برای رفیق دربند ام علی عجمی که آنقدر بر حیوان شدن اصرار ورزید که در قفس اش انداختند
مثل حیوونی می مونم که تو اتوموبیل داغِ تُو به تله افتاده. ردیو هد
پلیس ها مخفی گاه مان را پیدا کردند. حالا همه ی هزار تا پایم را با نخ های ضخیمی غل و زنجیر کرده اند. همه ی پاهای دیگر هم قماش هایم را هم همینطور. شب ها از گرسنگی خواب مان نمی برد، عصبی می شویم و به هم پرخاش می کنیم. برادرم توی سلول نیست. شاید از دست پلیس ها فرار کرده یا زیر پای یکی از آنها له شده و مرده. نگرانش هستم. آخر او تنها برادرم بود. و به همه ی ما یاد داده بود چطور دُم به تله ی پلیس ها ندهیم. نان آور مخفی گاه مان هم بود. همیشه پیشبینی می کردیم که یک روز پلیس ها بخواهند دستگیرمان کنند. به خاطر همین بود که مخفی می شدیم. از چیزی می ترسیدیم. این فقط یک حس بود و علتش را نمی دانستیم چون جرمی مرتکب نشده بودیم. حتی به روی هم نمی آوردیم که از این ترس مخفی شده ایم. اینطور تظاهر می کردیم که از ترسِ له شدن زیر پای پلیس هاست که مخفی می شویم. آخر پلیس ها پاهای خیلی بزرگ و سفتی دارند. البته این را هم حس کرده بودیم که پلیس ها وحشت عجیبی از ما دارند. یا شاید مخفی شدن مان از این ترس بود که پلیس ها از هزارتا پای ما می ترسند یا حسادت می کنند یا چه می دانم بدشان می آید و فکر می کنند ما زیاده از حد زشتیم و حضورمان در شهر چهره ی کریهی به شهر می دهد و زیبایی مطلوب آنها را از معابر غارت می کند. آخر پلیس ها تنها مردمانی هستند که فقط دو تا پا دارند و مطمئنم از این بابت به ما غبطه هم می خورند. آنها حتی از آن مردمان چهار پای ولگرد هم می ترسند و گاهی دستگیرشان می کنند و قلاده به گردنشان می زنند. می گویند آنها را اهلی می کنند و گاهی با آنها دوست هم می شوند، اما ما را تا ببینند زیر پاهایشان له می کنند. اینبار ولی زندانی مان کرده اند. شاید قصد دارند همه مان را دسته جمعی بکشند. دیشب یکی از پلیس ها با دو انگشتش خواهرم را از دم اش گرفته بود و با چند پلیس دیگر به این اندام زنانه ی معلق می خندیدند. فکر کنم خیال داشت به خواهرم تجاوز کند. کاشکی اینکار را می کرد چون خواهرم همیشه می گفت دوست دارد با پلیس ها سکس کند. آخر سکس کردن ما به خاطر اینکه هزارتا پا داریم خیلی سخت است، باید هزار تا پایمان را دو به دو به هم بچسبانیم... می دانید دیگر... ملال آور و خسته کننده است و لذت سکس را به کمترین حد ممکن می رساند. ولی یک جورهایی مجبوریم سکس کنیم وگرنه نسل مان خیلی زود منقرض می شود. خواهرم خیلی حشری ست، حتی یک شب دزدکی به خانه ی دو پلیس رفته بود تا با دید زدن عشق بازیِ آن دو خودارضایی کند. می گفت عشق بازی آنها هم قواعدی برای خودش دارد. مثلاً موقع سکس وردهایی میخوانند و بعد از آن دوش می گیرند. می گفت شنیده است این دوش گرفتن از واجبات آئینی آنها ست و خودشان به این دوش گرفتن ها می گویند غسل. حتی شنیده بود که اگر پلیسی بعد از سکس دوش نگیرد گناهکار است. یکبار خودم هم از خیابانی که بالای مخفی گاه مان بود شنیدم که دو پلیس به هم می گفتند همان مردمان چهار پای ولگرد که معمولاً قلاده به گردن دارند و استخوان می خورند نجس هستند و بعد از دست زدن به آنها هم باید غسل کرد. پلیس ها عقاید عجیب و غریبی دارند ولی شاید عقاید ما هم برای آنها عجیب و غریب باشد. چه می دانم. هنوز بلاتکلیفیم. در بد مخمصه ای گیر افتاده ایم. حتی تفهیم اتهام یا بازجویی هم نشده ایم. هر چه داد می زنیم که بیائید و تکلیفمان را مشخص کنید نمی آیند. البته فقط من هستم که داد می زنم و کولی بازی در می آورم. ولی پلیس ها به تخم شان هم نیست انگار، که ممکن است در این سلول از گرسنگی بمیریم. اینجا زجرآورترین درد ما گرسنگیست. هیچ چیزی برای خوردن نیست. ولی به تخم شان هم نیست که نیست. شاید چون فقط دو تا تخم دارند. ولی مرد های ما هزارتا تخم دارند. من اما نا امید نمی شوم و هر شب داد می زنم و صدایشان میکنم. گاهی وقت ها فکر می کنم شاید پلیس ها کر باشند. اما نه. جواب همدیگر را که می دهند و با هم حرف هم می زنند. پس کر نیستند و صدای خودشان را می شنوند. شاید صدای ما به خاطر جثه ی کوچک مان آنقدر ضعیف است که به گوش شان نمی رسد، مخصوصاً صدای خودم که کل جثه ام اندازه ی یک بند انگشت پلیس ها هم نیست. شاید هم زبان مان را نمی فهمند، این مردمان دو پا چقدر زبان نفهم اند. البته بعضی مردمان دیگر هم زبان نفهم اند. مثلاً همان چهارپاهای قلاده به گردن. روزی یکی از همان چهارپاها که با پلیس ها دوست است جلوی در سلول ایستاده بود و ما را تماشا می کرد. هر چه در چشم هایش خیره شدم و داد زدم و از او کاغذ و خودکار خواستم هیچ واکنشی نشان نداد. بعد رو کرد به یکی از پلیس ها و گفت به نظر می رسد همه ی شان از گرسنگی مرده اند که مدت هاست اینطور بی حرکت و بی سر و صدا هستند. همه ی اینها را در برگه ی دفاعیاتم خواهم نوشت. حتی اگر شده مدفوع همه مان را جمع می کنم و با مدفوع و شاش دفاعیاتم را روی دیوار سلول می نویسم. مجبور هم هستم دست تنها همه ی این کارها را بکنم. آخر مردهای ما با اینکه هزارتا تخم هم دارند خیلی بی غیرت اند. آنها خیلی زود به این وضع عادت کرده اند. البته زن هایمان هم همینطور. قبلاً ها که در مخفی گاه زندگی می کردیم همه ی مرد های هم مخفی گاهی ام مرا دوست داشتند، آخر من زیباترین دختر مخفی گاه مان بودم. ولی حالا هیچ توجهی به من نمی کنند. با من هم صدا نمی شوند تا داد بزنیم و پلیس ها را صدا کنیم. اگر این کار را بکنند شاید صدایمان به گوش پلیس ها برسد. فقط سر خود من داد میزنند که زن! اینقدر آرامش ما را به هم نزن! یا گیر می دهند که چرا اینقدر ورجه وورجه می کنم. چون توی سلول وول هم که می خورم صدای هر هزارتا پایم بلند می شود و بعضی از آنها را از خواب می پراند. نخ هایی هم که به پاهایم بسته اند باعث شده وول خوردن هایم صدا دارتر شود. ولی پلیس ها باز هم نمی آیند و به کَتشان هم نمی رود که وقتی دختری اینقدر ورجه وورجه می کند و داد می زند لابد اوضاع اش وخیم تر از این حرف هاست. نمی فهمند انگار که گرسنه ماندن بد دردی ست و تنها اعتراض ما به همین است که کل این روزها هیچ چیزی برای خوردن نداشته ایم، آخر دیوارهای سلول حتی گچی نیست تا از آن تغذیه کنیم. سیمانی ست و بوی سم حشره کش هم می دهد. با این حال گاهی که دیگر از داد و بیداد کردن خیلی خسته می شوم فکر می کنم این سلول خیلی هم بی شباهت به مخفی گاهِ خودمان نیست. اگر هم برای همیشه اینجا نگاهمان دارند و فقط گاهی آذوقه ای به سلول برسانند من هم دیگر نه وول می خورم نه داد می زنم و نه حتی با خودم و در دل خودم بدِ پلیس ها را می گویم. به شرط آنکه حواس شان را جمع کنند و یکهو عقده ای بازی درنیاورده و زیر پاهای غول پیکرشان له مان نکنند.
منبع: نشریه ذغال
برچسپ ها: سمانه مرادیانی






















