چشم انداز دمکراسی و سوسیالیسم در ایران

| 0 نظر
از اوان انقلاب ۱۳۵۷ تا به حال، دو موضوع دمکراسی و عدالت اجتماعی از خاطره ی مردم ایران جدا ناپذیر بوده است. انقلاب به مفهوم یک تحول بنیادی در ساختارهای سیاسی و اجتماعی افق های پیشرفته ای را در زندگی اجتماعی مردم باز می کند. انقلاب سیاسی باعث ایجاد تحول در عرصه ی ساختار قدرت می شود. انقلاب اجتماعی تغییرات عمیق تری را در عرصه های اقتصادی ــ اجتماعی شامل می گردد. دمکراسی به مثابه ی حکومت مردم، در ابعاد متفاوت مفهوم می شود. دمکراسی سیاسی عمدتاً به نهادینه گردیدن آزادی های سیاسی و حقوق مدنی اطلاق می گردد و دمکراسی اجتماعی گسترده ای از حقوق رادیکال تر اجتماعی مثل آزادی، برابری و همبستگی را در بر می گیرد. سوسیالیسم به مثابه ی یک نظام اجتماعی پدیدار گشته از انقلاب اجتماعی، معمولاً، با استقرار یک دمکراسی اجتماعی هویت می یابد.
    در ایران، تحول عظیم سیاسی در سال ۱۳۵۷، نه فقط به یک انقلاب اجتماعی بلکه حتی به نوع دمکراتیک و رهایی بخش آن نیز منجر نشد. گرچه رژیم سلطنتی منهدم گردید و در طیف حکومتگران جابجایی انجام گرفت، اما به جای آن حتی دمکراسی سیاسی و استقرار نوعی جمهوری مبتنی بر حق رأی عمومی و آزادی های مدنی ظهور نکرد و توده های مردم همچنان از شرکت در تعیین سرنوشت اجتماعی خود محروم مانده اند. ماههای اول بعد از سرنگونی رژیم سلطنتی، دوران بسیار مهم و سرنوشت سازی برای پیروزی انقلاب دمکراتیک بود، اما هدف مزبور ناتمام ماند. در میان عوامل موثری که از نهادینه شدن دمکراسی سیاسی جلوگیری نمود، یکی نبودِ یک اپوزیسیون منسجمِ آزادیخواه بود که عمدتاً به خاطر وجود فضای اختناق سیاسی در دوران شاه، سازمان نیافته بود و توده های مردم از آشنایی لازم با تجربیات شکست ها و دستاوردهای دمکراتیک تاریخی و معاصر در ایران و جهان دریغ بوده، از مشخصات پایه ای یک نظام دمکراتیک، در فردای بعد از انقلاب تصویر روشنی نداشتند و طبیعتاً بسیاری از آنها تحت تآثیر ایده های بسیج کننده ی مقطعی، یعنی شعارهای مذهبی قرار گرفتند. البته در چند ماه اول انقلاب تعدادی از فعالین و گروه های مترقی که برخی از آنها گرایش های سوسیالیستی نیز داشتند، به ضرورت برپایی یک جمهوری دمکراتیک (نوع لائیک آن) که در یک مجلس مؤسسان تصویب شده باشد، واقف بودند. درصورت غالب بودن این گرایش آزادیخواه و دمکراتیک (اعتقاد به استقرار جمهوری، جدایی ایدئولوژی و مذهب از حکومت و آزادی های بی قید و شرط سیاسی) در میان اپوزیسیون مترقی و عدم تمکین سیاسی به رژیم اسلامی، ممکن بود که سیر انقلاب سرنوشتی متفاوت می داشت. واقعیت این است که در آن مقطع زمانی، تعداد کمی از فعالین در اپوزیسیون قادر بودند که آرمان ها و اعتقادات ایدئولوژیک خود را با شرایط عینی و ذهنی در جامعه وفق بدهند و مثلاً در پرتوی یک مسیر واقع گرای سیاسی که لزوماً از تاکتیک های تاریخی بلشویکی و یا مائوئیستی متآثر نباشد برنامه های متناسب با ضرورت های جامعه ایران در آن گذرگاه مهم، را اتخاذ نمایند. تنها معدود افراد و جریانات مترقی مثل فعالین در "جبهه ی دمکراتیک ملی" بودند که به درستی با پاسخی منفی به سئوال طرح شده ی "آری یا نه" در رفراندوم به جمهوری اسلامی، شعار برگزاری رأی گیری عمومی برای انتخاب یک مجلس مؤسسان جهت تعیین نظام سیاسی برآمده از انقلاب را مطرح کردند. در صورت شکل گیری یک جبهه ی وسیع متشکل از اپوزیسیون چپ و تمامی آزادیخواهان دیگر، حول محور عام ترین اصول دمکراتیک سیاسی مثل جمهوریت و آزادی های مدنی و تصویب گزینه های دمکراتیک ساختاری در مجلس مؤسسان و نه "خبرگان" بود که نهادینه شدن یک نظام دمکراتیک، لائیک و مبتنی بر انتخاب امکان واقعی می یافت. با توجه به این تجربه تاریخی در شرایط حاضر نیز احتیاج مبرم به این است که فعالین در اپوزیسیون مترقی و بویژه سوسیالیست ها، در این مقطع تاریخی به پای تشکیل یک اتحاد وسیع سیاسی رفته، حول پایه ای ترین اصول آزادی خواهانه و در جهت اساسی ترین اهداف دمکراتیک و از جمله استقرار نظامی غیر ایدئولوژیک و متکی بر حق رأی عمومی و دمکراسی سیاسی، مبارزات مشترک خود را به پیش ببرند. پیروزی یک انقلاب دمکراتیک علیه تئوکراسی حاکم، که بر آن اساس توده های مردم و سازمان های سیاسی / اجتماعی آنها بتوانند آزادانه، آگاهانه و برخوردار از حقوق مدنی در تعیین سرنوشت اجتماعی خود مشارکت داشته باشند، پیروزی برای تمام مردم ایران است. تنها در پرتوی استقرار یک همچون نظام دمکراتیک است که پیشبرد خواسته های رادیکال ترِ سوسیالیستی که پشتیبانی داوطلبانه ی توده های مردم را در بر داشته باشد، امکان واقعی می یابد.  
برای مثال در آمریکای لاتین، عمدتاً به خاطر پیروزی دمکراسی سیاسی و در نتیجه ی انتخاب تعدادی از دولت های متمایل به برنامه های برابری طلب و چپ، در برخی از این جوامع، تحولات چشمگیری در حیطه ی آزادی های مدنی و عدالت اقتصادی انجام گرفته است. در ونزئولا تحت هدایت، برنامه های سوسیالیستی از طرف رژیم هوگو چاوز که در واقع دمکراسی مشارکتی تا حدی نهادینه شده است، توده های زحمتکش، کارگران، کشاورزان محروم، بیکاران و بسیاری از اقشار دیگر تحت ستم توانسته اند که تجمع های خود را در اشکالی مانند "شوراهای محلی"، "کمیته های بهداشت" و تعاونی ها در بخش های صنعتی و کشاورزی و همچنین در مؤسسات دولتی مثل صنایع آلومینیوم بوجود آورده، سازمان یافته تر برای عدالت و برابری مبارزه نمایند. البته موانع زیادی همواره قد علم می کنند و گرچه به نوشته ی مایکل ای. لیوو یتز، در ونزئولا، استقرار دمکراسی مستقیم و روابط جدید تولیدی تحت کنترل و قدرت خود توده ها، چشم اندازی از یک سوسیالیسم قرن ۲۱ را نشان می دهد، با این وجود علاوه بر چالش های مرتبط با نیروهای ارتجاعی داخلی و خارجی، حتی برخی از افراد و گروههایی که در رژیم سوسیالیستی حاضر از قدرت و مسئولیت برخوردار هستند نیز، به خاطر حفظ منافع فردی خود، در برابر تعمیق دمکراسی و مناسبات عدالتخواهانه تر مقاومت می کنند. در واقع در ونزئولا نیز برخی از بوروکراتها که بر مسند قدرت قرار دارند از شکل گیری روابطی معطوف به کنترل مستقیم از طرف کارگران در عرصه ی فعالیت های اقتصادی استقبال نمی کنند. با این وجود، همانطور که لبوویتز در مقاله ی مذکور می نویسد، در این کشور بین رژیم سوسیالیستی و توده های مردم یک نوع رابطه ی دیالکتیکی برقرار است و تداوم آن به درجه ی خلاقیت و انگیزه های سازنده در هر دو طرف بستگی پیدا می کند (مانتلی ریویو، مارس ۶۲:۲۰۱۰).
    در بولیوی، نیز تحت رهبری سیاسی از جانب جنبش برای سوسیالیسم (ام.آی.اس) و رییس جمهور سوسیالیست آن ایوُ مورالز، در جامعه تحولات رادیکالی در راستای عدالت اقتصادی انجام گردیده است. به گفته ی تانیا کِرسِن، دولت فعلی در بولیوی، با پشتیبانی ام.آی. اس و دیگر جنبش های اجتماعی در اتحادیه وسیع مردمی که فعالین دهقانی، کارگری و بومی تشکیل شده اند، توانسته است که در دوره ی اول حکومت (۲۰۱۰-۲۰۰۶) به سه هدف کلیدی دست یابد. آنها از این قرار هستند:    ۱-    کنترل دولت بر منابع نفت و گاز.    ۲-     نهـادینه کردن یـک  قانون اساسـی متـرقی و ۳-     انجام اصلاحات ارضی گسترده (مجله ی زی، فوریه ۲۰۲۰: ۱۲). در بولیوی، جنبش های اجتماعی، نقش مهمی در ایجاد تغییرات اساسی در جهت روابط عادلانه تر و برابرتر بازی کرده اند. در سال های ۱۹۹۰، این جنبش ها برای مقابله با کنترل انحصاری از طرف شرکت های بزرگ خارجی و  داخلی و به ویژه علیه خصوصی سازی در بخش های منابع طبیعی و آب مبارزات مؤثری را به جلو بردند. جای تعجب نیست که در انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۰۵ نیز، اکثریت توده های مردم از کاندیداتوری ام.آی.اس یعنی ایوا مورالز پشتیبانی نمودند و البته در پاسخ، دولت ام.آی.اس با استفاده از منابع نفت و گاز، سیاست های اقتصادی عادلانه ای را به پیش برده است که مثلاً در رابطه با بحران اقتصادی اخیر، تأثیر مخرب آن در جامعه خفیف بوده، و در حیطه ی خدمات اجتماعی، بهداشت، آموزش، یارانه برای سالمندان، کودکان و زنان باردار به توده های محروم کمک های چشمگیری مبذول گشته است. با تصویب مواد جدید در قانون اساسی که در فوریه ۲۰۰۹ انجام گرفت، در این جامعه ی چند ملیتی، مناطق متنوع بومی از خودمختاری برخوردار گردیده، حداقل ۳۶ زبان به رسمیت شناخت شده اند.
با توجه به این نوع تجربیات در برخی از کشورهای جهان و این واقعیت که در ایران هنوز یک فرصت جدی سیاسی، یعنی ظهور یک فضای آزاد و دمکراتیک، به استثنای ماه های اول بعد از انقلاب، ایجاد نگشته که جنبش متنوع آزادیخواه مردم و از جمله فعالین کارگری، زنان، دانشجویان و اقلیت های بومی بتوانند اهداف و برنامه های حق طلبانه خود را به آزمایش بگذارند، جریانات چپ نیاز دارند که در رابطه با امکان وقوع تحولات رادیکال، قبل و بعد از پیروزی انقلاب، در حین ارتقاء دانش و شناخت از متغیرهای دخیل سیاسی، گزینه های آزادیخواهانه و برابری طلب خود را در عرصه های ساختارهای سیاسی و مناسبات اقتصادی/ اجتماعی در معرض عموم مردم گذاشته، برای رویارویی مبارزاتی با موانع عینی (نهادها و روابط منسوخ و ارتجاعی) و ذهنی (نا آشنایی و عدم اعتماد توده ها به مناسبات جدید انقلابی) آمادگی داشته باشند. اگر واقعیت این است که شالوده ها و نهادهای گسترده در هر جامعه، عمدتاً ناشی از تلاش ها و کوشش های انجام گرفته از طرف طبقات زحمتکش و کارگری یعنی اکثریت مردم می باشد، پس حرکت در جهت تغییر و تحول در مناسبات اجتماعی نیز می یابد از طرف خود این توده ها انجام گیرد. آنچه را که جنبش چپ می تواند مطرح کرده در جهت تقویت آن مبارزه کند شمه ای از افق های سیاسی/ اجتماعی است که بر اساس تجربیات تاریخی و شناخت از فعل و انفعالات کنونی در جهان و ایران نضج یافته اند. اما به هر حال ایجاد یک جامعه ی انسانی، نهایتاً در گرو مشارکت مستقیم مردم در تعیین سرنوشت اجتماعی و به ویژه استقرار اشکال خود حکومتی در عرصه ی سیاسی و خود مدیریتی در عرصه ی اقتصادی می باشد.
در رابطه با نمونه های تاریخی می توان به تشکیل کمون پاریش و کمونهای محلی دیگر در فرانسه در سال ۱۸۷۱ اشاره نمود که در کمتر از، ۶ ماه از خود کارکردهایی واقعاً دمکراتیک و برابری طلب اجتماعی به نمایش گذاشتند. کمون به مثابه ی یک "جمهوری اجتماعی" و متشکل از مجلس (پارلمان) نهادی بود که مستقیماً از طرف فعالین جنبش پرولتری انتخاب شده بود. با توجه به این تجربه بود که کارل مارکس بدرستی نوشت که استقرار سوسیالیسم بدون تصاحب قدرت سیاسی بوسیله ی فعالین پرولتری و یا نمایندگان واقعی آنها انجام نمی گیرد و پرولتاریای انقلابی "حق مسلم دارد که با تصرف قدرت حکومتی سرنوشت خود را در دست گیرد" و جامعه را بر مبنای مکانیسم "حق رأی عمومی" اداره نماید. کمون پاریس، به نظر مارکس نمونه ای از یک "حکومت کارگری" بود که بر اساس اصل "حکومت مردم بر مردم" شکل گرفته بود (جنگ داخلی در فرانسه: ۶۳۹-۶۲۹). البته از اواخر قرن ۱۹ تا بحال تحولات عظیم اجتماعی رخ داده است که طبیعتاً به توشه ی تجربیات و اشکال سازماندهی برای ایجاد روابط عادلانه و دمکراتیک افزوده است. عوامل بسیاری هویدا گشته اند که در صورت استفاده ی درست و معقول از آنها به ویژه در عرصه ی تصمیم گیری های سیاسی و مداخله ی مؤثر ذهنی امکانات برای انتخاب مسیری، عادلانه و انسانی، بیشتر شده اند.
انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در شوروی یکی از تجربیات است که می توان با توجه به پی آمدهای آن آموخته های بسیاری را برای حرکت های سیاسی در آینده در نظر گرفت. برای سوسیالیست ها در آن مقطع، در میان معظلات بسیار، مسئله ساختار سیاسی اهمیت فوق العاده ای داشت. ابتدا، لنین، تروتسکی، و بیشتر رهبران بلشویک مدعی بودند که نظام سیاسی بعد از پیروزی انقلاب، شورایی باشد. لنین در نوشته ی خود معروف به "تزهای آوریل"، ماهها پیش از پیروزی انقلاب معتقد بود که "شوراهای نمایندگان کارگری تنها شکل دولت انقلابی است" و در "جمهوری شورایی کارگران"، همه کارکنان "می باید انتخابی بوده و در هر زمان قابل احضار باشند. وی در رساله ی دیگر خود تحت عنوان "در مورد قدرت دوگانه" (آوریل ۱۹۱۷) حکومت شوراهای کارگران و سربازان را "از جنس کمون پاریس در سال ۱۸۷۱" که یکی از خصلت های بارز آن "خود حکومتی مستقیم مردم" است، معرفی می کند (دانیل: ۵۸-۵۶). لنین همچنین در کتاب "دولت و انقلاب" می نویسد که نمایندگان انتخاب شده به وسیله ی کارگران "نوعی پارلمان (نه پارلمان بورژوایی)" را تشکیل می دهند که از جمله وظایف آن تعیین "مقررات اجرایی و نظارت بر مدیریت دستگاه حکومتی (و نه بوروکراتیک)" می باشد (همان ۶۶)، تروتسکی نیز در "بیانیه جناح بلشویک به شورای جمهوری" (۷ اکتبر ۱۹۱۷) از جمله می نویسد "تمامی قدرت به شوراها" و "زنده باد مجلس مؤسسان" (همان: ۷۱-۶۹). بعد از تصرف کاخ زمستانی نیز، دومین کنگره ی همه ی شوراهای روسیه رأی داد که "حکومت رسمی روسیه بر اساس سیستم شوراهای محلی و سراسری تشکل یابد و در اعلامیه مربوط به تشکیل دولت کارگری و دهقانی ذکر شد که تا بر پایی مجلس مؤسسان یک "دولت موقت کارگری ــ دهقانی" که کنسول "کمیسریهای مردم" خوانده شود اختیارات را در دست گیرد و حق برکناری آن تنها برعهده ی کنگره ی نمایندگان سراسری کارگران، دهقــانان و سربازان و کمیته ی مرکزی اجــرایی آن اُفتد (همان: ۸۰).
اما، برعکس ادعاهای دمکرات منشانه از طرف رهبران بلشویک، بلافاصله، سیاست های خودکامه ی حکومت "پرولتری" شروع گردید. فرمان های پی در پی برای سرکوب دگراندیشان، چه چپ و چه راست، صادر شد. در میان مناسبت هایی که این حکم ها داده می شد به چند مورد در اینجا اشاره می گردد. در ۲۶ اکتبر ۱۹۱۷ لنین در فرمان در مورد زمین ضرورتِ "سرکوب روزنامه های دشمن" را می بیند چون که "افکار را مسموم نموده و در دیدگاه های توده ها گیجی به وجود می آورد." در انتخابات دسامبر ۱۹۱۷ برای مجلس مؤسسان، بعد از اینکه بلشویک ها، از اس.آر های راست کمتر رأی آوردند، این مجلس از روز دوم به بهانه ی اینکه، ضد انقلابیون به درون آن راه یافته اند، تعطیل گردید. لنین در حکم صادره ی خود در مورد منحل کردن مجلس مؤسسان، در ۶ ژانویه ۱۹۱۸ می گوید: "مجلس مؤسسانِ انتخاب شده... به مانعی در برابر مسیر انقلاب اکتبر و قدرت شوراها تبدیل گردیده،" و می باید بسته شود. وی در نوشته ی خود "وظایف عاجل برای حکومت شوراها اضافه می کند که "این یک اتووپی پوچ و احمقانه است اگر فرض گردد که گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بدون توسل به زور و دیکتاتوری ممکن می باشد، چون که "بنیاد سوسیالیسم به وحدت کامل خواسته ها و گرایشات" بستگی داشته و پیروزی انقلاب و منافع سوسیالیسم ایجاب می کند که "توده های مردم بدون اینکه اوامر رهبری را به زیر سئوال بکشند" می باید از آنها تبعیت کنند (دانیل: ۹۱-۹۸).
البته، در همان زمان، انتقاداتی در درون جنبش انقلابی روسیه و همچنین در خارج، از طرف فعالین چپ بین المللی در مورد عدم وجود دمکراسی درون حزبی و ظهور اختناق شدید سیاسی در سراسر جامعه مطرح شدند. برای مثال، "اپوزیسیون کمونیست چپ" در "تزهایی درباره ی شرایط کنونی" (۴ آوریل.۱۹۱۸)، در میان مسایل دیگر مطرح می کرد که در حکومت (بلشویکها) مدیریت دولتی شکل "سانترالیزم بوروکراتیک" به خود گرفته "شوراهای محلی از استقلال خود محروم گردیده"، و "حکومت کمونی از پایین"، به کنار گذاشته شده است در حالیکه در یک جامعه دمکراتیک سوسیالیستی، مدیریت در مؤسسات اقتصادی می باید به مجموعه ی ترکیبی از هئیت مدیره ی کارگران و افراد فنی در زیر کنترل و مسئولیت شوراهای اقتصادیِ محلی سپرده شوند (همان: ۱۰۱-۱۰۰). در واقع، عملاً در تابستان ۱۹۱۸، پروژه ی سوسیالیسم به یک نظام تک حزبی تبدیل گشت و سیاست سرکوب و اعدام به یکی از روشهای مقابله با دگراندیشان و ضد انقلابیون که بخش هایی از آنها علیه بلشویکها به شورش قهرآمیز برخاسته بودند، تبدیل شد. روزا لوکزامبورگ که آن زمان به مثابه ی یک سوسیالیست انقلابی در جنبش لهستان و آلمان شناخته شده بود، نیز، در حالی که، در کل مبارزات رادیکال بلشویکها را مورد تحسین و پشتیبانی قرار می داد، در عین حال از آنها، به خاطر عدم رعایت موازین دمکراتیک، شدیداً انتقاد می کرد. به نظر وی لنین و تروتسکی در اشتباه بودند که شیوه های "فرماندهی"، "دیکتاتوری"، "ترور" و نفی انتخابات آزاد و موازین دمکراتیک را در خدمت به انقلاب اتخاذ نموده اند. لوکزامبورگ در مقاله ی "انقلاب روسیه" می نویسد که مخالفت با "دمکراسی بورژوایی" که نابرابری های، سیاسی/ اجتماعی را با خود به همراه دارد به این معنی نیست که شکل دمکراتیک آن نیز نفی گردد، بلکه می باید تلاش گردد که طبقه کارگر به "پوسته ی" (ظاهر) دمکراتیک این ساختار سیاسی قناعت نکرده بلکه با تصاحب قدرت سیاسی "دمکراسی بورژوایی" را با "دمکراسی اجتماعی" تعویض کند و نه اینکه دمکراسی را در تمامیت آن رد نماید. لوکزامبورگ، بدرستی، بر این اعتقاد بود که "آزادی همواره و منحصراً برای کسی است که متفاوت می اندیشد... و بدون انتخابات عمومی و آزادی های بی قید و شرط برای مطبوعات و اجتماعات و بدون مبارزات آزاد فکری، زندگی در هرنهاد عمومی میرنده است... و تنها بوروکراسی برجای می ماند". (منتخبات روزا لوکزامبورگ : ۳۰۱-۳۰۸)
به هر حال، اگر به موضوع مشخص در این نوشته یعنی چشم انداز دمکراسی و سوسیالیسم در ایران برگردیم، سئوال عمده در برابر سوسیالیست ها این است که با توجه به حضور یک جنبش دمکراتیک و پویا در ایران، آیا چه نوع حرکت ها، موضع گیری ها، تاکتیک ها و استراتژی ها می توانند که در راستای تغییرات مترقی و نهایتاً تحولات رادیکال دمکراتیک (سیاسی و تدریجاً اجتماعی) کارساز باشند. اگر یکی از خصلت های اصلی جنبش مردم ایران در حال حاضر نفی استبداد سیاسی/ مذهبی و سمت گیـری آزادیخواهانه آن است و اگـر استقرار دمکـراسی سیاسی به خودی خود دستاوردی عظیم به شمار می رود (که متاسفانه بخشی از چپ ایران این نگرش را ندارد)، آیا نباید، نه فقط در مبارزات این جنبش شرکت کرده از مطالبات دمکراتیک پشتیبانی نمود بلکه می بایست در حین الحاق و همراهی با مطالبات حق طلبانه مردم به طرح شعارها و خواسته های عادلانه تر و برابری طلب پرداخت. مگر نه این است که خود توده های مردم، می باید، نهایتاً، در حین ارتقاء شناخت به مسایل عمده ی اجتماعی، در سازماندهی اقتصادی/ اجتماعی جامعه مشارکت آگاه و خلاق داشته باشند. در آن صورت آیا از فعالین سوسیالیستی انتظار نمی رود که با شرکت در مبارزات روزانه مردم و در عین حال با اشاعه ی برنامه های انسانی تر اجتماعی که برمبنای مجموعه ای از تحقیقات و تجربیات تاریخی و جهانی باشد، به لحاظ سیاسی و تئوریک جنبش دمکراتیک مردم ایران را تقویت کنند.
همان طور که در خطور قبلی اشاره گردید، در برخی از جوامع، بعد از پیروزی انقلاب دمکراتیک، اشکالی از مدیریت شورایی با درجات مختلف تجربه شده اند. در ایران نیز در یکی دو سال اول بعد از انقلاب ۱۳۵۷ کارگران و فعالین درگیر در جنبش کارگری، که خیلی از آنها، پیشاپیش، در اعتصابات و تظاهرات علیه استبداد سلطنتی نیز شرکت نموده خود را در کمیته ها و شوراهای مبارزاتی سازماندهی کرده بودند، در جریان تشکیل شوراهای کارگری در برخی از مراکز صنعتی قرار گرفتند. گرچه اغلب این شوراها و کمیته های خودساخته شده کارگری درصدد آن برآمدند که در عرصه فعالیت های تولیدی، مدیریت را در دست بگیرند، اما به دلایل متفاوت و عمده در میان آنها سرکوب قهرآمیز از طرف رژیم فقاهتی، تجمع های مستقل کارگری تداوم نیافتند. البته عوامل دیگری نیز به درهم پاشیدگی کمیته ها و شوراهای کارگری کمک نمودند و به گفته ی آصف بیات وجود خصلت های نابرابر و بوروکراتیک در درون این گروههای کارگری و وابستگی های ایدئولوژیک و سیاسی آنان به سازمان های اپوزیسون، عدم آمادگی در امور حسابداری و فنی و رجوع به مدیران و متخصصان قبل از انقلاب و نبود یک "چشم انداز سیاسی" جدی در جنبش کارگری و در واقع عدم وجود تجربه و آموزش لازم در عرصه های تئوریک و تشکیلاتی، از جمله فاکتورهای مؤثر برای چیرگی خصایل صنفی و عدم موفقیت در رشد سیاسی این گروه های مستقل کارگری و در نتیجه محو تدریجی آنها بود (بیات: ۹۳-۸۱). اما، رویهم رفته، در اوایل انقلاب، مانع اصلی در مقابل پیشرفت جنبش کارگری و امکانِ استمرار اشکال خود مدیریتی در ایران همانا وجود سیاست های خصومت آمیز و ضد کارگری از طرف رژیم جمهوری اسلامی بود. سردمداران رژیم ارتجـاعی برآمده از تحول عظیـم در سال ۱۳۵۷، خود را صاحـب انقلاب و قیـم مردم ("امت") دیده و آگاه از این انتظار توده های انقلاب که مسیر حرکت می یابد در جهت عدالت اقتصادی و دمکراسی آغاز شده و آنها نیز در سازماندهی و مدیریت جامعه مشارکت داشته باشند، و در عین حال با سوء استفاده از وجود اعتقادات سنتی و مذهبی در میان بخش های عظیم جامعه به استراتژی متکی به امت گرایی اسلامی متوسل شده از همان روزهای اول درصدد کنترل سیاسی/ ایدئولوژیک پلیسی بر جمعیت و به ویژه، اپوزیسیون و فعالین در جنبش اجتماعی برآمدند. در این راستا سیاستِ تبدیل نمودن تجمع های مردمی و از جمله کمیته های کارگری به نهادهای وفادار به نظام ولایت فقیه یکی از ستون های استراتژیک رژیم را تشکیل داده است. البته، همان طور که اشاره شد وجود توهمات مذهبی/ سیاسی در میان توده های مردم که عمدتاً ناشی از نبود آزادی های سیاسی در نظام قبلی (سلطنتی) بود و عدم شناخت درست از اوضاع سیاسی در میان بخش بزرگی از اپوزیسیون که رژیم خمینی را "ضد امپریالیست و مردمی" قلمداد می کرد از جمله باعث گردید که برخی از تجمع های کارگری (کمیته ها، انجمن ها و شوراها) به نهادهای وابسته به رژیم (شوراهای اسلامی کار، خانه کارگر، غیره) تبدیل شوند. البته، بخش های دیگری از کارگران و فعالین در جنبش کارگری که برخی با سازمان های اپوزیسیون نیز در ارتباط بودند، به مقاومت و مبارزه ادامه دادند که متاسفانه در این رویارویی نابرابر با رژیم ددمنش جمهوری اسلامی هزاران نفر از آنها به زندان انداخته شده، شکنجه و یا اعدام گردیدند.
در واقع رژیم ولایت فقیه با توسل به ایدئولوژی اسلام سیاسی و سوء استفاده از اعتقادات مذهبی/ سنتی در میان اکثریت توده های مردم و معرفی خود به مثابه ی نماینده ی "امت"، با اتکاء بر پشتیبانی مقطعی آنها، مخالفین سیاسی و از جمله فعالین در جنبش کارگری را به عنوان عوامل بیگانه مورد سرکوب شدید قرار داد. اپوزیسیون چپ و دمکرات و به ویژه، فعالین مدافع حقوق آزادیخواهانه و عدالتخواهانه کارگران، زحمتکشان و محرومان، به طور کامل درهم کوبیده شده و تشکل های متنوع کارگری (انجمن ها، سندیکا ها، شوراها)، همگی در نطفه خفه گردیدند. وگرنه جنبش کارگری، در صورت وجود دمکراسی و به ویژه پشتیبانی از طرف یک دولت مترقی و مردمی می توانست امکان سازماندهی در سراسر کشور و در تمامی عرصه های اقتصادی پیدا نماید. نمونه هایی از کشورهایی که تحت رژیم های دمکراتیک، به پیشرفت مطالبات کارگری کمک شده است نشان می دهد که عامل سیاسی برای جنبش کارگری و مترقی در جهت سوسیالیست بسیار مهم است. برای مثال در شیلی، وقتی که حکومت مردمی سالوادُر آلنده بر روی کار بود در سال های ۱۹۷۳-۱۹۷۰ در عرصه ی اصلاحات ارضی و اشتغال پیشرفت های زیادی حاصل گردید. در این دوره، مدیریت بیش از ۳۰۰ مؤسسه ی اقتصادی تحت کنترل کمیته های کارگری و دهقانی درآمد (بیات: ۷۳). بدیهی است که در صورت استقرار دمکراسی سیاسی و وجود سطحی از پشتیبانی سیاسی از طرف دولت، طبقات و اقشار زحمتکش از کنترل و رفاه اجتماعی بیشتری برخوردار می شوند. آنچه را که در اینجا مورد تاکید قرار می گیرد این است که برای جنبش چپ که خواهان پیشبرد برنامه های دمکراتیک و عدالتخواهانه است، چندین عامل عمده هستند. در میان آنها عوامل ذهنی یعنی پشتیبانی سیاسی از طرف دولت، تجربه ی در فعالیت های سازمان یافته جمعی (ب.م سندیکاها، شوراها، تعاونی ها، غیره) و تدارک یک چشم انداز روشن در رابطه با اهداف تاکتیکی و استراتژیک و به ویژه ارائه گزینه های ساختاری و مضمونی در رابطه با دوران بعد از انقلاب بسیار مهم هستند.
اسـاسی ترین موضوع در برابر جنبش چپ، امروزه، چگونگی تأثیرگذاری در پیشبرد تحولات انقلابی در عرصه ی ساختارها و روابط سیاسـی/ اجتماعـی است. آن حـرکت سیاسـی که ترکیبی از گزینـه های ارزشــی (ب.م. آزادیخواهی، برابری طلبی) و ساختاری (ب.م. حق رأی عمومی، جمهوریت، خودحکومتی) را داشته باشد، کارکرد مؤثرتری نیز در شکل گیری مترقی جامعه خواهد داشت. در ایران، مثل بسیـاری از کشورهای دیـگر مجمـوعه ی عظیمی از سنتهای تاریخی و روابط اقتصادی/ اجتماعی وجود دارند که بدون توجه به پیچیدگی آنها، اتخاذ موضع گیریها، تاکتیک ها و روش های مبارزاتی از موفقیت زیادی برخوردار نخواهند شد. اقتصاد ایران به فروش نفت وابسته بوده عمدتاً حول محور روابط تجاری/ خدماتی و غیرتولیدی، گردش می کند. مناسبات سرمایه داری که همواره ناعادلانه است، در ایران تحت کنترل یک رژیم خودکامه ی مذهبی/ نظامی به یکی از ناکارآمدترین و فاسدترین نوع خود تبدیل شده است. سیاست های اقتصادی رژیم، عمدتاً بر مبنای درآمد نفت و واردات انواع کالاهای سرمایه ای و مصرفی از خارج بوده و به طور روزافزونی فاصله ی بین ارزش تولید شده ی اجتماعی و سطح مصرف به نفع دومی فراخ تر می گردد. برای مثال، در طول سالهای ۸۷-۱۳۸۳، کل واردات به ایران ۱۹۴.۶ میلیارد دلار و کل صادرات غیرنفتی تنها ۵۵ میلیارد دلار بوده است (احمد سیف، آرش ۱۰۴: ۲۵۲). در واقع به خاطر چیرگی روابط رانت خواری، دلالی و تجاری؛ علاوه بر سیاست های نادرست صنعتی و مالی که بر فراز نیازهای اساسی اکثریت مردم، از طرف طیف بسیار کوچکی از حکومتگران اتخاذ می گردد. جامعه ی ایران، به ورطه ی ورشکستگی اقتصادی کشانده شده و نابرابری های اقتصادی، فقر و محرومیت هر چه بیشتر شدت یافته اند. وضعیت اسفناک اقتصادی خود را در نوسان های شدید در حجم نقدینگی و نتیجتاً تورم بالای ۲۰ درصدی، بحران بانکی (میزان مطالبات معوقه ی بانکی بنا بر اطلاعات اخذ شده از سایت الف وابسته به احمد توکلی ۵۶ هزار میلیون تومان است)، رکود عظیم اقتصادی (کارکرد واحدهای تولیدی کمتر از ۴۰ درصد است و تنها در سال ۱۳۸۷ بیش از ۵۰۰ واحد تولیدی تعطیل گردیده و صدها هزار نفر کارگر بیکار گردیده اند)، افزایش در فقر (۵۰ درصد خانواده ها کمتر از ۷۰۰ هزار تومان درآمد دارند) و بیکاری (حداقل ۲۰ درصد بیکاری) نشان می دهد. جای تعجب ندارد که علاوه بر مناسبات ناعادلانه سرمایه داری و به ویژه به خاطرِ نبود موازین شفاف و قانونی در عرصه ی روابط اقتصادی و وجود دنیایی از هرج و مرج و چپاول به وسیله ی قدرت ها و طیف های حاکم، و اینکه، بسیاری از سرمایه ها نیز همواره در حال فرار به خارج و به ویژه شیخ نشین های خلیج فارس مثل دوبی می باشند، شرایط زندگی برای توده های مردم بسیار طاقت فرسا شده است. هم اکنون اقتصاد ایران بسیار بیمار و تهی از انباشت سرمایه های لازم اجتماعی در تاروپود خود است.
با توجه به این شرایط اقتصادی/ اجتماعی، در میان فعالین جنبش سوسیالیستی ایران نظرگاه های متفاوتی مطرح می شوند که در اینجا به سه گرایش عمده اشاره می گردد.
یک گرایش مدافع اصلاحـات و تغییرات تدریجی بوده عمـدتاً از حقوق دمکراتیک و آزادی های سیـاسی  دفاع می کند. برای آن، هدف کنونی، لزوماً تغییر بنیادی در ساختار حکومتی نیست و روش های پراگماتیک، همچون ایجاد فشار از پایین برای تعویض سیاست های حکومتی، تاکتیک های اصلی این خط فکری را تشکیل می دهد. برای مثال، یکی از فعالین متعلق به این گرایش معتقد است که جنبش کارگری "نمی تواند به دنبال انقلاب و انقلابی گری باشد" و می باید بکوشد تا "شرایط بهتری را برای زیستن ایجاد کند". بنابراین نظر "شکل حکومت در تعیین استراتژی این جنبش تأثیر چندانی ندارد" (آرش ۱۰۴: ۱۷)
یک گرایش دیگر، جنبش مردمی حاضر در ایران را "ضد سرمایه داری" دانسته، خصلت های عام دمکراتیک آن مثل جهت گیری "ضد دیکتاتوری" آن را تنها "نمود" آن قلمداد نموده، شعارهایی مانند "مرگ بر دیکتاتور" را در واقع به مفهوم "مرگ بر سرمایه داری" تعبیر می کند. محسن حکیمی به مثابه ی یکی از چهره های شناخته شده ی این خط فکری معتقد است که یک فعال جنبش ضد سرمایه داری طبقه کارگر وظیفه دارد که "پرده ی ساتر" ضدیت با دیکتاتوری را کنار بزند و "ذات ضد سرمایه داری جنبش کنونی را" بیرون بکشد. وگرنه همانند اوایل انقلاب بهمن ۱۳۵۷ اگر طبقه کارگـر "با هویت طبقاتی اش، با مطالبات ضد سرمایه دارانه، شوراهای انقلابی اش و با افق الغای کارمزدی اش وارد مبارزه نشود"، پروژه ی سوسیالیستی شکست خواهد خورد (آرش ۱۰۴:۱۰).
اما گرایش واقع بینانه تر چپ آزادیخواه علاوه بر اعتقاد به پیشبرد تحولات بنیادی اقتصادی/ اجتماعی در جهت برابری و عدالت اجتماعی، ضرورت یک دوران گذار دمکراتیک که حکومت نیز در آن نقش فوق العاده مهمی داشته باشد، را می بیند. طبق این بینش جنبش سوسیالیستی می باید، پیشاپیش، ارزش های انسانی و گزینه های ساختاری / روابطی خود را تعیین نموده برای آنها مبارزه نماید. در ایران که فعالیت های اقتصادی، عمدتاً، حول محور درآمد نفت می گردد، بدیهی است که نهاد دولت نقش عظیمی در سازماندهی اقتصادی/ اجتماعی جامعه دارد. بنابراین هر نوع استراتژی برای مبارزه و حرکت در جهت سوسیالیسم، نیز، می باید به چگونگی نقش و کارکرد دولت نقشی محوری بدهد. روشن است که بین جامعه نسبتاً شهرنشین ایران و مثلاً منطقه دهفانی چیاپس در مکزیک فرق بسیار است و شیوه ها و اشکال مبارزاتی و استفاده از انواع نهادها، سازمان ها و مؤسسات اجتماعی برای نیل به سوسیالیسم نیز متفاوت خواهند بود. با این وجود توجه به تجربیات تاریخی و فرآیندهای جهانی اجتماعی، همواره مهم و مفید هستند. یک جامعه مدرن سوسیالیستی که قرار است زندگی را متنوع، شکوفا، آزاد و عادلانه پدید آورد، خلاقیت ها و انرژی های انسانی را بطور دمکراتیک در تار و پود روابط اجتماعی بکار بَرَد، تنها می تواند بر اساس امکانات واقعیِ اقتصادی/ اجتماعی/ فرهنگی شکل گرفته، پیشرفت نماید. شکی نیست که وجود دستاوردهای ارزشی (ب.م اعتقاد به آزادی، برابری و عدالت اجتماعی) و ساختاری (ب. م. استقرار مناسبات دمکراتیک مبتنی بر حق رأی عمومی)، برای یک جامعه ی سوسیالیستی (به هر کس به اندازه ی کارش) که در جهت کمونیسم (به هر کس به اندازه ی نیازش) توسعه می بابد، ضروری است. درعین حال، آرزوها و اعتقادات برای افق های انسانی تر و شکوفاتر در جامعه و پیشبرد مبارزات آزادیخواهانه و برابر طلب در آن جهت را تنها می توان با اتکاء به موازین اجتماعی تجربه شده در جهان و با توجه به شرایط کنونی ایران (که در تنگنای یک اقتصاد عقب مانده سرمایه داری و موازین مستبد سیاسی/ مذهبی قرار گرفته است) سازماندهی نمود. حرکت در راستای یک جامعه مبتنی بر روابط شبکه ای و غیر استثماری، برابر و عادلانه، افقی و همبستگی گرا بین تک تک افراد و تجمع های خود مدیریت یافته و خودحکومتی آنها، نمی تواند بدون توجه به واقعیات کنونی اقتصادی/ اجتماعی در ایران آغاز گردد.
اقتصاد ایران هنوز از یک روابط ارگانیک و تکامل یافته بین صنایع استراتژیک مبتنی بر تولیدات سرمایه ای (ب.م. نفت، پتروشیمی، ذوب آهن) و صنایع مصرفی (ب.م. اتومبیل سازی، وسایل خانه) برخوردار نبوده، بخش های مختلف صنایع، مایحتاج خود را بدون اینکه از درون یک شبکه ی هماهنگ گردیده و سازمان یافته ی اقتصادی تغذیه کنند، در عوض به طور پراکنده و در پرتو دنیایی از روابط مبتنی بر دلالی و رشوه خواری از طریق مؤسسات وابسته به دولت و سپاه و یا مستقیماً در رابطه با شرکت های خارجی تامین می کنند. در واقع بین بخش های تولید کننده ی صنایع سرمایه داری و محصولات مصرفی یک رابطه ی زنجیره ای و تکامل یابنده وجود ندارد. یکی از دلایل آن مداخله از طرف حکومتگران و وابستگان آنها در بخش خصوصی در تمامی تار و پود فعالیت های اقتصادی است. رژیم در سالهای اخیر هرچه بیشتر خصلت انحصاری ــ نظامی به خود گرفته، بسیاری از شرکت های دولتی را تحت لوای "خصوصی سازی" به شرکت های شبه دولتی وابسته به سپاه پاسداران و بنیادهای حکومت ساخته (ب.م. بنیاد مستضعفان، بنیاد شهید و بنیاد رضوی) سپرده  است. در واقع در ایران یک نوع اختاپوس مافیایی- شبه دولتی شریان های اصلی اقتصاد مملکت را در دست دارد و با هدف حفظ قدرت و منافع اقتصادی خود به هر قیمت، باعث رکود شدید اقتصادی، پراکندگی و از هم پاشیدگی در روابط عادی سرمایه داری و در نتیجه کارآیی بسیار کم و رشد اقتصاد خرده کالایی و مصرفی شده است. آنچه که در جامعه ایران چیرگی یافته، یک نظام اقتصادی/ اجتماعی ناهنجار، نا مرتبطه و غیر قانونمند سرمایه داری و در زیر سایه قدرت های مافیایی و رانت خوار می باشد که به طور روز افزونی باعث افزایش بیکاری، کم کاری، محرومیت های وسیع اجتماعی شده، بطوری که در ایران امروز تعداد درصد شاغلان مزدبگیر از تعداد مشمولان خرده پا (صاحب کاران کوچک شهر و روستا) که تقریباً ۴۰ درصد را تشکیل می دهند کمتر شده است. (مصاحبه با سهراب بهداد استاد دانشگاه وینستون اوهایو، ایالت متحده  www.etehadefedaian.org/۵۵۷۳).
با توجه به این اوضاع اجتماعی و ترکیب طبقاتی و روابط نامنظم و پراکنده اقتصادی، سئوال حیاتی این است که در صورت پیروزی یک انقلاب سوسیالیستی آیا امکان سازماندهی شبکه ای/ شورایی در بخش های متنوع فعالیت های اقتصادی و در بین صدها هزار واحدهای مستقل و خود مدیرت یافته، بر مبنای روابط غیرکالایی و غیرپولی، چگونه، با چه سرعت و در چه سطحی انجام پذیر خواهد بود که در عین حال در این پروسه ی گذار، به نیازهای حیاتی انسانی و از جمله آزادی های ضرور اجتماعی و توزیع عادلانه ی مجموعه ارزش های تولید شده اجتماعی، نیز، جوابگو باشد. آیا واقعاً، برخی از سوسیالیست ها بر این نظر هستند که در فردای بعد از انقلاب میسر خواهد بود که مؤسسات اقتصادی دولتی و شبه دولتی و همچنین شرکت های بزرگ خصوصی، بدون حضور و تحت مسئولیت یک نهاد انتخاب شده سراسری و هزاران ارگان دمکراتیک محلی، و بدون وجود یک دوران گذار سازمان داده شده، بلافاصله تحت هدایت انجمن ها و شوراهای کارگری تولید کننده و مصرف کننده قرار گرفته، از روابط کالایی و پولی مبرا گردیده و منحصراً برای ارضای نیازهای واقعی انسانها، سازماندهی شوند. اما تجربیات ساختمان سوسیالیسم در قرن گذشته نشان می دهد که برای حرکت در جهت سوسیالیسم و فاز عالی تر آن (کمونیسم)، به یک دوران گذار که حامل رهبری سوسیالیستی، در چارچوب یک ساختار دمکراتیک سیاسی باشد، نیاز است. پیشرفت مدرن، عادلانه و دمکراتیک در یک جامعه در گرو وجود پشتوانه ها و ثروت های استوار بر انباشت ارزش تولید شده اجتماعی میباشد و در یک جامعه ی مدعی حرکت به سوی سوسیالیسم، تخصیص دمکراتیک و عادلانه ثروت ناشی از ارزش مصرف ذخیره گشته به وسیله مردم  و چگونگی بکار بری مؤثر و توزیع عادلانه این اضافه ارزش های اجتماعی، چه در سراسر جامعه و چه در ایالت ها و مناطق محلی به اهرم های حکومتی که انتخاب شده از طرف خود مردم باشند نیازمند است. البته، هدف اصلی جنبشِ سوسیالیستی همواره این است که نهایتاً خود توده های مردم که در فعالیت های متنوع اقتصادی و به ویژه بخش تولیدات درگیر هستند در تمامی فعالیت های اجتماعی مشارکت مستقیم و غیر مستقیم داشته در امورات عمومی جامعه کنترل دمکراتیک داشته باشند، اما این شرایط ایده آل طی یک پروسه طولانی دست یافتنی است.
به دیگر سخن، نظر مورد تاکید در این جا این است که در دنیای مدرن امروز، حتی اگر که در بیش از یک کشور، سمت گیری سوسیالیستی اعلام شده باشد، هنوز تمامی روابط اجتماعی نمی توانند از ابتدا  فارغ از قانون ارزش باشند. حتی اگر که در بخش های صنعتی که مستقیماً ارزش تولید می گردد، روابط غیرکالایی، سریعتر، چیره شده باشد، اما در عرصه ی توزیع و خدمات، استقرار این نوع مناسبات سوسیالیستی بسیار دشوارتر است. یقیناً برای سال های زیاد طی دوران گذار، به مدیریت های سراسری و محلی نیاز خواهد بود که در آن صورت حتی اگر جامعه در سطحی قرار گرفته باشد که در بخش های تولیدی و از جمله در عرصه ی کشاورزی سیستم کار مزد به کنار گذاشته شده باشد ولی با توجه به پیچیدگی های مدرن امروزی نمی توان انتظار داشت که به طور مصنوعی تمامی فعالیت های اقتصادی استوار بر مبادله ی کالا و پول یعنی ارزش های قابل مبادله متوقف گردند که در آن صورت آشفته بازار مخربی گریبانگیر جامعه می شود. در واقع تا قبل از اینکه روابط غیرکالایی و غیرپولی و مبتنی بر مبادله ی محصولات تولید گشته بر اساس کار مشخص و ارزش مصرف آن و نه کار مجرد و مولد ارزش مبادله، به سطح هژمونیک نرسیده اند به مکانیسم های مدیریت در تمامی تار و پود فعالیت های اقتصادی نیاز است. مثلاً در ایران، صنعت نفت و دیگر صنایع مادر و ازجمله پتروشیمی و فولاد سازی را نمی توان بدون برنامه ریزی های طولانی مدت و بدون استفاده از نیروهای عظیم تکنیکی وانسانی به کار انداخت. آیا بدون وجود یک استراتژی کلی اقتصادی و بدون استفاده ی موثر و عادلانه از ارزش اضافی اجتماعی که بر اساس تمامی فعالیت های اقتصادی انباشت شده باشد، می توان یک جامعه بیش از ۷۰ میلیون نفری را از آموزش، درمان، اشتغال، و بسیاری از خدمات اجتماعی لازم برخوردار نمود. در واقع در یک جامعه ی مدعی سمت گیری به سوسیالیسم علاوه بر وجود بخش هایی از فعالیت های اقتصادی که مردم بر کار مفید و مشخص خود کنترل مستقیم داشته، تمامی ماحصل آن (ارزش مصرف) را به صورت پاداش (حقوق) دریافت می کنند، هنوز به بخش های دیگر اقتصادی برای یک دوران نامشخص نیز نیاز است که در چارچوب موازین متکی بر قانون ارزش یعنی استفاده از معیار متوسط نیروی کار لازمِ اجتماعی  جهت محاسبه ی مجموعه ی ارزش های تولید گشته و تخصیص اضافه ارزش ذخیره شده برای استفاده در امور عمومی جامعه، عمل می کند. سئوال حیاتی این است که آیا انسان های آزاده و طرفدار عدالت اقتصادی و شکوفایی فرهنگی/ اجتماعی قادر هستند که با توجه به وجود روابط بسیار پیچیده تر و ظریف تر امروزی تنها با توسل به اندیشه های خردگرای انسانی و از طریق تجمع ها و گروه های خودساخته به طور افقی و شبکه ای و بدون وجود قوانین و موازین حقوقی و تنها بر اساس روابط  اقتصادی متکی بر کار مستقیم اجتماعی و دریافت تمامی ارزش های آن بدون توجه به مسایل بسیار عمده در جامعه و بدون داشتن افق های وسیع تنظیم شده، سیستماتیک و سازمان یافته، به ساختمان سوسیالیسم بپردازند. بدیهی است که حرکت در آن جهت به ذهنیات هدایت گرانه جمعی و دمکراتیک و در عین حال، هنوز، استفاده از برخی از مکانیزم های موثر سرمایه داری نیازمند است که بر مبنای پروسه ای از مطالبات و نظرات مورد نقد و بررسی قرار گرفته شده شکل گرفته باشند. البته این نهادهای هدایت کننده می باید انتخابی بوده و ترجیحاً از طریق انجمن های شورایی (ب.م. پارلمان سراسری و انواع ارگان های منطقه ای و محلی) عمل بکنند. این نهادهای تصمیم گیرنده ی مردمی به مثابه ی جایگاه نمایندگان واقعی توده های مردم و به ویژه کارگران ، زحمتکشان و بر مبنای موازین دمکراتیک و حق رأی عمومی که همواره تحت نظارت مستقیم مردم ومکانیزم های احضار شونده باشد، مسئولیت اداره ی جامعه را خواهند داشت. محوری ترین مسئله در اینجا این است که علی رغم وقوع تحولات سیاسی با ژرفای متفاوت دمکراتیک و رادیکال، اشکال و ساختارهای دمکراتیک و ارزش های آزادیخواهانه و عدالت جویانه انسانی می باید همچون معیارهای جهانشمول در دوران های مشخص گذار به سوسیالیسم، خدشه ناپذیر باشند. آنچه را که می توان در این جا با اطمینان گفت این است که برای پیشبرد مبارزات آزادیخواهانه و عدالتجویانه درهر سطحی از حاکمیت اقتصادی/ اجتماعی سرمایه داری، حیاتی است که اعتقاد و تلاش برای برقراری موازین دمکراتیک و انتخابی، با وجود تمامی موانع سیاسی/ اجتماعی، به کنار گذاشته نشود. تجربه ی جهانی نشان داده است که تنها در چارچوب وجود یک نظام دمکراتیک و مبتنی بر حق رأی عمومی (جمهوری) و از طریق نهادهای انتخابی مثل پارلمان، انجمن، شورا است که توده های مردم می توانند در سرنوشت اجتماعی خود شرکت کرده و آگاهانه در جهت ساختن روابط انسانی عمل کنند. بدون شک، پروسه ی گذار به سوسیالیسم مجموعه ای از کارکردها، تخصص ها و تجربیات مفید اجتماعی و اشکال متنوع دمکراتیک را به کار خواهد گرفت.
در برنامه ی یکی از سازمان های چپ ایران، راه کارگر، که ظاهراً هنوز، هر دو گروه از هم جداگردیده به آن اعتقاد دارند، می خوانیم که دمکراسی به مفهوم "حکومت اکثریت مردم" و مبتنی بر آزادی های بی قید وشرط سیاسی می تواند فرم "جمهوری واقعاً دمکراتیک و مردمی" داشته باشد که در عین حال بر روی شالوده ی یک قانون اساسی تصویب شده "با رأی آزاد" در مجلس مؤسسان استوار باشد. بر طبق این دیدگاه، قوانین اساسی دمکراتیک برآمده از یک انقلاب مردمی، قدرت سیاسی را به "شورای عالی منتخبه همه ی مردم" (بخوان مجلس و یا پارلمان) سپرده همه ی "ارگان های دولتی و توده ای و ملی بر پایه ی "حق رأی همگانی انتخاب می شوند. ایدئولوژی و مذهب از دولت جدا بوده و همه ی ملت های ساکن ایران "در یک مجموعه جمهوری فدرالیز متحد"، خود مختاری داشته حتی تا حد جدایی حق دارند. در بخش اقتصاد، کلیه صنایع کلیدی، به مثابه ی "مالکیت اجتماعی" تحت کنترل دولت درآمده، به درآمد ، ثروت و ارث "مالیات تصاعدی" بسته می شود. موازین رفاهی مانند تحصیل و درمان رایگان، "اشتغال برای مردم" و تصویب قانون کار مترقی نیز از جمله مواد گنجانده شده در برنامه ی راه کارگر می باشند.
جای تعجب خواهد بود که اگر برای آن بخش از جنبش سوسیالیستی که دمکراسی را از اهداف عدالتخواهانه اقتصادی/ اجتماعی جدا ناپذیر می داند، به پای این نوع مفاد برنامه ای و اشکال دمکراتیک ساختاری (جمهوریت) نرفته آنها را به مثابه ی سنگ بنای پیشرفت به سوی سوسیالیسم، نداند. در قرن گذشته تجربه شده است که تنها در چارچوب وجود نظام دمکراتیک و مبتنی بر حق رأی عمومی (جمهوری) و از طریق نهادهای انتخابی مثل پارلمان، انجمن و شورا است که توده های مردم می توانند در سرنوشت اجتماعی خود شرکت نموده و آگاهانه در جهت ساختن روابط انسانی عمل کنند. بدون شک پروژه ی گذار به سوسیالیسم مجموعه ای از اشکال متنوع دمکراتیک را به کار خواهد گرفت.

فرامرز دادور
ژوئن ۲۰۱۰


پا نوشته ها:___________  
                                              
نشریه آرش چاپ فرانسه
Z Magazine, Tanya Ker seen, "Morales and Social Movements confront new challenges" Feb ۲۰۱۰: ۱۱-۱۳    
Monthly Review, an independent left journal, published in New York.    

Karl Marx "The civil war in France". In the Marx Engels Reader, edited by Robert C. Tucker, second edition, ۱۹۷۸, W.W. Norton

Robert V. Daniels, "A Documentary History of communism", volume ۱. Communism in, Russia, L.B.Tauris & Co.Ltd. London, ۱۹۸۵  

Assef Bayat, "Work Politics and Power", An International Perspective on workers control & self- management, Monthly Review Press, ۱۹۹۱

The Rosa Luxemburg Reader, edited by Peter Hudis & Kevin B. Anderson, Monthly Review press

آتشفشان جوشان "جنبش سرخ"، زیرخاکستر رکود "جنبش سبز"

| 0 نظر
bizhan-niabati.jpgدرست یکسال از تولد جنبش کذایی سبز در سپهرسیاسی ایران می گذرد . این جنبش که درآغاز کار، هم  خود و هم حاکمیت را غافلگیر کرده  و موفق شده بود

 تا برای اولین بار " عنصر اجتماعی" را به خیابان آورده  و به مصاف حاکمیت بفرستد ، پس از مدت زمانی نه چندان طولانی با خاتمه گیجی موقت نظام  و آغاز دوباره سرکوب ، یواش یواش دست و پایش را از خیابان جمع کرده  و  وارد یک دوره از رکود  و بی عملی گردیده و به جنبش بیانیه نویسی تقلیل یافته است . اهمیت این جنبش اساسا در حضور اجتماعی آن در خیابان و حمایتهای جهانی ، به تبع آن حضور توده ای بوده است و نه چیزی دیگر . عقب نشینی از خیابان درهراس از رادیکالیزه شدن جنبش تنها به رکود "جنبش سبز" می انجامد و روند رادیکالیزه شدن را متوقف نخواهد کرد . چرا که مسئول اصلی رادیکالیزه شدن جامعه درحاکمیت نشسته است . موسوی اگر تصور میکند که در شرایط کنونی ایران و تعادل قوای بین المللی حاضر، یکبار دیگرهم می توان راه خمینی را رفت ، دچار یک اشتباه محاسبه سهمگین است . اگر چه به اعتقاد من مشکل موسوی  و کروبی  و امثالهم  نه اشتباه محاسبه که بیشترهم سنخی و هم جنسی با خمینی و ایدئولوژی خمینی است .
شباهتهای این جنبش با نهضت خمینی در سی و اندی سال پیش ، چه به لحاظ رهبری عمیقا ارتجاعی آن ، چه به لحاظ کادرسیاسی عمدتا فرصت طلب و موج سوارش و چه ازمنظر گردی بی حد و مرزش بسیار است . تفاوتهای آن دو اما که خود را اساسا در پایین و درسیمای "عنصر اجتماعی"  از سویی و در قالب جبهه بندیهای جهانی  و مهمتر از همه ماهیت حاکمیت از سوی دیگرمی نمایاند نیز البته کم نیست . همین تفاوتها هم هستند که تکرار نهضت خمینی را در شرایط ایران امروز از اساس امکان ناپذیر کرده است .

 پایه های اجتماعی  نهضت خمینی ، "توده ها " ی بی شکلی بودند از جنس رهبریشان ، با همان دستگاه ارزشی  و با همان درجه از انجماد فکری  و عدم تسامح در مقابل هرآنچه که گونه ای دیگر بود . پایه های اجتماعی "جنبش سبز" اما هیچ سنخیتی چه به لحاظ  شکل و چه در محتوا با رهبری خود ندارند . اینجا یک جنبش شهری است که هرچه هست ، " توده " نیست . شهروند است . بدنبال تحولات آرمانی در یک آینده مبهم نیست . تغییرات ملموس را برای همین امروز می خواهد . خود را با رهبری ارتجاعی تنظیم نمی کند . رهبری را با مطالباتش می سنجد .  تا آنجایی بالا می بردش که با این مطالبات همخوانی داشته باشد  وگرنه به راه دیگری می رود . آن "توده" را بسادگی می شد به هرسمتی کشاند ولی این "شهروند " را با هیچ ترفندی نمی توان سوار "اسب تروای" لات و لمپنهایی کرد که خود زمانی در هیئت عضوی ازهمان " توده " بی شکل ، بدنبال امامی دجال روان بودند . آنجا توده ها همچون مامومی بودند بدنبال امامی روان . اینجا مردمی ، "خنجرخیانت به اعتماد درپشت" که دیگر دیرزمانی است برای هیچ امامی ، تره هم خرد نمی کنند .      

 نهضت خمینی برخوردار از یک رهبری کاریسماتیک بود که برای رسیدن به هدف حاضر به استفاده از هر وسیله ای بود . به عبارت دیگر اراده تصاحب قدرت را داشت . درمقابل او اما حاکمیتی قرارداشت که از همه چیز برخوردار بود الا اراده حفظ قدرت . در اینجا رهبری "جنبش سبز" را به همه چیز می توان تشبیه کرد الا رهبری ! دنبال سهم خواهی از حاکمیتی که کل کیک قدرت را تنها برای خود می خواهد . حاکمیتی که هرچه نداشته باشد ، اراده  حفظ قدرت را دارد  و به همین اعتبار اراده سرکوب را نیز . بدیهی است که در اینجا بحث خوب و بد خواسته ها و شیوه ها را نمی کنم . بحث الزامات ضروری دست بدست شدن قدرت سیاسی در یک جامعه بسته را دنبال می کنم . بحث بر سروفادارای به قواعد بازی در پروسه جابجایی قدرت سیاسی در جامعه استبدادی است .

برای حفظ قدرت در یک جامعه استبدادی ، حاکمیت بیش ازهر چیز و پیش از هر چیر می باید که اراده  سرکوب را داشته باشد . مقاومت در مقابل سرکوب نیز بیش ازهر چیز می باید که اراده تصاحب قدرت سیاسی را و آمادگی  پرداخت بهای آنرا دارا باشد . بدون رعایت این الزامات ضروری ، آنچه که بر جای  می ماند  تنها لق لق زبان است و دیگرهیچ .

 این همان نقطه بن بست "جنبش سبز" و پاشنه آشیل به اصطلاح رهبران آن است . درعین حال همین نقطه ، شانس بزرگ استراتژیک "جنبش سرخ" هم هست . جنبشی که سهم نمیخواهد. تمامی قدرت را خواهان است . دنبال ساخت و پاخت از بالا نیست . نافی تمامیت بالایی هاست . جنبشی که در نهایت نارهبری مرتجع و موج سوار سبزسیدی را در زیر گامهای استوار خود له کرده  و روانه زباله دان تاریخ خواهد کرد .

 اندکی پس از قیام شکوهمند عاشورای ۸۸ گفته بودم که پس ازاین نقطه عطف ، دیگر قواعد بازی اساسا با پیش ازعاشورا متفاوت است . یعنی اینکه "جنبش سبز" درعاشورا به مرز پتانسیلهای بالقوه خود رسیده است. عاشورا مرز میان "جنبش سبز" با "جنبش سرخ" بود . عاشورا سقف استراتژی اصلاح یک نظام بکلی اصلاح ناپذیر بود . نقطه پایان به میدان آمدن عنصر اجتماعی  تحت لوای اصلاحات بود . از فردای عاشورا هرکجا که این عنصر اجتماعی  فرصت به خیابان آمدن را پیدا کند دیگر نه برای اصلاح نظام که برای سرنگونی تمامیت رژیم به میدان خواهد آمد . این واقعیت را خود نظام مقدس بهتر ازهرکسی گرفته بود. به همین دلیل هم برایم مثل روز روشن بود که رژیم دیگر اجازه تکرار عاشورای دیگری را نخواهد داد مگر آنکه عاشورای دیگری  خارج از توان و اراده  و کنترل آن شعله ور شود و ریش و ریشه نظام مقدس را با همه رجالگان و جنایتکاران هردو باند غالب و مغلوب و داخل و خارجش به آتش بکشد .

۲۲ بهمن ، بینه بزرگ این تغییر بنیادین قواعد بازی بود . رژیم ، جنبش اصلاح نظام را با خفت و خواری بر سرجای خود نشانید . لات و لمپنها  و لودگان تئوریسین شده اطاقهای مشکوک فکری سبز را مفتضح و سرافکنده به جان همدیگر انداخت . در یک کلام تئوری ابلهانه " انقلاب مخملی" را به لجن کشید . راه حلی را که من همواره در شرایط مشخص ایران غیرممکن می دانستم . سالها پیش در این رابطه نوشته بودم .

 " در رابطه با " انقلاب مخملی" هم غیراز این  نیست . فراتر از آنکه من و ما  با این " راه حل  گلوبالیستی" موافق باشیم  یا  نه ! ابتدا به ساکن  باید  دید که آیا  اساسا این  به اصطلاح  " راه حل"  در ایران  جواب  دارد  یا  نه .  به  دو دلیل  ساده  جواب  ندارد .

 اول  آنکه مبنای  ضروری شکل گرفتن چنین به اصطلاح  انقلابی !  بی  برو  برگرد ، در  حاکمیت بودن  یک  رژیم  متعارفی  است که  اساسا  به خیابان آمدن و از آن  مهمتر  در  خیابان ماندن   مردم مخالف خود  را  تحمل   نموده و آنرا در نطفه خفه  ننماید .

 دوم  آنکه  شرط  تحقق چنین  انقلابی ، وجود  یک  رهبری  کاریسماتیک  و در عین حال  مورد  پذیرش آمریکا  و اروپا است که در ضمن ، توان  به خیابان  کشیدن  نه همه که حداقل  بخش قابل توجه ای از مردم خواهان تغییر را  داشته باشد ."

 مصاحبه سوم اردیبهشت  ۱۳۸۵ 

و "جنبش سبز" تمامی مختصات یک " انقلاب مخملی" را با خود حمل می کرد . این جنبش همان آلترناتیو مطلوبی بود که آمریکا و اروپا سالها بدنبال شکل گیری آن به انتظار نشسته بودند . به همین جهت هم در مدت کوتاهی معروفیت جهانی یافت ." سمبل" سازی مدیای جهانی که خود را در چهره دخترک جوانی که کوچکترین سابقه مبارزاتی در کارنامه خود نداشت سمبلیزه می کرد ، ابعاد حیرت انگیز بین المللی پیدا کرد . چه همخوانی معنی داری میان رهبری و کادرهای "جنبش سبز" با "سمبل جنبش" برقرار است ! تنها چیزی که ندارند سابقه مبارزاتی است که آنهم اصلا در" انقلاب مخملی" ، محلی از اعراب نیز نباید داشته باشد . هردو اما می بایست که "مظلومیت " یک جنبش مسالمت جو درمقابل یک رژیم خشونت طلب وحشی را در انظارجهانی به نمایش بگذارند . "مظلومیتی" که بطورخودکار از"سمبل جنبش" به "رهبری جنبش" تسری می یابد . همان رهبری که مسئولیت مشترک خون هزارهزار " ندای"  مبارز و انقلابی را در زمان صدارتش ، تا به ابد برپیشانی خود به یادگار خواهد داشت . اینها اما مهم نیستند ! مهم آنستکه که این جنبش  و این رهبری بتوانند آن رژیم وحشی را وادار به "تغییررفتار" کرده  و اهلی کنند . یعنی همان حاکمیتی را که دستش تا مرفق به خون "خودی " و "غیرخودیش" آغشته است .

درظاهر نباید هیچ مانعی برسر راه " تغییررفتار" رژیم  قرارداشته باشد . هم " تهدید" به میدان آمدن "عنصر اجتماعی" وجود داشت و هم " فرصت" مناسب بودن شرایط منطقه ای  و جهانی  و باصطلاح اپوزیسیونی که هیچ نمی خواست جز همان " تغییررفتار" کذایی  ! درست درهمان شرایطی که وزیرخارجه ایالات متحده هم ، مزورانه  تنها خواهان " تغییررفتار" نظام مقدس بود !

هر رژیم متعارفی در وضعیت رژیم " جمهوری اسلامی" از این آلترناتیو درون نظام استقبال می کرد . به تعارض کشاندن تضادهای قابل حل میان جناح های رژیم و قراردادن رژیم در یک وضعیت بازگشت ناپذیر توسط خامنه ای ، تنها محصول بلاهت سیاسی او و گماشتگانش نیست .  بدلیل شدت و حدت تضادهای اجتماعی و از سر جبر و ناچاری است . او بخوبی می داند که هرعقب نشینی کوچکی نیزکه توسط رژیمش صورت بگیرد ، بلافاصله  منجربه بازشدن زاویه ای خواهد شد که نابودی کل نظام را در برخواهد داشت . هرکس که نداند خود رژیم که می داند مفهوم واقعی " تغییررفتار" مورد نظر آمریکاییها چیست .

بلاهت محض است اگر کسی تصور کند که امواج تغییر در مرزهای نظام مقدس متوقف خواهند شد .  به همین دلیل هم این رژیم  ، اجازه در خیابان ماندن  مردمی را  که با سلاح مسالمت به خیابان آمده اند نخواهد داد . یعنی اینکه امکان موفقیت "انقلاب مخملی" کذایی و انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی درایران همچنان ، خواب و خیالی بیش نیست . اگر این تحلیل درست باشد که هست ، بنابراین می بایست که با تمامی قوا گفتمان خائنانه و تسلیم طلبانه مبارزه مسالمت آمیز را به زیر تیغ برد . می بایست که که حاملان زبون و ترسان از انقلاب این تئوری ننگین را درهر کجا رسوا کرد . نتیجه عملی این گفتمان رژیم پسند همانا پرو پیمان کردن تظاهرات دولتی در ۲۲بهمن پارسال و دعوت به خانه نشینی در ۲۲ خرداد امسال بوده است . 

ترس این رژیم از "جنبش سبز" و گفتمان قانونی ! و مسالمت آمیز آن نیست . وحشت حاکمیت از بسترسازی  برای مقاومت قهرآمیز و بازشدن  راه "جنبش سرخ " و گفتمان سرنگونی قهرآمیز است و بس . آری این گفتمان است که جنبش را به سمت اعتلا  و خیابان را به سمت  رادیکالیزه شدن هرچه بیشتر هدایت می کند .

برعکس ، پافشاری بر مسالمت و سازش در مقابله با یک رژیم خشونت مدار و سازش ناپذیر و درجازدن در مرزهای خاکستری اصلاحات  در کادر یک نظام مطلقا اصلاح ناپذیر، بی تردید جنبش را به رکود خواهد کشاند . همان که با جنبش دوخرداد رفت و همین که با جنبش سبز می رود . بدیهی است که مراد من از جنبش دوخرداد نه رهبری آن که پایه های اجتماعی و گفتمان آن است . گفتمانی که از درون نظام با هدف آلترناتیوسازی به قصد حفظ نظام بیرون می آید و توده متوهم وخواهان تغییر و اپوزیسیون درمانده و بریده را تا مدتها بدنبال سراب تحول از درون سردوانیده و دست آخر نیز ناامیدتر و حیران تر و درمانده تر از پیش برجای نهاده تا آلترناتیوی دیگر و گفتمانی بهتر! از درون همین نظام و به سردمداری  بخش دیگری از خیل جنایتکاران مرتجعی از تبارهمان امام .

اینبار اما تاریخ تکرار نخواهد شد . رکود جنبش اصلاحات به جیب رژیم اصلاح ناپذیر ریخته نخواهد شد . بلکه پایه های گفتمان ظفرنمون " سرنگونی قهرآمیز" تام و تمام  رژیم  تازیانه و دار را محکم  و به تبع آن آتشفشان به ظاهر خاموش ولی جوشان " جنبش سرخ" را به سمت انفجار اجتماعی  رهنمون خواهد شد .  چرا که این بار برخلاف سی سال گذشته ، این " عنصراجتماعی" است که قدم به میدان مبارزه گذاشته است . با مطالباتی افزایش یابنده که در کادرساختارهای این رژیم مطلقا پاسخی برایشان موجود نیست . بارها گفته ام که مطالبات جامعه را می توان همواره پایین نگه داشت اما اگر این مطالبات بالا رفت دیگر نمیتوان آنها را دوباره پایین کشید .

 پاسخ این مطالبات نه در کادر این رژیم موجود است و نه درچارچوبه "جنبش سبز" و در زیرعکس خمینی با پذیرش قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران . پاسخ این مطالبات تنها در نبود این نظام  و دم و دنبالچه هایش دست یافتنی است . آری ! چارچوب مناسب پاسخ به این مطالبات تنها " جنبش سرخ " یعنی جنبش سرفراز سرنگونی است . این یک شعار نیست . "این همانی" مطالبات این جنبش با سقف مطالبات " عنصراجتماعی" است . تضاد بنیادین میان این مطالبات با موجودیت رژیم " جمهوری اسلامی " است . حاصل و نتیجه  بلافصل اعمال مداوم  یک " قهرسازمانیافته " ضد انقلابی  در تمامی سطوح اجتماعی  است . ازهمه مهمتر ناتوانی  و سترونی "جنبش سبز" در پاسخگویی به این مطالبات است .

بازهم دررابطه با" تغییررفتار" یا "تغییررژیم"

 یکی از موارد کلیدی نظریه جنگ چهارم که پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ همواره  بدان اشاره داشته ام ، بحث ضرورت تغییررژیم سیاسی ایران در چارچوب طرح " خاورمیانه بزرگ"  و ماهیت آنتاگونیک تضاد میان موجودیت رژیم " جمهوری اسلامی"  و نظم نوین جهانی در کادر طرح فوق بوده است. این تضاد بنیانی و ماهوی ، بدلیل اهمیت فوق العاده سوق الجیشی جغرافیای سیاسی ایران ، مانع اساسی بر سر راه پیش روی طرح مذکور بوده و به تبع آن کل مناسبات ژئوپلیتیک منطقه را تحت تاثیر قرار می دهد  که قطب بندی سیاسی و نظامی بوجود آمده در خاورمیانه طی سالهای اخیر حول "خطرایران" تنها بخشی از آن می باشد .

انتظار فهم این مقولات پیچیده از بازیگران صحنه سیاسی ایران به استثنای جناح غالب جمهوری اسلامی که خود با این تضاد بطور روزمره چنگ درچنگ بوده و هست ، انتظار بیجایی است . این را از موضع تحقیر نمی گویم . زمینه کاری اپوزیسیون ایرانی به استثنای مجاهدین خلق ، هیچگاه ابعاد جهانی نداشته  و تلاشی هم در زمینه شناخت معادلات پیچیده سیاست بین الملل و بازیگران پنهان و آشکار آن صورت نگرفته است . در واقع زمین بازی این اپوزیسیون همواره زمین داخلی  و حداکثر منطقه ای بوده است .

احزابی هم  مانند حزب توده که خود را نه درابعاد ملی صرف  که در کادر اردوی جهانی کار و در مقابل اردوی سرمایه داری جهانی  تعریف می کردند نیز جز غرغره مداوم  داده های حاضر و آماده  اتحاد شوروی سابق ، هیچگاه خود مستقلا به شناخت و تبیین این معادلات حساس اهتمام  نورزیده اند . نشانه آن نیز فقر وحشتناک منابع و مراجع ما در ایران از جمله در این زمینه هاست . این را فقط من نمی گویم . نگاه کنید به اعتراف یکی از تئوریسینها و مورخان رژیم  که نمونه ای از کارهای اطلاعاتیش ، تدوین خاطرات  کیانوری و ارتشبد قره باغی است . "عبدالله شهبازی " طی مقاله بلند بالایی که در ۷ مرداد سال گذشته بنام  «استادان غیبی» و «علم خُشنوم»  قلمی کرده بود با اشاره به کتاب اول من  از مجموعه " جنگ جهانی چهارم ، ابزارها و آماجها " ، به این واقعیت تحت عنوان فقرمنابع فارسی ، چنین اعتراف می کند :

 " اخیراً فردی بنام بیژن نیابتی ، با بهره‌گیری از منابع متعدد آلمانی ، اطلاعاتی درباره ریشه‌های  رازآمیز نازیسم و پیوند آن با طریقت تئوسوفی و انجمن تول گرد آورده که با نام«جنگ جهانی چهارم» در اینترنت منتشر شده. بیژن نیابتی را اقتباس‌گر، نه محقق، می‌دانم و استنتاج‌های سیاسی او مورد تاییدم نیست؛ معهذا اطلاعات غنی موجود در کتابش ، به دلیل  فقر منابع فارسی  در این زمینه ، بسیار مفید است. "

 
بگذریم از اینکه مورخ صاحب نام و همکارسابق وزارت اطلاعات ، فهم نکرده که کتاب مذکور نه یک کار تحقیقاتی که بیان یک نظریه  و یک نگاه ویژه به معادلات جهانی و تاریخ معاصر است  و نویسنده آن نیز نه یک محقق  صرف که بیشتر از آن  یک فعال سیاسی ، البته بر روی موئلفه انقلاب است  و  نه چیزی بیشتر ! ضمن آنکه معلوم نیست اگر جناب شهبازی مرا به عنوان محقق به رسمیت میشناخت ، آنوقت " استنتاجهای سیاسی" مرا نیز که ازجمله ضرورت حیاتی نابودی تام و تمام  نظام "جمهوری اسلامی" با کلیه نهادها و ارگانهای آن را نیز شامل می شود ، تایید می نمود یا نه  !

 به هرتقدیر ! برگردیم به بحث تغییر رفتار یا تغییر رژیم در سیاست خارجی ایالات متحده .  با روی کار آمدن دولت باراک اوباما ، چپ و راست اپوزیسیون ایران که طبق معمول بیشترتوان تحلیل سیاسی و تاکتیکی دارد و کمتر توان تحلیل تئوریک  و استراتژیک ، پس از یک هیاهوی  پرسر وصدا در رابطه با خطرحمله نظامی به ایران ، که البته از حیطه دادن اطلاعیه و بیانیه مشترک و نوشتن مقاله و بعضا هم ترتیب دادن آکسیون و شرکت در تظاهرات ضد جنگ فراتر نمیرفت ، نفس راحتی کشید و به این نتیجه رسید که آمریکا از بحث تغییررژیم  در ایران انصراف داده  و فقط  خواستار" تغییررفتار" ان می باشد . بدیهی بود که نه آن هیاهوی پیشین  که حاصل یک جنگ روانی گسترده برعلیه جمهوری اسلامی بود ، واقعی  بود و نه تحلیل بعدی مبنی بررفع خطرتهاجم نظامی . سال گذشته درهمین رابطه طی مطلبی مفصل به این موضوع پرداخته ام . دراینجا برای اطلاع آندسته ازخوانندگانی که شاید شناخت قبلی از مواضع من نداشته باشند ، بخش کوتاهی از آن مقاله بلند را که به موضوع  بحثمان مربوط می شود می آورم :

" اوباما دستش را به سمت رژیم ایران دراز کرده است . او برای اولین بار خود نظام مقدس را با اسم و رسم مخاطب قرار داده است . او و مقامات ریز و درشت دولتش درهرفرصتی براین یاوه تاکید میکنند که به پیرو پیغمبر ما خواهان تغییر رژیم ایران نیستیم . ما فقط خواهان تغییررفتار آن هستیم. به رژیم می گوید بیایید درعراق مذاکره کنیم . به نیروهای تحت امرتان در آنجا بگویید با ما کاری نداشته باشند ، شاید که ما بتوانیم به شکلی آبرومندانه از این باتلاق بیرون آییم . از نفوذتان درفلسطین و لبنان استفاده کنید تا فشار از روی اسرائیل برداشته شود . در افغانستان کار بدون شما پیش نمیرود، بیایید تا مذاکره کنیم شاید بشود جلوی گسترش ناارامی درافغانستان گرفته شود . ازحرکت به سمت دستیابی به انرژی هسته ای ( که البته هم ما می دانیم وهم شما که منظورهمان سلاح اتمی است ) دست بردارید تا تعادلی را که ما در منطقه برقرار کرده ایم  برهم نخورد . درعوض ما با شما مذاکره می کنیم . هر چقدر که بخواهید مذاکره می کنیم  ...............

 در مقابل رژیم  و مقام معظم رهبریش هم پاسخ می دهد که آقا جان خر خودتان هستید ! اگر ما تا همین حالا هم سر جایمان  نشسته ایم  و به سرنوشت صدام حسین  دچار نشده ایم  و شما را هم وادار کرده ایم تا علی رغم آن هارت و پورتهای اولیه مبنی بر "رژیم چنج " ، حاضر به نشستن با ما بر سر میز مذاکره شده اید ، اتفاقا درست بخاطر استفاده بهینه از همین  ابزارهای قدرتمان  در بیرون از مرزهایمان است . شما می خواهید با لبخند  و دست درازکردن و ادبیات مودبانه ما را وادار کنید تا مسائل شما را یکی پس از دیگری در سطح منطقه ای حل و فصل کنیم . البته استفاده از ادبیات مودبانه بسیار خوب  و مقبول است  ولی آخر ،  پس حل و فصل  مسائل ما  چه می شود ؟

عراق و افغانستان و فلسطین و لبنان  و تنگه هرمز و سودان  و آمریکای لاتین  و چوب کردن لای چرخ ماشین تبلیغاتی هولوکاست و زیرعلامت سوال بردن تفسیر رسمی از آن  و بمب اتمی  و سپاه قدس  و چه وچه و کذا و کذا !  از قضا ابزارهای بسیار ضروری و حیاتی ما هستند که تنها و تنها یک هدف را دنبال می کنند و آنهم حفظ نظام مقدس بهر قیمتی است . حالا اگر تو واقعا دنبال تغییر رفتار ما هستی و نه تغییر ساختار ما ، خوب اینکه کار مشکلی نیست .  لطف کرده  و بجای دو صد گفتار نیک ، با یک نیم کردار جزئی یک تضمین امنیتی ناقابل که رسمیت بین المللی هم داشته باشد به ما بدهید و مثل کره شمالی اعلام کنید که نام ایران هم از آن "محور شر" کذایی ، حذف شده است. همین ! آیا این چیز زیادی است ؟ "

زبان تازه ، تحلیلی برتغییر، ششم خرداد ۸ ۱۳۸

آری ! نه تضمین امنیتی به رژیم داده شد ، نه نام آن از" محور شر" خط خورد ، نه رژیم "تغییررفتار" داد ، نه "انقلاب مخملی" در ایران پا گرفت  و نه حتی گزینه نظامی از روی میز سیاست خارجی آمریکا کنار گذاشته شد . ترفند مذاکره با جمهوری اسلامی نه بخاطر رسیدن به توافق با او بود ، بلکه تنها طریقه به اجماع رساندن جامعه جهانی کذایی در مقابل رژیم "جمهوری اسلامی" بود . جامعه ای  که سیاستهای جنایتکارانه و ابلهانه بوش ـ چینی  و گردانندگان صهیونیست پشت صحنه آنها  در"جناح بازها " در رابطه با تحمیل استرتژی جهان تک قطبی ، شیرازه نظم پسا جنگ سردیش را برهم زده بود ، و سیاست تقابل حاکمیت ایران، شکست سنگینی برتحقق طرح خاورمیانه بزرگ وارد کرده بود  تا آنجا که کشتیبان سیاستهای امپریال ـ گلوبالیستی را مجبور به اتخاذ "سیاستی دیگر" کرده بود . سیاستی که اگر چه در شیوه ها و سبک برخوردها بسا متفاوت با سیاست دولت بوش بود اما در کادر استراتژی کلان همان هدف سابق را با جدیتی بیشتر دنبال می کرد . این را اگرهیچکس نمی توانست که بفهمد ، خود رژیم "جمهوری اسلامی" خوب فهم کرده بود .

سه سال پیش درست درهمین روزها طی یک یادداشت کوتاه در رابطه با آن سیاست تقابل و خط برهم زدن ثبات سیاسی در خاورمیانه  توسط رژیم نوشته بودم :

" این سیاست ....... اگر چه منافع کوتاه مدت بسیاری را برای رژیم مذکور در پی خواهد داشت و برایش فضای تنفسی بیشتری ایجاد خواهد کرد ، همانگونه که تا کنون کرده است ، با اینحال در نهایت  قدرتهای صاحب حق وتو در شورای امنیت را همراه با  کل اروپا  به سمت " اجماع" سوق خواهد داد .

اگر برهم خوردن " ثبات سیاسی"  در منطقه خاورمیانه ، بدرستی کابوس ایالات متحده آمریکا  می باشد ، رسیدن قدرتهای جهانی به " اجماع" علیه موجودیت سیاسی رژیم " جمهوری اسلامی" ، اگرنه بیشتر که  به همان میزان  کابوس علاج ناپذیر این رژیم  ضد انسانی  و  ضد تاریخی  بوده  و هست  و خواهد بود .

یادداشت سیاسی :  به سمت تعیین تکلیف نهایی ، ۱۱ تیر۸۶

و امروز این "اجماع جهانی "  با قطعنامه چهارم شورای امنیت  تحقق یافته است . اهمیت این قطعنامه  اصلا در رابطه با کیفیت تحریمهای همچنان کم قدرت آن نیست . با بیشتراز این نمی شد موافقت چین و روسیه را جلب کرد . پدیده کیفی دراین قطعنامه همانا "اجماع"همان قدرتهای صاحب حق وتو درشورای امنیت سازمان ملل هست . معنی اینرا هم رژیم بی آینده و ازهم گسسته " جمهوری اسلامی" خوب می فهمد . ترکیبی از رادیکالیزاسیون اجتماعی بر زمینه  ایزولاسیون  داخلی  و بین المللی  در راه است . آتشفشان جوشان " جنبش سرخ" است که  مصاف نهایی را رقم خواهد زد . این تنها ، انتخاب ما نیست . فراتراز آن گزینش ناچاررژیم تازیانه و دار است .

 بیژن نیابتی ، دوم تیرماه ۱۳۸۹

kargaran-younan.jpgامروز دیگر کار سختی نیست که ببینیم دنیای «آرامی» که سرمایه‌داران و صاحبان سود و ثروت یکی دو دهه خواب و خیالش را در سر داشتند٬ رویایی پوچ بیش نبوده است. رویای آن‌ها اکنون جای خود را به کابوسی تلخ داده است چرا که مردم و زحمتکشان در بسیاری نقاط جهان به پا خواسته‌اند تا زندگی بهتر و دنیای دیگری طلب کنند. طوفان انقلاب که چند سالی است آمریکای لاتین را در می‌نوردید اکنون در بسیاری نقاط دیگر نیز به چشم می‌خورد: از ایران تا قرقیزستان و از نپال تا تایلند.
اما این فقط کشورهای نومستعمراتی و باصطلاح حلقه‌های ضعیف زنجیر سرمایه‌داری نیستند که دستخوش چنین تحولاتی شده‌اند. بحران نظام سرمایه‌داری به این معنی است که این نظام حتی در پیشرفته‌ترین و ثروتمندترین کشورهای غرب هم چشم‌انداز و آینده‌ای برای ارائه به کارگران و زحمتکشان ندارد. امتیازات و دستاوردهایی که کارگران غرب در طی چند دهه گذشته پس از سال‌ها مبارزه به دست آوردند یکی پس از دیگری باز پس گرفته می‌شود و آن‌ها در می‌یابند که حتی برای ادامه وضعیت گذشته نیز به مبارزه بی‌امان نیازمندند. بحران سرمایه‌داری به تدریج بر آگاهی کارگران تاثیر می‌گذارد و آن‌ها دورهای مبارزاتی جدیدی آغاز می‌کنند. «مبارزه طبقاتی»٬ نامی که ما بر این نشریه که اکنون اولین شماره‌اش را در دست دارید گذاشتیم٬ دوباره به کلامی آشنا بدل می‌شود چرا که کارگران می‌فهمند که دشمن اصلی آن‌ها روسا و سرمایه‌داران هستند.
یونان در صف اول این دور جدید مبارزه طبقاتی قرار دارد. بر خلاف کمپین بی‌امان و پر از دروغی که سرمایه‌داران به راه انداخته‌اند٬ کارگران یونان یکی از پایین‌ترین سطوح زندگی در کل اروپای غربی را دارند و حمله‌ی بی‌شرمانه‌ی دولتِ حزب پاسوک (که کارگران با امید سیاست‌های سوسیالیستی آن‌را انتخاب کرده بودند) به سطوح زندگی آن‌ها باعث آغاز مبارزاتی پرشور شده است که نشان می‌دهد کارگران یونان آماده‌ی دفاع از دستاوردهای خود و مبارزه برای زندگی بهتر هستند.
تا بحال شاهد چندین مورد اعتصاب عمومی در یونان بوده‌ایم که گسترده‌ترین و اخیرترین نمونه‌ی آن حدود یک ماه پیش در اوایل ماه مه (اردیبهشت) بود. در این اعتصاب عمومی بر خلاف موردِ ماه فوریه٬ کارگران بخش خصوصی هم در کنار کارگران دولتی اعتصاب کردند تا قدرت عظیم طبقه کارگر در مقابل جامعه رژه برود و نشان دهد که وقتی کارگران حرکت کنند٬ تمام جامعه از حرکت می‌ایستد.
اعتصاب عمومی در سراسر کشور صورت گرفت و همراه با راهپیمایی و تظاهرات بود. در آتن٬ پایتخت٬ بیش از ۱۵۰ هزار کارگر در فضایی آکنده از رادیکالیزاسیون و عصبانیت در اعتصاب شرکت کردند. بسیاری از شرکت‌کنندگان٬ از جمله رفقای گرایش مارکسیستی در یونان٬ می‌گفتند از زمان اعتصاب عمومی سال ۲۰۰۱ چنین جنبش بزرگی ندیده بودند. تظاهرات‌ عظیم و رزمنده مجموعا در ۶۸ شهر کشور صورت گرفت و بخصوص تظاهرات در تسالونیکی٬ پاتراس٬ هراکلیون و آیوآنیا شاهد حضور ده‌ها هزار نفر از کارگران و زحمتکشان بود که با پرچم‌های سرخ و شعارهای چپ به میدان آمدند.
این پاسخ نهایی به تمام آن کسانی است که پتانسیل انقلابی کارگران و مردم را زیر سوال می‌بردند. کارگران یونان نشان داده‌اند که ما در قلب غرب و اروپا نیز شاهد مبارزه طبقاتی و به پا خواستن کارگران خواهیم بود. آن‌چه ماه پیش در یونان اتفاق افتاد تنها پیش در آمد رویدادهایی مشابه است که تمام اروپا را در بر می‌گیرند. امروز اقتصاد یونان سقوط کرد و سپس نوبت پرتغال است و سپس ایتالیا و اسپانیا و چیزی نمی‌رسد که کار به کشورهایی همچون بریتانیا و آلمان نیز برسد. در این میان کارگران به میدان می‌آیند. آن‌ها به سوی سازمان‌های سنتی خود٬ یعنی سازمان‌های سوسیالیست و کمونیست٬ می‌روند و سعی می‌کنند از آن‌ها به عنوان سلاح‌هایی برای مبارزه استفاده کنند و در این میان است که نیاز به رهبری انقلابی بیش از پیش خودش را نشان می‌دهد.
کارگران یونان در انتخابات قبلی دولت بورژوایی حزب «دموکراسی نو» را بیرون کردند و حزب پاسوک که لقب «سوسیالیست» را یدک می‌کشد به قدرت رساندند اما این حزب به محض به قدرت رسیدن تحت فشار سرمایه‌داران قرار گرفت که می‌گفتند نه تنها این حزب حقی ندارد حرف از بهبود وضعیت کارگران بزند که حفظ دستاوردها و سطح زندگی گذشته کارگران هم ممکن نیست. آن‌ها در واقع درست می‌گفتند. بحران سرمایه‌داری٬ بحران رفورمیست‌ها هم هست چرا که سرمایه‌داری در زمان بحران به واقع برای تمدید بقای خود نیاز به حمله به سطوح کارگران دارد. مهم نیست حزب حاکم چقدر «سوسیالیست» باشد٬ اگر نخواهد فراتر از چارچوب‌های سرمایه‌داری برود٬ هیچگونه بهبود وضعیت توده‌ها ممکن نیست. در پایان نظام سرمایه‌داری دو راه پیش روی پاسوک قرار دادند:‌ یا به کارگرانی که به آن رای داده بودند خیانت کند و برنامه‌ی سرمایه را برگزیند و یا در کنار این کارگران خطی انقلابی بگیرد و به نبرد با نظام سرمایه‌داری برخیزد. پاسوک اولی را انتخاب کرد و در نتیجه خود را برابر با جنبش عظیم و توده‌ای کارگران یونان می‌بیند.
آینده‌ی جنبش
هیچ کدام از تناقضاتی که به شروع جنبش در یونان انجامیدند حل نشده‌اند و اعتراضات ادامه دارد. امروز این بر عهده رهبری اتحادیه‌های کارگری٬ حزب کمونیست یونان و سیریزا (ائتلافی از سازمان‌های چپ با گرایشات متعدد) است که چشم‌اندازی انقلابی پیش روی کارگران قرار دهند و آن‌ها را به مبارزه علیه کل این نظام فرا بخوانند. آن‌چه به آن نیاز داریم بسیج کارگران در سراسر کشور٬ در تک تک کارخانه‌ها و محلات٬ برای پیشروی به سمت اعتصاب عمومی تا زمان عقب‌نشینی دولت است. عدم وجود این رهبری انقلابی در سازمان‌های مذکور شاید روند ادامه مبارزه را معطل کند و به تاخیر بیاندازد اما به هیچ وجه آن‌را متوقف نمی‌کند. با پیشروی مبارزه٬ شاهد روی کار‌ آمدن رهبری چپ‌تر و پیگیرتر در درون این سازمان‌ها خواهیم بود و نهایتا رهبری انقلابی نیز از دل همین سازمان‌ها ظهور می‌کند.
می‌توانیم مطمئن باشیم که کارگران یونان به این زودی‌ها از پا نمی‌نشینند و بر عکس این کارگران سایر کشورهای اروپا هستند که گام به گام با آن‌ها به میدان می‌آیند و علیه نظامی که قادر به ارائه زندگی شایسته‌ای به آن‌ها نیست اعتراض می‌کنند.
آن‌چه مسلم است این است که دنیای قرن بیست و یکم٬ بر خلاف رویاهای مشترک سرمایه‌داران و انواع و اقسام اصلاح‌طلبان ضدانقلابی خرده‌بورژوا٬ هر روز بیشتر به همان داستانی شبیه می‌شود که در قرن بیستم دیدیم: داستان انقلاب و ضدانقلاب. داستان مبارزه طبقاتی.
این بار اما می‌توانیم امیدوار باشیم که این داستان فرجام بهتری می‌یابد و این به جز از طریق رهبری انقلابی زحمتکشان و کارگران ممکن نمی‌شود. این دقیقا همان مسئله‌ای است «مبارزه طبقاتی»٬ و نشریات خواهرش در یونان و سایر کشورهای جهان٬ به آن می‌پردازند: بحث و گفتگو در مورد چگونگی تامین رهبری انقلابی کارگران و زحمتکشان. این موضوعی است که در ایران٬ حتی بیش از یونان٬ مطرح است و باید پاسخ بگیرد.
بابک کسرایی
babakkasrayi@yahoo.com
منبع: «مبارزه طبقاتی» -  http://www.mobareze.org/

برگه ی دفاعیه

| 0 نظر
برای رفیق دربند ام علی عجمی که آنقدر بر حیوان شدن اصرار ورزید که در قفس اش انداختند

مثل حیوونی می مونم که تو اتوموبیل داغِ تُو به تله افتاده. ردیو هد
samaneh.moradi.jpg
پلیس ها مخفی گاه مان را پیدا کردند. حالا همه ی هزار تا پایم را با نخ های ضخیمی غل و زنجیر کرده اند. همه ی پاهای دیگر هم قماش هایم را هم همینطور. شب ها از گرسنگی خواب مان نمی برد، عصبی می شویم و به هم پرخاش می کنیم. برادرم توی سلول نیست. شاید از دست پلیس ها فرار کرده یا زیر پای یکی از آنها له شده و مرده. نگرانش هستم. آخر او تنها برادرم بود. و به همه ی ما یاد داده بود چطور دُم به تله ی پلیس ها ندهیم. نان آور مخفی گاه مان هم بود. همیشه پیش‌بینی می کردیم که یک روز پلیس ها بخواهند دستگیرمان کنند. به خاطر همین بود که مخفی می شدیم. از چیزی می ترسیدیم. این فقط یک حس بود و علتش را نمی دانستیم چون جرمی مرتکب نشده بودیم. حتی به روی هم نمی آوردیم که از این ترس مخفی شده ایم. اینطور تظاهر می کردیم که از ترسِ له شدن زیر پای پلیس هاست که مخفی می شویم. آخر پلیس ها پاهای خیلی بزرگ و سفتی دارند. البته این را هم حس کرده بودیم که پلیس ها وحشت عجیبی از ما دارند. یا شاید مخفی شدن مان از این ترس بود که پلیس ها از هزارتا پای ما می ترسند یا حسادت می کنند یا چه می دانم بدشان می آید و فکر می کنند ما زیاده از حد زشتیم و حضورمان در شهر چهره ی کریهی به شهر می دهد و زیبایی مطلوب آنها را از معابر غارت می کند. آخر پلیس ها تنها مردمانی هستند که فقط دو تا پا دارند و مطمئنم از این بابت به ما غبطه هم می خورند. آنها حتی از آن مردمان چهار پای ولگرد هم می ترسند و گاهی دستگیرشان می کنند و قلاده به گردنشان می زنند. می گویند آنها را اهلی می کنند و گاهی با آنها دوست هم می شوند، اما ما را تا ببینند زیر پاهایشان له می کنند. اینبار ولی زندانی مان کرده اند. شاید قصد دارند همه مان را دسته جمعی بکشند. دیشب یکی از پلیس ها با دو انگشتش خواهرم را از دم اش گرفته بود و با چند پلیس دیگر به این اندام زنانه ی معلق می خندیدند. فکر کنم خیال داشت به خواهرم تجاوز کند. کاشکی اینکار را می کرد چون خواهرم همیشه می گفت دوست دارد با پلیس ها سکس کند. آخر سکس کردن ما به خاطر اینکه هزارتا پا داریم خیلی سخت است، باید هزار تا پایمان را دو به دو به هم بچسبانیم... می دانید دیگر... ملال آور و خسته کننده است و لذت سکس را به کمترین حد ممکن می رساند. ولی یک جورهایی مجبوریم سکس کنیم وگرنه نسل مان خیلی زود منقرض می شود. خواهرم خیلی حشری ست، حتی یک شب دزدکی به خانه ی دو پلیس رفته بود تا با دید زدن عشق بازیِ آن دو خودارضایی کند. می گفت عشق بازی آنها هم قواعدی برای خودش دارد. مثلاً موقع سکس وردهایی می‌خوانند و بعد از آن دوش می گیرند. می گفت شنیده است این دوش گرفتن از واجبات آئینی آنها ست و خودشان به این دوش گرفتن ها می گویند غسل. حتی شنیده بود که اگر پلیسی بعد از سکس دوش نگیرد گناهکار است. یکبار خودم هم از خیابانی که بالای مخفی گاه مان بود شنیدم که دو پلیس به هم می گفتند همان مردمان چهار پای ولگرد که معمولاً قلاده به گردن دارند و استخوان می خورند نجس هستند و بعد از دست زدن به آنها هم باید غسل کرد. پلیس ها عقاید عجیب و غریبی دارند ولی شاید عقاید ما هم برای آنها عجیب و غریب باشد. چه می دانم. هنوز بلاتکلیفیم. در بد مخمصه ای گیر افتاده ایم. حتی تفهیم اتهام یا بازجویی هم نشده ایم. هر چه داد می زنیم که بیائید و تکلیفمان را مشخص کنید نمی آیند. البته فقط من هستم که داد می زنم و کولی بازی در می آورم.  ولی پلیس ها به تخم شان هم نیست انگار، که ممکن است در این سلول از گرسنگی بمیریم. اینجا زجرآورترین درد ما گرسنگی‌ست. هیچ چیزی برای خوردن نیست. ولی به تخم شان هم نیست که نیست. شاید چون فقط دو تا تخم دارند. ولی مرد های ما هزارتا تخم دارند. من اما نا امید نمی شوم و هر شب داد می زنم و صدایشان می‌کنم. گاهی وقت ها فکر می کنم شاید پلیس ها کر باشند. اما نه. جواب همدیگر را که می دهند و با هم حرف هم می زنند. پس کر نیستند و صدای خودشان را می شنوند. شاید صدای ما به خاطر جثه ی کوچک مان آنقدر ضعیف است که به گوش شان نمی رسد، مخصوصاً صدای خودم که کل جثه ام اندازه ی یک بند انگشت پلیس ها هم نیست. شاید هم زبان مان را نمی فهمند، این مردمان دو پا چقدر زبان نفهم اند. البته بعضی مردمان دیگر هم زبان نفهم اند. مثلاً همان چهارپاهای قلاده به گردن. روزی یکی از همان چهارپاها که با پلیس ها دوست است جلوی در سلول ایستاده بود و ما را تماشا می کرد. هر چه در چشم هایش خیره شدم و داد زدم و از او کاغذ و خودکار خواستم هیچ واکنشی نشان نداد. بعد رو کرد به یکی از پلیس ها و گفت به نظر می رسد همه ی شان از گرسنگی مرده اند که مدت هاست اینطور بی حرکت و بی سر و صدا هستند. همه ی اینها را در برگه ی دفاعیاتم خواهم نوشت. حتی اگر شده مدفوع همه مان را جمع می کنم و با مدفوع و شاش دفاعیاتم را روی دیوار سلول می نویسم. مجبور هم هستم دست تنها همه ی این کارها را بکنم. آخر مردهای ما با اینکه هزارتا تخم هم دارند خیلی بی غیرت اند. آنها خیلی زود به این وضع عادت کرده اند. البته زن هایمان هم همینطور. قبلاً ها که در مخفی گاه زندگی می کردیم همه ی مرد های هم مخفی گاهی ام مرا دوست داشتند، آخر من زیباترین دختر مخفی گاه مان بودم. ولی حالا هیچ توجهی به من نمی کنند. با من هم صدا نمی شوند تا داد بزنیم و پلیس ها را صدا کنیم. اگر این کار را بکنند شاید صدایمان به گوش پلیس ها برسد. فقط سر خود من داد میزنند که زن! اینقدر آرامش ما را به هم نزن! یا گیر می دهند که چرا اینقدر ورجه وورجه می کنم. چون توی سلول وول هم که می خورم صدای هر هزارتا پایم بلند می شود و بعضی از آنها را از خواب می پراند. نخ هایی هم که به پاهایم بسته اند باعث شده وول خوردن هایم صدا دارتر شود. ولی پلیس ها باز هم نمی آیند و به کَتشان هم نمی رود که وقتی دختری اینقدر ورجه وورجه می کند و داد می زند لابد اوضاع اش وخیم تر از این حرف هاست. نمی فهمند انگار که گرسنه ماندن بد دردی ست و تنها اعتراض ما به همین است که کل این روزها هیچ چیزی برای خوردن نداشته ایم، آخر دیوارهای سلول حتی گچی نیست تا از آن تغذیه کنیم. سیمانی ست و بوی سم حشره کش هم می دهد. با این حال گاهی که دیگر از داد و بیداد کردن خیلی خسته می شوم فکر می کنم این سلول خیلی هم بی شباهت به مخفی گاهِ خودمان نیست. اگر هم برای همیشه اینجا نگاهمان دارند و فقط گاهی آذوقه ای به سلول برسانند من هم دیگر نه وول می خورم نه داد می زنم و نه حتی با خودم و در دل خودم بدِ پلیس ها را می گویم. به شرط آنکه حواس شان را جمع کنند و یکهو عقده ای بازی درنیاورده و زیر پاهای غول پیکرشان له مان نکنند.

منبع: نشریه ذغال

مروری بر ابعاد تاریخی، شرعی و قانونی تعدد زوجات

| 0 نظر
عدد زوجات در آیینه تاریخ
nikzadzangane.jpg
رسم تعدد زوجات [۱] در دین یهود، زرتشت، بودا و در قانون حمورابی، بابلیان، آشوریان و در سرزمین چین، مصر، ایران، عربستان و هندوستان وجود داشته است. دین مسیحیت در این باب اظهار نظر صریحی ندارد اما کلیسا تعدد زوجات را ممنوع کرده است. نگاهی کوتاه به اسناد و قول های تاریخی نشان می دهد که عوامل تاریخی تعدد زوجات به سه دسته عمده تقسیم می شود:

۱- عوامل جغرافیایی: افرادی نظیر منتسکیو و گوستاو لوبون این عامل را مهم تلقی کرده و عقیده دارند شرایط جغرافیایی مشرق زمین باعث بلوغ و پیری زودرس زنان می شود. همچنین مردان این سرزمین از نیروی جنسی افزونتری برخوردارند. در نتیجه مردان برای رفع نیاز جنسی و یا فرزند دار شدن باید بیش از یک زن داشته باشند.

۲- عوامل اقتصادی: در گذشته داشتن زن و فرزند زیاد از لحاظ اقتصادی به نفع مرد بوده است. پس برای بهره مندی از مزیت کثرت اولاد، چندزنی بهترین گزینه ممکن بوده است.

۳- عوامل اجتماعی: علاقه به کثرت فرزند در مردان که به نوعی با تامین ادامه نسل، نیاز به جاودانگی را در ایشان تخفیف می داد. توسعه خانواده که به دلیل روابط مکانیکی مسلط بر جامعه، عامل قدرت اجتماعی بود. از آنجا که حق تأهل طبیعی ترین حق بشر است اگر زنان اضافی جامعه احساس کنند که این حق آنان نادیده گرفته شده بسیار احتمال دارد از مقررات عدول کنند و از هر طریق ممکن حریم امن خانواده ها را درهم بشکنند. اما در صورتی که این زنان بتوانند با تعدد زوجات سامان یابند دیگر با حسادت ،انرژی و نیروی خود را بیهوده هدر نمی دهند و آن را صرف وضع زندگی، تربیت بهتر نسل خویش و پیشبرد اهداف عالی جامعه خواهند نمود.

مرتضی مطهری، یکی از برجسته ترین تئوریسین های اسلامی که بلندترین فصل کتاب "نظام حقوق زن در اسلام" وی به موضوع تعدد زوجات اختصاص دارد، علل تاریخی این موضوع را به دو محدوده مجوز و حق چندزنی تقسیم می کند: ۱) عادت ماهانه، یائسگی و دوران فرزند زایی محدود زنان را مجوزی برای چندزنی مردان است. ۲) فزونی عدد زنان بر مردان که به سبب موالید بیشتر دختران و مقاومت بیشتر زنان در بیماری ها و تلفات بیشتر مردان به طور طبیعی یا در جنگ ها است، حق چندزنی را تثبیت می کند. به نحوی که در صورت تک همسری گروه زیادی از زنان از داشتن شوهر قانونی و فرزند محروم خواهند شد در نتیجه چندزنی جزو حقوق زنان است. [۲]

تعدد زوجات در آیینه شرع

چندزنی نیز همانند مهریه در زمره قوانینی است که پس از ظهور اسلام با پاره ای از اصلاحات ابقا شد. طبق آیه سوم سوره نساء [۳]، قرآن اجازه چند زنی را به شرط رعایت عدالت می دهد ولی هیچگاه تعدد زوجات را واجب ننموده و تنها چیزی که واجب کرده رعایت عدالت بین زنان است. قرآن تصریح می کند که رعایت عدالت کارهر کسی نیست و کسی که نتواند مراعات عدالت را بکند باید به همان یکی اکتفا کند. در نتیجه محدویت تعداد و عدالت از شروطی است که اسلام برای تعدد زوجات وضع نموده و شارعان بر این باورند که اگر گرفتن چند زن در اسلام جایز است، رعایت عدالت واجب است. با توجه به اینکه مصداق این عدالت در شرع، عدالت ظاهری و مادی در نظر گرفته شده و موکدا ذکر شده که برقراری عدالت قلبی و احساسی ممکن نیست، باید پرسید آیا می توان مفهوم متعالی عدالت را تا حد تساوی در نفقه و محل سکونت بین زنان متعدد تنزل داد؟

ضرورت چندزنی از نگاه اسلامی، پیوستن عده کثیری از زنان به دایره ازدواج است زیرا ازدواج حق ذاتی و فطری هر آدمی است. همچنین با لحاظ کردن این نظریه که در اکثر نقاط جهان جمعیت زنان بیشتر از مردان است و از آنجا که اسلام ارضای جنسی از طریق همجنس بازی یا خارج از چارچوب زناشویی را منع کرده و راه صحیح ارضای غرایز را ازدواج دانسته است، تعدد زوجات را با شرایط ویژه جایز می داند. با این حال به روایت قرائت معتدل از اسلام در باب همسرگزینی، ‌نخستین مطلوب اسلام تک‌همسری است و چنانچه ضرورت شخصی یا اجتماعی‌ای پیش آمد یا اگر مخالفت با چند همسری آثار زیانبارتری از تحقق آن داشته باشد از نظر اسلام به اقتضای قاعده ‌اهم و مهم [۴] باید تعدد زوجات را در حد محدود و به شرط رعایت کردن عدالت پذیرفت.

به طور کلی تعدد زوجات با این شروط اخلاقی شدید قاعدتا نباید وسیله ای برای هوسرانی مرد واقع گردد اما نگاهی گذرا به چند و چون مواد قانونی و اثرات آن بر کالبد جامعه، واقعیت دیگری به تصویر می کشد.

تعدد زوجات در آیینه قانون

در کلیه قوانین ایران تعدد زوجات به رسمیت شناخته شده است. برای مثال در قانون "اختصاص تعدادی از دادگاه های موجود به دادگاه های خانواده" مصوب ۱۳۷۶، یکی از صلاحیت های دادگاه های خانواده رسیدگی به صدور اجازه ازدواج مجدد برای مردان است و یا در منتهی الیه صفحه ۴ سند ازدواج هم صریحا اعلام شده که زوج زن دیگری دارد یا خیر؟

ماده ۲۳ لایحه حمایت از خانواده آخرین متن قانونی نوشته شده در تاریخ ایران در مورد تعدد زوجات است که به موجب آن "اختیار همسر دایم بعدی منوط به اجازه دادگاه پس از احراز توانایی مالی مرد و تعهد اجراء عدالت بین همسران می باشد" اما سابقه اولین قانون مدون تعدد زوجات به ۱۳۱۰ باز می گردد. ماده ۶ این قانون تصریح می کند "مرد مکلف است در موقع ازدواج به زن و عاقد صریحا اطلاع دهد که زن دیگری دارد یا خیر و این نکته در قباله مزاوجت قید می شود."

در سال ۱۳۱۳ جلد دوم قانون مدنی به تصویب رسید که فصل دوم آن مشخصا در باب نکاح و طلاق است. در این جلد به ممنوعیت نکاح همزمان دو خواهر با یک مرد و منع عقد خواهرزاده و برادرزاده زن بدون اجازه شخص او اشاره شده اما ماده ای که در آن صریحا قید شود مرد می تواند بیش از یک زن داشته باشد وجود ندارد.

ماده ۱۴ قانون حمایت خانواده مصوب ۱۳۴۶ تعدد زوجات را به رسمیت می شناسد و می گوید "هرگاه مرد بخواهد با داشتن زن، همسر دیگری اختیار نماید باید از دادگاه تحصیل اجازه کند. دادگاه وقتی اجازه اختیار همسر تازه خواهد داد که با انجام اقدامات ضروری و در صورت امکان تحقیق از زن فعلی توانایی مالی و قدرت او را به اجرای عدالت احراز کرده باشد." و بند ۳ ماده ۱۱ در صورت عدم رضایت همسر اول از ازدواج مجدد مرد، به زن اول حق طلاق می دهد.

با اصلاح مجدد قانون حمایت از خانواده در سال ۱۳۵۳ شرایط سختی برای ازدواج مجدد در آن پیش بینی شد. ماده ۱۶ قانون حمایت خانواده مصوب ۱۳۵۳ اعلام می کند مرد نمی تواند با داشتن زن، همسر دوم اختیار کند مگر در موارد زیر: ۱) رضایت‌همسر اول‌، ۲) عدم قدرت همسر اول به ایفای وظایف زناشویی، ۳) عدم‌ تمکین زن از شوهر، ۴) ابتلای زن به جنون یا امراض صعب العلاج موضوع بندهای ۵ و ۶ ماده ۸، ۵) محکومیت ‌زن ‌وفق بند ۸ ماده ۸، ۶) ابتلای زن به هرگونه اعتیاد مضر برابر بند ۹ ماده ۸، ۷) ترک زندگی خانوادگی از طرف زن‌، ۸) عقیم بودن زن‌، و ۹) غایب و مفقودالاثر شدن زن برابر بند ۱۴ ماده ۸.

و ماده ۱۷ تصریح می کند "هرگاه مردی با داشتن همسر، بدون تحصیل اجازه دادگاه مبادرت به ازدواج نماید به حبس جنحه‌ای از شش ‌ماه تا یک سال محکوم خواهد شد. همین مجازات مقرر است برای عاقد و سردفتر ازدواج و زن جدید که‌عالم به ازدواج سابق مرد باشند. در صورت گذشت همسر اولی تعقیب کیفری یا اجرای مجازات فقط درباره مرد و زن جدید موقوف خواهد شد".

نکته مهم آنکه شرایط طرح شده در قانون حمایت از خانواده سال ۱۳۵۳ در عرض هم قرار داشتند. به این معنا که در این موقعیت اگر هر یک از شرایط فوق احراز می شد، لزومی برای احراز شرط دیگر مثلا اجازه همسر اول نبود. گرچه شرایط مذکور بر سر راه ازدواج مجدد دشواری زیادی ایجاد نمی کرد اما حداقل مزیت آن این بود که برای تخلف از شروط تعیین شده، مجازات در نظر گرفته شده بود. این در حالی است که ۶ سال پس از انقلاب ۱۳۵۷، شورای نگهبان مجازات حبس در نظر گرفته شده - در ماده ۱۷ قانون مذکور- برای زوج و عاقد در صورت ازدواج مجدد بدون اجازه همسر اول را خلاف شرع شمرد.

نکته دیگر اینکه در قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ مرد تنها مجاز است به طور همزمان دو زن داشته باشد چون درسراسر این قانون از قید "برای اختیار کردن زن دوم" استفاده شده است. درحالیکه در هیچکدام از دیگر قوانین طرح شده به تعداد زنانی که یک مرد به طور همزمان می تواند داشته باشد، صریحا اشاره نشده است. پس در حال حاضر از آن جا که قوانین مربوط به نکاح و انحلال آن در ایران بر اساس فقه امامیه تنظیم شده است، با استناد به این قرائت از قانون در حال حاضر مردان شیعه ایرانی می توانند همزمان چهار زن عقدی داشته باشند و بی شمار زن صیغه ای داشته باشند.

بار دیگر در شهریور ۱۳۸۶ تعدد زوجات در فضای قانونی جامعه با طرح "لایحه حمایت از خانواده" مطرح شد. این لایحه در مجلس هفتم به صورت یک طرح مطرح شده بود تا کل مقررات پراکنده خانواده با توجه به نیازهای جدید جمع بندی و به شکل یک قانون جامع تنظیم کند. با توجه به موافقت قوه قضاییه و برای جلوگیری از مشکلات احتمالی توافق شد تا لایحه جامع حمایت از خانواده توسط قوه قضائیه تنظیم و بعد از آن به دولت ارسال شود. وقتی معاونت حقوقی و توسعه قضایی قوه قضائیه این لایحه را تنظیم و به دولت سپرد تا برای تصویب و قانونی شدن به مجلس سپرده شود، دولت، ماده جنجال برانگیز ۲۳ و ۲۵را به لایحه قوه قضائیه اضافه و با انجام تغییرات دیگری در این لایحه، آن را به مجلس ارائه کرد.

براساس ماده ۲۳ این لایحه مردان به شرط تمکن مالی با صلاحدید دادگاه می توانند بدون اجازه همسر اول ازدواج مجدد داشته باشند. طرح این بحث واکنش های بسیاری از سوی فعالان حقوق زن، اصلاح طلبان، برخی از نمایندگان مجلس و شمار بسیار اندکی از مراجع تقلید را در پی داشت. پس از کشمکش های فراوان میان موافقان و مخالفان لایحه، بالاخره در روز هجدهم شهریورماه ۱۳۸۷، شاهرخی رئیس کمیسیون حقوقی و فضائی در نشست مطبوعاتی که در دفتر این کمیسیون در مجلس برگزار شد از حذف ماده ۲۳ و ۲۵ الحاقی دولت از متن لایحه خبر داد. این در حالی است که با پشت سر گذاشتن انتخابات خرداد ۱۳۸۸ و نا آرامی های اعتراضی پس از آن، در ۸ دی ماه همان سال، ماده ۲۳ در کمیسیون حقوقی و قضائی مجلس تصویب شد و طبق مصوبه‌کمیسیون قضایی و حقوقی مجلس شورای اسلامی دادگاه در ۱۰ مورد اجازه ازدواج مجدد را برای مرد صادر کرد. این عمل دموجب شد دوباره موج جدیدی از اعتراض ها نسبت به این ماده شکل بگیرد که همچنان ادامه دارد.

چندزنی در قانون دیگر کشورهای اسلامی گاهی متفاوت ظاهر می شود. در بین این کشورها، تونس تعدد زوجات را ممنوع و آن را جرم تلقی می کند و بر اساس ماده ۱۸ قانون احوال شخصیه ازدواج مجدد مجازات یک سال حبس و ۲۴۰ هزار فرانک جریمه یا یکی از آن دو مجازات را در پی دارد. همچنین بر مطابق ماده ۲۱ همان قانون ازدواج دوم که بدون انحلال ازدواج اول صورت می گیرد، باطل است. در سوریه، مالزی و الجزایر چندزنی با رعایت پاره ای از شروط - که گاهی در شهرهای مختلف یک کشور متفاوت است- مجاز می باشد. [۵]

تعدد زوجات در آیینه خانواده

خانواده مجموعه ای منسجم و پویا است. مادر و پدر به عنوان هسته های اصلی تشکیل دهنده خانواده، دو رکن اساسی این مجموعه هستند. شبکه های ارتباطی خانواده بر ساختار عاطفی، ارتباطات اجتماعی، امنیت روانی، کیفیت زندگی و رفع نیازهای فردی مؤثر است. پس هر چه این ساختار منسجم تر و مستحکم تر باشد تأثیر مثبتی بر بهداشت روانی، روابط اجتماعی و آینده بهتر اعضای خانواده خاصه کودکان خواهد داشت. تعدد زوجات با توجه به فرهنگ و عرف جامعه ما، تهدیدی علیه ساختار روانی عاطفی و اجتماعی خانواده محسوب می شود به نحوی که منجر به بروز آسیب های روانی ـ اجتماعی گردد.

آسیب های ناشی از تعدد زوجات که مستقیما متوجه اعضای خانواده های مبتلا به آن است را می توان در موارد زیر خلاصه کرد:

-  آسیب به زنان:

به گواه روانشناسان ایجاد افسردگی واکنشی، انزواطلبی، بی خوابی، مشغله ذهنی شدید، بی حوصلگی، بی نظمی، بی اشتهایی، پرخاشگری از جمله تأثیرات روانی ناشی از تعدد زوجات بوده که بر اعضای خانواده به ویژه همسر اول گذارده می شود. هم چنین بی میلی به ادامه زندگی مشترک ،احساس انزجار و حتی احتمال آسیب رساندن به شوهر از دیگر عواقب تعدد زوجات است چرا که القاگر نوعی بی اعتمادی، خیانت و پشت پا زدن به تمام تعهدات زندگی زناشوئی است. نگاه منفی و سرزنش آمیز به تصمیم و عملکرد زن دوم، می تواند با ایجاد تنگنای هنجاری او را با عدم اعتماد به نفس و درگیری های شخصیتی مواجهه کند. تأثیر منفی تعدد زوجات بر بافت شخصیت زن اول و دوم زمینه ساز بروز بی اعتمادی، افسردگی، اضطراب و نشانه های وسواس فکری و است که این امر می تواند به عنوان عاملی تخریب کننده، بر بستر خانواده تأثیرگذار باشد که صدمات آن به تدریج دامن جامعه را خواهد گرفت.

-  آسیب به مردان:

با توجه به این واقعیت که تعدد زوجات در عرف جامعه ما دارای بار منفی است وهمواره مذموم تلقی می شود، معمولا این موضوع می تواند منجر به ایجاد اختلال در روابط اجتماعی شوهر، تخریب وجهه مثبت اجتماعی و کاهش کارایی ذهنی و عملی او شود. این موارد در نهایت می تواند به از دست رفتن حیثیت شغلی و اجتماعی شوهر که خود موجب آسیب های متعدد دیگری است، منتهی شود.

-  آسیب به کودکان:

فرزندان نیز احساس می کنند از طرف پدر مورد بی مهری و خیانت قرار گرفته اند که با احساس خشم شدید نسبت به وی تظاهر می کند. اختلالات اضطرابی، تیک های عصبی، پرخاشگری و فرار از خانه از جمله بارزترین و رایج ترین پیامدهای تعدد زوجات است که کودکان را درگیر می کند. این موضوع همچنین تهدید جدی علیه پرورش کودک که از اساسی ترین اهداف تشکیل خانواده است، تلقی می شود.

تعدد زوجات در آیینه نقد

با توجه به شرایط جاری جامعه و سلطه دیدگاه سنتی مبتنی بر نابرابری که به جریان قانونگزاری، اجرای قوانین و هنجاری های قضایی تسلط کامل دارد، حذف کامل قوانینی از این دست بسیار دشوار می نماید. با این حال می توان از راهکارهای محدودی بهره برد:

-  نقد همه جانبه قوانین و ارائه قانون جایگزین عرفی با توجه به بضاعت موجود.
-  مانور بر قرائتی از شرع که تک همسری را شیوه مطلوب اسلام معرفی می کند و بر قید " خفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ ذَلِکَ أَدْنَی أَلاَّ تَعُولُواْ" در آیه سوم سوره نسا تاکید می ورزد. این دیدگاه هم اکنون در بسیاری از کشورهای اسلامی از قبیل تونس در حال اجرا است.
-  تکیه بر فقه پویا و پافشاری بر این حقیقت که دخالت دادن عنصر زمان و مکان در اجتهاد، از مسایل بسیار مهم در عصر ماست و اجتهادى را که به این دو عنصرتوجه ندارد اجتهادى ذهنى و در عمل بن بست آفرین است که در نهایت، به انزواى فقه از جامعه منجر می شود.
-  مقاومت معدود نمایندگان مخالف در مجلس، فعالان زن و دیگر مخالفان قوانین نابرابر در برابر اتخاذ تصمیمات سیاسی در حوزه امور فرهنگی و اجتماعی، به خصوص حوزه خانواده و تلاش برای جلوگیری از هرگونه عقبگردی در این زمینه.
-  تلاش برای نهایت استفاده از فضای باز حداقلی برای نقد و به چالش کشیدن این قانون در مطبوعات و رسانه ها که بازتابی از افکار عمومی جامعه را نمایش بگذارد.

چند همسری یکی از قوانین خشونت آمیزی است که علیه زنان در ایران در حال اجرا است. بدیهی است که قانونگزاری برای مردم باید مبتنی بر روح حاکم جامعه و مقتضیات جاری زمان باشد. نگاهی اجمالی به اوضاع کنونی جامعه به صراحت نشان می دهد کلیه دلایلی که تا کنون مجوزی برای تعدد زوجات بوده، از بین رفته یا بسیار کمرنگ شده است. پس پیچیدن نسخه های قدیمی برای جوامع جدید و اصرار بر اجرای آن، بیشتر مفهوم بنیادگرایی را به ذهن متبادر می کند و از تلاش هایی مانند مطرح کردن لایحه حمایت از خانواده در سال های اخیر، بوی بهبود نمی آید. تعدد زوجات در زمره قوانینی است که همواره مورد نقد غالب اقشار جامعه بوده و سال هاست برای تغییر و تحدید آن تلاش های بسیاری انجام گرفته است و مخالفان گاهی - مثلا در سال ۱۳۵۳- به دستاوردهای حداقلی در این زمینه رسیده اند. اکنون پس از گذشت نزدیک ۴۰ سال، حذف همان شروط ناچیز که به نحوی تعدد زوجات را محدود می کرد، برای جامعه در حال گذار ایران عقبگرد فاحشی محسوب می شود. این در حالی است که مروری بر نظریات موافقان این قانون در سال های گذشته نشان می دهد که قوانینی از قبیل تعدد زوجات بیش از آنکه واقعا دارای اهمیت اجرایی در جامعه کنونی باشند، به عنوان ابزاری در دست بنیادگرایان برای سرکوب هرچه بیشتر برابری خواهان است.

متاسفانه در شرایط سیاسی موجود حاکمیت کوچکترین انتقادی را - حتی در حوزه های غیر سیاسی- بر نمی تابد و شمشیر داموکلس هر لحظه در تهدید دگراندیشان و از جمله آنها برابری خواهان است. با این حال گرچه این برخوردها تهدیدی علیه پیشبرد اهداف برابری خواهانه محسوب می شود اما می تواند فرصتی برای بازنگری در اهداف و راهبرد ها باشد. فرصتی که اگر از آن استفاده مطلوب شود، اثرات مثبت و سازنده آن در آینده جنبش برابری خواهی ایران محسوس خواهد بود.

منابع

- احمدی خراسانی، نوشین و پروین اردلان،۱۳۸۲، سناتور، نشر توسعه
- مقاله "چند همسری، از نخستین سنگ بنای قانون تا کنون"، زیبا امیری، سایت تغییر برای برابری
- مقاله "مروری بر قوانین چند همسری"، مهرانگیز کار، سایت روزآنلاین
- مقاله " از لایحه حمایت از خانواده دولت تا لایحه مجلس"، محبوبه حسین زاده، سایت تغییر برای برابری
- مقاله "ازدواج مجدد آبستن آسیب های اجتماعی"،۲۲ آذر ۸۴، روزنامه اعتماد
- مجموعه مقالات "گزارشی از تحقیقات موجود در زمینه تعدد زوجات"، سایت طبیان
- متن کامل "قانون حمایت خانواده" مصوب ۱۳۵۳، سایت تا قانون خانواده برابر
یادداشت

[۱] Polygyny

[۲] مطهری، مرتضی، ۱۳۸۱، نظام حقوق زن در اسلام، انتشارات صدرا

[۳] وَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تُقْسِطُواْ فِی الْیَتَامَی فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَاء مَثْنَی وَثُلاَثَ وَرُبَاعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُواْ فَوَاحِدَةً أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ ذَلِکَ أَدْنَی أَلاَّ تَعُولُواْ / اگر مى ترسید از اینکه به هنگام ازدواج با دختران یتیم عدالت را رعایت نکنید از ازدواج با آنان ، چشم پوشى کنید و با زنان پاک (دیگر) ازدواج نمایید، دو یا سه یا چهار همسر، و اگر مى ترسید عدالت را (درباره همسران متعدد) رعایت نکنید تنها یک همسر بگیرید، و یا از زنانى که مالک آنهایید هستید استفاده کنید. این کار، بهتر از ظلم و ستم جلوگیرى می کند.

[۴] مفاد این قاعده آن است که هرگاه به لحاظ محدودیت‎های زمانی و غیره، در مقام انجام دو تکلیف شرعی تزاحم رخ دهد، یعنی مکلف از انجام همزمان دو تکلیف عاجز باشد، در این صورت باید تکلیفی را که اهمیت بیشتری دارد انتخاب کند، و اهم را بر مهم ترجیح دهد.

[۵] مقاله "تعدد زوجات در قوانین جهان اسلام"، ۸ خرداد ۸۹، سایت تابناک

منبع: fairfamilylaw.info

چرخاندن سوی فلش برای سرکوب راحت تر
pooyaazizi.jpg
دیکتاتوری‌هایی که بر اساس مذاهب شکل‌گرفته اند و در روال معمول‌شان حقانیت مذهب را اساس قاطعیت دیکتاتوریسم‌شان می‌پندارند، معمولا ًاکثریت معترض سرکوب شده‌ای دارند که بخش بزرگی از این اکثریت نیز هم‌چنان به ایدئولوژی همان مذاهب معتقدند، برای سرکوب اعتراضات ناشی از بستگی جامعه و قاطعیت خشونت ورز دیکتاتوری، از روش قدیمیِ چرخاندن سوی اعتراضات مردم به سوی مسائل‌خارجی و یا دشمن‌خارجی ، یعنی حرکت دادن مردم به سوی مبارزه با دیگری برای دوام بیش‌تر دیکتاتوری‌شان استفاده می‌کنند و در مواردی هم تاکنون نتیجه گرفته اند.
دیکتاتوری‌های مذهبی برای رهانیدن ٍخود از نقطه‌ مقابل اعتراضات مردم به فرافکنی روی‌آورده و معمولا کشورهای دیگری را بانی و مسبب اتفاقاتی می‌دانند که در کشورشان افتاده است و از این طریق توده‌های معترض را در پیکار و صحنه‌های متفاوت اعتراض علیه کشورهای دیگر سازماندهی فکری و تبلیغاتی سیستماتیک کرده تا سوی پیکان اعتراض را فریب‌کارانه به سوی دیگری تغییر دهند و از طریق این چرخش سرگرم کننده با فراغ‌بال بیش‌تری به سرکوب و محکم‌تر کردن پایه‌های حکومت‌شان بپردازند. حالا آن دیگری اسراییل باشد یا آمریکا، شوروی باشد یا انگلیس، مجاهدین خلق باشد یا هرگروه دیگری برایشان فرقی نیست. مهم این است که تمام مشکلات معیشتی و سیاسی کشور زیر سر این ها و امثال این‌ها باید باشد. مساله‌ی مهم دیگری است. دیگری‌ای که مردم باید تمام فریادها و فشارهاشان را بر سر او خالی کنند.
یکی از نمونه‌های موفق این برنامه‌ریزی، برنامه‌ریزی حکومت اسلامی ایران در مقابله سیستماتیک با جنبش‌های احتمالی داخلی است. تظاهرات‌های گاه و بی‌گاه بخشی از کاربلدان و مزد‌بگیران حکومت اسلامی از ابتدای قیام مردمی۵۷ تا‌کنون یکی از نمونه‌های بارز موفقیت این برنامه‌ها است. شعارهای مرگ بر آمریکا، شوروی، انگلیس، فرانسه، اسراییل در راهپیمایی‌های مناسبتی این گروه، بخشی از همین برنامه‌ریزی سیستماتیک برای سرکوب مخالفان است. بدیهی است که دستگاه عریض و طویل تبلیغاتی حکومت حضور این عده را در خیابان‌ها حضور پرشکوه مردم نامیده و از این طریق راه را برای حضور اپوزیسیون می‌بندد. چرا که حضور اپوزیسیون در این شرایط باز هم از طریق همان دستگاه‌های عریض و طویل حکومتی و تبلیغات‌شان به عنوان دست‌نشاندگان بیگانه و مخالفین خواست مردم نمود داده شده و کار دستگاه‌های سرکوب را با جرم‌های از پیش تعیین شده ساده می‌سازد. روشی که سال‌های سال است جمهوری اسلامی در برابر هرگونه معترضی از هر طیفی چه چپ باشد یا راست، لیبرال باشد یا ملی‌مذهبی، ‌اصلاح‌طلب باشد یا سلطنت‌طلب به کار‌گرفته و گویا از آن موفق بیرون آمده است.
پس از این مقدمه‌ٔ کوتاه قصد بر این است تا واکنش‌های هم‌سوی رهبران جنبش سبز را با این نوع از سیاست جمهوری اسلامی به بررسی بنشینیم و در ‌‌‌‌‌‌حد بضاعت‌مان تحلیلی از آن ارایه دهیم.
برای نمونه از تاریخ نزدیک‌تر، مساله حمله‌ اسراییل به کاروان صلح و واکنش سران حکومت‌اسلامی و رهبران جنبش‌سبز را مد‌‌نظر قرارخواهیم داد. اگر‌چه مساله‌‌ی غزه و محاصره‌ی آن و مساله‌ی مردم ستمدیده‌ٔ فلسطین مساله‌ای جهانی و حقوق‌بشری است و در تمام نگرش‌های انسان دوستانه‌ در هر‌کجای جهان محکوم است.اما مساله‌ٔ محکوم سازی این عمل شنیع در ایران به شکل دیگری و در راستای منافع دموکراسی‌خواهی هم قابل بررسی است. در مقایسه میان نوع عملکرد سیاستمداران ترک و قدرتمندان ایران، ریزبینی متفاوتی نیاز است تا به کنه بعضی از موضع‌گیری‌ها بپردازد.
در ترکیه اردوغان سخنرانی می‌کند، همه را همراه می‌کند حتا مخالفین دولت‌اش را و این همراهی از سر موضع قدرت و توانایی دیپلماتیک دولت وی در سطح جهان است. اردوغان از اسراییل می‌خواهد که دست از دروغ گویی بردارد،‌چرا که دولت وی از موضعی بشری و صادقانه به موضوع غزه نگریسته است و همان طور که قدرت دوستی بالایی دارد قدرت دشمنی بالایی هم دارد.
اردوغان با این مواضع نه تنها اسراییل و فلسطین، هردو را به رسمیت می شناسد، اعتراض قابل قبول و مثمر ثمری نیز می‌کند و تهدید به دشمنی او نیز در مقابل حملهٔ اسراییل به کشتی ترکیه هنوز در برابر توانایی دوستی کشور او قرار دارد و توانایی دوستی را زیر سوال نمی‌برد.
اما در ایران که حکومت آن شاید خوشحال‌ترین حکومت جهان از این اتفاق باشد،موضوع به شکل دیگری‌ست. خامنه‌ای در بیانیه‌ای به همین مناسبت می‌نویسد (وجدانهای بیدار در سراسر جهان باید جداً بیندیشند که بشریت امروز با چه پدیدهٔ خطرناکی در منطقه‌ی حساس خاورمیانه روبرو است؟ چه رژیم سفاک و گستاخ و دیوانه‌ئی امروز بر کشور غصب شده‌ٔ فلسطین و مردم مظلوم و داغدیده‌ٔ آن تحکّم میکند؛ سه سال محاصره‌ٔ غذائی و داروئی و حیاتی یک و نیم میلیون زن و مرد و کودک در غزه، به چه معنی است؛ کشتار و حبس و شکنجه‌ی روزانه‌ٔ جوانان در غزه و ساحل غربی چگونه قابل فهم است . فلسطین، دیگر نه مسأله‌ئی عربی و حتی نه فقط مسأله‌ئی اسلامی، بلکه مهمترین مسأله‌ی حقوق بشری جهان معاصر است.)
این جملات را آقایی می نویسد که هم اکنون در کشور تحت حکم‌رانی‌اش،‌ زندان‌ها از زندانی‌های بدون جرم‌های مشخص، بدون وکیل و فارغ از امکانات اولیه انباشته شده و اسناد تجاوز و شکنجه و کشتار بسیاری از آنان با اتهام های واهی همکاری با کشورهای بیگانه و جاسوسی و همکاری با گروهکها ... منتشر شده است. ایشان در کشوری این بیانیه را صادر می‌کند که بیش‌ترین آمار اعدام‌های سیاسی را نسبت به جمعیت خودش دارد. در کشوری این بیانیه را می‌نویسد که نقض گسترده‌ی حقوق بشر و شهروندی و حقوق زنان در قوانین‌اش اعمال شده است و آنچه اعمال نشده به شکل غیر‌قانونی توسط نهادهای قانونی اجرا می‌شود. در حالی این بیانیه را می‌نویسد که به دستور خود ایشان و روسای منصوب ایشان مجازا‌ت‌های اعدام صورت گرفته و خودش رسما در آخرین نماز‌جمعه از مجازات اعدام دفاع کرده است. او هم‌پالگی‌هایش هنوز هم سعی می‌کنند آنچه اتفاق افتاده و مردم و جهانیان دیده‌اند را فرافکنی کنند؛ می‌گوید:فلسطین، دیگر نه مسأله‌ئی عربی و حتی نه فقط مسأله‌ئی اسلامی، بلکه مهمترین مسأله‌ی حقوق بشری جهان معاصر است.
اما موضع‌گیری برخی رهبران اصلاح‌طلبان در همین راستا نیز از نگاه دیگری قابل تحلیل است. اصلاح‌طلبان مدتهاست که می‌خواهند از طریق توسل به پدر روحانی حکومت اسلامی شان یعنی خمینی و تایید مرتب او حاشیه‌ی امنی برای خود ساخته و از زیر ضرب رفتن با اتهامات وابستگی به خارج و خروج از نظام جلوگیری کنند و از این طریق حرکت سیستماتیک تبلیغ و سرکوب حکومت اسلامی را خنثی کنند و هر‌چند مرتبا با توسل به گفته های خمینی و عملکردش سعی می‌کنند با ولی فقیه فعلی که او نیز قرائت متفاوتی از گفته‌ها و عملکرد خمینی دارد ابراز مخالفت نموده و وی و گرایش‌اش را خارج از خط امام خوانده و خود را دنباله روی واقعی خمینی و وارث حقیقی نظام نشان دهند. اما امروز پس از یکسال هنوز به خطای استراتژیک‌شان پی‌نبرده‌اند یا آن را اساسا اشتباه نمی‌شمارند.
برای شاهد این مدعا به بخشی از بیانات کروبی در آستانه‌ی سالگرد خمینی رجوع می‌کنم. کروبی در آن بیانات می گوید: ( اینکه آقایان می‌گویند اینها از راه امام منحرف شده اند، ما می‌گوییم نخیر ما از راه امام منحرف نشده ایم و به خاطر راهمان و به خاطر آرمان‌های امام و مبارزات ملت هم داریم تلاش می‌کنیم و شما که اشکالی دارید بیائید باهم مناظره کنیم ، هر کسی را که خواستید تعیین کنید و بگویید که از طرف حکومت هست و حاکمیت قبولش دارد و می نشینیم در مقابل مردم و مناظره می کنیم و ملت عزیزمان هم داوری می‌کنند، که حتی حاضر نشدند و حاضر نمی شوند چون خودشان می‌دانند که چطور دارند ریشه های انقلاب را می‌سوزانند و چگونه آرمان‌های امام را زیر پا گذاشته و انحراف از طرف دیدگاه خودشان در انقلاب بوجود آورده اند و اندیشه‌های خود را بر اندیشه‌های امام تحمیل می کنند)
اگر‌چه بیانیه‌ٔ موسوی و‌کروبی در همدردی با مردم ترکیه و خواست تنبیه حکومت غاصب اسراییل نگاشته شده است. اما نوع این حرکت بر اساس تئوری خمینی‌وار (اسراییل باید از صحنه روزگار محو شود) شکل گرفته که به شکل مستقیم تری از دهان احمدی نژاد بارها و به شکل بارزتری در آخرین سخنرانی خامنه ای ادا شد و آقایان هم برای اینکه از قافله عقب نمانده باشند خواستار تنبیه اسراییل شدند و دیدیم که کیهان هم که روزنامه‌ی شناس‌نامه دار حکومت است بیانیه موسوی را به چاپ رساند.
آنچه مسلم است این موضوع اساسی ست که همراهی با گفته‌های آقای خمینی از سوی رهبران جنبش سبز و سعی وافر اینان(برای ادامه رهبری و سازماندهی مردم) که این بار آقای موسوی در بیانیه‌اش صریحا به آن اشاره می‌کند (اینجانب به همراهی جنبش سبز)نه تنها در ساختن حاشیهٔ امن کمکی به آن‌ها نخواهد کرد بل‌که بخش عظیمی از مردمی را که کشتار بیش از ده هزار نفر در دههٔ شصت به دستور مستقیم خمینی و قریب به ۵ هزار نفر از آن‌ها که در زمان نخست‌وزیری خود آقای موسوی اتفاق افتاده است را به‌یاد می‌آورند، زنان و دخترانی که جوانی‌شان با گشت‌های کمیته و لباس شخصی‌های دوران نخست‌وزیری آقای موسوی و همین آقایان عجین بوده و خیل خانواده‌های زندانیان و رنج‌دیدگان متفاوت را از همراهی با این جنبش سلب خواهد‌کرد و امروز نیز که در لغو تظاهرات سالگرد انتخابات همگام با حکومت از مردم خواسته‌اند تا خیابان ها را خالی کنند و خود را نگران جان و مال و ناموس مردم نشان داده‌اند . برای سوالات همین مردمی که می‌پرسند پس چرا یک سال قبل نگران نبودید ؟ و همین طور برای مردمی که می‌پرسند در دهه‌ی شصت چرا نگران نبودید و سال شصت و هفت چرا بیانیه ندادید و هنوز هم که دهان باز نمی کنید هیچ پاسخ قانع کننده ای ندارند.
جنگ صلیبی میان فلسطین و اسراییل که پس از گفته‌های خمینی درباره‌ی محو اسراییل از نقشه‌ی جهان ارثیه‌اش به جنگ لفظی میان دو حکومت خودکامه و مذهبی ایران و اسراییل رسید و راه قدس را از کربلا نشان داد. این دو سال های سال است که در یک بازی دو‌طرفه منافع هم را تامین می‌کنند و حضور جنایتکارانه ی هر دو منوط به حضور دیگری است ومسلما حذف هر کدام از طرف‌های بازی منجر به تمام شدن کل بازی خواهد بود. بازی ای که آقای خامنه‌ای و جمهوری‌اسلامی برای طراحی یک دشمن خارجی و سرکوب معترضین داخلی و ساخته و پرداخته کردن قدرت نظامی و سعی در دستیابی به سلاح‌های پیشرفته و حمایت از گروه‌های افراطی اسلامی در مناطق اشغالی از یک سو برندهٔ آن است و از سوی دیگر اسراییل برای جلوگیری از خلع سلاح اتمی خود و پیشبرد مواضع قدرت طلبانه و تمامیت خواهانهٔ خودش و جلوگیری از روی‌کار آمدن یک دولت اسلامی افراطی در فلسطین از سوی دیگر برندهٔ آن .
در این میان مردم فلسطین و ایران نیز قربانی تمامیت خواهی های تئوری خمینی و اسراییل می شوند و باید گفت که موضع گیری های مشترک رهبران جنبش سبز بدون نشان دادن مرزهای متفاوت در بیانیه هایشان نه تنها جمهوری اسلامی را در سرکوب معترضین مصمم‌تر کرده و نیروها را متمرکز می‌کند بل‌که در ذهن مردم آگاه این همانی ای را می‌سازد که نتیجه اش همان چرخش سوی فلش و سرکوب است .

پساکمونیسم بر دنده خلاص

| 0 نظر
طرح بحث و ارائه خطوط اصلی یک نقد
parisanasrabadi.jpg
نقطه عزیمت بحثی که در ادامه طرح می شود، برگردان یا همان ترجمه تِرم وعبارت مصطلحی است که ظرف کمتر از یک دهه گذشته در ادبیات بخشی از چپ ایران که ذیل سنت کمونیسم کارگری به حیات خود ادامه داده است، بارها به کار گرفته شده تا پیش برنده سیاست مشخصی در احزاب و گروه های نام برده باشد. «خلاصی فرهنگی» که ترجمه ای از واژه Cultural Emancipatio است، به طرز اعجاب انگیزی، به جای آن که ترجمه دقیق و آشنا تر «رهایی فرهنگی» را برای ذهن مخاطب فارسی زبان به همراه داشته باشد، طی فرایند ترجمه با معادلی غریب قرین می شود و بدین ترتیب در اولین مرحله و در سطح الفاظ با اتخاذ این معادل نامانوس، دوری از سنت مارکسیستی و اجتناب از ترمینولوژی آن اعلام می گردد.
این که حزب کمونیست کارگری با تمام مشتقات آن اعم از حکمتیست، اتحاد کمونیسم کارگری و محافل و افراد اندامواره آن، عامدانه و یا فارغ از هرگونه عمد و سیاست ورزی دست به این جعل تاریخی زده باشند، خود مساله ایست که دست کم، رویه آشنای این مجموعه جریانات را در امر«ساده سازی» یادآور می شود. در این معنا ساده سازی نه به معنای «همه فهم کردن» یک مفهوم و عمومیت بخشیدن به فحوای کلمات، بلکه دقیقا به معنای تقلیل گرایی وحتی مبتذل کردن امور مدّ نظر است.
«رهایی» به مثابه جوهره نظریه انقلابی مارکس، یکی از محوری ترین مفاهیمی است که متضمن ضرورت دگرگونی و سوژه دگرگون کننده وضعیت موجود است که به معنای پراتیزه کردن فراروی از کاپیتالیسم و تمام مظاهر انقیاد نظام سرمایه داری می باشد.
این رهایی نه فقط در حیطه فرهنگ، که متضمن وقوع این امر در تمام حوزه های زیست انسان و دگرگون ساختن جامعه بورژوایی در تمام سطوح آن است.

این که چرا خلاصی فرهنگی جایگزین رهایی فرهنگی می شود، در اولین تامل چنین به ذهن متبادر می کند که از آن جایی که روند رهایی فرهنگی پیچیده، طولانی و وابسته به رهایی در حوزه های دیگر، اعم از رهایی که ضرورتا باید در پروسه تولید رخ دهد، رهایی جنسیتی و رهایی زنان و رهایی تمام عرصه های به انقیاد سرمایه داری درآمده می باشد، و حتی توضیح این که مکانیزم های این رهایی فرهنگی چگونه خواهد بود، این که در مسیر مبارزه چه فاکتورها و عواملی ممکن است روند رهایی را تسریع یا کند بنماید، و این رهایی فرهنگی در پیوند با مفاهیمی چون ایدئولوژی، سلطه، هژمونی، رابطه زیر بنا و روبنا و منطق سرمایه داری متاخر چگونه تعریف خواهد شد، بسیار دشوار و وقت گیر خواهد بود، لذا با جعل واژه ای جدید در امر ترجمه، می توان همه چیز را خیلی ساده تر انگاشت تا همه چیز در امر سیاست ورزی سهل الوصول تر باشد. (این ساده سازی نه صرفا در این حیطه، بلکه به یک خصلت بنیادین در این مجموعه بدل شده است که از مفهوم حزب و تشکیلات، انقلاب، مبارزه و مقاومت گرفته تا ساده سازی (و در واقع تقلیل دادن و مبتذل سازی) مفهوم «کمونیست بودن» در معنای مدرنیست، ضد مذهب و خواستار آزادی های جنسی بودن پیش می رود.)
بدین ترتیب خلاصی فرهنگی، امری متفاوت با رهایی فرهنگی، و لذا بی ارتباط با فرهنگ هژمونیک کاپیتالیسم، و تنها محدود به مظاهر اسلام و حکومت اسلامی خواهد بود، و چه بسا که کاپیتالیسم و مظاهر تقدیس شده آن، بارها در عرصه های مختلف سمعی و بصری، پاسخ دندان شکنی به «اسلام سیاسی» مد نظر ایشان ارزیابی شده و بر طبل مصرف افراطی و بی قید و شرط از محصولات امپریالیسم فرهنگی کوبیده شده است.
از سوی دیگر مساله اساسی تری که در وهله بعدی و با دیدن ترم «خلاصی فرهنگی» چشم را می نوازد، روشن کردن عامل این خلاصی است که بلافاصله از پی آن می آید و آن جنبش جوانان است. این که بر طبق تحلیلی سوسیولوژیک، آیا اساسا در ایران چیزی تحت عنوان جنبش جوانان وجود دارد یا خیر، کوبیدن بر وجود جنبش های اجتماعی نوین (و از جمله جنبش جوانان) در پس زمینه مشخص سیاسی - اجتماعی ایران طی یک دهه اخیر با چه هدفی و از سوی چه جریانات سیاسی و با چه منافع معینی صورت گرفته است، چطور مجموعه کمونیسم کارگری با صحّه نهادن و پافشاری بر این جنبش ها، عملا به حاشیه ای کردن نقش پرولتاریا (به عنوان یگانه سوژه راستین درهم کوفتن کاپیتالیسم) و فرعی کردن نقش جنبش طبقه کارگر در بین دیگر جنبش های اجتماعی همت گماشته اند (بگذریم از معلّق های سیاسی گاه و بی گاه، حتی در برخی موارد فراموش می کنند که نامی از طبقه کارگر در بین تبلیغات سخنگویان مختلف خود به زبان بیاورند و در بهترین حالت از خلاصی فرهنگی به عنوان امر طبقه کارگر پیش از الغاء استثمار سرمایه داری نام می برند!)(۱) بدین ترتیب به نظر می رسد که برای مبارزه علیه وضعیت موجود در ایران، جنبش خلاصی فرهنگی جوانان به مراتب کارامد تر از جنبش طبقه کارگر خواهد بود، چرا که تجربه عملی این جریانات طی سال های گذشته بارها نشان داده است که گروه هدف این مجموعه، هرگز طبقه کارگر و مسائل آن نبوده است و شاید فقدان پایگاه مادی در میان این طبقه از یک سو و ضعف عمومی جنبش کارگری در پرتو ۳۰ سال سرکوب ممتد و سازمان یافته، و تشکل نیافتگی این طبقه در مبارزه علیه سرمایه داری اسلامی، از جمله عوامل قطع امید این جریانات از جنبش طبقه کارگر (در خوش بینانه ترین حالت) بوده باشد. به این ترتیب این جریانات اصرار می ورزند که شکل کمیکی از جنبش ۱۹۶۸ اروپا با شعارهایی چون «سکس آزاد، دراگ و موزیک راک اند رول»، خود را با تغییراتی جزئی (مثلا جایگزین شدن جنیفرلوپز یا شکیرا با جنیس جاپلین!!!) این بار در پس زمینه ای تاریخی و اجتماعی ایران علی رغم فقدان ریشه های مادی چنین جنبشی، ظهور نماید تا انقلاب آتی ایران در پرتو این رادیکالیسم هرچه زودتر رخ دهد!
به نظر می رسد که اگر بخواهیم نقدمان را در چارچوب سیاست گزاری های این جریانات و عملکرد مبتنی بر تئوری های غیرمارکسیستی شان محدود نماییم که نهایتا آنان را به «احزاب و گروه هایی مدرنیست و سرنگونی طلب» تقلیل داده است، ما نیز به نوعی مبتلا به مرض ساده سازی در همان مفهوم فروکاستن این وضعیت و فقدان دیدی همه جانبه خواهیم بود.
بدون شک بررسی بروز و ظهور جریانات سیاسی مختلف در متن تاریخ مشخص این جریانات حائز موضوعیت است و در غیر این صورت انتزاعی شدن تحلیل کمترین آسیبی است که در کمین خواهد بود.
بررسی مفهوم رهایی فرهنگی در برهه های مختلف با ارجاع به وقایع تاریخی و حوادث دوران ساز زمان آن قابل ملاحظه است. در برهه ای از تاریخ مبارزه علیه سرمایه داری، انقلاب اکتبر رخ می دهد و مفهوم رهایی فرهنگی در پرتو این انقلاب عظیم سیاسی و اجتماعی شکل می گیرد و الهام بخش بسیاری از مبارزین کمونیست در زمینه های مختلف فرهنگی می گردد و قادر می شود که آلترناتیو فرهنگ کاپیتالیستی را تولید نماید. (ولو این که زمانمند بوده باشد یا در ادامه به آفاتی چون ژدانویسم مبتلا گشته باشد). در برهه ای دیگر در ۱۹۶۸ مساله رهایی فرهنگی توسط دانشجویان و جوانان اروپایی به منظور زیر سئوال بردن مشروعیت نظم و قدرت سنتی محافظه‌کار بورژوائی در همه ابعاد حقوقی، فرهنگی و سیاسی آن طرح گردید. چنان که پیشتر همگان در برابر فاشیسم و مظاهر آن ایستاده و مقاومت کرده بودند، این بار نیز نوبت به استعمار، امپریالیسم و چهره ای متعارف تر از کاپیتالیسم جهانی رسیده بود. اگرچه در طی آن سال ها به لحاظ اقتصادی اروپا یکی از دوره های رشد و شکوفایی خود بعد از جنگ جهانی دوم و پیش از شوک نفت در اوایل دهه هفتاد را سپری می نمود، اما این جنبش ها نهایتا از پشتوانه و حمایت جنبش های کارگری علاوه بر رادیکالیسم انفجاری قشر جوان و دانشجو برخوردار بود.

زیر سئوال بردن ذهنیت مسلط حامی مناسبات سلسله مراتبی و اقتدارگرای مذکر بر جوامع غربی که در همه ابعاد آن از تبعیض جنسیتی میان زن و مرد گرفته، تا رابطه بین نسل ها، فرزندان و والدین، معلمان و شاگردان، سرمایه‌داران و کارگران، دولتمردان و شهروندان و... قابل مشاهده بود، به چالش کشیدن مشروعیت تمام مناسبات قدرت و دانش، هم از نظر اپیستمولوژیک و هم ایدئولوژیک که البته متأثر از جنبش روشنفکری روز اروپا بود، نفی وجه اختناق‌آور سلطه و سرکوب کاپیتالیستی-امپریالیستی و پلیسی-نظامی ‌قدرت‌های حاکم بر غرب و بر جهان و نقد انسان و جامعه کالائی- مصرفی و "نمایشی و نیز جدال با زمینه آداب و رسوم، رفتار و هنجارها و ... همه و همه زمینه هایی برای شکل گیری و رشد جنبشی در راستای تلاش برای محقق کردن رهایی فرهنگی در آن برهه زمانی بود و بنابراین اهداف آن، بیش از آن که آزادی خواهی جنسی باشد، بحران اخلاق سنتی در توجیه تبعیض حقوقی بود که در دوران مدرن و حاکمیت بورژا-دموکرات ها لا ینحل مانده بود.

دوره تاریخی بعدی که مفهوم رهایی فرهنگی در متن آن ما به ازای خود را می یابد، با موج نئولیبرالیسم در جهان آغاز می گردد و خلاصی فرهنگی برابر نهاده شده با Cultural Emancipation به حق ترجمان درستی از مفهومی است که این تِرم در دوران سیطره نئولیبرالیسم حامل آن گردیده است و روایت کل طایفه کمونیسم کارگری نیز ذیل این مفهوم پردازی نوین قرار دارد.
کمونیست های کارگری به حق فرزندان زمانه خویشند، به این معنا که با افول چپ و کمونیسم در جهان، فروپاشی بلوک شرق، حاکمیت بلامنازع اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک نئولیبرالیسم، پروژه های نو امپریالیستی برای دموکراتیزاسیون کشورهای سابقا به اصطلاح کمونیستی و در حال توسعه، رشد اسلام بنیادگرا، مالتی کالچرالیسم، هژمونیک شدن پست مدرنیسم، فجیع ترین جنگ های قومی - نژادی، دخالت های بشردوستانه!!! غرب و در راس آن ها امریکا به عراق و افغانستان و... زاده شدند؛ در دورانی که اعلام کمونیست بودن، در انظار عمومی مردم بیشتر به هذیانی می مانست تا ادعا و گرایشی سیاسی. واضح است که در چنین زمانه ای، کمونیست بودن و بر اصول کمونیستی و متدلوژی مارکسیستی وفادار ماندن تا چه حد دشوار و طاقت فرساست. درست در چنین دورانی است که در سطح جهانی جعل محتوایی در ترجمان واژه رهایی فرهنگی رخ می دهد و به اسم رمز پروژه های امپریالیستی دموکراتیزاسیون از طریق تضعیف عملی و ایجاد فساد و اخلال در جنبش های کارگری کشورهای در حال توسعه و بلوک سابق کمونیستی بدل می شود و جایگزین ساختن آن با جنبش های اجتماعی جدید! رهایی فرهنگی، دیگر نه رهایی از فرهنگ کاپیتالیستی در تمام ابعاد مهوّع آن، که به رهایی از فرهنگ های سنتی آن هم در مدل هم زیستی مسالمت آمیز فرهنگ ها، و رهایی از بقایای عناصر به جا مانده در فرهنگ کشورهای بلوک شرق، یادگار دوران اوج گیری مقابله با منحط ترین عناصر فرهنگ کالایی غربی تبدیل می شود.
در چنین دورانی است که مجموعه کمونیسم کارگری، با بدعتی در ترجمه، به درست این رویه را در دستور کار خود قرار می دهند و بر آن نام خلاصی فرهنگی می گذارند و بی آن که عینیتی در کار باشد، تمام همّ و غم جوانان در ایران را خلاصی از فرهنگ پوسیده اسلامی تصویر می کنند و به عنوان بدیل مترقی آن، بریدنی اسپیرز و شهرام صولتی و نانس عجرم را به مخاطب انقلابی خود معرفی می کنند!
بدین ترتیب، «خلاصی فرهنگی» بیشتر از آن که یک اشتباه لّپی در ترجمه یا خطایی برآمده از انحرافی در دستگاه نظری صرف باشد، شباهتی به پروژه ای هوشمندانه در دل پروژه ای بزرگ تر پیدا می کند که با تمام دیگر اجزای بسته نظری شان نیز هم خوانی دارد.
طوری که این جریانات کل مبارزات مردم در یک سال اخیر را به مبارزه برای خلاصی فرهنگی تقلیل می دهند و یا مجموعه روابط و مناسبات مردم (صرف نظر از پایگاه طبقاتی و قشربندی اجتماعی شان) با اصلاح طلبان حکومتی را در چارچوب انتظار مردم از خاتمی یا موسوی برای ایجاد درصدی خلاصی فرهنگی فرو می کاهند!!!
این یادداشت در واقع طرح بحث و گریزی به اصلی ترین مولفه های نقد این مجموعه حول مبحث «خلاصی فرهنگی» بود و کلیت این مباحثه را در دستور کار قرار داد. در نوشته های بعدی، لزومن با تمرکز و جزئیات روی این بحث خواهیم شد.


۱- ...طبقه کارگر ایران، کمونیستها و انقلابیونی که خواستار آزادی سیاسی، خلاصی فرهنگی و نجات از قید استثمار و ستم سرمایه داری هستند باید یک بار دیگر درسهای این تحولات را مرور کنند و آن را در مقابل مردم انقلابی در ایران قرار دهند.... ( آنچه باید آموخت، پلنوم ۱۵ کمیته مرکزی حزب کمونیست کارگری - حکمتیست، شهریور ١٣۸۸ - سپتامبر ٢٠٠٩)
...در ایران امروز مشخصا جنبش علیه آپارتاید جنسی و برای رهائی زن، جنبش علیه سلطه مذهب و برای جدائی مذهب از دولت، جنبش جوانان برای خلاصی فرهنگی، جنبش در دفاع از حقوق کودکان، جنبش برای آزادی زندانیان سیاسی، و جنبش علیه اعدام از جمله جنبشهای اعتراضی است که حول مسائل مختلف شکل گرفته است. امر این جنبشها، امر طبقه کارگر و جنبش کمونیسم کارگری نیز هست ... (حمید تقوایی،تزهائی در مورد انقلاب سوسیالیستی در ایران)


جمهوری اسلامی فاقد ظرفیت‏های مسالمت آمیز است!

| 0 نظر
margjomhooryeesami.jpgبار دیگر و برای چندمین بار «موسوی» رهیر و شاه کلید "جنبش سبز" در مقام دفاع از نظام جمهوری اسلامی بر آمد و آب پاکی بر روی دستان و طرفداران "جنبش رنگین کمان" ریخت و اعلام نموده است مدافع‏ی آن نظامی‏ست که پایه‏های آن در سی و یک‏سال قبل ریخته شده است. اعلام نموده‏ است مدافع‏ی آن قانونی‏ست که توسط طبقه‏ی ظالم نوشته شده است. در حقیقت وی اصلاً و ابداً مخالفتی با بر سر کار ماندن سرمایه در حاکمیت ندارد و دائماً دارد می‏گوید که دولت‏مردان کنونی لیاقت حفظ و پایداری نظام اسلامی را ندارند و همواره دارد با شکوه‏ترین دوران نظام جمهوری اسلامی را، دهه‏ی اوّل حاکمیت توضیح می‏دهد؛ دورانی که جامعه شاهد در خون غلطیدن دسته دسته از جوانان در شکنجه‏گاه‏های مخوف جمهوری اسلامی بدست شکنجه‏گران و جلادان بوده است؛ دورانی که رژیم جمهوری اسلامی با ظرفیت تعریف شده و روشنی به جنگ با کارگران و زحمت‏کشان برخاست و راهِ هرگونه مبارزه‏ی مسالمت آمیز در درون جامعه را بست و نشان داده است‏که بدون کار بست روزانه‏ی سرکوب قادر به بر دوامی سلطه‏ی سرمایه‏داران وابسته نیست. سی سال جنایت و کُشتار در برابر ابتدائی‏ترین نیازهای کارگران و زحمت‏کشان بنوبه‏ی خود نمایان‏گر ظرفیت و پتانسل رژیم جمهوری اسلامی‏ست و بر خلاف ادعاهای "رهبران سبز"، چنین رویکردهایی صرفاً و صرفاً به بعد از انتخابات هشتاد و هشت بر نمی‏گردد.  

در حقیقت تحرکات خونین و ضد انقلابی دور تازه‏ی رژیم جمهوری اسلامی به صفوف معترضین که هم‏زمان با انتخابات دهم ریاست جمهوری اسلامی بود، یک‏بار دیگر، بر این ایده‏ی اساسی صحه گذاشت است‏که این جانیان آمده‏اند تا با سبوعانه‏ترین شکل ممکنه، بی‏عدالتی را جای‏گزین عدالت اجتماعی نمایند؛ آمده‏اند تا قانون استثمارگرایانه‏ی سرمایه‏داران مفت‏خور را به محرومان تحمیل نمایند؛ آمده‏اند تا از منفعت طبقه‏ی سرمایه‏دار حفظ و حراست نمایند؛ تا بحال چنین کرده‏اند و کارگران و زحمت‏کشان هم از یاد نبُرده‏اند که دولت‏های متفاوت رژیم جمهوری اسلامی، همان سیاستی را پیشه‏ی خود ساختند که دولت نهم و دهم, جمهوری اسلامی در مقابل خود قرار داده است.

این حاصیت هر دولت سرمایه‏داری‏ست و در حقیقت مجال و راه دیگری در مقابل‏شان نیست و بدون کمترین شک و شبهه‏ای وظیفه‏ی‏ یکایک آنان پشبرد نقشه‏های شوم امپریالیستی و به یغما بُردن دسترنج کارگران و زحمت‏کشان است. با این حساب تفاوت ماهوی‏ای فیمابین این دولت‏ها نمی‏توان قائل شد و جنگ و دعواهای براه افتاده در بالا را باید و می‏بایست بر سر کسب و دست‏یابی به ارکان‏های دولتی به نفع جناح خودی‏‏های‏شان توضیح داد که هیچ‏گونه ربطی به جنگ و جدال مردم با کلیت نظام ندارد. به عبارتی ساده، سود تنش‏های درون حاکمیت به جیب محرومان نخواهد رفت و برندگان واقعی آن کسانی جز سرمایه‏داران نیستند. هدف همه‏ی آن‏ها پایداری نظام جمهوری اسلامی، سرکوب و به انحراف کشاندن اعتراضات مردمی‏ست.

این نظام، نظام, توده‏های رنج‏دیده نیست و این‏را به انحای گوناگون و بارها و بارها اعلام نموده‏اند که مدافع‏ی آن نظامی‏اند که از منفعت کارگران، دهقانان، زنان، دانشجویان و جوانان دفاع نماید؛ اعلام نموده‏اند که مخالف بگیر و به بندها و مثله نمودن زندانیان سیاسی و معترضین‏اند. از منظر توده‏های محروم، نام جمهوری اسلامی مترادف است با ننگ و جنایت؛ مترادف است با کُشتن و خانه خراب نمودن زندگانی آیندگان جامعه. هیچ‏وقت کارگران و زحمت‏کشان و خلق‏های ستم‏دیده، شیفته و مفتخر این نام نبوده‏اند و نه تنها "تیرهای مستقیم به مردم و زیر کردن آن‏ها توسط ماشین پلیس را از یاد .." (از بیانیه‏ی هیجده «موسوی») نخواهند بُرد بل آن مادر رنج‏دیده و پدر دردمندی که بعد از دو دهه هم‏چنان بدنبال جسد فرزند خود در خاوران می‏باشد، فراموش نخواهد کرد و از یاد نخواهد بُرد که چگونه "رهبران سبز," جنایت‏کار، کمونیست‏ها، مبارزین و مخالفین را بمنظور حفظ و پایداری و "تمامیت" نظام جمهوری اسلامی از دم تیغ گذرانده‏اند؛ از یاد نخواهد بُرد که دفتر اوّل جنایت‏کاری‏های رژیم جمهوری اسلامی به بعد از انتخابات هشتاد و هشت بر نمی‏گردد. می‏داند که دریدگی و زیاده‏روی‏های حافظین نظام نسبت به غارت اموال عمومی در ایران سر دراز دارد و می‏داند که تا چه اندازه سران و دولت‏های متفاوت رژیم جمهوری اسلامی در این سی سال و اندی تا تواسنته‏اند خُورده‏اند، بُرده‏اند و مخالفین و معترضین خود را کُشته‏اند.  

این تصویر و ماهیت حقیقی رژیم جمهوری اسلامی‏ست و بیهوده «موسوی» دارد قیافه‏ و پُز "مردم دوستی" و پایمال شدن حقوق آنان از جانب "تمامیت‏خواهان" را بخود می‏گیرد؛ بیهوده دارد نظام جمهوری اسلامی را به نظام "خوب و "بد" تقسیم می‏کند و بیهوده دارد به توده می‏قبولاند که دوران وی، دوران برسمیت شناختن حقوق مخالفین و محرومان بوده است. هیچ روز و دوره‏ای از حیات جمهوری اسلامی را نمی‏توان سراغ داشت که سران حکومت از تأمین منافع‏ی طبقات ظالم باز مانده باشند و هیچ روز و دوره‏ای را نمی‏توان یافت که در آن از اعدام قربانیان نظام و مخالفین خبری نباشد. حیات و موجودیت این نظام با خون و خون‏ریزی و با اعدام کمونیست‏ها و مبارزین و توده‏های ستم‏دیده رقم خورده است، "این‏که کشور ما بیشترین اعدام‏ها را نسبت به جمعیت‏اش در جهان دارد (از بیانیه‏ی هیجده «موسوی»)"، صحیح‏ست، به تبع از آن صحیح هم نیست تا آنرا به این دوره خلاصه نمود و آگاهانه از توضیح آن‏چه را که در حق هزاران زندانیان کمونیست، مبارز و مخالفین صورت گرفته است، غافل ماند. رژیم جمهوری اسلامی همواره در اعدام مخالفین و معترضین در صف اوّل قرار داشت و در تمامی دوره‏ها و دهه‏ها، مدال طلا را بر گردن خود آویزان نموده است و الحق که نظام در این زمینه قهرمانان بسیار زیادی را پرورش داده و در این میان و مهمتر از همه‏ی این‏ها «موسوی» هم از کسب چنین مدالی بی نصیب نمانده است و مفتخر دریافت آن از جانب "پیر جماران" می‏باشد.  

حقیقتاً که تربیت و پرورش چنین انسان‏های ظالم و وحشی‏ای در ذات حکومت‏های سرمایه‏داری‏ست. چرا که این حکومت‏ها با کُشتن عدالت‏ اجتماعی‏ست که شکل و قوام یافته‏اند و همواره مدافع‏ی حاکمیت و "مدیریت" طبقه‏ی سرمایه‏دار بر طبقات محروم‏اند. واضح است‏که در مدیریت و حکومت کنونی، جایی برای برقراری عدالت اجتماعی و حذف مفسدان حکومتی وجود ندارد. واضح است‏که مصلحت روزمره‏ی‏شان بر دروغ، ترویج خرافات، فساد و سرکوب حکومتی که بر گرفته شده از قانون اساسی ارتجاعی‏ست، استوار می‏باشد. براستی مگر بروز این حوادث و مال خُوری‏ها و ثروت اندوزی‏ها در ایران، صرفاً و صرفاً حاصل سیاست‏های یک‏ساله‏ی "تمامیت خواهان" است‏که «موسوی» دارد، قیل و قال براه می‏اندازد و در مقام منجی و منادی منافع‏ی مردمی به میدان می‏آید تا ننگی را که بر پیشانی‏اش حک شده است، پاک نماید؟ مگر فراموش شده است که چه حساب‏سازی‏هایی به بهانه‏ی جنگ با "کفار" در زمان وی صورت گرفته است و چه پول‏های کلانی از بیت‏المال توسط لایه‏های متفاوت حکومتی - دولتی دزدیده شده و کسی پاسخ‏گوی حیف و میل و به یغما بُردن اموال عمومی نبوده است؟ مگر فراموش شده است‏که نظام جمهوری اسلامی از همان اوان با آزادی اندیشه و بیان سر جنگ داشت و روزنامه‏ها را بست، قلم مخالفین خود را شکست؛ زنان "بی حجاب" را مورد تعرض وحشیانه‏ی خود قرار داد و سینه‏ی کمونیست‏ها را به گلوله بست؟ همه‏ی این‏ها و از جمله بالا کشیدن بیت‏المال و آن‏هم در لایه‏های متفاوت حکومتی - دولتی به امری طبیعی تبدیل گشته و «موسوی» هم در تشدید این روند و خانه خراب نمودن هر چه بیشتر توده‏های ستم‏دیده نقش پر اهمیتی داشته است و طبعاً روزی تأوان جنایت‏کای‏های‏اش را باز پس خواهد داد.

در یک کلام نظام سرمایه‏داری با هر شکل و شمایلی مولد هزاران مصائب سیاسی - اجتماعی‏ست و تا زمانی‏که مدافعین آن بر سر کاراند، نابسامانی‏ها و مشکلات گوناگون در درون جامعه رخت بر نخواهند بست و در ابعادی گسترده و درد آور دامان همه‏ی محرومان را در بر خواهد گرفت. تنها با بدور انداختن و با بزیر کشیدن سلطه‏ی مدافعین رنگارنگ نظام و با بر افراشتن پرچم ظفرنمون کمونیستی‏ست‏ که عدالت و مصالحه جای‏گزین به یغما بُردن اموال عمومی و خشونت خواهد گردید.

 شباهنگ راد

۱۹ ژوئن ۲۰۱۰

۲۹ خرداد ۱۳۸۹
 

اخذ مجوز، استیصال یا تاکتیک نبرد؟

| 0 نظر
taghieoozbe.jpgیک مقایسه ساده بین تظاهرات خودجوش پس ازتقلب انتخاباتی ۲۲ خرداد سال گذشته با آنچه که رهبران جنبش "سبز" اکنون درتدارک  بزرگداشت آن ازطریق چانه زنی با حاکمیت ودست اندرکاران وزارت کشورجهت اخذ مجوز راه پیمائی هستند؛تفاوت  بین این دوتاکتیک را بخوبی نشان میدهد.
اگردرآنزمان این  عنصرنافرمانی بود که ازطریق اعمال خود فرمانی دربرابراستبداد حاکم عمل می کرد درتاکتیک  استیصال،این   نگاه به بالاودرنظرگرفتن خط قرمزهای حاکمیت است که عمل می کند. آنچه درآن زمان  ورود جنبش به فارجدید را اعلام داشت، دقیقا همان اخگرسوزان و عنصرخودفرمانی بود که حضورخود را بی توجه به باید ونبایدهای رژیم  برفضای سیاسی حاکم برجامعه تحمیل کرد . بدیهی است که اگرمردم در۲۵خرداد سال گذشته منتظراجازه راه پیمائی می ماندند،باید سی سال دیگردرانتظارمی ماندند. مشخصه تاکتیک استیصال، نگاه به بالا ودرانطباق با استراتژی حرکت درچهارچوب نظام وباهدف بازتقسیم قدرت است و مشخصه تاکتیک  رزمنده،نگاه به پائین ودرراستای  استراتژی سرنگونی نظام حاکم بااهدافی چون  آزادی وبرابری است.
منشأ بروزتأکتیک استیصال  چیست؟
بی شک عنصرسرکوب دربروزآن دخیل است ؛اما نمی توان همه آن را به عامل سرکوب  تقلیل داد ودرعین حال قادربه  توضیح همه رویدادها بود. چراکه علاوه برنقش مهم سرکوب،تحولات وپوست اندازی های درونی جنبش وبخصوص بروزبیش ازپیش  نقش بازدارندگی اصلاح طلبان و رهبران جنبش "سبز"نیز درایجاد سترونی وضعیت حاکم  دخیل بوده و حتی می توان گفت که نقش مهمتری دارد.واقعیت آن است که پس ازحماسه اعتراضی عاشوراکه اوج نافرمانی مردم علیه حاکمیت بود،نه فقط کاخ بیداد به لرزه افتاد بلکه اصلاح طلبان نیزبه نوبه خود به هراس افتادند.آن ها هراسناک ازفرایندساختارشکنی جنبش،درکنارمبارزه علیه یکه تازی جناح حاکم به شیوه خود، وظیفه دوم ومهمتری را برای خود قائل شدند که همانا نقش مهارکنندگی جنبش بود .دیگرنه صرفا دفع تهاجم استبداد،بلکه مهمترازآن کنترل جنبش ومهمیززدن به آن درکانون دغدغه های اصلاح طلبان قرارگرفت.این،قراردادن جنبش  درچهارچوب قانون اساسی وباید ونبایدهای رژیم است  که چهارچوب لازم برای مبارزه علیه استبدادحاکم را  تشکیل می دهد. وضعیت آچمز۲۲ بهمن نتیجه بلافاصل کاربردتؤامان سرکوب وتاکتیک استیصال بود.سیاستی که نه فقط سترونی وعبث بودن توسل به قانون اساسی را دربعد استراتژیک نشان داد، بلکه درحوزه تاکتیک هم بن بست خود را به نمایش گذاشت.درپی برآمد اعتراضی مردم درروز عاشورا بود که اصلاح طلبان و رهبران "نمادین" به این فراست افتادندکه جنبش بی سروبدون رهبرخطرناک است. واساسا یکی ازمصادیق پوست اندازی، تلاش مضاعف برای تبدیل رهبران نمادین به رهبران واقعی بود.باید هرطورکه ممکن بود برای جنبش یک سرواقعی وفرمانده تعیین کرد.ازآن پس بود که  تمامی تلاش آنها صرف  حضورپررنگ تروفعالانه ترهبران برای اعلام حضورسیاسی ودادن رهنمود ها وتکرار راهبرد وفاداری به نظام ومتمایزکردن صفوف  خود ازباصطلاح  براندازان،سازماندهی شبکه ها وتشکل های وابسته به خود وتحت امرخود،مرزبندی دائم با باصطلاح  ضدانقلاب نظیر منافقین و سلطنت طلبان و... گردید . قرائن گوناگونی وجود دارندکه ابتکارات مستقل جنبش هم چون برگزاری مستقل مراسم اول ماه مه و طرح مطالبات رادیکال توسط جنبش های اجتماعی، هم چنین اعتصاب مردم کردستان علیه اسبتداد وحمایت گسترده ازآن،ابتکارونقش این نیروها درشکل گیری جنبش ضداعدام،پیدایش نمادهای جدید ورادیکالتری هم چون فرزاد کمانگر،افتادن ابتکارات مبارزات خارج ازکشوربه دست گروهای غیرخودی و وباصطلاح ساختارشکن(یعنی همان عوضی های مورد تنفرابراهیم نبوی) وموارد مشابه بیش ازپیش، آن ها را هراسان ساخته وموجب تلاش های مضاعفی برای ابرازوجودو کنترل بیشترجنبش گردید.درتجارب گذشته ما با تاکتیک واستراتژی مضحک وغلط انداز "آرامش فعال" اصلاح طلبان آشنائیم وعملکرد تسلیم طلبانه آن را آزموده ایم.درواقع اکنون آنها دوباره درپی گسترش وتعمیق مطالبات مردم، به تاکتیک های شبه آن-محتوای تسلیم طلبانه با عناوین واشکال پرطمقراق وغلط انداز متوسل شده اند. چرا که آنها نیز گویا درطلب نم نم باران مواجه با سیل خروشان شده اند! به جای جامعه مدنی کنترل شده ورام، با جنبش و "جامعه مدنی ی " روبروگشته اند که بدلیل داشتن عنصرنافرمانی و فراروندگی آمادگی دارد ازهرنیروئی که قصد درجا زدن داشته باشدعبورکند. ازهمین روست که برای  صید آسان ماهی مراد وتحمیل سرکردگی خود برجنبش،برآن شده اند که باصطلاح "کنشگر" وسیاست سازباشند تا هم بهتربتوانند استراتژی اصلاح طلبانه خود را برجنبش تحمیل نمایندوهم  صداقت خویش را درمخالفت با اقدامات وحرکت های باصطلاح رادیکال وبراندازانه به حاکمیت نشان بدهند. بی جهت نیست که آنها با چنین میل واشتیاقی برای  مذاکره وارائه پیشنهادات خود به وزارت کشورجهت  اخذمجوزراه پیمائی شتافتند ؛باوجود آنکه خود می دانستند که درجه احتمال آن نزدیک به صفراست.اما آنچه که دراین میان برجسته است همانا رله نقش خود درمهارجنبش به باندهای حاکم است. ازقضا شاهدیم که جناح حاکم نیز باوقوف به نقش بازدارندگی آنها سعی می کند که بدون دادن امتیاز واقعی، آنها را برای مرزبندی بیشتربا "براندازان"تحت فشارقراردهد.
چه می توان کرد؟:
الف-همانطورکه اشاره شد یکی ازچالش ها ومولفه های اصلی  شرایط دشواروحاکم بر جنبش آن است که اصلاح طلبان حاضردرصفوف جنبش ضداستبدادی حاضرنیستند محتوا ومطالبات جنبش اعتراضی مردم  را برسمیت بشناسند،و فراترازآن آمادگی دارند که  آستین های خود را برای مهارآن-ممانعت از هدف  گرفتن کلیت نظام ودادن شعارهای ساختارشکن- بالابزنند
ب-اگراصلاح طلبان به وظیفه دوم خویش-مهارجنبش اولویت بیش ازپیش قائل می شوند، وتمامی اقدامات و تاکیتکهای آنها با عطف به آن اتخاذ می شود؛بنابراین خنثی کردن این نقش ازطریق تعمیم نافرمانی علیه این  گونه سیاست ها نیزبه یکی ازضروریات پیشروی جنبش تبدیل شده است.
ج-به موازات دگرگونی ها وتحولات درونی جنبش درراستای تمایزگفتمان ها و رادیکالیزه شدن مطالبات، نیاز به تنظیم مناسبات جدید درانطباق با این محتوا، دردرون صفوف جنبش ومیان گفتمان های آن وچگونگی  همسوئی وهمکاری در بین آنها احساس می شود:
 جنبش مستقل وانقلابی ناگزیراست با تأکید هرچه  بیشتربراستقلال وخود فرمانی، یعنی همان اخگر فراروندگی وخودسازمان یابی،با تداوم وگسترش دامنه ابتکارات مستقلانه خود،همچون حرکت های مستقل اخیرداخل وخارج،بکارگیری تنوع تاکتیکی نظیرترکیب تاکتیک های خیابان واعتصاب، وترکیب مبارزات متمرکزومبارزات غیرمتمرکز،وسازمان یابی هرچه گسترده ترخود (درانواع شبکه ها و هسته ها و محافل وتشکل ها ودرچهارچوب  یک جنبش ضداستبدادی -مذهبی متکثر، مطالباتی  ورزمنده با اهداف آزادی وبرابری) درعین حال بتواند با فشارازپائین به اصلاح طلبان-تامادامیکه هنوزبه سازش با جناح حاکم نرسیده اند(یا درواقع جناح حاکم هنوزتن به سازش نداده است)- تلاش ونقش آنها را درمهارجنبش ازدرون، فلج وبی اثرسازد وحتی مسیروامکان این سازش را دشوارترکند.درعین حال که به موازات آن، سیاست همراهی وهم صدائی موقتی وموردی با دیگر گفتمان ها تاهرحد واندازه ای که اشتراک دراین یا آن حوزه وجود دارد ،برای تقویت حرکت جنبش و تضعیف ومنزوی کردن  ونهایتا سرنگون ساختن دشمن رودر رو اجتناب ناپذیراست.درهرحال طرح مطالبات وسازمان یابی مستقلانه براساس اهداف استراتژیک اساس کاراست.گفتمان آزادی وبرابری اجتماعی باید بتواند باحضورمستقل وفعال درمناسبت ها  وتکانه های بزرگ جنبش،نظیرمقابله با اعدام ها وآزادی زندانیان سیاسی وتقویت جنبش مقابله با حذف یارانه ها و...، صفوف پراکنده خودرا هرچه بیشتر هم آهنگ ساخته و توانائی ها و قابلیت های تاکتیکی خودرا هرچه بیشترآشکارنماید.تنها باین ترتیب است که می توان خلاء هاوگسست های ایجاد شده درجنبش را بسود گفتمان آزادی وبرابری پرکرد.
۲۰۱۰-۰۶-۱۰-۲۰-۰۳-۸۹
تقی روزبه
http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com

دو راهی کردستان

| 0 نظر
daryoush-h.jpg"دو راهی کردستان البته می‌تواند به بزرگراه آزادی ایران ختم شود، باید نخبگان جبهه جدید گفتگوئی شفاف را آغاز کنند، آنچه تا کنون بوده تنها مونولوگ یا بیان یک طرفه بوده‌است باید جوابگوی سوالها هم بود و بیان خود را به دیالوگ تبدیل کرد"

من از اوایل دهه نود، پانزده سالی در تلاش برای گفت و شنودی با معنی با نمایندگان سازمان‌های قومی بوده‌ام. بار نخست در هامبورگ بود و بار آخر در پاریس، و در میانه بسا شهر‌ها در نیمکره شمالی. هر فرصتی دست می‌داد پا به راه می شدم. با تقریبا همه آنها گفتگو‌های مفصل داشتم. بسیار در مسائل گروه‌های قومی ایران به ویژه کُردان نوشتم و سرانجام به سبب نداشتن طرف گفتگو دست برداشتم. زیرا اگر واکنش‌ها سکوت و تکرار نبود (گوئی در گفتگوی کرانیم) خشم و خروش دشمنانه بود، و ترور شخصیت با حربه‌های زنگ زده در دست‌های ناتوان. برای خود من آن گفتگو‌ها بیهوده نماند و در تدوین قطعنامه حقوق اقوام و عدم نمرکز موثر افتاد که نخست از تصویب یک کنفرانس حزبی و سپس کنگره پنجم حزب مشروطه ایران گذشت و بعد به منشور حزب پیوست شد. (یک عامل قطعی در دست برداشتن از گفت و شنود، سکوتی بود که سازمان‌های قومی در برابر آن قطعنامه نشان دادند.)
آنجه آن همه سال‌ها نگذاشت نومید شوم باور استوارم به این است که مسائل خود را نه با زور، نه با مداخله بیگانگان، نه با تن در دادن از ناچاری و احساس فزاینده بیگانگی و رنحش، برطرف کنیم؛ و باور استوارم به این است که سیاست همه پهنه عواطف نیست و پیوسته می‌باید بر مولفه انتلکتوئل آن افزود ــ که به معنی آگاهی بیشتر بر عناصر شکل دهنده یک موضوع یا پدیده، و نگاه دقیق‌تر به پیامد‌های نیندیشیده و ناخواسته تصمیم‌هاست.
اکنون برای نخستین بار صدائی از میان همهمه آشنای گفتمان ملت سازان می‌شنوم (این گفتمان به تندی پوست می‌اندازد و هر بار رنگ تند‌تری می‌گیرد). یک طرف گفتگو پیدا شده است که می‌تواند نگاه گسترده‌تری بر موقعیت بیندازد. آقای همن سیدی یک روشنفکر کرد ایرانی که ایشان را از سلسه گفتار‌های پر مغز کُد انقلاب و کُد رفسنجانی شناختم در نوشته کوتاهی مرا به از سر گرفتن تلاش بیهوده پانزده ساله امیدوار کرده‌اند. آن نوشته را، زیر عنوان دوراهی کردستان، در زیر می‌آورم تا بتوان بحث را آغاز کرد:
"در چند دهه گذشته فضای سیاسی کُردستان حامل دو پیام متفاوت برای ایرانیان بوده است. گاهی منشا نگرانی و گاهی هم نقطه امید. اما این دوگانگی تنها از سوی فرستنده نبوده که نشان از کیفیت مخاطبان نیز داشته است. کُردها در ایران در دوره‌های مختلف، هیچ خیری از ایرانی بودن خود ندیده‌اند اما باز هم کماکان بر ان پای فشرده‌اند. برخی این پافشاری را ناشی از شکل‌نگرفتن ناسیونالیزم کُردی و شماری هم آن را دلیل همخوانی دو ناسیونالیزم کُردی و ایرانی پنداشته‌اند . هر چه باشد تا کنون علیرغم همه بی‌مهری‌ها دومی یعنی اصرار بر ایرانی بودن جریان غالب بوده ‌است اما آیا این اصلی ابدی خواهد بود؟ سکوت همیشگی هم وطنان ایرانی در برابر جنایات اعمال‌شده و همدردی کُردها در دیاربکر و سلیمانیه آیا ریشه‌ای ازلی ندارد؟ سیاست دولتها در دوره‌های مختلف و نقش هموطنان در شکل‌گیری این سیاست‌ها چگونه بوده است؟ سکوت کُردستان در یک سال اخیر چه پیامی داشته و عزم و اعتصاب امروز چه پتانسیلی برای آینده ایران خواهد داشت؟
"واقع شدن قسمتی از کُردستان در جغرافیای سیاسی ایران بخشی از هویت آن است اما همه ان نیست، واقعیت این است که کُردها در ایران، اولا هیچ‌گاه شرایط برابر بودن با سایر ایرانی‌ها را تجربه نکرده‌اند دوما به مرور احساس سرنوشت مشترک با سایر کُردها در آن سوی مرزها تقویت شده است، مخصوصا زمانی که از سوی دولتهای حاکم یا هموطنان فعلی‌شان مورد تبعیض و تهاجم واقع شده‌اند. اما همان‌طور که در ابتدا اشاره شد تا کنون این کشش و رانش‌ها نتوانسته به صورت قطعی دل آنها را از ایران بکند. در قرن اخیر دو دولت حاکم بر ایران یکی به نام خاک و دیگری به نام خدا با تمام توان در پایمال کردن حقوق کُردها کوشیده‌اند. این دولتها از توطئه علیه کُردها در آن سوی مرزها هم غافل نبوده‌اند. نقش محمد رضا شاه پهلوی در شکست جنبش مصطفی بارزانی که هنوز هم در گوش کُردها با نام "ئاش‌به تال" یا مایه‌پوچ سنگینی می‌کند، فراموش شدنی نیست. توطئه‌های جمهوری اسلامی نیز علیه حکومت منطقه‌ای کردستان در عراق یا جنبش کُردها در ترکیه هم که داستان مفصلی دارد. اما آنچه جای تامل است نقش شهروندان ایران در عملکرد دولتهایشان است. این نقش یا به صورت همراهی بوده یا به شکل سکوتی که می‌توان آن را به رضایت تعبیر کرد و شمار مخالفتها بسیار اندک. در آغازین سال حیات جمهوری اسلامی که به نام اسلام دستور جنگ علیه کُردستان صادر شد تنها آخوندها به کُردستان حمله نکردند! بلکه مردمی مسلمان از نقاط مختلف ایران برای جنگ علیه کفار به کُردستان یورش بردند. این تب مذهبی با هزینه بسیار زیاد عاقبت فرو نشست اما حکومت مذهبی کماکان در کُردستان غیر مذهبی، باقی ماند! کُردها با همه این مصائب با اعتقادی که به مبارزه داشند راه خود را ادامه دادند و این همان راهی است سایر مردم امروز پیش روی خود می‌بینند، هر روز هزاران نفر از ارتش بیست میلیونی بریده و به جبهه آزادی خواهی می‌پیوندند، اما مشکل اینجاست که این جبهه بسیار متزلزل است چرا که هنوز بدون میثاق و پیمانی جدید است و تداوم آن دشوار. خیلی سوالها باید جواب داده شود و خیلی از ابهامات باید رفع شود و الا به سرنوشت همان جبهه‌ای دچار خواهد شد که اواخر سال ۵۶ شکل گرفت و اوائل سال ۵۸ از هم پاشید! باز در بر همان پاشنه خواهد چرخید. عدم احترام به حقوق اقلیتها و قوم و عشیره خواندن آنها تنها به زیان اقلیتها تمام نخواهد شد بلکه هیج دولتی هم در آینده ایران روی آسایش را به خود نخواهد دید، هم‌اکنون نیز بخشی از عدم کامیابی جبهه جدید ناشی از عدم رفع تهدید‌ها و تبعیض‌ها است. کُردستان در تمامی ۳۰ سال بعد از انقلاب دمی از مبارزه باز نایستاده بود اما در یک سال اخیر، به دیده گمان و تردید به جنبش سبز نگریسته بود ، در واقع عدم همراهی کامل کُردستان با تهران ریشه در همین گذشته‌ها دارد. کُردها حق دارند که یک بار دیگر بی‌گذار به آب نزنند چرا که اکنون بیش از ۳۰ سال است بهای همراهی با انقلاب ۵۷ ر ا می‌پردازند! انها هنوز ضمانتی برای تکرار نشدن مشکلات دیروز کسب نکرده‌اند تا به این جنبش نیز لبیک گویند! اکنون نیز در پی اعدام‌های اخیر ، کُردهای سایر بخش‌های کٌردستان را بیشتر همراه و هم‌درد خود یافته‌اند!
"باید چاره‌ای اندیشید. دو راهی کُردستان البته می‌تواند به بزرگراه آزادی ایران ختم شود باید نخبگان جبهه جدید گفتگوئی شفاف را آغاز کنند، آنچه تا کنون بوده تنها مونولوگ یا بیان یک طرفه بوده ‌است. باید جوابگوی سوالها هم بود و بیان خود را به دیالوگ تبدیل کرد. اعتصاب اخیر کُردستان حامل پیام مهمی است: تغییر در ایران امری شدنی است و برای آن پتانسیل بسیاری در کُردستان موجود است، می‌توان آن را در ایران همه‌گیر کرد، فقط باید جلب اعتماد شود. قدم اول را مردم کُردستان برداشتند. گام دوم باید از سوی نخبگان فارس و انگاه سایر مردم ایران برداشته شود. مقاله‌ای از آقای داریوش همایون قابل تامل است، ایشان در "پیشمرگان پیکار مردم" کٌردها را بارها پیشمرگان مبارزه همه ایران دانسته‌اند و تجزیه‌خواهی آنها را از سر ناچاری وصف کرده‌اند. این بسیار ارزشمند است، نمی‌توان از داریوش همایون توقع داشت که در این مورد درست به مانند داریوش آشوری بیاندیشد اما توقع به جائی است اگر خواسته شود در این برهه حساس نقش زنده یاد داریوش فروهر را ایفا کند. این دو داریوش زیاد تفاوتی نداشتند. تنها با اندکی اختلاف فاز، هر دو راهیان مدار ایران‌دوستی بودند. داریوش همایون البته به مانند داریوش فروهر زندان دوران پهلوی و هم سلولی و رفاقت با مبارزان کُرد را تجربه نکرده است، اما برای آن به گونه‌ای دیگر می‌توان نقاط مشترکی یافت. ولی نخست باید مونولوگ را به دیالوگ تغییر دهیم، دیالوگی که در آن، نه خدا و نه خاک که خود انسان محور باشد."
آوردن این نوشته در اینجا علاوه بر استقبال از فرصت گفت و شنود نشانه درجه‌ای از موافقت است. اصلا در همه آن پانزده سال اگر درجه‌ای از موافقت با طرف مقابل نمی‌بود آن همه دیدار‌ها صورت نمی‌گرفت. آنچه تا کنون ندیده بودم درجه‌ای از موافقت، از کوشش برای یافتن زمینه مشترک، بود. اکنون می‌توان وارد گفت و شنودی شد که گوش ها نیز از هر دو سو می‌شنوند و تنها دهان‌ها کار نمی‌کنند.
داریوش همایون

گفتگوی مادران عزادار با مادر بهکیش

| 0 نظر
madar-behkish.jpgهر وقت یاد مادرانی می افتم که چند نفر از فرزندان شان اعدام شده اند، تنم می لرزه و فکر می کنم چطور طاقت آورده اند، چگونه زندگی می کنند و در مقابل شان احساس حقارت می کنم که خودم با بازداشت پسرم چطور پریشان بودم و نمی توانستم حتی درست فکر کنم و دست از خودم و همسر و خانه و زندگی شسته بودم و مجنون وار در خیابان ها می چرخیدم.

با مادرانی داغدار، چشم انتظار و عزادار وارد منزل مادر بهکیش می شویم . شنیده و خوانده بودیم که مادر بهکیش پنچ تن از فرزندان و دامادش، یعنی ۶ نفر از اعضای خانواده اش را در سال های مختلف دهه شصت اعدام کرده اند. ولی نمی دانیم که این سال ها چطور بر این مادر گذشته است . برای ادای احترام خدمت ایشان می رویم . مثل تندیسی زیبا روی مبل، کنار واکر مخصوص راه رفتن اش نشسته است . خانه اش از عکس های بچه های جان باخته اش و گلدان های سبز و سرحال پوشیده شده است. چای و شیرینی و میوه حاضر و آماده است و منصوره اش، پروانه ای شده بر گردش . دلمان نمی آید از گذشته صحبت کنیم. از هر دری می گوییم . مادری از میان جمع از دلتنگی هایش از رنج هایی که کشیده و هنوز چشم انتظار فرزندش، شب و روز ندارد می گوید. مادران از بی رحمی ها، از ظلم، از زندان، از بهشت زهرا، از خاوران، از مادر ندا، مادر مسعود، مادر کیانوش و از سفر رشت و کرمانشاه، از اعدام های اخیر و از بی قانونی های موجود سخن می گویند .

مادر بهکیش، اینگونه آغاز می کند: این دل که طاقت حرف زدن نداره. یکی، دو تا، سه تا، پنچ تا از بچه هامو ازم گرفتند. پنچ جوان تحصیل کرده و انسان. از کدامشان بگویم. همه خوب بودند. دلسوز و مهربون، می تونستند زندگی خوبی داشته باشن . بچه بزرگم که کشته شده زهرا بود. فوق لیسانس فیزیک و دبیر بود. خودش مشکلی نداشت و برای مردم خودش را به کشتن داد. شوهرش سیامک اسدیان را هم کشتند و هر دو خیلی انسان و دلسوز مردم بودند. سیامک )اسکندر ( را در سال شصت در یک درگیری کشتند . او پسری بسیار نازنین و مهربان بود . حتی آزارش به یک مورچه هم نمی رسید. برای او مراسم با شکوهی در خرم آباد گرفته بودن که بی نظیر بود. همه لرها به صورت شان چنگ می انداختند و مویه می کردند. خانه و خیابان پر از جمعیت بود .

زهرا اول سال از همه شاگردانش می پرسید » شغل پدرت چیست؟ « بعد بیشتر حقوق اش را صرف شاگردهایی می کرد که فقیر بودند. می گفتم : زهرا جان، قدری هم برای خودت نگه دار. می گفت: » مادر اینها گرسنه اند. تقصیر خودشون که نیست ». سر این بود که گرفتنش. به جرم انسان بودن. نمی دونید چه جور گرفتنش و با چه وضعی کشتنش. حتی قبرش رو هم نشانمون ندادند . همیشه می گم آقایون خیلی افتخار نکنید. دختر پیغمبر هم قبرش ناپیداست. بگذار قبر زهرای من هم ناپیدا باشه .

برای اینکه بچه ها رو جمع و جور کنیم. شبانه خونه مشهد رو فروختیم و به کرج اومدیم ولی همونجا همه بچه هامو جلوی چشمان من و پدرش گرفتند. محمود، محمد، محسن و علی...
از کدومشون بگم. هر کدومشون در کاری که بودند مسئولانه کار می کردند و گاهی به همین دلیل دچار مشکل می شدند .



محمود در سال ۶۲مسئول کنترل کیفی کارخانه پلاسکو بود و یک بار به دلیل عدم استفاده از مواد اولیه بهداشتی، در انبار را پلمپ کرده بود. مادر دوباره از زهرایش می گوید: زهرای من فوق لیسانس فیزیک و دبیر بود. اونها زندگی شونو برای مردم دادن ولی مردم از دل ما خبر ندارند . محمود زمان شاه هم زندان بود و حبس ابد داشت و بعد از رفتن شاه، پیش از انقلاب سال ۵٧روی دست مردم به همراه سایر زندانیان سیاسی از زندان آزاد شد. ولی دوباره او را در سال ۶۲ دستگیر کردن و بهش ده سال حکم دادند. پنچ سال حبس اش رو کشیده بود که در سال ۶۷اعدام اش کردند . یک روز که ملاقات رفته بودم یک دفعه دیدم دندون های جلوی محمود نیست. گفتم چی شده پسرم؟ گفت:« هیچی مامان جان زمین خورده ام ناراحت نبا ». محمد نازنین که می گن جلوی خونه تیمی اش کشته شده . او هیچ اسلحه ای به همراه نداشته ولی دور خونش محاصره بود و در همانجا او را به همراه دوستش خشایار پنجه شاهی به رگبار بستن و باهم کشته شدن. مادر پنجه شاهی هم پنج تا بچه اش کشته شدن . ما با هم خیلی دوست شده بودیم و او دایم به خانه ما در کرج می آمد. ما دردهای مشترکی داشتیم و زبون همو خوب می فهمیدیم . او زن خیلی مقاومی بود که متاسفانه فوت کرد . محسن نازنین و مهربان منو که ۲١سال داشت و برای استقبال آقای خمینی سر و دست می شکست که از مشهد به تهران بیاید، در سال ۶۲ گرفتن و سال ۶۴ کشتن . اصلاً نفهمیدیم که چرا اونواینقدر بی سر و صدا و با سرعت کشتن . علی کوچولوی ته تغاری منو که ١٩سال بیشتر نداشت و هیچ کار خلافی نکرده بود، در شهریور سال ۶۲دستگیر کردند . او یک هوادار ساده سازمان فدایی بود و شاید چند اعلامیه پخش کرده بود . اونو آنقدر کتک زده بودن و با پاهای خون آلود به خونه آوردن .من مادر که قیافه او رو دیدم داشتم دیوانه می شدم . او فقط می خواست مردم فقیر نباشند و زندگی راحتی داشته باشن .با این جرم برای او هشت سال حکم بریدند و اونو هم در سال ۶۷ با اعدام های دسته جمعی کشتنش .همسرم، سه سال آخر عمرش دیوانه شده بود . او بچه ها، بخصوص زهرا و محمود را خیلی دوست داشت . دم خونه قالیچه می انداخت و می نشست و می گفت : "مواظبم نیان ما رو ببرن سر چهار راه داربزنن" ». می گفتم : « مگه ما چیکار کردیم که ما رو بکشن؟ » می گفت» : "هیچی، مگه بچه های ما چیکار کرده بودند ".



چی بگم، بی رحم ها، محمد رو اسفند سال شصت ، سیامک رو مهر ماه ۶٠، زهرا رو شهریور ۶۲ ، محسن رو اردیبهشت ۶۴ و محمود و علی رو شهریور ۶٧ کشتن . من بیشتر عمرم رو جلوی در زندان ها، برای گرفتن ملاقات و در گورستان ها گذروندم .

مادر بهکیش باز آهی می کشد و تکرار می کند : زهرا فوق لیسانس فیزیک و دبیر بود. شوهر داشت، می تونست زندگی خوبی داشته باشه، ولی دلش طاقت نمی آورد مردم گرسنه باشند . هم او و هم شوهرش سیامک را کشتند .

یکی از مادران عزادار با گریه می پرسد: مادر حرفی، پیامی، برای ما مادران عزادار دارید. پاسخ می دهد: صبر و استقامت داشته باشید، بالاخره نتیجه می ده . ببینید جسد هیچ کدوم از بچه هام رو به من ندادند . داغ فرزند خیلی سخته . اونهم نه یکی نه دو تا پنج تا، با دامادم میشه شش تا . آنهم چه بچه هایی، یکی از یکی نازنین تر. من به اسم همشون قسم می خورم و امید دارم که روزی دادم را بستانم . محمود و علی رو که کشتن، بعداز سه ماه فقط ساک اونها رو دادند و حتی وصیتنامه هایشان را هم ندادند و گفتند : «پاره کرده ایم ». هر چه فریاد می زدم، التماس می کردم ، بگید کجا خاکشان کرده اید؟ نگفتند. مدتهای طولانی در راه اوین و بهشت زهرا سرگردان بودم . به بهشت زهرا می رفتم می گفتند : » برید از اوین بپرسید ما نمیدانیم». به اوین می رفتم می گفتند: » برید از بهشت زهرا بپرسید ما نمی دانیم » . آخر، یکی از مامورهای بهشت زهرا دلش به حال ما سوخت و آدرس خاوران رو داد که با همسرم به خاوران رفتیم ودیدیم چه فاجعه ای اتفاق افتاده . فقط برای همه مادرها آرزوی صبر دارم و امیدوارم خون بچه های ما پایمال نشه . همه تحت تاثیر صحبت های مادر، در حالی که اشک می ریختند، آرزو می کنند خون این جوانان درخت آزادی را بارور کند و دیگر هیچ مادری عزادار و داغدار نشود.
مقدمه:

19946.jpgهدف از نگارش این مقاله ، نگاهی اجمالی است به رفتار اجتماعی شهروندان ایرانی به یکی از پدیده های مورد بحث جامعه ایران : اعدام. این مقاله در نظردارد با نگاهی رفتارشناسانه ، برخوردهای تفکری گروه های مختلف فعالین و شهروندان دیگر جامعه، در جایی که انعکاس رفتاری آن بصورت اعتراضات برعلیه لغو مجازات اعدام صورت می گیرد را مورد بررسی قرار دهد و نشان دهد که آنچه ما شاهد آن هستیم نه لغو این مجازات برای کلیه "مجرمین" که صرفا فعالین سیاسی است و آنجایی نیز که "جرائم" دیگر با مجازات اعدام، مورد توجه قرار می گیرند صرفا دست مایه ای است برای افشای حکومت که این نگاه، ریشه در نوع تفکر فرهنگی دارد و اعتقادی به برابری انسانها و عدم حق یازیدن به تعیین ادامه زندگی و یا اتمام آن ندارد. از اینرو لغو مجازات اعدام ، یک مانیفست سیاسی است و نه آنگونه که می باید مورد توجه قرار گیرد، یعنی مانیفست انسانی!

 نگاهی تاریخی به رابطه مجرم، جرم و مجازات:

در بسیاری از مقالات تحلیلی، بر له و یا علیه مجازات های مختلف عموما وجه حقوقی و قانونی مورد بررسی قرار می گیرد و از اینرو تبدیل به مقوله ای سیاسی و حکومتی می گردد. حال آنکه بررسی این مثلث، در یک بعد تاریخی نشان می دهد که هر سه راس این مثلث، با توجه به برآمدهای فرهنگی، جایگاه های اجتماعی، اخلاقیات اجتماعی و اعتقادی رقم زننده و تعیین کننده تاثیر هر راس، بر چگونگی شکل گیری راسهای دیگر است. به بیان دیگر آنجا که قوانین و حقوق شهروندی، توسط ارگانهای حکومتی و قضایی سعی دارد چارچوب های این مثلث را تعیین کنند، این تعیین کنندگی، می باید از یک پذیرش اجتماعی، بر اساس برآمدهای قید شده، بهره برده باشد.

در مورد این مثلث می توان جرم های مختلفی را بررسی کرد ولی از آنجاییکه بحث مورد نظر مقاله درباره اعدام است. بهتر است مسئله اعدام را به عنوان نمونه ذکر کنیم.

در طول تاریخ بشر، مجازات اعدام با زندگی اجتماعی و حکومتی در هم آمیخته و انگیزه های اخلاقی، اولین تکیه گاه مجازات مجرم است. البته در طول این تاریخ می توان نام های گوناگونی برای اعدام پیدا کرد، " محکومیت به مرگ"، " دستور به کشتن" و یا " جان گرفتن" ، تنها معدود واژه هایی است که در ادبیات بشری و در کشورهای مختلف و در مقاطع تاریخی گوناگون از آن نام برده شده است.  همین مجازات اعدام، یا جان فردی را به دستور قانونی گرفتن اما، بنا به جرم های مشترکی نبوده است.

 در بسیاری از جوامع بدوی، کیفرخواست صادق برای مجازات اعدام، جرم برعلیه جان ارباب بوده است. یعنی نه خود قتل، که قتل ارباب، صرفا مورد کیفری اعدام داده داشته است. دلیل مجازات هم سرکشی از صاحب خوداست. در دوره های برداری به عنوان مثال در برخی از مناطق، با توجه به اسناد ثبت شده، اگر برده ای برده دیگر را می کشت، خود می توانست توسط خواست برده دار به قتل برسد، زیرا حیات برده در دست برده داربود و از اینرو یک برده ی دیگر اجازه نداشت که به ملک او ، که برده به قتل رسیده بود، دست یازی کند. از اینرو مجرم، نه به اتهام قتل یک انسان دیگر، که به دلیل  زیان رسانی به ملک برده دار می توانست، به اعدام محکوم شود. در عین حال تشخیص جرم و اجرای مجازات نیز در بسیاری موارد توسط خود برده دار صورت می گرفت. به همین دلیل قتل برده توسط برده دار جرم محسوب نمیشد.

 بنابه همین استدلال تصاحبی، می توان از نمونه های دیگری نام برد که بعنوان مثال در دوره امپراتوریهای بزرگ، دستور به قتل فردی، تنها می توانست زمانی به عنوان جرم مورد مجازات داشته باشد که درباریان و از جمله سوء قصد به رهبری امپراتوری را مورد توجه قرار میداد. دستور به قتل از طرف رهبری، این بار نیز، نه به دلیل قتل انسانی دیگر که به دلیل کشتن وزیر و یا سرکرده لشکر درباری یعنی ملک امپراتوری ، جرم سنگین را به مجازات سنگین مرگ هم طراز می کرد. حال اینکه در بسیاری موارد دیگر، قتل های خانوادگی توسط سرکرده خانواده، به شرطی که از قشر شهروندان جامعه به حساب می آمد، می توانست صرفا زندانی شدن را در پی داشته باشد. نمونه آنرا در یونان باستان داریم که بسیاری از قوانین شامل حال شهروندان یونانی، یعنی صرفا بخش مرفه جامعه شهری یونان، می شد. در روم بعنوان مثال صرف کشتن شهروند رومی، حتا در حالت عدم ارتباطش با دربار، توسط یک غیر رومی مجازات اعدام را در پی داشت.

 در چارچوب بررسی این مثلث در نمونه های قید شده، می باید این نکته را نیز اضافه کرد و آن اینکه کلیه این حقوق توسط خود مردم نیز تاییده شده بود. در نمونه های تاریخی ثبت شده، صرفا می توان به موارد اعتراضی برخورد که در آن توده های مردم نه به مجازات اعدام، که به کسانی که اعدام می شدند، توجه داشتند. به عنوان مثال در نمونه های اعتراضی توده ها به برده داری و یا حاکمان، خواست مردم و نقشه برای رهایی  دارندگان حکم اعدام ،برای خلاصی آنان از مرگ بوده است و نه اعتراض به خود مجازات.

 پس از شکل گیری جوامع پیشرفته تر شهری و تعیین فرآیندهای حقوقی و قضایی به خصوص توسط صاحبان مذاهب، مجازات اعدام شامل جرم های اجتماعی و جنایی نیز شد. رای دهندگان و تعیین کنندگان قوانین قضایی نیز عمدتا درباریان با مشورت دین داران و یا مستقیا در دوره هایی از تاریخ بشری، خود دین داران بودند. استدلال اما همان استدلال تصاحبی بود. به این عنوان که در حقیقت جان انسانها و چگونگی حیات آنان توسط خداوند تعیین شده است و از اینرو، هرگونه سرپیچی و یا بی توجهی به اجرای آن می توانست، به مجازات مرگ منتهی شود.

در نمونه بالا می باید به نکته دیگری از باور اجتماعی پرداخت . مسئله تنبیه به دلیل سرپیچی و پذیرش قوانین فرا انسانی، صرفا یک بازتاب رفتار اجتماعی نبود که یک اعتقاد فردی و اجتماعی به حساب می آمد. به بیان دیگر شیوه تنبیهی برمبنای سرپیچی، شامل یک اخلاق گرایی اعتقادی بود که در مکتب، خانواده و نزد استادان فن نیز به اجرا در می آمد. در حقیقت پذیرش تنبیه به عنوان یک اصل برای حفظ و بقا اخلاقیات و پذیرش جایگاه هرمی انسانها در حیات اجتماعی، سنگ پایه قوانین تنظیم شده ی جامعه بشری گشت.

در تمامی نمونه های ذکرشده تاریخی، بر این اصل می باید به این جمع بندی رسید که به واقع آنچه حاکمان اجتماعی در شدت و حدت مجازات تعیین می کردند، به واقع سنگ بنایی دارد که در خود اخلاقیات مردم، اعتقاداتشان، رفتارشان به خودی و غیرخودی، ریشه دارد. پذیرش اجتماعی مجازات مرگ، می باید مورد توافق اجتماعی قرارگیرد، تا حاکمان روا شدن آن به مجرمین و تعیین نوع جرم را رقم زنند.

بخش دیگر مهم در این مثلث، چگونگی اجرای جرم است. مجازات مرگ همانگونه که قید نمودم در هم تنیده با حیات اجتماعی انسانی است اما چگونگی اجرای آن ، به منش های فرهنگی و میزان نهادینگی اشکال بروز خشونت وابسته است و نموداری از پارمتر این منش و نهادینگی است.

 در طول تاریخ اجتماعی انسان، چگونگی اجرای حکم اعدام ها، رابطه مستقیم با میزان پذیرش اعمال خشونت و شکل هرمی پذیرفته شده میان حکم دهنده و مجرم است. هرچه حق تملک مجرم به حکم دهنده بیشتر و از اینرو جرم اجرا شده بر حکم دهنده و یا حکم دهندگان ،سزاوار جزای بیشتر و شکل اجرای حکم، وحشیانه ترو با زجر دادن همراه بوده است. بعنوان مثال، در مورد بردگانی که سرپیچی می کردند، می توانستند به جلوی حیوانات انداخته شوند و یا در موردهای بعدی اجرا، می توان از سوزندان، تکه تکه کردن اعضای بدن بصورت زنده، خفه کردن در زیر خاک و دهها نوع دیگر اجرای حکم اعدام نام برد، که درهمان زمان، در میان بخش هایی از مردم نیز برای انتقام گیری و یا به قتل رساندن دشمن استفاده می شد و صرفا جنبه حقوقی و یا قضایی نداشت. بنابراین در این بخش نیز، یعنی اجرای حکم، می بایست یک پذیرش اجتماعی و یا انگیزه های مشترک فرهنگی و اخلاقی با آنچه در جامعه جاری است، وجود داشته باشد. در عین حال در جوامع بدوی و ماقبل مدنی، حقانیت اخلاقی و قوانین مبتنی بر اعتقادات تفکری، می توانست تعیین جرم و اجرای آن را در اختیار مالکی قرار دهد که بصورت سرپرست، پدر، برده دار، سرکرده سپاه و یا استاد فن، بتواند با ملک خود آنگونه رفتار کند که می خواهد.

 به همین دلیل به یک مورد دیگر نیز در این مثلث برمی خوریم، یعنی اجرای حکم اعدام برای گوش مالی دیگری و ایجاد ترس. موارد بسیاری بصورت مستند در کتابهای تاریخی قید شده است که اجرای حکم مرگ بر علیه کسی چه در سطح خانواده، منطقه و یا کشوری، صرفا به دلیل جرم مرتکب شده حتا با توجه به معیارهای آن زمان، نبوده است ، بلکه بیشتر به دلیل درس آموزی دیگران و یا حفظ قدرت و موقعیت خود بوده است.

 پذیرش اجتماعی مجازات مرگ و عدم حق گذاری به ادامه حیات یک مجرم، در صورت تعیین و تاکید بر جرم که ریشه در اخلاقیات مورد پذیرش اجتماعی دارد، راه را برای قدرتمندان و مالکان انسان بازگذارد تا بتوانند توسط همین منش تعیین جرم و مجازات، دگراندیشان، مخالفان ، شورشیان اجتماعی و ساختارشکنان را نیز از میدان بدر برند. در حقیقت این مالکان انسان، با همان استدلال اخلاقی مورد پذیرش توده ها، حقانیت اجرای حکم مرگ را نیز برای این دسته رقم می زدند. در هیچ کجای تاریخ بشری نمی توان نمونه حکومت و یا دولتی را یافت که در آن کشور، اجرای حکم مرگ از مخالفین دربار، حاکمان، مالکان و یا فرماندهان آغاز شده باشد. مسئله اجرای حکم مرگ مخالفین حکومتی ، همیشه بسط مجازات، جرم و مجرم به محدوده هایی فراتر از دوره های آغازین تکوین اجتماعی آن است. به این نکته کلیدی در ادامه بیشتر خواهیم پرداخت.

در پایان این بخش از مقاله لازم است نکات گفته شده را در چند جمله خلاصه کنم. مثلث جرم، مجرم و مجازات اگرچه رابطه ای است حقوقی و قانونی ولی زوایای راس های آن و حقانیت وجودی آن، در هم تینده با حق مالکیت بر انسان، اخلاقیات اجتماعی، ساختار هرم اجتماعی و فرهنگ اعتقادی اعضای یک جامعه است که پیش از آنکه چهره حقوقی و قضایی پیدا کند، میباید برمبنای پارامترهای قید شده، یک پذیرش اجتماعی داشته باشد.  در عین حال این پذیرش باعث نمی گردد که زوایای راّسی این هرم، به پذیرش اجتماعی ابتدایی وفادار بماند، بلکه مالکان بر انسان می توانند با توجه به میزان قدرت خود و حقانیت جایگاهشان، بسط دهندگان جرم و مجازات به "مجرمی" باشند که خود ، مجرم بودن او را تعیین می کنند.

 مجازات اعدام و جامعه مدنی:

در جوامع مدنی معاصر، اخلاقیات اجتماعی برآورد و زاییده کنش و واکنش شهروندان یک جامعه در برابری حقوقی است و در طی سالهای اولیه انقلابات بورژوازی در اروپا و دولت مداری مبتنی بر نیاز همه شهروندان بر زندگی برابر انسانی قرار گرفت و از اینرو اعتقادات فرا انسانی را در گشوده های نهادهای دولتی و حکومتی راه نداند. از اینرو مسئله لغو مجازات اعدام، فارغ از جرم مرتکب شده، به یکی از مبرمترین نمودهای حق زیستن انسان تبدیل شد.

درعین حال در کشورهایی که نتوانستند تفکیک کاملی از ادامه حیات اجتماعی با باورهای اعتقادی فرا انسانی ایجاد کنند و خود جامعه نیز از پروسه انقلابات بورژوازی اروپایی بی بهره ماند، این بار حفظ مجازات زندان با نامی دیگر و با انگیزه ای دیگر قانونیت یافت. این بار نمی توانستند بگویند که مالک انسانند، این بار نمی توانستند بگویند که بالاترها، حقوق متمایزی از پایین تر ها دارند و این بار نمی توانستند بگویند که انسان در خدمت خدایی است که نمایندگانش تعیین مجازات می کنند. این بار به اسم مدنیت، به اسم قانونمندی، به اسم "حفظ شهروندان از خطر جدی" و به اسم " جانیان بی احساس" به ادامه مجازات اعدام تاکیدکردند. نمونه این کشور، آمریکا می باشد. ولی حقانیت سخنان از همان منبع قدیمی اخلاقیات است. در بحث های مختلف موافقین حکم اعدام، گاها انگیزه های اصلی این خشونت حاکم بر فرهنگ اجتماعی آمریکا بیرون میزند. انتقام و "تسکین خانواده قربانی" محور اصلی و انگیزه انکارناپذیری است که چرا پس از اینهمه سال ، مردم آمریکا به مخالفت جدی با این مسئله نمی پردازند. دلیل هم بسیار روشن است. اولا نگاه اخلاقی مردم به مجرمین، نگاهی است نابرابر. مجرمین اخلاقیات انسانی را علنا زیر پا گذارده اند. این زیر پاگذاشتن را از محیط شخصی خود خارج کرده اند. نام شهروندان دیگر را خراب کرده اند و در یک کلام انسان نیستند. مسئله اساسی پس بر سر جرم نیست که انتقام و تسکین است. از اینروبه یک جنبش عظیم تبدیل نمی شود. از اینرو هر شهروندی خود را در کنار خانواده قربانی بیشتر می بیند تا مجرم؛ زیرا می خواهد خود را زیباتر، اخلاقی تر، مفیدتر و انسان تر بداند. زیرا می خواهد نشان دهد که از دیگری برتر است، از دیگری وفاداتر است و از دیگری سخت کوشتر ولی "پایبند به پرنسیپ های انسانی" و به همین دلیل هیچ گاه نمی تواند فکر کند که می تواند جان انسان دیگری را بگیرد، ولی در عین حال حاضر است این وظیفه را با حکومت خود و سیستم قضایی خود دهد تا دستش به خون انسان دیگر آغشته نشود و درعین حال انتقام خود را نیز گرفته است. یعنی اخلاقیات دوگانه! یعنی من نمی کشم ولی به حکومتم اجازه دهم به جای من انتقام از یک مجرم بگیرد و او را بکشد!

بنابراین می بینیم که انگیزه های اصلی که در طول حیات بشری، مجازات مرگ را حقانیت بخشید می تواند در رنگین کمان مدنیت، رنگ زیبایی گیرد که قابل پذیرش است و فقط و فقط زمانی قانون مندی این مجازات حفظ می شود که کلیت جامعه، دیگری را در مقایسه با خود، انسان نبیند و ادامه حیات یک انسان را بر این مبنا ، توسط سیستم قضایی در دست خود بداند. آیا این همان استدلال مالکیت را بیادتان نمی اندازد؟

 مجازات اعدام درایران امروز:

علت اینکه مسئله مجازات اعدام در ایران را در بخش آخر این مقاله می آورم این است که  می خواستم با گذری تاریخی و با آوردن نمونه های غیر ایرانی، مجالی به خواننده ایرانی این مقاله دهم تا بتواند این پدیده را با فاصله گیری از خود و خودی مورد بررسی قرار دهد و بعد به خود و خودی بازگردد، ولی این بار شاید با چشمانی دیگر.

 واقعیت این است که در ایران نیز همانند کشورهای دیگر و مقاطع تاریخی قید شده، هم گونی بسیاری به چشم می خورد. تفاوتش شاید در مقطع فعلی خشونت زدگی و خشونت خواهی برآمده از سالیان سال  به زیرپا افتادن است و تمکین شدید به معیارهای اخلاقی فرا انسانی  که تنبیه را برخود می خرد تا عذاب وجدان کرده های ممنوع شده اش را به جان بخرد. از خانه پدری خود آغاز میکند، اخلاقیات را در مدرسه، تکوین شده می آموزد و در مقام ریاست خود بر این و آن و بر کوچکتر و تهیدست تر اعمال میکند و سپس به عنوان پیش کسوت، ریش سفید و "پیرهن پاره کرده" می آموزاند.

جامعه اخلاقی ایران، تنبیه، کنترل، نابرابر بودن جایگاه شهروندی را در باور اخلاقی و اعتقادی خود، با مشخصه های فرهنگی چند هزارساله اش مستند می کند و از اینرو قانونمندی را در جایگاهی فراتر از آنچه باید باشد قرار می دهد تا دلیل سکوت وتمکین خود را موجه جلوه دهد و خشم فروخرده خود را بر سر دیگری که ضعیف تر است خالی  کند تا احساس حقارت نکند!

از اینرو مسئله مجازات اعدام در جامعه ایران، بعد انسانی خود را از دست می دهد و به یک مسئله حکومتی و سیاسی تبدیل می شود. زیرا انسان ایرانی ، هر مجرمی را سزاوار ادامه زندگی نمی داند. زیرا انسان ایرانی، تنبیه را تا سرحد مرگ محق بعضی ها می داند که پست تر، بی احساس تر، بی رحم تر و "حیوان تر" از او هستند. قاچاق چی، معتاد و دزد را کسانی می داند " که زندگی جوانان ما را نابود کردند" حال آنکه خود مجرم می تواند جوان بیست ساله ای باشد. مجرم را " خانه خراب کن" می داند، حال آنکه خانه خود مجرم میتواند خراب شده باشد.  می تواند به میدان شهر رود و به دار آویختن یک قاچاق چی را نگاه کند ولی اگر فعال سیاسی بخواهد به دار آویخته شود، "فرزندش" را از دست داده است. می تواند به میدان شهر رود  و شاهد شلاق زدن جوانی باشد که "مشروب خورده باشد" ولی تحمل شلاق خوردن تظاهرکنندگان را ندارد. می تواند ضرب و شتم شدید مجرمین توسط شهربانی و پلیس را بفهمد ولی از فهم ضرب و شتم دانشجویان در تعجب فرو رود. می تواند حلق آویز کردن های معتادین و قاچاقچیان توسط خلخالی را "لایروبی کثافت ها" بداند و با حلقه آویزی دیگری، چشمانش پر از اشک شود. می تواند کتک زدن "دخترهای خیابانی" را درک کند، ولی کتک خوردن دختر همسایه به دلیل "بدحجابی" را تحمل نکند.

 جامعه اخلاقی ایران، مهر تایید زن آنانی است که قوانین حکومتی و دولتی را وضع می کنند. این حکومت های ایران نبوده و نیستند که مجازات اعدام را با اعدام مخالفین آغاز کرده باشند و یا آغاز کنند.اعدام مخالفین فقط و فقط بسط قوانین به گروه های دیگری از شهروندان است.

 نگاهی کنید به شعارهایی که ما در کمپین های مختلف خود در لغو مجازات اعدام می دهیم. لغو مجازات اعدام برای اکثرمان، در زیر خواست های سیاسی مان است. در دفاع از افرادی که به دلایل سیاسی حکم اعدام گرفته اند، می گوییم " اینان که جرمی ندارند"!! سئوال این است : اگر جرمی داشتند، می باید اعدام می شدند؟ می گوییم" اینان حتا دادگاههای صالح نیز نداشته اند"، سئوال این است: آیا دادگاه صالحی برای دیگر جرم ها هست؟

آیا هیچ فکر کرده ایم که در اوج برابرطلبی مان برای احاد شهروندان، عمل ما، احساس ما، توجه ما و اخلاقیات ما، فریاد می کشد که نه برابری نیست، شهروندان با حقوق برابر نیستند و خودی از ناخودی متفاوت است؟ حتا اگر در کشور ایران بسر برند؟ حتا اگر خود، انتخاب گر چگونه زندگی کردنش نبوده باشد؟ و حتا اگر خود، در اجبارهای زندگیش، هیچگاه طعم خوش انتخاب را نچشیده باشد؟

 بیایم از خود سئوال کنیم، آیا واقعا لغو مجازات اعدام را برای همگان می خواهیم؟ آیا برابری انسانی را از آن هر شهروند ایرانی می دانیم؟ پس اگر جوابمان با یگانگی با احساسمان، توجه مان، وجدانمان می گوید آری، آیا نباید لغو مجازات اعدام، مانیفست انسانیمان باشد؟!!!

 علی فرمانده

alifarmandeh@yahoo.com

 یازدهم خرداد هزار و سیصد هشتاد و نه معادل اول ژوئن دو هزارو ده

  

طوفان پس از یورش در آبهای آزاد

| 0 نظر
۱keshti.jpg- یورش کماندوهای اسرائیل به کاروان حامل کمکهای انسانی به غزه را بدون تردید باید در شمار قساوتمندانه ترین موارد نقض حقوق بین‌المللی و قوانین جنگی پس از پایان جنگ دوم جهانی به حساب آورد. این یورشی آشکار و علنی بود در آبهای بین‌المللی به کاروانی متشکل از غیر نظامیان و حامل کمکهای انسانی به مردمی که بیش از سه سال است در محاصره کامل به سر می برند. این یورش را می‌توان با قتل عام مردم دهکده می لای در جریان جنگ ویتنام و کشتار فلسطینیان اردوگاه های صبرا و شتیلا در جریان جنگ داخلی لبنان مقایسه کرد. نخستین پرسش این است که چرا چنین یورشی صورت گرفت؟
روشن است که رسیدن کاروان کشتی‌های حاوی کمکها به غزه به معنای شکست کامل سیاست محاصره غزه به شمار می آمد. شکستی که اسرائیل نمی‌تواند به هیچ وجه پذیرای آن باشد. اسرائیل دولتی است که نمی‌تواند شکست بخورد. شکست برای دولتی که در فضائی خصمانه محاصره شده است، به معنای آغاز پایان حیات آن خواهد بود. اما پیروزی در ممانعت از رسیدن کشتی‌ها به غزه نیز نتیجه‌ای دیگر نخواهد داشت. پایان اسرائیل آغاز شده است. نه با این حمله. این حمله فقط پایان آن را تصور پذیر کرده است. پایان اسرائیل از مدتها پیش آغاز شده بود. تاریخ دقیق آن را نیز می‌توان تعیین کرد.  آغاز پایان اسرائیل از همان لحظه بنیانگذاری دولت یهود به مثابه دولت ویژه یک مذهب، آغاز شده بود. از فردای روی کار آمدن جمهوری اسلامی به عنوان قطب مقابل اسلامی آن و با برجسته شدن ویژگی مذهبی دولت یهود، روند پایان آن شتاب نیز یافت. از زمانی که اسرائیل هر چه بیشتر چهره مذهبی خود را آشکار کرد و به عنوان دولت یک مذهب ویژه بنیانهای مشروعیت لرزان خود را زیر سؤال برد. همه ظواهر دمکراتیک نمی‌توانند چهره تبعیض آمیز دولتی را پنهان کنند که اساس آن بر محرومیت بخشی از شهروندان خود بنا شده است.
هفته‌ها و ماههای اخیر بدترین دوره های حیات دولت یهود را تشکیل می دهند. عملیات ترور یکی از کادرهای حماس در دبی در ماه فوریه آغاز دور جدید شکستهای دیپلماتیک اسرائیل را رقم زد. به کارگیری پاسپورتهای کشورهای اروپائی برای عاملان موساد و لو رفتن آن، نخستین نشانه‌های شکاف در میان متحدین استراتژیک اروپائی را آشکار کرد. چند ماه بعد و با بیانیه تهران، اسرائیل یکی از قدیمی ترین، قدرتمند ترین و مطمئن ترین متحدان خود را در کنار دشمن دیرینه خود یافت. چرخش اوضاع سیاسی در منطقه اکنون با روشنی تمام شکل‌گیری بلوکهای جدیدی را با مشارکت ترکیه در معرض دید قرار داده است که اسرائیل خارج از همه آن‌ها قرار دارد. هنوز مرکب بیانیه تهران خشک نشده بود که اسرائیل دومین شکست سنگین دیپلماتیک در عرض دو هفته را در هیأت بیاینه پایانی کنفرانس خلع سلاح سازمان ملل متحمل شد. کنفرانسی که در قطعنامه پایانی خود به صراحت پایان نقش ویژه اسرائیل در عرصه حقوق بین‌المللی را خواستار شد و از دولت یهود خواست که به عضویت «ان پی تی» درآید. برای اسرائیل که تا به امروز به هیچ مرجعیت بین‌المللی تن نداده است و آشکارا از موقعیت ویژه ای در میان همه دولتهای جهان برخوردار است، این یک شکست سنگین است. شکستی که اسرائیل را باز هم بیشتر در معرض فشارهای بین‌المللی برای باز کردن درهای تأسیسات اتمی خود قرار خواهد داد. همین شکستهای پیاپی دیپلماتیک بود که اسرائیل را به سیاست دیوانه وار یورش نظامی به کاروان امداد غزه وادار کرد. اسرائیل در این عملیات پیروز شد، اما زخمی که از این پیروزی بر پیکر دولت یهود وارد شده است به مراتب بزرگ‌تر از زخمی است که بر شکست خوردگان وارد شده است. دولت یهود آرامش خود را از دست داده است و نشانه‌های در هم شکستن را از خود بروز می دهد. نشانه‌هایی که دیگر نمی‌توان انکار کرد. این پیروزی نظامی برای دولت یهود یک واترلوی سیاسی بود. نه تنها ترکیه خواستار مجازات اسرائیل است و از اقدامات تلافی جویانه سخن می گوید، نه تنها کوبا و ونزوئلا خواستار محکومیت قاطع اسرائیلند، بلکه حتی در میان کشورهای اروپائی نیز تجدید نظر در رابطه با اسرائیل آغاز شده است. تیم فوتبال زیر ۲۱ سال سوئد از فدراسیون فوتبال اروپا خواستار لغو دیدار با اسرائیل در چهارچوب بازیهای مقدماتی ملتهای اروپا شده است. اسرائیل آرام اما مطمئن به سمتی می‌رود که زمانی رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی در آن قرار داشت و سرانجام نیز تحت فشار آن از پا در آمد: انزوای مطلق جهانی. یورش در آبهای آرام مدیترانه، می‌رود تا به طوفانی سهمگین برای دولت یهود بدل شود.

۲- یورش دریای مدیترانه امدادی غیبی برای جمهوری اسلامی ایران بود. با این یورش جدال اتمی ایران   و غرب اکنون بیش از پیش به زیان غرب و به نفع ایران رقم خورده است. غرب می‌تواند قطعنامه تحریم ایران را به تصویب شوری امنیت برساند. اما تصویب چنین قطعنامه ای در شرایط سیاسی پس از یورش یک بار دیگر سیاست دوگانه غرب در برخورد به رژیمهای ایران و اسرائیل را با وضوح تمام آشکار خواهد کرد. و زمامداران جمهوری اسلامی نشان داده‌اند که در استفاده از این فرصتها استادند. این استفاده هم‌اکنون نیز آغاز شده است. رهبر جمهوری اسلامی صهیونیسم را خشن تر از فاشیسم معرفی کرده و خواستار تداوم اقدام «نمادین و درخشان» کمک رسانی به غزه شده است. نه فقط این، بلکه حتی در کشمکش داخلی نیز همه کسانی که «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» پلاتفرم سیاست خارجی و منطقه ای شان را به نمایش می گذاشت، در موقعیتی تدافعی قرار گرفته اند. فرصتی مغتنم تر از این برای جمهوری اسلامی؟ جهت الاکلنگ جمهور یهود و جمهور اسلام یکبار دیگر عوض شده است. این بار جمهور اسلام بالا است و جمهور یهود پائین. این اتفاقی نیست که با عروج جمهوری اسلامی راست مذهبی اسرائیل نیز عروج کرد و صهیونیسم سوسیال دمکراتیک حزب کارگر را عقب راند. همان راستی که به بزرگترین شکاف طبقاتی در طول موجودیت اسرائیل انجامیده است. و مگر نه این که همین شکاف طبقاتی در جمهوری اسلام نیز سی سال مداوم افزایش یافته است؟ ستون این الاکلنگ چیزی نیست جز گرده مردم زحمتکش تمام منطقه.  اما این الاکلنگ تا زمانی الاکلنگ است که دو سر داشته باشد. یک سر آن را بردارید، سر دیگرش مشروعیت خود را تماماً از دست خواهد داد. کار ما برداشتن سر اسلامی این الاکلنگ است.

۳ -انقلاب ایران نمی‌تواند انقلابی محدود در مرزهای ایران بماند. ورشکستگی اخلاقی منادیان شعار «نه غزه نه لبنان، جانم فدای ایران» گواه این امر است. بدون چشم اندازی برای یک جمهوری فدراتیو سوسیالیستی در خاورمیانه، انقلاب ایران با موانعی عبور ناپذیر مواجه خواهد بود. در خاورمیانه یا همه چیز با هم حل خواهد شد و یا هیچ چیز حل نخواهد شد. این در هم تنیدگی سرنوشت مردم خاورمیانه است. سرنوشتی که مهر خود را بر مبارزه طبقاتی در کل این منظقه کوبیده است و باز هم خواهد کوبید. انترناسیونالیسم پرولتاریائی برای کارگران ایران از خاورمیانه آغاز می شود. در اینجاست که انترناسیونالیسم پرولتاریائی پوسته انتزاعی خود را ترک کرده و معنای بلاواسطه و عملی خود را می یابد. راه برون رفتن از باتلاق کشمکشهای خونین خاورمیانه در جستجوی تکیه گاهی بیرون از این باتلاق نهفته است. به این چشم اندازها باید اندیشید.

بهمن شفیق
۱۲ خرداد ۸۹
۲ ژوئن ۲۰۱۰