خیزش عاشورا نشان از آغاز دوره‌ای جدید از جنبش توده‌های ایران که در خرداد سال قبل آغاز شد می‌داد. در آن زمان ما نوشتیم که از نقظه بی‌بازگشت گذشته‌ایم و برای لایه‌های عظیم فعالِ توده‌ها هر روز روشن‌تر می‌شود که جنبش باید پیش از هر چیز جمهوری اسلامی را با دستگاه دولتی و زرادخانه‌ی نظامی‌اش سرنگون کند. طرفه آن‌جا که باصطلاح «جنبش سبز» دقیقا از همان زمان در افول بوده است. فقدان رهبری انقلابی موقتا ترمزی بر پیشروی جنبش است. اما بر خلاف تصور بعضی‌ها جنبش نمرده است. در زیر سطح٬ خیزش جدیدی بر اساس آگاهی کیفیتابالاتری که در روزهای عاشورا و تاسوعا شکل گرفت آماده می‌شود.

هیچ کدام از تناقضات جامعه ایران حل نشده است و برعکس٬ بحران سیاسی٬ اقتصادی و اجتماعی در تمامی جنبه‌های جامعه ایران تنها عمیق‌تر شده است. هیچ طبقه و لایه‌ای در موقعیت کنونی راحت نیست. اعدام اخیر پنج فعال چپ‌گرای کرد٬ اعتصابی که در پی آن در مناطق کرد صورت گرفت٬ تظاهرات توده‌ای خودجودش علیه احمدی‌نژاد بیرون دانشگاه تهران و پیکت‌های سراسری در اول ماه مه همه نشان از این می‌دهند که زیر سطح آرامش ظاهری انفجارات و تخاصمات جدید بین طبقات در سطحی بالاتر از آن‌چه تا کنون دیده‌ایم در تدارک است.

موانع اصلی جنبش سبز

طرفه آن‌جا که افول کنونی و عقب‌نشینی موقتی پس از خیزش عظیم عاشورا در ۲۶ دی شکل گرفت. نمایش قدرت عظیم و بی‌سابقه توده‌ها از یک سو بر نهایت ناتوانی و ضعف رژیم انگشت گذاشت و از سوی دیگر بر ضعف اصلی جنبش توده‌ای. فقدان برنامه٬ سازمان و فقدان کارگران به عنوان طبقه دارد به عنوان ترمزی برای جنبش عمل می‌کند. در پایان ریشه این مشکلات در فقدان رهبری توده‌ای٬ انقلابی و آگاه است. گرچه سطح آگاهی به طور قابل توجهی بالا رفت و اهداف جنبش برای هزاران نفر روشن شد٬ وسایل عمل بر این بنیان جدید موجود نبود.

ما در آن هنگام روند را توضیح دادیم:

«اندازه و سطح کیفی آخرین مبارزات تمام قدرتهای جنبش تودهای را پیش میگذارد اما ضعفهای آنرا نیز نشان میدهد. پس از تظاهراتهای عاشورا بعضی لایههای کوچک و ضعیف که قبلا به جنبش دلبستگی داشت عقب کشید. آنها از خود پرسیدند: "چرا مردم در خیابان هستند و چیزها را آتش میزنند و با پلیس میجنگند؟ چه میخواهند؟ چه کسی نماینده دیدگاه آنها است؟"

گرچه این تغییرات در حال حاضر تنها تاثیری بسیار سطحی و کوچک خواهد داشت اما نباید به آنها کمتوجهی کنیم. تاریخ پر از این تغییرات است. ضد انقلاب از سستی این عناصر و لایهها تغذیه میکند. این قانون بنیادین تمام مبارزات طبقاتی است - فقدان پایگاه یک طرف به معنای تقویت طرف مقابل است.» (حمید علیزاده٬ «مرحله جدید: کارنامه انقلاب حاضر در ایران - بهمن ۱۳۸۸).

دوره‌ی از خیزش عاشورا تا امروز نشان می‌دهد که عقب‌نشینی٬ گرچه هنوز بسیار سطحی است٬ میزان وسیع‌تر از آن‌چه ما در ابتدا پنداشتیم دارد. اما در ضمن روشن است که خبری از عقب‌نشینی قطعی جنبش نیست و مردم به ضرورت شیوه‌ها و روش‌های جدید آگاه شده‌اند. توده‌ها مسئله را اینگونه مطرح می‌کنند: «ما جان‌مان را وسط گذاشتیم و تمام نیرومان را به کار گرفتیم اما هیچ تغییر بنیادینی صورت نگرفت. به روش جدیدی نیازمندیم».

روزهای عمل که پس از عاشورا فرا رسید به روشنی نتیجه این روحیه را نشان داد. گرچه پیشگامان شجاع جنبش در این روزها همچنان بیرون آمدند و ضربه‌های چشمگیری دریافت نکردند٬ در عین حال روشن بود که آن‌ها وسیع‌ترین لایه‌های جنبش را با خود نداشتند. در مقابل سرکوب عظیم و در فقدان طرح و برنامه بسیاری تصمیم گرفتند در خانه بمانند تا این‌که جان خود را به خطر بیاندازند تا دوباره به خانه برگردند.

شکست نخورده - رشد مرکب و نامتوازن

تروتسکی در مقدمه تاریخ انقلاب روسیه می‌نویسد: «توده‌ها نه با برنامه آماده بازسازی جامعه گه با احساسی عمیق که نمی‌توانند رژیم کهن را تحمل کنند وارد انقلاب می‌شود. تنها لایه‌های رهبری‌کننده طبقه برنامه سیاسی دارند و همین هم هنوز نیازمند آزمون رویدادها و تایید توده‌ها است. روند سیاسی بنیادین انقلاب بدین‌سان شامل درک تدریجی طبقه نسبت به مشکلاتی است که از بحران اجتماعی بر می‌خیزد - جهت‌گیری فعال توده‌ها با روش تقریب‌ پی در پی».

انقلاب مبارزه زنده نیروهای اجتماعی است که هر کدام تناقضات درونی خود را دارند و در زمان‌های مختلف اوج و فرود می‌گیرند. این مبارزه خود را نه در خطی مستقیم که به شیوه‌ای مرکب و نامتوازن نشان می‌دهد. این بخصوص در جنبش کنونی در ایران قابل مشاهده است.

ما باید به یاد داشته باشیم که ابتدای جنبش به مبارزات دانشجویی ۱۳۷۸ بر می‌گردد! ۱۰ سال طول کشید تا جنبش بر مراحل اولیه فائق آید و دوره‌ی مبارزه توده‌ای واقعی را آغاز کند و مستقیما رژیم را به چالش بکشد. جنبش در هر قدم موانع جدیدی را تجربه می‌کند و از آن‌جا که رهبری انقلابی ندارد باید یاد بگیرد با آزمون و خطا به آن‌ها بپردازد. همان‌طور که جنبش از چند دوره ضعف موقف و ظاهری گذشت تا به انفجار در روزهای عاشورا و تاسوعا برسد.

در ضمن اگر به انقلاب‌های دیگر٬ برای مثال انقلاب اسپانیا (۱۹۳۰-۱۹۳۷)٬ که شباهت‌های بسیاری با اوضاع کنونی در ایران داشت٬ نگاه کنیم به چند دوره ارتجاع بر می‌خوریم که توده‌ها عقب کشیدند و روحیه‌ی بدبینی شروع به گسترش به بعضی لایه‌ها کرد اما این تنها تدارکی برای قدم‌های جدید رو به جلو بود. این یا بر اثر توازن قوای جدید درون اردوی انقلاب صورت می‌گرفت یا با شلاق ضدانقلاب. کمونیست‌ها باید از آرامش موقت برای سازماندهی و تثبیت سازمان‌شان استفاده کنند تا در موج بعدی نبردها محکم‌تر باشند.

طبقه کارگر

روشن است که فقدان طبقه کارگر به عنوان بازیگر مستقل با شیوه‌ها و اهداف خودش مایه‌ی ضعفی برای جنبش انقلابی است اما چیز دیگری هم می‌شد انتظار داشت؟ ۵ دلیل اصلی برای فقدان طبقه کارگر سازمانیافته در صحنه انقلاب موجود است.

۱- فقدان سازمان: کارگران سازمان‌یافته برای مشارکت به سازمان نیاز دارند. تمام سازمان‌های تاریخی در ایران به کلی نابود شده‌اند و سازمان‌های جدید تازه دارند شروع به ظهور می‌کنند. گرچه این اوضاع می‌تواند به سرعت بسیار عوض شود اما فعلا ترمز سنگینی برای جنبش کارگری است.

۲- بحران اقتصادی: بحران اقتصادی و زوال تصاعدی بیشتر در شرایط کارگران گلوی کارگران در سراسر جهان را می‌فشارد. بخصوص در ایران که بحران شدیدتر از بقیه دنیا است. در نتیجه در ابتدا٬ بدون رهبری و سازمان٬ مشکلات هر روز شدیدتر مربوط به بیکاری مبارزات کارگری را به شدت کاهش داد.

۳- خطاهای رهبران: گرچه جنبش کارگری ایران قدم‌های بزرگی بر داشته است اما هنوز ضعف‌هایی٬ بخصوص در رهبری٬ هست. رهبران چند سندیکای موجود گرچه از جنبش حمایت کردند اما بر اساس این حمایت خود کاری نکردند. آن‌ها باید با اعتصاب به تظاهرات‌‌ها متصل می‌شدند. مثلا سندیکای کارگران شرکت واحد می‌توانست در روزهای تظاهرات‌ توده‌ای پس از انتخابات و در زمان عاشورا اعلام اعتصاب کند.

۴- فقدان برنامه انقلابی: برنامه خوب در مبارزه انقلابی گرانبها است - فقدان چنین برنامه‌ای منشا ضعف‌ بزرگی است. بسیاری شعار اعتصاب عمومی را مطرح کرده‌اند اما آن‌را با ضرورت سرنگونی رژیم مرتبط نساخته‌اند. اما انجام اعتصاب عمومی٬ که در حال حاضر در ایران عملا به معنی به چالش کشیدن دولت است٬ بدون چشم‌انداز سرنگونی رژیم به معنی دعوت به جبران مافات خونبار و گسترده به محض بازیابی قدرت توسط دولت است. بیشتر مردم این منطق را درک می‌کنند. در نتیجه برای گرد آوردن توده‌ی طبقه کارگر برنامه‌ای جسورانه مرتبط با شعار «سرنگونی رژیم» گرانبها خواهد بود.

۵- فقدان حزب انقلابی طبقه کارگر: تمام نکات بالا را می‌توان در فقدان رهبری انقلابی خلاصه کرد. مشخصه خبیثانه‌ی دیکتاتوری توتالیتر و فقدان حزب و رهبری انقلابی راه را برای توهمات عظیم به دموکراسی بورژوایی از طرف توده‌ها باز می‌کند. این واضح‌ترین ویژگی دوره‌ی کنونی در ایران است. این گرایشات تا همین حالا تاثیر چشمگیری بر روند جنبش توده‌ای در ایران داشته‌اند و همچنان هم خواهند داشت. تروتسکی در مورد چشم‌اندازهای انقلاب در آلمانِ فاشیست نوشت:

«از لحاظ تاریخی جایگزینی مستقیم رژیم فاشیستی با دولت کارگری غیرممکن نیست. اما برای تحقق چنین امری لازم است حزب کمونیست غیرقانونی قدرتمندی خود را در روند مبارزه علیه فاشیسم شکل دهد تا پرولتاریا به رهبری آن قدرت بگیرد. اما باید گفت که ایجاد حزب انقلابی اینچنینی در شرایط غیرقانونی خیلی ممکن نیست؛ به هر گونه چنین چیزی را نمی‌توان از پیش تضمین کرد. نارضایتی٬ برآشفتگی و شوریدن توده‌ها٬ از نقطه‌ای به بعد٬ رشدی بسیار سریع‌تر از شکل‌گیری غیرقانونی حزب پیشتاز خواهد داشت. و حتی فقدان شفافیت در آگاهی توده‌ها لاجرم به دموکراسی کمک می‌کند.

این به هیچ وجه به این معنا نیست که آلمان پس از سقوط فاشیسم دوباره باید از مدرسه طولانی پارلمانتاریسم بگذرد. فاشیسم تجربه سیاسی گذشته را پاک نمی‌کند؛ توانایی آن برای تغییر ساختار اجتماعی کشور حتی کمتر است. اشتباه بزرگی است که انتظار دوره دموکراتیک طولانی جدیدی در تحولات آلمان داشته باشیم. اما در رستاخیز انقلابی توده‌ها٬ شعارهای دموکراتیک لاجرم مرحله اول را تشکیل می‌دهند. حتی اگر پیشروی بیشتر مبارزه به طور کلی حتی برای یک روز هم اجازه بازیابی دولتی دموکراتیک را ندهد (و این بسیار ممکن است) خود مبارزه نمی‌تواند با دور زدن شعارهای دموکراتیک پیش برود! حزب انقلابی که بخواهد از این مرحله بپرد٬ گردن خود را می‌شکند». (لئون تروتسکی٬ «فاشیسم و شعارهای دموکراتیک»٬ ۱۹۳۳).

توهمات دموکراتیک و خلا تمام و کمال سازمان‌های کارگری بدون شک موقتا به ابهام در ماهیت طبقاتی مبارزات انجامیده است. هزاران رهبر طبیعیِ طبقه کارگر بدیلی نمی‌بینند و به درستی در پی جستجوی غریزی خود برای وحدت رفته‌اند و در کنار بقیه مردان و زنان شجاع از تمام بخش ‌های جامعه شب و روز٬ بی‌خستگی نبرد کرده‌اند. این کار به هیچ وجه نادرست نیست اما شکاف‌های طبقاتی در جنبش تا حدودی زیادی به علت این واقعیت مبهم شده است. اما این وضعیت تنها می‌تواند موقتی باشد. تا همین حالا نشانه‌های تغییر در این زمینه را دیده‌ایم. کار هر روزه و طافت‌قرسای جنبش جای خود را به دوره‌ای از آرامش داده است - مرکز ثقل فعالیت‌ها تغییر یافته و روندی مولکولی در کارخانه‌ها و محلات کارگری که هر روز بیشتر به سمت جنبش کشیده می‌شوند صورت می‌گیرد.

این روند فی‌الحال واضح است. میزان اعتصابات از زمان سطوح بسیار پایین پیش از عاشورا افزایشی چشمگیر داشته است. روز اول ماه مه امسال (گرچه نسبت به سال قبل به هیچ وجه موفقیت عددی به حساب نمی‌رود) برای اولین بار جنبش کارگری به واقع سراسری را نشان داد و پیکت‌ها و تظاهرات‌های روز جهانی کارگر در بسیاری شهرها سازمان داده شد.

صحبت از آوردن فعالانه کارگران به جنبش اکنون گسترده است و نیاز به اعتصاب عمومی برای بیشتر مردم روشن است. با موفقیت اعتصاب عمومی کردستان در روز ۲۳ اردیبهشت این حتی شاید زودتر از آن‌چه انتظار می‌رود صورت بگیرد. تحقیر رژیم در کردستان بدون شک مایه الهام برای میلیون‌ها ایرانی بود. به هیچ وجه بعید نیست که جایی برسد که ببینیم «شلاق ضدانقلاب» به اعتصاب عمومی دیگری بیانجامد که ایندفعه مشخصه‌ای سراسری بیابد.

وظیفه کمونیست‌ها تدارک دیدن برای چنین تحولی و مطرح کردن خواسته‌های کارگران درون جنبش سبز است تا اینگونه تلاش برای مرتبط ساختن جنبش با طبقه کارگر صورت بگیرد. در عین حال باید ضرورت ساختن کمیته‌ها در کارخانه‌ها و محلات برای تدارک اعتصاب عمومی را توضیح دهیم و به این روند یاری برسانیم.

به هر حال٬ روشن است که موقعیت راه را برای مشارکت فعال طبقه کارگر باز می‌کند. گرچه این تحول اگر و وقتی اهمیت واقعی خود را نشان می‌دهد که رژیم سرنگون شود. در چنین موقعیتی ناتوانی سرمایه‌داری از دادن هر گونه امتیازی به توده‌ها روشن می‌شود و چشم‌اندازهای سوسیالیسم پیش روی توده‌ها باز می‌شود. باید به یاد داشته باشیم که انقلاب روندی است که می‌تواند مدتی طولانی طول بکشد. انقلاب اسپانیا از سال ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۷ طول کشید و چهار تا پنج سال گذشت تا مشخصه روشن سوسیالیستی بگیرد و کارگران کارخانه‌ها را تصاحب کنند و خود آن‌ها را اداره کنند.

افزایش شکاف‌ها در بالا

بر خلاف امید خودشان٬ رژیم موفق به وحدت و تثبیت خودش نشد چرا که از خرداد تا بهمن مدام لرزید و لرزید. برعکس٬ شکاف‌ها و تخاصمات داخلی همچنان رژیم را از درون می‌خورد.

روشن‌ترین نماد این قضیه این واقعیت بود که مجلس که پر از حامیان احمدی‌نژاد است لایحه رئیس‌جمهور برای قطع ۴۰ میلیارد دلار یارانه در کالاهای مصرفی مثل بنزین و نان را تایید نکرد. مجلس در عوض رقم ۲۰ میلیارد دلاری را پیشنهاد داد و احمدی‌نژاد هم به روشنی گفت لزوما آن‌را نمی‌پذیرد.

دیگر نشانه مهم شکاف‌های عمیق وقتی برملا شد که الیاس نادران٬ عضو اصولگرای مجلس گفت معاون اول رئیس‌جمهور ایران٬ محمدرضا رحیمی٬ رئیس حلقه خیابان فاطمی (محفل بزرگ فساد مالی) بوده است. اما اتهامات علیه رحیمی به هیچ اقدام حقوقی منجر نشده است. این واقعه خبر از شکاف‌های عظیم می‌دهد نه فقط بین هیئت حاکمه که درون اردوی خود اصولگرایان.

در زمان‌های «عادی» شاید تمام این رویدادها مورد بی‌توجهی یا حتی پذیرش قرار می‌گرفتند اما در موقعیت کنونی که رژیم سعی به حفظ پایگاه خود دارد٬ زیر سوال رفتن دائمی نظام رابطه آن با بخش‌های مختلف را بسیار دشوار می‌کند. آن‌ها همه مجبور به حمله و برملا کردن یکدیگر هستند تا موجودیت خود را توجیه کنند و از مشروعیت خود دفاع کنند.

لنین توضیح می‌دهد که چگونه ناتوانی طبقات حاکم در رهبری و زندگی مثل گذشته اولین پیش‌نیاز انقلاب است:

«وقتی حفظ حکومت طبقات حاکم بدون تغییر غیرممکن است؛ وقتی بحرانی٬ به نحوی از انحا٬ بین «طبقات بالایی» پیدا شده٬ بحرانی در سیاست طبقه حاکم هست که به شکافی می‌انجامد که از طریق‌آن نارضایتی و برآشفتگی طبقات ستمدیده مطرح می‌شود. برای صورت گرفتن انقلاب معمولا کافی نیست که «طبقات پایین نخواهند» به شیوه گذشته زندگی کنند؛ در ضمن لازم است که «طبقات بالا توانند» به شیوه گذشته زندگی کنند» (لنین٬ «فروپاشی انترناسیونال دوم» - ۱۹۱۵).

تروتسکی توضیح می‌دهد که این روند به هیچ وجه روندی ساکن نیست: «تغییر در روحیه هم پرولتاریا و هم طبقه متوسط مرتبط و همگام با تغییر در روحیه طبقه حاکم است وقتی که می‌بیند ناتوان در نجات نظام است٬ اعتماد به خود را از دست می‌دهد٬ شروع به تجزیه می‌کند و به دسته‌ها و گروه‌های مختلف تقسیم می‌شود» (لئون تروتسکی٬ «موقعیت انقلابی چیست؟» - ۱۹۳۱).

شکاف در رژیم ایران از یک طرف بر اثر جنبش توده‌ای صورت گرفت اما سپس با شتاب توده‌ای آن رشد بیشتر یافت اما مساله تمام‌شده نیست. تضعیف و تجزیه بیشتر رژیم نیز هم نقشی در زنده نگاه داشتن جنبش بازی می‌کند و هم حتی می‌تواند جرقه‌ای برای رشد بیشتر آن باشد.

نیاز به رهبری انقلابی

چنانکه دیده‌ایم روند انقلاب در ایران هنوز تمام نشده است. هیچ کدام از احزاب درگیر از وضعیت کنونی راضی نیستند و دیر یا زود آتش‌بس شکسته می‌شود. انفجارات جدید در تدارک است و توده‌های ایران دوباره به صحنه می‌ریزند تا سرنوشت خود را به دست بگیرند.

توان بالقوه جنبش بسیار است. اما چنانکه دیده‌ایم ضرورت رهبری انقلابی نیز همین اندازه برای تحقق این توان٬ بسیار است. در وقع تنها علتی که رژیم هنوز وجود دارد فقدان رهبری انقلابی برای جنبش است.

چنانکه زمان می‌گذرد و ظهور رهبری برای جنبش پا بر جاست٬ امکان این‌که موسوی به «رهبر» پذیرفته‌شده درون لایه‌های وسیع جنبش بدل شود روشن می‌شود. اما رهبری او به جایی ختم نمی‌شود. نقش اصلی او پیشگیری از حرکت جنبش توده‌ای به سمت سوسیالیسم است. این واقعیت که او بخش‌های «رادیکال» (بخوانید متعهدترین و انقلابی‌ترین) جنبش را به اسم وحدت (؟!) محکوم می‌کند به اندازه کافی روش‌های او را اثبات می‌کند. وحدت بین جلادان جمهوری اسلامی و توده‌های ستم‌دیده مثل وحدت بین شیر و خرگوش است. در طولانی مدت٬ تلاش موسوی برای رهبری مسئله رهبری را حل نمی‌کند بلکه مسئله را حتی روشن‌تر مطرح می‌کند.

موج تاریخ مارکسیست‌های انقلابی را به حداقلی کوچک تقلیل داده که بدین‌سان قادر به پر کردن این جای خالی نیستند. وظیفه مهم بدین‌سان شکستن این انزوا است. اولین قدم باید ساختن هسته‌ای از کادرهای تعلیم‌دیده در روش مارکسیسم و بدین‌سان قادر به جولان دادن در رویدادهای طوفانی انقلاب باشد.

از این لحاظ٬ آرامش کنونی باید مورد بیشترین استفاده برای سازماندهی و آموزش شدید قرار بگیرد. هر کارگر آگاه طبقاتی و هر جوان باید به رفقایش بپیوندد و شروع به ساختن محفل و گروه‌های مطالعه کند. این گروه‌ها باید مرتبا با یکدیگر دیدار کنند تا اول از همه کلاسیک‌های مارکسیسم و درس‌هایی را که می‌توان از آن‌ها گرفت مورد بحث قرار دهند. در عین حال باید بحث (و برنامه‌ریزی)‌ باشد در این مورد که چگونه این درس‌ها در جنبش کنونی به کار گرفته شود.

تروتسکی در مورد انقلاب اسپانیا نوشت: «ما نیروهای بسیار اندکی داریم. اما مزیت موقعیت انقلابی دقیقا در این واقعیت است که حتی گروهی کوچک می‌تواند در اندک‌زمانی به نیرویی بزرگ بدل شود به این شرط که چشم‌انداز صحیحی داشته باشد و شعارهای صحیحی را به موقع صادر کند» (لئون تروتسکی٬ «مشخصه انقلاب»٬ ۱۹۳۱).

آن‌چه مارکسیست‌ها را از بقیه مجزا می‌کند افکار سوسیالیسم علمی است. این‌ها افکاری نیستند که از آسمان فرو افتاده باشند. این‌ها تجربه انباشته طبقه کارگر جهان هستند که بر پایه ۲۰۰ سال مبارزه طبقاتی شکل گرفته‌اند. مطالعه فروتنانه و دقیق این افکار باید اولویت اول تمام کمونیست‌ها باشد - نه به دلایل دانشگاهی بلکه به این دلیل که این‌ها کامل‌ترین راهنمای عمل هستند.

نوشته‌های مارکس٬ انگلس٬ لنین و تروتسکی گنجینه‌ای حقیقی برای هر کسی است که می‌خواهد نه تنها جامعه را بفهمد که آن‌را تغیییر دهد. بخصوص نوشته‌های تروتسکی در مورد انقلاب اسپانیا حاوی گنجینه‌ای درس برای انقلابیون ایران است.

اگر مارکسیست‌ها سخت بکوشند٬ حس نسبیت خود را حفظ کنند و به ماجراجویی اپورتونیستی یا سکتاریستی سقوط نکنند٬ موفقیت ممکن خواهد بود. بر پایه افکار و روش‌های مارکسیسم٬ کاملا ممکن است که جریانی توده‌ای و انقلابی بسازیم که قادر به رهبری توده‌های زحمتکش بیرون از این بن‌بست سرمایه‌داری و به سمت سوسیالیسم باشد.

آخر دنیا و اول راه برای پناهجویان ایرانی

| 0 نظر
گزارش اختصاصی شهروند از وضعیت پناهجویان ایرانی در ترکیه

اسامی واقعی هیچ یک از پناهجویانی که با آن‌ها صحبت کردم در این‌جا ذکر نشده چرا که هیچ یک از آن‌ها مطمئن نبودند ذکر اسمشان در چنین گزارشی به پرونده‌شان کمک می‌کند یا اثر سو دارد. این هم بخشی از بلاتکلیفی پناهجویان «آخر دنیا» است.

«وان آخر دنیا است». هوتن، پناهجوی ایرانی که یک سال و نیم است در شهر وان در شرق ترکیه زندگی می‌کند، در حالی این حرف را به من می‌زند که تازه ساندویچ ماهی لذیذی را با هم در کنار ساحل دریاچه‌ی زیبای وان خورده‌ایم و حالا داریم به آن سوی دریاچه و شهر تاتوان نگاه می‌کنیم. این لحظه می‌تواند لحظه‌ی زیبایی باشد که هر دو از آن لذت ببریم و شاید فکر کنید «آخر دنیا» از آن اصطلاح‌های «اگزاتیک» (Exotic) مدل غربی‌ها است که هوتن بر زبان آورده.

تصویر بند انگشتی برای un-van-S-300x207.jpg دفتر سازمان ملل در وان

اما او چنین منظوری ندارد. گرچه با خنده صحبت می‌کند اما «آخر دنیا» را با استیصال می‌گوید. چرا که برای مدتی نامعلوم در این گوشه‌ی دنیا گیر افتاده، بدون این‌که انتظار آن‌را داشته باشد و سرنوشتش مثل هزاران پناهجوی ایرانی دیگر در دست رویدادهایی است که خود نقشی در آن‌ها ندارد.

برایم می‌گوید:"باورم نمی‌شود چند سال از زندگی‌ام دارد همین‌جا می‌گذرد و نمی‌دانم چند سال دیگر باید در این شرایط باشم. دلم از این شهر کوچک خیلی گرفته است".

وان آنقدرها هم شهر کوچکی نیست. جمعیت آن را نزدیک به ۴۰۰ هزار نفر تخمین می‌زنند (و خود اهالی وان البته مدعی‌اند که حداقل دو برابر این مقدار است). یعنی اگر همین شهر در کانادا بود از بزرگترین‌شهرهای این‌جا به حساب می‌آمد.

وان (که در زبان ارمنی به معنای «روستا» است و ریشه‌ی آن به این زبان برمی‌گردد) از شهرهای مهم شرق ترکیه و مرکز استان وان است. به گربه‌های معروفش که چشم‌های دو رنگی دارند معروف است (و عکس و مجسمه‌ی این گربه‌ها همه جای شهر را گرفته) و به کباب‌هایش و به صبحانه‌های لذیذش و به دریاچه نیلگونِ وان. بعضی‌ها حتی به آن به خاطر زیبایی طبیعی بسیارش لقب «مروارید شرق» داده‌اند و ضرب‌المثل قدیمی ارمنی می‌گوید «وان در این دنیا و بهشت برای دنیای دیگر» و ترک‌ها هم امروز همین ضرب‌المثل را ادامه می‌دهند.

اما این شهر، که با این همه ویژگی می‌تواند مقصد گردشگری زیبایی به حساب بیاید، برای این پناهجویان تبعیدگاهی اجباری است که دل خوشی از آن ندارند. به اضافه آن‌ها در شهر بزرگ و مدرنی مثل تهران زندگی کرده‌اند و زندگی نیمه‌روستایی در حومه‌ی وان برایشان دلچسب نیست. آن هم با این همه بلاتکلیفی.

با عبدالله، پناهجوی کرد و طرفدار سابق حزب دموکرات کردستان، که چهار سال است در وان زندگی می‌کند، در خیابان جمهوریت قدم می‌زنم و صحبت می‌کنم.

van.jpgوان شهر زیاد کوچکی هم نیست

این خیابان که مشابه آن در تمام شهرهای آناتولی، منطقه شرقی ترکیه، پیدا می‌شود نماد ناکامی پروژه‌ی سکولارسازی آتاتورک است که کسانی که کمتر از آن با خبرند تنها در وصف آن به به و چه چه می‌کنند، بی‌ آن‌که از تمام ماجرا خبر باشند. در خیابان که قدم می‌زنیم تعداد زنان اندک است و انگار فقط مردها از خانه بیرون آمده‌اند. اکثریت زنانی که می‌بینیم هم حجاب دارند. اصلاحات دولت‌گرایانه‌ی آتاتورک شاید توانسته باشد از دل امپراتوری فروپاشیده‌ی عثمانی، دولت ملت مدرن ترکیه را بر پا کند، اما برای میلیون‌ها نفر از مردم در این سوی ترکیه، سکولارسازی هرگز از راه نرسیده است. دولت ترکیه برای آن‌ها نماد سرکوب حق ملت کرد و فقر و بی‌حقوقی برای اکثر مردم است. روی همین موج‌ها بوده که اسلامیون افراطی و معتدل در چند دهه‌ی گذشته موفق به پیروزی بوده‌اند.

این عقب‌ماندگی در سراسر وان هم به چشم می‌خورد. در خیابان جمهوریت که قدم می‌زنم فکر می‌کنم تعداد مردان به طور عجیبی بیشتر از زنان است و زنان نیز تقریبا همگی محجبه هستند. در بیمارستانی منتظر درمان دوستم هستم و خیل عظیم مردمی را می‌بینم که باید ساعت‌ها منتظر دریافت خدمات ناکافی باشند.

عبدالله می‌گوید: «بعضی ایرانی‌ها فکر می‌کنند ترکیه آخر سکولاریسم و پیشرفت و ... است اما مردم این شهر اکثرا بسیار عقب‌مانده و مذهبی هستند. این‌ها وقتی می‌فهمند ما شراب می‌خوریم و مسلمان هستیم برایمان مشکل ایجاد می‌کنند. یکی‌شان یک روز به من می‌گفت: اشتباهی شده! باید جمهوری اسلامی برای ما بود و این دولت لائیک ترکیه برای شما».

دل عبدالله پر است، اما همه‌اش هم بدی نیست. می‌گوید که مردم شهر را دوست دارد و علیرغم تمام شرایط بدی که در آن زندگی کرده مهربانی‌های بسیاری از آن‌ها دیده است. مهربانی‌هایی که باعث شده حتی روزی که از این‌جا برود دلش همیشه برای آن تنگ شود.

اما این باعث نشده که او چشم‌انتظار رفتن نباشد... برعکس. شکی ندارد که می‌خواهد به زودی از این‌جا برود و از الان مقصدش را هم تعیین کرده: «می‌خواهم بیایم تورنتو پیش خود شما». می‌گویم چرا تورنتو و می‌گوید اقوامی آن‌جا دارد و شنیده برای پول درآوردن سریع خوب است و می‌خواهد این‌جا به سرعت کسب و کاری راه بیاندازد.

دوست دیگرم، که در ایران از فعالان کمونیست و مرتبط با حزب کمونیست کارگری بوده، می‌گوید می‌خواهد عازم مونترالِ کبک شود:"هم هنری‌تر است و هم دانشگاه‌های خوب دارد. می‌خواهم بیایم آن‌جا و سیاست را بگذارم کنار و به درس و زندگی برسم".

van-panahjoo.jpgپناهندگان در کنار دریاچه وان

همه البته مثل او خواهان کنار گذاشتن سیاست نیستند.

خانه‌ی چند نفر از دوستان کمونیستم که با احزاب مختلف کمونیست کارگری و حکمتیست در ایران فعال بوده‌اند شام می‌خورم و بحث سیاسی داغ است. بچه‌ها شام مفصلی درست کرده‌اند و همه تا خرخره خورده‌ایم و بعد هم باقلوای ترکی که یکی از مهمانان گرفته است می‌آورند. فریبرز و چند نفر از دوستانش پس از فرار به ترکیه و پیدا کردن هم در وان با پناهجویان کمونیست در چند شهر دیگر تماس گرفته و به فکر سازماندهی فعالیت‌های خود هستند. یکی‌شان می‌گوید: «درست است که بی‌صبرانه منتظریم از این‌جا نجات پیدا کنیم و به یک کشور سوم برسیم اما آرزوی اول همه‌مان این است که جنبش انقلابی در ایران پیروز شود و برگردیم به کشورمان و به فعالیت‌های سیاسی‌مان برای پیروزی سوسیالیسم ادامه دهیم».

آن‌ها در شرایط سخت پناهجویی هم فعالیت سیاسی را کنار نگذاشته و روز و شب می‌خوانند و می‌نویسند و انتظار بازی نقش بزرگتری را می‌کشند.

جنبش انقلابی که در پیامد انتخابات در تابستان ۸۸ آغاز شد نور امید جدیدی در دل بسیاری از پناهجویان پیدا شد. احمد می‌گوید: «احساس زندانیانی را داشتیم که حرکت مردم را از بیرون زندان تماشا می‌کنند. ما خود سال‌ها برای اهدافی مبارزه کرده بودیم که امروز پیر و جوان در خیابان فریاد می‌زنند. جنبش سبز یا هر اسمی که می‌خواهید روی آن بگذارید به ما این امکان را داده که دوباره با امید زندگی کنیم و منتظر سرنگونی جمهوری اسلامی باشیم».

بسیاری از پناهجویانی که خود را متعلق به «جنبش سبز» می‌دانند هم به ترکیه سرازیر شده‌اند و فضای بحث سیاسی بین آن‌ها و بعضی پناهندگان دیگر داغ است.

کشورهای پناهنده‌پذیر

 یکی از نقاط شهر که همه خوب‌می‌شناسندش دفتر کمیساریای عالی پناهندگی سازمان ملل است که در یکی از محلات حومه‌ی وان واقع شده. چند اتوبوس سوار می‌شویم تا به این دفتر برسیم. دوستم از راننده می‌خواهد نزدیک «مسجد» (یا به ترکی: جامی) توقف کند و پس از کمی پیاده‌روی می‌رسیم.

تعداد اندکی از پناهجویان را دم در می‌بینیم. شاید فکر کنید این‌جا قبله‌ی آمال تمام پناهجویان باشد، اما تصمیمات واقعی را نه این شاخه‌ی سازمان ملل که کشورهای پناهنده‌پذیر می‌گیرند. کشورهای اسکاندیناوی (بخصوص سوئد و نروژ) به همراه کانادا و ‌آمریکا پناهنده‌پذیرهای اصلی هستند.

با یکی از مسئولان عالیرتبه‌ی کمیساریای پناهندگی، نهادی که خودم قبلا در ایران برای آن کار ترجمه می‌کردم، صحبت می‌کنم.

تنها به این شرط با من مصاحبه می‌کند که ضبط صوت و دوربینم را داخل نبرم و هیچ چیز را هم رسمی نمی‌گوید و تنها می‌گوید: «اگر اسمم را نمی‌بری هر چه خواستی بنویس».

خانمی است انگلیسی که می‌گوید به عشق خدمت به آرمان‌هایش به این گوشه‌ی دنیا آمده.

سطح پایین شرایط زندگی در وان از همین دفتر سازمان ملل هم معلوم است.

من را داخل نمی‌برد و همان دم در،‌ به اتاق سرد و خاموشی می‌رویم و مجبور می‌شوم در را با زور لگد باز کنم تا روی صندلی زنگ‌زده‌ای بنشینم و صحبت کنیم. می‌گوید شرایط روانی پناهنده‌ها مهمترین مسئله‌ای است که با آن روبرو است: «این‌ها همه برای خودشان کسی بوده‌اند، اما شرایط بلاتکلیفی بعضی مواقع بدجوری دیوانه‌شان می‌کند. کشورهای پناهنده‌پذیر هم هر سازی بخواهند می‌زنند و کارشان آنقدرها حساب و کتاب ندارد. یکی را می‌گیرند، یکی را تا ابد منتظر نگاه می‌دارند و همیشه از دست ما هم کار زیادی بر نمی‌آید».

پناهجوها همه از الان کشور سوم خود را انتخاب کرده‌اند.

آن‌هایی که سابقه کمونیستی در ایران داشته‌اند می‌گویند از اول قید آمریکا را زده‌اند و انتخاب برایشان بین کانادا و اروپا است: «آمریکا کمونیست‌ها را بر نمی‌دارد».

می‌دانند که من از تورنتو آمده‌ام و سابقه زندگی در اروپا را هم دارم و برای همین مشتاقانه  از تفاوت این‌دو جا و این‌که خودم شخصا کجا را ترجیح می‌دهم می‌پرسند.

پویا از الان نروژ را انتخاب کرده و پس از چند سال زندگی در وان به مقصدش نزدیک است. پز می‌دهد که «کلاس نروژ اینقدر بالا است که در اتحادیه اروپا هم عضو نیست» و من هم به او یادآوری می‌کنم که شاخص توسعه‌ی انسانی این کشور از همه‌ی دنیا بالاتر است. او اینقدر ذوق و شوق دارد که با اینترنت کمی زبان نروژی هم یاد گرفته. اما خودش می‌گوید: «راستش را بخواهی این حرف‌ها برای شیرین کردن کام‌مان است وگر نه می‌دانم که پس از رسیدن به آن‌طرف هم تازه کار و بدبختی شروع می‌شود».

شهریار، که به علت فعالیتش برای حقوق هم‌جنس‌گرایان از ایران گریخته، وقتی می‌شنود من در محله‌ی هم‌جنس‌گرایان تورنتو (چرچ و ولزلی) زندگی می‌کنم با خوشحالی سئوال پیچم می‌کند و می‌گوید او هم آرزویش زندگی در همین محله است: «در همه مجله‌های هم‌جنس‌گرایان دنیا از این محله می‌خوانم و با خودم آرزو می‌کنم روزی آن‌جا بیایم و بتوانم شاد و آزاد و راحت دست کسی که دوستش دارم را بگیرم و در خیابان‌ها قدم بزنم». این‌را می‌گوید و به دوستانش می‌گوید: «بچه‌ها بیایید، آرش از چرچ آمده». دیگر برای او نمی‌گویم که بسیاری از هم‌‌جنس‌گرایانی هم که این روزها در چرچ زندگی می‌کنند با شروع بحران اقتصادی مثل بقیه با شرایط سختی دست و پنجه نرم می‌کنند و شاید شرایط آن‌جا هم آنقدرها که شهریار فکر می‌کند رویایی نباشد.

دیگری از جمله خیل کسانی است که سوئد را انتخاب کرده. کشوری که به لطف سال‌ها حکومت سوسیال دموکرات‌ها (که البته چند سالی است خاتمه یافته) به شرایط مناسب اجتماعی مشهور است. در قهوه‌خانه‌ای نشستیم و چای‌های تلخ ترکی را می‌خوریم که چند نفر از این بچه‌ها با آب و تاب از سوئد و از خوبی‌های زندگی در آن می‌گویند. یکی‌شان می‌گوید: «من از الان جایی که در استکهلم می‌خواهم در آن زندگی کنم هم انتخاب کرده‌ام و منتظر رفتنم». وسط این داستان‌ها است که محمد تشری می‌زند و می‌گوید: «شما دیوانه‌ها هم خیال برتان داشته. ما را که قرار نیست به پایتخت بفرستند. ما را می‌فرستند آن بالا بالاها نزدیکی‌های قطب شمال تا چند سالی آن‌جا باشیم و زبان زیبای سوئدی را یاد بگیریم و بعد شاید به استکهلم و مالمو و غیره راهمان بدهند».

***

تصویر بند انگشتی برای arash-van.jpg وان به گربه های چشم رنگی اش مشهور است
 آرش عزیزی با یکی از این پوسترها عکس گرفته است

زندگی پناهجویان با تمام بالا و پایین‌هایش ادامه دارد. شاید بعضی‌ها اینجا را «آخر دنیا» بنامند، اما در واقع این آغاز راه برای آن‌ها است. آغاز راه دشوار اما دلچسب زندگی. آنان به دلایل مختلف (از بهایی‌مذهب بودن تا فعال سیاسی بودن) از ایران گریخته‌اند و اکنون به دنبال کشور امن سومی هستند که در آن زندگی کنند و البته همه پس از رسیدن به «کشور سوم» تازه در می‌یابند که دشواری‌های ترکیه تنها دشواری‌ها نیست و چالش‌های بیشتری هم پیش روی آن‌ها است.

تا آن هنگام اما زندگی در این گوشه‌ی دنیا ادامه دارد. بعضی‌ها موفق شده‌اند به زندگی در وان یا شهرهای مشابه (کایسری و اسکی‌شهیر دو شهر پناهنده‌پذیر دیگر هستند) مثل برزخ نگاه نکنند و آن‌را هم دوست داشته باشد. هوتن خودش وسط شهر خانه گرفته و در اتاق کوچکش به فعالیت‌های فرهنگی و هنری بسیار ادامه می‌دهد. موضوع روز بحثش آخرین دعواهای فیلسوف‌های فرانسوی و آخرین فیلم‌های اروپایی است که هر طوری هست گیر می‌آورد و تماشا می‌کند.

یکی از قبله‌های آمال این پناهجویان هنردوست کتابفروشی «استار ۲۰۰۰» است که در وسط شهر شلوغ وان واقع شده و البته تقریبا فقط کتاب‌های ترکی دارد.

خیلی‌ها کمی ترکی را یاد گرفته‌اند و وقتی وضع‌شان خوب باشد آخرین کتاب‌ها را تهیه می‌کنند.

بچه‌های کمونیست مرا به سمت قفسه‌ای پر از کتاب‌های چپ می‌برند: از کتاب‌های مارکس و انگلس و لنین تا کتاب «دیپلماسی و انقلابِ» انور خوجه، رهبر استالینیست آلبانی که احتمالا نسخه‌ی آلبانیایی‌اش هم دیگر کمیاب است.

بعضی‌ها از این هم فراتر رفته‌اند و با یکی از گروه‌های کمونیستی محل تماس گرفته‌اند.

ملیحه، که کرد است و در ارومیه فعال حزب حکمتیست بوده است (اما مدتی است از این حزب جدا شده)، به من می‌گوید: «من که بدون فعالیت نمی‌نشینم. حتی یک بار یک توماری علیه شهردار اینجا که از حزب عدالت و توسعه بود امضا کردیم، اما بعد فهمیدیم وضعیت‌مان به خطر می‌افتد و رفتیم به دفتر این حزب کمونیست و امضایمان را پاک کردیم». او می‌گوید برخورد بسیار خوبی با دفتر حزب مذکور داشته گرچه اختلاف بسیاری هم با آن‌ها داشته است: «عکس استالین در دفترشان داشتند که نشان می‌داد عقایدشان با ما خیلی فرق دارد، اما با این زبان ترکیِ ناقص ما مگر می‌شد بحث کرد».

اما هر چقدر هم که روحیه‌ها خوب باشد، شرایط پناهجویی آسان نیست.

رفتار دولت ترکیه بسیار بد است و امکان کار هم برای پناهجویان نیست. آن‌هایی که در بازار سیاه کار می‌کنند، حقوق بسیار پایینی دریافت می‌کنند و برای پرداخت اجاره و مخارج زندگی باید از خانواده‌ی خود در ایران کمک بگیرند که اغلب وضع چندان بهتری از آن‌ها ندارد.

یکی از دوستانم می‌گوید: «تورم امسال وحشتناک بوده و دیگر حتی اقلامی مثل فلفل و گوجه هم قیمت‌های آسمانی پیدا کرده».

در این شرایط بلاتکلیفی و فقر و ... حوادث بسیاری پیش می‌آید که تصورش به این راحتی‌ها ممکن نیست. حوادثی که حتی شاید خروج از کشور و رفتن به مقصد سوم را هم دشوار کند. حوادث تلخی که اجازه‌ی نوشتن هیچکدام را ندارم.

این پناهجویان همه بهترین مبارزان و فرزندان سرزمین‌مان هستند که برای مبارزه در راه آرمان‌هایشان به این سرنوشت گرفتار آمده‌اند که مجبور شده‌اند یک شبه خانه و زندگی را رها کنند و به این‌جا بگریزند در حالی که دولت‌های ثروتمند نیز علیرغم تمام حرف‌هایی که می‌زنند به راحتی آن‌ها را نمی‌پذیرند.

همین روحیه‌ی مبارزه و ایستادگی و یادآوری خاطرات بزرگان گذشته است که به آن‌ها قوت ادامه می‌دهد و در برخورد با تمام‌شان غروری بسیار به چشم می‌خورد.

***

در چند ماهی که بین سفرم و نوشتن این سطور فاصله افتاده، خبرهای خوب و بد از آن‌ها زیاد شنیده‌ام. خبرهای بد که بماند (از گرفتاری پرداخت «پول خاک» تا همان مواردی که در بالا گفتم)، خبرهای خوب اما حاکی از پذیرش بعضی از آن‌ها توسط سفارت‌ها است.

یکی از دوستانم در انتظار پرداخت پول خاکِ‌خودش است تا خود را به آنکارا و سفارت سوئد برساند و تاریخ پرواز بگیرد.

می‌گوید دلش برای وان تنگ می‌شود و بخصوص برای رفقای عزیزی که پشت سر جا می‌گذارد و وضعیت بسیاری‌شان از خود او هم نامعلوم‌تر است.

احساس خود من هم دقیقا همینطوری است. روز آخر با اندوه بسیار است که دوستانم را محکم بغل می‌کنم، ‌سوار تاکسی می‌شوم و عازم فرودگاه فریت ملن می‌شوم. در فرودگاه جشن و سروری محلی به پا است. نمی‌دانم قربانی می‌کنند، حج می‌روند،‌ عروسی است یا چه. سالن کوچک فرودگاه پر از اهالی وان است که دارند عازم استانبول، آنکارا یا آنتالیا می‌شوند. در کافه‌ی طبقه‌ی بالا می‌نشینم و چای گرانقیمت ۲ لیری را سفارش می‌دهم و کامپیوترم را در می‌آورم و با خشم محکم روی دکمه‌های صفحه کلید می‌زنم و خاطراتم را می‌نویسم. به خیل جمعیت نگاه می‌کنم و عقب‌ماندگی آن‌ها خشمم را متوجه مسبب آن می‌کند. یاد فروشگاه فرانسوی «کرفو» (Carrefour) و فروشگاه سوئیسی «میگروس» (Migros) در حومه‌ی وان می‌افتم. وقتی صحبت استخراج سود باشد، این سرمایه‌داران هیچ‌جای دنیا را راحت نمی‌گذارند، اما هنگام پذیرش پناهجویانی که در نتیجه سیاست‌های خود آن‌ها و تامین سود نظام‌شان آواره شده‌اند، هزار بازی و اطوار در می‌آورند.

با این فکرها است که سوار هواپیمای ترکیش ایرلاینز می‌شوم و وان را به مقصد استانبول ترک می‌کنم. از درون هواپیما آسمان آبی وان و کوه‌های زیبای آن و منظره‌ی قلعه‌ی پرشکوه شهر پیدا است. باز هم در دلم آرزو می‌کنم هر چه زودتر رفقای پناهجویم را در جایی امن در آغوش بکشم.

زندگی در وان اما ادامه دارد و پناهجویان بلاتکلیفی را بهانه‌ی بی‌عملی نمی‌کنند، یک چشم‌شان به کشورهای «جهان اولی» در غرب است و چشم دیگرشان به ۱۰۰ کیلومتر شرق‌تر، خاک ایرانی که انتظار آزادی‌اش را می‌کشند و برای آن تلاش می‌کنند. مبارزان راه آزادی و برابری در ایران نباید آنان را فراموش کنند.

برای تغییر (یادداشتی منتشر نشده از مجید توکلی)

| 1 نظر
 tavakoli-majid.jpgمتن حاضر آخرین نوشته مجید توکلی است که با وجود همه  محدودیتها و مشکلات از زندان اوین به دنیای خارج راه یافته است. نوشته ای که مجید توکلی روزها و ساعتهای زیادی را دوران زندان خود را (از اسفند ماه تا کنون) صرف تدوین آن کرده است. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران پس از اطلاع از نوشته شدن این متن راهبردی اقدام به انتقال مجید توکلی به سلول انفرادی کرده است و حق ملاقات و تماس تلفنی  از وی سلب شده است تا ارتباط وی با دنیای خارج از زندان قطع شود.

مجید توکلی به عنوان تنها راه حل برای نجات خود از زیر فشار و شکنجه، دست به اعتصاب غذای خشک زده است تا بلکه با به خطر انداختن جان خود _ از طریق نخوردن آب و غذا _ افکار عمومی را متوجه فشارهای غیر انسانی و وحشانه ی یک حکومت غیر مردمی و استبدادی علیه خود کند.

در پی این اعتصاب غذای خشک مقامات امنیتی حکومت به زندانبانان بند ویژه ی اطلاعات در زندان اوین چراغ سبز نشان داده اند تا در صورت امکان "از شرایط فعلی برای راحت شدن یکباره از دردسرهای" این مبارز خستگی ناپذیر استفاده کنند. این مطلب را یکی از زندانبانان در تماس تلفن ای که به صورت ناشناس با خانواده مجید توکلی داشته است صراحتا به زبان آورده است.

با وجود خطری که با انتشار این متن متوجه ی این فعال سیاسی در بند است این متن با توجه به انتخاب آگاهانه ی مجید توکلی و با توجه به خواست مصرانه ی خود وی منتشر می شود.

***
برای تغییر (یادداشتی منتشر نشده از مجید توکلی)

هدفی که ازتهیه این نوشته داشتم احتیاج به ماهها مطالعه و بررسی داشت. با این وجود ضرورت اجازه داد که نقصان و خطا را به نامطلوبی و زیانهای فراوان تاخیر در این شرایط رها کنم. با توجه به شرایط ویژه این روزها مطالبی را آماده کرده بودم که برخی پرورده و برخی خام بودند، یادداشتهایی هم مربوط به گذشته بود که منتشر شده است. اما اینک این متن خام که شاید به چندین مرحله تصحیح و بازنویسی محتاج است، به صلاحدید برخی دوستان منتشر می گردد و امیدوارم در آینده فرصت تکمیل آن فراهم گردد و دوستان دیگر نیز در نگارش و تکمیل متنی جامع و کامل اقدام نمایند.در ضمن مراجعه به نوشته های مشابه در ایران و یا سایر کشورهای دیگر و وجود دقت و تمرکز می تواند هدف این نوشته که ارتقای فعالیت و حضور افراد در جنبشهای مردمی هزاره سوم است را تقویت نماید. به پیوست این نوشته مطالعه هر نوشته ای که مرتبط با نحوه فعالیت و نحوه مبارزه و مقاومت از آغاز تا اتاق بازجویی و دادگاه است را به عنوان ملزومات فعالیت آگاهانه توصیه می کنم. چندی پیش یادداشتی درباره اطلاعاتی که در زمان بازداشت باید دانست را تصحیح کردم که با همه کاستی ها مورد توجه برخی دوستان قرار گرفت، البته بسیاری نکات بود که شاید فردای انتشار به ذهنم رسید. به ویژه در مورد تکنویسی ها و آثار اطلاعات پرت در القای غلط اطلاع کامل از زندگی دیگری یا بسیاری ترفندهای بازجویی ها که در آینده در فرصتی مناسب آن را تکمیل می نمایم. گرچه اگر سایر دوستان نیز این کار را به انجام برسانند، از ایشان بسیار سپاسگذار خواهم بود. امروز نیز این یادداشت با همه کاستی ها و ناپختگی متن و پیشنهادات برای شروع در نظر گرفته شده که در آینده آن را تکمیل خواهم کرد و از هر یک از دوستان که در تکمیل یا ارائه متنی کامل تر اقدام نمایند، تشکر می کنم.

این نوشته نه برای ایرانیان که برای هر یک از فعالین کمپین های مبارزات مسالمت آمیز در سراسر جهان قابل استفاده است. نسل امروز باید بداند که فرصت امروز سعادتی است که بسیاری غبطه آن را میخورند که در چنین شرایطی حضور داشته باشند و در رقم زدن سرنوشت ملتی، چنین کارگر افتند. زیستن در زمان و مکان انقلابهای بزرگ جهان آرزوی بسیاری از انسانها به ویژه آزادی خواهان جهان بوده است، حال که چنین فرصت بزرگی را بدست آورده ایم تا تاریخ را بسازیم، باید قدر این فرصت را بدانیم. امید است در این شب زنده داری، برای آزادی و علیه استبداد، ندایی آید و نویدی دهد که شب قدرمان است و فردا عیدی می رسد. دنیایی نو می شود تا استبداد برود و در آزادی همه سهیم شویم، با یاد و احترام به همه آزادی خواهان به ویژه زندانیان در بند و شهدای جنبش سبز.ژ

۱_ آن گونه که فردای نمایش تقلب در انتخابات، جنبش سبز تولد واقعی یافت و "راه سبز امید" راه رسیدن به همه آرمانها و خواسته های ملتی بزرگ شد که سالها برای رسیدن به آن تلاشهای فراوانی کرده بودند و از بذل جان نیز ابایی نداشتند. چنین بود که امید، زنده نگهدارنده راه سبزی شده که در بیشماری و اعتقاد راسخ یک ملت جز به پیروزی منتهی نخواهد شد. لیک باید در نظر داشت که تحلیل خوشبینانه و امیدوارانه نه یک واقعیت کنونی که ضرورتی برای همه ی حال و آینده جنبش مردمی در ایران است. آنچه که از زایندگی و پشتوانه بودن امید در مبارزات مسالمت آمیز امروز ایران بر می آید، ما را متقاعد می نماید که با تقویت امید، تکیه گاه واقعیت آینده را بسازیم. واقعیت متکی به امید است و آنگاه که ما با امید آفرینی، رقم زننده حضور و ایستادگی باشیم، آینده را بر اساس خوشبینی خود ساخته ایم. واقع بینی در صورت کارگری امید، جز خوشبینی امروز نخواهد بود. این همان بیان است که هر تغییر را وابسته و منوط به اراده و عمل می داند و در جمله "انقلاب منوط به اراده ی انقلابیون است" تبلورهایی می یابد. خوشبینی و امیدواری باید از سوی رهبران و فعالان شناخته شده جنبش رعایت شود. ایجاد روحیه و ارائه تحلیلهای خوشبینانه و ایجاد امیدواری برای تحقق اهداف، زمانی قابل پذیرش است که مبتنی بر شواهدی و لو غیر گویا و غیر روشن باشد. البته با بیانی اطمینان بخش و با اعتماد به نفس بالا، سرانجام این همان تحلیل و بیانی است که به واقعیت خواهد پیوست، اگر بر این امر واقف باشیم که واقعیت در آینده در مسیر جنبش سبز و مبارزه ما متکی به حضور و نحوه فعالیت ماست. بنابراین اگر امیدوارانه و با پشتکار در پی تحقق آن تحلیل خوشبینانه حرکت کنیم، در واقع با اطمینانی که از وجود زمینه ها و اسبابی که در تحلیل خوشبینانه بیان شده است، داریم به اهدافمان می رسیم. اینک که می دانیم ما واقعیت آینده را می سازیم و با عملمان تاریخ را می نویسیم، باید به عنصر آگاهی توجه کنیم تا در جمع امید و آگاهی به آنچه که می خواهیم برسیم، باید پیروز شویم.

۲_ مسئله دیگر تفکیک قائل شدن میان رهبران و فعالان جنبش مردمی ایران و حامیان و منتقدان این جنبش با نظر به ضرورت نقش هر یک و تقویت گفتمان متفاوت آنها و مزایای ایشان است. از آنجا که یک نهضت (کمپین) پیشرونده در دو سویه ی شمار تا بی شمار و کف تا سقف خواسته ها و مطالبات، در حال پذیرش و تقویت است، نقد، ضامن بقای ایشان می باشد. پس در باب نقد چند نکته مورد نظر است. در اینجا هرگز عمل نقد، منفی نیست. نقد منفی وجود دارد ولی عمل این نقد باید مثبت باشد، بنابراین انتقاد از جنبش باید در جهت مثبت و پیشرونده باشد. در این وضعیت، ضرورت نقد، بازگشت هر توجه به تفکیک "در جنبشی" و "در کنار جنبشی" باید همیشه به عنوان پیش فرضی در خوانش نقد مد نظر باشد.

رهبران و فعالان شناخته شده ی جنبش (نهاد فعال) که الگوهای مبارزین کمپین هستند، مجاز به انتقاد عمومی نیستند. این افراد- در جنبش ها- همیشه باید به تحلیلهای خوشبینانه متوسل شوند و جز امید و بیان مکرر پیروزی در هر مرحله چیزی نگویند و پس از هر رخداد نیز به خوانش فاتحانه ی - ولو اندک و حاشیه ای- مرحله کنونی جنبش بپردازند. همچنین نقد را در جمعهای خصوصی و به صورت تجدید نظر و سیاستهای نو و ارائه برنامه های جدید در آینده- بدون بیان انتقادی- بکار گیرند. در مورد حامیان و به عبارتی "در کنار جنبشی ها" وضعیت به گونه ی نقد مثبت و سازنده است که در آن انتقاد در قالب بایدهای عمل و مبارزه فردا خواهد بود و نه ضعف های دیروز. البته مراد چشم بستن به ضعف های دیروز نیست، بلکه آنها را محل شکل دهی نقاط قوت می گرداند. بیان چنین نقدی با اظهار تاسف و ضعف در گذشته و یا ایراد بر افراد و تحلیل ها نیست، بلکه فقط در بایدهای عمل آینده است. بنابراین با شناخت این دو گروه- که ضرورت وجود آنها در جنبش بدیهی است- باید بدانیم که چگونه در شیوه ی خبری ،تحلیلی و تبلیغی- چه بعنوان گوینده و چه بعنوان مخاطب- عمل نمائیم. در ضمن در ساختارهای شبکه اجتماعی و آگاهی سازی در هر گروه نیز این وضعیت حاکم است و باید مد نظر قرار گیرد. به عنوان نمونه در یک جمع بیست نفره فرد شماره یک باید در توجه به شبکه معترضین اطراف خود، خوشبینانه به دور "ما پیروزیم" سخن بگوید. مسئله مورد اهمیت دیگر توجه به سرمایه و ایجاد غنای فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و سیاسی در جنبش سبز و کمپین تغییر وضع موجود است که در کنار نحوه ی عمل جمعی و آگاهی بخش است. البته توجه به اهمیت سرمایه های اجتماعی به عنوان عظیم ترین سرمایه در مسیر مبارزه در اولویت قرار دارد.

۳_ از آنجا که کمپین های مبارزات ملی، فراگیر و غیر محدود است، مسئله وحدت و گیرایی و پذیرش بعلاوه پرهیز از هر گونه نگاه حذفی یک ضرورت در عمل این کمپین است. این مسئله در واقع مبین و مدون "وحدت" به ویژه در جنبش سبز است. این وحدت که ضرورتی برای همگرایی عملی در گام نهایی است باید با آرامش حاصل آید تا تداوم و ثبات آن در مرحله شکل گیری تضمین شده باشد. چنانچه از ابتدا در موج حضور و حمایت جریانهای اپوزیسیون های قدیم- داخل و خارج کشور- در ادبیات حمایتی و افزایش شدت مرحله ای حمایت، تا اینجا به نحوی مطلوب شاهد بوده ایم. متناسب بودن بیان اعتراضی رهبران، همراه با میزان نارضایتی و سلب امید از اصلاح در چند مرحله ای بودن فاصله گیری از حاکمیت- در اعلام خطر، توصیه، افشاگری و قطع امید و ایستادگی تا رسیدن به خواست مردم- بخشی از این صورت تحقق یافته است. بنابراین افزایش حامیان و گاه تبدیل شدن به "در جنبشی" از سوی برخی گروه ها فراگیری را موجب شده است که در آینده نیز باید در بر گیرنده باقی منتقدان وضع موجود باشد، چرا که جنبش سبز تلاشی است برای تغییر وضع موجود و خیزش به سوی فردایی بهتر. امروز توجه ها در موضوع وحدت به دو موضوع نحوه ی عمل وحدت در حضور کثرت نظرات است و دیگری دوری از نگاه حذفی بر اساس اختلافات. بنابراین اصول این وحدت نه بر اساس اختلافات که فقط و فقط بر اساس اشتراکات و خواسته های یکسان- در گام نخست وکامل ترین وجه استبداد ستیزی- است. در مورد نگاه حذفی باید در نظر داشت که هر سخن از سوی رهبران و حامیان می تواند مخاطبانی داشته باشد. در مسائلی که اختلاف وجود دارد باید سکوت از سوی دیگر گروه ها به عنوان یک ضرورت به دو علت- عدم خدشه بر وحدت و موثر بودن آن سخن در جمع خاص- صورت گیرد. همچنین سکوت و انتقاد زیر پوستی نیز برای تقویت جمع معترضان به وضع موجود اقدامی موثر است. پس عدم مقابله با وجوه اختلاف بر انگیز در جنبش و نگاه مثبت به همه گروه های حاضر درجنبش باید با توجه به تقسیم در دو جبهه ی استبداد و ضد استبداد و سیاست سکوت در برابر موج تبلیغی استبداد- در مسائل غیر اساسی در جنبش- برای خدشه بر وحدت، بدون تبصره مورد نظر باشد. باید در نظر داشت که هیچ یک از گروه ها و افراد در جنبش ذی حق تر نیست و اساسا چنین بیانی را باید عامل منفی دانست. اما در مورد همبستگی و همدلی(عمل وحدت) در جنبش نیز باید به دو مسئله توجه داشت، یکی در اعتقادات و دیگر در عمل افراد است. در مورد اعتقادات و خطوط کاملا باز اعتقادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ضرورتی که در اینجا بیان شد در تدوین و معرفی ارزشها و کلیات بیان خواهد شد. اما در مورد عمل همگرایی; الف) همه باید بدانند - مطالعه و پیگیری اخبار- ب)همه باید بگویند - اطلاع رسانی و به عبارتی هر فرد یک رسانه است- ج) همه همیشه حاضر باشند د) همه همیشه فرد آگاه و مدیری را بیابند- افرادی مدیریت پذیر باشند و در عین حال مدیران زیادی به صورت سلسله مراتبی باید وجود داشته باشند. چنین قواعدی با توجه به شیوه فعالیت مبتنی بر شبکه های اجتماعی در فضای خفقان و استبداد جامعه در یک تجمع به شکل زیرخود را نشان می دهد، افرادی که در کنار هم هستند باید جمع های اندک چند ده نفری تا چند صد نفری را شکل دهند و با هم ارتباط داشته و از هم حمایت کنند و فردی از این گروه مدیریت جمع را بر عهده داشته باشد که جهت و سرعت و چگونگی حرکت و شعار را تعیین نماید تا در یک جمع میلیونی عمل بهتری داشته باشند. اساسا یک جمع میلیونی با شرط ایستادگی در مواجه با موج سرکوب زمانی موفق است که کاملا با برنامه عمل نماید و برنامه در یک تجمع غیر دولتی نه با بلندگوهای بیشمار که با جمعهای منسجم تشکیل دهنده پازل جمع است که می دانند نباید قطعه پازلشان را از دست دهند. بنابراین یک گروه در تجمع، خودش از گروه های فراوانی تشکیل شده که هر یک خود گروهی کامل است. این شیوه عمل در اطلاع رسانی و همنشینی های محله ای و ادارات و دانشگاه ها و مدارس مصداق دارد و مختص تجمع نیست و رعایت ۴ اصل اساسی عمل وحدت موجب همگرایی جمع در عمل اعتراضی در جنبش سبز می گردد و گاه در بروز مسائلی چون حمله پلیس و لباس شخصی به مردم - با مقاومت و عدم فرار و متفرق شدن- عامل غلبه مردم بر ابزار سرکوب است. نکته اساسی در اینجا ادامه سیاست توجه به سرمایه های اجتماعی و تقویت جامعه مدنی در اثر گذاری شبکه های اجتماعی مردم در تحقق مسائل فوق است. در اینجا باید توجه داشت که در عمل وحدت ، در پی یکسان شدن عمل و بیان فعالان و رهبران جنبش سبز نباید بود بلکه وجود سلایق مختلف و نحوه فعالیت و گونه ی بیان و نقد متفاوت ، عوامل موثر و مثبتی محسوب می شود. اینگونه است که ضرورت وجود افراد میانه رو با ادبیاتی گاه دو پهلو و همچنین افرادی به شدت صاحب صراحت و ادبیاتی تند و گزنده در کنار هم در جنبش مردمی احساس می شود. این تفاوت در ادبیات ها همیشه باید مورد حمایت باشد و افراد با توجه به اینکه در کدام سوی جبهه  ضد استبداد ایستاده اند به بیان پرداخته و گاه با توجه به تعارض با بیان سوی دیگر، سکوت در برابر مشی آن و حمایت در مشی خود را از آن سخن پیش بگیرند. بنابراین اگر گاهی فردی میانه رو از ساختار شکنی شکوه ای هم دارد نباید آنرا به معنای تقابل با ساختار شکنان دانست- با توجه به اینکه ساختار شکنی ضرورتی برای شرایط گذار و دوران انقلابی است - البته حرکت باید به گونه ای باشد که انتقادهای از همدیگر در میان معترضان به وضع موجود به مثابه تقابل نباشد و از مقدار آن کاسته و به صفر رساند تا به حمایت در مشی و رویه ی خود منتهی کند. این انتقاد به حرکت کند و ادبیات غیر انقلابی در برابر حرکات رادیکال و انقلابی باید در فضایی معقول برای فراگیر شدن جبهه ضد استبداد در نظر گرفته شود و از هر دو رویه حمایت گردد. انتقاد به رهبری و اعلام قصد براندازی در کنار حرکت در مسیر قانون اساسی هر دو باید وجود داشته باشد و این یک ضرورت است. این چند لایه گی هم در مورد فعالان و هم رهبران باید وجود داشته باشد و با توجه به شرایط مختلف با استفاده از افرادی که توانایی میانه روی یا اعتراضات ساختار شکنانه را دارند، در پیشبرد اهداف انقلاب اقدام کرد.- تاکید ویژه بر این است که گاه لازم است از لزوم براندازی گفت و جمهوری اسلامی را جنایتکار و متقلب و عامل قتل و جنایت دانست و گاه لازم است از اصالت جمهوری اسلامی و لزوم بازگشت به دوران نخست و اصیل آن در حرکت در مسیر قانون اساسی و .... سخن گفت که افراد و رهبران مختلف این بیان را خواهند داشت. اما در نهایت هدف جز تغییر وضع موجود (انقلاب) نیست-

۴_ ارزشها و گفتمان جنبش مردمی باید روشن و امید بخش باشد. دانستن چند اصل در بیان ارزشها و اصول در مسیر انقلاب مردمی ایران بسیار حائز اهمیت است. اساسا ارزشهای انقلابی بصورت اصول به پس از انقلاب منتقل می شوند. این همان وضعیتی است که در مصادیق فراوان گاه در توضیح خشونت و اعدامهای انقلابهای سرخ (کلنگی) بیان می شود. بنابراین با بسط چنین نظری به همه مسائل و اتفاقات و پیش بینی اتفاقات آینده لزوم اصرار بر برخی ارزشها نمایان تر می گردد. به عنوان نمونه اشاره و تاکید بر نفی خشونت یا بی توجهی به گسترش خشونت در فردای تغییرات اساسی- انقلاب- گریبان گیر همگان و در گام نخست انقلابیون خواهد شد. پس در ترسیم ارزشهای فعالیت برای تغییر وضع موجود باید تاملی در خور صورت گیرد. پیش از دانستن ارزشها- اتفاق نظر در شناخت و معرفی- در یافتن ضرورت بایسته بودن رفتار مبتنی بر ارزشها باید در نظر گرفته شود که رفتار و عمل انقلابیون باید موید ارزشهای معرفی شده باشد. اما در باب ارزشها، فراگیر بودن- در بر دارندگی همه خواسته های اصلی در تاریخ جدید مبارزات- و مانع بودن آنها- در تجاوز به اصول و ارزشهای دیگر و اعتقادات انقلابیون- اهمیت فراوان دارد و چنین است که در شناخت نخست از انقلاب، استبداد ستیزی و نفی هر گونه ظلم و تعدی به حقوق، به عنوان ارزش دانسته می شود و در ادامه پلورالیسم و رواداری به عنوان ضامن همراهی و همدلی و متضمن مسالمت آمیزی زیست سیاسی و اجتماعی آینده است. همچنین فرا ارزشهایی چون آزادی و برابری و همبستگی(برادری) مدنظر می آیند و اصول جهان شمول و انسانی- اخلاقی حقوق بشر و صلح، کلیات نظام فرا دینی و دموکرات آینده ایران را شکل می دهد تا در جمعی که استقلال نیز نه در امر کلی که مختص حوزه های خرد و افراد خواهد شد- به عنوان معنای موثرتر از استقلال - حدود ارزشهای انقلابی معین گردد. در چنین قالبی عدم سانسور، آزادی نشر و مطبوعات و عموم آزادی های فردی،سیاسی،اجتماعی و اقتصادی مورد احترام خواهد بود. همچنین غیر خودی و مخالف دانستن دیگران و عدم آزادی برای ایشان وجود نخواهد داشت. در بیان نیز چنین باید باشد که افراد تصویری روشن از فردای پس از انقلاب داشته باشند که هیچ یک از نامطلوبها و ستم های امروز به هیچ وجه به بهانه و علتی صورت نخواهد گرفت، زمینه های فساد اقتصادی و فقر و فساد و بی حرمتی به کرامت انسانی و اصول اخلاقی از بین خواهد رفت. بیان استراتژیهای مرحله ای چنان که پیشتر تجربه نشان داده است، در هم سطح ایستی در دیده بانی جامعه مدنی و آموزگاری برای جامعه در آگاهی بخشی با توجه به صداقت و شجاعت رهبران و نفی خشونت و شجاعت در بیان و افشاگری فعالان صف اول- روزنامه نگاران، فعالان سیاسی و دانشجویان و ...- و همچنین در مشی براندازانه امروز به ساختار شکنی و سپس زنده نگاهداری به حساسیت زایی و تابوشکنی- در نهایت استراتژی شجاعت در بیان - در پیشبرد و افزایش سطح جنبش در آینده باید مورد توجه باشد. در چنین مسیری توجه به سطح مطالبات و خواسته ها و ترسیم آزاد و فراگیر و مانع در بیان اقناع کننده محافظه کاران و پا در تعلقات گیر کرده ها از کف - روشن و تفکیک کننده از وضعیت حاکمیت فعلی - تا سقف - نهایت توان تحقق بخشی به خواسته های انسانی و اخلاقی و ملی - باید مد نظر باشد. بیان نه فقط باید معطوف به آینده که در برگیرنده گذشته و حال نیز باشد. در چنین وضعیتی توجه به ارزشها و آرمانها - چون آزادی خواهی و استبداد ستیزی- و احترام به هزینه های معنوی و مادی برای تحقق خواست ها تا پیروزی و توجهی کوشا به پیروزی به عنوان هدف ، باید همیشگی و برجسته باشد. بنابراین گفتمان انقلابی در کنار ترسیم ارزش ها شکل می گیرد که نه تنها در بیان آزاد و محققانه از خواست تاریخی در شرایط کنونی که در مذاکره و مباحثه رهبران و اندیشمندان جنبش سبز و همفکری و مباحثه همه فعالان و حامیان صورت می گیرد. همین گفتگوی فراگیر ترسیم کننده کف و سقف خواسته ها و جملگی ارزش ها خواهد بود. چنین است که تضمین های پسا انقلابی خود امید بخش و عامل انقلابی می گردد و همگانی بودن توجه و بحث به خوانش دقیق تر و سپس نگارش صحیح تر و گویاتر منتهی می گردد. در چنین شناختی از گفتمان مردمی جنبش سبز مشکلاتی چون عدم درک از آلترناتیو حکمرانی در مشی استبداد ستیزی و ترس از عدم امنیت و عدم شناخت و همچنین تردید در مورد صداقت و یا بهره مندی شرایط انقلابی ذی حق تر دانی - که خود مانع تحقق کامل شرایط فراگیری انقلاب است- برطرف می گردد و عموم خواهند دانست که سهم خواهی ها و تکرار شرایط پس از انقلاب ۵۷ در کار نخواهد بود. در این مسائل جامعه منتظر توضیحات و تضمین های کامل و روشن به وی‍ژه از سوی رهبران جنبش است. همچنین باید دانست که انقلاب ها ارزش ها و اخلاق های جدیدی در مجموع می آفرینند که این اخلاق همان مطلوب های عصر جدید مردمان انقلابی - عرف مردمی جامعه یا اخلاق غالب مردم - است و باید به این اخلاق احترام گذاشت.

۵_ باید دانست که جنبش سبز ایران، جنبشی مردمی بر پایه شکل گیری کمپینی فراگیر از ایرانیان به قصد تغییر وضع موجود به دور از خشونت در مبارزاتی مسالمت آمیز است و چنین است که اطلاق انقلاب مخملی یا براندازی نرم به سرانجامین تلاش ملت ایران برای آزادی و علیه استبداد در دستیابی به حکومت قانون و استقلال و دموکراسی چنین نموده است که همگام با انقلاب های هزاره ی ما انقلابی رنگی است. البته باید به این مسئله خلاف خواست و تبلیغ صاحبان و مریدان استبداد - با لحاظ احتیاط - به افتخار نگریست. در شرایط کنونی شناخت ارزش های انقلاب ما را فارغ از شناخت شکل تلاش امروز ایرانیان برای تغییر وضع موجود نمی گرداند. چنین است که مروری بر کلیات جنبش مردمی ایران در حوزه عمل و مطالعه شکلی در ارجاع و بازخوانی نمونه های آن در کنار آشنایی با روح انقلابی گری و اصول انقلابی در عصر جدید - چون مطالعه تاریخ انقلاب ها و سرگذشت رهبران انقلابی و جزواتی چون از دیکتاتوری تا دموکراسی و اشارات فعالان سیاسی کشورهای پیروز در انقلاب های رنگی - در ادامه مسیر لازم می آید.

رهبر ، نماد ،‌ هدف ، ‌ساختار ،‌ اطلاع رسانی و اجرای هماهنگ و ثمر بخش و مواردی از این دست مسائلی است که در هر یک از انقلاب ها مورد نظر خواهد بود. اگر در انقلاب های رنگی رهبری گروهی یا عدم رهبری به واسطه نماد رهبری و مقبولیت حرف های پخته و سخته در فرآیند محک به عقل جمعی توانسته نیل به هدف را ذیل نمادها- که در راس آن رنگی به عنوان معرفه اعتراض و معترضان است - بیان نماید،‌ اطلاع رسانی و نحوه ی عمل خویش نیز در این زمانه از جمله تشکیل دهنده کلیات انقلاب است. - جنبش سبز ، تغییر وضع موجود ( براندازی ) ، تکیه به حضور مردم و تقویت جامعه مدنی ( جامعه مدنی= حضور آگاهانه . فعالانه و هدفمند در جامعه ) ،‌خودرسانی و خبر رسانی فراگیر، ‌حضور شجاعانه در تجمعات و ایستادگی تا حصول به سرانجام تغییر مطلوب، ‌ایستادگی انقلابی رهبران سبز و ... -

در چنین وضعیتی نقش روحیه نقشی کلیدی است. این روحیه بخشی در تقویت رهبران و فعالان صف اول به ویژه نماد فعالان جنبش که زندانیان گروه اعظم آن ها هستند برای گسترش یافتن روحیه و امید به سوی عموم مردم اهمیت دارد. رهبران نباید لحظه ای از ادامه مسیر دلسرد شوند که تصمیم آن ها متکی به حضور و حمایت مردم است و مردم نباید لحظه ای رهبران و مطالباتشان را رها کنند. این وابسته به ایستادگی رهبران و نماد فعالان و همچنین فعالان اصلی جنبش است. وقوع رخدادهای بزرگ در اعتراض به وضع موجود و همچنین اعتراض به اصل و اساس دیکتاتوری در ایران و حمایت از حرکت های اینچنین در ادامه مسیر هزینه های معقول برای پیروزی می تواند در زندگی انقلابی زندانیان و رهبران سبز موثر باشد. باید هدف استبداد ستیزی مستمرا با زبانی گویا و علنی خطاب به رهبران استبداد بیان گردد و چنین بیانی به شدت مورد حمایت قرار گیرد. باید در نمادها بارها بازنگری صورت گیرد و برای هر مرحله عدد، ‌شعار و سخنی را در نظر گرفت. باید افق های چند ماهه و چند ساله فعالیت به قالب نماد در آید. باید طراحی های محیط زندگی و لباس ها معرفه ی جنبش گردد. باید نامگذاری فرزندان و مکان ها معرف اعتراض به دیکتاتوری و معرفه جنبش باشد.

در کلیات که در موقع استراتژی های مبتنی بر ارزش ها و اصول است و آن را از استراتژی های مقطعی و تاکتیک های سلیقه ای و جمعی جدا کرده ایم نیز تغییر سطح و ابتکار و آزادی عمل وجود دارد . اما نباید هرگز فراموشی در مورد آن ها وجود داشته باشد. چنین که تحت استبداد ستیزی فعلی می توان این گونه عمل کرد؛

 الف) ساختارشکنی در برابر نگاهدارنده های وضع موجود و تکیه گاه های حاکمیت و حاکمان امروز با تکیه معترضان بر شجاعت در بیان.
 ب) آگاهی بخش جهت دار و مخاطب محور.
 ج) تغییر در شیوه اساسی مبارزه در نحوه مسالمت آمیز (نفی خشونت) به مقاومت اصولی متناسب با برخوردها.

ساختارشکنی در چند سطح، افشاگری های معترضان خارج شده از حلقه حاکمیت،‌ فاشگویی های حامیان جنبش در ساختار حاکمیت - کسانی که هنوز در حاکمیت جایگاهی دارند - و رسوا سازی های رسانه ای و ساختار شکنی های رادیکال ها برای شکستن موانع تنگ و محدوده کننده برای ادامه مسیر جنبش. همچنین در این مشی بی پرواگویی و رسواسازی و به صراحت و بی پرده گویی علاوه بر افشا و معرفی حقیقت ظلم ها و بی عدالتی ها و حق کشی ها حاکمیت و توسل به تک عبارات و مضامینی که اتکای حاکمیت به آن ها بوده، ‌مورد نظر است. در اینجا اگر چه همان صراحت و شجاعت در بیان اصل است ولی باید نسبت به تبدیل ارزش ها به ضد ارزش های حاکمیت تلاش کرد. چنان که از اتوریته ی دینی جمهوری اسلامی کاست و به سوی ساختن چهره ای ضد دینی از او رفت و سخنان گاه عقلانی و ملایم و وحدت گرا و انسانی را در اندک بودن و غیر موثر بودن در چنین ساختارهایی به عموم بنمایانیم. همچنین عبارات فصل الخطاب را با دیکتاتوری و وحدت حول رهبری را با اطاعت بی چون و چرا از رهبری برابر بدانیم. همچنین اصل ولایت فقیه را به معنای سلطنت طبقه روحانی- فقیه و ساختار نظامی ( سپاه ) را از ارزش های واقعیت به ضد ارزش برسانیم و عامل همه  سختی ها و تلخی های امروز معرفی کنیم و موارد بی شماری از این دست.

در مورد آگاهی بخشی با توجه به اساسی بودن عنصر رسانه ، سانسور و فیلترینگ در طبقه متوسط  _ به عنوان مخاطب اصلی آگاهی بخشی عمومی جنبش سبز و همچنین ویژه بودن شرایط کشور _ بیش از آنکه مخرب باشد ثمر بخش بوده است. می توان آگاهی بخشی کنونی را نوعی آگاهی بخشی استعلایی - فرارونده - به آگاهی کنجکاوانه دانست که آگاهی در نزد مخاطب به خواست مخاطب است و پذیرش آگاهی غالب بر بخشش (دادن) آگاهی است. این فرا رفتن - منظور از این فرا رفتن - سطح آگاهی و اخبار به واسطه نیل به هدف آگاهی به جای آگاهی داشتن - فهمیدن و دانستن - است. بیان ساده این عبارت این که چون در شرایط کنونی جنبش سبز، مجامع معترضین و حامیان تغییر وضع موجود به شدت در پی اخبار هستند کافی است معطوف به غفلت ها و مشغله های موجود، با حساسیت زایی جهت آگاهی یابی را معرفی نموده و سطح آگاهی و اعتراض آگاهانه را حفظ و حتی ارتقا داد. چنین است که تداوم اعتراضات و خطاب براندازانه و انتقاد و اعتراض به رهبری و درج پیوسته اخبار حوادث در شبکه اطلاع رسانی سبز و حامیان باید حائز اهمیت باشد و گروه های آزادی بخش سابق با زمینه سازی و بستر سازی مناسب در رخدادها بتوانند در خبر و گزارشی ،‌ معرف سطح اعتراضات و مطالبات و تزلزل و تردید استبداد در برخوردها و یا عصبانیت و عجز در سرکوب که می تواند همان حساسیت زایی (چنانچه که یافت نقاط ضعف استبداد و نقاط قوت انقلابیون در جلب نظر و آگاهی به سوی آن ها در قرار دادن گویا و ساده آن در محل آگاهی یابی مخاطبان، همان حساسیت زایی است) باشد. باید برای آگاهی انگیزه و نیرو ایجاد کنیم تا با بهره از کنجکاوی و اصرار بر اعتراض مردم به آنچه که در آگاهی بخشی می خواستیم برسیم. مقدم بر بحث آگاهی بخشی مسئله آگاهی افزایی قرار دارد. یعنی آگر در بخش خبر رسانی، آگاهی بخشی بسته به خود آگاهی بخشی قبلی است ولی در موضوع تحلیل و توضیح و برنامه ریزی - فراتر  از خبر - احتیاج به آگاهی ها و فهم پیشین وجود دارد. در این وضعیت افراد باید تسلط به علوم مختلف - به ویژه علوم انسانی - داشته باشند و با شناخت کامل از تاریخ و روابط سیاسی در پیشبرد آگاهی بخشی با تکیه بر افزایش آگاهی و تسلط خود به حرکت در آیند. بنابراین مطالعه؛ مسئله ای استراتژیک می گردد که " دانستن " فرد را در جایگاهی والا قرار می دهد. این آگاهی افزایی مقدم بر آگاهی بخشی است و در شرایط انقلابی گسترش آگاهی افزایی در فراگیر شدن آگاهی بخشی و آماده سازی فعالان در عموم زمینه ها موثر است.

اگرچه آگاهی افزایی در واقع امری پیشا انقلابی است و باید فعالان اصلی از قبل خود را آماده کرده باشند ولی در شرایط انقلابی نیز با الگوبرداری از روشهای پیشا انقلابی باید تشکیل گروه های مطالعاتی، جلسات همفکری و نشست های مختلف - ولو در پوشش های دیگر و دوره های گوناگون - به صورت هفتگی یا ماهانه و یا جمع شدن در یک حلقه فکری و نشریاتی اقدام نمایند. مطالعه و مشورت کاری است که به صورت فردی نیز باید پیشگیری شود. در مجموع باید به مطالعه و آگاهی افزایی نگاه استراتژیک داشت. مطالعات در این دوران کاربردی است. چنین است که گروه های مطالعاتی؛ ‌روشنفکری دینی، گذار به دموکراسی و تاریخ معاصر از جمله گروهها و طراح مباحث مفید است که با نقد گفتمان دیکتاتوری، اطلاع از شرایط نوین انقلابی و شناخت از جامعه و مرور تجربیات تاریخی یاری رسان خواهد بود.

در باب مقاومت و نحوه مبارزه نیز اگرچه ارزش ها نکته اصلی توجه ماست ولی با توجه به برخوردهای خشن نیروهای سرکوب باید راهکارهای مقاومت اصولی مبتنی بر نفی خشونت در کنار بازدارندگی ابزار سرکوب را توامان داشته باشیم. این مسئله با ارجاع به جمع توصیه های موجود در آموزش های مقاومت و تاکید بر عدم متفرق شدن در زمان حمله ی گروه های سرکوب، گفتگو با نیروهای سرکوبگر و تشویق به تمرد و ایجاد جمع های منسجم تر برنامه پذیرتر به تاثیرگذاری بیشتر منجر خواهد شد. جمع های برنامه پذیرتر جمع هایی هستند که با فرض وجود سرکوب با تشکیل گروه های کوچک تحت مدیریت می توانند به نتایج مطلوب و اثربخشی - حتی حساسیت زا در امر آگاهی بخشی و استمرار آن - برسند.

۶_ اساسا مقدم بر استراتژی ها، مدیریت جامع بر رفتارها و اتفاقات در روزهای سخت و تعیین کننده جنبش حائز اهمیت است. زمانی ما می توانیم با اطمینان از پیروزی سخن بگوییم که ابتکار عمل با ما باشد. بنابراین به انتظار اشتباهات جبهه استبداد نشستن و نداشتن برنامه فراگیر عملیاتی و عدم مدیریت؛‌ الف) روحیه  و امید ب) اهداف و برنامه ج) اعتراض و مبارزه، می تواند مانع یا تاخیر اندازنده برای ما باشد. اما درباره استراتژی ها یا تاکتیک های امروز فعالیت موارد بی شماری را می توان ذکر کرد که در ادامه با اشارات و تحلیل هایی از فضای کنونی با تفکیک های موضوعی و محور قرار دادن معنرضین و حاکمان در چندین نکته در پی خواهد آمد.

ابتدا باید مروری بر وقایع خرداد ۸۸ تا به امروز داشته باشیم و با نگاهی ویژه به سیر حوادث و رفتارهای گروه های مختلف و تغییرات بیانی و اعتقادی در ترسیمی نو از جناح - جبهه های کنونی و معادلات درون جناحی و بین جناحی، ‌آنچه که مختصر مفید حال این متن است؛ با دو معیار متفاوت قابل بررسی است. ۱- جنبش سبز و حامیان در برابر مخالفان جنبش سبز و حاکمیت ایران ۲- موافقان تغییر وضع موجود در برابر مدافعان وضع موجود. این تقسیم بر حسب شرایط امروز لحاظ گردیده است و اگر بررسی را برحسب جناح های قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ در نظر بگیریم وضعیت متفاوتی خواهیم داشت. در اینجا در یک نگاه ترکیبی - تطبیقی در حرکت از معیار نخست در یکسان کردن معیارها، سرانجام با معیار دوم عمل خواهد شد. از فردای برگزاری انتخابات با رسوایی و وقاحت برگزارکنندگان آن تقلب بزرگ و شروع جریان حوادثی که در یک سو ، خیانت و رذالت و وقاحت و همه حق کشی ها و آزادی ستیزی ها و سانسور و محدودیت و بازداشت و شکنجه و تجاوز و کشتار بوده و در دیگر سو؛ مقاومت و ایستادگی و پافشاری بر حق ، رنگ سبز نمادی از اعتراض به استبداد و این سبز که در روزهای نخست در پی "رای" پایمال شده اش بود، پس از خطبه های ننگین و لشکرکشی وحشیانه و سرکوبی غیر انسانی گام به گام در اعتراض خود چنان پیش رفت که نهایت آن جز رضایت به تغییر نظام و سقوط رهبری و براندازی نبود. شعارهای روزهای نخست در حمایت از موسوی از اعتراض به پلیس و لباس شخصی ها و احمدی نژاد و سپاه عبور کرد و به شعارهایی علیه رهبری و اصل ولایت فقیه رسید. چنین بود که اگر به زور سرکوب صدای اعتراض کم می شد، افزایش میزان نارضایتی به وضوح دیده می شد و این افزایش میزان نارضایتی هم در شمار و هم در شدت مشاهده می شد. سبزها و حامیان و همفکران سبز تا چند ماه بعد از انتخابات همچنان قابل تقسیم به اصلاح طلب ها ( رفرمیست ها ) و حامیان براندازی (رژیم چنج) بودند. اما با افزایش شکاف ملت-دولت، ‌حاکمیت در سویی و مردم در سوی دیگر ایستادند. مردم با یکپارچگی شعار در همایش های پسین - از ۱۳ آبان و احتمالا ۱۶ آذر با توجه به گونه ی اعتراضی جنبش دانشجویی- در اعتراص به رهبری نشان دادند که در تغییرات اساسی در وضع موجود برای خداحافظی از جمهوری اسلامی که نمایاننده عمل بنیادگرایی دینی و نظامی - در زمانه قدرت یابی فاشیست های اسلامی - است، عزم جدی ای دارند. افزایش سطح مطالبات از "رای من کجاست؟ " تا اعتراض به اصل ولایت فقیه و شعارهای تند علیه خامنه ای مسیری است که در طول ماه ها - خود- خامنه ای در قرار دادن خود در راس جناح متقلب انتخابات موجب آن گردیده است و به جمع همه ی جنایت های پس از انتخابات تثبیت گردید. اما در وضع کنونی در رهیافت به تغییر وضع موجود که اصلاح طلب ها به اصرار حاکمیت و در مشی انتقادی ویژه خود در زمره براندازان تثبیت شده اند، ‌شرایط چنان است که جمعی گسترده از اصولگرایان منتقد وضع موجود آگاه از خواست تغییرات در وضع کنونی سخن می گویند که همین بیان در یادآوری نقطه عزیمت موسوی - که مراد نه فقط موسوی بلکه عموم رهبران اصلاحاتی سبز چون خاتمی و کروبی است و دیگران است- هشذارهای فراوانی را برای حاکمیت موجب شده است. چنانچه که در انتخابات شورای شهر با توجه به شانس حامیان قالیباف - که اصولگرایی با گرایشات اصلاح طلبی برای تغییر وضع موجود است- می تواند کابوس روزهای آینده جمهوری اسلامی باشد. ( یادآوری اعتراض و نارضایتی رضایی در روزهای پس از انتخابات و اقداماتی که منجر به تایید وجود تقلب به واسطه او بود، موید چنین ادعایی است ) حال با توجه به گستردگی مخالفین و منتقدان اصولگرای دولت که گاه از محتوای کلامشان تعارضاتی با سیاست های کلی نظام و استمرار حیات وضع موجود نیز به گوش می رسد، باید دو رویه را در ادامه مسیر در پیش گرفت یک تقویت جبهه ضد استبداد با معرفه رنگ سبز و دیگر افزایش شمار مخالفان وضع موجود با ارتقا سطح مخالفت و دامنه دار کردن مخالفت به مثابه براندازی در وضعیت کنونی است. بنابراین در کوتاه مدت تبدیل مخالفان وضع موجود به معترضان به استبداد در کمپینی واحد - جنبش سبز - می تواند آینده ای امیدوارانه را تحقق بخشد. علاوه بر افزایش شکاف حاکمیت با مردم- که علاوه بر بعد سیاسی در ابعاد اقتصادی و اجتماعی چون فقر و مسئله حجاب دیده می شود، ایجاد و گسترش شکاف در حاکمیت نیز باید مد نظر باشد. این شکاف که با موضوع هاشمی علنی شد، امروز افراد فراوانی را می تواند در بر داشته باشد. باید گفت که دامن زدن به این اختلاف در نزدیکی به این افراد و القای برخی عبارات و تبلیغ وجه اختلاف در بادی امر و فتح و یکسانی نظر در انتهای عمل مورد نظر است. امروز هر یک از اصولگرایان منتقد که اصلاح طلبان امروز هستند می توانند به براندازان فردای جمهوری اسلامی تبدیل شوند. در شناخت شرایط امروز توجه به دوران گذار حائز اهمیت است که در این شرایط تصمیم ها برای آینده و جدا شدن از وضعیت قبلی به طور کامل صورت نگرفته است و گذشته و ایده آل آینده در گفتگوی با یکدیگرند. بنابراین نه این و نه آن وضعیت را نه ثبات در یک نقطه - در صورت سیاسی این گذار ؛ نه در گذشته حاکمیتی ایران هستیم و نه در وضعیتی جدید قرار گرفته ایم- بلکه در حال حرکت می گرداند. و این حرکت در وضعیتی که حرکت ما به واسطه تعارضات مداخله ی قدرت در بر خورد با عزم مردم وجود دارد،‌ نه حرکتی پیوسته و یکسان که یک حرکت در هم و پیچیده است؛ نهایت کلام را به سویی می برد که سرگردانی دوران گذار را توضیح دهد. بیان این مسئله فقط در باب موجه و عادی بودن شرایط فراز و نشیبی جنبش و ورود و خروج حامیان است. اما اگر به مقصد مورد نظر هم نرسیم آن را می دانیم که دیگر در نقطه گذشته نخواهیم ماند. تغییر نه صرف یک ضرورت که یک واقعیت ناگزیر است و مقصد ما را خودمان تعیین خواهیم کرد. آخرین نسل انقلابیون متاثر از حرکت این سال ها تکلیف را روشن خواهند کرد و اراده و عزم تغییر از سوی حامیان و فعالان تغییر وضع موجود به سرانجام تغییر می رسد. ( انقلاب منوط به انقلابیون است ) بنابراین دوران گذار خود به معنای تحقق گذار است و چنین باید تبلیغ گردد.

۷_ چندین نکته؛

- در شرایط کنونی باید بر دقت در همه زمینه ها به ویژه رعایت مسائل امنیتی افزود. از گذشته باید به درستی درس گرفت و با مروری صحیح آینده را فرا روی داشت. شابد عده ای بر این باور باشند ؛‌اگر موسوی پس از حضور مردم در ۲۵ خرداد از آن ها می خواست که تا رسیدن به نتیجه خیابان ها را ترک نکنند و خود نیز در میان مردم میماند و یا حداقل برای فردا باز مردم را دعوت به حضور می کرد شاید قصه در همان روزها به پایان می رسید و این حرف - که من نیز از موافقان سر سخت آن بودم - به هر سان جامه ی عمل نپوشید. اما سختی ها و تلخی های فراوان در این ماه های پس از انتخابات و مواضع و مقاومت ها و عیان شدن بسیاری از واقعیت ها و افزایش آگاهی عمومی می تواند مزایایی از این ایام تلخ نیز نصیب ملت ایران نماید. در رعایت دقت ها استفاده از تجربیات دیگران و مراجعه به آموزش های عمومی در مقالات و جزوات بسیار موثر خواهد بود. ما باید بدانیم که چگونه فعالیت کنیم که بازداشت نشویم - هزینه کمتر بدهیم - و چگونه مقاومت کرده و در صورت بازداشت چگونه به سوالات پاسخ دهیم و در دادگاه حاضر شویم و بسیاری موارد دیگر که جزوات مرتبط آن موجود است که باید به مرور کامل تر و مشروح تر گردد.

- مسئله مقاومت و ایستادگی رهبران و فعالان از مهمترین مسائل در تقویت جنبش برای حصول به پیروزی است. جمله رفتارهای انقلابیون باید بازتاب دهنده شجاعت و مقاومت باشد. باید نجوه ی تبلیغی در مورد فعالیت های رهبران و فعالان از سوی عموم موید شجاعت و مقاومت بوده و به ایجاد روح ایستادگی . پیروزی منتهی شود.

- موضوع فروپاشی در ایران در ابعاد مختلف سیاسی ،‌فرهنگی ،‌اجتماعی و اقتصادی موضوع بسار پر اهمیتی است. از سال ها پیش تقدم و تاخر مسایل بالا مطرح بوده است و عده ای ایجاد نارضایتی و فراگیر شذن آن را با تشدید هر یک موثری دانسته است. چنین بوده است که برجسته کردن تفاوت فرهنگی و اجتماعی امروز ایرانیان با قرائت رسمی حاکمیت در رعایت امور فردی چون پوشش و عموم تفریحات و سرگرمی ها و ارتباطات در ادامه نیز موثر خواهد بود. در باب اهمیت و تقدم فروپاشی اقتصادی نیز - که تسهیل کننده شرایط انقلابی است، تحریم های اقتصادی که در چند سال اخیر روند تشدیدی داشته است در این روزها رو به افزایش است که اگر چه شرایط زیست و پیشرفت را در کشور با مشکل روبرو می نماید ولی با توجه به خطرات آن برای استحکام قدرت استبداد در ایران هم از کمبود منابع و هم از هزینه منابع قبلی در جبران محرومیت های اساسی مورد نظر خواهد بود و هم از وضعیت نارضایتی که ایجاد خواهد کرد. بنابر این افزایش محرومیت و سختی که در بستر جمهوری اسلامی به یک واقعیت تثبیت شده منتهی شده است در چند ماه آینده نمی تواند چنان فاجعه آمیز برای آینده ایران در نظر گرفته شود. زیرا که پس از دوران سخت دیکتاتوری در ایران، روزهای خوش نیز فرا خواهد رسید. درباره سیاست خارجی و عواقب آن نیز باید تصور خود-مقتدردانی و تند خویی نسبت به همه کشورها در ایران را یک عامل موثر در بحرانی تر شدن شرایط جمهوری اسلامی دانست که ادامه آن به سود جنبش سبز خواهد بود. ماجراجویی و خیره سری محمود احمدی نژاد توانسته به اجماع جهانی علیه ایران و بی اعتمادی روز به روز افزون شده جهان به ایران یاری رساند. امری که از قدرت رسانه ها و فعالین مختلف خارج بوده است. موضوع سلاح هسته ای و فعالیت های پنهان هسته ای و موشکی ایران امروز در تقویت فشار بین المللی کارگر بوده است و با اعمال سیاست هایی به تحریم ها ی مختلف علیه حاکمیت ایران و حمایت از جامعه مدنی و جنبش سبز رسیده است که فروپاشی فرهنگی و علمی و اقتصادی را سرعت بخشیده است. آنچه که در ادامه باید صورت گیرد این است که تحریم و بستگی آن به فقر و معضلات رفاهی و اجتماعی ایران تبلیغ شده و واقعیت همه ی این مسائل که سیاست غلط ایران است به همگان معرفی گردد. کشورها و انسان های آزادی خواه و استبداد ستیز نیز باید در این مسیر صدای ملت ایران را بشنوند و به این همت ایرانیان در سرنگونی استبداد یاری رسانند که در دو سویه فشار و تحدید دولت ایران و حمایت از ملت ایران و اعطای جوایز و مزایای متعدد به ایرانیان است. موضوع اول ایران، موضوع نقض حقوق بشر است که دنیا باید با نظر به این موضوع به ایران نگاه داشته باشد. چرا که حاکمیت ایران با مسئله هسته ای تلاشی برای انحراف از این موضوع دارد و ترجیح می دهد که با جهان نه در مسائل حقوق بشری در ایران - که هیچ دفاعی و حمایتی در داخل و خارج ندارد - که در مسئله هسته ای که می تواند حامیانی بیاید، ‌گفتگو کند. آنچه که انتظار از جنبش سبز و حامیان تغییر وضع موجود در این شرایط است، نحوه ی عملی است که سست کننده ی مشروعیت ایران در خارج و داخل کشور در فروپاشی های گوناگون در تسهیل و تسریع فروپاشی سیاسی است. فروپاشی ساختاری که از درون تهی شده است و اختلافات و درگیری های فراوانی دارد.

- برخی وظایف نیز در این دوره مربوط به رهبران،‌ فعالان و نماد فعالان جنبش سبز است. باتوجه به روحیه بخشی ویژه و الگوبرداری حامیان و فعالان تغییر وضع موجود از ایشان باید در نظر داشت که تردید و لغزش و برگشت از اصول انقلابی آثار بسیار سویی در پی دارد. با توجه به فضای سیاه و سفید ایجاد شده یک نماد فعال و رهبر جنبش باید دارای ویژگی های غالبی باشد که تفکیک کننده از حاکمیت و در برابر آن باشد. یک نماد فعال موفق در این زمان کسی است که در هیچ شرایطی مدیریت و کنترل نشود. آنچه که در مورد بازداشت شده ها و یا برخی از رهبران در افزایش تهدیدها وجود داشت این بود که گاه این افراد به فاصله گیری از فعالیت، پشت کردن به جنبش، اعترافات تحت فشار و انفعال یا سکوت - به ویژه در مورد بازداشت شده ها - می رسیدند که این مسئله مطلوب جنبش سبز نبوده است. باید توجه داشت که عموم حامیان و فعالان بدانند شرایط سخت و دشوار بازجویی و سلول انفرادی با انبوه شکنجه و تهدید به گونه ای است که فقط عده ای کمی که تجربه و اعتقاد راسخ تری دارند تحمل می کنند و در بازی های حرفه ای بازجوها و سپس حضور در دادگاه موفق عمل می نمایند. پس باید اندکی نسبت به این افراد سخت گیری را کم کرد. همچنین فعالانی که در شرایط قرار می گیرند باید توجه داشته باشند که امروز اگر در زمره فعالان تغییروضع موجود - انقلابیون - هستند به واسطه این است که از زمانی نخواسته اند مطیع و فرمانبردار جمهوری اسلامی باشند و مدیریت و کنترل شوند و به ایشان چشم بگویند و به خوسته های نامشروع حکومتی مستبد تن دهند. امروز نیز این افراد نباید به مدیریت و کنترل عمال این استبداد در آیند و با اعتماد به بازجو و قاضی به اعتراف و سکوت برسند. یک زندانی که دست از فعالیت بکشد و هیچ اثر مثبتی نتواند برای جنبش داشته باشد ، مسلما مورد پسند دیکتاتوری است.- البته گاه سکوت به مثابه مقاومت کامل و امیدوارانه در زندان است که آن دارای اثرات مثبت فراوان است.- به خصوص نماد فعالان باید به نحوی عمل نمایند که در خارج از زندان و چه در زندان - و در مرخصی - محل اطمینان جمهوری اسلامی نباشند. این مسئله البته بستگی به اعتقادی دارد که گاه مورد خلل قرار گیرد. گاه فعالان سبز به مخالفان خود اعتماد می کنند و به وعده و وعیدهای آن ها تن می دهند. جمله ای که برای یک فعال واقعی و رهبران و نماد فعالان جنبش باید سرلوحه باشد این است که در هیچ کجا و هیچ وقت مدیریت نشوند و همیشه باید یک معضل برای جمهوری اسلامی باشند.

- حمایت ها در میان فعالان باید به وضوح وجود داشته باشد. این حمایت باید نسبت به رهبران مورد تهدبد و فعالان هزینه داده و به خصوص زندانیان بیشتر باشد. تماس های تلفنی و ملاقات خانواده ، حمایت های خبری و گزارش های ویژه درباره وضعیت آن ها، ایجاد شرایط حضور وکلا در پرونده ها، بیانیه های حمایتی و اعلام اعتراض به ادامه بازداشت، تلاش برای ایجاد حمایت بین المللی و اساسا تقویت روحیه زندانیان و خانواده ایشان اموری است که باید همیشگی باشد. در مورد رهبران نیز استقبال های باشکوه و دیدارهای جمعی فعالان صف اول جنبش به صورت دوره ای بسیار کارگر خواهد بود.

- در جنبش های مردمی و مبارزات مسالمت آمیز ، سیاست مرحله به مرحله ای جنبش و گوناگونی شدت و نوع مبارزه دردوره های زمانی کوتاه بسیار حائز اهمیت است.این نوع فعالیت که گاه به مثابه جزر و مد، پیوسته و طبیعی به نظر می آید، در واقع قابل تقسیم به چند فاز عملیاتی است. این مسئله لزومی بر پنهان ماندگی ندارد و می توان به صراحت عنوان شود. ما گاه مجبور به گام هایی به عقب هم هستیم و این فاز فعالیت ماست. در واقع این نحوه عمل مدیریت زمان است که چند قاعده طلایی در این نحوه عمل وجود دارد. حساسیت زایی و ایجاد شرایط غیر عادی و بحرانی نه به واسطه حضور بلکه به دلیل تهدید و ذکر حضور- که ایجاد حساسیت در طرف سرکوبگر است - این مسئله با اعلام تاریخ و تبلیغ و ادعا بر امری تحقق می یابد و به بار روانی بیشتری با شمارش معکوس و گام به گام به سوی آن در شعارها و پوسترهای متعدد و با نامگذری های مفهوم ساز و هدایتگر تقویت می گردد. درخواست مجوز برای یک تجمع، خبر از پیگیری، خبر از رد درخواست، اعتراض به رد درخواست و تلاش برای مجوز و سپس از خبر قطعی بودن حضور همگی موجه گرداننده ی حضور در یک تجمع است- به عنوان مثال- در هریک از این مراحل از بیم و تردید در مورد خشونت، جمعیت، ‌نارضایتی و اعلام برنامه ها استفاده می شود. عرصه تحقق این تاکتیک در نشریات و مصاحبه ها و پایگاه های انقلابیون - مثلا دانشگاه ها و مدارس - مناسب تر است. اینجا میدان مهارت های انقلابیون در تبلیغ و پیشبرد رسانه ای و تقویت روحیه ی فعالان و گسترش جبهه حامیان تغییر وضع موجود است. مدیریت زمانی در جنبش بسیار استراتژیک محسوب می شود.

- در اینجا شاید ضرورت نگارش متنی در مدیریت مکانی و حضوری در تجمعات و خبر رسانی و گزارشی از مبارزات مثبت به چشم می آید که آن نیز در دست تهیه است و می توان الگوبرداری از دیکتاتوری تا دموکراسی و دیگر اشارات و تجربیات فعالان انقلابی قرن ۲۰ و انقلاب های رنگی قرن ۲۱ باشد.

- توجه به رسانه به عنوان محور مدیریت در جنبش برای تغییر وضع موجود چنان است که بیشینه مبارزه در فضای واقعی که در فضای مجازی و رسانه ها رقم می خورد. چنین است که جدای از توجه های مبارزین و فعالین در فعالیت های رسانه ای و تبلیغی - ویژه در سطح شهر با شعار نویسی و توزیع تراکت و پوستر و صحبت در اتوبوس و ادارات و ... - توجه به فعالیت های استبداد در حوزه رسانه با توجه به ابزار فیلترینگ و سانسور در کنار استفاده بسیار تشدید شده از مونولوگ رادیو و تلویزیون - که مخاطب گسترده ای به ویژه از طبقات پایین جامعه دارد - بسیار حائز اهمیت است. بنابراین افشاگری درباره تاکتیک های رسانه ای جمهوری اسلامی باید صورت گیرد. تحریم رسانه های استبداد و اعتراض به نحوه عمل آن به ویژه از سوی اصولگرایان منتقد و همچنین تبلیغ رسانه های جایگزین از جمله ماهواره و تماشای فیلم های سینمایی در خانه باید در اولویت قرار گیرد- البته انتظار می رود حامیان خارجی ایران در ایجاد شرایط و لوازم برای دسترسی ایرانیان به شبکه های ماهواره ای و رادیویی و اینترنت اقدام نمایند تا سد فیلتر و سانسور جمهوری اسلامی را در هم شکنند. تاکتیک های رسنه ای مونولوگ و یک جانبه در حکومت های استبدادی و سانسور محور در برجسته نمایی بخشی از واقعیت به جای همه ی واقعیت و دروغ های مکرر و پیوسته و موید یکدیگر بیشتر به چشم می آید. تهیه تصاویر و فیلم هایی در رد این ادعاها بسیار کارآمد است. همچنین ارائه تحلیل های دروغین و جهت دار آن ها را با عالم به واقع و شرایط تحلیلی این افراد می توان توضیح داد. گاه برخی مسائل و انتقادات را جهت دار و به منظور ایجاد شرایط و اخذ مجوز برای برخورد با انقلابیون بیان می کنند که باید به این مسئله هم توجه داشت. در موارد گنگ و مبهم گاه نیروهای اطلاعاتی با ایجاد دام های ویژه سعی در خط دهی به سمت بهره برداری خاص در جهت ضربه به جنبش هستند. به اشتباه انداختن معترضان در درج اخبار غلط و حمایت های نادرست و ایجاد بستر برای برخی افراط و تندروی ها و شعارهای نادرست از جمله این مسائل است. باید در برابر همه ی تاکتیک های جمهوری اسلامی در نظر داشت که در اینجا آنچه که به عنوان اصول و کلیات به عنوان ابتکار در تمامی مراحل فعالیت است را از دست داده ایم. بنابراین باید به دنبال مدیریتی سریع ابتکار استبداد را به حاشیه ببریم و نه به موضوع مورد توجه رسانه های استبداد که به وجوه دیگر آن و موضوعات دیگر بپردازیم. موضوع اصلی خودمان را مطرح کنیم. حادثه ای بزرگ برای جلب نظر بیافرینیم- این یکی از سیاست های اصلی حکومت های استبدادی هم است که مثلا در شرایط گسترش یک خبر و رویداد با انتشار یک خبر ویژه چون بازداشت گسترده ،‌بمب گذاری و ... نگاه را به سویی دیگر می برد. - اگر آن ها سعی در برجسته نمایی اعترافات دارند شما بر مقاومت و ایستادگی عده ای دیگر تاکید کنید. اگر آنها برخی افراط ها و خشونت هایی که خود موجب آن بوده اند را به تصویر می کشند شما نیز ابعاد گسترده خشونت آن ها و مقاومت و مبارزه مسالمت آمیز مردم و مظلومیت و کشتارها و بازداشت های گسترده را به تصویر بکشید و موارد فراوان دیگر. که خلاصه آن این است که هرگز نگذارید جامعه تحت تاثیر رسانه ای جبهه استبداد باشد - یک موضوع که پیشتر نیز در نوشته ای بیان کرده ام در تفکیک افراط و تفریط و تندروی به مثابه اشتباه در عمل است. در آنجا بیان کرده بودم که بسیاری از حرکت های ساختار شکنانه و پیشرو نه امری اشتباه بلکه بسیار پسندیده است. ولی اگر کاری را فردی انجام دهد و نه تنها در آنجا حمایتی از او نباشد بلکه دیگران نیز در وضعیتی مشابه حاضر به انجام چنان کاری نباشد، اشتباه است و تندروی محسوب می شود. اگر آن کار در آن شرایط به تکرار قابل انجام باشد و دیگران نیز مایل به انجام آن در صورت تحقق شرایط باشند، حرکتی پیشرو است. چنانچه در موضوع شدن نقد و اعتراض به رهبری به جای دیگر مسائل تحقق این امر را شاهد بودیم. در مورد رسانه نیز اقدامی موثر و متناسب با شرایط کنونی این است که در این شرایط باید به سمت رسانه های جدید و فراگیر رفت. این رسانه های جدید هم برای فرار از برخوردهای امنیتی با پایگاه های خبری قبلی شناسایی شده است و هم در عبور از خطوط و مرزهای پایگاه های خبری قبلی موثر است و هم می تواند با استفاده گسترده تر و آزادی بیشتر در نگارش اخبار و مقالات تحولی را ایجاد کنند. در این دوره باید به چنین رسانه مرجع که افراد شناخته شده ای از جنبش آن را مدیریت می کند، مراجعه اصلی را داشت و از شکل گیری سایت های مادر در گروه های مختلف انقلابیون حمایت کرد. این پایگاه های خبری باید زمینه حمایت مالی را خود فراهم کنند و با دیگر سایت های سبز در ارتباط باشند. آنچه که مورد اهمیت در این سخن است، ساختن رسانه های جدید قدرتمند در فضای شبکه های اینترنتی و رادیویی و ماهواره ای است.
 
- یکی از مسائلی که به ادامه و تقویت جنبش کمک شایانی خواهد کرد، مکتوب کردن تجربیات به عنوان یک ضرورت است. مزایای مکتوب کردن تجربیات در وجوه مختلف عمل در آینده - برنامه ریزی، دقت در اجرای برنامه ها، نقد و یافتن راه های جدید، مقاومت بیشتر و بهتر و ... - مفید خواهد بود و مجموعه ای است که در فرآیند تکمیل و در خوانش عمومی به یک آیین نامه عمومی یا قانون اساسی انقلاب تبدیل می گردد. - مراد از قانون اساسی انقلاب فقط قوانین انقلابی انقلابیون در زمان تغییرات است- در تجربه مکتوب، ایراد و مشکلی هم اگر باشد در طرح نویسی مشارکتی _ از یک تا چند نفر ) به نقد و شرح نویسی گسترده تر در جمع آگاهان و فعالان در روندی تدریجی و مرحله ای به مجموع ای در خور توجه تبدیل می گردد. این طرح می تواند مجموعه فعالیتی در فضای محدودتر و با اهداف خاص در دانشگاه و محله ( منطقه خاص ) باشد یا با فضا و هدفی دیگر ( یا همان هدف ) با شبکه های اجتماعی مجازی و واقعی در پی خبر رسانی و مباحث اندیشه های و تجمع های انقلابی صورت گیرد. توجه به ارتقا و تقلیل هر یک از این فضاها و هدف ها - به صورت جدا - با توجه به شرابط و مراحل به صورت آگاهانه و هوشیارانه- امری بدیهی است که نیازی به توضیح ندارد. خلاصه آنکه تجربیات مکتوب چون طرح و الگویی در معرض خلاقیت و مدیریت یک راهنمای بسیار خوب خواهند بود و جنبه ی دستوری و اجرایی ندارد. اگر چه در صورت تدوین و نقد مناسب مرجعی کامل و جامع است ( آنگونه که در طرح هایی چون از دیکتاتوری تا دموکراسی و موارد مشابه دیده می شود). این طرح مکتوب تجربیات، شناسایی مشکلات و ارائه ی راهکارها و پیشنهادات، مقاله نویسی و مصاحبه های آگاهان و رهبران و نماد فعالان، بیانیه ها به ویژه بیانیه - اعلامیه های مناسبت ها با هدف تعیین عمل و شعار، تذکرات و پیشنهادات مکرر در رجوع به جزوات و طرح های مکتوب را در برمی گیرد. این طرح ها باید در شناخت شعارها و نمادها و رهبران و ساختار و ارتباط گیری و خبریابی و خبر رسانی تا نحوه عمل در راه رفتن و نظر به اطراف انداختن و سخنرانی کردن و بیانیه دادن و تحصن کردن تا ایستادگی و پاسخگویی در اتاق بازجویی و دادگاه و انفعال نداشتن در دریافت حکم و بازی غیر یک سویه با نهادهای حاکمیت و بهره مندی از دیگران به ویژه از فعالان صف اول و وکلا و ...... دارای راهنمایی ها و اشاراتی باشد. با این تجربیات مکتوب ما باید در برابر همه چیر مجهز و آماده باشیم و همه چیز را بدانیم و این قدرت را به دست آوریم که در هر شرایطی ابتکار عمل را به دست آوریم و شرایطمان را مدیریت نمائیم.
 
- تأکید ویژه ای که در این شرایط باید عنوان داشت مسئله زندان و به طور کلی سیاست ارعاب و وحشت در کاهش سرعت جنبش از سوی حاکمیت است. باید در برابر هزینه های کنونی آگاهی کافی را به دست آرویم و به صورت غیر عادی دچار ترس و وحشت نباشیم. از آنجایی که زندانی شدن در شرایط انقلاب خود به خود یک ارزش است باید به ارزش پرداخته شود و در کنار تقدیرهای مکرر و حمایت های داخلی و بین المللی به منظور افزایش فشار گام برداشت. هیچ حاکمیتی توانایی بازداشت گسترده را ندارد. حتی با همه ی خبرهای هراس افکن در جمهوری اسلامی هیچ گاه این حاکمیت این توانایی را ندارد تا در یک تجمع بیش از چند هزار نفر را به صورت دسته جمعی بازداشت کند و بیش از چند صد نفر را نمی تواند تا یک ماه نگه دارد و بیش از چند ده نفر را نمی تواند بیش از چند ماه در زندان نگه دارد. با توجه به این نسبت ها در نظر بگیرید در یک تجمع اگر آنها قصد بازداشت ۲۰۰ نفر را داشته باشند با توجه به نیرو و هزینه ی نیروهای سرکوبگر توانایی انتقال و نگه داری ۲۰۰ نفر توسط آن ها - اصلاً - وجود ندارد. مردم با حضورشان در کنار بازداشت شده ها - در واقع - آزادی آن ها را تضمین می کنند. در صورت انتقال به زندان هم از آنجایی که حکومت موظف به حفظ شرایط حداقل زندگی برای زندانیان بود - فقط اندکی در روزهای نخست به بازداشتگاه های غیر استاندارد منتقل شدند و بقیه در بازداشتگاه های رسمی بودند که شرایطی این گونه دارد - زندانیان جز هزینه های مادی و معنوی (فشارها و مراجعات خانواده و ... ) برای حاکمیت اثری نخواهد داشت. باید در نظر داشت که بازداشت یک فرد باعث درگیر شدن خانواده و اطرافیان فرد در مراجعه به زندان و دادگاه ها و تجمع های آنان و نارضایتی و گسترش آن به اطرافیان فرد بازداشت شده و مذاکرات افراد مختلف است و در نهایت عامل موثری برای مشروعیت زدایی از حاکمیت و تغییر نگرش و رفتار در جامعه است. اینجا باید تحت تأثیر سخنان بازجوها در ایجاد ترس و وحشت قرار نگرفت. اگر عده ای از نزدیکان جز افرادی هستند که ماه ها در زندان مانده اند، این نمی تواند ملاکی برای ایجاد همان شرایط برای دیگران باشد. با یک مرور در تمام مراحل اعتراضات پس از انتخابات - جز هفته های بازداشت گسترده - هیچ گاه بیش از چند صد نفر همزمان در زندان وجود نداشته اند که در صورت آرام شدن نسبی این عده به ۱۰۰ نفر نزدیک خواهد شد که واقعیت نگه داری زندانیان در شرایط حساس و فشارهای فراوان بیرون است. انقلاب های قرن گذشته به خوبی این مسئله را نشان می دهد که ملحق شدن افراد مختلف به ویژه جوانان پر روحیه و افراد کم تعلق دار، چگونه به شکست بازداشت های دسته جمعی رسید. اگر با روحیه ای خوب و با قصد مقاومت آگاهانه برای نپذیرفتن کلیه ادعاها و ترفندهای بازجوها به سمت زندان بروید، بدانید به زودی این حربه ی استبداد نیز به شکست می انجامد. بدانید که مسئله ی اعدام - به عنوان تهدیدی دیگر و یا شکنجه های وحشیانه - فقط مختص افرادی ست که سوابق خاصی در گذشته داشته اند و هرگز یک معترض تجمعات خیابانی یا فعال سیاسی شناخته شده به اعدام نخواهد رسید. و حتی اگر برای ایجاد ترس حکم اعدام صادر شود، هرگز حاکمیت توانایی اجرای اعدام را ندارد. - این احکام وحشت است. - در این مرحله رهبران باید با حمایت ویژه از زندانیان و ارائه ی توضیح و قرار دادن خود در صف مردم و در معرض بازداشت قرار دادن خود، در فرو ریختن سیاست های ارعاب و تهدید به همگان و جنبش سبز یاری رسانند. جمهوری اسلامی بر این پندار است که " النصر به الرعب ". بنابراین شما ثابت کنید که پیروزی با ایستادگی تا آخر شما حاصل می گردد نه با ترس آفرینی و رفتارهای غیر انسانی و غیر اخلاقی ایشان.

-اعتراضی هم به روند کند برخی اقدامات و راهکارهای معترضان است. گاه در گیر و دار تردید ها و نا هماهنگی ها طرح ها و بیانیه های مناسب و بجا و درخور شرایط منتشر و اجرایی نمی شوند یا با تأخیر صورت تحقق می یابند. این مسئله موجب مشکلات فراوانی تا به امروز شده است. در این باره باید در نظر داشت یک فیلم و تصویر روحیه ساز، یک مقاله مفید و روحیه بخش، اگر برخی ایرادات را هم دارد باید سریع منتشر شود تا از مزایای آن برای جنبش استفاده شود و ایرادات جزئی آن را با توجه به ابتکار از سوی انقلابیون و سرعت در اجرای برنامه ها پوشش داد. شما می توانید با آفرینش هر روزه یک موضوع - اگر ایرادی هم داشته باشد - فقط محاسن آن را _ با توجه به بی شماری این آثار و نیز بی شماری اعضای جنبش، _ در رسانه های مختلف ایجاد نمائید. آنچه اهمیت دارد این است که در همه ی کارها و مسائل از سرعت کند و تأخیری پرهیز کنید. تنها شرط برای سرعت عمل- که نبود و کمبود آن می تواند تبصره ای برای کاهش سرعت باشد - آگاهی است. برای بهتر اجرا شدن این مسئه نیز رهبران باید روندی رو به پیشرفت، با شدت در بیان اعتراضی و افزایش سخن گفتن در بیانیه ها و مصاحبه ها و حضورهای مردم داشته باشند. جنبش سبز امروز به رهبران و فعالان اصلی اش چشم دوخته است. این پیام ها و بیانیه ها باید از فیلترها و سانسورها بگذرد، از روش های نوین و مجازی برای تقویت استفاده کند، نسخه ها و گزیده ی آن دست به دست و دهان به دهان بین افراد منتقل شود و همه ی مسائل و اتفاقات در رویه ی هر فرد یک رسانه است، منتقل گردد و همه افراد کاملاً به عنوان یک سهیم واقعی در تغییری بزرگ که پیش رو است، باید عمل نمایند.

- تردید هایی در مورد آلتوناتیوهای حاکمیت در ایران و وضعیت آینده و شیوه ی حکمرانی به عنوان سوال و مطالبه ی اصلی مطرح است. زیرا که مسئله ی امروز ما نه صرف حاکمانی مستبد بلکه ساختاری است که جز استبداد از آن بیرون نمی آید. این بستر حکومت اسلامی - مد نظر در امروز ایران - بستری است که حاصلخیزی آن فقط و فقط برای بنیادگرایی و دیکتاتوری است. بنابراین باید توضیح مناسب و جامعی در مورد آینده داده شود. اینجا صرف تأکید بر کلیات و ارزش ها بسنده نمی کند و باید به سوالاتی اساسی پیرامون قومیت ها، اقلیت ها، سیاست خارجی و مسئله ی هسته ای، شیوه ی حکمرانی آینده و بسیاری سوالات دیگر پاسخ داد. مسئله فدرالیسم، پلورالیسم و رواداری دینی، سیاست صلح طلبانه با حفظ منافع ملی و تلاش برای آینده بشر در رعایت حقوق بشری و حفاظت از محیط زیست، حکومتی فرادینی-سکولار- دموکرات که هم به آزادی ها احترام می گذارد و هم رفاه را تأمین می کند و در آن خبری از تبعیض و فقر و فساد نیست و بسیاری از مسائل دیگر از جمله پاسخ های مشابه ای است که باید داده شود. ولی آنچه که بیش از همه مدنظر و مورد سوال مخاطبان جنبش سبز است؛ روزهای نخست پس از انقلاب - تغییر وضع موجود- پیرامون نفر اول حاکمیت و نحوه ی برگزاری انتخابات و نظارت و قانون گذاری و آزادی رسانه ها و صدا و سیما و ارتش و نیروی انتظامی است که شاید پاسخی چنین؛ که در بدو امر دولت موقتی به ریاست میرحسین موسوی- یا دیگری از رهبران جنبش سبز چون عطااله مهاجرانی، مهدی کروبی و ... - تشکیل می شود تا در ظرف چند ماه- مثلاً ۶ ماه- شرایط برگزاری انتخابات آزاد و سراسری با نظارت همه ی گروه ها و مردم ناظران بین المللی و بی طرف را فراهم آورد. در این مدت ارتش و سپاه با مدیریت افرادی نظامی- ارتشی- که دخالتی در سیاست ندارند، نظم مجدد می یابد. از فرار سرمایه باید جلوگیری شده و زمینه ی سرمایه گذاری های کلان به سرعت فراهم شود. صدا و سیما رویه ای روادارانه و با رعایت کلیه اصول تساهل و تسامح را پیشه می کند. مجلسین قانون گذاری و نظارت تشکیل می گردد و رفراندم های لازم انجام می شود و ... . باید در نظر داشت که این تساهل و تسامح نه فقط مسئله ای حقوق بشری بلکه تأمین کننده منافع ملی و پیشرفت آینده است. - در کشور هایی که انقلاب های رنگی صورت گرفت اگر چه تساهل و تسامح گاه باعث بازگشت گروه دیکتاتوری به عرصه رقابت برای دسترسی به قدرت - معمولاً پس از چند سال - شده است اما مزایای آن حفظ سرمایه های اقتصادی در کشور بوده است. این سرمایه ها که در اختیار مدیران و حاکمان قبل از انقلاب بوده است با قرار گرفتن در خدمت گفتمان انقلاب به شدت خرج بازگشت به قدرت شده که نتیجه اگر به شکست ائتلاف انقلابیون هم منتهی شود ولی اقتصاد کشور را تأمین و تثبیت می نماید. در کنار این مسئله به گفتمان اصیل انقلاب هم ضربه ای وارد نخواهد شد و حتی گردش قدرت متضمن دموکراسی اصیل نیز می گردد- بنابراین آنچه که در اینجا اهمیت دارد پاسخگویی به ابهام شرایط پسا انقلابی به عموم مردم است.

-عده ای با توجه به عموم احوال انقلاب، بیم نا امنی و تجزیه و غارت و ضربات جدی به اقتصاد کشور را در شرایط انقلاب و پسا انقلابی دارند. در این باب با اشاره های دقیق و مستدل با توصیف ضربات تخریبی یک انقلاب نرم که زیر ساخت ها را هدف قرار نمی دهد و آسیبش نهایت به امکاناتی است که به خودی خود باید سالانه یا در ظرف چند سال تعویض گردد و نسبت آن با ویرانی های جنگ احتمالی و یا عقب ماندگی و ضربات سهمگین چپاول دولتی اموال ملی و آثار مخرب تحریم است پاسخ گفت. همچنین باید در بیانیه ها از تخریب اموال شخصی و تاراج و غارت در شرایط بحرانی و تضمین های آرامش بخش داده شود. در باب نا امنی و مسئله ی تجزیه که مورد سوال است نیز باید این بیان و توضیح رهبران و فعالان به نحوی باشد که مردم این استدلال ها و توصیف وضعیت را بپذیرند که بلافاصله با اعلام عفو ملی و ایجاد شرایط دوری از خشونت و دوری از انتقام- رجوع به سیاست بخشش توأم با عدم فراموشی ( ببخش، اما فراموش نکن) - و همچنین اعلام منطقه سبز در نقاط مختلف برای خلع سلاح از نیروهای خود سر، امنیت به شهرها بازگشته و افرادی که بیم برخورد دارند در ساختار انسانی و حق مدارانه حکومت جدید جذب می گردند و آرامش فراگیر می شود. آنچه که مهم است اطمینان از عدم وجود ترور و بمب گذاری است که در صورت از بین رفتن بستر خشونت، آن از بین می رود و اساساً وظیفه ی رهبران برطرف کردن هرگونه نگرانی مردم است. در موضوع تجزیه نیز با احترام به خواست همه ی قومیت ها - و اقلیت ها - با پذیرش همه ی اجحاف ها و ظلم های گذشته، شرایط همزیستی در کنار هم در یک فدرالیزم- احترام گذار به فرهنگ های بومی و قومی- فراهم می گردد. درباره ی این مسئله با توجه به در هم آمیختگی اقوام در ایران و نگاه های نوین در عصر جهانی شدن فرهنگ ها و روابط می توان با رفع محرومیت ها و ظلم هایی که دراین سال ها وجود داشته به برطرف شدن این دغدغه امیدوار بود.
 
- مسائلی چون تصمیم انقلاب در موضوعات سپاه، بسیج، نیروهای امنیتی، وزارت اطلاعات، قوه قضائیه و..... از جمله مسائلی است که باید با تأکید بر ارزش ها و اصول جنبش، امروز پاسخ داده شود. تساهل و تسامح و عفو عمومی و خارج کردن کشور از وضعیت نظامی، ضرورت پاسخگویی به مردم درباره جنایات، دوری از مجازات های غیر انسانی و غیر اخلاقی و دیگر موضوعاتی که مورد اتفاق نظر از سوی همه ی فعالان و رهبران سبز است، در این باره راهگشا است. این مسئله از جمله مسائل پاسخ دهنده ی امنیت و آرامش آینده است. ما در این زمینه به اصل تقصیر و معذوریت باید نگاهی انسانی داشته باشیم و با جمیع شرایط معیشتی و ناآگاهی و تحت تأثیر بودن در دوران استبدادی با کارگزاران خرد و کلان حاکمیت برخورد کنیم. احزاب حامی جمهوری اسلامی- حتی حامیان اصل ولایت فقیه- در دایره ی آزادی احزاب و آزادی عقیده، با برخورد حذفی روبرو نمی شوند. روحانیت در یک سکولاریسم واقعی مدنظر و گفتگو قرار گرفته می شود و به روحانیت نگاه سیاسی صورت نخواهد گرفت. این نگاه در بی توجهی به دین سیاسی هم در برخوردها و مواخذه مورد نظر است و هم در بازگشت به سیاست. بنابراین حضور آن ها در عرصه سیاسی نهایتاً حضوری صنفی است و حق پیشینی و خاصی ندارند. باید رهبران و فعالان بر ارزشی و اخلاقی بودن فرآیند تغییرات و رفتارهای انقلابیون تأکید و مراقبت داشته باشند. واقعیت مفید بودن سکولاریسم به حال دین در رعایت حرمت و جایگاه دین بحث شود و از روحانیون انقلابی تجلیل و تاریخ تحریف شده تشیع در تشکیل حکومت، رسوا شده و تاریخ واقعی اخلاق مداری دینی و سیاست گریزی روحانیون واقعی بیان گردد.
 
- مسئله ی  پلیس و لباس شخصی ها از جمله مسائلی است که در شرایط امروز باید مورد مداقه ای هوشیارانه قرار گیرد. این مسئله ی اساسی در استفاده از جوانان مجبور ( مأمور و معذور ) به تهدید و ارعاب برای حمله به جمع مردم است که عمدتاً از میان افراد نا آگاه از مناطق دورافتاده و با شستشوی شدید مغزی صورت می گیرد. باید در راس برنامه های آینده ی جنبش، توجه و پرداخت به این موضوع وجود داشته باشد. باید زمینه ی ارتباط و گفتگو در سربازخانه ها و زمینه ی لزوم گفتمان گسترده برای اطلاع همه ی خانواده هایی که سربازانی در نیروی انتظامی دارند و همچنین خانواده و افراد جوان و کم سن و سالی که در پایگاه های مقاومت - مورد استفاده ی غیر انسانی دستگاه سرکوب هستند- فراهم آورد. در این زمینه باید قبح حمله و برخورد با یک هموطن و راستین بودن حق اعتراض او معرفی گردد. باید به سربازان و بسیجیان گفته شود که قویا ممکن است خشونت حاکمیت علیه خانواده  خودشان (برادر، خواهر، مادر ، پدر، همسر و  ... ) یا دوستان، آشنایان، معلمان و ... آنها به کار رود. باید به سربازان و بسیجیان گفته شود که خشونت اعمال شده از طرف آنها دقیقا متوجه بی گناهان و مردم عادی است نه دشمنان مردم یا عناصر بیگانه و ... . باید بدانند که معترضان نه به خاطر مسائل شخصی- بلکه منافع ملی- و نه به دستور و سرسپردگی عوامل خارجی و ضد ارزش - و ضد دین - بلکه افرادی چون خود او هستند که با دغدغه های ملی و انسانی و اخلاقی خواهان توجه به حقوق انسان ها و آزادی ها و پایان کشتار و شکنجه و سرکوب و تاراج اموال ملی و مدافعان صلح و مواردی از این دست هستند. موضوع مهم درباره پلیس تمرد سربازان است. تمرد باید از سوی فعالان جنبش تبلیغ گردد و به عنوان یک ارزش شناخته شده- که در آینده مورد تقدیر خواهد بود- معرفی گردد. سرباز باید بداند که عواقب تمرد زیاد نیست و در برابر آسیب های وجدانی و ملی سرکوب هیچ است. تمرد به صورت دسته جمعی تقریباً هیچ عواقبی ندارد و این تمرد پاسخ معقولی دارد که شما نتوانسته اید بر روی مردمی که هیچ سلاحی نداشته اند و حتی رفتار آرامی داشته اند، باتوم فرود بیاورید. شما باید با این سوال فرماندهان خود را روبرو کنید که وظیفه شما چیست و آیا شما باید با دزدان اموال و آن هایی که سلاح گرم و سرد در دست دارند و معترض جان و مال مردم شده اند برخورد کنید یا مردمی که حق آن ها پایمال شده است و مورد ستم قرار گرفته اند. مسئله ی تمرد مأموران و بی اعتقادی بسیجیان به ادامه ی حضور برای سرکوب مردم مسئله ای است که احتیاج به تبلیغ و فعالیت بیشتر دارد.

- گفتگو با حاکمیت کنونی ایران نیز از جمله مسائل مهم این روزهاست. این گفتگو باید گفتگویی برای ایجاد تفرقه و شکاف در میان جبهه مخالفان تغییر وضع موجود باشد. حاکمان و مدیران باید بدانند از تخصص های مدیریت آن ها در صورت تغییر استفاده خواهد شد. اساساً تغییر و وضع حال ملاک برای سنجش و تصمیم گیری درباره ی آن ها خواهد بود و نه گذشته آن ها. کروبی، موسوی و خاتمی و سال ها پیش از آن ها سروش و مهاجرانی و مقدم بر همه ی ایشان آقای منتظری نمونه های خوبی هستند که نشان داده اند در صورت تغییر و معذرت خواهی از گذشته- که بسیار امر پسندیده ای است- یا حتی بدون معذرت خواهی، به وضعیتی دگرگونه از گذشته محبوب همه گروه ها خواهند شد و حتی احترام مخالفانشان را نیز بر می انگیزند. خوشنامی امروز اینان با تصمیمی برای تغییر و ماندن ایشان بر تصمیم خوشنامی رفتار انسانی و در برابر منفعت طلبی، الگویی نیک برای کارگزاران و حاکمان امروز ایران است. در گفتگوی با ایشان باید اصل بخشش و ادبیات دوستی و رفتار انسانی در آینده غالب باشد و در گونه ی عمل بر روابط دورن حاکمیت نیز باید تلاش در ایجاد ترس و رعب بیشتر این افراد از یکدیگر در تقویت بی اعتمادی و احتمال بروز بحران از درون اصولگرایی امروز است. البته سیاست تهدید در مورد آینده این افراد با تأکید بر این که فرض بر این است که شما تا امروز نمی دانسته اید و چنین بوده اید. ولی اگر بدانیم آگاهانه چنین می کرده اید در آینده وضعیتی بد خواهید داشت. یا اینکه به آن افراد گفته شود که در رفتار اطاعت و پیروی بی چون و چرا از استبداد جز پیشروها نباشند و در حد توان تمرد و کم کاری داشته باشند و به مردم و معترضان کمک کنند.

- در روش های اعتراضی باید مطالعه و بررسی جامعی صورت گیرد و هریک در حد توان خود با عدم حضور در مکانی خاص- محل کار یا تحصیل و ....- یا تجمع و مراجعه زیاد به محلی دیگر، نوشتن شعار و کمک مالی و نامگذاری و حضور در برنامه های اعتراضی و حمایت از هنرمندان و ورزشکاران سبز و تحریم اجناس و افرادی که وابستگی به استبداد دارند و اعتراض به کشورهای حامی استبداد- با تحریم اقتصادی و اعتراض به تیم ورزشی-  و موارد فراوانی که در مجموعه های نوشتاری در عمل اعتراضی در قالب کمپین مبارزه مسالمت آمیز آمده، اقدام کرد. بحران آفرینی در خدمات شهری، حمل و نقل و برق و گاز و ... از دیگر موارد مورد اهمیت است.

- دانشگاه نیز به عنوان مهم ترین پایگاه حامیان تغییر وضع موجود باید مورد توجه ویژه قرار گیرد و در کنار این توجه مدارس و آموزش و پرورش نیز با سیاستی همگونه مورد هدف باشد. در دانشگاه اصول فعالیت منتقدانه و معترضانه با رجوع به تجربه های سال های سال اعتراض بسیار گسترده و آزموده است- در این زمینه بارها به صورت مکتوب متونی را در اختیار دوستانم قرار داده ام و بارها نیز در برنامه ریزی های مکتوب تشکل ها و صحبت های فعالان برجسته جنبش دانشجویی در نشست ها این گستردگی تجربه را دیده ام- تجمع با همه ی ملزومات از تعیین زمان و بستر سازی و تهیه تراکت و بیانیه و پوستر و دعوت و همکاری از دانشجویان و تهیه ی لوازم اجرای تریبون ( سیستم صوتی و موسیقی و پلاکارد و کادر اجرایی و سخنران )  و همچنین اعتراض های صنفی و تهیه نشریات و شبنامه ها و شعار نویسی و تشکیل گروه ها و دوره های سیاسی و تحصن و اعتصاب غذا و ملاقات ها و ساختارسازی فعالیتی و حضور در خوابگاه ها و دانشکده ها و ارتباط با اساتید و.... همه و همه بارها گفته شده است. - در آینده نیز قصد تهیه جزوه ای برای کار دانشجویی دارم که از آماده شدن آن توسط دوستانم استقبال می کنم- اما آنچه که درباره ی نقش دانشگاه باید گفت فراتر از فعالیت دانشجویی است. دانشجویان علاوه بر این نقش و نقش های رسانه ای در شکل دهی پایگاه های خبری و آگاهی رسانی حضور شجاعانه ی پیوسته در همه تجمعات نقش محوری در شکل گیری هر اعتراض بزرگ را دارا هستند. دانشجویان در شرایط رکود، جانی دوباره به جنبش ببخشند و در واقع قسمتی از جنبش هستند که تضمین کننده ی پایان ناپذیری مسیر امروز است. در بسیاری از نکاتی که در بالا گفته شد دانشجویان نقش اساسی دارند. هسته های تجمعات منسجم و با برنامه و مدیران آگاه اعتراضات همین دانشجویان هستند. البته اصرار و تأکید بر دانشجویان نباید موجب فراموشی از نقش اساتید و ضرورت حضور علنی و حمایت همیشگی و شجاعانه ی ایشان باشد. نکته ای خاص هم اینکه در این برهه که تشکل های دانشجویی منتقد شرایط آزاد فعالیت را ندارند نقش شوراهای صنفی و انجمن های علمی بیشتر می شود. در مورد نشریه هم در صورت ادامه لغو مجوز ها شبنامه ها با برنامه ای مناسب برای توزیع بسیار ایده آل است. چه خوب می شد اگر تلاش عده ای از دوستان در راه اندازی نشریه ای سراسری از طریق یکی از تشکل های فراگیر دانشجویی به ثمر می رسید و شاهد نشریه ای سراسری - شبنامه ای سراسری- می بودیم. راه اندازی پایگاه خبری جدید و فراگیر برای دانشجویان ایران و نزدیک شدن همه ی گروه های دانشجویی و تبدیل شدن آن به رهبر رسانه ی دانشگاه و جنبش دانشجویی از دیگر اتفاقاتی است که در صورت تحقق کمک شایانی به جنبش خواهد کرد و البته خوشحالم که طبق گفته  دوستان مقدمات و فعالیتهای ابتدایی این عمل در سایت دانشجو نیوز انجام شده است و امیدوارم هرچه زودتر تبدیل به یک پایگاه خبری فراگیر برای جنبش دانشجویان ایران شود.
***
آنچه که در بالا آمد تلاشی آغازین برای مکتوب کردن تلاش برای تغییر وضع موجود است تا نقش آگاهی تقویت گردد و اثرگذاری هر عمل معترضانه افزایش یابد. اگرچه برخی مسائل چون نقش اندیشه و اندیشمندان و رهبران فکری غفلت شده است ولی باشد که در فرصتی در آینده در تکمیل این آغاز تلاش بیشتری شود و سایر دوستان این اندک پر خطا را به اثری مفید حال آینده مبدل سازند تا پیروزی شیرین تری داشته باشیم.

مجید توکلی
خرداد ۱۳۸۹ _ زندان اوین         
 

آتئیسم، میراثی که ارزش جنگیدن را دارد

| 0 نظر
ترجمه : هامان نویدپور

zizek.jpgبرای قرنها به ما گفته شده است که بدون مذهب، ما چیزی بیش از حیوانات خودخواهی نیستیم که فقط برای منفعت و سهم خودمان میجنگیم و تنها اخلاقیاتمان [اخلاقیات حاکم بر] گله ای از گرگهاست و تنها مذهب میتواند ما را به مراحل متعالی تر روحی و معنوی ترفیع بدهد، به ما این چنین گفته شدهاست. امروز، هنگامی که مذهب به عنوان سرچشمه خشونت جنایتبار در سراسر جهان پدیدار شده است، تنها پشتگرمی بنیادگرایان مسیحی، مسلمان و هندو، سوء استفاده کردن از و منحرف کردن پیامهای متعالی معنوی است که بطور فزایندهای حفره پوچ کیش و اعتقاد آنها را احاطه میکند و میپوشاند. چگونه میتوان شان و مقام آتئیسم را اعاده کرد ، یکی از بزرگترین مواریث اروپایی و شاید تنها شانس ما برای صلح ؟
بیش از یک قرن پیش « داستایوسکی» در کتاب برادران کارامازوف و دیگر آثار ، علیه خطرات اخلاق نیهیلیستی بیخدا هشدار داد و استدلال کرد که «اگر خدا وجود نداشته باشد، آنگاه همه چیز مجاز است » . فیلسوف فرانسوی ، آندره گلوکسمان(۱) ، حتی نقد داستایوسکی از نیهیلیسم بی خدا را در مورد حادثه ۱۱ سپتامبر بکار برد و برای عنوان کتابش « داستایوسکی در منهتن » (۲) را پیشنهاد کرد .
این استدلال نمیتواند بیشتر [ از استدلال بالا ] نادرست باشد : درس تروریسم امروزی این است که اگر خدا وجود داشته باشد، پس همه چیز ، از جمله منفجر کردن هزاران تماشاچی و ناظر بیگناه ، مجاز است ; حداقل برای آنهاییکه مدعی اند مستقیما به نیابت از خدا عمل میکنند، زیرا بطور آشکار رابطه مستقیم با خدا فقط میتواند تخطی از تمام محدودیتها و ملاحظات انسانی را توجیه کند . بطور خلاصه بنیادگرایان با کمونیستهای « بی خدای» استالینیست ، که برای آنها نیز همه چیز مجاز بود ، نا متفاوت شده اند، زیرا آنها نیز خودشان را بمثابه وسیله مستقیم الوهیتشان ، ضرورت تاریخی پیشرفت به سوی کمونیسم ، درک می کردند.
بنیادگرایان آنچه را انجام میدهند که بعنوان کردار نیک بمنظور برآوردن و واقعیت دادن به اراده الهی و نائل شدن به رستگاری ، درک می کنند. بیخدایان به سادگی ، آنها را به این دلیل که چیز خوبی برای انجام دادن است ، انجام میدهند. آیا این همچنین بیشترین تجربه مقدماتی ما از اخلاقیات نیست ؟ وقتی که من عمل نیکی را انجام میدهم، آن را نه بخاطر چشمداشت برای بدست آوردن لطف خداوند ، بلکه به این خاطر انجام میدهم که اگر آنرا انجام ندهم نمیتوانم در آیینه به خودم نگاه کنم. پاداش یک عمل اخلاقی بوسیله معنا و تعریف خود آن عمل است.
« دیوید هیوم » این نکته را بصورت نیشداری خاطرنشان کرده است، هنگامی که نوشت : تنها راه احترام واقعی به خدا این است که اخلاقی رفتار کنیم هنگامی که وجود خدا را رد میکنیم.
دوسال پیش ، اروپاییها در حال بحث در این باره بودند که آیا باید در مقدمه قانون اساسی [اتحادیه] اروپا به مسیحیت اشاره شود ؟ بطور معمول ، توافقی با ارجاع به اصطلاح کلی « میراث مذهبی اروپا » ایجاد شد . اما پس میراث بسیار ارزشمندتر مدرن اروپایی ، آتئیسم ، کجا رفت ؟ [ چیزی که] یکتایی مدرن اروپا را ساخت ، اولین وتنها تمدنی که در آن آتئیسم تنها انتخاب کاملا مشروع و بر حق است و نه مانعی برای مسئولیت عمومی .
آتئیسم میراثی اروپایی است که ارزش جنگیدن را دارد ، نه به خاطر اینکه فضای عمومی امنی را برای معتقدانس ایجاد کرد . به مباحثه ای که در لیوبلیانا ، پایتخت اسلوونی ، موطن من ، بعنوان مباحثه ای بر سر قانون اساسی شدت داشت ، ملاحظه کنید : آیا مسلمانان ( بیشترین تعداد کارگران مهاجر از جمهوریهای یوگسلاوی سابق ) مجازند که مسجد بسازند ؟ هنگامی که محافظه کاران در مقابل ساختن مسجد به دلایل فرهنگی، سیاسی و حتی از زاویه معماری موضع گرفتند ، ملادینا(۳) هفته نامه لیبرال ، بطور استوار مطابق اهمیتی که برای حقوق مردمان جمهوریهای یوگسلاوی سابق قائل بود ، رک و راست از [ ساختن ] مسجد حمایت کرد و نه بطور حیرت آوری گرایشهای لیبرالی اش را نشان داد . ملادینا از جمله نشریات اندک اسلوونی بود که کاریکاتورهای محمد را مجددا چاپ کرد . برعکس ، تمامی کسانی که موافقت زیادی با اعتراضات شدید مسلمانان که این کاریکاتورها علت آن بود نشان دادند، همان کسانی بودند که مرتبا نگرانی شان را در مورد سرنوشت مسیحیت در اروپا ابراز میکردند .
این اتحاد عجیب مسلمانان اروپا را با انتخاب دشواری مواجه میکند : تناه نیروی سیاسی ای که که آنها را به شهروندان درجه دو تقلیل نمیدهد و به آنها اجازه میدهد که فضایی برای بیان هویت اجتماعی مذهبی شان داشته باشند ، همان لیبرالهای آتئیست « بی خدا» هستند . هنگامی که نزدیکتری کسان به عملکرد اجتماعی آنها ، تصویر آینه وار مسیحی شان ، بزرگترین دشمنان سیاسی آنها هستند.
تناقض اینجاست که تنها همپیمانان واقعی مسلمانان آنهایی نیستند که ابتدائا کاریکاتورهای محمد را به خاطر ارزش شوک آور آنها [ علیه مسلمانان] منتشر کردند ، بلکه کسانی هستند که به خاطر آرمان آزادی بیان آنها را دوباره انتشار دادند.
هنگامی که یک آتئیست واقعی هیچ نیازی ندارد که وضع خود را با تحریک مومنان بوسیله توهین به مقدسات [ آنها ] تقویت کند ، او همچنین تقلیل دادن مسئله کاریکاتورهای محمد به احترام به اعتقادات دیگران را نفی میکند . احترام برای عقاید دیگران به عنوان والاترین ارزش تنها میتواند یکی از این دو چیز باشد : هر یک از ما با دیگری بطور محترمانه و رئیس مآبانه رفتار کند تا از آسیب رساندن به او به منظور نابودکردن توهماتش جلوگیری کنیم ، یا حالت نسبی تعدد « رژیمهای حقیقت » را بپذیریم و تکلیف دشوار پافشاری صریح بر حقیقت را مردود سازیم. 

دربارۀ دین

| 0 نظر
ترجمه: حسین منصوری

EmilCioran.jpgآدمی دارای دو ویژگی خاص است: تنهایی و غرور. بر زمین زندگی میکند تا زمین را با همه ی نیرو به سوی روشنایی و تنویر برد. دین اما به سوی آسمان اشاره دارد: مجموعه ای از داروها که هستی آدمی را آهسته آهسته به خندق خاک میسپارند. آدمی پس چرا روی این تخم مینشیند و به ثمر میرساندش؟
به خورشید نگاه میکنم و از خود میپرسم: خورشید اگر هست پس چرا دیگر دین؟ به زمین بازمیگردم و گرچه میدانم که لطمات واردآمده به دین بسیار است ولی باز نمیتوانم بفهمم که چرا از آن میگریزم. هربار نیز که در جهان آسمانی پناه جسته ام باز مرارتی اینجهانی وسوسه ام کرده است که با تمنایی تشنه تر به زمین بازگردم.
من به رنج های خویش می بالم، ولی تا زمانیکه این جهان از شدت وفور آرمانهای خود عرق میریزد نمیتوانم احساس غرور خود را شکوفایی بخشم و آنرا به سرانجام برسانم. از این گذشته تا زمانیکه این جهان عرصۀ شکنجه های تقدیس شده است در جهانی دیگر چه چیزی را باید جستجو کنم؟
دین در پی آن است که بیماریهای ما را شفا دهد، بیماریهایی که به زندگی شخصیت و اعتبار ارزانی میدارند. تنهایی و غرور بیماریهایی هستند مثبت، بیخبریهایی هستند که به یاری آنها میتوانی افزونتر شوی. من در ناامنی های خوش بوی زمین تنها در جذبه های تهی از ایمان بوده است که ایمن بوده ام. قلب من در چنین حالی با همه ی سیلاب خون خود بر تمامیت عالم سرریز میگردد بی آنکه در انتظار کوچکترین پاسخی باشد، تنها گاه گاهی از خوف عبادتی که از تب و تاب خویش لبریز است بر خود میلرزد.
چه بسیارند دستهایی که به سوی آسمانی خالی متحد گردیده اند. این دستها کدامین وقت به لایتناهی ِ تلخ و شیرین زندگی بازمیگردند؟ به سوی جذبۀ مشتی خاک گل آلوده که بر دل خویش نظر بسته است؟ به سوی زمینی که از فرط خودشیفتگی اندکی بیمار است؟
آدمی خطایی ارزشمندتر و جنونی جوهردارتر از " من " ابداع نکرده است. تو نفس میکشی، در اندیشۀ خود فرد هستی، قلب تو میجوشد چراکه تو تو هستی. چگونه میتوانستی پانته ئیسم را تاب بیاوری، و یا چگونه میتوانستی وجود داشته باشی اگر خدایی بالای سرت میبود؟ تو در گسترۀ آفرینش در هیچیک از اشکال دین نخواهی توانست شکوفا شوی.
من خود نیز زمانی به دنبال رستگاری بودم، اما تمامی مکاتب ایمانی انسانهای میرنده از من خواستند که خویشتن خویش را انکار کنم. " او " میباید من میبود و همچنین خدای ایشان، و من میباید بدون نام میبودم، در هیچ، آنهم زمانیکه غرور من حتی در هیچ نیز نام مرا طلب میکرد.
دین اما به این هم بسنده نکرد، هم از من خواست که بر درد خویش نیز غلبه کنم، بدون درد اما حیات از هر طعم و مزه ای تهی است، از آن نمک زندگی، از آن تحمل ناپذیری زندگی، از آن خون هستی.
من میباید عشق میورزیدم، همدردی میکردم، ایستادگی میداشتم، به تمامیت خود میرسیدم. و اینجا بود که تکنوایی دین نغمه ی ملال انگیز تکرر خود را مکرر کرد، آن هم تنها به این خاطر که من نمیخواستم چارپایی باشم زیر چراگاه های آسمان و گدایی در افقهای سترون قادر مطلقی ناشناس.
من باید رنج خود را در دیگران گم کنم؟ باید همواره همنوع خود را جستجو کنم و بازهم همنوع خود را؟ باید به عافیت برسم، آن هم بدین شکل که با خشک مغزی همنوع خود بدعت کنم، فرومایگی اش را تیمار دارم، و طلب وافر خود را به حقیرشمردن در خود بکشم؟
این " من " یک اثر هنری است که از رنج تغذیه میکند، همان رنجی که دین کاهش آنرا هدف گرفته است. گوهر آدمی اما گوهری یکدانه است، گوهر آدمی زیبانگر فردیت خویش است. با رنج و درد باید مرزهای زیبایی خود را مشخص کند و در لهیب آتش جوهر آنرا بنیان نهد.
انسان یک هنر است، چرا که غرور دارد و تنهاست. زمین برای او بهانه ای بیش نیست، بهانه ای که او از آن سود میجوید تا بر حیات خود چیره شود، بهانه ای که معتبرتر از آسمان است.
دین هیچ حسی برای جذبه ی آن هیچ همیشه حاضر ندارد، و هیچ حسی برای صورت پذیری در او نیست. دین با نیستی و افسون پوچی بیگانه است. زمین را آلوده میپندارد و قبیحش میشمارد. از همین روست که میخواهد ما را از " من " بزداید، از این عجیبترین غنچه ای که بتوان زیر آفتاب پیدا کرد.
نیروی حیات فردی با آن کشش خردکننده اش نتیجه ی متلاشی شدن تعادل است، نتیجه ی برهم خوردن تعادل آن دورترین دلیل حیات. اما دین در پی آن است که گوناگونگی را بروبد و یکدانگی را شخم زند. منظور دین از رستگاری حذف ضمیر است.
من هیچ کل مطلقی را جز اتفاقی بودن خویش تاب نمی آورم. جنون هستی من به من اینطور می نمایاند که اتفاقی بودن من بهترین دلیل بودن من است. و من نیز هیچ سر آن ندارم که این اتفاق را تصحیح کنم.
تک تک ما بیماران مادرزاد فردیت خویشیم، و تا زمانیکه از این بیماری شفا نیافته ایم و در درون خود بیمار باقی مانده ایم انسان هستیم. کسی که در درون خود غرق است دیگر چطور میتواند با طبیعت و بشریت و الاهیت درآمیزد؟
در خواب دیدم که مرده ام و دارم در ستاره ها به دنبال استخوانهای خود میگردم. بیدار شدم و دیدم در دامنه ی " من " هستم و دارم بر خودبودن خویش میگریم ...
دین راه رستگاری را به قیمت من ِ من به من نشان داده است. اما جنون اینجابودن من نیرومندتر است از آشتی کردن با هیچکجا نبودن و بر فراز آسمانها پراکنده بودن.
... و آنگاه به زمین بازگشتم و از رستگاری دست شستم.

وبلاگ حسین منصوری

عباس عبدی وفضیلت کتک خوردن!

| 0 نظر
استراتژی وتاکتیک محکوم به آستانه تحمل رژیم
taghieoozbe.jpgاخیرا سایت جرس گفتگوئی با عباس عبدی صورت داده که درآن وی به تخطئه مشروعیت "دفاع ازخود" درحوزه های حرکت جمعی وسیاسی پرداخته است، که جوهرآن چیزی جز موعظه به تسلیم وانقیاد مطلق دربرابرجباران حاکم،تلقی سیاهی لشکرازمردم به مثابه فرمانبرداران صرف،ارتقاء فرهنگ توسری خوری تا سرحد یک تاکتیک واستراتژی مقاومت نیست. عبدی دراین گفتگو تاآنجا پیش می رود که بامقاومت زدائی ازجنبش وتبدیل مبارزه مسالمت آمیزبه امری مهمل وبی معنا، مدعی می شودبرای آنکه اصول خودساخته مبارزه مسالمت آمیزحفظ شود،باید ازهرگونه کنش زبانی ویا عملی  که مستقیم یا غیرمستقیم موجب تشدید خشم حاکمیت ویا حتی زمینه سازآن گردد پرهیزکرد. مطابق این بینش،آستانه تحمل رژیم است که سطح وچگونگی مقاومت را تعیین می کند. هم چون عیسی وارکه می گفت اگربرگونه چپ ات کشیده ای نواختند گونه راستت را جلوبیاور،می توان ازکتک خوردن یک فضیلت استراتژیکی ساخت،نوش جان کرد ودم برنیاورد تازمانی که مظلومیتمان دل چون سنگ دشمن را درهم شکند!باین می گویند استراتژی محکوم به آستانه تحمل. البته اگرزورگوئی وکتک زدن را ازمصادیق مسلم خشونت که ذاتی سلطه گران است بدانیم که هست،و اگرپای بندبه این "استراتژی" باشیم؛باید ازکاری که موجب خشم دشمن وکتک زدن ما می گردد نیزاجتناب کنیم واساسا بفکراقدامی نباشیم که منجربه کتک زدن ما می گردد! یعنی برای آنکه این درک وتعبیرمن درآوردی ازمبارزه مسالمت آمیز متحقق شود،باید فتیله مبارزه را تاتحقق این نقطه طلائی وشاید هم بدون هزینه پائین وپائین ترکشید. البته می توان ادعا کردکه داریم هزینه های مبارزه را کم می کنیم! اما درواقع آنچه که  صورت می گیرد،جزتعطیل کردن اصل مبارزه باهدف دفع سلطه وبلاموضوع کردن آن نیست.باین ترتیب می توان درعالم لفاظی وسفسطه گری ازخصلت مسالمت آمیزبودن مبارزه چنان تعبیرلغوی به عمل آورد، که اصل موضوع -یعنی مبارزه -را منتفی کند.آیا مبارزه بدون هزینه اصلا می تواند وجود خارجی داشته باشد؟ اصل مبارزه یعنی ایستادن دربرابرتجاوز ودست اندازی سلطه گران برای تصاحب عرصه های گونان زندگی و برای به تباهی کشاندن انسان وبرده ساختن وی؛بدون مقابله ودفع آن وبدون تصاحب مجدد زندگی وبیرون کشیدن آن ازچنگ سلطه گران، چگونه قابل تحقق است؟ البته می توان با توسل به "استراتژی معطوف به آستانه تحمل رژیم"هزینه های مبارزه را تا سرحد نقطه صفرهم تقلیل داد ولی وصول به این نقطه درعین حال به معنی ازدست دادن تمامی عرصه های زندگی آزاد وانسانی و تسلط خشونت تعیمیم یافته برتمامی وجوه آن است . به طنرمی توان گفت آری مزیت عمده این استراتژی رساندن هزینه های مبارزه به مرز نزدیک به صفراست ولی تنها یک عیب دارد.وآن اینکه هرگز نباید اربابان قدرت ومکنت به فهمند که آستانه تحمل شما تابعی است ازآستانه تحمل آنها وگرنه چنان دماری ازروزگارتان درمی آورند که هم خشونت به مرزنهائی درجه صد میل کند و هم البته مبارزه بامیل کردن به سمت صفر بالکل تعطیل شود وخیال اربابان قدرت هم راحت!. ازهمین رواست که گوهراین موعظه را باید تسلیم مطلق دانست واشاعه آن. باین ترتیب حتی شعارها و فریادهای اعتراضی یکسال اخیر مردم اکثرا جزء مقوله خشونت ودوری ازمبارزه مسالمت آمیز صورت  بندی می شود.بزعم وی قدرت جنبش سبزداشتن فضیلت کتک خوردن است!. البته اگر کسی مستقیما درکسوت عمله واکره سرکوب همین اهداف را دنبال کندجزاین هم انتظاری ازاونیست؛اما وقتی که درلباس یک مدعی همراه وهم درد جنبش مقاومت ظاهرشود، به چه کاری جزسم پراکنی درصفوف جنبش مشغول است ؟.بی گمان مصاحبه سایت جرس با او وحمایت کمابیش تلویحی  ازمواضع وی که قبلا هم دربرخی سایت ها ووبلاکش درج شده بود بدون حکمت نیست ودرادامه سیر ققهرائی است که این سایت وحامیانش درپیش گرفته اند. واساسا مربوط می شود به واکنش دربرابر تعمیق مطالبات مردم و عبورآن ها ازمحدوده های مجاز اصلاح طلبان.بویژه پس ازاعتراضات حماسی روزعاشورا که به اعتراف فرمانده پلیس تهران برای ساعاتی منجربه گسست امنیتی شهرتهران گشت.گسستی که ارکان رژیم را سخت به لرزه انداخت والبته نه فقط رژیم را. درپی مطرح شدن مطالبات ساختارشکنانه ازجانب مردم مبارز و فراروی آنهابود که شماری ازولایت مدارانِ ازنوع مشروطه طلب و حاضردرصفوف جنبش دچارگیج سری شدند که مکاشفات حقوقی آقای عبدی نیزبخشی ازآن بشمارمی رود. فرازهای اصلی مشی به غایت تسلیم طلبانه وی که گویا سایت جرس را نیزخوش آمده  به شرح زیراست:

نفی هرگونه مبارزه ساختارشکنانه وانکار نقش مردم دربرپائی وتداوم یک جنبش، تأکید بررهبری ونظارت ازبالابرجنبش وفعالین جنبش وضرورت تذکر درهرموردی که فعالین دست ازپا خطا کنند ولزوم تبعیت بی چون وچرای این مردن وبطریق اولی مرد ازتصمیمات مرکز.بزعم اوهرتجمع وحرکت مشروعیت سیاسی واخلاقی خود را ازسوی نخبگان ورهبران بدست می آورد. دراین رابطه، او دروبلاگش می نویسد:" شاید بتوان واکنش یک جوان را در برابر چنین رفتاری به صفت فردی درک کرد، اما قطعاً نمی ‌توان ونمی باید آن را توجیه کرد، زیرا چنین واکنشی باید مستلزم صدور مجوز رهبری تظاهرات باشد. پیش‌فرض حضور در چنین مراسمی، تبعیت و اطاعات از رهبری سیاسی دعوت‌کننده است. شاید گفته شود که چنین رهبری در واقعیت خارجی تظاهرات خیابانی تهران وجود ندارد، در این حالت باید گفت که پس برحسب کدام مجوز اخلاقی باید در چنین کنش سیاسی که کنشی جمعی است حضور یافت؟ در این صورت آیا هر فرد شرکت‌کننده حق انجام هرگونه کنش و واکنشی را دارد یا خیر؟ " چنانکه ملاحظه می کنید،درنزد او ابراز کنش جمعی بدون مجوز رهبری مجازنیست. معنای عملی این حکم آن است که اساسا جنبش خودجوش یک سال اخیرازبیخ وبن غیرمشروع بوده است؛چرا که بطورجمعی بسیاری ازرفتارهای خود را رأسا تعیین کرده و حتا شماری از تظاهرات خود جوش برگزارکرده و"رهبران" را واداربه شرکت وحمایت ازآن نموده است ویا اگرآنهاهم فراخوان داده اند،بابتکارخود درحین تظاهرات رأسا به انواع و اقسام کنش های جمعی پرداخته ووارد حریم ممنوعه تصمیم گیری هائی شده است که نه روح "رهبری" ازآن خبرداشته ونه حتی اگر خبرهم می داشته،بدلایل گوناگون قادربه انجام آن بوده است. باین ترتیب هرنوع جنبش خودجوش وخلاق توده ای ومبتنی برخود رهبری وخود سازمان یابی که امروزه شاخصه اکثرجنبش های جدید رهائی بخش  درسطح جهانی را تشکیل می دهند، وحتا درمقاطی توسط موسوی وحامیانش تحت عنوان هرفردیک رهبروتصدیق وستایش خصلت شبکه ای و خود انگیختگی آن موردتصدیق قرارمی گرفت، ازسوی این اصلاح طلب پرمدعا ودروغین ما، بالکل مورد انکاروتخطئه قرارمی گیرد. واقعیت آن آست که اوسرشارازتبخترنخبه گرایان درمسند قدرت نشسته، نه کمترازاحمدی نژاد، مردم را خس وخاشاکی بیش نمی داند. وازهمین منظرمدتهاست که به اشکال گوناگون انتقادهائی به "رهبران نمادین" یعنی موسوی وکروبی که گویا نتوانسته اند نظارت لازم را برای کنترل جمعیت وسربفرمان کردن آنها داشته باشند به عمل آورده ودرنوشته های خود مرتبا به مردم گوشزدمی کند که اخلاقا وقانونا حق ندارند کنش و حرکتی را که رهبری ارائه نکرده و یا اجازه نداده است بکارگیرند. بنظراو منشأ تولید تاکتیک ها وسیاست ها ونیزمنشأرستگاری، نخبگان ورهبران فرهمند هستند وهمه چیزباید ازبالا به پائین رله شود. بدون دمیدن نفخه قدسی رهبران، جنبش فی نفسه، شری بیش نیست.

البته استدلال های عباس عبدی حول ادعای اصلی اش درمورد مخالفت با اصل دفاع ازخود درحوزه های جمعی وسیاست، سست ومضحک بوده و با رویدادها وتجارب تاریخی خوانائی ندارد واساسا اگر جهان براساس تصوروی پیش میرفت تحولات تاریخی بسیاری نمی بایست رقم می خورد و تاریخ به گونه ای دیگرنگاشته می شد.چنانکه حتی یک نمونه تاریخی هم نمی توان یافت که براساس بافته ها ویافته های وی پیش رفته باشد.قوانین را اساسا طبقات و قدرت های حاکم متناسب با منافع خود تدوین می کنند و برای تثبیت موقعیت برتر خود. بااین وجود آش دست پخت عبدی چنان شوراست که  درخود کشورهای غربی واربابان حاکم برجهان نیز به سختی می توان تصوری مشابه او درموردتخطئه حق دفاع ازخود- درحوزه کنش های جمعی وسیاسی- دربرابرجباران ومتجاوزین به  حقوق انسان ها مشاهده کرد. درواقع برعکس، این نوع کنش های جمعی وسیاسی دایما- له ویاعلیه- توسط دولتها وطبقات حاکم  درعرصه های گوناگون  ویا ازسوی جنبش ها، صورت می گیرد وکمابیش امری تصدیق شده است.هم چنان که  در قوانین حقوق بشرجهانی،  حق دفاع ازخود دربرابردیکتاتورها وکسانی که به خواست مردم تمکین نمی کنند،وتحت شرایطی حتی حق پائین کشیدن آنها ازطریق توسل به اسلحه ، به نحوی ازانحاء مورد تصدیق قرارگرفته است.  محض اطلاع آقای عبدی حتی مطابق قانون اساسی آمریکا شهروندان آن دیار حق داشتن اسلحه برای دفاع ازقانون اساسی ودموکراسی دربرابر نقض آن توسط حکومت را دارند وهنوزکه هنوزاست مخالفین آن نتوانسته اند آن را ملغی کنند! بنابراین این ادعای وی که دفاع ازخود به حوزه حقوقی جزاء فردی اختصاص داشته و بکارگیری آن درحوزه سیاست وامر جمعی وجاهت حقوقی وقانونی ندارد خطاست.دلایل وی در اثبات این مدعا اساسا سفسطه آمیزاست. این سفسطه ها برپیش فرض های نادرستی استواراست که ازجمله آنها یکی آنست که گویا توافق وهم نظری حول اقدام دفاع ازخود نمی تواند ازطریق جمع بدست آید. پذیرش اصل دفاع مشروع درمورد یک جمع به معنی آن است که هرکس وهرفرد بطورخودسر هرچه دلش خواست انجام دهد و جمع را درمقابل نتایج عملی اقدامش ومحضورات آن قراربدهد.اساسا چیزی بنام خرد ووجدان جمعی درنزدوی وجود خارجی ندارد. دیگرآن که  گویا جمع فاقد حقوق تجمع خیابانی است،دراصل نباید واجد چنین حقی باشد، مگرآنکه ازبالا وازسوی رهبران مجوزاخلاقی داشته باشد وبافراخوان آنها گردآمده باشد. یا این که هیچ تمایزقابل تعریفی درمورد خشونت حاکم واقدام ضدخشونتی که دفع کننده آن است وجود ندارد. هم چنانکه هیچ تمایزی بین سطوح گوناگون آن وجود ندارد.منشأ ویاعامل تشدید کننده خشونت برخاسته از سلطه انسان برانسان را عملا قربانیان خشونت ومبارزه آنان دانستن، وارونه کردن حقیقت است که ادعاهای عبدی ازجمله براین وارونه نمائی بناشده است. جایگاه حقوق وقواعد آن درنزد عبدی گوئی وحی منزل است ونه امری  دست ساخت بشرودایما درحال تحول. یکی ازموتورهای اصلی و محرک این گونه تحولات درقانون خود جنبش ها وخیزش های مردمی هستند که موجب ابطال ویا تغییرو تدوین قوانین تازه می شود.ضمن آنکه قوانین موجود بویژه درجوامع استبدادی قبل ازهرکسی غالبا ازسوی خود مستبدین حاکم نقض وبی اعتبارمی شوند.چرا که قانون قدرت وسلطه برترین قانون این جوامع است.درست مثل سرنوشت قانون اساسی موجود جمهوری  اسلامی که موسوی و کروبی به اجرای بی تنازل آن دل بسته اند .بنابراین توسل به تقدس ذاتی قوانین به عنوان امری مطلق وحاکم بررفتارمردم، جزنگرش آئین وار و خشک اندیشی حقوقی نیست. همانطورکه اشاره شد،چون وچرای آقای عبدی درمورد نفی مشروعیت اصل دفاع ازخود درمقابل سلطه گران، نه ناشی ازعواملی چون توازن قوا ویا امکان سوء استفاده وزیاده روی درنحوه کاربردآن ،بلکه  ناظربرغیرمشروع دانستن این اصل درحوزه سیاست ونفی کامل آن است. براستی منشأ چنین تراوشات نظری-حقوقی ازکجاسرچشمه می گیرد؟واقعیت آن است که ابراز مقاومت مردم دربرابرسرکوب های رژیم ،بخصوص دراعتراضات عاشورا،همان مقاومتی که به اعتراف پلیس برای ساعاتی موجب گسست امنیتی درتهران گردید وارکان رژیم را به لرزه افکند و ثبات واستحکام  نظام را به چالش گرفت ،کسانی هم چون عبدی ها را هم به  تخطئه کامل جنبش سوق داد. چرا که جنبش ازخط قرمزهای آن ها عدول کرد.البته هیچ جنبش براندازی نمی تواند با سوگند خوردن به قوانین دیکته شده و تفسیرشده توسط استبداد،خود را ازقبل خلع سلاح کند وادعای نافرمانی داشته باشد.جنبش بوجود می آید که اساسا همین محدوده های تنگ واسارت آورتحمیل شده را که دیگرقوانین پاسخ گونیستند و بیش ازآن خود به بندهائی اسارت تبدیل شده اند را درهم بشکند وراه شکوفائی وپیشروی مردم اعماق را بگشاید.ازهمین روست که توده های به جان آمده وبه حرکت درآمده، درچنین مواقعی این نوع فرمایشات حکیمانه را برروی یخ نوشته ودرمقابل آفتاب تموزبی اعتنائی قرارمی دهند. نمادهای استبداد ازتصاویرتاقوانین پاسدارنظام، پایمال لگدهای آنان می شوند.

گرچه اکنون مدتی است که مطالبات جنبش ازمحدوده های مورد نظر اصلاح طلبان فراتررفته است، ولی نباید عباس عبدی را حتی درزمره این نوع اصلاح قراردارد.اوچیزی فراترازآنها بوده ودرسمت راست اشان ایستاده است. اودرزمان خاتمی پس ازدستگیری ودرزندان رژیم با اعتراف به برخی خواست های بازجویان به طرح نظراتی پرداخت که متضمن انتقاد به تندروی های یاران و دوستان اصلاح طلب خود بود والبته چیزی بیش ازمصلحت اندیشی های مقطعی دربرابر فشاربازجویان*. دراوج بحران انتخاباتی سال گذشته، وقتی هنوز جنبش باصطلاح  دربورس بود، بصورت مشاورکروبی وارد کانون داغ فعالیت های سیاسی شد ولی به زودی دریافت که جاده آن طورکه او فکرمی کرد هموارنیست.ازاین رو با مشاهده مَدبیش ازاندازه جنبش وبرخی برخوردهای کروبی که تحت فشارو تأثیر جنبش ازمرزهای مورد نظراو فراتررفته بود ونیزخط ونشان هائی که جناح حاکم برای جنبش و فعالین آن می کشید، به سرعت ازآن کناره گرفت وموضع انفعالی دربرابروضعیت  و سپس رفته رفته درمخالفت نسبت به آن را درپیش گرفت وعملا به انتقاد ازتندروی های جنبش وازجمله "رهبران" اصلاح طلب پرداخت که بزعم وی گویا جوزده شده و تند روی می کردند. واکنون که سرکوب رژیم اوج گرفته است، انتقادهای وی هم از صراحت وشدت بیشتری برخوردارشده است.اگراو فرصت می یافت تا با فاصله گرفتن ازمنشورنخبه گرایان پرنخوت، به مردم و مبارزات  اشان-دربرابرولایت فقیه وخس وخاشاک انگاری آن ها- نگاهی بیافکند،آنگاه شاید متوجه می شد که تلاش سیاسی ونظری وی درجهت به زیرسؤال بردن حق شورش وتجمع ودفاع ازخود، تاچه اندازه دربرگیرنده توهین وتحقیرآنان است.

عبدی درعین حال مدعی است که اگر هرآینه تاکتیک های مورد پسند وی اتخاذ می شد،و ازهرگونه اقدامی که موجب برانگیختن خشم و خشونت بیشترحاکمیت می گردیداجتناب می شد(وبه عنوان نمونه لابدازافشاء جنایات وتجاوزات زندان کهریزک اجتناب می شد) ،واگر بجای تشدید مقاومت ازتاکتیک کتک خوردن استفاده می شد،اکنون دست آوردهای بیشتری دربرابرجنبش وجود داشت. البته به یک معنا می توان با آقای عبدی موافقت کرد:وقتی اساسا مقاومتی درکارنباشد،سرکوبی وخشونتی هم درکارنخواهد!چرا که دشمنان مردم پیشاپیش همه عرصه های زندگی را به تصرف خود درآورده  اند ودیگرجائی برای پیشروی وجودندارد!. بااین همه همان ادعای آقای عبدی درمورد اینکه دفاع ازخود دست رژیم را برای سرکوب بیشتربازمی کند و خود منشأ تشدید خشونت میشود،نیزیک ادعای من درآوردی است وبا تجارب ومشاهدات تاریخی نمی خواند:اولا قابل تعمیم به حیطه تجربیات گوناگون بشری دراین مورد نیست. چرا که موارد فراوانی وجود دارندکه دشمن دربرابردفاع مشروع-صرفنظرازاشکال وسطوح گوناگون آن- عقب نشینی کرده ویا حتی درهم شکسته است.نمونه اخیرش همین ماجرای قرقیرستان . پس حکم کلی وآئین وارنمی توان برای تمامی موارد صادرکرد. بررسی وضعیت مشخص وازجمله توازن نیرو و دهها عامل دخیل درآن است که به چگونی مبارزه شکل می دهد. ثانیا شیوه موردپسند عبدی-البته دربهترین حالت- سالهای قبل ازبرآمدیک سال اخیربکارگرفته شده وحاصلش جزتشدید خشونت وروی کارآمدن احمدی نژاد نبود. مردم ایران بکرات این شیوه را درطی سالهای متمادی وازجمله دوران اصلاحات آزمودند وجنبش جدید خود  را نیز با توجه به نتایج آن برپا کردند.

اگرخلاصه کنیم باید برسه پیشفرض نادرستی که اساس نظرات وادعاهای عبدی را تشکیل می دهد اشاره کنیم:

نخست آنکه وی درکسوت دفاع ازنظم وقانون حاکم برجامعه،جنبش ها وحرکات اعتراضی توده های مردم برای دفع تهاجم سلطه گران وتلاش برای بیرون کشیدن وتصرف مجدد حوزه های گوناگون اجتماعی واقتصادی وسیاسی را امری شروناگوارتلقی کرده ومترادف با تاریکی و ویرانگیری واستیلای بیشترسرکوب می داند. وحال آنکه تاریخا به صحنه آمدن این جنبش های مردم اعماق است که مبشرآزادی و دموکراسی ورهائی بوده اند وهستند. برآمد یاشورش آنها علیه سرکوب و فلاکت وتباهی وبردگی ونجات زندگی ازشرسلطه گران بوده است. برعکس به اندازه ای که آنها ازمطالبت وجوشش های اصیل خود جداشده وتحت کنترل وهدایت رهبران وطبقات حاکم قرارگرفته اند،به اندازه ای که متوهم شده و تمکین کرده اند،به ابزار وعوامل شروارتجاعی تبدیل شده اند. و آقای عبدی شیپور را ازسرگشادش می نوازد.

دوم آنکه مطابق ادعای ایشان

نکته سوم آنکه ایشان بکارگیری اصل دفاع ازخود را موجب گسترش فرهنگ وروحیه خشونت دردرصفوف جنبش می داند که موجب بازتولید استبداد گشته و باهدف اصلی جنبش مبنی بر استقراردموکراسی درتناقض است.

بی شک خطربازتولید درونی استبداد درجنبش ها همواره یک خطرواقعی وجدی است.اما این خطررا،مطابق تجربیات جهانی، نمی توان ذاتی جنبش که عموما وبدرجاتی برای نجات زندگی ورهائی آن ازدست اندازی طبقات ونیروهای فرادست صورت می گیرد،امری اجتناب ناپذیردانست.وازقضا بیش ازهرچیز ناشی ازفریب وتسلیم شدن به سلطه طبقات حاکم است ولاجرم حفظ استقلال جنبش وتلاش برای تکوین وبلوغ آن مهمترین عامل بازدارنده به شمارمی رود. اگرهدف ازجمله دموکراسی است که هست واگرمسیردست یابی به آن به مثابه یک فرایندهمه جانبه هست که هست، می توان با تکیه برتجارب مردم  ودرسهائی که آن ها ازمبارزات خود می آموزند،گسترش آگاهی وسازمان یابی حول مطالبات، وجاری کردن مبارزه علیه روحیه وفرهنگ استبدادی که درطی قرنها مردم را به آن آموخته کرده اند،ازطریق دامن زدن به جنبش متکثرومطالباتی وتأکید برمناسبات وشیوه های دمکراتیک تصمیم گیری وزندگی اجتماعی ودریک کلام ترکیب مبارزه درونی علیه تجلیات و مظاهرآن با مبارزه  علیه سلطه بیرونی می توان  به مقابله با این نارسائی ها پرداخت.نباید فراموش کرد که خود مبارزه برای دفع تجاوز وبرافراشتن کارزاردفاع ازخود دربرابرآن درکنارنقد مداوم ازخود،همواره بزرگترین مکتب آموزش برای رشد وآگاهی اجتماعی است.انسانها همواره درحین تغییرجهان وشرایط حاکم بر خودقادربه تغییرخویشتن وآفرینش مجدد خویش اند.مناسبات مبتنی برزوروسلطه را البته یک شبه وبا یک ضربت نمی توان نابودکرد،وباین اعبتار تاریخی ونسبی است،اما می توان درفرایند دیالتیک مبارزه علیه وباحضورومشارکت فعال خود مردم، بسوی حذف ونابودی آن پیش رفت.

دربرابردیالتیک مبارزه علیه خشونت ودموکراسی ازطریق اعمال حق دفاع ازخود و تحقق دموکراسی دراین فرایند، وضعیتی قراردارد که درآن  شاهد انواع خشونت قانونی ونهادی وغیرنهادی شده بر "شهروندانی" هستیم که تمامی حوزه های زندگی اشان توسط سوداگران سلطه انسان برانسان به تباهی کشانده شده است.یک معادله یک جانبه مبتنی برسلطه وتمکین به سلطه. برای آقای عبدی که اساسا حقی برای مردم جهت تغییراین معادله وازجمله برافکندن نظام سرکوبگروبرده پرورقائل نیست و حتی اصلاح طلبی به سبک وسیاق موسوی و کروبی وخاتمی را تندروانه می پندارد، البته با پائین کشیدن فتیله مبارزه چیزی ازدست نمی رود؛چون که قرارنیست اساسا چیزی تغییرپیداکند.تمامی این سفسطه ها وبرپاکردن گردوخاک  برای پوشاندن همین حقیقت صورت می گیرد.درحالی که مردم پی برده اند تجاوزوخشونت را حدی نیست ودرچنین دریائی طوفانی باید بادبان های خود را برافرازند،آقای عبدی خواهان پائین کشیدن بادبان ها است.

   ۲۰۱۰-۰۵-۲۳-۰۲-۰۳-۸۹-تقی روزبه

   http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com

مسیح هرگز به اینجا نیامد

| 1 نظر
100517_99575439.jpgاینجا تایلند است. کشور کودتاهای نظامی، کشور نمونه مکتب شیکاگو، کشور لبخندها، کشور سواحل ارغوانی زیبا، بهشت توریستهای اروپائی و آمریکائی، کشور سکس ارزان. اینجا همانجائی است که در اوج دوران «نیو اکونومی» کلینتونی، درست زمانی که نئولیبرالها سرود جاودانگی سرمایه داری سر می‌دادند و نظریه پردازان بورسها وعده پایان دوران بحرانهای اقتصادی را، طعمه لاشخورهای صندوقهای سرمایه‌گذاری بین‌المللی شد و بار نخستین بحران دوران جدید را بر دوش کشید تا اقتصاد «غرب دمکراتیک» لطمه نبیند. اینجا کشور الیگارشی مالی و نظامی است و کشور فقر است و محرومیت. کشور «طبقه متوسط» تمیز و شیک است و توده کهنه پوش و زاغه نشین. اینجا همانجایی است که الیت آن رسما خود را انسان ممتاز میداند و توده بی سر و پا را شهروند درجه دو. اینجا دمکراسی است. دمکراسی ناب طبقاتی. دمکراسی ای که خوب می‌داند که رأی دهندگان بی نزاکت را چگونه ادب کند. اینجا همانجائی است که از سال ۲۰۰۱ در هر انتخابات آن پابرهنه ها برنده شدند تا بعد از مدت کوتاهی دولت انتخابی خود را قربانی یک کودتای نظامی و قضات عالیرتبه ببینند. اینجا جائی است که معنای واقعی دمکراسی را می‌توان آشکارا دید.100519_9_99880157.jpg اینجا هیچ چیز پنهان نیست. نه رشوه خواری و نه زورگوئی. اینجا می‌توان زرد پوشید و فرودگاهها را اشغال کرد و سرویس غذای رایگان دریافت کرد و از حمایت ارتش برخوردار بود و دولت را انداخت. اینجا می‌توان سرخ پوشید و رأی داد و دولتی را انتخاب کرد تا زرد پوشان سرنگونش کنند. اینجا تایلند است. جائی که برقراری «نظم» تعارف لازم ندارد. نظم در اینجا در ظاهر امور نیست. وقتی که زرد پوشان به اشغال فرودگاهها دست می‌زنند تا دولت پابرهنه ها را سرنگون کنند، وقتی که صدها و هزاران پرواز لغو می‌شود و صدها هزار مسافر سرگردان می شوند، این بی نظمی نیست. عین نظم است. نظم در اینجا معنای روشن خود را دارد. نظم در اینجا بر سر چهارراهها و چراغ قرمزها تعریف نمی شود. نظم دراینجا نظم قرار گرفتن هر کس بر سر جای خود است. حکومت شوندگان باید حکومت شوند. این عین نظم است. برقراری این نظم نیازی به رأی ندارد. ده سال است که رأی مزاحم این نظم است و ده سال است که مدافعان نظم به دردسر برقراری این نظمی افتاده اند که هر بار بر سر صندوقهای رأی رو به اختلال می رود. یاد دوران قدیم به خیر که کودتای نظامی کودتا بود و بعد از آن هم خبری نبود.

100517_99567075.jpgاینجا تایلند است و یک بار دیگر مردم به خیابانها ریخته اند. این بار اما مردمی به خیابانها ریخته اند که حق این کار را ندارند. این زرد پوشان طبقه ممتاز نیستند، سرخ پوشان زاغه های بانکوک و مهاجرین تازه به شهر آمده شمال تایلندند. این‌ها زردپوشانی نیستند که بر علیه دولتی منتخب به اشغال فرودگاهها دست زده باشند، سرخ پوشانی هستند که بر علیه دولتی غیر منتخب برای پس گرفتن رأی خودشان آمده اند. دولتی که در هیچ انتخاباتی شرکت نداشت تا برنده شود. چیزی که این مردم نمی‌دانستند این بود که «رأی منو پس بده» همه جا خریدار ندارد. نه سی ان ان و نه بی بی سی برایشان برنامه ویژه گذاشتند و نه استودیوهای ویژه کارشناسان مدیائی به دادشان رسید. هیچ هنرپیشه انساندوستی هم در هیچ فستیوالی مچ بند قرمز به دست نبست و شال قرمز بر گردن نینداخت. «افکار عمومی جهانی»، چه واژه مسخره ای. سرخپوشهای تایلند مردمی «بی کیفیت» بودند، می‌شد بر فرش قرمز فستیوالها راه رفت، اما نمی‌شد شال قرمز بر گردن انداخت. سرخپوشها به خون سرخ خود غلطیدند، احساسات دمکراتهای  انساندوست اما جریحه دار نشد. یا آن‌ها انساندوست نیستند و یا سرخپوشهای تایلند هنوز انسان نیستند. جهانی از این پلشت تر و زشت‌تر نمی‌توان یافت.

100517_99596204res_5.jpgسکوت و باز هم سکوت. این پژواک جنگ خیابانی تایلند در «افکار عمومی جهانی» بود. سی نفر کشته در یک روز؟ باشد، سی ثانیه خبر هم در لابلای اخبار می آوریم. و چه خوب که لشگر مزدوران مدیای سرمایه بیش از این به میدان نیامدند. هر چه باشد نمی‌توان آنان را به دو روئی متهم کرد. آنان با صداقت تمام به کشتار معترضین بانکوک پشت کردند. هیچ تصویری از لحظه به خاک افتادن رهبر سرخپوشها به جهان مخابره نشد که در حال مصاحبه با ژورنالیستها و جلو چشم همگان با گلوله ای در سر از پا در آمد. هیچ‌کس شاهد جان دادن خبرنگاری نبود که تظاهر کنندگان سرخ بر موتور سیکلتی سوار کردند تا بلکه بتوانند با رساندنش به بیمارستان نجاتش دهند. هیچ‌کس چهره به خاک افتادگان باریکادهای بانکوک را ندید. آنان کشتگانی گم نام ماندند. آنان فاقد چهره اند و در جهان مدیائی امروز این چهره‌ها هستند که سمپاتی می آفرینند.

100517_99598687.jpgنباید از حضرات خواست که سکوت خود را بشکنند. آن‌هایی که سکوت نکردند، بدترین دروغها را تحویل مردم دادند. روزنامه هایشان تیتر زدند «آنارشی در بانکوک» و «سرخپوشها از جنگیدن لذت می برند» و  رؤسای دولتهایشان از همان آغاز درگیری در خیابانهای بانکوک «طرفین را به خویشتنداری» فراخواندند و مفسران و صاحبنظرشان هم از این اظهار تأسف کردند که دولتهای «دمکراتیک» نمی‌توانند در اوضاع دخالت کنند، زیرا که «دولت تایلند مسأله را موضوعی داخلی اعلام کرده است». گویی این‌ها همانهایی نیستند که در قبال یوگسلاوی با صدای بلند فریاد برآورده بودند که «حق تعیین سرنوشت ملل» جهانشمول تر از «حق اعمال حاکمیت دولتهای مستقل» است و بمبهایشان را برای «حفظ حقوق بشر» بر بلگراد فروریختند. گویا این‌ها همانهایی نیستند که نیروهای واکنش سریعشان در اقصی نقاط دنیا آماده عملیات فوری برای «حفظ حقوق جهانشمول بشر» است. گویی این‌ها همانهایی نیستند که همه امکاناتشان را در اختیار سبزهای ایران قرار داده بودند و پشیزی هم ارزش برای حق حاکمیت رژیم اسلامی در مسائل داخلی قائل نبودند. گویی این‌ها همان سازمان دهندگان انقلابات رنگی در اوکراین و گرجستان و قرقیزستان نیستند. سرخپوشهای تایلند معنای واقعی «جهانشمول بودن حقوق بشر» در جهان معاصر را لخت و عریان به همه نشان دادند. این حقوق جهانشمول چیزی نیست جز انترناسیونالیسم کاپیتال. این همان چهره جهان وطنی سرمایه است. سرخپوشهای تایلند نه کمونیست بودند و نه خواهان حکومت کارگری. آن‌ها فقط  برای سرمایه جهانی «خودی» به حساب نمی آمدند.

 100517_99598877.jpgسرخپوشهای تایلند همه گناهانی را که نباید مرتکب می شدند، شدند. آنان دروغ بزرگ دمکراسی را باور کردند و برکناری دولتی را خواستند که بدون رأی بر سر کار آمده بود. چه گناه بزرگی. آنان نفهمیدند که دمکراسی فقط تا آنجا دمکراسی است که دستی به بنیانهای نظم نبرد. آنان نفهمیدند که حکومت اکثریت بر اقلیت فقط تا آنجا اعتبار دارد که آن اکثریت نخست به اراده اقلیت حاکم بر نظام طبقاتی گردن نهاده باشد. آنان نفهمیدند که هر گونه شک و تردید در این عبودیت با مرگ پاسخ خواهد گرفت. هیچ چیز سمبلیک تر از محل وقوع جنگ خیابانی تردید سرخپوشها در وفاداری به بنیانهای نظم را به نمایش نمی گذاشت. آن‌ها زاغه های خود را رها کردند و باریکادهای خود را در منطقه تجاری بانکوک بر پا کردند. چه حرکتی نمادین تر از این می‌توانست بی‌حرمتی حریم گردش سرمایه را نزد آنان به نمایش بگذارد. شاید فکر می‌کردند که با به دست گرفتن شریانهای نبض تجارت در بانکوک قادر خواهند بود که حریف خود را به زانو درآورند.  و پیراهن سرخها چه تلخ بهای این نفهمیدن را پرداختند. آن‌ها نفهمیدند که نبض این نظام با اشغال این یا آن محله، این یا آن کارخانه از کار نمی افتد. نبض این نظام آنجائی از کار می‌افتد که نظم امور در ذهن حکومت شوندگان به هم بریزد و قداست مرز بین بالا و پایین از میان برود. برای برقراری مجدد این نظم، مدافعان آن تردیدی در به خون کشیدن یاغیان و نابودی سنگرهایشان به خود راه نخواهند داد. حتی اگر این سنگرها خانه‌ها و کارخانه ها و شرکتهای خود حاکمان باشد، حتی اگر این سنگرها کل کشورشان باشد.

آیا تردیدی در این هست که جهان امروز بیش از هر چیز به انترناسیونال انقلابی کارگران نیاز دارد؟


بهمن شفیق

۳۱ اردیبهشت ۸۹، ۲۱ مه ۲۰۱۰


http://omied.de

info@omied.de

 

 

شیرین علم هولی تلاقی گاه ستم جنسی، ملی و طبقاتی

| 0 نظر
shirinalamholi.jpgشیرین منبع عشق و لطافت، ایمان و استواری
شیرین به پاکی وزیبایی شقایقهای دشتها
شیرین به گرمی خورشید زندگی بخش
شیرین به استواری کوههای اورامان
وبه روانی ارس جاری شد تا رویای زیبای دنیایی بدون تبعیضات جنسی، ملی و طبقاتی راهرچه بیشتر زندگانی بخشد.

رژیم جنایتکار و ضدانسانی جمهوری اسلامی در سحرگاه ۱۹ اردیبهشت شیرین علم هولی، فرزاد کمانگر، فرهاد وکیلی، مهدی اسلامیان و علی حیدریان را اعدام کرد. پنج شقایق دیگر در کشور ما پرپر شدند. آنها هریک پس از تحمل چند سال شکنجه های قرون وسطایی، ایستادگی و مقاومت در برابرآنها، با شجاعتی قابل ستایش، سرود خوانان به پای چوبه های داررفتند و بار دیگر لرزه بر زانوان پاسداران این رژیم ضد بشری افکندند. رفتند تا دراین فحط سال عدل و داد تدریس "الف" و"بای" امید و برابری را با جانمایه خود به کمال رسانند. ندای آنان را باد در کوه و دشت می گستراند و رود به دریا میرساند. آنگاه است که طوفانی بپا میشود وپایه های این رژیم جنایتکاررا از بیخ و بن برمی کند تا رویای آزادی وبرابری بتواند واقعیت یابد.

دستاوردهای جمهوری اسلامی طی بیش از سه دهه در ایران جز کشتار و سرکوب آزادی و خواستهای برحق زنان، معلمان، پرستاران، دانشجویان، کارگران و زحمتکشان، ملیتهای مختلف کشورما و رشد گسترده فرهنگ مردسالاری نبوده است. سایه شوم بیکاری و فقر با تمام عوارض اجتماعی، فرهنگی واقتصادی آن برسراکثریت عمده مردم ایران گسترده است.
و اما درمقابل آن، جنبشهای مختلف حق طلبانه، آزادیخواهی و برابری طلبانه زنان، دانشجویان، کارگران و زحمتکشان، معلمان، پرستاران و... و ملیتهای مختلف کشور پیوسته فعال بوده و آرامش را از رژیم حاکم ربوده اند ولی دیکتاتوری ج.ا. همچنان برقرارمانده ،گلهای هستی زنان، مردان، جوانان و کودکان ما را پرپرمیکند، بطور وحشتناکی آپارتاید جنسی را گسترش داده و قوانین کشوری را نیزبرای تثبیت آن بخدمت میگیرد.

شیرین دختری از یک خانواده پراولاد روستایی در منطقه ای در برگیرنده دو ملیت ستمدیده ترک و کرد بود. او که بخاطرعدم امکانات تحصیلی در منطقه، مانند دیگر دختران روستا از تحصیل محروم ماند، به مادرش در نگهداری از برادران و خواهران خود (در مجموع ۱٣ نفر) یاری میکرد تا اینکه الزام به یک ازدواج اجباری که امری عادی در فرهنگ پدرسالار حاکم میباشد او را بر سریک تصمیم گیری قرارمیدهد. انتخابی که زنان بسیاری درمنطقه در اینمقطع برمیگزینند، خودسوزی است. انتخاب دیگر فرار به شهر تهران وامکان افتادن به چاهی دیگر. اما هیچیک از ایندو گزینه شیرین نبود. شیرین راه مبارزه برای تغییراین شرایط را برگزید تا سرانجام توسط سپاه پاسداران دستگیر شد. مطابق آیین وروش آنان در دشمنی با مبارزان، خصوصا زن و آنهم از اقلیت ملی، ددمنشانه شکنجه شد. تحمل و مقاومت طولانی شیرین در برابرآن وحشیگریها به همراه عشق به زندگی، مهربانی و صفای روحش و امید به دنیایی فارغ از تبعیضات موجود همه هم بندیهای او را شیفته خود کرده بود، حتی آنان که زمانی کوتاه در کنار او در زندان بسر برده بودند. شیرین را سرانجام به همراه چهار مبارز دیگر، بدون اطلاع قبلی خود و خانوده اش و در ناباوری کامل همه دوستان زندانیش، به دار آویختند و حتی بدن های بیجان آنها را به خانواده هایشان بازنگردانده اند.

شیرین جاری شد تا شیرینی ذرات وجودش انرژی بخش مبارزات آزادیخواهی و برابری طلبانه زنان محروم و ستمدیده، ازهرملیتی، گردد. و این چنین شد که فریادهای اعتراض از هر گوشه ای بپا خواست و ندای همدردی بسیاری را بسوی مادران و خانواده های این عزیزان اعدام شده روان کرد.

مردم کردستان نیز اعتراض خود را به اعدام وحشیانه این پنج جوان بصورت سازماندهی یک اعتصاب عمومی گسترده در روز ۲٣ اردیبهشت بیان کرد. تجربه ای موفق که میتواند زمینه ارتباط جنبش های ملی و دیگر جنبش های اجتماعی را هموارترسازد. زیرا که شرط اساسی موفقیت هرجنبش ملی در استفاده کردن ازهمه نیروهای محرکه ممکن درجنبش میباشد. جنبش ملی بدون توجه به مسائل زنان نمیتواند به یک جنبش قدرتمند تبدیل شود زیرا که ستم جنسی و ملی در هم تنیده اند.

زندگی شیرین نیز نمونه ای عینی و آموزنده برای جنبش زنان میباشد. زنی از اقشار زحمتکش و محروم از امکانات تحصیل که با اشتیاق و تلاش فردی خواندن و نوشتن را از برادرش می آموزد، آگاهی خود را افزایش میدهد تا بتواند برای تغییر وضع موجود قدمی بردارد و زمانیکه توسط سپاه دستگیر میشود شدیدترین شکنجه هارا تحمل کرده و چوبه دار را هم پذیرا میشود ولی   هرگز حاضربه زیر پا گذاشتن هدف مبارزه و انکار هویت خود نمیگردد. این است حاصل آگاهی یافتن زنان زحمتکش: نیرویی مبارز، معتقد، پیگیرو مقاوم.
در کشور ما که بیش از دو سوم جمعیت آن در فقر بسر میبرند و بخش عمده این جمعیت فقیر را زنان تشکیل میدهند، جنبش زنان نمیتواند تبدیل به یک جنبش توده ای و سراسری گردد اگر فقط خواستهای زنان روشنفکر را مطرح نماید. ارتباط با توده زنان زحمتکش و زنان ملیتهای مختلف و طرح مطالبات اساسی آنان، تنها راهیست که میتواند جنبش سراسری و توده ای زنان ایران را شکل دهد. راهی که موتور حرکت این جنبش را آنچنان نیرویی میبخشد که میتوان قدمهای اساسی در از بین بردن تبعیضات جنسی موجود برداشت. چنین جنبش توده ای و سراسری زنان میتواند نقش بسیار مهمی در ایجاد ارتباط و همکاری با دیگر جنبشها از جمله جنبش طبقاتی و ملی داشته باشد. زیرا که هیچ مبارزه طبقاتی نیز بدون حمایت ازخواسته های بحق جنبشهای ملی و زنان زحمتکش امکان پیروزی ندارد. تنها با اتحاد وهمکاری این حنبشها با یکدیگراست که میتوان دارای آنچنان نیروی توده ای گسترده ای شد که بنیان این رژیم اعدام و ویرانگررا نابود کرد و برای برقراری آزادی و سازندگی دنیایی بدون هرگونه تبعیض حرکت نمود.

هیچ کجا، هیچ زمان فریاد زندگی بیجواب نمانده است. سرود زندگی این پنج عزیزاعدام شده که عاشق زندگی بودند را باد در کوه و دشت می گستراند و رود به دریا میرساند و طوفانی بپا میشود که ...

به امید پیروزی
فیروزه راد
۲۰۱۰-۰۵-۱۷ 

مارکسیسم و اتحادیه های کارگری

| 1 نظر
ترجمه: بیژن رنجبر

das o chakosh.jpgتحت سیستم سرمایه داری اتحادیه های کارگری در اشکال گوناگون و متنوع پا به عرصه وجود گذاشته اند و همچنان به حیات خود ادامه می دهند، لیکن آنها به موازات گذر زمان دگرگون شده، تغییر می یابند. اصولا طبیعت، سرشت و مدل عملکرد آنها بر حسب این که محصول و نتیجه یک دوره انقلابی باشند یا این که تحت شرایط معمول و متعارف سرمایه داری پدید آمده، رشد کرده باشند، تعیین می گردد.
آنچه مارکس و انگلس درباره اتحادیه های کارگری در جریان برآمد جنبش چارتیسم ـ جنبش رفرمیستی سال های ۱۸۳۸ تا ۱۸۴۸، مترجم ـ در انگلیس و از خلال سال های بعد از ۱۸۴۸ نوشته اند با آنچه در چند دهه بعد به رشته تحریر در آوردند کاملا متفاوت است.
در سال ۱۸۴۴ انگلس در کتاب "وضع طبقه کارگر در انگلستان" نوشت اتحادیه های کارگری تلاش می کنند تا رقابت میان کارگران را مرتفع سازند. اما رقابت رگ حیاتی نظم اجتماعی مستقر است. از اینرو مبارزه اتحادیه های کارگری ناگزیر به مبازه علیه سرمایه داری به مثابه یک سیستم منتهی می گردد، مبارزه ای که تنها امحای یک شکل خاص از رقابت را دنبال نمی کند بلکه رقابت را در تمامیت خود هدف قرار می دهد. در حقیقت اعتصابات فعالیت های مبارزه جویانه علیه سرمایه داری هستند که می توانند به روند مبارزه تمام عیار علیه سیستم موجود بیانجامند. تکرار غیر قابل باور اینگونه اعتصابات به بارزترین وجه، وسعت و گستردگی جنگ داخلی در سرتاسر انگلستان را به ثبوت می رسانند.
اعتصابات را شاید بتوان به زد و خوردها و کشمکش های جزیی و پراکنده با سیستم اجتماعی موجود تشبیه نمود. «آنها مدارس نظامی کارگرانی هستند که خود را برای نبرد بزرگ و اجتناب ناپذیر آماده می سازند.»
در آثار اولیه مارکس و انگلس به این موضوع که اتحادیه های کارگری به طور قطع از موضع دفاعی و مقاومت سازمانیافته به موضع تهاجم نهایی به قدرت سرمایه گذار می کنند، به دفعات اشاره شده است.
مارکس در "فقر فلسفه" به سال ۱۸۴۷ چنین می نویسد: «اولین هدف از مقاومت فقط حفظ دستمزدها بود و اتحادیه هایی که در ابتدا از یکدیگر مجزا بودند در گروه هایی متشکل شدند، همانطور که سرمایه داران به نوبه خود به قصد سرکوب متحد شده بودند. حفظ اتحادیه در برابر سرمایه که همواره متحد بوده است به امری ضروری تر از حفظ دستمزد بدل گشت. این موضوع به قدری صادق است که اقتصاددانان انگلیسی از بابت این که چگونه کارگران بخش بزرگی از دستمزدهای خود را به خاطر حفظ همکاری اتحادیه ای که به نظر اقتصاددانان فقط به خاطر دستمزد بوجود آمده اند فدا می سازند، دچار حیرت و شگفتی شده اند. در این مبارزه یعنی در این جنگ داخلی واقعی، تمام عناصر ضروری جهت برآمد یک نبرد در آینده، متحد شده، گسترش می یابند. به محض این که چنین شود اتحادیه کارگری خصلت سیاسی می یابد.»
اندک زمانی پیش از این نیز مارکس و انگلس در "ایدئولوژی آلمانی" نوشته بودند: «... حتی یک اقلیت از کارگران متحد که اقدام به اعتصاب می کنند خیلی زود ناگزیر خود را در مقام عمل در یک مسیر انقلابی می یابند، نمونه آموزنده آن قیام ۱۸۴۲ در انگلستان و پیش از آن قیام ولز به سال ۱۸۳۹ است که در آن سال، هیجان انقلابی در میان کارگران ابتدا بیان جامع خود را در "ماه مقدس" که اعلان جنگ همزمان با تسلیح عمومی بود، یافت.»
در حقیقت این امر به رخدادهای مرتبط با جنبش چارتیسم در انگلستان اشاره دارد. هنگامی که پارلمان انگلستان نخستین عرضحال و درخواست چارتیست ها را در جولای ۱۸۳۹ نپذیرفت، آنان به یک اعتصاب عمومی فراخوان دادند(ماه مقدس). در ابتدای نوامبر ۱۸۳۹ قیام کارگران معدن در ولز جنوبی توسط پلیس و ارتش سرکوب شد. در آگوست ۱۸۴۲ به دنبال رد دومین درخواست از سوی پارلمان، اعتراضات خودانگیخته کارگری در بسیاری از مراکز صنعتی انگلستان شکل پذیرفت و در نهایت به شکل گیری نخستین اعتصاب عمومی بزرگ تاریخ منجر گردید.
«در اعتصاب عمومی سال ۱۸۴۲ بیش از نیم میلیون کارگر مشارکت نمودند و دامنه آن منطقه ای وسیع از دوندی و معادن ذغال سنگ اسکاتلند تا ولز جنوبی و کورن وال را در بر می گرفت. این اعتصاب دو برابر مدت زمان اعتصاب عمومی ۱۹۲۶ به طول انجامید.»
تا هنگام اعتصاب ۱۹۰۵ در روسیه، این اعتصاب بیشترین تعداد کارگران را تا آن تاریخ با خود همراه ساخته بود. اعتصاب از یک منطقه نسبتا کوچک در جنوب شرقی لانکشایر شروع شد، سپس روستاها و شهرهای صنعتی شرق منچستر و بعد خود منچستر را فرا گرفت. از آنجا به سایر بخش های لانکشایر، چشایر و یورکشایر گسترش یافت و بزودی به لانکستر، نورویچ، کارل لیسل و سایر شهرها رسید، تا آن که سرانجام از دوندی تا سامرست و ولز جنوبی امتداد یافت.
در این اعتصاب، کارگران به منظور گسترش دامنه آن از روش پیکت های ـ پیشگامان اعتصاب، مترجم ـ سریع در مقیاس وسیع استفاده کردند. پیکت ها کارگران یک کارخانه را به خروج از محل کار و پیوستن به اعتصاب فرا می خواندند و سپس به همراه آنان به سوی کارخانه ای دیگر راهپیمایی و کارگران آن را نیز با خود همراه می ساختند.
از سوی دیگر این اعتصاب مطالبات اقتصادی را با خواست های سیاسی درهم آمیخت. در حقیقت این اعتصاب چشم انداز جنبش اتحادیه ای و کارگری را در برابر همگان قرار داد و از رهگذر آن مطالبات روزمره صنفی و محدود به اصناف منفرد به سمت روند طرح مطالبات و خواست های طبقاتی میل نمود و بدینسان همزمانی مطالبه دستمزد با خواست حق رای عمومی موجب ارتقای مبارزات کارگران به سطحی از نبرد طبقاتی گردید که تغییر انقلابی جامعه را در چشم انداز خود قرار داده بود.
در آن شرایط خواست کارگران برای بهره مندی همگان از حق رای عمومی در حقیقت به معنی به چالش طلبیدن انقلابی موجودیت نظام اجتماعی سرمایه داری بود. چنانچه رئیس دادگستری وقت در جریان محاکمه شماری از اعتصابیون به سال ۱۸۴۲ گفته بود: «اگر آنانی که فاقد مالکیت هستند جهت وضع قوانین قدرت می داشتند، این امر به نابودی صاحبان مالکیت منجر می گردید.»
دو دهه بعد مارکس و انگلس شاهد آن بودند که اتحادیه های کارگری با اتخاذ یک افق خیلی محدود که در مسیری با اهداف و چشم اندازهای کوتاه مدت جهت یافته اند، دیگر فاقد قابلیت هموار سازی مسیر حرکت به سوی سوسیالیسم هستند.
در همین ارتباط مارکس در اثر "مزد، قیمت، سود" به سال ۱۸۶۵ چنین متذکر می گردد: «در عین حال چنانچه از موضوع اسارت کلی کارگران که در پیوند با سیستم کارمزدی است صرف نظر نمائیم، طبقه کارگر نباید در خصوص نتایج نهایی مبارزات روزانه دچار مبالغه گردد. کارگران نباید فراموش کنند که از خلال این مبارزه روزانه فقط علیه معلول ها و نتایج ستیز می کنند و نه علیه ریشه ها و عللی که زاینده آنها هستند. فقط سیر حرکت روندی را که موجب وخیم تر شدن وضعیت است کند کرده، به تاخیر می اندازند لیکن جهت آن را تغییر نمی دهند، مسکن را استعمال می کنند ولی بیماری را درمان نمی سازند. بنابراین کارگران نباید فقط به این گونه مبارزات گریزناپذیر که دائما در اثر تعدیات بی وقفه سرمایه و یا نوسانات بازار باز تولید می گردند، بسنده نمایند. کارگران بایستی به جای شعار محافظه کارانه "یک روز دستمزد عادلانه در ازای یک روز کار عادلانه"، بر پرچم خود شعار انقلابی "الغای سیستم کارمزدی!" را نقش کنند... عملکرد اتحادیه های کارگری به مثابه مراکز مقاومت در برابر تعدیات سرمایه مثبت است. (اما) آنها در برخی موارد به دلیل این که از قدرت خود به درستی سود نمی جویند ناکام می مانند. آنها عموما در گذار از محدوده خویش در چارچوب مبارزه علیه آثار و پیامدهای سیستم موجود به جای تلاش همزمان در راستای تغییر آن، به جای بکارگیری نیروی متشکل خود در سطحی بالاتر با هدف رهایی نهایی طبقه کارگر و الغای قطعی سیستم کارمزدی، عاجزند.»
بعدها مارکس در خلال کنفرانس انترناسیونال اول در سال ۱۸۷۱ در لندن در همین خصوص می گوید: «اتحادیه های کارگری به طول نیم قرن در انگلستان موجود بوده اند اما اکثریت عظیم کارگران خارج از آنها که یک اقلیت آریستوکرات را در بر می گیرند، قرار دارند. فقیرترین لایه طبقه کارگر به آنها تعلق ندارد، توده وسیع کارگران که توسعه اقتصادی آنان را روزانه از اطراف و اکناف به درون شهرها می راند برای مدت زمان طولانی خارج از اتحادیه های کارگری باقی می مانند و بینواترین آنان نیز هرگز به درون اتحادیه ها راه نمی یابند... همین وضعیت در مورد کارگرانی که در منطقه ایست اند لندن به دنیا آمده اند نیز صادق است: از هر ده نفر تنها یک تن به اتحادیه های کارگری متعلق است. دهقانان و کارگران روزمزد هرگز به این اتحادیه ها نمی پیوندند.»
در جریان آماده سازی همین کنفرانس، انگلس به یکی از رفقای ایتالیایی خود نوشت: «جنبش اتحادیه ای از جمله کلیه اتحادیه های بزرگ، نیرومند و غنی بیشتر به یک مانع در برابر جنبش عمومی تا به ابزاری در خدمت به رشد و ترقی آن تبدیل شده است و خارج از آنها یک توده وسیع از کارگران در لندن حضور دارند که طی سالیان متوالی فاصله خود را از جنبش سیاسی کاملا حفظ کرده اند و در نتیجه بسیار درخود هستند.»
تفاوت نگرش و نقطه نظرات مارکس و انگلس درباره اتحادیه های کارگری بین سال های ۱۸۴۴ تا ۱۸۴۷ و ۱۸۶۵ تا ۱۸۷۱ در واقع بازتاب تغییر و دگرگونی در ماهیت و کارکرد خود اتحادیه های کارگری طی سالیان یاد شده است. بنابراین دلایل تفاوت دیدگاه آنان نسبت به نقش و جایگاه اتحادیه های کارگری در دو مقطع زمانی فوق را نباید با تکیه بر حالات روان شناختی و احساسات شخصی ایشان توجیه کرد، بلکه دلایل آن را بایستی در تغییر ماهیت و کارکرد خود اتحادیه های کارگری جستجو نمود.
در سال ۱۸۴۸ اتحادیه های کارگری یک تهدید جدی برای موجودیت نظام سرمایه داری به شمار می رفتند در حالی که در دهه ۱۸۶۰ چنین نبود. آنچه در این فاصله زمانی دستخوش دگرگونی گشته بود نه رویکرد عقلانی و یا احساسی مارکس و انگلس نسبت به اتحادیه های کارگری، بلکه قدرت آگاهی و مبارزاتی خود طبقه بود. اتحادیه های متاخر دیگر شبیه برادران خود که در اعتصاب عمومی سال ۱۸۴۲ شرکت داشتند و یا از جنبش چارتیست ها حمایت به عمل می آوردند، نبودند. آنها تحت تسلط بوروکراسی و متاثر از ایده های بورژوایی از لیبرال ها و محافظه کاران پشتیبانی می کردند.
چنین الگوی نظری در نوشته ها و آثار لنین نیز قابل مشاهده است. لنین تاکید داشت که در شرایط انقلابی پیوندهای بسیار مستقیم و بیشتری میان مبارزات اتحادیه ای و اقتصادی کارگران با مبارزات سیاسی در مقام مقایسه با شرایط متعارف غیر انقلابی به چشم می خورد.
در همین ارتباط لنین در جریان انقلاب ۱۹۰۵ روسیه نوشت: «طبقه کارگر به نحوی غریزی و خودانگیخته سوسیال دمکرات و انقلابی است.» با این حال تاکید می کند که در شرایط غیر انقلابی فاصله زیادی میان آگاهی اتحادیه ای با آگاهی انقلابی موجود است: «رشد خودانگیخته جنبش طبقه کارگر به زیردستی و تبعیت آن از ایدئولوژی بورژوازیی منتهی می گردد... زیرا جنبش خودانگیخته طبقه کارگر تریدیونیونیسم است... و تریدیونیونیسم به معنای اسارت ایدئولوژیک کارگران در خدمت بورژوازیی است.»
رزا لوکزامبورگ نیز با این نظرگاه موافق بود. او در اثری به نام "اعتصاب توده ای" در روزهای خروشان نخستین انقلاب روسیه به سال ۱۹۰۵ تصریح نمود مبارزه برای اصلاحات اقتصادی می تواند به نحوی خودانگیخته به عمل انقلابی بیانجامد، اما این امر «تنها در فضای داغ دوره انقلاب» ممکن خواهد بود. 

کارگران و انقلاب

| 1 نظر
mansoor-hekmat.jpgکارگران کمونیست خواهان انقلابند. اما کدام انقلاب؟ طبقات مختلف و گرایشات سیاسى و اجتماعى مختلف "انقلاب" را به معانى بسیار متفاوتى بکار میبرند. دنیاى ما همه نوع "انقلاب" و همه نوع "انقلابى"اى بخود دیده است. تقریبا هر کس و هر جریانى که میخواهد وضع موجود در جامعه را بشیوه اى ناگهانى و بطور غیرمسالمت آمیز تغییر بدهد از انقلاب حرف میزند و خودش را انقلابى مینامد. خیلى از این انقلابات چیزى بیشتر از ارتجاع صرف نیستند. نمونه "انقلاب اسلامى" زنده و حى و حاضر جلوى چشم ماست. عقب مانده ترین خرافات و مشقت بارترین اوضاع را انقلاب نام گذاشته اند. مرتجع ترین و کثیف ترین عناصر نام انقلابى برخود نهاده اند. کارگر کمونیست پیگیرترین دشمن چنین انقلابات و انقلابیون دروغینى است.

برخى دیگر از انقلابات چیزى فراتر از اصلاحات محدود در وضع موجود نیستند. خلاصى از استبداد، کسب استقلال اقتصادى، برنامه ریزى و بهبود سطح تولید، توزیع به اصطلاح "عادلانه تر" ثروت و غیره مضمون اصلى بسیارى از تحولاتى بوده است که در کشورهاى مختلف تحت عنوان انقلاب صورت گرفته است. در همه این موارد بنیاد مناسبات موجود در جامعه و کل نظامى که مایه مشقات و محرومیت هاى توده مردم کارگر و زحمتکش را تشکیل میدهد دست نخورده باقى مانده است. دو دهه قبل شاهد انقلابات متعدد اینچنینى در کشورهاى تحت سلطه بوده است. امروز وقتى به این کشورهاى انقلاب کرده نگاه میکنیم دیگر حتى نشانى از همان تحولات محدود ناشى از انقلاب هم باقى نمانده است و منطق نظام سرمایه دارى بار دیگر این واقعیت را آشکار کرده است که مادام که اساس سرمایه و سرمایه دارى پابرجاست نصیب توده کارگر و زحمتکش جز فقر و بى حقوقى سیاسى و اجتماعى نخواهد بود.

خاصیت مشترک همه این انقلابات دروغین و نیم بند این است که تماما تحت تاثیر اهداف و مقاصد بخش هائى از خود طبقات حاکمه قرار داشته اند و رهبرى سیاسى و عملى آنها بدست همین اقشار بوده است. کارگران همواره بعنوان نیروى ذخیره و کمکى به میدان کشیده شده اند، جنگیده اند و فداکارى هاى بى نظیر از خود نشان داده اند. اما حاصل کار جز دست بدست شدن قدرت در درون خود طبقه سرمایه دار و جز پیدایش شکل هاى جدیدى براى اداره نظام استثمارگر موجود نبوده است. در بسیارى موارد اولین کسانى که مورد تعرض بخش هاى تازه بقدرت رسیده طبقه حاکمه قرار گرفته اند خود کارگران بوده اند و انقلاب خود به دستاویز جدیدى براى سرکوب جنبش کارگرى تبدیل شده است.

بنابراین وقتى کارگر از انقلاب صحبت میکند باید دقیقا بداند که چه چیز میخواهد و چه چیز نمیخواهد. ما خواهان انقلاب کارگرى علیه کل سیستم سرمایه دارى و کل قدرت طبقه سرمایه دارى هستیم. ما خواهان انقلاب کمونیستى هستیم که جامعه موجود را از بنیاد دگرگون میکند.

انقلاب کارگرى چه هدفى را دنبال میکند؟ پاسخ این سوال در همین جامعه سرمایه دارى نهفته است. هر کارگرى که ده دقیقه به اوضاع خودش فکر کند ایراد اصلى اى را که باید در دنیا برطرف شود تشخیص میدهد. این جامعه وارونه است. تولید کنندگان ثروت جامعه، کارگران، بى چیزند و بیکارگان ثروتمند. پست ترین و فرومایه ترین عناصر، نجبا و عالیجنابان این جامعه اند و شریف ترین مردم، توده زحمتکشان فرودست و بى حقوق اند. آنها که یک عمر کار کرده اند و ثروت ساخته اند حتى پس از سى سال براى گذران هر روز از زندگى خود باید از نو براى کارشان مشترى پیدا کنند. قدرت خلاقه و مولد کارگر خود را در قدرت اجتماعى و سیاسى روزافزون سرمایه و فرودستى هرچه بیشتر خود کارگر نشان میدهد. براى حفظ این جامعه وارونه دولت ها پیدا شده اند، ارتشها ایجاد شده اند، زندانها و شکنجه گاهها بنا شده اند، خدایان آفریده شده اند و مذاهب ساخته شده اند. مساله از روز روشن تر است. این جامعه مبتنى بر بردگى است. بردگى مزدى. هیچ درجه رشد خدمات اجتماعى و بیمه ها و افزایش درآمد کارگران که تازه همه باید با نبرد و با زور از حلقوم طبقات حاکم بیرون کشیده شوند، در اساس این موقعیت برده وار کارگر تغییرى نمیدهد. کودکى که امروز در میان ما متولد میشود مهر استخدام سرمایه شدن را بر پیشانى خود دارد.

کل تبعیضات اجتماعى و سیاسى و کل فساد و تباهى اخلاقى جامعه حاضر، از ستمگرى بر زنان و تبعیض نژادى تا اعتیاد و فحشا، از رقابت و منفعت طلبى فردى که در خون جامعه جریان دارد تا قحطى و گرسنگى و بیمارى که هر روز میلیونها انسان محروم را بکام مرگ میکشد، همه حاصل این وارونگى جامعه اند. جامعه اى که صاحبان برحق و آفرینندگان واقعى آن، کارگران، اسیر بردگى مزدى اند. انقلاب کارگرى بر سر در هم کوبیدن بنیاد این جامعه طبقاتى است.

بنیاد این نظام مالکیت خصوصى اقلیتى کوچک بر وسائل تولید در جامعه است. مادام که انسانها براى نان خوردن و براى برخوردار شدن از حداقلى از رفاه ناگزیرند براى کس دیگرى کار کنند که اختیار وسائل تولید را در دست گرفته است، مادام که تولید اجتماعى و تامین مایحتاج بشر تنها از طریق سود رسانى به مالکان انگل وسائل تولید ممکن است، صحبتى از آزادى و برابرى انسانها و از میان بردن محرومیت ها و تبعیضات نمیتواند در میان باشد. انقلاب کارگرى در اساس خود انقلابى علیه مالکیت خصوصى طبقه سرمایه دار بر وسائل تولید اجتماعى است. انقلاب کارگرى انقلابى براى برقرارى مالکیت و کنترل اشتراکى و دسته جمعى تولید کنندگان بر وسائل کار و تولید است. انقلاب کارگرى انقلابى براى محو طبقات و استثمار طبقاتى است.

بورژوازى به زبان خوش دست از قدرت اش بر نمیدارد و بساط استثمارش را جمع نمیکند. پس باید انقلاب کرد، حکومتى کارگرى برقرار ساخت که مقاومت استثمارگران را در هم میشکند و راه را براى جامعه اى بدون استثمار و لاجرم بدون نیاز به هیچ نوع حکومت و ستم و خرافه باز میکند.

براى کارگر کمونیست انقلاب یعنى خیزش طبقه کارگر براى عملى کردن تمام این تحول عظیم اجتماعى. مبارزه براى آزادى، برابرى و حکومت کارگرى. اگر کارگر به میدان سیاست میاید باید براى این بیاید. باید بعنوان رهبر رهائى کل جامعه به میدان بیاید. دوران کشیده شدن کارگران بدنبال این و آن بسر رسیده است. جریان کمونیستى در درون طبقه کارگر هدف خود را این قرار داده است که کارگران را به این دورنما مجهز کند و حرکت مستقل کارگران براى کسب قدرت سیاسى و انجام انقلاب کارگرى را سازمان بدهد.

اگر چیزى گرایش کمونیستى را از سایر گرایشات در درون جنبش کارگرى متمایز میکند همین تلاش براى جایگیر کردن آرمان انقلاب کارگرى در درون طبقه کارگر و سازمان دادن نیروى این انقلاب است. کارگر کمونیست در صف مقدم هر مبارزه براى بهبود شرایط کار و زندگى کارگران است. اما او در این مبارزه هدف عالى ترى را نیز دنبال میکند. از نظر ما در دل این مبارزات است که کارگر خود را به عنوان یک طبقه میشناسد، به قدرت خود واقف میشود و با راه رهائى خود، انقلاب کارگرى علیه کل نظام اقتصادى و اجتماعى موجود آشنا میشود. سازماندهى انقلاب کارگرى امرى مربوط به آینده دور نیست. این تلاش هم اکنون در جریان است. هرجا اتحاد کارگران و آگاهى آنها نسبت به اینکه اعضاء یک طبقه جهانى اند تقویت میشود، هرجا کمونیسم بعنوان دورنماى انقلاب کارگرى در میان کارگران رسوخ میکند و با هر رفیق کارگرى که به کمونیسم و به محافل و سلول هاى کمونیستى کارگران نزدیک میشود، یک گام به انقلاب کمونیستى نزدیک تر شده ایم. سلول ها و محافل کمونیستى کارگرى که امروز تشکیل میشوند، فردا کانون هاى رهبرى انقلاب کارگرى و پایه هاى قدرت حکومت کارگران را تشکیل خواهند داد.

هیچکس تردید ندارد که حکومت و اقتصاد سرمایه دارى در ایران دچار یک بحران عمیق است و جامعه ایران در آستانه تحولات سیاسى تعیین کننده اى قرار گرفته است. دیر یا زود جدال طبقات اجتماعى در ایران اوج تازه اى خواهد گرفت. احزاب و نیروهاى بورژوازى، چه در داخل حکومت اسلامى و چه در خارج آن دارند خود را براى زورآزمائى هاى نهائى آماده میکنند. اینبار ما باید تضمین کنیم که طبقه کارگر بعنوان یک نیروى مستقل، زیر پرچم خود و با آرمان انقلاب کارگرى به میدان خواهد آمد. این کار عملى است. جریان کمونیستى در درون طبقه کارگر جریان قدرتمندى است. حزب کمونیست ایران گوشه اى از یک حزب کمونیستى کارگرى به مراتب نیرومندتر است که هم اکنون ریشه هاى خود را در درون طبقه کارگر و جنبش هاى اعتراضى کارگران محکم کرده است. شعارهاى ما و افق هاى ما هم اکنون راه خود را در میان توده هاى وسیع طبقه کارگر باز کرده اند. حکومت اسلامى هم اکنون فشار این حزب وسیع و اعلام نشده کارگرى را بشدت بر پیکر خود احساس میکند. به سرنوشت قانون کار اسلامى نگاه کنید، به حال و روز شوراهاى اسلامى نگاه کنید، مجامع عمومى کارگران و مطالبات آنان را ببینید، همه گواه یک رادیکالیسم قدرتمند کارگرى است که در طول دوره پس از انقلاب ۵٧ در ایران شکل گرفته است. اگر بناست طبقه کارگر ایران در تحولات آتى بار دیگر قربانى نشود، این حزب عظیم و اعلام نشده باید سر و سامان بگیرد. اجزاء مختلف آن، حزب کمونیست ایران، شبکه هاى گسترده محافل کارگران کمونیست، جنبش مجامع عمومى و سلول هاى رهبرى اعتراضات کارگرى باید در یک حرکت واحد کارگرى ادغام شوند. این عاجل ترین کارى است که کمونیسم کارگرى در ایران در برابر خود قرار میدهد. برنامه ما براى جامعه، راه حل هاى ما براى رفع مشقاتى که دامنگیر توده هاى وسیع زحمتکشان است، شعارها و خواستهاى ما همه روشن است. شعار آزادى، برابرى، حکومت کارگرى ، یعنى چکیده انقلاب اجتماعى کارگران، هم اکنون در دل توده هاى وسیع طبقه ما جاى گرفته است. تبدیل همه این مصالح و امکانات به یک حزب قدرتمند اجتماعى که قادر به هدایت کل طبقه کارگر در نبرد هاى تعیین کننده آتى باشد، این کار ماست. این اولویت اساسى کارگران کمونیست در ایران است.


کمونیست ارگان مرکزى حزب کمونیست ایران
شماره ۵٣، شهریور ١٣۶٨ 

خطاب به کدیور و هموفوبیایش

| 2 نظر
sepehrmasakeni.jpgاین یادداشت معترض چند ماه قبل در جواب اضهارات کدیور در خصوص همجنس گرایی نوشته شد که نگارنده به دلیل اوضاع جنبش مردم در آن زمان از انتشار ان خود داری نمود


شعر که نمی دانم . این دستها هم که تسبیح را به بازی می گیرند و تقیه هم که به کفم نمی رود و خنیاگری هم که هیچ نمی دانم رمالی هم. این آرمان های دربست به میعادگاه مرا به هیچ برزخ گاهی هم نمی کشاند ! این دو سه تار موی صورت هم که برایم ریش کدیورگونه نمی شود ! برادری چگونه آغاز کنم !رمق این پاها نفرین مرگ شده و هیچ طلسمی نمی گشاید جادوی نحس این حیران گاه را . بنویسم که نوشته باشم در این بازار بره فروشان سیاسی . داد نمی کشم . بمیرم اگر اعتراض کنم ! تا می توانی سیم جین کن . سره و ناسره کن .مویه که تومار میشود من کثافت پستو های برادران را در دهان متن تلتبار نمی کنم ! بگذار گربه شاخ بزند .ب.حیرانم ! حیرانم از این اعتماد به نفس ...شنیده بودم ما شرقی ها حافظه تاریخی خوبی نداریم اما نا تا این حد!

نماز نافله که گره گشایمان نشد .دکان بازار مبارزین بزرگ هزار رنگ زندگی،آنان که همیشه راه عبور از این برزخ خانه ها را می دانستند و اتاق های فکر را کلید در کف داشتند! هم

ای بابا !با تو از کدام دو دو تا چهارتا و حقوق و نیاز و آزادی بگویم . زمانی که نیاموختی از واژه همجنس گرایی به جای همجنس بازی استفاده کنی با واژه ها باید با جناب عالی بازی کرد . امیدی دیگر نیست . سالهاست که از تو جز شر به ما نرسیده ! به امیدت هرگز خیال نبسته ایم که راه از بی راه نشان می دهی .که گر طلبیم بودی خودت ....homophobia.jpg


شرط می بندم در خیابان هایی که سنگ آخرین دخلگاهم بود هیچ خیابانی گره گشای این درد بی دردت نمی شود!
تنهاییم که تجاوز می کرد به شقیقه ها و ورم رگان این عابرانی که در عمیق ترین نگریستن هایم ،فقط یاید عبور می کردند ومن بی هیچ ترین خاطره ،هرجایی شهرها یکی پس دیگری می شدم و هیچ چهار دیواری خانه من و هزاران من نشد از ترس دیده شدن هزار تو که راه را از بی راه میدانید....

آه من می توانستم در هیبت مبارزه مومن به هزار تازیانه ای اسطوره مرگ باشم

آه من می توانستم هزار هزار آیه کتاب مقدس را هزار هزار بار از بر کنم سوره لوط را

آه من می توانستم رمال تسکیت بخش امیدهای مرده جوانکان دل مرده خیابان امیرآباد باشم و یا شیاد دروغین ترین وعده های بی آبرو

آه من می توانستم برادریم را به تو که نمی دانم کیستی؟ ثابت کنم و اسطوره مرد ، دو زن عقدی و سه زن صیغه ای باشم تا شاید مرا به اصول صحیح انسانیت لجنیت راهی باز شود

اما نه به همجنس گرایی مشغولم مشتی!

طناب ها را که ببافی من حاضرم لعنت هزاران هزاز عجوزه را به جان بخرم و تا سالیان سال تنم رادر معابر غمومی ناقوسی برای بی شرمی پسران تازه بالغی کنم که از در هم لولیدن شرم نمی کنند دخترانی که از به هم عشق ورزیدن احساس گناهی نمب کنند.

راه صحیح و سعادت همین جاست . بخوان حتی اگر استغفرو الله هم از دهانت بند نیامد.

در هم پیچیده گی دو انسان ،دو عاشق, پیچش این رگها ،اندام های از فرم افتاده و زیبایی شناسی برآمدگی ها فرو رفتگی ها رهایی بخشی همین جاست . تصویر در لذت به رستگاری رسیده دو همجنس . رستگاری لای پاهای اوست . او که مرا با تمام فراز و فرود هایم برای انسان بودنم به نوازش می کشد مراقب باشم هموفوبیایت بالا نزند!.... اگر نیست که نباشد .بگذار کتاب مقدس انسان های چون تو ،از ترس زیر رو شدن جهان به دست ما لوطی ترین درهم تنیدگان به سکته بیفتد و مدام رعشه به جان قائران به جلبک نشسته آن کهریزک کده طاقه طاقه شودروی دلتان!

تازیانه بزن ما پسران نااهل بخت برگشته سالهاست که حیا نمی کنیم از اتاق فکرت تا جلاد خانه بتد انگشتی راه نیست . ما سالیان سال است که در شلاق خانه شما محبوسیم .......برادری که نمی دانیم تقدیمت !کدیور کنیم تا شاید به صراط مستقیم دست کشان ما باشی ! برادری یعنی یک دوجین ریش و دو زن صیغه ای و غیرت و ناموسی که نئشه اسطوره مردانه می کندتان و می کنید یک ملت را .....

به حال خودم و سرزمینم می گریم که تو در اتاق های فکرش برای آن نسخه صادر کنی !

لینک نوشته کدیور:
http://www.aftab-magazine.com/articles/۲۰۰۶۰۹۲.html

مردم انقلابی کردستان راه پیروزی را تجربه کردند

| 0 نظر
etesabkurestan.jpgاکنون بیش از سه دهه است که دیگر کردستان فقط نام یک منطقه‌ی جغرافیایی در ایران نیست، بل قلب تپنده‌ی جنبش انقلابی مردم ایران است. پس از سرنگونی استبداد سلطنتی، کردستان از نخستین جبهه‌های مقاومت و پیکار انقلابی در برابر استقرار خون۫ جنون‌کده‌ی اسلامی بود. توده‌های کار و زحمت در کردستان با حضور گسترده‌ی خود در عرصه‌ی پیکار سیاسی، نخستین سنگربندی توده‌ای را در برابر ارتجاع تازه به قدرت رسیده بپا کردند. مردم کردستان به حاکمان اسلامی و نیروهای سازش‌کار هرگز این فرصت را ندادند که با چهره‌ی بزک کرده در انظار عمومی عرض اندام کنند. در نتیجه حاکمان ناگزیر شدند درماه عسل ‌حاکمیت خود، شمشیر از نیام برکشند و فرمان جهاد صادر کنند. فرمانی که به موجب و در پی آن، نیروهای سرکوب‌گر رژیم اسلامی اکنون بیش از سه دهه است در کردستان ازکُشته‌ها پُشته ساخته اند. در سه دهه‌ی گذشته به سبب گسترش روز افزون صفوف پیشرو توده‌ای و توده‌ی پیشرو، رژیم اسلامی هرگز لحظه‌ای فرصت و مجال نیافته بی سر نیزه و خنجر در کردستان جلوه نمایی کند. بر این پایه می توان گفتْ کردستان جبھھ و سنگری است کھ جمھوری خون و جنایتِ ولایت اسلام و سرمایھ ھرگز نتوانستھ آن را کاملا فتح کند . به همین سبب است که در کردستان بیش از هر جای دیگر ایران، رژیم اسلامی در سی و یک سال گذشته، ناگزیر شده است عطای چهره‌ی حقوقی و قانونی دولت خود را به لقای دستگاه های سرکوبگر خود ببخشد. مردم کردستان درچشم حاکمان اسلامی غیر خودی‌ترین  و بی حقوق‌ترین بخش مردم ایران هستند. و چنین بود که کردستان، از نخستین آینه‌هایی شد که چهره‌ی تمام قد و بی بزک حاکمان اسلامی و نیروهای سازش‌کار را آشکار و افشا کرد.
در سال‌های چوبه و دار شست، کردستان خطه‌ی تدوام حیات نیروهای سیاسی و سنگر مقاومت و پیکار آنان شد. در آن سال‌ها کردستانْ رنگین کمانی از نیروهای سیاسی ایران را در خود جای داده بود. بسیاری از فرزندان انقلابی ایران در مناطق آزاد کردستان، زنده‌گی رها از سلطه‌ی رژیم را تجربه کردند. مردم کردستان در آن سال‌ها سفره‌ی نان خود را با آنان قسمت کردند. بسیاری از آنان در کردستان جان باختند و در آن‌جا به خاک سپرده شدند. کردستان سرزمین خون و خاطره‌ی جان باخته گان ومبارزان جان بر کفی است که با پیکار و مرگ خودْ آتش پیکار رهایی بخش را شعله ورتر کردند.
مردم کردستان هرگز در طول سال‌های جنگ ویران‌گر و ارتجاعی رژیم ایران و عراق، پیکار طبقاتی خود را قربانی دفاع طلبی‌ها و جنگ طلبی‌های بورژوایی نکردند. و به بهانه‌ی مقابله با تجاوزگر خارجی در کنار ارتجاع داخلی قرار نگرفتند. هم‌چنان که به بهانه‌ی پیکار با ارتجاع داخلی هرگز چشم به راه ارتش عراق نبودند. کردستان در سال‌های جنگ، نمادی از پیکار مستقل توده‌ای در برابر رژیم‌های جنگ افروز و جنگ طلب ارتجاعی بود.
در سال‌های اخیر نیز جنبش کارگری در کردستان توانسته نقش در خوری در ارتقای کل جنبش کارگری ایران بازی کند. جنبش کارگری کردستان بستر شکل گیری رهبران و چهره های شاخص کارگری بسیاری شده است. کارگران پیشرو کردستان در جهانی کردن فریاد کارگران ایران سهم بسزایی داشته‌اند. هم‌چنین جنبش زنان در کردستان در پیکار در برابر فرهنگ پدر- مردسالار دست‌آورد‌های چشم گیری داشته است، به ویژه نقش آنان در پیوندیابی جنبش‌های اجتماعی- طبقاتی درخور توجه بوده است. مردم کردستان هر ساله با حضور فعال در فستیوال آدم برفی توانسته‌اند نقشی موثر در دفاع از حقوق کودکان ایفا کنند. در یک کلام می توان گفت، کردستان سنگر و جبھھ ی ایده ھایانسانی و رھایی بخشی است کھ توده ای شده اند.
و اکنون بار دیگر مردم انقلابی کردستان، دراعتراض به اعدام پنج تن از فعالان سیاسی، با کاربست راه کار اعتصاب عمومی سیاسی در پیکار سیاسی - طبقاتی جاری در ایرانْ گامی مھم بھ پیش برداشتھ است.  گامی کھ می توان آن را جھشی در آگاھی انقلابی - انتقادی توده ای در پروسھ ی پیکار سیاسی - طبقاتی ارزیابی کرد.  کاربست راه کار اعتصاب عمومی سیاسی درکردستان بیان گر گذار از اعتراضات پراکنده بھ پیکار آگاھانھ و سازمان یافتھ ی توده ای است. کردستان با کار بست این تجربھ ی انقلابی ، توان جنبش خود رھانی توده ای را بھ نمایش گذاشت. مردم کردستان گام فرا راه فردای جنبش انقلابی مردم ایران را امروز تجربھ کردند. برای پاس داشت این تجربھ ی انقلابیْ باید بھ کاربست آن در جنبش خود رھانی سراسری اندیشید، و گرنھ این تجربھ ی انقلابی ھم بھ خاطره و حماسھ ای انقلابی تبدیل خواھد شد کھ ھر سال یاد آن را گرامی خواھیم داشت.
پارسا نیک‌جو
http://agahbash.blogfa.com/

abedtavanche.jpgهمه چیز از اعدام فرزاد شروع شد. همه چیز دوباره از نو شروع شد. باز راه گلویم را چیزی گرفته است انگار که راه گلویم را گرفته اند. وقتی گلویم را می گیرند وحشی می شوم. وقتی گلویم را می گیرند برای نفس کشیدن باید فریاد بزنم. وقتی چیز ی راه گلویم را می گیرد باید بنویسم.

 

می دانم هر کلمه ای که می نویسم سنگی است که بر دوش می کشم تا زندان خود را بسازم. می دانم که اولین خواننده ی سطر سطر هر نوشته ام دژخیمی است و برگ برگ دفترم ورق ورق پرونده ای است روی میز قاضی القضات و سبب ساز فتوایی به نام آسمان علیه من که بر زمین گام بر می دارم. می دانم که بایدِ عقل، سکوت است اما مگر نه اینکه در زمان استبداد عقل همیشه یار و یاور قداره بندان مسلط است؟ مگر نه اینکه وقتی که تیغ جلاد تیز است و از خون بی گناهان رنگین، سکوت مقدس ترین عبادت است از جانب خدای تاریکی؟

شب را همیشه با قلبها شکسته اند نه عقلها. خنده ام می گیرد که عقلها چه دلخوش اند به بقا در زمانه ای که گلوله ها در خیابانها سرگردانند، در زمانه ای که ارابه های قانون عابران را زیر می گیرند و آنانکه می گیرند و می برند به نام امنیت درب هر خانه ای را می زنند؟

این نوشته انتحار اندیشه است علیه جنون شکنجه گری که به جرم اندیشیدن و نوشتن شکنجه ام خواهد کرد و با انبرک در گوشت و پوستم به دنبال ذره ای اعتراف خواهد گشت. این نوشته انتحار اندیشه است علیه عطش مرگ حلقه های هرزه ی دار. این نوشته انتحار اندیشه است علیه رقص مرگ بر فراز هستی انسان در قلمرو ستم. این نوشته اقدامی است علیه وضعیت موجود، علیه سکوت.

فرزاد را اعدام کردند. فرزاد را کشتند. صمد را دوباره زنده کردند و کشتند. خواستم چیزی بگویم، خواستم چیزی بنویسم، اما خجالت کشیدم. پانزده نامه مثل پانزده پر خونین همه ی کلمات را با خود تا سیمرغ فرزاد برده بودند. مثل وقتی که فقط شاملو می تواند بگوید ارانی کیست. مثل وقتی که من نمی توانم بگویم که کمانگر کیست.

"تو نمی دانی غریوِ یک عظمت

وقتی که در شکنجه یِ یک شکست نمی نالد

چه کوهی ست!

تو نمی دانی نگاهِ بی مژه یِ محکومِ یک اطمینان

وقتی که در چشمِ حاکمِ یک هراس خیره می شود

چه دریائی ست!

تو نمی دانی مردن

وقتی که انسان مرگ را شکست داده است

چه زندگی ست!

تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست

تو نمی دانی ارانی کیست"

تو نمی دانی کمانگر کیست.

 

در سرزمینی که پادشاهانِ خلق، با شیهه یِ حماقت یک اسب، به سلطنت می رسند، انسانها با بند ترازوی عدالت به دار کشیده می شوند. در سرزمینی که لقمه یِ دهانِ جنازه یِ هر بی چیز پادشاه، شرفِ یک پادشاهِ بی همه چیز است، جنازه ی انسانی که پا در زنجیر به آهنگِ طبلِ خون خویش تاریخش را می سراید و دفترِ شعرِ زندگی اش را با کفنِ سرخِ یک خون، شیرازه می بندد، دزدیده می شود، در هوا در گور می شود، خاکستر می شود.

من نمی دانم که کمانگر برای تو کیست اما هرچه غم رفتنش بیشتر سینه ام را به درد می آورد بیشتر و بیشتر احساسش می کنم، بیشتر می فهمم که کیست. فرزاد و معلمش، فرزاد و شاگردانش، فرزاد و سرزمینش، فرزاد و ملتش، فرزاد و شب، شعر و شکنجه هایش، فرزاد و عشقش، فرزاد و همقطارانش، فرزاد و مادرش چنان به هم گره خورده اند که دست هر نا محرمی نمی تواند کلاف بافته ی زندگیش را به این راحتی سر رشته در دست گیرد. نامه هایش را گذاشته ام پیش رویم و مثل دیوانه ها با چشمهایم بهشان التماس می کنم که چیزی به من بگویند.

برای زندانبانش می نویسد: « من یک معلم می مانم و تو یک زندانبان...

من دانش آموز صمد بهرنگی ام ، همان که الدوز و کلاغها و ماهی سیاه کوچولو را نوشت که حرکت کردن را به همه بیاموزد. او را میشناسی ؟ میدانم که نمی شناسی.

من محصل خانعلی ام ، همان معلمی که یاد داد چگونه خورشیدی بر تخته سیاه کلاسمان بکشیم که نورش خفاشها را فراری دهد.

من همکار بهمن عزتی ام، مردی که همیشه بوی باران میداد و انسانی که هنوز مردم کرمانشاه و روستاهایش با اولین باران پائیزی به یاد او می افتند، اصلا میدانی او که بود ؟ میدانم که نمیدانی.»

 

برای شاگرانش می نویسد: «کاش میشد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره میکردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز میخواندیم و بعد دست در دست هم میرقصیدیم و میرقصیدیم و میرقصیدیم.»

فرازد معلم است. دختران دانشج آموز کلاس درسش مجبورند "در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت «زیر تور سفید زن شدن» برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و «قصه تلخ جنس دوم بودن» را با تمام وجود تجربه کنند."

فرزاد معلم است. پسران بازیگوش کلاس درسش آنقدر که بفهمند " پسران طبیعتِ آفتاب" اند دیگر نمی توانند با همکلاسیهاشان بنشینند ، بخوانید و بخندید چون بعد از «مصیبت مرد شدن» تازه «غم نان» گریبان شان را می گیرد.

فرزاد را به بند کشیدند. فرزاد را شکنجه کردند. فرزاد را کشتند. جرمش فقط این بود که ماهی بود و سیاه بود و کوچک بود. جرمش این بود که معلم بود. جرمش این بود که کُرد بود. فرزاد را شکنجه کردند چون انسان بود.

در نامه ای برای زندانبانانش نوشته است: "مرا به باد کتک مگیر که هنگام راه رفتن صدای پایم می آید ، آخر مادرم به من آموخته، با گامهایم با زمین سخن بگویم، بین من و زمین، پیمانی است و پیوندی که زمین را پر از زیبائی و پر از لبخند کنم. پس بگذار قدم بزنم ، بگذار صدای پایم را بشنود ، بگذار زمین بداند من هنوز زنده ام و امیدوار." اما زندانبان چه می فهمد انسان را؟ جلاد چه می فهمد انسان را؟ "خمیده پشتان قادر به دیدن دریا نیستند".

نوشته است: «پای چپ من در این مکان بشدت آسیب دید و بعلت ضربه های همزمان به سرم و شوک الکتریکی بیهوش شدم و از هنگامی که به هوش آمدم . تاکنون تعادل بدنم را از دست داده ام و بی اختیار می لرزم ، پاهایم را زنجیر می کردند و بوسیله شوک الکتریکی که دستگاهی کوچک و کمری بود به جاهای مختلف و حساس بدنم شوک می زدند که درد بسیار زیاد و وحشتناکی داشت بعدها به بازداشتگاه ۲۰۹ در زندان اوین منتقل شدم . از لحظه ورود به چشمانم چشم بند زدند و در همان راهروی ورودی (همکف - دست چپ بالاتر از اتاق اجرای احکام) مرا به اتاق کوچکی بردند که در آنجا نیز مرا مورد ضرب و شتم (مشت و لگد) قرار دادند . روز بعد به سنندج منتقل شدم تا برادرم را دستگیر کنند . در آنجا از لحظه ی ورود به بازداشتگاه با توهین و فحاشی کردن و کتک کاری روبه رو شدم . مرا به صندلی بستند و در اتاق بهداری از ساعت ۷ صبح تا روز بعد همانگونه گذاشتند . حتی اجازه ی دستشوئی رفتن نیز نداشتم . به گونه ای که مجبور شدم خودم را خیس کنم . بعد از آزار و اذیت بسیار دوباره مرا به بازداشتگاه ۲۰۹ منتقل کردند . در اتاقهای طبقه ای اول (اطاقهای سبز بازجویی) مورد بازجویی و کتک و آزار و اذیت قرار دادند".

 

نوشته است: «صدای گریه ها و ناله های زندانیان دیگر که اکثراً دختر بودند شنیده میشد و روح هر انسانی را آزار میداد. شبها پنجره ها را باز میگذاشتند ، لباسهایم را در دستشویی که در زیرزمین بود بعد از کتک کاری خیس میکردند و به همان صورت مرا به سلول میبردند ، بعلت سردی هوا مجبور بودم خودم را لای پتوی کثیف سلول بپیچانم".

نوشته است: «با هر ضربه ذوالفقار (شلاقی که با آن شکنجه اش می کردند) سالها به عقب بر می گشتم، به عهد قاجار به مناره ای از سر و گوش و چشم، به دهه هیتلر به عصر تاتار و مغول و بربر و .. باز می زدند تا به ابتدای تاریخی که خوانده و نخوانده بودم میرسدم اما باز درد تمامی نداشت. بیهوش میشدم و ساعتی بعد در سلولم دوباره به دنیا می آمدم و چون نوزادی شروع به دست و پا زدن میکردم و شعری مرا به خود میخواند. "تولد نوزادی را دیده ام/ برای همین میدانم جیغ کشیدن و دست و پا زدن/ اولین نشانه های زندگی و زادن است".

هر روز برای فرزاد زندگی همین است. زندان به زندان کوچ می کند و سلول به سلول شکنجه می شود. آزادی از پشت دریچه نگاه می کند و آه می کشد. آزادی که آه می کشد فرزاد هم ناخودآگاه آه می کشد. "نادر" زندانی محکوم به اعدام سلول بغل دستی که دردها و زخمهای فرزاد را می بیند به او می گوید: "قوی باش آقا معلم، قرار بود بروی بیرون، صدای ما را به گوش دنیا برسانی، اینطوری میخواهی بروی بیرون؟"

می پرسد و می خندد. می خندد تا تلخی یک حقیقت بزرگ را پنهان کند: « آقا معلم درد من و تو، درد یک ملت است.»

ملتی که سرزمینش سرزمینِ سوخته است. در کوره راهها این سرزمین همه به کمین خورشید نشسته اند و زندان سالهاست که چون چرکین غده ای بر دل ملت این سرزمین سنگینی میکند. در سرزمین سوخته سالهاست که عشق و آشتی تحت پیگرد قانونی هستند و سالهاست آواز مردم این سرزمین سوخته بی قراریهای نوعروسان چشم به راه داماد و مادران چشم به راه عروسی فرزندان است.

***

دژخیمان پاهای فرزاد را با طناب کینه از زمین کنده اند اما فرزاد جزئی از زمین است. دست برهنه ام را می گذارم روی زمین. صورتم را تکیه می دهم به زمین و احساست می کنم فرزاد. می خواهم با تو سخن بگویم. حر فهایم را می شنوی؟ نادر حق داشت فرزاد. "درد من و تو، درد یک ملت است". داروغه ها در سرزمین من و تو این روزها فقط حکم اعدام را جار میزنند. قصه ی شب همه ی بچه ها اینجا بوی باروت می دهد. کاشی های زندانش بوی خون می دهد. از سلولهای انفرادی تا سلولهای عمومی بند ویژه امنیت تنها بیست تا سی متر فاصله است که بعضی ها چند ساله و بعضی ها چند ماهه طی میکنند اما میان زندگی و مرگ در این سرزمین تنها "یک کلمه" فاصله است. تنها یک "نه" فاصله است. "تو به گریز و نامردمی کردن «نه» گفتی و سر به دار سپردی تا راست قامت بمانی" . میان ملت ما با اعدام تنها یک مادر فاصله است!

"تعلق به این خلق تلخ است و گریز از آنها نامردی...» تو به خلق ات پشت نکردی فرزاد. تو به ملت ات پشت نکردی. تو به انسان پشت نکردی. برای همین "در هیات «سیامند» که رخت عروسی به تن کرد تا به حنابندان عروس آزادی برود" بر سر دار رفتی.

راستی تو عاشق شده بودی فرزاد؟

خیال نکن که ردپای عشق در نامه هایی که از جنس شعور و شهادت است گم می شود. خیال نکن عشقی سترگ _ "با شانه های کوچکی در موهایش" _ زیر سایه اسطوره ای از جنس درد یک ملت فراموش می شود. تو عاشق بودی فرزاد. این را همه فهمیده اند.

اینها کلمات تو هستند فرزاد. این کلمات بیان عشق هستند از زبان یک مبارز: "به من نگاه کن تا بدانی فرق من و تو در چیست ، من هر روز بر دیوار سلولم دستان دلدارم را و چشمان زیبایش را میکشم ، و انگشتانش را در دست میگیرم و گرمی زندگی را در دستانش و انتظار و اشتیاق را در چشمانش میخوانم ، اما تو هر روز با باتوم دستت، انگشتان نقش بسته بر دیوار را میشکنی و چشمان منتظرش را در می آوری ، و دیوار را سیاه میکنی."

عشقت بدون تو چه می کند فرزاد؟ تو دور و جدا افتاده از عشقت در زندان چه می کردی فرزاد؟ ما زخم نبودند را چگونه التیام دهیم شهیدِ عاشق؟

***

رفیق آسوده بخواب...

"این روزها زیر پوست این شهر خبرهایی است که به شاعر واژه، به کارگردان سوژه، به نویسنده قلم، به پیر جسارت، به جوان امید و به نا امید حرکت می بخشد، این روزها گویا قلب جهان در این شهر می تپد، گویا گرینویچ دنیا تهران شده، تا مردم این شهر نخوابند. خبری از خواب نیست و تا بیدار نشوند نیم کره ما رنگ روز به خود نمی بیند."

آسوده در گور گمنامت آرام گیر که ملت تو می خواهد «سُم ضربه ی پر غرور اسب وحشی خشم" را "بر سنگ فرش کوچه ی تقدیر" هاشان بکوبد. در گور گمنامت آرام گیر و «قلعه نشین حماسه های پر تکبر» باش که ملت تو در توفانِ سکوتِ بزرگِ یک تاریخ، شانه به شانه ی هم صف کشیده اند.

جانت را گرفتند اما به نامه هایت جان دادند. کلمات تو مثل پرندگان آزادی از پشت دیوارهای سلاخ خانه ی سلطان به آسمان هر کجا که شعری است، آفتابی هست، کوهی هست، آبی هست، درختی هست، پر کشیده اند. به هر کجا که شب و شعر و شکنجه و مقاومت و مبارزه ای هست پر کشیده اند. به هر کجا که انسان و عشقی است پر کشیده اند. بالهای آنها شمشیرهایی هستند که باد را از هم می درند. هنجره ی هر یک از پرندگان آزادی تو مضرابی است که بر ساز خواب غافلان زخمه ی آگاهی می زند. کلمات تو به هر کجا که می رسد زمین ترک بر می دارد و خرسنگهای خاموشی را در خود فرو می برد.

نگران ملتت نباش فرزاد. نگران سرزمینت نباش فرزاد.

خون با کردستان چه می تواند با بکند؟

ستم با ایران چه می تواند بکند؟

"مثل زنگار با سنگ مرمر

مثل قُلُ زنجیر با طوفان"

اکنون هزارانند که مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها، توهینها و آزارها را ذره ذره، با همه وجود به جان خریده اند تا شاید آخرین نفری باشند از نسل " رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند" . هزاران هزاری که از لابه لای جنگلهای سوخته ی بلوط به کاروانی خواهند رسید که مقصدش سرزمین آفتاب است. آسوده در گور گمنامت آرام گیر فرزاد که ما قلب خدای تاریکی را با چنگک خورشید از سینه اش بیرون خواهیم کشید

اتحادیه های کارگری و استقلال

| 0 نظر
saghafi.jpgاز آن زمان که سرمایه داری وقدرت حاکمه توانائی اتحادیه های کارگری و مجامع صنفی را دریافتند،تلاش کردند تا به هرترتیب ممکن این مجامع واتحادیه هارا در اختیار خود بگیرند وبر آن ها مسلط شوند. یکی از راه های تداوم قدرت حاکمه حفظ و گسترش نهادهایی است که بتواند آن قدرت را بازسازی کرده و مردم را به ادامه سلطه حاکم وابسته کند. در کشورهای متروپل سرمایه¬داری، که احزاب سیاسی در چارچوب نظام سرمایه¬داری آزادند، تلاش فراوانی برای نفوذ در اتحادیه ها از طریق احزاب رسمی صورت می¬گیرد و هریک از احزاب، تلاش می¬کنند تا با پیوند با نهادهای اتحادیه¬ای و صنفی کارگری نفوذ خودرا بسط و گسترش دهند. نفوذ در اتحادیه-هاو کانون های صنفی، توسط احزاب، به میزان توانایی آنان در جهت ایجاد پایگاه های هرچه وسیع¬تر در ارائه برنامه های حزبی بستگی دارد. این مسئله گاه آن¬چنان بسط یافته که اتحادیه های کارگری و نهادهای صنفی هرکدام به بازوی یکی از احزاب تبدیل شده¬اند. نظام سرمایه¬داری تلاش دارد تا از طریق وابسته کردن اتحادیه¬های کارگری و مجامع صنفی به احزاب، آنان¬را در مسیر معینی قرار دهد، که با اجرای بخشی از خواسته¬های آنان در درون احزاب شریک در قدرت، رادیکالیزم آنان را خنثی کند. یکی از علل اساسی دوری این مجامع صنفی از مردم و جدایی میان خواست واقعی مردم و نهادهای رسمی اتحادیه¬ای، وابستگی آنان به احزاب سنتی ویا احزاب شریک در قدرت است. از آن زمان که هر اتحادیه و یا نهاد صنفی وابسته و یا پیرو یکی از احزاب می¬شود، در حقیقت رشد و گسترش خود را متوقف کرده و اعتبار خود را در میان کارگران و اعضای صنف خود از دست می¬دهد. زیرا در تضاد اساسی میان صاحبان قدرت وسلب قدرت شدگان، به مذاکره با قدرت برای تداوم آن می پردازد و در حقیقت حضور قدرت را به عنوان واقعیتی موجود پذیرفته است. اتحادیه های کارگری انگلیس عمدتا وابسته به حزب کارگر این کشور میباشند واتحادیه های ث.ژ.ت در فرانسه تحت نفوذ حزب کمونیست این کشور هستند.در آمریکا بخش بزرگی از اتحادیه ها از سیاست های حزب دموکرات پیروی میکنند وبخشی از آنان تحت نفوذ مافیا واز بازوهای اصلی سیاست های استعماری می باشند. اتحادیه های بلوک شرق وهم چنین کشور چین، به صورت سنتی از آن زمان که احزاب کمونیست بر این کشور ها حاکم شدند با پیروی از یک سیاست غلط تحت نفوذ شدید قدرت قرار دارند.وبه صورت سازمانهای دولتی در جهت حفظ وکنترل نیروی کار در آمده اند. هرچند پایه گذاری اتحادیه های کارگری در کشورهای متروپل سرمایه داری که در آغاز قرن بیستم در جریان مبارزات کارگران بر علیه نظام سرمایه داری شکل گرفت، اساسا بر مبنای حفاظت از نیروی کار در برابر تهاجم سر مایه بود. اما مبارزه میان نیروی کار و سرمایه داری در سراسر قرن بیستم که منتهی به حاکمیت بلامنازع سرمایه داری در همه زمینه¬ها شد، این اتحادیه ها را به تدریج از محتوای واقعی خود تهی کرده و آنها را به نهادهایی برای کنترل کارگران تبدیل کرد. اما در کنار این مبارزات، کارگران نیز دست آوردهائی داشتند که حداقل در بعضی زمینه ها ارزش غیر قابل انکار دارد.
از جمله این دست آوردها می توان به حق اشتغال، بیمه های اجتماعی،بیمه بیکاری، آموزش وپرورش، منع کار کودکان وحقوق برابر زن ومرد که حداقل در قوانین اساسی اغلب کشورهای سرمایه داری با مبارزات کارگران به رسمیت قبولانده شده است، اشاره کرد.هرچند نظام سرمایه داری در دو دهه اخیر بخصوص پس از فروپاشی بلوک شرق واحسا س پیروزی کامل، تلاش کرده است تا همه این دست آوردها را به نوعی پس بگیرد.در حقیقت آنچه که سر مایه داری مجبور شده است در دوره ای از مبارزات کارگران به رسمیت بشناسد،اکنون تلاش می کند تا با استفاده حد اکثر در مقام نیروی پیروز همه آنان را پایمال کند.واین امر را با خنثی کردن اتحادیه های کارگری وخریدن رهبران آن به سرانجام برساند.قرادادهای موقت که سرمایه داری آن ها را در سه دهه اخیر باب کرده است تا خود را از هزینه های ضروری نیروی کار رها کند، پایمال کردن حق اشتغال وبازپس گیری آن است. خصوصی سازی آموزش وپرورش وبهداشت و انرژی، بازپس گیری حقوق دیگر کارگران در زمینه های داشتن یک زندگی ابتدائی ودارای امنیت است.سرمایه داری برای پیشبرد خواسته های خود نیازمند حمایت اقشار میانی و رهبران اتحادیه های کارگری بود تا دست آوردهای کارگران و مردم زحمتکش را بازپس بگیرد. به همین جهت تمام تلاش خودرا به کار برد تا قراردادهای موقت وخصوصی سازی را به اتحادیه های کارگری بقبولاند و یا با نفوذ خود قدرت آنان را خنثی کند. این حرکت را همچنین با تبلیغات وسیع روشنفکران و مزدوران متخصص خود در تبلیغ خصوصی سازی ها وحراج اموال کارگران وزحمتکشان که در طی زمانهای طولانی به دست آمده بود، تلاش می کنند تا به باور عمومی درآورند.
اما در مورد استقلال اتحادیه ها باید گفت : ازآنجا که اتحادیه ها باید به صورت مستقیم بیان کننده خواسته های مردم در زمینه های مختلف زندگی صنفی و اجتماعی آنان باشند و خواسته های مشخص و ملموس آنان را نمایندگی کنند و در صورت وجود دموکراسی از پائین و توان اعضا برای تغییر رهبران اتحادیه ها در یک مکانیزم ساده،می توان همواره آنان را بازتاب و تبلور بلافصل خواسته های اعضای اتحادیه و مردم دانست.در صورتی که احزاب و سازمان های سیاسی به خصوص پس از مشارکت در قدرت و بیرون آمدن از حالت انقلابی و یا در آمدن به صورت رسمی به راحتی می توانند بر سر منافع مردم با قدرت چانه زنی کنند و با گرفتن سهمی از قدرت منافع اتحادیه ها و مجامع صنفی و در حقیقت بخشی از منافع مردم را زیر پا گذارند. البته این موضوع به معنی سیاسی نبودن اتحادیه نیست بلکه بر عکس به معنی داشتن آگاهی¬های سیاسی وسیع است که به آنها اجازه می¬دهد با همه احزاب آشنا بوده و پیرو سیاست¬های حزب خاص نشوند و تحت تسلط هیچ حزبی نباشند.آنها باید برنامه ی همه احزاب را بدانند اما خود را دربسته در اختیار هیچ حزبی نگذارند.
هم اکنون هیچ جریان انقلابی در جهان سعی در تصاحب اتحادیه ها ندارد، بلکه اتحادیه ها را اولین کلاس آموزش کارگران می دانند. اگر اتحادیه های کارگری وابسته به احزاب باشند، پس مکانیزم دموکراسی از پائین عملکردش کجاست؟ بعضی جریانات کارگری با نقاب چپ، دراین زمینه همانند احزاب بورژوائی عمل می کنند وتلاش می کنند اتحادیه ها را به هرترتیب وابسته به سیاست های حزبی کنند. آنان می خواهند به همان مبارزه اقتصادی جنبه سیاسی بدهند و گمان می کنند که چپ هستند و از کار اصلی که آموزش طبقه کارگر و کل جامعه است، باز می مانند، آموزشی که ناتوانی نظام حاکم برای حل مشکلات جامعه را برای کارگران و زحمتک¬شان روشن می¬کند.
حتی اگر یک حزب در یک اتحادیه اکثریت هم داشته باشد بصورتی که نمایندگان آن اتحادیه متعلق به آن حزب باشد، بازهم آن حزب باید سعی کند که در اتحادیه بگونه ای رفتار کند که تمام اعضاء اتحادیه احساس مشارکت در آن تشکیلات را داشته باشند.علت وجود انشعابات در اتحادیه ها وتشکیل دو و یا چند اتحادیه در یک صنف در همین درک ناصحیح ازاستقلال اتحادیه ها است.

تشکل یک باشگاه دوست¬یابی و یا یک بنگاه کارگشایی نیست
تشکل یک باشگاه دوست یابی و یا یک بنگاه کارگشایی نیست. فرقه گرایان اغلب به تشکل به عنوان یک باشگاه دوست یابی و یا کارگشایی نگاه می کنند. و اگر در درون یک جمع نتوانند مشکلات شخصی خود را حل کنند اغلب از دیگران گله مند می شوند.
اما در شرایط حاضر در زمینه تشکل کارگری برای ما بحث اصلی اعتماد کارگران به اتحادیه‌هاست. برای ایجاد این اعتماد دو مساله ضروری است:
اولین مساله آن است که کارگران به نمایندگان خود اعتماد داشته باشند و آنان را فسادناپذیر و غیرقابل تسلیم در برابر خواسته‌های کارفرما و سرمایه‌داران بدانند و احساس کنند اتحادیه و سندیکا از جنس خودشان است که این مساله ضرورتا باید با حق تغییر و جایگزینی نمایندگان انتخابی آنان توام باشد که در حقیقت همان دموکراسی تشکل‌های کارگری است ومی‌تواند به عنوان اهرمی قدرتمند از نفوذ طبقات حاکمه در آن جلوگیری کند این مساله نیاز به آموزش‌های مداوم وطولانی دارد.
دومین مساله که پس از سال‌ها دیکتاتوری و سرکوب برای کارگران اهمیت دارد، اعتقاد به مشروع بودن کار خودشان است. این اعتقاد به راحتی به دست نمی‌آید، بلکه باید در مبارزات طولانی و آموزش‌های درازمدت به آن دست یافت. در شرایط حاضر پشتیبانی بین‌المللی وقوانین جهانی نهادهای اتحادیه‌ای و سندیکایی یکی از روش‌هایی است که کارگران ناآگاه را به مشروع بودن کار خودشان مطمئن می‌کند پایگاه های قانونی مقاوله نامه های بین المللی میتواند پشتوانه ی آموزش کارگران برای اثبات حقانیت خودشان باشد.درعین آنکه اساس اعتماد کارگران به اتحادیه‌هایشان در پیروزی‌های هرچند جزئی برای به دست آوردن حقوق از دست رفته کارگران است، درعین حال باید تمام تلاش فعالان کارگری در جلوگیری از بورکرات شدن رهبران اتحادیه‌ها به کار گرفته شود. هم چنین در این زمینه گروه‌های فرصت‌طلب که اغلب در خارج از کشورهستند تلاش می‌کنند تا واسطه‌ی این ارتباط قرار گرفته و از آن طریق برای خود اعتبار کسب کنند که باید کنار گذارده شوند. گروه‌هایی که متاسفانه بعضا در سال‌های اخیر به جای کمک به شکل‌گیری تشکل‌های کارگری با دخالت‌های بی‌مورد و ارائه‌ی نظرات دور از واقعیت و ایجاد دارو دسته برای خود، بعضا موجب گمراهی برخی فعالین داخلی شده‌اند.هشیاری فعالین داخلی در جلوگیری از دارو دسته بازی از این گروه‌ها و تکیه‌ی هر چه بیشتر به آموزش و کسب تجربه برای خودشان امروز از اهمیت زیادی برخوردار است. حفظ استقلال جنبش کارگری، در این زمینه مساله‌ای است که با تجارب زیاد ثابت شده است. راهکارهای این مساله پیچیده نیست و می‌توان با استفاده از تجارب جهانی ومنطقه‌ای طبقه‌ی کارگر به آن دست یافت و تلاش فعالان کارگری به صورت اساسی باید درجهت آموزش‌های این تجارب متمرکز شود که پیدا کردن راه‌های عملی آن نیازمند کاری پیگیر وخستگی‌ناپذیر است.

فرقه¬گرایی چیست؟
اما در جریان این آموزش‌ها موانعی چند وجود دارد که باید آنها را شناخت ودر رفع آن کوشش کرد. یکی از این موانع فرقه‌گرایی است که آن‌هم محصول سال‌ها حاکمیت دیکتاتوری است. از آنجا که حاکمیت دیکتاتوری بسیار وحشتناک، تمام تلاش خود را کرده است تا به همه افراد بفهماند که آنها تنهای تنها هستند وهیچ گونه پناهگاهی برای آنان وجود ندارد ] افراد نیز برای محافظت از خود چاره‌ای جز پناه بردن به جمع‌های کوچک و قابل دسترسی نداشته‌اند. واین پروسه در طول سالیان متمادی فرقه‌گرایی را در میان بسیاری از افراد و حتی روشنفکران نهادینه کرده است. این پناهگاه‌های فرقه‌ای انواع مختلفی دارد که از پناهگاه‌های قومی وقبیله‌ای تا پناهگاه‌های خانوادگی و دارودسته های رفیقانه و محفلی گسترده است.
فرقه‌گرایی تلاش می کند به دور خود دیواری بکشد تا خود را از تهاجم بیرونی محافظت کند ودر طولانی مدت ازنفوذ هوای تازه در تاریک‌خانه‌ی خود جلوگیری می‌کند.وبرای حفظ پناهگاه خود به هر کسی بی‌مورد وبی‌دلیل انگ می‌زند و یا پیروان ساده‌ی خود را در بی‌خبری نگاه می دارد. هر جریان و تفکری را که از نظر فرقه‌گرا، خلوت‌گاه او را ممکن است به هم بریزد، از قبل تحت بمباران تبلیغاتی به گرایشات انحرافی بدون دلیل متهم می کند. فرقه‌گرا هواداران خود را در ناآگاهی نگه می دارد و از تماس آنان با دیگران هراسان است.
فرقه‌گرا ناتوانایی خود را در تحلیل‌ها وسازماندهی با باندبازی وگروه‌گرایی حل می‌کند و آنها را می‌پوشاند. او گاه از اخبار سوءاستفاده می‌کند و می‌خواهد کلامی زیر گوشی داشته باشد تا به دیگران خود را نزدیک کرده و آن را سرمایه‌ی خود برای جذب دیگران می‌داند. واز آن جا که همیشه کلامی زیر گوشی ندارد، تلاش می‌کند تا کلامی زیر گوشی برای خود بسازد واز همین جهت به دام درست کردن شایعات واتهام زنی و دروغگویی می‌افتد. او از شفافیت می‌هراسد. زیرا شفافیت به او اجازه نمی‌دهد که با دیگران کلامی زیر گوشی داشته باشد. او همواره سعی می‌کند برای خود روابطی پنهانی را حفظ کند واز آنجا که همواره در ترس از رو شدن دست خود است، تلاش می‌کند تا ذخیره‌ی رابطه برای خود را حفظ کند ودر این زمینه همانند کسی است که از ترس ِبه گدایی افتادن، یک عمر گدایی می‌کند.

محفل‌‌گرایی، فرقه‌گرایی و جدایی‌طلبی
متاسفانه فرقه‌گرایی در کلیه‌ی ابعاد وجودی خود، در بسیاری از روشنفکران وفعالان کارگری لانه کرده است. آنها از هر گونه حرکت بزرگ‌تر که بخواهد یک جمع را به صورت منظم درآورد و یا همکاری میان گروه‌ها راگسترش دهد وحشت دارند. و خواهان همان محفل‌های کوچک فرقه‌ای خود هستند. آنها خواهان همان چند نفر دوست نزدیک خودند تا هیچ نظمی را گردن نگذارند.
فرقه‌گرا از کار منظم و انتقاد می‌هراسد و گمان می¬کند که توانایی او در یک محفل کوچک بیشتر است، زیرا محفل هیچ ثباتی ندارد، هیچ مسوولیتی را به گردن کسی نمی‌گذارد و ما به¬ازایی نیز ندارد.. فرقه‌گرا از جزییات رفتار دیگران ایراد می¬گیرد، اما هیچ‌گاه حاضر نیست ایراد خود را ببیند و ایرادات خود را توجیه می‌کند. برای خود این حق را قائل است که در برابر دیگران عصبانی شود اما برای دیگران حقی قائل نیست که از رفتار او برآشفته شوند. فرقه¬گرا حتا تشکیلات را برای خود می‌خواهد و می‌خواهد از آن برای حل مشکلات خود استفاده کند و آنگاه که این امکان را نمی¬یابد دست به یارکشی می‌زند. برای خود گروه درست می¬کند تا از تن دادن به نظر اکثریت سرباز زند.
فرقه‌گرا می‌تواند شعارهای تند و چپ و بی‌هزینه بدهد، اما هیچ گاه حاضر نیست آن شعارها را به عمل در آورد و دادن شعار چپ و تند و بی‌هزینه، فرقه‌گرا را ظاهرا در برابر دیگران انقلابی نشان می‌دهد، اما او دست به هیچ عملی نمی زند که هزینه داشته باشد، بلکه بیشتر دیگران را مورد حمله قرار می‌دهد. هر گاه از او سوال شود که پس خودت چه کار می‌کنی؟ می‌گوید باید یک تشکیلات ِخوب درست کرد. کاری که هیچ‌گاه ازعهده‌اش برنمی‌آید و در حقیقت کار را تعلیق به محال می‌کند.
فرقه‌گرا و محفل‌گرا سعی می‌کند دور از چشم دیگران برای خود و یکی دو نفر که گمان می‌کند به او نزدیک‌ترند، جمعی را بوجود آورد و غافل از آنکه چنین محفل‌هایی به هیچ عنوان پایدار نیستند وبه زودی،همین‌که سه به چهار نفر برسند، تجزیه می‌شوند و از آنجا که هر کدام از فرقه گرایان خواهان برجسته‌تر بودن درمحفل هستند، به زودی با یکدیگر تضاد منافع پیدا می‌کنند.
گاه افرادی یک عمر فرقه‌گرا هستند. آنهاهیچ گاه نمی‌توانند از منافع تنگ محفلی بیرون آیند. آنها از جمعیت‌های بزرگ وحشت دارند. آنها همانند کاسبی می‌مانند که دکان کوچک خود را که مالک همه‌ی آن باشند به سهام یک درصدی یک موسسه‌ی بزرگ ترجیح می‌دهند.
فرقه‌گرا سعی می‌کند اسرار محفل خود را حفظ کند و برای همین اعضای محفل را از تماس با دیگران برحذرمی‌دارد. در مقابل به توطئه‌گری برای تخریب دیگران می‌پردازد. او از رو در رو شدن با جمع بزرگ‌تروحشت دارد و دائم به دنبال شکار فرد جدیدی است که گمان می‌کند با جمع بزرگ‌تر مساله دارد. اما از آنجا که خود توان نگهداری این افراد را ندارد، دائم تلاش خود را برای انگ زدن‌ها و برچسب زدن‌های بی‌مورد به کار می‌برد.
فرقه‌گرا و محفل‌گرا از بحث درمورد مسایل نظری مورد اختلاف سرباز می‌زند و سعی می‌کند به جای بحث نظری به بحث‌های شخصی بپردازد.او افراد را تنها با خصلت‌هایشان دسته‌بندی می‌کند و از دسته‌بندی نظری می‌پرهیزد. (۱)
جریانات غیر کارگری و ضد کارگری رامی‌توان از همین زوایه شناسایی کرد. محافل ضد کارگری بیشتر مسایل رابه اشخاص مربوط می‌کنند و سعی می‌کنند شخصیت‌ها را تخریب کنند. یک جریان را نه با نظراتش که با خصلت‌های افرادش تحلیل می‌کنند واغلب به بیراهه می‌روند. این شیوه دقیقا شیوه‌ای بورژوازی است که تنها نقاب چپ دارد.
در برابر فرقه‌گرایی و محفل‌گرایی تنها مرزبندی‌های نظری می‌تواند کارساز باشد. ما با هیچ‌کس هیچ مرزبندی دیگری جز مرزبندی نظری نداریم و البته نظرات را نه در مقطع، که در پروسه می‌بینیم. مگر همکاری با محافل ضد کارگری که آن هم جایگاه خود را دارد و نباید مبتنی بر حدس وگمان باشد، آن چنان که فرقه‌گرایان می‌کنند. به همین جهت همواره باید سعی کرد تا مرزبندی‌ها واختلافات نظری را مشخص کنیم و بر سر مسایل مبرم جنبش بحث کنیم و اختلاف نظرهای اصلی را روشن کنیم.
عده‌ای همچنان به گروه خودشان به عنوان همان حزب به معنای قدیمی نگاه می‌کنند و حزب بازی راهم چنان پارتی‌بازی می‌بینند. عضو یک حزب (پارتی) باشند تا به نوعی از خودشان محافظت کنند.متاسفانه هم چنان این فرقه‌گرایی در میان فعالان کارگری وجود دارد. فرقه‌گرایان بیشتر به دنبال آن هستند که به هر ترتیب با دیگران خط و مرز ی بکشند و اگر هم خط و مرز ندارند با علم کردن این یا آن مساله‌ی خود ساخته و اتهام‌های بی‌سند، خط و مرز درست کنند تا مرزهای حزب (پارتی) خودشان راحفظ کنند. هر چند آنها در کل و جمع مبارزات کارگری، حرفی بیش از دیگران ندارند و اساسا در این سطح از فعالیت‌های کارگری نمی‌توان اختلاف زیادی داشت زیرا امروزه در تشکیل یک سندیکا و یا تشکل کارگری، آنان‌که اهل کارند به اجبار راه‌های کم وبیش یکسانی می‌روند. اما هم متظاهران به چپ و همچنین راست‌روان یکسان عمل می‌کنند و سعی می کنند تاعناصر ساده‌اندیش را به مرزبندی خیالی بکشانند. آنها با پیش کشیدن مسایل خود ساخته و بزرگ کردن آنها، برای خود لایه‌ی محافظ درست می‌کنند تا مبادا هواداران‌شان خط و مرز فرقه‌ای را بشکنند. آنها با برخوردهای غیرشفاف، بدگویی و بدزبانی پشت سر این و آن، مخفی کاری اپورتونیستی و رابطه‌های خاص رفیقانه و دوستی‌های محفلی سعی می‌کنند برای خودشان دفتر و دستک مخصوص درست کنند و از پیوستن به جریان عمومی مبارزه بپرهیزند، با این توجیه که با دیگران خط و مرز دارند. مبارزه با این آفت جنبش کارگری تنها با بر خوردهای شفاف و کار مداوم وخستگی‌ناپذیر امکان دارد. داشتن برنامه‌ی مشخص وکار مداوم بر روی آن می‌تواند در دراز مدت این مانع را از پیش پای جنبش کارگری بر دارد.
برخی نمودهای فرقه‌گرایی رامی توان در مخالفت با کار منظم از این زاویه دید که می گویند کار منظم و سازمان یافته آزادی‌های فردی را محدود می‌کند. آنان می‌خواهند بدور از هر گونه تعهدی هر گاه که صلاح دیدند، موضع خود را عوض کنند.امروز یک نظر داشته باشند و فردا نظر دیگری و متناسب با شرایط والبته با توجه به منافع شخصی خود جا عوض کنند. آنان کار منظم را از آن جهت رد می‌کنند که نمی‌خواهند به کسی پاسخگو باشند و متناسب با شخص خودشان و با استدلال خودشان مواضع چپ و یا راست بگیرند. آنها در حقیقت منافع خود را مقدم بر منافع کارگران و مردم می‌دانند. این افراد نوسان زیاد دارند و برای حفظ خودشان تلاش می کنند با وابسته کردن خود به محافل مشکوک و دریافت کمک از این و آن برای خود جایگاهی بیابند. درحقیقت آنان برای فرار از کار منظم و پاسخگویی به دیگران برای خود به دنبال حریم امن فرقه ای هستند. جنبش کارگری باید این فرقه¬گرایی و دار و دسته¬بازی، برخوردی مشخص داشته باشد. آنان که از مسئولیت اعمال خود سرباز می¬زنند و نمی¬خواهند به هیچ¬کس پاسخ¬گو باشند، نمی¬توانند کمکی به جنبش کارگری بکنند.

روح حزب

| 0 نظر
برگردان : نیما ناصحی

تصویر بند انگشتی برای ziezek.jpg سن پل این امر را بدرستی دریافته است - استفاده از مذهب برای بلرزه درآوردن بنیادهای اقتدار .

   چرا الهیات (theology) دوباره بمثابه نقطه رجوعی برای سیاست رادیکال ظاهر میشود ؟ الهیات نه برای فراهم کردن یک "دیگری بزرگ" الهی که پیروزی نهائی تلاشهای ما را تضمین میکند ، بلکه برعکس بعنوان نشانه ای از آزادی ریشه ای ما بدون هیچ دیگری بزرگی برای اتکاء ، ظهور می یابد . فئودور داستایفسکی از این امر آگاه بود که چگونه خداوند به ما آزادی و مسئولیت میدهد - او خداوندگار کریمی نیست که ما را به صلح و صفا رهنمون میسازد ، بل کسی است که به ما گوشزد میکند ما بطور کامل به خودمان وابسته ایم و به خود واگذارده شده ایم .

   دریافت ما از خدا در اینجا بیشتر شبیه به خدای آن جوک قدیمی بلشویکی درباره یک مبلغ کمونیست است که بعد از مرگش خود را در جهنم می یابد جائیکه بسرعت نگهبانان را قانع میکند که وی را رها کرده و بگذارند به بهشت برود . وقتی که شیطان متوجه غیاب او میشود با خدا قرار ملاقاتی میگذارد و  از او تقاضا میکند که وی را به جهنم که متعلق به شیطان است بازگرداند . بهرحال به محض اینکه شیطان ، خدا را "سرور من" (my Lord) خطاب میکند خدا سخن وی را قطع میکند و میگوید : "اولا من نه سرور بلکه یک رفیق ام . دوما آیا تو اینقدر ابلهی که با توهمات صحبت میکنی ؟ من وجود ندارم ! و سوم اینکه حرفت را کوتاه کن وگرنه من جلسه هسته حزبی ام را از دست میدهم ."

   این آن نوع خدائی است که چپ حقیقی بدان نیاز دارد : خدائی که بتمامی "انسان گردیده باشد" - رفیقی در میان ما ، به صلیب کشیده شده بهمراه مطرودان جامعه - و کسی که نه تنها "وجود ندارد" بلکه خودش نیز این را میداند و پاک شدگی اش را میپذیرد ، کاملا بی توجه به عشقی که اعضای روح مقدس (حزب ، مجموعه رهائی بخش) را به یکدیگر مقید میسازد . کاتولیسیسم اغلب بعنوان مصالحه ای میان مسیحیت "ناب" و شرک (paganism) نشان داده میشود - اما سپس، مسیحیت در سطح مفهومی خویش چیست ؟ پروتستانتیسم ؟ در اینجا باید گامی فراتر برداشت : تنها مسیحیت [واقعی] در سطح مفهومی اش ، آنچه که تمامی پیامدهای رخداد پایه ای آن - مرگ خدا - را  دریافت و ترسیم میکند ، بیخدائی (atheism) است . آنارشیست اسپانیایی بوئناونتورا دوروتی میگوید : "تنها کلیسائی که نورافشانی میکند کلیسای درحال سوختن است " . او حق داشت ، اگرچه نه در معنای ضدکلیسائی که مقصود بیان اوست . مذهب فقط از طریق خودملغی سازی اش (self-cancellation) به حقیقت خود بازمیگردد .

   برشت در " غول روشنفکر چیز خطرناکیست " اظهار میدارد : " غول چیزیست قدرتمند ، وحشتناک و تخریبگر ؛ که از خودش صداهای وحشیانه ای درمیکند " . بطور غیرمنتظره ای او می نویسد : " در حقیقت سوال کلیدی این است : چگونه ما میتوانیم غول بشویم ؟ ، غول بمعنائی که فاشیستها از تسلطش بهراسند . " بنابراین این مسئله مشخص است که برای برشت این سوال وظیفه ای اثباتی (positive) را معین میکند ، نه سوگ و تاسف معمول از اینکه چرا آلمانی ها ، این مردم بافرهنگ ، توانستند به چنین غولهای نازی ای تبدیل شوند . " ما باید بفهمیم که خیر (goodness) باید قادر به زخم زدن باشد - زخم زدن به وحشی گری و سبعیت" .

   تنها علیه این پیش زمینه است که ما میتوانیم فاصله ای که حکمت شرقی (Oriental wisdom) را از منطق رهائی بخش مسیحیت جدامیسازد تبیین کنیم . منطق شرقی ، فضای تهی یا آشفتگی ازلی را بعنوان واقعیت نهائی میپذیرد و بطور متناقضی برای همین دلیل ، نظم اجتماعی ارگانیکی را که در آن هر عنصر در جای مناسبش قرار دارد ترجیح میدهد . در هسته واقعی مسیحیت پروژه بطور کلی متفاوتی قرار دارد : یک سلبیت ویرانگر (destructive negativity) که به یک فضای تهی پر هرج و مرج منتج نمیشود ، بلکه به یک نظم نوین رجوع میکند و خود را مطابق با آن سازمان میدهد و آنرا به واقعیت تحمیل میکند .

   به همین دلیل مسیحیت ضد حکمت است : حکمت به ما میگوید که تلاشهایمان بیهوده است ، که همه چیز در آشوب پایان میپذیرد ؛ درحالیکه مسیحیت دیوانه وار بر امر ناممکن پای میفشارد . عشق بویژه از نوع مسیحی اش بطور قطع حکیمانه نیست . بهمین دلیل سن پل میگوید : " من حکمت حکیمان را ویران خواهم کرد" . (sapientiam sapientum perdam بهمانگونه که اقوال او به لاتین مشهور است ) . در اینجا ما باید کلمه "حکمت" را به معنای تحت اللفظی اش درنظرآوریم این حکمت (بمعنای پذیرش طریقه ای که چیزها هستند) است که سن پل به چالش میکشد ، نه معرفت بدانگونه که هست .

   با درنظرداشتن نظم اجتماعی ، این امر بدان معناست که سنت مسیحی اصیل حکمتی را [که در آن] نظم سلسله مراتبی (hierarchic) تقدیر ماست رد میکند ، که تمامی تلاشها برای برهم زدن آن و خلق یک نظم برابری طلبانه مجبور است به وحشت ویرانگر بینجامد . آگاپه بمثابه عشق سیاسی ، بمعنای عشق بی قید و شرط برابری طلبانه به همسایگان میتواند بعنوان شالوده ای برای نظمی نوین بکار رود .

   شکل تظاهر این عشق چیزی است که ما ممکن است آنرا ایده کمونیسم بنامیم : میل وافر به تحقق یک نظم اجتماعی همبستهء برابر . عشق نیروی این پیوستگی جهانشمول در یک مجموعه رهائی بخش است که مردم را مستقیما ، و در تکینگی شان (singularity) ، بوسیله عبور از جایگاههای جزئی در یک سلسله مراتب اجتماعی به هم پیوند میدهد . براستی داستایوسکی برحق بود هنگامی که نوشت : " سوسیالیستی که مسیحی باشد بیشتر مرعوب میشود تا سوسیالیستی که بیخدا باشد" - آری ، مرعوب شده بوسیله دشمنانش .

   این سن پل بود که یک تعریف بطور شگفت آور مناسب برای مبارزه رهائی بخش فراهم آورد : " مبارزه ما علیه گوشت و خون نیست بلکه علیه رهبران است ، علیه مراجع اقتدار ، علیه حاکمان جهانی (kosmokratoras) این تاریکی ، علیه شرارت روحی در آسمانها " (Ephesianes ۶:۱۲) . یا با ترجمه به زبان امروزی : " مبارزه ما علیه اشخاص فاسد معین نیست بلکه علیه آنهائی است که در قدرت اند بطور کلی ، علیه اقتدار ، علیه نظام جهانی و رازپردازی (mystification) ایدئولوژیکی است که از آن حمایت و آنرا ابقاء میکند" .

   شخص باید با قاطعیت ایدئولوژی لیبرال-قربانی گرایی (victimist) که سیاست را به پرهیز از بدترین فرومیکاهد و تمامی پروژه های اثباتی را تقبیح کرده و تنها گزینه کمتر بد را دنبال میکند ، رد کند . همانطور که آرتور فلدمان ، نویسنده وینی-یهودی ، بطور تلخی خاطرنشان میکند بهائی که معمولا برای ادامه بقایمان میپردازیم زندگیمان است .    
 
منبع : New Statesman , April ۲۰۱۰
 

پاکستان: کنگره بیست و نهم سازمان «جد و جهد» - تجمعی تاریخی

| 0 نظر
29th_congress_of_the_struggle_5.jpgتوضیح مترجم: حدود یک ماه و نیم پیش سازمان مارکسیستی «جد و جهد» در پاکستان ۲۹امین کنگره‌ی خود را برگزار کرد. این کنگره در حالی برگزار شد که پاکستان دستخوش جنگ و بیکاری و قطع برق و حملات تروریستی است. فروپاشی اقتصادی به مصائب توده‌ها افزوده و اعتراضات اجتماعی روز به روز افزایش می‌یابد. در این شرایط است که «جد و جهد» کنگره عظیم خود را برگزار کرد و در طول دو روز ۲۱۸۳ نفر در این کنگره شرکت کردند.
ر زیر ترجمه‌ی گزارش روز اول کنگره را می‌خوانید (گزارش روز دوم نیز متعاقبا ترجمه و چاپ می‌شود).
***
کنگره بیست و نهم سازمان «جد و جهد» در میان بحرانی اقتصادی٬‌ اجتماعی و سیاسی برگزار شد که در تاریخ پاکستان بینظیر است. فروپاشی اقتصادی به مصائب وسیع بین توده‌ها انجامیده است. هر روز ۲۰ هزار نفر به دامان فقر سقوط می‌کنند. داغِ بیکاری به افزایش مداوم قیمت ضروریات ساده و قطع هرروزه‌ی برق که شهر و محله و روستا را گاهی برای ده ساعت یا بیشتر در تاریکی فرو می‌برد٬ اضافه شده.
روزنامه‌نگاری مشهور اخیرا نوشت که ما باید آماده‌ی سر کردن با قطع برق باشیم چرا که دموکراسی داریم. چنین کلماتی برای میلیون‌ها نفر از پاکستانی‌ها که برای بقا تقلا می‌کنند چرند و توخالی است! تا جایی که به توده‌ها بر می‌گردد٬ انتخاب دولت حزب مردم به تغییر چندانی نیانجامیده. دولت تحت رهبری راست‌گرایانه‌ی زرداری سیاست حمله به خدمات و خصوصی‌سازی‌ را پیش برده و کشور را به انقیاد امپریالیسم آمریکا در آورده و در جنگ جنایتکارانه در افغانستان شرکت کرده که این خود به مرگ و نابودی و بدبختی بیشتر انجامیده است.
کنگره در تالار چشمگیر «ایوان اقبال» در لاهور برگزار می‌شد. یک هفته پیش از کنگره٬ لاهور با سه انفجار خشونت‌آمیز که چندین نفر از مردم بیگناه و در ضمن تعدادی از پلیس و نظامیان را کشت٬ تکان خورد. اکنون تعداد حملات تروریستی در پاکستان بسیار بیشتر از عراق است و موقعیت مدام بدتر می‌شود. در نتیجه امنیت بسیار بالا بود و تعداد زیادی از رفقا نقش نگهبان را بازی می‌کردند.
در سال‌های گذشته شاهد افزایش مداوم تعداد شرکت‌کنندگان در کنگره بوده‌ایم اما امسال تمام رکوردهای سال‌های قبلی را شکست. در طول دو روز٬‌ تعداد کامل شرکت‌کنندگان ۲۱۸۳ نفر بود. در روز اول تمام صندلی‌های بالا و پایین اشغال بود و تعدادی از نمایندگان کنگره باید می‌ایستادند یا در راهروها می‌نشستند. این بخصوص به علت افزایش بسیار قیمت بلیت قطار است که هزینه سفر را بسیار گران‌تر از گذشته کرده است.
این واقعیت بدون شک تعداد شرکت‌کنندگان را محدود کرد و خطرهای جدی امنیتی که بمبگذاری‌ها باعث شد نیز همین نقش را داشت. در حالی که سایر سازمان‌های سیاسی و ان.جی.اوها در پاکستان در واقع به مردم پول می‌دهند تا در جلسه‌ها و کنفرانس‌هایشان شرکت کنند٬ رفقای سازمان «جد و جهد» باید پول پیدا کنند تا به لاهور برسند و تازه باید برای شرکت در کنگره هم پول بدهند. باضافه امتحانات هم مشکلی برای دانشجویان بود. بدون این مشکلات شاهد تعداد حضوری حتی وسیع‌تر می‌بودیم که باعث می‌شد حتی تالار کنونی هم کافی نباشد.
اما در کار یافتن غذا کمک شد. در روزهای پیش از کنگره٬ گونی‌های برنج٬ آرد و قوطی‌های روغن حیوانی از روستاها از راه رسید. هواداران سازمان در این روستاها هر چه بتوانند اهدا می کنند تا غذای نمایندگان و بازدیدکنندگان فراهم شود. فقط پیدا کردن غذا و اقامت برای این همه آدم حتی برای رفقا در کشوری توسعه یافته تلاشی بزرگ خواهد بود. در جایی مثل پاکستان٬ این کار دست کمی از معجزه ندارد.
افتتاح کنگره
ساعت نه و نیم صبح نمایندگان پس از گذشتن از چک امنیتی سفت و سخت سالن را پر می‌کنند. حال و هوا شورانگیز است. رفقایی از تک تک مناطق و استان‌های پاکستان حاضرند: کراچی٬‌ سند٬ بلوچستان٬ پنجاب (شمال٬ جنوب و مرکز)٬ کشمیر٬ پشتونخوا (سرحد شمال غرب سابق) و حتی مناطق قبایل (وزیرستان٬ دی آی خان) که جنگ بین طالبان و ارتش پاکستان در آن‌ها در جریان است.
مثل سال‌های گذشته ترکیب خوبی از جوانان و فعالین کارگری را می‌بینیم. رفقایی از کارخانه فولاد کراچی و کارخانه برق کارچی آمده‌اند که در مبارزه علیه حزب فاشیست‌ »جنبش متحد قومی» آبدیده شده‌اند. این کارگران به مواجهه با حملات تروریستی٬ قتل‌های قراردادی به دست رئیس و روسا و مافیا٬ جدال‌های دسته‌ای بین گروه‌های مذهبی و ملی مختلف و بسیاری مشکلات دیگر عادت دارند. اما کراچی همچنان کلید انقلاب سوسیالیستی در پاکستان است. این شهر همان موقعیت استراتژیکی را دارد که پتروگراد در انقلاب روسیه داشت.
لباس‌های مختلف خبر از حضور ملیت‌های مختلف می‌دهد. زنان (۹۵ رفیق زن حاضر بودند) بخصوص لباس‌های پررنگ مختلفی به تن دارند. بعضی‌ها چهره‌ی شرقی مردم هزاره را دارند که با مغول‌های چنگیز خان به افغانستان آمدند. جوانان انقلابی از کشمیر٬ دهقانان از سند٬ بلوچ‌ها و پنجابی‌ها و پشتون‌ها و کسانی از مناطق قبایل شمال حاضر هستند.
اما به جای رقابت ملی٬‌ روحیه وحدت رفیقانه و همبستگی انقلابی برقرار است. همه‌جا پر از هیجان و آواز و شعار است. طبق معمول پیش از آغاز جلسه‌های رسمی چند تایی از رفقا به صحنه می‌آیند تا سرودهای انقلابی بخوانند و شعرهای انقلابی دکلمه کنند. در ساعت ۱۰:۳۰ کنگره رسما توسط رفیق ریحانه از کشمیر که اکنون مسئول کار میان زنان است افتتاح می‌شود.
پیش از آغاز جلسه اول نمایندگان پیغام‌های ویدئویی حمایت و همبستگی از مارکسیست‌های برجسته‌ی کشورهای مختلف را تماشا کردند: آمریکا٬‌ مکزیک٬ ونزوئلا٬ برزیل (رفیق سرژ گولارت)٬ بولیوی٬ فرانسه٬ دانمارک و بریتانیا. تشویق گرم نمایندگان خبر از تعهد محکم مارکسیست‌های پاکستان به انترناسیونالیسم پرولتری و به گرایش بین‌المللی مارکسیستی می‌داد.
چشم‌اندازهای جهانی
اولین جلسه در مورد چشم‌اندازهای جهانی بود و رفیق آلن وودز از گرایش بین‌المللی مارکسیستی آن‌را معرفی کرد. رفیق آلن در سخنرانی خود توضیح داد که این جدی‌ترین بحران سرمایه‌داری نه فقط از زمان جنگ جهانی دوم که احتمالا در کل تاریخ سرمایه‌داری است. اقتصاد باصطلاح «بازار آزاد» محکوم است چرا که تنها بر پایه کمک دولتی بقا یافته. میلیاردها دلار به ثروتمندان داده شده و در عین حال دولت‌ها به فقرا می‌گویند پولی برای مدرسه و مسکن و بیمارستان و حقوق بازنشستگی نیست.
انگلیِ شنیع سرمایه‌داری را می‌توان از «فهرست پولدارها» که مجله فوربس اخیرا منتشر کرد دریافت. این فهرست نشان می‌داد آن روندی که کارل مارکس تمرکز سرمایه می‌خواند به سطوحی قبیح رسیده است. واقعیت ندارد که شکاف واقعی بین کشورهای پولدار و فقیر است. ثروتمندترین مرد جهان نه بیل گیتس که کارلوس اسلیم است: فردی مکزیکی که ثروت شخصی ۵۳.۵ میلیارد دلاری دارد و سال قبل ۱۸.۵ میلیارد دلار بر آن افزوده. بیل گیتس مقداری کمتر پول دارد - «فقط» ۵۳ میلیارد دلار.
اما چندتایی مولتی میلیاردر از کشورهای فقیر هستند مثل موکش آبانی٬ فردی هندی با ثروت شخصی ۲۹ میلیارد دلار یا دیگر فرد هندی٬ لاکشمی میتای با ۲۸.۷ میلیارد دلار. آن‌ها این سودهای شنیع را از نفت و فولاد درآورده‌اند در حالی که میلیون‌ها نفر از فقرای هندوستان غذای کافی برای خوردن و دسترسی به آب پاکیزه٬ آموزش یا تجهیزات بهداشتی ندارند. سخنران که خود از مارکسیست‌های بریتانیا است از این گفت که پاکستان هم کمبودی در انگل‌های ثروتمند ندارد و به حضور حداقل یک نفر پاکستانی در «فهرست پولدارها» اشاره کرد.
آلن توضیح داد که سرمایه‌داران تنها با تزریق مقادیر عظیم پول به بانک‌ها و صنایع خصوصی از بحران بیرون آمده‌امد اما این تنها مشکلات جدید و غیر قابل حل ایجاد می‌کند. سطوح بی‌سابقه‌ی بدهی دولتی باید پرداخت شود و نه ثروتمندان که فقرا باید پول آن‌را بدهند. بحران سرمایه‌داری یونان تنها نوک کوه یخ است. تلاش برای انداختن خرج بحران بر دوش کارگران یونان فی‌الحال به چند اعتصاب عمومی و تظاهرات توده‌ای انجامیده است. او گفت سایر کشورها هم همین راه را طی می‌کنند که به افزایش عمومی مبارزه طبقاتی می‌انجامد.
29th_congress_of_the_struggle_3.jpgآلن سپس به روابط جهان پرداخت و اشاره کرد امپریالیسم آمریکا درگیر جنگی غیر قابل پیروزی در افغانستان است. آن‌ها باید از عراق بیرون بیایند و به تنها چیزی که رسیده‌اند بی‌ثابت‌سازی خاورمیانه است. اوباما تصویری از ناتوانی است و ناتانیاهو توانست علنا بر سر مسئله‌ی فلسطین حرفش را زمین بزند. جنگ افغانستان به بی‌ثبات‌سازی پاکستان انجامیده و همین اثر را در آسیای مرکزی هم داشته است.
علیرغم همه‌ی این‌ها ظرفیت انقلابی رو به تکامل است. رویدادهای چشمگیر ایران٬ که در‌آن میلیون‌ها نفر در مبارزه با رژیم ارتجاعی آخوندها به خیابان آمدند٬ این را نشان می‌دهد.
آلن اشاره کرد که دولت‌ها می‌خواهند تمام تقصیر بحران را به گردن توده‌ها بیاندازند. آن‌ها میلیاردها دلار به بانکدارها داده‌اند و حالا صورت‌حسابش را به گردن فقرا می‌اندازند. این اتفاق در پاکستان نیز می‌افتد. او گفت پنجاه درصد تمام ثروتی که عرق و زحمت کارگران و دهقانان پاکستان ایجاد کرده به بانکداران خارجی داده می‌شود و اسم این را گذاشته‌اند «بازپرداخت بدهی» و تازه ۲۸ درصد بیشتر هم به ارتش داده می‌شود. «می‌ماند ۱۲ درصد برای بهداشت٬ آموزش و پرورش و زیرساخت‌ها. و تازه حالا می‌خواهند همین را هم کاهش دهند!»
رفیق وودز با طعنه از آن روزنامه‌نگارانی صحبت کرد که در نشریات می‌نویسند باید قطع برق‌ها را تحمل کنیم «چرا که دموکراسی داریم». آلن٬ در میان خنده بلند حضار گفت: «این‌ها قطع برق نیست٬ قطع برق دموکراتیک است. این گرانی نیست٬ گرانی دموکراتیک است. و وقتی مردم در خیابان‌های اسلام‌آباد اعتراض می‌کنند٬ پلیس با گلوله‌های دموکراتیک به سراغ‌شان می‌آید؛ گاز اشک‌آور دموکراتیک به چشم‌شان می‌زند و با گلوله‌های دموکراتیک زخمی‌شان می‌کند».
برای کسانی که در لیموزین‌های بزرگ اسلام‌آباد را دور می‌زنند٬ دموکراسی هست. اما برای کارگران و دهقانانی برای سر کردن با قطع برق‌های ۲۰ ساعته در تقلا هستند دموکراسی اگر اصلا معنایی داشته باشد٬ آن معنا باید این باشد: روتی٬ کاپرا٬‌ و مکان (نان٬ لباس و مسکن). این گفته‌ی آلن با تشویق پرشور مواجه شد.
بحث و پاسخ
سپس جلسه‌ی پرسش و مشارکت در بحث بود که در آن کنگره با علاقه‌ی بسیار به سخنان امانوئل توماسلی٬ از گروه «درفونکه» (مارکسیست‌های اتریش) و صحبت‌های رفیق حمید خان (کویته) و معظم کظمی از بخش آلمانِ گرایش بین‌المللی مارکسیستی گوش فرا داد. حمید خان گفت انقلاب در ایران به جلو می‌رود و تاثیری بزرگ بر پاکستان می‌گذارد.
رفیق امانوئل توضیح داد که سرمایه‌داری نظامی ناکام است چرا که نه تنها مردان و زنان زحمتکش و کارگر را استثمار می‌کند که برای جبران مقادیر عظیمی که به بانک‌ها داده تا آن‌ها را از فروپاشی نجات دهد هم به کمک مالی این زحمتکشان محتاج است. جوامعی که ثروت ملت‌ها را نابود می‌کنند تا نظام مولدشان را نجات دهند عاقبتی ندارند و باید به زباله‌دان تاریخ انداخته شوند.
حتی فجایع انسانی مثل زلزله در هائیتی مورد سواستفاده برای دلایل نظامی استراتژیک و برای مقابله با نفوذ انقلاب‌های ونزوئلا و کوبا در آمریکای لاتین قرار می‌گیرد که در آن روند انقلابی از هر جای دیگری پیش‌تر رفته است. او اشاره کرد که این بحران چه تاثیراتی بر شرایط زندگی طبقه‌ی کارگر گذاشته و چه تاثیراتی بر سازمان‌های توده‌ای طبقه خواهد گذاشت که از بالا تا پایین تکان می‌خورند.
او توضیح داد مارکسیست‌های اروپا شاهد طلوع مبارزات بزرگ اقتصادی و سیاسی طبقه‌ی کارگر در کشورهای امپریالیست هستند. از نظر سیاسی این به عروج احزاب کمونیست و چپ و جریانات چپ توده‌ای در احزاب سوسیال دموکرات می‌انجامد. او صحبت خود را با این حرف تمام کرد که : «تمام مفاهیم سیاسی در بحران هستند مگر مارکسیسم انقلابی و ما همه خوشبینیم. باید جهت تدارک برای نبردهای پیش رو هر چه می‌توانیم بکنیم».
رفیق آلن در بخش پاسخ به بعضی از سوال‌های بسیاری که به او داده شد پاسخ گفت. آلن در پاسخ به سوالی راجع به حزب مردم پاکستان گفت دو حزب مردم وجود دارد:‌ «حزب مردمِ» بوروکرات‌ها و کاریریست‌های فاسد و «حزب مردمِ» میلیون‌ها کارگر و دهقان تحت ستم که برای تغییر جامعه به این حزب رای دادند: «ما در کنار دومی هستیم و به شدت با اولی مخالفیم. ما در تمام اعتراضات و مبارزات برای دفاع از سطح زندگی مشارکت می‌کنیم و تلاش می‌کنیم به آن محتوای سوسیالیستی انقلابی بدهیم».
آلن در انتها از تصمیم تاریخیِ کمیته‌ی اجرایی بین‌المللیِ گرایش بین‌المللی مارکسیستی برای حمایت از ایجاد انترناسیونال پنجم گفت. این به رای گذاشته شد و به تصویب اتفاق آرا رسید و بخش اول کنگره با تشویق ایستاده حضار پایان یافت.
بخش دوم
پس از استراحت برای نهار بخش دوم کنگره در مورد چشم‌اندازهای پاکستان بود و پیش از آن جواد احمد٬ خواننده‌ی مشهور٬ سرود انترناسیونال را با ترجمه‌ی اردوی خودش خواند. کل کنگره به پا خواست و بیت آخر را با روحیه پرتوان انقلابی خواند. لحظه‌ای مملو از احساس بود و سپس نوبت فریاد زدن بلند شعارها بود: اینقیلاب٬‌ ننیقیلاب٬ سوشیالیست اینقیلاب! (انقلاب٬ انقلاب٬ انقلاب سوسیالیستی!)
بخش دوم کنگره٬ در مورد چشم‌اندازهای پاکستان٬ توسط رفیق پاراس جان معرفی شد که صحبت خود را با تاکید بر تاثیر بحران سرمایه‌داری جهانی بر پاکستان آغاز کرد. دولت از بهانه‌ی «جنگ علیه تروریسم» برای توجیه حملاتش به سطوح زندگی استفاده می‌کند. رفیق پاراس حزب ارتجاعی «مسلم لیگِ» نواز شریف را محکوم کرد اما در ضمن به انحطاط کامل رهبری حزب مردم اشاره کرد که به کلی به سرمایه‌داری و امپریالیسم تسلیم شده.
رفیق پاراس به تناقضات عمیق درون دولت بورژوایی پاکستان و تخاصم بین بخش‌هایی از نیروهای مسلح و سرویس جاسوسی اشاره کرد. او به نقش انقلابی جوانان و بخصوص کارگران اشاره کرد. کارگران حتی در بانو٬ در میانه‌ی پشتونخوای جنگ‌زده٬ دست به اعتصاب زده‌اند. «کمپین دفاع از اتحادیه‌های کارگری در پاکستان» تلاش‌های فوق‌العاده‌ای انجام داده و بازتاب خوبی پیدا کرده. در همه‌جا آتش نارضایتی می‌سوزد و مردم حتی در مناطقی که جنگ شعله‌ور است٬ مثل بلوچستان و پشتونخوا٬ از افکار انقلابی استقبال می‌کنند.
در بخش بحث٬ رفقایی از بلوچستان٬ کشمیر٬ پشتونخوا (سرحد شمال غرب سابق) و سند صحبت کردند. کنگره بخصوص استقبال گرمی به رفیق امجد شاهسوار نشان داد. امجد رئیس فدراسیون ملی دانشجویان جامو و کشمیر است: بزرگترین سازمان جوانان در کشمیر که رهبری آن به دست گرایش مارکسیستی است. او تاکید کرد تنها راه‌حل مسئله‌ی کشمیر٬ انقلاب سوسیالیستی در کشمیر٬ هند و پاکستان است: «و تنها نیرویی که قادر به آوردن چنین انقلابی است در این سالن جمع شده!».
رفیق فاضل قادر٬ رهبر کارگران راه‌آهن پیشاور٬ علیه تئوری استالینیستی دو مرحله صحبت کرد که به شکست انقلاب ۱۹۶۸-۹ و مستقیما به دیکتاتوری ضیاالحق انجامیده. کارگران از آن موقع تا بحال بهای این شکست را پرداخته‌اند.
لعل خان٬ رهبر بخش پاکستانِ گرایش بین‌المللی مارکسیستی٬ در بخش پاسخ گفت نه فقط اقتصاد پاکستان که خود بنیان ایدئولوژیکی که جدایی هند و پاکستان بر آن قرار داشته در بحران است. تمام جدایی‌های مصنوعی که دو کشور را جدا کرده ارتجاعی هستند٬ از جمله خط دوراند که مردم پشتون آن‌را نمی‌پذیرند. راه پیشروی را انقلاب روسیه با اتحاد مردم ستم‌دیده‌ی ملیت‌های مختلف تحت برنامه‌ی انقلاب سوسیالیستی نشان داد.
«پاکستان از زمان جدایی از هند تا بحال چه چیزی به مردم  داده است؟ تنها ۱۵ تا ۲۰ درصد مردم در اقتصاد‌ »سفید» رسمی شاغل هستند. دستمزد رسمی برای امرار معاش کافی نیست - برای بقا هم به زحمت کافی است. شرایط اکنون با قطع برق٬ قطع گاز و غیره حتی بدتر هم شده است. با این حال رهبران حزب مردم هنوز صحبت از آشتی ملی می‌کنند!
«بیش از نیمی از سرمایه‌گذاری صنعتی در پاکستان در دست ژنرال‌ها است. کشور را دارند صنعتی‌زدایی می‌کنند. کشور در عین حال به دست امپریالیسم آمریکا اداره می‌شود. سیاست فاجعه‌بار باصطلاح «دفاع در عمق» ما را به جنگ در افغانستان کشانده است. این سیاست به افزایش شدید تجارت مواد مخدر و تروریسم٬ پا گرفتن اقتصاد سیاه و تجزیه دولت و جامعه انجامیده است.
«آن نوع دموکراسی که ما برایش می‌جنگیم نه دموکراسی قلابی بورژوایی که دموکراسی شورایی واقعی بر پایه حکومت طبقه کارگر است. تنها راه مجبور کردن حزب مردم به تغییر مسیر این است که زرداری و سیاست‌هایش را مورد نقد بی‌رحمانه قرار دهیم و مبارزه توده‌ها علیه خصوصی‌سازی و در دفاع از شغل‌ها و سطح زندگی را رهبری کنیم.
«ما تئوری استالینیستی دو مرحله را رد می‌کنیم: «اول برای دموکراسی بجنگ٬ بغد برای سوسیالیسم». در واقع استالینیست‌های پاکستان دیگر نه تئوری دو مرحله‌ای که تئوری یک مرحله‌ای دارند - آخر سوسیالیسم را به کلی یادشان رفته! (خنده حضار)
«از پاکستان تصویر جامعه اسلامی مذهبی می‌دانند اما اکثریت پاکستانی‌ها در واقع از بنیادگرایان متنفرند. ما علیه بنیادگرایان و امپریالیست‌ها می‌جنگیم. رفیق علی وزیر امروز در این سالن است اما ۲۵ رفیق دیگر از (مناطق قبایل) وزیرستان نتوانستند اینجا باشند چرا که ارتش پل را بسته و جلویشان را گرفته» (این رفقا در روز بعد به کنگره رسیدند).
رفیق لعل خان در پایان تلاش‌های دشمنان جنبش مارکسیستی برای کوچک جلوه دادن دستاوردهای سازمان «جد و جهد» و دروغ‌پراکنی در مورد این کنگره را به سخره گرفت. لعل خان با اشاره به حضور عظیم مردم که تمام صندلی‌های سالن بزرگ را پر کرده بودند و مردم در راهروها هم ایستاده و نشسته بودند٬ چالشی پیش روی مرتدان و دشمنان مارکسیسم قرار داد:
«من به این‌ها می‌گویم: بیایید و خودتان ببینید! (خنده و تشویق) بیایید و خوب نگاه کنید! آدم‌های حاضر را بشمرید! تک تک‌شان را بشمرید! و بعد به ما بگویید این کنگره کارگری واقعی نیست! بیایید اینجا و از حضار بپرسید چه فکر می‌کنند و آن‌ها با یک صدا پاسخ می‌دهند: صدای مارکسیسم انقلابی!».
این آخرین گفته‌های لعل خان با تشویق ایستاده و فریاد شعارهای انقلابی مورد استقبال قرار گرفت. نمایندگان سپس برای کمیسیون‌های کار در اتحادیه‌های کارگری٬ جوانان و زنان به سه گروه تقسیم شدند.
(گزارش روز دوم کنگره فردا منتشر می‌شود...)

نوشته: گرایش بین‌المللی مارکسیستی٬ لاهور
ترجمه: بابک کسرایی
babakkasrayi@yahoo.com
منبع: «در دفاع از مارکسیسم»٬ وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی٬ (http://www.marxist.com/)٬ ۲۲ مارس ۲۰۱۰

با گامهای سنجیده

| 0 نظر
با گامهای سنجیده
یاداشت: کار نوشتن مقاله حاضر حدود ده روز قبل از اول ماه مه به پایان رسیده بود. تنظیم نهائی متن برای انتشار اما چند روزی به درازا کشید. چند روز بسیار مهم و پر ماجرا. خواننده هشیار متوجه خواهد شد که استدلالات نوشته حاضر بر مبنای داده های موجود در آن تاریخ است و موضعگیریهای منتشر شده از جانب احزاب و دستجات مختلف در چند روز منتهی به اول ماه مه در نوشته حاضر منعکس نشده اند. با این حال احکام و ارزیابی های نوشته حاضر به نظر من بر سر جای خود باقی هستند و تحولات چند روز اخیر تنها در تأئید این احکام و ارزیابی ها بوده اند. از جمله در بحث بر سر گرایشات و نظرات درون جنبش کارگری، نوشته حاضر به برخی موضعگیریها پرداخته است که هنوز از شفافیت لازم برخوردار نبودند. در ده روز اخیر این موضعگیریها به سرعت قطبی تر و شفاف تر شده اند و بدون تردید اگر میخواستم مطلب حاضر را بعد از این موضعگیریها بنویسم، تغییرات متعددی در آن وارد می شد. تحولات روزهای منتهی به اول ماه مه امسال در جنبش کارگری، بویژه بررسی مواضع و اظهارات جعفر عظیم زاده، نوشته جداگانه ای را می طلبند که امیدوارم بتوانم در روزهای آینده بدان بپردازم. اساس بحث نوشته حاضر اما با این تحولات تغییر نکرده اند. از همین رو نوشته را به همان شکلی که تنظیم کرده بودم منتشر می کنم.
*****************
تحولات سیاسی ده ماهه اخیر شرایط کاملاً نوینی را در مقابل جنبش کارگری قرار داده است. مثل همه جنبشهای اجتماعی دیگر، پرسشی بنیادین در مقابل جنبش کارگری نیز قرار گرفته است: چه مؤلفه هایی شرایط امروز را از شرایط یک سال قبل متمایز می‌کند و راه پیشرفت در شرایط متفاوت امروز کدامست؟ بدون تردید پاسخ قطعی به این پرسش در گرو روشن شدن چشم اندازهای استراتژیک است و برای جنبش کارگری نیز بدون تعیین خطوط  یک استراتژی شفاف و روشن،  هیچ حرفی از پیشروی نمی تواند در میان باشد. این  برای کل چپ جامعه نیز صدق می‌کند و برای کمونیسم نیز به مثابه جنبشی در درون طبقه کارگر به همان اندازه همین سؤال مطرح است. موضوع نوشته حاضر را اما طرح چنین استراتژی ای تشکیل نمی دهد. گر چه بر این نوشته نیز دیدگاهی استراتژیک حاکم است. آنچه مد نظر نوشته حاضر است، اساساً ارزیابی از لحظه کنونی مبارزه طبقاتی و موقعیت طبقه کارگر در آن است. جنبش کارگری سالهاست که در مقابل مصافی دوگانه قرار دارد. از یک سو این جنبش باید بتواند ملزومات سازمانی برای یک مبارزه درازمدت را فراهم نماید و بنیانهای خود سازمانیابی طبقه را پی بریزد و از سویی دیگر باید  بتواند در دل جدالهای گاهی اوقات حاد اجتماعی و در لحظات تعیین کننده نیز به تناسب اوضاع به سیاست مناسب لحظه دست زند. لحظه حاضر نیز از همان لحظات تعیین کننده است.
    یک ارزیابی کوتاه
جامعه ایران در یک سال گذشته تلاطماتی حاد را پشت سر گذاشته است. در جریان این تلاطمات صحنه مبارزه سیاسی و اجتماعی دائماً در حال تغییر بوده است.  اما سرعت، بعد و عمق این تغییرات در همه حالات یکسان نبود.  در لحظات خاصی این تغییرات به ایجاد توازنی نو منجر می‌شدند که هر کدام شاخص دوره معینی از مبارزه سیاسی به شمار  می آیند. از آن پس و در دل این دوره های معین، مبارزه طبقاتی  بر بطن شرایط آن دوره انجام می‌گرفت و تغییرات در آرایش نیروها تغییراتی در دل همان چهارچوبهای تعیین شده به حساب می‌آمدند. این امر تا جایی ادامه می یافت که با لحظه خاص دیگری یک جابجائی استراتژیک دیگر منجر به ایجاد شرایطی متفاوت شود که دوره ای متفاوت را نیز خصلت نمائی می کرد. این روندی بود که در یک سال گذشته بر مبارزه طبقاتی در ایران حاکم بوده است.
با شکست جریان اصلاحات و پیروزی احمدی نژاد در انتخابات سال ۸۴، دورانی در حیات سیاسی جامعه ایران آغاز شد که می‌توان از آن به عنوان دوران پسا اصلاحات نام برد. این آغاز دورانی جدید بود که هنوز هم ادامه دارد. دورانی که هنوز نمی‌توان از آن با ویژگیهای اثباتی خود آن نام برد. اصلاحات به پایان رسید بی آنکه خطوط سیاسی نظام حاکم بر جامعه ایران هنوز کاملاً روشن شده باشد. این دوران بلند هنوز ادامه دارد و بررسی دقیق‌تر آن فرصت دیگری می طلبد. برای بحث حاضرمهم این است که این دوران بلند در سالهای اخیر دوره هایی کوتاهتررا نیز در بر می گیرد. دوره هایی که در هر کدام از آن‌ها مؤلفه های پایه‌ای دوران پسا اصلاحات در معرض تغییر قرار می گرفتند، گاهی به نفع تثبیت توازن قوای دوران پسا اصلاحات و گاهی در جهت دگرگونی آن. هر کدام از این دوره های کوتاهتر را میتوان میان پرده هایی از دوران بلند پسا اصلاحات قلمداد کرد. میان پرده هایی که امکان تغییرات اساسی تر در آن‌ها آشکارتر می‌شد و روندهای پایه‌ای تحول اقتصادی و اجتماعی در سطح سیاست نیز آشکارا انعکاس می یافتند. به طور مشخص برای یک سال گذشته باید به تمایز چهار دوره یا میان پرده کوتاه و بلند اشاره کرد. بر این اساس ماههای پیش از برگزاری انتخابات تا مقطع انجام مناظره های تلویزیونی را اولین دوره در جریان تلاطمات اخیر باید به حساب آورد. هفته‌های پس از انجام مناظره تلویزیونی بین احمدی نژاد و موسوی تا روز انتحابات دومین دوره را شکل می داد. دوره سوم که مهم‌ترین و در عین حال طولانی‌ترین دوره در تحولات اخیر را تشکیل می‌داد از روز بعد از انتخابات شروع شد و با ۲۲ بهمن به پایان رسید. و سرانجام از ۲۲ بهمن به این سو دوره ای تازه شکل گرفته است که از مؤلفه هایی متفاوت برخوردار است. خواهیم دید که دوره حاضر برای جنبش کارگری شاید پر اهمیت‌ترین این دوره های نام برده باشد.
نخستین دوره از این چهار دوره را باید دوره بسیج جریانی دانست که بعداً پیکره اصلی موج سبز را تشکیل داد. این جریان که به روشنی وسیع‌تر از جریان سنتی اصلاحات بود ائتلاف گسترده ای را در بر می‌گرفت که از اصلاح طلبان حکومتی تا اصولگرایان ضد احمدی نژادی و بخشهایی از اپوزیسیون بورژوایی در خارج از قدرت را نیز در بر می گرفت. مشخصه بارز این دوره تغییر تدریجی اما پر قدرت توازن قوا به زیان جریان مسلط خامنه ای - احمدی نژادی است. تمرکز مبارزه در این دوره در محافل قدرت و مدیای داخلی است و بسیج نیرو در خیابانها و حضور مدیای جهانی هنوز در مراحل اولیه خود قرار دارد. در پایان این دوره همه‌پرسی ها نشان از افزایش آراء مخالفان احمدی نژاد در انتخابات آتی دارند و شواهد بر تغییر دولت دلالت می کنند. مناظره تلویزیونی موسوی - احمدی نژاد پایان این دوره و آغاز دوره ای دیگر را اعلام کرد.
مناطره تلویزیونی آغاز ضد حمله جریان احمدی نژاد بر کل مخالفین را اعلام کرد. ضد حمله ای سنگین که با هدف گرفتن رفسنجانی نقطه وحدت و بنیان کل آرایش طرف مقابل را هدف قرار داده و به قطبی شدن سریع جامعه انجامید. در سطح قدرت دولتی، این ضد حمله صفوف منسجم مخالفین احمدی نژاد را در هم ریخت و شکاف در درون این مخالفین را آشکار کرد. اصولگرایان ضد احمدی نژادی را منفعل نمود و جریان موسوی - کروبی را به موضعی تدافعی انداخت. احمدی نژاد در جریان مناظره ها موفق شده بود که یک بار دیگر همه نارسائی های اجتماعی را به مخالفین خود نسبت داده و خود پس از چهار سال حکومت کردن بار همه فساد و نابرابریهای اجتماعی را به دوش مخالفینی بیندازد که در رأس آنان فاسدترین سیاستمدار تاریخ جمهوری اسلامی، رفسنجانی، قرار گرفته بود. این موفقیت سیاسی به طور بلاواسطه ای موفقیت در بسیج پایه توده‌ای خویش را نیز به دنبال داشت و موفقیت احمدی نژاد در بسیج خیابانی، به ویژه در شهرستانها چشم اندازی مبهم و تیره را در مقابل مخالفین می گشود و به آنان نشان می‌داد که اولاً در انتخابات آتی شانس چندانی برای پیروزی نخواهند داشت و ثانیاً با پیروزی جریان احمدی نژاد نه تنها حذف کامل از قدرت و محروم شدن از همه مزایای ویژه دولتی در انتظار آنهاست، بلکه حتی باید نگران امنیت و آینده خویش نیز باشند. نامه رفسنجانی بیان کامل این وضعیت و در عین حال آخرین تلاش بلوک دولتی ضد احمدی نژادی برای چرخاندن اوضاع به نفع خویش بود. یک مشخصه بارز این دوره کوتاه اما فشرده را بسیج نیروی دو طرف در  خیابان و صف آرائی - هنوز صلح آمیز - توده مردم در برابر همدیگر بود. در این دوره بود که مشخص شد که به موازات شکاف درون بلوک قدرت، شکافی نیز در جامعه شکل گرفته است.
دوره سوم با آغاز تظاهرات خیابانی پسا انتخاباتی شروع شده و با تظاهرات دولتی ۲۲ بهمن به نقطه پایان خود می رسد. در باره این دوره در نوشته‌های قبلی به کرات نوشته ایم. در اینجا فقط یک وجه مشخصه این دوره را مورد تأکید قرار میدهیم. این روشن بود که در جریان تظاهرات خیابانی و با دور شدن از ۲۲ خرداد و نزدیک شدن به ۲۲ بهمن، به همان نسبت که قدرت بسیج سبز کاهش می یافت، به همان میزان نیز اشکال رادیکالتر مبارزه خیابانی در دستور کار معترضین قرار می گرفت. اما نکته تعیین کننده این است که به موازات اتخاذ این اشکال رادیکالتر، از توان توده‌ای جنبش پسا انتخاباتی کاسته می شد. توضیح این پدیده با قهر و سرکوب حاکمیت به هیچ وجه پاسخ مسأله نیست. اولاً به این دلیل که حاکمیت در همین دوره نظام سرکوب هوشمندانه ای را در پیش گرفته بود که هنوز با قهر عریان فاصله بسیار داشت. خرده بورژوای سانتی مانتال ممکن است به این حکم اعتراض کند. اما  کسی که اعدامهای آغاز دهه شصت را تجربه کرده باشد، به خوبی می‌داند که سرکوب تمام‌عیار چیست. مقایسه تعداد اعدامیهای یک روز در سال شصت با کل جان باختگان ده ماهه اخیر به خوبی مؤید این امر است. دوم و مهم‌تر از آن اینکه افزایش خشونت الزاماً به کاهش دامنه و وسعت جنبش های اعتراضی منجر نمی شود. این را جریان مارپیچی رو به افزایش خشونت سرکوب از یک سو و تعداد معترضین از سوی دیگر در جریان انقلاب ۵۷ به خوبی نشان داد. هر چه رژیم شاه به سرکوب شدیدتر روآورد، به همان نسبت بر توده معترضین خیابانی نیز افزوده شد. امری که در سبز اتفاق نیفتاد. علت اصلی کاهش دامنه اعتراضات در ده ماه اخیر در ناتوانی طبقه رهبری کننده جنبش سبز در بسیج توده بیشتری به نفع خود و به خیابان کشاندن آنان بود. تصادفی نبود که طی ده ماه گذشته چرخهای حتی یک کارخانه نیز درحمایت از سبز از کار باز نایستاد. به هر رو، ۲۲ بهمن پایان این دوره را رقم می زد. از ۲۲ بهمن به این سو دوره جدیدی آغاز شده است. دوره ای که اکنون در آن قرار داریم.
مشخصات دوره حاضر چیست، چه شانسهایی در مقابل جنبش کارگری قرار گرفته است و کدام مخاطرات آن را در این دوره به طور ویژه تهدید می کنند؟ چند مؤلفه را به اختصار بر می شمریم:
اول: جنگ قدرت در نظام جمهوری اسلامی به تعادلی جدید به نفع جناح حاکم و به زیان جنبش سبز و مؤتلفین آن در قدرت دولتی و بیرون آن منجر شده است. مهم‌ترین ویژگی این تعادل جدید در آن است که تعادلی است سیال. این تعادلی شکننده نیست که در اثر حادثه‌ای غیر منتظره یا در نتیجه اقدامی حساب شده به نفع سبز دگرگون شود. سبز بیش از آن ضربه خورده است که بتواند خیابان را مجدداً به عنوان فاکتور تعیین کننده ای در خدمت خود بکار گیرد. بخش عظیمی از الیت اقتصادی و فرهنگی تشکیل‌دهنده سبز عملاً یا با رفتن به خارج از کشور و یا با روی آوری مجدد به فعالیت اقتصادی و کسب و کار، فعلاً عطای انقلابی بودن را به لقایش بخشیده است. بخش مهمی از اینان خود را برای بهره برداری بهینه از تغییرات اقتصادی همراه با اجرای طرح یارانه ها آماده می‌کند و بخشی از اینان نیز با بهره گیری از مشکلات جناح حاکم هم الآن و دست به نقد مشغول سرکیسه کردن حاکمان شده است و در قبال آن حمایت خود را از سبز کنار گذاشته است. علاوه بر این هم تغییرات در خط و مشی رهبری سبز پیوند این رهبری با بدنه خیابانی را به شدت متزلزل کرده است و هم ناتوانی‌های استراتژیستهای اسب تروائی سبز در هدایت مبارزه به نا امیدی بخش نه چندان کوچکی از مبارزان سبز منجر شده است. قدرت بسیج این رهبری امروز به مراتب کمتر از چند ماه قبل است. به این عامل باید تضعیف موقعیت رهبران دولتی سبز و بویژه رفسنجانی را نیزاضافه کرد تا تصویر کاملی از ناتوانی سبز در ایجاد تغییراتی جدی به نفع خود در کوتاه مدت را به دست آورد. این تحولی است که در سوی دیگر آن، یعنی در سبز بیرون از حاکمیت، تغییررویکرد از اصلاح رژیم به سمت نفی کلیت آن را تقویت خواهد کرد. تمام یا لااقل قسمت بزرگی از آن بخش از اپوزیسیون بورژوائی رژیم در خارج از کشور که در سالهای حکومت احمدی نژاد امکان اصلاحات را تمام شده تلقی می‌کردند و با عروج سبز به تجدید نظر در سیاست خود پرداخته و با حمایت از موسوی به چشم انداز اصلاح حاکمیت از درون رو آوردند، امروز و در شرایط تضعیف این نیرو بار دیگر به سیاستهای گذشته باز خواهند گشت و راه چاره را در نفی کل حاکمیت خواهند یافت. هر چه فراکسیون حکومتی سبز تضعیف شود، این روند در فراکسیون غیر حکومتی آن تقویت خواهد شد. امری که وحدت ایدئولوژیک سبز را با مخاطرات جدی روبرو ساخته، نزاع برای رهبری جنبش سبز را تقویت نموده و به نوبه خود دامنه عمل آن را محدودتر می کند. اما با این همه تعادل موجود تعادلی پایدار نیست و تا زمانی که مشاجرات و جدالهای سیاسی هنوز تیتر اول روزنامه‌ها را تشکیل می دهند، نیز این تعادل به نقطه با ثباتی نخواهد رسید. به ویژه اینکه موقعیت دشوار رژیم در عرصه بین‌المللی و تبلیغات مدیائی گسترده غرب بر علیه آن در بر پا نگه داشتن این وضعیت به طور جدی مؤثر است. حاکمان بر اوضاع مسلطند، بی آنکه خطر به طور کامل رفع شده باشد.
در سطح پایه‌ای تر نیز تحولاتی عمیق در شرف وقوع اند که دستیابی به یک ثبات پایدار را اگر نه غیر ممکن، لااقل به شدت دشوار می کنند. در‌واقع همین تحولات پایه‌ای تر در حال وقوع هستند که همزیستی مسالمت آمیز سبز را به عنوان اپوزیسیونی در درون نظام با مشکلات مواجه کرده‌اند و دستیابی به یک استراتژی واحد را هم برای سبز و هم برای جناحهای مسلط حاکمیت را به دور دست می رانند. این تحولات پایه‌ای را در کلی ترین بیان باید تحول سرمایه داری ایران در سطوح متفاوت نامید. دامنه این تحولات همه جانبه اند: از آرایش اقتصادی تا آرایش ایدئولوژیک و سازماندهی دستگاه دولت و از مناسبات درونی تا مناسبات منطقه ای و بین المللی. جامعه ایران سی سال پس از بهمن ۵۷ در مقابل اساسی‌ترین سؤالات قرار گرفته است. نخست و قبل از هر چیز تکامل سرمایه داری در ایران اکنون هر چه بیشتر به نظامی از انباشت سرمایه گره خورده است که بتواند با کنار گذاشتن عصاهای کهن بر پای رقابت خود بایستد. سرمایه داری ایران در سی سال گذشته - بر خلاف تبلیغات گمراه‌کننده ایدئولوگهای بورژوا و چپهای مشاور آنان - به اندازه‌ای رشد کرده است که تکامل آتی آن دیگرصرفا با بسط و گسترش کمی تولید امکانپذیر نیست. اساس تکامل آتی سرمایه داری در ایران باید بر تعمیق مناسبات سرمایه داری و تکامل کیفی آن قرار گیرد و این نیز با نظامی از محدودیتهای سیاسی و اقتصادی کارساز نخواهد بود. مسأله ای که امروز بر سر راه تکامل سرمایه داری ایران قرار گرفته است دست زدن به چنان تحول ساختاری است که بتواند زمینه‌های گذار به این نظام انباشت را فراهم کند. طرح هدفمند کردن یارانه ها تنها یکی از عرصه های این گذار است. ایجاد عمیق‌ترین تحولات در رابطه کار و سرمایه و همچنین در اشکال حقوقی مالکیت وجوه دیگر این گذار را تشکیل می دهند. ما در این باره در فرصتهای دیگر با تفصیل بیشتری به بحث خواهیم پرداخت. تا جائی که به نوشته حاضر بر میگردد تأکید بر این نکته ضروری است که چنین دوران گذاری همراه با تغییرات عمیق در ساختار اجتماعی بوده و تلاطمات اجتناب‌ناپذیری را همراه خواهند داشت. ایجاد تغییرات عمیق در کارکرد دولت و تبدیل آن به یک دولت مؤثر و کارآ با استفاده از اهرمهای نظامی و الگوی توسعه متمرکز  وجه دیگر این تحولات را تشکیل می‌دهد. امری که از سالهای میانی دوره اول ریاست جمهوری احمدی نژاد آغاز شده است و در دوره دوم ریاست جمهوری وی به نقطه‌ای تعیین کننده رسیده است. یک جنبه این تغییرات را در هم شکستن لابی های تو در تو و مراکز قدرت متعدد شکل گرفته در سی سال اخیر تشکیل میدهد. امری که با مقاومت مراکز قدرت متعدد درون نظام روبرو شده است و پایه‌های ائتلاف گسترده ضد احمدی نژادی، از اصلاح طلبان تا اصولگرایان کلاسیک، را تشکیل می دهد. روشن است که در مرکز این تحولات افزایش اقتدار دولت و تمرکز هر چه بیشتر انحصار قدرت در دست آن  در مقابل سایر مراکز قدرت رسمی و غیر رسمی در نظام قرار دارد. با احمدی نژاد چرخش نظام به سوی این الگوی توسعه قطعیت یافته و الگوی توسعه مبتنی بر پذیرش چهارچوبهای سیاسی - ایدئولوژیک بلوک مسلط سرمایه داری غرب همراه با حفظ ساختارهای قدرت و هیرارشی موجود در سرمایه داری ایران ضربه ای کاری خورده بود. این همان چیزی است که از جانب سبز به عنوان کودتا قلمداد شده و وارد ادبیات چپ سبز زده نیز شده است.  انجام چنین تحولی نیز به معنای تداوم جنگ قدرت در عالی ترین سطوح نظام خواهد بود و دشواریهای  دستیابی به تعادلی پایدار را دو چندان خواهد کرد.
و سرانجام روشن است که انجام همه این تحولات به معنای تغییرات سریع و حاد در زندگی میلیونها کارگر و زحمتکش جامعه نیز خواهد بود. امری که از یک سو احتمال وقوع جنبشهای اعتراضی طبقاتی را در رابطه با وخامت اوضاع معیشت توده های مردم افزایش خواهد داد و از سوی دیگر مبارزه طبقاتی را بیش از پیش از خصلت دو قطبی دولت - ملت خارج نموده و در سطح جامعه به مبارزه بین بازندگان تحولات و برندگان آن ارتقا خواهد داد. در پرتو چنین تحولاتی خطوط مبهم تضاد طبقاتی بین کارگران و سرمایه داران آشکارتر خواهد شد و امر مبارزه بر امتداد این خطوط در مسیری متفاوت قرار خواهد گرفت. مسأله دولت و قدرت سیاسی این بار در امتداد این خطوط و در جریان انکشاف مبارزه طبقاتی حول آن‌ها به گونه‌ای دیگر و با پیش داده‌هایی متفاوت طرح خواهد شد.
    تجدید آرایش برای دور جدید
بر اساس آنچه که مورد بحث قرار گرفت، دوره حاضر دوره ای متفاوت از دوره اعتراضات خیابانی است که به عنوان یک دوره مجزا در ۲۲ بهمن به پایان رسید. قطعاً اعتراضات خیابانی اینجا و آنجا باز هم بروز خواهند کرد. اما دوره حاضر با این اعتراضات مشخص نمی شود. وجه مشخصه دوره حاضر بازسازی و نوسازی صفوف خود از جانب همه نیروهای درگیر در میدان مبارزه طبقاتی و تدارک برای نبردهای آتی است. نبردهای جاری در لحظه حاضر هیچکدام برای تغییر فوری توازن قوا صورت نمی گیرند. توان نیروهای درگیر برای تحمیل فوری چنین تغییری به طرف مقابل به هیچ وجه کافی نیست. نبردهای جاری در سطوح مختلف در عین حال نبردهایی برای تجدید آرایش خود و جمع آوری قوا برای آینده است. این ویژگی دوره حاضر است.
همین ویژگی نیز خصلتها و اشکال معینی از مبارزه در دوره حاضر را برجسته می‌کند که در دوره تا ۲۲ بهمن بیشتر در حاشیه قرار داشتند. اگر تا ۲۲ بهمن عقب راندن و شکست فوری طرف مقابل از برجستگی برخوردار بود، اکنون بر همه طرفین درگیر روشن شده است که برای دستیابی به یک تفوق قطعی و تعیین کننده نیاز به تبیین مجدد جایگاه خود و بسیج نیرو برای نبردهای دراز مدت تر است. این چه در مورد حاکمیت صدق می‌کند، چه در مورد سبز و چه در مورد همه جنبشهای اجتماعی به طور کلی و جنبش کارگری به طور اخص.  نیروهای اجتماعی بیش از پیش بر تبیین اهداف درازمدت خود متمرکز می‌شوند و در صددند که آرایش پایدارتری به خود بگیرند. همین نیز پاسخ به مسائلی را در دستور قرار داده است که در دوره اعتراضات خیابانی تحت الشعاع مبارزه برای جابجائی قدرت قرار گرفته بودند. امروز برای هر نیرویی مشخص می‌شود که برای بقا در میدان سخت مبارزه طبقاتی به چیزی بیش از شور و شوق مبارزه نیاز است. دوره ای از تلاش برای دستیابی به انسجام ایدئولوژیک و برنامه‌ای به مثابه پیش شرطهای دستیابی به صفوفی پایدار ترآغاز شده است. در رابطه با جنبش سبز بالاتر به مواردی از چنین تلاشهایی اشاره کرده ایم. کافی است اضافه کنیم که جنبش سبز نیز با سمبلیسم تاکنونی خود قادر به پیشروی نخواهد بود. آویزان شدن به رنگ سبز جایگزین برنامه‌های اجتماعی و سیاسی نیست و نخواهد بود. سبز ناچار است از سمبلیسم پست مدرن خویش فراتر رفته و برنامه‌های اجتماعی خود را برای اداره جامعه تبیین کند. دشواری سبز نیز در همین جاست. ترکیب ناهمگن اجتماعی سبز از یک سو و جدال بین دو بلوک اصلی حاکم بر آن - بلوک اسلامی حکومتی و بلوک غربی لیبرالی - سبز را در مقابل آزمایشی دشوار قرار داده است که حاصل آن می‌تواند فروپاشی سبز به عنوان یک بلوک متحد وتجزیه آن به بلوکهای متعدد باشد. صرفنظر از اینکه مبانی مشترک همه نیروهای اصلی بلوک سبز، یعنی تأمین تقدس سرمایه و مالکیت خصوصی و تحکیم موقعیت طبقات ممتاز جامعه، کماکان به عنوان یک بلوک هژمونیک متحد عمل خواهد کرد، از نظر سیاسی سبز می‌تواند به جنبشهایی متعدد و به موازات هم تبدیل شود. امری که می تواند در عین حال فرصتی برای فاصله گرفتن و در نهایت گسست از جنبش سبز برای آن بخش از نیروهای بینابینی جامعه باشد که به هژمونی ارتجاعی حاکم بر سبز تن داده و ائتلاف نانوشته، اما تاریخا شکل گرفته، خود با جنبش کارگری را لغو کرده و به سبز پیوسته اند. نشانه های چینن روندی در هفته های اخیر و با پر رنگ تر شدن اعلام مواضع از سوی بخشی از جریان سبز  قابل مشاهده است که می توان از آن به عنوان سبزهای چپ نام برد.
برای حاکمیت نیز مسأله به گونه‌ای مشابه طرح شده است. بلوکهای درون حاکمیت نیز در مقابل پرسش اساسی شکل دادن به آرایش درازمدت خود ناچار از تبیین برنامه‌های اجتماعی خود هستند. در حالی که برای فراکسیونهایی از بلوک حاکم رَجعت هر چه بیشتر به موازین اسلامی و اسلامی کردن جامعه به عنوان راه گریز نمودار می شود، سایه روشنهای متفاوت مدل اجتماعی نظامیان پراگماتیست احمدی نژادی نیز هر چه بیشتر آشکار می شود. جذب الیت اجتماعی، هنری و فرهنگی جامعه نزد این نظامیان تنها یک اقدام تاکتیکی به حساب نمی آید. این تلاشی است برای شکل دادن به الگویی متفاوت از اداره جامعه که تأمین موازین اسلامی حاکم بر جامعه را در راه حلهای مدیریت کلان و ایدئولوژیک جستجو می‌کند و نه الزاماً در جزئیات زندگی روزمره. این همان جهتگیری ای است که نزد اصولگرایان ارتدکس از احمدی نژاد چهره ای لیبرال و غیر قابل دفاع می سازد. اینکه آیا چنین استراتژی ای قرین به موفقیت خواهد بود یا نه و کدام موانع بر سر راه تحقق آن قرار دارند، امری است که باید در فرصتی جداگانه بدان پرداخت. اما این باید روشن باشد که کار تجدید آرایش نظام حاکم اکنون دیگر شروع شده است. اگر انتخاب احمدی نژاد در دور اول تنها فرجه ای برای رژیم به حساب می‌آمد که مقدمتا باید جریان اصلاح طلبی را به عقب می راند و اساساً بر نفی روشهای تاکنونی حکومت متکی بود، اکنون اوضاع عوض شده است و جریان حاکم باید بتواند پاسخهای دراز مدت خود را برای اداره جامعه ارائه دهد. امروز این پاسخها باید بر متن اوضاعی متلاطم باید تنظیم شوند و پاسخ به خود این اوضاع متلاطم را نیز در خود داشته باشند. به هر رو یک نکته روشن است و آن اینکه جریان حاکم نیز برای افزایش امکان موفقیت خویش چاره‌ای جز تلاش برای گسترش دامنه ائتلافهای اجتماعی خویش نخواهد داشت. امری که تحقق آن با رویکرد جریان مشائی در دولت احمدی نژاد تعقیب می شود.
برای همه این جریانات بازبینی تحولات سالها و ماههای گذشته و تبیین تئوریک آن نقشی اساسی ایفا می کند. چه در جریان سبز که اکنون بیش از هر زمانی شاهد شکلگیری مباحث تئوریک حول تبیین پایه‌های اجتماعی و چشم اندازهای جنبش سبز است و چه برای خود جریان حاکم که بیش از پیش به تبیینهای تئوریک درازمدت روی می آورد. برای جنبش کارگری نیز مسأله متفاوت نیست. جنبش کارگری نیز باید بتواند هم به تبیینی از اوضاع کنونی و هم به تبیینی از مبانی استراتژیک خود دست یابد. بالاتر به این نکته اشاره کردیم که بحث پیرامون استراتژی را به نوشته‌ای دیگر موکول میکنیم و تمرکز نوشته حاضر بر تبیین اوضاع کنونی جنبش کارگری خواهد بود.
از آنچه درباره نیروهای بورژوازی گفته شد، این نکته باید روشن شده باشد که همه آن نیروها نیز در عین تلاش برای ارائه راه حلهای درازمدت خویش، فی الحال درگیر نبردهای متعددی نیز هستند که نمی‌توانند این نبردها را نادیده بگیرند. به عبارتی سیالیت اوضاع کنونی در آن است که نیروهای اجتماعی متفاوت در عین درگیر بودن در یک نبرد با یکدیگر، هنوز هیچکدام پاسخهای روشن و جا افتاده خود را ارائه نکرده اند و در حین نبرد با مخالفین خود ناچار به تدوین همزمان پاسخهای استراتژیک خود نیز هستند. این وضعیتی است که مبارزه طبقاتی در کشوری در حال گذار مثل ایران را از کشوری که این دوران گذار را پشت سر گذاشته است، متمایز می کند. برای کشوری که در وضعیت ثبات به سر می برد، پاسخهای جریانات مختلف اجتماعی روشن است. برای ایران این پاسخها هنوز در حال تدوینند. وضعیت جنبش کارگری نیز از این نقطه نظر متفاوت نیست. کارگران ناچارند از یک سو درگیر در نبردهای روزمره برای حفظ آنچه که دارند و برای کسب حقوق پایه‌ای سلب شده خود دست به مبارزه بزنند و از سوی دیگر و همزمان نیزتلاش برای دستیابی به راهکارهای درازمدت را سازمان داده و در این راه گام بردارند. این حرکت دووجهی فقط ویژه دوره کنونی، دوره بعد از ۲۲ بهمن، نیست و در تمام سالهای اخیر شرایط حرکت جنبش کارگری را تعیین می‌کرده است. از این نقطه نظر چیزی عوض نشده است. اما از نقطه نظر توازن قوا در لحظات مختلف مبارزه طبقاتی و از لحاظ نوع مسائل و موضوعاتی که در هر دوره مشخص پاسخگوئی به آن‌ها در دستور کار قرار گرفته است، شرایط دائماً در حال تغییر بوده اند. اگرانکشاف جنبش کارگری تا پیش از آغاز مبارزات انتخاباتی بر بستر اصلی تضادهای طبقاتی و در امتداد آن‌ها به پیش می رفت، پس از آغاز این مبارزات اما دیگر چنین نبود. تا پیش از این دوره جنبش کارگری نیازی به پاسخگوئی به مسائل حاد فوری پیش روی خود نداشت. آنچه مهم بود، تبیین موقعیت خود و مطالبات خود و تعیین اشکال مبارزه برای این مطالبات بود. روند آرامی از انکشاف مبارزه طبقاتی در جریان بود که طی آن بسیاری از مسائل کهنه به آرامی رو به حل شدن می‌رفتند و همگرائی تدریجی اما آشکاری بین جریانات مختلف درون و منتسب به جنبش کارگری شکل می گرفت. همین همگرائی ها بود که در اول ماه مه سال ۸۸ به بیانیه مشترک تشکلهای کارگری و به تظاهرات مشترک آنان در تهران انجامید. انعکاس همین مبارزات در خارج از کشور نیز کاهش تنشهای بین جریانات متفاوت مدعی دفاع از طبقه کارگر و برگزاری چندین نشست وسیع اینترنتی در دفاع از دستگیر شدگان اول ماه مه تهران و سرانجام برگزاری تظاهرات در دفاع از این کارگران دستگیر شده در روز ۱۶ ژوئن در برلین بود. تظاهراتی که برای اولین بار بعد از سالیانی متمادی توانسته بود تعداد قابل توجهی از فعالین چپ و مدافعین جنبش کارگری را به خود جلب کند و مایه‌های امید به آغاز دور جدیدی از مبارزه پرقدرت در دفاع از جنبش کارگری در خارج از کشور را نیز دامن بزند.
با شروع مبارزات انتخاباتی این وضعیت تغییر کرد. هر چه زمان انتخابات نزدیکتر می شد، موضوع آن نیز بیشتر به مسأله سیاسی کل جامعه تبدیل می‌شد و جنبش کارگری نیز در مقابل پرسش چگونگی برخورد به انتخابات ریاست جمهوری قرار می گرفت. پاسخ تشکلهای درون و پیرامون جنبش کارگری به موضوع قبل از هر چیز نشان میداد که آمادگی لازم برای ایستادگی در مقابل تحولات پیش رو در جنبش کارگری وجود ندارد. پاسخ سنتی جریانات متعلق و یا متمایل به چپ سنتی مبنی بر تحریم انتخابات قبل از هر چیز تأکیدی بود بر بی‌اهمیت دانستن انتخاباتی که در راه بود. چپ به طور کلی به هیچ وجه ارزیابی درستی از ابعاد تحول در حال وقوع نداشت و محافل متمایل به چپ در درون و پیرامون جنبش کارگری نیز از این مستثنی نبودند. روند بعدی حوادث نشان داد که پاسخ همیشگی تحریم انتخابات بر هیچ تحلیلی متکی نبود و پاسخی کلیشه ای به شمار می‌آمد که جزئی از مراسم همیشگی چپ رادیکال در مقابل تحولات سیاسی درون نظام به حساب می آید. به این ترتیب بسیاری از کسانی که آنچنان رادیکال بر تحریم انتخابات پا می فشردند، با شروع اولین تظاهرات خیابانی سبزها به مدافعین دو آتشه جنبش سبز بدل شدند. کلیشه ها در هم ریخت و «رادیکالهای» پرولتاریا ناگهان به رادیکالهای سبز بدل شدند. امری که بیش از هر چیز نشانگر آن بود که برای این چپ رادیکال بودن اصل تعیین کننده است و نه کارگری بودن.
پاسخ دومی که در جریان مبارزات انتخاباتی از جانب تشکلهای کارگری ارائه شد، روی آوری به سیاست «مطالبه محوری» بود که از مدتی قبل توسط بخشی از جریانات راست و توده ایستی و جریانات ملی مذهبی و مشابه طرح شده و از جانب برخی فعالین جنبشهای اجتماعی نیز به عنوان پاسخی مطلوب به دست گرفته شده بود. در درون جنبش کارگری نیز مطالبه محوری به عنوان یک تاکتیک بخشا پذیرفته شد و تشکلهایی مثل سندیکای واحد با صدور بیانیه به طرح مطالبات خویش از کاندیداهای ریاست جمهوری پرداختند. این تاکتیک در عین حال که گر چه هنوز به معنای ا حمایت از کاندیداهای ضد احمدی نژاد نبود، اما در عین حال با پاسخی که چهار سال پیش از آن توسط تشکلهای کارگری در قبال انتخابات ریاست جمهوری ارائه شده بود، آشکارا متفاوت بود. چهار سال قبل و در پایان دوران اصلاحات تشکلهای جنبش کارگری قاطعانه انتخابات را تحریم نموده و در آن شرکت نکردند. این در حالی بود که نمایندگان اصلاح طلبان در انتخابات سال ۸۴ و به طور مشخص مصطفی معین، حتی حق ایجاد اتحادیه های آزاد را نیز در برنامه انتخاباتی خود گنجانده بودند. در سال ۸۴ جنبش کارگری بیش از هر چیز به گسترش و تشکل یابی خویش می‌اندیشید و در بی اعتمادی مطلق به کاندیداهای ریاست جمهوری کار خود را پیش برد. امری که در بحبوحه مبارزات انتخاباتی به ایجاد سندیکای شرکت واحد انجامید. مقایسه این دو روش نشان می‌دهد که در چهار سال گذشته جنبش کارگری در برخی زمینه‌ها در موقعیتی دفاعی تر قرار گرفته بود. طرح تاکتیک «مطالبه محوری» عملاً به معنای باز گذاشتن راه حمایت از این یا آن کاندیدای ریاست جمهوری بود. گر چه هیچکدام از سندیکاهای کارگری عملاً به حمایت از هیچ کاندیدائی نپرداختند، اما نفس باز گذاشتن چنین امکانی خود یک گام به عقب به شمار می آمد. تفاوت تشکلهای کارگری با تشکلهای جنبشهای اجتماعی دیگر در این بود که آن‌ها به این مطالبات پایبند ماندند و بر خلاف «رادیکالها» با شروع تظاهرات خیابانی به حمایت آشکار از آن برنخاستند.
به جرأت می‌توان خط اصلی جنبش کارگری در قبال جنبش پسا انتخاباتی را خط انتظار و حفظ فاصله با تحولات دانست. حوادث پس از انتخابات عملاً به محکی برای سنجش میزان پایبندی تشکلهای درون و پیرامون جنبش کارگری به منافع عمومی طبقه کارگر دانست. در حالی که نمایشی ترین و سطحی‌ترین این تشکلها از قبیل «جافک» و «کارگران ایران خودرو» و «کمیته پیگیری» به جنجالی ترین سیاستها در دفاع از جنبش سبز رو آوردند و در مواردی کاتولیک تر از پاپ به بازتاب «تظاهرات ده میلیونی مردم تهران» و کارگری قلمداد کردن اعتراضات پرداختند، تشکلهای جدی‌تر درون جنبش از قبیل سندیکاهای واحد و هفت تپه و «اتحادیه آزاد کارگران» و «کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری» ضمن محکوم نمودن سیاست سرکوب اعتراضات، هشیارانه فاصله‌ای محسوس با جنبش پسا انتخاباتی را حفظ نموده و به مدافعین آشکار آن بدل نشدند. این روش عملاً همان روشی بود که کلیت طبقه کارگر نیز در قبال جنبش پسا انتخاباتی در پیش گرفت. اهمیت این روش برخورد آنجائی بیشتر نمودار می‌شود که تقریباً کل چپ ایران در مقام مدافع جنبش پسا انتخاباتی با تمام قوا به تبلیغ ایده شرکت کارگران در جنبش سبز پرداخته و فشار سیاسی و ایدئولوژیک سنگینی را که از جانب مدیای مسلط اعمال می‌شد دو چندان کرده بودند. این سیاست محتاطانه تا مدتها ادامه داشت و جنبش پسا انتخاباتی عملاً با سکوت فعالین کارگری مواجه بود. در آخرین ماههای این دوره بود که این سکوت به تدریج شکست و فعالینی به اظهار نظر درباره جنبش پسا انتخاباتی پرداختند. اظهار نظرهایی که به مرور تمایزی طریف بین دو نحوه برخورد را آشکار نمودند. تمایزی که اکنون و در دوره پس از ۲۲ بهمن نیز موجود است و پرداختن به آن ضروری است. این فقط یک بازبینی ساده از تحولات ماههای اخیر نیست. بلکه همچنین عناصری از سیاستهای آینده جنبش را در خود دارد.
اظهار نظرهای فعالین جدی‌تر جنبش کارگری در دوره اخیر حاوی اشتراکات و در عین حال تمایزاتی نیز بود. وجه مشترک همه این اظهار نظرها در این بود که فعالین جنبش به درستی بر نقش ضد کارگری اصلاح طلبان و وخامت وضع معیشت طبقه کارگر در دوران حکومت آنان انگشت گذاشته و همین را نیز یک علت بدبینی کارگران نسبت به جنبش سبز دانسته اند. اما از این نقطه به بعد ارزیابی ها متفاوت بود. در حالی که بخشی از این فعالین در مباحث خود بر شرکت افراد کارگر در جنبش پسا انتخاباتی و توجیه علل این شرکت علیرغم رهبری دست راستی آن تأکید می کردند، نزد بخشی دیگر انتقادی عمومی به جنبش پسا انتخاباتی نمودار می شد. این تمایز ظریف اما مهم حکایت از شکلگیری آرام دو روش برخورد متفاوت به جنبش پسا انتخاباتی در میان فعالین کارگری داشت. تأکید بر شرکت افراد کارگر در جنبش پسا انتخاباتی تنها یک بازبینی از حوادث نبود. این آغاز روندی از به رسمیت شناختن جنبش پسا انتخاباتی و قائل شدن نوعی تمایز بین این جنبش و جنبش سبز بود. تمایزی که باید به مرور راه را برای شرکت در این جنبش باز می کرد. در حالی که از سوی دیگر تأکید بر تمایز پایه‌ای بین جنبش کارگری و جنبش پسا انتخاباتی به راهکارهایی متفاوت و جدا از جنبش پسا انتخاباتی منجر می شد. نمونه بارز حرکت فعالین جنبش کارگری در مسیر اول را علیرضا خباز در نوشته‌های خود به نمایش گذاشت و نمونه روشن حرکت در جهتی خلاف آن را در نوشته‌ها و مصاحبه‌های رضا رخشان می‌توان یافت. علیرضا خباز با طرح ابهاماتی به ارائه بحث درباره رابطه جنبش سبز و کارگران وارد بحث شد و سرانجام در مقابل انتقاداتی که از دو سوی چپ پرو سبزی و چپ ضد سبز بر مواضع وی به عمل آمد، ابهامات را کنار گذاشته و به نوعی همراهی منتقدانه با جنبش پسا انتخاباتی رسید. نکته مهم در بحث خباز تفکیک این جنبش از جنبش سبز بود. وی جنبش سبز را کماکان رد می کند، اما آن را محدود به بخشی از جنبش پسا انتخاباتی می‌کند و نه تمام آن. وی جنبش پسا انتخاباتی را نه به عنوان یک کل واحد جنبش سبز، بلکه به عنوان ترکیبی از جنبش سبز و جنبش اعتراضی مردم قلمداد نموده، با اولی مرزبندی می‌کند و به دومی سمپاتی نشان می دهد. در نقطه مقابل نیز رضا رخشان در نوشته هایش با طرح سؤالاتی درباره رهبری جنبش سبز به ابهامات موجود در این جنبش پرداخته و سرانجام به مرزبندی کامل با آن به عنوان جنبشی جدا از طبقه کارگر رسید و مسیر متفاوتی را برای جنبش کارگری ترسیم نمود. در بحث رخشان جنبش پسا انتخاباتی یک کلیت واحد است و همان جنبش سبز قلمداد می شود. روشن است که این دو روش برخورد کاملاً متفاوت با جنبش پسا انتخاباتی است. اما اهمیت این مباحثه برای جنبش کارگری فقط در تعیین رابطه این جنبش با جنبش سبز نیست. مسأله فقط در این نیست که آیا جنبش کارگری باید با جنبش پسا انتخاباتی همدردی نماید یا نه. دامنه تأثیرگذاری چنین ارزیابی های متفاوتی فراتر از اینهاست.
در حالی که در ماههای اول جنبش سبز فعالین جنبش کارگری این جنبش را یا با سکوت و یا با فاصله همراهی می کردند ، نشانه‌های اتخاذ سیاستی متفاوت و فعال در ماههای پایانی دوره اعتراضات خیابانی ظاهر شد. این تغییر به سمت شفاف شدن سیاست در قبال جنبش پسا انتخاباتی قطعاً تحت تأثیر تغییرات خود جنبش پسا انتخاباتی و ظهور اشکال رادیکالتر اعتراضی در حد فاصل روزهای پس از ۱۶ آذر تا ۶ دی - عاشورا - نیز بود. تغییر در ساختار و اشکال مبارزاتی جنبش پسا انتخاباتی یکی از مهم ترین فاکتورهای تعیین سیاست در چپ رادیکال نیز به شمار می‌آمد که از آغاز جنبش پسا انتخاباتی بر عبور این جنبش از رهبران سبز تأکید نموده و حمایت خود از جنبش سبز را بر این ارزیابی متکی می نمود. تغییر جهتگیری در میان بخشی از فعالین جنبش کارگری به این سمت را نیز آشکارا باید روی آوری و یا نزدیک شدن آنان به سوی چنین ارزیابی ای قلمداد کرد. با این حال تأکید بر این لازم است که این روی آوری هنوز با تحلیل بخشی از چپ رادیکال سبز شده که یا عملاً جنبش پسا انتخاباتی را جنبشی انقلابی ارزیابی می نماید و یا قائل به وجود دو جنبش متفاوت در دوره پسا انتخاباتی است و یکی را سبز و دیگری را انقلابی به شمار می‌آورد، فاصله زیادی دارد. نزد این گروه از فعالین جنبش کارگری حداکثر می‌توان به تأکید آنان بر تمایلات کارگران منفرد برای شرکت در جنبش پسا انتخاباتی به منظور دستیابی به خواسته‌های خود برخورد. لااقل در میان فعالین جدی‌تر جنبش کارگری، نزدیکی به جنبش پسا انتخاباتی در حدی بیش از این به طور ملموس قابل مشاهده نیست و این هنوز با جبهه سایی تمام‌عیار چپ سبز شده فاصله زیادی دارد.
بالاتر نیز اشاره کردیم که اهمیت این ارزیابی ها مقدمتا نه به خاطر دستیابی به یک جمعبندی از تحولات یک ساله اخیر و یا حتی نه به خاطر تعیین روش برخورد به جنبش پسا انتخاباتی است. نتایج تاکتیکی این ارزیابی های متفاوت در تعیین نحوه پیشبرد مبارزات در شرایط کنونی و تعیین شعارها و اشکال مبارزاتی جنبش کارگری است که این ارزیابی های متفاوت را با اهمیت می کند.ارزیابی های متفاوت از جنبش پسا انتخاباتی به نتایج متفاوتی نیز در رابطه با تحول کنونی جنبش کارگری می انجامند یا بهتر است بگوئیم پوشش ایدئولوژیک مناسب برای روشهای برخورد متفاوت در جنبش کارگری است که خود را در ارزیابی های متفاوت از جنبش پسا انتخاباتی نشان می دهد. برای کسی که جنبش پسا انتخاباتی را جنبشی انقلابی ارزیابی می کند، جنبش کارگری جنبشی است که از این جنبش انقلابی مد نظر او عقب‌مانده است. چنین ارزیابی ای به طور بلاواسطه ای به این نتیجه تاکتیکی ختم می‌شود که باید جنبش کارگری را به جنبش پسا انتخاباتی متصل کرد و با تقویت این جنبش به زعم آنان انقلابی به تقویت جنبش کارگری نیز پرداخت. متقابلا نیز نگرشی که منتقد جنبش پسا انتخاباتی است، راه رشد و گسترش جنبش کارگری را نه در پیوستن به آن جنبش، بلکه در تعیین مستقل مسیر خود جستجو می کند. روشن است که این دو تاکتیک متفاوت از دو نگرش کاملاً متفاوت استراتژیک نیز ناشی می‌شوند. به هر اندازه که تعلق فعالین جنبش کارگری به این یا آن نگرش قوی‌تر باشد، به همان اندازه نیز پاسخهای متفاوت آنان با روشنی بیشتری از یکدیگر متمایز خواهند بود. مسأله اما اینجاست که در میان بخش قابل توجهی از فعالین جنبش کارگری دیدگاهی در حال شکل گرفتن است که از پذیرش آشکار یکی از دو نگرش فوق سر باز زده و در جستجوی راه سومی است. این گروه از فعالین کارگری، در انتفاد به جهتگیری های سیاسی و اجتماعی جنبش سبز با منتقدین آن هم نظرند و در تأئید اشکال مبارزاتی جنبش پسا انتخاباتی در کنار مدافعان جنبش سبز قرار می گیرند. بالاتر نیز گفتیم که تغییر شرایط مبارزه جنبش پسا انتخاباتی و رادیکالیزه شدن اشکال مبارزه به تقویت چنین نگرشی در میان فعالین جنبش کارگری نیز پرداخته است. با تغییر این اشکال مبارزاتی و میلیتانت شدن مبارزات خیابانی در ماههای آخر دوره اعتراضات خیابانی،اصالت و حقانیت جنبش پسا انتخاباتی نیزدر میان فعالین چپ به طور کلی و در میان فعالین جنبش کارگری نیز تقویت شد. این در حالی است که رادیکالیزه شدن اشکال مبارزه در سطح سیاسی با رادیکالیزه شدن شعارهای سلبی نسبت به اوضاع موجود همراه بود بدون آنکه از نظر طبقاتی ذره‌ای رادیکالیسم به نفع طبقه کارگر و محرومان جامعه به آن اضافه شده باشد. با این حال نفس رادیکال شدن اشکال مبارزاتی جنبش پسا انتخاباتی در افزایش حقانیت آن نزد چپ مؤثر واقع شد. بدون تردید نارضایتی گسترده از جمهوری اسلامی نقشی مهم در شکلگیری این نوع نگرش داشته و دارد. اما عامل تعیین کننده در شکلگیری این ارزیابی مثبت در چپ نسبت به جنبش پسا انتخاباتی رادیکال شده را در تلقی نادرست این چپ از رادیکالیسم به طور کلی باید دانست که بر اساس آن اشکال مبارزاتی رادیکال در انحصار چپ قرار دارند، در حالی که بورژوازی به اشکال غیر رادیکال و مسالمت جوی مبارزه دست میزند. چنین نگرشی به محض مشاهده اعتراضات رادیکال خیابانی، آن را با چپ مرتبط نموده و حقانیت ویژه ای برای آن قائل می شود. برای چپ ایران که در زمینه چنین مباحثی هنوز الگوهای رفتاری طبقات مختلف اجتماعی در نیمه دوم قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم را مد نظر دارد، این نتیجه‌گیری کاملاً طبیعی است. بررسی مفصل‌تر این موضوع را به بحث عمومی درباره استراتژی موکول می کنیم. در اینجا فقط به این نکته اشاره میکنیم که تاریخ معاصر سرمایه داری شاهد موارد متعددی از دست زدن بورژوازی به اشکال رادیکال مبارزاتی است که به طور معمول همراه با بکار گیری انواع مرکبی از قهر، چه در اشکال خیابانی و چه در ترکیب با اشکال مسلحانه و نظامی به یاری ارتش، بوده است. محدود کردن اشکال رادیکال مبارزه به چپ، یک خطای بنیادی این نگرش است. همین خطاست که منجر به تغییر نگرش در میان بخشی از فعالین جنبش کارگری و سنگین شدن کفه سمپاتی به جنبش پسا انتخاباتی نسبت به انتقادات طبقاتی بر آن شده است. هر چه جنبش پسا انتخاباتی در اشکال رادیکالتری ادامه یافت، انتقادات طبقاتی بر آن کاهش یافته و سمپاتی نسبت بدان نزد این گروه از فعالین جنبش کارگری افزایش یافته است. این سمپاتی را بیش از هر چیز در تأکید بر شرکت کارگران در این جنبش می‌توان مشاهده کرد، با آنکه خود این فعالین هنوز مرز خود را با جنبش پسا انتخاباتی حفط کرده اند. بیهوده نبود که نوشته علیرضا خباز تحت عنوان «کارگران کجای این جنبش ایستاده اند» نه تنها از جانب منتقدین جنبش سبز، بلکه از جانب پیروان سرسخت این جنبش نیز مورد انتقاد قرار گرفت که خباز را متهم به ناپیگیری در مبارزه انقلابی نمودند.
بر این اساس، صرفنظر از تحولاتی که ممکن است در هفته‌ها و ماههای آینده به طور خودجوش و در رابطه با نتایج تغییرات در سیاستهای اقتصادی دولت در جنبش کارگری واقع شوند، نگرشهای متفاوت در میان فعالین کارگری و همچنین فعالین چپ و یا سبز معطوف به جنبش کارگری، بر اتخاذ سیاستهای این جنبش به طور مستقیم تأثیر خواهد گذاشت. سویه عمومی این تأثیرگذاری را در دوجهتگیری کلی می‌توان خلاصه کرد که نسبت به جنبش پسا انتخاباتی در جریان خواهد بود. نگرش طرفدار سبز و جنبش پسا انتخاباتی همه تلاش خود را به کار خواهد گرفت تا جنبش کارگری را به جنبش پسا انتخاباتی متصل نموده و آینده این جنبش را در پیوند با آن رقم زند و نگرش منتقد به جنبش سبز نیز متقابلا تلاش خواهد نمود که روندهای آتی جنبش کارگری را مستقل از افت و خیزهای جنبش پسا انتخاباتی رقم زند. در چنین شرایطی موضع گروه سوم از فعالین جنبش کارگری که بالاتر بدان اشاره کردیم، برخورد دقیق‌تری را می طلبد.
بالاتر گفتیم که ارزیابی های متفاوت از جنبش پسا انتخاباتی در درجه اول نه به خاطر نفس برخورد به آن جنبش، بلکه به خاطر نتایج تاکتیکی آن است که اهمیت می یابند. از این نقطه نظر، تأئید حقانیت و اصالت جنبش پسا انتخاباتی در عین انتقاد به شعارها و رهبری این جنبش، این دسته از فعالین جنبش کارگری را عملاً در کنار گروه طرفدار جنبش سبز قرار می دهد. هر چند که خود این فعالین ادبیات دیگری را به کار گیرند و لبه انتقادشان به جنبش سبز تیز تر از گروه اول نیز باشد.  اظهارات تأئید آمیز این دسته از فعالین جنبش کارگری نسبت به شرکت کارگران در جنبش پسا انتخاباتی و تاکید مکرر بر آن، صرفا بازگوئی وقایع چند ماه گذشته نیست. این کاملا امکانپذیر است که کارگران در مقطعی معین در این یا آن جنبش بورژوائی و یا حتی ارتجاعی وسیعا شرکت کنند. نمونه های تاریخی در این زمینه چندان کم نیستند. تأکیدات این دسته از فعالین بر شرکت کارگران در جنبش سبز اما در عمل چیزی جز طفره رفتن از بررسی ماهیت و اهداف جنبش پسا انتخاباتی و گذاشتن مهر تأئید بر خود این جنبش نیست و این مهر تأیید نیز تنها به یک تأئید اخلاقی خاتمه نمی یابد. کسی که جنبشی را اصیل قلمداد می‌کند و اشکال اعتراض آن را تأئید می کند، عملاً چاره‌ای جز برگزیدن ادبیات همان جنبش و همان اشکال اعتراض برای خود باقی نخواهد گذاشت. نمی‌شود بر شرکت کارگران در جنبشی مهر تأئید کوبید و در عین حال منتقد اشکال بروز آن جنبش نیز بود. دقیقاً همین تأئید اشکال بروز جنبش پسا انتخاباتی است که این دسته از فعالین را در کنار گروه اول قرار می‌دهد و جنبش کارگری را با مخاطراتی ویژه روبرو می کند.
تأئید صریح یا ضمنی جنبش پسا انتخاباتی، در عین حال به معنای تأئید شعارهای رادیکال آن بر علیه رژیم و تأئید اشکال اعتراض آن نیز هست. فعال سیاسی ای که از این زاویه به جنبش پسا انتخاباتی نگاه می کند، برای جنبش کارگری نیز به همین نتیجه خواهد رسید و بر مبنای همین قضاوت به تعیین سیاست و تاکتیک این دوره جنبش کارگری نیز خواهد پرداخت. با چنین نقطه عزیمتی، جنبش کارگری یا باید به مثابه بخشی از یک جنبش رو به جلو و مترقی عمل کند و یا حداقل با همراهی خویش در عین حال شرایط پیروزی خود را فراهم آورد. در هر حالتی، آنچه نقطه عزیمت تعیین سیاست و تاکتیک جنبش کارگری قرار خواهد گرفت، نه میزان آمادگی خود طبقه کارگر و درجه سازمان یافتگی آن، بلکه شرایط فراهم آمده توسط جنبش پسا انتخاباتی خواهد بود. این نگرش چاره‌ای جز ترسیم مسیر تحولات با عینک جنبش پسا انتخاباتی ندارد و برای جنبش کارگری نیز همین اشکال مبارزه با اهدافی مشابه را ترسیم خواهد نمود. نتایج این نگرش برای جنبش کارگری به دلایل متعدد بسیار زیانبار خواهد بود.
اول اینکه جنبش پسا انتخاباتی جابجائی به طور کلی در قدرت سیاسی را در دستور کار روز خود قرار داده است. برای بخشهای رادیکالتر این جنبش زمان سرنگونی کلیت رژیم فرا رسیده است. این البته آرزویی زیباست. اما برای طبقه کارگر آرزوهای زیبا نمی‌توانند نقطه شروع حرکت را تعیین کنند. اگر یک درس بزرگ از همه تحولات سیاسی در اپوزیسیون در سی سال اخیر بشود گرفت، آن درس این است که علیرغم همه وعده‌های مبنی بر سرنگونی قریب الوقوع رژیم، این وضعیتی است که هنوز واقع نشده است. سرنگونی رژیم حاکم به چنان تدارک نیرومند و به چنان سازمان گسترده و در عین حال مستحکمی نیاز دارد که جنبش کارگری هنوز با آن فاصله بسیار دارد. کسی که امروز جنبش کارگری را به سرنگونی فوری رژیم فرا می خواند، نه تنها مبارزه حی و حاضر و جاری لازم برای پیشگیری از وخامت اوضاع زندگی طبقه کارگر را عملاً کنار می گذارد، بلکه همچنین چشم اندازهای واقعی رشد جنبش را تیره می‌کند و آن را به بیراهه  ای می‌کشاند که جز به تحلیل رفتن نیروهایش ثمری نخواهد داشت. بارزترین نمونه این گمراهی را در ناچیز گرفتن مبارزه حول موضوع یارانه ها می‌توان به روشنی دید. جنبش کارگری هنوز نه تنها هیچ بحث روشنی در این باره ارائه نداده است، بلکه مباحثه در این زمینه را عملاً به اقتصاددانان بورژوا و به سیاستمداران مخالف دولت واگذار کرده است. هیچ نشانه ای نیز از تغییر این روند در جنبش کارگری در دست نیست. بیانیه منشور مطالبات تشکلهای کارگری نیز صرفاً به رد طرح یارانه ها پرداخته و هیچ چشم انداز روشنی از شکل دادن به یک مبارزه مؤثر در این زمینه را ارائه نمی دهد. حتی این امکان نیز در میان محافل و تشکلهای جنبش کارگری به بحث گذاشته نشده است که اگر این طرح حقیقتاً اجرا شود، کدام سیاستها و کدام مطالبات مشخص در این رابطه باید در دستور کار جنبش کارگری قرار بگیرد. به عنوان نمونه، لابی بورژوازی موفق شده است که با کمپینهای بی‌وقفه طرح اولیه اختصاص یارانه به خانواده های کم درآمد را عقب رانده و به جای آن پرداخت یارانه به همه خانوارها، اعم از فقیر و غنی، را جا بیندازد. از سوی جنبش کارگری هیچ تلاشی برای مقابله در جهت مخالف به عمل نیامده است و صرفاً به همان موضع مخالفت عمومی با این طرح اکتفا شده است. این نوع موضعگیری مبتنی بر مخالفت عمومی بدون تأثیرپذیری از فضای اعتراضی جنبش پسا انتخاباتی و درغلطیدن به ورطه افسانه‌های آن امکانپذیر نبود. در حالی که فعالین جنبش کارگری تا پیش از طهور جنبش پسا انتخاباتی در مسائلی مثل حداقل دستمزدها با دقت تمام به بررسی سطوح متفاوت دستمزدی پرداخته و بر همین اساس تصورات خود را از حداقل دستمزد لازم طرح و تبلیغ می نمودند، در مقابل طرح یارانه ها به هیچ وجه چنین عمل نشده است. نتیجه عملی این روش برخورد به ظاهر رادیکال اما مبهم و کلی این خواهد بود که امکان تأثر گذاری جنبش کارگری در جریان مباحث مربوط به این تحولات و امکان بسیج کارگران برای دستیابی به نتایج مشخص یکسره نادیده گرفته خواهد شد و به جای سیاست مشخص در قبال این تغییر به تهدیدات کلی در مورد شورشهای آینده بسنده خواهد شد. روشن است که  دخالتگری مؤثر می توانست امکانات تأثیر گذاری بر روند اجرائی شدن یارانه ها به نفع طبقه کارگر را افزایش دهد در حالی که در شرایط فقدان دخالتگری مؤثر جنبش کارگری، در صورت اجرای این طرح وضعیت زندگی کارگران از این نیز وخیم تر خواهد شد. این نتیجه‌ای اجتناب‌ناپذیر نبود و نیست. طبقه کارگر می‌توانست با دخالت فعال در مباحث مربوط به این موضوع و با سازماندهی اعتراضی مناسب با ابعاد موضوع، حداقل دامنه این عواقب وخیم را کاهش داده و چه بسا در همین روند و با بهره گیری هشیارانه از تضادهای درون قدرت حاکم، به دستاوردهای مثبتی نیز نائل شود. امری که فعالین جنبش کارگری به کلی نادیده گرفتند. تصور جابجائی قریب الوقوع در قدرت مانع از این دخالتگری شد.
دوم اینکه فضای ذهنی کسی که از زاویه حقانیت جنبش پسا انتخاباتی به اوضاع نگاه می‌کند و در عین حال به جابجائی سریع در قدرت می اندیشد، به هیچ وجه آمادگی کار درازمدت و بنیانی را ندارد. جای تحلیل خونسردانه تغییرات در توازن قوا را تلاش برای تغییر فوری این توازن از طریق مشارکت در نبردی می‌گیرد که رهبری و ابزارهای آن در دست دیگران قرار دارد. طبقه کارگر به مثابه طبقه ای قلمداد می‌گردد که هم امروز باید با نیروی خود وارد میدان شده و توازن قوا در مبارزه طبقاتی را به زیان جناح حاکم رژیم بر هم زند. ادبیات و انتظارات همین تغییر فوری نیز به ادبیات جنبش کارگری تبدیل می شود. با شعار «مرگ بر دیکتاتور» و «خامنه ای قاتله، ولایتش باطله» نمی‌شود به فکر تشکیل سندیکا بود. کسی که این شعارها را به عنوان شعارهای امروز جنبش کارگری توصیه می کند، نمی‌تواند به فکر تشکیل سندیکاها باشد. برای چنین دیدگاهی «شورای موقت» راه چاره است که مقدمه‌ای بر قدرت دوگانه ای است که به زعم اینان عنقریب بر جامعه حاکم خواهد شد.
سوم اینکه در ادامه همان حاکمیت ذهنیت ناشی از جنبش پسا انتخاباتی و ادبیات و تبلیغات آن، رژیم به عنوان رژیمی فاشیستی تلقی خواهد شد که راهی برای فعالیت و سازماندهی باقی نگذاشته است. این تصوری از پایه خطاست که به هیچ وجه نه بیانگر ویژگیهای نظام سرکوب در ایران است و نه گویای ویژگیهای مبارزه در جامعه ایران. نفس حضور علنی و نیمه علنی فعالین کارگری علیرغم همه تهدیدها و سرکوبها، به خودی خود این تلقی را نقض می کند. تا جائی که به مبارزات کارگران بر می گردد، از زمان کشتار کارگران خاتون آباد به این سو، هیچ اعتراض کارگری به رگبار گلوله بسته نشده است. در مقابل رژیم توانسته است با ترکیب هوشمندانه ای از سرکوب مقطعی و اخراج رهبران تشکلهای کارگری از کار و نظام تعقیب مداوم قضائی و گروگانکشی وثیقه ای از زندانیان و متهمان به خوبی اعتراضات کارگری را مهار و سرکوب نماید، بدون آنکه با به قتل رساندن کارگران افکار عمومی داخلی و جهانی را بر علیه خود بر انگیخته باشد.  در دل همین نظام سرکوب تشکلهای کارگری هنوز امکان اداره سایت و صدور اطلاعیه را دارند  و هنوز بیشتر رهبران علنی آنان در داخل کشور کار و زندگی و مبارزه می کنند. این نظام سرکوب البته بسیار مؤثر و وحشیانه است، اما نظامی فاشیستی نیست. به ویژه اینکه اهرم فشار اقتصادی یک نقش تعیین کننده در این نظام ایفا می کند.
بحث تفصیلی تر در رابطه بین سیاست و ایدئولوژی در جمهوری اسلامی و چگونگی کارکرد دستگاه سلطه جمهوری اسلامی را به همان نوشته مورد اشاره درباره استراتژی محول می کنیم. در بحث حاضر اشاره به این کافی است که چنین تلقیاتی صرفنظر از نادرستی تئوریک، نتایج عملی زیانباری نیز به همراه دارند. اطلاق صفاتی مثل رژیم فاشیستی به جمهوری اسلامی البته بسیار رادیکال نمودار می‌شود و گوینده چنین احکامی چه بسا از رشادت انقلابی خود بسیار نیز خرسند و از خود ممنون باشد. اما این تصویر ساده شده به هیچ وجه واقعیت پیچیده نظام سرکوب در ایران را منعکس نمی‌کند و نتیجتاً قادر به یافتن راههای مؤثر مقابله با این سرکوب نیز نخواهد بود. یک  نتیجه بازدارنده مهم این تلقی در این است که امکانات کار علنی - چه کار در چهارچوب قانون و چه کار فراقانونی - یک‌سره نفی می شود. سندیکای علنی جای خود را به شورای مخفی ای می‌دهد که هیچ‌کس نمی‌داند از چند نفر تشکیل شده است و چه نفوذی در محل کار ادعائی خود دارد. کار علنی بی‌ارزش قلمداد شده و اصالت مبارزه در کار مخفی دنبال می شود. یک دلیل عدم تشکیل سندیکاها در مجتمع ها و کارخانجات بزرگ صنعتی و در عین حال تشکیل جمعهای موهوم مخفی در سالهای گذشته را در تسلط همین دیدگاهها باید جستجو کرد. برای نشان دادن قساوت سرکوب رژیم اسلامی، اطلاق عبارات رژیم فاشیستی به آن لازم نیست، نفس انعکاس واقعیت سرکوب به همان شکلی که هست، به اندازه کافی گویاست.
چهارم اینکه تأئید اصالت و حقانیت جنبش پسا انتخاباتی به مثابه جنبشی آزادیخواهانه در عین انتقاد به شعارهای آن و به رهبری اش، به مسابقه‌ای بیهوده بر سر کسب رهبری آن جنبش دامن می‌زند که به نوبه خود مانع برقراری رابطه‌ای جدی و مبتنی بر توازن قوا با جنبش پسا انتخاباتی می گردد. نگرشی که جنبش سبز را ارتجاعی می شمارد اما جنبش پسا انتخاباتی را انقلابی، اصیل و یا مردمی به شمار می آورد، عملاً وارد چرخه ای از رقابت با جنبش سبز می‌شود که نتیجه‌اش جز تشدید درگیری فرقه ای با رهبران جنبش سبز نخواهد بود. با هر بیانیه و هر نشانه ای که در جنبش سبز به نفع طبقه کارگر و در جهت توجه به خواستهای کارگران ظاهر شود، رقابت فرقه ای چنین دیدگاهی با سبز تشدید خواهد شد. تلاش سبزها برای جلب حمایت کارگران از نظر چنین دیدگاههایی صرفا به منزله نوعی حقه بازی از جانب سبزها به حساب می آید تا این واقعیت بدیهی پرده پوشی شود که خود چپ سبز زده نیز امروز و بعد از شکست جنبشهای خیابانی است که مجددا به یاد طبقه کارگر افتاده است. تقویت گرایش به توجه به خواستهای کارگران در بخشهایی از سبز نزد فعالین این دیدگاه به مثابه تهدید برای جنبش کارگری - یا بهتر است بگوئیم تهدیدی از جانب رقیب برای موقعیتی که این چپ در جنبش کارگری برای خود آرزو می کند -  نمودار می‌شود و نه به مثابه فرصتی که از آن باید بهره جست. نمونه بارز چنین دیدگاهی را در تلقی ویژه ای از منشور مطالباتی حقوق کارگران می‌توان مشاهده کرد که این منشور را نه به عنوان منشوری مطالباتی و نه به مثابه مبنای برای تنظیم رابطه جنبش کارگری با سایر جنبشهای اجتماعی، اعم از مترقی و ارتجاعی، بلکه به مثابه منشوری برای تحقق فوری تلقی می‌کند که مستلزم نفی فوری کلیت نظام سیاسی حاکم و جنبش سبز است. کسانی که خود به سبز آویزان شدند، امروز از طبقه کارگر نفی یکباره همه حاکمیت، اعم از سبز و سیاه، را می خواهند. روشن است که چنین دیدگاهی امکان عمل طبقه کارگر در شرایط کنونی را کاهش داده و قدرت مانور آن را محدود خواهد کرد. کافی است که یک فعال کارگری به عدم آمادگی سازمانی و مبارزاتی طبقه کارگر برای وارد شدن به چنین نبرد دوجانبه ای اشاره کند تا بلافاصله از جانب پارکابان دیروز بورژوازی سبز و انقلابیون دو آتشه امروز لقب رفرمیست بگیرد. 
ملاحظات فوق باید نشان داده باشد که بحث بر سر ماهیت جنبش پسا انتخاباتی - یا به قول مدافعان آن: جنبش جاری - و نحوه برخورد کارگران بدان تنها بحثی بر سر ارزیابی از گذشته‌ای نزدیک نیست. این بحثی است بلاواسطه مربوط به مبارزه جاری و تاکتیک و استراتژی کنونی در جنبش کارگری. مخاطرات ناشی از برخورد حمایت آمیز به جنبش سبز و یا رقیق کردن انتقادات بر این جنبش و برجسته کردن رادیکالیسم مبارزاتی آن نیز باید روشن شده باشد. جنبش کارگری چاره‌ای جز تیز کردن تیغ انتقاد طبقاتی خود بر جنبش پسا انتخاباتی ندارد. این جنبش ادامه جنبش عدالتخواهانه و آزادیخواهانه پیش از دوران انتخابات نیست. جنبشی است که از میان طبقه حاکم برخاسته است و هر میزانی از همراهی طبقات فرودست جامعه  با آن نیز تغییری در ماهیت طبقاتی ضد کارگری و سرمایه دارانه آن ایجاد نمی کند. کسب رهبری این جنبش مبارزه و امر جنبش کارگری نیست و نمی‌تواند باشد. برعکس، آنچه در دستور ما باید باشد، تنظیم رابطه با این جنبش به مثابه جنبشی از سایر طبقات است. فعال طبقه کارگر باید بتواند با خونسردی تمام تحول این جنبش را به نفع اهداف جنبش خود رصد کند و از حضور آن نیز به عنوان برگ برنده ای در تحکیم موقعیت اجتماعی جنبش خویش استفاده  کند. اعلام ارتجاعی بودن این جنبش راه ما را به اندازه کافی از آن جدا نموده است. امروز دیگر صحبت صرفا بر سر جدا کردن این راه نیست. صحبت بر سر تنظیم رابطه با این جنبش نیز هست.
بالاتر به این  نکته اشاره کردیم که تعادل موجود در مبارزه سیاسی تعادلی است سیال و ایجاد یک توازن قوای پایدارتر برای هر کدام از دو طرف درگیری تنها به شرطی امکانپذیر است که منابعی غیر از منابع بسیج شده تاکنونی را به نیروی خود اضافه و یا با خود همراه کنند. دو طرف اصلی جدال سیاسی در ایران، این نیروی یاری دهنده را تنها در طبقه کارگر می‌توانند بیابند. دقیقاً همین امر نیز باعث روآوری هر چه بیشتر فراکسیونهایی از جنبش سبز به سوی طبقه کارگر شده است. یک نتیجه مهم ناتوانی سبز را باید در تضعیف نسبی هژمونی بلوک بندی های راست بر این جنبش و پر رنگ تر شدن موضعگیریهایی متمایل به چپ جامعه در سبز دانست که در ماههای گذشته نیز البته در این جنبش حضور داشت، اما کارکرد آن اساسا به جذب بخشی از ظرفیت چپ جامعه به جنبش سبز و کشاندن آن به زیر هژمونی بلوک راستی محدود می شد که خود این سبزهای چپ رهبری اش را پذیرفته بودند . در سطح اجتماعی و سیاسی، هیچگاه حضور این سبزهای چپ محسوس نبود.  اکنون و در پرتو توازن قوایی که به زیان سبز پیش آمده است، همراه با روی کردن به سمت جنبش کارگری، تمایزات درونی سبز نیز آشکارتر می شود. در حالی که برای گرایش هژمونیک دست راستی مسلط بر سبز چه در داخل و چه در خارج، این روآوری صرفا خاصیت فریب کارگران و استفاده از نیروی آنان با تبلیغات ابلهانه ای از قبیل «روز کارگر سبز» را دارد، نزد سبزهای چپ تر این رویکرد خود را با توجه هر چه بیشتر به مطالبات طبقه کارگر، همراه با نوعی انتقاد از خود به نمایش می گذارد. روندی که در تضاد با چهارچوبهای ایدئولوژیک سبز قرار دارد و در صورت تداوم و تعمیق آن دیر یا زود به گسست کامل این بخش از سبزها از جنبش پسا انتخاباتی خواهد انجامید.    همینجا اشاره کنیم که بین «سبزهای چپ» و «چپهای سبز» تفاوتی جدی وجود دارد. شاید در مقام قیاس مع الفارق - و بدون آن که سبز را مترادف با لیبرالیسم بپنداریم - بتوان از این تفاوت به همان نوعی یاد کرد که بین «لیبرالهای چپ» و «چپهای لیبرال» نیز تفاوتی جدی وجود دارد. سبزهای چپ، عناصر اولیه یک جناح چپ احتمالی در این جنبش را تشکیل می دهند در حالی که چپهای سبز جریانات حاشیه ای آویزان شده به این جنبش هستند که از این جنبش نیز همان استفاده ابزاری را دنبال می کنند که از طبقه کارگر دنبال می کنند. چپهای سبز از یک سو ریزه خواران این جنبشند و از سوی دیگر بدترین دشنامها را نثار رهبران همان جنبش می کنند. آنها از یک سو همه آنچه را که به زعم آنان در این جنبش نکبت آور به نظر می رسد به رهبران آن جنبش نسبت می دهند تا از سوی دیگر همه قهرمانی های آن را برای خود مصادره کنند. این همان کاری است که چپ سبز زده امروز، قبلا با همه جنبشهای دیگر نیز می کرده است. این کاری است که این چپ با سندیکای واحد و هفت تپه نیز کرده است. اعتصاب آنان را به پای خود می نوشت و مذاکره آنان را به پای اسانلو و مددی. این چپ پارازیت هر جنبش اجتماعی است، اعم از مترقی یا ارتجاعی، اعم از چپ یا راست.
سبزهای چپ، با حرکت از موضع جنبش سبز، طبقه کارگر را به عنوان متحدی در می یابند که برای جلب آن باید به فکر دادن امتیاز بدان بود، در حالی که چپهای سبز در عین آویزان شدن به جنبش بورژوائی سبز، خود را رهبران پرولتاریا به شمار آورده و تلاش خود را بر راندن طبقه کارگر به سمت جنبش سبز متمرکز نموده اند، بی آن که از این جنبش هیچ امتیازی برای طبقه کارگر کسب شده باشد. زیان چپهای سبز برای جنبش کارگری به مراتب  بیش از سبزهای چپ است. در حالی که سبزهای چپ توجه به مطالبات کارگری را پیش شرط جلب طبقه کارگر به جنبش خودشان می‌دانند و آرام اما واضح بر این مطالبات تأکید می کنند، چپهای سبز زده طبقه کارگر را بدون هیچ دستاوردی به حمایت از «جنبش انقلابی» که همان جنبش سبز است فرا می خوانند. اولی‌ها در تلاش برای کارگری کردن جنبش سبزند، دومی ها در حال سبز کردن جنبش کارگری اند. با اولی‌ها می‌توان تحت شرایطی معین وارد بحث شد و یا حتی ائتلاف کرد،  دومی ها را باید کنار زد. این منطق خود جهان سرمایه داری و رابطه بین کار و سرمایه نیز هست. قرارداد خرید و فروش نیروی کار بین کارگر و بورژوا منعقد می‌شود و نه بین طبقه کارگر و خرده بورژوا. خرده بورژوای مزاحم را باید خیلی وقتها کنار زد. در وضعیت کنونی نیز همین رابطه برقرار است. خرده بورژوا با وعده‌های سر خرمن و شیرین همراه با هندوانه های گنده زیر بغل کارگر ظاهر می‌شود تا او را در خدمت اهداف خویش - که روایت مسخ شده و ناقص الخلقه ای از همان اهداف بورژواهاست - به میدان بکشاند، در حالی که بورژوا با امتیازات معین دست به این اقدام میزند.

یک جمع‌بندی مقدماتی

دوره حاضر نمایانگر اوضاعی است گذرا. اینکه این دوره چقدر به درازا بکشد، به هیچ وجه معلوم نیست. ممکن است چند هفته و یا چند ماه تداوم یابد. مؤلفه های مبارزه طبقاتی در پایان دوره حاضر بدون تردید باز هم دستخوش تغییراتی خواهند شد. ممکن است یکی از دو طرف اصلی نبرد با انسجام بیشتر و نیروی بیشتری از دل دوران حاضر خارج شود، ممکن است در درون خود صف بندیهای اصلی جابجایی های مؤثری واقع شوند و بلوک بندیهای متمایزی در هر یک از دو قطب اصلی در پایان دوره حاضر ظهور کنند، ممکن است که اوضاع به سمت بی ثباتی های جدیدی پیش رود که در اثر انجام سیاستهای اقتصادی رخ دهند و سرانجام این نیز ممکن است - هر چند محتمل نیست - که اوضاع به سمت یک فروپاشی سیر کند. یک چیز در این میان اما مهم‌ترین شاخص پیشرفت جنبش کارگری خواهد بود. یافتن پاسخ به هیچ یک از احتمالات نامبرده وظیفه جنبش کارگری نیست. آنچه شاخص پیشروی جنبش کارگری چه در دوره حاضر و چه در هر دوره دیگری است، پاسخ به این سؤال است که در پایان دوره حاضر جنبش کارگری در کجای تحولات ایستاده است. آیا نیرومند تر از دل تحولات بیرون آمده است و یا تضعیف شده است. این پرسش اصلی است. هر چیز دیگری به بیراهه کشاندن جنبش کارگری است. دوره حاضر از نقطه نظر طبقه کارگر دوره جدال تعیین کننده و قطعی بر سر سرنوشت جامعه ایران نیست، هر چند بر متن دوران بلندی از تعیین تکلیفهای اساسی واقع می شود. در نقطه پایانی دوره حاضر، دور جدیدی از مبارزه طبقاتی رقم خواهد خورد که مؤلفه های اصلی آن همین مؤلفه های کنونی، آرایش آن‌ها اما متفاوت از دوره حاضر خواهد بود. دوره حاضر و وضعیت تعادل سیال برای جنبش کارگری اما لحظه مهمی را تشکیل می دهد. لحظه‌ای که می‌توان آن را دریافت و به یک کمبود اساسی در تمام دوره های متلاطم یک سال اخیر پاسخ داد. لحظه حاضر لحظه‌ای است که بیش از هر کدام از دوره های ملتهب یک ساله اخیر امکان ابراز وجود طبقه کارگر و جنبش کارگری به عنوان یک نیروی مستقل در کارزار طبقاتی را فراهم کرده است. این امکان را می‌توان و باید به فعلیت درآورد. از این نقطه نظر - و فقط از این نقطه نظر - شرایط در یک سال گذشته هیچ‌گاه به این اندازه به نفع جنبش کارگری نبوده است. پرسش تعیین کننده در مقابل فعالین جنبش کارگری این است که آیا آن‌ها قادر به درک این خودویژگی لحظه حاضر خواهند بود و با خونسردی تمام امکانات عمل مستقیم خود و همچنین امکانات بهره گیری از تضادهای درون طبقه حاکمه را درخواهند یافت یا اینکه دچار وسوسه های اغواانگیز جنبشهای طبقات دیگر و رمانتیسیستهای خرده بورژوا خواهند شد و در نشئه انفعالی انقلابی گونه همراه با عبارت پردازیهای شور انگیز این دوره را سپری خواهند کرد. هیچ چیز بهتر از شاخص اصلی سازمانیابی طبقه کارگر نمی‌تواند میزان پیشرفت و یا توقف جنبش کارگری در دوره حاضر را نشان دهد: آیا در پایان دوره حاضر یک، دو، ده، صد سندیکا و انجمن و هر نوع دیگری از تشکل محیط کار به تشکلهای توده‌ای طبقه کارگر اضافه خواهد شد یا اینکه بر تعداد سایتهای موهوم و تشکلهای موهوم تر «جمعی از فعالین» این یا آن کارخانه و این یا آن «شورای موقت» افزوده خواهد شد. افزایش هر کدام، بیش از هر چیز نشانگر این خواهد بود که آیا طبقه کارگر به سمت استقلال طبقاتی خود حرکت کرده است و یا باز هم بیشتر در گرداب توهمات خرده بورژائی غوطه ور شده است. این مصاف دوره حاضر است. برای ورود به این مصاف بیش از هر چیز باید خونسرد بود و اجازه نداد که ضربان نبض جنبش کارگری را افت و خیزها و اغواهای این یا آن جنبش غیرکارگری تعیین کند.
فعالین جنبش کارگری باید بتوانند از هر امکانی که در مسیر حضور طبقه کارگر به عنوان نیروی مستقل و متمایز در جدالهای طبقاتی آینده مؤثر واقع خواهند شد استفاده کنند. امتناع عمومی طبقه کارگر از وارد شدن به میدان جنگ ده ماهه بین دو قطب هژمونیک بورژوازی، تا همین امروز دستاوردهای مهمی برای طبقه کارگر داشته است. دستاوردهایی که هنوز نه تثبیت شده اند و نه نتایج عملی با خود به همراه آورده اند. توجه به مطالبات طبقه کارگر در کل جامعه روز بروز افزایش یافته است و منشور مطالبات حداقلی کارگران بسیاری از بورژواها را به صرافت وارد کردن چنین مطالباتی در سبد عمومی سیاست خود کرده است. این روآوری سبز به سوی جنبش کارگری و مطالبات آن اما نه از روی پایبندی و تعهد آن به چنین مطالباتی است. سبز نه در زمان پیدایشش و نه در اوج خود کمترین توجهی به مطالبات توده محروم از خود نشان نداد. برعکس، سبز در مقام منتقد سیاست صدقه دولت احمدی نژاد خود این صدقه بگیران را نیز آماج حمله خود قرار داده و نشان داده بود که در صورت پیروزی سیاستی آشکارا نئولیبرالی و بدون پیرایه های عوامفریبانه احمدی نژاد را ادامه خواهد داد. روآوری امروز سبز به مطالبات کارگری، از نظر استراتژیک گامی است در جهت تکوین یک برنامه جامع اجتماعی که نیازمند یک بخش کارگری نیز هست. از نظر تاکتیک لحظه ای اما، این روآوری چیزی نیست جز تلاش برای وارد کردن جنبش کارگری به میدان نبرد خود. امتیازات سر و دم بریده سران سبز و کم یا بیش روشن نظریه پردازان این جنبش به جنبش کارگری امروز حتی ارزش کاغذی را ندارند که بر روی آنها چاپ می شوند. سبز در موقعیتی نیست که بتواند امتیازی به طبقه کارگر بدهد. خود نظریه پردازان سبز و سران آن نیز این را می دانند. این نرمش در عرصه برنامه تنها و تنها با امید به تحمیل اشکال مبارزاتی خود به جنبش کارگری و به دست گرفتن ضربان نبض این جنبش صورت می گیرد. سبز در حال دادن امتیازاتی صوری و بی ارزش به جنبش کارگری است، تا امتیازاتی بزرگ از آن به دست بیاورد و بزرگترین این امتیازات سرشکن کردن و انتقال ریسک خود به درون جنبش کارگری است. این جنبش کارگری است که باید به نفع سبز به میدان بیاید و با دادن هزینه های سنگین نفسی در روح نیمه جان آن بدمد. آغوشی که سبز برای جنبش کارگری باز کرده است، آغوشی برای فشردن و خفه کردن این جنبش و کشیدن شیره جان آن به نفع خود است. مادام که جنبش سبز رسیدگی به جنایات سی ساله رژیم را بر صدر مانیفست سیاسی خود قرار نداده است و سران امروزی سبز آمادگی خود را برای پاسخگوئی در مقابل دادگاههای صالح اعلام نکرده اند، مادام که آنها حداقلهایی مثل به رسمیت شناختن بی قید و شرط حق اعتصاب و آزادی بی قید و شرط ایجاد تشکلهای کارگری را در کنار پایه ای ترین مطالبات عمومی طبقه کارگر از قبیل لغو کامل و فوری نظام تبعیض جنسی و مذهبی و لغو فوری مجازات اعدام را به رسمیت نشناسد، هیچ صحبتی از وارد شدن به یک ائتلاف اجتماعی با این جنبش نمی تواند در میان باشد. طبقه کارگر باید سیاست امتناع تاکنونی خود را با قدرت تمام ادامه دهد. این سیاست امتناع از مشارکت در سبز و همراهی با آن تازیانه ای است که تا کنون نیز بر گرده سبز فرود آمده و باعث شده است که نیم نگاهی هم از برج عاج «نخبگان» به عرصه محرومان جامعه بیندازد. اهرم فشاری که امروز با سیاست امتناع در دست جنبش کارگری است، هر چه بیشتر به شکاف در سبز دامن خواهد زد و سبز چپ - یا جناح چپ جنبش سبز - را به مقابله با پیکر بندی اصلی و مسلط ایدئولوژیک سبز و فراکسیونهای دوگانه دولتی و لس آنجلسی آن خواهد کشاند. جنبش کارگری باید بتواند زیر پای این سبز چپ را داغ کند تا آن را به رقص درآورده و سرانجام آن را از سیطره هژمونی ارتجاعی فراکسیونهای اصلی آن آزاد سازد. سیاست امتناع از مشارکت در سبز، در عین پرداختن به امر خطیر سازمانیابی خویش در تشکلهای توده ای، اهرم اصلی این نبرد سرنوشت ساز است.
در عین حال اما این روآوری سبز به جنبش کارگری و به رسمیت شناختن مطالبات آن، برگ برنده ای است در دست خود جنبش کارگری در تقابل با نیروی حاکم.  به هر میزان که سبز چپ راه خود را از بلوکهای قدرت حاکم بر این جنبش جدا نموده و به این بلوک حاکم پشت کند و تأمین منافع خویش را در ائتلاف با جنبش کارگری جستجو کند، به همان نسبت نیز امکان شکلگیری یک ائتلاف در آینده قوت خواهد گرفت و به همان اندازه نیز شبح یک ائتلاف اجتماعی نیرومند در مقابل حاکمان بیشتر ظاهر خواهد شد. به همان میزان نیز حاکمان ناچار خواهند بود که متقابلا برای جلب نظر طبقه کارگر به راهکارهایی متفاوت از سرکوب بیندیشند. جدال دو بلوک ارتجاعی امروز به ایجاد وضعیتی منجر شده است که طبقه کارگر می تواند از آن به نفع خود و به نفع کل جامعه نهایت بهره را ببرد. اما این تحولی نیست که به خودی خود واقع شود. امکانی که امروز فراهم است، فردا می تواند بر علیه خود طبقه به کار گرفته شود. پیش شرط و شرط پایه ای تحقق همه این امکانات فقط و فقط یک چیز است: نیرو.  بهترین سیاستها آنهایی نیستند که بر روی کاغذ زیبا به نظر می رسند، آنهایی اند که نیروی تحققشان را هم فراهم می کنند. به این اعتبار، مسأله ای که امروز نیز در این عرصه در مقابل جنبش کارگری قرار گرفته است، همانی است که در تمام سالهای گذشته نیز بود: سازمانیابی خود در تشکلهای توده ای. مسأله همان است، شرایط تحقق آن تغییر کرده است. امروز هم مثل همیشه قطب نمای جنبش کارگری پیشرفت خود آن و گسترش میزان سازمانیابی خود آن است و لاغیر. در پایان دوره حاضر، مصافهایی به مراتب بزرگ‌تر در مقابل طبقه کارگر در دوره آتی قرار خواهند گرفت. از دوره حاضر و از همین لحظه کنونی باید تدارک برای ورود به آن مصافهای بزرگ‌تر را آغاز کرد و ابزارهای آن را شکل داد. سؤال تعیین کننده این است که آیا جنبش کارگری این بار نیز فرصت را از دست خواهد داد و در دام عبارت پردازیهای خرده بورژوائی فعالین شبه رادیکال خواهد افتاد یا این که درایتی را نشان خواهد داد که در کل سالهای گذشته فقط در دو مقطع کوتاه ایجاد سندیکای واحد و ایجاد سندیکای هفت تپه از خود نشان داد و امروز نیز بر شانه های این دو تشکل استوار است.
بحث درباره این چشم اندازها را در نوشته مورد اشاره درباره استراتژی ادامه خواهیم داد.

بهمن شفیق
۱۵ اردیبهشت ۸۹
۵ مه ۲۰۱۰
http://omied.de
info@omied.de

------------------------------------------------------
     چپ خرده بورژوا که اساس تحلیل خود از دولت جمهوری اسلامی را بر غیر سرمایه داری بودن آن و همچنین بر عدم امکان انباشت سرمایه در چهارچوب جمهوری اسلامی قرار داده است، به شدت در مقابل  تحول دولت به سمت یک دولت مدرن سرمایه داری در جمهوری اسلامی خلع سلاح است. از آنجائی که این چپ چنین تحولی را در اساس تحولی پیشرو و ترقیخواهانه می داند، انجام این تحول از سوی جمهوری اسلامی را نشانی از ترقیخواهی به شمار آورده و در مقابل آن یا به موصعگیری هسیتریک می‌پردازد و یا با خلع سلاح ایدئولوژیک خود را ناچار از حمایت از آن می بیند. نمونه برجسته موضعگیری هایی از نوع نخست را در چپ ضد رژیمی نوع کمونیسم کارگری می‌توان مشاهده کرد که  هر نوع نظریه‌ای در این جهت را به معنی گرویدن به حمایت از جمهوری اسلامی قلمداد نموده و با تمام قوا به مخالفت با آن می پردازند. شاخص یک دولت مدرن بورژوائی برای این جریانات نه رابطه دولت با انباشت سرمایه، بلکه اشکال اعمال حاکمیت سیاسی و ایدئولوژیک است. به این ترتیب دولت مدرن بورژوائی  برای این دستجات دولتی است که بر اساس پارلمانتاریسم لیبرالی شکل گرفته باشد و از آنجا که جمهوری اسلامی هیچ‌گاه تبدیل به چنین پالمانتاریسمی نخواهد شد، این دستجات خیلی ساده به این نتیجه می‌رسند که دولت جمهوری اسلامی هیچ‌گاه یک دولت متعارف بورژوازی نخواهد بود و چاره‌ای جز سرنگونی در انتظار آن نیست. صرفنظر از دیدگاه ابلهانه ای که در رابطه با سرنگونی رژیم بر این نظریات حاکم است و منجر به آن شده است که چنین جریاناتی مرتب وعده سرنگونی رژیم در آینده‌ای نزدیک را بدهند، از نظر طبقاتی چنین دیدگاههایی چیزی جز ناتوانی خرده بورژوازی از درک مناسبات سرمایه داری و نقش دولت در آن را به نمایش نمی گذارند. تاریخ سرمایه داری نمونه‌های متعددی از شکل‌گیری دولت مدرن به اشکالی کاملاً غیر لیبرالی را نشان می‌دهد که دولت بیسمارک در آلمان پایان قرن نوزدهم نمونه بارز آن است. اگر این چپ در زمان بیسمارک زندگی می کرد، بدون تردید به مخالفت با مارکس و انگلس بر میخاست و مدعی می‌شد که دولت بیسمارک توان تبدیل شدن به «دولت متعارف» بورژوائی را ندارد.
    روایت راست این نظریه را نزد اتحاد سوسیالیستی کارگری می‌توان یافت که اینهمانی تحول دولت به یک دولت مدرن و چهارچوبهای  لیبرالی دولت از یک سو این جریان را به حمایت از روند اصلاحات و سیاست نپ در اپوزیسیون کشاند و از سوی دیگر با روی کار آمدن احمدی نژاد این جریان را به این نتیجه رساند که روند تکوین «دولت بورژوازی» به پایان رسیده است و  دولت احمدی نژاد یک دولت عصر قاجار است و به زودی سقوط خواهد کرد. نظریه پردازان اتحاد سوسیالیستی هیچ‌گاه نتوانستند درک کنند که روند تکوین و تکامل یک  دولت مدرن بورژوازی در عصر انحطاط سرمایه داری اولاً متضمن هیچ قالب ایدئولوژیک از پیش تعیین شده‌ای نیست و ثانیاً  فاقد هر گونه عنصر پیشرو و ترقیخواهانه است و از قضا می‌تواند توسط ارتجاعی ترین جریانات نیز تحقق یابد. دولت احمدی نژاد نمونه حی و حاضر آن است.
      از جمله می‌توان به مصاحبه‌های پروین محمدی و جعفر عظیم زاده در نخستین روزهای اعتراضات خیابانی با رادیو برابری اشاره کرد. پروین محمدی در مقابل سؤالات جهتدار مصاحبه کننده برای گرفتن حکم تأئئد جنبش سبز مقاومت نموده و به طور پیگیری بر تمایز بین مطالبات کارگران با جنبش سبز تأکید می کند. همین روحیه بر مصاحبه جعفر عظیم زاده که به تازگی از زندان آزاد شده بود نیز حاکم است.
  به طور نمونه می توان به ادبیات نظریه پردازان لیبرال چپ مثل نیکفر و همچنین فعالان پیرامون سایت رخداد و مجموعه گسترده ای از فعالان دانشجویی اشاره کرد. نظریات مبنی بر نقد مناسبات قدرت و شبکه ای بودن سبز و کم اهمیت جلوه دادن نقش رهبری موسوی و بلوکهای دوگانه دست راستی بورژوازی در قدرت و بورژوازی تبعیدی در این جنبش، اساسا از ناحیه چنین نظریه پردازان و فعالانی صادر می شد که با توجیه ایدئولوژیک هیرارشی حاکم بر سبز نزد بدنه اجتماعی این جنبش در خدمت تأمین هژمونی بلوک ارتجاعی حاکم بر سبز قرار می گرفت.
پر رنگ تر شدن این تمایلات به سمت چپ جامعه در درون سبز، نتیجه شکستهای جنبش پسا انتخاباتی است و نه موفقیتهای آن. با شکستهای سبز است که بندهای هژمونیک راست مسلط بر آن اکنون نخستین نشانه های گسست را آشکار کرده اند. موفقیت و پیروزی سبز به طور یقین این ظرفیتهای اجتماعی چپ تر را برای همیشه در بلوک بندی ارتجاعی مسلط بر سبز حل می کرد و اثری از آن باقی نمی گذاشت.

جایگاه حکومت اسلامی در رقابت های میلیتاریستی

| 0 نظر
مقدمه
militarism.gifبعد از جنگ جهانی دوم، دست یابی به سلاح های هسته ای بسیار افزایش یافت. شمار این سلاح های کشتار جمعی زیادتر و زیادتر شد. در سال ۱۹۴۵، تنها سه بمب هسته ای وجود داشت. اما در اوج رویارویی ابرقدرت ها شمار بمب های هسته آمریکا و شوروی به پنجاه و شش هزار و چهارصد رسید. گرچه دخیره تسلیحاتی هر دو کشور بر اثر کنترل سلاح کاهش یافت - پیمان نیروهای میان برد هسته ای -  و پیمان کاهش سلاح های استراتژیکی (استارت یک و استارت دو)، اما مساله جلوگیری از گسترش این سلاح ها به کشورهای دیگر گرفته نشد.
علاوه بر تولید سلاح های هسته ای، سلاح های شیمایی و میکروبی نیز گسترش یافت. ساخت و نگهداری این سلاح ها علاوه بر این که همواره محیط زیست را تهدید می کند هزینه های عظیمی نیز به جوامع بشری تحمیل می کند. هزینه هایی که اگر مثلا به عرصه اشتغال و تامین زندگی کودکان کار اختصاص داده می شد شاید بی کاری در کره زمین به این ابعاد تکان دهنده نبود و هیچ نیازی نیز به کار کودکان وجود نمی داشت.
دولت هایی چون حکومت اسلامی ایران که یک برنامه سری را برای دست یابی به سلاح های هسته ای دنبال می کند به سه دلیل هزینه بیش تری می پردازد: نخست این که منابع مهمی را باید با استتار و مخفی کاری و فریب کاری تامین کند تا اهداف واقعی برنامه تسلیحاتی اش از چشم مردم کشور و دولت های دیگر مخفی بماند. دوم این که به دلیل این که صدور قانونی چنین سلاح هایی عملی نیست راه های قاچاق در پیش گرفته شده است. و سوم این که مساله دست یابی به سلاح های هسته ای، بسیار پیچیده است و برای تامین مواد اولیه و ابزارهای مورد نیاز آن از بازاهای قاچاق، هزینه ها هنگفتی در بردارد و حتا نگهداری و انتقال آن ها خطرات زیاد و غیرقابل پیش بینی در بردارد. عملیات گسترده ای که مستلزم متخصصین و دانشمندان و منابع بیش تری است. قطعا چنین برنامه ای بخش های دیگر اقتصاد کشور را می بلعد و از رشد و توسعه آن ها جلوگیری می کند.
برنامه هسته ای ایالات متحده آمریکا به قیمت های سال ۱۹۴۵، دو میلیارد دلار تمام شد. مخارج واقعی برنامه سلاح های هسته ای شوروی مشخص نیست. اما می توان حدس زد که هزینه های این برنامه، فرصت های اجتماعی بسیاری را در راستای رفاه مردم این کشور از بین برد و سرانجام در مسابقه تسلیحاتی با آمریکا شکست خورد و از هم پاشید. کل هزینه های چین، از اکتشاف اورانیوم گرفته تا نخستین بمب کامل شاخته شده ۷/۱۰ میلیارد یوان، یا ۱/۴ میلیارد دلار (هر دو به قیمت های سال ۱۹۵۷) بود. کل هزینه در طول ده سال، یعنی از سال ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۴، انجام گرفت. این مبلغ برابر با با ۳۷ درصد بودجه ملی چین در سال ۱۹۵۷ و بیش از مجموع بودجه دفاعی دو سال ۱۹۵۷ و ۱۹۵۸ بود.
علاوه بر بمب های اتمی که با فرمان دولت آمریکا بر سر مردم ناکازاکی و هیروشیما پرتاب شدند، سوانح هسته ای نیز همواره محیط زیست و زندگی انسان ها و به طور کلی همه موجودات زنده را تهدید می کند. دولت ها همواره سعی می کنند سوانح هسته ای را تا آن جا که می توانند مخفی نگاه دارند. آمارها نشان می دهند که در فاصله ۱۹۵۰ تا ۱۹۶۸، شمار تصادفات سلاح ها هسته ای آمریکا، ۱۲۵۰ فقر بوده که ۲۷۲ فقر آن نتیجه انفجار مواد انفجاری غیرهسته ای سلاح ها بوده است. مطابق یک برآورد در فاصله سال های ۱۹۴۵ تا ۱۹۸۱، پنجاه سلاح و یازده راکتور هسته ای متعلق به آمریکا  و شوروی در دریا از دست رفت. گفته شده است که مقدار اوارنیوم غنی شده آمریکا پانصد تن و شوروی سابق دست کم هزار تن است. این دو بر روی هم ممکن است هزار و هفتصد تن مواد شکاف پذیر داشته باشند که می توان با آن چهارده هزار بمب هسته ای ساخت. نیمه عمر پلوتونیوم بیست و چهار هزار سال و از آن اورانیوم هفتصد میلون سال است. مقدار هزینه بی خطر ساختن این مواد خطرناک، بس فوق العاده و هنگفت است.
جنگ سرد با فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ پایان رفت اما هزینه ها و رقابت ها هم چنان ادامه دارد. از سال ۱۹۶۰ تا ۱۹۹۰، کشورهای جهان بیست و یک هزار میلیارد دلار (به دلار ۱۹۸۷) صرف هزینه های دفاعی خود کردند. از این مبلغ، از ۱۹۴۵ تا ۱۹۸۵، یک هزار میلیارد دلار برای سلاح های هسته ای و پیشرفته کردن آن ها و وسایل پرتاب آن ها صرف شد. این زرادخانه برابر یک میلیون بمب از نوع بمبی است که بر هیروشیما افکنده شد.

اکنون اجلاس بازنگری «ان پی تی»، از روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ برابر با  سوم ماه می ۲۰۱۰، آغاز به کار کرد و حدود چهار هفته به طول خواهد انجامید.
در میان نمایندگان ۱۸۹ کشور جهان که با هدف بازنگری پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای در محله مانهاتان نیویورک گرد آمده اند، محمود احمدی نژاد تنها رییس دولتی است که ریاست هیات نمایندگی دولت خود را شخصا عهده دار شده است. اما غیر از کشور میزبان که وزیر خارجه خود را به کنفرانس اعزام داشته، بقیه کشور های عموما به شرکت در سطح معاون وزیر خارجه و یا اعزام سفیر خود در سازمان ملل اکتفا کرده اند.
بنا به گزارش رسانه های خبری در نیویورک، هیات های نمایندگی برخی از کشور غربی حاضر در کنفرانس بازنگری معاهده منع گسترش تسلیحات اتمی (ان پی تی) در سازمان ملل متحد، هنگام سخن رانی احمدی نژاد، به نشانه اعتراض این نشست را ترک کردند.
دبیرکل سازمان ملل بان گی مون، دبیرکل سازمان ملل نیز در اقدامی نادر و بی سابقه، پیش از حضور محمود احمدی ‌نژاد در جایگاه سخنران، سالن را ترک کرد.
پیش از سخن رانی احمدی نژاد، یوکیا آمانو، دبیرکل آژانس بین المللی انرژی اتمی طی سخنانی در نشست روز دوشنبه ۳ می، گفته بود این آژانس نمی تواند صلح آمیز بودن برنامه هسته ای رژیم تهران را تایید کند.
پیش از این نیز پس از اعلام توافق آمریکا و روسیه برای امضاء پیمان کاهش سلاح های هسته ای و کنفرانس امنیتی واشینگتن که عمده ‌ترین دستور کار آن راه‌ های پیشگیری از «تروریسم هسته ‌ای» بود، بار دیگر این خوش بینی را در نزد افکار عمومی دامن زده است که آیا واقعا گامی در این جهت برداشته خواهد شد؟ آیا جلو تولید سلاح های اتمی گرفته خواهد شد؟ آیا اساسا سلاح های اتمی موجود نابود خواهند شد؟
میلیتاریسم که در قرن نوزدهم تبدیل به ایدئولوژی گردید، قدرت ‌های زمان را به این نتیجه رسیدند که گویا به وسیله‌ جبر و زور و جنگ می ‌توان «امنیت و حتا صلح» را در جهان پایدار ساخت؟!
ناسیونالیسم یا ملت گرایی فقط در حد «عشق به وطن و ملت،» اکتفا نمی ‌کند، بلکه میهن و ملت خود را بالاترین و برترین می ‌داند و در عین حال سایر ملل را خار می ‌شمارد. ملت گرایی که در قرن نوزده میلادی تبدیل به ایدئولوژی گردید، چهار هدف کلی و مشخصی را پیگیری می ‌کند:
۱- جهان از واحدهای ملی تشکیل گردیده که هر یک سنن و آداب و هویت مخصوص به خود را دارند. تنها به وسیله‌ پیش برد و هماهنگی هویت ‌های ملی می توان همزیستی ملل را در جهان ممکن ساخت.
۲- ملت‌ ها تنها به وسیله‌ استقلال ملی پیشرفت خواهند کرد.
۳- هویت ملی، مقدس و بالاترین و مهم‌ترین وجه تمایز انسان‌ هاست و وفاداری به ملت وظیفه‌ ای مقدس است.
۴- مشروعیت حکومت وابسته به هویت ملی بوده و باید پیوسته در خدمت اعتلای ملی باشد.
بدین ترتیب، رقابت ها و کشمکش های ناسیونالیسم و میلیتاریسم تاریخا تکمیل کننده همدیگر بودند و توجیه گر جنگ ها و خونریزی ها و کشتارها.
میلتاریسم و تولید و انباشته کردن سلاح های مخرب، در جنجال و هیاهوی خصومت و دشمنی ناسیونالیستی توجیه می شود؛ در واقع گسترش صنعت نظامی است که یکی از ارگان های مهم و سودآور سیستم سرمایه داری و افزایش درصد سود از طریق هزینه‌ های سرسام‌ آور نظامی و جنگی محسوب می شود.
نتیجه تحقیقات و بررسی کارشناسان عرصه نظامی نشان می دهد که بزرگ ‌ترین و فراگیرترین ماشین جنگی عظیم در «دوره صلح»، در دهه ‌های ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بود، که در تاریخ بی‌ سابقه است.
اساسا برای سازندگان و عرضه کنندگان سلاح در جهان، و در راس همه کشورها هیات حاکمه آمریکا و  ایدئولوگ ‌های نظامی آن، رابطه هزینه ‌های سرسام‌ ور نظامی و توسعه اقتصادی که به اسم «کینزینیسم نظامی» معروف گشت، آن چنان از سوی رسانه های گروهی بورژوازی به طور شبانه روزی تبلیغ می شد که هیچ کس جرات انتقاد به خود راه نمی داد.
ایدئولوگ ‌های هیات حاکمه آمریکا و رسانه ‌های گروهی آن، در دوره ای که حدود چهار دهه طول کشید، به این نتیجه رسیدند که «کینزینیسم نظامی» عامل اصلی رفاه اقتصادی است.  
دولت آیزنهاور که در رشد و گسترش تئوری کینزینیسم نظامی، نقش اساسی ایفاء کرده بود، در سخنرانی پایان ریاست جمهوری اش در ۱۷ ژانویه ۱۹۶۱، نگرانی خود را از «شبکه نظامی - صنعتی» اعلام کرد، این شبکه در اعمال و گسترش جنگ‌ های دائمی و بی ‌پایان و گسترش پایگاه‌ های نظامی آمریکا در قاره های جهان به ستون اصلی و ساخت و ساز سیستم امپریالیستی آمریکا تبدیل شده بود. از این زمان به بعد به حدی از کمپانی‌ های کوچک و بزرگ و کارمندان عالی ‌رتبه دولتی و غیردولتی به بخش نظامی و شاخه ‌های آن از هر نظر وابسته گشتند که اگر کسی می‌ خواست کوچک‌ ترین تغییری در جهت کاهش هزینه ‌های نظامی به وجود آورد بلافاصله ایزوله و حتا بی‌ اعتبار و از کار خود بر کنار می شد. همین هدف رشد و گسترش شبکه نظامی - صنعتی، عامل بسیاری از جنگ های داخلی و خارجی و کودتاها در سطح جهان بود و از سویی، به این وسیله برای تداوم و بقای سیستم جهانی سرمایه داری سرکوب قیام ‌ها و جنبش ‌های رهائی ‌بخش و انقلابات اهداف دیگر ایدئولوگ های جنگی بود.
یک از مهم ترین توجیهات ایدئولوگ های اصلی شبکه های صنعت نظامی، این بود که این همه سلاح در مقابل تهدیدات شوروی توسط آمریکا و متحدانش تولید می شود. اما در مقابل این توجیهات، تحلیلگران سرشناس چپ و کمونیست های صاحب نظر درباره تاریخ تکامل میلیتاریسم چون در دهه ۱۹۵۰ پال بارون، پال سویزی در دهه ‌های ۶۰ و ۷۰ و هری مگداف در دهه ۱۹۸۰، بر این عقیده بودند که عامل اصلی هزینه جنگی و نظامی آمریکا و افزایش دائمی آن «تهدید» شوروی نبود، بلکه هدف هزینه‌ های جنگی این بود که میلیتاریسم بقای نظام امپراطوری سرمایه انحصاری را در مقابل چالش‌ ها و جنبش‌ های ضدنظام تضمین و تامین سازد. رویدادهای سیاسی بعد از فروپاشی شوروی در ۱۹۹۱ تاکنون درستی و حقانیت ارزیابی این تحلیلگران را ثابت می‌ کند به طوری که  بعد از فروپاشی شوروی، آغاز دوره بعد از جنگ سرد نیز ما شاهد افزایش هزینه‌ های نظامی و جنگی آمریکا از صد میلیارد دلار در اواسط دهه ۱۹۶۰ به متجاوز از یک تریلیون دلار در آخر سال ۲۰۰۷ بوده‌ ایم. این رقم در سال های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۹ و ۲۰۱۰، هم چنان افزایش یافته است.
امروزه در دنیایی که جهان تک‌ قطبی از بین رفته و به جهان چند قطبی تبدیل شده است، هزینه‌ های نظامی - جنگی آمریکا برای پیش برد پروژه جهانی اش، دائما در حال افزایش است.  
سال هاست که آمریکا و متحدانش به بهانه «مبارزه با تروریسم» و بر قراری «صلح» و با صدها ترفند و تئوری، عراق و افغاستان را اشغال کرده اند نه تنها صلحی را به مردم این کشورها به «ارمغان» نیاورده اند، بلکه بر عکس آن چنان فضای خصومت و دشمنی در این کشورها به وجود آورده اند که آثار و عوارض مخرب آن، دامن نسل های بعدی را نیز خواهد گرفت. پیش از این ها نیز دولت نژادپرست اسراییل، با پشتیبانی و حمایت همه جانبه اقتصادی، نظامی و دیپلماتیک چندین دهه است که فلسطین را اشغال کرده و به سرکوب و کشتار مردم در این کشور ادامه می دهد. سازمان دهی کودتاها از آمریکای لاتین تا آسیا و آفریقا نیز بخش دیگری از اهداف میلیتاریستی هیات حاکمه آمریکا بوده است. بنابراین، جنگ ها و کودتاهای تاکنونی نیز محصول همین سیاست ها و رقابت های امپریالیستی بودند.
این نمونه ها آشکارا نشان می دهند که با جنگ و لشکرکشی و اشغالگری صلح و آرامش و امنیت برقرار نمی گردد. با این مقدمه، به رقابت های میلیتاریستی و جایگاه میلیتاریسم حکومت اسلامی در این رقابت ها می پردازیم.

کنفرانس بازنگری پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای
اجلاس اتمی نیویورک، از روز دوشنبه ۳ ماه مه ۲۰۱۰، با هدف تلاش ها و قراردادهای حقوق بین الملل مسیرهای گسترش خطر سلاح اتمی را مسدود کرد. هدف از قرارداد «منع گسترش سلاح اتمی» موسوم به «ان پی تی» که در سال ۱۹۷۰ به تصویب رسید، پیش ‌گیری از یک مسابقه تسلیحات اتمی غیرقابل کنترل در سطح جهان بوده است.
نمایندگان ۱۸۹ کشور به نیویورک آمده اند تا در کنفرانس بررسی معاهده منع گسترش سلاح‌ های هسته ‌ای در مقر سازمان ملل متحد شرکت کنند و این پیمان ۴۰ ساله را مورد بررسی قرار دهند.
قرارداد ان پی تی ۴۰ سال پیش پنج کشور عضو دائمی شورای امنیت سازمان ملل را به عنوان قدرت‌ های اتمی آن زمان به رسمیت شناخت که عبارتند از: آمریکا، روسیه، چین، بریتانیا و فرانسه، اما این قرارداد نتوانست به هدف خود، که ممانعت از دست یابی دیگر کشورها به سلاح اتمی باشد، تحقق ببخشد.
اسرائیل، هند و پاکستان، به عنوان سه قدرت اتمی، هرگز این قرارداد را امضاء نکردند. کره‌ شمالی نیز در سال ۲۰۰۳ از این قرارداد خارج شد و سه سال بعد نخستین بمب اتمی خود را آزمایش کرد. ایران هنوز عضو این قرارداد است، اما از خواست سازمان ملل مبنی بر توقف غنی‌ سازی اورانیوم سر باز می زند و سران حکومت اسلامی، حتا با موضع گیری ها و گفته هایشان این شک و تردید را در جوامع جهانی برانگیخته اند که در پی ساخت بمب اتمی است. ۱۸۹ کشور عضویت این قرارداد را پذیرفته‌اند.
بر اساس تعهد قدرت‌های اتمی به قرارداد ان پی تی، دو کشور آمریکا و روسیه پس از مذاکرات طولانی و دشوار بالاخره در ۸ آوریل ۲۰۱۰ قراردادی به منظور کاهش زرادخانه اتمی خود به امضاء رساندند. این قرارداد که دنباله‌ قرارداد سال ۱۹۹۱ موسوم به «استارت» است، به عنوان زیربنایی برای امنیت هسته ‌ای و ثبات در مناسبات میان دو کشور ارزیابی می‌ شود.
در میان نمایندگان ۱۸۹ کشور جهان که با هدف بازنگری پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای در محله مانهاتان نیویورک گرد آمده اند، محمود احمدی نژاد تنها رییس دولتی است که ریاست هیات نمایندگی دولت خود را شخصا عهده دار شده است. اما غیر از کشور میزبان که وزیر خارجه خود را به کنفرانس اعزام داشته، بقیه کشور های عموما به شرکت در سطح معاون وزیر خارجه و یا اعزام سفیر خود در سازمان ملل اکتفا کرده اند. سه کشورهای دارای سلاح هسته ای یعنی هند، اسرائیل و کره شمالی در کنفرانس حضور نیافته اند. کره شمالی در سال ۲۰۰۶ از پیمان منع گسترش سلاحهای هسته ای خارج شده و دو کشور هند و اسرائیل تاکنون از پیوستن به آن خود داری ورزیده اند. شاید دلیل اصلی اقدام بی سابقه احمد نژاد، استفاده او از یک فرصت تبلیغاتی تازه برای مطرح شدن در رسانه های خارجی است.
بان گی مون، در سخنان خود در ابتدای این کنفرانس به صراحت ایران را مورد اشاره قرار داده و گفت: «من از ایران می ‌خواهم به طور کامل بر اساس قطعنامه ‌های شورای امنیت عمل کند.» دبیرکل سازمان ملل  تصریح کرد: «بگذارید با صراحت بگوییم: ایران مسئول و متعهد است تا تمامی شک و تردیدها و نگرانی ها درباره برنامه اتمی ‌اش را رفع کند.»
یوکیو آمانو، دبیرکل آژانس بین‌ المللی انرژی اتمی هم در سخن رانی خود، اظهارات دبیرکل سازمان ملل را تایید کرد و گفت از موضع ایران و اقدامات تهران برای حل مساله اتمی راضی نیست. وی هم چنین از همکاری سطح پایین ایران با آژانس، انتقاد کرد. محمود  احمدی نژاد در زمان سخن رانی یوکیا آمانو، در حالی که با کمک مترجم گوش می ‌کرد، لبخند می‌ زد.
احمدی نژاد، علی اکبر صالحی، معاون رییس جمهور، منوچهر متکی وزیر خارجه، هاشمی ثمره مشاور اول رییس جمهور، رحیم مشائی رییس دفتر رییس جمهور و ده ها عضو وزارت خارجه و دفاتر متعدد وابسته به نهاد رییس جمهوری را نیز با خود همراه کرده است.
احمدی نژاد، در سخرناین ۳۵ دقیقه ای خود، به کنفرانس نیویورک و در موضوع اصلاح ان پی تی، پیشنهادات مختلفی ارائه کرد. یکی از این پیشنهادات او، «ضرورت اصلاح ان پی تی» بود که یکی از اهداف کنفرانس است که قبلا اعلام شده بود.
پیشنهاد جنجالی - تبلیغی او، پیشنهاد اخراج پنج کشور دارنده سلاح های هسته ای از آژانس بین المللی آژانس اتمی و شورای حکام، به منظور اصلاح ان پی تی، بود. هم چنین اخراج کشور های دارنده سلاح های هسته ای از شورای امنیت پیشنهاد دیگر بود که احمدی نژاد برای اصلاح پیمان مطرح ساخت. پنج کشور اولیه دارنده سلاح هسته ای، با دارا بودن حق وتو اعضاء اصلی و ثابت شورای امنیت به شمار می روند حال آن که احمدی نژاد خواستار اخراج آن ها از شورای امنیت شده است؟! دو پیشنهاد دیگر احمدی نژاد، در مورد انجام کارگروهی، بسیار بدیهی و تکراری است.
در حین سخن رانی احمدی نژاد در مقر سازمان ملل متحد، نمایندگان بسیاری از کشورها، به ویژه آمریکا، بریتانیا، فرانسه و... سالن محل سخن رانی را ترک کردند.
دبیرکل سازمان ملل بان گی مون، دبیرکل سازمان ملل نیز در اقدامی نادر و بی سابقه، پیش از حضور محمود احمدی ‌نژاد در جایگاه سخنران، سالن را ترک کرد.
در اجلاس نیویورک، بازبینی قرارداد ان پی تی در نیویورک که هر پنج سال یک بار تشکیل می‌ شود، احتمالا دست یابی به یک توافق کار سختی است. با توجه به این که  آخرین کنفرانس بازبینی قرارداد ان پی تی در سال ۲۰۰۵، بدون نتیجه به پایان رسیده بود و کشورهای عضو این قرارداد نتوانستند بر سر یک قطعنامه مشترک به توافق برسند.
اجلاس بازنگری ان پی تی از روز دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ برابر با  سوم ماه می ۲۰۱۰، آغاز به کار کرد و حدود چهار هفته به طول خواهد انجامید.

توافقات آمریکا و روسیه بر سر محدود کردن سلاح های اتمی
اما عملکرد تاکنونی دولت ها و در راس همه روسیه و آمریکا، نه تنها نشان داده است که آن ها قصد خلع سلاح عمومی و نابودی سلاح های مخرب شیمیایی و اتمی را ندارند، بلکه آمارها و تحقیقات موجود نیز نشان می دهند که این دو کشور هم چنان در سطح جهانی در راس کشورهای تولیدکنندگان سلاح های مخرب قرار دارند.
بر پایه توافق تازه که مابین دو قدرت بزرگ هسته ای حاصل شده، روسیه و آمریکا به میزان یک سوم از تعداد کلاهک های اتمی خود خواهند کاست. در حال حاضر آمریکا و روسیه، در مجموع ۹۵ درصد جنگ‌افزارهای اتمی جهان را در اختیار دارند. بر اساس اطلاعات موجود، تعداد کلاهک‌ های هسته ‌ای در زرادخانه اتمی آمریکا به ۲ هزار و ۲۰۰ و در روسیه به ۲ هزار و ۷۵۰ عدد می ‌رسد. با عقد پیمان جایگزین «استارت»، قرار است کلاهک ‌های هسته ‌ای در آمریکا به ۱۵۰۰ و در روسیه به ۱۶۵۰ عدد کاهش یابد. بر اساس توافق حاصله میان دو کشور، پیمان جایگزین استارت باید تا پایان سال‌ جاری میلادی تکمیل و آماده اجرا شود.
پیمان تازه که جانشین پیمان موسوم به «استارت» شد، روز هشتم ماه آوریل ۲۰۱۰ در شهر پراگ بین باراک اوباما و دیمیتری مدودیف، روسای جمهوری آمریکا و روسیه به امضاء رسید. اعتبار پیمان سابق در ماه دسامبر سال ۲۰۰۹ به پایان رسیده بود و از آن زمان تاکنون مذاکرات فنی کارشناسان دو کشور با هدف تدوین متن پیمان تازه و دست یافتن به توافق نهایی پیرامون آن ادامه داشته است.
هنگام اعلام توافق پیرامون پیمان تازه، اوباما که در کاخ سفید سخن می گفت تاکید کرد «سلاح های هسته ای نماینده تاریک ترین روزهای جنگ سرد و در عین حال خطرناک ترین تهدیدها در زمان حاضرند.»
بنابر بیانیه دولت روسیه، در رابطه با توافق اتمی تازه، قرار است سلاح های استراتژیک دو کشور در خاک و حدود ملی آن ها مستقر شوند. هم اکنون تعدادی از سلاح های اتمی آمریکا در سایر کشور های عضو پیمان ناتو مثل ترکیه، بلژیک، بریتانیا و آلمان قرار دارند که شاید پس از امضاء پیمان یاد شده محل استقرار آن ها تغییر یابد.
علاوه بر روسیه و آمریکا که بزرگ ترین زرادخانه های اتمی جهان را در اختیار دارند، سه کشور بریتانیا، فرانسه و چین نیز در ردیف کشورهایی قرار دارند که رسما به عنوان قدرت اتمی شناخته شده اند. چین نیز در حال حاظر دارای ۱۵۰ تا ۴۰۰ کلاهک هسته ای است.
لازم به یادآوری است که در سال ۱۰۷۰، با هدف پیشگیری از گسترش سلاح های اتمی معاهده موسوم به ( ان. پی. تی) از سوی سازمان ملل تدوین و تدریجا توسط ۱۴۰ کشور جهان به امضاء رسید.
دو کشور هند و پاکستان که از پیوستن به معاهده ان. پی. تی خودداری ورزیده بودند طی دهه هفتاد صاحب سلاح هسته ای شدند. گفته می شود اسرائیل نیز بدون اعلام رسمی در اختیار داشتن سلاح های اتمی، تاکنون بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ سلاح اتمی تولید کرده است.
کشورهای دیگری مثل قزاقستان و اوکرائین پس از فرو پاشی اتحاد شوروی از سلاح های هسته ای که در اختیار داشتند دست کشیدند. کشور آفریقای جنوبی نیز که شش بمب اتمی تولید کرده بود رسما سلاح های اتمی خود را خنثی ساخت.
اما شکی نیست که پس از امضاء پیمان تازه کاهش سلاح های اتمی بین روسیه و آمریکا و کنفرانس امنیتی واشینگتن، حکومت هایی چون حکومت اسلامی ایران که هم چنان مصمم به تولید سلاح هسته ای به هر بهایی هستند، با دشواری های بیش تری مواجه خواهند شد.
از سوی دیگر، تحریم های بیش تر اقتصادی شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران و هم چنین احتمال حملات هوایی به تاسیسات اتمی حکومت اسلامی، بار دیگر به مساله روز تبدیل شده است. اکنون سران کاخ سفید، لحن خود را تغییر داده و هم چون بوش، رییس جمهوری سابق، به «همه گزینه ها» از جمله «گزینه نظامی» نیز تاکید می کنند.
سال هاست که آمریکا و غرب با ایران بر سر تلاش های حکومت اسلامی برای دست یافتن به تکنولوژی هسته ای در حال کشمکش هستند. امروز ایران، یکی از نقطه های مستعد برخورد نظامی جهان است. این کشمکش غرب و در راس همه دولت آمریکا با حکومت اسلامی ایران، کم ترین ربطی به منافع مردم ایران و سرکوبگری حکومت اسلامی، نقض حقوق بشر، سانسور و غیره در ایران ندارد، بلکه رقابت های سرمایه داری و به وجود آوردن مراکز بحران برای پیش برد اهداف میلیتاریستی است که پدیده تازه ای نیست. از سوی دیگر، هدف واقعی سران حکومت اسلامی در ایجاد تاسیسات هسته ای، دست یابی سلاح هسته ای است. چرا که سران حکومت اسلامی، فکر می کنند ایران هسته ای، با قدرت بیش تری می تواند در رقابت های جهانی ظاهر شود و از سوی رقبایش به بازی گرفته شود.
بر این اساس، بر خلاف ادعای سران و ایدئولوگ های حکومت اسلامی ایران، تلاش های اتمی این حکومت، هیچ ربطی به «حاکمیت ملی و استقلال ایران» و شعار «انرژی هسته ای، حق مسلم ماست!»، ندارد. شکی نیست که از بین بردن سلاح های کشتار جمعی و تعطیلی نیروگاه های اتمی در سراسر جهان، به نفع بشریت است. از این رو، باید تاکید کرد که هیچ کشوری حق ندارد سلاح هسته ای و کشتار جمعی تولید و عرضه کند فراتر از این، سلاح های اتمی و شیمیایی موجود نیز نابود باید گردند!

موسسه تحقیقات بین‌المللى صلح استکهلم (SIPRI)
موسسه تحقیقات بین‌المللى صلح استکهلم، به تازگی گزارش سال ۲۰۰۹ درباره وضعیت بودجه نظامى کشورهاى مختلف جهان و صادرکنندگان عمده جنگ افزارهاى نظامى را منتشر کرده است.
بر اساس گزارش ۲۸ صفحه اى این موسسه، آمریکا به عنوان بزرگ ترین صادرکننده سلاح در جهان ۳۱ درصد بازار اسلحه را در اختیار دارد و بیش تر جنگ‌افزارهاى نظامى صادراتى خود را به کره جنوبى (۱۵ درصد)، اسرائیل (۱۳ درصد) و امارات متحده عربى (۱۱ درصد) فروخته است.
روسیه در این گزارش با ۲۵ درصد صادرات در مقام دوم بزرگ ترین فروشنده جنگ افزار نظامى قرار دارد که چین (۴۲ درصد)، هند (۲۱ درصد) و الجزایر (۸ درصد) بزرگ ترین واردکنندگان اسلحه از این کشور بوده ‌اند.
در رده‌بندى موسسه تحقیقات بین‌المللى صلح استکهلم، آلمان با ۱۰ درصد صادرات اسلحه، جایگاه سوم را در جهان به خود اختصاص داده که بیانگر آن است این کشور ظرف پنج سال گذشته میزان صادرات نظامى خود را به بیش از دو برابر رسانده است.
در این گزارش اشاره شده که زیر دریایى، کشتى جنگى و تانک ‌هاى آلمانى بیش ترین توجه را در میان خریداران اسلحه به خود جلب کرده است. کشتى هاى جنگى ۴۴ درصد و تانک نیز ۲۷ درصد صادرات تسلیحاتى آلمان را شامل مى‌ شود.
ترکیه با ۱۵ درصد، یونان ۱۳ درصد و آفریقاى جنوبى با ۱۲ درصد در صدر فهرست خریداران سلاح از آلمان قرار داشته ‌اند.
در این رتبه بندى، فرانسه با هشت درصد و بریتانیا با چهار درصد در رده ‌هاى بعدى صادرکنندگان عمده اسلحه در جهان بوده ‌اند.
موسسه تحقیقات بین‌المللى صلح استکهلم، در گزارش خود نسبت به تشدید رقابت تسلیحاتى به ویژه در مناطقى چون خاورمیانه، شمال آفریقا و آمریکاى جنوبى هم چنین جنوب و جنوب شرق آسیا هشدار داده است.
بر اساس این گزارش، میزان انتقال جنگ افزارهاى نظامى به آمریکاى جنوبى ظرف پنج سال گذشته نسبت به دوره ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۴، بیش از ۱۵۰ درصد رشد داشته است.
موسسه یاد شده هشدار داده است که در جنوب شرق آسیا سیل اسلحه مى ‌تواند منطقه را «بى ثبات» کرده و دهه‌ ها آرامش را به خطر بیاندازد.
محققان موسسه تحقیقات بین ‌المللى صلح استکهلم، در تحقیقات خود دریافته‌اند که ظرف پنج سال گذشته، تجارت راکت، جنگنده، اسلحه و مهمات جنگى بیش از ۲۲ درصد افزایش نشان مى‌ دهد. در این میان هواپیماهاى جنگنده گران قیمت جذابیت زیادى پیدا کرده و فروش آن ها ۲۷ درصد از تسلیحات فروخته شده را در بر مى ‌گیرد.
در گزارش یاد شده آمده است که چین و هند در واردات اسلحه پیشروترین کشورها محسوب مى ‌شوند ولى نکته جالب، ورود سنگاپور و الجزایر به فهرست ۱۰ کشور اول واردکننده تسلیحات در جهان است.
در این گزارش، چین با ۱۱ درصد، هند هفت درصد، امارات متحده عربى شش درصد، کره جنوبى شش درصد و یونان چهار درصد در صدر واردکنندگان عمده اسلحه بوده ‌اند که به ترتیب از روسیه، آمریکا و آلمان سلاح خریدارى کرده‌ اند.
سنگاپور در سال‌ هاى ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹، نسبت به دوره قبل از آن میزان واردات جنگ‌افزارهاى نظامى خود را ۱۴۶ درصد افزایش داده است و مالزى نیز در همین دوره شاهد افزایشى ۷۲۲ درصدى در خرید اسلحه از خارج بوده است.
در گزارش موسسه تحقیقات بین‌المللى صلح استکهلم، از پنج کشور نیوزیلند، دانمارک، نروژ، ایسلند و اتریش به عنوان با ثبات ‌ترین کشورها در جهان نام برده شده است و بى ‌ثبات ‌ترین نقاط دنیا نیز عراق، افغانستان، سومالى، اسرائیل و سودان ارزیابى شده ‌اند.
درباره بودجه نظامى کشورها، موسسه یاد شده اعلام کرده است که آمریکا با ۶۰۷ میلیارد دلار هزینه نظامى در صدر فهرست قرار دارد و پس از این کشور، چین، فرانسه، بریتانیا، روسیه، آلمان، ژاپن، ایتالیا، عربستان و هند قرار دارند. این گزارش مى ‌افزاید که فهرست یاد شده نسبت به سال ۲۰۰۷ تغییرى نداشته است.
در گزاش موسسه تحقیقات بین‌المللى صلح استکهلم، آمده است که طى پنج سال گذشته، ایران دومین مشترى جنگ افزارهاى چینى بوده و در این دوره، حدود یک هزار موشک زمین به زمین و ضد کشتى و ۵۰ ماشین زرهپوش از چین خریدارى کرده است. بر اساس این گزارش، ایران ۱۴ درصد ارزش بازار صادرات تسلیحات چین را به خود اختصاص داده است.
با این حال چین در مقایسه با کشورى مثل آمریکا که فروشى معادل هفت میلیارد دلار اسلحه در سال دارد نقش کوچکى در بازارهای تسلیحاتی ایفا می کند و میزان صادرات اسلحه آن سالانه تنها ۳۸۰ میلیون دلار است.

بودجه های اختصاصی به عرصه میلیتاریسم
بودجه های نظامی و اطلاعاتی و جاسوسی دولت ها، به ویژه دولت های مستبدی چون ایران، همواره مخفی نگاه داشته می شوند و فقط گوشه هایی از آن ها در بودجه های سالانه مطرح می گردد و یا به نوعی به رسانه های درز داده می شود.
در سر فصل‌ های اعتبارات نظامی ایران، مندرج در بودجه پیشنهادی دولت برای سال ۱۳۸۹، بودجه نیروهای مسلح ایران برای سال آینده در حدود ۱۸.۰۰۰ میلیارد تومان (معادل ۱۸ میلیارد دلار) در نظر گرفته شده است. از این رقم ۲۳۰۰ میلیارد تومان برای ارتش در نظر گرفته شده و برابر این مقدار نیز برای نیروهای انتظامی منظور شده است.
تعداد پرسنل ثابت نیروهای انتظامی، تقریبا برابر ارتش و نشان دهنده تقسیم اعتبارات بر مبنای تعداد کادر‌های و پرداخت حقوق و دست مزد به جای خرید ادوات دفاعی و نظامی است.
در مقایسه با ارتش، سپاه پاسداران با دریافت ۵۳۰۰ میلیارد تومان بیش از دو برابر ارتش اعتبار در اختیار دارد حال آن که شماره کادر‌های ثابت سپاه از ارتش کم تر است. اعتبارات سپاه پاسداران نیز مانند ارتش عمدتا صرف پرداخت حقوق و مزایا می شود و نه بالا بردن ظرفیت‌ های واقعی نظامی آن ها. میزان پرداخت حقوق و مزایا در ارتش و سپاه، دو به یک به نفع سپاه پاسداران است.
اعتبارات واقعی نظامی ایران در صندوق وزارت دفاع قرار گرفته و این نحوه تخصیص بودجه مشابه تخصیص اعتباری است که در بودجه نظامی آمریکا به عنوان اعتبارات خاص پنتاگون (وزارت دفاع امریکا) صورت می ‌گیرد.
اعتبار مالی وزارت دفاع حکومت اسلامی ایران برای سال آینده، ۶۷۰۰ میلیارد تومان (معادل ۷/۶ میلیارد دلار) در نظر گرفته شده است. این رقم در حدود دو در صد تولید نا خالص ملی ایران است. برای سال ۱۳۸۹، تولید ناخالص ملی ایران در حدود ۳۲۳ میلیارد دلار پیش بینی می‌ شود که این مقدار اندکی از سال گذشته کم تر خواهد بود.
از این لحاظ اعتبارات واقعی دفاعی کشور با تخصیص ۲ در صد از کل تولید ناخالص ملی، ایران را در ردیف ۸۰ دنیا قرار می دهد. در مقایسه با یک کشور همسایه، ترکیه با تخصیص ۵/۵ در صد از تولید ناخالص ملی خود به هزینه ‌های نظامی، در ردیف ۱۷ دنیا قرار دارد. ضمن آن که با در نظر گرفتن تولید ملی بالاتر ترکیه که در حدود ۵۵۰ میلیارد دلار پیش بینی می‌ شود، مجموع اعتبارات نظامی ترکیه در حدود ۴ برابر ایران خواهد شد.
از نظر سرانه اعتبارات نظامی، ایران با هزینه کردن ۶۷ دلار در سال برای هر نفر، در ردیف ۶۲ دنیا قرار دارد حال آن که کشور همسایه دیگر، یعنی عربستان سعودی، با هزینه کردن ۱۳۰۰ دلار در سال برای هر نفر در ردیف چهار کشور اول دنیا است.
اعتبارات نظامی یک ساله آمریکا در حدود ۸۸۰ میلیارد دلار پیش بینی شده است. نیمی از این اعتبارات، یعنی در حدود ۴۴۰ میلیارد دلار صرف خرید ادوات جنگی و هزینه عملیات نظامی ارتش آمریکا می‌ شود.
نکته دیگر قابل تامل در میزان و نحوه هزینه کردن اعتبارات نظامی ایران، دسترسی کشور‌های دیگر به سلاح‌ ها و ادوات پیشرفته است. حال آن که ایران، به ‌جز تکیه بر توسعه ظرفیت موشکی سپاه، در موضوع بقیه عرصه ‌ها و قابلیت‌ های دفاعی در ردیف عقب مانده ‌ترین کشورهای جهان قرار دارد.
از لحاظ سرانه هزینه‌ های دفاعی تقریبا تمام کشورهای منطقه خلیج فارس در ردیف ده کشور اول دنیا قرار دارند. اسرائیل، به نسبت هر یک از شهروندان در حدود ۱۶۰۰ دلار هزینه دفاعی در نظر گرفته است. از این لحاظ اسراییل در مقام اول دنیا قرار دارد و در سال جاری به تنهایی در حدود ۵۰ در صد از کل اعتبارات نظامی جهان را هزینه خواهد کرد.
روسیه، با هزینه کردن ۸۰ میلیارد دلار (حدود ۵ درصد از اعتبارات کل نظامی جهان) نوسازی نیروهای مسلح خود را هدف قرار داده است. منجمله طی طرح مشترکی با هند، در تدارک تولید و به کارگیری جت‌ های جنگنده نسل پنجم هستند که طراحی آن را از دهه نود کمپانی سوخو عهده دار شده و قرار است تا سال ۲۰۱۵ عملیاتی شود.
امریکا، جنگنده نسل پنجم خود را که راپتور اف-۲۲ می‌نامد هم اکنون در اختیار گرفته و اروپا نیز بعد از ۲۰ سال تحقیق و آزمایش، هواپیمای جنگنده یورو را که از همین جنس است از ۵ سال پیش به کار گرفته است.
در مقابل، ایران در طول شش سال گذشته تنها پنج فروند هواپیمای موسوم به آذرخش و صاعقه را ساخته در حالی که این هواپیماها با سرهم کردن قطعات دو مدل هواپیمای سبک نظامی آمریکایی و روسی (اف-۵ و میگ) ساخته شده ‌اند، عملا فاقد هر نوع قابلیت نظامی هستند و تنها در رژه و نمایش نظامی مورد استفاده قرار می گیرند. حتا در این مرحله نیز قابلیت آن ها با سقوط یک فروند آذرخش طی رژه هوایی چند ماه پیش در تهران، موفقیت این پروژه را مورد تردید جدی قرار داده است.
قابلیت واقعی دفاعی حکومت اسلامی، دکترین دفاعی بر اساس جنگ های نامتقارن است. این دکترین دفاعی، اعتراف به نابرابر بودن قدرت دفاعی کشور در مقابل همسایگان و خطر‌های بالقوه خارجی و در نتیجه مبادرت به مقابله عملیات ایضایی و پراکنده در مقابل مهاجم احتمالی است.
این نوع دکترین دفاعی، نه بر اساس ایجاد قدرت بازدارنده و ظرفیت دفاع پیشگیرانه چنان که اسراییل و حتا کشورهای همسایه ایران از آن بر خوردارند، عمدتا بر اساس دفاع پراکنده و وارد کردن ضربه از مخفیگاه شکل گرفته است.
این شیوه از جنگ چریکی را حکومت اسلامی در نیروی زمینی، هوایی و دریایی به کار گرفته و در کنار این دکترین، ظرفیت بازدارنده دیگر را در کارکرد موشک‌ های خود قرار داده است. ‌اگرچه موشک ‌های یاد شده نیز در صورت مجهز نبودن به کلاهک ‌های غیرمتعارفی چون سلاح شیمیایی و غیره، فاقد کارایی موثر و ظرفیت واقعی بازدارنده‌ هستند.
باین ترتیب، بودجه نظامی سال ۱۳۸۹ دولت دهم، نه تنها تغییری در قابلیت ‌های واقعی دفاع ملی ایران ایجاد نمی‌کند، بلکه وضع موجود را در مجهز کردن و بازسازی یک ارتش کهنه، غیر متحرک و فاقد آموزش و ابزار مدرن، دشوارتر از پیش می کند.

هزینه های جنگ آمریکا در افغانستان و عراق و فجایع انسانی
براساس گزارشات، هزینه جنگ ‌های عراق و افغانستان برای مالیات دهندگان آمریکایی از سال ‌۲۰۰۱ تاکنون به رقم یک تریلیون دلار رسیده است.
گفته می ‌شود امسال اولین سالی است که بودجه بیش تری برای افغانستان نسبت به عراق اختصاص داده شده است؛ چرا که قرار است عملیات های نظامی آمریکا در عراق کاهش یافته و در عوض اقدامات در افغانستان افزایش یابد.
بر اساس گزارش بودجه غیرحزبی کنگره، کنگره ۰۷۵/۱۰ تریلیون دلار برای عملیات ‌های نظامی در عراق و افغانستان و فعالیت‌ های مرتبط با جنگ از سال ‌۲۰۰۱ تصویب کرده است.
هزینه ‌های جنگ‌ ها در دسامبر ‌۲۰۰۹، با تصویب بودجه دفاعی سال ‌۲۰۱۰ توسط قانون گذاران آمریکایی که شامل ‌۱۳۰ میلیارد دلار برای هزینه ‌های دو جنگ تا سی ‌ام سپتامبر ‌۲۰۱۰ می ‌باشد، به رقم یک تریلیون دلار رسید.
براساس گزارش خبرگزاری رویترز، رقم ۰۷۵/۱۰ تریلیون دلار شامل ‌۵۱ میلیارد دلار برای فعالیت ‌های دیپلماتیک برای کمک به عراق، افغانستان و دیگر کشورهایی که به آمریکا در مبارزه علیه تروریسم کمک می کنند، هزینه ‌شود.
بر اساس گزارش دفتر بودجه غیرحزبی کنگره، ‌۷۰۸ میلیارد دلار برای جنگ در عراق از زمان حمله آمریکا به این کشور در سال ‌۲۰۰۳ اختصاص یافته است.
این دفتر هم چنین گفته است که ‌۳۴۵ میلیارد دلار در افغانستان هزینه شده است. هم چنین حدود ‌۲۲ میلیارد دلار برای فعالیت‌ های مرتبط به جنگ در دیگر کشورها صرف شده است.
سال مالی جاری که ‌۳۰ سپتامبر به پایان می ‌رسد، اولین سالی است که پول بیش تری برای افغانستان نسبت به عراق اختصاص یافته است؛ یعنی حدود ‌۳/۷۲ میلیارد دلار در مقابل ‌۵/۶۴ میلیارد دلار.
با اعلام اعزام ‌سی هزار سرباز دیگر به افغانستان، احتمالا هزینه‌ های جنگ در افغانستان بسیار بالاتر رفته است. این در حالی است که باراک اوباما، رییس جمهوری آمریکا، قول داده بود که نیروهای آمریکایی از اواسط ‌۲۰۱۱ افغانستان را ترک کنند، اما این عقب نشینی به شرایط میدانی بستگی دارد.
اما در عمل سی هزار نیروی آمریکایی تازه نفس را راهی افغانستان کردند تا شاید بتوانند در نهمین سال حضور ایالات متحده و همراهانش در افغانستان، اندکی این کشور را در مسیر ثبات سیاسی قرار دهند. با این همه خبرگزاری فرانسه، از افزایش تلفات سربازان امریکایی در افغانستان در سه ماهه نخست سال ۲۰۱۰ میلادی خبر داده است. پیش از این نیز شبه‌ نظامیان در افغانستان هشدار داده بودند که هم زمان با افزایش نیروهای آمریکایی آن ها نیز بر حجم حملات خود می ‌افزایند.
مایک مولن، رییس ستاد مشترک ارتش آمریکا اخیرا هشدار داده بود که روزهای سخت‌ تری در انتظار نیروهای آمریکایی خواهد بود.
میانگین هزینه ‌ها برای هر سرباز طی یک سال در افغانستان، از ‌۵۰۰ هزار تا یک میلیون دلار بسته به دادن خانه و دیگر تجهیزات و غذا و سوخت برآورد شده است.
جنگ در عراق، جان بیش از ۴ هزار نفر آمریکایی، ده ها هزار عراقی و زخمی شدن صدها هزار نفر و آوارگی میلیون‌ها عراقی، منجر شده است. آمریکا ماهانه بیش از ۱۲ میلیارد دلار در عراق هزینه می کند. البته آمریکا و متحدانش بخشی از هزینه های جنگی خود را از منبع فروش نفت عراق و غارت دیگر منابع طبیعی این کشور، تامین می کنند.
سرپرست کمیساریای سازمان ملل متحد در امور پناهندگان، گفته است که از سال ۲۰۰۲ به این سو، شمار بازگشت کنندگان به افغانستان، به ۵ میلیون تن می رسد که این رقم افزایش تقریبی ۲۰ درصد در جمعیت کلی افغانستان را تشکیل می دهد. براساس گفته های وی، از جمله بیش تر از یک میلیون پناهنده در کابل پایتخت افغانستان اسکان داده شده اند.
وی با یادآوری این نکته که هنوز هم نزدیک به ۳ میلیون پناهنده افغانی در پاکستان و ایران زندگی می کنند، می گوید که بازگشت این پناهندگان به فرصت های اقتصادی موجود در افغانستان و کشورهای همسایه و هم چنان وضعیت امنیتی در آینده مربوط خواهد بود.
موقعیت مردم عراق که در گذشته به ویژه در عرصه اقتصادی خیلی بهتر از مردم افغانستان بود اما امروز، وضعیت آن ها بهتر از وضعیت مردم افغانستان نیست.
از هنگام اشغال نظامی عراق توسط نیروهای آمریکایی و متحدانش، حدود چهار میلیون عراقی در فرار و آوارگی به سر می ‌برند. یک میلیون و نهصد هزار نفر از این عده کسانی هستند که در خود عراق، یعنی در کشور خودشان نیز آواره شده اند. باقی آنان به خارج از عراق گریخته‌ اند.
اکثر آنان به کشورهای همسایه عراق می گریزند. تنها در کشور اردن حدود هفتصد و پنجاه هزار نفر عراقی به سر می برند. تخمیبن زده می ‌شود که شمار عراقیان پناهجو در سوریه به یک میلیون نفر برسد. نتیجه تحقیقاتی که سازمان عفو بین‌الملل در ماه مارس ۲۰۰۷ در اردن انجام داد، حاکی از آن است که پناهجویان عراقی اجازه کار در این کشور ندارند و مجبورند با پس انداز خود زندگی کنند. بسیاری از آنان در این میان دار و ندارشان را از دست داده اند، در فقر و فلاکت هولناکی به سر می برند. از این رو، بسیاری از دختران و زنان پناهنده عراقی در این کشورها، برای سیر کردن شکم خود و خانواده هایشان به تن فروشی اجباری روی آورده اند. بسیاری از آوارگان عراقی حق اقامت کشوری را که به آن پناه آورده‌ اند، ندارند. در نتیجه خود و فرزندانشان در بسیاری موارد حتا از خدمات درمانی و آموزشی نیز محروم هستند. در اروپا، تنها چند کشور هستند که عراقی ‌ها را به عنوان پناهنده می ‌پذیرند.
علاوه بر نیروهای مسلح دولت های عربی، هزاران نیروی نظامی وابسته به شرکت های خصوصی نیز عازم عراق و افغانستان شده اند.
در گزارشات آمده است که وزارت دادگستری آمریکا، تصمیم به تجدیدنظر در رای دادگاه به آزادی ۵ نفر از اعضای شرکت نظامی خصوصی (اس.ام.پی) بلک واتر داده است که در سپتامبر سال ٢٠٠٧ به روی جمعیتی در بغداد آتش گشوده بودند.
نوزدهم اگوست ٢٠٠٩، روزنامه نیویورک تایمز در مقاله ای فاش ساخت که سازمان جاسوسی آمریکا (سیا)، در سال ٢٠٠۴ کارمندان «بلک واتر» را در راستای برنامه ای سری و به منظور تعقیب و از بین بردن روسای القاعده، به استخدام در آورده بود. طبق گزارش این روزنامه، چه مسئولین در راس امور آمریکایی و چه افرادی که از این قضیه کنار گذاشته شده بودند بر این عقیده بودند که این شرکت نظامی خصوصی به دلیل همکاری کردن در سازماندهی ماموریت های مراقبتی و جاسوسی، میلیون ها دلار پول از سیا دریافت کرده است، بی آن که این سری از عملیات منجر به دستگیری یا کشتن حتا یکی از شورشیان شود.
پس از جنجالی که منجر به زیر سئوال رفتن نقش این سازمان در عراق شد، این سازمان نام خود را به «زی سرویسز» (Xe Services) تغییر داد. در ١۶ سپتامبر ٢٠٠٧ ، ۵ نفر از افراد این سازمان که ماموریت حفاظت کاروانی از مقامات آمریکایی را به عهده داشتند متهم به آتش گشودن به روی جمعیت (عراقیان) شده و موجب کشته شدن ١۴ نفر (به گفته مقامات آمریکایی) و یا ١٧ نفر( طبق گزارش ماموران عراقی) شدند.
۵ مه ٢٠٠٩، ۴ نفر از افراد «بلک واتر» که تحت عنوان سازمان پاراوان فعالیت می کردند به سوی خودرویی آتش گشوده و موجب مرگ یک تن و مجروح شدن چهار تن دیگر شدند. دو نفر از آن ها در تاریخ ٧ ژانویه ٢٠١٠، توسط دادگاهی آمریکایی متهم شناخته شدند.
سازمان های نطامی خصوصی، از زمان پیدایش شان در دهه نود (مراجعه کنید به سامی مکی در Sociétés militaire privées dans le chaos irakien و فرانسوا دومینگز در La nébuleuse des mercenaires français  در لوموند دیپلوماتیک به ترتیب در نوامبر ٢٠٠۴ و اگوست ٢٠٠٣) تا به امروز توسعه چشم گیری داشته اند. این سازمان ها با بازاری جهانی در حدود ٧٠ میلیارد یورو در سال نقش ویژه ای را در صحنه کشمکش های نظامی و اقتصادی ایفاء می کنند. این تحول از کاهش شدید کارآیی ارتش آمریکا در پایان جنگ سرد و تصمیم وزیر دفاع وقت دونالد رامسفلد (٢٠٠١-٢٠٠۶) مبنی بر توجیه استفاده از ابزار نظامی از طریق انتقال شمار فراوانی از مهارت هایی که مستقیما نظامی محسوب نمی شدند به بخش خصوصی، سود برد. بدین ترتیب، با دور زدن کنگره و اذهان عمومی مردم آمریکا، به کارگیری و استخدام سهل پرسنل برای عملیات مخفی تسهیل شد.
شناخته شده ترین این سازمان ها «زی» (بلک واتر)، دین کورپ، شرکت منابع نظامی حرفه ای (MPRI) و کلوگ براون و روت می باشند که در شرکت Private Security Companies of Afghanistan  ادغام شده اند. فعالیت های آن ها بخش قابل توجهی از وجوه اختصاص داده شده به بازسازی ارتش ملی افغانستان را به خود اختصاص می دهند.
ستاد اس.ام. پی، عموما از افسران سابق تشکیل شده است و روابط ویژه و تنگاتنگی مابین افسران ارشد سابق آمریکایی که در این سازمان ها کار می کنند و در سیاست پنتاگون تاثیرگذار هستند، وجود دارد. چنین نزدیکی امکان دسترسی آن ها به اطلاعات طبقه بندی شده را تسهیل کرده و موجب اطمینان خاطر آن ها از مصونیت از مجازات احتمالی می شود.
می توان به حضور کارکنان ام.پی.آر.آی در سطوح مختلف سلسله مراتبی «قوای بین المللی کمکی به امنیت ملی» (آیساف) و نیروهای امنیتی افغانستان اشاره کرد. آن ها در رده های مربی گری پرسنل و مقامات، تهیه پیش نویس آیین نامه ارتش ملی افغانستان در «گروه مشاوره آمورش ترکیبی» CTAG))، آموزش مدیران در «مرکز آموزش نظامی کابل» و یا پرورش متخصصین و غیره. ام.پی.آر.آی انحصار مطلق تدوین آیین نامه ارتش افغانستان را در دست دارد.
طبق گزارشات بین المللی، دولت های عراق و افغانستان، دولت های فاسد و مافیایی بیش نیستند. سازمان شفافیت بین المللی، فساد هم چنان مانع پیشرفت اجتماعی و اقتصادی در بیش تر کشورها است. این سازمان یک سازمان فراحزبی مستقل است که از حدود ۹۰ دفتری که در سراسر جهان دارد، بر فساد نظارت می کند.
در نمودار تشخیص فساد (CPI) نمره صفر به معنی سطح بالای فساد و نمره ۱۰ به معنی سطح پایین فساد است. اکثر ۱۸۰ کشوری که در این شاخص منظور شده اند نمره ای زیر ۵ به دست آورده اند. معیار رده بندی CPI بر نظرسنجی های انجام شده از طریق کارشناسان و بازرگانان مستقر در داخل و خارج از این کشورها مشاهده فساد در بخش دولتی استوار است. این رده بندی بر سوء استفاده از قدرت دولتی برای منافع شخصی تمرکز دارد.
بنا بر گزارش شفافیت بین المللی، کشورهایی که به دلیل جنگ و درگیری های مدوام بی ثبات شده اند غالبا در پایین این نموادار قرار می گیرند. برخی از این کشورهای عبارتند از سومالی، ایران برمه، سودان و... ولی در پایین این شاخص هم چنین کشورهایی قرار دارند که در اشغال نیروهای آمریکایی و متحدانش قرار دارند: مانند عراق و افغانستان.
افغانستان، با نمره ۳/۱ حائز رتبه دوم از پایین است به طوری که اوباما از حامد کرزای، رییس جمهور افغانستان که اخیرا دوباره انتخاب شده، خواسته است تا «فصل جدیدی» در احراز مشروعیت برای دولت افغانستان آغاز کند. اوباما، در سخنانی به مطبوعات توضیح داد که کرزای «باید با سودجستن از علاقه جامعه بین المللی به کشورش اصلاحات داخلی را آغاز کند.»
دولت حامد کرزای، به معنای واقعی کلمه بسیار ضعیف است و جز بر کابل کنترلی ندارد. او، در افغانستان نه به عنوان رییس جمهور، بلکه به عنوان شهردار کابل معروف است.

مخالفت مردم ضدجنگ آمریکا با ادامه اشغال عراق و افغانستان
اخیرا هزاران تن از معترضان و مخالفان جنگ در مقابل کاخ سفید و دیگر شهرهای آمریکا دست به تظاهرات زدند و خواهان خروج فوری نیروهای آمریکایی از عراق و افغانستان شدند. تظاهرکنندگان به طور نمادین، تابوت ‌هایی را که با پرچم آمریکا پوشانده بودند، در خارج از کاخ سفید قرار دادند. تعدادی از تظاهرکنندگان نیز توسط پلیس دستگیر شدند.
سیندی شیهان، مادر سرباز کشته در جنگ عراق، پیش از دستگیری خطاب به اوباما، فریاد زد: «باید این جنایت کار جنگی دستگیر شود.» سپس این مادر داغ دیده همراه با چند تظاهرکننده دیگر توسط پلیس دستگیر شدند.
رالف نادار، از فعالان ضدجنگ خطاب به جمعیتی که در هفتمین سالگرد حمله آمریکا به عراق در پارک لافایت تجمع کرده بودند، اظهار داشت: «اوباما هم‌ چنان به سیاست ‌های دولت بوش ادامه می دهد و احمقانه است که غیر از این فکر کنیم.»
براساس گزارش خبرگزاری فرانسه، وی گفت: «او هم ‌چنان گوانتانامو را باز نگه داشته به زندانی کردن نامحدود ادامه می ‌دهد تنها تفاوت این است که سخنرانی ‌های اوباما بهتر است.»
کورازون اسگوئرا، یکی دیگر از فعالان ضدجنگ نیز تاکید کرد: «ما می ‌خواهیم که سربازان مان از عراق و افغانستان خارج شوند. ما می ‌خواهیم که تمامی سربازان مان در هر کجا که هستند، باز گردند.
معترضان در واشنگتن در مقابل دفاتر شرکت ‌های مقاطعه ‌کاری هالیبرتون تجمع کرده و آدمک ‌هایی از دیک چنی، معاون بوش و رییس اجرایی هالیبرتون را به آتش کشیدند.
این تظاهرات توسط سازمان‌ های «اکنون اقدام» و «جنگ و نژادپرستی متوقف شود»، در دیگر شهرهای آمریکا نیز سازمان دهی شده بود.

رقابت و کشمکش اتمی حکومت اسلامی ایران و دولت های غربی
در حالی که کشورهای غربی برای تشدید تحریم‌ ها علیه حکومت اسلامی  ایران،  تلاش می‌ کنند،  روزنامه نیویورک تایمز، نوشته است بازرسان بین‌المللی و نیز سرویس ‌های اطلاعاتی غربی بر این عقیده اند که ایران  احتمالا سرگرم ساخت تاسیسات غنی‌ سازی تازه‌ ای است.
روزنامه نیویورک تایمز، روز شنبه ۲۷ مارس ۲۰۱۰، به نقل از منابع دیپلماتیک و برخی سرویس ‌های اطلاعاتی نوشت، حکومت اسلامی ایران با وجود درخواست‌ های شورای امنیت سازمان ملل متحد، احتمالا سرگرم فراهم کردن مقدمات ساخت دو سایت جدید غنی سازی اورانیوم  است. بر اساس این گزارش بازرسان آژانس‌ بین‌المللی انرژی اتمی، که ماموریت نظارت بر برنامه هسته ‌ای جنجال‌برانگیز ایران را برعهده دارند، هم اکنون تلاش می ‌کنند، محل احداث دو سایت جدید هسته ‌ای ایران را بر اساس شواهد موجود حدس بزنند.
در اوایل اسفند ماه سال ۱۳۸۸، علی‌اکبر صالحی، رییس سازمان انرژی اتمی ایران اعلام کرده بود، ممکن است در سال جدید ساخت دو سایت جدید غنی ‌سازی اورانیوم در ایران آغاز شود.
حکومت اسلامى ایران، در اوایل آذر ماه ۸۸، در مصوبه ‌اى سازمان انرژى اتمى را «مکلف» کرده بود، تا ظرف دو ماه نسبت به آغاز احداث پنج سایت جدید غنى‌ سازى اورانیوم و هم چنین طراحى پنج سایت دیگر در مقیاس تاسیسات هسته ‌اى نطنز اقدام کند. این تصمیم پس از آن اعلام شد که شورای حکام آژانس بین ‌المللی انرژی اتمی سازمان ملل در نشست ماه دسامبر ۲۰۰۹ خود، با تصویب قطعنامه ‌ای حکومت اسلامی ایران را به دلیل «ادامه پنهان کاری» در فعالیت های اتمی اش محکوم کرد.
رییس سازمان انرژی اتمی ایران، با اعلام این که «۲۰ مکان بالقوه» برای ساخت تاسیسات هسته ‌ای جدید مکان یابی شده است گفته بود، از این میان در نهایت ۱۰ مکان انتخاب خواهد شد. به گفته علی‌ اکبر صالحی، تاسیسات جدید غنی سازی اورانیوم در «اطراف و اکناف ایران» و «در دل کوه» ساخته می شوند تا از هرگونه حمله ای در امان باشند. وی افزوده است که هر کدام از این سایت‌ ها «به لحاظ قدرت تولید و نه وسعت مکان» در حد و اندازه سایت غنی سازی نطنز هستند و «در این دو سایت جدید بنا داریم از سانتریفیوژهای جدید استفاده کنیم.»
محمود احمدی ‌نژاد، رییس جمهوری اسلامی نیز با اعلام نهایی شدن مکان یابی پنج سایت هسته ای، گفته بود که تصمیم ایران برای احداث سایت های جدید هسته ای در تقابل با اقدام شورای حکام نبوده است.
بنا به نوشته نیویورک تایمز،  مقام‌ های آمریکایی نیز گفته‌ اند که  همانند بازرسان آژانس بر این باورند که ایران احتمالا در حال ساخت تاسیسات هسته ‌ای جدید است؛ این روزنامه می‌ افزاید مقام‌ های آمریکایی سرگرم تجزیه و تحلیل داده‌ های ماهواره‌ای درباره مکان ‌های احتمالی ساخت تاسیسات هسته ‌ای جدید ایران هستند.
روزنامه نیویورک تایمز، با استناد به منابع خود افزوده است، در هر حال ساخت تاسیسات جدید غنی سازی توسط ایران خطری فوری محسوب نمی شود و تغییری نیز در برآوردهای دولت آمریکا در این باره که حکومت اسلامی برای ساخت جنگ افزارهای هسته ای به یک تا چهار سال زمان نیاز دارد، در پی نخواهد داشت. به نوشته این روزنامه، با توجه به پیچیدگی ساخت تاسیسات هسته ای جدید و بهره ‌برداری از آن ها، سال ها طول می کشد، تا ایران بتواند در سایت های جدید خود به غنی سازی اورانیوم مبادرت ورزد.
 این روزنامه به نقل از مقام ‌های آمریکایی می نویسد که اسرائیل نیز که پیش از این در افشای تاسیسات قم نیز نقش داشته، مدارک خود را برای آمریکایی ها فرستاده است.
نیویورک تایمز، می افزاید  از  جمله قرائن موجود این است که با وجودی آن که به نظر می رسد  ایران در حال ساخت تجهیزات غنی سازی است، اما این تجهیزات را در نطنز و قم که زیر نظر بازرسان است آورده نشده  و احتمالا  به جای دیگری انتقال داده شده است.
نیویورک تایمز، تاکید کرده است که  این  گزارش را  در مصاحبه با  مقام های چند دولت و آژانس بین المللی تهیه کرده است و از آن جا که اطلاعات که از ایران به دست می آید تنها به ماهواره متکی نیست و به  عملیات های «بسیار محرمانه» نیز بستگی دارد، هیچ یک از منابع این روزنامه نخواسته اند که نام شان فاش شود.
شورای امنیت سازمان ملل متحد تاکنون با تصویب سه قطعنامه تحریم هایی را علیه حکومت اسلامی وضع کرده و از ایران خواسته است، به فعالیت های حساس هسته ای خود که قابلیت کاربرد در ساخت جنگ افزارهای هسته ای را نیز دارد، پایان دهد.
ایران با سرپیچی کردن از پذیرش خواسته های شورای امنیت سازمان ملل، هم چنان به توسعه برنامه هسته ای و به ویژه برنامه غنی سازی اورانیوم خود ادامه می دهد.

ماجرای پناهنده شدن یک دانشمند اتمی ایران به آمریکا
اخیرا شبکه تلویزیونی «ای بی سی» در گزارشی اعلام کرد یک دانشمند هسته ای ایران، که از ماه ژوئن ۲۰۰۹، ناپدید شده بود، به ایالات متحده امریکا پناهنده شده و به سازمان اطلاعات آمریکا «سیا» کمک می کند.
شبکه تلویزیونی ای.بی.سی، به نقل از منابع ناشناس نزدیک به این پرونده گزارش داد شهرام امیری، فیزیکدان اتمی، که در حدود سی سال سن دارد، در یک عملیات بلندمدت برنامه ریزی شده، از ایران خارج شده و در ایالات متحده امریکا اقامت گزیده است.
شهرام امیری، فیزیکدان اتمی و استاد دانشگاه اوایل تابستان و در خلال سفری زیارتی به عربستان از ایران خارج شده و سپس خبر مفقود شدن وی از سوی رسانه های داخلی اعلام شده بود.
منوچهر متکی، وزیر امور خارجه ایران و لاریجانی ریس مجلس، قبلا ایالات متحده را به دست داشتن در ناپدید شدن این «محقق و استاد دانشگاه» در عربستان متهم کرده بود. متکی، هم چنین دولت عربستان را نیز مسئول وضعیت شهرام امیری دانسته بود. امیری، سه ماه پیش از افشای وجود دومین مرکز غنی سازی اورانیوم دیگر در نزدیکی شهر قم، ناپدید شده بود.

تلاش های موشکی حکومت اسلامی ایران
امروزه موشک به عنوان توانی بازدارنده یکی از مولفه های قدرت در عرصه جهانی محسوب می شود. موشک ها با توجه به برد، قدرت تخریب، نوع کلاهک و سیستم هدایتی به گونه های مختلفی طبقه بندی می شوند که از نمونه های پرکاربرد آن ها می توان به موشک های کروز و بالستیک اشاره کرد. در حال حاضر موشک به عنوان سلاحی تاکتیکی و استراتژیک به وسیله قدرت های بزرگ منطقه ای و جهانی در تعاملات بین المللی مورد بهره برداری قرار می گیرد.
از جنگ دوم جهانی که آلمان نازی اولین موشک عملیاتی جهان، یعنی V-۲ را به لندن شلیک کرد، رقابت تسلیحاتی وارد عصر جدیدی شد. گرچه V-۲ های سنگین آلمانی از دقت کمی برخوردار بودند و تعداد قابل توجهی نیز توسط پدافند و نیروی هوایی بریتانیا ساقط گشت، اما قدرت های بزرگ به اهمیت این سلاح استراتژیک پی بردند و پس از اتمام جنگ به سرعت تحقیق و سرمایه گذاری در این زمینه را آغاز کردند. یکی از کشورهای پیشرو در زمینه فناوری موشکی اتحاد جماهیر شوروی بود. شوروی سابق، به عنوان اولین کشور فضایی جهان با تسلیح بلوک شرق و به ویژه کشورهای اروپای شرقی به موشک های بالستیک از جمله سری اسکاد و راکت های فراگ در این زمینه دست بالا را نسبت به رقیب خود ایالات متحده و متحدان غربی آن داشت.
حکومت پهلوی، در دهه هفتاد میلادی و بر اساس پیمان سنتو تعدادی موشک زمین به زمین از شوروی دریافت کرد. اما پس از سرنگونی حکومت پهلوی در سال ۱۳۵۷ - ۱۸۷۹ و خروج مستشاران نظامی از ایران، عملا موشک های دریافتی بی استفاده باقی ماندند. با آغاز جنگ ایران و عراق، نمونه های پیشرفته اسکاد و فراگ-۷ حملات موشکی به شهرهای ایران در سطح وسیعی انجام گرفت. حکومت اسلامی ایران، سعی کرد موشک های به جا مانده از دوران شاه را برای پرتاب آماده نماید. حتا چندین تلاش متخصصان نظامی حکومت اسلامی نیز به شکست انجامید، اما سرانجام و به احتمال زیاد توسط کارشناسان نظامی روسی و چینی آن ها را راه انداخت. در سال های پایانی جنگ، حکومت اسلامی با خرید نمونه های موشک اسکاد B از لیبی، سوریه و کره شمالی به توانایی موشکی محدودی دست یافت. پس از پایان جنگ، حکومت اسلامی ایران به منظور تضمین امنیت خود در برابر هر گونه تهدیدات منطقه ای و فرا منطقه ای در تحولات اوضاع جدید منطقه ای و جهانی، به تکنولوژی موشک های بالستیک و توسعه آن ها روی آورد. از طرفی هزینه بازسازی و نوسازی نیروی هوایی ایران که در جنگ هشت ساله به شدت آسیب دیده و نزدیک ۶۰ درصد از جنگده های خود را از دست داده، با توجه به تحریم هایی که حکومت اسلامی با آن روبروست، تاکنون سخت و غیرممکن بوده است.
در مقام مقایسه هزینه موشکی مانند شهاب-۳ با کلاهک ۷۰۰ تا ۱۰۰۰ کیلوگرمی حدود هشت میلیون دلار تخمین زده می شود و در مقابل جنگنده ای مانند سوخو-۳۰ با توانایی حمل ۴۰۰۰ کیلوگرم بمب و مهمات، بین ۴۵ تا ۶۰ میلیون دلار قیمت دارد که این غیر از هزینه نگهداری و قطعات یدکی و سرویس این جنگنده است.
موشک شهاب ۳ ایران ۲۱۰۰ کیلومتر برد داشته و قابلیت حمل کلاهک هسته ‌ای را دارد. از نظر کشورهای غربی، چنین ویژگی هایی نشان از یک سلاح تدافعی نمی ‌تواند باشد.
از دلایل انتخاب موشک های بالستیک توسط حکومت اسلامی می توان به برد بالا و قابلیت استفاده در برابر تهدیدات فرا منطقه ای، دارا بودن عمق استراتژیک و ناتوانی دشمنان در رهگیری موشک های ایرانی در مرحله نخست پرتاب، توانایی حمل مقدار زیاد مهمات، توانایی تولید انبوه، دسترسی به کمک های خارجی و عدم انحصار تکنولوژی این گونه موشک ها توسط غرب اشاره کرد. فدراسیون روسیه، جمهوری خلق چین و کره شمالی به عنوان اصلی ترین شرکای ایران در زمینه موشکی محسوب می شوند. اما حکومت اسلامی ایران، با توجه به عقب ماندگی که در این زمینه دارد، بیش از پیش به فناوری موشک های بالستیک میان برد روی آورده است.
حکومت اسلامی، در فوریه سال ۲۰۰۸ با نمایش راه انداختن ماهواره امید، افتتاح مرکز فضایی و ایستگاه زمینی کنترل- ردیابی ماهواره و در ادامه، آزمایش راکت کاوشگر-۱ مدعی شد که به دانش ساخت و پرتاب ماهواره دست یافته است. راکت کاوشگر-۱ به منظور شناسایی محیط پروازی برای حمل نخستین ماهواره ایرانی از بیابان های سمنان به فضا پرتاب شد.
گفته می شود که در حال حاضر نزدیک به ۵۰ کشور ماهواره در اختیار دارند و در این زمینه خودکفا هستند. اما فقط ۱۱ کشور روسیه، ایالات متحده، فرانسه، انگلستان، چین، ژاپن، هند، اوکراین، اسراییل به تکنولوژی پرتاب ماهواره دست پیدا کرده اند.  
 هم چنین مسئولان حکومت اسلامی، ادعا دارند که مجموعه سازمان هوا و فضای ایران، ۶۰ نوع از انواع موشک های زمین به زمین، زمین به هوا، هوا به هوا، کوتاه برد و میان برد را تولید می نماید.
احمد وحیدی، وزیر دفاع دولت محمود احمدی نژاد، به تازگی اعلام کرد که متخصصان وزارت دفاع ایران موفق به ساخت یک سامانه پدافندی کوتاه برد شده ‌اند که برای مواجهه با موشک ‌های کروز طراحی شده است.
وحیدی، در گفتو با خبرگزاری فارس، در باره قابلیت ‌های این سامانه پدافندی گفته است: «این سامانه کوتاه برد توپخانه ‌ای از توان شلیک چهار هزار گلوله در دقیقه برخوردار است و برای مقابله با تهدیدات در ارتفاع پایین هم چون موشک‌ های کروز به کار می ‌رود.»
موشک‌ های کروز نوعی از موشک‌ های هدایت‌ شونده هستند که برای عملیات در ارتفاع پایین طراحی می ‌شوند تا از دید رادارها پنهان باشند. این موشک ‌ها که با سرعت مافوق صوت پرواز می کنند، علاوه بر کلاهک ‌های متعارف قادرند کلاهک‌ های اتمی را نیز حمل کنند.
حکومت اسلامی ایران، در اسفند ماه ۱۳۸۸، تولید موشک‌ های نصر یک که نوعی از موشک های کروز به شمار می‌ روند را آغاز کرده است و پیش تر نیز در شهریور ماه ۸۸، امیر سرتیپ احمد میقانى، فرمانده قرارگاه پدافند هوایى خاتم الانبیا، ادعا کرد که ایران با ارتقای سیستم پدافندى خود قادر شده نه تنها موشک کروز رادار گریز دشمن را شناسایى، بلکه آن را نیز منهدم کند.
احمد وحیدی افزوده است که «در بخش‌ های مختلفی چون تولید سیستم ‌های پدافند برد کوتاه، متوسط و بلند در حال طراحی و ساخت هستیم.»
ایران از دسامبر سال ۲۰۰۵ که قرارداد تحویل سامانه پیشرفته دفاع موشکی اس ۳۰۰ میان مقام ‌های حکومت اسلامی و روسیه به امضاء رسید، در انتظار دریافت این سامانه به سر می ‌برد اما در طول نزدیک به پنج سال که از زمان عقد این قرارداد می ‌گذرد، مقام‌ های روسی هر بار به بهانه ‌ای در اجرای این قرارداد تعلل کرده ‌اند.
اخیرا تازگی ژنرال نیکولای ماکارف، رییس ستاد مشترک روسیه، گفته است: «این سیاستمداران روسی هستند که باید در مورد تحویل سامانه موشکی اس ۳۰۰ به ایران تصمیم بگیرند.»

هواپیماهای بدون سرنشین
در ۲۵ فوریه سال ۲۰۰۹، نیروهای آمریکایی مستقر در عراق از سرنگون ساختن یک هواپیمای بدون سرنشین ایران در فاصله یک صد کیلومتری شمال بغداد خبر داده بودند. در آن تاریخ، یک فرمانده نظامی عراق به نام ژنرال عبدالعزیز جاسم، نفوذ هواپیمای یاد شده به درون خاک عراق را غیرعمدی خوانده بود. حکومت اسلامی ایران نیز در این مورد سکوت اختیار کرد.
هواپیمای بدون سرنشین یاد شده که بنا بر گزارش نظامیان آمریکایی به مدت یک ساعت و ده دقیقه در درون حریم هوایی عراق قرار داشت، از نوع «ابابیل ۳» بوده است. این نوع هواپیماهای بدون سرنشین در شرکت هواپیماسازی و با همکاری وزارت دفاع ایران تولید می شوند. گفته می شود سپاه پاسداران ده ها فروند از این نوع و انواع دیگر هواپیماهای بدون سرنشین را در اختیار دارد.
سال ۱۳۸۸، در مانور «پیامبر اعظم ۳» یک فروند از نوع هواپیماهای بدون سرنشین «ابابیل» در آب های نزدیک بوشهر به پرواز درآمد و ایران مدعی شد که هواپیمای یاد شده پس از ۲۵ دقیقه پرواز و گرفتن عکس از ناو هواپیمابر آمریکایی وینسنت که در بخش میانی خلیج فارس قرار داشت، از چنگ هواپیماهای آمریکایی گریخته و در خاک ایران به زمین نشسته است.
ابابیل، دارای ۳۸۵ کیلوگرم وزن با طول بال های بزرگ ۵/۴ بال های کوچک ۲ متری و بدنه ۵ متری است. سرعت این هواپیما کم و در حدود ۱۵۰ کیلومتر در ساعت است. هواپیمای یادشده قادر است به مدت ۸ ساعت بی وقفه پرواز کنند و تا ۱۳۰ کیلومتر از محل هدایت خود دور شوند.
حکومت اسلامی، مدعی است که انواع دیگری از هواپیماهای بدون سرنشین را به نام «بهباد»، تولید کرده است.
البته هواپیماهای بدون سرنشین حکومت اسلامی با تولیدات کشورهای دیگر قابل مقایسه نیست. برای نمونه، اسرائیل اخیرا از تولید و عملیاتی ساختن یک هواپیمای غول پیکر بدون سرنشین که در اندازه های یک هواپیمای بوئینگ ۷۳۷ است، خبر داد. هواپیمای یاد شده که «ایتان» نام دارد قادر به پرواز از درون اسرائیل و رسیدن به خاک ایران است. ایتان قادر به پرواز در ارتفاع ۴۰۰۰۰ پا است. پیش از ایتان، اسرائیل به تولید هواپیماهای بی سرنشین «شوال» با سقف پرواز ۳۰۰۰۰ پا دست یافته بود. کشور های آمریکا و ترکیه از خریداران هواپیماهای بدون سرنشین اسرائیل به شمار می روند. اخیرا ترکیه، شش فروند از هواپیماهای پیشرفته بدون سرنشین ساخت اسرائیل را دریافت داشته و به زودی چهار فروند دیگر از آن ها را نیز تحویل خواهد گرفت.
آمریکا، استفاده گسترده از هواپیماهای بدون سرنشین را از جنگ سال ۲۰۰۳ در عراق و انجام پروازهای متعدد بر فراز خاک ایران آغاز کرد و اکنون به نحو گسترده ای از این نوع هواپیماهای بدون سرنشین (نوع موسوم به لاشخور) در جنگ علیه طالبان در پاکستان و افغانستان استفاده می کند.
گفته می شود در سال ۲۰۰۹، برای اولین بار در تاریخ، تعداد کسانی که برای هدایت از راه دور هواپیماهای بدون سرنشین در آمریکا تعلیم دیدند، از شمار خلبانانی که برای پرواز با هواپیماهای عادی آموزش دیدند بیش تر شد. این افزایش نسبت متناسب با افزایش استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین در نیروهای مسلح آمریکا است. تا سال ۲۰۰۲ تنها ۱۶۷ فروند از این نوع هواپیماها مورد استفاده ارتش آمریکا قرار داشت. اکنون این تعداد به هفت هزار فروند بالغ شده است.
یکی از انواع پیشرفته هواپیماهای بدون سرنشین که آمریکا مایل به فروش آن به کشورهای منطقه خلیج فارس با هدف مقابل با تهدیدهای نظامی ایران است، «باز جهانی» نامیده می شود. این هواپیماها را شرکت نورتروپ گرومن تولید می کند و به جز عربستان سعودی و امارات، کشورهای ژاپن، کره جنوبی، سنگاپور، بریتانیا، اسپانیا و کانادا و پاکستان نیز برای خرید و دریافت آن ابراز علاقه کرده اند.
بیش از ۴۰ کشور از جمله اسرائیل، آمریکا، روسیه و چین در زمینه تولید و یا استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین فعالیت دارند. هواپیماهای بدون سرنشین می توانند به منظور پرتاب بمب های میکروبی و سلاح های شیمیایی نیز مورد بهره برداری اهداف نطامی قرار گیرند.

«قاچاق» اسلحه
ایران از جمله کشورهایی است که مشمول ممنوعیت بین‌ المللی فروش سلاح است و در ماه‌ های اخیر نیز چندین پرونده در مورد قاچاق سلاح و اقلام ممنوعه در ارتباط با ایران در کشورهای مختلف در دست بررسی بوده است.
اما حکومت اسلامی ایران تاکنون، غیر از این که همواره تلاش کرده است از کشورهایی چون روسیه، لیبی، کره شمالی و چین سلاح بخرد در عین حال تلاش کرده است برای شکستن تحریم های اقتصادی شورای امنیت سازمان ملل، تهیه سلاح از راه های قاچاق را نیز دنبال کند. در برخی مواقع این سلاح ها کشف شده است. از جمله:

* تایلند: دولت تایلند، گزارش محرمانه ‌ای را در مورد توقیف محموله تسلیحاتی، که گفته می ‌شود از کره شمالی برای ایران بارگیری شده، به شورای امنیت سازمان ملل ارائه کرده است.
خبرگزاری رویترز، اعلام کرد که در این گزارش محرمانه که در اختیار یکی از کمیته‌ های شورای امنیت سازمان ملل قرار گرفته است، مقامات تایلندی اعلام کرده‌اند که مقصد محموله تسلیحاتی توقیف شده ایران بوده است.
هواپیمای حامل این محموله تسلیحاتی، ۲۰ آذر ماه ۱۳۸۸ در بانکوک توقیف شد و مقام‌ های تایلندی اعلام کردند که ۳۵ تن انواع سلاح در این هواپیمای باری کره‌شمالی، که مجبور به فرود اضطراری در خاک این کشور شده بود، کشف شده است.
در آن زمان روزنامه آمریکایی وال استریت جورنال، بر اساس مدارکی که کارشناسان قاچاق اسلحه جمع ‌آوری کرده‌اند نوشت که مقصد محموله این هواپیمای باری ایران بوده است.
بنا بر این گزارش، این هواپیما که از نوع روسی ایلوشین ۷۶ است، از طریق بانکوک به پیونگ یانگ پرواز کرده بود تا محموله خود را در آن جا بارگیری کند اما در مسیر بازگشت از کره شمالی برای سوخت ‌گیری در فرودگاه بانکوک توقف کرد که در این هنگام پلیس تایلند هواپیما و محموله آن را توقیف کرده و پنج نفر خلبان و خدمه آن را بازداشت می‌ کند.
اکنون خبرگزاری رویترز می ‌گوید به نسخه ‌ای از گزارش محرمانه دولت تایلند دست یافته، که حاکی است مقصد این هواپیمای باری فرودگاه مهرآباد تهران و محموله آن راکت، پرتاب‌گر راکت و چاشنی ‌های انفجاری بوده است.
حرکت این هواپیما با محموله تسلیحات بین کره شمالی و ایران نکات تازه ‌ای را در مورد نقض مقررات بین ‌المللی توسط این دو کشور مطرح کرده است.
در زمان توقیف این هواپیما، دو نهاد کارشناسی در زمینه قاچاق اسلحه، جزئیات مربوط به مسیر حرکت و محموله این هواپیما را بررسی کردند که یکی از آن ها «ترانس آرمز» که دفتر آن در شیکاگو آمریکاست و دیگری «سرویس بین‌ المللی اطلاعات صلح» است که مرکز آن در شهر آنتورپ در بلژیک است.
بر اساس نسخه ‌ای از گزارش اولیه این مراکز که روزنامه وال استریت جورنال آن را به دست آورده بود، مشخص نیست که ایران این تسلیحات را برای مصرف خود خریداری کرده است یا خیر.

* یمن: در آبان‌ ماه ۱۳۸۸ دولت یمن، اعلام کرد که یک کشتی ایرانی حامل سلاح را که گفته می‌ شود برای شورشیان شیعه در شمال یمن ارسال شده توقیف کرده است.
در همین ماه اسرائیل نیز اعلام کرد که یک کشتی ایرانی حامل سلاح را در دریای مدیترانه ردیابی و توقیف کرده است. گرچه مقام‌ های اسرائیلی در آن زمان توضیحات بیش تری در این ارتباط منتشر نکردند، اما رسانه ‌های این کشور گفتند که کشتی توقیف شده حامل تعدادی موشک و مهمات دیگر از ایران به مقصد سوریه یا برای حزب‌الله لبنان بوده است.

* آلمان: بنا به گزارش بنیاد علوم و امنیت بین‌المللی، روز ۴ ژانویه ۲۰۱۰، فردی به نام «امیرحسین س» در فرودگاه فرانکفورت دستگیر شده است.
دیوید آلبرایت، کارشناس اتمی و رییس بنیاد علوم و امنیت بین‌المللی آمریکا، در مصاحبه ‌ای با روزنامه آلمانی زوددویچه تسایتونگ گفته است که بنیاد وی، ظرف سال‌ های اخیر، دستگیری ۶ ایرانی را در فرودگاه‌ های غربی مستند کرده است.
به گفته آلبرایت، این ۶ نفر متهم شده‌ اند که به رغم تحریم‌ های بین ‌المللی برای ایران اسلحه و قطعات و مواد مورد نیاز تاسیسات اتمی را قاچاق می کرده ‌اند.
آخرین نمونه این دستگیری ‌ها، اوائل ژانویه امسال در فرودگاه فرانکفورت اتفاق افتاد. متهم «امیرحسین س» نام دارد. او در آلمان دارای هیچ سابقه ‌ای نبود، اما ماموران پلیس پس از فرود وی در فرودگاه فرانکفورت به او دستبند زدند. یک دادگاه لوس آنجلس در روز ۴ ژانویه ۲۰۱۰ برای این مرد حکم بازداشت صادر کرده بود. اکنون میان واشنگتن و برلین مذاکراتی بر سر تحویل وی به آمریکا ادامه دارد. تا روز سه شنبه ۱۶ فوریه ۲۰۱۰، مسئولان آلمانی حاضر نشدند درباره محل محاکمه شهروند ایرانی توضیح بدهند.
بنا به گفته رییس بنیاد علوم و امنیت بین‌المللی آمریکا، تاکنون تنها آن گروه از مامورانی به دام پلیس افتاده ‌اند که در کشورهای غربی برای حکومت اسلامی اسلحه و تجهیزات مورد نیاز تاسیسات اتمی قاچاق می‌ کرده ‌اند. به گزارش زوددویچه تسایتونگ، دستگیری «امیرحسین س» بخشی از عملیات آمریکا برای کشف شبکه قاچاقچیان اسلحه و تجهیزات اتمی ایران بوده است.
زوددویچه تسایتونگ، به نقل از دیوید آلبرایت نوشته است: «ایرانیان دستگیر شده، اغلب قوانین کشور محل دستگیری خود را زیرپا نگذاشته ‌اند، بلکه متهم به زیرپا نهادن قوانینی هستند که آمریکا در زمینه تحریم ایران تصویب کرده است. بیش تر افراد مظنون، از طریق منطقه آزاد تجاری دوبی یا شرکت ‌هایی که فقط یک صندوق پستی ثبت کرده‌ اند، تولیدات آمریکایی را برای ارتش و تاسیسات اتمی ایران قاچاق می ‌کرده‌ اند.»
برپایه گزارش زوددویچه تسایتونگ، امیرحسین س ظاهرا فنتیل‌ ها و پمپ ‌های خلاء آمریکائی را از همدستی به نام «ژیرائیر آ» دریافت می‌ کرد. ارزش این قطعات صدها هزار دلار بود. همدست امیرحسین به گمرک آمریکا اعلام کرده بود که این اجناس قطعات یدکی هستند. وی هم چنین ارزش آن ‌ها را آن قدر پایین اعلام کرده بود که در محدوده تحریم ‌های آمریکا نگنجد. این شخص یک شرکت متعلق به امیرحسین س در دوبی را دریافت‌ کننده محموله معرفی کرده بود.

مقام های قضایی آلمان اخیرا اعلام کردند که یک مرد ایرانی و یک مرد ایرانی-آلمانی را به دلیل صدور تجهیزاتی به ایران «با هدف استفاده در برنامه موشکی آن کشور» رسما متهم کرده اند.
به گفته دادستان های فدرال آلمان اتهام نقض قوانین صادراتی آلمان علیه محسن الف. ۵۲ ساله که شهروند ایران است و بهزاد سین. ۴۹ ساله که شهروندی دو گانه ایران و آلمان را دارد تنظیم شده است.
این تجهیزات شامل یک کوره مخصوص دارای کاربرد در ساخت موشک های دوربرد به ارزش ۸۵۰ هزار یورو است. از این کوره می توان برای پوشاندن اجزای موشک با مواد ضدحرارتی استفاده کرد.
در بیانیه دادستانی آمده است که هر دو نفر که روز ۲۴ مارس تفهیم اتهام شده بودند تحریم های اتحادیه اروپا و آمریکا بر صدور چنین تجهیزاتی را نقض کرده اند در حالی که «می دانستند که این تجهیزات برای استفاده در برنامه موشکی ایران بوده است.»
در بیانیه دادستانی آلمان آمده است که محسن الف. کوره مورد نظر را در سال ۲۰۰۷ از یک شرکت آلمانی که از آن نام برده نشده خریداری کرد و به گمرک آلمان گفت که او دریافت کننده نهایی آن است.
اما کوره سپس به ایران منتقل شد و شرکت سازنده آلمانی در سال ۲۰۰۸ نصب آن را آغاز کرد. زمانی که معلوم شد محسن الف. مظنون به داشتن ماموریت از طرف دولت ایران است عملیات نصب کوره متوقف شد.
محسن الف. در ماه اکتبر در پی یورش پلیس آلمان به یک رشته مراکز تجاری و خصوصی بازداشت شد و هم چنان در بازداشت است. دادستان ها می گویند که بهزاد سین. هم اکنون آزاد است.
دادستان های آلمانی گفتند که ایران برای دور زدن محدودیت های تجاری برای دست یابی به فناوری مورد نیاز برنامه موشک های دوربرد خود «از طریق شرکت های ثالث اقدام می کند.»
به گفته آن ها، محسن الف. از اواسط دهه ۱۹۹۰ ریاست یک شرکت ایرانی ساخت ماشین آلات را به عهده داشته است و این که یک مقام ارشد برنامه موشکی ایران در بهار ۲۰۰۴ یا زودتر به او ماموریت داد این کوره را تهیه کند و مظنون برای انجام ماموریت، از کمک مهندس بهزاد سین. بهره گرفت.
پرونده این دو تسلیم دادگاهی ایالتی در شهر دوسلدورف شده و زمان برگزاری محاکمه اعلام نشده است.

* پاریس: روز چهارشنبه ۱۷ فوریه ۲۰۱۰، دادگاهی در پاریس کار خود را برای بررسی امکان تسلیم مجید کاکاوند به آمریکا آغاز کرد، اما پس از طرح پرسش ‌هایی با کاکاوند، تصمیم در این مورد را، بدون تعیین تاریخی جدید به بعد موکول کرد.
آمریکایی‌ ها مهندس مجید کاکاوند (۳۷ ساله) را متهم کرده ‌اند که ظرف سال ‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸ سی محموله قطعات الکترونیکی به ارزش بیش از یک میلیون دلار برای مشتریان خود در ایران تدارک دیده است. شرکتی در کوالالامپور به عنوان دریافت‌کننده این محموله ‌ها معرفی شده بود. کالاها پس از ارسال به مالزی روانه ایران می ‌شدند.
ایران، پیشنهاد معاوضه مجید کاکاوند را با کلوتید ریس با فرانسه در میان نهاده بود. ریس در جریان تظاهرات های اخیر دستگیر و به شرکت در این اعتراضات متهم شد. وی اکنون در سفارت فرانسه در تهران به سر می ‌برد و اجازه ترک خاک ایران را ندارد.

* ایتالیا: پلیس ایتالیا، روز چهارشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۸، طی عملیاتی، ۹ ایرانی و ایتالیائی را به اتهام قاچاق اسلحه به ایران بازداشت کرد.
بر اساس بیانیه پلیس میلان، شماری از دستگیر¬شدگان احتمالا عضو سرویس های اطلاعاتی حکومت اسلامی ایران هستند. این عملیات، در شهر میلان انجام گرفت.
یک دادستان ضد تروریسم ایتالیا روز چهارشنبه، اعلام کرد که دو ایرانی و پنچ ایتالیایی به اتهام قاچاق اسلحه و نقض تحریم های بین المللی بازداشت شده اند.
این دادستان ضد تروریسم ایتالیا، تصریح کرده است که تحقیقات درباره اقدامات این افراد از ماه ژوئن سال ۲۰۰۹ آغاز شده است. در همین زمینه، سرهنگ وینچنزو آندرئونه، از بخش مالی پلیس نیز گفته است این افراد در صدد بودند تا مقادیر زیادی موشک های ضدتانک و مواد منفجره را به ایران ارسال کنند.
سرهنگ وینچنزو آندرئونه، هم چنین گفته است که یکی از بازداشت شدگان ایتالیایی که یک وکیل است، به ایران سفر کرده و با مقامات بلندپایه ارتش ایران نیز ملاقات کرده بود.
به گفته آرماندو سپاتارو، دو ایرانی دیگر نیز در جریان قاچاق این سلاح ها شرکت داشته اند ولی آن ها اکنون در ایران به سر می برند. وی تصریح کرده است که دو ایرانی بازداشت شده برای دولت ایران کار می کنند.
طبق این گزارش، حمید معصومی نژاد، ۵۱ ساله یکی از بازداشت شدگان است که شغل خود را روزنامه نگار اعلام کرده و ساکن رم  است و همایون بختیاری دیگر ایرانی بازداشت شده است که شغل خود را بیان نکرده است.
در همین زمینه شبکه الجزیره گزارش داده است که یکی از بازداشت شدگان ایرانی حمید معصومی نژاد خبرنگار با سابقه تلویزیون دولتی ایران در ایتالیا است.
به گزارش مقامات پلیس ایتالیا، این دو ایرانی در شهر تورین در شمال غربی ایتالیا بازداشت شده اند. این دو نفر به همراه پنج ایتالیایی در عملیاتی موسوم به «تک تیرانداز» توسط پلیس ایتالیا بازداشت شده اند.
سرهنگ وینچنزو آندرئونه نیز  درباره  هویت بازداشت شدگان گفته است که ایتالیایی های بازداشت شده مدیران شرکت های صادرات و واردات و هم چنین شرکت های مخابراتی هستند.
به گفته مقامات ایتالیایی این افراد از سال ۲۰۰۷ اقدامات خود را آغاز کرده اند و کوشیده اند تا رد پایی از خود برجای نگذارند. به گفته آرماندو سپاتارو این شرکت ها با دریافت تقاضا از ایران، بیشتر این  اسلحه ها را  از اروپا و به ویژه آلمان خریداری کرده اند. آرماندو سپاتارو هم چنین گفته است که این سلاح ها پیش از ارسال به ایران به کشورهای سومی مانند بریتانیا، سوئیس و رومانی فرستاده شده اند و برخی دیگر نیز از طریق کشورهای حاشیه خلیج فارس و دبی به ایران ارسال شده اند.
طبق این گزارش، این شبکه بعد از آن که ماموران رومانی و بریتانیا محموله های سلاح را کشف و ضبط کردند، لو رفته است. آرماندو سپاتارو هم چنین گفته است مقامات پلیس برن و سوئیس با این تحقیقات همکاری کرده اند.
به گزارش خبرآنلاین، آرماندو سپاتارو، دادستان ضد تروریسم ایتالیا، در یک کنفرانس خبری گفته است به دلیل این که این مساله مورد توجه جامعه بین المللی است، تحقیقات در این زمینه از اهمیت زیادی برخوردار است.

* آمریکا: بنا به گزارش خبرگزاری ها، دادگاهی در آمریکا یک ایرانی به نام امیر اردبیلی را به اتهام قاچاق اسلحه به ایران به حبس محکوم کرد.
امیرحسین اردبیلی، در سال ۱۳۸۶ در گرجستان دستگیر و به آمریکا تحویل داده شد. وی توسط دولت فدرال آمریکا به اتهام قاچاق اسلحه برای ایران در ایالت Delaware آمریکا زندانی ا‌ست.
بنا به گزارش العربیه، سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا)، فیلمی را پخش کرده است که در آن چگونگی به دام افتادن امیرحسین اردبیلی که به اتهام قاچاق قطعات سلاح برای ایران بازداشت شده، نشان داده می شود.
به گزارش روزنامه اسرائیلی جروزالم پست که روز چهارشنبه ۶ ژانویه ۲۰۱۰ منتشر شد در این فیلم مردی دیده می شود که در تفلیس پایتخت گرجستان سرگرم یک معامله تسلیحاتی مخفی است و ظاهرا به دنبال قطعاتی برای سلاح و دیگر سامانه های نظامی مورد استفاده در ایران است.
اردبیلی که در سال ۲۰۰۷، در تفلیس بازداشت شده بود و به آمریکا تحویل شد سال گذشته به اتهام نقض قوانین صادراتی آمریکا، پول شویی و قاچاق تسلیحات برای دولت ایران به پنج سال زندان محکوم شد.
بر اساس این گزارش، «مردانی که در پوشش دلال با مرد ایرانی گفتگو می کردند در حقیقت ماموران آمریکا بودند.»
در این فیلم، امیرحسین اردبیلی در اتاق هتل در کنار دو مرد دیگر دیده می شود که به آن ها می گوید. هزار قطعه از این نوع می خواهد، آن ها (ایرانی ها) سرگرم ساخت یک رادار مخصوص هستند.»
این فیلم، نشان می دهد که اردبیلی در پاسخ به این سئوال ماموران آمریکایی که گفتند مصرف کننده آن کیست؟ «گفته است قصد دارد آن را برای ایران تهیه کند و تاکید کرد ایران به سامانه های الکترونیک هواپیمایی برای ناوگان قدیمی جت های اف ۴ خود و هواپیماهای باربری سی ۱۳۰ هرکولس خود نیاز دارد.»
اردبیلی گفته بود: «اگر آمریکا وارد جنگ شود ما باید دفاع کنیم... وی تاکید می کند که که ظرف دو هفته می تواند پول این معامله را تهیه کند.»
مقامات حکومت اسلامی ایران، اتهامات مطرح شده علیه اردبیلی را رد می کنند و آمریکا را به ربودن چند تن از شهروندان خود از جمله شهرام امیری و علیرضا عسکری متهم می کنند.

* جمهوری آذربایجان: «ترند نیوز»، چاپ باکو (پایتخت جمهوری آذربایجان)، ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ نوشت: باقراف، بررسی پرونده جنایی افراد متهم در قاچاق سلاح در مسیر ایران-آذربایجان از سوی دادگاه تجدید نظر کشور آغاز شد.
به گزارش خبرگزاری «ترند نیوز» از دادگاه تجدید نظر کشور، بررسی پرونده جنایی طاهر اسدالله اف، موسی حاجی اف، آنار حیدراف، رشاد آسلان اف و رشید شکوراف - افراد متهم در قاچاق سلاح در مسیر ایران-آذربایجان از سوی این دادگاه آغاز شده است.
دادگاه تجدید نظر آذربایجان درخواست این افراد را رد کرده و حکم سابق دادگاه در مورد آن ها را به قوه خود باقی نگه داشته است.
لازم به یادآوری است که حکم دادگاه جنایات سنگین آذربایجان در مورد افراد متهم در در قاچاق سلاح در مسیر ایران-آذربایجان بدین شرح بوده است: طاهر اسدالله اف به مدت ۱۰ سال، موسی حاجی اف به مدت ۶ سال، آنار حیدراف، رشاد آسلان اف و رشاد شکور اف به مدت ۳ سال، عاصف پیرعلی یف، النور شکوراف و الچین حسن اف هم به مدت ۱ سال و ۶ ماه به حبس محکوم شده اند. آراز شکوراف و وقار عیسی یف نیز به مدت ۹ ماه به زندانی محکوم بوده اند که به علت گذشت ۹ ماه از روز دستگیری آن ها، پس از اتمام جلسه دادگاه این دو نفر آزاد می شوند. این افراد در ماه می سال گذشته از سوی مامورین امنیتی کشور دستگیر شده اند.

* افغانستان: اخیرا شبکه تلویزیونی «سى ان ان» بر اساس مشاهدات و فیلم بردارى خبرنگاران خود در منطقه مرزى بین ایران و افغانستان در گزارشی به بررسی قاچاق اسلحه و مدارک گسترده ای که به گفته این شبکه وجود دارد، مى پردازد.
بنا به گزارش سى ان ان، جامعه بین المللى و کشورهاى اهدا کننده کمک مالى به افغانستان میلیون ها دلار صرف امنیت مرزهاى این کشور با ایران کرده اند تا تمام کالاها و افرادى را که از گذرگاه مرزى «اسلام قلعه» عبور مى کنند، را تحت کنترل داشته باشند.
اما گزارشگران سى ان ان که به این منطقه سفر کرده اند مى گویند واقعیت ها در نوار مرزى بسیار متفاوت است. این گزارشگران از شهر هرات به سمت مناطق مرزى با ایران سفر کرده تا در مورد قاچاق اسلحه از ایران براى گروه طالبان یک گزارش تصویرى تهیه کنند.
هدف از این سفر ارزیابى دقیق تر از میزان اقدامات و تاثیر آن بر کنترل نوار مرزى با ایران است که بخش اعظم آن از کوهستان هاى بسیار دور افتاده عبور مى کند.
گزارشگران سى ان ان همراه با پلیس هاى محافظ به اسلام قلعه رفته و پس از پایان فیلم بردارى به دنبال گذرگاه هاى مرزى غیرقانونى در آن منطقه مى گردند. ظاهرا آن طور که از قبل حدس مى زدند نقاط عبور کالاهاى قاچاق در فاصله بسیار کمى از اسلام قلعه قرار دارد.
به نوشته گزارشگر سى ان ان، ماموران پلیس افغان آن ها را همراهى کرده و یکى از نقاط قاچاق کالا در نوار مرزى را به آن ها نشان مى دهند. این نقطه با گذرگاه مرزى قانونى فقط ۱۰ کیلومتر فاصله دارد. این نقطه مشهورترین گذرگاه قاچاق در مرز ایران و افغانستان است ولى فقط یکى از صدها نقطه اى است که قاچاقچیان در طول این مرز کوهستانى از آن استفاده مى کنند.
مرز ایران و افغانستان حدود ۱۰۰۰ کیلومتر است و بدون تردید از نظر کنترل یکى از دشوارترین مرزهاى جهان به شمار مى رود.
سى ان ان، مى نویسد: مشخص نیست که شبکه ارسال اسلحه قاچاق از ایران به سوى افغانستان در چه سطحى از نهادهاى حکومتى ایران سازمان دهى شده و یا مورد تایید قرار گرفته است. البته دولت ایران به طور رسمى همواره دخالت در قاچاق اسلحه به افغانستان را تکذیب کرده است.
گزارشگر سى ان ان سپس مى افزاید: در شهر هرات به آن ها اجازه داده شد که از انبار اسلحه هاى ضبط شده در مرز با ایران دیدن کنند. یکى از مقامات محلى به شکل پنهانى مین هاى کشف شده را به خبرنگاران سى ان ان نشان مى دهد تا از آن فیلم بردارى کنند. این مین ها دقیقا از همان نوع تسلیحاتى هستند که نیروهاى طالبان براى بمب گذارى در کنار جاده ها از آن استفاده مى کنند.
یک مقام ارشد امنیتى افغانستان بخشى از اسناد پلیس را به گزارشگران سى ان ان نشان مى دهد. با وجودی که نیروهاى بین المللى مستقر در افغانستان بارها به استفاده طالبان از کمک هاى تسلیحاتى و آموزشى ایران اشاره کرده اند، ولى دولت افغانستان در این مورد سکوت اختیار کرده است.
سى ان ان، در پایان گزارش خود، مى افزاید که مقامات امنیتى در ولایت هرات طى دو سال گذشته از تمام محموله هاى اسلحه قاچاق که ضبط شده اند فیلم بردارى کرده و در این تصاویر شماره ساخت تسلیحات که به زبان فارسى هک شده، مشخص است.
حتا در برخى موارد روشن شده که این تسلیحات در کدامیک از کارخانه هاى اسلحه سازى دولتى ایران ساخته مى شود. اگر دولت افغانستان تصمیم بگیرد که این مساله را با ایران در میان بگذارد آن ها تمام شواهد و مدارکى را که لازم دارند در هرات خواهند یافت.
روزنامه بریتانیایی ساندی تایمز نیز اوایل سال ۱۳۸۹، از قول چند تن از رهبران طالبان اعلام کرد که صدها نیروی طالبان به کمک ایران در اردوگاهی در زاهدان برای ساخت بمب کنار جاده ‌ای و عملیات تخریبی آموزش دیده ‌اند.
به گزارش این نشریه بریتانیایی، اغلب نیروهای نظامی این کشور که در استان هلمند افغانستان جان خود را از دست داده ‌اند قربانی همین بمب ‌های کنار جاده ‌ای شده ‌اند.
در گزارش ساندی تایمز، آمده است که مقامات حکومت اسلامی، بودجه آموزش سه‌ ماهه این نیروها را در خلال زمستان گذشته پرداخته ‌اند.
دو تن از فرماندهان طالبان در گفتگوی اختصاصی با روزنامه ساندی تایمز، به ذکر جزئیات به این مساله پرداخته و گفته ‌اند نیروهای شبه ‌نظامی طالبان با خودرو به اردوگاهی در یک ساعتی شهر زاهدان در استان سیستان و بلوچستان منتقل شده و روزانه از سوی نیروهایی ایرانی در لباس شخصی آموزش دیده‌ اند.
بنا بر این گزارش، ماه اول تمرین ‌ها به راه ‌های کمین و حمله و گریز پیش از پاسخ نیروهای ناتو اختصاص داشته، در ماه دوم راه‌ های ساخت و استفاده از بمب‌ های کنار جاده ‌ای آموزش داده شده و این که چگونه انفجارها را زنجیروار انجام دهند تا کسانی که در انفجار اول زخمی شده ‌اند در انفجارهای بعدی گرفتار شوند.
این گزارش می گوید در ماه سوم، راه ‌های حمله به پاسگاه‌ ها و ایستگاه‌ های بازرسی به نیروهای طالبان آموزش داده شده و نیروهای طالبان حتا از یک پاسگاه آموزشی در بالای یک تپه برای تمرین استفاده کرده ‌اند. به گفته یکی از فرماندهان طالبان در این گزارش، شرایط در پاکستان سخت شده و از این رو نیروهای طالبان برای آموزش راهی ایران می ‌شوند.

* تایوان: دستگاه‌ های فشارسنج در ژانویه ۲۰۰۹ از سوی یک شرکت تجاری چینی به یک واسط تایوانی شرکت سوئیسی «اینفیکون» (inficon) سفارش داده شده بودند. این دستگاه‌ ها قرار بوده به چین ارسال شوند.
مدت کوتاهی پس از سفارش اول، چینی‌ ها تقاضای دومی را ارسال می‌ کنند، ولی این بار آدرس گیرنده کالا در ایران است. به حساب بانکی فرد واسط تایوانی حق‌الزحمه‌ای بالغ بر ۳۳ هزار و ۴۹۸ دلار بابت این معامله واریز شده است.
این معامله را خبرنگاران خبرگزاری آسوشیتدپرس در اوایل ماه فوریه ۲۰۱۰، در تایوان افشا ساختند. لوکاس وینکلر، رییس «اینفیکون»، در آن زمان به خبرنگاران گفت: «ما دارای سند جواز کالا هستیم که روشن می ‌کند مصرف‌کننده نهایی یک چینی است». وی افزود که در این سند نامی از ایران برده نشده است.
به گفته وینکلر، از آن جا که خریدار چینی نه فقط چند فشارسنج، بلکه بیش از ۱۰۰ عدد سفارش داده بود، شرکت اینفیکون به این امر مظنون می‌ شود و این موضوع را به اطلاع مقام‌ های اقتصادی دولت سوئیس می ‌رساند. در پی آن مقام‌ های سوئیسی موافقت خود را با ارسال کالا اعلام می‌‌ دارند.
اما مقام‌ های سوئیسی نیز در این رابطه ابراز بی ‌اطلاعی می ‌کنند. مسئولان امور صادرات اقتصادی سوئیس می ‌گویند، زمانی از قضیه مطلع شده ‌اند که دستگاه‌ های فشارسنج به ایران رسیده بودند.
به نوشته «زونتاگس ‌تسایتونگ»، هم دولت سوئیس و هم شرکت اینفیکون بایستی پیش از این به هشدارها توجه می ‌کردند. سازمان ‌های اطلاعاتی غربی از مدت ‌ها پیش می ‌دانسته ‌اند که ایران از اوت ۲۰۰۸ به شدت به دنبال دقیقا همین دستگاه ‌های فشارسنج است، و در سطح جهان تنها دو شرکت هستند که این دستگاه ‌های بسیار حساس فشارسنج را تولید می‌ کنند؛ یکی از آن ها همین شرکت سوئیسی اینفیکون است.

* سوئد: یک بازرگان ایرانی مقیم شهر امئو، مهم به کمک به صادرات قطعات ممنوعه به حکومت اسلامی ایران شد. اخیرا در تیتر اول خبری بزرگ¬ترین روزنامه¬های سوئد آمد که یک بازرگان ایرانی ۵۷ ساله مقیم شهر امئو در شمال سوئد، از سوی مقامات مالیاتی و قضایی این کشور، متهم به ارتکاب جرایم سنگین اقتصادی و حساب رسی شده است.
از دیگر اتهامات جدی وارده به این شخص، کمک به ارسال قطعات ممنوعه به ایران و از جمله قطعات تکنیکی مورد نیاز برای برنامه اتمی حکومت اسلامی است. به گفته مقامات سوئدی، در طی دو سال اخیر رقم شگفت انگیز ۵ میلیارد کرون از ایران به حساب های بانکی این بازرگان در سوئد ارسال و بعدا به مقصدهای گوناگون در جهان منتقل شده و از جمله در رابطه با ارسال قطعات تکنیکی ممنوعه به ایران مورد استفاده قرار گرفته است. ارقامی که وارد حساب بانکی شرکت متعلق به این بازرگان ایرانی شده به کلی از دید مقامات مالیاتی یوئد پنهان نگاه داشته شده است.
در اوایل ماه فوریه ۲۰۱۰، مامورین اداره کل مبارزه با جرایم اقتصادی در سوئد (برتز میندیگهتن) با حکم دادستانی منزل این بازرگان ایرانی در امئو را مورد تفتیش قرار دادند. این اداره سوئدی، تنها در رابطه با جرایم اقتصادی کلان در سطح ملی و بین امللی فعالیت می کند.
براساس اطلاعات موجود در اظهارنامه مالیاتی این بازرگان ایرانی، درآمد شرکت وی در سال ۲۰۰۸ معادل ۵۶۸ هزار کرون سوئد بوده و حقوق وی نیز ۱۴۲ هزار کرون به مقامات مالیاتی اعلام شده است. در حالی که تخقیقات اداره کل مبارزه با جرایم اقتصادی سوئد نشان می دهد که مبالغ واریز شده به حساب بانکی شرکت وی، در «سوئد بانک» هزاران برابر بیش تر از ارقامی است که به اداره مالیات تسلیم شده است.
اطلاعات حساب بانکی شرکت این شخص، در «سوئد بانک» حکایت از گردش پول به ارزش شگفت انگیز ۱/۱۰ میلیادر کرون، حدود یک و نیم میلیارد دلار دارد. اداره مالیات تخمین زده است که این بازرگان ایرانی، از پرداخت حداقل ۷۳ میلیون کرون حدود ۱۱ میلیون دلار مالیات و دیگر عوارض دولتی به خزانه دولت سوئد، شانه خالی کرده است. ارقامی که می تواند این بارزگان ۵۷ ساله ایرانی را در زمره بزرگ ترین متخلفین مالیاتی کشور سوئد قرار دهد.
ابعاد کلان و نجومی این پرونده نظر پلیس امنیتی سوئد (سپو) را نیز به خود جلب کرده است. این بازرگان ایرانی، از سوی پلیس امنیتی سوئد، متهم به داد و ستد غیرقانونی با ایران و شکستن تحریم های اقتصادی اعمال شده از سوی سازمان ملل متحد به ایران و از جمله کمک به فروش قطعات مورد نیاز برنامه اتمی ایران به این کشور شده است.

لبنان: طی هفته های اخیر، مقامات آمریکایی و اسراییلی چندین بار سوریه و ایران را متهم کرده اند که به حزب الله لبنان اسلحه می دهند.
این اتهامات البته تازه نیست، اما در روزهای اخیر آمریکایی ها و اسراییلی ها به ویژه بر تحویل موشک های اسکاد توسط سوریه، تاکید کرده اند.
موشک میان برد اسکاد که برای اولین بار توسط اتحاد جماهیر شوروی طراحی و ساخته شد، نزدیک به یازده متر طول، و حدود ۳۰۰ تا ۵۰۰ کیلومتر برد دارد.
هیلاری کلینتون، وزیر امورخارجه آمریکا، روز پنج شنبه ٢٩ آوریل ۲۰۱۰،به رییس جمهوری سوریه هشدار داد که «تصمیم های او می تواند به منزله جنگ یا صلح در منطقه باشد.» کلینتون به «خطرهای بزرگی» اشاره کرد که «از تحویل سلاح سوری به حزب الله» ناشی می شود.
رییس جمهوری اسراییل، شیمون پرز نیز اخیرا سوریه را متهم کرد که به حزب الله لبنان موشک اسکاد می دهد. آمریکایی ها و اسراییلی ها، هم چنین ادعا می کنند که ایران به حزب الله راکت می دهد.
خبرگزاری فرانسه می نویسد: «اتهامات اخیر مبنی بر تحویل سلاح به حزب الله، ممکن است بخشی از یک طرح تهاجمی علیه این سازمان شیعه لبنانی باشد، که در صورت شکست خوردن مذاکرات اتمی با ایران، به اجرا گذاشته خواهد شد.»؟!

کویت: رادیو آلمان، اعلام کرده است که یک گروه هفت ‌نفره متهم به جاسوسی برای سپاه پاسداران حکومت اسلامی در کویت دستگیر شدند. در خانه یکی از این افراد که به اتهام خود اعتراف کرده ‌اند، یک رشته اسناد، دستگاه پیشرفته ارتباطات و ۲۵۰ هزار دلار پول یافت شده است.
افراد دستگیرشده مظنون به جاسوسی وابسته به سپاه پاسداران حکومت اسلامی، در مورد جمع ‌آوری اطلاعاتی در مورد پایگاه ‌های آمریکا در کویت و نهادهای حساس کویتی به کار گمارده شده بودند.
روزنامه «القبس» چاپ کویت، روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ برابر با ۱ می ۲۰۱۰، به نقل از مقام ‌های عالی ‌رتبه سازمان‌ های اطلاعاتی کویت نوشت که دست‌ کم ۷ فرد مظنون دستگیر شده‌ اند. برخی از این افراد در وزارت دفاع و وزارت کشور کویت کار می‌ کرده‌ اند. علیه ۶ یا ۷ نفر دیگر که فراری هستند، قرار پیگرد صادر شده است. به گفته مقام‌ های اطلاعاتی، برخی از این جاسوسان دارای ملیت کشورهای مختلف عربی هستند و یا جزو کویتی‌ های موسوم به «بدون جنسیه» می ‌باشند، یعنی عرب‌ هایی که تابعیت کشوری خاصی را ندارند.
به گزارش «القبس»، در پی یورش ‌های ضربتی سازمان ‌های مخفی کویت، در خانه‌ سرکرده‌‌ این جاسوسان شماری سند و نقشه از مراکز حساس، یک سیستم دقیق و پیشرفته ارتباطات و ۲۵۰ هزار دلار پول نقد پیدا شده است. این خانه در ۲۵ کیلومتری غرب کویت ‌سیتی قرار داشته است. اعضای این سلول جاسوسی از پایگاه ‌های نظامی کویتی و آمریکایی و دیگر مراکز و نهادهای حساس عکاسی می‌ کرده و در این زمینه اطلاعات جمع‌ آوری می‌کرده ‌اند. افراد دستگیرشده اعتراف کرده ‌اند که یکی دیگر از وظایف ‌شان جذب اعضای جدید و گسترش شبکه جاسوسی بوده است.
این روزنامه می‌افزاید که اعضای این گروه بارها زیر عنوان توریست، درمان پزشکی و یا زیارت از اماکن مقدسه، بارها به ایران سفر کرده ‌اند
روزنامه «القبس» روز یک شنبه ۲-۵-۲۰۱۰ گزارش کرد، اعتراف های برخی اعضای شبکه نشان می دهد تعدادی از تاجران معروف کویتی در حمایت مالی و کمک به شبکه برای شناسایی مراکز امنیتی و نظامی کویت دست دارند.
القبس، به نقل از یک منبع امنیتی نوشت: «دو لبنانی که در حال حاضر فراری هستند نقش عمده ای در پشتیبانی مالی از شبکه و برقراری ارتباط ایفا کرده بودند.»
بر اساس این گزارش یکی از اتباع لبنانی که عضو سپاه پاسداران است به عنوان «افسر ارتباط» عمل می کرد و در دریافت و ارسال اطلاعات تخصص داشت و پیش از این بارها با اعضای شبکه در اصفهان و شیراز ارتباط برقرار کرده بود. بازداشت شدگان اعتراف کردند که گروه آن ها ۶ نظامی کویتی شاغل در وزارت دفاع و دو نظامی دیگر «بدون هویت» را در برداشت.
کویت یکی از مهم‌ ترین کشورهای منطقه خلیج فارس برای نقل و انتقال نیروهای نظامی آمریکا به عراق و افغانستان است. در این کشور چندین پایگاه نظامی آمریکایی وجود دارد که بزرگ ترین آن پایگاه «اریفجان» است که در ۷۰ کیلومتری شهر کویت قرار دارد. در آن جا حدود ۱۵ هزار سرباز آمریکایی مستقر هستند.

تبلیغات در جهت حمله احتمالی به ایران
برخی گرایشات راست ایرانی و بین المللی، هنوز از ضایعات تکان دهنده و هولناک انسانی و از هم پاشیدن شیرازه جامعه به دلیل اشغال عراق و افغانستان و جنگ و تروریسم در این کشورها، درس عبرتی نگرفته اند. در نتیجه این وضعیت، نه تنها مردم ایران، بلکه کشورهای منطقه را نیز دچار نگرانی شدیدی کرده است. نگرانی از این منظر که احتمالا با حمله نظامی آمریکا و اسراییل به ایران، شاهد جنگ فرسایشی دیگری در منطقه باشند. به خصوص جا به جایی نیروهای نظامی آمریکا در منطقه خاورمیانه و تهدیدات دولت اسراییل و این که آمریکا برخی کشورهای منطقه را به پایگاه های نظامی خود و زرادخانه عظیم سلاح های کشتار جمعی خود تبدیل کرده، این نگرانی ها را بیش از پیش افزایش داده است. هر چند که این نگرانی ها نسبت به گذشته کاهش یافته، اما تضمینی در این که معادلات منطقه به هم بخورد و جنگ در بگیرد دور از انتظار نیست. زیرا تدارک نظامی و جنگ لفظی که در دوره قدرقدرتی صدام حسین در عراق، شاهد آن ها بودیم اکنون نیز کمابیش در رابطه با ایران مشاهده می کنیم. شاید چنین جنگی، بخشی از اهداف سرمایه داری جهانی را تامین کند. اما شکی نیست که برای مردم منطقه به ویژه ایران، حز خانه خرابی و ویرانی و کشتار و آوارگی میلیون ها انسان، حاصل دیگری نخواهد داشت.
برای مثال، آمریکا، صدها فروند بمب ویژه تخریب تاسیسات زیرزمینی را در ماه های های اخیر به جزایر «دیه گو گارسیا» در اقیانوس آرام منتقل کرده است.
روزنامه «ساندی هرالد» بریتانیا با اشاره به این موضوع می نویسد که واشنگتن در ماه ژانویه سال جاری میلادی برابر با دی - بهمن ۱۳۸۸، ۱۰ کانتینر محموله بمب های مخصوص برای تخریب تاسیسات زیرزمینی را از پایگاه نیروی دریایی خود واقع در کالیفرنیا به مقصد جزیره دیه گو گارسیا در ۱۰۰۰ مایلی جنوب سری لانکا واقع در اقیانوس هند، بارگیری کرده است.
این روزنامه مدعی است که هدف اصلی انتقال این محموله نظامی به این جزیره استفاده از آن ها برای حمله احتمالی به تاسیسات هسته ای و دیگر تاسیسات نظامی ایران است. از این مقدار بمب تنها ۳۸۷ عدد بمب «یلو» مخصوص تخریب تاسیسات زیرزمینی بوده است.
بر اساس این گزارش، محموله ارسالی هفته های اخیر به جزیره دیه گو گارسیا شامل ۱۹۵ بمب هوشمند هدایت شونده «بلو ۱۱۰» و ۱۹۲ بمب ۲۰۰۰ «بلو ۱۱۷» می شوند.
«دان پلچ»، مدیر مرکز مطالعات بین المللی و دیپلماسی در دانشگاه لندن، در این باره به نشریه سیدنی هرالد گفت: «این بمب ها برای نابود کردن تاسیسات اتمی و نظامی ایران منتقل شده اند.»
این کارشناس انگلیسی که اخیرا تحقیقی درباره جنگ احتمالی آمریکا و ایران انجام داده، در این باره می افزاید : «بمب افکن های آمریکایی امروز آماده اند که ظرف مدت چند ساعت ۱۰ هزار هدف در ایران را بمباران کنند.»
بر اساس این گزارش، نیروهای نظامی آمریکا آماده حمله به ایران هستند و تنها منتظر اعلام دستور از سوی باراک اوباما، رییس جمهوری این کشور هستند که از نظر ناظران، این دستور ممکن است در صورت شکست کامل گفتگوها و رویکرد دیپلماسی با ایران صادر شود.
«یان دیویس»، مدیر مرکز «ناتو واچ» در لندن، در این باره گفت که ارسال این محموله ها به دیه گو گارسیا نگران کننده است. وی می افزاید: «ما باید از واشنگتن بخواهیم که درباره انتقال این بمب ها به این پایگاه توضیح دهد و هم چنین باید از وزارت امور خارجه بریتانیا نیز بخواهیم که نظر خود را درباره استفاده از پایگاه دیه گو گارسیا برای حمله به ایران توضیح دهد.»
«آلان مکینون»، استاد موسسه اسکاتلندی کمپین خلع سلاح هسته ای نیز در این باره معتقد است که افشای این خبر بسیار نگران کننده است، می افزاید: «واضح است که ایالات متحده هم چنان بر طبل جنگ با ایران می کوید و این مساله از اظهارات اخیر هیلاری کلینتون وزیر خارجه آمریکا کاملا روشن است.»
وی می افزاید: «شرایط کنونی و بحث های کنونی حول و حوش ایران دقیقا مطابق با بحث هایی است که در سال های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ و پیش از حمله به عراق مطرح می شد.
وزارت دفاع بریتانیا پیش از این اعلام کرده بود که واشینگتن ممکن است از این پایگاه ها برای حمله نظامی به برخی اهداف استفاده کند و این کاری بود که واشینگتن در جریان دو جنگ خود با حکومت صدام در سال های ۱۹۹۱ و ۲۰۰۳ انجام داد.
جزیره دیه گو گارسیا، از جزایر ماوراء بحار بریتانیا محسوب می شود که طی قراردادی بین آمریکا و انگلیس در سال ۱۹۷۱، واشینگتن اجازه یافت تا پایگاهی نظامی را در این جزیره برای کنترل و احاطه بر منطقه اقیانوس هند، دریای عمان و خلیج فارس دایر کند. هم اکنون بیش از ۳۲۰۰ نظامی آمریکایی به همراه ۵۰ نظامی بریتانیایی در این جزیره حضور دارند. آمریکا برای حمله به عراق و پرواز هواپیماهای غول پیک «ب ۵۲» از این پایگاه استفاده کرده بود.
آمریکا، هم چنین سیستم های دفاع موشکی در چهار همسایه عرب ایران مستقر کرده است و دو کشتی مجهز به چنین سیستم هایی را به خلیج فارس فرستاده است.
دولت باراک اوباما، رییس جمهوری آمریکا، روز سه شنبه ۶ آوریل ۲۰۱۰، طرح هایی را اعلام کرد که بر اساس آن ها، ذخیره تسلیحات هسته ای این کشور کاهش می یابد. اما در بازنگری استراتژی هسته ای آمریکا، به ایران و کره شمالی هشدار داده شده است که اگر آن ها به ایستادگی در برابر جامعه بین المللی ادامه دهند، هم چنان اهداف بالقوه محسوب خواهند شد.
در سندی که روز سه شنبه ۶ آوریل، منتشر شد، آمده است: «تنها پیامد مقاومت ایران و کره شمالی در برابر متعارف ها و توفق های بین المللی، انزوا و فشار بیش تر بین المللی است.»
رابرت گیبز، سخن گوی کاخ سفید، ایران را به نقض تعهداتی که در قبال پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای (ان پی تی) دارد، متهم کرده است.
او روز سه شنبه ۶ آوریل، گفت: «ایران در چند سال گذشته اقدام های تحریک آمیز بسیاری انجام داده و از تعهداتش در چهارچوب ان پی تی اجتناب کرده است.»
رابرت گیتس، وزیر دفاع آمریکا، سه شنبه در کنفرانس خبری مشترکی با هیلاری کلینتون، وزیر امور خارجه آمریکا گفت، استراتژی جدید «پیامی محکم» به ایران و کره شمالی می فرستد تا به تعهدات بین المللی خود عمل کنند. گیتس، تاکید کرد آمریکا در قبال چنین کشورهایی حق توسل به «تمام گزینه ها» را برای خود محفوظ می داند.
سران سیاسی و نظامی حکومت اسلامی ایران نیز اعلام کرده اند که به شدیدترین وجهی به هرگونه حمله نظامی واکنش نشان خواهند داد.
موضع گیری ها و تبلیغات سران حکومت اسلامی نیز طوری است که شک و تردیدهای بین المللی در مورد این که حکومت اسلامی به دنبال دست یابی به بمب اتمی است را بیش تر دامن می زند.
علی اکبر صالحی، رییس سازمان انرژی اتمی ایران، گفته است طرح راه اندازی تاسیسات اتمی دیگری را به دولت محمود احمدی نژاد ارائه داده است.
خبرگزاری کار ایران (ایلنا) روز شنبه، ۱۴ فروردین ۱۳۸۹ - ۳ آوریل ۲۰۱۰، به نقل از علی اکبر صالحی نوشت: «این تاسیسات در مناطق مختلف کشور پراکنده هستند و بر اساس صلاحدید احمدی ‌نژاد در نقاط مورد نظر ساخته می ‌شوند.»
او، قبل از این نیز گفته بود، هر کدام از مراکز اتمی جدید به لحاظ قدرت تولید، اما نه از لحاظ وسعت مکان، در حد و اندازه سایت غنی سازی نطنز خواهد بود و قرار است در آن ها از سانتریفوژهای جدیدی استفاده شود.
در همین رابطه، روزنامه آمریکایی وال استریت ژورنال، روز شنبه خبر داد ایران دست کم در یک مورد توانسته است با دور زدن تحریم های بین المللی و با استفاده از یک شرکت خصوصی، از یک کمپانی فرانسوی تجهیزات و قطعات ساخت سانترفیوژ (دستگاه غنی سازی اورانیوم) خریداری کند.
این روزنامه به نقل از منابع ناشناس خود می نویسد، شرکتی به نام «جاودان مهر طوس» از طریق شرکت واسطه ای در شانگهای چین تجهیزات مذکور را از طرف فرانسوی برای ایران خریده است.
وال استریت ژورنال نیز نوشته است، آژانس بین المللی انرژی اتمی در اواسط ماه ژانویه از این امر مطلع شد و تحقیقات این نهاد و سازمان های اطلاعاتی غربی در این خصوص ادامه دارد.
رسانه های گروهی آمریکا می گویند سازمان های اطلاعاتی این کشور بر این باورند تاسیسات اتمی دیگری مانند مرکز زیرزمینی «فردو» که در نزدیکی شهر قم واقع است، در ایران وجود دارد و در حال تحقیق درباره فعالیت ایران برای ساخت حداقل دو مرکز جدید هستند.
در حال حاضر نطنز تنها مرکز اعلام شده غنی سازی اورانیوم در ایران است. مرکز فردو هنوز تکمیل و راه اندازی نشده است.
محمود احمدی نژاد نیز روز ۲۰ فروردین درباره نوع سانتریفوژهای جدید به مردم ایران «اخبار خوشی؟» داد. تلویزیون حکومت اسلامی، در تاریخ ۲۰ فروردین ۱۳۸۹ برابر با ۹ اوریل ۲۰۱۰، گفت نسل سوم سانتریفوژهای غنی سازی اورانیوم و مجتمع های سوخت مجازی رآکتور تحقیقاتی تهران با حضور رییس جمهور و برخی مسئولان رونمایی شد. احمد نژاد، طی سخنانی در مراسم «جشن ملی هسته ای» ادعا کرد: «دستاوردهای هسته ای دانشمندان ایران نه تنها برای ملت ایران بلکه برای همه ملت ها و دولت های مستقل عالم است.» احمدی نژاد، افزود: «امروز جایگاه ایران در مناسبات جهانی و نقش آن در اصلاح وضعیت جهان به سمت عدالت و در راستای حقوق ملت ها، جایگاه بسیار برجسته ای است.» او، تصریح کرد: «... قرار است در تاسیسات غنی سازی اورانیوم نطنز ۶۰ هزار سانتریفوژ مستقر شود.»؟!

کمونیسم علیه میلیتاریسم و ناسیونالیسم
مارکس و انگلس، این بنیان گذاران سوسیالیسم علمی و انترناسیونال پرولتری، نه تنها همواره درباره جنگ هشدار می دادند، بلکه چگونگی راه های پیشگیری آن را نیز در پیش پای بشریت قرار داده اند.
انترناسیونال اول و دوم، در قطعنامه های خود، همواره جنگ طلبی و تحرک ناسیونالیستی را برای جلوگیری از جنگ محکوم می کرد و از سازمان های عضو خود می خواست برای پیشگیری از جنگ اقدامات لازم را به مرحله اجرا بگذارند.
اما با اضمحلال انترناسیونال اول، انترناسیونال دوم در سال ۱۸۸۹ تاسیس شد. انترناسیونال دوم که ابتدا از وحدت جریانات مارکسیستی و طرفدار مانیفست تشکیل شده بود، اما گرایشات رفرمیستی درون آن و هم چنین رشد و پیروزی بورژوازی، سلطه ناسیونالیسم، میهن پرستی در تشکل های طبقه کارگر، زمینه های انحطاط انترناسیونال دوم را نیز به بار آورد.
با تشدید تضادهای امپریالیستی و رشد گرایشات میهن پرستی و ناسیونالیسم، طبقه کارگر را به سمت بسیج شدن برای جبهه های جنگ و تبدیل شدن به گوشت دم توپ بورژوازی امپریالیستی سوق داد.
مارکس، در اطلاعیه «شورای عمومی انترناسیونال» اعلام کرد: «انگلستان در حال حاضر تکرار آن چه را که در یک مقیاس عظیم در رم باستان اتفاق افتاد، می بیند. ملتی که دیگران را برده می کند زنجیرهای خود را از یاد می برد.»
وی، در آوریل همان سال در نامه ای نوشت، در واقع، برای کارگران انگلیسی «رهایی ملی ایرلند موضوع عدالت انتزاعی یا احساسات انسانی نبوده، بلکه اولین شرط رهایی اجتماعی خود آن هاست.»
مارکس، در اکتبر ۱۸۶۴ در سخن رانی افتتاحیه خود خطاب به انترناسیونال اول، از این اقدامات طبقه کارگر انگلیس به عنوان نمونه ای از ضرورت داشتن یک سیاست خارحی مستقل طبقه کارگر برای مقابله با اهداف استثمارگرانه سرمایه در سرتاسر جهان، استفاده کرد: «اگر رهایی طبقه کارگر توافق برادرانه آن ها را می طلبد، آن ها چگونه می توانند آن ماموریت بزرگ را با یک سیاست خارجی که در تعقیب طرح های جنایت کارانه است، بر تعصبات ملی قرار دارد، و در جنگ های عملی، خون و ثروت خلق ها را هدر می دهد، انجام دهند؟ این خردمندی طبقات حاکم نبود، بلکه مقاومت قهرمانانه طبقه کارگر انگلیس در برابر حماقت جناتکارانه آن ها بود، که اروپای غربی را از با سر افتادن به جنگ صلیبی رسوایی که برای گسترش برده داری در آن سوی آتلانتیک به راه افتاده بود، نجات داد.» مارکس، خاطرنشان ساخت که این نشان می دهد تاریخ: «به طبقه کارگر وظیفه فراگرفتن استادانه اسرار و رموز سیاست بین المللی، مواظب اقدامات دیپلماتیک دولت های متبوع خود بودن، مقابله با آن ها، حتا در صورت لزوم، با تمام ابزاری که در قدرت خود دارند، در صورت ناتوانی در جلوگیری از آن ها، محکوم کردن یک صدای آن ها، و محق دانستن قوانین ساده اخلاقیات و عدالت - که باید بر روابط افراد خصوصی حاکم باشد- به مثابه والاترین قوانین حاکم بر روابط ملت ها را آموخته است. مبارزه برای چنان سیاست خارجی، بخشی از مبارزه عمومی برای رهایی طبقات کارگر را تشکیل می دهد.»
«پرولتاریای جهان متحد شوید!»، خواست اتحاد انترناسیونالیستی پرولتاریا، فقط دعوت ساده طبقه کارگر یک کشور به پشتیبانی از فعالیت های انقلابی طبقه کارگر کشور دیگر نبود، بلکه هم چنین با این واقعیت در ارتباط بود که جل رقابت ها و تحریکات ناسیونالیستی بورژوازی در روابط اقتصادی روزانه طبقه کارگر، گرفته شود. هم چنین مساله وارد کردن کارگر خارجی برای در هم شکستن مبارزات کارگران یک موضوع کلیدی در تحول خود انترناسیونال بود. از این رو، «راهنمای عمل نمایندگان شورای عمومی موقت» انترناسیونال که مارکس در سال ۱۸۶۶ آن را نوشت، یکی از اهداف اصلی خود را «مقابله با توطئه سرمایه داران همیشه آماده، در موارد اعتصابات و بستن کارخانه ها، و سوء استفاده از کارگران خارجی به عنوان افزاری علیه کارگران بومی» تعیین کرد. مارکس، اصرار می ورزید که با محدود کردن مبارزه طبقه کارگر با دیوارهای ملی، در زمانی که نظام سرمایه داری به طور جهانی گسترش می یابد، نمی توان آن مبارزات را فعالانه ارتقاء داد. او در فصل سیزدهم، جلد اول «سرمایه» نوشت نظام سرمایه داری اغلب در خارج «خون کودکان را به سرمایه تبدیل می کند» و در کشورهای دیگر، در کشورهایی که نمی تواند همان روند استثماری را یک بار دیگر تکرار کند، از آن اغلب در اشکال غیرقابل تحمل تر، برای سرمایه گذاری استفاده می کند. تحت این شرایط کارگران مجبورند به مبارزه بین المللی بپیوندند.

پس از فروپاشی انترناسیونال، ناسونالیسم و جنگ طلبی، وطن پرستی توسط رفرمیست ها حتا به تشکل های کارگری نیز رخنه کرد و پشت دولت جنگ طلب «خودی» ایستادند.
معمولا ارتش و همه نیروهای انتظامی - امنیتی، به عنوان ابزار قدرت دولتی در خدمت حفظ منافع طبقه حاکم است. اصولا در طول تاریخ، فرهنگ میلیتاریسم نیز در راستای توسعه سرمایه دار جهانی گسترش پیدا کرده است.
در قرن گذشته، اگر جامعه بشری دو جنگ جهانی را تجربه کرده است، پس از پایان دوران جنگ سرد، دوران پس از ۱۱ سپتامبر آغاز شد که بار دیگر ماهیت میلیتاریستی آمریکا و متحدانش را به نمایش گذاشت.
در دوران جنگ سرد، جنگ های خونین بسیاری رخ داد که همگی به نوعی به گردن بلوک شرق، یک شوروی انداخته می شد. جنگ کره، جنگ ویتنام، درگیری های خونین داخلی قاره آفریقا، آمریکای لاتین، خاورمیانه و... همگی نشان دهنده منافع دولت های ذینفع در این جنگ هاست.
در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴، ترور فرانس فردیناند، ولیعهد اتریش در سارایوو، پایتخت بوسنی، آتش جنگ جهانی اول را شعله¬ ور ساخت. اولین عنصر موثر در این فضاسازی برای آغاز جنگ، ناسیونالیسم بود. صربستان در سال ۱۸۷۸ استقلال کامل خود را از امپراطوری عثمانی به دست آورده بود و در همان سال اتریش¬هنگری در کنگره برلین اجازه یافت تا بوسنی و هرزگوین را اشغال کند؛ در حالی که این ایالات هنوز به طور قانونی متعلق به عثمانی بود و اکثریت جمعیت آن ‌ها از ملیت صرب بودند، همین مساله بعدها ترور ولیعهد اتریش را رقم زد. بنابراین، تفکرات میلیتاریستی (نظام ¬گری)، به شعله ‌ور شدن جنگ جهانی اول کمک کرد.
اسناد تاریخی نشان می دهد که هیچ کدام از کشورهایی که در تابستان ۱۹۱۴ وارد جنگ شدند، تلاش جدی برای جلوگیری از وقوع جکگ به خرج ندادند.
در پاییز ۱۹۱۸، آلمان از سرکوبی حمله متحدین ناتوان گشت و مهم تر از آن، با پیروزی انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، عملا به دلیل این که تنها مانده بود، با متارکه جنگ موافقت کرد. این متارکه در ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸ به اجرا درآمد و آتش جنگ جهانی اول خاموش شد.
میلیون ‌ها کشته، زخمی و بی کار و ویرانی شهرها و روستاها نتیجه این جنگ خانمانسوز بود.
امپراطوری بزرگ آلمان، اتریش - مجارستان، روسیه و عثمانی از نقشه جهان محو شدند و دولت ‌های کوچک تری چون یوگسلاوی، لهستان، چکسلواکی و فنلاند، تاسیس گردید.
پس از دوره ای رقابت های سرمایه داری و گرایشات ناسیویالیستی اوج گرفت و بار دیگر جنگ خانمانسوز جهانی دوم آغاز شد که ابعاد آن هولناک تر از جنگ جهانی اول بود.
جنگ جهانی اول، از ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ طول کشید و اولین فاجعه‌ بزرگ قرن بیستم بود و در آن نطفه‌ فاجعه‌ های بعدی بسته شد، حدود ۱۰ میلیون کشته و ۲۰ میلیون زخمی به جا نهاد. آلمانی ‌ها ۲ میلیون کشته دادند.
پایان جنگ پایان حکومت قیصری بود. قیصر مجبور به کناره‌گیری گردید. آلمان جمهوری شد.
آلمان در جنگ اول شکست خورده بود و می ‌بایست غرامت های جنگی سنگینی بپردازد. این موضوع از ابتدا، احساسات ملی را دامن زد. ناسیونالیسم با نظامی ‌گری و گرایش های راست افراطی ترکیبی را به وجود آورد که ریشه تفکر آن، در دوره‌ پیشین پدید آمده بود. ناسیونالیست های افراطی از شکست در جنگ، خود را تحقیر شده به جساب می آوردند. از سوی دیگر می ‌گفتند جنبش چپ و خیزش های ضدحکومت سبب شدند که آلمان شکست بخورد و مجبور به پرداختن غرامت های سنگین ۸۰ ساله شود. آن ها جنگ و جنگ‌ طلبی را نه تنها محکوم نمی ‌کردند، بلکه می‌ گفتند اگر به جنگ ادامه می دادیم مانع این وضعیت شده بودیم. احزاب ناسیونالیست مختلفی این ایدئولوژی را در فضای سیاسی جمهوری آلمان (وایمار)، تبلیغ و ترویج می کردند. از جمله‌ آن ها معروف ترین و فعال ترین آن ها حزب ناسیونال ‌سوسیالیست به رهبری سرجوخه‌‌ سابق «آدولف هیتلر» بود، که استعداد فراوانی در  عوامفریبی و جنگ طلبی داشت.
تورم و بحران حاد اقتصادی و بی کاری شدید از شاخص های اصلی دوره‌ جمهوری وایمار بود. این بحران زمینه را برای رشد گرایشات فاشیستی مساعدتر کرد. پس از یک دوره شکوفایی اقتصادی، باز هم بحران اقتصادی آلمان را برگرفت. در سال ۱۹۳۲ در آلمان ۶ میلیون تن بی کار بودند. دوباره غول فقر و گرسنگی سربرآورد.
در این دوران، نازی ‌ها چکمه پوش به رهبری هیتلر، در خیابان ها راه افتادند و علاوه بر علیه یهودیان، حملات خود را علیه کمونیست ها، کولی ها، هم جنس گراها، احزاب و سازمان چپ، تشکل های کارگری و غیره نیز شدت بخشیدند.
سرانجام حزب هیتلر، به قدرت رسید و او در ۳۰ ژانویه‌ ۱۹۳۳ از جانب رییس جمهور هیندنبورگ به صدر اعظمی منصوب شد. هیندنبورگ در گذشته از فرماندهان نظامی ارشد آلمان در جنگ اول بود و پس از پایان جنگ سخت کوشیده بود تا نظام سلطنتی بماند. پس از مرگ هیندنبورگ، بساط جمهوری برچیده شد و هیتلر خود را رهبر خواند. او پیش تر با حمایت احزاب راست‌ گرا و مذهبی در مجلس اعلام حالت فوق‌ العاده کرد و فعالیت نیروهای چپ و آزادی‌ های مدنی و سیاسی مصرح در قانون اساسی جمهوری را به حالت تعلیق درآورد. وحشی گری دستگاه هیتلری، ۱۲ سال طول کشید: از ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵.
هیتلر سیاستی را که در کتاب «نبرد من» خود در قبال یهودیان طرح کرده بود، بلافاصله پس از قدرت ‌گیری به اجرا گذاشت. او و همفکرانش فقط به برقراری یک حکومت دیکتاتوری راضی نبودند و جنگ و کشتار و نابودی می‌ خواستند. سیاست نابودسازی در حد اعلام برنامه، پس از قدرت ‌گیری به هولوکاست، یعنی یهودکشی از جمله کشتن آن ها در اتاق های گاز و در کوره ‌های آدم سوزی رسید. ایدئولوژی نازی‌ ها از یهودی ‌ستیزی که سنتا در میان مسیحیان ریشه‌ دار بود و بارها به غارت و کشتار و برقراری تبعیض راه برده بود، بهره گرفت و قتل عام آن ها را آغاز کرد. حکومت هیتلر، چون حکومت اسلامی، هیچ شکلی از انتقاد و مخالفت را تحمل نمی‌ کرد. کمونیست ها و سوسیال ‌دموکرات ها، فعالان سندیکایی، صلح‌ طلبان و غیره نیز با سرکوب شدید نازی ‌ها مواجه شدند. بسیاری از فعالان سیاسی و نویسندگان و دانشمندان و هنرمندان اجبارا راه تبعید را در پیش گرفتند و آلمان را ترک کردند. عده‌‌ کثیری از نویسندگان و هنرمندانی که در کشور مانده بودند، از هر فعالیتی منع شدند و راه انزوا را در پیش گرفتند. حکومت فاشیسم، فعالیت های جنایت کارانه خود را با مراسم کتاب ‌سوزی به اوج رساند. در واقع کتاب ‌سوزی مقدمه‌ ای بر آدم‌ سوزی بود.
حکومت نازی، پس از این که موقعیت خود را در دستگاه دولتی محکم نمود و از تبعیت ارتش نیز مطمئن شد، تدارک جنگ را آغاز کرد. هدف نازی ‌ها علاوه بر جبران شکست جنگ جهانی اول، گسترش قلمرو سیاسی خود در شرق بود. تلاش تسلیحاتی برای تدارک جنگ از ۱۹۳۴ آغاز شد. صنایع نظامی سفارش های کلان و بی ‌سابقه‌ ای دریافت کردند. سرمایه ‌داران، منافع خویش را با حکومت هیتلر و جنگ سازگار دیدند.
جنگ جهانی دوم، با حمله‌ آلمان نازی به لهستان در تاریخ یکم سپتامبر ۱۹۳۹ آغاز شد. جنگی مخرب تر از جنگ پیشین، جنگی که بخش های بزرگی از جهان را به آتش کشید و ۵۵ میلیون کشته به جا گذاشت. در این جنگ، فاشیسم ایتالیا و میلیتاریسم ژاپن متحدان اصلی نازیسم آلمان بودند. آغاز جنگ با پیروزی های پیاپی آلمان همراه بود. بخش های بزرگی از اروپا به تصرف آلمان درآمد. شکست ارتش هیتلر در استالینگراد در آغاز ۱۹۴۳، سرنوشت جنگ و فاشیسم را تغییر داد. شکست در جبهه روسیه، ورود ایالات متحده به جنگ علیه و بروز مشکلات دیگری چون تامین منابع انسانی و مادی جنگ، حکومت هیتلر را دچار بحران کرد. به طوری که دوران شکست های پیاپی فرارسید. بسیاری از شهرهای آلمان، بر اثر بمباران ویران شدند. سرانجام در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵، برلین که به تصرف قوای روسیه درآمد، سقوط هیتلر قطعیت یافت. هیتلر، دست به خودکشی زد. آلمان، در تاریخ ۹ مه ۱۹۴۵، رسما بی‌قید و شرط تسلیم شد.
بدین ترتیب، تاریخ مبارزه طبقاتی کارگران، تاریخ مبارزه علیه ناسیونالیسم، میلیتاریسم، جنگ و هرگونه تبعیض و استثمار نیز هست. امروز نیز تنها نیروهای کارگری کمونیستی در سطح جهان هستند که در مقابل سیاست های تفرقه آمیز بورژوازی و رقابت ها و جنگ های آن ها، طرفدارا سرسخت صلح، آزادی، برابری و همبستگی مردم جهان و دنیایی عاری از جنگ، فقر، ستم و استثمار هستند.

توقف فعالیت شرکت های در ایران
حتا فشار و تلاش هاى یک طرفه ایالات متحده آمریکا براى اعمال تحریم هاى تازه علیه ایران، باعث شده است که کمپانى هاى نفتى، موسسات تجارى و شرکت هاى بین المللى بیش ترى فعالیت ها و همکارى هاى خود را در ایران، متوقف کنند. اخیرا خبرگزارى «رویترز»، در گزارشى به توقف همکارى شرکت هاى خارجى با ایران پرداخته است.
- مسئولان شرکت نفتى «انى» ایتالیا، در ۲۹ آوریل ۲۰۱۰، به مقام هاى آمریکایى گفته اند که براى اجتناب از تحریم هاى این کشور فعالیت هاى خود در میدان نفتى دارخوین را به شرکاى محلى واگذار کرده اند. شرکت انى که از سال ۱۹۵۷ در ایران حضور دارد مى گوید که فعالیت هاى آن ها در ایران تنها محدود به اجراى قراردادهاى بیع متقابل میان طرفین است که در سال هاى ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۱ بسته شده است.
مدیر اجرایى شرکت نفتى «توتال» فرانسه، در ۲۶ آوریل ۲۰۱۰، اعلام کرد که در صورت تصویب لایحه مجازات تامین کنندگان بنزین ایران توسط آمریکا، فروش این فرآورده را به ایران متوقف مى کند.
- منابع شرکت نفتى «لوک اویل» روسیه هفتم آوریل خبر دادند که به دنبال اتخاذ تصمیم مشابهى توسط شرکت رویال داچ شل در ماه مارس گذشته، لوک اویل نیز فروش بنزین به ایران را متوقف مى کند. به گزارش منابع خبرى، این شرکت هر ماهه بین ۲۵۰ تا ۵۰۰ هزار بشکه بنزین به ایران صادر مى کرده است.
- یک سخن گوى شرکت نفتى «پتروناس» مالزى، روز ۱۵ آوریل ۲۰۱۰، اعلام کرد که ارسال بنزین به ایران از سوى این کمپانى متوقف شده است. کشتى حامل آخرین محموله بنزین این شرکت در روزهاى چهارم و پنجم مارس در بندرعباس پهلو گرفت.
- کاهش فعالیت هاى شرکت خودروسازى «دایملر بنز» آلمان در ایران، جدیدترین نمونه از کاهش سطح روابط تجارى شرکت هاى آلمانى با تهران در اعتراض به سیاست هسته اى جمهورى اسلامى است. دایلمر، روز ۱۴ آوریل ۲۰۱۰، اعلام کرد که سهام ۳۰ درصدى خود در یک شرکت خودروسازى را به فروش خواهد رساند و برنامه صادرات خودرو و ماشین آلات سنگین به این کشور را به حال تعلیق در خواهد آورد. سایر شرکت هاى آلمانى نظیر «زیمنس»، «مونیخ ره» و «آلیانز» نیز اطلاعیه هاى مشابهى صادر کرده اند.
- منابع خبرى در روز اول آوریل اعلام کردند که «ریلیانس» هند که بزرگ ترین شرکت پالایشگاهى این کشور به شمار مى رود، قرارداد واردات نفت خام از ایران را براى سال ۲۰۱۰ تمدید نکرده است. ریلیانس، در ماه هاى فوریه و مارس هیچ نفتى از ایران وارد نکرد.
- منابع خبرى در روز هشتم مارس اعلام کردند که شرکت هاى «ترافیگورا» و «ویتول» فروش بنزین به ایران را متوقف کرده اند.
- شرکت «اینگرسول- راند» که سازنده دستگاه هاى تهویه هوا براى ساختمان ها و خودروهاست گفته که شرکت هاى زیر مجموعه آن حق ندارند که هیچ یک از قطعات ساخت آن را به ایران بفروشند.
- شرکت خدمات نفتى «اسمیت اینترنشنال» روز اول مارس اعلام کرد که به تمام فعالیت هاى خود در ایران خاتمه داده است.
- کاترپیلار، بزرگترین شرکت ساخت ماشین آلات سنگین و راهسازى در جهان روز اول مارس خبر داد که سیاست سختگیرانه ترى را براى عدم معامله با ایران به مرحله اجرا در آورده است. این شرکت مى گوید که از زیر مجموعه هاى خارجى خود خواسته است تا از فروش وسایل به فروشندگان مستقل که با ایران داد و ستد دارند خوددارى کنند.
- شرکت مهندسى «زیمنس» ماه ژانویه اعلام کرد که سفارش‌ های جدید ایران را نمى پذیرد.
- به گفته معامله گران، شرکت «گلنکور» از ماه نوامبر سال گذشته فروش بنزین به ایران را متوقف کرده است. این شرکت سوئیسى در ماه ژانویه حاضر نشد تا در این مورد اظهار نظر کند.
- شرکت بریتیش پترولیوم (بى پى) در سال ۲۰۰۸ همکارى هاى تجارى خود را با ایران به حال تعلیق در آورد.

مجلس نمایندگان و سنای ایالات متحده در سال گذشته هر یک طرح‌ هایی را درباره تحریم ایران به تصویب رساندند که به ویژه بنزین وارداتی ایران را هدف قرار می ‌داد.
در همین زمینه هفته گذشته استنی هویر، رهبر دموکرات ‌ها در مجلس نمایندگان آمریکا، اعلام کرد که مجلس نمایندگان هیات ویژه ‌ای را انتخاب خواهد کرد که در نشست مشترک با هیات ویژه سنا، به یک طرح واحد برسند.
هویر، اضافه کرد که کنگره احتمالا تا چند هفته آینده، طرح نهایی تحریم ایران را برای باراک اوباما تا پس از تایید وی اجرایی شود.
ایران، با وجود این که یکی از کشورهای عمده صادرکننده نفت است، از سال ‌ها پیش نیازمند واردات بنزین از کشورهاى دیگر است و حدود ۴۰ درصد نیاز خود به این فرآورده نفتى را از محل واردات تامین مى ‌کند.
برخی از شرکت ‌های نفتی دیگر، از جمله شرکت سوئیسى «گلینکور اینترنشنال» که یکى از بزرگ ترین تامین ‌کنندگان بنزین حکومت اسلامى به شمار مى ‌آمد، صادرات بنزین به ایران را متوقف کرده است.
«لوک اویل»، دومین شرکت بزرگ نفتی در روسیه، نیز به دلیل تشدید فشار آمریکا برای تحریم علیه ایران به تازگی اعلام کرد که تصمیم گرفته است فروش بنزین به ایران را متوقف کند.
غول نفتى «بریتیش پترولیوم» نیز از ماه‌ ها پیش صادرات بنزین و سایر فرآورده ‌هاى نفتى به ایران را متوقف کرده است، گرچه حکومت اسلامی ایران، در حال حاضر نیاز خود به بنزین را از طریق عرضه‌ کنندگان دیگرى مانند شرکت‌ هاى چینى تامین مى ‌کند.

نتیجه گیری
حکومت اسلامی ایران، به عنوان حکومتی که در داخل مخالفان خود را به طرز وحشیانه ای سرکوب می کند و در سطح بین المللی نیز حامی تروریسم به ویژه گروه های تروریستی اسلامی است، شدیدا به سلاح های کشتار جمعی به ویژه اتمی نیاز دارد. از این رو، سران و مقامات حکومت اسلامی، با وجود فشارهای زیاد بین المللی و صرف هزینه های هنگفت هم چنان به معاملات رسمی و علنی و مخفی خود با دولت ها و هم چنین گروه های مافیایی قاچاق اسلحه برای تامین نیازهای خود در عرصه میلیتاریسم و نیروگاه های اتمی برای ساختن بمب اتم ادامه می دهند. سران و تئوریسن های حکومت اسلامی، بر این باورند که یک ایران اتمی می تواند در مقابل رفبای خود، به مانورهای سیاسی و نظامی بیش تری دست بزند و امتیازاتی در سطح داخلی و بین المللی برای خود کسب کند.
حکومت اسلامی ایران، هزینه هایی را که موظف است صرف آموزش و پرورش، آموزش عالی و تحقیقات علمی، افزایش دست مزد همه حقوق بگیران متناسب با گرانی و تورم، فراهم کردن اشتغال مناسب برای جویندگان کار، تامین زندگی کودکان کار و تحصیل آن ها، برقراری بیمه های بی کار و اجتماعی برای همه، تامین زندگی شایسته بازنشستگان و به طور کلی صرف خدمات و رفاه عمومی کشور و شهروندان برساند صرف میلیتاریسم و به ویژه به عرصه دست یابی به سلاح های اتمی اختصاص داده است. اخیرا خبرگزاری دانش جویان ایران، اعلام کرده است: «میزان صادرات و واردات راکتورهای هسته‌ ای در سال گذشته نسبت به سال ۸۷ به ترتیب ۴۱ و هفت درصد رشد یافته ‌اند.»
بنا به گزارش خبرنگار بازرگانی خبرگزاری دانش جویان ایران (ایسنا)، در قسمت ۱۶، فصل ۸۴ جدول آماری گمرک در مورد بخش مقایسه ‌ای صادرات و واردات کشورمان ردیفی با عنوان «راکتورهای هسته ‌ای، دیگ بخار و آب‌ گرم، ماشین ‌آلات و وسایل مکانیکی، اجزاء و قطعات آن ‌ها» ذکر شده است که آمارها نشان از رونق تجارت آن در سال گذشته دارد...
بر این اساس در سال ۸۸ به میزان یک میلیون و ۱۲۸ هزار و ۱۷۵ تن از این محصول به ارزش ۱۰ میلیارد و ۴۰۸ میلیون و ۷۵۰ هزار و ۱۴۵ دلار وارد کشورمان شده است. این میزان واردات ۲.۱۸ درصد از وزن و ۱۸.۸۶ درصد از ارزش کل واردات به کشورمان در سال گذشته بوده است. میزان واردات این محصول در سال ۸۷ نیز یک میلیون و ۳۹ هزار و ۹۲۲ تن به ارزش ۹ میلیارد و ۷۲۲ میلیون و ۶۳۵ هزار و ۵۷۱ دلار بود. این میزان ۲.۳۶ درصد از وزن و ۱۷.۳۵ درصد از ارزش کل واردات ایران در سال ۸۷ بود.
بدین ترتیب، طبق اعلام گمرک کشور میزان واردات «راکتورهای هسته‌ ای، دیگ بخار و آب‌ گرم، ماشین آلات و وسایل مکانیکی، اجزاء و قطعات آن‌ ها» در سال گذشته نسبت به سال ۸۷ از نظر وزن و ارزش به ترتیب ۸.۴۹ و ۷.۰۶ درصد رشد داشته است.
البته ابزارهای مورد نیاز راکتوهای هسته ای حکومت اسلامی که از راه های قاچاق تهیه و وارد کشور می شوند قطعا در این آمارهای رسمی گمرکی ثبت نمی گردند. علاوه بر این، ابزارهای مربوط به ساخت و ساز اتمی، سلاح های حساس و بسیاری از واردات دیگر، توسط شرکت های وابسته به سپاه و ارگان های امنیتی - اطلاعاتی از جمله از طریق اسکله هایی که در حوزه خلیج فارس  از دوران جنگ ایران و عراق در اختیار سپاه است و یا فرودگاه امام خمینی، وارد کشور می شوند که هیچ گونه کنترل گمرکی بر روی آن ها وجود ندارد.
لازم به یادآوری است که ایران در سال ۱۹۷۹، NPT را امضاء کرد. به جبر همین پیمان، ایران بارها مورد بازرسی آژانس بین المللی انرژی اتمی قرار گرفته است.
حکومت اسلامی ایران در ژوئیه ۲۰۰۸، اعتراف به ساخت جنگ افزار خوشه ‌ای کرد. این نوع جنگ افزار از سلاح های کشتار جمعی شناخته می ‌شود. در این رابطه، ۱۲۰ کشور جهان عضو کنوانسیون بین المللی منع استفاده از جنگ افزارهای خوشه ای هستند و ۱۱۱ کشور پیش نویس آن را در ماه مه ۲۰۰۸ امضاء کردند. هیچ یک از کشورهای ایران، اسراییل و آمریکا پیش نویس این پیمان را امضاء نکرده اند، و هر سه کشور مجهز به این نوع جنگ افزارند.
اگر چه ایران از دیدگاه قوانین آژانس بین المللی انرژی اتمی و هم چنین از نقطه نظر پیمان نامه منع گسترش سلاح های هسته ای حق تحقیق و استفاده صلح ‌آمیز از فن‌آوری هسته ‌ای را دارد، اما کشورهای غربی و در راس همه دولت آمریکا، مدعی هستند که حکومت اسلامی ایران به دنبال دست یابی به سلاح های هسته ای است باید با تحریم های اقتصادی شدیدتری روبرو شود.
تاکنون شورای امنیت سازمان ملل، سه قطعنامه علیه حکومت اسلامی منتشر کرده است اما سران این حکومت اهمیتی به این قطعنامه ها نداده اند. تحریم های شورای امنیت سازمان ملل علیه ایران، بر اساس اصل ۴۲ فصل هفتم منشور سازمان ملل است که برای مبارزه با کشورهای تهدید کننده صلح وضع گردیده است. دولت های غربی، در سال ۲۰۰۵، تلاش های زیادی به خرج دادند تا این که سرانجام در مارس ۲۰۰۶ پرونده هسته ‏ای ایران به شورای امنیت سازمان ملل ارجاع شد.
اوباما، رییس جمهوری آمریکا، سیاست های دو پهلو دارد. برای نمونه، او یک روز از خروج نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ از عراق و افغانستان سخن به میان می آورد اما روز دیگر، نیروهای بیش تری را به این کشورها می فرستد. هم چنین سیاست های آمریکا، در رابطه با مساله صلح اسراییل و فلسطین و یا در رابطه با حکومت اسلامی نیز مبهم است. بنابراین، خروج آمریکا از عراق، چه در طول سال ۲۰۱۰ یا کمی عقب ‌تر از آن، مساله صلح خاورمیانه و مساله اتمی ایران، جز سخنان دیپلماتیک محکمه پسند و دو پهلو، معنی دیگری نداشته و تفاوتی اساسی ایشان با بوش، لحن ملایم وی در اظهارنظرهایش است و تاکنون در سیاست خارجی اش همان سیاست های بوش را ادامه داده است. کسانی که توهم به ایشان داشتند و یا هنوز هم دارند به دورنمای سیاسی اوباما و مهم تر از همه ماهیت واقعی هیات حاکمه آمریکا، توجهی ندارند.
اگر از تبلیغات غلوآمیز سران و فرماندهان نظامی ایران بگذریم به معنای واقعی جایگاه و موقعیت حکومت اسلامی ایران در رقابت های میلیتاریستی، آن چنان قدرتمند نیست که در مقابل حملات قدرت های بزرگ ایستادگی کند. با وجود این که بودجه های کلانی به این عرصه اختصاص داده شده است. اگر آمریکا و اسراییل و...، پایگاه های هوایی، زمینی و دریایی و هم چنین نیروگاه اتمی ایران را زیر حملات هوایی و موشکی خود قرار دهند در کوتاه ترین مدت توازن رزمی ایران را نابود کرده و ضایعات اقتصادی و فجایع انسانی بزرگی به بار خواهند آورد.
در جهانی که سرمایه داری سیاست های خود را بر اساس کسب سود بیش تر تنظیم می کند و دولت های سرمایه داری نیز فقط به فکر رقابت های اقتصادی، سیاسی و نظامی خود هستند، میلیون ها نفر گرسنه و میلیاردها انسان از دسترسی به یک زندگی درخور انسان محرومند. در حالی که اگر این دولت ها، کمی از هزینه های نظامی خود بکاهند و مثلا به پیش گیری بیماری های مسری و مرگ و میر کودکان و هم چنین امر تامین معاش و آب شهروندان جهان اختصاص دهند، قطعا این معضلات حیاتی انسان ها حل می شود.
بنا به گزارش شبکه تلویزیونی سی.ان.ان، به علت اهمیت زیاد آب در حیات بشر، سازمان ملل متحد بیست و دوم مارس را به عنوان روز جهانی آب معرفی کرده است. سازمان ملل، برآورد کرده است حدود یک میلیارد و یک صد میلیون نفر در جهان که حدود یک ششم جمعیت جهان را تشکیل می دهد به آب سالم و آشامیدنی دسترسی ندارند. هم چنین دو میلیارد و ششصد میلیون نفر هم از بهداشت اولیه و آب تمیز برای شستشو و نظافت محروم هستند.
بدین ترتیب، یکی از مشکلات مهم مردم جهان، مربوط به توزیع ناعادلانه و مصرف غیرمتوازن آب، این ماده حیاتی است. بر اساس تحقیقات دانشکده بهداشت عمومی جان هاپکینز، آمریکایی ها با سرانه پانصد و هفتاد و هشت لیتر در روز بیش ترین مصرف آب را در جهان دارند و انگلیسی ها با سیصد و سی و چهار لیتر در روز در رده دوم قرار دارند در حالی که این میزان برای آسیایی ها حدود هشتاد و پنج لیتر و برای آفریقایی ها فقط چهل و هفت لیتر است.
از سوی دیگر، دولت های دیکتاتوری به جای این که نیازهای مردم را تامین کنند بودجه های کلانی به عرصه میلیتاریسم و سرکوب اعتراضات مردمی اختصاص می دهند. حکومت اسلامی ایران، در عرصه میلتاریسم، تمام نیروی خود را به کار گرفته و به همین دلیل با اختصاص بیش ترین درآمدهای کشور به این عرصه، باعث فقر و بی کاری گسترده در جامعه و هم چنین باعث ورشکستگی بسیاری از صنایع و کارخانه های کشور شده است. اما قدرت نظامی این حکومت، نه با کشورهای پیشرفته، بلکه حتا با همسایه هایش چون پاکستان و ترکیه نیز قابل مقایسه نیست و در سطح پایینی قرار دارد. ادعاهای سران حکومت اسلامی، در رابطه با پیشرفت های چشم گیرشان در عرصه ساخت و ساز نظامی و به ویژه دست یابی به دانش هسته ای، جز این که تشنج به وجود آورند و بهانه ای به دست دولت های رفیب شان بدهند، هنر دیگری ندارند.
مسلما، تغییر و تحولات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی در هر جامعه ای امر مستقیم مردم آن جامعه بر علیه حاکمیت سرکوبگر است نه دخالت دولت های خارجی که همواره در هر تحولی به دنبال منافع خود هستند نه منافع مردم کشوری که برای رهایی از چنگال دیکتاتوری می رزمند. بنابراین، طبیعی است که هر انسان آزادی خواه و عدالت جو، مخالف هرگونه حمله نظامی به ایران و تحریم اقتصادی این کشور باشد. چرا که هرگونه حمله نظامی و محاصره اقتصادی ایران، قبل از این که آسیبی جدی به حکومت برساند مستقیما عواقب و عوارض مخرب آن متوجه اکثریت مردم ایران، به ویژه مزدبگیران و مردم محروم خواهد شد.
تحریم های شدیدتر اقتصادی و احتمالا حمله نظامی به ایران، مردم ایران را نیز هم چون مردم افغانستان و عراق به خاک سیاه خواهند نشاند. در حال حاضر بی کاری و فقر و گرانی و تورم در ایران غوغا می کند؛ حال اگر تحریم های اقتصادی علیه این کشور تشدید شود بلافاصله تاثیر هولناکی بر زیست و زندگی کارگران و مردم فقیر خواهد گذاشت بدون این که در کوتاه مدت آسیب جدی به حاکمیت برساند.
اگر دولت های پیشرفته جهان و جوامع بین المللی چون سازمان ملل، واقعا قصد دارند حکومت اسلامی را به طور جدی تحت فشار قرار دهند چرا روابط و مناسبات سیاسی خود را با حکومت اسلامی قطع نمی کنند؟ چرا سفارت خانه ها و کنسولگری ها و مراکز اسلامی این حکومت را تعطیل و تروریست - دیپلمات ها را از کشورشان اخراج نمی کنند؟ چرا دایما میکروفون ها و دوربین های رسانه های جمعی خود را در مقابل عوامل سابق حکومت اسلامی و یا طیف توده ای - اکثریتی، جمهوری خواهان و اپورتونیست های سیاسی می گیرند که در این سه دهه همواره مدافع جناحی از حکومت اسلامی بوده اند و هرگز از مبارزه بر حق کارگران و مردم آزاده علیه کلیت حکومت اسلامی، دفاع حشک و خالی و روی کاغذی هم نکرده اند؟ چرا مسئولین و مقامات حکومت های غربی در موضع گیری های خود، صریحا از مبارزات بر حق و عادلانه مردم ایران حمایت نمی کنند؟ چرا این دولت ها، مانع رفت و آمد سران و عوامل حکومت اسلامی به کشورهای خود نمی شوند؟ جواب روشن است: آن¬ها، هرگز دل شان به حال و روز نه کارگران و مردم آزادی خواه کشور خودشان و نه مردم کشورهای دیگر نسوخته است بر این اساس، دولت ها هر قدمی که برمی دارند صرفا منافع طبقاتی خود در همه عرصه های اقتصادی، سیاسی و دیپلماتیک را در نظر می گیرند و نه منافع مردم حق طلب را. اگر چنین بود این همه جنگ های ملی، مذهبی، کودتا و لشکرکشی راه نمی انداختند و جامعه بشری را با ساکنان آن در معرض این همه سرکوب و کشتار، ستم و استثمار و در معرض خطر جنگ و فقر و فلاکت اقتصادی قرار نمی دادند. اگر حکومت اسلامی ایران، به معنای واقعی و جدی با بایکوت سیاسی بین المللی روبرو شود و یک همبستگی قوی با مبارزات کارگران و مردم ایران در سطح جهانی به وجود آید قطعا آن ها با سرعت و قدرت بیش تری موفق به برکناری این حکومت جانی خواهند شد.
امروز خطر رفع جنگ فرامرزی و جنگ های داخلی ملی و مذهبی، در گرو نقد ناسیونالیسم و میلیتاریسم و بی اعتباری مرزها و جهانی عاری از تسلیحات هسته ای و نظامی گری است. نابودی سلاح های هسته ای و برقراری صلح واقعی در پرتو آزادی و برابری انسان ها عملی است نه با معاملات و توافقات نهان و آشکار دولت های بورژوازی که خودشان عامل تفرقه، راسیسم و فاشیسم و جنگ طلبی و بدبختی و فلاکت هستند.
مسلم است که طبقه کارگر جهانی با همبستگی طبقاتی و بین المللی می تواند با استراتژی کمونیستی، سیاست های انسان دوستانه و برابری طلبانه و عدالت جویانه را جایگزین رقابت ها و کشمکش های بورژوازی و جنگ و کشورگشایی، تبعیض و تحقیر، ستم و استثمار سیستم سرمایه داری و دولت های آن ها کند و جهانی عاری از ترس، فقر، جنگ، ستم و استثمار بنا نهد.


بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu 
پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ - پنجم می ۲۰۱۰

jamal.jpgنوشته ی زیر به مناسبت سالگرد جان باختن جمال نبوی، معلم مدارس سنندج توسط یکی از محصلین سابق او نوشته شده و برای اولین بار انتشار می یابد. دهم اردیبهشت سالگرد جان باختن جمال نبوی و این روزها سالگرد جنگ ۲۴ روزه ای است که حکومت جمهوری اسلامی بر مردم سنندج تحمیل کرد:


دهم اردیبهشت امسال مصادف با سی امین سالگرد جانباختن رفیق جمال نبوی؛ دبیر ادبیات دبیرستانهای سابق سنندج است. او از شخصیت های خوشنام جامعه فرهنگی کردستان و از مبارزان دوران قیام بود. در اولین سالهای پس از قیام سال ۱٣۵۷ رژیم جمهوری اسلامی با یورش ددمنشانه به شهرهای کردستان ماهیت ضدانسانی خود را نسبت به مردم آزاده کردستان آشکار نمود. با حمله به اصطلاح سپاه اسلام به شهر سنندج در بهار سال ۱٣۵۹ که خبرنگاران هفته نامه اکسپرس چاپ پاریس شاهد در صحنه؛ از آن به عنوان عملیات ژنوسید ارتش ایران درمخالفت با ملت کرد نام برده اند؛ اوج قساوت ووحشیگری نظام ولایت فقیه رابه نمایش گذاشت. مردم سنندج ازهمان اولین روزهای حمله؛ از بیم تکرار جنایات ۲٨ مرداد سال ۱٣۵٨ به ناچار بدفاع از خود پرداختند.
در مدت بیست و چهار شبانه روز مقاومت سنندج؛ صحنه های همدلی و همکاری مردم با نیروهای پیشمرگه و مدافع شهر و نیز فداکاریهای قهرمانانه افراد پیشمرگه آن چنان یادگارهای فراموش نشدنی آفریده اند که هیچگاه از خاطر ساکنان شهر زدوده نخواهد شد. در واقع هر ساعت این بیست و چهار شبانه روز مشحون از صحنه های باشکوه پایداری مردمی در تمامیت آن بود: پایداری انسانیت در برابر بربریت و پایداری آزادی در برابر استبداد و ستمگری!
جمال نبوی که از یاران کومله و نیروهای مردمی مدافع شهر بود در روز ۱۰ اردیبهشت در سن ٣٣ سالگی جانش را فدای آرمانهای مردمیش نمود.

مطلب زیر، متن نامه ای است که توسط یکی از شاگردان جمال نبوی نوشته شده است. این نامه که برای اولین بار انتشار می یابد؛ مشاهدات نگارنده را در یکی از آن روزهای تاریخی به رشته تحریر در آورده است.
نیما سنندج


متن نامه                       
روز۱۰ /۲/ ۵۹، یازدهمین روز جنگ ٢۴ روزه سنندج است. صدای توپ وخمپاره باران شهر، شلیک گلوله های پی در پی از آسمان و زمین همچنان ادامه دارد. مردم گروهی؛ در زیر زمینها و در پشت سنگرهایی که اطراف خانه هایشان زده اند، بسر میبرند. جوانان بنکه های محل، نان و آب و دارو را به محل های دفاعی پیشمرگان و جوانان در اطراف شهر؛ که برای دفاع از آزادی مردم سنگر گرفته بودند، میرسانند.
برای این منظور، مجبور بودی از کوچه و پس کوچه ها طوری بگذری، که مورد اصابت گلوله و ترکش خمپاره ها قرار نگیری و گاها ساعت ها طول می کشید تا خود را به یک سنگر برسانی. آنقدر شدت تیراندازی و خمپاره باران زیاد بود که می بایست با صدای هر شلیک خمپاره یا سلاح های سنگین، خود را به جای امنی برسانی. در دروازه ها در همه ی محله ها باز بود و می توانستی خود را به یک زیرزمین یا پناهگاهی در حیاط خانه ای برسانی. این خطر در تمام طول راه ادامه داشت و در این فاصله مردم خبرها را بهمدیگر می رساندند. صدای آژیر آمبولانس ها اصلا قطع نمی شد.
گریه و زاری مادرها، التماس آنها برای گرفتن خبر از فرزندانشان که در سنگرهای اطراف بودند، زخم های قلبت را چند برابر میکرد.
ناگهان خبرشهید شدن جمال نبوی بگوشم خورد! فورآ دردلم آرزوی عوضی یا دروغ بودن خبر را کردم. جرات نمی کردم بپرسم. دوستم شانه هایم را تکان داد و گفت شنیدی؟؟ جمال نبوی شهید شده!
فریاد زدم: نه دروغ است!!
در محله چهار باغ بودم. پاهایم سست شد؛ لرزیدم؛ بگوشه یی که کسی مرا نبیند رفتم و آرام آرام کریستم. صدای انفجار در آن نزدیکی و جیغ و داد زنان ودختران و بچه ها گریه هایم را خشکانید و آه و درد درونم را به گلویم روانه کردم.
صدای دختری که فریاد میزد ،، مادرم مادرم،،! بکمکش شتافتم. مادرش با ترکش خمپاره زخمی شده بود. با دیگر اهالی محل وی را به آمبولانس رساندیم و به بیمارستان رفتیم. وقتی که به آنجا رسیدیم. عده ای را دیدم که بر سر و سینه میزنند.
برای مرگ جمال نبوی گریه می کردند. قاطی آنها شدم؛ گفتند دارند بخانه اش می روند. همراه آنها شدم وقتی به آنجا رسیدم باورم نمیشد که چنین جمعیتی در آن شرایط خمپاره باران و گلوله باران بدونه ترس از کشتن در مسجد محل جمع شده اند. صدای مادرش که میگفت ،،ستون خانواده ام، ستون فامیلم رفت،، را شنیدم.
میتوانستم درک کنم که چقدر حقیقت را میگوید. ما محصل های نیز مثل او این ستون را از دست دادیم. همان روز جنازه این شهید عزیز را بخاک سپردند. آخر در آن شرایط امکان تشییع جنازه و خاکسپاری نبود. شهیدان را در کوچه ها و حیاط خانه ها دفن میکردند.
ولی کسی رضایت به این نداد و او را به گورستان محل بردند و خاکسپاریش در همان روز برگزار شد.
او انسانی بزرگ بود. با کوچک و بزرگ به گرمی و شیرین زبانی صحبت میکرد. همه را دوست داشت. زبان کوچک و بزرگ را می دانست، همه دوستش داشتند. مورد احترام همه بود. نقش این شهید عزیز در تحصن استانداری را هیچکس از یاد نخواهد برد که چگونه با صحبت های شیرین و تلاش های خستگی ناپذیرش باعث اضافه شدن انرژی و دلگرمی در میان بازاری ها و اطرافیانش میشد. به او اعتماد زیادی میکردند. به حرفهایش گوش می دادند برای اینکه برای انسان و انسان بودن ارزش زیادی قائل بود.
در مراسم چله اش با وجود شرایط خفقان شدید و حکومت نظامی حاکم بر شهر و دستگیری های پی در پی و جلوگیری از هر نوع تجمعی، دوستدارانش، محصل هایش با تاج گل های زیبا، و دسته های گل، بر سر مزارش جمع شدند و یادش را گرامی داشتند.

نام شهید جمال نبوی و دیگر شهیدان در قلب مردم آزاده سنندج، حک شده است. جنگ ٢۴ روزه با نام آنها تداعی میشود. اضافه شدن زخمی بزرگ، بنام جنگ ٢۴ روزه سنندج، برگ دیگری از جنایات رژیم جمهوری اسلامی در تاریخ کرد و کردستان است.

یادشان گرامی باد                                                                                          
زنده باد یاد جمال نبوی و دیگر شهیدان جنگ ۲۴ روزه سنندج

یکی از محصل های سابق شهید جمال نبوی
اخبار روز

تولد کارل مارکس مبارک باد !

| 0 نظر
marx.jpgنزدیک به دو قرن  از تولد مارکس می گذرد . او در پنجم  مه ۱۸۱۸ در شهر کوچک "تی یر" بدنیا می آید . تمام دوران کودکی ونوجوانی را در آنجا گذراند . در سال ۱۸۳۵ پس ازاخذ دیپلم برای ادامه تحصیل به شهر بن می رود . در آنجا نمی تواند بیش از یکسال در شرایط طا قت سوز دوام بیاورد وسال بعد به برلین می رود و در آنجا وارد دانشگاه می شود و به مطاله حقوق ، تاریخ وفلسفه می پردازد . مارکس در آنجا با هگلی های جوان آشنا می گردد و وارد کلوپ آنها میشود . خط فکری اعضای "هگلی های جوان" یکسان نبود ، اما همه آنها در یک چیز وجه اشتراک داشتند و آن اینکه سلطنت استبدادی و مسیحت را مورد انتقاد قرار می دادند و خواهان اصلاحات بورزوائی بودند. ولی مارکس نمی توانست صرفآ  در چارچوب بحث های روشنفکرانه ای که بین "هگلی ها جوان" رایج بود خود را زندانی سازد . خصوصآ که "هگلی های جوان" در آن دوره تنها به بحث های روشنفکرانه  علیه مذهب اکتفا می کردند واز همین چارچوب نیز فراتر نمی رفتند ، و مهمترین نکته این بود که آنها خود را جز" آزادگان " نیز می نامیدند . از اینرو مارکس نمی خواست کاری به کار آنها داشته باشد .
او در سال ۱۸۴۲بانشریه" راینشه زایتونگ "همکاری خود را آغاز می کند و از موضعی دموکرات انقلابی برعلیه حکومت پروس  به افشاگری و مبارزه می پردازد .  پس از مدت بسیار کوتاهی سردبیری روزنامه را بعهده می گیرد .  در این دوره مقالات مهمی برای" راینشه زایتونگ" می نویسد . یکی از موضوعات مهمی که مارکس پیرامون آن موضع گیری می کند ، مسئله آزادی مطبوعات بود . او دو مقاله  مهم به نام های " تفسیرهایی در باره آخرین دستورالعمل سانسور پروس "  و  " بحث های در باره آزادی مطبوعات "  درهمین سال می نویسد ،  و برعلیه سانسور موجود که به شدت از سوی دولت پروس اعمال می شد موضع گیری می کند و می گوید : "  .. در فقدان آزادی مطبوعات ، همه آزادی های دیگر نیز به توهم مبدل می شود . هر شکلی از آزادی شکل های دیگر را مشروط می کند ، درست همان طور که هر یک از اعضای بدن روی سایر اعضا اثر می گذارد . هر بار که یکی از اشکال آزادی طرد می شود ، این آزادی است که طرد می شود و از هر گونه نشانه حیات محروم می گردد... .... وقتی که من می خواهم این شخصیت درست به شیوه شخصیت دیگر آزاد باشد ؛ آیا آزادی او را از بین نمی برم ؟ ........ آزادی یعنی آزادی در عدم توافق .." مارکس در همین مقاله است که بر علیه سانسور چنین می نویسد : " دستگاه سانسور مرا به نقض قوانین موجود متهم نمی کند بلکه عقیده مرا به خاطر آن که همانند عقیده سانسور چی و اربابش نیست محکوم می کند ... بدین سان دستگاه سانسور روع عمومی را می کشُد ... دستگاه سانسور بر عالی ترین نوع منافع شهروندان ، یعنی ذهن آنها ، قیمومیت می کند .... نحوهء رفتار ذهن عامه را تنظیم می کند که کاری بیش از کار سانسورچی های رومی است .... شما از تنوع مطبوع و غنای بی پایان طبیعت در شگفتید . از گل سرخ انتظار ندارید مثل بنفشه ببوید ؛ اما از غنی ترینشان ، یعنی ذهن ، انتظار دارید فقط به یک شیوه واحد وجود داشته باشد ؟ من شوخ طبع هستم ، اما قانون به مردم دستور می دهد که جدی بنویسند . من جسورم ، اما قانون به من دستور می دهد سبکی خویشتن دار داشته باشم . خاکستری خاکستری تنها رنگ آزادی ، رنگ مجازآزادی ، است ..
مارکس در دنباله همین مقاله به ماهیت سانسور حمله می برد و براین اعتقاد پای می فشارد که مطبوعات سانسور شده هیچگاه نمی تواند حتی اگر محصول خوبی نیز داشته باشد برای مردم مفید واقع گردد .  " مطبوعات آزاد حتی اگر محصولات بدی داشته باشد ، خوب باقی می ماند ، چون این محصولات خائن به سرشت مطبوعات آزاد است . خواجه حرم سرا ، حتی اگر صدای خوبی هم داشته باشد ، آدم مفلوکی باقی خواهد ماند ، طبیعت ، حتی اگر هیولا نیز به بار آورد ، خوب باقی می ماند . "*
روزنانه راینشه زایتونگ یکسال بیشتر دوام نمی آورد و مارکس موفق می گردد که همچنین مقالاتی در حوزه های اقتصادی مربوط به دهقانان ناحیه موزل بنویسد . در همان سال روزنامه بسته می شود و مارکس به مطالعه مسائل اجتماعی و اقتصادی روی می آورد و با نقد اندیشه های سوسیالیستی که از سوی سوسیالیستهای تخیلی تبلیغ می شد ، به  اندیشه های نوینی دست می یابد .  "اونخستین چهره در جنبش سوسیالیستی بود که ، به لحاظ شخصی ، از میان جنبش بورژوا دموکراتیک برخاست : از میان آن جنبش تا دور ترین مرزهایش ، و آنگاه خارج از آن تا دور رس ترین هدفش پیش رفت . در این معنی ، نخستین کسی بود که مبارزه در راه دموکراسی سیاسی پیگر را با مبارزه در راه تحول سوسیالیستی در هم آمیخت . "**
ولی او هیچ گاه تصورات و نظرات اولیه خود را در پیرامون آزدای های دموکراتیک ( دموکراسی ) کنار نگذاشت و همیشه در دفاع از آن با سرسختی تمام در مقابل گرایش های متعدد جنبش کارگری و توده ای آن دوره دفاع نمود .
در سال ۱۸۴۳ با جنی وستفالین ازدواج می کند . همان سال مجبور می گردد به فرانسه مهاجرت کند . او در آنجا در یکی از محله های فقیر و کارگر نشین همراه همسرش ساکن می شود . او از نزدیک با زندگی کارگران آشنا می گردد و با محافل کارگری ارتباط بر قرار می کند .و بیشتر اوقات در محافل آنها حضور می یابد و به بحث و سخنرانی در پیرامون مسائل مختلف می پردازد . او در همان جا بود که برای اولین بار با انگلس آشنا می گردد که بعدها به همکاری نزدیک تبدیل می گردد و تاآخر زندگی اش پایدار باقی می ماند . مارکس یکسال بعد کتاب دستنوشته های اقتصادی - فلسفی که به دست نوشته های پاریس نیز مشهور است را می نویسد .  در سال ۱۸۴۵ از پاریس تبعید می شود و به بروکسل می رود و سه سال در بروکسل در یکی از محلات کارگری زندگی می کند در این سال ها با مطالعه و تحقیات عمیق خود آثار با ارزشی رابه نگارش در می آورد . از جمله نوشته های باارزشی چون ایدئولوژی آلمانی و فقرفلسفه و شاهکار همیشه ماندنی اش بیانیه حزب کمونیست را همراه دوست و همرزمش انگلس به نگارش در می آورد .
در سالهای ۱۸۴۸فعالانه در جنبش کارگری که در سراسر اروپا جریان داشت شرکت می کند . به علت موضع گیری های انقلابی اش  پلیس بروکسل حکم اخراج او را صادر می کند . او باید در مدت ۲۴ ساعت خاک بلژیک را تر می کرد .. او بناچار به پاریس برمی گردد . در آنجا به سازماندهی مجدد اتحادیه کمونیستها می پردازد . اعضای انحادیه که چیزی حدود ۴۰۰ نفر بودند ، در سالهای ۱۸۴۸ و ۱۸۴۹ در انقلاب بطور فعال شرکت می کنند . در اوائل همین سال روزنامه " راین جدید" را راه می اندازد .این روزنامه توانست در گرماگرم انقلاب در اروپا کمک شایانی به طبقه کارگر بکند . اما دیری نگذشت که ارتجاع آلمان روزنامه را غیر قانونی اعلام کرد و مارکس برای مدت کوتاهی بازداشت می شود . او در ۱۹ ژوئیه ۱۸۴۹ برای همیشه پاریس را به قصد لندن ترک می کند و تا آخر عمرش در آنجا زندگی می کند .
پس از فروکش کردن انقلاب در اروپا مارکس و انگلس به جمع بندی مبارزات کارگران می پردازند ودر آثار باارزشی  چون -"انقلاب و ضد انقلاب " - "مبارزه طبقاتی در فرانسه " - " هجدهم برومر .. " به این نتیجه قطعی می رسند که طبقه کارگر اولا برای از بین بردن نظام سرمایه داری سلاح دیگری جز سازماندهی خود در دست ندارند . ثانیا  رهائی طبقه کارگر تنها بدست خود مقدور می باشد .
سالهای زندگی در لندن ، سالهای سختی برای مارکس و خانواده اش بود . او در وضعیت مالی بسیار بدی قرارداشت .  بی پولی و گرسنگی اورا تا لبه مرگ می برد. چنانکه در همین سالها  سه فرزند خود را از دست می دهد . او حتی برای دفن بچه هایش مجبور می شود که از دیگران قرض کند . شرایط سخت مالی چنان بود که مدام در گرسنگی و بیماری بسر می برد . چنانکه می گویند اگر کمک های مالی رفیق ارجمندش انگلس نبود او نمی توانست از این اوضاع مالی وزندگی فلاکت باری که داشت رهائی یابد .
در ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ انترناسیونال اول را در کنار فعالین کارگری پایه گذاری می کند . مارکس به عضویت شورای عمومی آن در می آید .
او در چنین شرایط سختی توانست در عین حال که در پراتیک مبارزاتی جنبش کارگری در همه جا شرکت فعال داشته باشد ، بزرگترین اثر اقتصادی تاریخ بشری ( کاپیتال ) را به نگارش در آورد . تاجائیکه یکی از علت هاتی که نتوانست خودش شخصآ جلد سوم کاپیتال را به پایان برساند ، را می توان همین موضوع دانست .  فرانسیسکا کوگلمان فرزند لودویگ کوکلمان پزشک انقلابی و عضو انترناسیونال اول و دوست نزدیک کارل مارکس در باره همین موضوع در خاطرات خود چنین می نویسد : " .. پدرم کوشیده بود مارکس را بر آن دارد تا از هر نوع تبلیغ سیاسی کناره گیرد و هم خود را بویژه صرف به پایان بردن جلد سوم " سرمایه " کند . پدرم عقیده داشت که .... مارکس صد سال از زمان خود جلوتر است ..."***
با این حال مارکس چنین نکرد و نمی توانست از مسائل سیاسی کناره گیری کند و وقت خود را تنها صرف تمام کردن شاهکار زندگی اش سازد . از اینروست که انگلس در این باره می گوید : "اما مارکس پیش از هر چیز یک انقلابی بود . زیست ساختار او مبارزه در راه بر انداختن نظام سرمایه داری و سرنگون سازی نهاد دولت بود . یاری رساندن به امر رهایی کارگران ، فعالیت برای آگاهی بخشیدن ، برای خود آگاهی و نیازهای خویش ؛  آن خود آگاهی که زمینه ساز رهائی است . و این ، شاهکار دستاوردهای وی بود . ""
او در سال ۱۸۶۷ اولین جلد کاپیتال را منتشر می نماید . درباره اهمیت "کاپیتال" انگلس می گوید :" از هنگامی که در روی زمین سرمایه دار و کارگرپیدا شده ، نوشته ای که برای کارگران اهمیت کتاب حاضر را داراباشد انتشار نیافته است . "  او خود نیز در باره ارزش و اهمیت  آن  می گوید : "خلاصه توانستم گلوله ای به شقیقه سرمایه داری شلیک کنم " اودر این کتاب قوانین عینی حرکت سرمایه را بررسی می نماید .
در سال ۱۸۷۱ کارگران پاریس به علت جنگ و خرابی و بیکاری و گرسنگی ناشی از آن ،  با فریادهای زنده باد کمون ، حکومت سرمایه را از پاریس متواری می کنند . وخود با ایجاد کمون سراسری قدرت سیاسی را در دست می گیرند . کارگران ۷۲ روزموفق می گردند که برای اولین بار حکومت کارگری خود را بر قرار سازند . عمر کمون کوتاه بود . اما مارکس و انگلس از تجربه آن استفاده کرده و نظرات خود را تکامل بخشیدند .
در سالهای پس از کمون پاریس گرچه مارکس دیگر مشکل مالی گذشته را نداشت ولی دیگر وضعیت جسمی اش رو به وخامت می رفت . او همیشه ازنارحتی ریه عذاب می کشید .
در سال ۱۸۸۱ همسرش جنی وستفالین می میرد . آشنائی آنها از اوائل نوجوانی بود .  پل لافارک در خاطرات خود می نویسد : " هنگامی که مارکس نامزد کرد پیش از هفده سال نداشت . آنها پس از هفت سال نامزدی در سال ۱۸۴۳ با هم ازداواج  کردند و از آن پس هرگز از هم دور نشدند "*****
یکسالی از مرگ همسر نگذشته بود که مرگ نابهنگام دخترش او را غافلگیر می کند واین امر سبب می گردد که مارکس  از لحاظ فکری و جسمی ضعیف گردد .  پس از این دو واقعه مهم  سرانجام در روز ۱۴ مارس ۱۸۸۳ ازپای در می آید . با مرگ او کارگران و بشریت  بزرگترین اندیشمند خود را از دست می دهند .  
مارکس از میان کارگران و زحمتکشان رفت ، اما  اندیشه هایش در میان کارگران زنده است و زنده خواهد ماند . به عبارتی دیگر تا زمانی که سرمایه داری است مارکس نیز همراه کارگران در مبارزات لحظه به لحظه شان حضور خواهد داشت و راهنماگر عمل مبارزاتی شان خواهد بود . تولدش مبارک باد و یادش گرامی باد !
۱۳ ادبیهشت / ۱۳۸۹                   ۳ مارس ۲۰۱۰
*ازکتاب نظریه انقلاب کارل مارکس -  جلد اول / هال دریپر / ترجمه حسن شمس آوری
** از همان جا
***ازمقاله عشق و هنر در وجود مارکس - نوشته فرانسیسکا کوگلمان
****از سخنرانی انگلس بر مزار مارکس  / ترجمه از رامین جوان
*****ازخاطرات پل لافارک
----------------------------------------------
رحمت خوشکدامن

همه چیز اینک در گرو جنبش کارگری است!

| 0 نظر
به مناسبت اول ماه مه روز جهانی کارگران

 kapitalizm.pngاول ماه مه در ایران، از زمان به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی همواره معنای خاصی کسب کرده است، زیرا خصلت ضد کارگری رژیم از همان ابتدا خود را در سرکوب شوراهای کارگری، سازمان های مدافع این طبقه و همه دست آوردهای مترقی قیام شکست خورده زحمت کشان در سال ۵۷ به نحو خشنی نشان داده است. ماه مه امسال اما، در پرتو اوضاع متشنج جامعه و سرنوشت نامعلوم جنبش های اجتماعی از ویژه گی تاریخی خاصی برخوردار است. شرایط حاکم بر جامعه، رشد تضادهای اجتماعی و طبقاتی و در نتیجه تشدید ترور و سرکوب در ابعادی بیسابقه از یکسو و بی ثمر بودن طرح ها و آلترناتیوهای بورژوایی و درون جناحی، همه و همه   اول ماه مه امسال را از محدوده مسایل و منافع کارگران ایران بسا فراتر برده و آن را تبدیل به اهرمی برای تحقق مصالح همه گروه های اجتماعی و نیروهای آزادی خواه و مترقی کرده است. دلیل آن را باید در نقش و اهمیتی که طبقه کارگر در روند تناقضات اجتماعی و سیاسی جامعه کسب کرده است، جستجو کرد. در شرایط کنونی، بدون طبقه کارگر و بسیج کارگران، سخن از آزادی و رهایی از زیر سلطه یک رژیم مستبد و سرکوبگر، از سنخ جمهوری اسلامی نمی تواند در میان باشد. مسایل و منافع طبقه کارگر ایران در واقع بیان خواست های دموکراتیک و آزادی خواهانه همه مردم ایران است و هر تحول مثبتی در این زمینه، ناگزیر و تاریخاً منوط به مبارزه این طبقه است. درست به این دلیل است که جناح های مختلف بورژوازی در داخل و خارج می کوشند کارگران را از ایفای وظایف تاریخی خود منحرف ساخته، آن ها را به عنوان وسیله ای برای تحقق اهداف خویش- که چیزی جز حفظ نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی نیست- مورد استفاده قرار دهند. تصادفی نیست که جناح های مختلف بورژوازی در داخل و خارج، بویژه اصلاح طلبان در آستانه روز کارگر، به فکر این طبقه و سایر زحمت کشان افتاده اند و برای آنها "پیام" می فرستند. همانطور که در نوشته های پیشین اشاره کرده ایم، به زودی در کنار "سبز" کردن اغلب یادمان ها و سنت های تاریخی، بزودی شاهد اول ماه مه "سبز" نیز خواهیم بود!!  پیام اخیر میر حسین موسوی به "مناسبت روز کارگر" را باید در این راستا دید. موسوی در پیام خود می گوید : "راه حل مشکلات کارگران و معلمان، آزادی است" و این "آزادی" را البته در چارچوب "قانون اساسی" جمهوری اسلامی - که بباور او "میثاق ملی ماست"، می داند!! او صریحاً "از کارگران و معلمان ایران خواست" تا "به جنبش سبز بپیوندند."!!(بی بی سی، ۲۹ آوریل ۲۰۱۰)

    از آقای موسوی باید پرسید مگر در دوران نخست وزیری شما نبود که این همه سرکوب و بیداد علیه کارگران و زحمت کشان و همه کسانی که برای حقوق اجتماعی و سیاسی مبارزه کرده اند، سازماندهی شد؟ بزرگترین لکه ننگ جمهوری اسلامی، یعنی نسل کشی زندانیان سیاسی دهه ۶۰، مگر با شرکت فعال شما به عنوان مسئول دولت انجام نگرفت؟ حال چگونه است که ناگهان به یاد "آزادی" که شما و دارودسته خاتمی از لگدمال کنندگان سیستماتیک آن بوده و با تکیه بر قانون اساسی ضد مردمی جمهوری اسلامی، هنوز هم هستید، افتاده اید؟ چه کسی می تواند ادعاهای شما مبنی بر دفاع از آزادی را پس  از ۳۱ سال شرکت شما و همه "اصلاح طلبان" دوم خردادی در حفظ و تحکیم یک رژیم بربر و جنایت کار، باور کند؟ طبقه کارگر و زحمت کشان ایران دقیقاً با آگاهی از اهداف سیاسی کنونی و گذشته سیاهتان در نظام جمهوری اسلامی است که تاکنون به تاکتیک های شما برای به میدان کشاندن طبقه کارگر پاسخی نداده اند. کارگران آگاه و مبارز ایران که تازیانه  دیکتاتوری و سرکوب را بر شانه های خود بیش از ۳۰ سال است که احساس می کنند، به خوبی می دانند آزادی آنها نه در "جنبش سبز" به عنوان سوپاپ اطمینان رژیم بلکه در سرنگونی کلیت جمهوری اسلامی با تمام جناح بندی های رنگارنگ آن ، میسر است. از این رو خیالتان راحت باشد؛ زحمت کشانی که بار اصلی فقر و مذلت و دیکتاتوری رژیمی که شما و هم کیشانتان مهره های مهم آن هستید را به دوش می کشند، حرف های بی اساس تان را نه تنها باور نمی کنند بلکه بر شدت مبارزه انقلابی خود علیه رژیمی که شما گویا نماینده "قانونی" آن هستید، خواهند افزود.  

    اما ببینیم وضعیت عمومی طبقه کارگر و زحمت کشان ایران در پرتو رژیم اسلامی چگونه است؟    

    ادامه بحران نظام سرمایه داری در مقیاس جهانی فشارهای اقتصادی و اجتماعی بازهم شدیدتری را نسبت به زندگی و کار کارگران و مزد بگیران کشورهای مختلف، بویژه کشورهای پیرامونی که در واقع حلقه های ضعیف نظام امپریالیستی جهانی می باشند، اعمال کرده است. روزی نیست که خبر از تعطیل کارخانه ها و موسسات تولیدی و افزودن هزاران هزار کارگر و زحمت کش به اردوی بی کاران در سراسر دنیای سرمایه داری، نرسد. باین ترتیب دامنه فقر و فلاکت به عنوان پدیده ای لاینفک از نظام سرمایه داری، در این جوامع به سرعت رو به گسترش دارد.

    پی آمدهای بحران جهانی نظام سرمایه داری طبعاً برای کشورهای پیرامونی از قبیل ایران، به عنوان حلقه ضعیف این نظام، وخیمتر و سنگین تر است. همه این ها باضافه ستم اقتصادی و سیاسی که توسط بورژوازی بومی (جمهوری اسلامی) نسبت به توده های مردم اعمال می شود، روزگار سیاهی را برای طبقات زحمت کش جامعه رقم زده است. فقر و مذلت روز افزون همراه با ترور و اختناق شدید، بیش از هرچیز طبقه کارگر و مزدبگیران جامعه را در تنگنا قرار داده و عواقب بحران کمر آن ها را شکسته است. این در حالی است که ثروت جامعه و دست رنج کارگران و زحمت کشان صرف زندگی مجلل حاکمان اسلامی و توسعه دستگاه ترور و سرکوب می شود. انباشت این شرایط طی ۳۱ سال حاکمیت استبداد مذهبی در ایران، جامعه را بار دیگر در آستانه یک شورش سراسری قرار داده است. نشانه های این شورش را می توان در اعتراضات و تظاهراتی که پس از انتخابات ریاست جمهوری جریان یافت، براحتی دید. تسلط جناح با صطلاح رفرمیست بر این رخدادها و کوشش جناح های بورژوازی داخل و قدرت های امپریالیستی و عوامل رنگارنگ آن ها در خارج، برای جلوگیری از سامان یافتن رادیکالیسم سیاسی و انسجام طبقاتی، مانع اصلی بر سر راه رشد و گسترش شورش و تبدیل آن به یک جریان آلترناتیو اجتماعی در مقابل نظام حاکم می باشد.

    با این همه، طبقه کارگر ایران که طیف وسیعی از مزدبگیران را در بر می گیرد تنها نیرویی است که از نظر مادی قادر است اوضاع نابسامان جامعه، ترور و اختناق و بن بست های اقتصادی و اجتماعی موجود را درهم شکسته، جامعه را از زیر سلطه نظام دیکتاتوری حاکم رها سازد.

       اصلاح طلبان، که تاکنون در بسیج طبقه کارگر برای تسویه حساب با جناح حاکم، موفقیتی نداشته اند، بدون شک این بار نیز نخواهند توانست طبقه کارگر و زحمت کشان ایران را به دنبال اهداف خود که چیزی جز حفظ و ادامه نظام ضد کارگری اسلامی نیست، بکشانند. در این راستا البته و مثل همیشه رفرمیست های باصطلاح چپ که مدعی دفاع از منافع طبقه کارگر هستند ولی همه کوشش آن ها صرف مبارزه با رادیکالسم سیاسی - طبقاتی در جامعه می شود و باین ترتیب می کوشند طبقه کارگر و زحمت کشان را به دنبال برنامه های بورژوازی بکشانند، یاری رسان بورژوازی در به انحراف کشاندن مبارزات کارگری می باشند. کارگران ایران در عین حال که فاقد سازمانیابی سیاسی و سندیکایی می باشند، اما از شعور و انگیزه های طبقاتی معینی برخورداراند و به خوبی به تضاد منافع اجتماعی خود با جناح های بورژوایی از قبیل جریان سبز، آگاهند. این آگاهی بویژه در بخش های فعال و سیاسی کارگران بیشتر دیده می شود. درست همین بخش از کارگران است که مورد یورش افسار گسیخته رژیم قرار دارد.

    طبقه کارگر ایران که طیف وسیعی از مزدبگیران را تشکیل می دهد، از نظر کمی و نیز موقعیت ویژه آن در تولید و خدمات، چنانچه مبارزات خود را سازمان دهی کند و اهرمهای تشکیلاتی انقلابی لازم را برای کسب حقوق پایمال شده خود ایجاد کند، آنوقت جامعه در مسیر تغییرات بنیادی قرار خواهد گرفت. چگونگی برگزاری اول ماه مه در ایران نشان خواهد داد که تا چه اندازه کارگران و مزدبگیران جامعه در این راه پیش رفته اند. از این رو اول ماه مه امسال برای آینده ی جامعه تعیین کننده خواهد بود. رزم آوری زحمت کشان با رژیم استبداد سرمایه داری در اول ماه مه برای همه مدافعان طبقه کارگر، کمونیست ها و نیروهای مترقی شاخص مهمی برای تنظیم سیاست و برنامه آن هاست.

    زنده باد رزم انقلابی کارگران!

    پیش به سوی سازماندهی مبارزات کارگران و زحمت کشان!

    سرنگون باد رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی!

    دست مزدوران سرمایه و عوامل جمهوری اسلامی از طبقه کارگر ایران کوتاه!‍

    زنده باد سوسیالیسم!

    ۳۰ آوریل ۲۰۱۰

    جابر کلیبی   djaber_ka@yahoo.ca


تصویر بند انگشتی برای تصویر بند انگشتی برای تصویر بند انگشتی برای تصویر بند انگشتی برای kargari.jpg    هرچه جنبش پساانتخاباتی (یا جنبش موسوم به«‌سبز») از عرصه‌ی اعتراضات خیابانی بیش‌تر ‌به‌عقب رانده ‌شد و با ریزش نیروی بیش‌تری مواجه ‌گردید و امید حضور سیاسی در خیابان را بیش‌تر از دست داد، بیش‌تر به‌عرصه‌ی مسائل نظری و به‌اصطلاح تئوریک روی ‌آورد تا ضمن پرکردن خلاءِ نیروی انسانی خویش در خیابان، با تعبیر و تفسیر دیدگاه‌های خود در رابطه با طبقه‌کارگر، روی حضور و فعلیت کارگران و زحمت‌کشان در این جنبش (یعنی: حضور در «جنبش جاری» یا «جنبش مردم») بیش‌تر قمار کند. نتیجه‌ی این روی‌آوری «تئوریک»، صدها مقاله و مصاحبه‌ی رنگارنگ است‌که وجه مشترک همه‌ی آن‌ها انکار (یا به‌بیان دقیق‌تر: مقابله با) امکان و ضرورتِ پراتیک جنبش مستقل کارگران و به‌طورکلی انکار و مقابله با سازمان‌یابی همه‌جانبه‌، طبقاتی و مستقل همه‌ی داغ لعنتخوردگان در جامعه‌ی ایران است.
گرچه این انکار و مقابله بعضاً با ژست جانب‌داری از «کارگر» به‌عرصه می‌آید و گاه  با صورتک چپ و ‌حتی‌ «کمونیسم» ظاهر می‌شود؛ اما اغلب موضعی آشکارا ضدکمونیستی دارد و پیامِ سربسته‌ی همه‌ی آن‌ها ـ‌هریک به‌نحوی خاص و با تأویل و تفسیر ویژه‌ی خود‌ـ به‌‌توده‌های کار و فقر این است‌که آن‌ها (یعنی: کارگران و زحمت‌کشان) در ایران امکان حرکت مستقل طبقاتی ندارند و تنها درصورتی به‌یک نیروی مؤثر سیاسی و طبقاتی تبدیل می‌شوند که به‌مثابه‌ی یک زیرمجموعه در مجموعه‌ی بزرگ‌تر یا مهم‌تری (اعم از متشکل‌تر، خردمندتر، پرشمارتر یا پرقدرت‌تر) ادغام شوند و عملاً در آن «مجموعه»‌ منحل گردند. از طرف دیگر، گرچه این‌ پیام‌های منحل‌کننده‌‌ی کنش‌های مستقل طبقاتی دائم به‌واقعیت و داده‌های علمی‌ مراجعه می‌کنند و ‌اثبات خود را به‌پیشینه‌های تجربی وامی‌‌سپارند؛ اما روش همه‌ی آن‌ها تصرف ذهن برواقعیتِ خارج از ذهن و تأویل و تفسیر داده‌های علمی‌ـ‌تجربی است‌، که فی‌الواقع مبتذل‌ترین و سالوسانه‌ترین شکل هرمنوتیک را در تبیین واژگونه‌ی حقیقت زندگی و مبارزه‌ی کارگری به‌نمایش می‌گذارند.

ازآن‌جاکه قصد این نوشته‌ بررسی دیدگاه‌ها و برداشت عمومی‌ تئوریسین‌های جنبش پساانتخاباتی [اعم از این‌که با عنوان سبز، رنگین‌کمانی یا «مردمی» از آن یاد کنند] از مفهوم طبقه‌کارگر، جای‌گاه و وجود اجتماعی‌ و تاریخی این طبقه و هم‌چنین شیوه‌ها و پتانسیل مبارزاتی‌ این توده‌ی هنوز نامتشکل است؛ و از آن‌جاکه در این زمینه صدها نوشته‌ی رنگارنگ و گوناگون وجود دارد که بررسی ‌همه‌ی آن‌ها غیرممکن و حتی بی‌ثمر است؛ ازاین‌رو، به‌منظور تسهیل در بررسی و تحقیق، دو مقاله‌ و یک مصاحبه را به‌عنوان نمونه و مرجع درنظر می‌گیرم تا درصورت لزوم به‌نوشته‌های دیگر نیز مراجعه ‌کنم. این دو مقاله و یک مصاحبه به‌ترتیب عبارت‌اند از: «جنبش کارگری در سپهر جنبش سبز» (نوشته‌ی مجید محمدی، ۷ بهمن ۱۳۸۸)، «پایگاه طبقاتی جنبش سبز» (نوشته‌ی محمد برقعی، ۱۵ و ۲۰ اسفند ۱۳۸۸) و «"خس و خاشاک" سیزده میلیونی» (مصاحبه‌ی عباس عبدی با دویچه‌وله، ۷ آوریل ۲۰۱۰)[۱].
گرچه در یک بررسی شماتیک چنین می‌نماید که نظرات آقایان مجید محمدی، محمد برقعی و عباس عبدی یک‌سان نیستند و اصولاً ‌از زوایای مختلف به‌کارگران و زحمت‌کشان نگاه می‌کنند و حتی نظرات آقای برقعی در برابر اظهارات آقای محمدی سازای یک تناقض است؛ اما فراتر از این تک‌نوازی‌های تعبیری‌ـ‌تفسیری، آن‌ صدای گوش‌خراشی که از این ارکستر هماهنگ شده در اشتراکات طبقاتی به‌گوش می‌رسد، چیزی جز تحقیر انسان به‌طور عام و تحقیر کارگران به‌طور خاص نیست:
یکی (آقای محمد برقعی) با این باور که کارگران و زحمت‌کشان «با اندک پول نقدی فریفته می‌شوند، لذا احمدی نژاد نماینده‌ی واقعی آنان است» و «قانون حداقل دستمزد، بیمه‌ها و خدمات اجتماعی، فراگیر کردن و مجانی یا ارزان کردن هزینه تحصیلات در همه سطوح» را از خدمات طبقه متوسط و خرده‌بورژواها می‌داند!
دیگری (آقای مجید محمدی) با این باور که «مطالبات حداقلی جنبش [سبز] کف مطالبات همه‌ی اقشار اجتماعی در ایران» است و کارگران هم در این جنبش حضور فعال داشته‌ و در واقع در آن منخل بوده‌اند!
و سرانجام، نفر سوم (آقای عباس عبدی) با این باور که «کیفیت رأی کسی که انتخاب شده، هم به‌لحاظ افراد رأی‏دهنده که کیفیت اجتماعی‌ـ‌اقتصادی‏شان پایین‏تر است  و هم به‌لحاظ انگیزه‏ها و دفاع از آن رأی که غالب آنان کم‏انگیزه و منفعل هستند، با رأی طرف مقابل متفاوت است. ر‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏أی‏دهندگان به‌طرف مقابل و یا ۱۳ میلیونی که آنان می‏گویند، هم انگیزه‏ی خیلی بیشتری دارند و هم به‌لحاظ کیفیت و سطح اجتماعی بالاتر هستند»!
اما به‌راستی چرا کارگران و زحمت‌کشان باید توسط نظریه‌پردازان جنبش پساانتخاباتی ـ‌آشکارا یا به‌طور ضمنی‌ـ مورد تحقیر قرار بگیرند؟ گرچه موضوع اساسی این نوشته پاسخ به‌همین سؤال است، اما به‌طور خلاصه می‌توان چنین گفت که بدون درونی‌کردن تحقیر در شخصیت آحاد و افراد طبقه‌کارگر و تبدیل تحقیر و خودکم‌بینی به‌عنصر لاینفک مبارزات کارگری نمی‌توان از بازوی اجرایی و قدرتمند این طبقه در جنگ قدرت سوءِ استفاده کرد.

لازم به‌توضیح است‌که این قسمت از این مقاله‌ی احتمالاً ۳ قسمتی را به‌بررسی نظرات آقای محمدی و امثالهم تخصیص می‌دهم تا زمینه‌ی بررسی نظرات آقای برقعی و سپس آقای عبدی فراهم‌تر شود؛ و این امکان به‌وجود بیاید که روی جنبه‌ی دستِ راستی، تحقیرکننده، ضدکمونیستی‌ و ضدکارگری جنبش پساانتخاباتی بیش‌تر متمرکز شویم.


کم و کیف حضور طبقه‌کارگر در جنبش پساانتخاباتی
گرچه هم آقای مجید محمدی (به‌عنوان یکی از نظریه‌پردازان دوم خردادی) و هم «کمونیست‌»های تحت هژمونی جنبش پساانتخاباتی (اعم از فرد و گروه و سازمان و حزب) بر‌این اصرار دارند که کارگران و داغ لعنت‌خوردگان به‌نوعی در جنبش جاری شرکت داشته‌اند؛ اما تفاوت آقای محمدی با «کمونیست‌»های تحت هژمونی جنبش سبز (یا سبززدگان رنگارنگ) در این است‌که اولی ـ‌ریاکارانه‌ـ به‌«راه» نرفته می‌رود و دومی‌ها ـ‌ریاکارانه‌ـ از «راه» رفته بازمی‌گردند!؟ بدین‌‌ترتیب، آقای محمدی با ریاکاری تمام در نقش دلسوز کارگران ظاهر می‌شود؛ و کمونیست‌های تحت هژمونی جنبش پساانتخاباتی با تغییر نام «جنبش سبز» به‌«جنبش مردمی» دنباله‌روی آشکار از جنبش سبز را کتمان می‌کنند.
آقای محمدی پیش از این‌که در مقاله‌ی «جنبش کارگری در سپهر جنبش سبز» به‌«افسانه‌هایی» متوسل شود که رسانه‌های خارجی و «نیروهای چپ ایرانی و غیر ایرانی» در مورد عدم حضور کارگران مطرح می‌کنند و می‌گویند که «طبقات کارگر و کم درآمد و روستاییان و ساکنان شهرهای کوچک و خانواده‌هایی که در حاشیه‌ی شهرها زندگی می‌کنند[،] مشارکتی در جنبش سبز» نداشته‌اند؛ در مقاله‌ی «فرهنگ جنبش سبز: نامتعین، همراه با متن جامعه، زندگی محور»[۲] سیل جمعیتی را به‌تصویر کشیده بود که در خیابان‌ها جاری بودند و نماد «فرهنگ ایرانی» را بر‌دوش داشتند و «متعلق به‌همه مردم در یک هویت جمعی» بودند و در بازگشت به«‌زندگی خصوصی»، «هرجا فضایی غیرتنش‌آمیز» می‌دیدند، به‌زندگی خصوصی خود رو می‌نمودند. او در ادامه‌ی همین تصویرپردازی سوپر پست‌مدرن بدون این‌که حتی یک‌بار هم از کلمه‌ی «‌کارگر» استفاده کند و بدون این‌که متوجه باشد که تصویر ارائه شده‌اش به‌لحاظ امکانات اکولوژیک، فرهنگی و خصوصاً میزان درآمدها نمی‌تواند شامل «طبقات کارگر و کم درآمد و روستاییان و ساکنان شهرهای کوچک» باشد، نوشته بود: «در چارچوب این عدم تعین است که زنان و دختران نقش تعیین کننده‌ای در جنبش سبز یافته‌اند. دختران جنبش سبز در عین خودآگاهی از حقوق خود هم قادرند کفش پاشنه بلند پوشیده و رژ لب بزنند و در مهمانی‌های شبانه حضور پیدا کنند و روز بعد آچار برداشته و چرخ خودروی خود را باز کرده و عوض کنند. آنها می‌توانند بعد از ظهر همان روز چادر پوشیده و در مراسم نذری یکی از آشنایان نیز شرکت کنند. آنها با موهای مش کرده و روسری‌های عقب رفته در تظاهرات اعتراضی شرکت می‌کنند و "یا حسین" هم می‌گویند»[تأکیدها از من است].
همین مضمون را در مورد جنبش سبز (البته قبل از شروع چرخش برای فریب کارگران که آقای محمدی یکی از پیش‌تازان آن است) در نوشته‌ی آقای برقعی هم می‌بینیم: «این بار زیر عنوان "جنبش سبز" طبقه‌ی متوسط با نام و نشان خود به‌میدان آمده است. او از خودش می‌گوید نه به‌عنوان "پیش آهنگ طبقه‌ی کارگر" یا "مدافع اقشار فرودست"، لذا سعی نمی‌کند خود را به‌شکل محرومان درآورد. لباس ارزان قیمت بپوشد و با حرام کردن لذت‌ها بر خود به‌خلق محروم نزدیک شود. می‌خواهد شیک بپوشد، شادی کند، پس از تظاهراتش به‌یک کافه یا پارک و اگر در خارج کشور است شاید به‌دیسکو برود. اگر جوان است آرایش می‌کند و اگر جوانی را پشت سر گذاشته لباس مرتب و تمیز بر تن می‌کند. شعرهای انقلابی‌اش هم با آهنگ ضربی و موزیک پسند روز است. موقع شعار دادن و سرود خواندن کف می‌زند. اما در عین حال بیشترشان الله اکبر را از سر ریا نمی‌گویند و میرحسین یا حسین را صادقانه فریاد می‌زنند و در تشییع جنازه‌ی آیت الله منتظری در جمعیت میلیونی بدون خدعه و نیرنگ شرکت می‌کنند و اعتقادات دینی برای عموم آنان محترم است».
به‌آقای محمدی بازگردیم. باید از آقای محمدی پرسید: «در جامعه‌ای با نرخ بیکاری پنهان بالای ۳۰ درصد» که «زندگی حدود ۴۸ میلیون» از جمعیت ۷۵ میلیونی‌اش «زیر خط فقر»ی قرار دارد که رسماً «هفتصد تا هشتصد هزار تومان اعلام شده است»، چگونه دختران «طبقات کارگر و کم درآمد و روستاییان» می‌توانند با حداقل دستمزد ۲۶۵ هزار تومانی همانند «دختران جنبش سبز»، «در عین خودآگاهی از حقوق خود» هم کفش پاشنه بلند بپوشند و رژ لب بزنند و هم «در مهمانی‌های شبانه حضور پیدا کنند و روز بعد آچار برداشته و چرخ خودروی خود را باز کرده و عوض کنند»؟ در مملکتی که با ۲۶۵ هزار تومان (حداقل دستمزدِ سال گذشته) و ۳۰۳ هزار (حداقل تومان امسال) ‌حتی‌ نمی‌توان شکم خانواده‌ی «طبقات کارگر و کم درآمد و روستاییان» و حاشیه‌نشینان را سیر کرد، گفتگو از مهمانی‌های شبانه و موهای مش کرده و خودروهایی که چرخ‌هایشان باید عوض شوند، آن‌چنان سوپر پست‌مدرنیستی، تأویلی و هپروتی است که آدم حتی  به‌تعادل عقلی نویسنده‌اش‌ نیز شک می‌کند.
اما حقیقت این است‌که عقل آقای مجید محمدی (گرچه از نوع و جنس بورژوایی، ‌اسلامی، عقب‌افتاده و ‌اصلاح‌طلبانه‌اش) به‌درستی کار می‌کند و همین تعقل بورژوایی است‌که او را به‌عرصه‌ی بسیار پیچیده‌‌ و قمارگونه‌ی بازی با نیازها و مطالبات کارگری کشیده است. رهبران معنوی و نظریه‌پردازان جنبش پساانتخاباتی پس از خالی شدن خیابان‌ها از تظاهرات‌کنندگان سبز، در بازسازی نیروهای خویش، تازه به‌این فکر افتاده‌اند که به‌سراغ مطالبات کارگری بروند تا شاید بتوانند توده‌های کارگر و زحمت‌کش را در جانب‌داری از جنبش خویش، در مقابل جناج رقیب قرار دهند. در ۲۲ مهرماه ۱۳۸۸ که آقای محمدی مقاله‌ی «فرهنگ جنبش سبز: نامتعین، همراه با متن جامعه، زندگی محور» را می‌نوشت، چنان سرمست باده‌ی سبز پیروزی بود که حتی تصور فعلیت اجتماعی موجودی به‌نام کارگر و زحمت‌کش هم اعصاب‌ او را خط خطی می‌کرد؛ اما وقایع پس از عاشورا به‌وی نشان داد که بدون کمک طبقه‌کارگر و توده‌های زحمت‌کش نمی‌توانند پشت دارودسته‌ی رقیب را به‌خاک بمالند. از این‌رو، آقای مجید محمدی (به‌عنوان یکی از نظریه‌پردازان اصلاح‌طلبی دولتی) به‌فکر کارگران و مطالبات آن‌ها افتاد تا شاید بتواند این توده‌ی هنوز نامتشکل را در مقابل توپ‌خانه‌ی رقیب بگذارد و حفاظ دفاعی بسیار محکمی برای همان جماعتی ایجاد کند که «در مهمانی‌های شبانه حضور پیدا [می]کنند و روز بعد آچار برداشته و چرخ خودروی خود را باز کرده و...»؟!
اگر از آقای محمدی سؤال کنیم که برچه اساسی به‌این نتیجه رسیده است‌که به‌جز طبقه‌ی متوسط تهران، «طبقات کارگر و کم درآمد و روستاییان و ساکنان شهرهای کوچک و خانواده‌هایی که در حاشیه‌ی شهرها زندگی می‌کنند... در جنبش سبز» شرکت داشته‌اند؛ همانند بسیاری از خرده‌بورژواهای چپ که گاه عنوان کمونیسم و فعال جنبش کارگری را نیز یدک می‌کشند، جواب می‌دهد که:
اولاً، «دو تا سه میلیون نفری که در تظاهرات اعتراضی سکوت در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ در تهران شرکت کردند نمی‌تواند تنها نیروهای یک یا چند قشر اجتماعی را دربرگیرد. قشر متوسط بالای شهری در تهران نمی‌تواند تنها در یک روز دو تا سه میلیون نفر را بسیج کند». نوسان رقم تظاهرات‌کنندگان ۲۵ خرداد بین ۲ تا ۳ میلیون (یا به‌قول بعضی از سایت‌های سبز بین ۵/۱ تا ۳ میلیون) قبل از هرچیز نشاندهنده‌ی جنبه‌ی تخمینی آن است. این تخمین هم‌چنان‌که به‌کرات شاهد آن بوده‌ایم، به‌ویژه از طرف جانب‌داران پروپا قرص یک جنبش معین اغلب اغراق‌آمیز است. به‌هرروی، بررسی ابعاد و گستره‌ی تظاهرات ۲۵ خرداد نشان می‌دهد که جمعیت حاضر در تظاهرات به‌سختی به‌یک میلیون می‌رسید. این را من در نقد آقای محمد قراگوزلو و مقاله‌ی «هژمونی طبقه‌کارگر یا شبح سوشیانس ـ بررسیِ «فقر تحلیل»ها ـ قسمت اول» به‌روشنی نشان دادم و تکرار آن بی‌فایده است.
حضور حداقل ۲ میلیون تظاهرات‌کننده برعلیه یک دولت به‌لحاظ اقتصادی در آستانه‌ی ورشکستگی، به‌ویژه در مملکتی که از جمعیت ۷۵ میلیونی‌اش «حدود ۴۸ میلیون... زیر خط فقر» زندگی می‌کنند، درصورتی‌که امداد نیروهای غیبی در کار نباشد، می‌بایست به‌سقوط یا فروپاشی آن دولت منجر می‌گردید. خصوصاً این‌که این‌گونه اعتراضات خیابانی تا چندین ماه ادامه یافت و گسترش تحرکاتی را نیز به‌‌همراه داشت‌که به‌درست یا غلط رادیکال نام‌گذاری شده است. بدین‌ترتیب، ادعای همه‌ی کسانی‌که روی ارقام میلیونی تظاهرات‌کنندگان انگشت می‌گذارند (از سبز گرفته تا سبززدگان منفرد و متشکل)، غلط یا به‌عبارت دقیق‌تر: دروغ است. تا آن‌جاکه به‌‌‌دیگران خسارتی وارد نشود، هرکس حق دارد در هرموردی به‌اغراق‌ متوسل شود و حتی دروغ بگوید؛ اما دروغ آقای محمدی و امثالهم در مورد کمیت تظاهرات‌کنندگان ۲۵ خرداد فقط یک دروغ ساده‌ی سیاسی و بی‌زیان برای جنبش کارگری نیست. چراکه نتیجه‌ی عملی‌ این‌گونه ارقام و تصاویر اغراق‌آمیز تثبیت بیش‌تر نظام جمهوری اسلامی در ذهن و روح کارگران و زحمت‌کشانی است که نهایتاً چاره‌ای جز  سرنگونی کلیت این نظام بورژوایی و تشکل خویش در دولت سوسیالیستی ندارند. اما آقای محمدی را چه باک از این‌گونه جعلیات!؟ حقیقت این است‌که دروغ‌پردازی و جعل وقایع شیوه‌ای است‌که اساس مقاله‌ی «جنبش کارگری در سپهر جنبش سبز» را تشکیل می‌دهد. به‌دلایل دیگر آقای محمدی در مورد حضور «طبقات کارگر و کم درآمد و روستاییان و ساکنان شهرهای کوچک و خانواده‌هایی که در حاشیه‌ی شهرها زندگی می‌کنند... در جنبش سبز» نگاه کنیم تا با تردستی‌های او بیش‌تر آشنا شویم.
دوماً، «مطالبات کارگران در ذیل مطالبات جنبش [سبز] به‌وضوح دیده می‌شوند»؛ «کارگران ایرانی برای پی‌گیری مطالبات خود به‌حق تشکیل سندیکای مستقل از دولت اشاره دارند»؛ «کارگران برای بیان مشکلات خود به‌آزادی بیان نیاز دارند»؛ «کنار رفتن دولت نظامی و کاهش فساد به‌نفع همه‌ی اقشار اجتماعی در ایران است»؛ و «مطالبات حداقلی جنبش [سبز] کف مطالبات همه‌ی اقشار اجتماعی در ایران» است. گرچه سران و نظریه‌پردازان جنبش سبز هم‌چنان‌که هرگز از مطالبات زنان و دانشجویان حرف روشنی نزدند، در مورد مطالبات کارگری هم مطلقاً سکوت کردند؛ اما ظاهر احکامی ‌که آقای محمدی پشت ‌هم ردیف می‌کند، این شبهه را نزد خواننده ایجاد می‌کند که نظریه‌پردازان جنبش سبز به‌این نتیجه رسیده‌اند که باید روی مطالبات کارگری انگشت بگذارند و یک گام‌ دموکراتیک هم بردارند. اما حقیقت جز این است. چرا؟ برای این‌که احکامی‌که آقای محمدی پشت هم ردیف می‌کند، به‌این نتیجه‌گیری منجر گردیده که «کنار رفتن دولت نظامی و کاهش فساد به‌نفع همه‌ی اقشار اجتماعی درایران است»؛ و «مطالبات حداقلی جنبش [سبز] کف مطالبات همه‌ی اقشار اجتماعی در ایران» است. بنابراین، نه حرفی از مطالبات کارگری در میان است و نه قرار است‌که روی این مطالبات ـ‌حتی‌ـ بحث و گفتگویی صورت بگیرد. در واقع، کارگران ابتدا باید ضمن پذیرش رهبری جنبش سبز، به‌بازوی اجرایی این جنبش تبدیل شوند تا رهبران آن به‌قدرت بیش‌تری دست یابند و جامعه را از قید نظامیان حاکم رها کنند و مملکت را به‌آزادی برسانند تا [پس از این «آزادی» مفروض] همانند همه‌ی دیگر آحاد جامعه از مواهب آن استفاده کنند و «برای پی‌گیری مطالبات خود به‌حق تشکیل سندیکای مستقل از دولت اشاره» داشته باشند! گرچه سرچشمه‌ وجوهره‌ی این منطق همان قاعده‌ی پیش‌فروش نیروی‌کار است، که کارگر ابتدا کار ‌کند و بعد از تحویل نیروی‌کار خود حق دریافت دستمزد پیدا ‌کند؛ اما باید از آقای محمدی پرسید: به‌راستی ماهیت این «آزادی» که رازآلوده و جادویی به‌بیان درمی‌آید، چیست؟ فرض کنیم دارودسته‌ی رفسنجانی‌ به‌همراه ‌‌خاتمی و ‌موسوی و ‌کروبی و دیگران، با پشتیبانی آشکار و پنهان اپوزیسیون خارج از کشور (اعم از چپ و راست و میانه) و به‌نیروی طبقه‌کارگر دارودسته‌ی خامنه‌ای‌ـ‌احمدی‌نژاد را به‌همراه «دولت [به‌اصطلاح] نظامی» کنار زدند و دست سپاه پاسداران را از میلیاردها سرمایه‌ای که در اختیار دارد کوتاه کردند و به‌اصطلاح «فساد» را کاهش دادند؛ سؤال این است‌که چنین شرایط مفروضی چه فایده‌ای برای کارگران و زحمت‌کشان خواهد داشت؟ آیا سرمایه‌های تحت کنترل سپاه تبدیل به‌تعاونی‌هایی می‌شود که تشکل‌های کارگری یکی از ارکان اساسی مدیریت و کنترل آن خواهند بود؟ آیا درآمد حاصل از این تعاونی‌های مفروض ـ‌مثلاً‌ـ صرف گسترش تشکل‌های کارگری یا ایجاد امکانات زیستی و آموزشی برای کودکان خیابانی خواهد شد؟ گرچه دارودسته‌ی رفسنجانی‌ـ‌‌خاتمی‌ـ‌موسوی‌ـ‌کروبی هیچ برنامه و چشم‌انداز روشن و جامعی در عرصه‌ی اقتصاد و سیاست و اجتماع ندارند؛ اما مجموعه‌ی سخن‌رانی‌ها و بیانیه‌ها و مصاحبه‌های مختلف این جماعت گویای این است‌که سرچشمه‌ی «آزادی» را در آزادی‌سازی سرمایه از مالکیت دولتی یا شبه‌دولتی و واسپاری آن به‌بخش خصوصی می‌دانند. این همان سیاستی است‌که در دوره‌ی رفسنجانی تعدیل ساختاری و در دوره‌ی خاتمی و اصلاحات معافیتِ کارگاه‌‌های زیر ۱۰ نفر از قانون کار و بیمه‌های اجتماعی را ـ‌به‌زیان کارگران‌ـ برای صاحبان سرمایه به‌ارمغان آورد. بنابراین، می‌توان چنین هم نتیجه گرفت که این سخن آقای محمدی که «مطالبات حداقلی جنبش [سبز] کف مطالبات همه‌ی اقشار اجتماعی در ایران» است؛ معنایی جز فریب کارگران و انحلال سوخت‌وساز تشکل‌خواهی و استقلال طبقاتی آن‌ها در جنبش بورژوایی و دست‌راستی‌ سبز ندارد که نتیجه‌ی بی‌واسطه‌اش استمرار نظام جمهوری اسلامی ـ‌با رنگ و قیافه‌ی دیگری‌ـ است. شاید آقای محمد یا دیگر نظریه‌پردازان جنبش سبز به‌این نتیجه‌گیری [انحلال جنبش کارگری در جنبش سبز] اعتراض کنند و برآوردشان این باشد که نتیجه‌گیری من مغرضانه است! چاره چیست؟ اگر فی‌الواقع چنین اعتراضی شکل بگیرد (که بعید است)، اثبات آن تنها در گرو پذیرش رسمی و بدون قید و شرط «منشور مطالبات حداقلی کارگران ایران» به‌مناسبت سی‌ویکمین سالروز انقلاب ۵۷ از طرف همه‌ی نظریه‌پردازان و رهبران مادی و معنوی جنبش سبز یا جنبش جاری است.
هنوز ـ‌اما‌ـ استدلال‌های آقای محمدی در مورد حضور «طبقات کارگر و کم درآمد و روستاییان و ساکنان شهرهای کوچک و خانواده‌هایی که در حاشیه‌ی شهرها زندگی می‌کنند... در جنبش سبز» به‌اتمام نرسیده است. پس، لازم است‌که نگاهی به‌سومین نکته‌ی او بیندازیم.
سوماً، آقای محمدی «حضور کارگران با مطالبات خود در گردهمایی‌های دولتی» و «بیان مشکلات خود مثل عدم دریافت حقوق معوقه، واگذاری کارخانه‌های دولتی به‌نهادهای شبه دولتی که تنها به‌دنبال فروش اموال کارخانه‌اند و نه خصوصی‌سازی یا ایجاد شغل» را «یکی از ویژگی‌های جدی جنبش سبز» می‌داند! منهای این‌که مصادره‌ی همه‌ی مفاهیم و جنبش‌ها و تاریخ صدساله‌ی مبارزه‌ی سیاسی و طبقاتی در ایران شیوه‌ی عمومی همه‌ی جناح‌بندی‌ها و گروه‌های تشکل دهنده‌ی حکومت اسلامی بوده است و در ادامه به‌آن می‌پردازم؛ اما این ادعایی که آقای محمدی در مورد «بیان مشکلات» کارگران و ارتباط آن با جنبش سبز پیش می‌کشد، به‌طور وقیحانه‌ای دروغ است. چرا؟ برای این‌که به‌جز اعتراضات فراوان قبل از ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ (که اغلب بسیار جدی‌تر از «بیان مشکلات» کارگران بوده است)، یکی از نمونه‌های بارز مقابله با «خصوصی‌سازی» و «فروش اموال کارخانه»ها در شرکت نیشکر هفت‌تپه واقع گردید که نه تنها به‌قبل از خیزش سبزها برمی‌گردد، بلکه منجر به‌‌تشکیل سندیکایی شد که در دارودسته‌ی طرفدار همین سبزها بحبوحه‌ی جنبش جاری و با استفاده از دستگیری ۵ تن از اعضای هیتت‌مدیره‌ی آن سعی کردند با عَلَم کردن شورای اسلامی به‌جنگ آن بروند؛ و بعضی از فعالین آن به‌صراحت اعلام کرده‌اند که جنبش سبز هیچ ربطی به‌مسائل و جنبش کارگری ندارد.
به‌هرروی، بیان مشکلاتی «مثل عدم دریافت حقوق معوقه»ی کارگران را مشروط به‌وجود حنبش خاصی (مثل جنبش سبز) دانستن نمونه‌ی بارز رمالی سیاسی در نگرش کاسب‌کارانه به‌زندگی و انسان است. اما مسئله‌‌ی قابل تأملی‌که آقای محمدی در لابلای عبارات خود (برای مثال در عبارت: «... که تنها به‌دنبال فروش اموال کارخانه‌اند و نه خصوصی‌سازی یا ایجاد شغل») جاسازی کرده است، این است‌که به‌نظر وی «خصوصی‌سازی» معال «ایجاد شغل» است! در پاسخ به‌این ادعای ریاکارانه، ارتجاعی و نئولیبرالی [توجه: با ترقی‌خواهی لیبرالی اشتباه نشود] باید گفت که: الف) در اکثر نزدیک به‌مطلق کشورهایی‌که پروژه خصوصی‌سازی به‌اجرا گذاشته شده است، نتیجه‌ای جز افزایش بی‌کاری و شدت استثمار برای کارگران و افزایش سرسام‌‌آور سود برای صاحبان سرمایه نداشته است. ب) اساسی‌ترین علت وجودی مقوله‌ای به‌نام «خصوصی‌سازی»، تعطیل و «فروش اموال کارخانه»ها یا واحدهای خدماتی‌ای است که به‌لحاظ نداشتن بازار لازم یا ناتوانی تکنولوژیک توان ‌رقابت ندارند و به‌اندازه‌ی کافی سودآور نیستند. پ) انتقال مالکیت واحدهای تولیدی، خدماتی، بانکی و غیره از طرف دولت به‌افراد حقیقی یا حقوقی ـ‌یعنی: اصل اساسی «خصوصی‌سازی»‌ـ عمدتاً به‌اعتبار و نه پول نقد بوده است. مشاهدات مکرر در همه‌ی کشورها نشان می‌دهد که این انتقال اعتباری مالکیت هیچ‌گاه شامل مردم عادی نبوده و همواره در کانال‌های نزدیک به‌دستگاه اجراکننده و دولت شکل عملی به‌خود گرفته است. بنابراین، برای کارگران، زحمت‌کشان و مردم عادی فرقی نمی‌کند که چه‌کسی و کدام دولتی «خصوصی‌سازی» را به‌اجرا درمی‌آورد. ت) امروزه روز هرآدم اندک آشنایی به‌مسائل سیاسی و اقتصادی می‌داند که «خصوصی‌سازی» در دوران رفسنجانی و خاتمی معنایی جز انتقال اموال و سرمایه‌های دولتی به‌باندهای طرفدار این دولت‌ها و آقازاده‌های هم‌جوار با آن‌ها نداشته است؛ و یکی از مسائلی‌که دو بلوک‌بندی سبز و سیاه را به‌درگیری حاد کشانده، انتقال اموال دولتی به‌سپاه به‌جای ‌آقازاده‌هاست. دارودسته‌ی خامنه‌ای‌ـ‌احمدی‌نژاد عمدتاً [نه مطلقاً] سپاه پاسداران و مانند آن را ترجیح می‌دهند؛ درصورتی‌که دارودسته‌ی رفسنجانی‌ـ‌موسوی‌ـ‌خاتمی‌ـ‌کروبی عمدتاً [نه مطلقاً] آقازاده‌های اطراف خود را مرجح می‌دانند. به‌چهارمین نکته‌ای بپردازیم که آقای محمدی در اثبات حضور کارگران در جنبش سبز به‌آن متوسل می‌شود.
چهارماً‌ـ آقای محمدی مدعی است‌که «برخی از جان باختگان جنبش در تظاهرات اعتراضی نیروهای کارگری بوده‌اند» و «در میان هزاران بازداشتی نیز اسامی کارگران به‌چشم می‌خورد»!؟ من اطلاع قابل استناد و معتبری از تعداد بازداشتی‌‌ها و خاستگاه یا پایگاه طبقاتی «جان باختگان جنبش» سبز ندارم و این اولین باری است‌که با این مورد برخورد می‌کنم؛ اما این را نیز می‌دانم که صرف‌نظر از احتمال چند کارگر بازداشتی ‌که هیچ تغییری در آرایش طبقاتی و جهت‌گیری سیاسی جنبش سبز ایجاد نمی‌کند، اگر تعدادی از «جان باختگان جنبش» سبز به‌نوعی کارگر محسوب می‌شدند، تابه‌حال جریانات چپ یا «کمونیست»‌های سبززده سوگواری‌ها در این مورد می‌کردند و حماسه‌ی عاشورای کارگری را هم به‌ادبیات سیاسی خود ‌می‌افزودند. منهای این طنز حقیقی و تلخ، باید از آقای محمدی پرسید که چرا از ذکر نام این جان‌باختگان کارگر خودداری کرده است؟ به‌هرصورت، شاخص‌ترین مشخصه‌ی یک فرد و ازجمله شاخص‌‌ترین مشخصه‌ی یک جان باخته در یک جنبش سیاسی‌ـ‌اجتماعی نام (و نه مختصات طبقاتی‌) اوست. بنابراین، تا زمانی‌که آقای محمدی نام این جان‌باختگان کارگر را اعلام نکند، این شک قوی وجود دارد که وی در این مورد هم (همانند مواردی‌که فوقاً به‌آن‌ها اشاره کردم) دروغ می‌گوید.
اما سیاست‌بازانه‌ترین مقوله‌ای که در نکته‌ی چهارم آقای محمدی وجود دارد و به‌احتمال بسیار قوی او این مقوله را از چپ‌ها و «کمونیست‌»های سبززده به‌عاریت گرفته است، به‌چگونگی شرکت کارگران در جنبش سبز برمی‌گردد. او می‌نویسد: «اما نیروهای کارگری همانند دیگر نیروها با تابلوی مشخص در تظاهرات اعتراضی حضور پیدا نکرده‌اند. با توجه به‌خشونت بی‌سابقه رژیم علیه فعالیت‌های متشکل و شناسنامه‌دار نمی‌توان انتظار داشت‌که گروه‌ها و اقشار با تابلوی خود تحت عنوان معلمان یا کارگران یا دانشجویان سبز در خیابان‌ها به‌تظاهرات پرداخته باشند»[۳]. آقای محمدی دراین‌جا مختصاتی را ترسیم می‌کند که ‌شباهت زیادی به‌«مات فورسه» در شطرنج و «دو دوزه» در دوز بازی دارد. بدین‌ترتیب‌که جمعیت ۲ تا ۳ میلیونی تظاهرات‌کننده [کذا]، کارگران جان‌باخته و بازداشتی‌[کذا] نشان از این دارد که طبقه‌کارگر حتماً در جنبش سبز شرکت داشته‌ است؛ اما به‌دلیل «‌خشونت بی‌سابقه رژیم علیه فعالیت‌های متشکل و شناسنامه‌دار نمی‌توان انتظار داشت‌که» این طبقه همانند همه‌ی دیگر گروه‌بندی‌های جامعه با هویت و شناسنامه‌ی خودشان در این جنبش حضور پیدا کرده باشند. بنابراین، کارگران نیز چاره‌ای جز تمکین به‌احکام آقای محمدی و تبعاً انحلال هویت طبقاتی و مطالبات خود در جنبش سبز ندارند! چرا؟ برای این‌که برهان خُلف آقای محمدی در مورد ۲ تا ۳ میلیون تظاهرات‌کننده و این نتیجه‌گیری که کارگران در جنبش سبز حضور داشته‌اند و هم‌چنین حکم ایجابی «‌خشونت بی‌سابقه رژیم علیه فعالیت‌های متشکل و شناسنامه‌دار»، خصوصاً به‌دلیل تقابلی‌که این جنبش با دارودسته‌ی حاکم دارد، امکان بیان سلبی آن را به‌امری بسیار دشوار و بغرنج تبدیل می‌کند. به‌بیان دیگر، آقای محمدی به‌طور موذیانه‌ای از تشکل‌های کارگری (برای مثال: از سندیکای واحد و سندیکای هفت‌تپه) می‌خواهد که بیانیه علنی بدهند و شرکت اعضای خود در جنبش سبز را تکذیب کنند؛ درغیراینصورت نام آن‌ها ـ‌گرچه به‌طور ضمنی‌، اما به‌هرصورت‌ـ در لیست جانب‌داران جنبش سبز ثبت خواهد شد. اما صدور یک بیانیه تکذیبی‌ از طرف تشکل‌های کارگری از دو حالت خارج نیست: درصورتی‌که این تکذیبیه مفروض حال و هوای جانب‌‌داری از دارودسته‌ی حاکم را نداشته باشد یا احتمالاً برعلیه آن موضع بگیرد، تاوان سنگینی را بابت آن باید پرداخت که در توان کنونی تشکل‌های کارگری نیست؛ و اگر این تکذیبیه مفروض در مورد دارودسته‌ی حاکم سکوت کند یا به‌جانب‌داری از آن تظاهر کند، هویت‌شان را (که همان استقلال‌ آن‌ها از دولت است) از دست خواهند داد!! این شیوه از «استدلال»سازی عین شالاتانیسم سیاسی است.


ماهیت طبقاتی‌ـ‌سیاسی جنبش پساانتخاباتی
همان‌طور که آقای مجید محمدی مقوله‌‌ی [نه موضوعیتی‌که مابه‌ازای عینی و معینی داشته باشد] حضور کارگران در جنبش سبز را از خرده‌بورژواهای چپ و «کمونیست‌»های سبززده به‌عاریت گرفته است، به‌همان‌گونه تبیین ماهیت طبقاتی‌ـ‌سیاسی جنبش سبز را ـ‌به‌مثابه‌ی یک مقوله و نه موضوعیتی با مابه‌ازای عینی‌‌ـ از همان جماعت و جنبش رنگین‌کمانی‌شان کپی‌برداری کرده است. آقای محمدی در توصیف جنبش سبز می‌نویسد: «جنبش سبز یک جنبش فرامرزی، فراطبقاتی، فراایدئولوژیک، فراقومی، فرانسلی و فرامذهبی است... جنبش سبز در همه‌ی عرصه‌های عمومی که ایرانیان حضور دارند بروز و ظهور یافته است و ایران را با همه‌ی تنوع و تکثرش منعکس می‌کند»[تأکید از من است]. چه تصویر زشت، اما دقیقی آقای محمدی از جنبش سبز ترسیم می‌کند!؟ بنا به‌تصویر آقای محمدی جنبش سبز، جنبش هیچ و در عین‌حال همه‌چیز (یعنی: تداوم دگرگونه‌ی نظام جمهوری اسلامی) است! از آن‌جاکه ایران منهای جغرافیای طبیعی‌اش، بیش‌تر به‌یک جغرافیای سیاسی اطلاق می‌شود و برجسته‌ترین شاخص فی‌الحال موجود این جغرافیای سیاسی نظام جمهوری اسلامی است، پس می‌توان نتیجه گرفت که جنبشی‌که «فراطبقاتی» است و «ایران را با همه‌ی تنوع و تکثرش منعکس» می‌کند، در واقع از تداوم نظام جمهوری اسلامی (گرچه با تأویل و تفسیر دیگری) دفاع می‌کند. اما نباید فراموش کرد که به‌هنگام گفتگو از یک جنبش معین اجتماعی که جان‌باختگانی هم دارد، باید دنیای تأویل و شاعرمسلکی و به‌بازی گرفتن کلمات را کنار گذاشت. درغیراینصورت، پای برقلب و روح همان جان‌باختگانی گذاشته می‌شود که موضوع نوحه‌سرایی نیز قرار گرفته‌اند.
جنبش‌های سیاسی‌ـ‌اجتماعی با هرمضمون و محتوایی‌که داشته یا نداشته باشند (چپ، راست یا میانه)، سازوکارهای ویژه‌ای دارند که نباید با سازوکارهای یک فستیوال ـ‌مثلاً فستیوال سینمایی‌ـ یک‌سان یا هم‌سان تصویرشان کرد. اگر زندگی بشری را براساس یک سرنوشت از پیش تعیین شده قرار ندهیم، در جامعه‌ی ۷۵ میلیونی‌ای که «حدود ۴۸ میلیون...[نفر آن] زیر خط فقر» زندگی می‌کنند، حتماً گروه‌بندی‌هایی هم وجود دارند که از فرط رفاه و ثروت و سرمایه نگاهی به‌زندگی و سیاست و هستی دارند که تفاوت‌اش با نگاه آن ۴۸ میلیونی که «زیر خط فقر» زندگی می‌کنند، از آسمان خدا تا زمین انسان‌‌هاست. چنین جامعه‌ای بدون لایه‌هایی که در میان آن ثروت و این زندگی «زیر خط فقر» جای گرفته باشند، در کوتاه‌ترین زمان قابل محاسبه درهم می‌پاشد. بنابراین، در جامعه‌ی ایران «حدود ۴۸ میلیون...[نفر] زیر خط فقر» زندگی می‌کنند، حدود ‌دو‌ـ‌سه میلیون در رفاه و ثروت و سرمایه غوطه می‌خورند، و حدود ۲۰ تا ۲۵ میلیون هم در میان این شکاف بالا و پایین می‌روند. چنین جامعه‌ای ـ‌به‌زبان دانشگاه‌های بورژوایی‌‌که آقای محمدی افتخار تدریس در یکی از آن‌ها را دارد‌ـ یک جامعه‌ی طبقاتی است.
از طرف دیگر، امروزه اغلب آکادمیسین‌ها و دانشگاه‌های معتبر جهان می‌پذیرند که یکی از زمینه‌ها‌ی شکل‌گیری مطالبات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آحاد و گروه‌های مختلف اجتماعی به‌وضعیت اقتصادی آن‌ها یا به‌تصور ‌موقعیت اقتصادی‌ای برمی‌گردد که این گروه‌ها برای خود ترسیم می‌کنند. حتی از این هم فراتر، بسیاری از دانشگاه‌ها و آکادمیسین‌های معتبر قبول دارند که یکی از عوامل بسیار مهم در شکل‌گیری گروه‌بندی‌های مختلف اجتماعی موقعیت اقتصادی افراد آن جامعه یا موقعیتی است‌که این افراد به‌دلایل گوناگون از جنبه‌ی اقتصادی برای خود به‌تصویر می‌کشند. بنابراین، صرف‌نظر از نگاه کارگری و سوسیالیستی به‌زندگی و هستی، حتی دانشگاه‌های بورژوایی هم می‌پذیرند که اولاًـ در جامعه گروه‌های مختلف اجتماعی وجود دارد؛ دوماً‌ـ یکی از زمینه‌های کمابیش مهم شکل‌گیری گروه‌های مختلف در جامعه وضعیت اقتصادی آن‌هاست؛ و سوماً‌ـ ترسیم اقتصادی آینده نیز در شکل‌گیری گروه‌های مختلف اجتماعی تأثیر غیرقابل انکاری دارد. نتیجتاً گروه‌‌بندی‌های مختلف اجتماعی تا آن‌جاکه گروه‌بندی‌های واقعاً متفاوت‌اند و اساساً به‌‌همین دلیل هم گروه‌بندی به‌حساب می‌آیند و با همین وساطت هم جامعه را از حالت توده‌ـ‌گله‌گی در می‌آورند، مطالبات و افق‌های مختلفی دارند که حذف این مطالبات و افق‌ها معنایی جز انحلال آن‌ها و تقلیل جامعه به‌حالت ‌توده‌ـ‌گله‌گی ندارد. با وجود همه‌ی این‌ها، آقای محمدی می‌نویسد: «جنبش سبز یک جنبش... فراطبقاتی... است»! بدین‌ترتیب، این استاد دانشگاه نه تنها ضمن دلبری از کارگران، با «فراطبقاتی» نامیدن جنبش سبز روی مطالبات طبقاتی آن‌ها خط می‌کشد، بلکه ‌حتی به‌آموخته‌های آکادمیک خود نیز خیانت می‌کند. اما به‌راستی چرا؟
آقای محمدی بدین باور است‌که جنبش سبز «جنبشی مذهبی، متعلق به‌برخورداران، قشر متوسط شهری، نسل جوان، یا گروه‌های سیاسی و مذهبی خاص» نیست؛ و در واقع این جنبش «جنبش [همه‌ی] جنبش‌ها»ست. این استعاره در مورد جامعه‌ی ایران که تحت اشغال یک نیروی خارجی قرار ندارد، عالی‌الاصول نمی‌تواند صادق باشد. زیرا تنها در یک صورت مفروض می‌توان از استعاره‌ی «جنبش جنبش‌ها» استفاده کرد؛ و آن هنگامی است‌‌که همه‌ی اقشار، طبقات و گروه‌بندی‌های یک جامعه‌ی معین برعلیه یک یا چند نیرویی اشغال‌گر و خارجی متحد شده باشند تا در مقابل فشار تخریب‌کننده‌ی آن نیروی بیرونی مقاومت کرده و از هستی درونی جامعه دفاع کنند. در چنین حالتی این احتمال وجود دارد که براثر فشار و تضییقات نیروی اشغال‌گر، تضادها و تنافرات گوناگون درونی یک جامعه به‌آن حد و اندازه‌‌ای کاهش ‌یابد که مبارزه‌ی متحد برعلیه اشغال‌گر قابل تعبیر به‌استعاره‌ی «جنبش جنبش‌ها» باشد؛ (البته این به‌شروطی است که اشغال حالت دائمی به‌خود نگیرد و یک دولت دست‌ساز در خدمت اشغال‌گران نباشد). اما دارودسته‌ی خامنه‌ای‌ـ‌احمدی‌نژاد هرقدر هم که جامعه‌ی ایران را چاپیده و به‌تخریب کشانده و نفس‌ها را در سینه‌ها حبس کرده باشند و «آزادی» را به‌واسطه‌ی زندان و اعدام به‌عقب رانده و کشته باشند، بازهم یک نیروی اشغال‌گر خارجی نیستند و کسی در ایران به‌صرف هویت و شناسنامه‌ی ایرانی‌اش مورد آزار و اذیت قرار نمی‌گیرد و به‌چوبه‌ی دار آویخته نمی‌شود. بنابراین، اطلاق استعاره‌ی «جنبش جنبش‌ها» در مورد جنبش سبز مصداق واقعی، مادی و قابل قبولی ندارد.
حقیقت این است‌که آقای مجید محمدی استعاره‌ی «جنبش جنبش‌ها» را تنها به‌این دلیل به‌کار می‌برد که روی تضادها و تنافراتی که هرروز در همه‌ی عرصه‌های زندگی فعلیت دارند و عینیت خودرا نشان می‌دهند، ماله بکشد و  حضور بخشی از «برخورداران» در این جنبش را از منظر دید کارگران بپوشاند. به‌همین دلیل هم عبارت «برخورداران» را از نوشته‌های ۱۵۰ سال پیش بیرون می‌کشد تا به‌جای «کارآفرینان» که خود عبارت مجعولی برای کارفرمایان و صاحبان سرمایه‌ است، استفاده کند. اما به‌غیر از مشاهده‌ی واقعیت‌های جاری در جنبش سبز، همین تردستی آقای محمدی با کلمات نشان از این دارد که کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه پنهان است و ـ‌در واقع‌ـ بخشی از صاحبان سرمایه به‌همراه توده‌ی وسیعی از گروه‌بندی‌های موسوم به«متوسط» در این  جنبش (یعنی: حنبش سبز) دست بالا را دارند؛ و آقای محمدی هم که مقاله‌اش را به‌منظور اغوای کارگران نوشته و نام آن را «جنبش کارگری در سپهر جنبش سبز» گذاشته، از این نگران است‌که عبارت کارفرمایان و صاحبان سرمایه برانگیختگی طبقاتی کارگران را موجب گردد و رشته‌ها و بافته‌هایش به‌پنبه تبدیل شوند. پس او چاره کار را در این می‌بیند که اولاً‌ـ جنبش سبز را «جنبش جنبش‌ها» بنامد؛ و دوماً‌ـ کارفرمایان و صاحبان سرمایه را زیر  اسم رمز «برخورداران» پنهان کند.
اگر از فضای کله‌پا، جادوآسا و استعاره‌ا‌ی «جنبش جنبش‌ها»، ایماژ «برخورداران» که صاحبان سرمایه را از انظار پنهان می‌کند و تمثیل ریاضی‌گونه‌ی «برآیند جنبش‌های دانشجویی، زنان، کارگران، معلمان و دیگر جنبش‌های قومی و مذهبی» گامی فراتر بگذاریم و در زمین واقعیت، روی پای مناسبات اجتماعی و روابط تولیدی (یعنی: همان جوهره‌ای ‌که ‌به‌انسان موجودیت و ویژگی می‌بخشد) قرار بگیریم؛ آن‌گاه در مقابل این سؤال قرار می‌گیریم ‌که آیا این امکان وجود دارد که توده‌‌های فقیر و پراکنده‌ی کارگر ـ‌در درون «جنبش جنبش‌ها» یا «برآیند جنبش‌ها»‌ـ در کنار «برخورداران» ثروتمند و متشکل قرار بگیرند و به‌نوعی زیر سلطه‌ی آن‌ها نروند، ‌به‌تابعیت آن‌ها درنیایند و به‌بازوی اجرایی مطالبات سیاسی آن‌ها تبدیل نشوند؟
با توجه به‌این‌که کف مطالبات کارگران هیچ‌گونه هم‌سویی یا قرابتی با کف مطالبات «برخورداران» ندارد، با توجه به‌این‌که کف مطالبات کارگران (مثل افزایش دستمزد یا حق تشکل به‌منظور مبارزه برای افزایش دستمزد) اساساً در تناقض با کف مطالبات «برخورداران» (مثل سهم‌بری بیش‌تر از قدرت سیاسی به‌منظور افزایش سود) قرار دارد، باتوجه به‌این‌که «برخورداران» خریدار نیروی‌کار و کارگران فروشنده‌ی آن هستند، با توجه به‌این‌که سود حاصل از سرمایه «برخورداران» و اساساً خودِ سرمایه همان ارزش اضافه‌ای است‌که از نیروی‌کار کارگران ستانده می‌شود، با توجه به‌این‌که نهایت «آزادی» برای کارگران رهایی نیروی‌کار از هرگونه قید و بندی برای فروش آن و اصولاً الغای نظام دستمزدی است و نهایت «آزادی» برای «برخورداران» خریدِ بی‌قید و شرط و ارزان نیروی‌کار، و سرانجام با توجه به‌این‌که کارگران برخلاف «برخورداران» روزنامه‌نگار و نویسنده و مدیا و رئیس دادگاه و پول‌های هنگفت در اختیار ندارند تا مطالبات خودرا به‌یک گفتمان رایج اجتماعی تبدیل کنند و اقشار متوسط را با خود همراه نمایند؛ در پاسخ به‌سؤال فوق می‌بایست مؤکداً گفت‌که همان‌طور که در عرصه‌ی تولید کارگر نامتشکل در برابر «برخوردار» ذاتاً متشکل همانند برده‌ی اقتصادی در مقابل برده‌دار اقتصادی است، در عرصه جنبش‌های همه‌با‌هم اجتماعی نیز (مثلاً همین جنبش سبز) کارگران بدون اتحادیه منطقه‌ای و کنفدراسیون سراسری در کنار یا در برابر «برخورداران» کمابیش متشکل در دستگاه‌های دولتی، همانند برده‌ی سیاسی در مقابل برده‌دار سیاسی خواهند بود. بنابراین، عاجل‌ترین مفهوم «آزادی» برای کارگران و زحمت‌کشان، رهایی از اسارتِ پراکندگی و ایجاد تشکل‌های مستقل از دولت‌ها، «برخورداران»، نهادهای مذهبی و سیستم‌های صرفاً ایدئولوژیک است که تنها در پروسه‌ی مبارزه برای دریافت دستمزد واقعی و یک زندگی برازنده‌ی انسان قابل دست‌یابی است.
این‌ها حقایق مسلمی است که بخش قابل توجهی از کارگران و زحمت‌کشان در ایران کمابیش به‌آن واقف‌اند و به‌همین دلیل هم به‌جای دنباله‌روی از جنبش سبز یا تمکین به‌وعده‌های ریاکارانه‌ی دارودسته‌ی خامنه‌ای‌ـ‌احمدی‌نژاد و علی‌رغم هزینه‌ها و تاوان‌های بسیار سنگین ـ‌هم‌چنان‌ـ می‌کوشند تا تشکل‌های مستقل خودرا سازمان داده و گسترش بدهند. این بخش از کارگران حداقل به‌واسطه‌ی تجربه‌ی دو دوره‌ی ۸ ساله‌ی «سازندگی» و «اصلاحات» می‌دانند که بدون تشکل طبقاتی و بدون مبارزه در چنین راستایی الزاماً به‌مرغ عزا و عروسی «برخورداران» ریز و درشت تبدیل می‌شوند و بیش از این به‌خاک سیاه نیز می‌افتند. اما نوشته‌ی اغواگرانه‌ی آقای مجید محمدی تحت عنوان «جنبش کارگری در سپهر جنبش سبز»[!!؟] به‌واسطه‌ی ‌تبختر، نخبه‌گرایی و نگاه از بالایی که خاص سبزها به‌کارگران و کلیه داغ لعنت‌خوردگان است، به‌این واقعیت توجه نمی‌کند و به‌این امید بسته است‌که با وعده‌های سرخرمن و ارائه‌ی تصویرهای سوپر پست‌مدرنیستی کارگران را به‌گوشت دَم توپ جناج مقابل تبدیل کند. زهی خیال باطل!
این نگاه تبخترآمیز، نخبه‌گرا و برخاسته از شکم سیر و سرمایه‌های انباشته شده از خرده ‌رانت‌خواری و اِعمال شرایط قرن نوزدهمی به‌کارگران، تا آن‌جا از زندگی واقعی و زمینی دورافتاده که حتی مطالبات اقتصادی کارگران را به‌تقابل با «آزادی» جادویی خویش می‌کشاند و به‌تحقیر آن می‌پردارد. آقای محمدی در همین رابطه می‌نویسد: «سخن گفتن از مطالبات طبقه‌ی کارگر ایران به‌عنوان مطالباتی متوجه به‌نان و متمایز از آزادی و دمکراسی، نیروهای‌ چپ را در همان رهیافت عام گرایانه‌ای درگیر می‌کند که نیروهای تمامیت‌طلب و نظامیگرای مذهبی با تکیه بر آن بخشی از رای طبقات فقیر را به‌خود اختصاص داده‌اند». در مقابل این عبارت‌پردازی جادومآبانه، عهدعتیقی و درعین‌حال تبخترآمیز و برخاسته از شکم‌های سیری که در ازای گرسنگی کارگران سیر می‌شوند، باید گفت ‌که مبارزه‌ی کارگران برای دستمزد واقعی و بالابردن استاندارهای زندگی [یعنی: «مطالبات طبقه‌ی کارگر... به‌عنوان مطالباتی متوجه به‌نان»] پایه‌ای‌ترین روندی است‌که هرگونه‌ی متصوری از آزادی و ترقی اجتماعی را زمینه می‌سازد و بستر گسترش‌ آن را فراهم می‌کند. نادیده گرفتن یا ـ‌در واقع‌ـ انکار جنبه‌ی لاینفک این دو (یعنی: «آزادی» و «نان») وجه مشترک همه‌ی کارگزاران ریز و درشت همه‌ی جناح‌بندی‌های شاکله‌ی جمهوری اسلامی طی ۳۰ سال گذشته بوده است. تاریخ بسیاری از مبارزات ضداستبدادی و نیز انقلابات بورژوا‌ـ‌دمکراتیک نشان از این دارد که سنگرهای کارگری اولین سنگرهایی بودند که قبل از همه‌ی دیگر سنگرها برپا گردیدند و همین سنگرها هم بودند که بعد از همه‌ی سنگرها ـ‌به‌تسلیم یا به‌پیروزی‌ـ برچیده شدند.
کارگرانی‌که برای دستمزد واقعی خود ناگزیر در برابر صاحبان سرمایه به‌مبارزه برمی‌خیزند، حتی اگر به‌تبعات مبارزه خود آگاه هم نباشند و علی‌رغم این‌که اغلب سرکوب هم می‌شوند، بازهم به‌طور خودبه‌خود زمینه‌ی رشد ابزارآلات تولیدی، تحول در سازمان و مدیریت کار، نوآوری علمی‌ـ‌تکنولوژیک، تسریع گردش داده‌های علمی، پیدایش مناسبات تولیدی جدید و نهایتاً دگرگونی در همه‌ی عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی را فراهم می‌آورند؛ و همه‌ی این‌ها علاوه برمحصولات و نعماتی است‌که همین کارگران در عرصه‌ی مستقیم کار و تولید ایحاد کرده‌اند. از همین‌روست که مبارزه‌ی کارگری برای دستمزد واقعی که اصطلاحاً و به‌غلط «مبارزه اقتصادی» نام گرفته است، در تداوم خویش که ترکیبی از تجربه و آگاهی‌ و تشکل است، کنش‌‌ها و روی‌کرده‌های سیاسی‌ـ‌اجتماعی آشکارتری را در دستور و برنامه‌ی کار خود قرار می‌دهد. «منشور مطالبات حداقلی کارگران ایران» به‌مناسبت سی‌ویکمین سالروز انقلاب ۵۷ نمونه‌ی بارزی از پرچم این مبارزه‌ی آزادی‌بخش در راستای تحقق دستمزد واقعی است‌که از حقوق برابر زن و مرد، حق برخورداری کودکان از زندگی مناسب و آموزش استاندارد، آزادی بیان و اندیشه و تشکل، و هم‌چنین از لغو حکم اعدام نیز دفاع می‌کند. همه‌ی این پروسه‌ی چند جانبه، پیچیده و متأثر از تاریخ ۲۰۰ ساله‌ی مبارزه‌ی جهانی کارگران را از سر شکم‌سیری و تبختر به‌«مطالباتی متوجه به‌نان و متمایز از آزادی» تقلیل دادن برگردان همان عبارت معروفی است‌که خمینی در مقابل کارگران و زحمت‌کشان به‌زبان آورد: «اقتصاد مال خر است»!
آقای مجید محمدی «نیروهای‌ چپِ» مدافع مطالبات کارگری را تحت عنوان مدافعین «مطالباتی متوجه به‌نان» در «همان رهیافت عام گرایانه‌ای» قرار می‌دهد که «نیروهای تمامیت‌طلب و نظامیگرای مذهبی با تکیه برآن [یعنی: عام‌گرایی] بخشی از رای طبقات فقیر را به‌خود اختصاص داده‌اند». از آن‌جا که عام‌گرایی (در مقابل خاص‌گرایی) در جمله‌بندی فوق فاقد معنی روشنی است؛ و هم‌چنین از آن‌جا که بحث «‌رأی طبقات فقیر» در میان است، می‌توان چنین نتیجه گرفت که عبارت «عام‌گرایانه» به‌جای ترکیبِ عامیانه‌گرایانه مورد استفاده قرار گرفته است. بدین‌ترتیب، در جامعه‌ی ایران دو دسته‌بندی انسانی وجود دارد: یکی دسته‌ی خواص یا الیت جامعه که در جستجوی «آزادی» است؛ و دیگری دسته‌ی عوام و «طبقات فقیر» که آن‌چنان در جستجوی «مطالباتی متوجه به‌نان»‌ هستند که نه تنها «آزادی» را فراموش کرده‌اند، بلکه در ازای وعده‌ی «نان» از سوی دارودسته‌ی خامنه‌ای‌ـ‌احمدی‌نژاد ‌حتی‌ رأی خودرا هم به‌زیان «آزادی» و به‌نفع دارودسته‌ی اخیر به‌صندوق ریخته‌اند.
دراین‌جا آقای محمدی ضمن این‌که اعتراف می‌کند ‌«بخشی از طبقات فقیر» به‌احمدی‌نژاد رأی دادند و از مقوله‌ی کودتای انتخاباتی نیز تااندازه‌ای عقب‌نشینی می‌کند؛ اما او پاسخ به‌این سؤال را مسکوت می‌گذارد که واقعاً مسبب این عسرت و فقری که ـ‌حتی‌ـ به‌دنبال وعده‌ی «نان» هم می‌دود، چه کسانی بوده‌اند؟ احمدی‌نژاد با همه‌ی رذالت‌ها و عوام‌فریبی‌ها و نظامی‌گری‌هایش فقط ۴ سال در رأس قدرت اجرایی بود؛ درصورتی‌که موسوی و رفسنجانی و خاتمی صرف‌نظر از در دست داشتن دیگر اهرم‌های قدرت ـ‌جمعاً‌ـ به‌مدت ۲۴ سال ـ‌فقط‌ـ سکان اجرایی مملکت را دراختیار داشتند. اگر ضریب‌ تخریب‌گری زندگی «طبقات فقیر» را از طرف احمدی‌نژاد دو برابر اسلاف او در نظر بگیریم، دارودسته‌ی طرفدار و حامی موسوی (یعنی: رفسنجانی و خاتمی و دیگران) ۳ برابر بیش‌تر از احمدی‌نژاد در تخریب زندگی «طبقات فقیر» نقش داشته‌اند. بنابراین، چرا «طبقات فقیر» نباید وعده‌ی ملموس «نان» را با تصویر جادویی «آزادی» عوض کنند؟ گذشته از این، اگر فقط مسئله‌ی وعده‌ی «نان» در میان بود، موسوی هم می‌توانست از این‌گونه وعده‌ها به‌فراوانی استفاده ببرد؛ چرا چنین نکرد و در این مورد سکوت نمود و اینک که خیابان را از دست داده است، در آستانه‌ی روز کارگر ادای طرفداری از کارگر درمی‌آورد؟
اما مسئله کمی از این بغرنج‌تر است. بدین‌معنی‌که عوام‌گرایی احمدی‌نژاد بیانِ به‌اصطلاح آکادمیک و دانشگاهی همان «دولت سیب‌زمینی» است که در خیابان‌ها برعلیه احمدی‌نژاد و به‌نفع موسوی به‌یک شعار سیاسی تبدیل شده بود. در دستگاه فکری و مناسبات اقتصادی‌ـ‌اجتماعی کسانی که امروز می‌توانند «در مهمانی‌های شبانه حضور پیدا کنند و روز بعد آچار برداشته و چرخ خودروی خود را باز کرده و عوض کنند» و فردا «در تظاهرات اعتراضی شرکت» کرده و «"یا حسین"» هم بگویند، بیش از این‌که دولت سیب‌زمینی دهنده قابل تحقیر باشد، آن‌ها که سیب‌زمینی را می‌خورند، موضوع تحقیر هستند. از همین‌رو بود که بخشی از «طبقات فقیر» عطای این‌گونه «آزادی» و «خودآگاهی از حقوق خود» را به‌لقای وعده‌ی «نان»ی که احمدی‌نژاد ـ‌فریب‌کارانه‌ـ پیش کشیده بود، بخشیدند؛ و بخشی هم کنار ایستادند و از دخالت امتناع کردند تا شاهد نتیجه‌ی جنگ کرکس‌ها و ناکس‌ها باشند. اما «طبقات فقیر» فقط به‌این دو بخش تقسیم نشده بودند. بخش دیگری هم بود که ضمن تظاهر به‌بی‌اعتنایی به‌این جنگ قدرت، به‌دنبال منشور مطالباتی‌ای بود که می‌بایست از حلقوم کرکس‌ها و ناکس‌ها ـ‌هردوـ بیرون کشیده شود. نقطه‌ی مرکزی نظریه‌پردازی آقای محمدی در مورد «مطالبات طبقه‌ی کارگر ایران به‌عنوان مطالباتی متوجه به‌نان و متمایز از آزادی» متوجه‌ی بی‌اعتبار کردن همین بخش سوم است.
نظام‌جمهوری‌اسلامی ـ‌درکلیت وجودی‌، یعنی باهمه‌ی‌ افراد، ارگان‌ها، جناح‌ها و دسته‌‌بندی‌هایش‌ـ از همان نخستین روز ۲۲ بهمن ۵۷ همانند صاعقه‌ی یک سرمایه‌داری عقب‌افتاده و حریص در انباشت روزافزون سرمایه، با چتر مذهب و خرافه و اعدام به‌جان جامعه‌ی ایران و به‌ویژه به‌جان کارگران و زحمت‌کشان افتاد. این نظام با همه‌ی فراز و نشیب‌ها و مدل‌های سیاسی‌ـ‌اقتصادی‌اش که کمیت نسبتاً وسیعی از خدمه‌ی سابق و امروزش را نیز به‌نان و نوایی رسانده و حتی موجبات پیدایش اقشار و گروه‌بندی‌های جدیدی را فراهم آورده است؛ تنها ارمغانی که برای کارگران و زحمت‌کشان داشته است، کاهش مداوم دستمزد و سرکوب کنش‌های اقتصادی و سیاسی این توده‌ی داغ لعنت‌خورده بوده است. اگر جمهوری اسلامی توانست ۳۱ سال دوام بیاورد و در میدان‌های جنگ با عراق، انباشتِ وحشیانه‌ی سرمایه در دوران «سازندگی»، چپاولِ ظاهراً متمدنانه‌ی دوره‌ی «اصلاحات» و سرانجام در عرصه‌ی جهانی و خصوصاً در محدوده‌ی خاورمیانه سرمایه صادر کند و دست به‌ماجراجویی بزند و در هیبت یک مدعی قدرت ظاهر شود و هزینه‌های این ماجراجویی‌ها را نیز بپردازد، اگر ده‌هزار سرمایه‌دار ایرانی ارزش‌های بیرون کشیده از جان و هستی کارگران در ایران را در کشورهای خلیج و آمریکا سرمایه‌گذاری کردند و در دوبی و کانادا ‌ویلا خریدند؛ این هزینه‌پردازی‌ها و غارت‌ها ـ‌اساساً‌ـ به‌قیمت فقر روزافزون کارگران و سیه‌روزی زحمت‌کشان ممکن شده است. در یک کلام، جمهوری اسلامی (به‌مثابه‌ی یک نظام و بسیار فراتر از بلوک‌بندی‌های دیروز و امروزش) تنها در ازای حراج خون و شرف توده‌‌های کارگر و زحمت‌کش است‌که برپا ایستاده و اینک در بلوک‌بندی‌های تازه‌اش دور تازه‌ای از جنگِ بقا را بازهم در حراج خون و شرف کارگران آغاز کرده است. پس، اساساً این توده‌ی داغ لعنت‌خورده‌ی کار و زحمت است‌که می‌بایست و اصولاً می‌تواند این جانیان مست از شرف و خون و کار ارزان را با شیوه‌هایی که برایش ممکن است، به‌زباله‌دانی تاریخ بریزد و بساط استثمار انسان از انسان را جارو کند و اوج متصور آزادی فردی و شخصی را به‌یک نرم عادی زندگی تبدیل کند. تضعیف و ایجاد شکاف در یکپارچگی این الهه‌ی هزار دستِ آزمون و انقلاب و آزادی ـ‌با هرعنوان و مضمون و بهانه‌ای‌ـ توسط هرفرد و گروه و جنبشی ـ‌مستقیماً‌ـ تقویت نظام جمهوری اسلامی است.
و مقاله‌ی «جنبش کارگری در سپهر جنبش سبز» که توسط آقای مجید محمدی به‌رشته‌‌ی تحریر درآمده است، قصدی جز ایجاد شکاف در صفوف دوباره در حال شکل‌گیری جنبش کارگری و تحقیر پیش‌گامان این جنبش ندارد. این حزب‌اللهِ سرمایه ناب است‌که با پیرایه‌ای آراسته‌تر ظاهر شده است. گرچه هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که حتی تعداد معدودی از آحادی که زیست‌شان را از قِبَل فروش نیروی‌کارشان می‌گذرانند یا فقیر و تهی‌دست‌اند، تمایلی به‌جنبش سبز نداشته‌اند؛ و چه‌بسا بعضاً افراد کارگر و تهی‌دست هم در تظاهرات‌های خیابانی شرکت داشته‌اند. اما بحث آقای محمدی همانند چپ سبز زده، رنگین‌کمانی و کمونیست‌نما برسر تعداد معدوی از افراد نیست. موضوعی که این‌ها به‌مناقشه می‌کشند، نه افراد، که گروه‌بندی‌های طبقاتی، توده‌های گستره‌ی کارگری و به‌ویژه مدعیان پیش‌گامی طبقه‌کارگر است. متأسفانه این شبه‌پارامتر میکروسکپی‌ در کنار اغواگری‌های چپِ کمونیست‌نما ـ‌حتی‌ـ می‌تواند فعالین باهوش و نسبتاً مطلع جنبش کارگری را هم به‌تمکین بکشاند.
برای مثال آقای جعفر عظیم‌زاده یکی از فعالین کارگری در داخل کشور و از اعضای پُرکار اتحادیه آزاد کارگران ایران در ۲۳ آوریل ۲۰۱۰ (سوم اردیبهشت ۱۳۸۹) در مصاحبه با دویچه‌وله پس از یک سکوت بسیار طولانی و معنی‌دار در ارزیابی از جنبش پساانتخاباتی، درعین‌حال که «اعتراضاتی که بعد از انتخابات رخ داد» را «در واقع اعتراضات مردمی»  برآورد می‌کند، اما می‌پذیرد که «شاهد نقش بارز و جدی طبقه‌ی کارگر در» این جنبش نبوده‌ است. منهای تفسیری که هیئت تحریریه دویچه‌وله از گفتار آقای عظیم‌زاده ارائه می‌دهد [یعنی: «اگر اعتراضات مردمی با همان شدت اولیه ادامه پیدا می‌کرد و کار به مثلا اعتصابات سراسری می‌رسید، آن زمان نقش کارگران در این جنبش بسیار برجسته می‌شد»]، عین گفته‌های آقای عظیم‌زاده چنین است: «از آنجا که این اعتراضات به‌اعتصابات سیاسی کشیده نشد و معمولا تا آنجایی که به‌طبقه‌ی کارگر مربوط می‌شود، کارگران آنجایی در اعتراضات مردم جلوی صحنه می‌آیند و دیده می‌شوند که آن اعتراضات به‌یک اعتصاب عمومی کشیده شود. ولی از آنجایی که به‌اعتصابات عمومی کشیده نشد، طبیعتا ما شاهد نقش بارز و جدی طبقه‌ی کارگر در آنجا نبودیم». این دوست عزیز (احتمالاً به‌واسطه‌ی تبلیغات گسترده‌ای که ‌فعالین کارگری را در داخل کشور زیر فشار می‌گذارد) توجه نمی‌کند که «اعتصاب عمومی» اعم از این‌که عمدتاٌ سیاسی یا عمدتاً اقتصادی باشد، بدون حضور نسبتاً گسترده‌ و هم‌بسته‌ی کارگران فاقد معنی است. بنابراین، علت شکل نگرفتن «اعتصاب عمومی» امتناع توده‌‌های کارگر از پیوستن به‌جنبشی است‌که «از طرح مسأله‌ی انتخابات» شروع شده است!
یکی از شاخص‌های مصاحبه‌ی آقای عظیم‌زاده با دویچه‌وله ـ‌برخلاف مصاحبه‌های قبلی او‌ـ عدم صراحت در اعلام مواضع و مبهم‌گویی در مورد جنبش پساانتخاباتی است. او در نقل قول بالا از عبارت «‌اعتصابات سیاسی» شروع می‌کند تا به«اعتصاب عمومی» برسد. به‌عبارت دیگر، عظیم‌زاده «‌اعتصابات سیاسی» را ـ‌کمابیش‌ـ معادل «اعتصاب عمومی» به‌کار می‌برد و یکی را به‌دیگری مشروط می‌کند. گرچه «اعتصاب عمومی» ـ‌معمولاً‌ـ با انگیزه‌ها و مطالبات سیاسی شکل می‌گیرد؛ اما اعتصاب می‌تواند در عین‌حال که «سیاسی» است، «عمومی» نباشد. بدین‌ترتیب، می‌بایست یک بار دیگر تأکید کرد که علی‌رغم جنبه‌ی مطلقاً سیاسی جنبش پساانتخاباتی، علت شکل نگرفتن «اعتصاب عمومی» امتناع توده‌های کارگر از حضور در این جنبش بوده است.
عظیم‌زاده از یک‌طرف می‌گوید ازآن‌جا که جنبش جاری به‌«رقابت دو جناحی که در حکومت بودند» برمی‌گردد و ازآن‌جا که رهبران این جنبش «آقای خاتمی و موسوی بودند»، «این است که کارگر تا جایی که این اعتراضات به جنگ قدرت میان این دو جناح مربوط می‌شده، خب نمی‌خواست آن طور که باید و شاید بیاید و این وسط طرف یکی از این جناح‌ها را بگیرد». عظیم‌زاده از طرف دیگر می‌گوید «من فکر می‌کنم اعتراضاتی که بعد از انتخابات رخ داد، در واقع اعتراضات مردمی بود. اعتراضات متعلق به یک قشر یا یک طبقه و یا یک لایه مثل معلمان و پرستاران نبود و همین امر باعث شد که این جنبش‌ها یک نمود مشخص و بارزی از خودشان نشان ندهند. همان طور که خودتان در جریان هستید و همگان نیز در جریان هستند، این مسأله سر مسأله‌ی انتخابات شروع شد و مطالبات عمومی‌تری مطرح شد». بدین‌ترتیب، آقای عظیم‌زاده در جمله‌بندی‌های فوق به‌طور ضمنی چنین می‌گوید: اولاً‌ـ کارگران به‌طور منفرد و فیزیکی در جنبش پساانتخاباتی شرکت داشته‌اند؛ و دوماًـ از آن مقطعی ‌که «مطالبات عمومی‌تری مطرح شد» کارگران می‌بایست دست از امتناع خود برمی‌داشتند و در این جنبش شرکت می‌کردند. حال سؤال این است‌که چرا کارگران در جنبش پساانتخاباتی حضور عمومی و موثر پیدا نکردند و او «شاهد نقش بارز و جدی طبقه‌ی کارگر در» این جنبش نبوده‌ است؟ جواب آقای عظیم‌زاده این است‌که چون «آن اعتراضات به‌یک اعتصاب عمومی کشیده» نشد! تبعاً سؤال بعدی این است‌که  بدون حضور «بارز و جدی طبقه‌ی کارگر در» یک جنبش آیا امکان شکل‌گیری اعتصاب عمومی وجود دارد؟ این‌جاست‌که آقای عظیم‌زاده برای توجیه تناقض بین مشاهدات و ایده‌هایایش به‌ابهام‌گویی روی می‌آورد، «‌اعتصابات سیاسی» را معادل «اعتصاب عمومی» به‌کار می‌برد و سرانجام عباراتی تحویل می‌دهد که نه سیخ را بسوزاند و نه کباب را! به‌راستی راز این سلطه‌ی مقوله‌ی ذهنی و پیشینی برواقعیت مشهود و معقول را در کجا باید جستحو کرد؟

حقیقت این است‌که امتناع طبقه‌کارگر از شرکت در جنبش پساانتخاباتی را نباید به‌انفعال یا پاسیفیسم تعبیر کرد؛ چراکه انفعال و پاسیفیسم در رابطه‌ی طبقات و از سوی توده‌های میلیونی کارگر به‌معنی تعطیل مبارزه و کنش‌گری با انگیزه‌های طبقاتی است. این مطلقاً غیرممکن است. این امتناع از یک‌سو حاصل همه‌ی کنش‌ها و برهم‌کنش‌هایی است‌که این طبقه طی ۳۰ سال گذشته تاوان آن را پرداخته و علی‌رغم ناتوانی‌اش در سازمان‌یابی گستره، براساس شم طبقاتی بدان دست یافته است؛ و از دیگرسو، مُهر توازن قوای موجودِ سیاسی را برپیشانی دارد که به‌زیان توده‌های پراکنده‌ی کارگر است. اما  این امتناع طبقاتی در عین‌حال حاوی تلاش بسیار گسترده و پیچیده‌ای است‌که می‌خواهد بدون این‌که به‌گوشت دَمِ توپ جناج‌بندی‌های متنازع تبدیل شود، مسیر مستقل خودرا نیز سازمان بدهد و به‌یک هژمونی طبقاتی‌ـ‌انقلابی فرابروید. فعال جنبش‌کارگری و گروه‌هایی‌که ادعای جانب‌داری از طبقه‌کارگر را به‌دوش گرفته‌اند، چاره‌ای جز این ندارند که در همین مسیر حرکت کنند؛ وگرنه فاجعه درو خواهند کرد.


ریشه‌ی تاریخی جنبش سبز[!؟]
آقای محمدی در توجیه و القای مقوله‌ی «جنبش جنبش‌ها» همانند همه‌ی دیگر دسته‌بندی‌های حزب‌الهی چاره‌ای جز مصادره ندارد. او در این مرحله ـ‌هم‌ـ از اسلاف حزب‌الهی‌اش پیشی می‌گیرد و ـ‌هم‌ـ از چپ رنگین‌کمانی و «کمونیست»‌های خرده‌بورژوا‌ـ‌سبززده گامی گستاخانه‌تر برمی‌دارد. اسلاف حزب‌الهی آقای محمدی مفاهیم را مصادره می‌کردند تا ترمینولوژی چپِ دوران انقلاب ۵۷ را از دور تبادل خارج کنند و با گسترش هژمونی خویش، سرکوب آن را زمینه‌‌سازی کنند؛ اما «کمونیست»‌های خرده‌بورژوا با ارائه‌ی تصویر دروغین از پیوستار تاریخ و اغوای طبقه‌کارگر، به‌قماری دست می‌زنند که بُرد نهایی‌ (و ‌اصولاً غیرممکن‌اش) پس زدن موسوی و امثالهم از رهبری جنبش سبز در ابقای خاصه‌ی دستِ راستی و ضدکارگری آن، و باخت‌اش تداوم جمهوری اسلامی برای ۳۰ سال دیگر است. آقای محمدی دراین قمار روی دستِ خرده‌بورژواهای «کمونیست» بلند می‌شود و دست روی همه‌ی موجودی «بانک» می‌گذارد. او در مقابل این چپ که میکروسکوپ برداشته و به‌دنبال کارگران در جنبش سبز می‌گرد و در بیان حقانیت آن انباشتِ انفجارآسای ۳۰ سال سرکوب را پیش ‌کشیده و با این‌کار طبقه‌کارگر و زحمت‌کشان را سرزنش می‌کند که چرا از حضور در این جنبش امتناع کرده‌اند، می‌نویسد: «جنبش سبز یک باره پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم متولد نشده است تا نتوان شناسنامه‌ی آن را پی گرفت. این جنبش ادامه‌ی جنبش‌های ملی ضد دیکتاتوری ایران در صد سال اخیر و بویژه جنبش اصلاحات در دهه‌ی هفتاد شمسی است که مطالبات همه‌ی اقشار ایرانی از جمله دانشجویان، زنان، کارگران، معلمان و جوانان را منعکس می‌کرد. رفع تبعیض، حاکمیت مردم و قانون، آزادی رسانه‌ها و تشکل‌ها، شایسته سالاری و رعایت آیین دادرسی که در دوران اصلاحات مطرح شدند خواسته‌هایی صنفی و طبقاتی و قشری نبودند که به‌گروهی معدود از جامعه محدود شوند. این مطالبات برهم انباشته شده در دوره‌ی جنبش سبز نیز عرضه شده‌اند»!
گرچه آقای محمدی با این حکم‌ که جنبش سبز «ادامه‌ی جنبش‌های ملی ضد دیکتاتوری ایران در صد سال اخیر» است، گستاخانه همه‌ی پیشینه‌ی تاریخی چپ و کمونیستی صد سال گذشته‌ی ایران را در وجه ضدکمونیستی جنبش سبز به‌قمار می‌گذارد تا به‌کارگران بگوید اگر نیائید سرتان کلاه رفته است؛ اما از سوی دیگر او به‌درستی می‌گوید که این جنبش ادامه‌ی «جنبش اصلاحات در دهه‌ی هفتاد شمسی است». تفاوت اساسی کمونیست‌نماهای خرده‌بورژوا با آقای محمدی واقعاً بورژوا‌ـ‌اصلاح‌طلب در این است‌که او جنبش سبز را ادامه‌ی انفجارآسای «جنبش اصلاحات در دهه‌ی هفتاد شمسی» می‌داند؛ درصورتی‌که «کمونیست»های خرده‌بورژوا جنبش جاری را «مردمی» می‌نامند و تراکمِ مطالبات فراطبقاتی ۳۰ سال سرکوب و جنایت جمهوری اسلامی جا می‌زنند. بیان‌ها و استدلال‌ها اندکی متفاوت است، اما نتیجه (خصوصاً از جنبه‌ی عملی و برای طبقه‌کارگر) فرق چندانی ندارد.
«رفع تبعیض، حاکمیت مردم و قانون، آزادی رسانه‌ها و تشکل‌ها، شایسته سالاری و رعایت آیین دادرسی» مطالباتی دموکراتیک و همگانی‌ای به‌نظر می‌رسند که بسیاری از «کمونیست»های خرده‌بورژوا هم بحثی در تعلق آن به‌«دانشجویان، زنان، کارگران، معلمان و جوانان» ندارند. گویا که عنوان دانشجو، زن و معلم بدون مناسبات معین تولیدی و اجتماعی ـ‌فی‌نفسه و به‌طورکلی‌‌ـ دموکراتیک یا انقلابی‌اند!؟ پایه استدلال‌های جنبش رنگین‌کمانی که به‌مثابه‌ی برادری ناتنی در کنار «کمونیست»‌های خرده‌بورژوا قرار می‌گیرد، همین مزخرفات است. غافل از این‌که سبزها برفرض  سهم‌بری بیش‌تر از ‌قدرت سیاسی با همین مقوله‌ی «شایسته سالاری» چنین نتیجه می‌گیرند که حتی رأی کارگران هم به‌دلیل کیفیت پایین با رأی شایستگان قابل مقایسه نیست. این را یک‌بار دیگر از آقای عباس عبدی بشنویم: «کیفیت رأی کسی که انتخاب شده، هم به‌لحاظ افراد رأی‏دهنده که کیفیت اجتماعی‌ـ‌اقتصادی‏شان پایین‏تر است  و هم به‌لحاظ انگیزه‏ها و دفاع از آن رأی که غالب آنان کم‏انگیزه و منفعل هستند، با رأی طرف مقابل متفاوت است. ر‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏أی‏دهندگان به‌طرف مقابل و یا ۱۳ میلیونی که آنان می‏گویند، هم انگیزه‏ی خیلی بیشتری دارند و هم به‌لحاظ کیفیت و سطح اجتماعی بالاتر هستند»!
*****

در قسمت بعدی نظرات آقای محمد برقعی را بررسی می‌کنم تا ضمن دفاع از مارکسیسم و جنبش مستقل و طبقاتی کارگران و زحمت‌کشان ـ‌در همه‌ی ابعاد لازم، ممکن و ضروری‌ـ جوهره‌ی تحقیرآمیز، ضدکارگری، ضدکمونیستی و نئولیبرالیستی کارگزاران هژمونیک جنبش سبز در طغیان آشکار برعلیه هژمونی نسبی چپ و مارکسیسم در صد سال گذشته را ـ‌نیز‌ـ مورد بررسی قرار دهیم.

پانوشت‌ها:
[۱] خواننده‌ی کنجکاو و علاقمند می‌تواند این دو نوشته و یک مصاحبه را به‌ترتیب در لینک‌های زیر ملاحظه کند:
http://www.gozaar.org/template۱.php?id=۱۴۱۸&language=persian
http://news.gooya.com/politics/archives/۲۰۱۰/۰۳/۱۰۱۶۸۹.php
http://www.dw-world.de/dw/article/۰,,۵۴۴۱۹۱۷,۰۰.html

[۲] این مقاله را در سایت رادیو فرانسه دیدم. در مراجعه به‌‌این لینک احتمالاً قابل دست‌یابی است:
http://www.rfi.fr/actufa/articles/۱۱۸/article_۸۹۱۲.asp

[۳] در این مورد که کارگران به‌طور پراکنده و بدون هویت طبقاتی در جنبش سبز شرکت داشته‌اند، افراد و گروه‌های چپ و به‌اصطلاح کمونیست (هم در داخل و هم در خارج از کشور) بسیار نوشته‌اند. براساس همین به‌اصطلاح استدلال است‌که حزب کمونیست کارگری، حزب اتحاد کمونیسم کارگری و بسیاری از افراد و گروه‌های مختلف در درون جنبش سبز، جنبشی به‌نام «جنبش مردم» کشف کرده‌اند و انتظار یک انقلاب بدون هویت طبقاتی و تاریخی را هم از آن دارند. برای مثال، به‌جز احزاب و گروه‌ها، می‌توان به‌سخنان مرتضی افشاری در مصاحبه‌ای که با تلویزیون برابری دارد، مراجعه کرد. مرتضی افشاری در این مورد می‌گوید: «ببینید جنبشی‌که الآن توی ایران در جریانه، درسته یک جنبش عمومی است، ولی طبقه‌کارگر هم که جدا از مردم نیست. به‌هرصورت توی این اعتراضات [کارگران هم] سهم داشته، شرکت کرده، حضور داشته[اند]... و این جوون‌هایی که ما امروز توی تظاهرات می‌بینم همشون جوون‌های وابسته به‌اقشار مرفه نیستن. همون کارگرهایی‌که گاهاً دستگیر می‌شن و مصاحبه می‌کنن، می‌گَن که ما فرزندهایی داریم که توی دانشگاه هستن.... به‌هرصورت... از این حدود دو میلیون دانشجو [در واقع، حدود چهار میلیون] که تو ایرانه، نمی‌شه همه فرزندان بازاری‌ها یا اقشار مرفه باشن. فرزندان کارگرا هم این تو هستن و این‌ها [هم] شرکت دارن. غیر از اون، خودِ کارگرا وقتی که این حرکت انجام شد، حضور پیدا کردن؛ منتها چون تشکل ندارن، امکان این‌که اینرو بیان بکنن نیست. [این] امر دیگری است؛ ولی حضور فیزیکی این‌ها یا حضور فردی این‌ها، حتماً بوده. یعنی نمی‌شه... سال ۵۷ هم... ما می‌بینیم از آبان ماه تقریباً اعتصاب‌ها شکل می‌گیره، جایی‌که فاتحه شاه خونده شده بود. آخرین ضربه [رو] بهش می‌زنه، ضربه کاری، ضربه سیاسی؛ که خوب کارگرای شرکت نفت این کار رو کردن، آخرین ضربه رو زدن و تار و پود شاه را به‌هم ریختن. [بنابراین]، این چیز عجیبی نیست که ما بگیم چرا الآن نمی‌رَن...». لینک این مصاحبه را من در سایت اتحاد بین‌المللی نیز دیدم احتمالاً هنوز قابل دست‌رسی است.

[۴] مصاحبه‌ی آقای عظیم‌زاده در لینک زیر قابل دست‌رسی است:
http://www.dw-world.de/dw/article/۰,,۵۴۹۹۳۲۲,۰۰.html?maca=per-rss-per-all-۱۴۹۱-rdf


دوم مه ۲۰۱۰ (۱۲ اردیبهشت ۸۹) عباس فرد  ـ لاهه
info@omied.de
fard.abbas@yahoo.com

پشت پرده هایی از سناریوی سپاه پاسداران برای فعالان حقوق بشر

| 0 نظر
keyvan_rafiee.jpgهموطنان زیادی ضمن تماس با مسولان "مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران"، توضیحات بیشتری در مورد سناریویی که طی دست کم پنجاه روز اخیر فشار مضاعفی بر این تشکل و بالطبع اعضای آن از سوی نیروهای امنیتی حکومت ایران در اشکال مختلف تحمیل کرده است خواستار شدند، در پنجاه روز اخیر مسائل متعددی از قبیل یک جنگ رسانه ای کم سابقه و نابرابر را شاهد بودیم که علاوه بر کلیت مجموعه تعدادی از اعضا را هم به صورت ویژه هدف قرار داده بود. در این رابطه با آقای کیوان رفیعی، دبیرکل سابق مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران گفتگویی داشته ایم که یقین است به روشن شدن زوایای بیشتری از این سناریوی حکومت ایران بر علیه فعالان حقوق بشر کمک خواهد کرد، این گفتگو عیناً در پی می آید


هرانا: آقای رفیعی متشکریم از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، لطفا برای اولین سئوال بگذارید ماجرای بازداشت ها را بررسی کنیم، آیا آنطور که دولت ایران اعلام کرده در این پرونده، ۳۰ تن از اعضای مجموعه بازداشت شده اند؟
ابتدا اجازه میخواهم عذرخواهی کنم از هموطنان عزیز به علت تاخیر در پاسخگویی که ناشی از مشکلات عدیده و سپس تحلیل ما در خصوص حفظ امنیت و لزوم اولویت دادن به تلاش برای آزادی فعالان دربند بوده، صحبت خود را از اینجا شروع می کنم که از تاریخ ۱۱ اسفندماه تعداد زیادی شهروند بازداشت شدند که به جرات میتوان گفت با اینکه تعداد بازداشت شدگان بیش از این عدد است اما هیچیک از انان در زمان بازداشت عضویتی در مجموعه نداشتند بلکه در قالب عضو سابق، همکار و فعالان مستقل و حتی افراد گمنام و اعضای خانواده ها باید بازداشت شدگان را دسته بندی کنیم.
ذکر این نکته لازم است که ما از ابتدای بهمن ماه سال گذشته اطلاعیه دادیم و اعلام کردیم کارتهای عضویت صادره و تمامی عضویت های افراد را یکطرفه تا تایید مجدد به دلیل اصلاحات ساختاری و فضای امنیتی کشور لغو کرده ایم، بنابراین اینکه تعددی از این فعالان دربند دارای سابقه همکاری و عضویت در مجموعه بوده اند با عضویت متفاوت است، اما فارغ از این موضوع آنچه که اهمیت و بر آن تاکید داریم قاطبه این افراد که هویتشان برای ما مشخص است در هر حالتی مدافعان حقوق بشر هستند و بازداشت آنان را برخلاف نص صریح تمامی قوانین حقوق بشری باید دانست و بر همین اساس هم حمایت از آنان را امری لازم و ضروری می دانیم.

هرانا: در میان دسته بندی بازداشت ها به بازداشت های اشتباهی و خانوادگی اشاره کردید آیا میتوانید توضیح بیشتری در این خصوص بدهید ؟
با توجه به اینکه نیروهای امنیتی ایران با محوریت سپاه پاسداران تلاش داشتند یک شوی تلویزیونی را پیش ببرند بنابراین کمیت بازداشت ها مهمتر از کیفیت آن برایشان بود و بر این اساس حتی در سطح همان سناریوی خود با اینکه اطلاعات صحیحی نداشتند، اما شروع به بازداشت های گسترده کردند، بنابراین در بعضی مراجعات مانند دستگیری های اهواز و کیش، برگه جلب یک برگه به اسم دادستانی کل بوده که در آن به فرماندهان اطلاعاتی و امنیتی اجازه بازداشت هرکسی را که فکر می کنند در اعتراضات اخیر میتواند ایفای نقش کند می داد. بر این اساس حداقل ۴ مورد ما شاهد هستیم که برای بازداشت به منزل فردی مراجعه می کنند در حالی که فقط می دانند یکی از اعضای خانواده جزو همکاران ما محسوب می شود اما اسمی ندارند برای همین همان کسی که در خانه بوده را با خود می برند، با این عنوان که اگر اشتباهی یا بیگناه باشد مشخص می شود و آزاد می شود که البته برای ۳ تن از اینان حداقل ۲۰ روز و تا نزدیک عید طول کشید که مشخص شود اساساً اشتباهی بازداشت کرده اند و یک فردی هم به نام شهرام شکوفاییان در میان بازداشت شدگان هست که اساساً برای ما قابل شناسایی نیست ولی به اسم عضویت در مجموعه تفهیم اتهام شده است، یک بازاشت هم بازداشت خواهر خود بنده بوده که کماکان در بازداشت است و البته این بازداشت جنسش متفاوت است و معتقدم باید نام آن را گروگانگیری گذاشت.

هرانا: شما به فشار بر خانواده و اطرافیان فرد فعال اشاره کردید، آیا منظور شما این است که این فشار ها  از یک نظم و مهندسی پیروی می کند  ؟
بله به نظرم این یک مهندسی است که پس از دهه شسصت دوباره به لیست اشکال فشار دستگاه امنیتی بازگشته، بگذارید اشاره کنم فقط در همین پرونده فشار بر خانواده ها تنها همین یک مورد نبوده بلکه مثلا مدیریت مدرسه راهنمایی که دختر نوجوان خانم سما بهمنی در آن تحصیل می کرد، در طی هفته های اخیر او را بین جمع دانش آموزان در مدرسه به خاطر فعالیتهای مادرش مورد توهین و تحقیر قرار داده و سپس این دانش آموز ممتاز را با عنوان "دستور از بالا" اخراج کرده و همینطور ابوالفضل عابدینی جدای از اینکه موقع بازداشت با کندن در منزل و ضرب شتم هر کسی که در خانه بوده اعم از زن و کودک او را دستگیر کرده اند، در طی روزهای اخیر بر در و دیوار منزل خانواده آنها هم شعارنویسی بر علیه او و خانواده اش شده.
همینطور بعد از آغاز این پروسه فشار، بسیاری از همکاران و اعضای مجموعه که دارای وبلاگ یا سایت بوده اند ایمیل هایی را از مرکز جرایم سایبری سپاه گرفته اند که در آن ضمن اینکه آنها را برانداز خوانده اند و به آنها اتهامات نادرستی وارد کرده اند با این جمله در نامه تهدید شده اند که  "اقدامات قانونی ما میتواند برای شما و خانواده اتان گران تمام شود".
و با توجه به پیش زمینه، روندی که طی شد و پشت پرده این فشارها من معتقدم که نام این قبیل بازداشت ها که به جای فرد فعال خانواده او را بازداشت می کنند باید گروگانگیری گذاشت

هرانا: با توجه به بی اطلاعی افکار عمومی، در مورد خانواده خود میتوانید بیشتر توضیح دهید؟ خصوصاً اهم مواردی که علاوه بر نقض حقوق بشر گروگانگیری بودن این بازداشت را برجسته می کند.
در زمانی که بازداشت های گسترده در جریان بود در روز چهاردهم اسفندماه خبری دریافت کردم که نیروهای امنیتی در دو تیم  تلفیقی از اطلاعات سپاه پاسداران و وزارت اطلاعات که همان بازجوی چند سال قبل بنده هم همراهشان بود ساعت ۹ شب به منزل پدری بنده که خواهر، پدر و مادرم در آن زندگی می کرند مراجعه کردند. خانه ای که البته تنها رد و نشان سیاست آن بنده بودم که من نیز سالهاست در آن منزل زندگی نمی کنم.
بهرحال به منزل پدری مراجعه و خواهر جوان بنده که در آن زمان بیمار نیز بود را بدون ارائه حکم بازداشت به همراه هر آنچه که میتوانستند از تابلوهای روی دیوار تا آلبوم ها، کامپیوتر، کتاب و دفتر و گوشی تلفن همه اعضای خانواده و غیره را با خود بردند.
وقتی خواهر و خانواده اعتراض کردند که این دختر اصلا فعالیتی نداشته، در کمال وقاحت مسول تیم اعزامی از تهران گفت "از برادرش بپرسید که راه چاره ای نگذاشته!" که با توجه به عدم وجود سابقه فعالیتی در عرصه های سیاسی و حقوق بشری یرای خواهرم، و نظر به این رفتار و گفتار نیروهای امنیتی، از همان شب تفاوت این بازداشت برای ما مشخص شد.
در ادامه و در حالیکه شب ۱۴ اسفندماه موضوع بازداشت روی داد و خواهرم همان شب توسط نیروهای امنیتی به تهران منتقل شده بود، تا چند روز بعد به خانواده می گفتند خواهرم در بازداشتگاه سپاه گرگان است، برای همین خانواده ام را پشت دیوار و در این اداره ها سرگردان کرده بودند. بهرحال ما نه تلفن و نه تماس و نه هیچ خبری از سرنوشت خواهرم نداشتیم.
در چنین شرایطی حسب تجربه به سراغ دوستان وکیل رفتم، با یکی از آنان در مورد این کیس و موضوع تلافی جویی نیروهای امنیتی صحبت کردم و او قبول کرد که کمک کند و قرار شد فردای آن روز خانوده را برای این موضوع ملاقات کند، بنابراین در تاریخ ۱۷ اسفندماه قراری گذاشته شد اما و در کمال تعجب ساعاتی قبل از ملاقات، خبر بازداشت همان دوست وکیل را دریافت کردیم.
باز هم ناامید نشدم و روز بعد با یکی دیگر از دوستان وکیل تماس گرفتم و برای او موضوع را توضیح دادم و او قبول کرد که کمک کند، با او قرار گذاشتیم و قرار شد خانواده ام او را ملاقات کنند اما از صبح ۱۹ اسفند ماه تلفنش خاموش شد و تنها چند ساعت قبل ملاقات تماس گرفت و محل قرار را از دفترش به یک کافی شاپ تغییر داد.
در زمانی که خانواده در کافی شاپ منتظر وکیل بودند فردی با چهره ای مشکوک در کنار میز خانواده اصطلاحاً جاگیری کرد، به طوریکه خانواده کاملا متوجه او بودند.
وکیل آمد اما سخنانش ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود و اضطراب زیادی داشت و کلیت صحبتش این بود که دختر شما وکیل نمی خواهد و همه چیز درست می شود و بعد از کمی صحبت فوراً محل را ترک کرد. در این زمان همان فرد مشکوک سر صحبت را با خانواده باز کرد که درست می شود و الکی با باز کردن پای وکلا دردسر برای همه درست نکنید و این قبیل نصیحت البته توام با تهدید!
حساسیت موضوع و حد بی قانونی و در عین حال خوش باوری خودم زمانی برایم ثابت شد که در تاریخ ۲۲  اسفندماه و حدود ۲۴ ساعت قبل از شروع پخش فیلم های کذایی صدا و سیما و آغاز یک جنگ رسانه ای تمام عیار بر علیه ما، فردی روی اینترنت از طریق شبکه های اجتماعی به سراغم آمد و بعد از کمی حرفهای بی ربط به من گفت آماده باش برای اخبار ساعت ۲ ظهر و ۹ شب فردا که "لطف ما را خواهی دید" که با توجه به اهم خواسته ها، اطلاعات و اشرافش جای شکی نمی گذاشت که نماینده ای از نیروهای امنیتی است.
وقتی به او گفتم گروگانگیری کاری غیرانسانی و غیرقانونی است، خیلی صریح پاسخ داد "می توانی آزادش کنی اگر عقلت کار کند" که با توجه به حرفهایش برداشتم این بود که میگوید برگرد به ایران یا حداقل به این کاری که میکنی دیگر ادامه نده.
بهرحال بعد از آغاز جنگ رسانه ای کذایی مورد اشاره حدود ۴۸ ساعت بعد دوبار به سروقتم آمدند و این بار خیلی صریح تر صحبت کردند که "تو که از ریگی گنده تر نیستی"، واینکه "نمی خواهی خواهرت را آزاد کنی ؟" من پاسخ دادم در مملکتی که بیگناه می گیرند و وکیل را دستگیر یا تهدید می کنند چطور باید آزادش کرد؟ و پاسخ شنیدم که "خیلی پرتی" و ادامه دادند "میتوانی برگردی و آزادش کنی" که من پاسخ منفی دادم و گفتم "امیدوارم خواهرم هم مثل ما راه درست را از دل همان زندان پیدا کند " و با توجه به شناختی که از ماهیت آنان داشتم با ریختن آب پاکی به بحث خاتمه دادم.

هرانا: آیا شما سعی کردید این اقدامات غیرقانونی و غیرانسانی را از مراجع حقوقی داخل کشور پیگیری کنید ؟
بله سعی شد، این موضوع در جریان بود و سخت بود که باور کنیم بی محابا گروگانگیری کرده باشند و قصد و نیتی این چنینی پشت پرده باشد، تا اینکه خانواده موفق شدند در تاریخ ۱۵ فروردین ماه امسال ملاقاتی با "جعفری دولت آبادی" دادستان تهران بگیرند.
آقای دولت آبادی در روز ملاقات بعد از اینکه خواهرم را به داشتن صفحه فیس بوک و عضویت در یک سایت مد لباس! همراه با نشان دادن برگه های متعدد امضا و انگشت زده شده! متهم کرد، صراحتا گفت با این همه دختر شما تقریبا کاری نکرده و بیشتر به خاطر برادرش اینجا هست و سپس گفت "او بیاید و این برود"! که خانواده نسبت به این حرف همان جا اعتراض خود را داشتند. صراحتی بیش از این قابل تصور نیست از دادستانی که داد نمی ستاند
و ناگفته نماند در همان زمان که اکثر افراد بازداشت شده منتسب به پرونده مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران دارای اجازه ملاقات و تلفن بودند، آقای دولت آبادی گفتند به خاطر حساسیت پرونده و موضوع برادرش من صلاح نمی دانم شما با دخترتان ارتباطی داشته باشید بنابراین تلفن و ملاقاتی در کار نخواهد بود تلاشی بیهوده نکنید، بنابراین جز چند تماس کوتاه هیچ ملاقات یا خبری از او نداریم تاکنون و این بی خبری و نگرانی مخصوصاً از سوی مادر برای تنها دخترش چیزی نیست که قابل تحمل باشد.
برای اینکه بهتر پاسخی در مورد مراجع قانونی داده باشم شاید مناسب باشد که اشاره کنم از تاریخ ۱۵ فروردین ماه که قرار بازداشت یکماهه او تمام میشده الی ۲۲ فروردین ماه بدون حتی تمدید قرار بازداشت یا عنوان دیگری او را نگه داشته اند یعنی حتی به کمترین اصول و رعایت ظواهر هم اهمیت نداده اند. و کسی هم پاسخگوی این بی قانونی ها نیست.

هرانا: این فشارها ادامه پیدا کرد ؟
بله، عملکردهای خودسرانه و غیرانسانی آنها آنطور ادامه پیدا کرد که مطلع شدم از ادامه اشتغال پدرم بدون طی ریل اداری، و حقوقی در دانشگاه محل خدمت از سوی نیروهای امنیتی ممانعت به عمل آمده و پدر که گویا خسته از این همه جفا شده بود حتی یک جمله بحثی هم در این موضوع با آنان نکرده بود و در سکوت از کار خداحافظی کرد، سکوتی که به نظرم برای کسی که از جبهه های جنگ تا سایر عرصه ها سالها در خدمت دفاع و پیشرفت این مملکت کوشیده است بسیار گران است.
و باز این رنج و موضوع البته ادامه پیدا کرد زیرا مطلع شدم در طی هفته های اخیر در شهرستان محل سکونت خانواده به بسیجیان کم سن و سال سی دی های پخش شده از صدا و سیما را برای توزیع در سطح شهر داده اند و چند روزی است که این سی دی ها همراه با مطالب بی پایه ای دیگر تحت عنوان اعلامیه در سطح شهر به قصد فشار بر خانواده و بالطبع بنده می چرخد.

هرانا: آیا همچنان این فشارها وجود دارد ؟
متاسفانه بله، طی سه روز اخیر دو تلفن دریافت کرده ام که در آن بدون اینکه کسی صحبت کند، تنها صدای گریه یک دختر پخش می شود، صدایی که به صدای خواهرم نزدیک است و چون هیچ کس دیگری هم جز همان قانون شکنان سراغ ندارم که دست به چنین اقدامی بزند این را نیز رنجی دیگر و حقوق دیگری از خود و اطرافیانم میدانم که توسط نیروهای امنیتی حکومت ایران پایمال شده است.

هرانا: اکنون وضعیت خانواده و خواهر شما به چه صورت است ؟
با توجه به جنس موضوع و اینکه هیچ ملاقات نداشته و معدود تماس های کوتاهی هم که داشته با کنترل شدید بوده، و همینطور وکلایی که به انان امکان فعالیت نمی دهند و نیز پرونده ای که در دادسرای مستقر در اوین و دور از دسترس همگان مفتوح است همراه با حضور بدترین نیروهای خودسر قانون گریز وابسته به سپاه پاسداران، ما امید زیادی به مراجع قانونی داخلی که نمونه اش را آقای دولت آبادی مثال زدم نداریم و قصد داریم تلاش خود را برای آزادی او از راهکارهای قانونی و بین المللی دنبال کنیم.

هرانا: آقای رفیعی با تاسف از وجود رویه ای که اشاره کردید، بگذارید به سایر ابعاد این پرونده و سناریو هم بپردازیم، دستگاه امنیتی ایران به واسطه رسانه های انحصاری خود اتهامات متعددی را بر علیه شما، همکاران و کلیت مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران مطرح می کنند، برای اولین سوال بگذارید بپرسم آیا گروه و افراد بازداشت شده فعالیتی مبهم یا برخلاف قانون داشته اند ؟
خیر ، بعنوان یک گروه داخلی با بیش از ۴ سال سابقه و فعالیت کاملا علنی و شفاف، هیج فعالیت مبهمی نداشته ایم و حتی در زمانی که دادگاههای انقلاب اهواز و سنندج در مورد آقای ابوالفضل عابدینی و خانم سما بهمنی در سال گذشته اتهام عضویت در مجموعه را مطرح کردند اطلاعیه هایی (خصوصاً اطلاعیه ای در ۷ مردادماه) منتشر کردیم که از ریاست قوه قضاییه خواستیم یک دادگاه برای رسیدگی به موضوع قانونی یا غیرقانونی بودن ما ذیل اصل ۱۶۸ قانون اساسی تشکیل دهند و مجموع اقداماتی که برای ثبت مجموعه در داخل کشور داشتیم به همراه معرفی وکیل برای آنها ارسال کردیم که نشان دهیم این مجموعه یک گروه غیرقانونی نیست و بالعکس آن کسی که نقض قانون می کند خود دستگاه قضایی-امنیتی است.
طبق ماده ۲۸ اعلامیه جهانی حقوق بشر هر کس حق دارد در زمینه حقوق بشر و اعتلای آن تلاش کند، و این دوستانی که دربند هستند از این حق خود استفاده کرده اند و هیچیک اقدامی که نقض قانون و استانداردهای حقوق بشری باشد نداشته اند و عملا سناریویی که دولت ایران در مورد ما به اجرا گذاشته است نقض "اعلامیه‌ی سازمان ملل متحد در مورد مدافعین حقوق بشر" که در مجمع عمومی این سازمان با توافق تمامی اعضا در سال ۱۹۹۸ میلادی به تصویب رسید و در آن دولت ایران موظف به حمایت از مدافعان حقوق بشر شده است.

هرانا: موضع شما در خصوص اتهام ارتباط و خط گیری از دولت های غربی که رسانه های وابسته به دولت ایران مطرح کرده اند چیست ؟
قاطعانه عرض میکنم، فعالیت ما علنی و شفاف بوده و هیچگاه از هیچ دولتی اعم از دولت ایران تا دولت های دیگر خط و مشی نگرفته ایم و هیچ سندی هم برخلاف این حقیقت وجود ندارد. اساسا شاخص و نقطه اتکای ما همواره در سالهای اخیر استقلال ما بوده اجازه بدهید روشن کنم که الان یکی از مسائل ما این است که تلاش داریم همین دولت های غربی که ما را به ارتباط با آنها متهم می کنند را قانع کنیم که به کم توجهی نسبت به نقض حقوق بشر در ایران پایان بدهند و این نقض را جدی بگیرند و اقدامات جدی تری برای مقابله با نقض حقوق بشر در ایران داشته باشند.

هرانا: نظر شما در مورد اتهام همکاری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران با گروههای سیاسی مخالف نظام چیست ؟
طبق اصول ۱۸ و ۱۹ اعلامیه جهانی حقوق بشر افراد دارای حق آزادی اندیشه و بیان هستند و ما نیز این حق را محترم و مشروع می شماریم و ضمن احترام به تمام عقاید خصوصا آنهایی که در چارچوب دفاع از حقوق انسانی تعریف می شوند باید عرض کنم هیچ همکاری با هیچ یک از گروههای سیاسی اعم از موافق یا مخالف نظام تاکنون نداشته ایم و نخواهیم داشت.
در فرمهای عضویت و همچنین اساسنامه مجموعه بر استقلال مجموعه تاکید شده است و افراد از وارد کردن اندیشه ها و خطوط سیاسی به گروه منع شده اند.

هرانا: در این سناریوی سازی به خصوص در قسمت رسانه ای آن، قسمتهای زیادی به مسایل شخصی افراد پرداخته می شود، نظر شما در این باره چیست ؟
جای تاسف دارد وقتی دادستان تهران در نشست خبری حاضر می شود که مقابل او فیلمی پخش می شود فارغ از جعل و تحریف، سراسر نقض حقوق افراد و تجاوز به حریم شخصی شهروندان ایرانی که بعضا ربطی هم به این سناریو پیدا نمی کردند و از این طریق مشروعیت می دهد به نقض قوانینی همچون اصل ۱۹ قانون اساسی و همینطور اصول ۱، ۳ و ۱۲ اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز بند ۱ از ماده ۹ و بند ۱ از ماده ۱۷ میثاق حقوق مدنی و سیاسی. وقتی ما صحبت از حقوق می کنیم قسمتی از آن همین حقوق فردی است که باز در این حقوق فردی، حوزه شخصی و حریم شخصی تعریف می شود.
در این سناریو، دولت ایران نه تنها به حریم شخصی افراد به صورت آشکار تجاوز کرد بلکه با جعل و تحریف و سوء تفسیر جرایم دیگری را نیز مرتکب شد وگرنه در حداقل قسمت های صحیح، حضور در یک مهمانی خانوادگی یا دوستانه در هیچ کجا جرمی محسوب نمی شود.
با اینکه به راحتی میشود ادعای دولت ایران در خصوص مسائل اخلاقی را رد کرد اما تعمداً از ورود به جزئیات مطرحه به دو دلیل احتناب می کنیم اولا که این مسایل مطرحه همانطور که اشاره شد مربوطه به حریم شخصی افراد است و حریم شخصی هم محترم و محفوظ است و دوما پاسخ دادن در این موضوع را مشروعیت دادن به یک بدعت گذاری و شیوه غیراخلاقی میدانم که دستگاه امنیتی حکومت ایران تلاش زیادی برای استفاده از آن را دارد.

هرانا: در این سناریو به شما اتهاماتی هم در خصوص وابستگی در روابط مالی زده می شود ، نظر شما در این رابطه چیست ؟
مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران حافظ استقلال خود است و این استقلال در بندهای متعدد اسناد داخلی و عمومی ما هم مورد تاکید قرار گرفته، خصوصا در ماده ۱ از فصل سوم اساسنامه ذکر شده، "تامین مالی تنها از طریق حق عضویت و کمکهای داوطلبانه ای که استقلال مجموعه را خدشه دار نمی کند صورت میگیرد" ، مجموعه فعالان همانطور که قبلا هم اعلام کرده تاکنون یک ریال از هیچ گروه و جمعیتی اعم از سیاسی یا حقوق بشری کمک مالی نگرفته و متکی به خود و اعضای خود و استفاده از مواردی همچون حق عضویت اعضا بوده، اجازه بدهید عرض کنم یکی از اتهاماتی که به بعضی از دوستان بازداشت شده وارد کرده اند پرداخت حق عضویت و کمک مالی به مجموعه بوده.
ما قبلا هم گفته ایم بابت هر ریال گردش مالی مجموعه پاسخگو هستیم اما نه در جایی که پاسخ دادن ما باعث دستگیری و شکنجه تعدادی یگر میشود بلکه در یک دادگاه یا مرجع ذیصلاح بین المللی.

هرانا: قسمت عمده ای از تبلیغات در این سناریو در خصوص توان سایبری نیروهای امنیتی ایران معطوف بوده نظر شما در این مورد چیست ؟
به نظرم تلاش سپاه پاسداران برای قدرت نمایی تمام دلیل این سناریوسازی و هدف آن بوده، هر چند توان سایبری اصلا اینجا مفهوم خوبی هم ندارد که داشتن آن باعث افتخار باشد، اینکه یک حکومت به خرابکاری در سایتها و ممانعت از گردش آزاد اطلاعات و تروریسیم اینترنتی و اطلاعاتی و همینطور تجاوز به حریم شخصی افراد، جعل و جرم افتخار می کند جای تاسف دارد. همانطور که عرض کردم زمینه این سناریو اساساً از انجایی شروع می شود که توانی که ندارند را با شوی تلویزیونی برای ایجاد رعب و وحشت، میخواهند واقعی نشان دهند، در شرایطی که ما حتی خدمات فنی خود را از داخل کشور میگیریم اینکه یک خدمات دهنده را بگیرند و با ضرب و شتم از او رمز عبور بگیرند و بعد شروع به خرابکاری در سایتها کنند و سپس با جعل و تحریف بزرگ کنند توانمندی سایبری محسوب نمی شود همانطور که سوء استفاده از نام پلیس بین الملل(اینترپل) باعث نمی شود ما باور کنیم قرار است پلیس بین الملل فعالان حقوق بشر و منتقدان دولت ایران را دستگیر کند.
اجازه بدهید برای شفاف تر شدن موضوع عرض کنم اساساً قاطبه افرادی که بازداشت شده اند در اینترنت فعالیت خاصی حتی در حد استفاده از شبکه های اجتماعی، وبلاگ نویسی و امثالهم نداشتند و تعدادی هم هستند مثل آقایان مهدی خدایی و ابوالفضل عابدینی، دانیال و شراره صبحی و غیره که اصلا کامپیوتر نداشته اند و حتی روشن تر اینکه دوستانی مانند خانم محبوبه کرمی حتی ایمیل هم نداشتند یعنی اصلا استفاده نمی کردند از این سرویس ها، بنابراین کاملا روشن است در چنین حالتی کلماتی مانند ارتش سایبری و امثالهم فقط خوراک تبلیغی و رسانه ای این سناریو بوده و بس.
اکثریت آن چیزهایی که نامش را در این سناریو سند گذاشتند عمدتاً مطالبی جعلی و غیرواقعی است که برای نیروهایی با چنین توان تخریبگری و قانون گریزی این جعل ساده ترین کار محسوب می شود، قسمت دیگر مطالب این سناریو هم بعضاً  حاصل وبگردی و گردآوری اطلاعات عمومی و همینطور بازجویی از دستگیر شدگان از سویی و از سوی دیگر هم مثلا با بازداشت خواهر بنده و ضبط کامپیوتر شخصی خانواده به تصاویر خانوادگی و شخصی ما و همینطور آدرس محل سکونت بنده دست پیدا کرده اند و سپس با نشان دادن اینها در تلویزیون میخواهند نشان بدهند که ارتش سایبری ما چنین توانی دارد که از جزئیاشت زندگی افراد هم اطلاعات به دست آورد بنابراین منتقدان ما در هیچ کجای دنیا امنیت نخواهند داشت!.

هرانا: وضعیت فعلی را چطور می بینید ؟
ما کماکان تحت فشار دستگاه امنیتی ایران هستیم ولی با توجه به شکست دولت ایران در خصوص عضو شدن در شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد که جا دارد به جامعه حقوق بشری و همه هموطنان عزیز تبریک بگویم، نمی توان آینده مشخصی برای این سناریو که قسمتی از آن مربوط به همین موضوع شورا بوده را مشخص کرد.
آنچه که متوجه شده ایم فشار زیادی بر بازداشت شدگان برای قرار گرفتن مقابل دوربین و اصطلاحاً اعتراقات تلویزیونی بوده و همینطور اطلاعات سپاه پاسداران سناریو سازی در قالب مستندی! سه قسمتی را در بند ۲ الف مستقر در اوین در خصوص کلیت مسئله حقوق بشر و همینطور سازمان ما در دست داشته که احتمال دارد به زودی پخش هم شود.که پیشاپیش هم در مورد هر دو موضوع اطلاعیه داده ایم و آنها را فاقد اعتبار و ارزش دانسته و می دانیم.
ما نیز هم اکنون در حال پیگیری شکایت خود در مراجع ذیصلاح از دولت ایران به دلیل جعل و افترا و همینطور تجاوز به حریم خصوصی از موضع مجموعه و همینطور افراد هستیم که در این رابطه اطلاع رسانی خواهد شد.


از وقتی که در اختیار ما گذاشتید سپاسگذاریم