یاداشت: کار نوشتن مقاله حاضر حدود ده روز قبل از اول ماه مه به پایان رسیده بود. تنظیم نهائی متن برای انتشار اما چند روزی به درازا کشید. چند روز بسیار مهم و پر ماجرا. خواننده هشیار متوجه خواهد شد که استدلالات نوشته حاضر بر مبنای داده های موجود در آن تاریخ است و موضعگیریهای منتشر شده از جانب احزاب و دستجات مختلف در چند روز منتهی به اول ماه مه در نوشته حاضر منعکس نشده اند. با این حال احکام و ارزیابی های نوشته حاضر به نظر من بر سر جای خود باقی هستند و تحولات چند روز اخیر تنها در تأئید این احکام و ارزیابی ها بوده اند. از جمله در بحث بر سر گرایشات و نظرات درون جنبش کارگری، نوشته حاضر به برخی موضعگیریها پرداخته است که هنوز از شفافیت لازم برخوردار نبودند. در ده روز اخیر این موضعگیریها به سرعت قطبی تر و شفاف تر شده اند و بدون تردید اگر میخواستم مطلب حاضر را بعد از این موضعگیریها بنویسم، تغییرات متعددی در آن وارد می شد. تحولات روزهای منتهی به اول ماه مه امسال در جنبش کارگری، بویژه بررسی مواضع و اظهارات جعفر عظیم زاده، نوشته جداگانه ای را می طلبند که امیدوارم بتوانم در روزهای آینده بدان بپردازم. اساس بحث نوشته حاضر اما با این تحولات تغییر نکرده اند. از همین رو نوشته را به همان شکلی که تنظیم کرده بودم منتشر می کنم.
*****************
تحولات سیاسی ده ماهه اخیر شرایط کاملاً نوینی را در مقابل جنبش کارگری قرار داده است. مثل همه جنبشهای اجتماعی دیگر، پرسشی بنیادین در مقابل جنبش کارگری نیز قرار گرفته است: چه مؤلفه هایی شرایط امروز را از شرایط یک سال قبل متمایز میکند و راه پیشرفت در شرایط متفاوت امروز کدامست؟ بدون تردید پاسخ قطعی به این پرسش در گرو روشن شدن چشم اندازهای استراتژیک است و برای جنبش کارگری نیز بدون تعیین خطوط یک استراتژی شفاف و روشن، هیچ حرفی از پیشروی نمی تواند در میان باشد. این برای کل چپ جامعه نیز صدق میکند و برای کمونیسم نیز به مثابه جنبشی در درون طبقه کارگر به همان اندازه همین سؤال مطرح است. موضوع نوشته حاضر را اما طرح چنین استراتژی ای تشکیل نمی دهد. گر چه بر این نوشته نیز دیدگاهی استراتژیک حاکم است. آنچه مد نظر نوشته حاضر است، اساساً ارزیابی از لحظه کنونی مبارزه طبقاتی و موقعیت طبقه کارگر در آن است. جنبش کارگری سالهاست که در مقابل مصافی دوگانه قرار دارد. از یک سو این جنبش باید بتواند ملزومات سازمانی برای یک مبارزه درازمدت را فراهم نماید و بنیانهای خود سازمانیابی طبقه را پی بریزد و از سویی دیگر باید بتواند در دل جدالهای گاهی اوقات حاد اجتماعی و در لحظات تعیین کننده نیز به تناسب اوضاع به سیاست مناسب لحظه دست زند. لحظه حاضر نیز از همان لحظات تعیین کننده است.
یک ارزیابی کوتاه
جامعه ایران در یک سال گذشته تلاطماتی حاد را پشت سر گذاشته است. در جریان این تلاطمات صحنه مبارزه سیاسی و اجتماعی دائماً در حال تغییر بوده است. اما سرعت، بعد و عمق این تغییرات در همه حالات یکسان نبود. در لحظات خاصی این تغییرات به ایجاد توازنی نو منجر میشدند که هر کدام شاخص دوره معینی از مبارزه سیاسی به شمار می آیند. از آن پس و در دل این دوره های معین، مبارزه طبقاتی بر بطن شرایط آن دوره انجام میگرفت و تغییرات در آرایش نیروها تغییراتی در دل همان چهارچوبهای تعیین شده به حساب میآمدند. این امر تا جایی ادامه می یافت که با لحظه خاص دیگری یک جابجائی استراتژیک دیگر منجر به ایجاد شرایطی متفاوت شود که دوره ای متفاوت را نیز خصلت نمائی می کرد. این روندی بود که در یک سال گذشته بر مبارزه طبقاتی در ایران حاکم بوده است.
با شکست جریان اصلاحات و پیروزی احمدی نژاد در انتخابات سال ۸۴، دورانی در حیات سیاسی جامعه ایران آغاز شد که میتوان از آن به عنوان دوران پسا اصلاحات نام برد. این آغاز دورانی جدید بود که هنوز هم ادامه دارد. دورانی که هنوز نمیتوان از آن با ویژگیهای اثباتی خود آن نام برد. اصلاحات به پایان رسید بی آنکه خطوط سیاسی نظام حاکم بر جامعه ایران هنوز کاملاً روشن شده باشد. این دوران بلند هنوز ادامه دارد و بررسی دقیقتر آن فرصت دیگری می طلبد. برای بحث حاضرمهم این است که این دوران بلند در سالهای اخیر دوره هایی کوتاهتررا نیز در بر می گیرد. دوره هایی که در هر کدام از آنها مؤلفه های پایهای دوران پسا اصلاحات در معرض تغییر قرار می گرفتند، گاهی به نفع تثبیت توازن قوای دوران پسا اصلاحات و گاهی در جهت دگرگونی آن. هر کدام از این دوره های کوتاهتر را میتوان میان پرده هایی از دوران بلند پسا اصلاحات قلمداد کرد. میان پرده هایی که امکان تغییرات اساسی تر در آنها آشکارتر میشد و روندهای پایهای تحول اقتصادی و اجتماعی در سطح سیاست نیز آشکارا انعکاس می یافتند. به طور مشخص برای یک سال گذشته باید به تمایز چهار دوره یا میان پرده کوتاه و بلند اشاره کرد. بر این اساس ماههای پیش از برگزاری انتخابات تا مقطع انجام مناظره های تلویزیونی را اولین دوره در جریان تلاطمات اخیر باید به حساب آورد. هفتههای پس از انجام مناظره تلویزیونی بین احمدی نژاد و موسوی تا روز انتحابات دومین دوره را شکل می داد. دوره سوم که مهمترین و در عین حال طولانیترین دوره در تحولات اخیر را تشکیل میداد از روز بعد از انتخابات شروع شد و با ۲۲ بهمن به پایان رسید. و سرانجام از ۲۲ بهمن به این سو دوره ای تازه شکل گرفته است که از مؤلفه هایی متفاوت برخوردار است. خواهیم دید که دوره حاضر برای جنبش کارگری شاید پر اهمیتترین این دوره های نام برده باشد.
نخستین دوره از این چهار دوره را باید دوره بسیج جریانی دانست که بعداً پیکره اصلی موج سبز را تشکیل داد. این جریان که به روشنی وسیعتر از جریان سنتی اصلاحات بود ائتلاف گسترده ای را در بر میگرفت که از اصلاح طلبان حکومتی تا اصولگرایان ضد احمدی نژادی و بخشهایی از اپوزیسیون بورژوایی در خارج از قدرت را نیز در بر می گرفت. مشخصه بارز این دوره تغییر تدریجی اما پر قدرت توازن قوا به زیان جریان مسلط خامنه ای - احمدی نژادی است. تمرکز مبارزه در این دوره در محافل قدرت و مدیای داخلی است و بسیج نیرو در خیابانها و حضور مدیای جهانی هنوز در مراحل اولیه خود قرار دارد. در پایان این دوره همهپرسی ها نشان از افزایش آراء مخالفان احمدی نژاد در انتخابات آتی دارند و شواهد بر تغییر دولت دلالت می کنند. مناظره تلویزیونی موسوی - احمدی نژاد پایان این دوره و آغاز دوره ای دیگر را اعلام کرد.
مناطره تلویزیونی آغاز ضد حمله جریان احمدی نژاد بر کل مخالفین را اعلام کرد. ضد حمله ای سنگین که با هدف گرفتن رفسنجانی نقطه وحدت و بنیان کل آرایش طرف مقابل را هدف قرار داده و به قطبی شدن سریع جامعه انجامید. در سطح قدرت دولتی، این ضد حمله صفوف منسجم مخالفین احمدی نژاد را در هم ریخت و شکاف در درون این مخالفین را آشکار کرد. اصولگرایان ضد احمدی نژادی را منفعل نمود و جریان موسوی - کروبی را به موضعی تدافعی انداخت. احمدی نژاد در جریان مناظره ها موفق شده بود که یک بار دیگر همه نارسائی های اجتماعی را به مخالفین خود نسبت داده و خود پس از چهار سال حکومت کردن بار همه فساد و نابرابریهای اجتماعی را به دوش مخالفینی بیندازد که در رأس آنان فاسدترین سیاستمدار تاریخ جمهوری اسلامی، رفسنجانی، قرار گرفته بود. این موفقیت سیاسی به طور بلاواسطه ای موفقیت در بسیج پایه تودهای خویش را نیز به دنبال داشت و موفقیت احمدی نژاد در بسیج خیابانی، به ویژه در شهرستانها چشم اندازی مبهم و تیره را در مقابل مخالفین می گشود و به آنان نشان میداد که اولاً در انتخابات آتی شانس چندانی برای پیروزی نخواهند داشت و ثانیاً با پیروزی جریان احمدی نژاد نه تنها حذف کامل از قدرت و محروم شدن از همه مزایای ویژه دولتی در انتظار آنهاست، بلکه حتی باید نگران امنیت و آینده خویش نیز باشند. نامه رفسنجانی بیان کامل این وضعیت و در عین حال آخرین تلاش بلوک دولتی ضد احمدی نژادی برای چرخاندن اوضاع به نفع خویش بود. یک مشخصه بارز این دوره کوتاه اما فشرده را بسیج نیروی دو طرف در خیابان و صف آرائی - هنوز صلح آمیز - توده مردم در برابر همدیگر بود. در این دوره بود که مشخص شد که به موازات شکاف درون بلوک قدرت، شکافی نیز در جامعه شکل گرفته است.
دوره سوم با آغاز تظاهرات خیابانی پسا انتخاباتی شروع شده و با تظاهرات دولتی ۲۲ بهمن به نقطه پایان خود می رسد. در باره این دوره در نوشتههای قبلی به کرات نوشته ایم. در اینجا فقط یک وجه مشخصه این دوره را مورد تأکید قرار میدهیم. این روشن بود که در جریان تظاهرات خیابانی و با دور شدن از ۲۲ خرداد و نزدیک شدن به ۲۲ بهمن، به همان نسبت که قدرت بسیج سبز کاهش می یافت، به همان میزان نیز اشکال رادیکالتر مبارزه خیابانی در دستور کار معترضین قرار می گرفت. اما نکته تعیین کننده این است که به موازات اتخاذ این اشکال رادیکالتر، از توان تودهای جنبش پسا انتخاباتی کاسته می شد. توضیح این پدیده با قهر و سرکوب حاکمیت به هیچ وجه پاسخ مسأله نیست. اولاً به این دلیل که حاکمیت در همین دوره نظام سرکوب هوشمندانه ای را در پیش گرفته بود که هنوز با قهر عریان فاصله بسیار داشت. خرده بورژوای سانتی مانتال ممکن است به این حکم اعتراض کند. اما کسی که اعدامهای آغاز دهه شصت را تجربه کرده باشد، به خوبی میداند که سرکوب تمامعیار چیست. مقایسه تعداد اعدامیهای یک روز در سال شصت با کل جان باختگان ده ماهه اخیر به خوبی مؤید این امر است. دوم و مهمتر از آن اینکه افزایش خشونت الزاماً به کاهش دامنه و وسعت جنبش های اعتراضی منجر نمی شود. این را جریان مارپیچی رو به افزایش خشونت سرکوب از یک سو و تعداد معترضین از سوی دیگر در جریان انقلاب ۵۷ به خوبی نشان داد. هر چه رژیم شاه به سرکوب شدیدتر روآورد، به همان نسبت بر توده معترضین خیابانی نیز افزوده شد. امری که در سبز اتفاق نیفتاد. علت اصلی کاهش دامنه اعتراضات در ده ماه اخیر در ناتوانی طبقه رهبری کننده جنبش سبز در بسیج توده بیشتری به نفع خود و به خیابان کشاندن آنان بود. تصادفی نبود که طی ده ماه گذشته چرخهای حتی یک کارخانه نیز درحمایت از سبز از کار باز نایستاد. به هر رو، ۲۲ بهمن پایان این دوره را رقم می زد. از ۲۲ بهمن به این سو دوره جدیدی آغاز شده است. دوره ای که اکنون در آن قرار داریم.
مشخصات دوره حاضر چیست، چه شانسهایی در مقابل جنبش کارگری قرار گرفته است و کدام مخاطرات آن را در این دوره به طور ویژه تهدید می کنند؟ چند مؤلفه را به اختصار بر می شمریم:
اول: جنگ قدرت در نظام جمهوری اسلامی به تعادلی جدید به نفع جناح حاکم و به زیان جنبش سبز و مؤتلفین آن در قدرت دولتی و بیرون آن منجر شده است. مهمترین ویژگی این تعادل جدید در آن است که تعادلی است سیال. این تعادلی شکننده نیست که در اثر حادثهای غیر منتظره یا در نتیجه اقدامی حساب شده به نفع سبز دگرگون شود. سبز بیش از آن ضربه خورده است که بتواند خیابان را مجدداً به عنوان فاکتور تعیین کننده ای در خدمت خود بکار گیرد. بخش عظیمی از الیت اقتصادی و فرهنگی تشکیلدهنده سبز عملاً یا با رفتن به خارج از کشور و یا با روی آوری مجدد به فعالیت اقتصادی و کسب و کار، فعلاً عطای انقلابی بودن را به لقایش بخشیده است. بخش مهمی از اینان خود را برای بهره برداری بهینه از تغییرات اقتصادی همراه با اجرای طرح یارانه ها آماده میکند و بخشی از اینان نیز با بهره گیری از مشکلات جناح حاکم هم الآن و دست به نقد مشغول سرکیسه کردن حاکمان شده است و در قبال آن حمایت خود را از سبز کنار گذاشته است. علاوه بر این هم تغییرات در خط و مشی رهبری سبز پیوند این رهبری با بدنه خیابانی را به شدت متزلزل کرده است و هم ناتوانیهای استراتژیستهای اسب تروائی سبز در هدایت مبارزه به نا امیدی بخش نه چندان کوچکی از مبارزان سبز منجر شده است. قدرت بسیج این رهبری امروز به مراتب کمتر از چند ماه قبل است. به این عامل باید تضعیف موقعیت رهبران دولتی سبز و بویژه رفسنجانی را نیزاضافه کرد تا تصویر کاملی از ناتوانی سبز در ایجاد تغییراتی جدی به نفع خود در کوتاه مدت را به دست آورد. این تحولی است که در سوی دیگر آن، یعنی در سبز بیرون از حاکمیت، تغییررویکرد از اصلاح رژیم به سمت نفی کلیت آن را تقویت خواهد کرد. تمام یا لااقل قسمت بزرگی از آن بخش از اپوزیسیون بورژوائی رژیم در خارج از کشور که در سالهای حکومت احمدی نژاد امکان اصلاحات را تمام شده تلقی میکردند و با عروج سبز به تجدید نظر در سیاست خود پرداخته و با حمایت از موسوی به چشم انداز اصلاح حاکمیت از درون رو آوردند، امروز و در شرایط تضعیف این نیرو بار دیگر به سیاستهای گذشته باز خواهند گشت و راه چاره را در نفی کل حاکمیت خواهند یافت. هر چه فراکسیون حکومتی سبز تضعیف شود، این روند در فراکسیون غیر حکومتی آن تقویت خواهد شد. امری که وحدت ایدئولوژیک سبز را با مخاطرات جدی روبرو ساخته، نزاع برای رهبری جنبش سبز را تقویت نموده و به نوبه خود دامنه عمل آن را محدودتر می کند. اما با این همه تعادل موجود تعادلی پایدار نیست و تا زمانی که مشاجرات و جدالهای سیاسی هنوز تیتر اول روزنامهها را تشکیل می دهند، نیز این تعادل به نقطه با ثباتی نخواهد رسید. به ویژه اینکه موقعیت دشوار رژیم در عرصه بینالمللی و تبلیغات مدیائی گسترده غرب بر علیه آن در بر پا نگه داشتن این وضعیت به طور جدی مؤثر است. حاکمان بر اوضاع مسلطند، بی آنکه خطر به طور کامل رفع شده باشد.
در سطح پایهای تر نیز تحولاتی عمیق در شرف وقوع اند که دستیابی به یک ثبات پایدار را اگر نه غیر ممکن، لااقل به شدت دشوار می کنند. درواقع همین تحولات پایهای تر در حال وقوع هستند که همزیستی مسالمت آمیز سبز را به عنوان اپوزیسیونی در درون نظام با مشکلات مواجه کردهاند و دستیابی به یک استراتژی واحد را هم برای سبز و هم برای جناحهای مسلط حاکمیت را به دور دست می رانند. این تحولات پایهای را در کلی ترین بیان باید تحول سرمایه داری ایران در سطوح متفاوت نامید. دامنه این تحولات همه جانبه اند: از آرایش اقتصادی تا آرایش ایدئولوژیک و سازماندهی دستگاه دولت و از مناسبات درونی تا مناسبات منطقه ای و بین المللی. جامعه ایران سی سال پس از بهمن ۵۷ در مقابل اساسیترین سؤالات قرار گرفته است. نخست و قبل از هر چیز تکامل سرمایه داری در ایران اکنون هر چه بیشتر به نظامی از انباشت سرمایه گره خورده است که بتواند با کنار گذاشتن عصاهای کهن بر پای رقابت خود بایستد. سرمایه داری ایران در سی سال گذشته - بر خلاف تبلیغات گمراهکننده ایدئولوگهای بورژوا و چپهای مشاور آنان - به اندازهای رشد کرده است که تکامل آتی آن دیگرصرفا با بسط و گسترش کمی تولید امکانپذیر نیست. اساس تکامل آتی سرمایه داری در ایران باید بر تعمیق مناسبات سرمایه داری و تکامل کیفی آن قرار گیرد و این نیز با نظامی از محدودیتهای سیاسی و اقتصادی کارساز نخواهد بود. مسأله ای که امروز بر سر راه تکامل سرمایه داری ایران قرار گرفته است دست زدن به چنان تحول ساختاری است که بتواند زمینههای گذار به این نظام انباشت را فراهم کند. طرح هدفمند کردن یارانه ها تنها یکی از عرصه های این گذار است. ایجاد عمیقترین تحولات در رابطه کار و سرمایه و همچنین در اشکال حقوقی مالکیت وجوه دیگر این گذار را تشکیل می دهند. ما در این باره در فرصتهای دیگر با تفصیل بیشتری به بحث خواهیم پرداخت. تا جائی که به نوشته حاضر بر میگردد تأکید بر این نکته ضروری است که چنین دوران گذاری همراه با تغییرات عمیق در ساختار اجتماعی بوده و تلاطمات اجتنابناپذیری را همراه خواهند داشت. ایجاد تغییرات عمیق در کارکرد دولت و تبدیل آن به یک دولت مؤثر و کارآ با استفاده از اهرمهای نظامی و الگوی توسعه متمرکز وجه دیگر این تحولات را تشکیل میدهد. امری که از سالهای میانی دوره اول ریاست جمهوری احمدی نژاد آغاز شده است و در دوره دوم ریاست جمهوری وی به نقطهای تعیین کننده رسیده است. یک جنبه این تغییرات را در هم شکستن لابی های تو در تو و مراکز قدرت متعدد شکل گرفته در سی سال اخیر تشکیل میدهد. امری که با مقاومت مراکز قدرت متعدد درون نظام روبرو شده است و پایههای ائتلاف گسترده ضد احمدی نژادی، از اصلاح طلبان تا اصولگرایان کلاسیک، را تشکیل می دهد. روشن است که در مرکز این تحولات افزایش اقتدار دولت و تمرکز هر چه بیشتر انحصار قدرت در دست آن در مقابل سایر مراکز قدرت رسمی و غیر رسمی در نظام قرار دارد. با احمدی نژاد چرخش نظام به سوی این الگوی توسعه قطعیت یافته و الگوی توسعه مبتنی بر پذیرش چهارچوبهای سیاسی - ایدئولوژیک بلوک مسلط سرمایه داری غرب همراه با حفظ ساختارهای قدرت و هیرارشی موجود در سرمایه داری ایران ضربه ای کاری خورده بود. این همان چیزی است که از جانب سبز به عنوان کودتا قلمداد شده و وارد ادبیات چپ سبز زده نیز شده است. انجام چنین تحولی نیز به معنای تداوم جنگ قدرت در عالی ترین سطوح نظام خواهد بود و دشواریهای دستیابی به تعادلی پایدار را دو چندان خواهد کرد.
و سرانجام روشن است که انجام همه این تحولات به معنای تغییرات سریع و حاد در زندگی میلیونها کارگر و زحمتکش جامعه نیز خواهد بود. امری که از یک سو احتمال وقوع جنبشهای اعتراضی طبقاتی را در رابطه با وخامت اوضاع معیشت توده های مردم افزایش خواهد داد و از سوی دیگر مبارزه طبقاتی را بیش از پیش از خصلت دو قطبی دولت - ملت خارج نموده و در سطح جامعه به مبارزه بین بازندگان تحولات و برندگان آن ارتقا خواهد داد. در پرتو چنین تحولاتی خطوط مبهم تضاد طبقاتی بین کارگران و سرمایه داران آشکارتر خواهد شد و امر مبارزه بر امتداد این خطوط در مسیری متفاوت قرار خواهد گرفت. مسأله دولت و قدرت سیاسی این بار در امتداد این خطوط و در جریان انکشاف مبارزه طبقاتی حول آنها به گونهای دیگر و با پیش دادههایی متفاوت طرح خواهد شد.
تجدید آرایش برای دور جدید
بر اساس آنچه که مورد بحث قرار گرفت، دوره حاضر دوره ای متفاوت از دوره اعتراضات خیابانی است که به عنوان یک دوره مجزا در ۲۲ بهمن به پایان رسید. قطعاً اعتراضات خیابانی اینجا و آنجا باز هم بروز خواهند کرد. اما دوره حاضر با این اعتراضات مشخص نمی شود. وجه مشخصه دوره حاضر بازسازی و نوسازی صفوف خود از جانب همه نیروهای درگیر در میدان مبارزه طبقاتی و تدارک برای نبردهای آتی است. نبردهای جاری در لحظه حاضر هیچکدام برای تغییر فوری توازن قوا صورت نمی گیرند. توان نیروهای درگیر برای تحمیل فوری چنین تغییری به طرف مقابل به هیچ وجه کافی نیست. نبردهای جاری در سطوح مختلف در عین حال نبردهایی برای تجدید آرایش خود و جمع آوری قوا برای آینده است. این ویژگی دوره حاضر است.
همین ویژگی نیز خصلتها و اشکال معینی از مبارزه در دوره حاضر را برجسته میکند که در دوره تا ۲۲ بهمن بیشتر در حاشیه قرار داشتند. اگر تا ۲۲ بهمن عقب راندن و شکست فوری طرف مقابل از برجستگی برخوردار بود، اکنون بر همه طرفین درگیر روشن شده است که برای دستیابی به یک تفوق قطعی و تعیین کننده نیاز به تبیین مجدد جایگاه خود و بسیج نیرو برای نبردهای دراز مدت تر است. این چه در مورد حاکمیت صدق میکند، چه در مورد سبز و چه در مورد همه جنبشهای اجتماعی به طور کلی و جنبش کارگری به طور اخص. نیروهای اجتماعی بیش از پیش بر تبیین اهداف درازمدت خود متمرکز میشوند و در صددند که آرایش پایدارتری به خود بگیرند. همین نیز پاسخ به مسائلی را در دستور قرار داده است که در دوره اعتراضات خیابانی تحت الشعاع مبارزه برای جابجائی قدرت قرار گرفته بودند. امروز برای هر نیرویی مشخص میشود که برای بقا در میدان سخت مبارزه طبقاتی به چیزی بیش از شور و شوق مبارزه نیاز است. دوره ای از تلاش برای دستیابی به انسجام ایدئولوژیک و برنامهای به مثابه پیش شرطهای دستیابی به صفوفی پایدار ترآغاز شده است. در رابطه با جنبش سبز بالاتر به مواردی از چنین تلاشهایی اشاره کرده ایم. کافی است اضافه کنیم که جنبش سبز نیز با سمبلیسم تاکنونی خود قادر به پیشروی نخواهد بود. آویزان شدن به رنگ سبز جایگزین برنامههای اجتماعی و سیاسی نیست و نخواهد بود. سبز ناچار است از سمبلیسم پست مدرن خویش فراتر رفته و برنامههای اجتماعی خود را برای اداره جامعه تبیین کند. دشواری سبز نیز در همین جاست. ترکیب ناهمگن اجتماعی سبز از یک سو و جدال بین دو بلوک اصلی حاکم بر آن - بلوک اسلامی حکومتی و بلوک غربی لیبرالی - سبز را در مقابل آزمایشی دشوار قرار داده است که حاصل آن میتواند فروپاشی سبز به عنوان یک بلوک متحد وتجزیه آن به بلوکهای متعدد باشد. صرفنظر از اینکه مبانی مشترک همه نیروهای اصلی بلوک سبز، یعنی تأمین تقدس سرمایه و مالکیت خصوصی و تحکیم موقعیت طبقات ممتاز جامعه، کماکان به عنوان یک بلوک هژمونیک متحد عمل خواهد کرد، از نظر سیاسی سبز میتواند به جنبشهایی متعدد و به موازات هم تبدیل شود. امری که می تواند در عین حال فرصتی برای فاصله گرفتن و در نهایت گسست از جنبش سبز برای آن بخش از نیروهای بینابینی جامعه باشد که به هژمونی ارتجاعی حاکم بر سبز تن داده و ائتلاف نانوشته، اما تاریخا شکل گرفته، خود با جنبش کارگری را لغو کرده و به سبز پیوسته اند. نشانه های چینن روندی در هفته های اخیر و با پر رنگ تر شدن اعلام مواضع از سوی بخشی از جریان سبز قابل مشاهده است که می توان از آن به عنوان سبزهای چپ نام برد.
برای حاکمیت نیز مسأله به گونهای مشابه طرح شده است. بلوکهای درون حاکمیت نیز در مقابل پرسش اساسی شکل دادن به آرایش درازمدت خود ناچار از تبیین برنامههای اجتماعی خود هستند. در حالی که برای فراکسیونهایی از بلوک حاکم رَجعت هر چه بیشتر به موازین اسلامی و اسلامی کردن جامعه به عنوان راه گریز نمودار می شود، سایه روشنهای متفاوت مدل اجتماعی نظامیان پراگماتیست احمدی نژادی نیز هر چه بیشتر آشکار می شود. جذب الیت اجتماعی، هنری و فرهنگی جامعه نزد این نظامیان تنها یک اقدام تاکتیکی به حساب نمی آید. این تلاشی است برای شکل دادن به الگویی متفاوت از اداره جامعه که تأمین موازین اسلامی حاکم بر جامعه را در راه حلهای مدیریت کلان و ایدئولوژیک جستجو میکند و نه الزاماً در جزئیات زندگی روزمره. این همان جهتگیری ای است که نزد اصولگرایان ارتدکس از احمدی نژاد چهره ای لیبرال و غیر قابل دفاع می سازد. اینکه آیا چنین استراتژی ای قرین به موفقیت خواهد بود یا نه و کدام موانع بر سر راه تحقق آن قرار دارند، امری است که باید در فرصتی جداگانه بدان پرداخت. اما این باید روشن باشد که کار تجدید آرایش نظام حاکم اکنون دیگر شروع شده است. اگر انتخاب احمدی نژاد در دور اول تنها فرجه ای برای رژیم به حساب میآمد که مقدمتا باید جریان اصلاح طلبی را به عقب می راند و اساساً بر نفی روشهای تاکنونی حکومت متکی بود، اکنون اوضاع عوض شده است و جریان حاکم باید بتواند پاسخهای دراز مدت خود را برای اداره جامعه ارائه دهد. امروز این پاسخها باید بر متن اوضاعی متلاطم باید تنظیم شوند و پاسخ به خود این اوضاع متلاطم را نیز در خود داشته باشند. به هر رو یک نکته روشن است و آن اینکه جریان حاکم نیز برای افزایش امکان موفقیت خویش چارهای جز تلاش برای گسترش دامنه ائتلافهای اجتماعی خویش نخواهد داشت. امری که تحقق آن با رویکرد جریان مشائی در دولت احمدی نژاد تعقیب می شود.
برای همه این جریانات بازبینی تحولات سالها و ماههای گذشته و تبیین تئوریک آن نقشی اساسی ایفا می کند. چه در جریان سبز که اکنون بیش از هر زمانی شاهد شکلگیری مباحث تئوریک حول تبیین پایههای اجتماعی و چشم اندازهای جنبش سبز است و چه برای خود جریان حاکم که بیش از پیش به تبیینهای تئوریک درازمدت روی می آورد. برای جنبش کارگری نیز مسأله متفاوت نیست. جنبش کارگری نیز باید بتواند هم به تبیینی از اوضاع کنونی و هم به تبیینی از مبانی استراتژیک خود دست یابد. بالاتر به این نکته اشاره کردیم که بحث پیرامون استراتژی را به نوشتهای دیگر موکول میکنیم و تمرکز نوشته حاضر بر تبیین اوضاع کنونی جنبش کارگری خواهد بود.
از آنچه درباره نیروهای بورژوازی گفته شد، این نکته باید روشن شده باشد که همه آن نیروها نیز در عین تلاش برای ارائه راه حلهای درازمدت خویش، فی الحال درگیر نبردهای متعددی نیز هستند که نمیتوانند این نبردها را نادیده بگیرند. به عبارتی سیالیت اوضاع کنونی در آن است که نیروهای اجتماعی متفاوت در عین درگیر بودن در یک نبرد با یکدیگر، هنوز هیچکدام پاسخهای روشن و جا افتاده خود را ارائه نکرده اند و در حین نبرد با مخالفین خود ناچار به تدوین همزمان پاسخهای استراتژیک خود نیز هستند. این وضعیتی است که مبارزه طبقاتی در کشوری در حال گذار مثل ایران را از کشوری که این دوران گذار را پشت سر گذاشته است، متمایز می کند. برای کشوری که در وضعیت ثبات به سر می برد، پاسخهای جریانات مختلف اجتماعی روشن است. برای ایران این پاسخها هنوز در حال تدوینند. وضعیت جنبش کارگری نیز از این نقطه نظر متفاوت نیست. کارگران ناچارند از یک سو درگیر در نبردهای روزمره برای حفظ آنچه که دارند و برای کسب حقوق پایهای سلب شده خود دست به مبارزه بزنند و از سوی دیگر و همزمان نیزتلاش برای دستیابی به راهکارهای درازمدت را سازمان داده و در این راه گام بردارند. این حرکت دووجهی فقط ویژه دوره کنونی، دوره بعد از ۲۲ بهمن، نیست و در تمام سالهای اخیر شرایط حرکت جنبش کارگری را تعیین میکرده است. از این نقطه نظر چیزی عوض نشده است. اما از نقطه نظر توازن قوا در لحظات مختلف مبارزه طبقاتی و از لحاظ نوع مسائل و موضوعاتی که در هر دوره مشخص پاسخگوئی به آنها در دستور کار قرار گرفته است، شرایط دائماً در حال تغییر بوده اند. اگرانکشاف جنبش کارگری تا پیش از آغاز مبارزات انتخاباتی بر بستر اصلی تضادهای طبقاتی و در امتداد آنها به پیش می رفت، پس از آغاز این مبارزات اما دیگر چنین نبود. تا پیش از این دوره جنبش کارگری نیازی به پاسخگوئی به مسائل حاد فوری پیش روی خود نداشت. آنچه مهم بود، تبیین موقعیت خود و مطالبات خود و تعیین اشکال مبارزه برای این مطالبات بود. روند آرامی از انکشاف مبارزه طبقاتی در جریان بود که طی آن بسیاری از مسائل کهنه به آرامی رو به حل شدن میرفتند و همگرائی تدریجی اما آشکاری بین جریانات مختلف درون و منتسب به جنبش کارگری شکل می گرفت. همین همگرائی ها بود که در اول ماه مه سال ۸۸ به بیانیه مشترک تشکلهای کارگری و به تظاهرات مشترک آنان در تهران انجامید. انعکاس همین مبارزات در خارج از کشور نیز کاهش تنشهای بین جریانات متفاوت مدعی دفاع از طبقه کارگر و برگزاری چندین نشست وسیع اینترنتی در دفاع از دستگیر شدگان اول ماه مه تهران و سرانجام برگزاری تظاهرات در دفاع از این کارگران دستگیر شده در روز ۱۶ ژوئن در برلین بود. تظاهراتی که برای اولین بار بعد از سالیانی متمادی توانسته بود تعداد قابل توجهی از فعالین چپ و مدافعین جنبش کارگری را به خود جلب کند و مایههای امید به آغاز دور جدیدی از مبارزه پرقدرت در دفاع از جنبش کارگری در خارج از کشور را نیز دامن بزند.
با شروع مبارزات انتخاباتی این وضعیت تغییر کرد. هر چه زمان انتخابات نزدیکتر می شد، موضوع آن نیز بیشتر به مسأله سیاسی کل جامعه تبدیل میشد و جنبش کارگری نیز در مقابل پرسش چگونگی برخورد به انتخابات ریاست جمهوری قرار می گرفت. پاسخ تشکلهای درون و پیرامون جنبش کارگری به موضوع قبل از هر چیز نشان میداد که آمادگی لازم برای ایستادگی در مقابل تحولات پیش رو در جنبش کارگری وجود ندارد. پاسخ سنتی جریانات متعلق و یا متمایل به چپ سنتی مبنی بر تحریم انتخابات قبل از هر چیز تأکیدی بود بر بیاهمیت دانستن انتخاباتی که در راه بود. چپ به طور کلی به هیچ وجه ارزیابی درستی از ابعاد تحول در حال وقوع نداشت و محافل متمایل به چپ در درون و پیرامون جنبش کارگری نیز از این مستثنی نبودند. روند بعدی حوادث نشان داد که پاسخ همیشگی تحریم انتخابات بر هیچ تحلیلی متکی نبود و پاسخی کلیشه ای به شمار میآمد که جزئی از مراسم همیشگی چپ رادیکال در مقابل تحولات سیاسی درون نظام به حساب می آید. به این ترتیب بسیاری از کسانی که آنچنان رادیکال بر تحریم انتخابات پا می فشردند، با شروع اولین تظاهرات خیابانی سبزها به مدافعین دو آتشه جنبش سبز بدل شدند. کلیشه ها در هم ریخت و «رادیکالهای» پرولتاریا ناگهان به رادیکالهای سبز بدل شدند. امری که بیش از هر چیز نشانگر آن بود که برای این چپ رادیکال بودن اصل تعیین کننده است و نه کارگری بودن.
پاسخ دومی که در جریان مبارزات انتخاباتی از جانب تشکلهای کارگری ارائه شد، روی آوری به سیاست «مطالبه محوری» بود که از مدتی قبل توسط بخشی از جریانات راست و توده ایستی و جریانات ملی مذهبی و مشابه طرح شده و از جانب برخی فعالین جنبشهای اجتماعی نیز به عنوان پاسخی مطلوب به دست گرفته شده بود. در درون جنبش کارگری نیز مطالبه محوری به عنوان یک تاکتیک بخشا پذیرفته شد و تشکلهایی مثل سندیکای واحد با صدور بیانیه به طرح مطالبات خویش از کاندیداهای ریاست جمهوری پرداختند. این تاکتیک در عین حال که گر چه هنوز به معنای ا حمایت از کاندیداهای ضد احمدی نژاد نبود، اما در عین حال با پاسخی که چهار سال پیش از آن توسط تشکلهای کارگری در قبال انتخابات ریاست جمهوری ارائه شده بود، آشکارا متفاوت بود. چهار سال قبل و در پایان دوران اصلاحات تشکلهای جنبش کارگری قاطعانه انتخابات را تحریم نموده و در آن شرکت نکردند. این در حالی بود که نمایندگان اصلاح طلبان در انتخابات سال ۸۴ و به طور مشخص مصطفی معین، حتی حق ایجاد اتحادیه های آزاد را نیز در برنامه انتخاباتی خود گنجانده بودند. در سال ۸۴ جنبش کارگری بیش از هر چیز به گسترش و تشکل یابی خویش میاندیشید و در بی اعتمادی مطلق به کاندیداهای ریاست جمهوری کار خود را پیش برد. امری که در بحبوحه مبارزات انتخاباتی به ایجاد سندیکای شرکت واحد انجامید. مقایسه این دو روش نشان میدهد که در چهار سال گذشته جنبش کارگری در برخی زمینهها در موقعیتی دفاعی تر قرار گرفته بود. طرح تاکتیک «مطالبه محوری» عملاً به معنای باز گذاشتن راه حمایت از این یا آن کاندیدای ریاست جمهوری بود. گر چه هیچکدام از سندیکاهای کارگری عملاً به حمایت از هیچ کاندیدائی نپرداختند، اما نفس باز گذاشتن چنین امکانی خود یک گام به عقب به شمار می آمد. تفاوت تشکلهای کارگری با تشکلهای جنبشهای اجتماعی دیگر در این بود که آنها به این مطالبات پایبند ماندند و بر خلاف «رادیکالها» با شروع تظاهرات خیابانی به حمایت آشکار از آن برنخاستند.
به جرأت میتوان خط اصلی جنبش کارگری در قبال جنبش پسا انتخاباتی را خط انتظار و حفظ فاصله با تحولات دانست. حوادث پس از انتخابات عملاً به محکی برای سنجش میزان پایبندی تشکلهای درون و پیرامون جنبش کارگری به منافع عمومی طبقه کارگر دانست. در حالی که نمایشی ترین و سطحیترین این تشکلها از قبیل «جافک» و «کارگران ایران خودرو» و «کمیته پیگیری» به جنجالی ترین سیاستها در دفاع از جنبش سبز رو آوردند و در مواردی کاتولیک تر از پاپ به بازتاب «تظاهرات ده میلیونی مردم تهران» و کارگری قلمداد کردن اعتراضات پرداختند، تشکلهای جدیتر درون جنبش از قبیل سندیکاهای واحد و هفت تپه و «اتحادیه آزاد کارگران» و «کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکلهای کارگری» ضمن محکوم نمودن سیاست سرکوب اعتراضات، هشیارانه فاصلهای محسوس با جنبش پسا انتخاباتی را حفظ نموده و به مدافعین آشکار آن بدل نشدند. این روش عملاً همان روشی بود که کلیت طبقه کارگر نیز در قبال جنبش پسا انتخاباتی در پیش گرفت. اهمیت این روش برخورد آنجائی بیشتر نمودار میشود که تقریباً کل چپ ایران در مقام مدافع جنبش پسا انتخاباتی با تمام قوا به تبلیغ ایده شرکت کارگران در جنبش سبز پرداخته و فشار سیاسی و ایدئولوژیک سنگینی را که از جانب مدیای مسلط اعمال میشد دو چندان کرده بودند. این سیاست محتاطانه تا مدتها ادامه داشت و جنبش پسا انتخاباتی عملاً با سکوت فعالین کارگری مواجه بود. در آخرین ماههای این دوره بود که این سکوت به تدریج شکست و فعالینی به اظهار نظر درباره جنبش پسا انتخاباتی پرداختند. اظهار نظرهایی که به مرور تمایزی طریف بین دو نحوه برخورد را آشکار نمودند. تمایزی که اکنون و در دوره پس از ۲۲ بهمن نیز موجود است و پرداختن به آن ضروری است. این فقط یک بازبینی ساده از تحولات ماههای اخیر نیست. بلکه همچنین عناصری از سیاستهای آینده جنبش را در خود دارد.
اظهار نظرهای فعالین جدیتر جنبش کارگری در دوره اخیر حاوی اشتراکات و در عین حال تمایزاتی نیز بود. وجه مشترک همه این اظهار نظرها در این بود که فعالین جنبش به درستی بر نقش ضد کارگری اصلاح طلبان و وخامت وضع معیشت طبقه کارگر در دوران حکومت آنان انگشت گذاشته و همین را نیز یک علت بدبینی کارگران نسبت به جنبش سبز دانسته اند. اما از این نقطه به بعد ارزیابی ها متفاوت بود. در حالی که بخشی از این فعالین در مباحث خود بر شرکت افراد کارگر در جنبش پسا انتخاباتی و توجیه علل این شرکت علیرغم رهبری دست راستی آن تأکید می کردند، نزد بخشی دیگر انتقادی عمومی به جنبش پسا انتخاباتی نمودار می شد. این تمایز ظریف اما مهم حکایت از شکلگیری آرام دو روش برخورد متفاوت به جنبش پسا انتخاباتی در میان فعالین کارگری داشت. تأکید بر شرکت افراد کارگر در جنبش پسا انتخاباتی تنها یک بازبینی از حوادث نبود. این آغاز روندی از به رسمیت شناختن جنبش پسا انتخاباتی و قائل شدن نوعی تمایز بین این جنبش و جنبش سبز بود. تمایزی که باید به مرور راه را برای شرکت در این جنبش باز می کرد. در حالی که از سوی دیگر تأکید بر تمایز پایهای بین جنبش کارگری و جنبش پسا انتخاباتی به راهکارهایی متفاوت و جدا از جنبش پسا انتخاباتی منجر می شد. نمونه بارز حرکت فعالین جنبش کارگری در مسیر اول را علیرضا خباز در نوشتههای خود به نمایش گذاشت و نمونه روشن حرکت در جهتی خلاف آن را در نوشتهها و مصاحبههای رضا رخشان میتوان یافت. علیرضا خباز با طرح ابهاماتی به ارائه بحث درباره رابطه جنبش سبز و کارگران وارد بحث شد و سرانجام در مقابل انتقاداتی که از دو سوی چپ پرو سبزی و چپ ضد سبز بر مواضع وی به عمل آمد، ابهامات را کنار گذاشته و به نوعی همراهی منتقدانه با جنبش پسا انتخاباتی رسید. نکته مهم در بحث خباز تفکیک این جنبش از جنبش سبز بود. وی جنبش سبز را کماکان رد می کند، اما آن را محدود به بخشی از جنبش پسا انتخاباتی میکند و نه تمام آن. وی جنبش پسا انتخاباتی را نه به عنوان یک کل واحد جنبش سبز، بلکه به عنوان ترکیبی از جنبش سبز و جنبش اعتراضی مردم قلمداد نموده، با اولی مرزبندی میکند و به دومی سمپاتی نشان می دهد. در نقطه مقابل نیز رضا رخشان در نوشته هایش با طرح سؤالاتی درباره رهبری جنبش سبز به ابهامات موجود در این جنبش پرداخته و سرانجام به مرزبندی کامل با آن به عنوان جنبشی جدا از طبقه کارگر رسید و مسیر متفاوتی را برای جنبش کارگری ترسیم نمود. در بحث رخشان جنبش پسا انتخاباتی یک کلیت واحد است و همان جنبش سبز قلمداد می شود. روشن است که این دو روش برخورد کاملاً متفاوت با جنبش پسا انتخاباتی است. اما اهمیت این مباحثه برای جنبش کارگری فقط در تعیین رابطه این جنبش با جنبش سبز نیست. مسأله فقط در این نیست که آیا جنبش کارگری باید با جنبش پسا انتخاباتی همدردی نماید یا نه. دامنه تأثیرگذاری چنین ارزیابی های متفاوتی فراتر از اینهاست.
در حالی که در ماههای اول جنبش سبز فعالین جنبش کارگری این جنبش را یا با سکوت و یا با فاصله همراهی می کردند ، نشانههای اتخاذ سیاستی متفاوت و فعال در ماههای پایانی دوره اعتراضات خیابانی ظاهر شد. این تغییر به سمت شفاف شدن سیاست در قبال جنبش پسا انتخاباتی قطعاً تحت تأثیر تغییرات خود جنبش پسا انتخاباتی و ظهور اشکال رادیکالتر اعتراضی در حد فاصل روزهای پس از ۱۶ آذر تا ۶ دی - عاشورا - نیز بود. تغییر در ساختار و اشکال مبارزاتی جنبش پسا انتخاباتی یکی از مهم ترین فاکتورهای تعیین سیاست در چپ رادیکال نیز به شمار میآمد که از آغاز جنبش پسا انتخاباتی بر عبور این جنبش از رهبران سبز تأکید نموده و حمایت خود از جنبش سبز را بر این ارزیابی متکی می نمود. تغییر جهتگیری در میان بخشی از فعالین جنبش کارگری به این سمت را نیز آشکارا باید روی آوری و یا نزدیک شدن آنان به سوی چنین ارزیابی ای قلمداد کرد. با این حال تأکید بر این لازم است که این روی آوری هنوز با تحلیل بخشی از چپ رادیکال سبز شده که یا عملاً جنبش پسا انتخاباتی را جنبشی انقلابی ارزیابی می نماید و یا قائل به وجود دو جنبش متفاوت در دوره پسا انتخاباتی است و یکی را سبز و دیگری را انقلابی به شمار میآورد، فاصله زیادی دارد. نزد این گروه از فعالین جنبش کارگری حداکثر میتوان به تأکید آنان بر تمایلات کارگران منفرد برای شرکت در جنبش پسا انتخاباتی به منظور دستیابی به خواستههای خود برخورد. لااقل در میان فعالین جدیتر جنبش کارگری، نزدیکی به جنبش پسا انتخاباتی در حدی بیش از این به طور ملموس قابل مشاهده نیست و این هنوز با جبهه سایی تمامعیار چپ سبز شده فاصله زیادی دارد.
بالاتر نیز اشاره کردیم که اهمیت این ارزیابی ها مقدمتا نه به خاطر دستیابی به یک جمعبندی از تحولات یک ساله اخیر و یا حتی نه به خاطر تعیین روش برخورد به جنبش پسا انتخاباتی است. نتایج تاکتیکی این ارزیابی های متفاوت در تعیین نحوه پیشبرد مبارزات در شرایط کنونی و تعیین شعارها و اشکال مبارزاتی جنبش کارگری است که این ارزیابی های متفاوت را با اهمیت می کند.ارزیابی های متفاوت از جنبش پسا انتخاباتی به نتایج متفاوتی نیز در رابطه با تحول کنونی جنبش کارگری می انجامند یا بهتر است بگوئیم پوشش ایدئولوژیک مناسب برای روشهای برخورد متفاوت در جنبش کارگری است که خود را در ارزیابی های متفاوت از جنبش پسا انتخاباتی نشان می دهد. برای کسی که جنبش پسا انتخاباتی را جنبشی انقلابی ارزیابی می کند، جنبش کارگری جنبشی است که از این جنبش انقلابی مد نظر او عقبمانده است. چنین ارزیابی ای به طور بلاواسطه ای به این نتیجه تاکتیکی ختم میشود که باید جنبش کارگری را به جنبش پسا انتخاباتی متصل کرد و با تقویت این جنبش به زعم آنان انقلابی به تقویت جنبش کارگری نیز پرداخت. متقابلا نیز نگرشی که منتقد جنبش پسا انتخاباتی است، راه رشد و گسترش جنبش کارگری را نه در پیوستن به آن جنبش، بلکه در تعیین مستقل مسیر خود جستجو می کند. روشن است که این دو تاکتیک متفاوت از دو نگرش کاملاً متفاوت استراتژیک نیز ناشی میشوند. به هر اندازه که تعلق فعالین جنبش کارگری به این یا آن نگرش قویتر باشد، به همان اندازه نیز پاسخهای متفاوت آنان با روشنی بیشتری از یکدیگر متمایز خواهند بود. مسأله اما اینجاست که در میان بخش قابل توجهی از فعالین جنبش کارگری دیدگاهی در حال شکل گرفتن است که از پذیرش آشکار یکی از دو نگرش فوق سر باز زده و در جستجوی راه سومی است. این گروه از فعالین کارگری، در انتفاد به جهتگیری های سیاسی و اجتماعی جنبش سبز با منتقدین آن هم نظرند و در تأئید اشکال مبارزاتی جنبش پسا انتخاباتی در کنار مدافعان جنبش سبز قرار می گیرند. بالاتر نیز گفتیم که تغییر شرایط مبارزه جنبش پسا انتخاباتی و رادیکالیزه شدن اشکال مبارزه به تقویت چنین نگرشی در میان فعالین جنبش کارگری نیز پرداخته است. با تغییر این اشکال مبارزاتی و میلیتانت شدن مبارزات خیابانی در ماههای آخر دوره اعتراضات خیابانی،اصالت و حقانیت جنبش پسا انتخاباتی نیزدر میان فعالین چپ به طور کلی و در میان فعالین جنبش کارگری نیز تقویت شد. این در حالی است که رادیکالیزه شدن اشکال مبارزه در سطح سیاسی با رادیکالیزه شدن شعارهای سلبی نسبت به اوضاع موجود همراه بود بدون آنکه از نظر طبقاتی ذرهای رادیکالیسم به نفع طبقه کارگر و محرومان جامعه به آن اضافه شده باشد. با این حال نفس رادیکال شدن اشکال مبارزاتی جنبش پسا انتخاباتی در افزایش حقانیت آن نزد چپ مؤثر واقع شد. بدون تردید نارضایتی گسترده از جمهوری اسلامی نقشی مهم در شکلگیری این نوع نگرش داشته و دارد. اما عامل تعیین کننده در شکلگیری این ارزیابی مثبت در چپ نسبت به جنبش پسا انتخاباتی رادیکال شده را در تلقی نادرست این چپ از رادیکالیسم به طور کلی باید دانست که بر اساس آن اشکال مبارزاتی رادیکال در انحصار چپ قرار دارند، در حالی که بورژوازی به اشکال غیر رادیکال و مسالمت جوی مبارزه دست میزند. چنین نگرشی به محض مشاهده اعتراضات رادیکال خیابانی، آن را با چپ مرتبط نموده و حقانیت ویژه ای برای آن قائل می شود. برای چپ ایران که در زمینه چنین مباحثی هنوز الگوهای رفتاری طبقات مختلف اجتماعی در نیمه دوم قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم را مد نظر دارد، این نتیجهگیری کاملاً طبیعی است. بررسی مفصلتر این موضوع را به بحث عمومی درباره استراتژی موکول می کنیم. در اینجا فقط به این نکته اشاره میکنیم که تاریخ معاصر سرمایه داری شاهد موارد متعددی از دست زدن بورژوازی به اشکال رادیکال مبارزاتی است که به طور معمول همراه با بکار گیری انواع مرکبی از قهر، چه در اشکال خیابانی و چه در ترکیب با اشکال مسلحانه و نظامی به یاری ارتش، بوده است. محدود کردن اشکال رادیکال مبارزه به چپ، یک خطای بنیادی این نگرش است. همین خطاست که منجر به تغییر نگرش در میان بخشی از فعالین جنبش کارگری و سنگین شدن کفه سمپاتی به جنبش پسا انتخاباتی نسبت به انتقادات طبقاتی بر آن شده است. هر چه جنبش پسا انتخاباتی در اشکال رادیکالتری ادامه یافت، انتقادات طبقاتی بر آن کاهش یافته و سمپاتی نسبت بدان نزد این گروه از فعالین جنبش کارگری افزایش یافته است. این سمپاتی را بیش از هر چیز در تأکید بر شرکت کارگران در این جنبش میتوان مشاهده کرد، با آنکه خود این فعالین هنوز مرز خود را با جنبش پسا انتخاباتی حفط کرده اند. بیهوده نبود که نوشته علیرضا خباز تحت عنوان «کارگران کجای این جنبش ایستاده اند» نه تنها از جانب منتقدین جنبش سبز، بلکه از جانب پیروان سرسخت این جنبش نیز مورد انتقاد قرار گرفت که خباز را متهم به ناپیگیری در مبارزه انقلابی نمودند.
بر این اساس، صرفنظر از تحولاتی که ممکن است در هفتهها و ماههای آینده به طور خودجوش و در رابطه با نتایج تغییرات در سیاستهای اقتصادی دولت در جنبش کارگری واقع شوند، نگرشهای متفاوت در میان فعالین کارگری و همچنین فعالین چپ و یا سبز معطوف به جنبش کارگری، بر اتخاذ سیاستهای این جنبش به طور مستقیم تأثیر خواهد گذاشت. سویه عمومی این تأثیرگذاری را در دوجهتگیری کلی میتوان خلاصه کرد که نسبت به جنبش پسا انتخاباتی در جریان خواهد بود. نگرش طرفدار سبز و جنبش پسا انتخاباتی همه تلاش خود را به کار خواهد گرفت تا جنبش کارگری را به جنبش پسا انتخاباتی متصل نموده و آینده این جنبش را در پیوند با آن رقم زند و نگرش منتقد به جنبش سبز نیز متقابلا تلاش خواهد نمود که روندهای آتی جنبش کارگری را مستقل از افت و خیزهای جنبش پسا انتخاباتی رقم زند. در چنین شرایطی موضع گروه سوم از فعالین جنبش کارگری که بالاتر بدان اشاره کردیم، برخورد دقیقتری را می طلبد.
بالاتر گفتیم که ارزیابی های متفاوت از جنبش پسا انتخاباتی در درجه اول نه به خاطر نفس برخورد به آن جنبش، بلکه به خاطر نتایج تاکتیکی آن است که اهمیت می یابند. از این نقطه نظر، تأئید حقانیت و اصالت جنبش پسا انتخاباتی در عین انتقاد به شعارها و رهبری این جنبش، این دسته از فعالین جنبش کارگری را عملاً در کنار گروه طرفدار جنبش سبز قرار می دهد. هر چند که خود این فعالین ادبیات دیگری را به کار گیرند و لبه انتقادشان به جنبش سبز تیز تر از گروه اول نیز باشد. اظهارات تأئید آمیز این دسته از فعالین جنبش کارگری نسبت به شرکت کارگران در جنبش پسا انتخاباتی و تاکید مکرر بر آن، صرفا بازگوئی وقایع چند ماه گذشته نیست. این کاملا امکانپذیر است که کارگران در مقطعی معین در این یا آن جنبش بورژوائی و یا حتی ارتجاعی وسیعا شرکت کنند. نمونه های تاریخی در این زمینه چندان کم نیستند. تأکیدات این دسته از فعالین بر شرکت کارگران در جنبش سبز اما در عمل چیزی جز طفره رفتن از بررسی ماهیت و اهداف جنبش پسا انتخاباتی و گذاشتن مهر تأئید بر خود این جنبش نیست و این مهر تأیید نیز تنها به یک تأئید اخلاقی خاتمه نمی یابد. کسی که جنبشی را اصیل قلمداد میکند و اشکال اعتراض آن را تأئید می کند، عملاً چارهای جز برگزیدن ادبیات همان جنبش و همان اشکال اعتراض برای خود باقی نخواهد گذاشت. نمیشود بر شرکت کارگران در جنبشی مهر تأئید کوبید و در عین حال منتقد اشکال بروز آن جنبش نیز بود. دقیقاً همین تأئید اشکال بروز جنبش پسا انتخاباتی است که این دسته از فعالین را در کنار گروه اول قرار میدهد و جنبش کارگری را با مخاطراتی ویژه روبرو می کند.
تأئید صریح یا ضمنی جنبش پسا انتخاباتی، در عین حال به معنای تأئید شعارهای رادیکال آن بر علیه رژیم و تأئید اشکال اعتراض آن نیز هست. فعال سیاسی ای که از این زاویه به جنبش پسا انتخاباتی نگاه می کند، برای جنبش کارگری نیز به همین نتیجه خواهد رسید و بر مبنای همین قضاوت به تعیین سیاست و تاکتیک این دوره جنبش کارگری نیز خواهد پرداخت. با چنین نقطه عزیمتی، جنبش کارگری یا باید به مثابه بخشی از یک جنبش رو به جلو و مترقی عمل کند و یا حداقل با همراهی خویش در عین حال شرایط پیروزی خود را فراهم آورد. در هر حالتی، آنچه نقطه عزیمت تعیین سیاست و تاکتیک جنبش کارگری قرار خواهد گرفت، نه میزان آمادگی خود طبقه کارگر و درجه سازمان یافتگی آن، بلکه شرایط فراهم آمده توسط جنبش پسا انتخاباتی خواهد بود. این نگرش چارهای جز ترسیم مسیر تحولات با عینک جنبش پسا انتخاباتی ندارد و برای جنبش کارگری نیز همین اشکال مبارزه با اهدافی مشابه را ترسیم خواهد نمود. نتایج این نگرش برای جنبش کارگری به دلایل متعدد بسیار زیانبار خواهد بود.
اول اینکه جنبش پسا انتخاباتی جابجائی به طور کلی در قدرت سیاسی را در دستور کار روز خود قرار داده است. برای بخشهای رادیکالتر این جنبش زمان سرنگونی کلیت رژیم فرا رسیده است. این البته آرزویی زیباست. اما برای طبقه کارگر آرزوهای زیبا نمیتوانند نقطه شروع حرکت را تعیین کنند. اگر یک درس بزرگ از همه تحولات سیاسی در اپوزیسیون در سی سال اخیر بشود گرفت، آن درس این است که علیرغم همه وعدههای مبنی بر سرنگونی قریب الوقوع رژیم، این وضعیتی است که هنوز واقع نشده است. سرنگونی رژیم حاکم به چنان تدارک نیرومند و به چنان سازمان گسترده و در عین حال مستحکمی نیاز دارد که جنبش کارگری هنوز با آن فاصله بسیار دارد. کسی که امروز جنبش کارگری را به سرنگونی فوری رژیم فرا می خواند، نه تنها مبارزه حی و حاضر و جاری لازم برای پیشگیری از وخامت اوضاع زندگی طبقه کارگر را عملاً کنار می گذارد، بلکه همچنین چشم اندازهای واقعی رشد جنبش را تیره میکند و آن را به بیراهه ای میکشاند که جز به تحلیل رفتن نیروهایش ثمری نخواهد داشت. بارزترین نمونه این گمراهی را در ناچیز گرفتن مبارزه حول موضوع یارانه ها میتوان به روشنی دید. جنبش کارگری هنوز نه تنها هیچ بحث روشنی در این باره ارائه نداده است، بلکه مباحثه در این زمینه را عملاً به اقتصاددانان بورژوا و به سیاستمداران مخالف دولت واگذار کرده است. هیچ نشانه ای نیز از تغییر این روند در جنبش کارگری در دست نیست. بیانیه منشور مطالبات تشکلهای کارگری نیز صرفاً به رد طرح یارانه ها پرداخته و هیچ چشم انداز روشنی از شکل دادن به یک مبارزه مؤثر در این زمینه را ارائه نمی دهد. حتی این امکان نیز در میان محافل و تشکلهای جنبش کارگری به بحث گذاشته نشده است که اگر این طرح حقیقتاً اجرا شود، کدام سیاستها و کدام مطالبات مشخص در این رابطه باید در دستور کار جنبش کارگری قرار بگیرد. به عنوان نمونه، لابی بورژوازی موفق شده است که با کمپینهای بیوقفه طرح اولیه اختصاص یارانه به خانواده های کم درآمد را عقب رانده و به جای آن پرداخت یارانه به همه خانوارها، اعم از فقیر و غنی، را جا بیندازد. از سوی جنبش کارگری هیچ تلاشی برای مقابله در جهت مخالف به عمل نیامده است و صرفاً به همان موضع مخالفت عمومی با این طرح اکتفا شده است. این نوع موضعگیری مبتنی بر مخالفت عمومی بدون تأثیرپذیری از فضای اعتراضی جنبش پسا انتخاباتی و درغلطیدن به ورطه افسانههای آن امکانپذیر نبود. در حالی که فعالین جنبش کارگری تا پیش از طهور جنبش پسا انتخاباتی در مسائلی مثل حداقل دستمزدها با دقت تمام به بررسی سطوح متفاوت دستمزدی پرداخته و بر همین اساس تصورات خود را از حداقل دستمزد لازم طرح و تبلیغ می نمودند، در مقابل طرح یارانه ها به هیچ وجه چنین عمل نشده است. نتیجه عملی این روش برخورد به ظاهر رادیکال اما مبهم و کلی این خواهد بود که امکان تأثر گذاری جنبش کارگری در جریان مباحث مربوط به این تحولات و امکان بسیج کارگران برای دستیابی به نتایج مشخص یکسره نادیده گرفته خواهد شد و به جای سیاست مشخص در قبال این تغییر به تهدیدات کلی در مورد شورشهای آینده بسنده خواهد شد. روشن است که دخالتگری مؤثر می توانست امکانات تأثیر گذاری بر روند اجرائی شدن یارانه ها به نفع طبقه کارگر را افزایش دهد در حالی که در شرایط فقدان دخالتگری مؤثر جنبش کارگری، در صورت اجرای این طرح وضعیت زندگی کارگران از این نیز وخیم تر خواهد شد. این نتیجهای اجتنابناپذیر نبود و نیست. طبقه کارگر میتوانست با دخالت فعال در مباحث مربوط به این موضوع و با سازماندهی اعتراضی مناسب با ابعاد موضوع، حداقل دامنه این عواقب وخیم را کاهش داده و چه بسا در همین روند و با بهره گیری هشیارانه از تضادهای درون قدرت حاکم، به دستاوردهای مثبتی نیز نائل شود. امری که فعالین جنبش کارگری به کلی نادیده گرفتند. تصور جابجائی قریب الوقوع در قدرت مانع از این دخالتگری شد.
دوم اینکه فضای ذهنی کسی که از زاویه حقانیت جنبش پسا انتخاباتی به اوضاع نگاه میکند و در عین حال به جابجائی سریع در قدرت می اندیشد، به هیچ وجه آمادگی کار درازمدت و بنیانی را ندارد. جای تحلیل خونسردانه تغییرات در توازن قوا را تلاش برای تغییر فوری این توازن از طریق مشارکت در نبردی میگیرد که رهبری و ابزارهای آن در دست دیگران قرار دارد. طبقه کارگر به مثابه طبقه ای قلمداد میگردد که هم امروز باید با نیروی خود وارد میدان شده و توازن قوا در مبارزه طبقاتی را به زیان جناح حاکم رژیم بر هم زند. ادبیات و انتظارات همین تغییر فوری نیز به ادبیات جنبش کارگری تبدیل می شود. با شعار «مرگ بر دیکتاتور» و «خامنه ای قاتله، ولایتش باطله» نمیشود به فکر تشکیل سندیکا بود. کسی که این شعارها را به عنوان شعارهای امروز جنبش کارگری توصیه می کند، نمیتواند به فکر تشکیل سندیکاها باشد. برای چنین دیدگاهی «شورای موقت» راه چاره است که مقدمهای بر قدرت دوگانه ای است که به زعم اینان عنقریب بر جامعه حاکم خواهد شد.
سوم اینکه در ادامه همان حاکمیت ذهنیت ناشی از جنبش پسا انتخاباتی و ادبیات و تبلیغات آن، رژیم به عنوان رژیمی فاشیستی تلقی خواهد شد که راهی برای فعالیت و سازماندهی باقی نگذاشته است. این تصوری از پایه خطاست که به هیچ وجه نه بیانگر ویژگیهای نظام سرکوب در ایران است و نه گویای ویژگیهای مبارزه در جامعه ایران. نفس حضور علنی و نیمه علنی فعالین کارگری علیرغم همه تهدیدها و سرکوبها، به خودی خود این تلقی را نقض می کند. تا جائی که به مبارزات کارگران بر می گردد، از زمان کشتار کارگران خاتون آباد به این سو، هیچ اعتراض کارگری به رگبار گلوله بسته نشده است. در مقابل رژیم توانسته است با ترکیب هوشمندانه ای از سرکوب مقطعی و اخراج رهبران تشکلهای کارگری از کار و نظام تعقیب مداوم قضائی و گروگانکشی وثیقه ای از زندانیان و متهمان به خوبی اعتراضات کارگری را مهار و سرکوب نماید، بدون آنکه با به قتل رساندن کارگران افکار عمومی داخلی و جهانی را بر علیه خود بر انگیخته باشد. در دل همین نظام سرکوب تشکلهای کارگری هنوز امکان اداره سایت و صدور اطلاعیه را دارند و هنوز بیشتر رهبران علنی آنان در داخل کشور کار و زندگی و مبارزه می کنند. این نظام سرکوب البته بسیار مؤثر و وحشیانه است، اما نظامی فاشیستی نیست. به ویژه اینکه اهرم فشار اقتصادی یک نقش تعیین کننده در این نظام ایفا می کند.
بحث تفصیلی تر در رابطه بین سیاست و ایدئولوژی در جمهوری اسلامی و چگونگی کارکرد دستگاه سلطه جمهوری اسلامی را به همان نوشته مورد اشاره درباره استراتژی محول می کنیم. در بحث حاضر اشاره به این کافی است که چنین تلقیاتی صرفنظر از نادرستی تئوریک، نتایج عملی زیانباری نیز به همراه دارند. اطلاق صفاتی مثل رژیم فاشیستی به جمهوری اسلامی البته بسیار رادیکال نمودار میشود و گوینده چنین احکامی چه بسا از رشادت انقلابی خود بسیار نیز خرسند و از خود ممنون باشد. اما این تصویر ساده شده به هیچ وجه واقعیت پیچیده نظام سرکوب در ایران را منعکس نمیکند و نتیجتاً قادر به یافتن راههای مؤثر مقابله با این سرکوب نیز نخواهد بود. یک نتیجه بازدارنده مهم این تلقی در این است که امکانات کار علنی - چه کار در چهارچوب قانون و چه کار فراقانونی - یکسره نفی می شود. سندیکای علنی جای خود را به شورای مخفی ای میدهد که هیچکس نمیداند از چند نفر تشکیل شده است و چه نفوذی در محل کار ادعائی خود دارد. کار علنی بیارزش قلمداد شده و اصالت مبارزه در کار مخفی دنبال می شود. یک دلیل عدم تشکیل سندیکاها در مجتمع ها و کارخانجات بزرگ صنعتی و در عین حال تشکیل جمعهای موهوم مخفی در سالهای گذشته را در تسلط همین دیدگاهها باید جستجو کرد. برای نشان دادن قساوت سرکوب رژیم اسلامی، اطلاق عبارات رژیم فاشیستی به آن لازم نیست، نفس انعکاس واقعیت سرکوب به همان شکلی که هست، به اندازه کافی گویاست.
چهارم اینکه تأئید اصالت و حقانیت جنبش پسا انتخاباتی به مثابه جنبشی آزادیخواهانه در عین انتقاد به شعارهای آن و به رهبری اش، به مسابقهای بیهوده بر سر کسب رهبری آن جنبش دامن میزند که به نوبه خود مانع برقراری رابطهای جدی و مبتنی بر توازن قوا با جنبش پسا انتخاباتی می گردد. نگرشی که جنبش سبز را ارتجاعی می شمارد اما جنبش پسا انتخاباتی را انقلابی، اصیل و یا مردمی به شمار می آورد، عملاً وارد چرخه ای از رقابت با جنبش سبز میشود که نتیجهاش جز تشدید درگیری فرقه ای با رهبران جنبش سبز نخواهد بود. با هر بیانیه و هر نشانه ای که در جنبش سبز به نفع طبقه کارگر و در جهت توجه به خواستهای کارگران ظاهر شود، رقابت فرقه ای چنین دیدگاهی با سبز تشدید خواهد شد. تلاش سبزها برای جلب حمایت کارگران از نظر چنین دیدگاههایی صرفا به منزله نوعی حقه بازی از جانب سبزها به حساب می آید تا این واقعیت بدیهی پرده پوشی شود که خود چپ سبز زده نیز امروز و بعد از شکست جنبشهای خیابانی است که مجددا به یاد طبقه کارگر افتاده است. تقویت گرایش به توجه به خواستهای کارگران در بخشهایی از سبز نزد فعالین این دیدگاه به مثابه تهدید برای جنبش کارگری - یا بهتر است بگوئیم تهدیدی از جانب رقیب برای موقعیتی که این چپ در جنبش کارگری برای خود آرزو می کند - نمودار میشود و نه به مثابه فرصتی که از آن باید بهره جست. نمونه بارز چنین دیدگاهی را در تلقی ویژه ای از منشور مطالباتی حقوق کارگران میتوان مشاهده کرد که این منشور را نه به عنوان منشوری مطالباتی و نه به مثابه مبنای برای تنظیم رابطه جنبش کارگری با سایر جنبشهای اجتماعی، اعم از مترقی و ارتجاعی، بلکه به مثابه منشوری برای تحقق فوری تلقی میکند که مستلزم نفی فوری کلیت نظام سیاسی حاکم و جنبش سبز است. کسانی که خود به سبز آویزان شدند، امروز از طبقه کارگر نفی یکباره همه حاکمیت، اعم از سبز و سیاه، را می خواهند. روشن است که چنین دیدگاهی امکان عمل طبقه کارگر در شرایط کنونی را کاهش داده و قدرت مانور آن را محدود خواهد کرد. کافی است که یک فعال کارگری به عدم آمادگی سازمانی و مبارزاتی طبقه کارگر برای وارد شدن به چنین نبرد دوجانبه ای اشاره کند تا بلافاصله از جانب پارکابان دیروز بورژوازی سبز و انقلابیون دو آتشه امروز لقب رفرمیست بگیرد.
ملاحظات فوق باید نشان داده باشد که بحث بر سر ماهیت جنبش پسا انتخاباتی - یا به قول مدافعان آن: جنبش جاری - و نحوه برخورد کارگران بدان تنها بحثی بر سر ارزیابی از گذشتهای نزدیک نیست. این بحثی است بلاواسطه مربوط به مبارزه جاری و تاکتیک و استراتژی کنونی در جنبش کارگری. مخاطرات ناشی از برخورد حمایت آمیز به جنبش سبز و یا رقیق کردن انتقادات بر این جنبش و برجسته کردن رادیکالیسم مبارزاتی آن نیز باید روشن شده باشد. جنبش کارگری چارهای جز تیز کردن تیغ انتقاد طبقاتی خود بر جنبش پسا انتخاباتی ندارد. این جنبش ادامه جنبش عدالتخواهانه و آزادیخواهانه پیش از دوران انتخابات نیست. جنبشی است که از میان طبقه حاکم برخاسته است و هر میزانی از همراهی طبقات فرودست جامعه با آن نیز تغییری در ماهیت طبقاتی ضد کارگری و سرمایه دارانه آن ایجاد نمی کند. کسب رهبری این جنبش مبارزه و امر جنبش کارگری نیست و نمیتواند باشد. برعکس، آنچه در دستور ما باید باشد، تنظیم رابطه با این جنبش به مثابه جنبشی از سایر طبقات است. فعال طبقه کارگر باید بتواند با خونسردی تمام تحول این جنبش را به نفع اهداف جنبش خود رصد کند و از حضور آن نیز به عنوان برگ برنده ای در تحکیم موقعیت اجتماعی جنبش خویش استفاده کند. اعلام ارتجاعی بودن این جنبش راه ما را به اندازه کافی از آن جدا نموده است. امروز دیگر صحبت صرفا بر سر جدا کردن این راه نیست. صحبت بر سر تنظیم رابطه با این جنبش نیز هست.
بالاتر به این نکته اشاره کردیم که تعادل موجود در مبارزه سیاسی تعادلی است سیال و ایجاد یک توازن قوای پایدارتر برای هر کدام از دو طرف درگیری تنها به شرطی امکانپذیر است که منابعی غیر از منابع بسیج شده تاکنونی را به نیروی خود اضافه و یا با خود همراه کنند. دو طرف اصلی جدال سیاسی در ایران، این نیروی یاری دهنده را تنها در طبقه کارگر میتوانند بیابند. دقیقاً همین امر نیز باعث روآوری هر چه بیشتر فراکسیونهایی از جنبش سبز به سوی طبقه کارگر شده است. یک نتیجه مهم ناتوانی سبز را باید در تضعیف نسبی هژمونی بلوک بندی های راست بر این جنبش و پر رنگ تر شدن موضعگیریهایی متمایل به چپ جامعه در سبز دانست که در ماههای گذشته نیز البته در این جنبش حضور داشت، اما کارکرد آن اساسا به جذب بخشی از ظرفیت چپ جامعه به جنبش سبز و کشاندن آن به زیر هژمونی بلوک راستی محدود می شد که خود این سبزهای چپ رهبری اش را پذیرفته بودند . در سطح اجتماعی و سیاسی، هیچگاه حضور این سبزهای چپ محسوس نبود. اکنون و در پرتو توازن قوایی که به زیان سبز پیش آمده است، همراه با روی کردن به سمت جنبش کارگری، تمایزات درونی سبز نیز آشکارتر می شود. در حالی که برای گرایش هژمونیک دست راستی مسلط بر سبز چه در داخل و چه در خارج، این روآوری صرفا خاصیت فریب کارگران و استفاده از نیروی آنان با تبلیغات ابلهانه ای از قبیل «روز کارگر سبز» را دارد، نزد سبزهای چپ تر این رویکرد خود را با توجه هر چه بیشتر به مطالبات طبقه کارگر، همراه با نوعی انتقاد از خود به نمایش می گذارد. روندی که در تضاد با چهارچوبهای ایدئولوژیک سبز قرار دارد و در صورت تداوم و تعمیق آن دیر یا زود به گسست کامل این بخش از سبزها از جنبش پسا انتخاباتی خواهد انجامید. همینجا اشاره کنیم که بین «سبزهای چپ» و «چپهای سبز» تفاوتی جدی وجود دارد. شاید در مقام قیاس مع الفارق - و بدون آن که سبز را مترادف با لیبرالیسم بپنداریم - بتوان از این تفاوت به همان نوعی یاد کرد که بین «لیبرالهای چپ» و «چپهای لیبرال» نیز تفاوتی جدی وجود دارد. سبزهای چپ، عناصر اولیه یک جناح چپ احتمالی در این جنبش را تشکیل می دهند در حالی که چپهای سبز جریانات حاشیه ای آویزان شده به این جنبش هستند که از این جنبش نیز همان استفاده ابزاری را دنبال می کنند که از طبقه کارگر دنبال می کنند. چپهای سبز از یک سو ریزه خواران این جنبشند و از سوی دیگر بدترین دشنامها را نثار رهبران همان جنبش می کنند. آنها از یک سو همه آنچه را که به زعم آنان در این جنبش نکبت آور به نظر می رسد به رهبران آن جنبش نسبت می دهند تا از سوی دیگر همه قهرمانی های آن را برای خود مصادره کنند. این همان کاری است که چپ سبز زده امروز، قبلا با همه جنبشهای دیگر نیز می کرده است. این کاری است که این چپ با سندیکای واحد و هفت تپه نیز کرده است. اعتصاب آنان را به پای خود می نوشت و مذاکره آنان را به پای اسانلو و مددی. این چپ پارازیت هر جنبش اجتماعی است، اعم از مترقی یا ارتجاعی، اعم از چپ یا راست.
سبزهای چپ، با حرکت از موضع جنبش سبز، طبقه کارگر را به عنوان متحدی در می یابند که برای جلب آن باید به فکر دادن امتیاز بدان بود، در حالی که چپهای سبز در عین آویزان شدن به جنبش بورژوائی سبز، خود را رهبران پرولتاریا به شمار آورده و تلاش خود را بر راندن طبقه کارگر به سمت جنبش سبز متمرکز نموده اند، بی آن که از این جنبش هیچ امتیازی برای طبقه کارگر کسب شده باشد. زیان چپهای سبز برای جنبش کارگری به مراتب بیش از سبزهای چپ است. در حالی که سبزهای چپ توجه به مطالبات کارگری را پیش شرط جلب طبقه کارگر به جنبش خودشان میدانند و آرام اما واضح بر این مطالبات تأکید می کنند، چپهای سبز زده طبقه کارگر را بدون هیچ دستاوردی به حمایت از «جنبش انقلابی» که همان جنبش سبز است فرا می خوانند. اولیها در تلاش برای کارگری کردن جنبش سبزند، دومی ها در حال سبز کردن جنبش کارگری اند. با اولیها میتوان تحت شرایطی معین وارد بحث شد و یا حتی ائتلاف کرد، دومی ها را باید کنار زد. این منطق خود جهان سرمایه داری و رابطه بین کار و سرمایه نیز هست. قرارداد خرید و فروش نیروی کار بین کارگر و بورژوا منعقد میشود و نه بین طبقه کارگر و خرده بورژوا. خرده بورژوای مزاحم را باید خیلی وقتها کنار زد. در وضعیت کنونی نیز همین رابطه برقرار است. خرده بورژوا با وعدههای سر خرمن و شیرین همراه با هندوانه های گنده زیر بغل کارگر ظاهر میشود تا او را در خدمت اهداف خویش - که روایت مسخ شده و ناقص الخلقه ای از همان اهداف بورژواهاست - به میدان بکشاند، در حالی که بورژوا با امتیازات معین دست به این اقدام میزند.
یک جمعبندی مقدماتی
دوره حاضر نمایانگر اوضاعی است گذرا. اینکه این دوره چقدر به درازا بکشد، به هیچ وجه معلوم نیست. ممکن است چند هفته و یا چند ماه تداوم یابد. مؤلفه های مبارزه طبقاتی در پایان دوره حاضر بدون تردید باز هم دستخوش تغییراتی خواهند شد. ممکن است یکی از دو طرف اصلی نبرد با انسجام بیشتر و نیروی بیشتری از دل دوران حاضر خارج شود، ممکن است در درون خود صف بندیهای اصلی جابجایی های مؤثری واقع شوند و بلوک بندیهای متمایزی در هر یک از دو قطب اصلی در پایان دوره حاضر ظهور کنند، ممکن است که اوضاع به سمت بی ثباتی های جدیدی پیش رود که در اثر انجام سیاستهای اقتصادی رخ دهند و سرانجام این نیز ممکن است - هر چند محتمل نیست - که اوضاع به سمت یک فروپاشی سیر کند. یک چیز در این میان اما مهمترین شاخص پیشرفت جنبش کارگری خواهد بود. یافتن پاسخ به هیچ یک از احتمالات نامبرده وظیفه جنبش کارگری نیست. آنچه شاخص پیشروی جنبش کارگری چه در دوره حاضر و چه در هر دوره دیگری است، پاسخ به این سؤال است که در پایان دوره حاضر جنبش کارگری در کجای تحولات ایستاده است. آیا نیرومند تر از دل تحولات بیرون آمده است و یا تضعیف شده است. این پرسش اصلی است. هر چیز دیگری به بیراهه کشاندن جنبش کارگری است. دوره حاضر از نقطه نظر طبقه کارگر دوره جدال تعیین کننده و قطعی بر سر سرنوشت جامعه ایران نیست، هر چند بر متن دوران بلندی از تعیین تکلیفهای اساسی واقع می شود. در نقطه پایانی دوره حاضر، دور جدیدی از مبارزه طبقاتی رقم خواهد خورد که مؤلفه های اصلی آن همین مؤلفه های کنونی، آرایش آنها اما متفاوت از دوره حاضر خواهد بود. دوره حاضر و وضعیت تعادل سیال برای جنبش کارگری اما لحظه مهمی را تشکیل می دهد. لحظهای که میتوان آن را دریافت و به یک کمبود اساسی در تمام دوره های متلاطم یک سال اخیر پاسخ داد. لحظه حاضر لحظهای است که بیش از هر کدام از دوره های ملتهب یک ساله اخیر امکان ابراز وجود طبقه کارگر و جنبش کارگری به عنوان یک نیروی مستقل در کارزار طبقاتی را فراهم کرده است. این امکان را میتوان و باید به فعلیت درآورد. از این نقطه نظر - و فقط از این نقطه نظر - شرایط در یک سال گذشته هیچگاه به این اندازه به نفع جنبش کارگری نبوده است. پرسش تعیین کننده در مقابل فعالین جنبش کارگری این است که آیا آنها قادر به درک این خودویژگی لحظه حاضر خواهند بود و با خونسردی تمام امکانات عمل مستقیم خود و همچنین امکانات بهره گیری از تضادهای درون طبقه حاکمه را درخواهند یافت یا اینکه دچار وسوسه های اغواانگیز جنبشهای طبقات دیگر و رمانتیسیستهای خرده بورژوا خواهند شد و در نشئه انفعالی انقلابی گونه همراه با عبارت پردازیهای شور انگیز این دوره را سپری خواهند کرد. هیچ چیز بهتر از شاخص اصلی سازمانیابی طبقه کارگر نمیتواند میزان پیشرفت و یا توقف جنبش کارگری در دوره حاضر را نشان دهد: آیا در پایان دوره حاضر یک، دو، ده، صد سندیکا و انجمن و هر نوع دیگری از تشکل محیط کار به تشکلهای تودهای طبقه کارگر اضافه خواهد شد یا اینکه بر تعداد سایتهای موهوم و تشکلهای موهوم تر «جمعی از فعالین» این یا آن کارخانه و این یا آن «شورای موقت» افزوده خواهد شد. افزایش هر کدام، بیش از هر چیز نشانگر این خواهد بود که آیا طبقه کارگر به سمت استقلال طبقاتی خود حرکت کرده است و یا باز هم بیشتر در گرداب توهمات خرده بورژائی غوطه ور شده است. این مصاف دوره حاضر است. برای ورود به این مصاف بیش از هر چیز باید خونسرد بود و اجازه نداد که ضربان نبض جنبش کارگری را افت و خیزها و اغواهای این یا آن جنبش غیرکارگری تعیین کند.
فعالین جنبش کارگری باید بتوانند از هر امکانی که در مسیر حضور طبقه کارگر به عنوان نیروی مستقل و متمایز در جدالهای طبقاتی آینده مؤثر واقع خواهند شد استفاده کنند. امتناع عمومی طبقه کارگر از وارد شدن به میدان جنگ ده ماهه بین دو قطب هژمونیک بورژوازی، تا همین امروز دستاوردهای مهمی برای طبقه کارگر داشته است. دستاوردهایی که هنوز نه تثبیت شده اند و نه نتایج عملی با خود به همراه آورده اند. توجه به مطالبات طبقه کارگر در کل جامعه روز بروز افزایش یافته است و منشور مطالبات حداقلی کارگران بسیاری از بورژواها را به صرافت وارد کردن چنین مطالباتی در سبد عمومی سیاست خود کرده است. این روآوری سبز به سوی جنبش کارگری و مطالبات آن اما نه از روی پایبندی و تعهد آن به چنین مطالباتی است. سبز نه در زمان پیدایشش و نه در اوج خود کمترین توجهی به مطالبات توده محروم از خود نشان نداد. برعکس، سبز در مقام منتقد سیاست صدقه دولت احمدی نژاد خود این صدقه بگیران را نیز آماج حمله خود قرار داده و نشان داده بود که در صورت پیروزی سیاستی آشکارا نئولیبرالی و بدون پیرایه های عوامفریبانه احمدی نژاد را ادامه خواهد داد. روآوری امروز سبز به مطالبات کارگری، از نظر استراتژیک گامی است در جهت تکوین یک برنامه جامع اجتماعی که نیازمند یک بخش کارگری نیز هست. از نظر تاکتیک لحظه ای اما، این روآوری چیزی نیست جز تلاش برای وارد کردن جنبش کارگری به میدان نبرد خود. امتیازات سر و دم بریده سران سبز و کم یا بیش روشن نظریه پردازان این جنبش به جنبش کارگری امروز حتی ارزش کاغذی را ندارند که بر روی آنها چاپ می شوند. سبز در موقعیتی نیست که بتواند امتیازی به طبقه کارگر بدهد. خود نظریه پردازان سبز و سران آن نیز این را می دانند. این نرمش در عرصه برنامه تنها و تنها با امید به تحمیل اشکال مبارزاتی خود به جنبش کارگری و به دست گرفتن ضربان نبض این جنبش صورت می گیرد. سبز در حال دادن امتیازاتی صوری و بی ارزش به جنبش کارگری است، تا امتیازاتی بزرگ از آن به دست بیاورد و بزرگترین این امتیازات سرشکن کردن و انتقال ریسک خود به درون جنبش کارگری است. این جنبش کارگری است که باید به نفع سبز به میدان بیاید و با دادن هزینه های سنگین نفسی در روح نیمه جان آن بدمد. آغوشی که سبز برای جنبش کارگری باز کرده است، آغوشی برای فشردن و خفه کردن این جنبش و کشیدن شیره جان آن به نفع خود است. مادام که جنبش سبز رسیدگی به جنایات سی ساله رژیم را بر صدر مانیفست سیاسی خود قرار نداده است و سران امروزی سبز آمادگی خود را برای پاسخگوئی در مقابل دادگاههای صالح اعلام نکرده اند، مادام که آنها حداقلهایی مثل به رسمیت شناختن بی قید و شرط حق اعتصاب و آزادی بی قید و شرط ایجاد تشکلهای کارگری را در کنار پایه ای ترین مطالبات عمومی طبقه کارگر از قبیل لغو کامل و فوری نظام تبعیض جنسی و مذهبی و لغو فوری مجازات اعدام را به رسمیت نشناسد، هیچ صحبتی از وارد شدن به یک ائتلاف اجتماعی با این جنبش نمی تواند در میان باشد. طبقه کارگر باید سیاست امتناع تاکنونی خود را با قدرت تمام ادامه دهد. این سیاست امتناع از مشارکت در سبز و همراهی با آن تازیانه ای است که تا کنون نیز بر گرده سبز فرود آمده و باعث شده است که نیم نگاهی هم از برج عاج «نخبگان» به عرصه محرومان جامعه بیندازد. اهرم فشاری که امروز با سیاست امتناع در دست جنبش کارگری است، هر چه بیشتر به شکاف در سبز دامن خواهد زد و سبز چپ - یا جناح چپ جنبش سبز - را به مقابله با پیکر بندی اصلی و مسلط ایدئولوژیک سبز و فراکسیونهای دوگانه دولتی و لس آنجلسی آن خواهد کشاند. جنبش کارگری باید بتواند زیر پای این سبز چپ را داغ کند تا آن را به رقص درآورده و سرانجام آن را از سیطره هژمونی ارتجاعی فراکسیونهای اصلی آن آزاد سازد. سیاست امتناع از مشارکت در سبز، در عین پرداختن به امر خطیر سازمانیابی خویش در تشکلهای توده ای، اهرم اصلی این نبرد سرنوشت ساز است.
در عین حال اما این روآوری سبز به جنبش کارگری و به رسمیت شناختن مطالبات آن، برگ برنده ای است در دست خود جنبش کارگری در تقابل با نیروی حاکم. به هر میزان که سبز چپ راه خود را از بلوکهای قدرت حاکم بر این جنبش جدا نموده و به این بلوک حاکم پشت کند و تأمین منافع خویش را در ائتلاف با جنبش کارگری جستجو کند، به همان نسبت نیز امکان شکلگیری یک ائتلاف در آینده قوت خواهد گرفت و به همان اندازه نیز شبح یک ائتلاف اجتماعی نیرومند در مقابل حاکمان بیشتر ظاهر خواهد شد. به همان میزان نیز حاکمان ناچار خواهند بود که متقابلا برای جلب نظر طبقه کارگر به راهکارهایی متفاوت از سرکوب بیندیشند. جدال دو بلوک ارتجاعی امروز به ایجاد وضعیتی منجر شده است که طبقه کارگر می تواند از آن به نفع خود و به نفع کل جامعه نهایت بهره را ببرد. اما این تحولی نیست که به خودی خود واقع شود. امکانی که امروز فراهم است، فردا می تواند بر علیه خود طبقه به کار گرفته شود. پیش شرط و شرط پایه ای تحقق همه این امکانات فقط و فقط یک چیز است: نیرو. بهترین سیاستها آنهایی نیستند که بر روی کاغذ زیبا به نظر می رسند، آنهایی اند که نیروی تحققشان را هم فراهم می کنند. به این اعتبار، مسأله ای که امروز نیز در این عرصه در مقابل جنبش کارگری قرار گرفته است، همانی است که در تمام سالهای گذشته نیز بود: سازمانیابی خود در تشکلهای توده ای. مسأله همان است، شرایط تحقق آن تغییر کرده است. امروز هم مثل همیشه قطب نمای جنبش کارگری پیشرفت خود آن و گسترش میزان سازمانیابی خود آن است و لاغیر. در پایان دوره حاضر، مصافهایی به مراتب بزرگتر در مقابل طبقه کارگر در دوره آتی قرار خواهند گرفت. از دوره حاضر و از همین لحظه کنونی باید تدارک برای ورود به آن مصافهای بزرگتر را آغاز کرد و ابزارهای آن را شکل داد. سؤال تعیین کننده این است که آیا جنبش کارگری این بار نیز فرصت را از دست خواهد داد و در دام عبارت پردازیهای خرده بورژوائی فعالین شبه رادیکال خواهد افتاد یا این که درایتی را نشان خواهد داد که در کل سالهای گذشته فقط در دو مقطع کوتاه ایجاد سندیکای واحد و ایجاد سندیکای هفت تپه از خود نشان داد و امروز نیز بر شانه های این دو تشکل استوار است.
بحث درباره این چشم اندازها را در نوشته مورد اشاره درباره استراتژی ادامه خواهیم داد.
بهمن شفیق
۱۵ اردیبهشت ۸۹
۵ مه ۲۰۱۰
http://omied.de
info@omied.de
------------------------------------------------------
چپ خرده بورژوا که اساس تحلیل خود از دولت جمهوری اسلامی را بر غیر سرمایه داری بودن آن و همچنین بر عدم امکان انباشت سرمایه در چهارچوب جمهوری اسلامی قرار داده است، به شدت در مقابل تحول دولت به سمت یک دولت مدرن سرمایه داری در جمهوری اسلامی خلع سلاح است. از آنجائی که این چپ چنین تحولی را در اساس تحولی پیشرو و ترقیخواهانه می داند، انجام این تحول از سوی جمهوری اسلامی را نشانی از ترقیخواهی به شمار آورده و در مقابل آن یا به موصعگیری هسیتریک میپردازد و یا با خلع سلاح ایدئولوژیک خود را ناچار از حمایت از آن می بیند. نمونه برجسته موضعگیری هایی از نوع نخست را در چپ ضد رژیمی نوع کمونیسم کارگری میتوان مشاهده کرد که هر نوع نظریهای در این جهت را به معنی گرویدن به حمایت از جمهوری اسلامی قلمداد نموده و با تمام قوا به مخالفت با آن می پردازند. شاخص یک دولت مدرن بورژوائی برای این جریانات نه رابطه دولت با انباشت سرمایه، بلکه اشکال اعمال حاکمیت سیاسی و ایدئولوژیک است. به این ترتیب دولت مدرن بورژوائی برای این دستجات دولتی است که بر اساس پارلمانتاریسم لیبرالی شکل گرفته باشد و از آنجا که جمهوری اسلامی هیچگاه تبدیل به چنین پالمانتاریسمی نخواهد شد، این دستجات خیلی ساده به این نتیجه میرسند که دولت جمهوری اسلامی هیچگاه یک دولت متعارف بورژوازی نخواهد بود و چارهای جز سرنگونی در انتظار آن نیست. صرفنظر از دیدگاه ابلهانه ای که در رابطه با سرنگونی رژیم بر این نظریات حاکم است و منجر به آن شده است که چنین جریاناتی مرتب وعده سرنگونی رژیم در آیندهای نزدیک را بدهند، از نظر طبقاتی چنین دیدگاههایی چیزی جز ناتوانی خرده بورژوازی از درک مناسبات سرمایه داری و نقش دولت در آن را به نمایش نمی گذارند. تاریخ سرمایه داری نمونههای متعددی از شکلگیری دولت مدرن به اشکالی کاملاً غیر لیبرالی را نشان میدهد که دولت بیسمارک در آلمان پایان قرن نوزدهم نمونه بارز آن است. اگر این چپ در زمان بیسمارک زندگی می کرد، بدون تردید به مخالفت با مارکس و انگلس بر میخاست و مدعی میشد که دولت بیسمارک توان تبدیل شدن به «دولت متعارف» بورژوائی را ندارد.
روایت راست این نظریه را نزد اتحاد سوسیالیستی کارگری میتوان یافت که اینهمانی تحول دولت به یک دولت مدرن و چهارچوبهای لیبرالی دولت از یک سو این جریان را به حمایت از روند اصلاحات و سیاست نپ در اپوزیسیون کشاند و از سوی دیگر با روی کار آمدن احمدی نژاد این جریان را به این نتیجه رساند که روند تکوین «دولت بورژوازی» به پایان رسیده است و دولت احمدی نژاد یک دولت عصر قاجار است و به زودی سقوط خواهد کرد. نظریه پردازان اتحاد سوسیالیستی هیچگاه نتوانستند درک کنند که روند تکوین و تکامل یک دولت مدرن بورژوازی در عصر انحطاط سرمایه داری اولاً متضمن هیچ قالب ایدئولوژیک از پیش تعیین شدهای نیست و ثانیاً فاقد هر گونه عنصر پیشرو و ترقیخواهانه است و از قضا میتواند توسط ارتجاعی ترین جریانات نیز تحقق یابد. دولت احمدی نژاد نمونه حی و حاضر آن است.
از جمله میتوان به مصاحبههای پروین محمدی و جعفر عظیم زاده در نخستین روزهای اعتراضات خیابانی با رادیو برابری اشاره کرد. پروین محمدی در مقابل سؤالات جهتدار مصاحبه کننده برای گرفتن حکم تأئئد جنبش سبز مقاومت نموده و به طور پیگیری بر تمایز بین مطالبات کارگران با جنبش سبز تأکید می کند. همین روحیه بر مصاحبه جعفر عظیم زاده که به تازگی از زندان آزاد شده بود نیز حاکم است.
به طور نمونه می توان به ادبیات نظریه پردازان لیبرال چپ مثل نیکفر و همچنین فعالان پیرامون سایت رخداد و مجموعه گسترده ای از فعالان دانشجویی اشاره کرد. نظریات مبنی بر نقد مناسبات قدرت و شبکه ای بودن سبز و کم اهمیت جلوه دادن نقش رهبری موسوی و بلوکهای دوگانه دست راستی بورژوازی در قدرت و بورژوازی تبعیدی در این جنبش، اساسا از ناحیه چنین نظریه پردازان و فعالانی صادر می شد که با توجیه ایدئولوژیک هیرارشی حاکم بر سبز نزد بدنه اجتماعی این جنبش در خدمت تأمین هژمونی بلوک ارتجاعی حاکم بر سبز قرار می گرفت.
پر رنگ تر شدن این تمایلات به سمت چپ جامعه در درون سبز، نتیجه شکستهای جنبش پسا انتخاباتی است و نه موفقیتهای آن. با شکستهای سبز است که بندهای هژمونیک راست مسلط بر آن اکنون نخستین نشانه های گسست را آشکار کرده اند. موفقیت و پیروزی سبز به طور یقین این ظرفیتهای اجتماعی چپ تر را برای همیشه در بلوک بندی ارتجاعی مسلط بر سبز حل می کرد و اثری از آن باقی نمی گذاشت.
برچسپ ها: بهمن شفیق






















