| 0 نظر | کد مطلب:000597 | نسخه قابل چاپ
Share

آنتونیو لابریولا




ترجمه: نیما ناصحی
AntonioLabriola.jpg

    لابریولا در سال ۱۸۴۳ میلادی در کاسینو ی ایتالیا دیده به جهان گشود . او در دانشگاه ناپل زیر نظر برتراندو اسپاونتا [۱]، که دولت جدید ایتالیا را تحقق ایدآل هگلی میدانست ، به تحصیل و مطالعه در فلسفه هگل پرداخت . برادران اسپاونتا ،برتراندو و سیلویو، دو شارح و مدافع بارز راست تاریخگرا ، لیبرالی  اما نه دموکراتیک بودند .
  اولین اثر منتشر شده لابریولا نقدی بر زلر (Zeller) - مدرس فلسفه یونانی در دانشگاه هیدلبرگ آلمان - بوضوح تحت تاثیر هگلیانیسم برتراندو اسپاونتا قرار داشت . پس از تحصیل زیر نظر تاری ، دوسانکتیس و اسپاونتا در دانشگاه ناپل لابریولا موضع هگلیانیسم ارتدوکس را ترک گفت و در سال ۱۸۶۹ نقدی تند بر رساله خطابه هائی در باب فلسفه و تاریخ  که توسط یک هگلی به نام  ا. ورا نوشته شده بود ، نگاشت .
   بین سالهای ۱۸۷۰ و ۱۸۷۴ (قبل از سقوط راست سیاسی) لابریولا برای مجلات سیاسی لیبرال مانند گازتا دی ناپولی ، ایل پیکولو ، یونیتا نازیوناله و مونیتوره دی بولونیا قلم میزد از این مقالات میتوان دلمشغولی لابریولا به مطالعه نیازهای توده های عادی مردم به روشی عینی ، بویژه مسئله آموزش ملی بعنوان یک رفرم ضروری فکری و اخلاقی ، را مشاهده کرد ، امری که آن را بارها و بارها در آثار فلسفی او در این دوره می یابیم ( نظیر منشا و طبیعت شوق و امیال نزد اسپینوزا در ۱۸۶۶ ، دکترین سقراط براساس گزنفون ، افلاطون و ارسطو در ۱۸۷۱ ، در باب آزادی اخلاقی و اخلاقیات دین هر دو در ۱۸۷۳ ) . در سال ۱۸۷۴ در مقام پروفسور فلسفه اخلاق و آموزش و پرورش در دانشگاه رم به تدریس پرداخت .
   لابریولا بطور پیشرونده ای افکارش را تغییر داد و اصلاح کرد و بویژه تحت تاثیر روانشناسی اخلاقی یوهان فردریش هربارت ، تاریخ گرائی هگل را از ایدآلیسم وی جدا ساخت . دولت ، دین و مدرسه برای لابریولا بدل به ابزارهای تحقق یک استراتژی سیاسی مترقی گردیدند .
   در طول نیمه دوم دهه ۱۸۸۰ در واکنش به جنبش مردمی که حول شخصیت گاریبالدی و بعد باکونین شکل گرفت و توسعه یافت ، لابریولا ، که قانع شده بود یک انقلاب دموکراتیک تمام عیار تنها در صورتی ممکن است که در درجه اول به دفاع از توده های کارکن (برای لابریولا ، طبقه کارگر شهری) متمایل باشد، بیشتر و بیشتر به چپ چرخش یافت . در وهله اول به رادیکالهائی چون کلویسس و سپس به سوسیالیستهائی چون توراتی جذب شد . لابریولا می دید که دولت بیشتر و بیشتر اسیر بورژوازی منحط و فاسد میشود . بین سالهای ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۶ او سخنرانیهائی درباره دولت ، ریشه ها و کارکردهایش برگزار کرد . بطور پیشرونده ای این ایده در ذهن وی بلوغ می یافت که نیروی محرکه راستین تاریخ تنها میتواند در جنبش سیاسی توده های مردم یافت شود ؛ و این امر بیشتر در جامعه است تا در دولت .
    در طول سالهای ۱۸۸۷ تا ۱۸۹۰ او به دقت به مشاهده و تحلیل پروسه تحولات دموکراتیک دولت و جامعه مدنی که توسط کمون پاریس آغاز گردید ، پرداخت . او متقاعد شده بود که "ژاکوبنیسم رادیکال" ، به استثنای دخالت دادن جمعی لایه های وسیع جامعه ، در واقع تنها به سود نخبگان رادیکال است . بطور خلاصه او به شرح یک استراتژی برای بناکردن پایه ای برای سوسیال دموکراسی میپردازد که در آن دخالت و مشارکت [توده ها] در دولت محلی ، و نه تمرکز بر دست یافتن به خود-حکمرانی مردمی ، عنصر اساسی آن است . برای اینکه این مرحله از تفکر وی را بفهمیم باید به کتاب مسائل فلسفه تاریخ و سوسیالیسم (۱۸۸۹) مراجعه کنیم .
   حواشی سال ۱۸۹۰ او مطالعه آثار مارکس و انگلس را آغاز کرد و متقاعد گردید که در جهان مدرن خلاق ترین و انقلابی ترین نیرو ، جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر است . او وارد  مکاتباتی فشرده با شارحین و رهبران اصلی سوسیالیسم اروپائی : انگلس ، کائوتسکی ، برنشتاین و ژرژ سورل شد . او سوسیال دموکراسی آلمان را بعنوان الگوئی برای ایتالیا درنظرگرفت اگرچه او ایتالیا را کشوری بسیار عقب مانده تر میدانست . او سازمانده اصلی تظاهرات اول ماه مه در شهر رم در سال ۱۸۹۱ بود . نوشته او تحت عنوان رساله ای درباره ماتریالیسم تاریخی نه تنها اولین اثر درباره مارکسیسم بود که در ایتالیا نوشته میشد بلکه لابریولا را بعنوان یکی از بزرگترین نظریه پردازان مارکسیسم در آن زمان مطرح ساخت . مهمترین خصیصه این کتاب مخالفت آن با "مارکسیسم نئوکانتی" است : اگر قرار بر انتخاب میان "مارکسیسم اخلاقی"[۲] و "مارکسیسم علمی" باشد ، لابریولا بدون داشتن کوچکترین شکی دومی را انتخاب میکند .
   لابریولا به صراحت توراتی را برای ترویج و توسعه یک سوسیالیسم کارگری حقیقی فراخواند . توراتی ، یک رهبر سوسیالیست مطرح در مدرن ترین شهر ایتالیا یعنی میلان و سردبیر نشریه "کریتیکا سوسیاله" که از ۱۸۹۱ منتشر میشد بود . تفاوت بین این دو بارز بود ؛ لابریولا یک حزب کارگری مارکسیست کوچک ، همگن و رزمنده می خواست ، درحالیکه توراتی بعکس در اندیشه یک حزب گسترده و گشوده به عناصر ناهمگن ، حزبی پراگماتیست و رفرمیست بود . در کنگره موسس حزب در که در سال ۱۸۹۲ در جنوا برگزار شد ، توراتی در خصوص زدودن حزب از عناصر آنارشیست در برابر لابریولا واکنش نشان داد و برنامه حزب همچنان التقاطی باقی ماند . اما به هر حال لابریولا موفق به متقاعد ساختن توراتی به حمایت از جنبش دسته جات (movimento dei fasci) [۳] در سیسیل ، گردید . در آن زمان هنوز تمایز بین بلوک طبقات حاکمه متشکل از سرمایه داران-زمینداران و بلوک اپوزیسیون متشکل از کارگران و دهقانان بویژه در مناطق روستائی بوضوح مشخص نشده بود . در هر حال در حزب بدلیل ابهام تئوریک (آنطور که لابریولا میگفت "سوسیال-پوزیتیویسم" ) سه جریان متضاد سریعا رشد کرد .
  به همین دلیل بود که لابریولا ترجیح داد تا خود را وقف مطالعات نظری کند . در سالهای آخر زندگی اش وی درگیر بحثی که بر سر میراث مارکسیسم و تاثیر آن بر فلسفه و استراتژی سیاسی درگرفته بود ، شد . لابریولا در این بحثها همان تفاوتهائی را می دید که خود پیشتر در مقایسه برنشتاین و سورل و جنتیله و کروچه توضیح داده بود . او در سال ۱۹۰۴ دیده از جهان فروبست و نامه های لابریولا به انگلس پس از مرگش درسال ۱۹۲۸ در کتابی تحت عنوان نامه هایی به انگلس به چاپ رسید .

آثار مهم او به شرح زیر می باشد :
۱-    به یاد مانیفست کمونیست (۱۸۹۵) ؛ که در آن لابریولا این نظر را اثبات میکند که مانیفست شکلی از پیش بینی بر اساس یک آزمایش ژنتیکی از بحران عمومی سرمایه داری در قرن نوزدهم است . او اصطلاح "مارکسیسم ژنتیکی" را بر دیالکتیک ترجیح داد باین دلیل که دیالکتیک تبدیل به واژه ای شده بود که بسیار مورد سوءاستعمال قرار میگرفت و فضای بازی را برای دوباره واردشدن ظواهر توخالی متافیزیک بازمیگذاشت . بعبارت دیگر او هرگز درباره "سوسیالیسم علمی" بدلیل خطر پوزیتیویسم سخن نگفت بلکه مبحث "کمونیسم انتقادی" را پیش کشید .
۲-    درباره ماتریالیسم تاریخی (۱۸۹۶) ؛ در این کتاب او فروکاستن ماتریالیسم تاریخی به یک شمای انتزاعی برای کاربست در واقعیت ، بدون توجه به بهم وابستگی رابطه بین زیربنا و روبنا را مورد انتقاد قرار داد . آنگونه که لابریولا میگوید ، تاریخ را میتوان به مثابه یک ارگانیسم اجتماعی پیچیده درک کرد . ناممکن است که بتوان آنرا تنها با مطالعه روندهای اقتصادی درک کرد بلکه این امر مطالعه در روانشناسی اجتماعی را میطلبد .
۳-    مکاتبات درباره فلسفه و سوسیالیسم (۱۸۹۸) ؛ مجموعه از ۱۲ نامه به ژرژ سورل است که در آنها لابریولا پوچی و توخالی بودن مفهوم علمی-کارکردی فرجام گرایانه پوزیتیویستی از تکامل اجتماعی را آشکار میکند . در اینجا نقد لابریولا به سوی تفاسیر داروینیستی از تکامل انسانی متوجه میشود . در این نامه هاست که وی برای اولین بار از ماتریالیسم تاریخی بعنوان یک "فلسفه پراکسیس" سخن به میان میآورد .
۴-    از یک قرن به قرن دیگر (۱۹۰۰-۱) ؛ که پس از مرگ او توسط بندیتو کروچه ، که از جوانی تحت تاثیر لابریولا به مارکسیسم علاقه داشت ، انتشار یافت . در این اثر ، لابریولا این مسئله را پیش می نهد که یک انقلاب حقیقی کارگری تنها زمانی امکان پذیر است که سرمایه داری چرخه تکاملش را تکمیل کرده باشد تا حدی که مستعمرات را هم دربرگیرد [ بدین معنی که مستعمرات را هم تبدیل به اقتصادهای سرمایه داری کرده باشد ] . در یک مصاحبه در سال ۱۹۰۲ که جنجال بسیاری برپا کرد ، او دیدگاهی مثبت درباره استعمارگری ایتالیا در آفریقا ابراز کرد .
   
   تروتسکی در خودزندگینامه نوشت اش تحت عنوان زندگی من ، درباره لابریولا چنین میگوید :

" در سلول زندان [۱۸۹۸] بودم که با لذت دو جزوه از مارکسیست هگلی قدیمی ایتالیائی ، آنتونیو لابریولا، که ترجمه فرانسه اش به زندان رسیده بود را مطالعه کردم . برخلاف اکثر نویسندگان لاتین زبان ، لابریولا استاد دیالکتیک ماتریالیستی است و اگر درسیاست ناتوان است لااقل در زمینه فلسفه تاریخ چنین نیست . ناشیگری واضح تفسیرهایش معمولا بینش عمیق او را پنهان میکند . او آثاری کوتاه و شگفت انگیز نگاشت درباره نظریه عوامل چندگانه ای که در قله المپ تاریخ در کنار هم میزیند و از آنجا بر سرنوشت ما حکم میرانند .
   اگرچه سی سال از زمانی که من جزوه هایش را خوانده ام میگذرد ولی گرایش کلی بحثهایش به مانند ترجیع بند همیشگی اش که " افکار از آسمان فرو نمی افتند " همچنان در ذهن من حک شده است . پس از لابریولا تمامی شارحان روسی تعدد عوامل [تاثیرگذارنده بر تاریخ] مانند لاورف ، میخائیلوفسکی ، کارایف و دیگران برای من کاملا بی تاثیر هستند . خیلی سال بعد من در فهم عمل برخی از مارکسیستها که در برابر تاثیر توضیحات عقیم کتاب "درباره اقتصادیات و حقوق" نوشته شده توسط پروفسور آلمانی "اشتاملر" سر فرود آورده بودند ، کاملا متحیر بودم . این اثر تنها مورد دیگری از تلاشهای بیشمار برای جاکردن جریان عظیم تاریخ طبیعی و انسانی ، از اولین آمیبها تا انسان کنونی و فراتر از آن ، درون حلقه های تنگ مقولات جاودانی است - حلقه هایی که تنها در چهارچوب مغز یک ملانقطی فضل فروش واقعیت دارند . "

پانوشتهای مترجم :

۱-    Bertrando Spaventa (۱۸۱۷-۱۸۸۳) ؛ فیلسوف ، روزنامه نگار و سیاستمدار ایتالیائی . شارح فلسفه کلاسیک و ایدآلیسم آلمانی در ایتالیا و از تطبیق دهندگان تفکر فیلسوفان ایتالیائی با متفکران آلمانی . وی با بندیتو کروچه ، فیلسوف مشهور ایتالیائی در قرن نوزدهم و بیستم ، نسبت خویشاوندی داشت و بر او تاثیر بسیار گذاشت .
۲- ethical Marxism ؛ مارکسیسم اخلاقی ، شاخه ای از مارکسیسم که بویژه تحت تاثیر سوسیالیستهای اخلاقی مکتب ماربورگ قرار داشت و متاثر از نوکانتی ها سعی در تلفیق نظریه تاریخ مارکسیستی و اخلاق کانتی به عنوان مکمل داشت . روشنفکران حزب سوسیال دموکرات اتریش در اوائل قرن بیستم مانند ماکس آدلر ، اتو بائر ، اتو رول و کارل رنر بویژه در شرح و بسط این برداشت از مارکسیسم تلاش داشتند . 
۳- movimento dei fasci ؛ جنبشی توده ای تحت تاثیر ایده های دموکراتیک که توسط کارگران کشاورزی و معدنچیان و کارگران شهری در سیسیل بین سالهای ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳ به راه افتاد .
 


برچسپ ها: انریکو گالاوتی

مطالب مرتبط ▼

Del.icio.us :: Technorati :: Furl :: Digg :: Blinklist :: Google :: Reddit :: Netvouz :: Add to Plak.ir :: donbaleh :: Add to Balatarin :: Send to Frinds by Y! Messenger :: Add to facebook :: Reddit :: Azadegi