامه پایانی" جمعی از فعالان جنبش زنان در گردهمایی سبز به مناسبت ۸ مارس" و گزارش تصویری از مراسم این روز
http://iranfemschool.biz/spip.php?article۴۴۲۵
ویدئو گزارش «۸ مارس ۱۳۸۸ نمادی از همبستگی جنبش زنان و جنبش سبز» / در ۲ بخش
http://www.youtube.com/user/feministschool#p/a/u/۲/PXc۹kZlwdfA

http://www.youtube.com/user/feministschool#p/a/u/۱/xQ۶p۱۸۵WI۵E

۱۲- دومین گردهمایی سبز فعالان جنبش زنان در تهران به روایت تصویر
http://iranfemschool.biz/spip.php?article۴۶۴۷

http://www.youtube.com/user/feministschool#p/a/u/۰/UQs۵MwSxgQg

۱۳- گزارشی از نمایشگاه به مناسبت روز زن در تبریز
http://shabakeh.de/activities/۲۶۰/

۱۴- جزوه تشریحی همگرایی با عنوان: «خواسته های زنان از رییس جمهوری آینده»
http://www.feministschool.com/spip.php?article۲۴۹۲

۱۵-  ویدیوی نشست، قرائت پیشنهاد توسط منصوره شجاعی
http://www.youtube.com/user/feministschool#p/a/u/۲/PXc۹kZlwdfA

۱۶- قطعنامه منتشر شده و مصوب این نشست
http://iranfemschool.biz/spip.php?article۴۴۲۵

۱۷-  زهرا رهنورد در نشست همگرایی سبز گروه‌های مختلف زنان

http://www.sarkhat.com/fa/news/۱۳۵۸۷۸۷۷۷/

۱۸- به همبستگی جنبش زنان با جنبش سبز، بسیار حساس اند/ مصاحبه نوشین احمدی خراسانی با مجله «مهرنامه»

http://iranfemschool.biz/spip.php?article۴۶۲۲

۱۹- منبع بالا

۲۰- زهرا رهنورد در نشست همگرایی سبز گروه‌های مختلف زنان

http://www.sarkhat.com/fa/news/۱۳۵۸۷۸۷۷۷/

بازنگری و مروری بر مواضع اپوزیسیون به اعتراضات اخیر!

| 1 نظر
wohin.jpgچند ماهی جامعه‏ی ایران شاهد اعتراضات مردمی در ابعادی وسیع بود؛ اعتراضاتی که بالطبع می‏توان از میان آن درس‏های فراوانی را به بیرون کشید و به عنوان متد و سر فصل‏های نظری - آموزشی خود قرار داد. می‏توان یک‏بار دیگر نگاهی هم به چند ایده‏ی اساسی طرح شده در درون اپوزیسیون مدافع‏ی سرمایه و هم‏چنین نیروهای موجود در خارج از کشور انداخت و به این جمع‏بند دست یافت که جدا از بی‏دخالت‏گری‏های عملی، از زاویه‏ی سیاسی - نظری تا چه اندازه این ایده‏ها منطبق بر واقعیات بوده است و کدامین‏یک، در خلاف منفعت توده‏ها و در بی وظیفه‏گی سیاسی و یا این‏که کدامین‏یک نمایان‏گر ذوق‏زدگی و تحریف حقایق اعتراضات اخیر مردمی‏ بوده است. 


در حقیقت از میان نظرات متفاوت ارائه‏ داده شده می‏توان چهار نظر را بعنوان رکن اساسی ایده‏های طرح شده مورد بازنگری و بررسی قرار داد و به درستی و یا بنادرستی‏ آن‏ها پی بُرد؛ نظرات و ایده‏هایی که بی شک دارند از منفعت سیاسی - طبقاتی‏ای پیروی می‏نمایند و مبلغ سیاست‏های معین‏اند.

تفکری‏ست که همواره دارد چراغ راهنمای خود را هم‏زمان با اپوزیسیون دولتی نظام جمهوری اسلامی از جمله خاتمی، موسوی، کروبی و امثالهم خاموش و روشن می‏نماید و تا به حال و در عمل هم نشان داده‏اند که سیاست‏ها، سازماندهی و شعارهای‏شان در خدمت و تقویت بخش‏هایی از جناح‏های حکومتی و سرمایه است.
نظری بر آن است‏که اعتراضات اخیر مردمی من‏حیث‏المجموع، به دلیل این‏که پرچم "سبز" را در دست گرفته است، "ارتجاعی"‏ست و شرکت در آنرا دارد، آب به آسیاب ریختن سرمایه و در خلاف منفعت کارگران و زحمت‏کشان توضیح می‏دهد.
عده‏ای دیگر بر این عقیده‏اند، که تحرکات اخیر ماحصل فعالیت‏های سازمانی - حزبی, سازمان و جریان متبوع‏شان بوده است و هم‏چنین دارند سخن از "انقلابی" دیگر می‏گویند و یا این‏که بر این باوراند اعتراضات مردمی کاملاً "سبز" را دور زده است و عناصر و وفاداران به نظام جمهوری اسلامی هیچ جایگاهی در میان مردم نداشته و ندارند.
نظر دیگری بر این اعتقاد است‏که اعتراضات مردمی بدلیل تنوع طبقاتی در درون جامعه‏ی ایران، از لایه‏های متفاوتی تشکیل گردیده که طبعاً هر یک از اقشار و طبقات شرکت کننده در آن در تقابل با منفعت سران حکومت جمهوری اسلامی ذینفع‏اند و به‏همین دلیل وظیفه‏ی کمونیست‏ها و نیروهای انقلابی می‏داند تا به هر طریق ممکنه، بر رادیکالیزم مبارزات مردمی بی‏افزایند.
 

بی تردید در میان نظرات فوق، حکایت و وضعیت دسته‏ی اوّل کاملاً روشن است و اینان کاری به منفعت کارگران و زحمت‏کشان ندارند و در حقیقت حساب‏شان با حساب انقلاب و مدافعین منافع‏ی توده‏های محروم مشخص و معین می‏باشد. اینان - از جمله سازگارا، گنجی و نیروهائی هم‏چون اکثریت (اگر چه می‏بایست تفاوت‏هایی از زوایای متفاوت فیمابین آنان قائل شد) - به اثبات رسانده‏اند که کار و بارشان با انقلاب نیست و هیچ‏گونه تعلقی به این صف و انقلاب و مردم ندارند؛ به اثبات رسانده‏اند که سیاست‏شان، سیاست چانه‏زنی با بالاهائی‏ست و دائماً دارند نقش سوپاپ اطمینان سرمایه در درون جامعه را ایفاء می‏نمایند؛ نشان داده‏اند که وظیفه‏ای به غیر از به انحراف کشاندن اعتراضات بحق توده‏های محروم ندارند و هر زمان که جنبش‏های اعتراضی به سمت ارگان‏های سرکوب‏گر نظام نشانه گرفته است، با شتابی دو چندان به میدان آمده‏اند و در وصف عدم بکارگیری خشونت و بر نتایج "مخرب" آن سخن راندند و به تبلیغ و ترویج مبارزه‏ی بی سرانجام و "مسالمت آمیز" پرداخته‏اند. واضح است‏که جایگاه این نظر و علی‏رغم بسیج و گردآوری نیروی وسیع، بی‏مایه است و منفعت‏شان با حفظ و پایداری مناسبات ظالمانانه‏ی سرمایه‏داری گره خورده است. متأسفانه باید اذعان نمود که این تفکر بر خلافِ دیگر نظرات و بنابه ده‏ها دلیل دیگر دست بالا را دارد و به همین اعتبار هم توانسته است، من‏حیث‏المجموع اعتراضات مردمی را بر اساس شعارها و منفعت درازمدت خود سازمان دهد. 


در حقیقت کارکرد این جناح از سرمایه و مدافعین‏اش را می‏توان در چند دهه‏ی اخیر و در دوران حاکمیت رژیم جمهوری اسلامی بخوبی نشان داد و به اثبات رساند که این عناصر و جریاناتی هم‏چون اکثریت وظیفه و مسئولیت‏شان چیزی جز به انحراف کشاندن مبارزات توده‏ای نیست. بدون کمترین شک و شبهه‏ای تکلیف انقلاب با این دسته از عناصر و جریانات روشن می‏باشد و اینان را باید و می‏بایست بعنوان سموم جنبش‏های اعتراضی به حساب آورد. به بیانی حقیقی باید گفت که این پایداران به نظام سرمایه‏داری روزی در هیبت "اصلاح طلبی" به میدان می‏آیند و روزی دیگر دارند افکار و تن خود را با رنگ "سبز" و آن‏هم به بهانه‏های واهی‏ای هم‏چون "جنبش رنگین کمان" آغشته می‏نمایند. طرد و افشای بیرحمانه‏ی این عناصر و جریانات از میان خودی‏ها، از ملزومات اولیه‏ی فعالیت‏های انسانی‏ست. باید آگاه بود که خم شدن در زیر چنین پرچم‏هایی در خدمت به رشد افکار عمومی و در خدمت به شکوفائی مبارزات توده‏ای نیست و ریشه‏ی جنبش‏های اعتراضی را از درون می‏خشکاندد. بنابر این وظیفه‏ی هر عنصر مدافع‏ی منافع‏ی مردمی‏ست تا ضمن خط کشی آشکار با مدافعین سخت‏کوش سرمایه هر چه بیش‏تر ماهیت کثیف آنانرا در اذهان عمومی بر سازند. 


در تقابل با اپوزیسیون ضد انقلاب و هم‏چنین در خلاف نظر فوق، ما شاهد ایده‏های بناصحیح عناصر و احزابی هم‏چون "حکمتیست"ها در درون هستیم که دارند کلیت اعتراضات مردمی را یک‏جا به حساب "سبز" واریز می‏نمایند و بدنبال جنبش‏های اعتراضی "پاک" و "منزه"اند. باید گفت که حاملین نظر فوق از همان آغاز, دور اخیر اعتراضات مردمی تکلیف خود را با آن روشن نموده‏اند و کاری به آن ندارند که هر جا مردم علیه‏ی حاکمان زورگو بپاخاسته‏اند، کمونیست‏ها هم می‏بایست حضور یابند و به توضیح سیاست‏ها و عمل‏کردهای ناصحیح آن‏ها بپردازند؛ کاری به آن ندارند که مردم خواسته‏ها مملوسی دارند که بر گرفته شده از عینیت مبارزه‏ی سخت و طاقت‏فرسای طبقاتی‏ست؛ مهمتر از همه‏ی این‏ها کاری به این ندارند که کمونیست‏ها صرفاً و صرفاً، بدنبال جنبش "خالص" و "بی ایراد" نیستند و تنشه‏ی بروز چنین وضعیت و رخ‏دادها و اعتراضات مردمی‏اند. روشن است‏که کمونیست‏ها با چنین اهداف و چشم‏اندازهای روشنی به میدان می‏آیند و بر این باوراند که بدون ارتباط و نفوذ در درون جنبش‏های اعتراضی، سخن گفتن از پیشرفت و بالندگی مبارزات مردمی بی معناست. به بیانی روشن آرمان کمونیستی آرمان دخالت‏گری‏ست؛ آرمانی‏ست که "حکمتیست"ها، بنابه خصوصیات و افکارشان از آن فاصله گرفته‏اند و به هیچ صراطی هم مستقیم نیستند و نمی‏خواهند به این جمع‏بند دست یابند که جنبش همگانی مردمی، جنبش حامل تضادها و جنبش طبقاتی‏ست. نمی‏خواهند افکار خود را با منطق و وظایف کمونیستی منطبق نمایند و نمی‏خواهند بخود بقبولانند که کمونیست، جریان و یا احزاب کمونیستی‏ای که دارند به خصوصیات متضاد مردم، خیابان و نقش عنصر روشنفکر، از خود بی توجه‏ای کامل نشان می‏دهند قادر به روشنگری و بارآوری اعتراضات مردمی نیستند؛ به عبارتی حقیقی باید گفت که اینان اساساً با خیابان‏ها مشکل دارند و بنابه ده‏ها دلیل هم نمی‏خواهند درک نمایند که خیابان، مردم و اقشار متفاوت را در خود جای داده و مبین منافع‏ی متفاوت طبقاتی‏ست. این خاصیت گردهمائی‏های خیابانی‏ست. به این دلیل که خیابان‏ها محل تقاطع خواسته‏های متفاوت درونی و بیرونی و حامل تضاد منافع‏ی طبقات حاکم با طبقات انقلابی از یک‏سو و تضاد درون اقشار و طبقات انقلابی از سوی دیگر است.

براستی که فارغ از همه‏ی این‏ها در کدام متون مارکسیست - لنینیستی آمده است‏که مردم بخودی خود و بدون دخالت‏گری‏های کمونیست‏ها قادراند قدراه‏بندان را از سر راه خود بر دارند و هم‏چنین قادراند مبارزه‏ی جهت‏دار و هدف‏مندی را سازمان دهند؟ مگر به غیر از این است‏که این‏ها از زمره وظایفِ پیشاهنگان و نمایندگان سیاسی آنان در قبال حاکمان می‏باشد و مگر به غیر از این است‏که بدون نقش‏آفرینی مدافعین توده‏های محروم کار انقلاب با دست‏اندازهای بی‏شماری مواجه خواهد گردید؟


در هر صورت ایده‏ی فوق و برخورد "حکمتیست"ها نسبت به اعتراضات مردمی را اصلاً و ابداً نباید به حساب وظایف کمونیستی گذاشت. چرا که کمونیستِ مدافع‏ی محرومان و استثمارشوندگان، بیزار از اعتراضات مردمی نیست؛ چرا که بر این باور است ظلم و ستم در ایران دامان تمامی اقشار و طبقات انقلابی را در بر گرفته است و رژیم جمهوری اسلامی هم سی سالی‏ست که دارد به یُمن زور و سلاح، اعتراضات بحق آنانرا به عقب می‏راند. سرکوب کارگران، دست‏اندازی به جان و مال زحمت‏کشان، تعرض به میادین آموزشی و دخالت در تعیین دروس دانشجویان، جداسازی دختران و زنان با پسران و مردان، تحمیل فرهنگ و نوع, زندگی دل‏بخواه‏ی خود به میلیون‏ها انسان محروم و غیره بنوبه‏ی خود نمایان‏گر بی افقی زندگی آنانی‏ست که روزانه دارند مورد تعرض وحشیانه‏ی حاکمان زورگو قرار می‏گیرند. سی سالی‏ست که چنین وضعیتی دارد بر شانه‏های کارگران و زحمت‏کشان و فرزندان‏شان سنگینی می‏کند و بموازات آن‏ها سی سالی‏ست که مخالفین و معترضین به چنین سیستم و مناسباتی، با ظالمان در گیراند و در میادین متفاوت و در خیابان‏ها دارند سران حکومت را به چالش می‏کشند. این سیمای جامعه‏ی ایران و اوضاع معیشتی - سیاسی میلیون‏ها انسان زحمت‏کش است. واضح است‏که جنبش مردمی، با تنوع طبقاتی معنا می‏یابد و مهمتر از همه‏ی آن باید عمیقاً بر این باور بود که جنبش مردمی، جنبش یک‏دست و جنبش طبقه‏ی خاص و معینی نیست بلکه متشکل از همه‏ی طبقات و اقشار ستم‏دیده است. در بستر چنین حقایق و اوضاعی وظیفه‏ی کمونیست مدافع‏ی منافع‏ی توده‏های ستم‏دیده، دخالت‏گری فعال و به تبع از آن‏ها افشای ماهیت لمیدگان درون انقلاب است. بنابر این ضروری‏ست تا به درون جنبش‏های اعتراضی نفوذ نماید و شعارها و سیاست‏های انحرافی آنانرا به سمت شعارها و سیاست‏های صحیح و اصولی سمت‏و‏سو دهد؛ به دلیل این‏که دشمنان مردم، همه‏ی تلاش‏شان بر آن است تا هدایت مبارزات اعتراضی را در دستان خود قبضه نمایند و مانع‏ی رادیکالیره شدن هر چه بیش‏تر آنان گردند. این کار معین و دیکته شده‏ی دشمنان کارگران و زحمت‏کشان است و در مقابل وظیفه‏ی روتین و اولیه‏ی هر کمونیستی‏ست تا دشمنان مردم را در حوزه‏های متفاوت خلع سلاح نماید.


با این اوصاف می‏بایست مختصات خیابان‏ها و نیروهای درگیر در آنرا بدرستی شناخت و گره‏های کور و نا سر انجام آنرا با شکیبائی کمونیستی باز نمود. شکی در آن نیست که انجام این‏کار صرفاً و صرفاً بر عهده‏ی کمونیست‏های جدی و متعهد به آرمان‏های کارگران و زحمت‏کشان است. به دلیل این‏که خودِ توده‏ از درک واقعی و عمیق تضادها و هم‏چنین از درک و شناخت ماهیت عناصر وابسته به سرمایه ناآشنا و ناتوان است. به دلیل این‏که شناخت‏اش همواره نسبت به محیط و عناصر خزنده، احساسی و ناپخته است. اگر بر این باور باشیم که توده بخودی خود قادر به درک عمیق پدیده‏ها و راه و رسوم صحیح و بی ایراد مبارزاتی‏ست، آن وقت چه نیازی به کمونیست‏هاست؟ مگر خاصیت کمونیست‏ها در چنین برهه‏هایی از زمان معنا نمی‏یابد و مگر در چنین دورانی نیست که می‏بایست با تمام وجود پای به میدان بگذارند و به روشنگری و هدایت مبارزات مردمی بپردازند و دشمنان مردم را از صفوف‏شان طرد نمایند؟ به غیر از آن است‏که کمونیستِ مدافع‏ی جنبش‏های اعتراضی بدنبال جنبش, بدون ایراد و بدنبال جنبش حالص نیست و همواره در پی آن است تا با اتخاذ سیاست‏های صحیح، طبقات متفاوت ستم‏دیده را حول شعارها و منافع‏ی مشترک علیه‏ی سرمایه و ظالمان سازمان دهد؟ این‏ها از جمله وظایف پیش پا افتاده و روشنی‏ست که بعضاً کمونیست‏ها و بویژه "حکمتیست"ها دارند از انجام آن سر باز می‏زنند. اگر چه باید اذعان نمود که از یک‏طرف "حکمتیست"ها کلیت مردم و اعتراضات براه افتاده را با الفاظی هم‏چون "جنبش ارتجاعی" استقبال نموده‏اند و دارند آنرا بدرقه می‏نمایند و از طرف دیگر هم‏زمان و عملاً با براه‏اندازی کمپین‏های متفاوت در اینور و آنور به حمایت از همان اعتراضات "ارتجاعی" برخاسته‏اند. البته تناقضی که حاملین این افکار از ابتدا با آن رو در رو بوده‏اند که بی تردید پاسخ و توضیح دلائل آن، به عهده‏ی خود آنان است.


خلاصه این‏که اگر ایده‏ی فوق، کلیت اعتراضات مردمی را به "ارتجاع" منتسب نموده است، بوده‏اند عناصر، سازمان‏ها و احزابی هم‏چون "حزب کمونیست کارگری ایران"، که منکر سیطره‏ی رنگ "سبز" و رهبری موسوی و کروبی بر اعتراضات مردمی بوده و می‏باشند. اینان با ذوق‏زدگی تمام دارند از "انقلابی" دیگر سخن می‏گویند و تاکیدشان بر آن بوده و است که مدافعین سرمایه هیچ جایگاهی در میان مردم نداشته و ندارند!! به دنبال آن عده‏ای ساده اندیش هم با "تحقیقات" خود پی بُرده‏اند که این جنبش از همان نیمه شب ۲۲ خرداد موسوی و امثالهم را دور زده است و با واژه‏های غیر واقعی‏ای هم‏چون "اعتلا"ی جنبش، مردم "آگاه" و "انقلابی"، آگاهانه به تحریف حقایق پرداخته‏اند!!! اگر مدافعین ایده‏ی "جنبش ارتجاعی" بر وظایف روشنگری خود خط بطلان کشیده‏اند، ایده‏ی فوق یعنی مدافعین "انقلاب" براه افتاده و دور زدگان پرچم "سبز" را باید و می‏بایست به حساب ذوق‏زدگان سیاسی و "قلم"‏زنان تحریف حقایق نوشت. "قلم‏"زنانی که یک‏جانبه و بر اساس تمایلات درونی خود به شرح رویدادها نشسته‏اند.


براستی که آیا چنین موضع‏گیری‏هایی می‏توانست منطبق بر واقعیات و عینیت جامعه‏ی‏مان باشد و یا این‏که در خدمت به تحریف حقایق بوده و است؟ آیا علی‏رغم میل باطنی‏مان، رنگ "سبز" - بنابه هر دلیلی - بر اعتراضات مردمی سیطره نی‏انداخته بود و موسوی و امثالهم فاقد پایگاهِ مردمی و توده‏ای بوده‏اند؟ آیا همه‏ی رأی دهندگان به موسوی و کروبی از همان روزهای آغازین، پی به ماهیت و ریاکاری‏های رهبران "سبز" بُرده بوده‏اند و آنانرا از صفوف خود طرد نموده‏اند؟ آیا لازم و ضروری نیست تا بعد از بازگشت "آرامش" نسبی و به عبارتی دقیق‏تر آرامش دل‏بخواه‏ و موقت حاکمان و همه‏ی مدافعین بی چون و چرای سرمایه، یک‏بار دیگر حاملین نظرات فوق و بعد از مشاهدات عینی از رنگ و پرچم "سبز" در میان انبوهی از جوانان داخل و خارج بخود آیند و جمع‏بند کوتاهی از آن‏چه را که بر جنبش‏های اعتراضاتی رفته است و آن‏چه را که بر زبان رانده‏اند، ارائه دهند، تا هم بهتر بتوان آموخت و هم در آینده، کمتر دچار خطاهای سیاسی شد؟ براستی که چگونه می‏توانند بعنوان مدعیان کمونیست و مدافعین منافع‏ی مردمی خود را متقاعد سازند که چه بر سر آن "جنبش" کنار نهاد شده‏ی "سبز" و آن جنبش "رادیکال" و آن جنبش رو به "اعتلاء"، "آگاهانه" و امثالهم آمده است و با کدامین سیاست‏ها مسیر سکوت نسبی را انتخاب نموده است؟ این مدعیان توده‏های ستم‏دیده چگونه می‏توانند ایده‏ی سراسر عقب‏مانده، تحریف شده و ذوق‏زده‏ی خود را جمع و جور نمایند؟ چگونه می‏توانند اوضاع فعلی را در افکار مغشوش و غیر کمونیستی و منفعت طلبانه‏ی خود راست و ریز نمایند؟


به هر حال لازم است تا یک‏بار دیگر و جدا از آن‏چه را که تاکنون گفته شده است، تاکید نمودد که زنگ آغاز اعتراضات اخیر مردمی با تقلب و با "سرقت" آرای مردم و جوانان از جانب بخشی از حاکمیت و بویژه سپاه پاسداران بعنوان بازوی نظامی - اقتصادی نظام جمهوری اسلامی زده شده است. مردم نه فقط در همان شب اولیه‏ی انتخابات بلکه روزها بدنبال آرای پایمال شده‏ی خود بودند. گام به گام و در اثر برخورد خشونت آمیز "برندگان" انتخابات ریاست جمهوری و به تبع از آن‏ها‏ موضع‏گیری‏های ریاکارانه‏ی موسوی، کروبی، رفسنجانی و غیره، بر تنش سیاسی و اعتراضات مردمی افزوده گردیده تا جائی‏که شعار "مرگ بر دیکتاتور" بجای "رأی مرا پس بده" نشست. در چنین شرایطی جنگ طبقاتی لفظی درون هئیت حاکمه و بیرون به خیابان‏ها کشیده شد و بار دیگر سلاح و سرکوب جایگاه واقعی خود را در انظار عمومی و جهانیان بنمایش گذاشت و خشونت عریان ذاتی و بی پروای حکومت‏مداران هم، انزجار و تنفر مردم را نسبت به سران حکومت دو چندان نمود. در چنین وضعیتی چشم و نگاه مردم بدلیل فقدان اپوزیسیون سالم و انقلابی به جناح‏های رقیب دولتی - که طبعاً ریشه‏ی چندین دهه دارد -، دوخته شده است و این‏بار رنگ "سبز" و موسوی نه تنها به عنوان نماد منافع‏ و "رهبر" مردم تعیین گردیده‏اند بل به کعبه و آمال آرزوهای دیرینه‏ی بعضاً "کمونیست‏ها" و "روشنفکران" خارج از کشور هم مبدل گشته‏اند. موسوی جنایت‏کار توجه‏ی نیروی عظیمی از جامعه و جهانیان را به خود جلب نمود و این‏بار بعنوان "ناجی" و در هیبت "سبز" و حامی "دموکراسی" و "آزادی‏خواهی"به میدان آمد. تداوم اعتراضات مردمی که بی ‏ربط با "پایداری" و "ایستادگی" منافع‏ی این جناح از رقیبان حکومتی نبود، رو بجلو بود تا جائی‏که در روز تاسوعا و عاشورا ابعاد اعتراضات رادیکال بُعد وسیع‏تری بخود می‏گیرد و شُک تازه‏ای بر بدن‏های نحیف مدافعین سرمایه وارد می‏سازد. در چنین مقطعی نقاب "دمکراسی خواهی" رهبران "سبز محمدی" بر زمین می‏افتد و اینان در جهت حفظ و پایداری کلیت نظام، رایزنی‏هایی را بمنظور عقب‏نشینی‏ و خاموشی اعتراضات مردمی آغاز می‏نمایند که ماحصل آن دعوت مردم به تظاهرات دولتی در روز بیست و دو بهمن بود. 


خلاصه این‏که مردم و جوانان بر خلاف ارزیابی‏ها و موضع‏گیری‏های کمونیست‏ها در ابعاد بی سابقه‏ای به پای صندوق‏های رأی رفتند تا این‏که رأی‏شان به حساب نیآمد. به خیابان‏ها سرازیر شدند، سرکوب شدند و مقاومت نمودند تا این‏که به مرور زمان، شعارهای بعضاً مردم رنگ و بوی دیگری بخود می‏گیرد. این‏ها شرح حقیقی واقعه‏ای بوده است که مدتی بر فضای جامعه‏ی‏مان حاکم گردید. البته که دلیل این امر - یعنی به انحراف کشانده شدن و تسلط یافته‏گی مدافعین سرمایه بر اعتراضات مردمی - را در یک کلام می‏توان در فقدان چپ واقعی و عمل‏گرا در میدان اصلی، در بی وظیفه‏گی و در عدم فعالیت سازمانیافته‏ی کمونیست‏ها در درون توضیح داد. در بستر چنین حقیقت تأسف‏بار و شکاف دیرینه‏ای‏ست که اپوزیسیون دولتی دارد به یگانه اپوزیسیون مردمی تبدیل می‏گردد؛ اپوزیسیونی که وظیفه‏اش کنار زدن جناح رقیب از یک‏سو و حفظ و پایداری نظام سرمایه‏داری از سوی دیگر است. این‏ها آن واقعیاتی‏ست که مدافعین تحریف حقایق، آگاهانه دارند آنرا از قلم می‏اندازند تا به تمایلات درونی خود پاسخ دهند.

به بیانی دیگر "سبز" همه‏جا را گرفته است، بر دست و پا و گردن و بر تن هر جوان و زن و مردی نفوذ کرده بود و دامنه‏ی آن گریبان بعضاً "چپ"های خارج از کشور را هم گرفته است، امّا اینان منکر چنین جایگاه و حقایق تلخی بوده و می‏باشند؛ براستی آیا با چنین نگاه و موضع‏ای می‏توان راهگشایی نمود؟ آیا اصل هر کار و فعالیت سالمی در شرح حقایق مربوط نمی‏باشد و مگر پایه‏ی هرگونه تحلیل سیاسی صحیح‏ای در شرح واقعیات و در برسمیت شناختن و در دخالت‏گری‏های عملی نیروهای متفاوت در آن نهفته نمی‏باشد؟ متأسفانه یکی اصرارش در آن بوده و می‏باشد که در این جنبش هیچ "صندلی" برای "سبز"ها باقی نمانده است و دیگری بر این نظر بوده و است که مردم از "سبز" کاملاً "عبور" نموده‏اند!!! یکی رنگ "سبز" را "قرمز" می‏دید و دیگری دارد این رنگ را صرفاً و صرفاً، "بهانه"‏ی طرح مطالبات پایمال شده‏ی چندین دهه‏ی مردم توضیح می‏دهد!!!


در هر صورت کار و وضعیت حاملین ایده‏ی فوق وخیم‏تر از آن است که بتوان توضیح‏اش را داد. وقت آن است تا اینان بمنظور تصحیح افکار بی در و پیکر و منفعت‏جویانه‏ی خود و بدور از التهاب سیاسی گذشته، به نادرستی نظرات گذشته‏ی خود نیم نگاهی بی‏اندازند و نشان دهند که تا چه اندازه ایده‏های‏شان سوار و یا در خلاف واقعیات اعتراضات مردمی بوده است. واضح است‏که بدون ارائه‏ی جمع‏بندی و ارزیابی صحیح‏ای نمی‏توان بیش از این، سخن از فعالیت کمونیستی نظری در خارج از کشور به میان آورد؛ واضح است‏که جنبش ایران در شرایطی می‏تواند مسیر صحیح خود را باز یابد که در درجه‏ی نخست، سازمان و حزب مدافع‏ی وی در درون حضور یابد و در ثانی به نقد ایده‏های ناصحیح خود به نشیند؛ واضح است‏که از سر فقدان حضور نمی‏توان زیر علم هرگونه رنگی سینه زد. این روزها مردم نیاز به سینه زنان زیر علم ندارند بلکه نیاز به هدایت و راهنمائی روشنفکران و کمونیست‏ها و مدافعین واقعی خود و آن‏هم در گره‏گاه‏های تاریخی دارند. این تفاوت‏ها را باید و می‏بایست در هر شرایط و موقعیتی شناخت و بی‏گدار به آب نزد. 


در پایان و در خلاف تمامی ایده‏های طرح شده باید گفت نظری بر این اعتقاد بود که من‏حیث‏المجموع رنگ و افکار "سبز" بر اعتراضات مردمی سوار شده‏اند و مردم بدلیل فقدان آلترناتیو انقلابی در درون و از میان "بد" و "بدتر"، بر شانه‏های "بد" آویزان شده‏اند. تجمع در صندوق‏های رأی‏گیری در روز انتخابات نمایان‏گر چنین حقایق و ارزیابی‏های روشنی‏ست. بدون کمترین شک و شبهه‏ای بکارگیری چنین سیاست و تجربه‏ای را نمی‏توان به حساب تازه‏گی سیاست مردمی گذاشت. مضافاً این‏که شکی در آن نیست ‏که بعضاً مردم و جوانان در برخورد با دشمن سنگ تمام گذشته‏اند، امّا باید دانست تا زمانی‏که شور اعتراضی با شعور انقلابی و با آگاهی طبقاتی توأم نگردد جنبش‏های مردمی از ثمربخشی خود باز خواهند ماند. بی تردید وصل و اتصال چنین حلقه‏هایی بر عهده‏ی نیروهای کمونیستی و پیشروان انقلاب است؛ پیشروانی که آگاه از تغییر و تحولات درون حاکمیت و آگاه از تضاد منافع‏ی جناح‏های رقیب حکومتی و هم‏چنین آگاه از تضاد طبقاتی درون جامعه‏اند. بدون انجام چنین وظایفی اعتراضات مردمی قادر به احقاق حقوق اولیه‏ی خویش نیست. هم‏چنین تجربه‏ی تاکنونی نشان داده است هر زمان که تضاد درون حاکمیت ابعاد گسترده و علنی‏ای بخود گرفته است، فرصت‏های اعتراضات علنی و وسیع، آماده‏تر گردیده و مردم، جوانان، دانشجویان و زنان به خیابان‏ها سرازیر شده‏اند. اعتراضات چند ماهه‏ی اخیر هم بنوبه‏ی خود از یک‏سو گواه‏ی این مدعاست و از سوی دیگر و بار دیگر به اثبات رسیده است‏که با وجود و هدایت اپوزیسیون جناح‏های رقیب دولتی، جنبش‏های اعتراضی ره بجائی نخواهند بُرد و در دوران حساس و سرنوشت‏ساز توسط همین جانیان به بیراهه کشانده خواهند شد.


متأسفانه دهه‏هاست که مردم دارند آهنگ سازمانیافته‏ی اپوزیسیون جناح‏های رقیب دولتی - حکومتی را در گوش‏های خود می‏شنواند که با آهنگ دل‏بخواه‏ی‏شان هیچ‏گونه ‏هم‏خوانی‏ای ندارد. تاز زمانی‏که نوازندگان سازهای رهائیبخش بنیاناً و عملاً در ذهن و در دل مردم جای باز نکنند، چرخه‏ی زمانه به مسیر تاکنونی خود ادامه خواهد داد. به واقع که مردم مستحق چنین زندگی فلاکت‏باری نیستند و مهمتر از همه‏ی این‏ها بخودی خود هم قادر به تغییر وضع موجود نیستند. نیاز به مدافعین آگاه و هدایت‏گر و عنصر جدی کمونیست دارند. تنها در بستر چنین تغییر و تحولات و نقش آفرینی‏هایی‏ست که اپوزیسیون وابسته به سرمایه از دل مردم بالکل کنده خواهند شد و نمایندگان واقعی جایگزین آنان خواهند گردید. شکی در آن نیست که این شکاف عظیم چندین دهه، فقط و فقط با مرگ بی عملی و با حضور کمونیست‏های تحول‏گرا در میادین طبقاتی پُِر خواهد گردید.
 


۱۷ آپریل ۲۰۱۰

۲۸ قروردین ۱۳۸۹

ظهور قدرت مستبد و غالب شیعه در عراق

| 0 نظر

iraq.jpgدر شرایطی که ایالات متحده به خروج نیروهایش از عراق ادامه می دهد، این کشور معتقد است که انتخابات مجلس عراق در ماه مارس ٢٠١٠، می تواند به بازگشت به وضعیت عادی کمک کند. با وجود این، تنش ها محسوسند و از جمله میان عرب ها و کردها. از سوی دیگر، انتخابات به پیروزی شیعیان بر سنی ها و لائیک ها و برقراری قدرتی فاسد و مستبد خواهد انجامید. البته ، این قدرت در مقایسه با حکومت صدام حسین، از حقانیت بیشتری برخوردار خواهد بود.  
نویسنده

Nir ROSEN 
 چند هفته پس از آغاز حمله آمریکا به عراق در مارس ٢٠٠٣، هزاران نفر در مقابل ساختمان انجمن تازه بنیاد زندانیان آزادشده گردهم آمده بودند. این محل در گذشته، ویلای یکی از مسئولان پیشین رژیم صدام حسین بود. بر دیوارهای ساختمان، فهرست نام های زندانیان بترتیب حروف الفبا آویخته بود. هنگامی که مردم ساختمان سازمان های امنیتی مخفی راغارت کردند، این فهرست را بدست آوردند. مردم ناامید با سر انگشت بدنبال نام گمشدگان خود می گشتند که پلیس دستگیر کرده بود تا بدین ترتیب ازسرنوشت آنان یابند. اغلب، خبر خوشی در انتظار آنان نبود. از جمله این خبرهای ناگوار، اعدام چهار تن از اعضای حزب الدعوه (حزب شیعه ممنوعه در زمان صدام) بود که خانواده ها را پس از جستجو به گور دسته جمعی آنان هدایت می کرد.

سه سال بعد، کشور درگیر جنگ داخلی شده بود. میلیشیا ها و گردان های مرگ در کشور و از جمله در کوچه های بغداد قلدری می کردند. سوءقصد ها زیاد شده بود. خانواده ها دوباره برای خبر گیری از بستگان شان و این بار پشت درهای سردخانه های ویژه اجساد صف می بستند. قربانیان را برای تعیین هویت در این مکان ها انباشته بودند.


برخورد کورکورانه واشینگتن
زمان زیادی نگذشته بود که عراق در بلبشوئی فرورفت که کشمکش های میان فرقه ای برانگیخته بود. به یقین، این کشمکش ها پیش از سال ٢٠٠٣ نیز وجود داشت و منطقی بنظر می رسید که سقوط صدام حسین به بر هم خوردن تعادل بنفع اکثریت شیعه منجر شود. (١) اما، برداشتی صرفا مذهبی که واشینگتن از تنش های موجود به عمل آورد، به تیز شدن آتش مناقشه کمک کرد. در واقع، ایالات متحده، حزب بعث را بمثابه رونوشت جدیدی از حزب نازی تلقی کرد و بناحق، آن حزب رابه کل سنی ها تعمیم داد. یادآوری شود، که آمریکا سنی هارا به عنوان «دشمن» هدف گرفته بود. یکی از پیامدهای این تصمیم ها، تبدیل فرضیه نادرست به یک واقعیت بود.

از سوی دیگر، حضور نیروهای اشغالگر آمریکائی از استقرار دولتی که دارای حقانیت مردمی باشد، جلوگیری کرد. هنگامی که گروه هائی (عمدتا سنی مذهب) که با حضور بیگانه مبارزه می کردند، به کشمکش با نیروهائی پرداختند که همراه با اشغالگران تلقی میکردند، حضور آمریکا روابط میان مذاهب را وخیم تر کرد. سریعا جو بلبشوی عمومی مستقر شد، که نه حکومت عراق و نه واشینگتن توان رودروئی با آن را نداشتند. پس از یک دوره چپاول بی امان، مردان مسلح که برخی عمامه روحانیان شیعه و برخی کفیه مقاومت را برسر داشتند، این خلاء را پر کردند. بیشتر این افراد به دسته های تبهکار وابسته بودند.

در جهان اسلام، مسجد یکی از نهادهاست اما همواره نقشی مذهبی، اجتماعی و سیاسی ایفا کرده است. اذانی که پنج بار در روز در محل طنین می اندازد و دعوت به نماز می کند، آهنگ روزانه و چرخش زندگی را تنظیم می کند. در مسجد است که مسلمانان برای نمازگزاری، آموزش و گفتگو گرد هم می آیند و بسیج شده به خطبه نماز جمعه گوش فرا می دهند، خطبه ای که اغلب به کنش فرامی خواند.امام جماعت هم در مورد مسائل مذهبی و هم بین المللی نظر داده و توجه مردم را جلب می کند. در کشورهای خودکامه، صداهای مخالف نادر را نیز می توان از بالای منبرها شنید. از قضا در عراق، پس از فروپاشی دولت، مسجد به مهم ترین نهاد کشور بدل گشته که جماعت را به هم نزدیک می کند. بدین ترتیب که ابتدا خدمات اجتماعی عرضه می کند و سپس هم بصورت انبار اسلحه، و هم محل کسب خبر و تجمع در می آید.

ایالات متحده در مقابل بروز جنگ چریکی ابتدا با عمل کورکورانه ده ها رزمجوی عراقی را دستگیر یا به قتل رساند. طول کشید تا آمریکائی ها درک کنند که با مقاومتی سازمان یافته روبرویند و فراتر از آن بفهمند که جنگی داخلی میان میلیشیای سنی و شیعه در گرقته است.

در اواخر سال ٢٠٠۴، پس از نابودی شهر فلوجه، ده ها هزار عراقی سنی در غرب بغداد ساکن شدند، در حالی که شیعیان به محله های دیگر شهر پناه برده و سنی های مقیم آن نقاط را بیرون می کردند. در اثر ناتوانی دولت عراق و همچنین ایالات متحده در تامین امنیت مردم و خدمات اجتماعی، خود میلیشیا به آن پرداختند.

تازه در سال ٢٠٠۶ بود که واشینگتن به نتیجه ای رسید که می بایست در سال ٢٠٠٣ به آن دست می یافت. و آن این بود که حضور نظامی امریکاست که به مقاومت پر و بال می دهد و بهتر است که مسئولیت ایجاد نظم و امنیت را به دولت عراق سپرد. اما، دیگر دیر شده بود و نیروهای امنیتی که عمدتا از شیعیان تشکیل شده بود، خود در جنگ داخلی مذهبی شرکت می کرد.

از آنجا که این تهدید وجود داشت که خشونت به کشمکش منطقه ای ختم شود، امریکا در سیاست خود تعدیل کرد. طرفداران نظریه ضد قیام برای اعزام نیروهای تازه نفس به عراق و بویژه بغداد فشار می آوردند، لذا جورج بوش در ژانویه ٢٠٠٧، اعزام بیست هزار سرباز اضافی را اعلام کرد که به آن نام «هجوم یا بسیج» داده بودند. (٢) این نیروهای تازه نفس در پایتخت مستقر می شوند. امریکائی ها دیوار بلندی از بتون گرداگرد محله ها می کشند تا بهتر بتوانند اهالی را کنترل و نیز سرشماری کنند. آنان با همکاری با میلیشیای محلی به اهالی از نفس افتاده یاری می رسانند. در همان زمان، نیروهای امنیتی با میلیشیا و همچنین غیرنظامیان درگیر می شوند و به پیروزی شیعیان در صحنه درگیری ها یاری می رسانند. چندین محله هماهنگ شده و سنی ها مجبور به ترک آن ها می شوند. میلیلون ها نفر بی خانمان شده و بناچار روانه آلونک نشین ها، نواحی روستائی و یا کشورهای دیگر خاورمیانه از جمله سوریه (٣) و اردن می شوند.

شاید، انتشار خبر راه اندازی نیروی «هجوم» بیش از خود آن نیرو، گروه های مسلح سنی را وادار به تغییر تاکتیک کرد. آنان که با القاعده می جنگیدند، دریافتند که قصد امریکا حتما کمک به شیعیان و صد البته ایرانی ها نیست. تضعیف القاعده در زیر ضربه های شدید ارتش آمریکا - بویژه در استان الانبار- به گروه های سنی امکان داد تا اعتماد به نفس پیدا کنند. آین گروه ها بدون این که نقش مزدور را ایفا کنند، از آمریکا پول دریافت کردند. آن ها امیدوار بودند که پس از شکست القاعده و خروج نیروهای آمریکا از عهده شیعیان بر آیند. امریکا با وجود تردیدهای دولت عراق، امکان ورود یک پنجم افراد گروه های سنی را در نیروهای دولتی بدست آورده بود و این کار، پیروزی سنی ها را بر شیعیان آسان تر می کرد.


«پاکسازی قومی» و خودروهای مجلل

در عین حال، میلیشیای شیعه با بازگشت اختناق مواجه شدند. علاوه بر این که جماعت خود آنان، این گروه ها را بدیده گروه های تبهکار نگاه می کردند، حتی نوری المالکی، نخست وزیر با توجه به این که این میلیشیا اقتدار او را تهدید می کرد، تصمیم گرفت با خشونت آن ها را نابود کند و البته در نیروهای نظامی «رسمی»، شیعیان همچنان تسلط داشتند. آن گاه، این میلیشیا تصمیم به توقف فعالیت ها گرفتند با این امید که بتوانند پس از عزیمت نیروهای آمریکا، آن را از سر بگیرند.

یکی از عناصر کمتر شناخته شده استراتژی ضد قیام مربوط به «هجوم»، یورش علیه پاسگاه های اصلی، نواحی پشتیبانی و منابع حیاتی میلیشیا بود. چشمگیر ترین تصمیم این سیاست، استقرار در درون محلات و کشیدن دیوارهای بتونی پیرامون آن ها بود. اما، ارتش آمریکا چه در داخل بغداد و چه در خارج آن شهر، بر شدت عملیات خود ضد ملیشیای شیعه افزود. در نتیجه از فوریه تا اوت ٢٠٠٧، هر ماه، بطور متوسط هزار نفر از میلیشیا را دستگیر کرده و شماری از آن را به هلاکت رساند. به عبارت دیگر، ارتش امریکا در سال ٢٠٠٨، عراق را مجددا به تصرف در آورد. با همه این ها، خشونت ها مدت ها پیش از این عملیات کاهش یافته بود.«پاکسازی قومی» در گستره وسیعی انجام شده بود. اگرچه در سال ٢٠٠٨، خشونت ادامه داشت، ولی جنگ داخلی پایان یافته بود. یکی از نشانه های مرحله جدید، استفاده ثروتمندان از خودروهای مجلل شان بود.

استفان دو میستورا، مسئول سازمان ملل متحد در عراق، در همین ارتباط می گوید: «بهترین افراد برای ارزیابی از وضع محل، پناهندگانند». زیرا در این کشور بر خلاف محل های پیشین ماموریت وی «پناهندگان بر گشته اند، گر چه تعدادشان تعیین کننده نیست... در کوسووو دو میلیون نفر برگشتند و ما گرچه کلافه شده بودیم ولی خوشنود بودیم». پس از انتخابات ایالتی در عراق در ژانویه ٢٠٠٩، او اوضاع را روشن تر ارزیابی می کند: «رنگ بغداد تغییر کرده بود. پاکسازی مذهبی صورت گرفته بود و شهر عمدتا یک شهر شیعی شده بود...»

عفب گردی صورت نگرفت. یکی از کارشناسان ارتش آمریکا که با ژنرال داوید پترئوس، سر فرمانده پیشین نیروهای اعزامی به عراق همکاری کرده بود، در همان سال٢٠٠٨ با اطمینان خاطر می گفت که جنگ داخلی هنگامی پایان خواهد یافت که شیعیان به پیروزی شان و سنی ها به شکست شان پی ببرند. اکنون، این حالت پیش آمده است.

از یک سو، عراقی های مهاجر، که بیشتر سنی اند، به خانه هایشان بر نگشته اند. از سوی دیگر، در شرایطی که سنی ها نتوانستند به وحدت برسند، و برخی از افراد موثر آنان بدست القاعده کشته شده بودند، با تهاجم نیروهای دولتی مواجه شدند. حتی این تهاجم، پس از دستگیری یکی از رهبران محلی شورش کوتاهی در مارس ٢٠٠٩ در فضیل پدید آورد. در گیری هائی که پیش آمد، دوباره واهمه شروع جنگ داخلی را زنده کرد. چنین اتفاقی نیافتاد و علت آن آشتی عمومی نبود که امریکائیان در پی اش بودند، بلکه بدلیل پیروزی کامل شیعیان بود.

در نوامبر ٢٠٠٨، دولت امریکا، رهبری نزدیک به صدهزار مبارز سنی را که در اختیار داشت، به دولت عراق سپرد. اما، تازه پنج در صد از این نیروها در ارتش جذب شدند، در حالی که رهبران اصلی آنان و تعداد قابل ملاحظه ای از آنان دستگیر شدند، از بقیه خواستند که به خانه هایشان برگردند. روند آرامی در جریان است تا آخرین گروه های دارای توانائی بالقوه برای رقابت با دولت را تضعیف کنند.

گروه های سنی، با عملیات مخفی و حل شدن در درون جماعتی همراه، قابلیت خود راهم به عنوان چریک و هم شورشی، نشان داده بودند. در حال حاضر، بخشی ازافراد پیشین مقاومت، شناسائی و پاداش گرفته اند؛ نام و نشانی، داده های زیست سنجشی آنان (اثر انگشت و غیره) در اختیار دولت های آمریکا و عراق است. تعداد زیادی از آنان فراری اند و گاهی در خارج از عراق. با نگاهی به گذشته، شماری از رهبران آنان معتقدند که با پیوستن به آمریکائی ها، محاسبه غلطی کرده اند.

با نزدیک شدن انتخابات ٧ مارس ٢٠١٠، نامزدی پانصد نفر را به بهانه داشتن رابطه با بعثی ها رد کردند. حکومت عراق با این کار مترسک رژیم منفورپیشین را علم کردند تا مردم را ترسانده و صدای هر مخالفی را در گلو حفه کند. برخی از این نامزدها ملی گرا ، برخی سنی ولی بیشترشان شیعه بودند. این ممانعت از شرکت در انتخابات بر هیچ توجیه حقوقی متکی نبوده و بروشنی بیانگر استقرار قدرتی خودکامه است.

حکومت کنونی عراق، فاسد، خشن، سرکوبگر ولی نیرومند است. این حکومت با اعتقاد به پیروزی ، اراده اش را در اعمال قدرت کامل نشان می دهد. کسانی که به یک مصالحه بین مذاهب معتقد بودند، راه اشتباه رفته اند.این کار نه شدنی و نه ضروری است. آقای ملکی جای صدام را می گیرد حتی اگر قدرت او در مقایسه با حکومت پیشین، ظاهرا از مشروعیت و محبوبیت بیشتری برخوردار است. با وجود این، قدرت او با حضور جناح های دیگر و وجود مجلسی که بشدت سرنخ های بورس را دردست دارد، متعادل خواهدشد.

در نتیجه، شیعیان در مقابل سنی ها و لائیک ها برنده شده اند. با وجود چند پارچگی شیعیان، آنان از نظر تعداد جمعیت و وزن فزاینده دولت و نیروهای امنیتی تفوق داشته و باید حمایت واشینگتن را هم به آن افزود.

در همین احوال، امریکا در یک جنگ کهنه تازه ای در افغانستان درگیر شده و در بهترین حالت تلاش می کند، خروج نیروهایش از عراق را پیش بکشد. نظم جدید مستقر در این کشور ممکن است به آرامش بیانجامد ولی ترازنامه جنگ بسیار سنگین است: صدها هزار کشته، میلیون ها مردم آواره شدند، کشوری ویران و کل منطقه بی ثبات گشته است.


--------------------------------------------------------------------------------

* (روزنامه نگار، پژوهشگر در «کانون قانون و امنیت»، دانشگاه نیویورک، مولف کتاب In the Belly of the Green Bird: The Triumph of the Martyrs in Iraq, Free Press, NY,۲۰۰۶)

پاورقی ها:

١- هیچ امار قابل اعتمادی در مورد تقسیم بندی جماعت - عرب، کرد، ترکمن- وجود ندارد. در مورد تناسب جمعیت از نظر مذهبی میان سنی ها و شیعه ها نیز آمار دقیقی وجود ندارد ولی تعداد شیعیان بیشتر است.

٢ - به مقاله آلن گرش، «آیا آمریکا در جنگ عراق برنده خواهد شد»، لوموند دیپلماتیک، مارس ٢٠٠٨ مراجعه کنید: http://ir.mondediplo.com/article۱۲۴۳.html

٣ - به مقاله «مهاجرت بی هیاهوی عراقی ها به سوریه»، نوشته تئودور گوستاوسبرگف لوموند دیپلماتیک سپتامبر ٢٠٠٨ مراجعه کنید: http://ir.mondediplo.com/article۱۳۱۳.html
 

چرا ایران تهدیدی برای اسرائیل هست اما پاکستان نیست؟

| 0 نظر

pakestan.bmp.عبدالقدیر خان، دانشمند اتمی پاکستان که خیلی ها او را به عنوان پدر بمب اتمی این کشور می شناسند


شبتای شاویت فرمانده موساد بین سالهای ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۶ بود و در آن زمان، اسرائیل با چالشهای امنیتی مختلفی از جمله جنگ علیه حزب الله لبنان و نظارت بر پیشرفت برنامه هسته ای ایران رو به رو بود.

یکی از بزرگترین پشیمانی های آقای شاویت این است که در دوران او، عبدالقدیر خان، دانشمند اتمی پاکستان که خیلی ها او را به عنوان پدر بمب اتمی این کشور می شناسند، به دست موساد کشته نشد.

این اعتراف را آقای شاویت در مصاحبه با یوسی ملمن، برای کتاب "ابوالهول هسته ای تهران: محمود احمدی نژاد و ایران" بیان کرده است. او معتقد است که اگر عبدالقدیرخان در اواخر دهه ۸۰ میلادی حذف می شد، دولت ایران از هدف خود برای رسیدن به ساخت بمب اتمی حداقل برای مدتی عقب می افتاد، یا اینکه کاملا در این راه ناکام می ماند.

از زمانی که پدر برنامه هسته ای پاکستان شروع به کمک سری به ایران کرد، او و همکارانش تبدیل به یک خطر برای اسرائیل شدند.

بر اساس مقاله ای که در روز ۱۴ مارس ۲۰۱۰ در روزنامه واشنگتن پست چاپ شد، یکی از مهمترین در خواست های دولت ایران خرید بمب اتمی از عبدالقدیر خان در اواخر دهه ۸۰ میلادی بود.

به نوشته این روزنامه، عبدالقدیر خان موفق شد که نقشه ساختن بمب، قطعات سانتریفیوژ، چندین سانتریفیوژ پاکستانی، نقشه طراحی و ساخت سانتریفیوژ به علاوه لیست تهیه کنندگان تجهیزات اتمی را به دولت ایران بفروشد. به این دلیل خیلی ها معتقدند که بسیاری از سانتریفیوژ های ایرانی بر اساس طرح پاکستان ساخته شده اند.

چرا دولت اسرائیل برنامه هسته ای ایران را تهدید مهلک توصیف می کند، در حالی که بر خلاف پاکستان ایران هنوز دارای بمب اتمی نیست و در مقایسه با پاکستان ثبات امنیتی داخلی بیشتری دارد
البته دولت ایران در رسیدن به هدف خود برای خریدن بمب از پاکستان ناکام ماند. اینکه ایران خواستار خریدن بمب اتمی از پاکستان بود، و عبدالقدیرخان موفق به فروش نقشه ساختن بمب به ایران شد، احساس خطر اسرائیل نسبت برنامه هسته ای ایران و فعالیت های این دانشمند پاکستانی را توجیه می کرد.

جالب اینجاست که برای اسرائیل، اتمی بودن جمهوری اسلامی پاکستان، کشور مسلمانی که هم صاحب بمب اتمی است، هم بمب اتمی را برای آزمایش منفجر کرده و در عین حال با افراطیون طالبان افغانستان هم ارتباط هایی دارد، خطر مطلق حساب نمی شود.

سوال اینجاست که پس چرا دولت اسرائیل برنامه هسته ای ایران را تهدید مهلک توصیف می کند، در حالی که بر خلاف پاکستان، ایران هنوز دارای بمب اتمی نیست و در مقایسه با پاکستان ثبات امنیتی داخلی بیشتری دارد.

این دیدگاه اسرائیل بر اساس درس هایی است که مقامات نظامی و امنیتی این کشور از جنگ یوم کیپور ۱۹۷۳ یاد گرفتند.

بعد از پایان این جنگ، فرماندهان اسرائیلی دلایل بی خبر بودن خود از حمله غیر مترقبه مصر و سوریه و کمبود آمادگی ارتش این کشور در اوائل این جنگ را مرور کردند.

یکی از دلایل مهمی که آنها یافتند این بود که قبل از جنگ، آنها فقط توانایی نظامی دشمنان خود را می سنجیدند، و در عین حال توجه کافی به قصد و نیت آنها نداشتند.

به این ترتیب که وقتی فرماندهان اسرائیلی توانایی جنگی سوریه و مصر را رصد می کردند، و میزان خطر احتمالی از سوی آنها را بررسی می کردند، تمرکز آنان اکثرا به تعداد تجهیزات نظامی دشمنان خود و ترکیب آنها در میدان جنگ بود. تصمیم گیران اسرائیلی توجهی به مواضع قاهره و دمشق و قصد علنا اعلام شده آنان برای نابودی اسرائیل نمی کردند.

از دیدگاه نظامی - هم تجهیزاتی و هم راهبردی - ارتش اسرائیل خود را برتر از دشمنان خود می دانست و تصمیم گیران اسرائیل عقیده داشتند که دشمنان آنها هم از این برتری آگاهند. پس به خاطر ضعف نظامی خود به اسرائیل حمله نخواهند کرد.

این دیدگاه، کاملا غلط ثابت شد.

به نظر کمیسیون مرور که بعد از جنگ تاسیس شد، دولت اسرائیل بایستی به اهداف سیاسی و ایدئولوژیک دشمنان خود هم دقت می کرد، و نه فقط به قدرت نظامی آنان.

اگر این طور بود، ارتش نسبت به نیت و برنامه های آینده دشمنان خود غافلگیر نمی شد، و می توانست جلوی شکست احتمالی و تلفات سنگینی را که در این جنگ خونین محتمل شد، بگیرد.

از آن به بعد، دولت اسرائیل نیت کشورهای مختلف و سیاست آنها را در قبال اسرائیل، معیار اصلی برای سنجش خطر می داند.

بنا براین اصل، پاکستان، علیرغم آن که کشوری مسلمان و کم ثبات به حساب می آید و با گروه طالبان افغانستان هم رابطه دارد، بخاطر اینکه اسرائیل را تهدید نمی کند، و کمکی به گروه های ضد اسرائیلی نمی کند، دشمنی برای اسرائیل محسوب نمی شود.

به نوشته روزنامه ایندیپندنت بریتانیا، در زمان سکونت آصف علی زرداری، ریس جمهور پاکستان در لندن، یک دادگاه انگلیسی خواسته بود او را محاکمه کند اما از این تصمیم صرف نظر کرد چون روان شناسان انگلیسی او را مبتلا به "زوال عقل" (dementia) و افسردگی شدید دانستند.

پاکستان، علیرغم آن که کشوری مسلمان و کم ثبات به حساب می آید و با گروه طالبان افغانستان هم رابطه دارد، بخاطر اینکه اسرائیل را تهدید نمی کند، و کمکی به گروه های ضد اسرائیلی نمی کند، دشمنی برای اسرائیل محسوب نمی شود
آقای زرداری کسی است که امروز دکمه بمب اتمی پاکستان زیر انگشتان اوست ولی هنوز دولت اسرائیل در محافل بین المللی خواهان برخورد با برنامه هسته ای این کشور نیست و تاسیسات اتمی پاکستان را تهدید نمی کند.

عکس این مساله در مورد ایران صادق است. دولت اسرائیل به خاطر تهدیدات بی پایان آیت الله خامنه ای، رهبر ایران و دولت این کشور و کمک ایران به گروه های ضد اسرائیلی، خواستار برخورد با برنامه هسته ای ایران است و نهایت سعی خود را برای منزوی کردن دولت ایران در جامعه بین المللی می کند.

اگر دولت ایران قصد توسعه برنامه اتمی خود را دارد، و در نظر دارد که به این اهداف، بدون دردسر سیاسی و فشار از خارج برسد، می تواند از مثال پاکستان استفاده کند. ولی اگر تنش با اسرائیل و وارد شدن به انزوای بین المللی بخش مهمی از اهداف این کشور به شمار می رود، استراتژی کنونی ایران کاملا منطبق با اهدافش است.
B B C

رویاى جهان‌گشایى اسلام‌گرایان و نظم جهانى اسلامى

| 0 نظر

eslamgoshaei.jpg اظهاراتى که پس از سرکوب جنبش سبز از سوى مقامات ایران در مورد روابط بین‌الملل صورت مى گیرد نمایانگر این نکته هستند که مقامات ایران چه تصورى از نظم ایده‌ال در منطقه و جهان دارند، چه جایگاهى براى خود در عرضه بین الملل قائل هستند، چگونه مى خواهند اهداف خود را به پیش ببرند و رسالت خود را در سطح بین المللى چه مى دانند. این اظهارات گسترش طلبانه تاکتیکى‌ و واکنشى‌اند یا در باورهاى ایدئولوژیک حاکمان ریشه دارند؟

خاورمیانه اسلامى و جهان اسلامى

رویایى که مقامات حکومت اسلامى در ایران در سر مى پرورانند و آن را به روشنى بر زبان مى آورند خاورمیانه اسلامى و جهان اسلامى است. قید "اسلامى" در دنباله خاورمیانه و جهان به معنى منطقه یا جهانى با اکثریت مردم مسلمان نیست و به ویژگى‌هاى جمعیتى و دینى مردم راجع نیست. قید اسلامى در بافت و سیاق ایدئولوژى اسلامگرایى به معنى سلطه و قدرت غالب نیروهاى اسلامگرا در این مناطق جغرافیایى است. وقتى خامنه اى مى گوید «خاورمیانه اسلامى باید تشکیل شود» (تابناک، ۸ اسفند ۱۳۸۸) از تشکیل نظامى سیاسى سخن مى گوید که وجود ندارد. قید اسلامى بر این منطقه مثل همه قیدهاى اسلامى به کار رفته توسط مقامات جمهورى اسلامى به معنى سلطه‌ خود بر آن است (مثل دانشگاه اسلامى، مجلس شوراى اسلامى، شوراهاى اسلامى و غیره).

حاکمان جمهورى اسلامى پس از سلطه تمامیت خواهانه بر ایران، اکنون مى خواهند نخست خاورمیانه و سپس جهان را تحت سلطه خود قرار دهند: «نقطه نهایى دیپلماسى ما برپایى حکومت جهانى است.» (احمدى نژاد، ایسنا، ۱۴ اسفند ۱۳۸۸) وقتى آنها از مدیریت جهان و پایان لیبرالیسم و سرمایه دارى سخن مى گویند تنها به خطابه خوانى براى دلخوش کردن خود و مخاطبانشان مشغول نیستند بلکه از این واژه‌ها معناى اصلى آنها را مراد مى کنند. آنها همان طور که با رویا پردازى، تهدید، ارعاب، آدم ربایى، شکنجه و ایجاد وحشت یک کشور را تحت سلطه خویش گرفته‌اند مطمئن هستند که با این روش‌ها دیگر نقاط جهان را نیز در اختیار خواهند گرفت. تجربه‌هاى انقلاب ۱۳۵۷ و قبضه قدرت پس از آن، جنگ با عراق، و سرکوب مخالفان در طى سه دهه به آنها نشان داده است که با جنایت علیه بشریت مى توانند در قدرت قرار گرفته و در قدرت بمانند.

رسالت برقرارى نظم نوین جهانى اسلامى

مقامات جمهورى اسلامى با باور به چهار مقدمه مى خواهند قدرت را در جهان به دست گرفته و نظم نوینى را در جهان ایجاد کنند:

۱. تنها چند شرکت و عده‌اى قلیل دنیا را مى گردانند: «این چند دولت مستکبر و تحت سلطه کمپانی هاى صهیونیست، باید با جمهورى اسلامى مخالف باشند» (کیهان، ۲۹ بهمن ۱۳۸۸) و عده قلیلى کشورهاى غربى را مى گردانند: «کل اعضاى احزاب در اروپا ۱۵۰ هزار نفر هستند که بر ۴۰۰ میلیون نفر حکومت مى کنند.» (احمدى نژاد، فرارو، ۱۹ فروردین ۱۳۸۹) بنا براین با در اختیار گرفتن آن چند شرکت و تزریق این چند هزار نفر به دستگاه هاى دولتى در کشورهاى مختلف، سلطه بر جهان توسط حاکمان ایرانى بر قرار مى شود. مقامات جمهورى اسلامى مى خواهند سلطه صهیونیسم و فراماسونرى (به زعم خود) را با سلطه اسلامیسم جایگزین کنند.

۲. دمکراسى در دنیا وجود خارجى ندارد: «در این کشورها انتخابات برگزار نمى شود بلکه یک خیمه شب بازى درست مى کنند و اسمش را انتخابات مى گذارند.» (احمدى نژاد، فرارو، ۱۹ فروردین ۱۳۸۹). مردم دنیا نیز قلبا با باورها و سبک زندگى مقامات ایران همرایى و همدلى دارند: «این دولت هاى مستکبر [مخالفان سیاست‌هاى ایران] که غالباً ملتهاى خودشان هم، آنها را قبول ندارند، در سخنان خود این گونه وانمود مى کنند که جامعه جهانى با جمهورى اسلامى ایران مخالف است در حالى که جامعه جهانى به معناى ملتها و بسیارى از دولتها، از این دولتهاى مستکبر ناراضى هستند و به هیچ وجه با جمهورى اسلامى مخالفتى ندارند.» (سید على خامنه‌اى، کیهان، ۲۹ بهمن ۱۳۸۸) در این سخن معلوم نیست که چگونه از عدم رضایت مردم دیگر کشورها از دولت‌هایشان به همراهى با سیاست‌هاى جمهورى اسلامى پل زده مى شود.

۳. حکومت جمهورى اسلامى پس از سرکوب مخالفان داخلى در موقعیتى است که مى تواند چهره دنیا را با تهدیدات خود تغییر دهد: «ما با استکبار و نظام سلطه و تسلط چند کشور بر جهان مخالفیم و با آن مبارزه مى کنیم و نخواهیم گذاشت این چند دولت با سرنوشت دنیا بازى کنند.» (على خامنه‌اى، رسالت، ۲۹ بهمن ۱۳۸۸) مقامات حکومتى بر این باورند که حکومت آنها یک ابر قدرت است و از این جهت لازم نمى دانند با زبان تهدید سخن نگویند: «امروز ایران یک ابرقدرت صالح فرهنگى و انسانى است.» (احمدى نژاد، کیهان، ۱۱ اسفند ۱۳۸۸)

۴. عدالت و صلح بدون حکومت جهانى غیر ممکن است: «بدون حکومت جهانى بر پایه اجراى عدالت و یگانه‌پرستى، صلح و امنیت پایدار معنا ندارد و نشدنى است.» (احمدى نژاد، ایسنا؛ ۱۴ اسفند ۱۳۸۸) این حکومت جهانى نیر طبعا باید به دست موحدان و "صالحان" یا همان مقامات جمهرى اسلامى تاسیس و اداره شود.

تا پیش از تشکیل خاورمیانه اسلامى و جهان اسلامى سه نوع فعالیت باید دنبال شود: تهدید رقبا براى آزاد گذارى دست اسلامگرایان در پى گیرى اهداف خود، آدم ربایى و راهزنى و گروگانگیرى براى نمایش قدرت بالقوه، و توسعه سلاح‌هاى کشتار جمعى.

تهدید و ارعاب

حسین سلامى، جانشین فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامى به روشنى همه دنیا را تهدید مى کند: « امروزه موشک‌هاى ما هر نقطه دلخواه را که توطئه‌گران حضور دارند، هدف قرار مى‌دهند. ... اراده کنیم، اروپا زمستان را در سرما سپرى مى‌کند» (فارس، ۹ اسفند ۱۳۸۸) در حالى که هیچ تهدیدى از دول اروپایى علیه ایران ابراز نشده است. این نوع سخنان دیگر صرفا مصرف داخلى ندارند و مشخصا تهدید و ارعاب طرف‌هاى مقابل تلقى مى شوند. تهدید فوق نه تنها متوجه اروپاى غربى بلکه متوجه روسیه است و همپیمانان این کشور را نگران مى سازد. گاز اروپا عمدتا توسط روسیه تامین مى شود و نشانه گیرى گاز اروپا همانا نشانه گیرى روسیه است.

آدم ربایى و راهزنى

حاکمان جمهورى اسلامى در آدم ربایى آن چنان غرق هستند که حتى تصور ربودن رئیس جمهور آمریکا را در سر مى پرورانند و این را به زبان مى آورند. آنها نه تنها مى خواهند رئیس جمهور آمریکا را بربایند بلکه مى خواهند وى را تحت شکنجه به اعتراف وادار کنند «حتى اگر خود اوباما که ریگى به همکارى با او اعتراف کرده است نیز به ایران بیاید، قدرت اسلام ناب چنان است که او هم مثل ریگى به خطاهایش اعتراف خواهد کرد.» (رضا نقدى، رئیس سازمان بسیج مستضعفین، تابناک، ۹ اسفند ۱۳۸۸) کار آدم ربایى آن چنان در این رژیم به موضوعى عادى تبدیل شده و آن چنان براى بقاى نظام موثر افتاده که توسن تخیل مقامات نظامى تا این حد پرواز مى کند که سران دیگر کشورها را نیز در پشت میز بازجویى و اعتراف گیرى مى بینند.

توسعه سلاح‌هاى کشتار جمعى

مقامات جمهورى اسلامى پس از دو دهه فریبکارى و پنهانکارى در موضوع هسته‌اى، اکنون خود را در موقعیتى مى بینند که مى توانند برنامه‌هاى اتمى و موشکى خود را تا هر جا که بخواهند پیش برند. آنها دیگر دست از مجامله برداشته و اهداف خود را آشکارا بیان مى کنند: «جمهورى اسلامى ایران در زمینه فناورى هسته اى پیشرفت‌هاى زیادى داشته است و تا هر جا هم که لازم باشد، پیشرفت خواهد کرد.» (على خامنه اى، فارس، ۹ اسفند ۱۳۸۸)

نتیجه چهار مقدمه فوق آن است که با استفاده از تهدیدات، آدم ربایى، راهزنى، گروگانگیرى و بازى موش و گربه در کنار توسعه برنامه موشکى و اتمى مى توان به حکومت اسلامى جهانى یعنى سلطه ایدئولوژى اسلامیسم در دنیا دست یافت.
رادیو فردا

مقدمه ای بر ترجمه فیلم " معضل بادر ماینهف"

| 0 نظر
Bir-Teror-Filmi-Der-Baader-Meinhof-Complex-VCD__20740136_0.jpgچند سال پیش و قبل از علنی شدن بن بست کنونی سیستم کاپیتالیسم، تئوریسین ها و ایده ئولوگ هایش احتمال برگشت مارکسیسم را در قالب ( شبح مارکسیسم ) مطرح نمودند و هر چند امروزه معلوم شده که نگرانیشان بی مورد بوده ! اما در آن دوره تمهیدات زیادی برای به اصطلاح جلوگیری از بازگشت مارکس و کمونیسم فراهم نمودند. یکی از صحنه هایی که بشدت فعال شد و بوسیله آن مارکسیسم را آماج شبیخونهای پیاپی قرار دادند، صنعت سینما و تولیدات سمعی بصری بود که نتیجه آن تولید دهها فیلم ضد انقلابی و دست راستی از جمله فیلمهای دشمن مردم ،Attaco Allo Stato ، درضدیت با سازمان بریگاردهای سرخ ایتالیا، معضل بادر ماینهف   Der baader meinhof complexبرای تخطئه مبارزات انقلابیون آلمان وهمچنین فیلم زندگی دیگران  The lives of others که برای جبران شکستهای پی درپی شان از سرویس اطلاعات آلمان شرقی سابق موسوم به استازی بودند . در فیلم معضل بادر ماینهف که به طور مشخص موضوع این نوشته میباشد ، بیننده حتی از اسم فیلم هم میتواند تصور کند که با چه دسته فیلمی روبرو میباشد، ضمن تماشای فیلم محرز میگردد که تلاشی سخت در وارونه نشان دادن حقایق و ترور شخصیت فرد یا افرادی که برای چندین سال رعشه بر اندام مهره های ریز و درشت سرمایه داری در صنعتی ترین کشور اروپایی ( آلمان) انداخته بودند ، در جریان میباشد. در فیلم مذکور نوک حملات هیستریک به طور مشخص متوجه شخصیت انسانی و اصول اعتقادی بادر ماینهف به عنوان رهبرفراکسیون ارتش سرخ (RAF) میباشد و در این راه از هیچ تلاشی فروگذارنشده است . عقده انتقام و کینه توزی وارثان به حق هیتلر، باعث شده که از زوایای مختلف حقیقت وجودی این مبارز را تحریف نموده و نارواترین اتهامات را به ایشان نسبت دهند و او را به عنوان شخصیتی سرسری ، خشونت طلب ، دزد و آدمکش ، بیرحم و بد دهن و غیره قلمداد نمایند تا بدینوسیله ازانقلابات کارگری و به میدان آمدن پرولتاریای صنعتی در دوره بن بستشان ( وضعیت کنونی) جلوگیری نمایند ، فیلم با صحنه هایی از جزیره موسوم به لختی ها شروع میشود که میخواهد با دست بردن در انبان اتهامات اخلاقی ، کما فی سابق کمونیستها را به ترویج فساد و فحشا متهم نماید ، این در حالی است که رژیم سرمایه داری تا به حال میلیونها انسان را فقط به خاطر یک لقمه نان وارد بازار فحشا و تن فروشی نموده بطوری که روزانه اخبار مربوط به صنعت  پرنو را میتوان در اشکال مختلف از جمله پدیده های رو به رشد اینسست ، پدوفیلی (بخصوص در کلیساها و دیگرمراکز مذهبیشان ) هموسکسوالها ، لیزبینها و غیره را در گوشه و اکناف دنیا دید و شنید، سپس نوبت به اعتراض برحق دانشجویان چپ و آزادیخواه علیه خاندان پهلوی میرسد که در این قسمت کارگردان میخواهد با نشان دادن خشونت وسرکوبگری پلیس چنین وانمود کند که آنها مجبور به دخالت برای ایجاد نظم و جلوگیری از گسترش جنگ و جدال بین دانشجویان از یک طرف و ساواکی های آریامهری از طرف دیگر شده اند ، همچنان که در پایان فیلم هم آمده است پارسال بی بی سی ، طی یک گزارش کذایی مفصل پلیسی را که با شلیک گلوله و بطور  کاملا" عمدی یکی از دانشجویان را در جریان تظاهرات به قتل میرساند متهم به عامل نفوذی سرویس اطلاعات آلمان شرقی سابق (استازی) نمود و ادعا کرد که پلیس نامبرده به قصد براه انداختن آشوب در آلمان غربی و مستقیما" به دستور استازی مرتکب آدمکشی شده است ، که در این مورد فقط میتوان گفت دریغ از یک ذره حقیقت گویی و پرنسیب انسانی برای بی بی سی مدافع حقیقت ناب !. در دهه های شصت و هفتاد میلادی ، جنبش کمونیستی بشدت اجتماعی شده بود و بیم آن میرفت که کار سرمایه داری را یکسره نماید لذا این مسئله استراتژیست ها و اساتید کنترل بورژوازی را به فراست طراحی سیاستهای مبتنی بر مهار و خفه کردن کمونیسم روبه رشد در آن دوران انداخت و همچنان که در ادامه فیلم می بینیم این سیاست از یکطرف در قالب تبدیل دولتهای تقریبا" تا آنوقت سنتی موجود به دولتهای موسوم به هوشمند و الکترونیک (برای کنترل سیستماتیک تر مردم) و از طرف دیگر با کشاندن کمونیستها به جنگ مسلحانه و چریک شهری، به اجرا در آمدند لذا در اقدامی برنامه ریزی شده رهبر دانشجویان را ترور کرده و همزمان با آن شروع به دستگیریهای وسیعی میکنند تا با قطبی کردن هر چه بیشتر فضا، دانشجویان را به یک جنگ ناخواسته و در میدانی که خودشان تعیین کرده بودند، بکشانند، کاری که  در آن موفق هم شدند ( جالب این است که مشابه همین سیاست را علیه سازمان بریگاردهای سرخ در ایتالیا هم پیاده میکنند اما در آنجا و با تشخیص به موقع دسیسه های دولت از جانب بریگاردهای سرخ ، مغز متفکر و بانی توطئه  که در فیلم "دشمن مردم" در قالب یک استاد دانشگاه محبوب ، بی ریا و خانواده دوست مطرح شده  به موقع و قبل از اجرای نقشه هایش شناسایی وکشته میشود و با این کار طرح رژیم نئوموسولینیستها عقیم میگردد)  دراین قسمت از فیلم سر و کله بادر ماینهف به عنوان یک آدم عقده ای و خیره سر پیدا میشود که کار خود را با آتش زدن فروشگاهها و اموال عمومی شروع کرده و در کمال بیرحمی دولت قانون! را نشانه رفته است . لازم به ذکر است که در سراسرفیلم و به شیوه ای سیستماتیک سیستم قضایی به عنوان نهادی کاملا" مستقل و دمکراتیک ، مشغول اجرای قانون و مشتقاتش"برقراری نظم و امنیت" میباشد و نه تنها از شکنجه و اعدام خبری نیست بلکه همه در پیشگاه قانون برابرند و حق برخورداری از خدمات حقوقی مثل وکیل مدافع و دادگاه علنی ، زندان مرفه و پرازامکانات مثل رادیو و تلویزیون و غیره بدون استثناء و حتی بالجبار شامل همگان میشود و دست آخراینکه افرادی که به زندان میافتند علیرغم وفور نعمت و رفتار خوب مسئولین زندان با آنها ، پشیمان شده و نه تنها به اعتقادات سابقشان پشت میکنند بلکه از شدت عذاب وجدان رویشان نمیشود که به زندگی عادی بیرون زندان علیرغم ممکن بودنش، برگردند لذا اکثریتشان مثل بادر ماینهف و همراهانش و در این دوره مثل میلوسوویچ عاقبت خودکشی میکنند ! دو سال پیش و پارسال آخرین اعضای زندانی فراکسیون ارتش سرخ، بعد از تحمل سی و یک سال زندان انفرادی وظاهرا" عدم موفقیت در خودکشی ! مجبور به بیرون آمدن از زندان شدند! .

baader-meinhof-complex-poster-1.jpgدر ادامه فیلم، بادر ماینهف بعد از عدم قبول بازگشت به دادگاه مستقل و دمکراتیک آلمان! به ایتالیا فرار کرده و در آنجا هم بعد از کلی ماجراجویی و دزدی به زندان میافتد و در جریان فرارش موجبات مجروح شدن یک سرایدار زحمتکش بنگاه انتشاراتی را هم فراهم میکند و البته در همین بخش فیلم هم است که عشق شدید بادر ماینهف به ماشین بخصوص از نوع پرسرعت وگران قیمتش( ماشین پورشه) توسط کارگردان برملا میگردد، هر چند و با وجود این نوع ماشین هم به خاطر بزدلی اش نمی تواند از دست یک پلیس عادی در برود وبه زندان میافتد! بعد از فراراز زندان درایتالیا باز هم حس ماجراجویی عطش ناپذیرش او را مجبور به رفتن به اردوگاه آموزشی فلسطینی ها در اردن میکند تا در آنجا هم علاوه بر فراهم کردن دردسر برای کمونیستهای فلسطینی وکتک کاری با همرزمانش، در تایید صحت اتهامات اخلاقی بورژوازی علیه کمونیستها ، یک شوی کاملا" سکسی راه بیاندازد ( لخت شدن در پشت بام اردوگاه آموزشی و دادن شعار سکس و شلیک کردن مثل هم هستند) علاوه بر این دست مسایل نکته ای که نبایدازدید بیننده پنهان بماند این است که کارگردان با وجدان! میخواهد برای بخشهای بعدی سناریوی فیلم ، زمینه بی گناهی و دفاع مفتضحانه خود را از صهیونیستها فراهم کند و این مسئله را با کلام بادر ماینهف تحقق می بخشد وقتی که به فلسطینی ها قول همکاری و کمک در مبارزاتشان علیه اسراییل میدهد که همین همکاری هم بعدا" باعث بوجود آمدن هولوکاست دوم ! در جریان المپیک مونیخ میشود. بعد از بازگشت ازاردوگاه آموزشی و با به تصویر کشیدن مشتی اسلحه روسی از جمله کلاشنیکوف  به عنوان نماد کمونیستها، کارگردان  میخواهد این تفکر را به بیننده القاء کند که گویا فلسطینی های ضد صهیونیست برای فراکسیون ارتش سرخ اسلحه و مهمات ارسال نموده اند ، غافل از اینکه در قسمتهای بعدی فیلم و حتی در جریان مصادره پولهای بانکها هم خبری از اسلحه های روسی - فلسطینی نیست.

به هرحال بعد از مسایل مربوط به بانکها ، دیکتاتوری قانون در آلمان خود را در انجام حملات به مراتب بزرگتر و وسیعتر علیه کمونیستها و حتی کشتنشان  ( طبق اصل حق دفاع از خود مندرج در کتب مربوط به دموکراسی و بازار آزاد ) کاملا" محق میبیند !  درآغاز سی دی دوم فیلم اتهام جعل اسکناس و مدارک دیگر ، دلیل دیگریست بر مافیایی بودن فراکسیون ارتش سرخ ! اتهامی که هنوز هم سرمایه داران علیه جنبشهای بر حق انسانها بکار میبرند و با این کار میخواهند چنین وانمود کنند که جنگ دولتها علیه باندهای بزه کار و دزدان سرگردنه است نه علیه کمونیسم و جنبشهای آزادیخواهانه ! و در ادامه میبینیم که کارگردان با به تصویر کشاندن صحنه های تکان دهنده ای ! از کشته شدن کارمندان روزنامه ها و نظامیان آمریکایی مستقر در آلمان ، سعی در تحریک احساسات انسانی انسانها میکند و کشته شدن چند آمریکایی را پیراهن عثمانی کرده برای توجیه موج کشتارهای دولتی آمریکا در ویتنام و دولت آلمان در داخل کشور علیه کمونیستهای فراکسیون ارتش سرخ .  لازم به ذکر است که در بخش اعظم فیلم تلاشی آگاهانه و عامدانه برای جلوگیری از مطرح شدن کلمات و اصطلاحات مربوط به کمونیستها در جریان میباشد بطوری که اگر بیننده کاملا" مواظب نباشد بعد از اتمام فیلم به احتمال زیاد مبارزین ارتش سرخ آلمان را با هیپی ها ، هموسکسوالها ، آنارشیستها و یا حتی مافیای سیسیل اشتباه میگیرد !

در صحنه های آتی و ظاهرا" با کمک دوستداران دولت مردمی آلمان ! اکثریت کمونیستها لو رفته و به دست پر توان گشتاپوهای نسل دوم دستگیر میشوند و از همه جالبتر همسر بادر ماینهف میباشد که در میان هفت ملیون عضو و هوادار فراکسیون ارتش سرخ ( به اعتراف خود دولت آلمان ) حتی نمی تواند جایی برای مخفی شدن پیدا کند و لذا بطور جالبی در حالی که از شدت ترس قالب تهی کرده بود و علیرغم مسلح بودنش هم ، توسط دو پلیس دست خالی و آنهم در داخل یک بوتیک ! دستگیر میشود چرا که کارگردان منصف میخواهد این طرز تصور را تثبیت کند که بانی غائله بادر ماینهف بوده و بقیه بدون هیچ انگیزه وعقیده ای تنها از سر احساسات دنبال این شخصیت غیر کاریزماتیک ! رفته اند و با دستگیری آن مبارزه کمونیستی هم از بین میرود ، در حالی که در بقیه قسمتهای فیلم این واقعیت را از زبان دست اندر کاران دولتی میشنویم که با حالتی هیستریک میخواهند علت ادامه مبارزه علیرغم دستگیری رهبران جنبش را دریابند بخصوص به میدان آمدن مبارزین موسوم  به کمونیستهای نسل دوم ، که ضربات کمرشکنی را به بورژوازی آلمان دمکراتیک ! وارد میکنند . جریان شکنجه زندانیان هم طبق عرف کاپیتالیستی بر گردن چند پلیس دون پایه که ظاهرا" در غم از دست دادن همکارانشان به مرز جنون رسیده اند ، گذاشته میشود و بقیه جرایم انجام شده هم از جمله با زور غذاخوراندن به شخص اعتصابی و یا عدم درخواست دکتر  برای زندانیان ، همه و همه مسایلی جزئی تلقی میشوند که در کل محلی از اعراب ندارند! .

بعد ازنشان دادن دستگیریها ، فیلم وارد فاز نشان دادن اوضاع و احوال زندان و زندانیان میشود که البته زیاد هم بد به نظر نمی رسند ! و سپس مستقیم میرود روی مراسم گریه و زاری به خاطر کشته شدن چند صهیونیست و گویا این مسئله باعث تصمیم گیری مقامات دمکرات آلمان در طراحی استراتژی مبارزه با تروریسم ( کمونیسم ) شده و ظاهرا" قبل از این اتفاقات هیچ مشکلی با کمونیستها نداشته اند ! همچنین عامدانه فلسفه وجودی کمونیستها را محدود به مسایلی همچون اشغال فلسطین و جنگ ویتنام میکنند در حالی که در اطلاعیه های فراکسیون ارتش سرخ به کرات برچیدن نظام سرمایه داری و غیره به گوش میرسد ومسایل مربوط به اشغال فلسطین و جنگ ویتنام تنها به خاطر ابعاد وسیعی که در آن دوران به خود گرفته بودند (مسئله فلسطین هنوزهم ادامه دارد) مورد تاکید قرار میگرفتند و نه به عنوان فلسفه وجودی فراکسیون . بهترین دلیل برای این مسئله اعدام انقلابی دهها وزیر ، دادستان ، بانکدار ، مسئولین پلیس و غیره میباشد که همگی آنها آلمانی الاصل بودند ، به قول اورلیک ماینهف: ما هر جا که امکانش باشد ضد نظام سرمایه داری مبارزه میکنیم و آلمان تنها یکی از جبهه های جنگ طبقاتی ما میباشد .

از این به بعد تمهیدات کارگردان برای توجیه اعدام رهبری فراکسیون ارتش سرخ تحت لوای خودکشی شروع میشود . ظاهرا" اورلیک ماینهف  نه بخاطر مواد سمی و روانگردانی که  بطور مستمردرغذایش میریزند بلکه از شدت عذاب وجدان (بخاطر جنایات نکرده ) خودکشی میکند و انسلین همسر وفادار بادر ماینهف هم تقاضای کشیش را میکند ( برگشت به مذهب ) از اسلحه خیالی هم که ظاهرا" به دست بادر در داخل زندان میرسانند  کاری ساخته نیست ! و کله شقی اش او را از قبول همکاری با دولت بازمیدارد ، مبارزین نسل دوم سازمان هم که کاری از پیش نمی برند و همه این مسایل به زعم کارگردان ! دست به یکی میشوند تا بعد از عدم موفقیت طرحهای اشغال سفارت آلمان در استکهلم سوئد و به گروگان گرفتن مدیر کل اتحادیه های کارفرمایان آلمان  و دست آخر شکست پروژه هواپیمای خطوط لوفتهانزا ، مرحله سقوط روحی روانی زندانیان فراکسیون شروع شده و عاقبت منجر به خودکشی دست جمعی آنها میشود !...

                                                   مارکسیسم و فلسفه شعور !

همچنان که در بالا اشاره شده ما به ازای مادی این فیلمها برای طراحانشان تحریف تاریخ مبارزات دهه هفتاد اروپا ، ترور شخصیت فعالین آن و در نتیجه جلوگیری از بازگشت مارکسیسم که در قالب فرمول "بازگشت شبح مارکسیسم" از سوی مراکز مطالعات استراتژیک سیستم سرمایه داری و قبل از شروع بن بست کنونی مطرح شده بود، میباشد.

حال این سوال مطرح است که چرا مارکسیسم به عنوان تنها آلترناتیو جهانشمول سیستم کاپیتالیستی و علی رغم بن بست کامل سیستم تولید به شیوه سرمایه داری به صحنه باز نگشت ؟ و یا به دیگر سخن چرا سیستم سرمایه داری همچنان در قدرت میباشد  در حالی که طبق پیش بینی های "منطقی" مارکس در کتاب کاپیتال ، سرمایه داری در آخرین مراحل رشد و انکشاف خود " مرحله امپریالیسم" اول در روبنا یعنی در حوزه های انسانی- اخلاقی ، فرهنگی - هنری و سیاسی- ایده ئولوژیک و غیره به بن بست میرسد"امری که دهها سال است واقع شده" اما سقوط کاملش منوط به بن بست رسیدن در حوزه اقتصادی است که حکم زیربنا را دارد، و اینک بیش از یکسال است که شاهد بن بست کامل شیوه تولید سرمایه داری میباشیم و ظاهرا" از کمونیسم یا شورشها و انقلابات خبری نیست حتی در کشورهایی مثل یونان که دولت رسما" اعلام ورشکستگی کامل هم نموده است !

در جواب به بی شمار سوالاتی از این قبیل باید سراغ فلسفه شعور و اصول متناظر بر آن رفت ، همچنان که در بالا هم اشاره شده مارکس از دید "راسیونال" منطق حاکم بر سیستم تولید به شیوه کاپیتالیستی را مورد بررسی قرار داد و امروزه شاهد تحقق کامل پیشبینی های مارکس میباشیم و در یک کلام علیرغم شانتاژهای سرمایه که میخواهد بن بست کنونی را به بحران اقتصادی قابل گذار تقلیل دهد ، سیستم سرمایه داری به بن بست رسید و توجیه اقتصادیش را به مثابه زیربنایی که کل روبنا بر آن بنیاد گذاشته شده بود را کاملا" از دست داده است  و در واقع اینک تنها مرده متحرک نظام سرمایه داری در قدرت مانده است که آنهم نه بخاطر احتمال زنده شدن مجددش بلکه تنها و تنها به خاطر غیاب کمونیسم میباشد و این پدیده ها هیچ نوع توجیه منطقی ندارند بلکه باید سراغ فلسفه شعور که به شیوه ای بنیادی اصالت نوع انسان را (نه الزاما" در چهارچوبهای اگزیستانیسیالیستی ) بررسی میکند، رفت و در زوایای مختلف آن تحقیق نمود .

در طول تاریخ فلسفه، عقل و شعور به عنوان دو پایه تفکیک ناپذیرازهم ، مطرح شده اند و در واقع همین مسئله بشریت را دچار اشتباهات اساسی و به بیراهه رفتن های فراوانی نموده است ، هر چند بخاطر عدم وجود تجربه کافی در بستر زندگی ، حدوث این اشتباهات ، مطلقا" غیر قابل اجتناب بوده اند اما وقوع انقلابات فرهنگی موسوم به رنسانس و بالطبع آن پروسه صنعتی شدن جوامع و روی کار آمدن سیستم کار مزدی سرمایه داری بر روی ویرانه های فئودالیسم در واقع یک تغییر شیفت اساسی در حوزه های داخلی عقل و منطق یا همان راسیونالیسم به حساب می آیند، هر چند تحلیلهای تا کنون موجود منجر به تولید این استنباط شده اند که گویا با شروع رنسانس بشریت ایده آلیسم و بالطبع آن شعور و عشق و اخلاق را از صحنه خارج نموده و به جای آن ماتریالیسم مبتنی بر عقل و منطق را جایگزین نموده است ، اما در واقع و از دید فلسفه شعور این جابجایی تنها بین دو نوع متفاوت از راسیونالیسم بوده است به عنوان نمونه و در دنیای امروزه میتوان به جایگزینی منطق خشک و محدود اولیه که حاکم بر سیستمهای کامپیوتری قدیمی بود ( سیستم عامل داس) با منطق فازی که از خیلی لحاظ کارآمدتر و انعطاف پذیرتر و منطبق تر با سیستمهای عامل امروزی (ویندوزهای مختلف)  و باطبع نیازهای معاصر میباشد، اشاره نمود و حتی اگر این جایگزینی را یک انقلاب انفورماتیک هم به حساب بیاوریم بازهم تغییرات در داخل سیستم راسیونال بوده و بدین معنی نیست که منطق اولیه عقلانی یا ماتریالیستی نبوده است ، شبیه همین مسئله هم در جریان انقلابات فرهنگی موسوم به رنسانس پیش آمد ولی از آنجا که هنوز از لحاظ بنیادهای فلسفی عقل و شعور از هم تفکیک نشده بودند لذا بر منطق محدود و انعطاف ناپذیر اولیه ( کلیسا و قدرت مذهبی) مهر ایده آلیسم و غیر راسیونال زده و رنسانس را انقلابی ماتریالیستی و عقل گرا علیه کل ایده آلیسم محسوب نموده و آن را دست آوردی بزرگ تلقی نمودند در حالی که طبق تعاریف فلسفه شعور هر دو حوزه ( پیش از رنسانس و بعد از آن ) راسیونال بوده و جابجایی و تغییرات مطلقا" در بین حوزه های منطق های مختلف صورت گرفته است و در توضیح باید گفت که از دید شعور تمامی سیستمهایی که به نحوی از انحاء با قدرت در ارتباطند یا آن را قبول دارند و یا توجیهش میکنند راسیونال بوده و در دنیای شعور ، قدرت محلی از اعراب ندارد ، دوم اینک امروزه و در جریان تجربه ، اکثریت انسانها متوجه این حقیقت شده اند که صنعت مذهب به عنوان بنیادی کاملا" راسیونال و پس از انجام محاسبات منطقی و عقلانی ، بر روی احساسات و دنیای معنوی انسانها سرمایه گذاری نموده و از این راه و به اسم خدا و معنویات ارتزاق میکند مانند رستورانهای بین شهری که نه بخاطر رفاه و کمک به مسافرین بلکه کسب درآمد از محل احساس گرسنگی مسافرین تعبیه شده اند و لذا نمیتوان آنها را بنیادهای خیریه معنوی بحساب آورد. همچنان که در بالا اشاره نمودم مارکس تنها از لحاظ منطقی و با کنار هم گذاشتن پازلهای مربوطه ، به این نتیجه راسیونال رسید که سیستم تولیدی به شیوه سرمایه داری به بن بست میرسد و بعد از آن طبقه کارگر ناگزیر به انقلاب و ورود به فرماسیون اجتماعی- اقتصادی دیگری به اسم سوسیالیسم میگردد ، اما همچنان که میبینیم علیرغم به بن بست رسیدن کاپیتالیسم، انقلابی که قرار بود ما را وارد فاز سوسیالیسمی کند  که از دید ماتریالیسم تاریخی مارکس در رتبه ای بالاتر از سرمایه داری قرار دارد، عملی نشد و در پاسخ به این معضل باید گفت که هر چند مارکس انسان را سرمایه اصلی میدانست اما مانند دیگر فیلسوفان ماتریالیست اوهم انسان کارگر را به عنوان یک پدیده منطقی که در چهارچوب سیستمی منطقی کار میکند در نظر گرفته بود و فکر میکرد که در طول پروسه تولید ، به این آگاهی میرسد ( رشد عقلی) که از سود اضافه حاصل از کار او ، سرمایه دار، سرمایه دارتر میگردد و همین شرایط کار، کارگران را وادار به اتحاد وعاقبت انقلاب میکند یعنی در پیش فرض مارکس همگام با رشد نیروهای مولده، طبقه کارگر صنعتی هم به مثابه پرولتاریای هم سرنوشت و طی یک پروسه راسیونال رشد کرده و بلاخره زمام امور را به عنوان تولید کنندگان در دست میگیرند (تاثیر منطقی پروسه تولید به عنوان یک پروسه منطقی، بر رشد آگاهی عقلی طبقه کارگرو باز هم در قالب یک پروسه منطقی،  در نتیجه وقوع انقلاب و ورود به فاز منطق بهتر یعنی سوسیالیسم) در این طرز تفکر ماتریالیستی میتوان به وضوح نظاره گر این مسئله بود که جایگاه کارگر نه به عنوان موجودی  باشعور بلکه به عنوان موجودی هوشمند که در انتهای پروسه منطقی تولید به شیوه سرمایه داری (مرحله امپریالیسم) به رشد عقلانی سطح بالایی رسیده و سپس انقلاب میکند در نظر گرفته شده، غافل از اینکه عقل و شعور دو معادله کاملا" جدا از هم و در عین حال متاثراز همدیگرند ، رشد عقل همچنان که امروزه میبینیم باعث پایین آمدن شعور در کل میشود و در اینصورت انسانها منافع فردی خود را که با انجام محاسبات منطقی به آن میرسند براتحاد با دیگران ارجعیت میدهند و نه تنها با هم متحد نمی شوند بلکه بر عکس در رقابت کامل با هم قرار میگیرند لذا بسان الان  کارگر وکارگری وجود دارند اما طبقه ای تحت عنوان طبقه کارگر نداریم ! چرا؟ چونکه همگام با رشد منطقی نیروهای مولده، کارگر هم منطقی تر و عاقلتر و در نتیجه کم شعورتر شده تا جایی که اکثریت کارگران بخصوص در جوامع صنعتی و در اثر رشد بیش از حد عقلی ! به رباتهایی انسان نما تبدیل شده اند که با مفاهیمی همچون اتحاد وطبقه و انقلاب کاملا" بیگانه اند و در بهترین حالت رقیب یکدیگر میباشند و این بلایی است منطقی که سیستم سرمایه داری در جریان رشد راسیونال خود بر سر بشریت بخصوص کارگران آورده تا از اتحاد و انقلاب آنها جلوگیری نماید، کاری که در آن موفق هم شد و الان هر چند در بن بست کامل قرار گرفته ولی انسان  با قدرت شعورش انقلاب میکند نه ربات با قدرت عقلانیش .
منبع : http://falsafeyeshour.blogfa.com/


داونلود فیلم The baader meinhof complex 

 CD ۱   http://www.megaupload.com/?d=YI۸MVFDC

http://www.megaupload.com/?d=۹GT۰۸HVL    CD ۲


لطفا برای مشاهده زیر نویسها به شیوه زیر عمل کنید .

اول برنامه KMPlayer   را از لینک زیر داونلود کنید

http://rapidshare.com/files/۳۵۵۷۸۸۳۷۶/KMPlayer_۲.۹.۴.۱۴۳۶_Final.rar

و بعد در کامپیوتر خودتان به ترتیب زیر عمل کنید ،

Control panel -  Regional and language - Advanced - farsi

 

 

چرا هیچ کشور عربی دموکراتیکی وجود ندارد؟

| 0 نظر

arabha.jpgچرا هیچ کشور عربی دموکراتیکی وجود ندارد؟ 
 
چه عواملی باعث شده که کشورهای عربی تا کنون از موج‌های گسترش دموکراسی "مصون" بمانند؟ آیا استبداد ریشه در فرهنگ عرب دارد؟ آیا نظام سیاسی کشورهای عربی همواره استبدادی باقی خواهد ماند؟ فشرده‌ی مقاله‌ای از "ژورنال دموکراسی"

 

لاری دایاموند (Larry Diamond)، استاد جامعه‌شناسی و سیاست‌شناسی،  رئیس "مرکز دموکراسی" در دانشگاه استانفورد است. او در شماره‌ی ژانویه‌ی ۲۰۱۰ "ژورنال دموکراسی" (Journal Of Democracy) مقاله‌ای دارد با عنوان «چرا هیچ دموکراسی عربی‌ای وجود ندارد؟»
او در این مقاله مجموعه‌ای از عوامل را در وجود و ثبات استبداد عربی مؤثر می‌داند.
 

نوشته‌ی زیر، فشرده‌ی مقاله‌ی لاری دایاموند است.
 

طرح پرسش
 

 

ساموئل هانتینگتون، سیاست‌شناس آمریکایی، رواج نظام دموکراتیک را موج‌وار دیده است. موج اول در قرن نوزدهم به پا می‌خیزد، موج دوم پس از جنگ جهانی اول و موج سوم در دهه‌ی ۱۹۷۰.
زمانی که موج سوم در میانه‌ی دهه‌ی ۱۹۷۰ از پرتغال و اسپانیا آغاز گردید، در جهان کلا ۴۰ کشور دموکراتیک وجود داشتند که تنها چند تای آنها خارج از جهان موسوم به غرب بودند. در سال ۱۹۹۰، ۷۶ کشور وجود داشتند که نظامشان بر پایه‌ی انتخابات دموکراتیک بود. در سال ۱۹۹۵، ۱۱۷ کشور از این سنخ بودند − سه کشور از هر پنج کشور. در همه‌ی مناطق شاخص جهان، دموکراسی‌هایی بر پا بود، به جز در خاورمیانه. در همه‌ی حوزه‌های عمده‌ی فرهنگی، دموکراسی رسوخ کرده بود، به جز در یک جا: در کشورهای عربی. هم اکنون نیز وضع همانند ۱۵ سال پیش است.
 

تداوم این وضعیت این پرسش را موجه می‌کند که چرا هیچ کشور عربی دموکراتیکی وجود ندارد. چرا در میان ۱۶ کشور مستقل عربی در خاورمیانه و شمال آفریقا تنها لبنان تجربه‌ی دموکراسی دارد؟
 

دین و فرهنگ
 

آنچه "شکاف دموکراسی" خوانده می‌شود (که فاصله‌ای است میان نظم سیاسی-اجتماعی مستقر با دموکراسی) در مورد کشورهای عربی، ماهیتی اسلامی دارد، یا چیزی خاص‌تر است؟
 

نمی‌توان مشکل را فقط به دین برگرداند، چون در میان کشورهای اسلامی، کشورهایی وجود دارند که در آنها حقوق دموکراتیک تا حد چشمگیری تثبیت شده‌اند. آلبانی، بنگلادش، مالزی، سنگال و ترکیه از این جمله‌اند. در میان کشورهای عرب‌زبان، تنها لبنان پیش از جنگ داخلی ۱۹۷۵ با حقوق دموکراتیک آشنایی داشته است.
 

انتخابات معیاری است برای سنجش ماهیت یک رژیم سیاسی. نظامی دموکراتیک است که بتوان در چارچوب آن از طریق انتخابات آزاد و عادلانه تعیین کرد که چه کسانی حکومت کنند.
مؤسسه‌ی آمریکایی "خانه‌ی آزادی" (Freedom House)، هر ساله گزارشی می‌دهد در مورد درجه‌ی استقرار دموکراسی در کشورهای مختلف. اگر انتخابات آزاد و عادلانه را به عنوان شرط حداقل دموکراسی در نظر گیریم، ۸ کشور، که اکثریت اهالی آن مسلمان هستند، بنابر برآورد مؤسسه‌ی "خانه‌ی آزادی"، دموکراتیک محسوب می‌شوند. هیچ کدام از آنها عرب نیستند.
در یک ارزیابی، که در پایان سال ۲۰۰۸ توسط مؤسسه‌ی "خانه‌ی آزادی" انجام شد، به بدترین نظم از نظر فاصله با موازین دموکراتیک نمره‌ی ۷ داده شد (ا: بسیار خوب، ۷: بسیار بد). متوسط نمره‌ی ۱۶ کشور عرب در این ارزیابی ۵۳ /۵ شد، در حالی که۳۰ کشور دیگری که اکثریت مردمشان مسلمان هستند، به طور متوسط نمره‌ی بهتری را به دست آوردند: ۷ / ۴.
 

بر این قرار نمی‌توان همه‌ی مشکل را به دین برگرداند. آیا مشکل به کل فرهنگ برمی‌گردد؟
الی کدوری (Elie Kedouri)، مورخ انگلیسی گفته است: «هیچ چیزی در سنت‌های سیاسی جهان عرب، که جزو سنت‌های سیاسی اسلام است، وجود ندارد که با ایده‌های سامان‌دهنده‌ی حکومت مبتنی بر قانون و نمایندگی نسبتی داشته باشد و همچنین فهم این ایده‌ها را ممکن کند.» این حکم در مورد گروه بزرگی از کشورهای غیر عرب و غیر مسلمان هم صادق است، اما می‌بینیم که برخی از آنها توانسته‌اند به سوی استقرار نظم دموکراتیک گام بردارند.
 

خواست مردم
 

گاه گفته می‌شود که نایکدستی قومی کشور مانع استقرار دموکراسی است. عراق و لبنان، در میان کشورهای عربی از همه‌ ناهمگن‌تر هستند، اما امروزه این دو کشور در میان کشورهای عربی از بقیه به نظم انتخاباتی آزاد نزدیک‌ترند. مصر و تونس، از دیگران انسجام قومی بیشتری دارند. ولی حکومت‌های آنها خودکامه است.
 

آیا ممکن است که اصولا خود مردم عرب دموکراسی را نپسندند؟
از کسانی که در جهان عرب در مورد مسائل سیاسی نظر می‌دهند و بر افکار عمومی تآثیر می‌گذارند، یک ارزیابی آماری به عمل آمده است. بیش از ۸۰ درصد آنان بر این باورند که دموکراسی بهترین نظام حکومتی است و گز‌ینه‌ی مطلوب برای کشورشان است.
اکثر کسانی که گرایش مذهبی شدیدتری دارند، در این نظرسنجی خود را بیشتر به دموکراسی متمایل نشان داده‌اند.
 

دین و دولت
 

نظرسنجی‌های موسسه‌ی "فشارسنج عرب" (Arab Barometer) در دانشگاه میشیگان، نشان می‌دهد که تصور و برداشت عمومی جهان عرب از دموکراسی مسئله‌ی پیچیده‌ای است. در پنج کشوری که در فاصله‌ی سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۵ در آنها نظر سنجی صورت گرفته، ۵۶ درصد جامعه‌ی آماری بر این نظر بوده‌اند که علمای دینی بایستی نفوذ بیشتری در امور حکومتی داشته باشند. بنابر یک نظرسنجی انجام شده در سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ بیش از نیمی از جامعه‌ی آماری بر آن بوده‌اند که قانون بایستی بر پایه‌ی شریعت باشد.
 در یک بررسی دیگر ۴۰ تا ۴۵ درصد جامعه‌ی آماری خود را طرفدار یک دموکراسی سکولار نشان داده است. گروه طرفدار دموکراسی اسلامی، درصدی مشابه داشته‌است. در مقابل ۵ درصد به استبداد دینی و به همین میزان به استبداد غیر دینی تمایل داشته‌اند.
 

تفاوت دموکرات‌های سکولار و مذهبی را می‌توان در نگاهشان به اقلیت‌های قومی و حقوق زنان دید. سکولارها در این موردها آزادی‌خواه‌تر هستند.
 

به این نکته نیز برای فهم فرهنگ سیاسی عرب بایستی توجه کرد: اکثر سکولارها این هراس را دارند که بدیل نظم استبدادی غیر دینی، حکومت استبدادی دینی باشد. آنان فکر می‌کنند که اگر مذهبی‌ها در انتخاباتی برنده شوند، آنها ممکن است دیگر حاضر نباشند کرسی قدرت را به کسان دیگری بسپارند.
 

توسعه‌ی اقتصادی
 

پنجاه سال پیش سیمور مارتین لیپست (Seymour Martin Lipset)، جامعه‌شناس سیاسی آمریکایی گفت که هر چه یک کشور مرفه‌تر باشد، شانس بیشتری برای دستیابی به دموکراسی و حفظ آن دارد. بسیاری از کشورهای عرب "مرفه" هستند، اما هنوز چنین شانسی نصیبشان نشده است.
اگر اساس را درآمد سرانه قرار دهیم، می‌بینیم که (در سال ۲۰۰۷) کویت تقریبا با نروژ همتراز است، بحرین با فرانسه، عربستان سعودی با کره، عمان با پرتغال و لبنان با کوستاریکا. مصر، اردن، مراکش، سوریه و یمن در تراز پایینی قرار دارند، اما اینها نیز فقیر به حساب نمی‌آیند. درآمد سرانه در آنها کمتر از هندوستان و اندونزی نیست که نظام‌های حکومتی‌شان انتخاباتی است.
 

البته درآمد متوسط سرانه، رقمی است که می‌تواند گول‌زننده باشد، چون به تنهایی چیزی در مورد توزیع درآمد نمی‌گوید، و این مسئله‌ای است که در جهان عرب بسیار مهم است.
کشورهای عربی نفتی به ظاهر بسیار پیشرفته می‌آیند. اما اگر مبنای قضاوت در مورد توسعه‌یافتگی را توسعه‌ی انسانی (توسعه در زمینه‌های بهداشت و آموزش) بگذاریم، می‌بینیم که رده‌‌ی آنها نسبت به درآمد سرانه‌ی‌شان افت می‌کند. از این نظر ثروتمندترین کشورهای عربی با پرتغال و مجارستان همتراز هستند. عربستان سعودی با بلغارستان و پاناما همسطح است. مصر از نظر توسعه‌ی انسانی همردیف اندونزی و مراکش همردیف آفریقای جنوبی است.
 

رانت‌خواری
 

اگر سطح کلی رشد، عامل دوری از دموکراسی نباشد، شاید ساختار اقتصادی در این مورد مؤثر باشد. از ۱۶ کشور عربی، ۱۱ تایشان جزو کشورهای "رانتی" محسوب می‌شوند، یعنی درآمدشان اساسا تابع رانت نفت و گاز است. رانتی که از صدور نفت و گاز به دست می‌آید، جیب دولت را پر می‌کند و آن را از مالیات شهروندان بی‌نیاز می‌سازد. شعار "بدون نمایندگی، مالیاتی در کار نیست"، که مبنای دموکراسی در ایالات متحده‌ی آمریکا شد، به صورت واقعیتِ معکوس "بدون مالیات، نمایندگی در کار نیست"، باعث تداوم استبداد در کشورهای رانت‌خوار شده است.
 

سیستم رانتی، سیستمی فسادپرور است. پول رانت، پول بی‌صاحب تلقی می‌شود که هر کس در پی تصاحب آن است. جامعه‌ی مدنی در کشورهای رانتی ضعیف است. افراد به تولید و ریسک در سرمایه‌گذاری گرایش ندارند. آنان به دنبال پول سریع و بی‌درد سر هستند.
 

هیچ کدام از ۲۳ کشوری که بیشترین درآمدشان از صادرات از رانت نفت و گاز حاصل می‌شود، دموکراتیک نیستند.
 

ژئوپلتیک
 

در کشورهای عربی که نفت ندارند، کمک خارجی حکم رانت، یعنی پول بی‌صاحبی را یافته است که دولت با آن خود را از مردم مستقل می‌کند. مصر، اردن و مراکش از کمک‌های خارجی آن گونه استفاده می‌کنند که کشورهای عربی نفتی از پول نفت.
میزان کمک‌های دریافتی از خارج چشمگیر است. مصر به عنوان نمونه سالانه از آمریکا ۲۸ میلیارد دلار کمک برای "توسعه" دریافت می‌کند، کمکی که به ۵۰ میلیارد دلاری افزوده می‌شود که از زمان قرارداد کمپ دیوید در سال ۱۹۷۸ به عنوان اعانه برای امور نظامی در نظر گرفته می‌شود.
میزان کمکی که اردن از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۶ دریافت کرده، برابر ۲۷ درصد درآمد داخلی آن بوده است.
 

استبداد عربی بر کمک خارجی متکی است. زمانی که بلوک شرق وجود داشت، هم شرق و هم غرب به استبداد کمک می‌کردند.
 

یک عامل تقویت پایه‌های استبداد عربی، ستیز دیرینه‌ی اعراب و اسرائیل است. این ستیز، زهری است که فضای سیاسی خاورمیانه را مسموم کرده است. استبداد عربی با انداختن گناه عقب‌ماندگی‌ها به دوش عامل "اسرائیل" باعث می‌شود که مردم از توجه به عوامل داخلی نابسامانی‌ها و بی‌کفایتی و فساد رژیم‌های حاکم غافل شوند.
 

یک عامل خارجی دیگر خود کشورهای عربی هستند. آنها یکدیگر را به سوی استبداد بیشتر سوق می‌دهند. اتحادیه‌ی عرب، باشگاه ۲۲ رژیم استبدادی است.
 

چشم‌انداز
 

رژیم‌های عربی در استبداد صاحب سبک هستند. آنها دیکتاتوری را با مظاهری از دموکراسی درآمیخته‌اند، از جمله با انتخابات و نهاد "ریاست جمهوری".
 

آیا این وضع همچنان ادامه خواهد یافت؟ به نظر لاری دایاموند، دگرگونی در جهان عرب آغاز شده است.
 

سه عامل می‌تواند به دگرگونی دموکراتیک شتاب بخشد:
۱. دموکراتیک شدن یکی از کشورها و عملکرد آن به عنوان یک مدل. لبنان نمی‌تواند چنین نقشی را ایفا کند، اما عراق می‌تواند از این نظر مهم باشد و مهمتر از آن طبعا مصر است.
۲. سیاست خارجی آمریکا. اگر آمریکا از دموکراسی پشتیبانی کند و در این پشتیبانی به شفافیت سیاسی و قضایی و جامعه‌ی مدنی هم توجه داشته باشد، در همکاری با اروپا می‌تواند تأثیر مهمی بر روی پیشرفت دموکراسی در جهان عرب بگذارد. لاری دایاموند در اینجا به غرب توصیه می‌کند که با اسلام‌گرایانی که هنجارهای دموکراتیک را می‌پذیرند، با روی گشاده مواجه شود.
۳. پایین آمدن قیمت نفت. لاری دایاموند به این عامل بیشترین بها را می‌‌دهد. به نظر او اگر انقلاب جهانی‌ای در زمینه‌ی فناوری انرژی صورت گیرد و قدرت کارتل‌های نفتی درهم بشکند، آنگاه کشورهای عربی هم پا در مسیر دموکراسی خواهند نهاد.
 

رادیو آلمان

چین، سرزمین نامفهوم

| 0 نظر

china.jpgچین، سرزمین نامفهوم 
 
کشور عجیب و غریبی است. خط آن عجیب است. فرهنگ آن ناآشناست. آماری که در مورد آن می‌شنویم، از آمار جمعیتی گرفته تا اقتصادی، همه شگفتی می‌افرینند. گزارشی از یک مقاله‌ی خواندنی در مجله‌ی آلمانی "مرکور" درباره‌ی چین.
 

سالها پیش، آن زمان که آمریکا در دوره‌ی نیکسون داشت با دیپلماسی "پینگ پنگ" به چین نزدیک می‌شد، مقاله‌ای در "نیوزویک" "شگفتی دیپلمات‌های آمریکایی را از چین این گونه بیان کرده بود: ما نمی‌دانیم با چه کسی مذاکره می‌کنیم. کسی که امروز خدمتکار است و برای ما چای می‌آورد، روز دیگر در نقش رئیس هیئت چینی ظاهر می‌شود، و آخر سر ما نمی‌فهمیم که آیا با آنان به توافق رسیده‌ایم یا نه.
 

از آن زمان تا کنون "چین‌شناسی" در غرب و دیگر نقاط جهان پیشرفت‌هایی کرده است. علاقه‌ به یادگرفتن چینی بالا گرفته و هر سال توده‌ی کثیری به عنوان گردشگر به چین می‌روند. در رسانه‌ها مدام موضوع چین مطرح است، ولی این کشور هنوز به یک معمای پیچیده می‌ماند.
 

مجله‌ی فرهنگی آلمانی‌زبان باکیفیت "مرکور" (Merkur) در شماره مارس امسال خود (شماره ۷۳۰) مقاله‌ای به قلم توماس اشمیت (Thomas E. Schmidt) در مورد کشور "نامفهوم" چین دارد. توماس اشمیت، روزنامه‌نگار فرهنگی است، نوشته‌های متعددی درباره چین دارد، که از جمله در هفته‌نامه‌ی "دی تسایت" منتشر شده‌اند. او دکتر در فلسفه است.
فشرده‌ی مقاله‌ی او در نشریه‌ی "مرکور" را در زیر می‌آوریم.
 

کشور ترس‌انگیز
 

چین کشوری بزرگ است با جمعیتی عظیم و اقتصادی که آمارش شگفت‌انگیز است. حس شگفتی در مورد چین با ترس همراه است، ترس از چیزی که نمی‌شناسیمش و به جای آن‌که آن را بشناسیم، در برخورد با آن به "شناخت"‌هایی تکیه می‌کنیم که ترس ما را تقویت می‌کنند.
 

چین، اکنون در ذهنیت اروپایی به‌ویژه به خاطر این که آلاینده‌ی محیط زیست است، ترسناک جلوه می‌کند. همه می‌گویند که چین مسئول شماره یک آلودگی جو است. همه این را می‌گویند و توجه نمی‌کنند که چین برای مقابله با آلودگی محیط زیست چه می‌کند. و غرب خود چه می‌کند؟ وعده می‌دهد. این وعده‌ها جای واقعیت را می‌گیرند.
 

بی‌علاقگی به شناخت
 

وقتی در مورد چیزی یک پیشداوری قوی وجود دارد، علاقه برای شناخت درست آن به همان نسبت ضعیف می‌شود. در مورد چین نیز چنین است. توجه نمی‌شود که چین یک واحد بسته نیست، تنوعی درونی دارد، تضاد دارد، پویش دارد. ولی از بیرون یکدست، سرسخت و خودخواه به نظر می‌رسد.
 

اروپایی معمولی‌ای که اطلاعات خود را از رسانه‌های معمولی می‌گیرد، به چین "سمپاتی" ندارد. او نمی‌داند که اروپایی‌ها چه رفتارهای جنایتکارانه‌ای با این کشور داشته‌اند. کسی اظهار شرم نمی‌کند. حسی که وجود دارد ترس است. استقلال چین، به صورت کنترل‌ناپذیری یک موجود عظیم‌الجثه‌ی مرموز جلوه می‌کند.
 

اولین برخورد
 

۱۷۹۳: انگلیسی‌ها به خاقان چین، چیان‌لونگ (Qianlong) هدایایی دادند، چند دستگاه‌ مکانیکی ظریف و زیبا، مجموعه‌ای اسباب‌بازی. خاقان نپذیرفت، به پیشنهاد تجارت آزاد میان دو کشور هم علاقه‌ای نشان نداد. فرستادگان بریتانیای کبیر دست خالی به کشور بازگشتند. انتقامشان را اما گرفتند، با رواج دادن تریاک‌کشی در چین، با تحقیر کشور، با تصرف تکه‌هایی از آن.
 

چینی‌ها غرور داشتند، اما نیروی آن را نداشتند که به صورت یک دولت ملی درآیند و با اروپایی‌ها مقابله کنند. به نظر ماکس وبر، استعداد و منابع طبیعی داشتند، اما قادر نبودند نظام سرمایه‌دارانه‌ای ایجاد کنند که کشور را مدرن کند.
 

رقیب اقتصادی
 

کمونیسم روسی و پیروان آن هم با چینی‌ها مشکل داشتند. چین برای آنها نیز نامفهوم بود. مائو از قواعد مسکو تبعیت نمی‌کرد. این برای یک دوره به مذاق چپ اروپایی خوش آمد، اما وقتی مائوئیسم بیشتر خود را نشان داد و از نگاه اروپایی به صورت ناسیونالیسم چینی جلوه کرد، چپ‌های اروپایی نیز به چین بی‌علاقه شدند. چین به صورت یک امید از دست رفته درآمد. چپ‌ها چین را هیچ‌گاه نبخشیدند.
 

سوسیالیسم چینی،سرانجام به سرمایه‌داری‌ای بدون دموکراسی تبدیل شد. مسیری که چین پیمود با فلسفه‌ی تاریخ اروپایی نمی‌خواند. در آن ابتدا سرمایه‌داری رشد نکرد و ایده‌ای از پیشرفت در آن چیره شد که برای آن فلسفه نامفهوم است.
 

انسان معمولا چیزهای مفهوم برای خود را برجسته می‌کند. از این روست که نیروهایی از منتقدان، که در چارچوب فرهنگ سیاسی چینی عمل می‌کنند و برای اصلاحات می‌کوشند، نادیده می‌مانند.
 

آن چه در چین امروزه بسیار چشمگیر است، قدرت اقتصادی آن است. در رسانه‌های غربی کشور را دارای سنت فرهنگی معرفی می‌کنند، اما در آن هیچ ایده‌ی فرهنگی امروزینی نمی‌بینید. چین امروز "بی‌فرهنگ" است، فقط جمعیت است و اقتصاد، و این کلیشه همانی است که ترس ایجاد می‌کند. این ترس با حق‌به‌جانبی اخلاقی به صورت انتقاد از بی‌توجهی چین به محیط زیست بروز می‌کند. چین، کشوری معرفی می‌شود که فقط به رشد فکر می‌کند.
 

برداشت‌های تاریخی از چین
 

در برداشت اروپاییان از چین افراط و تفریط وجود دارد. زمانی بود که به چین به عنوان سرزمین ایده‌آل که در آن همه چیز متوازن و هماهنگ است، نگریسته می‌شد. فردریش کبیر شیفته خرد اجتماعی دین‌ستیز  چینی بود. ولتر هم چین را به فرمانروایان اروپا به عنوان سرمشق معرفی می‌کرد.
 

در عصر جدید، اولین منتقد اروپایی تأثیرگذار نظام چینی منتسکیو بود. او در "روح‌القوانین" چین را به عنوان کشوری معرفی کرد که با استبداد مدیریت می‌شود و اصل حکومتی آن ایجاد ترس است. منتسکیو، بر خلاف باور رایج در آن دوران، دانش و اخلاق چینی را عقب‌مانده توصیف کرد.
 

آلمانی‌ها به چین توجه ویژه‌ای داشتند. هِردِر که فلسفه‌اش در خدمت ملت‌گرایی است و ملت‌ها را نقش‌آفرینان اصلی تاریخ می‌داند، فرهنگ چینی را با دیدی پروتستانی تحلیل انتقادی کرد. او چینی‌ها را به صورت انسان‌هایی تصور می‌کرد که فاقد ذهنیت درون‌گرا هستند، وجدان فردی ندارند و هویتشان را جمع تعریف می‌کند. او چین را مرده می‌پنداشت، همچون مومیایی‌ای می‌دید که آن را با خطوط هیروگلیف نقاشی کرده‌اند.
 

هگل نیز با همین دید اروپامرکزبینانه به چین نگریسته است. چینی از نظر هگل جوهری است فاقد ذهنیت و در نتیجه فاقد توانایی خودنگری. چینی در اصل بی‌وجدان است، زیرا وجدان او ترس از فرمانروایان است.
 

یک استثنا در میان این متفکران، لایبنیتس است. او خواهان تفاهم است. معتقد است که حکیمان چینی را باید به اروپا دعوت کرد تا آنان بیایند و به اروپاییان حکمت بیاموزند. لایبنیتس چینیان را، هم در زمینه‌ی دانش و هم اخلاق و حکمت از اروپاییان برتر می‌دانست. او می‌گفت که اروپاییان به چین مبلغ مذهبی می‌فرستند تا به چینیان «الاهیات وحی» تعلیم دهند، نیکوست که مبلغان آنان نیز دعوت شوند تا اروپاییان را با «الاهیات طبیعی» آشنا کنند.
 

لایبنیتس طرفدار چیزی است که امروز به آن هرمنوتیک میان-فرهنگی می‌گویند که منظور از آن دانش فهم متقابل در مواجهه فرهنگ‌ها با هم است.
 

دعوت به فهم بهتر
 

اگر به توصیه‌ی <لایبنیتس عمل می‌شد، بعید بود کسی از میان چینیان پیدا شود که در اروپا دست به تبلیغ چینی‌گری بزند، به این دلیل ساده که در فرهنگ چینی، چنین چیزی وجود ندارد. تبلیغ، اگر الگویش تبلیغ دینی به صورت تبلیغ مسیحیت و اسلام باشد، در چین وجود ندارد.
 

سلطه‌گیری جدید چینی، سلطه‌گیری یک امپراتوری مبتنی بر اتحاد وائتلاف است که در قرن بیستم به صورت یک ناسیونالیسم دولتی درآمده است.
 

در مورد چین تنها بر اساس این ناسیونالیسم جدید نباید داوری کرد. توماس اشمیت در مقاله‌اش در مجله‌ی "مرکور" خواهان قضاوت مبتنی بر فهم و شناخت درست در مورد چین شده است.
او به اروپا انتقاد می‌کند که از یک موضع اخلاقی به اسم پاسدار محیط زیست، به چین می‌تازد، که گویا فقط به رشد اقتصادی خود می‌اندیشد. اشمیت هشدار می‌دهد که انتظار داشته باشید که چینی‌ها به زودی به فناوری سازگار با حفظ محیط زیست بگروند و با آمارهایی شگفت‌انگیز چشم‌ها را خیره کنند
رادیو آلمان

قرقیزستان در کانون طرح های ابرقدرت ها

| 0 نظر

manas.bmpبی بی سی

 

پایگاه هوایی ماناس در قرقیزستان برای عملیات ارتش آمریکا در افغانستان اهمیت زیادی دارد

گزارش هایی که حاکی از بروز خشونت در پایتخت قرقیزستان است، باعث ابراز نگرانی عمیق سفارت آمریکا در آنجا و درخواست دولت روسیه از طرفین برای خویشتن داری شده است.

این واکنش ها مؤید اهمیت استراتژیک قرقیزستان و منطقه ای است که این کشور در آن قرار دارد.

قرقیزستان ناگهان خود را در کابین خلبان آنچه که "بازی بزرگ" در منطقه لقب گرفته است می بیند؛ "بازی بزرگ" به این دلیل که قدرت های بزرگ امروز جهان که برای نفوذ در تقلا می کنند ظاهرا یادآور رقابت قرن نوزدهم میان امپراتوری های بریتانیا و روسیه بر سر دسترسی به هند هستند.

این یک رقابت برای دسترسی به انرژی و سایر منابع طبیعی، مسیرهای تجاری و اخیرا راه تدارکات غرب برای عملیات در افغانستان است.

برای قرقیزستان که یکی از فقیرترین کشورهای این منطقه است، تمرکز اصلی بین المللی بر دسترسی به پایگاه های نظامی بوده است.

پایگاه هوایی ماناس به خصوص پس از بسته شدن پایگاه هوایی "کی ۲" در ازبکستان، به یک مقر استراتژیک در عملیات ارتش آمریکا در افغانستان بدل شده است.

بسته شدن آن پایگاه پس از کدورت در روابط آمریکا و ازبکستان در سال ۲۰۰۵ و زمانی بود که مقام های ازبک با خشونت به سرکوب آنچه تهدید ناشی از پیکارجویان اسلامی می دانستند پرداختند.

اما با طولانی شدن عملیات تحت رهبری آمریکا در افغانستان و در نتیجه ادامه منافع نظامی واشنگتن در منطقه، حساسیت ها از جمله از طرف مسکو در حال افزایش بوده است.

مقام های قرقیزستان برای پیشبرد منافع خود، واشنگتن و مسکو را مقابل هم قرار داده اند.

قربان بیک باقی اف رئیس جمهور این کشور اکنون مدتی است برای افزایش قابل توجه مبلغی که واشنگتن بابت اجاره پایگاه هوایی ماناس می پردازد به آمریکا فشار می آورد.

اوایل سال ۲۰۰۹، در پی قول روسیه برای افزایش شدید کمک ها به قرقیزستان، او اعلام کرد که این پایگاه بسته خواهد شد.

بالاخره با دخالت شخصی باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا درهای این پایگاه به روی نیروهای آمریکایی باز ماند. حتی آن توافق هم بر مبنای سازش بود به طوری که قرار است پایگاه ماناس یک "مرکز ترانزیت" نامیده شود.

اما ماهیت پر دست انداز روابط در منطقه به این بحث دامن زده است که غرب و به ویژه آمریکا باید در دراز مدت چقدر تعهد در منطقه داشته باشند، به خصوص اگر عملیات در افغانستان نهایتا رو به پایان رود.

غرب نگرانی های گسترده تری در مورد ثبات، کشورداری، دسترسی به انرژی و نگرانی هایی درباره گسترش ستیزه جویی از سوی اسلام گرایان در آنجا دارد.

اما اینکه این نگرانی ها چگونه باید در قالب سیاست های بلندمدت ریخته شود - آن هم در برابر حساسیت های روسیه، چین و محلی - مساله ای است که هنوز حل نشده است.

 

زنان زحمتکش چگونه کار می‌کنند؟ چگونه زندگی می‌کنند؟

| 0 نظر
woman222.gifمدتها بود که به دنبال فرصت بودم تا با او گپی بزنم و از زندگیش بیشتر بدانم، اما همیشه مشغول کار بود. سریع و فررز کار می‌کند. بسیار لاغر است. چهره‌اش تنها پوستی است بر استخوان، پوستی تیره و پر از لک، مانند صورت بسیاری از زنان زحمتکش. علیرغم مهربانی ذاتی‌اش زبان تندی دارد .تحمل بی‌اعتنایی، بی‌احترامی و از بالا نگریستن شدن را ندارد، حتا از جانب مدیر مدرسه که به هرحال بالادستش است و باید دستوراتش را اجرا کند. چندی پیش به خاطر بی‌اعتنایی مدیر، به تندی با او صحبت کرده بود. می‌گفت:
- خودش دارد. نمی‌تواند درک کند. کلی قسط دارم. آشنایی با رییس بانک صحبت کرده که جریمه‌های دیرکرد وامم را از من نگیرد. باید حتما امروز می‌رفتم. اما بهم مرخصی نداد. من هم مثل خودش باهاش برخورد کردم. من نمی‌توانم این رفتارها را تحمل کنم...
و این رفتار برایش مساله ساز شد. تبعیدش کردند به قسمت دیگری از مجتمع آموزشی. شانس آورد که اخراج نشد.
می گوید اهل اصفهان است و سالهاست که در تهران زندگی می‌کند. سه دختر دارد. دو دخترش را سال قبل شوهر داده است. می‌گوید هر دو هم به سرعت بچه دار شدند. هنوز از قسط‌های جهیزیه شان خلاص نشده‌ام که باید برایشان سیسمونی درست کنم.

-  با این گرانی چطور این کار را کردی؟ دادن دو تا جهیزیه خیلی سخت است چه برسد به دو تا سیسمونی نوزاد!

-  وام گرفتم. قسطی جنس خریدم. سه ماه است به خاطر قسط‌هایی که می‌دهم نتوانسته‌ام اجاره خانه‌ام را بدهم. صاحبخانه گفته که تکلیف را روشن کنید. تازه باید دنبال خانه هم بروم.

-  چقدر سخت می‌گیری؟ این قدر خودت رو اذیت می‌کنی که این رسم و رسومات را اجرا کنی؟ خوب می‌گفتی خودتان وسایل بچه را تهیه کنید.

-  نمی‌شود. دخترهامو توی خونواده‌ی شوهراشون سرافکنده کنم؟ نه. اصلا نمی‌شه!

باید زنی از تبار او باشی که بفهمی چه می‌گوید. نمی‌خواهد دخترانش سرافکنده شوند. زن باشی، در جامعه‌ای سرمایه‌سالار و مردسالار زندگی کنی، کار هم نکنی و خانه‌دار باشی، همسرت هم کارگری باشد با حقوق کم و... خودت حسرت‌ها و نداشتن‌ها را چشیده باشی و همیشه در حال کار باشی، آن وقت آروز می‌کنی دخترانت دیگر زندگی تو را نداشته باشند:

-   عیب ندارد. خودم سختی می‌کشم. بزار دخترام راحت باشند. بتونن سرشون رو بالا بگیرند.

-  همسرت چه می‌کند؟

-  بیکار است. مریض است.

-  قبلا چه کاره بود؟

-  سرایدار یک ساختمان بود. اوضاع بد نبود. اما ۴ سال قبل محل زندگی ما را مغازه کردند واجاره دادند. گفتند سرایدار لازم ندارند. از آن موقع که بیکار شد وضع روانی‌اش به هم ریخت. کلی دارو می‌خورد. نمی‌تواند کار کند. از آن موقع من سر کار رفتم. سه سال است که اینجا کار می‌کنم.

-   چقدر حقوق می‌گیری؟

-    امسال حدود ۲۸۰ هزار تومان(منظور سال تحصیلی ۸۸-۸۹ است)

-   بیمه هم هستی؟

-  امسال تازه منو بیمه کردند.

-   چقدر اجاره می‌دهی؟

-   دو میلیون پول پیش و ماهی ۲۰۰ هزار تومان. خونه‌مون خوبه. یک آپارتمان ۸۰ متری.(در یکی از محله‌های حاشیه‌ای غرب تهران) از بیرون که نگاه می‌کنی به نظر قدیمی وخرابه می‌آید. اما توش تمیزه و مرتبه. اگه بخواهیم از اینجا برویم فکر نمی‌کنم دیگر بتوانیم همچو خانه‌ای پیدا کنیم.

-  خوب از حقوقت که چیزی باقی نمی‌ماند؟ پس چطوری غذا تهیه می‌کنی؟

-  هر چه باشه می‌خوریم. خدا رو شکر بچه‌هام قانع هستند و هر چی جلوشان بزارم شکایتی ندارند. مهمان هم که نداریم. غذای ظهرم را هم می‌برم خونه.

-  پس خودت چی؟ با این همه کار غذا نمی‌خوری؟

بغض گلویش را می‌گیرد و نمی‌تواند دیگر حرف بزند. دو قطره اشک از گوشه‌ی چشمانش به روی گونه‌اش می‌غلطد. هیچ نمی‌گوید و تند و تند بشقاب‌های کثیف غذای بچه‌ها را می‌شوید.

وای چه کردم؟ غرورش را نادیده گرفتم! چه سوال مسخره‌ای. لاغری مفرطش نشان می‌دهد که چه می‌خورد. شرمنده بغلش می‌کنم و می‌گویم ببخشید که ناراحتت کردم. قصد بدی نداشتم.

یادم آمد وقتی بحث دادن نقدی یارانه ها پیش آمده بود، از دفتردار مدرسه خواسته بود که از طریق سایت نگاه کند ببیند که به او یارانه تعلق می گیرد یا نه؟ نه فقط به او، بلکه به هیچ یک از خدمتکاران و سرایداران مدرسه یارانه نقدی تعلق نمی گرفت همه ی آنها در خوشه‌بندی سوم بودند و از نگاه دولتیان آنقدر دارا، که نیازی به یارانه‌ی نقدی نداشتند.

موضوع صحبت را عوض می‌کنم:

-  چند سال است که توی این محل زندگی می‌کنید؟

-  ده پانزده سال است که آمده‌ایم اینجا. ولی قربون محله سابق‌مون. همه با معرفتند. هنوز هم دلم هوای آنجا را می‌کند. بعد از این همه سال وقتی می‌رم اونجا هنوز هم همسایه‌ها و دوستان به فکرمان هستند. فکر می‌کنی چطوری تونستم جهیزیه و سیسمونی بگیرم. همه رو از مغازه‌های اونجا قسطی گرفتم. بعد از این همه سال هنوز پیش مغازه‌دارهای اونجا اعتبار داریم.

-  قبلا کجا می‌نشستید؟

-  شوش و مولوی. اینجا اگه بمیری کسی به دادت نمی‌رسه. چند ماه قبل یک روز مادرشوهر دخترم سرزده اومد خونمون. دخترم زنگ زد. گفتم نگران نباش. باید آبروداری می‌کردم. سریع رفتم وبرای نهار خرید کردم. پولم کم اومد. می‌خواستم ماست هم بخرم. مغازه‌دار حاضر نشد ماست را بدهد که فردا پولش را بدهم. مجبور شدم انگشترم را برای هزار تومان پیشش گرو بگذارم.

- دخترات درس نخواندند؟

-  چرا هر دو تاشون دیپلم دارند. یکی‌شان دانشگاه هم قبول شد. اما خوب آمدند خواستگاریش و شوهر کرد. این کوچیکه هم امسال دانشگاه قبول شد. رشته حسابداری.

-  نمی خواهی او را شوهر بدهی؟

-   اتفاقا خواستگار دارد. اما می‌گوید می‌خواهد درس بخواند. بهش می‌گویم بیا شوهر کن. من نمی‌توانم خرج دانشگاهت را بدهم. اما وقتی می‌آید و خودش را برایم لوس می‌کند و می‌خواند:

"من که دختر کوچولوتم، من که بوست می‌کنم، من که همدمتم، من که نازت می‌کنم ... نمی‌خوای بزاری درس بخونم؟" دلم طاقت نمی‌آورد. با خودم می‌گویم هر جور شده باید خرج تحصیلش را بدهم. حرف حق هم می‌زند. می‌گوید:" اگه شوهر کنم، مگه نمی‌خواهی بهم جهیزیه بدهی؟ پول جهیزیه را بده خرج دانشگاهم."

اما به خدا دیگه نمی‌تونم. برای اینکه قسط‌ها را بدهم از اینجا می‌رم خونه‌ها هم کار می‌کنم.

-  ساعت چند از مدرسه می‌ری؟

- ساعت ۴. تا ۹ شب هم توی خونه‌ها کار می‌کنم. البته خونه‌های آشناها. هر بار ده پانزده هزار تومان هم می‌گیرم...

می‌خواستم ازش بپرسم فکر می‌کند چرا شرایط زندگی‌اش این گونه است و چرا باید این همه کار کند، اما ظرف‌ها تمام شد. صدایش کردند: "دستشویی گرفته بچه‌ها دستمال کاغذی را توی آن انداخته‌اند. بیا دستشویی را تمیز کن."

با عجله به سمت دستشویی رفت.

نگاهش می‌کنم. از خود می‌پرسم به راستی خواسته‌های اصلی این گونه زنان چیست؟ چگونه می‌توان از حقوق این زنان دفاع کرد؟ زنانی چنین توانا، اگر امکانات مناسب داشته باشند، اگر آگاهی کافی داشته باشند به راحتی از حق خود دفاع خواهند کرد. اما فشار زندگی، تورم و گرانی سرسام‌آور، حقوق و دستمزد ناکافی، نداشتن امنیت شغلی حتا لحظه‌ای فرصت برای او باقی نمی‌گذارد که استراحت کند چه برسد به اینکه بتواند دمی به خود و شرایط زندگی‌اش بیاندیشد و مقصر اصلی را بیابد
سارا صدیق
منبع : کانون مدافعان حقوق کارگر 

از هم اکنون به استقبال اول ماه مه برویم!

| 0 نظر

1 may.jpgروزنامه نگار معترض (جان شیفته): روز اول ماه مه به زودی از راه می رسد و کارگران برای بزرگداشت این جشن بزرگ کارگری و طرح مطالبات معوق مانده ی خویش آماده می شوند. از هم اکنون فعالان کارگری و بدنه ی طبقاتی کارگری کشور در پیوند با جنبش اعتراضی سراسری مردم ایران، برای این روز می توانند حساب جداگانه یی را باز کرده و ستون استوار جنبش کارگری کشور را در کنار اعتراضات مدنی طبقه متوسط به عنوان متحدین طبیعی خویش در جامعه مدرن و تحول یافته ی کنونی، بنیان بگذارند. جنبش سبز اعتراضی مردم ایران در طول ۱۰ ماه گذشته هر چند که با گام های استوار به طرح مطالبات مدنی و آزادیخواهانه ی خود ادامه داده است و به نظر نمی رسد که سر باز ایستادن داشته باشد ولی با محدود کردن خویش در شعارهای صرفا سیاسی راه سواستفاده ی همیشگی دولت نومحافظه کار - شبه نظامی حاکم را نتوانسته است که مسدود کند. با توجه به بازی نخ نما شده و ادعاهای دروغین دولت غیرقانونی احمدی نژاد مبنی بر توجه ویژه به طبقات محروم که ناشی از موقعیت پوپولیستی آن می باشد، روز اول ماه مه بهترین فرصت برای جنبش اعتراضی کنونی است تا ماهیت ضدکارگری و ارتجاعی این ساخت نومحافظه کار را افشا کند. اول ماه مه امسال از سه زاویه ی متفاوت نسبت به گذشته ایجاب می کند که جشن های این روز را با کمک جنبش های مدنی روشنفکری، زنان، دانشجویان، روزنامه نگاران، معلمان و بیکاران در یک جهت سازمان داد و با طرح مطالبات اقتصادی و سیاسی، نظام استبدادی کنونی را زیر فشار فزاینده تری قرار داد. اول اینکه جنبش سبز اعتراضی کنونی پتانسیل ضداستبدادی فراطبقاتی تمامی لایه های اجتماعی جامعه ایران که هم اینک زیر فشار سرکوب قرار دارند را داشته و با پیوند با اعتراضات کارگری توان و الزام به یک جنبش فراگیر ملی را دارا می باشد. دوم اینکه برنامه های نومحافظه کارانه ی دولت احمدی نژاد در چارچوب طرح هدفمند کردن یارانه ها و مصادره شبه قانونی اموال ملی توسط ارگان های نظامی و شبه نظامی وابسته به حاکمیت کودتائی در کنار ورشکستگی اقتصاد ملی و گسترش ارتش بیکاران، جنبش اعتراضی مدنی را در همپیوندی با طبقات فرودست و زحمتکش ایرانی قرار داده است. سوم اینکه عدم پاسخگوئی به مطالبات کارگری و روند سیاستگذاری های ضدکارگری این دولت در شرایط سرکوب جنبش مدنی سبز، خود به خود ضرورت یک اتحاد تاریخی بین این دو جنبش حق طلبانه و آزادیخواهانه را که هیچکدام بدون دیگری نمی توانند راه موفقیت را بپیمایند، در این مقطع از تاریخ مبارزاتی مردم ایران را به یک الزام غیرقابل اجتناب تبدیل کرده است.            
جنبش کارگری ایران در طول دهه های گذشته با عبور از تنگناهای زیادی که همراه با قربانی و ناکامی های فراوانی بوده است حداقل موفق به کسب تجارب تاریخی ارزشمندی شده است که ماحصل آن این درک درست است که پاسخ به مطالبات به حق آن بدون گذر تاریخی کشور از مسیر ضداستبدادی و ایجاد یک جامعه ی دمکراتیک هرگز امکان پذیر نمی باشد. به همین دلیل جنبش کارگری ایران نیر هم چون دیگر جنبش های مدنی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بدون همپوشانی با یکدیگر و به واسطه ی استقرار نظام های استبدادی بدون ورود به یک اتحاد ضددیکتاتوری با دیگر طبقات و لایه های اجتماعی، هرگز توان موفقیت و رسیدن به اهداف خویش را نخواهند یافت. مطالبات طبقه کارگر در ایران و ساختارهای کم تر توسعه یافته بدون شراکت ملی در مبارزات سیاسی - اجتماعی فراگیر هرگز قابل تحقق نخواهد بود، چرا که اصولا در جوامع غیردمکراتیک نهادهای صنفی و سندیکائی مطالبه جو به جهت حاکمیت های سرکوبگر توان شکل گیری یا حداقل بستر فراگیر بودن را فاقد می باشند. از طرف دیگر جنبش های مدنی نیز در غیاب حضور فعال جنبش کارگری و دیگر نهادهای سندیکایی هم چنان در محدوده صرفا سیاسی محبوس شده و راه برای سواستفاده ی پوپولیستی رژیم های غیردمکراتیک برای یارگیری های کاذب و ایجاد شکاف در هارمونی مطالبات همه جانبه را فراهم می کند. تجربه مبارزات انقلابی و اصلاحی در درون جوامع غیردمکراتیک و به شدت طبقاتی شده نشان می دهد که به هیچ وجه تشکل های مدنی و صنفی بدون ورود به پروسه مبارزات ملی، توان رسیدن به اهداف حداقلی - حداکثری خود را نخواهند داشت. چنانچه مبارزات گروه های سیاسی منتقد جمهوری اسلامی در دهه ی اول موجودیت این نظام که در غیاب بدنه ی اجتماعی انجام گرفت و با سرکوب سبعانه به حذف آن ها از عرصه علنی سیاسی انجامید، سرکوب خونین جنبش دانشجوئی در ۱٨ تیر ۷٨ و هم چنین زنانی که در جنبش برابری طلبانه جنسیتی خود در میدان هفت تیر در تنهائی مورد هجوم پلیس و نیروهای امنیتی قرار گرفتند، بهترین شواهد برای اثبات همین ادعا خواهند بود. جنبش کارگری ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست و حداقل در طی نیم قرن اخیر صدای حق طلبی و اکسیون های اعتراضی آنان در حالی که فاقد حمایت و پوشش ملی بوده است به راحتی توسط حاکمیت سرکوب شده است. هم اینک در شرایطی که جنبش سبز اعتراضی تقریبا موقعیت یک مبارزه ی مدنی فراگیر را فراهم کرده است کارگران ایرانی نیز می بایست جشن اول ماه مه خود را در همگامی با این جنبش اعتراضی سازماندهی کرده و در یک هارمونی ملی موقعیت حاکمیت برای سرکوب را تضعیف نمایند و هم اینکه جایگاه ویژه و مطالبات به حق خویش را در جنبش سبز اعتراضی تثبیت کنند. چنانچه جنبش و فعالین کارگری، تلاشگران جنبش سبز و شبکه های اجتماعی از جشن اول ماه مه به عنوان یک موقعیت ویژه برای تعمیق اعتراضات فراگیر و پیوند زدن مطالبات سیاسی با مطالبات اقتصادی، به درستی استفاده کنند قادر خواهند بود از یک سو نقطه ضعف های خود را به نقطه ی قوت تبدیل کرده و از دیگر سو "خیابان" را بار دیگر در کنار و همگامی با کارگران و طبقات فرودست به تسخیر خود درآورند. هر چند که جنبش کارگری به حق تا حدودی به واسطه ی نادیده گرفتن مطالبات خویش توسط جنبش سبز دلگیر است و این انتقاد درست را از رهبران سبز دارد که حتی در دیدارهای نوروزی آنان با زندانیان سیاسی و آسیب دیدگان حوادث اخیر، خانواده های زندانیان دربند کارگری چون "منصور اسالو" نادیده گرفته شد، ولی بزرگداشت روز اول ماه مه می تواند این درس بزرگ را به جنبش سبز بدهد که مبارزات ملی بدون حضور کارگران و مطالبات اقتصادی طبقات فرودست یک جنبش ابتر خواهد بود. با توجه به اینکه جنبش سبز زاییده ی انباشت مطالبات پاسخ داده نشده تمامی طبقات و لایه های اجتماعی مردم ایران در طی ٣۰ سال اخیراست و جنبش کارگری و در راس آن مبارزات تاریخی این جنبش در هیبت اسالوها، مددی ها و نجاتی ها سال ها می باشد که برای احقاق حق تلاش می کنند، منصفانه است که به این نمایندگان واقعی سندیکایی ارج لازم گذاشته شود.                                                
به جهت موقعیت اعتراضی جامعه ی ایرانی و بروز نارضایتی فزاینده در بدنه ی اجتماعی کشور و اینکه تا روز ۲۲ خرداد به عنوان اولین سالگشت کودتای انتخاباتی هیچ مناسبت خاصی برای تعمیق جنبش مبارزاتی ملی وجود ندارد، اول ماه مه می تواند همان گلوگاه لازم برای آماده سازی جامعه ی معترض جهت سازماندهی مجدد و استارت اعتراضات خیابانی در سال جدید تلقی شود. از هم اکنون فعالین جنبش کارگری، تلاشگران جنبش سبز و شبکه های اجتماعی می توانند با تمرکز بر روز اول ماه مه از یک طرف به نقصان موجود در جنبش سبز اعتراضی همان گونه که در بیانیه های قبلی مهندس "میرحسین موسوی" بر آن تاکید شده و به توجه بر مطالبات طبقات زحمتکش انگشت گذاشته شده است، پرداخت و هم اینکه جنبش سبز را در روز جهانی اول ماه مه در موقعیت یک جنبش پیشرو و پیشگام به جهان معرفی کرد. به یقین مطالبات جنبش کارگری و طبقات زحمتکش با توجه به سیاستگذاری های دولت نومحافظه کار و شبه نظامی احمدی نژاد در طی سال جدید منجر به بروز اعتراضات شدید توده های مردم خواهد شد و به همین دلیل می بایست از هم اینک جنبش اعتراضی سبز حساب ویژه یی برای مطالبات اقتصادی جامعه باز کند. فعالین سیاسی و سندیکایی، روزنامه نگاران و وبلاگنویسان، دانشجویان و روشنفکران، احزاب و نهادهای مدنی معترض از روز اول ماه مه امسال باید به عنوان یک موقعیت ویژه استفاده کنند و با توجه و استقبال از این روز حاکمیت سرکوب و سیاست های خانمان برباد دهنده ی اقتصادی دولت کنونی را به چالش بگیرند. تجربه ۱۰ ماه اخیر نشان داده است که چنانچه فعالین سیاسی - اجتماعی و شبکه های گسترده ی اجتماعی بر یک مناسبت خاص برای حضور اعتراضی خود تمرکز لازم را داشته باشند، آن روز و مناسبت به یک تقابل مدنی تاثیرگذار در مبارزات ملی تبدیل می شود. در همین راستا روز اول ماه مه این سال را باید در حین اینکه موقعیت مستقل خود را خواهد داشت به یک روز ملی در چارچوب مبارزات آزادیخواهانه و برابری طلبانه کشور تبدیل کرد و این میسر نخواهد بود به غیر از آنچه یک عزم ملی را در پشت سر خویش داشته باشد. در صورت گستردگی حضور معترضان در این روز هرگونه سرکوبی برای حاکمیت استبدادی می تواند هزینه های مضاعف و رسواکننده یی را به همراه داشته باشد. از یک سو نشان دهنده ی این است که جنبش اعتراضی ملت ایران خاموش شدنی نیست و هم چنان به حیات خود ادامه می دهد که این مهر باطلی بر ادعای "پایان فتنه" از سوی حکومت خواهد بود و از طرف دیگر سرکوب گسترده در روز اول ماه مه با توجه به ذات و هویت کارگری این روز ماهیت واقعی دولت مافیائی حاکم را نشان داده و پایانی بر شعارهای پوپولیستی احمدی نژاد می تواند تلقی شود. چنانچه جنبش اعتراضی سبز در پیوند با جنبش کارگری موجود، بتواند از روز اول ماه مه برای مبارزه با دیکتاتوری و سیاست های ویرانگر اقتصادی حاکمیت به نحو مطلوب استفاده کند به یقین بهترین تمرین و آمادگی برای وارد کردن ضربه ی سخت تر در ۲۲ خرداد را برای خود فراهم خواهد ساخت.

 

منبع: اخبار روز

دوبی، گزارش سقوطی از پیش معلوم

| 0 نظر

 

 

دوبی، گزارش سقوطی از پیش معلوم


dobaie.jpgدوبی، امارتی که تا دیروز بر سریر عرش می نشاندند، سرزمین رویائی سفته بازی و سوداگری و گزافه، امروز بر خود می لرزد. این شیخ نشین نه توانست از جنبه های کمتر درخشان جهانی شدن بگریزد و نه از کشاکش های منطقه ای.

 


به نظر می رسید که دوبی توانسته باشد از بحران مالی سال های ۲۰۰۸ - ۲۰۰۷ جان سالم به در برد. شیخ نشین آنزمان هنوز همچون نگینی درخشنده پرتو افکن بود؛ طرح های عظیم پیاپی در آن سرزمین گسترش می یافت و صندوق های مالی دولتی، سهام بانک های بین المللی را از چنگ یکدیگر می ربودند (۱). حتی در هنگامه ترکتازی بحران در اکتبر ۲۰۰۸، دوبی طرح برافراشتن بنای دیگری را اعلام کرد که قرار بود از بلندترین برج جهان که آنوقت برج دوبی نامیده می شد و شرکت «عمار» (Emaar) در دست ساختمان داشت بلندتر باشد. این برج بابل°، به ارتفاع بیش از یک کیلومتر که نقشه آنرا «نخیل» (Nakheel)، یکی دیگر از مقاطعه کاران دولتی ریخته بود، می بایستی در قلب شهر تازه ای به وسعت دویست و هفتاد هکتار سر بر فرازد و «قلب دوبی نو» را تجسم بخشد. هزینه طرح برای تمامی مجتمع ۱۶۰ میلیارد دلار برآورد می شد، که ۴۵ میلیارد دلار آنرا فقط به بنای برج اختصاص داده بودند.

دوبی که آن روزها از مصداق یک کامیابی (Success Story) نیز فراتر می نمود، انگاره الگوئی واقعی از توسعه را به چشم جهانیان می کشید. این شیخ نشین در ابتدا سوای بندرها و موقعیتی جغرافیائی در پیوستگاه آسیا و آفریقا و خاورمیانه، برگ های برنده اندکی در دست داشت؛ با اینهمه از یک نسل پیش با وقوف بر تنگی پهنه خاک و برخورداری اندک از منابع انسانی یا انرژی زا، خود را برای دوران پس از نفت آماده می ساخت. همانند هنگ کنگ یا سنگاپور این امیر نشین نیز هرگز در پی ترویج دموکراسی برنیامد، بلکه خواستار رشد اقتصادی و آزادی سوداگری بود.

مجتمع غول آسای بندری «جبل علی» و ناحیه تجارت آزاد آن که در سال ۱۹۸۵ گشایش یافت، قبای انباردار منطقه را بر قامت دوبی دوخته بود. از آن هنگام دولت در طرح های زیر بنائی راهسازی و کشتیرانی و حمل و نقل هوائی از گشاده دستی چیزی فرو گذار نکرده، و مجتمع های تخصصی برخوردار از شرایط و وضعیتی با صرفه را برای تشویق و اشاعه فعالیت ها در زمینه های معاملات مالی بین المللی، شبکه های اینترنتی، رسانه ها، پزشکی، سازمان های غیر دولتی و غیره، پدید آورده بود (۲). دوبی همچنین دروازه های خود را به فراخی به روی کارگران مهاجر می گشود. اینک بیش از ۹۰% جمعیت شیخ نشین، همین کارگران مهاجرند که در برخی بخش ها مانند ساختمان، به اوضاع کاری که گاه از وضعیت بردگی چندان دور نیست تن در داده اند.

تملک قدرت در دست یک کارفرما، از ویژگی های دیگر این الگوست. شیخ محمد بن راشد آل مختوم، امیر دوبی و نخست وزیر امارات عربی متحده، بر سبک و سیاق و سلوک و زبان مدیران که خود پیش از ورود به سیاست یک تن از حلقه آنان بود چیرگی تامی دارد، استعدادی که با [موقعیت] شیخ نشینی جور در می آید که دو شرکت دولتی بزرگ به نام های «دوبی ورلد» (Dubai World) و «شرکت سرمایه گذاری دوبی» (Investment Corporation of Dubai) برآن مسلط اند. «شیخ موح [محمد]» نماینده همه جا حاضر تجارت دوبی«نشان»، صدرنشین مطبوعات تجارت بین المللی، موضوع سرگذشت پژوهی در مدارس تجارت، خود «بینش» خویشتن را بی وقفه برزبان می آورد (۳): به چیزی کمتر از «رتبه جهانی»، «نمره یک در همه جای جهان رضایت نمی دهیم (۴)».

هنگامی که پروفسور مایکل پورتر (Michael Porter) استاد مدرسه بازرگانی هاروارد (Harvard Business School)، که بی شبهه نامدارترین مرشد امور استراتژیک است، در ماه ژانویه گذشته روانه امارات عربی متحده شد تا در همایشی با عنوان «سزاواری امارات در رقابت» سخنرانی کند، «شیخ موح» در ردیف اول جای گرفته بود و وزیران و سیصد و پنجاه تن از عالی رتبگان دستگاهش وی را همراهی می کردند. او که همواره در رسانه های جدید و شبکه های اجتماعی حضور پر رنگی دارد، از چهار «تویت- Tweet» کمتر (پیام هائی کوتاه تر از صد و چهل علامت) به پیروانش نمی فرستاد تا همزمان با برگزاری همایش برداشت های خود در باره این کنفرانس را به طور زنده با آنان در میان نهد (۵).


چشم و هم چشمی برای جلب بهترین دانشگاه ها یا آبرومندترین موزه ها

روایت الگوی دوبی جوهر فراوانی را به روی کاغذها جاری می کرد و تحسین بسیاری از اندیشه پردازان را برمی انگیخت. توماس فریدمن (Thomas Friedman) مقاله نویس (بیش از حد) نامدار نیویورک تایمز، تمجید بیکران خود را نثار چنین الگوئی می ساخت و از ترغیب سرتاسر جهان عرب به گام برداشتن در جای پای دوبی باز نمی ایستاد. او می گفت که «ساکنان دوبی به آینده ای روی آورده اند که به جای توپ و تانک بر رفاه، به جای پیروی از هوی و هوس بر مالکیت خصوصی، به جای نفت، بر ارائه خدمات و به جای شبکه های تروریستی بر بنگاه های اقتصادی که در عرصه جهانی توانائی رقابت دارند تکیه داشته باشد. هدف دوبی تیمارداری از عزت و آبروی عرب به دستمایه موفقیت است و نه دست زدن به خود کشی. لاجرم شهروندان این شیخ نشین در پی آنند که آینده خویش را در آغوش کشند، نه آنکه آنرا در هم شکنند (۶).»

در واقع این الگو سرمشقی را پدید آورده بود. شیخ نشین های دیگر منطقه مانند ابوظبی، بحرین یا قطر هم به سوی عرضه مناطق آزاد تجاری و مقاصدی آفتابی، غالبا به بهائی ارزانتر، حرکت کردند و علاوه بر آن ابتکارات فرهنگی و آموزشی را ارج نهادند. در کشاندن بهترین موزه ها یا نامدارترین دانشگاه ها به سوی سرزمین خویش به چشم و هم چشمی با یکدیگر برخاستند (۷). بدینگونه دوبی ناگزیر به پیشی گرفتن از دیگران شد. اکنون که بلند پروازی های مناطق شهری رقیب، آنها را نیز به دگردیسی خویش به پرستش مصرف و کانون سرگرمی و نمایش رانده بود، به جز با غول پیکری و زیاده روی کدام تمایز دیگری پیش روی این شیخ نشین مانده بود؟ همه جا به ساختن کاخ ها پرداختند. دوبی هم هتل «هفت ستاره» خود را می خواست.

گران ترین و عجیب وغریب ترین طرح ها را انگار برای تسخیر صفحات کتاب رکورد های «گینس»، اعلام می کردند. این کشور یک شهری، میزبان همه صفت های تفصیلی، «مقصد نخست جهانگردی دنیا» شد. بزرگترین مرکز تجاری کره زمین، بزرگترین آکواریم، [یگانه] مجتمع اسکی در قلب بیابان، ساحلی مجهز به تهویه خنک کننده، آسمان خراشی با چرخش دائم و چنانکه پیشتر دیدیم بلندترین برج عالم.

طرح های عظمت جویانه دیگر به دنبال پدیدآوردن رخدادهائی بودند که شگفتی بیافرینند، حال هزینه های انسانی و زیست بومی یا مالی آن هرچه می خواهد باشد: «دوبی لند»، گونه ای «گردشگاه بازی ها و سرگرمی ها، برتر از تمام گردشگاه های دیگر»، دوبار پهناورتر از «دیسنی وورد» (Disney World)، که می خواستند عجایب هفتگانه خلقت را در آن باز سازی کنند، جزایر نخل، «هشتمین شگفتی عالم» که از سه مجتمع آب تنی، مسکونی و توریستی مجلل بر روی زمین ها و فراهم آمده از جزایری به شکل شاخه های درخت نخل، کاملا بازیافته از دریا؛ مجمع الجزایری متشکل از سیصد جزیره مصنوعی به نام «جهان» که نقشه کره زمین را بازآفریده باشد و هتل ها و خانه های تفریحی را درخود جای دهد. تا انجام همه اینها اینک «کیهان»، مجمع الجزایری مظهر خورشید، ماه و سیاره های منظومه شمسی ...

آیا اینهمه جنون خود بزرگ بینی بود یا فرار از دشواری های پیش رو ؟ چنانکه پیداست حباب سفته بازی و سوداگری به طمع سود آتی باد می کرد؛ دولت همه تلاش خود را به کار بسته بود تا جلوی ترکیدن این حباب را بگیرد. چهره های سرشناسی (مانند دیوید بکام «David Beckham» بازیکن فوتبال و یا براد پیت «Brad Pitt» بازیگر سینما) را بر می انگیختند که خانه های دومی در مجتمع های مجلل بدست آورند، به امید آنکه حضور آن ها ابزار بازریابی شود. به بیگانگانی که مسکنی می خریدند جواز اقامت می دادند. اما تمام این اقدامات به شکست انجامید: در برابر عرضه این مزیت های پر و پیمان، تقاضاها کاستی گرفته بود. بهای نفت که در ماه ژوئیه ۲۰۰۸ به حداکثر ۱۴۷ دلار برای هر بشکه می رسید، در اثر بحران جهانی به نصف کاهش یافت. شرکت های چند ملیتی که هنگام گرمی بازار بر کارمندان خود به نحو بی قواره ای افزوده بودند، از تعداد کارمندان محلی خود بسیار کاستند. خارجیانی که پیش از این برای بدست آوردن محل اقامت دوم روی دست هم بلند می شدند از تب و تاب افتادند و تعداد آنها به نصف رسید. کوتاه سخن، پایه های بازار املاک غیرمنقول شروع به ریزش کرد و مؤسسات مالی که بسیار در تیر رس بحران بودند دیگر توان وام دهی نداشتند.

سال ۲۰۰۹، سال دهشت زائی برای امارت دوبی بود. هرچند دولت برای گریز از هر گونه وحشت زدگی، خود را در حصاری از سکوت و خاموشی محبوس ساخته بود، اما مردم دیگر فریب نمی خوردند: چشم اندازی از برج های نیم ساخته و ساختمان های نیمه خالی جای جنگل جرثقیل ها را گرفته بود. روز ۱۴ ژانویه شرکت «نخیل»، «دیرکردی» در انجام طرح برج غول آسا را اعلام داشت. این گونه اعلامیه ها که همواره با حذف شغل ها همراه است از آن پس عادی شد. روز ۱۶ فوریه دولت بی سر و صدا به ادغام، «سرمایه بین المللی دوبی» و «گروه دوبی»، دو صندوق دولتی شیخ نشین، و نیز نخستین جابجائی مدیران عالیرتبه دست یازید. روز ۲۲ فوریه ابوظبی با تعهد خرید ۱۰ میلیارد از ۲۰ میلیارد دلار تعهدات اوراق قرضه خزانه که دوبی انتشار داده بود به کمک شیخ نشین شتافت.


ابوظبی کدام امتیاز سیاسی یا بازرگانی را در عوض کمک خویش بازاستانده است؟

هنگامی که در ۲۵ نوامبر، ضربه تازه ای بازار معاملات مالی را به لرزه در آورد، دولت دوبی در پی انگیزش احساس بازگشت به وضع عادی برآمد. در آن روز «دوبی ورلد»، مجتمع دولتی، گردآمده از ده شرکت، که «نخیل» و «دی پی ورلد» (DP World)، سومین پیمانکار بندری جهان، نیز جزو آنند، مهلتی شش ماهه برای بازپرداخت دیون خود خواست. اعلام این خبر را با آغاز تعطیلات طولانی عید قربان (عید الاضحی) در جهان مسلمین و تعطیلات شکرگزاری (Thanksgiving) در ایالات متحده همزمان کرده بودند تا بازار را پر به وحشت نیاندازند.

زحمتی بیهوده، زیرا سر رسید ۵/۳ میلیارد دلار از اوراق قرضه اسلامی (صکوک*) که در دست شرکت «نخیل» بود به زودی فرا می رسید. با فرض ناتوانی شیح نشین در بازپرداخت دیون خود، شبح آشفتگی و تزلزل تازه ای بر اقتصاد جهانی سایه انداخت. در روزهای پس از درخواست تعلیق باز پرداخت، دیدیم که شرکت ارزیابی مالی «مودیز» (Moody's) از رتبه اعتبار کمپانی های متعلق به دوبی در بازارهای بورس کاست، و نیز شاهد بسیاری از مداخلات بانک مرکزی امارت در تزریق تقدینگی در نظام و «اطمینان بخشی» به سرمایه گذاران بودیم. «دوبی ورلد» کوشید که با صدها وام دهنده وارد مذکرده شود تا از شرایط و ترتیبات تازه ای برای بازپرداخت دیون خود برخوردار گردد و پیکربندی شرکت های عضو گروه خود را بازسازی کند (۸). روز ۳۰ نوامبر، شرکت «نخیل» تقاضا کرد که داد و ستد تمام اوراق بهادار وی که بازار بورس ارزش گذاری می کرد به حال تعلیق درآید. اما این صکوک، اوراق بهاداری مانند دیگران نیستند، زیرا دارندگان آنها از حق تملک املاک غیر منقولی برخوردارند که پشتوانه آنهاست (۹). لاشخوران معاملات مالی شتابان سر رسیدند. سفته بازان به سودای سود آتی با نقدینه های خود این قروض را به ثمن بخس خریدند و داو خود را برآن نهادند که یا شیخ نشین ابوظبی نهایتا پول به صندوف «دوبی ورلد» خواهد ریخت و یا اینکه دادخواهی علیه دولت در قوه قضائیه نان و آب دار خواهد بود.

آنچه پیش آمد ناشفافی و پنهان کاری این نظام را آشکار ساخت. ۱۰۰% سهام «دوبی ورلد» به شیخ نشین تعلق دارد، که با اینهمه تصریح می کند که ضمانتی برای قروض خود را به گردن نمی گیرد، که میزان آنرا تا ۵۹ میلیارد دلار برآورد کرده اند. چند و چون کل بدهی های دولتی هم در هاله ای از ابهام پوشیده است. رسما سخن از ۸۰ میلیارد دلار را به میان می آورند، اما ارقامی که بانک های بین المللی پیش می کشند دوبار بیش از اعلام رسمی است. کوتاه بگوئیم، هرچند شیخ نشین از حکومت [صالح] بسیار سخن می گوید، اما خود راه و رسم آنرا اندک به کار می بندد.

بامداد روز ۱۴ دسامبر گذشته، درست در آخرین فرصتی که تا سر رسید بازپزداخت وام «نخیل» مانده بود، شیخ نشین ابوظبی اعلام کرد که صندوق «دوبی ورلد» را تا میزان ۱۰ میلیارد دلار پر خواهد کرد. اما کسی نمی داند که وجوه واریز شده وام یا هدیه است. اعلامیه ابوظبی این نکته را تصریح نمی کند. این مبلغ را صرف تأدیه صکوک* و همچنین «پرداخت نزول و هزینه های عملکرد "دوبی ورلد" تا ۳۰ آوریل ۲۰۱۰ خواهند کرد، به شرط آنکه گروه بتواند مذاکرات درباره تعلیق باز پرداخت دیون خود را چنانکه گفته بود با موفقیت به پایان برساند».

امر دیگری همچنان ناشناخته مانده است: ابوظبی کدام امتیاز سیاسی یا بازرگانی را در عوض باز ستانده است؟ هنگام گشایش بزرگترین برج حهان (با هشتصد و بیست و هشت متر ارتفاع) در روز ۴ ژانویه، بنائی را که تا آنروز برج دوبی می نامیدند، به بزرگداشت شیخ خلیفه بن زاید آل نحیان امیر ابوظبی و رئیس امارات عربی متحده، برج خلیفه نامگذاری کردند.

° به روایت عهد عتیق، یهوه زبان مردمانی که می خواستند با ساختن برجی به وی دست یابند را مشوش گردانید، تا سخن یکدیگر را نفهمند. "عهد عتیق، سفر پیدایش- برج بابل از سام تا ابرام". (م)

* صکوک جمع صک (به فارسی چک) به معنی براتی است که به موجب آن دولت تعهد تأدیه وجهی از خزانه را بنماید. از همین ریشه صکاک به کسی گفته می شد که قباله های شرعی نویسد. برگرفته از واژه نامه علامه علی اکبرخان دهخدا. (م)

پی نوشت ها:

۱- مقاله « تاراجگر، منجی یا ساده لوح؟ صندوق های مالی دولتی بر بالین شرکت های چند ملیتی» را در شماره ماه مه ۲۰۰۸ لوموند دیپلوماتیک مطاله فرمائید.

۲- امیر الف. رحمان، دوبی و شرکا، استراتژی جهانی برای سوداگری در کشورهای خلیج [فارس]، انتشارات مک گروهیل، کلومبوس (اوهایو)، ۲۰۰۷.

۳- از سوی دیگر وی اثری به زبان عربی نوشته است با عنوان «بینش من. چالش های بر سر راه مسابقه برتری»، انتشارات موتیویت پابلیشینگ (Motivate Publishing)، دوبی، ۲۰۰۶.

۴- ایان پارکر، «سراب»، نیویورکر، ۱۷ اکتبر۲۰۰۶.

۵- .http://twitter.com/HHSHKMOHD

۶- توماس فریدمن «دوبی و کودن ها»، نیویورک تایمز، ۱۵ مارس ۲۰۰۶.

۷- مقاله اکرم بالقائد، «در پس ظاهر زیست محیطی خلیج فارس» را در شماره ماه اوت ۲۰۰۸ لوموند دیپلوماتیک مطاله فرمائید.

۸- رابین ویگلورث، انوشه سکوئی و سایمون کر، «هزینه بیمه عدم تأدیه وام های دوبی، به شدت بالا گرفته است» فاینانشال تایمز، لندن، ۱۵فوریه ۲۰۱۰.

۹- نگاه کنید به مالیه اسلامی در اقتصاد جهانی، انتشارات دانشگاه ادینبورگ، ۲۰۱۰، چاپ تازه. همچنین مقاله «تعارضات مالیه اسلامی» را در شماره ماه سپتامبر ۲۰۰۱ لوموند دیپلوماتیک مطالعه فرمائید.

کلیه حقوق برای نشریه لوموند دیپلوماتیک محفوظ است
 
مارس ٢٠١٠

مقدمه
kargaran.jpgجنبش برابری طلب در ایران یک دوره را از سر گذراند. دوره ای که ملی/مذهبی ها از موقعیت و نیروی اعتراضات دهها ساله مردم استفاده کردند و بعد از شکست دوم خرداد در انتخابات سال ۱۳۸۴ اینباربعنوان اعتراض به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۸ دوباره خودرا آزمایش کردند. از نیروی و قدرت مردم بجان آمده از جمهوری اسلامی استفاده کردند برای معاملات خانوادگی خود. اما قدرت ماندن در کنار رادیکالیسم اعتراضات رادیکال در جامعه را نداشتند و از ۱۳ آبان به اینطرف ملی/ مذهبی ها یکی یکی توبه نامه نوشتند و در مقابل شعارهای رادیکال مردم از خود سلب مسئولیت کردند. ایندوره به نفع جنبش اعتراضی مردم علیه جمهوری اسلامی بود. باید آنرا در ادامه اعتراضات رو به رشد ده سال اخیر به حساب آورد. در ایندوره مردم آماده بودند که تمام نیروهای مخالف جمهوری اسلامی را متحد کنند لیبرالها، اصلاح طلبان و ملی /مذهبی ها بیشتر از جو رادیکال جامعه ترسیدند، تا از رقیب مقابل در جمهوری اسلامی. به این خاطر بود که ملی /مذهبی ها عقب نشستند و مرعوب دستگاه سرکوب گردیدند. در پایان ایندوره که با تظاهرات و حکومت نظامی غیر رسمی حکومت در ۲۲ بهمن برگزار شد، دیگر نمیبینیم ملی/مذهبی ها ادعایی کنند. ملی /مذهبی ها و اصلاح طلبان حساب کار خودرا کردند، بیشتر بخاطر اینکه میدانستند که رادیکالیسم مردم مبارز از آنها عبور کرده و میکوشد راه خودرا تا سرنگونی جمهوری اسلامی و پایان دادن به حکومت مذهبی در ایران پیش برود. در همین اوضاع بنظر من میبینیم که مبارزات برابری طلب مردم کارگر و زحمتکش جامعه وارد فازی دیگر شده. در همان حال که خرده بورژوایی و ملی/مذهبی ها و اصلاح طلبان که مرعوب حاکمیت شدند، طبقه کارگر با بیان، حداقلی از مطالبات خود جنبش را وارد فازی دیگر کرده. کارگران میدانند که برای برون رفت از اوضاع فلاکت باری که جمهوری اسلامی به آنها تحمیل کرده تنها با پلاتفرم رادیکال و طبقاتی خود میتوانند وضعیت را به نفع خود عوض کنند.

 

درباره منشور مطالباتی حداقلی کارگران؛

در تاریخ ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ چهار تشکل کارگری (سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه، سندیکای کارگران کشت و صنعت نیشکر هفت تپه، اتحادیه آزاد کارگران ایران،

انجمن صنفی کارگران برق و فلز کار کرمانشاه)

منشور مطالبات حداقلی کارگران ایران را در یک بیانیه به مناسبتسی و یک سال بعد از انقلاب ۲۲ بهمن سال ۱۳۵۷ اعلام کردند. این بیانیه در شرایطی بیرون داده شد که لیبرالیسم و خرده بورژوازی و پوپولیستهای درون جنبش چپ بی لیاقتی خود در مبارزات رادیکال اخیر را نشان دادند. نشان دادند که نمیتوانند نمایندگی صف اعتراض رادیکال مردم به کل حاکمیت جمهوری اسلامی باشند. شکست آنها( لیبرالها و پوپولیستهای چپ) نشان ضعفشان در مقابل خواستهای سرنگونی طلبانه مردم بود. اما جنبش اعتراضی و برابری طلب در اعتراضات روزمره مردم و کارگران هر روزآبدیده تر میشود. از سوی دیگر کارگران نشان دادند تنها با انگشت گذاشتن بر خواستهای رادیکال میتوان حاکمیت جمهوری اسلامی را به مصاف طلبید. سال قبل در شرف اول می کارگران قطعنامه ای دادند و خواستهای خورا مطرح کردند. اما جریانات انتخابات ریاست جمهوری بر آن سایه انداخت و ماجراهای اجتماعی دیگر آنرا به حاشیه راند. در همان حال که دهها مبارزات و اعتراضات کارگری در سراسر ایران درجریان بود ولی اوضاع جامعه و تشنجی که در سطح جامعه وجود داشت همه مسائل را تحت شعاع خود قرار داد. کارگران در عین اینکه کل اوضاع جامعه و حوادث بعد از انتخابات را تعقیب میکردند، اعتراضات مهم کارگران نیشکر هفت تپه، کارگران تبریز و نیز این اواخر اعتراض برای بالا بردن سطح حداقل دستمزدهاهمه و همه پتانسیل اعتراضی در جامعه را بالا برده است در همان حال بیانه چند تشکل کارگری و مطرح کردن مطالبات حداقلی کارگران نشان میدهد که لیبرالها و خرده بورژوازی و اصلاح طلبان نمیتوانند خواستهای بر حق جنبش اعتراضی را نمایندگی کنند. امروز در سطح جامعه عدم دریافت حقوق کارگران بموقع خود، مسئله تعطیلی مراکز کار و کارخانه ها، بیکارسازی گروهی کارگران در سراسر دنیا، تحمیل زندگی نزدیک به خط فقر در جامعه به کارگران. در ایران با وجود تورم ۲۸% تا ۳۲% که وجود دارد امنیت شغلی و تعطیلی کارخانه ها و همچنین سرکوب وحشیانه هر حرکت کارگری از طرف جمهوری اسلامی مسئله آزادیهای سیاسی و آزادی تشکل رااز هر دوره ای ضروری تر میکند. از نظر آماری در چند سال اخیر اعتراضات خودجوش و گاها سازمان یافته کارگری در هیچ دوره از تاریخ جنبش کارگری در ایران اینقدر زیاد و وسیع و گسترده نبوده است. میتوان به جرئت گفت که در این چند سال اخیر به اندازه کل حیات جنبش کارگری تا قبل از سرکار آمدن جمهوری اسلامی اعتصاب و اعتراضات کارگری در ایران سازماندهی شده است.

 

بیانیه اخیر کارگران برای مطرح کردن خواستهای حداقل خود در سطح مبارزات علنی کارگران در مقابل سرمایه را باید در این راستا دید. روشن است که مبارزات کارگران یک فاکتور مهم در کشیده شدن اوضاع جامعه به وضعیت اعتراضی امروز نقش داشته است. این اعتراضات کارگری و اجتماعی دستاوردهای قابل توجهی برای کارگران داشته است. دهها نمونه از آنها را میتوان نام برد. از جمله اعتراض کارگران شرکت واحد درسال ۸۴، اعتراض کارگران هفت تپه در چند ساله اخیر، اعتراضات کارگران لاستیک البرزو صنایع فلزی ، اعتراضات کارگران پتروشیمی، اعتراضات وسیع مردم و دانشجویان ونمونه های دیگر. تجربیات همه این اعتراضات قدرتمند امروز راهنمای کل جنبش کارگری شده است. در ادامه این پیشروی ها "بیانیه حداقل مطالبات کارگری" که در ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ از طرف کارگران چهار مرکزکارگری و تشکل کارگری (سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس رانی، سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، اتحادیه آزاد کارگران ،انجمن برق و فلز کرمانشاه ) بیرون داده شد، نقطه عطفی در پیشروی جنبش کارگری و نقطه قدرتی برای جنبش برابری طلب در دوره اخیر است. این منشور ازجهات مختلفی یک اقدام شجاعانه و مترقی و رو به جلو است. منشور به دلیل طرح خواسته های معین که با شرایط امروز جامعه گره خورده می تواند قابلیت متشکل کردن کارگران را به همراه داشته باشد. همچنانکه از آموزشهای مارکس یاد گرفته آیم: کارگران اسیروگرفتاردرهزاران تاروپود وزنجیرهای مرئی ونامرئی جامعه و مناسبات سرمایه داری اند،تنها می توانند ازطریق مبارزه جمعی خودبرای تغییرشرایط حاکم در جامعه و در کل برای رهایی جامعه از این بند ها پیروز شوند. معنای دیالتیک پیشروی و رهائی براین اساس جزقراردادن نقطه عزیمت براساس رفرم های کارگشا ودرانطباق با سطح جنبش وشکل دادن به اقدام واراده جمعی برای عبور به اهداف والاتررهائی نیست.چراکه انسانهای مثله شده وازخود بیگانه تنها دربسترمبارزات همبسته و متحد خود برای تغییرشرایط غیر انسانی که درآن عوطه ورشده اندوبرعلیه اش معترض اند، قادربه بازآفرینی خود و تلاش برای جامعه ای برابر و آزاد از قید و بند استثمار انسان از انسان میباشند.

 

این منشور مطالباتی از طرف بخش قابل توجهی از جنبش کارگری در ایران مطرح شده در خود مثبت و قابل اتکا میباشد. با نظری اجمالی به بند های این منشور متوجه میشویم که طرح مطالبات امروز بخشی قابل توجه از کارگران، رشد یافته و در تکمیل خواستهای قبلی آنها بنا به رشد مبارزات کارگران در ایندوره است. این منشور با بیان صریح و روشن مطالبات حداقل سیاسی کارگران در بند یک و دو منشور مطالباتی... شروع میشود. این یک نقطه امید برای جنبش کارگری و اعتراضی است که کارگران مستقیما در تعارضات سیاسی جامعه خودرا دخیل میدهند و خواستهای سیاسی و دمکراتیک جامعه را نمایندگی میکنند. بجای پرداختن به یک یک بورژواها و کارفرمایان این دوخواست حرف و خواست روشن مردم مبارز در جامعه و کارگران در مقابل بورژوازی است. تلاش برای ایجاد تشکلهای مستقل طبقاتی خود، تامین آزادیهای فردی و اجتماعی انسانها و نیز بیان روشن خواستها رادیکال جنش برابری طلب در جامعه را باخود دارد. اینها نشانگر رشد سیاسی در جامعه و جواب روشن جنبش کارگری به خواستهای آزادیخواهانه مردم معترض در مقبل بیلایقتی لیبرالها و ملی/مذهبی هاست. اینها را باید به یمن مبارزات جاری ده ساله اخیر دانست. ده سالی که هر لحظه جنبش کارگری و جنبش اعتراضی در کنار هم و در اتحاد باهم توانسته اند جو سیاسی جامعه را دیکال کنند. کارگرا در منشور خود بر مبارزه علیه آپارتاید جنسی در ایران تاکید گذاشته اند و خواست برابری کامل زنان و مردان درجامعه در کلیه عرصه های اجتماعی، سیاسی ، اقتصادی انگشت گذاشته اند. مصرانه خواستار برابری زن و مرد درجامعه هستند.

در نبدهای دیگر تاکید گذاشتن بر امنیت اجتماعی و دفاع از حقوق کودکان و نوجوانان، ایجاد امکانات تحصیل و بهداشت و رفاه اجتماعی برای آنها در جامعه تاکید شده است.

در همان حال ؛ طرح خواستهای صنفی و اقتصادی کارگران، ایجاد امنیت شغلی برای کارگران جوابی است روشن به مبارزات پراکنده کارگران برای تامین زندگی اقتصادی و امنیت اجتماعی و شغلی خود و خانواده هایشان. در این منشور به صراحت بر همبستگی مبارزات کارگران و نیز ایجاد اتحاد طبقاتی برای رسیدن به خواستهای عاجل سیاسی و اقتصادی کارگران در ایندوره تاکید شده است.

این منشوررا باید بعنوان دستاورد طبقه کارگر ایران در ایندوره دانست و متحدانه باید از آن دفاع کرد. در آستانه اول می و در راستای دفاع از اتحاد و همبستگی کارگری باید منشور مطالباتی حداقلی ... که بوسیله بخش قابل توجهی از کارگران ایران در پشت آن است، را بعنوان مبنایی برای پیشرفت جنبش کارگری به رسمیت شناخت و از آن دفاع کرد. این میتواند شروعی جدی برای متحد کردن کارگران حول خواستهای خود در ماه می امسال دانست.

 

زنده با اتحاد و همبستگی کارگران

زنده با اول می
                                                      ۱۵ فروردین ۱۳۸۹

Esmail Moloudi
Socionom 
Tel: ۰۰۴۶-۷۰۴۹۲۰۳۴۹
www.moloudi.se
www.e-moloudi.blogfa.com


سونامی در کلیسای کاتولیک

| 0 نظر
بررسی اتهام‌های آزار جنسی کودکان توسط برخی از روحانیون مسیحی
 فروغ.ن.تمیمی

شنیدن حرف‌های یک کشیش نودساله در مصاحبه تلفنی و زنده در یک برنامه تلویزیونی هلندی به راستی تکان‌دهنده است. او در این مصاحبه اعتراف می‌کند که در دوران کار در کلیسای کاتولیک، از چند نفر از شاگردانش سوء استفاده جنسی کرده است.

چند ساعت قبل از این مصاحبه یکی از این شاگردان پس از پنجاه‌سال به او تلفن می‌کند، تا این پیرمرد را حداقل با یکی از آن بچه‌ها روبرو کند. کشیش که حالا خود را مقصر می‌داند، در تماس تلفنی با تلویزیون، از خدا و همه قربانیان‌اش پوزش می‌خواهد!

در هفته‌های گذشته با مراجعه چند صد نفر به مقامات کلیسا، یا دادگستری در هلند، آلمان و اطریش و متهم‌کردن تعدادی از روحانیون به سوء استفاده جنسی از خود، کلیسای کاتولیک با رسوایی بزرگ دیگری روبرو شده است.

این افراد که بعضی از آن‌ها پس از پنجاه سال سکوت خود را شکسته‌اند. در برنامه‌های متعدد رادیویی و تلویزیونی به افشاگری پرداخته و خواهان مجازات متهمان شدند. اکثریت قربانیان سال‌ها با مشکلات روحی و جسمی ناشی از تجاوز جنسی معلمان روحانی خود دست به گربیان بوده‌اند.


catholic-church-child-abuse.jpg
در هفته‌های گذشته با مراجعه چند صد نفر به مقامات کلیسا، یا دادگستری در هلند، آلمان و اطریش و متهم‌کردن تعدادی از روحانیون به سوء استفاده جنسی از خود، کلیسای کاتولیک با رسوایی بزرگ دیگری روبرو شده است.

تون لیر سخول Ton Leerschool یکی از قربانیان هلندی به یاد می‌آورد که چگونه کشیش متجاوز پس از بارها و بارها دست‌درازی، مسئولیت فریفته‌شدن و تجاوزش را به گردن او می‌انداخت. تون با عذاب وجدان و با احساس گناهی ناکرده، می‌بایست سال ها این اتهام را با خود حمل کند.

مقامات کلیسا در هلند به تون پیشنهاد کرده‌اند که اگر او از شکایت علیه متهم صرف نظر کند کلیسا با پرداخت چهار هزار یورو به او برای ایجاد یک بنیاد در حمایت از قربانیان کمک خواهند کرد!

اسقف‌های کاتولیک این روزها به تکاپو افتاده‌اند تا جلوی آبروریزی‌های بیشتر را بگیرند آن‌ها می‌گویند، پدوفیلی عملی شنیع و ممنوع است. اما آیا نباید تمام این متهمان را فورا دستگیر کرد و در دادگاهی به اتهامات رسیدگی کرد؟

در شرایطی که کلیسای کاتولیک سعی دارد روند تحقیق و بررسی را در کنترل خود داشته باشد، دولت هلند یک وزیر سابق را مسوول تحقیق در مورد این ماجراها کرده است. وجود شبکه‌های متعدد بچه‌بازان در کلیسای کاتولیک را چگونه می‌توان توضیح داد؟

با توجه به گستردگی وسیع این فجایع و مطالعه جزییات موارد افشا شده، این سوال مطرح می‌شود که آیا اکثریت این مردان پدو فیل و یا بچه‌باز، با آگاهی تمام شغل روحانیت را انتخاب نکرده‌اند تا عمری در آزادی و امنیت، در پشت درهای بسته و راهروهای تاریک و خالی کلیساها به توانند از کودکان بی‌پناه سوء استفاده کنند و از دستگیری و مجازات هم در امان باشند؟

گروهی از محققان سنت ممنوعیت ازداوج و دسترسی نداشتن به رابطه جنسی را برای روحانیت در کلیسای کاتولیک یکی از دلایل اصلی رواج پدوفیلی (بچه‌بازی) در این کلیسا می‌دانند. ممنوعیت ازدواج برای روحانیت کاتولیک بعد از هزاره اول مسیحی به عنوان یکی از اصول خدشه‌ناپذیر و مقدس در این دستگاه مذهبی اجرا شده است.

در پی رواج این سنت در سده‌های گذشته، روحانیت کاتولیک توانست قدرت مطلق و بی‌چون و چرای خود را گسترش داده و با ایجاد فاصله‌ای میان خود و مردم، امتیازات زیادی را درجامعه به خود اختصاص دهد. ایجاد ساختار مبتنی بر سلسله مراتب و اطاعت، اعمال قدرت بر زیر دستان و پیروان کلیسا، سرکوب غرایز طبیعی و حتی ممنوعیت خودارضایی به عنوان گناهی کبیره، از دلایل اصلی روی‌آوردن کشیش‌ها به سوء استفاده از کودکان است.

افشاگری در مورد کلیسای کاتوکیک از امریکا شروع شد. به گزارش روزنامه واشنگتن‌پست در سال ۲۰۰۵، یازده هزار مورد سوء استفاده جنسی در کلیسا گزارش شده بود. با افشای موارد دیگر، این کلیسا تا کنون نزدیک به دو میلیارد دلار غرامت به هزاران قربانی در امریکا پرداخت کرده است.

رسوایی در کلیسای کاتولیک اروپا از ایرلند شروع شد. در چند سال گذشته نزدیک به پانزده هزار نفر از قربانیان علیه دستگاه روحانیت در این کشور شکایت کرده‌اند. بر طبق تحقیقات انجام‌شده، اکثریت موارد گزارش شده به نیمه دوم قرن بیستم برمی‌گردد. در آن دوران سوء استفاده و آزار جنسی کودکان در یتیم‌خانه‌ها و مدارس مذهبی شبانه‌روزی در ابعاد گسرده‌ای وجود داشته است.

اما گروهی از کشیش‌های متهم در ایرلند فوت شده و تعدادی از آنان هم در خانه‌های سال‌مندان زندگی می‌کنند.


Pope-Benedict-XVI-001.jpgپس از آن که روزنامه‌ی ایندیپندنت پاپ را «بزرگترین گناهکار» خواند پاپ بندیکت شانزدهم مجبور به انتشار نامه‌ای رسمی در محکومیت این فجایع و عذرخواهی از تمام قربانیان شد

این موج وسیع افشاگری علیه کلیسای کاتولیک این حقیقت را بر ملا می‌کند که سوء استفاده از قدرت مطلقه با راه و روشی مشابه از طرف روحانیت در مدارس مذهبی کشورهای مختلف به کار گرفته شده است.

مقامات بالای کلیسا در آمریکا، ایرلند، هلند، آلمان هم در اکثر مصاحبه‌های انجام‌شده اعتراف کرده‌اند که در زمان خدمت خود در جریان تعدادی از این موارد تخلف بوده‌اند. اما یا آن را مسکوت گذاشته و یا در موارد حاد، متهم را به کلیسای دیگری منتقل کرده‌اند.

قربانیان از مقامات می‌پرسند، کلیسا به چه حقی می‌تواند از درمان و مجازات قانونی این افراد خوداری کرده و تنها آن را به منطقه‌ای دیگر منتقل کند تا با ناشناس‌ماندن باز هم قربانیان جدیدی را اسیر خود کنند.

در ماه مارچ امسال اعلام شد که حتی پاپ بندیکت شانزدهم در دوران اسقفی خود در آلمان از تعدادی از موارد سوء استفاده جنسی از کودکان خبر داشت. یک روزنامه امریکایی با ارائه مدارک کافی اعلام کرده که پاپ فعلی سال‌ها پیش از سوء استفاده جنسی یک کشیش امریکایی از دویست کودک ناشنوا خبر داشته و هیچ اقدامی علیه او انجام نداده است.

پس از آن که روزنامه The Independent، در بریتانیا پاپ را «بزرگترین گناهکار» خواند و با گسترش رسوایی در چند کشور اروپایی، بالاخره پاپ بندیکت شانزدهم در بیستم ماه مارچ مجبور به انتشار نامه‌ای رسمی در محکومیت این فجایع و عذرخواهی از تمام قربانیان شد. در پی این پوزش‌خواهی واتیکان اعلام کرد که با تشکیل یک کمیسیون «کشف حقیقت» تمام موارد گزارش‌شده را بررسی خواهد کرد.

انتشار این نامه اما خشم مردم را در ایرلند برانگیخت. زیرا پاپ در نامه خود علیه مقامات بالای کلیسا در ایرلند حرفی نمی‌زند و از آن‌ها نمی‌خواهد که استعفا دهند. بلکه با مقایسه رنج‌های قربانیان سوء استفاده جنسی، با رنج‌های مسیح از آن‌ها می‌خواهد که از اعتقاد خود به دستگاه کلیسا بر نگردند و مانند مسیح رنج‌های خود را تحمل کنند!

قربانیان می‌گویند آیا پاپ نباید در احترام به احساسات آن‌ها و اظهار تاسف از هزاران مورد نقص حقوق انسانی کودکان، با احساس مسئولیت، شخصا از سمت خود استعفا دهد؟

روش مقابله کلیسا با این رسوایی و بی‌آبرویی بزرگ، بدون شک در آینده این آیین، مشروعیت تئوریک و ساختار قدرت در آن اثر خواهد گذاشت. نباید فراموش کرد که کلیسای کاتولیک با ادامه سیاست‌های بسیار محافطه‌کارانه خود در زمینه محروم‌کردن روحانیت از داشتن رابطه جنسی و ازدواج، مخالفت با کنترل زاد و ولد، با قرص ضد حاملگی و هم مخالفت با استفاده از کاندوم در جلوگیری از ایدز، مخالفت با طلاق، مخالفت با کشیش‌شدن زنان، نه تنها از زمانه خود بسیار عقب مانده، بلکه نخواهد توانست تا ابد میلیون‌ها کاتولیک را قانع و با خود همراه کند.

----------------------------------
منبع رادیو زمانه


نقد مختصر کتاب: کارل مارکس که بود؟

| 0 نظر
۳marxbook.jpg ماه پیش که بر حسب خوش شناسی‌! آن هم پس از چند ماه حقوق‌های عقب افتاده‌ام را دریافت نمودم، جرئت کردم به مسافرت فکر کنم(‌که البته این روزها تفریحی اشرافی و اعیانی محسوب می‌شود) کوله بار سفر را بستم و رهسپار جنوب شدم. در بین شهرهای جنوب اقامتم در اهواز از همه جا طولانی تر بود. در یکی از همین روزهای گذارم به کتابفروشی «‌بین الملل» اهواز افتاد و در ویترین این مغازه رنگ سرخ کتابی توجهم را به خودش جلب کرد. اما عنوان آن کتاب از رنگش برایم جالب‌تر بود، زیرا با وجود مشکل اقتصادی حداقل عناوین کتاب‌های تازه چاپ را دنبال می‌کردم. ولی نام این یکی تا به حال به گوشم نخورده بود: عنوان این کتاب چنین بود:( کارل مارکس که بود؟ شرح زندگی خصوصی کارل مارکس).

برای رفع عطش کنجکاوی دل را به دریا زده داخل مغازه شدم و پس از اندکی جستجو در قفسه کتاب‌های علوم اجتماعی کتاب مزبور را یافتم. کتابی قطور که ۷۰۴ صفحه داشت. به پشت کتاب نگاه کردم قیمت کتاب مرا متعجب کرد: ۲۰ دلار آمریکا- ۲۵ دلار کاندا و کنار آن روی بر چسب که از طرف کتابفروشی زده بود نوشته شده بود قیمت ۱۰۰/۰۰۰ ریال ‌(‌معادل ۱۰ هزار تومان). حتی اگر دلار را ۹۰۰ تومان فرض کنیم قیمت آن بایستی ۱۸۰/۰۰۰ ریال (‌معادل ۱۸ هزار تومان ) می‌شد. تعجبم وقتی چند برابر شد که در دومین صفحه کتاب محل چاپ آن را «‌لس آنجلس ( کالیفرنیا، ایالات متحد آمریکا)‌» ذکر کرده بود. خیلی عجیب بود. این اولین باری بود که کتابی چاپ خارج کشور آن هم با ذکر قیمت به دلار به صورت علنی در یک کتابفروشی داخل کشور می‌دیدم. آنقدر برایم جالب بود که کتاب را خریداری کردم.

پس از مطالعه صفحاتی چند از آن کم کم بسیاری از نکات برایم روشن شد و پاسخ سئوالهایم را پیدا کردم. در حالیکه بسیار اندوهگین شدم. اندوهگین از آن جهت که چرا در زمانه‌ای که صدها کتاب از مارکس منتشر شده و اطلاعات دقیقی از زندگی، آرمان‌ها ، چهار چوب فکری و مبارز آتش به چاپ رسیده بایستی چنین کتاب «‌تحریف آمیزی» آن‌هم در قلب دنیای ارتباطات و اطلاعات چاپ شود؟

چرا باید اطلاعات نادرستی به خواننده داده شود که ذهن او را ۱۸۰ درجه از واقعیت دور کند. بنابراین تصمیم گرفتم تا قلم را برداشته تا آن جا که در توان دارم و حوصله‌ی خوانندگان اجازه می‌دهد به نقد و بررسی این کتاب بپردازم.

مشخصات و دلیل نگارش کتاب

کتاب «‌کارل مارکس که بود؟‌» یا «‌شرح زندگی خصوصی کارل مارکس‌» توسط    نویسنده‌ای ناشناس با نام «‌دکتر عبدالعلی مقیل‌» نوشته شده. نویسنده در مقدمه کتاب ادعا می‌کند پس از جستجوی فراوان راجع به کتاب‌های ترجمه شده از مارکس و انگلس (به زبان فارسی) و «تذکره ای»! از زندگی خصوصی مارکس متوجه شده که آثار این دو متفکر ترجمه گردیده اما زندگی نامه از مارکس به فارسی در دسترس نیست. ( ظاهراً این موضوع راهنمایی یکی از دوستان کتابخوان‌شان بوده!). بنابراین تصمیم گرفته اند تا مجموعه‌ای از زندگی مارکس تهیه کرده در اختیار خوانندگان فارسی زبان بگذارند تا  «انشاءالله مورد قبول و استفاده قرار بگیرد». آقای دکتر مقیل گویا اطلاع نداشتند که در زمینه‌ی شرح زندگی و مبارزات مارکس و انگلس پیش از این کتاب‌ها و مقالات فراوانی نوشته و یا به فارسی برگردانیده شده برای مثال‌:

 
۱- زندگی سیاسی کارل مارکس نوشته استپانووا ترجمه ج. طباطبایی، تبریز انتشارات بهروز.
۲- مقاله «‌به مناسب سال روز تولد کارل مارکس‌» نشریه کار شماره ۱۰ - ۲۰ اردیبهشت ۱۳۵۸
۳- «‌مدخلی بر زندگی و آثار کارل مارکس و فردریش انگلس‌» نوشته ریازانف ترجمه سازمان وحدت کمونیستی نشر تندر -۱۳۵۷
۴- «‌مارکس» نوشته ریوس ترجمه م. آزاده و س،سروش انتشارات هور.
۵- «‌زندگی ،آثار و فعالیت های مارکس و انگلس‌» ۲ جلد سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، نشر سیاهکل ،۱۳۵۵
۶- مقاله «زندگی پر افتخار کارل مارکس رهبر بزرگ پرولتاریای بین‌الملل و موسس سوسیاللسیم علمی»، نشریه آیندگان، شماره ۱ خرداد ۱۳۲۲.
۷- مقاله «مارکس در زندگی» نشریه دنیا شماره ۲ (سال سوم، دوره چهارم ) اردیبهشت۱۳۶۰ .

علاوه بر این ها کتابهایی که به صورت مصور و کارتون استریپ از زبان‌های آلمانی و انگلیسی به فارسی بر گردانیده شده را نیز بایستی اضافه کرد. بنابراین اگر آقای دکتر مقبل کمی همت کرده به جستجوی بیشتری می‌پرداختند به نتایج خوبی دست می‌یافتند که حداقل نتیجه‌اش نگارش فاجعه‌بار چنین اثری با چنین اشتباهات فاحشی نمی‌گردید. (این خطاها و اشتباهات را در ادامه مقاله توضیح خواهم داد.)

 ماخذها و منابع کتاب

دکتر مقبل در همان مقدمه کتاب به مجموعه‌ای از منابع اشاره می‌کند که در آخر کتاب آمده، (که البته درست در اول کتاب آمده بود.) در بین کل منابع یاد شده (۲۷ منبع) تنها از مکاتبات مارکس و انگلس، مقالات آنها درباره‌ی کمون پاریس و مقالات نوشته شده برای روزنامه‌های آمریکا (که تنها روزنامه نیویورک دیلی تریبون بوده) به عنوان آثار آن‌ها استفاده گردیده. نام هیچ کدام از آثار مهم مارکس چون «مانیفست کمونیست»، «‌سرمایه»، «ایدئولوژی آلمانی»، «نقد اقتصاد سیاسی»، «خانواده مقدس» و... در بین منابع کتاب وجود ندارد. ونویسنده محترم برای نوشتن شرح زندگی مارکس (یا به قول خودشان تذکره وی) زحمت مطالعه آن‌ها را به خود نداده‌است.

 بد نیست بدانیم برای شناخت مارکس و انگلس ضروری است که حداقل شناخت کلی از آثار آن‌ها و محتوی این آثار داشته باشیم‌. مارکس اقتصاد سیاسی‌دان را تنها با شناخت«سرمایه» (یا به قول نویسنده فارسی زبان! کتاب داس کاپتیال) و «نقد اقتصاد سیاسی» می‌توان شناخت. مارکس مبارز و کمونیست را تنها با مطالعه «مانیفست کمونیست» (که بیشتر ۴۰ صفحه هم نیست) و  «نقد برنامه گوتا» می‌توان درک نمود.

 در حقیقت نوشتن بیوگرافی اندیشمندان و یا مبارزان اندیشمند (تئورسین) تنها با شناخت آثارشان میسر است. زیرا بین یک پادشاه و یک فیلسوف تفاوت عمیقی وجود دارد. تفاوت از آنجا ناشی می‌گردد که فیلسوف با شناخت و درک جهان مادی پیرامون خود و یا تحلیل این جهان (طبیعت جامعه - جهان ذهن) چهار چوب فکری یک مکتب فلسفی جدید را   می‌ریزد و این چهار چوب را در آثار خود تجلی می‌بخشد.

اما یک پادشاه که هیچ درکی تئوریک و تحلیل گونه از جهان پیرامون خود ندارد و زندگی‌اش تنها به سلطنت نشستن ،کشور گشایی، کور و اعدام نمودن، تغییر پایتخت دادن و نهایتاً مردن یا کشته شدن محدود می‌گردد، نیازی به مطالعه اثر ندارد. زیرا اثری مکتوب و تامل بر انگیز از او وجود ندارد.

 آقای مقیل در حالی به نوشتن شرح زندگانی مارکس دست زده که هیچ درک علمی از مارکس ندارد. او حتی نمی‌دانست مجموعه آثار مارکس به چند دسته تقسیم می‌گردد و مارکس درچه مقاطع تاریخی بر روی هر کدام کار کرده‌، مهم‌تر از همه آقای مقیل هرگز درک نکرده که مبارزات اجتماعی و سیاسی مارکس چه تأثیری در نگارش این آثار دارد. به همین دلیل با گرته‌برداری از هر کتابی که به زبان انگلیسی راجع زندگی مارکس در لندن و هامبورگ، بیماری و ناخوشی‌اش، رابطه انگلس با زن‌ها و... چاپ شده  و چسبانیدن نادرست آن‌ها به همدیگر به افتخار نوشتن یک کتاب ۷۰۴ صفحه‌ای نائل آمده.

نظر نویسنده راجع به تاریخ کمونیسم و ارتباط مارکس با جنبش کمونیستی

 مقبل در صفحه ۹ کتاب می نویسد:«اما درباره‌ این نظر که تقریباً در وهم همه‌ی مردم امروز عمومیت دارد، و به عقیده من صحت تاریخی ندارد. یعنی این که کارل مارکس کمونیست بوده است، چه باید گفت‌؟
فکر کمونیستی و دست اشتراکی یکی از قدیمی‌ترین نوع تشکیلات اجتماعی بشر است و شروع آن‌ها میلیون‌ها سال قبل از مانی نقاش و یا مزدک و غیره بوده است! بشر اولیه، همان‌قدر که تعدادش از یک خانواده تجاوز کرد، برای دفاع از خود و خانواده‌‌اش زندگی را به طور اشتراکی شروع کرد و اگر چنین عمل را تکرار نکرده بود، از بین رفته بود، و ما هم امروز وجود نداشتیم (با داروین یا بدون داروین (charles Darwin). پس مرام کمونیستی وحتی واژه‌های کمونیستی و کمونیسم و غیره ارتباطی با کارل مارکس ندارد.

شروع کمونیستی عصر جدید، و به خصوص واژه کمونیسم، به صورتی که امروزه در افواه است ممکن است از نام کارل مارکس یا واژه کمونیسم از همان راه است (همان کتاب ص ۹ و ۱۰ ) از ادبیات دهه‌ی ۳۰ خورشیدی کتاب که بگذریم، اولین« تشکیلات اجتماعی بشر» بر خلاف نظر آقای مقیل فکر کمونیستی نداشته‌است. کمون اولیه یا زندگی اشتراکی اولیه در حقیقت آن شیوه ای از زندگی و تولید اولیه بوده که انسانها در داشتن سلاح یعنی تنها وسیله با هم مشترک بودند و شیوه‌ی زندگی آنها دسته جمعی بوده‌است.

 اما مشکل اشتراکی پس از تقسیم کار اجتماعی یعنی به وجود آمدن مشاغلی چون کشاورزی - شبانی و شکار نیز ادامه یافت و اولین قبایل و عشایر نیز در همین تقسیم کار اجتماعی پدید آمدند. پس تنها مسئله دفاع و تکرار «این عمل» نبوده، زندگی مشترک انسان‌ها خیلی جلوتر از غارنشینی که منظور نویسنده‌است ادامه پیدا کرده و کشاورزی اشتراکی یا به قول نویسنده کمونیستی نیز محصول همین پروسه است. این شیوه تولید قرن‌ها در آسیا و از جمله کشور ایران ادامه داشته(۳). اما این که نسل بشر با داروین یا بدون داروین از بین رفته بود بایستی متذکر شد که فرضیه تکامل داروین نه وحی نزل، نه آیه شریفه و نه قانون تراوش یافته از فکر یک بشر نشسته در یک اتاق بسته است. نظریه تکامل داروین محصول فکر و تحقیقات یک زیست شناس انگلیسی به نام چالز داروین است که حدو ۲۰ سال در سرزمین‌های مختلف بر روی جانوران متفاوت مطالعه نمود.

موجودات فراوانی را زیر نظر گرفت و حاصل این تحقیقات و مطالعات چنین نظریه ای بود که(البته با مطالعات جانورشناسی و زیست شناسی بعدی کامل‌تر شد) پس کنایه زدن به داروین به جهت زندگی اشتراکی بشر هیچ محلی از اعراب ندارد.

 اما این که کمونیسم جنبش. کمونیستی (که آقای مقیل کلمه جنبش را فراموش کرده اند ذکر نمایند) از کجا آمده ایشان ادعا می‌کند واژه کمونیسم از دوران کمون پاریس متداول گردیده. باید در این جا یاد آور شد که جنبش و تفکر کمونیستی خیلی قبل‌تر یعنی از دوران انقلاب کبیر فرانسه (۱۷۸۹) مطرح گردیده‌بود. «فرانسوا امیل بابوف» انقلابی رادیکال فرانسوی بود که در سال ۱۷۹۶ م. با بنیان گذاری تشکیلات «توطئه برابران» اولین جریان متشکل با اندیشه‌ی کمونیستی را بنیان نهاد.

  البته وقتی از کلمه‌ی کمونیسم برای مبارزان قبل از مارکس استفاده می‌کنیم منظور اندیشه‌ای حاوی تفکر، ضد مالکیت خصوصی و طرفدار برابری مطلق انسان‌ها است. بابوف خواستار سرنگونی دولت سرمایه و برقراری برابری در همه شئون زندگی برای مردم و وضع قوانینی بر همین اساس بود. اندیشه‌های بابوف را «کمونیسم هموار طلب یا سرباز خانه‌ای» می‌شناسند. بعد از بابوف کسان دیگری چون «اتین کابه» و «ویلهلم واتیلینگ»  این نظریه را به شکل‌های دیگری پی گرفتند‌.

  در سال ۱۸۳۹ توسط لوئی آگوست بلانکی ( ۱۸۰۵-۱۸۸۱) تشکیلاتی با عنوان «انجمن عدالت» بنیان گذاشته شد که جریان مخفی کمونیست‌های فرانسوی بود. رهبری این جریان با ۳ کمونیست آلمانی و فرانسوی به نام‌های «کارل شاپر» ،« هایزیش باوئر» و «ژوزف مول» بود. این انجمن پایه و اساس تشکیل «اتحادیه کمونیست‌ها» در نوامبر ۱۸۴۶ م. گردید. یعنی اولین تشکیلاتی که به صورت رسمی از عنوان کمونیست استفاده کرد.

در حقیقت ادعای آقای مقیل مبنی بر شهرت نام کمونیسم از کمون پاریس سال ۱۸۷۱ کاملاً بی پایه و اساس است و اولین تشکیلات رسمی و سراسری کمونیست‌ها در اروپا (و البته جهان) ،۲۵ سال قبل از قیام کمون پاریس بر پا گردیده‌بود. بر همین اساس بود که اتحادیه کمونیست‌ها به مارکس وانگلس دستور نوشتن بیانیه این انجمن را صادر نمود که در سال ۱۸۴۸ م. با نام «مانیفست حزب کمونیست» منتشر گردید.

 پس ارتباط نام مارکس و کمونیسم هیچ منشایی در کمون پاریس ندارد. مارکس و انگلس کمونیستی را پایه ریزی کردند که بر ۳ علم اقتصاد سیاسی، فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک و مبارز طبقاتی، سوسیالیسم» قرار داشت، مارکس به مسئله برابری به شکل علمی و غیر تخیلی نگاه می‌کرد و از تجارب مبارزات طبقاتی و سوسیالیستی گذشته استفاده کرده و آنها را نقد می‌کرد و بر اساس این نقد آن‌ها تئوری کمونیسم علمی را پایه گذاری نمودند.

منشا ، تفکر مارکس از دید مقیل

 آقای مقیل معتقدند چون مارکس در جوانی به شعر خوانی پدرش (از روی اشعار ولتر) گوش فرا می‌داده و از طرفی سخنرانی هایی را که از «ژان ژاک روسو» به عنوان منبع می‌آوردند می‌شنیده‌، تحت تاثیر آن‌ها قرار می‌گرفته و در آثار و نظریات و مبارزات بعدی‌اش مخالف مالکیت خصوصی گردیده )... در اغلب مجالس خصوصی و سخنرانی‌های عمومی جمله‌های طویلی از ژان ژاک روسوjea - Jacques rousau آورده می‌شد- در این صورت اگر بعدها در هر یک از برنامه‌های حزبی که مارکس تهیه کننده آن بوده به آن ماده بر می‌خوریم که مالکیت زمین را به سختی محدود می‌کنند، بایستی به یاد گفته ژان ژاک روسو بیفتیم که بزرگترین دشمن اجتماع را آن کس خواند که برای اولین بار دور زمینی را حصار کشید و گفت‌: « این زمین متعلق به من است!» ( همان کتاب ،ص ۱۱)
این هم سند دیگری از دلایل بی اطلاعی و یا اظهار نظر مغرضانه آقای مقبل است. اندیشه مخالفت با مالکیت خصوصی تا بیش از کار مارکس در نشریه ی راین یعنی در سال‌های اول دهه ی ۱۸۴۰ در هیچ کدام از آثارش دیده نمی‌شود. در زمانی که مارکس در این نشریه به عنوان سر دبیر مشغول فعالیت بود مسئله قانون دزدی چوب» پیش آمد. مارکس این قانون را از نظر حقوقی و قضایی و البته سیاسی مورد بررسی قرار داد، وی درهمین زمان او به مطالعه آثار سوسیالیست‌های فرانسوی و آلمانی دست زده بود.

 حاصل این مطالعات و  بررسی های چهار چوب فکری راجع به مسئله مالکیت خصوصی شد که تاثیر اصلی را همین مسئله دهقانان و جمع آوری هیزم توسط آن‌ها گذاشت. مارکس این نتایج را در مقاله‌ای تحت عنوان «درباره قانون دزدی چوب» در اکتبر ۱۸۴ م. در نشریه عنوان نمود.

در این جا است که برای اولین بار او به مالکیت خصوصی نقد کرده می‌نویسد:« بعضی چیزها نمی‌توانند به مالکیت خصوصی در آیند، مگر آن‌که عدالت زیر پا گذاشته شود.»(مجموعه آثار مارکس و انگلس، جلد اول، صفحه ۲۳۶ (به زبان انگلیسی)

 زندگی خصوصی مارکس از دید مقیل

 از آن‌جایی که منابع دکتر مقیل برای نوشتن کتاب منابع معتبری نیستند و در نتیجه کتاب حاضر نیز مجموعه‌ای از تفکرات دیگران به انضمام دیدگاه‌های غیر علمی نویسنده است. این در حالی است که کتاب مفصل و مستند«کارل مارکس، زندگی و مبارزاتش» نوشته دیوید مک‌للان به زبان انگلیسی در سال ۱۹۷۳م . نیز دردسترس ایشان و همه‌ی انگلیسی زبانان دنیا بوده که مجدداً تحدید چاپ نیز گردیده است.

آقای دکتر مقیل درباره ی خصوصیات کارل مارکس چنین می نویسد:« ... مارکس در زندگی شخصی خود عاری از غرور و جوانمردی بود، با کمال بی ریایی (یا بهتر گفته شود بی‌حیائی) از دوستان و حتی آشنایان قرض می‌کرد و دین خود را نمی‌پرداخت...» (همان کتاب ص ۱۲) این در حالی است که آقای مقبل در متن خود کتاب ده‌ها بار به مبارزات بی وفقه مارکس و در نتیجه تعطیلی روزنامه‌اش‌، اخراج و تبعید و زندان‌های کوتاه مدت و متعددش و نهایتاً تبعیدیش به انگلستان اشاره می کند.

 چگونه کسی که تمامی عمر خود را صرف مبارزه و تحقیق می‌کند و در آمد ثابتی ندارد می‌تواند از دیگران قرض نگیرد. و آیا پول قرض گرفتن نیاز به بی‌حیایی دارد؟ از طرفی خود نویسنده در صفحات بعدی کتاب به یک مورد از بازگردانیدن قرض از سوی مارکس به دایی اش اشاره دارد و در جایی دیگر از دادن مبلمان منزل در لندن به صاحبخانه به جای اجاره‌های عقب افتاده. پس می‌بینیم که آقای مقیل پس از تخریب مارکس در صفحات اولیه کتاب‌، در صفحات بعدی به نقض   گفته‌های خویش می‌پردازد.

آقای مقیل از این هم فراتر رفته می‌نویسد :«‌در زندگی خانوادگی‌، گرچه اغلب تذکره نویسان معتقدند که او شوهر و پدر خوبی بود- اما در آنجا نیز می بینیم که او بیشتر خود را می پرستید تا اینکه به فکر دیگران باشد، نسبت به زنش که شوهرش را دوست می‌داشت بی‌وفایی کرد و نسبت به خادمه‌یِ با وفایش بی‌رحمانه تجاوز نمود و او را حامله کرد...» ( همان کتاب ص ۱۳)

 واژه ی خودپرستی یعنی ترجیح دادن «خود» و «زندگی شخصیتی خود» به دیگران است. یعنی مقدم قرار دادن «خود» و پایمال کردن حقوق مادی و افراد «غیراز خود». چگونه می‌توان انسانی را که از سال ۱۸۴۱تا ۱۸۸۱ یعنی ۴۰ سال از عمرش را صرف مبارزه در راه گسستن زنجیره‌های نامرئی سرمایه و از بین بردن استثماراست و از ابتدایی‌ترین لذات زندگی چشم پوشیده است را به خود‌پرستی متهم کرد. همان‌طور که آقای مقبل در صفحات بعد مجبور به اقرار می گردد زندگی مارکس (کسی که دارای دکترای فلسفه از معتربرترین دانشگاه‌های آلمان بود) بر اثر مبارزات و فعالیت‌هایش مملو از روزهای سیاه است.

  روزهایی که با فقر، بی خانمانی، مرگ فرزندانش در اثر بیماری و بی‌غذایی و از دست رفتن سلامتی‌اش همراه بوده. پس از مرگ «ادگار» فرزند کوچک مارکس، او در نامه‌ای به انگلس می‌نویسد:«مرگ ادگار کوچک چنان تاثیری بر روح و روان من نهاده‌است که فکر می‌کنم تا ابد این تاثیر و این غم به همراهم باشد. » جا دارد دراین جا به این نکته اشاره کنم که ادگار فرزند خردسال مارکس در دوران اقامت او در لندن در اثر بیماری و سوء تغذیه که نتیجه فقر وحشتناک حاکم بر خانواده بود در گذشت.     

 اما نویسنده در صفحه ۵۱۷ به نقض اتهام خود پرستی و بی عاطفگی مارکس می پردازد: «... در برابر زنان بسیار با عاطفه و مهربان بود و با زن و دختران خودش با مهربانی فوق‌العاده رفتار می‌نمود و برای عقاید و صفات مخصوص هر کدام از آن‌ها احترامی کامل قائل بود....) ( همان کتاب صفحه ۵۱۷)

 در مورد «‌تجاوز‌» مارکس به مستخدمه اش «‌لن شن». تا آن‌جایی که به معنی لغوی «تجاوز» بر می‌گردد. تجاوز در مفهوم جنسی یعنی انجام عمل جنسی (s.e.x) انسانی با انسان دیگر به صورتی که طرف مقابل به زور (عنف)  وادار به چنین عملی شود. عزیزانی که علاقمند به درک مفهوم حقوقی این کلمه هستند می توانند به کتب حقوقی مراجعه نمایند. برای من بسیار عجیب است که آقای مقبل که ظاهراً «پزشک» هم هستند به این مفهوم پی نبرده اند؟

ما در هیچ منبعی به جریان تجاوز مارکس به مستخدمه‌ی با وفایشان بر نمی‌خوریم -تنها در یک سری از منابع به رابطه جنسی مخفی مارکس با «لن شن» اشاره می‌شود که در حاله‌ای از ابهام فرو رفته و هیچ سندی برای اثبات آن مبنی بر اعتراف نزدیکان مارکس (همسر، دختران یا انگلس) وجود ندارد.

 مقبل می‌نویسد: «مارکس نه تنها یهودی بودن خود را نه فقط تا آخر عمرش انکار نمود، بلکه، در حالی که مادرش هانریت Henriete تا آخر عمر یهودی ماند (پدر کارل در سال ۱۸۲۴ مسیحی به دین مسیح پیوست) با کمال بی‌حیائی به یهودیان و نژاد یهود بدگویی نمود! (همان کتاب ص ۱۳) همان طور که نویسنده در پرانتز اشاره می‌کند پدر مارکس یعنی «هانریش مارکس» به دلیل فشارهایی که بر روی یهودیان آلمان بود در سال ۱۸۲۴ رسماً دین خانواده را از یهود به مسیحیت تغییر داد (این در حالی بود که مارکس ۱۰ ساله بود) و این شامل و کلیه افراد فامیل (حتی مادر مارکس) نیز می‌شد. لازم به توضیح است اعتقادات مذهبی مارکس عملاً از پایان دوران دبیرستان رو به افول گذاشت.

 درک مارکس در سنین ۱۶ تا ۱۸ سالگی درکی فلسفی بود و در آن سنین به مذهب تنها به عنوان «آرمانی بشری» نگاه می‌کرد نه آئینی آسمانی و فرا زمینی. این باور زمینی مارکس به خدا و مذهب عملاً در دورانی که به مطالعه آثار هگل روی آورد از میان رفت و با گرایش ماتریالیستی‌اش به «لودویک فویر باخ» عملاً از آن گسست. بنابراین هرگز نمی‌توان مارکس را پیرو آیین یهود یا مسیحیت و یا هیچ آئین مذهبی دیگری دانست چه برسد که یهودی بودنش را انکار نماید. اما درباره بد گویی توام با بی حیایی به یهود و نژاد آن بایستی مجدداً به این نکته باز گردم که اگر آقای دکتر مقیل به مطالعه‌ی آثار مارکس پرداخته بود هرگز چنین تحریف تاریخی را مرتکب نمی‌گردید. تنها اثری که مارکس به مسئله یهودی می پردازد کتاب «درباره ی مسئله یهود است.»(۴)

این کتاب نه فقط حمله به یهودیان و نژاد آن‌ها را دارد و نه تلاش برای پوشانیدن گذشته مارکس است. مارکس در این کتاب به نقد نظریات هگل گرایان چپ و در رأس آن‌ها «برونو بائر»می‌پردازد‌. مارکس می‌گوید تنها زمانی می‌توان یهودیان را آزاد کرد که خود آزاد کنندگان آزاد شوند. در این‌جا مارکس به «ملیت خیالی» اشاره می‌کند که از آینده بشری جدا است. ملیتی که بعدها در چهار چوب مکتب «صهیونیسم» تعریف گردید. مارکس در این کتاب می‌گوید: «ما برای آن که بتوانیم دیگران را آزاد سازیم‌، اول باید خود را آزاد کنیم. انعطاف ناپذیرترن شکل تقابل میان یهودیان و مسیحیان‌، تضاد مذهبی است‌. چنین تضادی را چگونه می‌توان حل کرد؟ با نا‌ممکن ساختن آن‌، تضاد مذهبی چه گونه ناممکن می‌شود؟ با الغای مذهب. (درباره مسئله یهود، گامی در نقد فلسفه حق هگل نوشته کارل مارکس ترجمه دکتر مرتضی محیط، نشر اختران - ص۱۳)

 دراینجا مارکس به نقد رادیکال مذهب می‌پردازد. او مذهب را به طول کلی و باورهای آن به طور کلی اهداف قرار می‌دهد نه یهودیت به طور خاص.

آقای مقبل در جریان شرح زندگی و دوران جوانی مارکس می‌نویسد:« از آن‌جایی که کارل متعلق به طبقه مرفه بود اصطکاک مستقیمی با بینوایان نداشت. (کارل مارکس که بود؟ ص ۴۰)

 آقای نویسنده در خط خط کتاب خود به نقض گفته‌های پیشین خود می‌پردازد. در جهان هستی نفیِ نفی یعنی تکامل و نفی مقوله‌ها و پدیده‌ها امری طبیعی است، اما هر مقوله با نفی گذشته خویش به تکامل و کمال می‌رسد در حالی‌که آقای مقبل دائماً در حال « نقض گفته‌های خویش و نه نفی آن‌ها است و راه کمال و تعالی را نمی‌پیماید. ایشان در صفحه ۲۱ کتابشان می‌نویسند: «در دورانی که مردها معمولاً در سن‌های خیلی کمتری ازدواج می‌نمودند. نشان می‌دهد که تا آن موقع وضع مالی هرشل اجازه ازدواج و تشکیل فامیل را نمی داده‌است. هر چند که در آمد پدر کارل از راه وکالت به تدریج رو به افزایش گذارده، ولی هرگز تا آخر عمر به ثروت زیاد نرسید.» (همان کتاب ص ۲۱)
باز نقض گفته‌های قبل که مارکس و خانواده‌اش را مرفه و ثروتمند نشان می‌دهد.

ریشه های مطالعه ی اقتصاد سیاسی مارکس از دید مقیل

آقای نویسنده می‌نویسد:« در تابستان سال ۱۸۵۰ مارکس به طور مرتب با استفاده از ‌مجله ی مهم اکونومیست (Economist) که به طور هفتگی در لندن درباره‌ی اقتصاد و سیاست منتشر می‌شد، شروع به یک رشته تفحصات عمیق در زمینه ی سیاست اقتصاد نمود...» (همان کتاب ص ۳۳۸)

 اول آن‌که آقای نویسنده در آغاز قرن ۲۱ میلادی و دهه آخر قرن ۱۳ خورشیدی که زیان دگرگونی‌های فراوانی یافته و فن ترجمه نیز در نتیجه‌ی این دگرگونی ها تغییرات اساسی یافته‌، هنوز واژه ی political economy را سیاست اقتصاد ترجمه می‌کند. در حالی‌که از دهه ی ۵۰ خورشیدی این واژه به «اقتصاد سیاسی» ترجمه گردیده.

دوم: آن‌که مارکس مطالعات اقتصادی خود را نه از سال ۱۸۵۰ که از اول دهه ۱۸۴۰ یعنی زمانی که به عنوان سر دبیر در نشریه «راینیش زایتونگ» (نشریه راین) کار می‌کرد آغاز کرده دراین زمان مارکس درگیر مسایلی از قبیل جنبش کارگری با قانون دزدی هیزم، جنبش اعتراضی انگور کاران بازل گردید. به این نتیجه رسید که تنها مطالعه اقتصاد و به خصوص علم «‌اقتصاد سیاسی‌» می‌تواند به تحلیل و پاسخگویی چنین مسایلی بپردازد. مجموعه‌ی اولین مطالعات و تحقیقات مارکس تحت عنوان «دست نوشته اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴» در پاریس منتشر گردید.

  مارکس در دیباچه این اثر دلایل شروع و بررسی مطالعه علم اقتصاد سیاسی را چنین شرح می‌دهد:«قبلاً در سالنامه آلمانی - فرانسوی نقدی از علم حقوق و علم سیاست به شکل نقد بر فلسفه‌ی حق هگل ارائه کرده بودم: زمانی که فقط این نقد را برای انتشار آماده می‌کردم، پی بروم که در هم آمیختن نقدی که تاملات نظری را بررسی کرده باشد با نقادی از موضوعات متنوع دیگر نامناسب است و مانع پیشبرد بحث می‌گردد و فهم مطلب را دشوار می‌کند‌.

  افزون بر آن‌، اگر بخواهیم فقط در یک اثر مطالب گونان و فراوانی را بگنجانیم باید شیوه‌ای صرفاً گزینه گویا نه در اختیار کنیم... از این رو در چند جزوه‌ی مجزا و مستقل نقد خود را از حقوق‌، اخلاق‌، سیاست و غیره انتشار می‌دهم و سپس تلاش می‌کنم در اثری دیگر‌، تمام این نقدها را به صورت یک کل مرتبط ارائه کنم تا ضمن نمایش روابط درونی اجزای جداگانه، نقدی از ساخت و پرداخت نظر ایشان فراهم آورم. به همین دلیل در اثر حاضر ارتباط متقابل اقتصاد سیاسی با دولت ، علم حقوق، اخلاق و زندگی مدنی و غیره تا آن جا مورد بررسی قرار گرفته که خود اقتصاد سیاسی آشکارا درباره آن‌ها به بحث پرداخته است.

 نیاز چندانی نیست که خواننده مطلع از اقتصاد سیاسی اطمینان دهم که نتایجم با تحلیلی سراسر تجربی و بر اساس پژوهش انتقادی و تمام عیار از اقتصاد سیاسی حاصل شده است. (دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴، نوشته کارل مارکس، ترجمه حسن مرتضوی، نشر آگه ص ۴۸ و ۴۹)

 مانیفست کمونیست و روح حاکم بر آن!

 نویسنده پس از شرح مفصلی که راجع به نگارش مانیفست می‌دهد به تفسیر آن ازدیدگاه خودش می‌پردازد. او می نویسد: « ...مانیفستو روح جدیدی در جنبش‌های انقلابی به وجود آورد: روح مبارزه و خشم وتنفر! تا آن موقع جنبش‌های سوسیالیستی روح جنبه انسانی داشتند و در تبلیغات خودشان به عوض اختلاف طبقاتی رسم برادری وهمنوعی را تاکید می‌کردند‌، در صورتی که مارکس در مانیفستو جنبه‌ی مبارزه را هسته‌ی تبلیغات و فعالیت‌های خوبی قرار داد! ازدیدگاه کمونیست‌های مارکسی مردم برادر یکدیگر نبودند، بلکه دشمنان یکدیگر بودند که دائماً برای بدست آوردن قدرت با یکدیگر در جدال می‌باشند (کارل مارکس که بود؟ ص ۲۵۲ و ۲۵۳)

آقای مقیل گویا نمی دانند که مارکس و انگلس در عصری در حال نگارش مانیفست (یا به قول ایشان مانیفستو.) بودند که دولت‌های سرمایه داری در فرانسه‌، بلژیک ،آلمان و ایتالیا به وحشیانه‌ترین شکل ممکن در حال سرکوب و قتل عام توده‌های مردم دست می‌زدند.(۵)

مفهومی که آموزش‌های سوسیالیست‌های پیشین (سوسیالیستهای تخیلی) تبلیغ می‌کردند در حقیقت سرمایه‌داری را اصلاح پذیر می‌دانست. کسانی چون «شارل فوریه»، «رابرت اوئن»، «هنری سن سیمون» ( یعنی پیشگامان سوسیالیستی که آقای مقبل از آن صحبت می‌کنند) همه فکر می‌کردند تا با کمک و دستگیری از کارگران یا استخدام آن‌ها با حقوقی بیشتر تا پناه گرفتن در دهکده‌های اشتراکی جدا از جامعه می‌توانند سوسیالیسم را مستقر سازند.

 در حالی که سرمایه‌داری که از تمام منافذش خون و چرک بیرون می‌ریخت ۱۲ تا ۱۴ ساعت کار در روز را به کارگران تحمیل نموده‌، کودکان و زنان را نیز وحشیانه و در ساعات بالا به کار گمارده بود.

درهمین زمان کارگران در کثیف ترین و متعفن ترین محلات زندگی کرده و پس از چند سال کار عملاً در اثر بیماری هایی چون سل‌، ناراحتی‌های مفاصل و ... از پا در می‌آمدند. و درست در همین زمان هر اعتراض و اعتصاب کارگری به خونین تری شکلی از سوی پلیس و ارتش (دستگاه‌های دولت سرمایه‌داری) سرکوب می‌گردید. آیا می‌توان با رسم برادری و نوع دوستی با چنین طبقه ومناسبات تولیدی سخن گفت؟

 بر خلاف آن‌چه آقای مقبل ادعا می‌کنند اندیشه مارکسی انسان‌ها را دشمن یکدیگر نمی‌داند و در هیچ کدام از آثار مارکس و انگلس و یا در شیوه ی مبارزاتشان چیزی از چنین روش یا نگرش نمی‌یابیم. مارکس در جامعه از انسان و طبقه ومنافع طبقاتی سخن می‌گوید . او تاریخ را تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی انسانها می شناسد و به امید رفع طبقه و زندگی طبقاتی که منشاء همه کینه‌ها و جنگ‌ها وکشتارها است مبارزه می‌نمود.

 کتاب کارل مارکس که بود؟... به تمامی رئوس و آثار مارکس می پردازد که هر خط آن قابل تعمق و بررسی است اما اگر ما بخواهیم خط خط کتاب را نقد کرده مورد بررسی قرار دهیم. بابستی کتاب قطورتر ( دو برابر یا بیشتر) را به نگارش در آوریم که از حوصله‌ی خوانندگان بیرون است.

در این جا عزیزانی که علاقه مند به شناخت زندگی و مبارزات کارل مارکس و فردریش انگلس هستند کتاب‌هایی را معرفی می نمایم:

۱-کارل مارکس، زندگی و دیدگاه‌های او (۲ جلد)،  نوشته دکتر مرتضی محیط ،  نشر اختران
۲- سرگذشت یک خانواده مبارز، نوشته ف. ج. پیترز، ترجمه دکتر داور رشخاوندی
این کتاب در سال ۱۳۷۹ توسط نشر آتیه و در سال ۱۳۸۵ توسط نشر دات منشتر گردیده است.
۳- کارل مارکس، نوشته آیزابرلین، ترجمه رضا رضایی،  انتشارات ماهی، ۱۳۷۸

توضیحات

 ۱- در مورد ویژگی‌های پادشاه و آن‌هم پادشاهی موروثی می‌توانید به مقالات کارل مارکس ‌در باره سانسور در نشریه راین مراجعه نمایند. این نوشته ها در کتاب «سانسور و آزادی مطبوعات» ترجمه حسن مرتضوی،
نشر اختران به فارسی برگردانیده شده است.

 ۲- کلیه مطالب ذکر شده در گیومه عین مطالب کتاب یا همان نوع انتشاء و نگارش است.

۳- برای اطلاعات کامل‌تر می‌توانید به کتاب «صورت بندیهای اقتصادی پیشا رمایه داری» نوشته کارل مارکس، ترجمه دکتر خسرو پارسا «نشر دیگر» مراجعه نماید.

 ۴- این اثر ۲ بار به فارسی برگردانیده شده که عبارتند از:
الف- درباره مسئله یهود، ترجمه ع. افق  نشر پویش  بی نا  بی تا
ب- درباره مسئله یهود؛ گامی در نقد فلسفه هگل، ترجمه دکتر مرتضی محیط و ویراستاری محسن حکیمی، حسین مرتضوی نشر اختران،۱۳۸۱

۵- در همین زمان یعنی در سال ۱۸۴۸ در کشورهای فرانسه، آلمان و بلژیک یک انقلاب سراسری در حال وقوع بود.  دولت‌های این کشور با پشتیبانی دولت و روسیه تزاری با شدیدترین شکلی دست به سرکوب این انقلاب زدند. پس از آن بسیاری از انقلابیون و یا کسانی که به آن‌ها کمک کرده بودند. دستگیر، زندانی و تبعید شدند . طبقه کارگر این کشورها در کنار توده‌های مردم از جدی ترین نیروهای انقلاب ۱۸۴۸ بود.

۶- برای درک بهتر شرایط زندگی طبقه کارگر اروپا در قرن ۱۹ می توانید به کتاب  «وضعیت کارگر انگلستان» نوشته فردریش انگلس مراجعه نمایید. این کتاب به فارسی برگردانیده و توسط انتشارات کمونیسم در خارج از کشور به چاپ رسیده است (پیش از انقلاب)   

 *** مطلب ارسالی به کوخ بوده و در اشتراک نیز منعکس گردیده است.


خودکشی ...

| 0 نظر
گفتگو با علی فرمانده
 مجید خوشدل
گاهی در شرایطی ویژه و استثنایی انسان فکر می کند، تنها راهی که برای اش باقی مانده، خودکشی ست... چرا؟
khodkoshi.jpgچرا این انسان در اقدامی«آگاهانه» می خواهد از تمام چیزها و همه ی کسانی که دوست اش دارد، دل بکند و با آنها وداع کند؟ چه شرایطی او را به چنین کار دشواری ترغیب می کند؟ عوامل بیرونی و درونی ی بیزاری انسان از«خود» و از اجتماع پیرامون اش چیست؟
این انسان می تواند یک آدم متموّل باشد؛ یک مالباخته؛ یک شاعر؛ یک عاشق شکست خورده در عشق؛ یک فعال سیاسی؛ یک زندانی سیاسی سابق؛ و یا آدمی«معمولی» که صبح به سر کار می رود و شب به خانه بازمی گردد؛ تنها زندگی می کند و یا شریک زندگی دارد. اما این انسان به خودکشی می اندیشد... چرا؟ 
طرح بحث را به جامعه تبعیدی ایرانی منتقل می کنم.
عمیقاً بر این باورم که زندگی اغلب ایرانیان تبعیدی تجربه ی دقیقه ها؛ روزها؛ هفته ها؛ ماهها و سالهایی است که از گذشته های دور دیگر در جمع اتفاق نمی افتد و غالباً در تنهایی شکل می گیرد و در تنهایی به پایان می رسد. حتا بر این باورم، اغلب آنان که ظاهراً در«جمع» هستند و تنها نیستند، تنهاتر از دیگرانند.

به باور من حلقه ی مفقوده در تبیین اغلب ناهنجاری های اجتماعی(و حتا سیاسی) در این جامعه کیفیت رابطه های انسانی در این جامعه است. زمخت شدن دوستی ها و ابزاری شدن رابطه و پیوندهای اجتماعی و عاطفی، می تواند بخش بزرگی از ناهنجاری ها و ریزش های اخلاقی- رفتاری را در این جامعه توضیح دهد.
برای اعاده حیثیت از این طرح به تجربه اجتماعی متوسّل می شوم:
به خاطر داریم که در سالهای پیش و پسِ انقلاب بهمن، آنچه که فعال سیاسی و اجتماعی را در دل مردم جای می داد، تحلیل و استدلال آنان نبود(چیزی که اکثریت مردم با آن بیگانه بودند و از آن حرفها چیزی سر در نمی آوردند) بلکه خصائل انسانی، سادگی و منش فعال سیاسی و اجتماعی بود که چشمها را به سوی آنان می چرخاند. حتا ایستادگی، پایداری، مقاومت و به طریق اولی حفظ رفیق و رفاقت ها در زندانهای اهریمنی حکومت اسلامی ربطی به تشکیلات سیاسی؛ به مرزها و محدوده های ایدئولوژیک نداشت. تشکیلات سیاسی بهانه بود و این دوستی ها و رفاقت ها بودند که زندانی سیاسی را در زیر فشارهای شکنجه های جسمی و روانی حفظ می کرد و به او امید زندگی و مبارزه می داد.
اتفاقاً رژیم اسلامی از بیست و سوم بهمن ۵۷ پا را در یک کفش کرده بود تا به جنگ این خصلتها و ارزش های انسانی در جامعه ایران برود و«ارزش» های دیگری را جایگزین آنها کند.
آیا سی ویک ساله شدن حکومت اسلامی در ایران را از این منظر نمی توان توضیح داد؟
حالا تصورش را بکنیم که این تنها متاع انسان مبارز تبعیدی قرار است در بازارهای مکّاره به حراج گذاشته شود... در سالهای میانی دهه هشتاد میلادی هستیم.

دگردیسی های ارزشی- اخلاقی ی جامعه تبعیدی حاصل عملکرد بیست و چند ساله این جامعه در عرصه های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بوده است. اما از آنجا که سرعت و شتاب هر نوع تغییر در جامعه کند و آرام است، و مهمتر اینکه تغییرات مورد اشاره، مانعی جدّی را بر سر راه خود ندیده است، از این روی بخش های بزرگی از این جامعه آرام- آرام تغییراتِ ارزشی جدید را پذیرا شده، و وقتی تغییرات به صورت«فرهنگ» درآمدند، انسان تبعیدی در حضورهای اجتماعی به تولید ارزش های جدید نشسته و خویشتن را بازتولید کرده است.
تغییرات ارزشی- اخلاقی ی فرهنگ شده در این جامعه هزینه های بسیاری داشته که با«تنها» شدن تدریجی انسان تبعیدی شروع شد و سپس به جاهایی رفت که دود از کله انسان بلند می کند: «افسردگی»، اولین هدیه ای است که با پست سفارشی به آدرس این انسان تبعیدی فرستاده می شود.
از اینجاست که انسان تبعیدی در دوره های حساسی از زندگی اش، مثلاً شنیدن خبر مرگ پدر، مادر، برادر، خواهر، بستگان و دوستان نزدیک، و یا حتا زمانی که خبرهای خوشحال کننده ای از آن سوی آب دریافت می کند و خود را در فعل و انفعالات آن شریک نمی بیند، احساسات و حالات درونی خود را در سکوت فریاد می زند. چرا که دیگر جمعی باقی نمانده که او سر بر شانه هایش بگذارد و اندوه و عاطفه خود را با آنها قسمت نماید.
*    *    *
 شیوه تفکّر و نگارش من نیست که بخواهم چیزی را به خواننده الغاء یا اثباب کرده و برای او وظیفه ای تعیین کنم. این اوست که باید با دنیای پیرامون اش مواجه شود. اما دوستانه بگویم که اگر واقعاً بر این باورید که معضل اختلال های روانی؛ افسردگی؛ تفکّر و تمایل به خودکشی به«شما» و به جامعه تبعیدی ایرانی ارتباطی ندارد، خواندن این مجموعه را در همین جا به پایان برسانید. چرا که بر این باورم، نوک کوهِ یخ ناهنجاری ها، تنها بعد از هر خودکشی در جامعه تبعیدی و مهاجر ایرانی به سطح آب می آید و سپس به راحتی فراموش می شود.
اگر«رسانه» می داشتیم، به شما آمار واقعی تلفاتی از این دست را تنها در بریتانیا نشان می دادم.
این را هم اضافه کنم که پاسخ های«کارشناسانه» ای که موضوع خودکشی را صرفاً از منظری روانشناختی مورد توجه قرار دهد و سپس با نشان دادن«راه حل» دیگران را از این اندیشه منع نماید!! را در این مجموعه پیدا نمی کنید. اصولاً من برای ارائه ی«راه حل» مصاحبه نمی کنم، چرا که به اصالت طرح پرسش اعتقاد دارم.
از این روی در گفتگوی پیش روی سعی خواهم کرد تا مرکز ثقل و روند آن را بیش از هر چیز بر مواردی از عینیت های جامعه مهاجر و تبعیدی ایرانی تمرکز دهم و با توجه به ناهنجاری های این جامعه تلاش کنم برای نشان دادن این تصویر: چرا در طول سالهای گذشته بخش نه چندان کوچکی از این جامعه گمان می کرده که به انتهای خطّ رسیده؛ فکرهایی کرده و تصمیم هایی گرفته که در حالت«طبیعی» از آنها ترس یا شرم داشته؛ نیز طیفی به خودکشی فکر کرده؛ برخی«خودکشی ناقص» کرده و بخش کوچکی خودکشی کامل کرده است.
در این مجموعه، تجربه های روزمره ام در جامعه تبعیدی را در غالب طرح پرسش با علی فرمانده درمیان می گذارم.
گفتگوی تلفنی با علی فرمانده بر روی نوار ضبط شده است. 

* علی فرمانده، خوش آمدید به این گفتگو.
- ضمن عرض سلام به شما، خیلی خوشحال ام که چنین موقعیتی دست داد تا گفتگویی با هم داشته باشیم.
* برای اینکه در این گفتگوی فشرده که به موضوع حساس«خودکشی» توجه دارد، به ورطه قضاوت کردن و موضع گیری های معمول در جامعه مان نیافتیم؛ و از طرف دیگر بحث را آنقدر تخصصی نکنیم که مخاطبان مان محدود به طیف معینی باشد، مجبوریم موضوع این گفتگو را تا حدّ امکان از منظر تجربه های اجتماعی جامعه مان مورد توجه قرار دهیم. با اینحال شروع بحث را باید در ظرف تحلیل های روانشناختی بریزیم: چرا انسان به خودکشی فکر می کند؛ چه عواملی باعث می شود، این انسان در عملی«آگاهانه» از همه‌ ی تعلّق ها؛ از همه دوستان و عزیزان اش بگذرد؟
- اگر بخواهیم بحث را کوتاه کنیم و در عین حال بُعد جهانی به آن بدهیم؛ و به بعُد فرهنگی آن نگاه نکنیم، می بینیم کسانی که اقدام به خودکشی می کنند، دو دسته متفاوت از هم هستند: کسانی که اقدام به خودکشی می کنند و عمل شان به مرگ منجر نمی شود؛ و عده ای که خودکشی می کنند و به اصطلاح به آن می گویند«خودکشی کامل»، که این خودکشی به مرگ منتهی می شود. در رابطه با فکر خودکشی، من فکر می کنم، هر انسانی که به زندگی فکر می کند، به مرگ هم فکر می کند. از این رو در شرایط بسیار متفاوتی من فکر نمی کنم که هیچ کسی در کره زمین وجود داشته باشد که حداقل یکبار در طول زندگی به مرگ خودش و یا به مرگ توسط خودش فکر نکرده باشد. بنابراین فکر خودکشی به غیر از اینکه جنبه های تاریخی ی طولانی ای دارد و حتا در برخی از فرهنگها منش قدرت طلبانه ای را به خودش اختصاص می داده، اما کسی که در شرایط امروزی اقدام به خودکشی می کند، کسی است که عموماً شرایط اضطراب، پریشانی و ناامیدی طوری بر او غالب می شود که حتا عشق به خود را از دست می دهد...
* اجازه دهید...
- بنابراین این فرد می تواند اقدام به خودکشی کند. منتهی اینکه فرد در چه سطحی از این احساس هست، رقم زننده این خواهد بود که آیا او اقدام به خودکشی می کند یا اینکه دست به خودکشی کامل می زند.
* می خواهم خواهش کنم که خلاصه تر اظهارنظر کنید تا بتوانیم طرح مان را به سرمنزل برسانیم...
- بله!
* فکر کردن به خودکشی(سوای جنبه های تاریخی و ابعاد فرهنگی آن) به عنوان فکری پایدار در فرد، عاملی برای شروع بیماری یا اختلالات روانی، و یا معلول بیماری یا اختلاهای روانی در فرد است. اظهارنظر خیلی خلاصه شما را در این باره می شنوم.
- حداقل در کارهای پژوهشی که تا حالا صورت گرفته، حدود ۷۵ درصد از کسانی که اقدام به خودکشی می کنند، و یا خودکشی کامل می کنند، معمولاً دچار افسردگی از انواع مختلف اش هستند. ولی در این آمار هنوز کسانی هستند که هیچگونه عارضه روحی- روانی ندارند، با اینحال دست به این اقدام می زنند.
* به«افسردگی» اشاره کردید؛ اختلال یا بیماری روانی ای که از آن به عنوان مادر بیماری ها و اختلالات روانی نام می برند. نظر خلاصه تان را در پیوند با بیماری افسردگی که شکل ها و درجات مختلفی دارد، می شنوم.
- افسردگی نام چتری چندین نوع از بیماری های روانی ست. ولی نوع افسردگی ای که می تواند منجر به اقدام به خودکشی و خودکشی کامل شود، یا افسردگی مزمن است یا افسردگی از نوع مانیک؛ یعنی افسردگی ای که قطبی ست و فرد در خلق و خوی خودش نواسانات بسیار زیادی از خشم و خشونت دارد تا عشق و شادی زیاد.
* در تحلیل های کلاسیک گفته می شود که انسان افسرده، کُدهای شخصیتی- رفتاری فراوانی دارد که با کمی دقت می شود به آنها پی برد. این کدهای رفتاری- شخصیتی کدامند؟
- در اکثر بیماری های روحی- روانی به غیر از عوامل ژنتیکی، نرم های اجتماعی تأثیر بسزایی در تعیین کنندگی و بروز بیماری ها دارد. از این رو در کلیه این بیماری ها؛ از جمله در رابطه با افسردگی معمولاً عوامل و نرم های اجتماعی- فرهنگی کاملاً دخیل و تعیین کننده است.
* من به کدها و رفتارهای شخصیتی؛ یا علایم رفتاری- شخصیتی افسردگی در فردِ افسرده از شما سوأل کرده بودم.
- بله. اگر شخصیت انسان را به دو بخش تقسیم کنیم، یک سری انسانهای برونگرا داریم و یک سری انسانهای درونگرا. تعیین کنندگی چگونگی حالتهای فرد در افسردگی رابطه مستقیمی با کاراکتر شخصیتی فرد دارد. یعنی معمولاً انسانهای برونگرا، که تمایلات بیرونی دارند و رفتارهای آنها بیرونی است، بیماری افسردگی را با درجه ای از خشونت نشان می دهند. ولی در رابطه با کسانی که درونگرایی بیشتری دارند و این ویژگی کاراکتر شخصیتی ی عمده آنها را نشان می دهد، معمولاً حالتهای افسردگی در آنها با درونگرایی[گوشه گیری] خلاصه می شود.
* از آنجا که در جامعه ما معمول است که نشانه های بیماری را افراد به خودشان نسبت می دهند، در تکمیل اظهارنظرتان باید بگویم، واکنش های روانی ای نظیر اضطراب، هیجان، تشویش، نگران نسبت به وقایع پیرامونی می تواند بخشی از واکنش های طبیعی انسان نسبت به آن حوادث باشد و لزوماً بیماری و اختلال روانی نباشد. درست است؟
- دقیقاً. مثلاً فرض کنید انسانی که در بحران هست؛ بحران هویت؛ بحران خانوادگی و یا هر بحران دیگر، این شرایط بحرانی می تواند علائمی از افسردگی را در فرد بروز دهد. اما این علائم با بیماری افسردگی زمین تا آسمان فرق دارد. بیماری افسردگی جمعی از کلیه ی این علایم است. در صورتی که یک- یک این علائم می تواند در شرایط مختلفی وجود داشته باشد، بدون اینکه به بیماری افسردگی ربط داشته باشد.
* فکر می کنم هنوز در پیوند با بیماری افسردگی باید مکث بیشتری کنیم. قاعدتاً هر فرد مبتلا به بیماری افسردگی اقدام به خودکشی(کامل یا ناقص) نمی کند. پرسشی که مطرح می شود این است: فردی که به خودکشی فکر می کند یا اقدام به خودکشی می کند، در کدام کاتاگوری اختلالات روانی قرار دارد؟
- در حقیقت کسانی که به جنون می رسند، می توانند اقدام به خودکشی کنند...
* البته این جزو موارد نادر است.
- دقیقاً. ولی اگر با روش تمایزی به مسئله نگاه کنیم، می بینیم که این[فکر و اقدام به خودکشی] صرفاً به بیماری افسردگی محدود نمی شود. ولی آن چه که تعیین کننده است، این است که بعضی از انسانها در خلق و خوی رفتاری شان انسانهایی هستند که رفتارهای جهشی دارند. اینگونه رفتارها برای انسانهایی که اقدام به خودکشی می کنند، می تواند به اقدام به خودکشی کامل نزد آنها منجر شود. در عین حال حتماً لازم نیست که شرایط بسیار طولانی ی بیماری افسردگی و شرایط بحرانی پشتِ این مسئله[اقدام به خودکشی ناقص یا کامل] باشد. در صورتی که برای انسانهایی که از نظر خلق و خوی، انسانهای بسیار منظمی هستند و رفتارهای جهشی ندارند، برای اینکه در شرایطی قرار بگیرند که اقدام به خودکشی کنند، باید یک دوره طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته باشند. یعنی ناامیدی در یک لحظه تبدیل به فکر کردن به مرگ نمی شود. بلکه با افسردگی باید زندگی کرد؛ آن را پخته کرد و پس از آن این کار را انجام داد.
* پرانتزی در گفتگو باز می کنم: در بحث های پایه در پیوند با مقوله خودکشی گفته می شود که خودکشی عملی آگاهانه برای آسیب رساندن به خود است. از آنجا که«آگاهی» مقوله ای نسبی است، چگونه این تِرم را در مورد کسی که دچار اختلالهای روانی ست، می شود به کار برد؟
- آگاهی، در مقوله ی روانشناسی بستگی دارد به توانایی فرد برای شناخت از واقعیت های محیط پیرامون اش. از این منظر خیلی از کسانی که دچار افسردگی های طولانی مدت هستند و درمان آن موثر واقع نشده و علایم آن کاهش پیدا نکرده، می تواند فرد را در شرایط روحی ای قرار دهد که وی ارتباط خود را با واقعیت هایی که در پیرامون اش می گذرد، از دست بدهد. یعنی در حقیقت آن تفکّر و برداشتی که از محیط پیرامون اش دارد را به عنوان واقعیت پذیرا شود. و چون چنین چیزی برای او واقعیت است، بنابراین می تواند«آگاهی» او هم به حساب بیاید.
* در پیوند با دلایل خودکشی عوامل متعددی ذکر شده. راجع به بیماری و اختلالات روانی، از جمله  افسردگی صحبت هایی کردیم. اما در این پیوند به دلایل دیگری از جمله بیماری های جسمی اشاره شده؛ به دلایل اقتصادی مثل بیکاری، اخراج از محیط کار و ورشکست شدن؛ به دلایل عاطفی و شکست در عشق اشاره شده و به از دست دادن عزیزان و دوستان نزدیک؛ و به عوامل جنبی ای نظیر اعتیاد به الکل و مواد مخدّر.
آیا موارد دیگری را می توانید به موارد بالا اضافه کنید؟
- این موارد همگی هستند. منتهی در رابطه با مسئله خودکشی عوامل اولیه و عوامل ثانویه دخالت دار. مثلاً فردی که خودکشی می کند را شما اینگونه درنظر بگیرید: لیوان آبی نا نیمه اش پر است. شما هر چقدر آب در این لیوان بریزید، به خاطر این که لیوان پر نشده، هنوز گنجایش دارد. ولی وقتی این لیوان پُر می شود، حتا با ریختن یک قطره آب، باید قطره ای از لیوان به بیرون ریخته شود. شرایط فردی که خودکشی می کند، در حقیقت لیوان پر شده از آبی است که ظرفیت پذیرش حتی یک قطره اضافه را هم ندارد. حالا این انباشتگی می تواند از شکست عشقی او باشد یا بحرانهای دیگر.
* در تجربه های شخصی ام در جامعه تبعیدی ایرانی دیده ام، اغلب کسانی که می خواهند اقدام به خودکشی کنند، به شکل های مختلف از خودشان سیگنال نشان می دهند؛ پیام می فرستند. و این پیامها را معمولاً اطرافیان نمی گیرند و یا می گیرند، اما جدی اش نمی گیرند. اظهارنظرتان را در این پیوند می شنوم.
- معمولاً کسانی که سیگنال می فرستند، کسانی هستند که می خواهند اقدام به خودکشی کنند. یعنی اقدام به خودکشی، فریادی برای مورد توجه قرار گرفته شدن است. در حقیقت گفته می شود« فریاد و گریه ای برای کمک». ولی در مورد آن تعدادی که مبادرت به خودکشی کامل می کنند و تصمیم به تمام شدن زندگی می گیرند، در خیلی مواقع این پیام ها را نمی بینیم. یعنی کسی که برای خودکشی کامل برنامه ریزی کرده، اتفاقاً در چند روز قبل، کاملاً رفتارهای طبیعی دارد و هیچکس باورش نمی شود که او در بحران است و نقشه مرگ خود را کشیده است.
* این ویژگی در مورد افرادی است که اقدام به خودکشی کامل می کنند. اما افرادی که اقدام به خودکشی ناقص می کنند، معمولاً از خودشان سیگنال نشان می دهند. این طور نیست؟
- درست است، دقیقاً.
* تا دیر نشده ریل گفتگو را به جامعه تبعیدی ایرانی تغییر بدهیم. تا به حال صحبت کردیم که اغلب اختلالات روانی؛ از جمله افسردگی می تواند معلول علت های اجتماعی باشد. البته عوامل و علت های فیزیکی و ژنتیکی موضوعی جداگانه است. بیاییم به علت های اجتماعی توجه کنیم: احساس درماندگی؛ نیازهایی که با موانع متعدد روبرو شده؛ محدود شدن زمینه ها و نیاز به گریز از آنها ایرانی تبعیدی را در موقعیتی قرار می دهد که به خودکشی فکر کند. من با نمونه های زیادی از این دست در سالهای گذشته برخورد داشتم.
زمینه های اجتماعی ایجاد چنین حس و باوری در انسان تبعیدی ایرانی چه هست؟
- کلاً ذات و غریزه انسانی بر مبنای نجات یافتگی است. یعنی تمام فعالیت هایی که ما از نظر فیزیکی، ذهنی و روانی انجام می دهیم، در جهت این است که خود را نجات بدهیم. کسی که به این درجه می رسد که اقدام به خودکشی می کند، یا اینکه می خواهد جان خودش را به طور کامل بگیرد، تلاش های اش را برای نجات خودش انجام داده است.
اما جامعه تبعیدی و مهاجر شامل افرادی می شود که افرادِ آن با تلاش های بسیار زیادی که داشتند، به هدف شان نرسیدند و مورد توجهی که می باید قرار می گرفتند، گرفته نشدند. یعنی رفتارهای اجتماعی منجر به هدفمندی ها نشده. از این رو تلاش های شکست خورده این جامعه- و نه تلاش شکست خورده - می تواند به این منجر شود که افرادی از این جامعه به چنین اقداماتی دست بزنند. در این مورد، فرد آنقدر خودش را در مقابل جمع کوچک می بیند و توان اش را ناکافی برای پاسخگویی به نیازهای اش؛ و از طرف دیگر جمع به خاطر گریز از جمع بودن اش، و به خاطر از بین رفتن روحیه جمعی در اثر ناامیدی ها، شکست ها، برخوردهای خصمانه، خیانت ها، و در کنار آن دوستی ها، عشق ها و محبت ها، بالانس روحی- روانی را می تواند در چنین افرادی کاملاً بر هم بزند و واقعیت زندگی شان را تلخ تر و سخت تر از آنچه هست، جلوه دهد. از این رو ست که ممکن است افرادی از این جامعه دست به چنین اقدامی بزنند. 
* در همین پیوند طرح اجتماعی ای را با شما در میان می گذارم: انسان موجودی اجتماعی است. بسیاری از ایرانیان تبعیدی در گذشته های نه چندان دور مسئولیت های اجتماعی و سیاسی داشته اند و به طریق اولی حضور اجتماعی داشتند. خب، من و شما باید بدانیم که در دو دهه گذشته چه بر سر جمع های ایرانی در خارج کشور آمده.
نکته دوم اینکه این انسان هر چقدر در جامعه میزبان انتگره شده باشد، تا زمانی که به زبان مادری حرف می زند، می نویسد و اندیشه می کند، با فعل و انفعالات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور زادگاه اش رابطه ی تنگاتنگی دارد.
اما همانطور که گفتم، حضور و تأثیرگذاری اجتماعی از این انسان در جامعه تبعیدی سلب می شود. چون اغلب«سقف» ها به گروگان محفل هایی درآمده که«غریبه» را در آنها راهی نیست.
از این مقطع زمانی بحران هویتی و دوره بحرانی برای انسان تبعیدی آغاز می شود. روایت ام را قطع می کنم و نظرتان را در این باره می شنوم. 
- طبیعتاً آدمها در شرایط متفاوتی می توانند دچار بحران شوند. در ضمن باید دید این بحران از کی شروع شده است. برای بعضی ها این بحران قبل از ورودشان به خارج از کشور ایجاد شده، و به همین خاطر از کشور خارج شده اند. یعنی آنجا را ترک کرده اند تا راه و زندگی و چاره دیگری جستجو و انتخاب کنند.
ولی مسئله این است، انسانی که در خارج کشور است به فکر آمال ها و آرزوها برای جامعه ای است که در آن زندگی نمی کند. یعنی مضاف بر اینکه از جایی کنده شده که در آن ریشه داشته، در عین حال در اجتماعات خودی دیگر خودی به حساب نمی آید و همین خودی ها به دشمن او تبدیل شده اند. و او باید خودی های دیگری را در این جامعه جستجو کند که این خودی ها هم اغلب در تنهایی های خودشان زندگی می کنند. بنابراین ناامیدی و سیاه دیدن آینده را بیش از آنچه که هست یا باید باشد، این انسان می بیند. از آنجا که از این طریق نیازهای او برآورده نمی شود، و چون او نیاز زیادی به گروهِ خودی دارد و آن را پیدا نمی کند، این ناامیدی های انباشته شده می تواند منجر به بحران هویت شود، و این بحران هویت به مرگی منجر شود، آن هم با این انگیزه که شاید با مرگ، او هویت دیگری پیدا کند.
* و شما به از هم گسیختگی جمع ها و فعالیت های جمعی ایرانیان در خارج کشور صحه می گذارید؟
- دقیقاً!
* قاعدتاً مجموعه عوامل مختلفی دست به دست هم می دهد تا ایرانی تبعیدی را دچار بحرانهای مختلف کند. ظاهراً این دوره بحرانی در پیوند با افراد مختلف تفاوتهایی دارد. زمان و شدت این دوره یکی از تفاوت هاست. مثلاً عده ای این دوره بحرانی را با حمایت های بیرونی نظیر مشاوره، دارو درمانی و یا در پاره ای موارد بستری شدن در بیمارستان سپری می کنند. اما به تجربه می گویم که برای بخش بزرگتری از این جامعه، زمان و دوره بحران هویتی- شخصیتی می تواند بی نهایت باشد، چون عوامل بحران زا و خودِ بحران را نادیده می گیرند و حتا آن را انکار می کنند. در این رابطه چه تجربه ای دارید؟
- من فکر می کنم در بسیاری از آدمها نگاه کردن به ضعف و دگرکس بودن شان می تواند برای آنها ناامیدی ایجاد کند، و بنابراین هیچوقت به آن تن نمی دهند. یعنی اگر کسی بگوید من ناراحتی دارم، مریض هستم و دچار بحران هستم؛ اگر بگوید که من باید دست ام را برای کمک دراز کنم، در درجه اول باید با آنچه هست روبرو شود. در ثانی ممکن است چنین فردی کسی بوده باشد که دست اش را برای کمک به دیگران دراز می کرده و امروز نمی خواهد کسی دست اش را برای کمک به سوی او دراز کند. حتا می تواند فردی باشد که در محور خیلی از جمع ها بوده و امروز نمی تواند بگوید که من تنها هستم. اقرار کردن به این کار، به این معنی ست که من دیگر«محور» نیستم. از این رو با این موضوع بازی می کند: جمعی دور و بر من هست، اما من نمی خواهم با این جمع باشم. و با این کار خودش را به تنهایی بیشتر سوق می دهد.
بنابراین عوامل بسیاری در این مسئله عمل می کند و اتفاقاً تعداد بسیار زیادی که احتیاج به این نوع کمک ها دارند، مطلقاً برای درخواست کمک مراجعه نمی کنند و مورد درمان قرار نمی گیرند...
* در مورد این افراد چه می شود کرد؛ چه پیشنهادی دارید؟
- ببینید! ما به عنوان انسانهای اجتماعی، برای حیات اجتماعی مان در کنش و واکنش با انسانهای دیگر هستیم. مسئله در این است که من به این اعتقاد داشته باشم که اگر دستی به سوی من دراز می شود، کار فوق العاده ای صورت نگرفته؛ چرا که در زندگی روزمره این کار اتفاق می افتد. ما تا زمانی که حیات اجتماعی داریم، دردهای دیده و نادیده ای می تواند روز مان را به شب تبدیل کند. بنابراین اقدام به کمک گیری تناقضی با استقلال من به عنوان فرد؛ و با هویت فردی ام ندارد. متأسفانه چون به این بحث ها کمتر پرداخته شده، بنابراین به انسانهایی که احتیاج به کمک دارند، نشان نمی دهد که زندگی اجتماعی ما به خاطر دستهای ناپیدایی است که به سوی ما دراز شده: از شیری که از مغازه می خریم تا سرویس های دیگری که از جامعه می گیریم، همگی بخشی از این کمک گیری ها و کمک دهی هاست؛ اینها حق ما است به عنوان یک انسان. من به عنوان یک انسان می باید در پی این باشم که حیات خودم را تضمین کنم.
* اگر صرفاً به جامعه تبعیدی و مهاجر ایرانی توجه کنیم؛ جامعه ای که در آن دوستی ها و رفاقت ها؛ رابطه های اجتماعی و حتا اغلب روابط عاطفی ابزاری شده، اظهارنظرتان در این جامعه چگونه می تواند بُرد داشته باشد؟
- به نظر من روابط انسانی ما در این جامعه دچار بده بستان های اجتماعی شده. یکی از دوستان می گفت: اگر من به کسی کمک می کنم، انتظار دارم که آن فرد به کسان دیگری کمک کند. مثل یک حلقه انسانی که همه ما را در بر گرفته...
* ولی چنین چیزی در این جامعه به چشم نمی خورد؛ روابط انسانی را حداقل در ده سال گذشته در این جامعه نمی بینیم؛ حداقل من آن در این جامعه را به ندرت دیده ام.
- دقیقاً. این به خاطر این است که همه را موجی از بی اعتمادی فراگرفته. و تا زمانی که این بی اعتمادی تبدیل به اعتماد نشود، من فکر می کنم مسائلی که در این جامعه شاهد اش هستیم؛ مثل خودکشی و اقدام به خودکشی ها در جامعه ایرانی باقی خواهد ماند.
* دوست داشتم پوشه دیگری را باز کنم، اما می بینم وقت گفتگو رو به پایان است. بیاییم گفتگو را به جمع بندی سوق دهیم. اگر فعالیت های میدانی مان را که تعداد شان در جامعه ایرانی خارج کشور بسیار بسیار اندک است، ملاک قرار دهیم، می بینیم که «اجتماع» و فعالیت و زندگی اجتماعی به مفهوم اخص کلمه در جامعه تبعیدی ایرانی تقریباً وجود ندارد و اغلب انسانهای تبعیدی جدای از هم زندگی می کنند.
از طرف دیگر نظریه ای هست، مبنی بر اینکه اغلب کسانی که در مقاطعی به خودکشی فکر کرده اند، درصد کمی فکرشان را جامه عمل می پوشانند، اما این فکر می تواند در فرد پایدار بماند.
اما بنا به تجربه ام در پیوند با جامعه تبعیدی ایرانی می توانم بگویم که به طور مشخص در هشت- ده سال گذشته درصد بالایی از بچه ها به نوعی از اختلالات روانی، و به طور مشخص از بیماری افسردگی در شکل ها و به درجات مختلف در رنج بوده اند.
با این طرح فشرده آیا می توانیم ادعا کنیم که در جامعه تبعیدی ایرانی اختلالات روانی، از جمله فکر کردن به خودکشی؛ اقدام به خودکشی(ناقص یا کامل) ریشه دارتر، واقعی تر و پنهان مانده از چشمها و نظر هاست؟
- طبیعتاً همین جور است که می گویید. منتهی به نظر من مسئله ی دیگری که در این مورد دخالت دارد، وجه فرهنگی قضیه است. به نظر من جامعه ایران جامعه ای است که عادتهای مازوخیستی و خودآزارانه وجه غالب فرهنگی آن است. شما نگاه کنید در این جامعه«فداکاری»، «ازخودگذشتگی» و زجر کشیدن، حتا در محیط های خانوادگی ارج گذاشته می شود و به آن تشویق می شود. و اگر کسی در این شرایط بخواهد به حق و حقوق انسانی اش برسد؛ شادی داشته باشد و از زندگی لذّت ببرد، باید عذاب وجدان داشته باشد، چرا که این حس را به او منتقل می کنند. بنابراین از لحاظ فرهنگی جامعه ایرانی تنش ها؛ کنش ها و واکنش های رفتاری ای دارد که آمیخته با خودآزاری است. و این خودآزاری زمانی که وجه فرهنگی می شود، دیگر بیماری نیست، بلکه هر کسی آن را جزئی از فرهنگ خودش می داند و تشویق به انجام اش می کند.
این فرهنگ انسانها را در شرایطی قرار می دهد که زجر بکشد و ایزوله شود. این انسان وقتی به این کار تشویق می شود، طبیعی ست که تنهایی را انتخاب کند.
* اتفاقاً پوشه ای که می خواستم باز کنم به بخشی از باورهای فرهنگی جامعه ایرانی توجه داشت. می خواهم گفتگو را با جامعه تبعیدی ایرانی به پایان ببریم: مواردی که در خلال این گفتگو به آنها اشاره کردیم؛ ناهنجاری های رفتاری و روانی را من به عنوان یک فعال سیاسی؛ به عنوان یک فعال رسانه ای در دو دهه قبل، و یا حتا در ده سال قبلِ جامعه تبعیدی کمتر می دیدم. این موضوع را چه چیزی توضیح می دهد؟                
- به نظر من در گذشته یک جورهایی وجود داشته. منتهی چیزی که در ده سال گذشته رخ داده و باعث شده که آنها نمودهای بیشتری پیدا کنند، فعال شدن و به جوشش آمدن جامعه ایران است. هر چه آن جامعه فعالتر می شود، من کنار بودن ام در کنش و واکنش با آنچه در کشورم می گذرد، بیشتر می شود. بنابراین غم، ناراحتی و ناامیدی ام را بیشتر به خودِ من نشان می دهد. اتفاقاً هر چه آن جامعه رشد کند و حرکتها و اعتراضات اش بیشتر شود، من ایرانی خارج کشور را که نمی توانم مستقیماً در آن فعل و انفعالات شریک باشم، بیشتر به تنهایی پرتاب می کند. و این به کنار پرتاب شدنِ من، ناراحتی و اذیت شدن های من را بیشتر می کند و نمودهای ناهنجاری های روحی- روانی را در عرصه وسیع تری در چشمها ظاهر می کند. به این صورت آن چیزی که شاید در سالهای قبل پنهان بوده را قابل مشاهده می کند.
* ویژگی های رفتاری و اصولاً رابطه ی اجتماعی ای که امروز در نسل ما حاکم شده را من کمتر در پناهجویان موج سوم می بینم. نسبت به ما، در آنجا رابطه ها ارگانیک تر هست.
اما من فکر می کنم شما در اظهارنظرهاتان به عملکرد و نقش جامعه تبعیدی در ایجاد وضعیت موجود توجه کافی نمی کنید. منظورم مجموعه عملکردهایی است که رابطه ها را ابزاری کرده و دوستی ها و رفاقت ها را در این جامعه از بین برده است.
آیا من اشتباه می کنم، یا شما توجه کردید و من به صحبتهای شما توجه نکردم؟
- ببینید، خارج شدن از ایران در دوره ای که نسل ما از کشور خارج شد، با دوره فعلی دو دوره و دو شرایط کاملاً متفاوت است. ما زمانی از ایران خارج شدیم که زمان شکست جنبش بود؛ زمان خاموشی ایران و زمان تسلط سیاهی بر ایران بود. دوره ای که دیگر حرکتهای اعتراضی وجود نداشت. اما نسل فعلی از جامعه ای می آید که در آن حرکت هست؛ تنفس هست؛ فریاد و اعتراض هست. بنابراین این نسل با روحیه ای دیگری به خارج کشور می آید تا نسلی که در شکست خوردگی، جامعه ی خودش را ترک می کند و راهی خارج کشور می شود.
* اشاره کردم، بخشی از وضعیتی که دچارش هستیم، ثمره اعمال و رفتار خود ما در سالهای گذشته بوده. از دوره ای که رابطه ها و رفاقتها در این جامعه ابزاری شد، من فکر می کنم، بسیارانی آرام آرام دچار اختلالات روانی شدند؛ به خودکشی فکر کردند؛ اقدام به خودکشی کردند. قطعاً عده ای نجات پیدا کردند و تعدادی هم در اقدام شان موفق بودند.
من واقعاً بر این باورم که در این جامعه باید چشمها را باز کرد تا انسانهای تبعیدی ای که به کمک احتیاج دارند؛ به خودکشی فکر می کنند( و به تجربه ی من تعدادشان کم نیست) دید و آنها را دریافت.
- من کاملاً با شما موافق هستم که برخوردهای خیلی از ما با همدیگر اشتباه بود. ما بسیارانی را از خودمان راندیم؛ بسیارانی را با خودمان دشمن کردیم؛ از بسیارانی دوستی ها، مهربانی ها و لطافت هایمان را دریغ کردیم، و طبیعتاً این اعمال تأثیرات منفی اش را در خودِ ما و دیگران بجا گذاشته. منتهی من فکر می کنم که بخش بسیار زیادی از این اعمال آگاهانه بوده و با علم به اینکه آن عملکردها به اینجا منتهی می شود، انجام گرفته است. ولی اغلب ما برای حفظ خودمان این کار را کردیم و به فکر دیگران هم نبودیم. چرا که حیات فردی و هویت سیاسی- اجتماعی خودمان به مراتب الویت بیشتری داشته است. من در این بخش کاملاً با شما موافق هستم.
* علی فرمانده، یکبار دیگر از شرکت تان در این گفتگو تشکر می کنم.
- من هم تشکر می کنم از اینکه چنین وقتی را به من دادید تا در کنار شما و دیگران باشم.
*    *    *
تاریخ انجام مصاحبه: ۲۹ مارس ۲۰۱۰
تاریخ انتشار مصاحبه: ۲ آوریل ۲۰۱۰

www.goftogoo.net

«چه کسی جنگ با ایران را آغاز خواهد کرد؟»

| 0 نظر

«چه کسی جنگ با ایران را آغاز خواهد کرد؟»


jang.jpgما به زودی با دو گزینه کاملا مشخص  روبرو خواهیم شد یا ایران به سلاح هسته‌ای دست خواهد یافت یا کسی برای نابود کردن این خطر اقدام خواهد کرد.

دانیلا پلتکا از پژوهشگران ارشد انستیتو امریکن اینتر پرایز در تحلیلی از بحران هسته‌ای ایران در روزنامه وال استریت جورنال از دولت آمریکا انتقاد می‌کند که چرا اقدامات قاطع‌تری برای تحریم و انزوای ایران انجام نمی‌دهد. وی می‌گوید وعده هیلاری کلینتون برای «اعمال تحریم‌های فلج کننده علیه ایران» و وعده  رئیس‌جمهور اوباما برای «اعمال مجازات های سختگیرانه» شعارهای تو خالی بوده‌اند. دولت آمریکا هیچیک از طرح‌های مربوط به مسدود کردن حساب‌های بانکی ایران و تحریم و انزوای سیستم حمل و نقل هوایی و دریایی ایران را اجرا نکرده است.

با در نظر گرفتن شرایط فعلی سئوالات بسیار صریح و روشن مطرح می‌شود. آیا تحریم هیچگاه موثر خواهد بود؟ آیا آمریکا می‌تواند با یک ایران دارای قدرت هسته ای کنار بیاید؟ آیا اقدام نظامی غیر قابل اجتناب است؟

دانیلا پلتکا قبل از پاسخ به این سئوالات به تحلیل مبانی سیاست خارجی دولت اوباما پرداخته و می‌نویسد باراک اوباما با سیسات گفت‌وگو و تماس با ایران ریاست جمهوری خود را آغاز کرد. این سیاست در نوع خود درست بود و می‌توانست به نتیجه برسد اما به نظر می‌رسد که آقای اوباما بیش از حد به این روش وابسته است و حاضر نیست ناکارآمدی آنرا بپذیرد.

پژوهشگر انستیتو امریکن اینتر پرایز در ادامه مقاله خود در وال استریت جورنال می‌نویسد که بی توجهی پرزیدنت اوباما به تظاهرات مردم علیه رژیم ایران و بی‌تفاوتی وی در مقابل نقض مکرر و آشکار مهلت‌های تعیین شده از سوی دولت ایران نشان می‌دهند که وی بیش از حد به سیاست گفت‌وگو با حکومت ایران دل بسته است. شاید انگیزه وی رسیدن به توافق در مورد معاوضه سوخت هسته‌ای با ایران بود اما این طرح نیز با شکست روبرو شده است.

در زمینه اعمال تحریم به نظر می‌رسد که چین با وجود مذاکره در این زمینه مثل روسیه با تحریم‌های گسترده علیه ایران مخالف است. حتی اعضای موقت شورای امنیت سازمان ملل متحد مثل ترکیه، برزیل و ژاپن نیز تاکنون با درخواست آمریکا برای اجرای تحریم‌های شدیدتر مخالفت کرده‌اند.

دانیلا پلتکا خاطر نشان می‌کند که حکومت ایران به گسترش فعالیت‌های هسته‌ای خود ادامه می‌دهد. آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به هشدارهای خود در مورد پنهانکاری در ایران افزوده است و اکنون ناگزیر است مدارک مربوط به احداث دو هسته‌ای جدید در ایران را بررسی کند.

به نظر می‌رسد که ایده تحریم چند جانبه از سوی آمریکا و متحدان اروپایی نیز فعلا به کنار گذاشته شده است. با وجودی که چند شرکت بزرگ و بین‌المللی فعالیت در صنایع نفت و همکاری با ایران را متوقف کرده‌اند ولی هنوز تعداد بسیاری مناسبات تجاری با ایران را ادامه می‌دهند.

پژوهشگر انستیتو امریکن اینتر پرایز در ادامه این مطلب در روزنامه وال استریت جورنال به چند مورد از قراردادهای مهمی که در هفته‌های اخیر با ایران منعقد شده است اشاره می‌کند. از جمله سرمایه گذاری ۵.۵ میلیارد دلاری ترکیه در صنایع گاز ایران، توافق پاکستان و ایران برای احداث خط لوله بزرگ انتقال گاز و امضا قرارداد دیگری توسط شرکت نفت دولتی چین با یک شرکت ایرانی برای استخراج نفت در حوزه خلیج فارس.

دانیلا پلتکا به این نتیجه می‌رسد که اعمال تحریم به مرور به شکست می‌انجامد و اکنون آمریکا با دو گزینه صریح و مشخص روبرو است: یا ایران به سلاح هسته‌ای دست می‌یابد و آمریکا قادر خواهد بود که خطرات ناشی از آن را مدیریت و مهار کند یا کسی برای نابود کردن این خطر دست به اقدام خواهد زد.

نویسنده خاطر نشان می‌کند که محافل سیاسی آمریکا مدتهاست به شکل غیر رسمی روش‌های احتمالی برای مهار یک ایران هسته‌ای را بررسی می‌کنند. قاعدتا چنین دیدگاهی باید در میان مقامات دولت نیز انعکاس یابد ولی حقیقت این است که به نظر می‌رسد هنوز هم دولت فعلی آمریکا به موفقیت مسیر ضعیف اعمال تحریم امید بسته‌اند. با وجودی که کشورهای منطقه که نگران برنامه‌های هسته‌ای ایران هستند همواره این تهدید را خاطر نشان می‌کنند اما دولت آمریکا از ورود به مباحث مربوط به گام بعدی پرهیز می‌کند.

دانیلا پلتکا اشاره می‌کند که کشورهای عربی حوزه خلیج فارس در هراس از قدرت اتمی ایران خود به دنبال سلاح هسته‌ای هستند و شایعاتی مطرح شده که گویا دولت عربستان در فکر خرید این تسلیحات از پاکستان است.

از سوی دیگر بحران فعلی در روابط آمریکا و اسرائیل به نوعی باعث نگرانی دولت‌های عربی شده است. آنها فکر می‌کنند که اگر آمریکا از متحد قدیمی خود یعنی اسراییل دفاع نکند چه تضمینی هست که از سایر دوستان خود در منطقه حمایت کند. تمام این عوامل شرایط بسیار بحرانی و خطرناکی را در منطقه ایجاد کرده است.

نویسنده سپس به گزینه دوم یعنی اقدام نظامی می‌پردازد و می‌نویسد که رهبران اسرائیل به شدت از سیاست باراک اوباما در قبال ایران ناراضی هستند. اگر اسرائیل به شکل یک جانبه‌ای به ایران حمله کند مسلما عواقب آن منافع آمریکا در منطقه را در برخواهد گرفت. ممکن است پرزیدنت اوباما تصمیم بگیرد که دست به اقدامات جدی بزند ولی درحال حاضر هیچ کشوری در منطقه و از جمله ایران باور ندارد که رئیس جمهور آمریکا اقدام جدی صورت خواهد داد.

دانیلا پلتکا در پایان تحلیل خود در روزنامه وال استریت جورنال می‌نویسد شکست سیاست پرزیدنت اوباما در قبال ایران به غیر از خود او برای همگان آشکار شده است. به نظر می‌رسد که اوضاع به سمت جنگ پیش می‌رود ولی همانطور که برخی در واشینگتن می‌گویند سئوال در این است که چه کسی این جنگ را آغاز خواهد کرد؟

رادیو فردا

تابوی پرده بکارت و قتل های ناموسی

| 0 نظر
ghatl.jpgتابوهای اجتماعی به ویژه در جوامع عفب نگه داشته شده و در حال توسعه بی شمارند. در جوامعی که حتا آزادی های نیم بندی وجود دارد این تابوها مورد نقد قرار می گیرند و در مورد درست یا غلط بودن آن ها اظهارنطرهای مختلف می شود تا افکار عمومی جامعه بتواند قضاوت درست و آگاهانه ای درباره آن ها داشته باشد. اما در کشورهایی هم چون ایران، که حکومت ارتجاعی و مستبدی در آن حاکمیت دارد نه تنها کسی جرات نقد تابوها را ندارد، بلکه خود حکومت تابوساز و خرافه آفرین است. بر این اساس، بسیاری بر سنت های خرافه وار و تابوها پافشاری می کنند و آن ها را می پرستند.
در این نوشته تلاش می شود به تشویش ها و ترس های مربوط به سلامت پرده بکارت در جامعه ایرانی، که یکی از عوامل مهم بروز روابط غیرانسانی و اختلالات و خشونت علیه زن ها در جامعه و در خانواده است، مورد نقد و بررسی قرار گیرد. در شرایط کنونی جامعه ما، این ترس ها و خشونت ها،  علاوه بر ادامه سنت های مذهبی و مردسالاری، در عین حال با قوانین ضدزن حکومت اسلامی نیز اجین شده، فضای بسیار سنگینی به ویژه برای دختران جوان به وجود آورده است. این وضعیت به جز روشنگری و نقد همه جانبه این سنت ها و مبارزه علیه حکومت اسلامی ضدزن و ضدانسان و توسعه دانش بشری و ارزش های انسانی جهان شمول در جامعه راه دیگری ندارد.
در جامعه ‌ای مثل ایران تابوهای زیادی وجود دارند که یکی از آن ها سکس و بکارت است. اصرار بر باکر‌گی بر‌اساس اعتقادات مذهبی و ناموس پرستی در جامعه ‌ای که از جمله آزادی در روابط جنسی جرم محسوب می شود، همواره قربانی می گیرد. آیا «پاکدامنی»، «بکارت» و «مذهب» و «مردسالاری»، می تواند مشکلی را حل کند؟
این گونه تصور می شود و یا برخی می خواهند این چنین تصور کنند که دختران مذهبی، افرادی متعصب و باکره ‌های درون‌ گرایی هستند که با خود عهد بسته ‌اند سرتاسر زندگی جلوی احساسات و عواطف خود را بگیرند تا خانه شوهر بروند. در حالی که نسل جدید جوانان در ایران، در تلاشند عملا چنین تصورات باطل و ریاضت کشی جنسی را تغییر دهند. این دختران آگاهاه ترند و با ظاهری مدرن در جامعه ظاهر می شوند و حرفی از مذهب خود نمی ‌زنند. بنابراین، زن های زیادی هستند که به خرافات مذهبی و مردسالاری اهمیتی نمی دهند و با آگاهی از چگونگی پیشگیری بیماری های مقاربتی و عوارض روابط جنسی در سنین پایین از روابط جنسی قبل از ازدواج لذت می برند، بدون این که احساس کنند چیزی از ارزش های انسانی شان کم شده است. بنابراین، علاوه بر این که اصرار بر «محافظت از جنسیت خود و پرده بکارت» قدیمی و واپس ‌گرایی است آن هم در دوره ای که حتا پرده بکارت مصنوعی چینی و ژاپنی و غیره آماده با قیمت ارزان نیز وارد بازار کشورهای مختلف جهان شده است.
متاسفانه هنوز در کشور ما، نه تنها پرده بکارت یک تابو است، بلکه دختران بی شماری به جرم نداشتن پرده بکارت بدون هیچ سئوال و جوابی به قتل می رسند و یا زوجی در شب اول عروسی کارشان به طلاق می کشد چون که پس از هم خوابی قطره خونی از او جاری نشده است. و یا آسب دیدگی پرده بکارت، حودکشی به همراه دارد. هنوز نشانه  «پاک» بودن و «شرف» یک دختر در پرده بکارت اوست که می شود با چند هزار تومان آن را دوباره ترمیم کرد ...
پرده بکارت غشایی است که تمام یا قسمتی از دهانه واژن را می پوشاند. Hymen یک واژه یونانی است به معنای پوست یا پرده که از نام الهه ازدواج و عروسی یونانیان God Hymen عاریه گرفته شده است. یونانیان باستان از این واژه برای انواع پرده ها از جمله پرده ای که قلب را احاطه می کند (پریکارد)، استفاده می کردند، اما با گذشت زمان، کاربرد آن به پرده بکارت محدود گردید. پرده بکارت، بخش خارجی اندام جنسی است و دقیقا در ورودی دهانه واژن قرار دارد.
حتا بعضی دختران مادرزاد پرده بکارت ندارند، بعضی دیگر پرده بکارتشان بدون سوراخ است، در حالی که برخی دیگر پرده های بسیار ضخیمی دارند که ممکن است برای پاره کردن آن، به کمک پزشک نیاز باشد تا از بروز درد در هنگام ارتباط جنسی جلوگیری شود، این شیوه را بریدن پرده می نامند. به گفته پزشکان، طی اولین دخول، پرده بکارت در چند جا پاره شده و به چند قطعه تقسیم می شود، غالبا تا زمانی که زن، نوزادی به دنیا بیاورد باقی مانده پرده در دهانه واژن وجود خواهد داشت. در دخترانی که به سن بلوغ می رسند، در صورتی که دارای پرده بسته باشند، خون قاعدگی پشت آن جمع شده و نمی تواند خارج شود در نتیجه باعث بروز دردهای شدید می گردد، این گونه افراد باید به دکتر مراجعه کنند تا طی عمل جراحی و ایجاد برشی در سطح پرده، خون قاعدگی از آن خارج شود.
پرده‌ بکارت از نظر پزشکی قابل ترمیم نیست. بنابراین، انجام این عمل می تواند فقط یک «خودگول» زدن باشد. پرده بکارت قابل ترمیم نیست چون که عروق ندارد، یک بافت مخاطی است. وقتی پاره می شود دوباره نمی تواند به شکل اولش برگردد. کاری که پزشکان درباره ترمیم پرده بکارت انجام می دهند کمی آن را تنگ تر می کنند تا  در نزدیکی بعدی خونریزی داشته باشد. بر این اساس، پزشک قانونی که قرار است گواهی بدهد با کمی دقت می بیند که جای ترمیم معلوم است. بنابراین، فرد فقط به  این دل خوش می کند که در شب عروسی خونریزی داشته باشد، چون تنگ می شود و همان محلی که دوخته شده دوباره پاره می شود و خونریزی ایجاد می کند.
اکنون که پرده بکارت یک بار مصرف نیز با قیمت ارزانی وارد بازار کالاها شده است، شاید نیازی به پزشک و جراحی برای ترمیم پرده بکارت باقی نماند. یک شرکت چینی با عرضه پرده باکرگی مصنوعی برای نوعروسان مصری، خشم سیاستمداران محافظه و مذهبی کار این کشور را برانگیخته است. به گزارش روزنامه آلمانی «زود دویچه تسایتونگ»، بازار شرکت ‌های چینی عرضه کننده باکرگی مصنوعی در آفریقا داغ است، اما عرضه آن در مصر بحث برانگیز شده است. سیاستمداران محافظه‌کار مصری خواهان ممنوعیت فروش آن شده ‌اند. شیخ ساجد عسکر، عضو فراکسیون ۸۸ نفره حزب اسلامی «اخوان المسلمین»، معتقد است که عرضه این کالا در مصر، موجب وسوسه بیش تر زنان می شود و عدم ممنوعیت آن از سوی دولت شرم‌ آور است. یکی از علمای اسلامی نیز خواستار مجازات واردکنندگان پرده باکرگی مصنوعی شده و تاکید کرده است که آمیزش جنسی، از نظر اسلام، تنها پس از ازدواج مجاز است.
پایگاه خبری الجوار با بیان این مطلب نوشت:‌ چین که یکی از بزرگ ترین تولیدکنندگان محصولات مختلف در سراسر جهان است، اخیرا «پرده بکارت مصنوعی» تولید کرده که آن را «پرده بکارت یک بار مصرف»‌ نامیده اند. گفته می شود قیمت هر یک از این کالا حدود ۱۵ دلار است. تولیدکنندگان این کالای مصنوعی می گویند،‌ بیش ترین کشورهای عربی - اسلامی از این محصول استقبال کرده...
در فرهنگ های ارتجاعی و عقب مانده این مساله خیلی اهمیت دارد که دختر به هنگام ازدواج باکره بوده و پرده بکارت داشته باشد. در این جوامع، پرده بدین معنی است که وی قبل از ازدواج ارتباط جنسی نداشته است. در حالی که پرده بکارت نشانه ضعیفی برای بکارت واقعی است. زیرا بیش تر زنان، این پرده را قبل از داشتن ارتباط جنسی بر اثر خودارضائی، استفاده از تامپکس (نوعی نوار بهداشتی)، یا در وقایع غیرجنسی، مثلا در اثر برخی حوادث، از دست می دهند.
اما سئوال مهم این جاست که حتا با وجود داشتن پرده بکارت چه کسی می تواند تعیین کند که آیا دختر قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته است یا خیر؟ غالبا خونریزی در شب عروسی می تواند دلیلی بر باکره بودن فرد باشد. در صورتی که این نظریه توسط اطلاعات پزشکی رد شده است. چرا که از جمله به دلیل آرامش زن و یا عدم وجود پرده بکارت به طور مادرزاد، این خونریزی می تواند وجود نداشته باشد. علاوه بر این، راه های برقراری ارتباط جنسی فقط دخول آلت تناسلی مرد به واژن  نیست، بلکه دختر می تواند با حفظ پرده بکارت از راه های مختلف ارتباط جنسی داشته باشد و یا حتا با وجود پاره شدن پرده بکارت برای تظاهر به باکره بودن، با عمل جراحی، آن را دوباره به حالت اول برگرداند. به همین دلیل وجود یا عدم وجود پرده بکارت، عموما نمی تواند مدرک معتبری برای تعیین باکرگی فرد باشد. البته، این که نگرش باکره پسند مردان به خصوص در کشوری مانند ایران، در حالی بازتولید می شود که غالبا خودشان پیش از ازدواج، ارتباط جنسی داشتند، ناشی از تفکر سنتی حاکم بر جامعه است. در چنین جوامعی مرد سنتی تصور می کند کالایی را که خریده است، اگر نقصی داشته باشد، باید آن را پس دهد. چنین تفکری در نزد همه اقشار جامعه وجود دارد و قوانین و ارگان های حکومتی نیز چنین گرایشی را بیش از پیش تقویت کرده است. تفکری ارتجاعی که توسط حکومت ها و قوانین آن ها و هم چنین تفکر مردسالاری در بسیاری از جامعه بشری بازتولید می گردد.
پرده بکارت سرمایه ای است که اگر ناقص باشد، دیگر ارزش کالایی خود را به طور کامل از دست می دهد. دیگر این کالا، یک کالای دست اول نیست بنابراین، خراب شده، صاحب کالا یا باید آن را به دور اندازد و یا نابود کند. در واقع از زمانی که گرایش به مالکیت به وجود آمد، جنس قوی هر آن چه را که در اختیار داشت و می توانست به زور تصاحب شود، به مالکیت خود درآورد. زن نیز به مثابه جنس ضعیف در زمره اموال مرد به شمار آمد. اغلب مردان زنان را به عنوان جنسی برای تولید، مانند مالکیت بر زمین برای تولید، مانند مالکیت بر اشیای منزل نگریستند. بنابراین، مرد از این حق برخوردار شد هم چنان که دور خانه و زمین خود حصار می کشد تا دیگران به حریم آن ها تجاوز نکنند، حفاظت از زن و زنانی را نیز که به مالکیت و انحصار خود در می آورد، هر طوری خواست با آن ها رفتار کند و حتا در خانه محبوس نماید. زن به دلیل رابطه جنسی با مردان، فاسد شمرده می شود، اما مرد درست به همین دلیل با تجربه به حساب می آید.
در واقع دختر را نیز مانند کالا می فروشند و هر دختری نیز قیمتی دارد به این معنی خریدار از بدن و رحم او برای حفظ و بقای نسل خود بهره می جوید، از سویی می خواهد مطمئن باشد که فرزندی که به دنیا می آید، تولید خود او است.
در چنین نگرشی است که نقش مادری مقدس می شود و بهشت برین نیز زیر پای مادران قرار می گیرد. البته این نقش تا آن زمانی اعتبار دارد که مرد، زن را بخواهد. اما همین که او را طلاق می دهد دیگر حق مادری و قدوسیت او از بین می رود. چرا که این حق به مرد و پدر تعلق دارد و این مرد است که به عنوان رییس خانواده می خواهد نسل خونی خود را ادامه دهد و به همین دلیل و البته برای لذت بردن هم به بدن و نیروی زن نیاز دارد.
در چنین بستری فرهنگی ساخته شده است که سنت ها و عادت ها، ارزش ها، اخلاقیات، مذاهب، تسلط بهره کشی مردسالارانه را در تمامی شئونات زندگی اجتماعی توسط کلیساها، مساجد، صومعه ها، دم و دستگاه دولتی مورد ترویج و تبلیغ قرار می گیرد.
اما جالب این جاست که هم اکنون وضعیتی دوگانه در ایران وجود دارد. از طرفی دختران بسیار راحت تر از گذشته با پسران دوست شده و رابطه مشترک را تجربه می کنند، از طرف دیگر، تابوی پرده بکارت هم چنان بر جامعه حکومت می کند. در نتیجه به دلیل عدم داشتن توان کافی برای شکستن این تابوی ارتجاعی در جامعه، بسیاری مجبور می شوند قبل از ازدواج به یک جراح مورد اعتماد مراجعه کنند و با ترمیم پرده بکارت خود، زندگی آینده خود را بر مبنای یک دروغ بنا کنند. این وضعیت نه تنها بر جسم و روان دخترانی که به هر دلیلی پرده بکارت خود را از دست داده اند تأثیر سوء می گذارد و متاسفانه حتا بعضا این معضل با کشتن و یا خودکشی دختر پایان می یابد. در این باره اغلب رسانه های سراسری سکوت می کنند و گزارش هایی نیز منتشر نمی گردد.
اما لیلا موری، وبلاگ نویس و فعال حقوق زنان با درج مقاله ای انتقادی در سایت زنان ایران، بکارت را تابو قلمداد کرده و آن را به چالش کشیده است. به گفته خانم موری، برخی خانواده های ایرانی بکارت دختران را با شیوه ای مدرن تر از گذشته تحقیق می کنند و پیش از ازدواج، خانواده پسر از خانواده دختر می خواهند که از پزشک نامه ای بیاورند که بکارت دختر را تایید کند. او می گوید: «نمی توانیم همه پسرهای ایرانی را به یک چشم نگاه کنیم، پسرها طرز فکرهای مختلف دارند ولی می توانم بگویم اکثریت هنوز با کسانی است که دل شان می خواهد شب ازدواج شان همسرشان باکره باشد و اصلا دل شان نمی خواهد بدانند که با کسی می خواهند ازدواج کنند که قبلا با کس دیگری رابطه جنسی را تجربه کرده است»
لیلا موری، می نویسد، در وبلاگ خود نظرهایی از خوانندگان مرد دریافت کرده که نوشته اند باید چیزی بوده باشد که در طبیعت خداوند چنین پرده ای را برای زنان گذاشته، حتما برای این بوده که زنان قبل از ازدواج رابطه جنسی نداشته باشند.
به عقیده لیلا موری، افزایش سطح تحصیلات عمومی و دسترسی فزاینده به رسانه ها و محصولات فرهنگی جهانی در ایران، نگاه نسل جدید مردان جوان ایرانی را شاید نسبت به بکارت متحول کرده باشد اما نمی توان گفت که چنین تحولی خیلی گسترده است.
حالا اگر دختر دم بختی احیانا به هر دلیلی بکارت خود را از دست داده باشد، آیا می تواند در ایران با توسل به تیغ جراح، این «ضایعه» را جبران کند و آن گونه که جامعه از او می طلبد، شب زفاف «رو سپید» شود؟
به گفته دکتر ایرج خسرونیا، پزشک متخصص در ایران، عمل جراحی ترمیم بکارت در ایران انجام می شود اما غیرقانونی است.
دکتر خسرونیا می گوید: «دولت تصورش بر این است که کسی که ترمیم بکارت می کند می خواهد بر سر داماد آینده کلاه بگذارد، این گونه عمل ها جایی ثبت نمی شود و در بیمارستان انجام نمی گیرد، بلکه ممکن است در مطب های خصوصی و در جاهای غیرقانونی انجام بگیرد»
پس سکس قبل از ازدواج برای دختران ایرانی هنوز امری مخاطره آمیز و در بهترین حالت، هزینه ساز محسوب می شود. آیا این دغدغه ها، دختران ایرانی را از تجربه جنسی قبل از ازدواج باز داشته است؟
خانم موری، می نویسد: «الآن خیلی از دخترها رابطه جنسی را قبل از ازدواج تجربه می کنند ولی پس ذهن شان هنوز نگرانی از دست دادن بکارت وجود دارد، یعنی بکارت هم چنان برایشان مهم است.»
حتا گفتگو از سکس و آموزش جنسیتی در ایران از شکل تابو خارج نشده است. همین مساله و ناآگاه نگه داشتن جونان از روابط جنسی، سبب شده که بیماری های آمیزشی در ایران گسترش یابد. این واقعیت است که هنوز شرم گفتگو کردن از مسائل جنسی یکی از مسائل مهم در پنهان ماندن بیماری و آمار واقعی بیماری های جنسی است. اگر دلیل شرم در مواردی به شخصیت فرد مربوط باشد در سطح اجتماعی ناشی از آن است که بیماری آمیزشی با «زنا» یا «روابط خارج از ازدواج» پیوند داده می شود و جرم «قانونی» تا حد سنگسار در بردارد. بنابراین، با توجه به محدودیت های اجتماعی و قانونی و آموزشی، جوانان ناآگاه می مانند و دچار بیماری های جسمی و روانی و بیماری های مقاربتی می شوند بدون این که جرات بیان آن را داشته باشند.
اساسا تاکید بر بکارت، کنترل هر چه بیش تر فرد را در پی دارد و مساله بکارت در واقع به نوعی زندان اجتماعی زنان در جامعه و خانواده است. متاسفانه نگهبان اصلی مساله بکارت دختران، مادران آن ها هستند که عمیقا تحت تاثیر آموزه های مردسالاری و مذهبی قرار گرفته اند. عموما این مادران هستند که نه تنها به دختران جوان خود آموزش می دهند که از ارتباط با جنس مخالف پرهیز کنند، بلکه رفتار دختران را در کودکی نیز بر اساس حفظ بکارت تحت کنترل شدید قرار می دهند. مادران به دختران خود تاکید می کنند که نباید بپرند و جست و خیز کنند و یا اسب سواری نمایند تا بکارت شان آسیب نبیند.
فرهنگ ارتجاعی برخی خانواده ها در «دفاع از ناموس»، حتا در خارج کشور دختران و زنان را تحت فشار قرار می دهند و آن ها را برای آشنایی با مرد مورد علاقه خود دچار محدودیت می کنند. برای مثال، چند قتل ناموسی در سوئد و کشورهای دیگر اروپایی توسط خانواده های ایرانی، کردی، فلسطینی و ترکیه ای، توسط همین خانواده های مذهبی و مردسالار طراحی شده است.
انگشت کردن حلقه نقره ای در غرب به نوعی نماد پایبندی به حفظ بکارت قبل از ازدواج به شمار می رود و به حلقه عفت مشهور است. یا این که گروه های مسیحی در آمریکا، انگستان و...، بار دیگر به تبلیغ مساله عفت و اهمیت بکارت روی آورده اند.
در سال ۱۹۹۶، کنگره آمریکا بودجه ای بالغ بر نیم میلیارد دلار برای تشویق دانش آموزان مدارس دولتی به پرهیز از فعالیت های جنسی اختصاص داد و در حال حاضر، تقریبا در همه ایالات کلاس هایی در مدارس دولتی به تبلیغ خویشتنداری جنسی اختصاص یافته است.
کشیش رابرت ری بورن، مبلغ مشهور کلیسای انجیلی آمریکا که از مدافعان این سیاست آموزشی است می گوید: «انجیل به ما حکم می کند که با عفت و پارسایی زندگی کنیم، این کتاب هرگونه ارتباط جنسی پیش از ازدواج و زنای محصنه را حرام می داند و در محکومیت افرادی که چنین گناهانی مرتکب شوند، هیچ اغماضی روا نمی دارد» در واقع این سیاست ها سبب شده است که تقاضا برای عمل جراحی ترمیم پرده بکارت در اروپا و آمریکا نیز به ویژه در خانواده های مهاجرین افزایش پیدا کند.
چندی پیش روزنامه بربتانیایی تایمز، در گزارشی اختلاف نظر پزشکان فرانسوی در خصوص اخلاقی یا موجه بودن جراحی ترمیم پرده بکارت مورد بحث قرار داده است.
آدام سیج، نویسنده این گزارش، در مورد علت افزایش تقاضا برای جراحی ترمیم بکارت می گوید: «پزشکان و کسانی که من با ایشان صحبت کردم معتقدند که تقاضای ترمیم پرده بکارت نتیجه تداخل دو تمایل است؛ یکی شاید افزایش گرایش به بازگشت به سنت های نسل های قدیمی تر مسلمانان و دیگری این که دخترای نسل های جوان تر به دلیل ارتباط با دوست پسرشان و زندگی به شیوه غربی بکارت خود را از دست داده اند و ممکن است هنگام ازدواج با مشکلاتی روبر شوند.
علاوه بر زنان جوان مسلمان، زنان هندی تبار غیرمسلمان نیز از دیگر مشتریان این نوع جراحی ترمیمی بکارت محسوب می شوند.
در هر صورت در کشورهای غربی تا حدودی تابوی سکس و بکارت رنگ باخته است اما عموما امر رهایی زن از این تابوهای آزاردهنده در کشورهایی چون ایران که قوانین اسلامی در آن ها حاکم است، ساکت گذاشته می شود و یا اگر هم در جایی مسایل مربوط به زنان مورد بحث قرار می گیرد اغلب در جهت اسارت زن است نه آزادی او. زیرا علاوه بر سانسور که بر اساس موازین و دیدگاه های مذهبی و سیاسی انجام می پذیرد، فکر و دیدگاه سرمایه داری نیز در تبلیغات رسانه های سراسری و بین المللی و کتاب ها و غیره موج می زند و این که زنان را باید دوباره به خانه و خانه داری باز گرداند به عناوین مختلف و در لابلای اخبار و گزارشات، تحلیل ها، فیلم ها، داستان ها، قوانین، مساجد، کلیسا، صومعه سراها و غیره تاکید و بازتولید می گردد.
حکومت اسلامی، مراسمی از قبیل جشن تکلیف دختران تازه بالغ و تبلیغ عفت در مدارس ترتیب می دهد و به آن ها هشدار می دهد که بالغ شده اند و موظفند قوانین اسلامی را رعایت کنند و مواظب رفتار خود در معاشرت با مردان باشند. از سوی دیگر، تبلیغ می کنند که دختر تا بالغ نشده به خانه شوهر برود «ثواب» بیش تری دارد.
دین دست ساخت بشر است نه مافوق بشر. بنابراین، اگر بشر از قید و بندهای مذهبی رها شود، بهتر می تواند جهان مادی خود را مورد نقد و بررسی و بهره برداری قرار دهد و زندگی شایسته خود را بر روی همین کره خاکی بنا کند و از خرافاتی چون «بهشت زیر پای مادران است»، دوری جوید. و به مادر و به زن و به خواهر به عنوان انسان های مستقل بنگرد  که صاحب جسم و زندگی خویش هستند. در این رابطه جدایی دین از دولت، آموزش و پرورش و دستگاه های قضایی به یک خواست عمومی تبدیل می گردد و فرهنگ برتری جنسی و مردسالاری نیز به مرور زمان از خانواده و جامعه رخت برمی بندد. بنابراین، دین امری کاملا خصوصی تلقی می شود که در زندگی خانوادگی و جامعه و دستگاه دولتی هیچ نقشی ایفاء نمی کند.
هم زمان با تثبیت جایگاه اسلام به عنوان یک حکومت در شبه جزیره عربستان و گسترش آن به سرزمین های اطراف و برپایی امپراطوری اسلامی، ارزش ها و سنت های عفب مانده نیز رایج شدند و به مرور زمان شدت بیش تری گرفتند. با افزایش ثروت و فراهم آمدن فرصت های مناسب برای «تسخیر» زنان و انتخاب زنان «مطلوب تر»، و هم چنین گسترش جنگ و توسعه تجارت زنان برده بود که معیارها و ارزش های اسلامی جایگزین ارزش های انسانی شدند. بدین ترتیب، کم کم بکارت نیز نقش مهمی در فروش بردگان ایفاء کرد.
خانم نوال السعداوی، نویسنده مصری، با وجود داشتن پدر و مادر تحصیل کرده با مشاغل مناسب دولتی، خود یکی از قربانیان ختنه زنان در مصر است. او در کتاب سیمای زن عرب -نشر روزبهان، ۱۳۵۹- قسمتی از خاطرات خود هنگام اشتغال به حرفه طبابت در سودان را به این صورت نقل می کند: «... عمل ختنه در سودان چند برابر مصر وحشیانه تر بود. در مصر به قطع کلیتوریس بسنده می کردند حال آن که در سودان به این شکل بود که کلیتوریس و دولبه بیرونی و هم چنین دو لبه کوچک درونی را نیز قطع می کردند. عمل در همین قسمت خاتمه نمی یافت، بلکه جراح چند بخیه اضافی هم می زد تا مجرای تناسلی به شدت تنگ شود و فقط برای خروج خون حیض جا باقی بماند. در نتیجه در شب ازدواج لازم بود تا با چاقوی جراحی یا حتا گاهی یک قیچی معمولی انتهای دهانه را شکافته و راه دخول باز شود. جالب این جا بود که در زمان طلاق نیز به بهانه این که نکند زن رابطه جنسی برقرار کند دهانه را دوباره می بستند.»
در فقه شیعی، پرده بکارت دارای اهمیت اختصاصی است که علاوه بر مساله بکارت، به معنی داشتن رابطه جنسی است.
باین ترتیب، همه کسانی که مفاهیمی چون آزادی، برابری، دموکراسی و حقوق جهان شمول انسان را از آن مردان می دانند، در واقع به دیکتاتوری مرد و سلب حقوق انسانی زن یاری می رسانند. زیرا بسیاری از مردان، زنان را رقیب خود می بینند و فکر می کنند اگر زنان زمام امور کار خویش را به دست گیرند، جایگاه آنان به خطر می افتد و همگان خواهند توانست از حقوق خود دفاع کنند.
در کشورهایی چون ایران، از آن ساختار حکومتی پیروی می کنند که در آن ها نظام پدرسالاری و سرمایه داری که براساس تبعیض و تفرقه میان مردم در طبقات اجتماعی، جنسیت، رنگ، عقیده و نژاد بنا شده است. گروه اندکی که به زور اسلحه و تجارت و سرمایه و به ویژه بهره گیری از منابع طبیعی کشور، حکومت و زمامداری را قبضه کرده اند زندگی را به انسان ها، به ویژه زنان تلخ تر و سخت تر و غیرقابل تحمل تر کرده اند. جامعه ما، امروز دوره جدیدی از ستم و استثمار را تجربه می کند که زن، یکی از ابزارهای انباشت سرمایه محسوب می شود. آزادی زن، در چنین حاکمیت هایی با اجرای برنامه های کلانی در عرصه های توسعه و تنظیم خانواده و طرح های اجتماعی همراه شده است که مردسالاری را تقویت می کند و نیازمندان را نیازمندتر و ثروتمندان را توانمندتر می کند و بیش ترین قربانیان این فقر اقتصادی و فرهنگی نیز زنان هستند. یعنی در کشور ما، سرمایه داری با دین و دولت و مردسالاری اش دست در دست هم، به افزایش قدرت و هم چنین سرمایه های دولت منجر می شود. برنامه های اقتصادی نئولیبرالی جهانی نیز برای خدمات رسانی به شرکت های چند ملیتی یا هیات حاکمه این کشورها و قوانین غیرانسانی آن ها هم جهت می شوند تا سود بیش تری به جیب بزنند. اما با وجود موانع فراوان و بی شمار، مبارزه مردمی با حاکمیت و نیروهای طرفدار آن، زنان و جوانان و مردان تهیدست و برابری طلب را در یک صف قدرتمند مبارزاتی قرار داده است. جنبشی که می تواند با برده داری نوین بستیزد تا جایی که آن ها را از حاکمیت خلع نماید و جامعه ای شایسته انسان بدون توجه به جنسیت، ملیت، باورهای سیاسی و مذهبی و موقعیت خانوادگی بسازد. جامعه ای که همه انسان ها به طور یکسان و برابر از همه حقوق و امکانات مادی و معنوی برخوردار باشند.
جامعه ما، یک تحول بزرگی را از سر می گذارند، بیش از شصت در صد جمعیت ایران جوانان زیر ۲۵ سال را تشکیل می دهند که معیارها و نرم ها و قوانین حکومت اسلامی را قبول ندارند و از هر فرصتی برای شکستن آن ها استفاده می کنند.
امروز به یمن اینترنت، بسیاری از جوانان ایرانی با دنیای غرب و روابط و مناسبات انسانی و اجتماعی و سیاسی آشنا می شوند و هر اطلاعاتی را که دوست داشته باشند از جمله در باره «سکس» می گیرند. اگر با این نیروی عظیم برخورد درستی به ویژه در عرصه آموزش جنسی صورت نگیرد عوارض و عواقب تاسف بار بیش تری به بار می آورد. حاکمان سرکوبگر در طول سه دهه تلاش کرده ‌اند که جامعه ایران را از جهان پیشرفته جدا کنند تا «مدینه فاضله اسلامی» خود را برپا سازند، با انقلاب اینترنت، فیس بوک، تویتر، تلفن همراه، شکست سختی خورده اند. وقتی در خیابان ها نیروی انتظامی، جوانان را تحقیر و سرکوب می کنند، آن ها راه های دیگری برای ارتباط آزاد جنسی دو جنس مخالف جست و جو می کنند که کم ترین بها ‌را بپردازند. دیگر شلاق زدن و زندانی و جریمه کردن تاثیری در عزم جوانان ندارد. بنابراین، مساله جوانان باید در رسانه ها و مدارس و دانشگاه ها و خانواده ها مورد بحث و بررسی قرار گیرد تا از این طریق جلو عوارض و عواقب روابط جنسی گرفته شود. هر از چند گاهی برخی از مسئولین بهداشتی، نگرانی خود را ‌در رابطه با گسترش زیاد بیماری ‌های مقاربتی به خصوص ایدز، سوزاک و سفلیس و... برور می دهند.
یکی از پر سر و صداترین این گزارشات، سخنان یک مقام قضایی و همین طور مشاور استاندار خوزستان در سال ۸۲ مبنی بر رخداد ۴۵ قتل فقط در فاصله ۲ ماه در ابتدای این سال بود. این خیر، توسط خبرگزاری دانشجویان ایران، به این شکل منتشر شد: «بین ابتدای فروردین تا اواخر اردیبهشت و هفته اول خرداد ماه جاری به استناد گفته یکی از مشاورین فرمانداران صرفا در یک طایفه، حدود ۴۵ مورد قتل ناموسی زیر ۲۰ سال صورت گرفت و پدر، عمو، برادران و پسران عمو خود به اجرای حکم در این زمینه پرداخته ‌اند.» همان زمان از قول معاون قضایی دادگستری کرمانشاه، نقل شد: «پس از قتل ‌های هیجانی که بدون تفکر صورت می گیرد، قتل‌ های ناموسی بیش ترین تعداد قتل ‌هایی که معمولا با تصمیم قبلی واقع می شوند را در کرمانشاه به خود اختصاص داده است.»
خبرگزاری دانشجویان ایران، در مهر ماه ۱۳۸۵، گزارش داده بود: «مادری به دنبال سکوت دخترش برای توضیح در خصوص رفتارهای مشکوک، وی را به قتل رساند. سرهنگ ابراهیم کریم‌خانی، فرمانده هنگ مرزی سلماس در گفتگو با خبرنگار «حوادث» ایسنا، در تشریح این خبر گفت: «مادر و برادر این دختر ۲۰ ساله پس از خفه کردنش، جسد او را در طویله منزل شان به آتش کشیدند.» وی ادامه داد: «خانواده مقتول اذعان داشتند که وی اقدام به خودسوزی و خودکشی کرده است و جسدش را در قبرستان روستای سینجی به خاک سپرده ‌اند.» سرهنگ کریم‌خانی، تصریح کرد: «ماموران هنگ مرزی بعد از پیگیری و تحقیق در این باره متوجه وقوع قتل شدند و این در حالی بود که پس از نبش قبر و کشف علت قتل، مادر (متهم به قتل) و برادر دختر جوان متواری شدند.» فرمانده هنگ مرزی سلماس، علت قتل را مسایل اخلاقی ذکر کرد و افزود: «بنا بر بررسی های پلیسی، متهم به قتل در پی مشکوک شدن نسبت به رفتارهای دخترش، از وی می ‌خواهد که در این باره توضیح دهد، اما به دلیل سکوت دختر جوان، متهم با همدستی پسرش، وی را به قتل می ‌رساند.»
لازم به تاکید است که با وجود گسترده بودن این قتل ها در استان های مرزی چون خوزستان، باختران، کردستان، بوشهر، سیستان و بلوچستان و خراسان بیش ترین موارد شکایت به دنبال تجاوز و درخواست معاینه پزشکی قانونی به خاطر ازاله بکارت مربوط به استان تهران بوده است: «بنا به گزارش ارائه شده از سایت خبرگزاری انتخاب در اواخر اسفند ۸۴ از نظر آمار مربوط به تجاوز به عنف یا شکایت خانواده دختران در رابطه با ازاله بکارت از میان حدود هفده‌ هزار آزمایش انجام شده، که سرانه پنج در ده‌ هزار نفر را برای زنان ایرانی ایجاد می ‌کند، استان تهران با حدود ده مورد در هر هزار زن تهرانی، رتبه نخست، استان قزوین با حدود ۹ مورد، رتبه دوم و استان ‌های سمنان و گیلان نیز با حدود هشت مورد در ده‌ هزار زن رتبه‌ های سوم و چهارم را در آزمایش‌ های مربوط به ازاله بکارت، دارا هستند. گفتنی است، استان‌ های سیستان ‌و بلوچستان، ایلام و زنجان از این لحاظ، رتبه‌ های آخر را دارند.»
مدتی پیش به دنبال گزارش بریدن سر دختر ۷ ساله ای به دست پدرش در اهواز، قوه قضائیه قول داد که به طور ویژه به این پرونده رسیدگی کند اما بعدا خبری از نتایج رسیدگی به آن منتشر نشد. اما بعدها در خبرها آمده بود در محاکمه مردی که ضمن شکایت از زنش به خاطر رابطه نامشروع با مرد دیگر او را با ضربات چاقو در کلانتری محل به قتل رساند، قاضی با توجه به زمینه بروز این اتفاق قاتل را متسحق قصاص ندانست و تنها وی را به پرداخت دیه محکوم کرد.
هر چند که چنین قتل هایی در کشورهای دیگر نیز رخ می دهد اما تفاوت مهم در این است که در ایران تحت حاکمیت اسلامی، قاتلان ترسی از تعقیب مراجع قانونی ندارند. زیرا قانون حامی آن هاست!
از نظر قانونی در قوانین مجازات اسلامی ایران، تنها اگر مرد زن خود را هنگام معاشقه و نزدیکی با مرد دیگر ببیند اجازه قتل او را دارد بی آن که دستگاه قضایی از او مؤاخذه کند (ماده ۶۳۰ قانون مجازات اسلامی)
هم چنین مطابق قوانین قضایی حکومت اسلامی، پدر یا جد پدری می تواند فرزند خود را به قتل برساند بی آن که مستحق قصاص باشد (ماده ۲۲۰ ـ پدر یا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی شود و به پرداخت دیه قتل به ورثه مقتول و تعزیر محکوم خواهد شد)
طبق قوانین قضایی حکومت اسلامی ایران، قصاص قاتل منوط به شکایت اولیاء دم می باشد از این رو، در مورد قتل های ناموسی از آن جا که آمر قتل نیز نوعا جزو اولیاء دم بوده با عدم شکایت وی امکان قصاص قاتل منتفی می شود و حداکثر در صورت لزوم تعزیر خواهد شد. هر کس مرتکب قتل عمد شود و شاکی نداشته یا شاکی داشته ولی از قصاص گذشت کرده باشد و اقدام وی موجب اخلال در نظم جامعه یا خوف شده و یا بیم تجری مرتکب یا دیگران گردد موجب حبس تعزیری از ۳ تا ۱۰ سال خواهد بود. (ماده ۲۰۸ قانون مجازات اسلامی.)
طبق ماده ۱۱۲۸ «قانون مدنی»: «هرگاه در یکی از طرفین صفت خاصی شرط شده و بعد از عقد معلوم شود که طرف مذکور فاقد وصف مقصود بوده برای طرف مقابل حق فسخ خواهد بود خواه وصف مذکور در عقد تصریح شده یا عقد متباینا برآن واقع شده باشد.» در ارتباط با همین ماده از قانون مدنی، گفته شده است: «زوجی که هنگام ازدواج شرط بکارت نموده باشد اگر بعد از ازدواج معلوم شود که با زوجه جماع شده هرچند پرده بکارت سالم و موجود و از نوع حلقوی باشد دارای حق فسخ خواهد بود، زیرا منظور از بکارت در درجه اول همان نزدیکی است لذا اولا اکراه زن و زایل شدن بکارت اگر به عنف هم باشد تاثیری در قضیه نخواهد داشت و کماکان زوج حق فسخ خواهد داشت؛ ثانیا ازاله بکارت چه در اثر بیماری باشد یا افتادن از بلندی و غیره با عدم اطلاع دختر یا خانواده اش تاثیری در حق فسخ برای زوج ندارد.
علاوه بر این ها، در قوانین اسلامی جاری ایران، وقتی مردی به دختری تجاوز می کند، قاضی مرد را مجبور می سازد تا با دختر ازدواج کند و این بار رسما و قانونا قربانی را به دست جانی متجاوز می سپارند.
انسان امروزی هیچ نیازی به اسطوره های کهن، به قرآن، به احادیث و امامان و پیامبران و کشیش ها و پاپ ها و خاخام ها و... ندارد. مفاهیمی چون آزادی، برابری، سکولاریسم، عقلانی و غیره با اندیشه اسلامی دنیای کاملا جدا و متضادی دارد. از این¬رو، کسانی که تلاش می کنند به جامعه نشان دهند که این گرایش مذهبی نسبت به آن گرایش مذهبی دیگر، عقلانی تر و منطقی تر و متعادل تر است سخت در اشتباهند و یا این که در حفظ گرایشات مذهبی منافع سیاسی و اجتماعی و طبقاتی دارند.


   بهرام رحمانی
bamdapress@ownit.nu

دهم فروردین ۱۳۸۹ - سی ام مارس ۲۰۱۰
منبع: سایت دیدگاه

لورنت / آیا یک دولت می تواند ورشکست شود؟

| 0 نظر
«varshekaste.jpg ما بهای بحران شما را نخواهیم پرداخت»، این شعاری است که بر روی پلاکادرها در آتن در آخرماه فوریه گذشته دیده می شد، زمانیکه اعتصاب ها یکی بعد از دیگری بر علیه طرح های باصطلاح صرفه جوئی دولتی بهم می پیوستند، در ایرلند اما هنور آنها برافراشته نشده اند هرچند مردم از فکر پرداخت بدهی های نجومی به ارث رسیده از فروپاشی بانک ها به خشم آمده اند.و هم چنین این پلاکادرها نه در دست تظاهر کنندگان اسپانیائی ای دیده می شدند که برعلیه بالارفتن سن بازنشستگی راهپیمائی می کردند ، و نه در دست میلیون ها مزد بگیری که از آغاز بحران در بخش خصوصی اخراج شده اند . با اینهمه صندوق بین المللی پول که « ثبات» هزینه های اجتماعی را توصیه می کند هشدار داده است:«پاکسازی در اروپا بسیار دردناک خواهد بود».

بر خلاف یک خانواده یا یک شرکت، یک دولت زمانیکه نهایتا نتواند وامهایش را بپردازد.. آنها را نخواهد پرداخت آنهم بدون آنکه مثل یک شرکت از صحنه تجارت رانده شده ویا از روی زمین محو


گردد، یعنی بدون آنکه مجبور باشد دارائی هایش را برای پرداخت بدهی طلبکارانش حراج کند. در مورد یک خانواده ورشکستگی منجر به تصویه حساب می شود: فروش خانه و ظروف نقره ای خانواده برای پرداخت آخرین دستمزد خدمتکاران و صورت حساب های عقب افتاده خرید های روزمره ،احیانا پول دفترخانه و یا بانک( تعمیم این سناریو در مورد یک خانواده که در زیر خط فقر زندگی می کند را به عهده خواننده می گذاریم). در مورد یک شرکت با فروش ماشین آلات، ساختمانها، قراردادهای جاری یا اختراعات ثبت شده(برووه) ، مجموعه وسائل حمل ونقل و غیره، ( تا حد ممکن) بدهی طلبکاران ، بانک ، دیگر وام دهندگان و حقوق عقب افتاده کارکنان پرداخت می شود.
در مورد دولت مسئله متفاوت است، وقتی شرکتی مشکل دارد، نه می تواند برای « افزایش نقدینگی» قیمتها را بالاببرد ( آنهم در زمانیکه مشتری ها به خودی خود در حال رفتن هستند) و نه همیشه امکان کم کردن هزینه ها( از حدی بیشتر) را دارد.اما در عوض دولت امکانات سیاسی در اختیار دارد و با اعلام یک وضعیت ویژه می تواند با افزایش درآمد و یا کم کردن هزینه ها، عدم پرداخت هایش را جبران می کند. در مورد درآمد ، کافیست برای «افزایش نقدینگی» مالیاتها را افزایش دهد، آنهم با یک « انتخاب مناسب»( مقاله فردریک لوردن در همین شماره را بخوانید) . بدین ترتیب که مالیات قشر ثروتمند تر، که بیشتر نیز پس انداز می کند و در واقع طلبکاران دولت به حساب می آیند، را افزایش دهد(١)- چنین روشی اثری اندک برروی میزان مصرف در جامعه خواهد داشت.
اخذ چنین مالیاتی بویژه از آنرو اهمیت دارد که در عمل میتواند این باصطلاح حق نئو لیبرالی را زیر سوال برد که بر اساس آن طبقه ثروتمند آزاد است که مازاد درآمدشان را یا مالیات دهد و یا آنرا در جهت پوشاندن بدهی دولتی سرمایه گذاری کند. البته نباید فراموش کرد که این مسیری رانت خوارانه است و به این دلیل ممکن می گردد که دولت ها برای پوشاندن بدهی هایشان حاضر به افزایش مالیات ها نیستند .. کافی است مسئله را از این منظر بررسی کرده و مشاهده کنیم که افزایش مالیات طبقه مرفه همیشه در آخرین گزینه توسط دولتهای اروپائی کنار زده می شود.
زمانیکه اخذ مالیات برای کسب درآمد غیر ممکن انگاشته شد فقط این امکان برای دولت می ماند که بخشی از هزینه های را حذف کند( و اجبارا بخشی از خدمات اجتماعی را). امری که با کاهش دستمزد کارمندان، حقوق بازنشستگی، کم کردن تعداد کا رمندان دولت، یا پروژه های خدمات همگانی میسر می شود. و این آن مسیری است که در فرانسه انتخاب شده. ولی محققا کارآ نیست. برای مثال جایگزین نکردن نیمی از کارمندانی که بازنشسته می شوند فقط منجر به صرفه جوئی ای معادل ۵٠٠ میلیون یورو در سال می شود که در مقایسه با ٣ میلیارد یوروی کاهش سالیانه مالیات رستورانها، یا ٢۵ میلیارد یورو معافیت مالیاتی ثروتمندان، رقمی به حساب نمی آید.آنهم وقتی که دولت بایدعدم دریافت چنین ارقامی را در بخش تامین اجتماعی جبران کند.
فرض عدم پرداخت بدهی دولتی خیلی هم نامحتمل نیست
اگر اضافه بر این بخشش های مالیاتی، در آمد مالیاتی نیز به علت رشد نا موزون سیستم مالی ای ناتوان، ثابت بماند، فرض عدم پرداخت بدهی دولتی نه فقط برای یونان بلکه در مورد اسپانیا، پرتقال، ایتالیا، فرانسه، انگلستان، ژاپن و آمریکا نیز چندان نامحتمل نخواهد بود .به ویژه با در نظر گرفتن این امر که در چنین شرائطی معمولا یک بررسی دقیق و منطقی از وضعیت مالی هر یک از دولت ها نیست که تعیین کننده است بلکه بیشتر ارزیابی وام دهندگان و دلالان مالی نقش بازی می کند.. بدین سان، به محض بروز احتمال یک سناریو فاجعه بار، دلالان مالی به تکاپو افتاده ( هیچ چیز برایشان خوش آیند تر از شرایط ناپایداری نیست که امکان شرط بندی را فراهم آورد)، جریان های خرید یا فروشی را بوجود می آورند که به نوبه خود برانگیزنده گرایش های صعودی و یا نزولی بازار سرمایه (بورس) ای است که بر روی آنها شرط بندی کرده اند. از این پس بالارفتن نرخ بهره بدهی دولت ها که آنرا «سقوط محتوم» نیر می نامند بیشتر به یک پیش گوئی از پیش تائید و آماده سازی شده می ماند .
برای دولت ها ارزیابی اینکه آیا مرز نهائی بدهی و نرخ بهره وام ها فرا رسیده و یا برعکس هنوز فاصله تا آن زیاد است، امری نیست که بتوان آنرا بر اساس کتاب های اقتصاد دریافت. همه چیز بستگی به مرز تحمل اجتماعی و سیاسی دارد و اینکه تا کجا می توان شاهد از بین رفتن امکانات تولیدی کشور برای پرداخت بهره وام های بخش خصوصی بود.لبریز شدن جام صبر، بقول فرناد رنو می تواند « مدتها» بطول انجامد. اما تا کی ؟
وقتی به این مرز نهائی بدهی و نرخ بهره وام ها رسیدیم دیگر فاصله چندانی با اعلام عدم توانائی پرداخت بدهی ها نخواهیم داشت .بجز سناریوی تزریق فوری نقدینگی از جانب صندوق بین المللی پول(IMF)- چیزی که به نظر آقای ژان کلود تریشه رئیس بانک مرکزی اروپا با اشاره به نمونه یونان، یک « تحقیر به حساب می آید»- تنها کاری که می توان کرد ایجاد نقدینگی از طریق تولید پول است. اقتصاد دان پست کنزی آمریکائی، توماس پلی(Thomas Palley)، پیشنهاد می کند که بانک مرکزی اروپا سیستمی ایجاد کند که به هریک از دولت ها امکان دهد که بدهی هایشان را از طریق ایجاد نقدینگی بواسطه تولید پول بپوشانند.. این سیستم، به هر کشور حاضر در منطقه یورو حق گرفتن وام از بانک مرکزی اروپا - بواسطه پول ایجاد شده به این منظور- را نسبت به سهمیه ای سالانه که بر اساس اهمیت و وضعیت اقتصادی آن تعیین می شود اعطا می کند(٢). بدین ترتیب نوعی دستگاه « متعادل کننده خود کار» بوجود می آید. با دادن وام هائی با نرخ پائین، نهاد تحت فرمان آقای ژان کلود تریشه همانگونه عمل خواهد کرد که دولتها در مورد بانکها در سالهای ٢٠٠٨ و ٢٠٠٩ عمل کردند.
اشکال این پیشنهاد(هرچند هم عمیقا منطقی باشد) اینست که اساسنامه بانک مرکزی اروپا طوری تنظیم شده که پرداخت مستقیم به دولتهای عضو را ممنوع می کند، واین به خاطر جلو گیری از هر گونه انحراف بودجه ای است که احتمال «مدارا» با آن وجود دارد. اما در اینجا نیز مشاهده می کنیم که مثل موارد دیگر این شیوه نگرش کارا نیست...
محققا راههای دیگری نیز وجود دارد. بدون اینکه بخواهیم جای مشاور بزرگ ، وزیر سلطان، گلدمن ساکس، با منافع سر شارش را بگیریم(٣)، کشورهای اروپائی می توانند بانکها را مجبور کنند که کشوری که دچار مشکل است را کمک نمایند. به تدریج که زمان پرداخت بدهی ها فرا میرسد، بانکها باید مجبورشوند که آنها را با ایجاد اوراق تازه پوشش دهند.با گرفتن جای دلالان مالی سود جوئی که فقط به بهره کوتاه مدت می اندیشند بانک ها بدین ترتیب با نرخ بهره ای که سقف آن محدود است به دولت ها وام می دهند. در واقع، این وامهای اجباری تنها الاغ را مجبور خواهد کرد که برای رفع تشنگی بیش از آنچه لازم است آب بیاشامد وآنهم البته آبی که کمی شور تر است. امری که در نهایت قابل تحمل می باشد.
نهادهای پولی و مالی منطقه یورو، هم اکنون نیز ١٠٠٠ میلیارد یورو بصورت وام و ١۵٠٠ میلیارد یورو بواسطه خرید اسناد بها دار(قرضه ملی) به نهاد های رسمی ( دولتها، ایالات، موسسات دولتی و غیره) اعطا کرده اند.یعنی رقمی معادل ٨ تا ١٠ برابر تمام بدهکاری کشور یونان(۴). نهادهای مالی در گذشته بیشتر مشتاق اسناد بها دار دولتی (قرضه ملی) بودند که به بی خطر بودن شهرت داشت - در گذشته، یعنی قبل از اینکه بانکها خودشان خطراتی را برای اقتصاد ودولتها ایجاد کنند . بدین ترتیب آنها احتمالاد آنچیزی را درو می کنند که خود کاشته اند.
کمک کوچکی از جانب محافل مالی برای جبران خسارت هائی که ببار آورده اند
این روش یعنی مجبور کردن بانکها به کمک رسانی به کشورهای دچار مشکل، بغیر از ساده بودن، چند امتیازدیگر نیز دارد. یکی اینکه به بانک مرکزی اروپا اجازه می دهد که به اساسنامه اش پایبند بماند و مستقیما به هیچ کشوری وام ندهد ، هر چند در واقع این راه حل هم بصورتی مثل همان وام دادن مستقیم است. زیرا بانکهائی که مجبور به پوشش دادن بدهی یونان یا کشور دیگری می شوند ، باید نقدینگی خود را از جمله از طریق بانک مرکزی اروپا و بواسطه اسناد بها دار « مطمئن» تامین کنند.. اسناد بهاداری که در میان آنها ازجمله اسناد مربوط به وامهای دولتهای محدوده یورو وجود دارند که هر چند یکبار از سوی بنیاد فرانکفورت تائید مجدد شده و تمدید می شوند(۵).در نتیجه هیچ چیز غیر ممکن نیست.
دومین امتیاز این پیشنهاد اینست که یک نوع رابطه دو جانبه بین دولت ها و بانکها ایجاد می کند : دولت ها بطور وسیع برای نجات بانکها به میدان آمدند، و بانکها اکنون با کمک به آنها حق شناسی خود را نشان می دهند( حکایتی عاقبت بخیر برای کسانی که داستان های اخلاقی را دوست دارند).امتیاز آخر آنکه چون این عملیات برای بانک ها بی هزینه نیست بدین ترتیب بخشی از بار بحران اقتصادی به مسببین آن منتقل می شود . البته فقط بخش کوچکی از آن. زیرا اگر آنچنان که همه اقتصاد دانان بر روی آن توافق دارند، بحران مالی نیمی از بدهی دولتی است ( از طریق کند کردن فعالیتهای اقتصادی و کاهش درآمد مالیاتی منتج از آن)، محدود کردن سقف بهره بانکی در این چارچوب میتواندکمک کوچکی برای جبران خسارتهائی به حساب آید که محافل مالی مسبب آنند.
تردید رانت خواران مالی در مقابل چشم انداز یک مرگ برنامه ریزی شده شان
ولی چنین برنامه ای( که منطقا می توان آنرا از لحاظ سیاسی میانه ماوراء راست بحساب آورد) به دلائل بی شماری که زیاد در رابطه با اقتصاد نیست، قطعا شانس کمی برای موفقیت دارد: روندی که تورم زا ارزیابی شده و در نتیجه با دگم های حاکم درباره سیاست پولی هم خوانی ندارد،تردید رانت خواران مالی در مقابل چشم انداز یک مرگ برنامه ریزی شده شان، اختلاف منافع بین کشورهای شمال و جنوب اروپا و غیره..
در نتیجه وقوع افراطی ترین راه حل ها محتمل بنظر می آید : نفی و انکار بدهی ها. دولتهائی که یافتن منابع مالی برایشان، حتی با سخت ترین شرائط، غیر ممکن میشوددر نهایت در مقابل این انتخاب جالب قرار می گیرند که خود را از بخشی از این بار سنگین خلاص کنند،امری که بی شک چیزی از یک دولت بودنشان کم نمی کند. میزان کاهش بدهی میتواند با وام دهنده مورد گفتگو قرار گیرد(اینها چه کسانی و کجا هستند ؟ ) یا به وی تحمیل شود، بصورت کم کردن اسمی میزان بدهی و یا تعلیق بهره وام برای چندین ماه (بدون هیچ گونه جبرانی). البته پیشنهاد منطقی تر آنست که وقتی دولتی به وضعیتی چنین افراطی رسیده است دست پائین را نگرفته و پرداخت کل بدهی را زیر سوال برد. چون میزان کم وزیاد کردن و یا عد م پرداخت هر چه قدر هم که باشد، بد نامی آن تا مدتی بر جای می ماند. و چون این بازی ای نیست که بتوان آنرا صد بار تکرار کرد بهتر است که حد اکثر سود ممکن را در همان یکبار از آن برد.
با حذف یکباره بدهی، دولت درحال خفگی ناگهان نفسی تازه می کند که معادل پرداخت بهره سالانه سود وامها ست و اگر این مبلغ برابر با کسری بودجه معمولش باشد(۶) می توان پیش بینی کرد که تقریبا زندگی عادی را از سر می گیرد. برای وام دهندگان محققا زندگی دشوارخواهد شد: مثل آن می ماند که آنها مجبور شوند یکجا مالیاتهای عقب افتاده بیست ساله ای را به دولت هائی بپردازد که ترجیح می دادند به آنها بدهکار باشد تا ازشان مالیات بگیرند
١) - در سال ٢٠٠٣، ٢٠ % ثروتمند ترین خانواره ها یک سوم درآمدشان را پس انداز می کردند. و مجموعه ٨٠ % خانواده های باقی مانده، فقط ١٠ % درآمدشان را. » ماخذ:
« Comptes nationaux », Institut national de la statistique et des études économiques(Insee), Paris, ۲۰۰۹; www.insee.fr
٢) Euroland is being crucified upon its cross of gold Financial Times Economists'Forum, http://blogs.ft.com/economistsforum
٣)- این بانک متخصص در امور مالی در ٣ جهت می توانست عمل کند: دولت یونان را کمک کند تا بدهیش را مخفی کرده و با مقررات اروپا هم آهنگ نماید، آتن را برای پرداخت وامش راهنمای کند ( با معرفی کردن چین...و بدین شکل نشان دهد که اوضاع وخیم است)، ودر عین حال بیمه خطر عدم پرداخت وام یونان را افزایش دهد.شیر یا خط، شیر من برنده ام، خط تو بازنده ای!
۴) ECB Monthly Bulletin, Banque centrale européenne, Francfort sur-le-Main, janvier ۲۰۱۰. ۵) - بانک مرکزی اروپا در دسامبر ٢٠٠٩، ٣٣٣ میلیارد یورو قرضه ملی در اختیار داشت: ما هنامه بانک مرکزی اروپا ژانویه٢٠١٠
۶) - طبق بررسی نشریه موسسه مالی کاربردی، ١٢ فوریه ٢٠١٠: اگر نرخ بهره بدهی یونان ٨ % و خود بدهی هم ١۴٠ % تولید نا خالص ملی افزایش یابد، هزینه بهره به ٩ % تولید نا خالص ملی خواهد رسید یعنی خیلی بیشتر از وسعت کسری بودجه سالانه قابل تحمل برای یونان. چه کشوری می تواند از ٩% تولید نا خالص ملی چشم پوشی کرده و در یک چشم به هم زدن به نمونه در امور بودجه ای بدل شود؟ جواب : یک کشور نئو لیبرال.


منبع: لوموند دیپلوماتیک