سومالی اینگونه توسط غرب به هرج و مرج کشیده شد.

| 0 نظر
مصاحبه نشریه پرولترن ارگان حزب کمونیست سوئد( م ـ ل) بایکی ازدیپلماتهای اتیوپی!*

مترجم: عبدالله باوی

 Coat_of_arms_of_Somalia.pngسومالی  کشوری است در شاخ افریقا که از شرایط خوبی برخوردار است. موقعیت مناسب جغرافیائی، دسترسی به نفت، سنگ آهن، ماهیگیری، یک زبان و یک مذهب در سراسر کشور، چیزی که تقریبا در آفریقا غیر عادی است. سومالی می توانست قدرتی در منطقه باشد، ولی واقعیات چیز دیگری هستند، قحطی، جنگ، غارت، دزدیهای دریائی و حملات با بمب. تعداد بسیار زیاد جویندگان پناهندگی سیاسی به سوئد نشان از وضعیت سخت مردم سومالی دارد، براستی چه شد که سومالی به چنین اوضاعی رسید؟ چه نیروهایی  پشت سر دزدان دریائی قرار دارند که کشتی ها را در آبهای ساحلی این کشورمی دزدند؟
 نشریه پرولترن ارگان حزب کمونیست سوئد( م ـ ل) جهت دستیابی به پاسخ این سوالات مصاحبه ای ترتیب داده با محمد حسن رهبر جنبش دانشجوئی در اتیوپی در دهه هفتاد و بعد دیپلمات اتیوپی در واشنگتن، پکن و بروکسل.




سؤال: چگونه دزدی دریائی توسعه یافت و اینها چه کسانی هستند؟

جواب: سومالی از سال ۱۹۹۰ فاقد دولت است. کشور توسط جنگ سالاران کنترل میشود. کشتی های اروپایی و آسیائی از موقعیت هرج و مرج در کشور استفاده کرده و در سواحل سومالی بشیوه غارتگرانه ای ماهیگیری کرده و توجهی به قوانین پایه ای در این مورد نمیکنند، آنها به سهمیه بندی ( که در آبهای آنها رعایت میشود) اهمیتی نداده و حتی از بمب برای ماهیگیری استفاده کرده و بطور فجیعی به آبهای سومالی خسارت وارد میکنند. و تازه شرکتهای اروپائی به این هم بسنده نکرده، از فقدان یک رهبری سیاسی در کشور استفاده کرده و زباله های اتمی را بکمک مافیای ایتالیا در آبهای سواحل سومالی خاک کردند. سردمداران اروپائی این موارد را نادیده گرفتند زیرا اینکار از نظر اقتصادی به نفع آنها بود. ولی فاجعه سونامی ۲۰۰۵ مقدار زیادی از این زباله های اتمی را به ساحل ریخت و برای اولین بار مردم دچار بیماریهای ناشناخته ای شدند. در چنین موقعیتی بود که دزدی دریائی آغاز شد. ماهیگیران سومالی که هنوز وسایل ساده و اولیه ماهیگیری داشتند دیگر نمی توانستند معاش خود را از این طریق تامین کنند و این گونه بود که تصمیم گرفتند از آبهای خود محافظت کنند. همان کاری که ایالات متحده در سالهای ۱۷۵۶ ـ ۱۷۶۳ زمانی که فاقد نیروی دریایی بود در مقابل بریتانیا انجام داد، رئیس جمهور وقت آن زمان آمریکا، جورج واشنگتن قراردادی با دزدان دریائی بست تا از منابع آبی خود محافظت کند.

سؤال: چگونه ممکن است که نزدیک به بیست سال است که سومالی فاقد دولت می باشد؟

جواب: این نتیجه سیاست استراتژیکی آمریکا است. در سال ۱۹۹۰ کشور دچار اختلافات داخلی بود، گرسنگی و غارت باعث تلاشی دولت شد. در چنین موقعیتی بود که ایالات متحده که چند سال پیش ذخائر نفتی را در این کشورکشف کرده بود عملیات " بازگرداندن امید"( Restore Hope) را در سال ۱۹۹۲ پیاده کرد، برای اولین بار نیروی دریائی آمریکا وارد کشوری در آفریقا شد تا کنترل آنرا به دست بگیرد، و همچنین این اولین باری بود که یک نیروی نظامی، کشوری را برای اقدامهای بشر دوستانه تسخیر میکرد!

سؤال: این نیز زمانی بود که واردات گونی های برنج برنارد کوشنر (۱) به سواحل سومال شروع شد؟

جواب: درست است، همه آن تصویرهای حمل گونی ها را بیاد دارند که علت حقیقی آن استراتژیکی بود. تلاش آمریکا در اینکه تنها ابر قدرت بعد از سقوط اتحاد شوروی شود ادامه داشت و برای رسیدن به این هدف، از تسخیر تمام قاره آفریقا که دارای مواد خام هنگفتی است صحبت میشد.

سؤال: "بازگرداندن امید" سیاست ناموفقی بود، حتی هالیوود فیلمی بنام " سقوط عقاب سیاه" ساخت که نشان میداد چگونه" شورشیان بد طینت سومالی" به آمریکائی های بیچاره حمله میکنند.

جواب: جنبش مقاومت ملی واقعا بر سربازان آمریکائی پیروز شدند، بعد از آن بود که سیاست آمریکا این شد که از تشکیل یک دولت حقیقی در سومالی جلوگیری کند، حتی آنها از شیوه انگلیسی ها  " تفرقه بنداز و حکومت کن" برای کنترل کشور استفاده میکنند. و به این دلیل است که در طول بیست سال دولتی تشکیل نشده است. دولت آمریکا سیاست " تئوری هرج و مرج" را پیش گرفته است تا از اتحاد همه کشور جلوگیری کند.

سؤال: نتیجه جنگ داخلی در سودان این شد که شرکت نفت اکسون( Exxon) پس از کشف منابع نفت مجبور به ترک کشور شد، آیا جنگ داخلی در سومالی نیز به اینجا ختم نمی شود، زمانی که هنوز آمریکا دست به استخراج  منابع نفتی نزده است؟

جواب: بهره برداری از چاههای نفت برای آمریکا در حال حاضر اولویت ندارد. دو فاکتور برای استراتژی آمریکا مهم هستند:
 فاکتور اول جلوگیری از کشورهای رقیب که بخواهند با یک دولت قدرتمند در سومالی معامله بکنند، که سودان نمونه خوبی است، نفتی که شرکتهای آمریکائی سی سال پیش کشف کردند الآن سودان به چین می فروشد، این اتفاق می تواند در سومای نیز پیش بیاید. وقتیکه عبداله یوسف رئیس جمهور دولت موقت بود سفری به چین داشت و علیرغم اینکه از طرف آمریکا پشتیبانی میشد ولی مطبوعات آمریکا از این دیدار انتقاد کردند. در حقیقت در این مورد آمریکا تضمینی ندارد، اگر همین فردا دولتی در سومالی تشکیل شود، هر دولتی که باشد، می تواند این سیاست را در پیش بگیرد و بدون وابستگی به آمریکا با چین معامله کند. برای همین امپریالیستهای غرب یک سومالی متحد و قوی نمیخواهند.
فاکتور دوم  که بدنبال "تئوری هرج و مرج" می آید وابسته به موقعیت جغرافیائی سومالی است که از نظر استراتژیکی برای امپریالیستهای آمریکا و اروپا بسیار مهم است.

سؤال: چرا استراتژیکی؟

این مربوط میشود به کنترل اقیانوس هند، به نقشه نگاه کنید. و نیز همانطور که گفتم غرب مسئول گسترش دزدی دریائی است ولی بجای اینکه حقیقت را بگویند و بخاطر آنچه که مرتکب شده اند غرامت بپردازند، این اعمال را در دید مردم دنیا جنایی ساخته تا حضور خود را در منطقه توجیه کنند، و به نام مبارزه با دزدان دریایی، نیروهای خود را در اقیانوس هند مستقر میکنند.

سؤال: هدف اصلی کدام است؟

جواب: هدف اصلی کنترل دولتهای در حال پیشرفت اقتصادی مانند چین و هند است. تردد کشتی های باری و نفتی در اقیانوس هند بسیار زیاد است، و از این جهت است که سومالی موقعیت ویژه ای کسب میکند. سومالی دارای طولانی ترین ساحل (۳۳۰۰ کیلومتر) در آفریقا بوده و مشرف به خلیج فارس و تنگه هرمز است، دو نقطه مهم که نقش کلیدی در اقتصاد منطقه دارند. به غیر از این اگر تلاش در خاتمه دادن به درگیریهای داخلی سومالی به یک حل صلح آمیز منجر شود میتواند در پیشرفت روابط بین آفریقا و چین و هند مؤثر واقع شده و آمریکا  تسلط خود را بر موزامبیک، کنیا، ماداگاسکار، تانزانیا، آفریقای جنوبی و غیره از دست بدهد، این کشورها با داشتن سواحلی در اقیانوس هند، به آسانی دسترسی به بازار آسیا داشته و میتوانند روابط اقتصادی پرثمری داشته باشند. ولی آمریکا و اروپا خواستار چنین چیزی نیستند و بی ثباتی در سومالی نتیجه این سیاست است.

سؤال: شما میگوئید که آمریکا خواستار یک سومالی متحد نیست، پس دلائل حقیقی یک سومالی تجزیه شده چیست؟

جواب: برای دانستن این مسئله باید تاریخ سومالی را بررسی کنیم. سومالی توسط نیروهای استعمارگر به پنج قسمت تقسیم شده بود، وقتیکه این کشور در سال ۱۹۵۹ استقلال خود را، از ادغام قسمت شمال که تحت کنترل انگلیس بود و قسمت جنوب که تحت سیطره ایتالیا بود، اعلام کرد، هنوز جمعیت زیادی از مردم  سومالی در کشورهای کنیا، جیبوتی و اتیوپی زندگی میکردند، و سومالی بعد از استقلال در پرچم خود یک ستاره پنج پر داشت به این معنی که دو قسمت از سومالی متحد شده ولی سه قسمت از آن هنوز در کنترل استعمارگران است.
وقتیکه بریتانیای استعمارگر که کنیا را کنترل میکرد در مقابل این درخواست قرار گرفت، این مسئله را به رای گذاشت و ۸۷ درصد مردم سومالی که در این قسمت کنیا زندگی میکردند برای یک سومالی متحد رای دادند، رهبر ناسیونالیست کنیا، جومو کنیاتا (Jomo Kenyatta ) تهدید کرد که اگر بریتانیا تسلیم این درخواست شود همه آنها را از کنیا بیرون می اندازد. بریتانیا نیز تصمیم گرفت که به این رای گیری اهمیتی ندهد، و به این دلیل است که تا کنون جمعیتی از سومالی هنوز در کنیا زندگی میکنند. این نشان میدهد که مرزبندی هایی که توسط نیروهای استعمار در آفریقا انجام شد چه فاجعه ای برای این مردم و منجمله مردم سومالی آورده است.

سؤال: عواقب تقسیم بندی سومالی توسط استعمار چیست؟

این تقسیم بندیها تنش هایی بین کشورهای همسایه ایجاد میکند. در آن زمان که سومالی توصیه میکرد که در مورد مرزبندیها تجدید نظر شود، اتیوپی پایگاهی برای امپریالیسم آمریکا شده و در کنیا و اریتره نیز پایگاه نظامی داشت. سومالی که تازه استقلال پیدا کرده بود میخواست ارتش خودش را تشکیل دهد که هم در مقابل کشورهای همسایه ضعیف جلوه نکند و هم از جنبش سومالی ها در اتیوپی حمایت کند و حتی اگر لزومی میدید با نیروی قهر بعضی از مناطق را پس بگیرد، ولی غرب مخالف تشکیل یک ارتش سومالی بود.

سؤال: سومالی با کشورهای همسایه روابط تیره ای داشت، آیا تشکیل ارتش نمیتوانست کشورهای همسایه را به جنگ تحریک کند.؟

جواب: غرب به اختلافات بین کشورهای آفریقایی اهمیتی نمی دهد مگر آنکه منافع اش به خطر بیفتد.آمریکا و انگلیس، ارتش های اتیوپی، اریتره و کنیا را آموزش داده و مجهز کردند. در این کشورها  که هنوز سیستم ستمگرانه فئودالی تسلط داشت همزمان دولتهایی  توسط استعمار برقرار شده بود که از منافع غرب دفاع میکردند.  ولی سومالی برخلاف آنها یک دولت مستقل و دموکراتیک وجود داشت، پس غرب هیچ منافعی نداشت که از چنین کشوری پشتیبانی کند که می توانست از کنترل او خارج شود. در نتیجه سومالی به شوروی روی آورد که این عمل باعث وحشت نیروهای غرب شده که از نفوذ شوروی در آفریقا می ترسیدند. این ترس با کودتای ۱۹۶۹ بیشتر شد.

سؤال: منظور شما چیست؟

جواب: ایده های سوسیالیستی در کشور ترویج میشد. در ضمن در عدن (یمن جنوبی سابق)، جایی که انگلیسی ها کسانی را که در هندوستان خطرناک تشخیص می دادند به آنجا تبعید میکردند مانند کمونیستها، ناسیونالیستها و غیره، سومالیایی های زیادی زندگی میکردند. به این طریق افکار و ایده های ناسیونالیستی و انقلابی رشد کرده و یمنی ها و سومالیای ها را تحت تاثیر قرار داد.در سال ۱۹۶۹ توسط افسرانی که متاثر از ایده های مارکسیستی بودند کودتایی به رهبری زیاد باره (Siad Barre ) شد که قدرت را در سومالی بدست گرفت.

سؤال: به چه دلیل کودتا شد؟

دولت قبل از کودتا فاسد بود. دولت با بی توجهی به برنامه های پیشرفت اقتصادی، وضعیتی ایجاد کرد که باعث تجزیه کشور به قبایل شد، و تشکیل احزاب بدون برنامه حقیقی و کسب رای از قبایل، باعث هر چه بیشتر تجزیه کشور شده و بسیار ویرانگر بود، یک دموکراسی از نوع لیبرالی به هیچ وجه برای سومالی مناسب نبود.  زمانی آمد که برای کشور با جمعیت ۳ میلیون نفره، ۶۳ حزب تشکیل شده بود.ولی با وجود این ادارات دولتی، پلیس و ارتش ایجاد شد که بعدها ارتش نقش مترقی ای در کودتا داشت.

سؤال: چگونه "مترقی" با یک کودتای ارتشی؟

جواب: ارتش تنها نیروی سازمان یافته بود. طبیعتا وظیفه ارتش پشتیبانی از دولت بود ولی برای خیلی از سومالیایی ها که از قبایل مختلف می آمدند ارتش جایی بود که علیرغم تعلقات قبیله ای، اتحاد در آن برقرار بود. بدین طریق بود که ایده های مارکسیستی در میان نظامیان ترویج پیدا کرد. البته کودتا بیشتر توسط افسرانی که ناسیونالیست بودند رهبری شد و آنها دانش زیادی درباره سوسیالیسم نداشتند ولی با این ایده ها همدلی میکردند. غیر از آن، از آنچه در ویتنام اتفاق می افتاد آگاه بودند که این نفرت ضدامپریالیستی را بیشتر میکرد.  آنهایی که آموزشهای مارکس و لنین را میدانستند ولی فاقد یک حزب فراگیر بودند از این کودتا پشتیبانی کرده و بتدریج مشاور افسرانی شدند که قدرت را بدست گرفته بودند.

سؤال: کودتا چه تغییراتی را در کشور موجب شد؟

شوروی و چین شروع به کمک به سومالی کردند و همچنین دانشجویان و مردم جنبشهای خود را تشکیل داده و آموزش و روابط اجتماعی بهتر شد، و همچنین  یک زبان نوشتاری برای سراسر سومالی انتخاب و تصویب شد. از سال کودتا تا سال ۱۹۷۷ بهترین سالهایی است که یک سومالیایی در زندگیش تجربه کرده است.

سؤال: بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟

سومالی که توسط نیروهای استعمارگر تقسیم شده بود، برای پس گرفتن استان اوگادن در اتیوپی به آن کشور حمله کرد. اکثر جمعیت اوگادن سومالی بودند و اتیوپی در آن زمان سوسیالیست و از طرف شوروی حمایت میشد. پیش از این هایلا سیلاسی به مدت زیادی در اتیوپی حکومت کرده بود ولی در دهه هفتاد تندروی هایی در کشور اتفاق افتاد که باعث برکناری او از حکومت شد. در این کشور نیز مانند سومالی ارتش تنها نیروی سازمان یافته بود و مردم با ارتش متحد شده و هایلا سیلاسی را برکنار کردند.

سؤال: چطور دو کشور که خود را سوسیالیست معرفی کرده و هر دو از طرف شوروی حمایت میشدند در یک وضعیت جنگی قرار گرفتند؟

جواب: بعد از انقلاب در اتیوپی، یک هیئت نمایندگی از طرف کشورهای شوروی، کوبا و یمن جنوبی تشکیل شد تا اختلافات بین سومالی و اتیوپی را حل کند، فیدل کاسترو نیز به آدیس آبابا (پایتخت اتیوپی) و موگادیشو (پایتخت سومالی) سفر کرد او فهمید که خواسته های دولت سومالی برحق است. در نهایت هیئت نمایندگی اتیوپی موافقت کرد که خواسته های کشور همسایه را بررسی کند، و هر دو طرف موافقت کردند که تا دراین مورد تصمیمی گرفته نشده به هیچ عملی که موجب تحریک شود دست نزنند. همه فکر میکردند که همه چیز خوب پیش میرود ولی سومالی این توافق را زیرپا گذاشت.
دو روز بعد از اینکه هیئت نمایندگی اتیوپی به کشور بازگشت، هنری کسینجر که وزیر دفاع دولت ریچارد نیکسون بود در موگادیشو ظاهر شد. کسینجر نماینده غیر رسمی یک سازمان (Safari Club ) بود که شامل شاه ایران، موبوتو از کنگو، شاه عربستان، پادشاه مراکش و همچنین مامورین عالیرتبه امنیتی فرانسوی و پاکستان بود. وظیفه این سازمان مبارزه با نفوذ شوروی در خلیج فارس و آفریقا بود. از طریق اعمال فشارهای این سازمان و قولهایی که داده بودند موجب شد که زیاد باره دست به اشتباه فاحشی زده و به اتیوپی حمله کند.

سؤال: عواقب این جنگ چه بود؟

شوروی منطقه را ترک کرد و سومالی به رهبری زیاد باره در شبکه استعماری امپریالیسم گرفتار شد. کشور از عواقب این اختلافات مرزی بشدت صدمه دیده و بانک جهانی و صندوق بین المللی پول قرار شد که "بازسازی" کشور را به عهده بگیرند. این باعث درگیری در بین طبقه بورژوازی در سومالی شده و باعث تجزیه کشور به قبایل شد که تا سال ۱۹۹۰ که سال سقوط زیاد باره است ادامه داشت. و از آن زمان است که مرتبا روسای دولت عوض میشوند.

سؤال: ولی بعد از سی سال که از جنگ گذشته الان خلاف آنرا می بینیم، این اتیوپی است که به کمک آمریکا به سومالی حمله کرده است!

جواب:همانطور که گفتم آمریکا بعد از شکست پروژه "بازگرداندن امید"، سومالی را در هرج و مرج نگهداشته است. با وجود این در سال ۲۰۰۶ یک جنبش اسلامی شروع شد تا با جنگ سالاران مبارزه کرده و اتحاد را در کشور ایجاد کند.  تقریبا نوعی انتفاضه. آمریکا برای اینکه از اینکار جلوگیری کند از "دولت فدرال موقت" که سابقا از تایید رسمی آن پرهیز میکرد، پشتیبانی کرد.دلیل آن نیز این بود که آمریکا فهمیده بود که بدون یک دولت در سومالی، او به اهدافش نمی رسد. و غیر از آن یک جنبش اسلامی در حال رشد بود که همه سومالی را متحد میکرد.
آمریکا برای اینکه در این اتحاد کارشکنی کند در ضمن اینکه از "دولت فدرال موقت" پشتیبانی میکرد که فاقد پایگاه مردمی و ارتش بود، به نیروهای اتیوپی دستور حمله به سومالی را داد تا این جنبش اسلامی را ساقط کند.

سؤال: آیا این عملی شد؟

نه! نیروهای اتیوپی شکست خورده و مجبور به عقب نشینی شدند. ولی این جنبش اسلامی به گروههای مختلفی تجزیه شد که هنوز قسمت بزرگی از سومالی را کنترل میکنند. "دولت فدرال موقت" عبداله یوسف نیز ا سقوط کرده و آمریکا بجای آن شیخ شریف که سابقا سخنگوی این جنبش اسلامی بود را به مقام او نشاند.

سؤال: پس شیخ شریف "جهت" عوض کرده است؟

او سخنگوی جنبش اسلامی بود برای اینکه سخنگوی خوبی بود. ولی او فاقد یک دید سیاسی بود. او نمیداند امپریالیسم و ناسیونالیسم چیست. برای همین است که نیروهای غربی او را بطرف خود کشیدند. او حلقه ضعیف جنبش اسلامی بود. او امروز یک رژیم دست نشانده را رهبری میکند که در جیبوتی تشکیل شد. این رژیم فاقد پایگاه مردمی است و هیچ اقتداری در سومالی ندارد. فقط در مراجع بین المللی وجود دارد زیرا امپریالیستها از آن حمایت میکنند.

سؤال: در افغانستان آمریکا گفته است که حاضر است با طالبان مذاکره کند، چرا در سومالی خواستار مذاکره با گروههای اسلامی نیست؟

جواب: برای اینکه این گروهها خواهان بیرون انداختن نیروهای خارجی بوده و برای یک سومالی متحد عمل میکنند. برای همین آمریکا میخواهد این گروهها را از بین ببرد. یک اتحاد توسط جنبش اسلامی به نفع امپریالیستها نیست، آنها هرج و مرج میخواهند. مشکل این است که الان این هرج و مرج به اتیوپی هم سرایت کرده است که بعد از سال ۲۰۰۷ بسیار ضعیف شده است. یک جنبش مقاومت ملی نیز الان شکل گرفته است که با نیروهای طرفدار امپریالیسم مبارزه میکند. آمریکا با تئوری هرج و مرج خود در تمام این منطقه مشکل ایجاد کرده است و اکنون این تئوری را میخواهد در اریتره پیاده کند.

سؤال: به چه دلیل؟

اریتره دارای یک سیاست مستقل ملی است. اریتره نیز به سهم خود آینده ای برای این منطقه دارد. شاخ آفریقا که شامل سومالی، جیبوتی، اریتره و اتیوپی است کشورهای ثروتمندی بوده و بدون نیاز به دخالت نیروهای خارجی می توانند روابط اقتصادی جدیدی با احترام متقابل ایجاد بکنند. طبق پیشنهاد اریتره کشورهای منطقه میتوانند مشکلات خود را مورد بحث بگذارند. این چنین سیاستی باعث وحشت امپریالیسم آمریکا است زیرا ممکن است که کشورهای دیگر از این روش پیروی کنند. به این دلیل است که اریتره را بفرستادن اسلحه به سومالی و ایجاد مشکل در اتیوپی متهم می کنند.

سؤال: آیا اریتره به سومالی اسلحه نمی فرستد؟
جواب: نه! به هیچوجه. این فقط یک تهمت است. دقیقا همانطور که در مورد سوریه گفتند که به مقاومت عراق کمک میکند. اریتره خواهان این است که کشورهای آفریقایی با چین وهند روابط اقتصادی داشته باشند ولی نیروهای غربی خواهان آن نیستند و میخواهند که اریتره نیز مانند کنیا، اتیوپی و اوگاندا تحت سیطره آنها دربیاید.

سؤال: آیا تروریست در سومالی نیست؟

جواب: امپریالیستها همیشه نیروهایی را که با آنها مبارزه میکنند تروریست نامیده اند.ایرلندیها تروریست بودند تا آنکه پیمان نامه ای را امضاء کردند. محمود عباس تروریست بود تا آنکه دوست آنها شد.

سؤال: آیا القاعده در سومالی نیست؟

جواب: القاعده همه جا هست، از بلژیک تا استرالیا.  القاعده برای این است که همه جا حضور امپریالیسم را توجیه کند. اگر دولت آمریکا به مردمش بگوید که قصد دارد سربازان را برای جنگ به چین به اقیانوس هند بفرستد حتما باعث ترس آنها میشود ولی اگر بگوید که برای مبارزه با القاعده و دزدی دریایی است، که هیچ مشکلی نیست. اهداف اصلی چیز دیگری است.
 هدف استقرار نیروها در اقیانوس هند است که در آینده صحنه جنگهای بزرگی خواهد بود.
 


۱ـ برنارد کوشنر فرانسوی از پایه گذاران پزشکان بدون مرز در سال ۱۹۷۱ بود. وی در سال ۱۹۸۰ رابطه اش را با این سازمان قطع کرده و سازمان دیگری را پایه گذاری کرد. پس از آن به سیاست روی آورده و در ابتدا وزیر در دولت فرانسوا میتران و بعدها با راستگرایان متحد شده و از تسخیر عراق پشتیبانی کرده و وزیر امور خارجه در دولت سارکوزی شد.


*:توضیح مترجم:
مطلب فوق ازمواضعی پشتیبانی می کند که مورد تائید من نمی باشد. اما چون مطالعه این مصاحبه را از این زاویه که خواننده را در فضای نظرات  موجود در مورد تحولات این منطقه بحرانی جهان قرار می دهد مبادرت به ترجمه آن نمودم .

 

شانه تکان دادیم و زخم شانه ها را تکاندیم

| 0 نظر
ajab.jpgسعید شریعتی همین چند روز پیش در بحثی لابه لای کامنت های صفحه ی فیس بوکش نوشته است: «برادر زاده ی عزیزم نگار جان تو می توانی در مقام انتولوژی و مقام ثبوت بگویی اعدام کاری انسانی و اخلاقی است یا خیر من هم می توانم تا جایی با تو موافق باشم یا نباشم اما در مقام اثبات و اپیستومولوژی در مورد ماجرای اعدام‌ های سال ۶۷ با حکومتی مواجهی که قانونگذاران و شارعان آن بر اساس قوانین اساسی و موضوعه ی آن که البته مستظهر به رأی اکثریت قاطع مردم آن روزگار بوده است در شرایطی خاص که ناشی از بحران خاتمه ی جنگ و مواجهه با خیانت یک گروه تروریست در تجاوز و حمله ی نظامی به خاک میهن و بیم پیوند خوردن ارتش بعثی عراق با این حمله بوده است تصمیمی مبتنی بر شرایط ناخواسته و تحمیل شده می گیرد و به مقتضای قانون موجود و برداشت‌ های فقهی حاکم شرع عناصر و اعضای آن گروه تروریستی را اعدام می کند و سودای خیانت را از میان می برد.
من از این تصمیم امام خمینی متکی بر شرایط خاص (و البته غیر قابل تکرار یا تقریبا محال از نظر تکرار شرایط) حمایت می کنم موضوعا و البته در مصادیق مورد به مورد می شود پرونده ها را بازخوانی کرد. انکار نمی کنم که در میان همه ی اعدام شدگان بوده اند کسانی که مستحق اعدام نبوده اند و خطا و گناه احتمالی و عقوبت و مسئولیت آن هم به عهده ی کسی است که عالما و عامدا مجرمی را مجازاتی نامتناسب کرده است.
حکمی که امام داده است در این زمینه اینگونه بوده که کسانی که حکمشان اعدام است و بنا بر پاره ای مصالح یا رأفت اسلامی تا کنون حکمشان اجرا نشده اگر کماکان بر سر مواضع خود هستند و از سازمان مجاهدین و مواضعش تبری نجسته اند حکمشان اجرا شود.
بله در اجرای این حکم تخلفاتی صورت گرفته است که عاملان این تخلف باید پاسخگو باشند و حد و حدود این تخلف روشن شود اما در نفس الامر و ثبوتا و در موضوع فوق و اثباتا حکم امام و تصمیم سیاسی قضایی و نظامی ایشان قابل دفاع است.» چشم هایی با حیرت به این خطوط نگریستند. برخی شک کردند که مبادا عکسی که از این خط ها دست به دست شد ساخته گی باشد. برخی گفتند سعید شریعتی تحت فشار است و لابد بازجویانش خواسته اند که چنین بنویسد. بسیار برخی، بسیار گفتند اما کسی بر آن نکته ی اصلی دست نگذاشت. همان سرشت گمشده یی که سعید شریعتی را واداشته است، در کمال صحت عقل و جان، و با صداقت تمام در جایی بایستد که بسیاری از یارانش میل آن را دارند اما شهامت آن را ندارند. سعید شریعتی زبان گویای بخش بزرگی از اصلاح طلبانی شده است که یا در برابر همه ی پرسش های موجود در مورد کشتارهای دهه ی شصت و به ویژه تابستان ۶۷ جا خالی می دهند، یا در برابر آن سکوت می کنند. همان سخنان نهفته یی که چندی پیش مهاجرانی با اعلام لزوم پایبندی فعالان جنبش سبز به «نظام جمهوری اسلامی، قانون اساسی و خط امام خمینی» پنهانی آن را گفته بود اینک از قلم شریعتی آشکار و شفاف شده است.
وقتی اصلاح طلب ها تاریخ می نویسند
یا
ناریخ به روایت جلادان
پیش از هر چیز اما باید بر فریب آشکاری دست گذاشت که سعید شریعتی تلاش می کند بر پایه ی آن، جنایت تابستان ۶۷ را لاپوشانی کند و در چشم تاریخ خاک نیرنگ بپاشد. شریعتی می نویسد: «در شرایطی خاص که ناشی از بحران خاتمه ی جنگ و مواجهه با خیانت یک گروه تروریست در تجاوز و حمله ی نظامی به خاک میهن و بیم پیوند خوردن ارتش بعثی عراق با این حمله بوده است تصمیمی مبتنی بر شرایط ناخواسته و تحمیل شده می گیرد و به مقتضای قانون موجود و برداشت‌های فقهی حاکم شرع عناصر و اعضای آن گروه تروریستی را اعدام می کند و سودای خیانت را از میان می برد.» در همین چند خط، شریعتی دو دروغ اشکار می گوید. دروغ هایی که از قضا چند ماه پیش از زبان حسن رحیم پور ازغدی، یکی از مدافعان جدی و پیگیر دولت کودتا نیز بیان شده است. درست همان استدلال ها و درست همان بهانه ها.
با این وجود هنوز هستند کسانی که از آن تابستان سیاه و نکبتی جان سالم به در برده اند و سکوت نکرده اند. تمامی جان به در برده گان کشتار ۶۷ شهادت می دهند که مقدمه چینی برای کشتار زندانیان سیاسی از ماه ها پیش از پذیرش قطعنامه ی پایان جنگ و عملیات فروغ جاویدان مجاهدین آغاز شده بود. بسیاری از این زندانیان شهادت می دهند و شهادت خود را مکتوب کرده اند که از پاییز ۶۶ مقدماتی نظیر برخورد دوباره با زندانیان سیاسی برای طبقه بندی آنها و تفکیک بندهای زندان در دستور کار زندانبانان حکومت اسلامی قرار گرفته بود. بنابر این وصل کردن کشتار زندانیان سیاسی به واکنشی «مبتنی بر شرایط ناخواسته و تحمیل شده» در برابر عملیات فروغ جاویدان یاوه ی بی شرمانه یی است که تنها قصد آن وارونه کردن تاریخ و لگدمال کردن خون های جاری از تابستان ۶۷ است. دروغ دوم اما آشکارتر است. اگر فرض بگیریم اعدام زندانیان مجاهد را با مبنای استدلالی

شریعتی بتوان پذیرفت، اعدام ده ها زندانی مارکسیست که هیچ ربطی به سازمان مجاهدین خلق نداشتند، پای چوبین استدلال شریعتی را آشکار می کند. اگر حکومت اسلامی در هراس از پیوند زندانیان مجاهد با نیروهای عملیاتی مجاهدین، آن هم در صدها کیلومتر آن سوتر، به قتل عام آنان دست زد باید امروز دست های آشکار و پنهان کشتار تابستان ۶۷، و نیز مدافعان آن، یعنی همین شریعتی ها پاسخ بدهند اعدام زندانیان مارکسیست با چه توجیهی انجام شد.
شریعتی در ادامه می نویسد: «حکمی که امام داده است در این زمینه اینگونه بوده که کسانی که حکمشان اعدام است و بنا بر پاره ای مصالح یا رأفت اسلامی تا کنون حکمشان اجرا نشده اگر کماکان بر سر مواضع خود هستند و از سازمان مجاهدین و مواضعش تبری نجسته اند حکمشان اجرا شود.» آیا شریعتی به حکم خمینی دسترسی نداشته است؟ آیا گمان کرده است دیگران به این حکم دسترسی ندارند؟ یا بی شرمی رذیلانه ی احمدی نژادی در زل زدن به چشم دیگران و یاوه بافتن، وقاحت دروغ را زدوده است؟
متن نامه ی فرمان کشتار به دست خط خمینی چنین است: «ز آنجا که منافقین خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه مىگویند از روى حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کردهاند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگ هاى کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاری هاى حزب بعث عراق و نیز جاسوسى آنان براى صدام علیه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانى و ضربات ناجوانمردانه ی آنان از ابتداى تشکیل نظام جمهورى اسلامى تاکنون، کسانى که در زندان هاى سراسر کشور بر سرموضع نفاق خود پافشارى کرده و مىکنند محارب و محکوم به اعدام مى باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با راى اکثریت آقایان حجه الاسلام نیرى دامت افاضاته (قاضى شرع) و جناب آقاى اشراقى (دادستان تهران) و نماینده اى از وزارت اطلاعات مى باشد، اگر چه احتیاط در اجماع است، و همین طور در زندان هاى مراکز استان کشور راى اکثریت آقایان قاضى شرع، دادستان انقلاب و یا دادیار و نماینده ی وزارت اطلاعات لازم الاتباع مى باشد، رحم بر محاربین ساده اندیشى است، قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردیدناپذیر نظام اسلامى است، امیدوارم با خشم و کینه ی انقلابى خود نسبت به دشمنان اسلام رضایت خداوند متعال را جلب نمائید، آقایانى که تشخیص موضوع به عهده ی آنان است وسوسه و شک و تردید نکنند و سعى کنند [اشداء على الکفار] باشند. تردید در مسائل قضائى اسلام انقلابى نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا مى باشد. والسلام. روحالله الموسوى الخمینى»
و بعدتر در پاسخ به سید احمد خمینی که چنین از او پرسیده است: «پدر بزرگوار حضرت امام مدظله العالى
پس از عرض سلام، آیت الله موسوى اردبیلى در مورد حکم اخیر حضرتعالى درباره ی منافقین ابهاماتى داشته اند که تلفنى در سه سوال مطرح کردند:
۱- آیا این حکم مربوط به آنهاست که در زندان ها بوده اند و محاکمه شده اند و محکوم به اعدام گشته اند ولى تغییر موضع ندادهاند و هنوز هم حکم در مورد آنها اجرا نشده است، یا آنهایى که حتى محاکمه هم نشده اند محکوم به اعدامند؟
۲- آیا منافقین که محکوم به زندان محدود شده اند و مقدارى از زندانشان را هم کشیده اند ولى بر سرموضع نفاق مى باشند محکوم به اعدام مى باشند؟
۳- در مورد رسیدگى به وضع منافقین آیا پرونده هاى منافقینى که در شهرستان هایى که خود استقلال قضائى دارند و تابع مرکز استان نیستند باید به مرکز استان ارسال گردد یا خود مى توانند مستقلا عمل کنند؟
فرزند شما، احمد» پاسخ می دهد: «بسمه تعالى
در تمام موارد فوق هر کس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حکمش اعدام است، سریعا دشمنان اسلام را نابود کنید، در مورد رسیدگى به وضع پرونده ها در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است. روحالله الموسوى» امامِ شریعتی با صراحت دستور کشتار تمامی زندانیان زیر حکم، بدون حکم و محکوم به زندان را صادر کرده است. شریعتی حتمن از همه ی اینها با خبر است. اگر کتاب های نجنس جان به در برده گان را هم نخوانده باشد، خاطرات «پدر معنوی جنبش سبز» را که باید خوانده باشد. دریغ اما که وقیح اکنون صفتی ابتر است.
تبارهای در گورخفته مان به دعا بدرقه مان می کردند
می توان به راحتی و ساده تر از هر چیز شریعتی را در مقابل فهرست بلند هواداران و اعضای حزب توده ی ایران و سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) قرار داد و از او خواست دلیل اعدام آنها را روشن کند و از جنایت جلاد به دفاع برخیزد. می توان یقه ی او و مدافعان کشتار را گرفت و از آنان خواست روشن کنند به چه دلیل هواداران و اعضای دو تشکلی که تا فرا رسیدن فصل سرکوب خودشان، تمام قد از حکومت اسلامی دفاع می

کردند و هرگز، حتا زمانی که سرنگونی خواستند دست به اسلحه نبردند، در آن تابستان سیاه کشته شدند؟ این دست افشاگری ها ساده است. مدافعان کشتار و سعید شریعتی باید روشن کنند پیرمردهای توده یی که تمامی زندگی خود را در غربت مسکو و لایپزیگ گذرانده بودند برای چه و در هراس از پیوند خوردن با چه نیرویی روانه ی چوبه های دار شدند؟
می توان حتا پرسید کسانی که به اتهام هواداری یا عضویت در دیگر سازمان ها و احزاب مارکسیستی بازداشت شده بودند و مدت ها بود با احکام قطعی زندان در حال گذراندن دوره ی محکومیت خود بودند، چرا و به چه دلیل اعدام شدند؟ شریعتی باید بداند و می داند، بسیار بهتر از ما می داند که آنها را تنها و تنها به این دلیل که از اسلام مقدس روی گردانده بودند، تنها بر پایه ی حکم بدوی و قرون وسطایی ارتداد به دار آویختند تا اینک زمین چنین خالی بماند که شریکان و مدافعان جنایت پرچم دار آزادی باشند.
با این همه از تمام این وسوسه ها باید گذر کرد و سفت و سخت پای محکوم کردن جنایتی ایستاد که با اعدام زندانیان مجاهد، همان اعضای آن «گروه تروریستی» در تابستان ۶۷ رخ داد و مدافعان وقیح جنایت پشت آن سنگر گرفته اند. شریعتی باید روشن کند بیم پیوند بدن فلج محسن محمدباقر و پیکر قطع نخاعی ناصر منصوری با کدام نیرو بود که سفاکی حکومت اسلامی را برانگیخته بود؟ شریعتی باید روشن کند زندانیان مجاهدی که در همان دادگاه های چند دقیقه یی جلادان به زندان محکوم شده بودند چرا باید دسته دسته روانه ی قربانگاه می شدند؟ شریعتی باید روشن کند این روزها که دوستان حکومتی اش اصلاح طلب شده اند و مدرن شده اند و حقوق بشری شده اند و برای سلول انفرادی چند ماهه فغان می کنند و از بهزاد نبوی به خاطر دو سیلی و انفرادی کشیدن قهرمان می تراشند تا در بساطشان قهرمانی هم داشته باشند، چگونه او پای احکام اعدامی را انگشت می زند که حتا نه فقط بر اساس قوانین اخته ی حقوق بشری، بلکه بر اساس همان قوانین مجازات اسلامی حکومت ایران هم بدون طی مراحل دادرسی صادر شده بودند؟ و چقدر تهوع آور است این واژه های حقوق بشر و دادرسی عادلانه که با همه ی تهی بودن شان از هر معنای سیاسی، این همه سال بازیچه ی کسانی شده اند که حتا در جایگاه محکوم و متهم و اخراجی از ساختار قدرت، چنین جنایت را توجیه می کنند. آنان مجریان جنایتند، آنان شریکان جنایتند، آنان جانی اند.

تسخیر ۵۷
کامنت شریعتی اما درون خودش چیزی را حمل می کند فراتر از صورت ظاهری آن. برخورد با این چند خط تنها در پیکر همین چند خط آن را در ژورنالیسمی مبتذل خلاصه می کند. باید معنای سیاسی این چند خط را رمزگشایی کرد. سعید شریعتی در یکی از کامنت های بعدی اش صریح تر معنای سیاسی نوشته اش را آشکار می کند. آنجایی که می نویسد: «من و دوستان اصلاح‌ طلب بن مایه ی اندیشه‌ های سیاسی خود را متعلق به مکتب امام خمینی می دانیم. خمینی را عاری از خطا نمی دانیم کما اینکه او خودش نیز چنین ادعایی نداشت. اما اینگونه نیست که در برابر هر نق و نقدی که به ایشان می شود هم روشنفکربازی دربیاوریم و وابدهیم. یک عنصر سیاسی تا آنجا که بتواند از هویت سیاسی خود دفاع می کند. ما که بوقلمون نیستیم. ما که آفتاب پرست نیستیم که تا اندکی اوضاع و احوال جوی عوض شد هویت و گذشته و اندیشه خودمان را به چوب حراج بزنیم. انصاف بده که دفاع ما از هویت خودمان که امام خمینی بخش مهمی از آن است حق و وظیفه و عین صداقت و اخلاق است. اینجا که کسی به ما حالی نمی دهد که از خمینی دفاع کنیم برای من هم عافیت طلبی این است که برای اینکه دل تو را به دست بیاورم به آن بنده خدا که دستش هم از دنیا کوتاه است چهار تا فحش و فضاحت بدهم و تقصیرها را به گردن او بیندازم و از آب گل آلود روزگار ماهی بگیرم... این حسن خمینی را که می بینی با همه ی شخصیت دوست داشتنی که دارد این سید محمد خاتمی را که می بینی با همه ی اندیشه‌ های مصلحانه و محبوبیت و جذابیتی که دارد. این مهندس موسوی، این آقای کروبی، همه و همه از خودشان که بپرسی می گویند ما انگشت کوچیکه ی امام خمینی هم نیستیم. اینها که چرند نمی گویند حتما منطقی پشت قضیه هست. گر تو نمی پسندی تغیییر کن قضا را.»
این درست آنجایی است که باید معنای سیاسی نوشته ی شریعتی را شکافت. اگر جنبش اعتراضی مردم ایران در تداوم انقلاب ناتمام ۵۷ بود، خوانش نشانه گان درونی آن از حرکتی خبر می دهد به سوی بازیابی آن انقلاب و از آن خود کردن آنچه که در آن بود. بازخوانی سرودهای ایام انقلاب و الله اکبر روی پشت بام ها همه از تداوم آرزوهایی خبر می داد که بر باد شده بود. چنین است که برای از آن خود کردن آن انقلاب باید از ضدانقلابی که انقلاب را سرکوب کرد، گذشت. آونگ شدن بین خواست بازیابی انقلاب ۵۷ و در آن واحد وفاداری به دهه ی اول حکومت اسلامی همان تناقضی است که از ابتدای این جنبش، درون آن موجود بوده است. تناقضی که نه تنها خود را در گفتار و کردار میر حسین موسوی و حامیان او بازمی تاباند، بلکه به وضوح به زمین گیر شدن جنبش منجر
شده است. موسوی و حامیانش در چنبره ی چنین تناقضی است که نه می توانند بساط سازش و معامله و چانه زنی پهن کنند تا سهمی از قدرت موجود طلب کرده باشند با لااقل رسمیتی بیابند و نه می توانند نظم مسلط را زیر اخیه بکشند. در واقع آنها هیچ کدام اینها را نه می خواهند و نه می توانند و این سردرگمی تا زمانی که این آونگ شده گی باقی بماند، پابرجاست. سعید شریعتی و از او پیشتر مهاجرانی و برخی دیگر از حامیان موسوی تلاش می کنند با اعلام وفاداری به دهه ی اول حکومت اسلامی این تضاد درونی را پایان دهند. آنان تداوم همان ضد انقلابی اند که انقلاب ۵۷ را سرکوب کرده است. تشابه گفتمان شریعتی با رحیم پورازغذی از همین جا ناشی می شود. از ریشه ی مشترکی که در آن تبار ضدانقلابی دارند. تسخیر ۵۷ تنها با گذر از ضدانقلاب و تداوم هویتی آن ممکن خواهد شد. شاید زمان آن رسیده باشد که پرده های وسواس دریده شود. این پیشنهاد نهفته در نوشته ی شریعتی است. او خود خواسته است که قضا را تغییر دهیم.
هژیر پلاسچی

احمد شاملو؛ خارِ چشم اصلاح­ طلبان

| 0 نظر
ده سال از خاموشی رفیق نازنین و استاد صمیمی ما احمد شاملو گذشت و ما که از نوجوانی با شعرهای او عاشق شده­ایم، با سروده­هایش به مصاف دشمنان زحمت­کشان رفته­ایم و... با وجود استوارش قوت قلب گرفته­ایم و بالیده­ایم و درخشیده­ایم و وزیده­ایم، سال به سال قاطعیت غیاب او را در غایت دل­تنگی ناباورانه می­پذیریم و به این شعر لورکا - که با ترجمان و صدای جانانه احمد جان شاملو جاودانه شده است - ایمان می­آوریم که:
AhmadShamlu.jpg
زادنش به دیر خواهد انجامید
­خود اگر زاده تواند شد




مقاله­ ای که در پی می­خوانید برای نخستین بار منتشر می­شود. این متن در واقع بخش کوتاهی­ است از فصل سوم کتاب غیر مجاز اعلام شده­ی "من درد مشترک­ ام". طی چهار سال گذشته این کتاب چند بار با جرح و تعدیل فراوان مسیر "وزارت ارشاد" و خانه­ کوچک ما را رفت و برگشت. بی­ نتیجه.
نتیجه­ نهایی همان قضاوت اولیه­ی بررس ناشناس کتاب بود: غیر مجاز. حالا دیگر از خیر چاپ این کتاب و چند کتاب دیگر از جمله رمان سیاسی عاشقانه­ی "پرستو در باد" - که حکایتی ­ست از برخورد عشق و سیاست در میدان رقابت چپ چریکی و چپ کارگری - گذشته­ام. باری فصل سوم کتاب "من درد مشترک­ام" خود از چند بخش مسلسل و در عین حال مستقل شکل بسته است.
*بخش اول، در نقد مداحان شاملو (ع. پاشائی) و نکوهش­گران افراطی او (نادرپور).
*بخش دوم، در نقد دموکراسی لیبرال آمریکائی از منظر شاملو و بلائی که با دستان احسان یارشاطر و احسان نراقی - طی اقامت احمد در آمریکا - بر سر شاعر و کتاب کوچه آمده است.
*بخش سوم، همین متن حاضر است که در این­جا آن را به شدت فشرده­ام.
*بخش چهارم، در نقد بیانیه­ی نادر بهنام (لیدر سابق حککا) و سایر مواضع این تشکیلات، با تاکید بر این­ نکته است که خلط جایگاه شاعری سوسیالیست و انقلابی با محمدعلی فردین و نادرپور و ادعای مبتذل ترجیح شهرت مادونا و جنیفر لوپز بر محبوبیت شاملو و خزعبلاتی از قبیل تعلق احمد شاملو به سنت­های ملی. مذهبی؛ ناشی از "خلاصی فرهنگی" این "دوستان" و جهل اولترا مرکب است. (خلاصی فرهنگی را از نوشته­ی پریسا نصرآبادی وام گرفته­ام)
نگفته­ پیداست که هر یک از سه فصل این کتاب خود می­تواند کتابی مفصل و مستقل باشد.
هر چه کوشیدم مقاله از حجم فعلی، کوتاه­تر و خلاصه­تر نشد.

وهن شاملو از سوی اصلاح­طلبان فون هایکی

در پانزده سال گذشته و به ویژه پس از غروب شاملو (۱۳۷۹) و متعاقب تحولات موسوم به جنبش دو خرداد ۷۶ لیبرال­های وطنی از طریق نشریات موسوم به اصلاح­طلب تلاش­ گسترده­یی را آغاز کردند تا مگر بتوانند از موقعیت ممتاز شاملو برای یارگیری و ارتقای گروه سیاسی خود بهره بگیرند. اما شاملو برخلاف انبوهی از "روشن­فکران" مدعی ­ترقی­خواهی از زمان تولد این جریانات رسانه­یی (جامعه، توس، نشاط، عصرآزاده­گان و...) هرگز درهای خانه­ی کوچک خود را به روی آنان نگشود و تقاضای مکرر این افراد را برای مصاحبه بی­پاسخ گزارد. با این همه اصلاح­طلبان دوم خردادی بارها در رسانه­های خود تیترهای مختلفی را به شاملو اختصاص دادند. نام مقالات و یادداشت­های خود را از شعرهای او کِش رفتند - بدون اشاره به نام شاعر- و در مرگ شاملو اشک تمساح ریختند. من از این حرکت فرصت­طلبانه تا آن­جا که امکان داشته است در کتاب خلاصه و موجز "چنین گفت بامداد خسته" - بدون هرگونه نقد و داوری - سخن گفته­ام و ترجیح می­دهم دیگر وارد آن پرونده نشوم. اما گویا لیبرال­های ما قصد ندارند دست از سر شاملو بردارند. ظاهر قضیه چنین است که بورژوازی لیبرال وطنی به قصد بی­اعتبار کردن شاملو - یا کسب وجهه برای خود - برای چندمین بار و این دفعه به نحوی مذبوحانه به ریسمان احمد شاملو آویزان شد. اصلاح­طلبان فعال در عرصه­ی سیاسی پس از شکست دوم خرداد با تلاش فراوان یکی دو رسانه­ی پر سود را قبضه کردند و به رسم اسلاف خود همزمان با تخطئه­ی مشی چپ چنان به مصادره و تخریب شاملو برخاستند که به­راستی شگفت­انگیز است. پنداری آنان می­خواهند انتقام همه­ی دشنام­هائی را که شاملو نثار سرمایه­داری کرده بود از طریق وارد آوردن دشنه برگرده­ی شاعر تلافی کنند. هدف نهائی لیبرال­های ما - که به اعتبار سرمایه­ی کلان خود از بخش رسانه­یی قدرت­مندی برخوردارند - البته فراتر از تعرض به شاملو است. شاملو به عنوان یک روشن­فکر سوسیالیست و آزادی­خواه سکوئی است که لیبرال­های وطنی از طریق تهاجم هدف­مند به آن؛ در واقع جریان چپ را هدف گرفته­اند. همفکران رسانه­یی احسان نراقی و هم­قطاران ابراهیم یزدی، همسو با محافل سلطنت­ طلب داخلی و خارجی و همنوا با نومحافظه­کاران آمریکائی (در نشریه­ی فارن افیر) به شیوه­یی حساب شده به ترجمه و تبلیغ افکار فون ­هایک و هانتینگتون می­پردازند و در نشریه­شان (امثال شهروند امروز و غیره) به رسم تایم (TIME) از زبان یک نئولیبرال وطنی (موسا غنی­نژاد) مدعی می­شوند "غرب [آمریکا و انگلیس] هیچگاه ما را استثمار نکرده­اند. بل­که این ما بوده­ایم که تلاش چند صد ساله­ی آن­ها را در کسب دانش و تکنولوژی به بهای ناچیز یک بشکه نفت غصب کرده­ایم. پس در حقیقت این ما بوده­ایم که آن­ها را استثمار کرده­ایم" از قرار براساس این استدلال غنی­نژاد حمله­ی آمریکا به عراق و افغانستان به دلیل تمایل مازوخیستی آنان به استثمار شدن صورت گرفته است. این جماعت به سرگماشته­گی فردی موسوم به "مفتش فرهنگی" در شماره­ی ۲۳ مجله­ی شهروند امروز حمله به روشن­فکران چپ را در دستور کار خود قرار می­دهند و به این بهانه احمد شاملو را هدف می­گیرند. پیش از نقل مواضع موهن ایشان یک­بار دیگر به تاکید و تکرار یادآور می­شوم که نقد شعر و اندیشه­ی شاملو و هر شاعر دیگری نه فقط ضروری است و به رشد و بلوغ فرهنگ اجتماعی ما یاری می­رساند بل­که در مقابل۰ هرگونه تقدیس شاملو و هر متفکر مبارزی به همان اندازه به بالنده­گی فرهنگ و هنر لطمه می­زند. باری مفتش فرهنگی لیبرال­ها همزبان با احسان نراقی و سایر مدافعان رژیم پهلوی چنین عقده گشایی می­کند:
«حتا رادیکالیسم خفته در شعر مدرن - که شاعران آن­را در تقابل با سلطنت پهلوی قرار می­دادند - از عوارض و علائم شبه مدرنیسم پهلوی بود که در شعر شاعرانی چون احمد شاملو تبلور می­یافت و آنان با وجود مرزبندی سیاسی در افق فلسفی و جهان­بینی مذهبی (لائیسیزم) با این نظام سیاسی همرای و همراه بودند.»
چنین وقاحتی که می­کوشد جهان­بینی سوسیالیستی شاملو را از طریق اپورتونیسم ژورنالیستی هم­عنان با روی­کرد "روحانیت ستیزی رژیم شاه" قرار دهد به همین اندازه هم بسنده نمی­کند و ادامه می­دهد:
«شعر مدرن در موضع­گیری سیاسی گاه شعری انقلابی بود در نقد دیکتاتوری پهلوی و سرمایه­داری دولتی و امپریالیسم غربی که بر ایران آن زمان تحمیل می­شد. گروهی از شاعران در سطح مجادلات سیاسی می­ماندند و به دلیل کوتاهی عمر و باختن جان (نه در مقام شاعر که در جایگاه چریک) موفق به فتح قله­های شعری نمی­شدند و بیشتر به سبب اعتقادات سیاسی خود به شاعرانی نامور تبدیل می­شدند و گروهی دیگر گرچه از منظر شکاف سیاسی اپوزیسیون محسوب می­شدند اما با برجسته کردن پیوند فکری خود با حکومت سعی می­کردند از مزایای لائیک بودن بهره­ برند و حیات شعری خود را تا فتح قله­های شعری ادامه دهند. خسرو گلسرخی شاخص گروه اول و احمد شاملو شاخص گروه دوم بود که نظام پهلوی در برخورد با آن­ها در وضعیتی متناقض به سر می­برد. از سوئی شاملو را همسو با خود می­یافت و از سوی دیگر اختلاف­نظر سیاسی با او را احساس می­کرد.»
(سرمقاله­ی شهروند امروز، سال ۱۳۸۶، ش۲۳)
انسان باید به لحاظ اخلاقی خیلی سقوط کرده و ساقط و سقط شده باشد که آن همه ستایش شاملو از مبارزان چپ ضد شاه را - از تقی ارانی تا مرتضا کیوان و احمد زیبرم - که هم از جنبه­های قوی معرفت شناختی برخوردار است و هم به لحاظ جامعه­شناسی سیاسی معرف ادوار نکبت­بار و تار روزگار پهلوی است نادیده بگیرد و شاملو را با رژیم پهلوی - به لحاظ لائیک بودن - همسو نشان دهد و تنها به یک "اختلاف­نظر سیاسی" رضایت دهد! چیزی در حد اختلاف مهدی بازرگان و شاه. این نوع جهان­نگریِ لیبرال­های وطنی که سخت دست­وپا می­زند تا شاید اختلاف سیاسی افراد و گروه­ها با حکومت دست­نشانده­ی شاه را ناچیز جلوه دهد البته چندان عجیب نیست. آنان (سران جبهه­ی ملی و نهضت آزادی) به این سبب که خود فقط اندک کدورت سیاسی با شاه داشتند و از "اعلیحضرت" تمنا می­کردند که به مقام رفیع سلطنت رضایت دهد و به قانون اساسی عمل کند و کمی هم برای نشستن آن حضرات جا باز فرماید، لاجرم همه­ی مبارزان ضد سرمایه­داری را هم کیش خود می­پندارند. وقتی که احسان نراقی در سال ۱۳۸۶ طی یک سخن­رانی در مشهد اسامه بن­لادن را - که دست پرورده­ی C.I.A است۱- بر ساخته­ی مارکسیسم می­داند، تکلیف از دوش کوتوله­های لیبرال ساقط است.
مجریان رسانه­یی سرمایه­داری ورشکسته­ی وطنی برای آن­که به زعم خود تیر خلاصی به شقیقه­ی شاملو بزنند، به ترزی سخت مکارانه به استقبال میلاد شاعر می­روند و آستین­ها را بالا می­زنند و "جشن­نامه­ی احمد شاملو" را در آذر ۱۳۸۶ منتشر می­کنند. آنان به همین مناسبت سرمقاله­ی سخیف "زوال روشن­فکری ادبی" را سر و سامان می­دهند و به روشن­فکران و نویسنده­گان چپِ ضد لیبرال ایرانی می­تازند و بلافاصله در مقاله­یی تحت عنوان "پاسخ به پرونده­سازی­های یک مفتش فرهنگی" - از سوی کانون نویسنده­گان - جواب دندان­شکن می­گیرند.
جریان رسانه­یی لیبرالیسم ایرانی که هر از چند گاهی یکی از رسانه­های رنگی و پر زرق و برق را به تریبون سخن پراکنی­های خود تبدیل می­کند و از طریق تبلیغ دموکراسی لیبرال اندیشه­های فاشیستی فون هایک و کارل پوپر را به خورد جامعه­ی جوان ایران می­دهد این بار از شانه­های محمود دولت­آبادی بالا می­رود. لیبرال­های ما که قبلاً و در جریان گردایش مسخره­یی به نام "کنفرانس برلین" دولت­آبادی را آلت­دست خود ساخته و او را تا حد مبصر یا ناظم یک کلاس شلوغ و پر هیاهو تنزل داده بودند،۲ یک­بار دیگر وی را وارد صحنه­ی نمایش موهنی می­کنند و از حضرات­اََش می­خواهند تا در ذَم شعرهای انقلابی و ضد سلطنتِ شاملو ساز مرثیه­یی کوک فرماید. دولت­آبادی پاسخ به چنان دعوتی را لبیک می­گوید و زبان به وهن شاملویی می­گشاید که زمانی در ستایش از مبارزانِ دست از جان شسته سرودها سر داده بود. شاید به عقیده­ی دولت­آبادی مفهوم انسان مدرن (لیبرال) چیزی­ست در حد آدم سازگار با سلطنت شاه! از زبان خودش بشنوید که این گونه افاضه فرموده است:
«شاملو از آن­چه کهنه و کهن سال بود بیزاری­اَش را پنهان نمی­داشت. پس چگونه در شعرهای میان­سالی دچار خیال قهرمانی فردی شده بود؟ نه آیا قهرمانی امری بود مربوط به پیش از دوره­ی جدید - صنعت و دنیای نو؟ اکنون من... آیا مجاز هستم که این پرسش را عنوان کنم - ای­بسا برای آینده­گان - که آیا این کافی است که نبض زنده­گی دوره­های متناوب عمر و زنده­گی زمانه­ی یک شاعر در شعر او بتپد؟ آیا نمی­توان حد توقع خود را بسی فراتر برد و انتظار داشت که شاعری توانا و برجسته خوب­تر خواهد بود اگر بتواند در عین ثبت تپش زنده­گی در بیان خود بیش از آن برفراز وقایع قرار بگیرد که در دام افسون مضمون شعر خود نیفتد؟ از جمله در دام حماسه­ی قهرمانی فردی که رفتارش واکنش گونه است ؟» (شهروند امروز ۱۸ آذر ۱۳۸۶ ش۲۸، ص:۷۲)
دولت­آبادی دقیقاً به همان سوئی می­غلتد که گرداننده­گان کارگزارانی و سرمایه­سالار شهروند امروز برایش تدارک دیده­اند. جماعتی که برای تخریب جانفشانی­های چه­گوارا ویژه­نامه در می­آورند، معلوم است که از دولت­آبادی چه می­خواهند. نفی مدایح بی­صله­ی شاملو. رد ستایشِ قهرمانی مبارزان، به بهانه­ی نقد سنت­گرائی. دولت­آبادی نه آن قدر جامعه­شناسی خوانده است که تضاد اصلی جامعه­ی سرمایه­داری (کار ـ سرمایه) را با تضاد سنت ـ مدرنیته مخدوش نکند و نه آن­قدر به پیچیده­گی­های مناسبات سیاسی جناح­های حاکمیت وارد است که آلت­ دست جناح لیبرال نشود (کما این­که در انتخابات دهم شد، آن­هم به جانب­داری از میرحسین موسوی!). و نه این­قدر می­داند که به قول رفیقی "تصور وقوع انقلاب کارگری (سوسیالیستی)، حتا تصور پیشروی کارگران در چارچوب همین نظم موجود بدون قهرمانی­های جمعی و فردی تنها نشانه­ی خوش­باوری احمقانه می­تواند باشد." آیا شعری در ستایش تقی ارانی نمایانگر "کهنه"گرائی شاعر است، چنان­که دولت­آبادی مدعی شده است؟
روی دیگر توقع و برداشت دولت­آبادی می­تواند دل سوزندان برای به هلاکت رسیدن سرلشکر فرسیو یا کم شدن سود فلان سرمایه­دار باشد. اگر آن بخش از غزل­های حافظ که فی­المثل از سال ۷۵۴ تا ۷۵۸ هـ.ق در نقد خُم­شکنی­های مبارزالدین محمد مظفر شکل بسته در قالب یک مضمون­سازی ساده و کنایه به "محتسب" باقی مانده و به دوران ما نرسیده است، می­توان همین قضاوت را نسبت به شعرهای ابراهیم در آتش و دشنه در دیس شاملو نیز تعمیم داد و شاعر را به دوران سنت و پیش صنعت و ما قبل "دنیای نو" عقب راند. احتمالاً منظور دولت­آبادی از "دنیای نو" همان سرمایه­داری لیبرال است و...! در متن دفتر دوم از همین مجموعه و ضمن تحلیل گوشه­یی از شعرهای اجتماعی شاملو گفتیم که او همچون حافظ علاوه بر ثبت کلیات وقایع اتفاقیه­ی روزگار خود و پیشبرد رسالت شهادت دادن به تاریخ، وظیفه­ی شاعرانه­اش را در متن همین شعرهای به اصطلاح "مناسبت­وار" نیز اعتلا داده است. چنان­که فی­المثل شعرهای نازلی سخن نگفت، ساعت اعدام، شبانه­ها (اگر که بیهده...)، "میلاد آن­که عاشقانه..."، "شکاف" و... از حماسه­ی قهرمانی یک فرد خاص و حقیقی فراتر رفته و به ستایش تمام قهرمان­های ستم ستیز تعمیم یافته است. معلوم است که نبض زنده­گی یک شاعر باید در متن زمانه و زنده­گی او بتپد. اگر چنین نبود آبشار حافظ تا مرداب عنصری و عسجدی و معزی و فرخی سیستانی و منوچهری دامغانی سقوط می­کرد. هنر حافظ و شاملو - علاوه بر شاعرانه­گی شعرشان - در آزاده­گی و تعهد و التزامی است که تفسیر دولت­آبادی از درک آن عاجز است.۳ نسخه­ی تجویزی شعر دلپذیر دولت­آبادی به غایت می­شود فریدون توللی یا نادرپور که اگرچه دوران تلخ و سیاه سال­های پس از کودتای ۲۸ مرداد را تجربه کرده­اند و شاهد شکنجه و آزار مبارزان بوده­اند اما هنر شاعرانه­شان در نبض مرگ زده­ی "رُمانتیسم دربار پسند" متوقف مانده است. بی­چاره دولت­آبادی! که روزگار سپری نشده­ی آرمانی­اَش در دنیای صنعتی خفه شده است!
نفر بعدی که لیبرالیسم وطنی به میدان شهروند امروز می­فرستد آدمی است به نام بهمن شعله­ور که پُست و مسوولیت سابق یا اسبق خود را - در زمان آریامهر - "دبیر اقتصادی پیمان سنتو در آنکارا" بین سال­های ۱۹۶۵ و ۱۹۶۷ معرفی می­کند. در آن زمان که جناب شعله­ور در "کریدور مقام محترم اقتصادی" میان تهران و آنکارا آمد و شد داشتند یعنی چهار، پنج سال پس از "انقلاب اقتصادی" و صد درصد "سفید شاه و ملت"، بورژوازی نوکسیه­ی ایران با همکاری قدرت­های منطقه­یی وابسته به امپریالیسم آمریکا، از جمله ترکیه و پاکستان مشغول تثبیت موقعیت سیاسی و اقتصادی فرهنگی خود بود. دو سال از واقعه­ی خونین خرداد ۱۳۴۲ سپری شده بود و شاه مخالفان سیاسی خود را با عناوین "ارتجاع سرخ و سیاه" می­کوبید. ساواک از طریق دستگیری، شکنجه، تبعید و اعدام مبارزان شلتاق می­زد و جوانان ایرانی - امثال گروه حنیف­نژاد و احمدزاده و جزنی - نگران از سازش لیبرالیسم سیاسی نهضت آزادی و جبهه­ی ملی با "اعلیحضرت" در فکر سازوکارهای دیگری برای استمرار مبارزه بودند. شعله­ور در هذیان مقاله­گون خود به قصد اثبات وفاداری­اَش به همان مسوولیت­های نان و آب­داری که زمانی، اعلیحضرت سرمایه­داری - به تعبیر مایاکوفسکی - در پیمان سنتو به او سپرده بود، مانند خروس بی­محلی و بی­آن­که ضرورتی درمیان باشد از زمانی یاد می کند که " شاملو هروئین را ترک کرده و با عشق آیدا زنده­گی دوباره­یی از سرگرفته." (پیشین، ص:۷۳) من کاری به ترک مخدر و سایر مسایل شخصی شاملو ندارم و معتقدم در این سال­ها شاملو به لحاظ دور شدن از میدان مبارزه­ی اجتماعی و خلوت­گزینی و خاموشی دوران درخشانی را سپری نکرده است. شعله­ور در جای دیگر از نوشته­ی گسیخته­ی خود ادامه می­دهد که: "[شاملو] در اوایل زنده­گی شعری خود و در زمانی­که تعهد اجتماعی و سیاسی او بر مهارت تغزلی­اَش برتری داشت..." ما در کتاب همسایه­گان درد به اختصار موضوع تعهد اجتماعی شاملو را بررسیده­ایم و اینک از باب تذکر فقط می­گوئیم و می­گذریم که شاملو حتا در واپسین شعرهای خود - نمونه را دفتر مدایح بی­صله که برخلاف اوهام جناب شعله­ور هیچ ربطی به "اوایل زنده­گی شعری­"اَش نداشته است - مثل همیشه متعهد به درگیری با مسائل اجتماعی باقی مانده است. لیبرال­های ما به قدری دچار ضعف حافظه­ی تاریخی هستند که حتا به گفت­آوردهای مستقیم و بری از تأمل شاملو نیز توجهی نمی­کنند. شاملو به جد معتقد بود:
« هنرمند باید عمیقاً متعهد باشد. بنده هنر بدون تعهد را دو پول ارزش نمی­گذارم. برای این­که خود من فکر می­کنم عمیقاً متعهد هستم...» (قراگوزلو، ۱۳۸۲، ص:۸۴)
در همین کتاب زمانی­که از دوره­ی سه چهار ساله­ی شعرهای عاشقانه­ی شاملو می­گذشتیم به این مدعای شاعر اشاره کردیم که « حتا در عاشقانه­ترین شعرهای من نیز ردی از تعهد اجتماعی پیداست» اما چه کنیم که لیبرال­ها می­­کوشند به شیوه­ی تعهدزدائی از فرهنگ شعری، هنر شاعرانه را به ورطه­ی "رُمانتیسم قشنگ!" فرو کنند. در حالی­که شاملو مصرانه بر آن بود:
« آرمان هنر اگر جغجغه­ی رنگین به دست کودک گرسنه دادن و رخنه­ی دیوار خرابه­نشینان را به پرده­ی تزئینی پوشاندن یا به جهل و خرافه دامن زدن نباشد، عروج انسان است... هر چند همیشه اتفاق می­افتد که در برابر پرده­ی نقاشی تجریدی یا قطعه­یی شعر محض فاقد هدف از ته دل به مهارت و خلاقیت آفریننده­اش درود بفرستم بی­گمان از این­که چرا فریادی چنین رسا تنها به نمایش قدرت حنجره پرداخته و کسانی چنین نیازمند به همدردی را در برابر خود از یاد برده است دریغ خورده­ام.» (پیشین ص:۸۵)
افزون بر حاشیه­هائی که سردمدار بافتن آن­ها به قول شاملو "فرصت­طلبی" است به نام خرمشاهی و همیشه تلاش می­کند بعضی از خطاهای شاملو در "روایت حافظ شیراز" را به شاخی زیر چشم او تبدیل کند.۴ این معرکه فقط بهمن شعله­ور را کم داشت که او نیز به جمع آراسته شد. حضرت­اَش پس از اظهار فضلی بی­سروته و شتاب­زده در مورد صحت کلمه­ی "کمر" یا "گهر" در بیتی از حافظ، فرموده:
«شاملو در چاپ اول کتاب "هوای تازه"اش با اندکی فروتنی خودش را با حافظ قیاس کرده بود:
نام اعظم آن چنان­که حافظ گفت/ و کلام آخرین آن چنان­که من می­گویم.
ولی در آخرین چاپ همان کتاب، در همان بیت [!!] دیگر اثری از آن فروتنی به چشم نمی­خورد:
نام اعظم که حافظ بود/ و کلام آخرین که منم...» (شهروند امروز، ص:۷۳)
زمانی شاملو در پاسخی کنائی به" شاه­زاده رضا پهلوی" که در تعرض به سخن­رانی برکلی مدعی شده بود "در این هفت هشت سالی که مسوولیت سلطنت به عهده­ی من قرار گرفته است...!!" به این مثل استناد کرده بود که در "مشنگیِِ این پادشاهان همین بس که یکی را به ده راه نمی­دادند می­گفت به کدخدا بگوئید رختِ­خواب مرا بالای پشت­بام بیاندازد!" حالا حکایت جناب شعله­ور است. ایشان بهتر است برای پرت نشدن خواننده ابتدا روایت درست و حسابی و مستندی از شعرهای شاملو به دست دهد و بعد به کین­خواهی حافظ برخیزد. البته من چاپ اول و آخر "هوای تازه"­ی شاملو را ندیده­ام و همین اندازه می­دانم که تکه شعر یاد شده [بیت!] ربطی به هوای تازه ندارد و در مجموعه­ی ابراهیم در آتش آمده و شکل صحیح­اش نیز چنان که شعله­ور گفته است، نیست. شاملو در شعری به نام "واپسین تیر ترکش، آن چنان­که می­گویند" سروده:
« ... اسم اعظم
آن چنان
که حافظ گفت
و کلام آخر
آن چنان
که من می­گویم.» (ص:۷۳۷)
این شعر در چاپ نخست ابراهیم در آتش (سال۱۳۵۲) به همین صورت در صفحه­ی ۱۹ آمده و در مجموعه­یی که "موسسه­ی انتشارات نگاه" نیز منتشر کرده و ویراستار آن شخص شاملو بوده، باز هم به همین صورت ثبت شده است و دست­کم ۱۶ سال پس از آخرین شعرهای مجموعه­ی "هوای تازه" شکل بسته.
چه باید کرد؟ لیبرال­های وطنی ما حافظه­ی سالمی هم ندارند. آنان را به حال خود رها می­کنیم تا در جهان زالوپرور سرمایه­داری "ماه بلند را دشنام" گویند. کاری که پیش از ایشان، پیران­شان - امثال احسان نراقی- چنین کرده بودند. در افق بحران­هایی که گریبان سرمایه­داری و ایده­ئولوژی سیاسی آن (نئولیبرالیسم) را گرفته شام دولت این جماعتِ اندک نیز فرا رسیده است.


ما برای خاموش کردن سرمایه­ داری و ایادی­اَش مبارزه می­کنیم.



بعد از تحریر:
دوست ندیده­ام بصیر نصیبی، کارگردان مولف و برجسته، طی مقاله­گونه­ئی مفید و شفاف نظر احمد شاملو را درباره­ی اصلاح­طلبان دو خردادی تدوین و منتشر کرده است. بنگرید به سایت سینمای آزاد.
(http://www.cinemaye_azad.com)




پی ­نوشت­:
۱. در این باره بنگرید به کتابی از همین قلم تحت عنوان "ظهور و سقوط بنیادگرایی" (افغانستان)، ۱۳۸۶، تهران: قصیده­­سرا.
۲. در جریان کنفرانس برلین محمود دولت­آبادی در پشت تریبون قرار می­گیرد و به غوغا کننده­گان التماس می­کند آرام بگیرند و اجازه بدهند تا اصلاح طلبان و لیبرال­هائی همچون یوسفی اشکوری، عزت­الله سحابی، اکبر گنجی، علوی تبار و مهرانگیزکار و... در آرامش سخن بگویند. تو را به خدا آخر و عاقبت نویسنده­های مملکت ما را بنگر! سرپیری شده­اند، ناظم کلاس بازار قصابان نهضت آزادی و خودباخته­گانی از قماش جلائی­پور! سوگ­مندانه علی­رغم تمام تذکرات ما و قول دولت­آبادی، در ماجرای انتخابات دهم ریاست جمهوری (خرداد ۱۳۸۸) وی آلت­دست ستاد تبلیغاتی میرحسین موسوی شد.
۳. باز هم سیمین بهبهانی که در همان مجله و در دفاع از شعرهای مثلاً "مناسبتی" شاملو گفته است: «مسلم هر شاعری که با اجتماع خودش سر و کار دارد، نمی­تواند بی­توجه باشد نسبت به وقایع زمان خودش و راحت از کنار آن­ها بگذرد. ولی خوش­بختانه این وقایع منحصر به یک سال و یک وقت نیستند و همیشه در جوامع استمرار دارند. یعنی آن وقایع که در زمان حافظ و سعدی اتفاق افتاده هنوز هم در این دوره و این زمان اتفاق می­افتد و به همین دلیل ما هنوز از آن اشعار استفاده می­کنیم...» (ص:۹۰)
۴. درباره­ی حافظ شیراز به روایت احمد شاملو در این مجال نمی­توان به نقد و بررسی آرای مخالفان پرداخت. همین قدر هست که از محمد قزوینی - غنی تا انجوی و نذیر احمد و خانلری و سایه و دیگران هر کسی که وارد تصحیح غزل­های حافظ شده، ریشخند جماعتی را برانگیخته است. از فرصت­طلبی و مهملات جناب خرمشاهی یکی هم این بود که در همین شماره­ی "شهروند امروز" چنان برای تخریب شاملو گاز داده است که بدون هیچ ربطی ناگهان وسط معرکه پریده و از عکسی سخن گفته است که شاملو را در حال تعظیم به فرح پهلوی نشان می­دهد! "حافظ نامه" هم می­توانست روی جلد خود تصویری از خواجه شمس­الدین محمد حافظ شیرازی را رسم کند که در آن جناب حافظ جلوی تخت زن سوم شاه ابواسحاق تا کمر خم شده است.ویا آقای خرمشاهی که برای دریافت جایزه ی کتاب سال در برابر مهاجرانی کمرش خمیده است!! وقتی که تخم منتقد را ملخ سانسور می خورد لاجرم به جای بلینسکی آدم های هپروتی بیرون می زنند که ....شرحش بماند!

منبع: سایت پروسه - فرهنگی هنری

مقدمه ای بر جامعه شناسی معرفت کارل مارکس

| 0 نظر
marx1.jpgمساله در جامعه شناسی معرفت درک تبیین این معماست که معرفت های بشری تا چه اندازه و به چه صورت تحت تاثیر عوامل اجتماعی است. هر چند کار و رسالت اصلی مارکس به هیچ وجه برپا داشتن دانشی به نام جامعه شناسی معرفت نبوده است وحتی این اصطلاح نزد او هر گز به کار نرفته ، اما هر گاه و با دیده ی تحقیق به ژرفای آموزه های مارکس بنگریم ، ملاحظه می کنیم که بنیاد گذاری واقعی و علمی جامعه شناسی معرفت بدون شک به مارکس تعلق دارد .
مارکس رابطه ی بین هستی و اندیشه ی انسانی را به صورت ماتریالسم دیاکتیکی یعنی به گونه ی متقابل ، متعال و متحرک در نظر می گیرد و در این رابطه تکیه بر جنبه ی واقعیت عینی (هستی مادی ) آن است .
دراین نظریه مارکس از حرکت دیالکتیکی اندیشه هگل فاصله می گیرد . هگل اصل این فرآیند را فرآیند اندیشه مطلق - یعنی خود پرورانی ایده - می دانست ، بدین معنا که به نظر هگل جنبش دیاکلتیک در جهان و تاریخ بشری ، باز تابی پدیداری از جنبش اندیشه محسوب می شود . ولی جنبش دیالکتیکی مارکس ، نخست در واقعیت ، یعنی در طبیعت و تاریخ یافت می شود و جنبش دیالکتیک انسانی چیزی جز بازتاب فرآیند دیالکتیکی واقعیت نیست . مارکس بااین نظریه رابطه اندیشه و واقعیت را وارونه کرد و به تعبیر خودش ، فلسفه هگل را بر روی قاعده نشاند .
مارکس از لحاظ معرفت شناختی ایده آلیست نبود ، در حالی که باور داشت طبیعت فقط برای انسان (یعنی نزد آگاهی او) وجود دارد .
اما این بدان معنا نیست که طبیعت جز آنکه موضوعی عینی (ابژه ای ) برای آگاهی باشد ، هیچ واقعیتی در هستی ندارد ، بلکه مقصود او آن است که اگر چه انسان خود را با طبیعت در رابطه می داند ، اما آنگاه که انسان خود را از طبیعت جدا می کند و آگاهی و رابطه ای ذهن - عین سر بر می آورد ، طبیعت وجود خود را برای انسان آغاز می کند .
مارکس بااین طرز تلقی ، معرفت را به هستی اجتماعی وابسته می داند و از این روست که به عنوان یکی از بنیان گذاران جامعه شناسی معرفت قلمداد شده است .
مارکس ابتدا واکنش قاطع بر علیه نگرش هگل دارد . آن گونه که در مقدمه سرمایه می گوید :
"از نظر هگل فرآیند اندیشه که وی تحت عنوان پندار به آن موجودیتی مستقل می دهد ، خالق و آفریدگار واقعیت است ، از نظر من ، بر عکس پندار چیزی جز انتقال و برگرداندن جهان مادی در مغز بشر نیست . "
لود و یک فوئر باخ - که از هگلی های چپ بود - فلسفه ی هگل را از مفاهیم ایده آلیستی پیراست و آن را ماتریالیستی کرد .
مارکس در کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ، دستاورد فوئر باخ را این گونه بیان می کند :
«فوئر باخ تنها کسی ست که رابطه ی جدی و انتقادی با دیالکنیک هگل دارد و در این زمینه دست به اکتشافات واقعی زده و بیش از همه بر فلسفه قدیمی چیرگی یافته است ...
دستاورد بزرگ فوئر باخ عبارت است از :
۱- او نشان داد که فلسفه چیزی بیش از مذهب نیست که به اندیشه در آمده و اندیشه ی آن رابطه داده و نشان داد که فلسفه را به عنوان شکل و شیوه دیگری از هستی بیگانگی بشر ، به همان اندازه ، رد و محکوم می کند .
۲- او رابطه ی اجتماعی انسان با انسان را اصل بنیادین تئوری خود قرار داد و علم اثباتی و ماتریالیسم حقیقی را این گونه پایه گذاری کرد .
۳- او با «نفی نفی » که می گویند اصلی کاملاً اثباتی و خود بنیاد و متکی به خود است ، مخالفت کرد . »
البته مارکس ، به نقد فوئر باخ و به قول خودش ماتریالیسم پیشین نیز می پردازد و از آن فراتر می رود .
مارکس در کتاب « تزهایی درباره فوئر باخ » ماتریالیسمی را که در برداشت فوئر باخ از ربط آگاهی و جامعه ، مفهومی ایستاد بود ، رد می کند وبااین اعتقاد که واقعیت به تفکر هستی می بخشد و تفکر به لحاظ وجود با ماده برابر است ، از فوئر باخ جدا می گردد .
بهتر است به گوشه هایی از کتاب « تزهایی درباره فوئر باخ» اشاره کنیم :
«ایراد اصلی کل ماتریالیسم پیشین این است که « چیزها» ، «واقعیت » و «جهان محسوس» را تنها به شکل امر مورد تامل می پندارد نه به مشابه فعالیت محسوس بشری یا فعالیت عملی (پراتیک) که ذهنی نیست .
بنابراین ایده آلیسم دراین تقابل با ماتریالیسم آن جنبه فعال را به صورت انتزاعی تکامل داد . که البته ایده آلیسم فعالیت حسی واقعی را به خودی خود نمی شناسد .
فوئر باخ واقعاً بین واژه های محسوس و واژه های فکری تمایز قائل می شود اما توجه نمی کند که فعالیت بشری همان فعالیت عینی ابژ کتیو است . نتیجتاً او در کتاب «ذات مسیحیت» به نگرش تئوریک را تنها نگرش اصل بشری می داند و فعالیت عملی را تنها در نمود پست و کثیف یهودی آن جلوه گر می بیند . بنابراین او اهمیت «فعالیت انقلابی» و فعالیت « عملی - انتقادی» رادرک نمی کند . »
« این مسئله که آیا تفکر انسان می تواند به شکل حقیقت ابژ کتیو ظاهر شود ، یک مسئله تئوریک نیست بلکه مساله ای عملی است . انسان باید در عمل حقیقت را یعنی واقعیت و قدرت ، «این سو بودن اندیشه» ی خود را ثابت کند .
مناقشه پیرامون واقعیت یا نا واقعیت اندیشه جدا از عمل ، مسئله ای کاملاً اسکولاستیکی است » .
«اندیشه انتزاعی فوئر باخ را راضی نمی کند و او به دنبال نگرش تجربی است . اما او دنیای حسی را به مشابه فعالیت واقعی و محسوس انسان نمی داند » .
«فوئر باخ ماهیت دینی را در ماهیت انسانی مستحیل می کند اما ماهیت انسانی ذاتاً امر انتزاعی نیست که در هر فرد خاص باشد .
ماهیت واقعی انسان مجموعه ای از مناسبات اجتماعی است . »
«فوئر باخ «احساس دینی » را یک محصول اجتماعی نمی داند و این که افراد انتزاعی (و خارج از روابط اجتماعی ) که او تحلیل می کند خود متعلق به یک شکل مشخص جامعه اند .
«کل زندگی اجتماعی اساساً امری عملی است ، راه حل عقلانی تمام رمز و رازهایی که تئوری را به سوی راز ورزی می کشاند در عمل انسان و فهم این عمل نهفته است.»
«فلاسفه به شیوه های گوناگون جهان را تفسیر کرده اند مسئله تغییر جهان است »
مارکس با به کارگیری دیالکنیک هگل در طبیعت ، مشکلات معرفت شناسانه ای را رفع کرد که طبیعت گرایی فوئر باخ آفریده بود ، طبیعت گرایی که حقیقت را تا سطح ادراک حسی کاهش داد و طبیعت را چیزی غیر قابل تغییر دانست .
از آن جا که فوئر باخ «کار» را فراموش کرده و از یاد برده بود که کار وضعیت طبیعی وجود انسانی را به وضعیتی اجتماعی تبدیل می کند ، از سوی مارکس مورد انتقاد قرار گرفت .
به عقیده ی مارکس ، او ادراک حسی طبیعت را اشتباه فهمیده و نتوانسته است طبیعت را به عنوان فعالیت علمی انسان درک کند .
نکته دیگری که باید افزود ، این است که مارکس علاوه بر تحول طبیعت گرایی فوئر باخ به مادی گرایی ودیالکتیکی ، ا نسان گرایی او را نیز تغییر داد .
مارکس تلاش نمود انسان گرایی فوئر باخ را از صورت یک امر انتزاعی ، به صورت یک امر مجسم و واقعی در آورد .
پس از نقد فوئر باخ و وارونه کردن فلسفه ی هگل ، اینک می توان شالوده های اساسی مارکس در رابطه ی هستی و آگاهی را بهتر درک نمود .
مارکس می کوشید واقعیات اجتماعی و تاریخی از جمله اندیشه ی آدمی را با تکیه بر عوامل مادی و به ویژه عوامل اقتصادی تبیین کند .
به اعتقاد او ، واقعیت های مادی تاریخ را پدید می آورند ، نه اندیشه ها و نیزاین توده های زحمتکش هستند که تاریخ را به حرکت در می آورند .
در مقدمه نقد اقتصادی سیاسی ، مارکس دیدگاه جامعه شناختی خویش را به خوبی شرح داده است :
«آدمیان در تولید اجتماعی هستی خویش ، روابطی معین و ضروری و مستقل از اراده ی خود پدید می آورند ، این روابط تولیدی با درجه ی معینی از توسعه ی نیروهای تولیدی مادی تناسب دارند .
مجموعه این روابط ، شالوده ی اقتصادی جامعه ، یعنی پایه واقعی بنای حقوقی و سیاسی و فکری زیر سلطه ی شیوه ی تولید زندگی مادی قرار دارد .
آگاهی آدمیان نیست که تعیین کننده ی هستی آن هاست ، بر عکس این هستی اجتماعی آدمیان است که آگاهی آنان را تعیین می کند . نیروهای مادی تولید چون به حد معینی از توسعه برسند با روابط تولیدی موجود یا با روابط مالکیتی که تا کنون بستر حرکتشان را تشکیل می داد و چیزی جز مظهر حقوقی آن هانیست ، برخورد پیدا می کنند . این شرایط که تا دیروز قالب توسعه ی نیروهای تولیدی به شمار می رفت ، تبدیل به موانع سنگین می شوند . آن گاه دوران انقلاب اجتماعی آغاز می گردد ، تغییر پایه اقتصادی با واژگونی کم و بیش سریعی در تمامی این بنای عظیم همراه می شود .
در ملاحظه ی این واژگونی ها همیشه باید دو رشته چیزها را از هم تفکیک کرد . نخست واژگونی مادی شرایط تولید اقتصادی است که باید با دقت ذهن خاص علوم طبیعی مورد توجه قرار بگیرد .
اگر روی هم رفته به خطوط کلی توجه داشته باشیم ، خواهیم دید که شیوه های تولید آسیایی ، باستانی ، فئوداری و بورژوایی جدید چنان دوره های تدریجی ساخت اقتصادی جامعه اند .... »
در این عبارات ، نکاتی مشاهده می شود که جامعه شناسی معرفت مارکس را شکل می دهد :
هستی اجتماعی و آگاهی اجتماعی
- زیر بنا و رو بنا
- نظریه تضاد طبقاتی در باب معرفت
- محرک تاریخ و معرفت
- ایدئولوژی
هستی اجتماعی و آگاهی اجتماعی :
از نظر مارکس ، آگاهی آدمیان نیست که تعیین کننده ی واقعیت است ، بر عکس واقعیت اجتماعی است که آگاهی آنان را تعیین می کند . براین اساس ، دریافتی کلی پیدا می شود که بر طبق آن باید طرز فکر آدمیان رااز راه روابط اجتماعی که خود آنان جزئی از آن ها هستند تبیین کرد این همان مضمونی است که بعد ها ، نقطه ی آغازین جامعه شناسی معرفت دانسته شد .
مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» می گوید :
«درست عکس فلسفه ی آلمانی که از آسمان به زمین سقوط می کند این جا ما از زمین به آسان صعود می کنیم یعنی برای رسیدن به انسان واقعی ، انسان دارای گوشت و پوست ، نقطه ی عزیمت ما نه گفته ها ، خیال یا تصور انسان است و نه آنچه در مورد انسان گفته شده ، تصور شده ، تخیل شده یا درک شده است .
ما با انسان های واقعی و فعال شروع می کنیم واز روند زندگی واقعی آن ها تکامل پژواک ها وباز تاب های ایدئولوژیکی این روند زندگی را نشان می دهیم . اوهام ذهن بشر ضرورتاً والایش های روند زندگی مادی او هستند که به طور تجربی قابل محقق شدن هستند و مقید به پیش شرط های مادی اند بنابراین ، اخلاقیات ، مذهب ، متافیزیک و دیگر ایدئولوژی ها واشکال مشابه آگاهی شان ، دیگر نمی توانند ظاهر هستی خود مختار و مستقل را حفظ کنند . آنها تاریخ یا تکاملی نداشته اند .
این بشر است که در تکامل تولیدات و مبادلات مادی ایش همراه با هستی واقعی اش ، افکار و تولیدات افکارش را تغییر داده است . آگاهی تعیین کننده نیست ، بلکه این زندگی است که آگاهی را تعیین می کند » .
مارکس در جایی دیگر ، در کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی می گوید :
«تنها در یک بافت اجتماعی است که ذهن گرایی و عین گرایی ، روح گرایی و ماده گرایی ، فعالیت و انفعال از حالت تصاد در می آیند و از این رو دیگر به معنی دقیق کلمه چنین تضاد هایی وجود نخواهد داشت .
رفع تضادهای تئوریک تنها با بهره گیری از ابزار عملی و انرژی عملی بشر ممکن می شود ، بنابراین حل این تضادها به هیچ عنوان فقط وظیفه ی فهم نیست ، بلکه
وظیفه ی واقعی زندگی است (امری پراتیک) ، وظیفه ای که فلسفه از عهده اش بر نمی آید چرا که فلسفه آن را مسئله ای کاملاً تئوریک می بیند » .
رابطه ی میان هستی و آگاهی را مارکس با مثالی زیبا این گونه بیان کرده است :
آگاهی چیزی نیست جز هستی آگاه و هستی بشر روند زندگی واقعی اش است . اگر در تمام ایدئولوژی ها ، انسان ها و شرایطشان مانند در دوربین وارونه ظاهر می شوند ، این پدیده ناشی از روند زندگی تاریخی آن هاست دقیقاً همان طور که معکوس بودن اشیاء بر روی شبکیه چشم ناشی از روند زندگی فیزیکی آن هاست.
یعنی همان قدر که انعکاس وارونه اشیاء در شبکیه چشم به خاطر ماهیت آن است تصویر نادرست انسان از جهان هم به همان اندازه از ماهیت چیزها ناشی می شود) .
- زیر بنا و رو بنا :
از نظر مارکس زیر بنا اساساً از روابط تولیدی ناشی است در حالی که نهادهای حقوقی و سیاسی و هم چنین طرز فکر ها و فلسفه ها همگی را روبنا قلمداد می کند .
مارکس در میان انبوه مناسبات اجتماعی موجود ، مناسبات مادی تولیدی را مناسبات اساسی تعیین کننده می داند و معتقد است که مجموعه روابط تولید ، شالوده اقتصادی جامعه یعنی پایه ی واقعی بنای حقوقی و سیاسی را تشکیل می دهد . به اعتقاد مارکس ، این روابط مناسباتی مادی و مستقل از اراده و ذهن انسان است و خصلت عینی دارد .
او در دست نوشته های اقتصادی و فلسفی می گوید :
«تولید عقاید ، مفاهیم و آگاهی پیش از هر چیز مستقیما با فعالیت و مبادلات مادی اسنان ، یعنی زبان زندگی واقعی ، در هم تنیده است . تصور و تفکر یعنی مبادلات ذهنی انسان ها هنوز دراین برهه به صورت تجلی مستقیم رفتار ذهنی آن ها نمایان می شود .
در مورد تولید ذهنی هم همین گونه است که در زبان سیاسی ، حقوقی ، اخلاقی ، مذهبی ، متافیزیکی و غیره ی مهم ظهور یافته است .
بشر تولید کننده ی مفاهیم ، ایده های خودش و ... است ، بشر فعال و واقعی مشروط است به تکامل معین نیروهای مولدش و مبالات متناسب با آن ها به والاترین اشکالش.
به عقیده مارکس ، وضع خود این مناسبات تولیدی به وضع نیروهای تولید بستگی دارد او در فقر فلسفه می گوید :
«مناسبات اجتماعی ، به طور کامل با نیروهای تولید پیوند دارد . انسان ها با به دست آوردن نیروهای تولید تازه ، شیوه تولید را عوض می کنند و با تغییر شیوه ی تولید و روش امرار معاش ، کلیه مناسبات اجتماعی دگرگون می شود ) .
در بحث زیر بنا و روبنا از یک نکته نباید غافل شد : به اعتقاد مارکس روبنایی که بر اساس زیر بنا پدیدار می گردد ، خود دارای استقلال نسبی است ، نقش فعال دارد ، بر سرعت و کندی کامل زیر بنا تاثیر می گذارد و دارای قوانین ویژه ی تحویل خویش است .
مارکس می گوید : تحول سیاسی ، حقوقی ، فلسفی ، ادبی و هنری همگی بر تحول اقتصادی استوار هستند اما همه این ها بر یکدیگر و بر مبنای اقتصادی نیز تاثیر می گذارند . این بدان معنا نیست که موقعیت اقتصادی تنها علت فعال به شمار می آید و هر چیز دیگری تنها معلول منفعل این علت است ، بلکه در چارچوب ضرورت اقتصادی ، این عوامل گوناگون در کنش و واکنش با یکدیگرند .
- محرک تاریخ و معرفت :
مارکس معتقد است که یک آگاهی را نمی توان به خودی خود تبیین کرد ، بلکه باید آن را بر اساس تضادهای موجود در حیات مادی ، یعنی تضاد بین نیروهای اجتماعی تولید و روابط تولیدی تبیین کرد .
اما درا ین مورد که تضاد چگونه به وجود می آید ، به اعتقاد مارکس ، نیروهای مادی تولید در هر نظام اجتماعی ، پیوسته دستخوش دگرگونی است . در برهه ای از زمان ، نیروهای تولید که تکامل یافته اند با مناسبات تولیدی برخورد پیدا می کنند و بدین ترتیب ، مناسبات تولیدی به موانعی بر سر راه نیروهای تولیدی تبدیل می شوند . این همان دوران انقلاب اجتماعی است یعنی مناسبات تولیدی موجود نابود می شوند و جای خود را به مناسبات تولیدی جدید می دهند واین زیر بنای جدید نیز به دنبال خود ، صورت های جدید حقوقی ، سیاسی ، مذهبی ، هنری و فلسفی و خلاصه صورت های ایدولوژی دارد .
مارکس می گویند که نیروهای مادی تولید ، وقتی به حد معینی از توسعه برسند ، با روابط تولیدی موجود بر خورد پیدا کرده ، دوران انقلاب اجتماعی آغاز می گردد و رو بنا ، دگرگون می شود .
بدین سان مارکس دیالکتیک هگلی را که پیش تر به کمک او در مورد طبیعت به کار بسته بود ، به بستر جامعه می کشاند و از آن در تحلیل مسیر حرکت جوامع ، تاریخ و معرف ها ، بهره می گیرد .
- نظریه تضاد طبقاتی
اگر در مراحل انقلاب ، یعنی در مراحل تناقض نیروهای تولید با روابط تولیدی دقت کنیم ، خواهیم دید که برخی به روابط تولیدی کهن که اکنون دیگر به مانعی بر سر راه توسعه نیروهای تولید تبدیل شده ، پایبند هستند و در مقابل گروهی دیگر طرفدار روابط تولیدی جدیدند .
این گروه باور دارند که این روابط جدید ، به جای ممانعت از توسعه ی نیروهای تولید ، افزایش این نیروها را تا سر حد امکان تسهیل می کنند .
در نتیجه ، جبهه گیری شکل می گیرد و مسئله طبقه طبقات پدید می آید .
به عقیده مارکس ، تاریخ همه جوامع تاکنون تاریخ مبارزه ی طبقاتی بوده است . در کمون اولیه که جامعه اشتراکی بود ، طبقه وجود نداشت ، اما پس از آن ، همواره در هر دوره ای دو طبقه اصلی وجود دارند که یکی استثمار گر و دیگری استثمار شونده است .
به نطر مارکس ، افکاری را باید به اوضاع زندگی و موقعیت تاریخی کسانی ارتباط دارد که به آن افکار معتقدند برای مثال ، این کافی نیست که بگوئیم افکار نویسندگان بورژوا ، همان افکار طبقه بورژوازی اند .
میان افکاری که در آغاز عصر بورژواری پدیدار شد و افکاری که در اوج این عصر پدید آمد ، تمایزهایی قائل شد مارکس در ایدئولوژی آلمانی می گوید :
«وجود افکار انقلابی ، در یک عصر خاص مستلزم وجود یک طبقه انقلابی است »
مارکس می گوید که بر اساس شرایط اجتماعی زندگی وصور مختلف مالکیت ، روبنایی از عقاید ، اوهام ، طرز تفکر ، و تصورات خاص فلسفی ایجاد می شود .
کل یک طبقه در به وجود آوردن و شکل دادن آن ها بر اساس بنیان های مادی و روابط اجتماعی سهیم اند .
طبقه حاکم ، اندیشه هایی متناسب با منافع خود پدید می آورد و طبقه محکوم نیز اندیشه هایی به نفع خود . در این جاست که تضاد مادی که در ستیز اجتماع میان نیروها و روابط تولید و هم چنین میان طبقات حاکم و محکوم وجود داشت ، به تضاد معنوی و فکری نیز کشیده می شود . دراین میان چون قدرت و حاکمیت ابزار تولید در دست طبقه ی حاکم است ، اندیشه های آن ها نیز مسلط است :
«اندیشه های حاکم بر جامعه ، اندیشه های طبقه حاکم است » مارکس می گوید که طبقه ای که دارای قدرت هایی درجامعه است ، در آن واحد باید بر قدرت معنوی نیز مسلط باشد . آنانی که فاقد وسایل تولید معنوی اند ، لاجرم تحت تاثیر معنویات حاکم قرار می گیرند .
اندیشه هایی که طبقه حاکم می سازد و بر کل جامعه حکم می راند ، چون آمیخته به منافع گروهی و طبقاتی است ، همواره ایدئولوژیکی خواهد بود و لذا چیز جز «آگاهی دروغین» نیست .
- ایدئولوژی :
مارکس در جاهای مختلف از : «ایدئولوژی» به سخن به میان آورده و همواره آن را به دیده ی حقارت و به طور انتقاد آمیز نگریسته است . او حتی این معنی تحقیر آمیز را در عنوان کتابش «ایدئولوژی آلمانی » گنجانده بود . او دراین کتاب کوشیده است که به فلسفه آن زمان آلمان حمله کند ، بیهودگی سیاسی آن را نشان دهد و آشکار کند که چگونه هم وطنانش آماده اند تا کلاه را تبدیل به اندیشه کنند . به هر حال برداشت کلی مارکس این است که ایدئولوژی ، «حقیقت را با بدگمانی مورد تاخت و تاز قرار می دهد ودر واقع ایدئولوژی ، مرگ حقیقت را اعلام می دارد .
مارکس بر نقش پایگاه و منافع طبقاتی در اندیشه تاکید می ورزد اما بارها می توان مشاهده کرد که رویکرد او بازتابی از مفهوم جزئی ایدئولوژی است یعنی نوعی شکاکیت در خصوص اندیشه ها و اظهارات طبقه حاکم که کمابیش قیافه مبدلی از آگاهی از واقعیت است واقعیتی که شناخت حقیقی آن منافع طبقه حاکم راتهدید می کند . تحریف واقعیت که مارکس نظام های فکری سخنگویان ایدئولوژیک طبقه حاکم را به آن متهم می کند ، از دروغ های عمدی ، تا تغییر قیافه نیمه آگاهانه و نا آگاهانه را در بر می گیرد .
- آگاهی کاذب : در حالی که شخص مدعی آگاهی است ، اما در حقیقفت ناآگاهانه و به سبب داشتن نجوه ی خاصی از معیشت ، واقعیت به گونه ای وارونه بر او جلوه می کند .
- مشروعیت بخشی : کار اصلی ایدئولوژی مشروطیت بخشیدن به قدرت است که از طریق روابط میان قدرت و ایدئولوژی برقرار می شود .
- اندیشه های باطل و بی دلیل : مارکس بر آن است که ایدئولوژی ها ، مسلک های جزمی برای توجیه وضعیت ها و شرایط بوده اند - ایدئولوژی متضمن نوعی «غفلت» است .
- تعارض زدایی : در مواقعی که میان جهان ذهنی انسان و جهان خارجی تعارض روی می دهد ، لاجرم باید در جهت رفع تعارض کوشید و یکی از طرفین جهان خارج یا جهان ذهنی ) را عوض کرد . مارکس معتقد است که بیشتر افراد در چنین موقعیت هایی به جای عوض کردن جهان ، اندیشه و ذهن خود را تغییر می دهند - ایدئولوژی ها سعی می کنند که با دلیل تراشی و توجیه گری ، واقعیت را وارونه جلوه داده و تعارض میان ذهن و عالم واقع را موقتاً مرتفع کنند .
- از خود بیگانگی :
مارکس اعتقاد دارد ایدئولوژی مهمترین عامل از خود بیگانگی است : ایدئولوژی چیزی نیست جز بخشی از فراگرد عمومی از خود بیگانگی که در آن ، محصول فعالیت انسانی از قلمرو کنترل و نظارت انسانی خارج و بر او حاکم می شود .
- خطای سیستماتیک :
- طبقاتی بودن : مارکس بر آن است که وجود طبقات مختلف و تضاد میان آن هاست که موجب می شود طبقه حاکم ، برای حفظ منافع خود رو بنای ایدئولوژیکی را به وجود آورد . بنابرانی اگر در جامعه ای ساختار طبقاتی وجود نداشته باشد از ایدئدولوژی نیز چندی نخواهد بود ، زیرا با نابودی طبقات ، وضعیتی به وجود می آید که معرفت فلسفی یا عملی از بند چارچوب های اجتماعی آزاد خواهد شد و در واقع ضریب اجتماعی معرفت از میان خواهد رفت .

منابع:

- سرمایه/کارل مارکس، ترجمه ایرج اسکندری-تهران:فردوس ،۱۳۷۸
- لودویگ فویرباخ و ایدئولوژی آلمانی/کارل مارکس،فردریش انگلس،ترجمه پرویز بابایی-تهران:نشر چشمه، ۱۳۷۹
- دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴/کارل مارکس،ترجمه حسن مرتضوی-تهران : آگاه،۱۳۷۷
- مبانی نقد اقتصاد سیاسی/کارل مارکس،ترجمه باقر پرهام،احمد تدین-تهران:آگه۱۳۷۷
- گامی در نقد فلسفه حق هگل/کارل مارکس،ترجمه مرتضی محیط-تهران: اختران،۱۳۸۱

از وبلاگ شب نوشته ها

سلمان رشدی، آیه‌های شیطانی و مهاجرانی اصلاح‌طلب

| 0 نظر
salman-rushdie.jpgدر ۲۵ بهمن‌ماه ۱۳۶۷، پنج ماه پس از انتشار رمان "آیه‌های شیطانی"، آیت‌الله خمینی طی یک فتوا اعلام داشت:

"به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم، مؤلف کتاب آیات شیطانی که علیه اسلام و پیامبر و قرآن تنظیم و چاپ و منتشر شده است، هم‌چنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند، سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرئت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کس در این راه کشته شود، شهید است انشاء‌الله. ضمناً اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام آن را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد."

بر اساس "فتوای خمینی" سلمان رشدی باید کشته شود، زیرا رمانی علیه "پیامبر و قرآن" نوشته و به "مقدسات اسلام" توهین نموده است. مرگ نویسنده باید درس عبرتی باشد تا "دیگر کسی جرئت نکند" چنین رفتاری علیه مسلمین پیش گیرد. پاداش قاتل بهشت است.

پس از صدور فرمان "امام"، "امت" او در خیابان‌ها به راه افتاد، پرچم دولت انگلیس و مترسک سلمان رشدی را به آتش کشید، به سفارت انگلیس در تهران حمله برد، نمایندگان مجلس و دولت سخنان رهبر خویش تکرار کرده و بنیادهای دولتی و نیمه دولتی برای سر نویسنده جایزه تعیین کردند. خمینی و هم "امت حاضر در صحنه" هیچ‌کدام نه رمان می شناختند و نه "آیه‌های شیطانی" را خوانده بودند.

هم‌زمان با "فتوا"، سازمان‌های تبلیغاتی رژیم با سرمایه‌ای کلان به راه افتادند تا در داخل و خارج از کشور، اهداف امام پیش گیرند. کتاب "نقد توطئه آیات شیطانی" از جمله همین تبلیغات است که سید عطاء‌الله مهاجرانی، وزیر ارشاد آینده در دولت محمد خاتمی، نوشته است. این کتاب را "انتشارات اطلاعات" فراهم آورده و "دفتر برنامه‌ریزی و هماهنگی تبلیغات خارجی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، اداره حقوقی و اداره محرمانه وزارت امور خارجه، خبرگزاری جمهوری اسلامی" و...هر کدام نویسنده را در تهیه این اثر کمک بوده‌اند.

کتاب آقای مهاجرانی که بر شیوه تاریخ‌نویسی سنتی استوار است، بر چند محور تحریر شده است:

 
توطئه غرب علیه اسلام و ایران

غرب فاسد و شیطان و ضد انسان است. در تمامی حیاتِ خویش کوشیده است بر شرق تسلط یابد. شوق استیلا بر شرق، پس از به قدرت رسیدن اسلام، روزافزون شد. در جنگ‌های صلیبی "تمامی تلاش غرب بر این بود که سیطره و حضور اسلام را بشکند و محدود کند." (ص ۲۰) "غرب از تمدن و فرهنگ اسلامی بهره فراوان برد، اما دشمنی و کینه تلخ و تاریخی‌اش نسبت به اسلام فروکش نکرد."(ص۲۰)، "سراسر مشرق‌زمین حاصل توطئه غرب است."(ص۲۵) نویسنده حتا گام‌های ترکیه به راه مدرنیته را "توطئه غرب" می داند. (ص ۲۶)

در برابر غربِ ستمگر، شرقِ اسلامی قرار دارد که سرچشمه انسانیت است. علت دو قرن هجوم نیروهای اسلام به غرب و کشتار غربیان و به آتش کشیدن شهرها را نویسنده چنین بیان می کند؛ "اسلام به عنوان یک اعتقادِ حرکت‌بخش و امیدآفرین مسلمانان را تا قلب اروپا و آفریقا کشانید."(ص۱۷) نبرد نیروهای اسلام "نه به عنوان یک جنگ نژادی، بل‌که دقیقاً به عنوان یک نبرد اعتقادی" بود. (ص۳۰)

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، سرانجام در تقابل نیروهای خیر و شر، زمان نبرد نهایی بین غرب و شرق فرا رسید. "کتاب آیات شیطانی حمله به استراتژی شرق بود و فتوای امام خمینی حمله مستقیم به استراتژی غرب."(ص۳۱)

مهاجرانی بر این گمان است که "پدیده سلمان رشدی را می توان حلقه‌ای از زنجیره برخورد غرب با جهان اسلام دانست."(ص۱۲) به زعم او، تمدن غرب در حال زوال است و "فتوای امام سرآغاز حرکت رودخانه‌های عظیم توده‌های مسلمان." و این غرب را خوش نمی آید.(ص۱۲) "ترکیدن بادکنک سلمان رشدی در اثر تقابل دو فرهنگ، دو تمدن اسلام و غرب حاصل شده است."(ص۱۰)

 

سلمان رشدی، مزدور انگلیس و صهیونیسم

در جمهوری اسلامی هزاران نویسنده پیرامون حکومت سازماندهی شده‌اند تا اهداف حاکمیت را به شعر و داستان بازنویسند. موضوع آثار ادبی و هنری را در یک حکومت ایدئولوژیک، حاکمیت تعیین می کند. آقای مهاجرانی نیز بر این اساس فکر می کند، دولت انگلستان نوشتن "آیات شیطانی" را به سلمان رشدی سفارش داده و رشدی "ابزار بازی انگلیس است" و رمان‌های او به توصیه آن‌ها نوشته شده است. (ص۴۹)

مهاجرانی فکر می کند، نوشتن این کتاب از پیش "طراحی و سفارش شده." و ناشر یهودی آن "سفارش نگارش" آن را داده است. (ص۱۶۰) او  به نقل از رفسنجانی، رئیس مجلسِ وقت، ابعاد این رفتار را باز می گشاید؛ "آدم می بیند که قبلاً پول داده می شود، به این شخص به عنوان حق تألیف، آدم می بیند برای این شخص محافظ می گذارند، برای این‌که می دانند چه کار دارند می کنند. می بینیم یک بنگاه انتشاراتی صهیونیسم دنبال کار است. می بینیم از پیش ترجمه‌ها در کشورهایی مثل آمریکا و ایتالیا آماده می شود..."(ص ۱۲۵)

نویسنده به این نتیجه می رسد که؛ "سلمان رشدی به عنوان چهره مناسبی انتخاب شده که می توانست مجری توطئه باشد...او به عنوان یک مأمور ویژه، آیات شیطانی را نوشته است."(ص۹۷) از آیت‌الله خمینی دلیل می آورد که؛ "مسأله کتاب آیات شیطانی کاری حساب شده برای زدن ریشه دین و دینداری و در رأس آن اسلام و روحانیت است."(ص۸۰)

 

جرم سلمان رشدی

بزرگ‌ترین جرم سلمان رشدی، "شک در موضوع وحی" است و این‌که پیامبر"فردی خودخواه"معرفی شده، یاران او "افرادی هستند با انحراف‌های گوناگون". رشدی در کتاب خویش "نسبت انحراف به همسران پیامبر" داده، "نسبت به احکام اسلامی تحقیر و اهانت" روا داشته، و "فرشته وحی جبرئیل" را "تحقیر و اهانت" کرده، (ص۸۷) او هم‌چنین، "چهره خمینی" را مخدوش کرده است. (ص۷۷)

با توجه به چنین اتهاماتی، او "مسائلی را مطرح می کند که دیگر قابل پاسخگویی نیست و پاسخ‌اش همان فتوای امام خمینی است."(ص۷۸)

در ادامه بحث، مهاجرانی به تاریخ اسلام رجوع می کند، از قرآن و احادیث کمک می گیرد تا ثابت کند، مرگ حق سلمان رشدی است و او باید کشته شود. از "عالمان اسلام" و احکام آنها نقل می کند که هرکس پیامبر را توهین کند، قتل او واجب است و نتیجه می گیرد که حکم خمینی نیز بر این اساس قابل اجراست.(صص۳۳-۲۳)

مهاجرانی در کتاب خویش آگاهانه تاریخ را با رمان یکی می پندارد تا بدین‌وسیله رشدی را به تحریفِ تاریخ متهم کند.

"نقد توطئه آیات شیطانی" تا کنون ۲۵ بار تجدید چاپ شده، از سوی نهادهای دولتی به زبان‌های عربی و انگیسی ترجمه و در کشورهای مختلف پخش شده است. مهاجرانی اکنون، پس از گذشتِ بیست سال از چاپ این کتاب، به دامان غرب پناه آورده و در انگلستان سکونت دارد. اگرچه می کوشد خود را از آن نظام دور نگاه دارد، اما هم‌چنان به این اثر خویش افتخار می کند.

در مورد کتاب آقای مهاجرانی زیاد می توان نوشت، اما همین خود می تواند سئوالی باشد برای خواننده که: آیا می توان طرفدار "حقوق بشر" بود و ترور یک انسان را تأیید و تبلیغ کرد؟ آیا می توان از دمکراسی و آزادی انسان سخن گفت و هم‌زمان قتل انسانی را سازمان داد؟  

منبع: نشریه شهروند

پورنوگرافی

| 0 نظر
ترجمه: ماکان محمدی
zizek1.jpg
توضیح مترجم:
مطلبی را که مشاهده می کنید ترجمه ای است از:
"Phornography,Nostalgia,Montage: A traid of the gaze " pp.۱۴۸,۱۴۹
از اسلاوی ژیژک که خود بخشی از کتاب « خوانش تصاویر » که ویراستار و دبیر مجموعه آن جولیا توماس می باشد . این مقاله در واقع با تفاوت میان نگاه یاEye و خیره نگاه کردن یا Gaze انسان را در موقعیت "مورد نگاه" آن هم از سوی ابژه قرار می دهد . تلقی من از این بحث از گفتار ژیژک تجلی ناامیدی ناشی از تسلط ابژه به واسطهgaze بر سوژه انسانی است هر چند در بخش بعدی ژیژک می کوشد « نوستالژیا» را به عنوان عنصری متضاد با پورنوگرافی و توامان همسو با آن نشان دهد . در واقع ژیژک « نوستالژیا» را نمونه عالی پورنوگرافی به مثابه خیره نگریستن ابژه می داند که البته ترجمه این بخش در اینجا نیامده و فقط یک قسمت از سه قسمت را ترجمه کرده ام؛ هرچند هر بخش استقلال خود را دارد.
قابل توجه و تاکید است که این نگاه خیره از سوی ابژه ریشه در منظری ابژه وار و سرکوب سوژه ای نیز در دنیای سرمایه نسبت به انسان به عنوان بخشی از فرایند از خود بیگانگی و شئی وارگی دارد .

پورنوگرافی:
آن چیزی که در جامعه عمومیت یافته ، منظر آن به پورنوگرافی به عنوان ژانر است. ژانری که همه آنچه می تواند عیان شود را عیان می کند و هیچ چیزی نهان نمی ماند و قابل ثبت و دیدن است .اما با این وجود مفهوم اساسی «جوهر لذت»که همان یواشکی دیدن است به شکل بنیادینی از معنا تهی می شود . لازم است به رابطه غیر متعارف بین «خیره دیدن» و «نگاه» بپردازم که ژاک لاکان در همایش IX آن را مورد بحث قرار داده است:
چشم در حالی که ابژه را می بیند در سمت سوژه قرار می گیرد ، در حالی که نگاه ، خیره به ابژه می ماند .
زمانی که ابژه را نگاه می کنیم ، ابژه ، خیره به من نگاه می کند اما از جایی که من نمی توانم او را ببینم :«در یک دید میدانی ، همه چیز از میان این دو به شیوه ای غیر متعارف عمل می کند .در طرف اشیاء نگاه خیره وجود دارد ، بدین معنا که آنها به من نگاه می کنند و من نیز آنها را می بینم. این که چگونه این کلمات را دریابیم ، شاید انجیل به ما کمک کند:
« آنها با چشم هایشان نمی دیدند که چه چیزی را نمی توانند ببینند؟آنها چیزهایی را که به آنها نگاه می کردند ، نمی دیدند.»
این چیز غیر متعارف میان خیره نگریستن و نگاه پورنوگرافی از کف رفته است چراکه پورنوگرافی به شکلی درونی امری منحرف است . شاخصه انحراف آن در پشت این حقیقت عیان که پورنوگرافی همه روشها را می آزماید و همه جزئیات را به نمایش می گذارد نهفته نیست.
در این ژانر ، تماشاگر پیشایش به خاطر موقعیتش محکوم به اشغال جایگاهی منحرف است اما ایستادن او در مقام ابژه مورد نگاه ، نگاه خیره با ما روبرو می شود .از آنجا که تصویر صفحه نمایش همان بازتاب نگاه خیره است ، هیچ تاریکی یا نقطه رمز آمیز و متعالی در آن نیست.
تنها ما تماشاگرانیم که ابلهانه به چیزی که همه چیز را فاش می کند خیره نگاه می کنیم .دقیقا نه بخاطر نگاه مرسوم که در پورنوگرافی ، شخص(شخصی که نمایش داده می شود ) تا اندازه یک ابژه برای حظ دیداری جنسی مخاطب سقوط می کند، بلکه تاکید بر این رخداد که این تماشاگر است که موقعیت ابژه را به دست می آورد .
بازیگران حقیقی در واقع موقعیت سوژه های حقیقی اند که نقش تحریک ابژه ها را دارند . در حالی که تماشاگران هم سطح با ابژه شده -خیره نگریستن های ناتوان و مفلوج شده اند.
بدین شکل پورنوگرافی باعث زوال نقطه ابژه -نگاه خیره را در دیگری از میان می برد یا کاهش می دهد.
در یک فیلم معمولی و غیر پورنوگرافی معمولا بخش های عاشقانه با محدودیت های مشخص نمایش داده می شود ، به دیگر بیان همه چیز عیان نمی گردد.در مقابل این محدودیت نمایش عشق معمولی یا ملودرام ، پورنوگرافی با نمایش همه چیز فراتر می رود و در واقع پارادوکس در شکستن محدودیت است که وجود دارد. پورنوگرافی با عبور بیش از اندازه خود ، آنچه در پشت پرده یک نمایش عاشقانه معمولی و غیر پورنوگرافی وجود دارد را از دست می دهد .توجه این جمله اپرای « سه پولی » برشت «اگر با سرعت بالا به سمت شادی بروی ، ممکن است از آن رد شده و شادی را پشت سر بگذاری » مسائل تازه ای در این باره به ما می دهد.
بدین ترتیب اگر ما با عجله به سمت آن نقطه برویم ، اگر مما خود چیز را نشان دهیم بی شک آنچه را بعد از آن است از دست خواهیم داد و نتیجه آن نهایت سطحی زدگی و ناامیدی است. پورنوگرافی بازنمایی "لاکپشت و آشیل" است که رابطه بین سوژه و ابژه میل را بر اساس نظر لاکان توضیح می دهد.
بی شک آشیل به آسانی از لاکپشت فاصله می گیرد و از آن می گذرد ، اما مساله مهم این است که آشیل نمی تواند همپای لاکپشت باشد ؛ او نمی تواند به لاکپشت بپیوندد. سوژه همیشه یا بیش از حد کند یا تند است بنابر این هیچگاه نمی تواند در کنار ابژه میل قدم بزند.در صورتی که ما تمایل به داستان عاشقانه داریم که بر ما تاثیر بگذارد ، نباید به هر جا سرک بکشیم و همه چیز ها را عیان کنیم ، چرا که همزمان با نشان دادن همه چیز ، روایت داستانی فاقد جدیت می شود و تنها به مثابه نوعی پیش درآمد برای عمل جنسی استعمال خواهد داشت.

منبع: وبلاگ لحظه ای ایستادن

از قیام گوچی تا قیام تیمچه

| 0 نظر
AA6C6696-AA1F-4122-8B45-7E378F1A28B6_w390_s.jpgبازاریان تهران قیام کردند. حجره ها و تیمچه ها برای چند روزی با قدرت تمام نبض «اعتراضات اجتماعی» را به دست گرفتند تا جوانه های امیدی دوباره در پیاده نظام سرخورده سبز  زنده شود. افسوس که این اعتصاب تداوم نیافت تا «جنبش اعتراضی» یک بار دیگر بتواند نفسی تازه کند.
امری که در جریان قیام تیمچه ها چشمگیر بود، آرامشی بود که بازاریان غیور در قیام قهرمانانه خویش از خود به نمایش گذاشتند و نهایتاً پیروزی چشمگیر آنان در دستیابی به «خواسته های صنفی» شان. اتحاد و همستگی بازاریان در اعتصاب «شکوهمند»شان و گسترش دامنه اعتصاب آنان به شهرهای دیگر، نشان داد که بازاریان مبارز اولاً از درجه بالائی از آگاهی طبقاتی برخوردارند و ثانیاً این درجه بالای آگاهی طبقاتی با درجه یالائی از سازمانیابی هم متبلور می شود. عقب نشینی طرف مقابل هم که معلوم است به چه دلیل صورت می گیرد. چپ انقلابی هم بنا بر رسالت انقلابی اش این را نیز به خوبی فرموله کرده است تا بتواند از آن در جهت سیاست انقلابی خود بهره برداری کند: بحران رژیم و ضعف جناح حاکم یا ترس رژیم از اعتراضات مردمی و یا چیزی از این نوع. البته بدیهی است که چپ انقلابی ایران خود در کنار بازاریان نبیند و حتی به افشاء این نیز بپردازد که بازاریان مالیات نیز نمی دهند. اما رسالت انقلابی این چپ به او حکم می‌کند که هر چه را واقع می‌شود و در آن می‌شود نشانی از ضعف رژیم را دید، به فال نیک بگیرد و در جهت استفاده از آن برای جنبش سرنگونی نقشه بریزد. اعتصاب بازار نزد این چپ نشانه ضعف رژیم است، چرا که بازار نزد این چپ جزئی از رژیم نیست. همچنان که موسوی و کروبی تا مدتها جزئی از آن نبودند.
پرسش اصلی در باب قیام بازاریان اما بازیابی توازن قوای درون رژیم و حاشیه رژیم و امثالهم نیست. این پرسشی انحرافی است که چپ در مقابل طبقه کارگر قرار می دهد. پرسش اصلی این است که کدام عوامل به بازاریان چنان اعتماد به نفسی را داده‌اند که به این راحتی و با اطمینان کامل به موفقیت کرکره هایشان را پایین می‌کشند و یکپارچه دست به اعتصاب می زنند؟ صحبت بر سر دلایل اعتصاب چیزی را در این باره روشن نمی کند. معلوم است که دولت می‌خواهد مالیات بگیرد و بازاریان هم نمی‌خواهند مالیات بدهند. دولت می‌خواهد دفاتر بازاریان را کنترل کند و کاسب هم که همین نظام وی را «حبیب خدا» اعلام کرده است حاضر نیست دفاترش را به روی مؤیدان مالیاتی باز کند. همه این‌ها روشن است، اما هیچ کدام این‌ها منشأ قدرت بازاریان و سرچشمه اعتماد آنان به نیروی خود را توضیح نمی دهند. این تبیین نیز که بازاریان خودی به حساب می آیند گرچه به حقیقت  نزدیک است، اما هنوز توضیح کل حقیقت نیست. منشأ این قدرت را در جای دیگری باید جستجو کرد. قیام گوچی نشانه‌های بهتری برای توضیح موضوع در اختیار می‌گذارد تا قدرت هیأت مؤتلفه عسگر اولادی و شرکا.
GUCCI.jpgهمزمان با قیام بازار تهران، قیام دیگری در گوشه دیگری از دنیا به مراحل پایانی خود نزدیک می شد: قیام گوچی. گوچی Gucci را شاید همگان نشناسند. گوچی یک مارک «با پرستیژ» لباس است. گوچی و ارمنی پوشیدن کار هر کسی نیست. کار از مابهترانی است که خانمهایشان عصرها در کلوب گلف دور هم جمع می شوند. قیام گوچی هم قیام همینها بود در شهر هامبورگ آلمان. شهری بسیار ثروتمند با اختلاف طبقاتی بسیار چشمگیر و فقری بسیار چشمگیرتر. هامبورگ هم شهر گتوهای خارجیان و فرودستان جامعه است و هم شهر بوتیکهایی که در آن‌ها ساعت ۱۰۰ هزار یوروئی می‌توان خرید. اشتباه نکرده اید: ۱۰۰ هزار یورو برای یک ساعت مچی.
نظام آموزشی هامبورگ یکی از نابرابرترین نظامهای آموزشی در سطح آلمان است. در خود آلمان نیز نظام آموزشی در مقایسه با کشورهای دیگر اروپائی از نابرابرترین نظامهای طبقاتی است. در هامبورگ تقریباً از پیش می‌توان گفت که فرزندان کارگران و بیکاران جامعه راهی به دبیرستان و بعد هم دانشگاه نخواهند یافت. نظام آموزشی برای این طیف از مردم که اکثریت چشمگیر مردم را تشکیل می‌دهند دو نوع مدرسه متوسطه را در نظر گرفته است که تقریباً مشابه هنرستان در نظام آموزشی ایران است. شاخص بارز این دو نوع مدرسه متوسط کیفیت پایین دروس در آن‌ها و بی نظمی چشمگیرشان و کمبود امکانات است. کسی که وارد این مدارس می شود، تقریباً هیچ شانسی برای وارد شدن به الیت اجتماعی ندارد. اما چه کسی  و در چه زمانی تشخیص می‌دهد که کدام کودک به کدام مسیر وارد خواهد شد؟ این را معلم هر کلاسی در پایان دوره چهار ساله مدرسه ابتدائی تشخیص داده و به والدین و به مدرسه اعلام می کند. تنها بعد از چهار سال و در حالی که کودک هنوز در اولین مراحل آموزش به سر می برد، جداسازی بر اساس ارزیابی از استعدادها صورت می گیرد. البته دمکراسی طبقاتی عاقل تر از این است که جداسازی را اجباری کند. آن‌ها فقط توصیه می کنند. تصمیم با خود والدین است. معلمین فقط والدین را در گفتگوی حضوری قانع می‌کنند به این که حضور فرزندشان در دبیرستان به نفع او نیست و والدینی که از خانواده‌های کارگری و خانواده‌های فقیر هستند، طبعا در این گفتگو با یک متخصص امر تعلیم و تربیت «قانع» می‌شوند و به سرنوشت فرزندشان رضایت می دهند. و روند بازتولید پرولتاریا ادامه می یابد.
مشکل اینجاست که کیفیت بسیار نازل آموزش در شهر هامبورگ چنان به میزان تخصص مورد نیاز برای حتی یک کار ساده لطمه زده است، که انجام رفرمی در این نظام را غیر قابل اجتناب کرده است. دقیقاً به همین دلیل نیز دولت ایالتی هامبورگ دست به تدوین طرحی زد که کل نظام آموزشی را تغییر داده و با بهره گیری از الگوهای رایج در اسکاندیناوی در صدد تعدیل نابرابری آشکار در این نظام آموزشی و بالا بردن سطح عمومی آموزش در این شهر برآمد. دو رکن اساسی این رفرم را اولاً افزایش سالهای مدرسه ابتدائی از ۴ به ۶ سال و دوماً از بین بردن نظام سه گانه آموزش متوسطه و تبدیل آن به نظام دوگانه ای بود که در آن شانس گرفتن دیپلم برای همه وجود داشته باشد. با این تفاوت که گرفتن دیپلم در دبیرستان ۶ سال و در نوع دوم مدرسه متوسطه بعد از ۷ سال امکانپذیر می شد. روشن است که این رفرم در درجه اول ارتقاء سطح عمومی آموزش را مد نظر قرار داده بود و از جمله با افزایش دوره ابتدائی به ۶ سال شانس بیشتری برای نزدیکتر شدن سطح دانش کودکان گروههای مختلف اجتماعی به یکدیگر فراهم می کرد. و این نکته آخر دقیقاً چیزی بود که حساسیت ثروتمندان شهر را برانگیخت و آنان را به قیام بر علیه طرح دولت ایالتی کشاند.
دولت ایالتی هامبورگ دولتی مرکب از ائتلاف حزب دمکرات مسیحی و حزب سبز است. این دولتی قدرتمند بود، یک سال هم درگیر نبرد خیابانی با تظاهر کنندگان نبود. کسی هم به این دولت اتهام تقلب نزده بود. مهم‌تر از اینها، احزاب اپوزیسیون پارلمان ایالتی هامبورگ، یعنی دو حزب سوسیال دمکرات و حزب چپ هم حمایت خود را از طرح رفرم آموزشی اعلام کردند. با همه این‌ها این دولت در رفراندوم روز یک‌شنبه ۱۸ ژوئیه شکستی سنگین خورد. طرح رفرم نظام آموزشی  در هامبورگ با شکست روبرو شد و این شکست سرآغازی است برای ممانعت از طرحهای مشابه در سایر ایالات آلمان. مسأله در این رفرم غلبه بر نظام طبقاتی آموزش نبود. مسأله بر سر تعدیل این نظام بود. تعدیلی که امروز دیگر شانسی برای موفقیت ندارد. اما آنهائی که این طرح را به شکست کشاندند چه کسانی بودند؟
قیام بر علیه طرح آموزشی از محلات ثروتمند نشین و ویلائی شهر آغاز شد. وکلا، اشراف سابقه دار شهر، ستاره‌های سینِما و ثروتمندان هسته اصلی کمپینی را تشکیل دادند که از حدود یک سال و نیم قبل - چه تصادفی، تقریباً مقارن با شروع جنبش سبز در ایران - تحت عنوان «ما میخواهیم یاد بگیریم» به راه افتاد. کمپین ضد رفرم با امکانات مالی گسترده و استراتژی مدیائی تعرضی در کوتاهترین مدت خود را تثبیت نمود. حد نصاب ۶۰ هزار امضا برای تحمیل رفراندوم را با موفقیت پشت سر گذاشت و بیش از ۱۸۰ هزار امضا جمع نمود. دست اندرکاران کمپین از هیچ روشی برای تخریب طرح رفرم خودداری نکردند. آن‌ها حتی با دست زدن به تعرضی ترین شیوه‌های تبلیغی پرونده های خصوصی زندگی کارمندان دولتی مسئول آماده سازی رفرم را بیرون کشیده و به افشاء علنی «ضعفهای» آنان پرداختند.  روزنامه پر تیراژ بیلد با درج تصویر بزرگی از یکی از مسئولین اجرای طرح تیتر زد که «کمونیستها مجریان رفرم آموزشی اند». اطلاعات مربوط به عضویت این شخص در حزب کمونیست آلمان در سالهای دهه هشتاد را یک هفته پیش از آن مسئولین کمپین در اختیار این روزنامه قرار داده بودند.  کاراکتر آشکار طبقاتی و ضد کارگری کمپین به آن منجر شد که روزنامه معتبر «دی تسایت» کمپین را با تعبیر «قیام گوچی» توصیف کند و در رسانه‌ها از «مبارزه طبقاتی در هامبورگ» سخن به میان بیاید. با همه این احوالات، کمپین در ادامه‌اش موفق شد به محلات دیگر شهر راه باز کند و طیف گسترده‌تری از «شهروندان» را با خود همراه کند. خرده بورژواهائی که از معاشرت فرزندان خود با فرزندان خانواده‌های کارگری دل خوشی ندارند، «مهاجرینی» که خواهان جداسازی هر چه سریعتر کودکان دوره ابتدائی بودند تا بچه هایشان با بچه‌های ممتاز آلمانی در دبیرستان به کلاس مشترک بروند و همه آنهائی که احساس تعلق به از مابهتران را داشتند، به نیروی اصلی کمپین بدل شدند. قیام بورژواها به مدد خرده بورژوای خواهان ترقی اجتماعی به پیروزی رسید. نه به این خاطر که طرف مقابل ضعیف بود. نه به این خاطر که رژیم ایالتی هامبورگ دچار بحران موجودیت بود، بلکه به این علت روشن که قیام بورژواها دقیقاً بر همان چیزی متکی بود که هگل از آن به عنوان «روح زمان» نام می برد. بنیانهای ایدئولوژیک طرح رفرم بر ایده عدالت بنا شده بود، بنیانهای ایدئولوژیک قیام گوچی بر ایده سعادت فردی. یکی به وجدان اجتماعی مردم مراجعه می کرد، دیگری به غریزه ابتدائی آدمها، یکی بر همبستگی تکیه می کرد، دیگری بر سودگرائی، یکی به کانت تکیه داشت، دیگری بر جرمی بنتام. پیروزی قیام گوچی، پیروزی سودگرائی بنتامی بر اخلاق گرائی کانتی بود. این روح زمان معاصر است. گوچی معیار ارزشهاست.
برگردیم به قیام تیمچه ها و حجره ها. ظاهر حاج آقا شمشیری و امثالهم را با لردهای محله بلانکه نزه هامبورگ اصلاً نمی‌توان مقایسه کرد. نماینده یکی عسگر اولادی است و نماینده دیگری وکیل خوش تیپی به نام شویرل. یکی عصرهایش را - لااقل ظاهراً - با نماز و روزه سپری می‌کند و دیگری با شراب. اما تفاوتها همینجا به پایان می رسد. مدار زندگی و کسب و کار حاج آقای تیمچه هم بر همان منطقی می‌چرخد که مدار زندگی اشراف هامبورگ. قدرت حاج آقای بازار نیز در همان چیزی است که اشراف هامبورگ نیز از آن نیرو می گیرند: تقدس مالکیت خصوصی و تقدم عیش فردی بر سعادت اجتماعی. هر دو سهم بیشتری از ثروت اجتماعی را برای خود خواستند و می‌خواهند و موفق نیز شدند.
قیام تیمچه های بازار یک سال و اندی پس از خیزش سبز واقع می شود. این قیام تنها به آن دلیل قدرتمند نبود که جناح حاکم درگیر عواقب جدال با سبز است. نیروی این قیام از جای دیگری سرچشمه می‌گیرد و آن جابجائی مؤلفه های ایدئولوژیک جامعه در جریان جنبش سبز است. سبز اعلام حضور سیاسی نخبگان جامعه، مانیفست بازار آزاد رها از هر گونه ولایت و قیمومیت، طغیان ایدئولوژیک بنتامیسم در مقابل تعرض «عدالتخواهان» امام زمانی بود. سبز پیش از هر چیز ابراز اطمینانی به بورژوازی بود مبنی بر این که حریم مالکیت هیچ‌گاه مورد تعرض خیابان قرار نخواهد گرفت. حتی بیش از این: سبز بسیج خیابان برای دفاع از حریم مقدس مالکیت بود. در غیر این صورت چگونه می‌توان این نکته را فهمید که در کشوری با بیش از ۴۰ درصد مردم زیر خط فقر، یک سال تمام خیابانها دستخوش آشوبند و حتی یک انبار مواد غذائی و یک سوپر مارکت هم مورد تعرض قرار نمی گیرد؟ کدام دستها به هدایت شورشگران خیابانی می پرداختند که از میان جانیان حاکم ثروتمندان را با آغوش باز به صفوف خود می‌پذیرفتند تا در مقابل نماد «مردم بی سر و پا» به صف آرائی بپردازند؟ هیچ، مگر «روح زمان». روحی که در آن متبلور می‌شود که حتی کارگر نیز تنها تا زمانی کارگری می‌اندیشد که در جریان بلاواسطه تولید قرار دارد. به محض ترک این عرصه، به محض حضور در جامعه، به محض ظاهر شدن به مثابه شهروند، حتی کارگر نیز بورژوائی می‌اندیشد و عمل می کند. این «روح زمان» بود که در سبز به عنوان جنبشی اجتماعی ظاهر شد تا اطمینان خاطر لازم را به بازاریان و همه صاحبان سرمایه بدهد. اطمینان از آنکه شهر امن و امان است. اطمینان از آنکه هیچ‌کس را یارای تعرض به حریم مقدس حجره ها و تیمچه هایشان نیست. اطمینان از آنکه حتی «لباس شخصی ها» هم باید فاصله خود را با تیمچه هایشان حفظ کنند. اطمینان از ثبات در بنیانها. همین به بازار قدرت لازم را داد تا به مصاف دولت برود. قیام تیمچه ها اگر چه در ظاهر با شورشهای خیابانی تفاوت داشت، اما ادامه منطقی همان جنبش در سطحی دیگر و با ابزارهایی دیگر بود. کافی بود یک و فقط یک بار در سال گذشته و در گوشه ای از تظاهرات خیابانی شعار «مرگ بر سرمایه» سر داده شود، کافی بود فقط یک بار رسته ای از بازار در جریان تظاهرات مورد تعرض قرار گیرد، کافی بود فقط یک انبار غله و بازار مواد غذائی به تصرف گرسنگان درآید، آنگاه بازار نه تنها دست به اعتصاب نمی زد، بلکه پیشاپیش و دودستی مالیاتش را بر سینی نقره ای خدمت همین دولت احمدی نژاد تقدیم می کرد. پیروزی اعتصاب بازار را شاید بتوان با ضعف دولت توضیح داد، پیدایش آن اما محصول ضعف آرمان عدالتخواهی، محصول انزوای ایده سوسیالیسم است. همچنان که قیام گوچی چنین بود. بر این ضعف باید غلبه کرد.

بهمن شفیق
۱۹ ژوئیه ۲۰۱۰
۲۸ تیر ۸۹
http://omied.de

korosherfani2.gifاعتصابات در بازار بار دیگر فضایی را فراهم کرده است که امید در آن دیده می شود. آیا این امید بجاست؟ آیا می توان انتظار داشت که قشربازاری گره ی کور جنبش طبقه ی متوسط را بگشاید؟ آیا این حرکت می تواند به جنبش معروف به جنبش سبزپیوند بخورد و یک پویایی تازه برای آن به وجود آورد؟ نوشتار زیر تلاش دارد به این سوالات پاسخی غیر مفصل بدهد؟
نخست این که بازار یک دست نیست. لایه ی بالای آن متشکل از بزرگ بازاریانی است که هئیت موتلفه بخش اصلی آن را تشکیل می دهند. یعنی همان باند غارتگر و آدمکشی که سی و یک سال است در درون ساختار نظام به استثمار و جنایت مشغول است. این باند در حال حاضر در محاصره ی سپاهیانی قرار دارد که سال هاست برای حفظ موقعیت خویش از آنها طرفداری می کرد. بازاریان نمی دانستند که آن چه در انتظار شان است این است که سپاه بعد از غارت ثروت های دولتی به بخش خصوصی هجوم آورده و بدیهی است که دیر یا زود نوبت بازار هم باید می رسید و رسید. این که چگونه موتلفه بخواهد افعی سپاه را به لانه بازگرداند سوالی است که تا این ساعت پاسخی ندارد. نه سپاه حاضر است این خوان یغما را به بازار واگذارد، آن هم در دوران سخت کنونی، و نه بازار می خواهد که برای منافع تاریخی اش شریک بیابد. این تضاد در بالا بی شک به عنوان منشاء تضادهایی جدی بروز خواهد کرد. اعتصابات کنونی نمی تواند بی ربط به این تضادها باشد لیکن بازاری های حکومتی خوب می دانند که نباید این نزاع مافیایی را خیلی آشکار کنند، چون می دانند که این جنگ غول ها می تواند بهانه ای برای فروپاشی کل نظامی باشد که در سایه ی آن غارت می کنند و می کشند.
در پایین بازار اما خبرهای دیگری است. کسبه ی خرد باید جیب های بالا را پر کنند و برای این منظور باید جیب مردم را خالی کنند. لیکن مشکل این است که دولت پاسدار احمدی نژاد با مدیریت پادگانی وضعیت اقتصادی را چنان خراب کرده است که برای مردم دیگر قدرت خریدی باقی نمانده است که بخواهند در این چرخه نقش مفیدی بازی کنند. پس زنجیره ی غذایی اکوسیستم بازار رو به نابودی است. چه کسی می خواهد این چند ده میلیارد دلار واردات سالانه با این حقوق های پایین، تورم بالا و قیمت های بدون پشتوانه ی یارانه را خریداری و مصرف کند؟ پس یک اشکال جایی وجود دارد و این اشکال بازار را به سوی نوعی ورشکستگی آشکار می کشاند. باید دید که چه راه حلی برای پایان بخشیدن به این وضع وجود دارد؟
چاره ی کار این است که  در آمدهای قشرهای مردم بین ۳۰ تا ۱۰۰ درصد افزایش یابد تا اقشار مختلف جامعه بتوانند تورم ناشی از حذف یارانه ها و نیز افزایش قیمت ناشی از اعمال تحریم ها را تحمل کنند. این به آن معناست که باید چند ده میلیارد دلار را به درون شبکه توزیع اجتماعی ثروت به صورت اضافه حقوق یا افزایش مستمری ها تزریق کرد. این امر در شرایطی که دولت احمدی نژاد با یک کسر بودجه ۴۰-۵۰ میلیارد دلاری روبروست غیر قابل تصور است. برداشتن تحریم ها نیز بدون عقب نشینی های پیاپی رژیم در مقابل غرب ناممکن است. پس راه برای تغییر شرایط کنونی و بهبود آن بسته است. به عبارت دیگر بازار در بن بست دخالت دولت سپاه در اقتصاد گرفتار شده است و در این تنگنا خواهد ماند تا زمانی که سپاه مدیریت اقتصاد دولتی - بشنوید ۸۰ درصد از درآمد خارجی ناشی از فروش نفت - را در اختیار دارد.
با این توضیحات معادله روشن می شود: بازار گرفتار اقتصاد رکود و ورشکسته است، اقتصاد ورشکسته ی ایران اسیر سپاه است، نتیجه این که، سپاه نیز گرفتار سپاه است. رونق دوباره ی بازار به عنوان موتور اقتصاد سنتی ایران در یک کشور غیر صنعتی و غیر تولیدی از این پس منوط  به آن است که سپاه را از مدیریت اقتصادی کشور دور سازد، چنین کاری نیز بدون محروم ساختن سپاه از قدرت سیاسی و اختیارات دولتی ناممکن خواهد بود. بنابراین بدنه ی بازار به شکلی جبری و ناگزیر به صف تمام قشرهایی خواهد پیوست که برون رفت سپاه از صحنه ی قدرت را می طلبند. این اتحاد جبری مثل تمام موارد دیگر در طول تاریخ یک صد سال گذشته نه برای آزادی است نه مردمسالاری و نه عدالت اجتماعی، بلکه برای منافع اقتصادی و طبقاتی است. لیکن آن چه می تواند این بار بازی را به نفع جنبش تغییر دهد اختلاف برخی منافع میان بالا و پایین بازار است. در صورتی که در صف فعالان جنبش نیروهای سازماندهی شده و هوشمندی وجود داشته باشند می توانند از این موقعیت استثنایی بهره برند و ضمن استفاده ی ابزاری از بدنه ی بازار، رژیمی را پایین بکشند که بخش بالای بازار جزیی از آن است و همدست و شریک همه جنایت ها، خیانت ها و غارت های آن در طول سه دهه گذشته .
کورش عرفانی
www.korosherfani.com
 

بازار،حربه اعتصاب و علل تداوم آن

| 0 نظر

taghieoozbe.jpgمردم ناراضی ، روحانیت ناراضی ، بازارناراضی ، سایرباندهای قدرت ناراضی ازفرادستی باند احمدی نژاد .... .پس دراین مملکت کی ازاوضاع راضی است؟.بنظرمی رسد اوضاع  شیرتوشیروبقول خامنه ای غبارآلوداست که البته برخلاف ادعای او نه فقط به سمت فرونشستن غبارها نمی رود بلکه غبارآلودترمی شود.به قول فردوسی  معرکه نبردچنان داغ شده که گوئی" زمین شش شد وآسمان گشت هشت"!.دراین وضعیت وارونه که طبقه ای ازگل ولای اززمین کنده شده وبه آسمان می رود، ظاهرا معلوم نیست که کدام طبقه بهره مند ازاوضاع است وراضی ازآن وکدام طبقه اوضاع به کامش نیست وناراضی.  وخلاصه آنکه جنگ مغلوبه هفتادودوملت است.
اما سؤال غامض ترآنکه حالا که دولت فهمید  سنبه حریف  پرزوراست*،به سرعت عقب نشینی کرد؛بطوری که حتی ازافزایش  ۳۰  درصد قبلی توافق شده طرفین به ۱۵درصد هم رضایت داد،چرا بازار-درکنارچانه زنی های خود،هم چنان  به اعتصاب خود ادامه داده است؟ ظاهرا این سؤال حتی ازسؤال اول-خود مبادرت به اعتصاب- بغرنج تراست:
چنین پدیده ای معرف پیچیدگی منازعات واوضاع واحوالی است که بدون دقت درآن  به پاسخی  قانع کننده دست نخواهیم یافت:
الف-نخست آنکه بازاربه دولت فخیمه احمدی نژاد و وعده وعیده های آن اعتماد لازم را ندارد.دولتی که دریک لحظه می تواند این چنین عقب نشینی کند،می تواند درلحظه دیگروازجای دیگرتعرض خود را شروع کند. پس لاجرم توافقات به عمل آمده نیازمند تضمین های بیشتری است ضمن آنکه خوداین عقب نشینی سراسیمه حاکی ازضعف دولتی است که می توان با چانه زنی های بیشتربه دست آوردهای بیشتری رسید.وضعیت بحران  به نوعی نیست که بشود برپایداری توافقات به عمل آمده اطمینان  کرد.خود دولت بیش ازهرکس دیگر حرمت احترام به قانون را بربادداده است.وقتی احمدی نژاد رسما وعلنا درصداوسیما اعلام می کند به مصوبات مجلسی،مجلسی که دست نشانده نظام است، وقعی نخواهد گذاشت به رقبای خود می آموزد که بدانند قانون قبل ازهرچیزیعنی نظر هرکس که زوربیشتری داشت.
ب-معنای دیگرتداوم اعتراض آن است که گرچه اعتراض حول مطالبات معین صنفی شروع شده  اما الزاما با تحقق این مطالبات ممکن است پایان پیدانکند.برخاسته ازوخامت بحران هم دربعد سیاسی وهم در بعد اقتصادی، درپشت خواستهای صنفی ولوبصورت پوشیده و  ضمنی، وجوه سیاسی ومطالباتی کلان هم وجود دارند که ضمن نقش آفرینی اما  هنوزنتوانسته اند با صراحت لازم مطرح شوند:
ازنظرسیاسی وقتی احمدی نژاد برای حذف رقبای اصول گراسی سنتی خود ازگردونه قدرت ، که هم چون گروه موتلفه دارای پایگاه نفوذ اجتماعی دربازارهستند، خیزبرداشته ویا متحددیرین  دیگرش ،روحانیت سنتی، تحت فشارهای روزافزونی ازسوی نسل جدید نواصول گرایان قرارگرفته است،بازاربه مثابه ضلع سوم این اتحاد نمی تواند بی تفاوت بماند.
ازنظراقتصادی هم بازاردارای آن چنان غریزه وآگاهی طبقاتی هست که نداند دولتی که درآستانه جراحی بزرگ قراردارد ودرعین حال با افت شدید منابع ارزی وافزایش بدهی دولتی و کسربودجه  وفشارهای بین المللی مواجه شده است،به ناگزیر برای تأمین  بخشی ازنیازهای عظیم مالی  خود ،به کیسه فتوت اصناف وافزایش مالیات چشم ندوخته باشد. چنین رویکردی درعین حال مبین  نارضایتی بازارازسیاست های  اقتصادی وسیاست وارداتی وانحصاری دولت است.دولتی که دارای نقش عظیم اقتصادی است ویک دولت رانتیرنفتی است ودرعین حال بیش ازپیش به ابزاردست اندازی ومطامع  باندی یکی ازباندهای فرادست تبدیل شده است.بی تردید تقلیل غول دولت به ابزاری دردست یکی ازباندها به خودی خود منبع عظیم بحرانی است که بندها ومفاصل حاکمیت را به لرزه افکنده است.   
حاصل آن که بازاربه مثابه بخشی ازطبقه حاکم اقتصادی حاضرنیست به جراحی اقتصادی یعنی سرشکن کردن هزینه های سنگین آزادسازی قیمتها و حذف سبوبسیدها  گردن بگذارد.هم چنان که این نگرانی خود درمورد وضعیت اقتصادی را درحین مذاکرات تحت عنوان رکود،عدم رشد اقتصادی وتورم  بیان کرده است.
دروجه سیاسی هم  مخالف تمرکزقدرت سیاسی واقتصادی دردست باندهای رقیب است .
ازهمین رو اعتراض بازارضمن داشتن وجه مشخص صنفی- اقتصادی معین، اما درهمان حال  دارای سایرووجوه کلان اقتصادی وسیاسی ولو ناگفته  است که برخاسته ازکل بحران است. بحرانی که درآن هیچ طبقه ای نمی تواند خود را بی تفاوت نشان دهد وسردرگریبان خود داشته باشد.
حربه اعتصاب
گرچه منازعه بازارودولت  درماهیت خود ازنوع منازعات بالائی ها و حول چگونگی تقسیم قدرت وثروت بشمارمی رود،ونه آنگونه که برخی می خواهند آن را جدال جامعه مدنی و دولت وانمودکنند،وحتی می توان گفت که نقش حامیان "سبزبازار"دراین بحران کمرنگ است؛  اما درفضای سیاسی ملهتب کنونی ودرشرایطی که یافتن اشکال مبارزه سراسری وکارسازباتوجه به سرکوب تظاهرات خیابانی از چالش های مهم جنبش است، دارای بازتاب های وسیع تری ازمنازعه بالائی ها است.چراکه به موازات مبارزه بالائی ها با یکدیگر،همزمان مبارزه ای ازسوی اقشارگوناگون مزدوحقوق بگیران و همه لایه های مردمی زحمتکش وجنبش های اجتماعی با سیاست  آزادسازی قیمت ها و افکندن هزینه های سنگین آن که اساسا بردوش زحمتکشان بوده و خواهد بود،  وجود داردکه اندیشیدن به  مبارزه سراسری اعتصاب به عنوان حربه ای مؤثروکارآ دربرابراین سیاست ویگرانه و برای متوقف کردن آن درجریان است.سیاستی که به  تعبیری سیاست کل طبقه حاکمه   وحتی سیاست بانک جهانی هم محسوب می شود.صرفنظرازجایگاه بازاردرساختارقدرت وقدرت چانی زنی ناشی ازآن وهم چنین منازعات بالائی درتضعیف اقتدارنظام ،نقش اعتصاب وگسترش آن به بازارشهرهای بزرگ و مختلف وخطرفراگیرترشدن وبازتابی که دراذهان عمومی نسبت به  کاربرد این شکل مبارزه بوجودمی آید،موضوعی قابل توجه است.
با امتناع بازاریان واحتمالا سایراقشاربورژوازی درپذیرش بخشی ازهزینه های آزادسازی قیمت ها،دولت پرمدعا که دیواری کوتاهترازدیوارمردم نمی یابد ،قطعا تلاش خواهد کرد که  با فشاربیشتری به مردم و به لایه های زحمتکش  هزینه های کمرشکن باصطلاح جراحی وورشکستگی اقتصادی نظام را به دوش نهیف مردم بارکند. همانطورکه پیش ازاو ودرآستانه سال نوخامنه ای  سال جدید را سال کاروتلاش مضاف نام نهاد. ازهمین روتلاش برای فراگیرکردن ایده  تدارک اعتصاب عمومی ومردمی علیه کل سیاست های اقتصادی و خانه خراب کنِ آزادسازی قیمتها،که حاصلی جزبیکار وبی خانمان کردن میلیونها تن دیگرندارد،امری است اجتناب ناپذیر.چنانکه مشهوداست بورژوازی وطبقات میانی رو به بالا درراستای دفاع ازمنافع وحفظ درآمدهایشان تلاش خود را برای مقابله با سرشکن کردن هزینه های بحران بدوش خود شروع کرده اند.وقت آن است که کلیه مزدوحقوق بگیران و همه طبقات واقشارتهیدست  وصفوف همه  استثمارشوندگان با مزدوبی مزد نیز،برای مقابله با بهمن بحرانی که درحال فرودآمدن است،دست بکارشوند.  
۲۰۱۰-۰۷-۱۴-۲۳-۰۴-۸۹

*-این اولین بارنیست که دولت احمدی نژاد به مصاف بازاریان می رود. دربارنخست حول ارزش افزوده نیزمنازعه بین آنها به عقب نشینی احمدی نژاد منجرشد.دراین رابطه می توانید به مقاله  اعتصاب بازار ومنازعات باندهای درونی  حاکمیت  درآدرس زیرمراجعه کنید:        
http://taghi-roozbeh.blogspot.com/search?updated-max=۲۰۰۸-۱۲-۰۴T۰۵%۳A۰۰%۳A۰۰-۰۸%۳A۰۰&max-results=۲۰

توانمندی ها و کاستی های "جنبش سبز" در ایران

| 0 نظر
متن سخنرانی در پارلمان ایتالیا


mehrdad.jpgنوشتار زیر، متن ویرایش شده سخنرانی در کنفرانس "جنبش دموکراسی‌خواهی در ایران؛ محدودیت‌ها و ظرفیت‌ها" در پارلمان ایتالیا است که در نخستین روز از کنفرانس دو روزه  ۲۹ و ۳۰  ژوئن  ایراد شد. در کنفرانس روز دوم نیز در دفتر "حزب رادیکال خشونت گریز ایتالیا" در مورد سه موضوع  ۱. جنبش سبز، دمکراسی خواهی و آینده آن، ۲. زنان و جنبش سبز و ۳ . مسئله اتنیک و جنبش سبز و دمکراسی سخنرانی و بحث و گفتگو شد. بخش های دیگر سخنرانی نگارنده در روز دوم  در ادامه انتشار خواهند یافت. 

اشاره: ضمن سپاس از برگزارکنندگان این کنفرانس مایلم  نخست به چند نکته اشاره کنم.  گرچه من عضو شورای هماهنگی "جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائیک ایران" هستم، در این کنفرانس به گونه ای فردی شرکت کرده و نظرات شخصی خود را میگویم. با این همه مایلم به پاره ای از باورهای مشترک این جریان اشاره کنم. ما با هر گونه تلاش برای حفظ نظام کنونی و یا احیای نظام پیشین مخالفیم و به گونه ای مسالمت آمیز برای تحقق نظام جمهوری مبتنی بر دمکراسی و موازین بین المللی حقوق بشر  و جدایی دین و دولت، حفظ یکپارچگی کشور و برچیدن هرگونه تبعیض جنسیتی، قومی، دینی و ... به صورت فعال مبارزه میکنیم. علاوه بر آن ما ضمن استقبال از افزایش فشارهای سیاسی  و تحریم های تسلیحاتی با هرگونه  مداخله نظامی قدرت های بیگانه برای حل بحران هسته ای و یا تغییر شرایط ایران و بدیل سازی توسط قدرت های بیگانه مخالفیم.
در این گفتار اما من به طرح برداشت های خود از  برخی توانمندی و کاستی های "جنبش سبز" خواهم پرداخت. 

۱.    جنبش  موسوم به "سبز " که در پی تقلب و کودتای انتخاباتی سال گذشته پا به حیات گذاشت، جنبشی دمکراتیک است که بر خواست کسب حق رای شهروندی استوار است. جنبشی که به گسترده ترین سلب مشروعیت و ریزش پایگاه اجتماعی نظام منجر شد و شکاف بین ملت و حکومت را به اوج رساند. از سوی دیگر این جنبش در ادامه مبارزات سی ساله ایرانیان علیه بنیادگرایی اسلامی در ایران شکل گرفته است و ریشه های آن به گذشته بر میگردد. در حالی که اسلام گرایی سیاسی در منطقه در دهه های پیشین رشد کرده است، در ایران تمایل و تب جامعه به جدایی دین و دولت به یکی از مهمترین چالش ها علیه استبداد دینی حاکم بدل شده است.
۲.    جنبش سبز جنبشی چندگانه، چند صدایی و رنگین کمان است که در آن هم اصلاح طلبان دینی حضور دارند و هم نیروهای سکولار و لائیک که خواستار برچیدن حاکمیت دینی و جدایی دین و دولت هستند. با این همه شکل گیری جنبش سبز نشان رویکرد جامعه به سوی "راه سوم" است. این جنبش بر پایه اندیشه مطالبه محوری، نافرمانی مدنی و راهکار تحول خواهی به چالش راهکار پیشین اصلاح طلبان (مبنی بر اصلاح نظام  از طریق چانه زنی از بالا و تکیه بر قانون اساسی موجود) و همچنین راهکار انقلاب قهری و خشونت آمیز، دست زده است.
۳.    در جنبش سبز چهره های نمادین و مطرح آن نظیر موسوی، کروبی و برخی از دیگر اصلاح طلبان دینی  در پی اصلاح نظامند. در حالی که بخش مهمی از بدنه این جنبش خواست های رادیکال تری داشته و به نفی کل نظام تمایل دارند. تلاش برای کاهش خواست های این جنبش به اجرای قانون اساسی به پتانسیل و همبستگی درونی آن آسیب رسانده و  می تواند به سرخوردگی بیانجامد و مانع از عمق یابی جنبش گردد. همان گونه که کوشش برای تحمیل خواست های ماکسیمالیستی (فزون خواهانه) به این جنبش و نفی حضور اصلاح طلبان در آن می تواند به انزوای جنبش سبز بیانجامد و قدرت سرکوب آن توسط نظام را افزایش دهد. به جای سیاست دنباله روی و یا ستیزه جویی می بایست سیاست همسویی و رقابت سالم را مبنای تنظیم رابطه قرار داد.
۴.    جنبش سبز به رغم فراز و نشیب ها و کاستی های آن، قدرتمندترین جنبش کسب حقوق شهروندی است که با اعاده حیثیت از ایرانیان در سطح جهانی، با ایجاد همبستگی ملی و  امید به تغییر در داخل، با به حرکت درآوردن میلیونی مردم به ویژه نسل جوان و زنان، مسیر تحول مسالمت آمیز در کشور به سوی دمکراسی را هموار کرده است. امری که گرایشات جدایی طلبانه و  تمایل به راه حل های نظامی و قهری را در درون جامعه به حاشیه رانده است.
۵.    جنبش سبز نشان داد که مسیر تحول در ایران از داخل کشور به گونه ای مسالمت آمیز عبور میکند. هر نوع مداخله خارجی برای "آلترناتیو سازی" در خارج از کشور، تشویق به حمله نظامی و یا نفی یکپارچگی کشور، به این روند آسیب می رساند و  فرآیند دمکراسی در ایران را با خطر روبرو می سازد. جنبش سبز نشان داد که تحول به سوی دمکراسی در ایران نه از طریق تلاش برای اصلاح حکومت صورت می گزدد و نه از طریق خشونت و حمله نظامی، بلکه از طریق راه سوم تحول طلبی، نافرمانی مدنی و  برپایی انتخابات آزاد می گذرد. با برگزاری انتخابات آزاد همه نیروهای سیاسی می توانند در فرایندی دمکراتیک و مساکمت آمیر از امکان مشارکت آزاد با حقوق برابر برخوردار شده و به نسبت وزن و پایه اجتماعی خود فرصت پیشبرد خواست های خود را بیابند.
۶.    ایران سرزمین مشترک همه ایرانیان است که در آن به رغم تفاوت های مذهبی، اتنیکی، جنسیتی، عقیدتی و سیاسی همگان از برگزاری انتخابات آزاد در کشور زیر نظر مراجع بین المللی برای دستیابی به خواست های خود و هموار کردن راه دمکراسی سود می برند. با این همه گسترش مشارکت همگانی و همبستگی ملی  بدون برچیدن تبعیضات جنسیتی، اتنیکی، دینی و عقیدتی و استقرار دمکراسی میسر نیست. انکار این گونه تبعیضات و از آن بدتر استفاده از زبان زور، تهدید و تحقیر به بهانه خطر تجزیه طلبی نه تنها به حل دشواری های سرزمینی که با تنوعات اتنیکی (قومی) روبرو است یاری نمیرساند، بلکه به کاهش حس مشارکت و همبستگی ملی و تقویت هویت طلبی فومی و حتی رشد تمایلات جدایی طلبانه و رویکرد به قدرت های بیگانه یاری می رساند. تنها در پرتو برسمیت شناختن ستم اتنیکی در ایران؛ با برسمیت شناختن زبان مادری بخشی از شهروندان ایرانی که تا کنون با محدودیت و ممنوعیت در حوزه آموزش و رشد فرهنگی روبرو بوده است؛ با در پیش گرفتن سیاست فعال ضد تبعیض؛ با توزیع قدرت و تمرکز زدایی؛ با برچیدن شکاف های اقتصادی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بین مرکز و مناطق محروم حاشیه ای که در آن "اقلیت های قومی" تحت ستم بسر می برند، با در پیش گرفتن سیاست تبعیض مثبت و حتی برسمیت شناختن برخی "حقوق ویژه"؛ می توان به گسترش همبستگی ملی و  میل به حفظ یکپارچگی کشور  دامن زد. این سیاست به معنای برسمیت شناختن "فدرالیسم قومی" که دست یابی به آن ضرورتا به رفع ستم  اتنیکی و به تامین دمکراسی منجر نمی گردد ، نبوده، بلکه به معنای مبارزه فعال علیه دو سیاست ناسیونالیسم افراطی عظمت طلبانه و ایدئولوژی افراطی قوم گرایانه است که هر دو می توانند با رواج نارواداری (آنتی تولارانس) به روند دمکراسی در کشور آسیب رساند. مسیر دست یابی به همرایی دمکراتیک در این زمینه نه از طریق تحمیل راه حل خود به دیگری بلکه ار طریق گفتگوی طرف های ذی نفع و  تامین حق رای بدست می آید.
۷.    زنان، جوانان، دانشجویان و روشنفکران از همان آغاز در  جنبش سبز حضور فعالی داشتند و برخی گروه های دیگر نظیر جنبش کارگری تا کنون حضور درخور و بایسته ای از خود نشان نداده اند. اما پاره ای از گروه های اتنیکی تحت ستم ایران نظیر کردها پس از مدتها تردید به گونه ای تدریجی و با درنگ به حمایت از جنبش سبز ایران پرداختند.  اعتصاب عمومی کردستان نشان داد که حضور این نیرو در جنبش سراسری سبز تا چه در قدرتمند تر کردن آن موثر است. حضور قدرتمند گروه های اتنیکی تحت ستم در جنبش همگانی سبز نه تنها به گسترش رنگین کمان این جنبش یاری می رساند، بلکه دیگر نیروهای درگیر در این جنبش را به توجه به خواست های گروه های اتنیکی تحت ستم نیز وا می دارد. کاهش سو ظن دوسویه و گسترش نزدیکی ها از جمله پیامدهای حضور قدرتمند نیروهای اتنیکی در این جنبش خواهدبود.
۸.    جنبش سبز نیز برای فرارویی از طبقه متوسط شهری (که مهمترین پایه اجتماعی این جنبش است) و همگانی تر شدن و جذب همه ایرانیان به خود، نه تنها می بایست گوناگونی نیروهای شرکت کننده در این جنبش و  چندگونه گی اهداف آن را به رسمیت شناسد، بلکه می بایست به وِِیژه برای تحکیم رابطه خود با چهار جنبش  ۱. زنان، ۲ . کارگران، ۳ . دانشجویان و روشنفکران، ۴ . خلق های تحت ستم ایران بکوشد. چنین امری بدون برجسته ساختن سیاست ضد تبعیض و برسمیت شناختن خواست های ویژه این جنبش های اجتماعی میسر نیست.
۹.    در زمینه بحران هسته ای نیز  سیاست های ماجراجویانه جمهوری اسلامی ایران می تواند ایران را با آینده ای تیره روبرو سازد. جنبش سبز تا کنون در زمینه مسئله هسته ای برخورد درخوری نکرده است. ما می بایست ضمن برسمیت شناختن حق کشور در استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای، بر غیر قابل اعتماد بودن رفتار جمهوری اسلامی ایران و  سو ظن به مقاصد نظامی آن تاکید کرده و از  خواست نظارت مراجع بین المللی بر فعالیت های هسته ای ایران حمایت کنیم. در این راستا گرچه تحریم های گسترده از آن دست که در  عراق شاهد آن بودیم، می تواند زندگی روزمره مردم را با تنگدستی روبرو سازد، اما تحریم های "هوشمندی" که دارایی ها و فعالیت های اقتصادی و تسلیحاتی کلان دولت و سپاه را نشانه گیرد، می تواند رژیم را به عقب نشینی وادار سازد.   
۱۰.    با این همه حل بحران هسته ای ایران و حفظ امنیت در منطقه در گروه استقرار دمکراسی در ایران است. این مسیر از طریق حمایت جهانیان از جنبش سبز ایران و خواست تغییر عبور میکند. هر نوع تلاش برای تقویت رابطه با بنیادگرایان اسلامی در ایران و یا کمرنگ کردن مسئله حقوق بشر در مذاکرات هسته ای با ایران، تنها روند تامین صلح و  امنیت در منطقه را به خطر میاندازد. حمایت از حقوق بشر  و مبارزات مردم ایران موثرترین استراتژی برای به عقب راندن جمهوری اسلامی ایران به منظور تامین صلح، دمکراسی و امنیت در ایران و منطقه است.
دکتر مهرداد درویش پور


 
نگاهی موجز به هیجدهم تیر که نطقه عطفی در رشد اعتراضات برابری طلبانه مردم ایران شد!


esmail-moloodi.jpgمبارزات قهرمانانه دانشجویان در هیجدهم تیر ١٣٧٨ خورشیدی دور جدیدى از مبارزه رو در رو و جسورانه کارگران، دانشجویان و زنان و مردان آزاده ایرانى علیه حکومت سیاه و مذهبى بدنبال داشت. مبارزات هیجدهم تیر ١٣٧٨ دانشجویان نشان داد که جوانان دانشجویان و مردم ایران حاضر نیستند به هیچ قیمتى حاکمیت جمهوری اسلامی را قبول کنند بهمین دلیل مبارزات خودرا علیه جکومت هار اسلامی سرمایه همچنان ادامه میدهند. این جنبش که از سالها قبل شروع شده بود، بخصوص بعد از اعتراضات کارگری سالهای اخیر مثل مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه، اعتراضات طولانی کارگران و کارکنان شرکت واحد، اعتراضات و اعتصابات کارگران کارگران پتزوشیمی، اعتراضات کارگران پارچه بافی در سنندج، مس سر چشمه و در دهها اعتراضات و اعتصاب دیگرکارگری مثل اعتراضات کارگران کوره پز خانه های و کارگاههای کوچک در جامعه. مضاف بر اینها مبارزات چند سال اخیر کارگران در اول ماه مه ها و هشت مارسهای گسترده تری بر گزارشده. در همان حال اعتراضات دانشجویی، اعتراضات معلمان و بخصوص ایجاد تشکل گسترده و متحد معلمان برای بالا بردن حق تشکل و حقوق ماهیانه خود. در کنار اینها مبارزات روز مره زنان و مردان در کوچه و خیابان علیه مزدوران لباس شخصی، بسیج، دایره منکرات و خلاصه جوی از اعتراض و مبارزه در کلیه زمینه ها در محیط کار و زندگی روزانه مردم برای آزادی برابری و رفاه در جامعه شروع شد و هنوز ادامه دارد. این اعتراضات و تحرکهای سیاسی که بعد از مبارزات هیجده تیر ۱۳۷۸ بصورت علنی و خیابانی شروع شد جامعه ایران را به یک میدان وسیع سیاسی/ مبارزاتی مردم علیه جمهوری اسلامی تبدیل کرده است. یعنی از نظر اعتراضات اجتماعی و صف بندی های سیاسی کلا جامعه در توان بالایی و در سطحی وسیع و علنی دارد هرروزه رژیم اسلامی را به چلنج میکید. اگر به کارنامه سیاسی جامعه ایران در صد سال اخیر نگاه کنیم، در هیچ دورانی سیاست و بحث سیاسی این همه فضا و مناسبات بین مردم در جامعه و تعارض و ایجاد تنش با دولت را اشغال نکرده است. یعنی اگر به یک مقایسه کوچک دست بزنیم، هیچوقت مردم در فضای کاملا پلیسی،ترور و اختناق در ایران این همه با سیاست و مسائل سیاسی روز خودرا قاطی و در گیر نکرده است. مثلا اگر به فضای دوران انقلاب ۱۳۵۷ نگاه کنیم، که جدی ترین تحول سیاسی در ایران را بوجود آورد، مردم در مقیاس معین خودرا درگیر سیاست کردند و بیشتر سازمانها و اعضا سازمانهای سیاسی در عرصه سیاست جامعه دیده میشدند. بعد از دوسال اول حاکمیت جمهوری اسلامی و ایجاد فضای ترور و رعب در جامعه ، دیگر فقط سازمانها و گروههای سیاسی مسلح در ترکمن صحرا، کردستان و گاها در نقاط پراکنده دیگر درگیر مسائل سیاسی جامعه بودند. یعنی مردمی که در انقلاب ۱۳۵۷ به خیابان آمده بودند، با ترور و فضای اختناق به خانه هایشان بر گشتند و رژیم توانست از این فضا برای تثبیت خود استفاده کند. اعدام وسیع زندانیان سیاسی در دو دوره (خرداد ۱۳۶۰ و شهریور ۱۳۶۷ )، مسئله جنگ ایران و عراق باران رحمتی شد برای تثبیت حاکمیت سیاه جمهوری اسلامی. اما همیشه در طرف دیگر اعتراضات وجود داشته و زنان ایران همیشه به انواع مختلف در مقابل آپارتاید جنسی در جامعه ایستادند. اما هیجده تیر ۱۳۷۸ نقطه عطف سیاسی مبارزاتی شده که مبارزات مردم به خیابانها کشیده شود و از قبل آن دستگاه حاکمیت جمهوری اسلامی را دچار انشقاق و دو دستگی کرد. اتحاد کمپ دشمنان مردم بهم خورد و جامعه از لحاض سیاسی پلاریزه ترشد.

 

این اوضاع را باید بر بستر مبارزات و جان فشانی بیش از یک دههطبقه کارگر، دانشجویان، روشنفکران و مردم آزاده ایران برای خلاصی و سرنگونی بدون چون و چرای جمهوری اسلامی دانست. یعنی در طول ده سال و درست بعد از ۱۸ تیر۱۳۷۸، بعد از اعتراضات گسترده و جدی طبقه کارگردر مقاطع مختلف در این ده سال. مبارزات و اعتراضاتی که هر ساله عمیق تر طبقاتی تر و گسترده تر شده (علیرغم سرکوب وحشیانه جنبش کارگری، جنبش دانشجویی و جنبش برابری طلب) این روند در جامعه از لحاظ سیاسی تاثیر بلاواسطه خودرا گذاشته است. یعنی اگر به کرنولوژی اعتراضات سرنگونی طلب در ایران و به حضور جدی کارگران و زنان مردان آزاده در صحنه سیاسی ایران نگاه کنیم از ۱ هیجدهم تیر ۱۳۷۸ تا کنون روزی نیست که کل حاکمیت جمهوری اسلامی بنوعی از طرف مبارزان در جامعه به تعارض نیافتاده باشد. از مبارزات دانشجویان، اعتراضات زنان به حجاب و مبارزه جدی و همه گیر آنها علیه آپارتاید جنسی لحظه ای جمهوری اسلامی را در جامعه آرام نگذاشته است. مبارزات کارگران در اوائل دهه ۱۳۸۰ برای پرداختی های معوقه، علیه اصلاح قانون کار، مبارزه کارگران عیله فقر و تحمیل بیحقوقی به جامعه و بخصوص طبقه کارگر، زیر بار شوراهای اسلامی نرفتن و ایجاد تشکلهایی مثل اتحادیه کارگری، مبارزه خانواده های کارگری علیه بیحقوقی در بازار کار و پشتیبانی خانواده های کارگری از مبارزات کارگران و دانشجویان. فشار به جمهوری اسلامی و آزادی رهبران کارگری در مقاطع مختلف، سازمان اعتراضات در سالگرد ۱۸ تیرهای بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ ، سازمان دادن اول ماه مه های که نمونه ای برجسته و همپشتی طبقاتی طبقه کارگر با دیگر هم طبقه ای های خود در سراسر دنیا و عقب نشینی معینی که به جمهور ی اسلامی تحمیل کرده اند.
.

اینها و دهها نمونه دیگر از این قبیل فضای سیاسی امروز ایران را بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ رقم میزنند. جمهوری اسلامی در یک تقابل مرگ و زندگی قرار گرفته تا جایی که رهبران دیروز درون رژیم از ترس فشار مردم " انقلابی" شدند و خودرا صاحب خطهای مختلف از جمله ملی/مذهبی، سبز و سفید و.... شده اند. این وضعیت با فضای سیاسی سالهای فبل از ۱۳۷۷ خیلی فرق دارد. در سالهای قبل هم اعتراضات وجود داشت مثلا اعتراضات به جنگ و یا برخوردهای جسته و گریخته ای دیده میشد. در ایندوران جمهوری اسلامی یک دست عمل میکرد و مسئله جنگ ایران و عراق یا حتی جنبش کردستان را توانستند با ترور و اختناق و سرکوب خونین خفه کنند. تمامیت رژیم در اجرای جنایات یک دست و دخیل بودند. فضای ترور و وحشت با اعدام بیش از صد هزار زندانی سیاسی در جامعه اکثریت مردم در جامعه را در سکوتی وحشتناک فرو برده بود. هر صدای اعتراضی با خشونت و اعدام جواب میدادند. انقلاب فرهنگی فضای دانشگاهها و مکانهای روشنفکری را آلوده کرده بود. اما اعتراضات برابری طلبانه دانشجویان و زنان و مردان آزاده در ایران در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ نقطه عطفی شد برای رو در روی علنی مردم و حاکمیت. بعد از اعتراضات ۱۸ تیر دانشجویان بود که کارگران پتروشیمی به نشان همبستگی با مبارزات دانشجویان علنا مبارزه طبقه کارگر و دانشجویان را بهم پیوند زد.
.

امروز بعد از یازده سال از هیدهم تیر ۱۳۷۸ اکنون نسلی دارد در خیابانها علیه رژیم قد علم کرده که خود تربیت شده دوران انقلاب فرهنگی و تحمیق آپارتاید جنسی است. اکنون همین نسل مبارزات جدی کارگران و دانشجویان و زنان و مردان آزاده را پشت سرخود دارد. اعتراضات موجود که از هیجدهم تیر ۱۳۷۸ علنا در خیابانها دارد مارش مرگ نظام ضد بشری جمهوری اسلامی را مینوازد پشتوانه و انرژی خودرا از اعتراضات روز مره در جامعه میگیرد. در منطق جنبشهای سیاسی و از نظر روند تنشهای اجتماعی در یک جامعه نقطه عطفهایی مثل ۱۸ تیر مبدایی میشود برای حرکتهای وسیع تر سیاسی در جامعه و امروز ما شاهد این تغییر به نفع مردم و مبارزه شان علیه جمهوری اسلامی هستیم. این موفقیت بزرگ توانسته است کمپ دشمنان را تکه تکه کند، آنها در سرکوب جامعه از اتحاد بیاندازد و یک بخش از دستگاه سرکوب سابق را ایزوله و بی خاصیت کند. اگر به صحنه سیاسی ایران نگاه کنیم امروز این واقعیت را میبینیم.

یعنی از هیجدهم تیر ۱۳۷۸ جنبش اجتماعی /سیاسی در جامعه و موقعیتی که امروز دارد، آیینه تمام نمای جریانهای سیاسی در جامعه شده است و نباید این را منکر شد. بدین خاطر که از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ هر ساله شاهد اعتراضات زنان، دانشجویان، معلمان، مبارزه علیه آپارتاید جنسی و ایجاد تشکلهای مختلف سیاسی ، صنفی در جامعه هستیم. البته منکر نشدن کاری از پیش نخواهد برد باید بطور جدی در جهت ایجاد تشکل و سمت و سو دادن به مبارزات، به همت کارگران و زنان و مردان آزادیخواه و دانشجویان و روشنفکرانی که امروز در صحنه سیاسی فعال هستند با ید بوجود آید. این یک نیاز تاریخی و طبقاتی است. مطمئنا بدون وجود یک تشکل مبارزاتی رادیکال و کارگری سرمایه داری به جنایت و ترور در ایران ادامه خواهد داد و دعوای خانوادگی طبقه حاکم بهترین مستمسک برای سرکوب و خون پاشیدن به مبارزات مردم برای آزادی و رفاه خواهد شد. ما به عنوان مبارزان راه آزادی ، برابری براب ایجاد یک دنیای بهتر باید این ضرورت را جدی بگیریم. اگر هیجدهم تیر نقطه عطفی در مبارزات مردم بوجود آورده ، نباید اجازه داد این موقعیت مبارزاتی از دست رود. بیش از ده سال توانستیم آنرا نگهداریم و رشد دهیم . اکنون باید این نیروی حاضر در میدان مبارزه را متشکل کرد. برای ایجاد حزب جدی طبقه کارگر که بتواند کارگران مبارز، دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و زنان و مردان آزادیخواهان درجامعه را متشکل و متحد کند تا این نیرو قدرت بیشتری بگیرد. در فضای سیاسی امروز جامعه تلاش برای سمت و سو دادن به جنبش کارگری و مبارزات مردم امری جدی و عاجل است. تلاش برای رادیکال کردن جو مبارزه مردم، دادن افق به مبارزات جاری در جامعه افشای دشمنان مردم در این مقطع جزو ضروریات مباحثات سیاسی است. رادیکالیسمی که امروز بعد از ۱۸ تیر ۱۳۷۸ علنا در جامعه خودرا نشان میدهد فضای مناسبی برای بحث و جدل سیاسی برای آینده است و باید هوشیارانه از آن به نفع جنبش سرنگونی استفاده کرد. مسئله جدی در مقطع کنونی و یا بطور جدی این است که نگذاریم جنبش آزادیخواهانه و برابری طلب و طبقه کارگر به سیاهی لشکر جنبش های بورژوایی تبدیل شوند. هیجدهم تیر نقطه عطفی جدی در مبارزات مردم بوجود آورد برای تداوم موفقیت آمیز تنها با مبارزه نظری و دخالت مستقیم در سازماندهی مبارزات زنان و مردان برابری طلب و آزادیخواه ، کارگری و دانشجویان برابری طلب ممکن است.

زنده باد جنبش سرنگونی طلب در ایران

یاد عزیزان جانباخته در هیجدهم تیرها گرامی باد

اسماعیل مولودی ۱۴ تیر ۱۳۸۹ 

دم خروس یا قسم حضرت عباس!؟

| 0 نظر
mostafa-hejri.jpgبعد از بیست و دوم خرداد ۱٣٨٨‌ شمسی‌ و در تمام یکسال گـذشته‌ سران جنبش سبز در عمل و گفتار نشان دادند که‌ حکومت جمهوری‌ اسلامی‌ را در بدترین حالت (بدتر از وضع کنونی‌) بر حکومتی‌ که‌ در آن دین از سیاست جدا باشد ترجیح می‌دهند و هم اکنون نیز اگر حکومتیان آ‌نان را به‌ حساب آ‌ورند و گوشه‌ای‌ از کارها را به‌ آ‌نان بسپارند ایرادی‌ بر آ‌ن نخواهند داشت، تجربه‌ این شناخت هم بر می‌ گردد به‌ سالهایی‌ که‌ آنان در مصدر کار بودند و هیچ ایرادی‌ بر این رژیم نداشتند، همین تجربه‌ به‌ ما می‌گوید اگر در انتصابات سال گـذشته‌ هر کدام از آ‌قایان کروبی‌ یا موسوی‌ به‌ ریاست جمهوری‌ منتصب می‌شدند با آ‌رامش تمام وظیفهی‌ دینی‌ خود را همچون سایرین در حکومت امام زمانی‌ انجام می‌دادند و اگر صدایشان هم در می‌آ‌مد از دست آ‌زادیخواهان داخلی‌ وابسته‌ به‌ استکبار جهانی‌! بود و به‌ این ترتیب دنیا و آ‌خرت خود را بیمه‌ می‌ کردند.

پیش بردن این راهکارها از سوی‌ سران جنبش سبز و همفکران آنان امری‌ طبیعی‌ است و انتظار بیشتر از این گروه‌ جز ساده‌اندیشی‌ و خوش خیالی‌ نیست، زیرا آ‌نان بر باورهای‌ خود که‌ صیانت از جمهوری‌ اسلامی‌ به‌ هر قیمتی‌ است محکم و تزلزل ناپــذیر ایستاده‌اند و در هر مقطعی‌ علیرغم بی‌مهری‌های‌ حکومتیان، به‌ روشنی‌ تمام از این باورها دفاع کرده‌اند و گاه‌ گاهی‌ به‌ منظور پاشیدن خاک به‌ چشم مردم به‌ نعل و به‌ میخ زده‌اند و سخنی‌ از آ‌زادی‌ ‌و برابری‌ (به‌ تعبیر اسلامی‌ فقاهتی‌ آ‌ن) چاشنی‌ بیانات خود کرده‌اند و گروهی‌ به‌ ظاهر روشنفکر که‌ از نبود آ‌زادی‌ و حضور ظلم و جفا نسبت به‌ آ‌زادیخواهان فریادشان از دست رژیم بلند است بگو آگاهانه‌ بر این سخنان و عملکرد آ‌قایان کف زده‌اند و با انواع تمجید و تحسینهای مبالغه‌ آ‌میز، دروغ و عوامفریبی‌های‌ سران اصلاحطلب را اوج و اعتلای‌ بینش و آ‌زادیخواهی‌ رقم زده‌اند تا بهتر بتوانند مفاهیم و محتوای‌ باورهای‌ واپسگرایانه‌ آنان را که‌ در جای‌ جای‌ بیانات و عملکرد یکساله‌ آ‌نان موج می‌زند از انظار بپوشانند و همراه‌ با آ‌نان آ‌گاهانه‌ یا ناآ‌گاهانه‌ در حفظ و تقویت رژیم جمهوری‌ اسلامی‌ سهیم باشند. و این است مصیبت بزرگ جامعه‌ کنونی‌ ما.

در این رابطه هر ناظر بی‌طرف و آ‌گاهی‌ با مطالعه‌ دقیق سخنان و عملکرد سران اصلاح طلب طی‌ یکسال گـذشته‌ بارها به‌ این واقعیت تلخ تاریخ یکساله‌ ایران پی‌ خواهد برد. ما در این نوشتار می‌کوشیم، انگشت بر چند نمونه‌ بارز از این تراژدی‌ بگـذاریم و بامید آ‌نکه‌ اجازه‌ داده‌ نشود جمعی‌ با هر قصدی‌ بتوانند چاه‌ را به‌ راه‌ بقبولانند:

(ما به‌ دنبال این هستیم که‌ قانون اساسی‌ بطور کامل عمل شود، انتخاباتی‌ سالم و آ‌زاد داشته‌ باشیم، مطبوعات و احزاب آ‌زاد باشند، دانشگاهیان آ‌زاد باشند و به‌ یک معنا کسی‌ برای‌ مردم تصمیم نگیرد.)
مصاحبه‌ کروبی‌ با روز آ‌نلاین ۱۹ خرداد ۱٣٨۹

(احزاب، جمعیتها، انجمنهای‌ سیاسی‌ و صنفی‌ و انجمنهای‌ اسلامی‌ یا اقلیتهای‌ دینی‌ شناخته‌ شده‌ آ‌زادند، مشروط به‌ اینکه‌ استقلال، آ‌زادی‌، وحدت ملی‌، موازین اسلامی‌ و اساس جمهوری‌ اسلامی‌ را نقض نکنند ...)
قانون اساسی‌ اصل بیست و ششم

نشریات و مطبوعات آزادند مگر آ‌نکه‌ مخل به‌ مبانی‌ اسلام یا حقوق عمومی‌ باشد. تفصیل آ‌ن را قانون معین می‌کند.
قانون اساسی‌ اصل بیست و چهارم

تشخیص و تفسیر اینکه‌ کدامیک از احزاب، جمعیتها و ... شرایط تعیین شده‌ در این ماده‌ قانونی‌ را دارا است یا دارا نیست تا اجازه‌ فعالیت داشته‌ باشد و یا تعطیل شود، همچنین تشخیص و تفسیر اینکه‌ مطالب مندرج در یک نشریه‌ و یا مطبوعات (مخل به‌ مبانی‌ اسلام یا حقوق عمومی‌) هست یا نیست تا اجازه‌ انتشار یابد یا تعطیل شود بر عهده‌ شورای‌ نگهبان است.

"کلیه‌ قوانین و مقررات مدنی‌، جزائی‌، مالی‌، اقتصادی‌، اداری‌، فرهنگی‌، نظامی‌، سیاسی‌ و غیر اینها باید بر اساس موازین اسلامی‌ باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه‌ اصول قانون اساسی‌ و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده‌ فقهای‌ شورای‌ نگهبان است."
قانون اساسی‌ اصل چهارم

شورای‌ نگهبان در این موارد ـ آ‌زادی‌ احزاب و مطبوعات ـ تا کنون به‌ وظیفه قانونی‌ خود عمل کرده‌ است. حال اگر وضع مطبوعات و احزاب در ایران مورد رضایت آ‌قای‌ کروبی‌ است که‌ باید سپاسگزار اجرای‌ قانون باشد و راضی‌، اما اگر ناراضی‌ است ـ که‌ از سخنانش چنین استنباط می‌شود ـ باید نتیجه‌ گرفت که‌ با اجرای‌ قانون اساسی‌ نمیتوان انتظار آزادی‌ احزاب و مطبوعات و یا انتخاباتی‌ سالم و آ‌زاد را داشت. آنچه‌ بیشتر در این مورد قابل بحث است اینست که‌ کسی‌ که‌ این قانون را قبول داشته‌ باشد چگونه‌ و با چه‌ تعبیری‌ از عبارت "سالم و آ‌زاد" می‌تواند ادعا کند که‌ با عملی‌ نمودن این قانون" انتخابات آ‌زاد و سالم" اتفاق بیافتد؟

در رابطه با انتخاب رئیس جمهور اصل یکصدو پانزدهم قانون اساسی‌ حاکیست که ‌"رئیس جمهور باید از میان رجال مذهبی‌ و سیاسی‌ که‌ واجد شرایط زیر باشند انتخاب گرددد:
ایرانی‌ الاصل، تابع ایران، مدیر و مدبر، دارای‌ حسن سابقه‌ و امانت و تقوی‌، مومن و معتقد به‌ مبانی‌ جمهوری‌ اسلامی‌ ایران و مذهب رسمی‌ کشور."
واجدین این شرایط را نیز شورای‌ نگهبان تعیین می‌کند. آنچه‌ حاصل این قانون است عبارتست از رئیس جمهوری‌هایی‌ که‌ تا بحال داشته‌ایم از جمله‌ آ‌قای‌ احمدی‌نژاد.

صرفنظر از مجموعه‌ای‌ از شعارهای‌ فریبکارانه‌ی‌ این گروه‌ در رابطه با آ‌زادی‌، اگر تامل دقیقتری‌ به‌ گفته‌ی‌ آ‌نان در طول یکسال گـذشته‌ بیاندازیم متوجه‌ این واقعیت خواهیم شد که‌ جوهر فکری‌ آ‌نان در رابطه با آ‌زادی‌ و حقوق مردم تفاوتی‌ با اندیشه‌ حاکمان امروزی‌ رژیم ندارد و همگی‌ سروته‌ یک کرباسند، مشکل این آ‌قایان اینست که‌ از دایره‌ حکومت و قدرت به‌ حاشیه‌ رانده‌ شده‌اند. برای‌ درک این واقعیت کافی‌ است به‌ چند نمونه‌ زیر توجه‌ شود:

ـ "هر حرکت ساختارشکنانه‌ و خلاف قانون و گفتن حرفهایی‌ که‌ از ما نیست، محکوم و مطرود است."
ـ "هشدار که‌ مبادا تمامیت خواهان شما را به‌ ساختارشکنی‌ وادار نموده‌ که‌ این امر خواست مخالفان و دشمنان حرکت صلح آ‌میز شما است."
ـ " هشدار که‌ مبادا عوامل نفوذی‌ و بیگانگان در صفوف شما رخنه‌ نموده‌ و ارزشهای‌ دینی‌ و اخلاقی‌ و ملی‌ را خدشه‌دار نمایند ."
خاتمی‌ در دیدار با شورای‌ مرکزی‌ مجمع نمایندگان ادوار مجلس

ـ "سکولاریسم با موازین دینی‌ و فرهنگی‌ ما سازگار نیست و عامل بیگانه‌ هم می‌کوشد تا سکولاریسم را در جامعه‌ برای‌ مقابله‌ با حکومت دینی‌ رواج دهد."
خاتمی‌ در دیدار با جمعی‌ از بازداشت شدگان و زندانیان سیاسی‌ پس از انتخابات

خاتمی‌ که‌ دستش از قدرت کوتاه‌ است معتقد است که‌:
•    گفتن حرفهایی‌ که‌ از ما نیست محکوم و مطرود است
•    آ‌نانکه‌ شعارهای‌ ساختارشکنانه‌ می‌دهند عوامل نفوذی‌ بیگانه‌ هستند
•    ساختارشکنی‌ خواست مخالفان و دشمنان حرکت صلح آ‌میز است
•    آ‌نانکه‌ سخن از سکولاریسم به‌ میان آ‌ورند عامل بیگانه‌اند

این سخنان و اتهامات را با ادعاها و اتهامات حکومتیان مقایسه‌ کنید، چه‌ تفاوتهایی‌ در ماهیت آ‌نها می‌توان سراغ داشت؟ مگر حکومتیان غیر از این باورها را بر زبان می‌آ‌ورند که‌ حرفهایی‌ که‌ متعلق به‌ غیر از آنها است محکوم و مطرود است و کسانی‌ که‌ جز آنان نمی‌اندیشند عوامل نفوذی‌ بیگانه‌ و مخالفان و دشمنان هستند و روزانه‌ این اتهامات را بر سر دگراندیشان و حتی‌ جنبش سبز می‌بارانند؟

تفاوتی‌ که‌ در این رابطه بطور آشکار می‌توان دید اینست که‌ حکومتیان ازقدرت خود بر علیه‌ کسانی‌ که‌ حرفهایی‌ می‌زنند که‌ از آنها نیستند و عوامل نفوذی‌ بیگانه‌ و مخالفان و دشمنان (به‌تعبیر آ‌نان) هستند از زندانهای‌ اوین، کهریزک و ... استفاده‌ می‌کنند ولی‌ سران اصلاح طلب جنبش سبز فعلا دستشان خالی‌ است و این تصفیه‌ حسابها را برای‌ روزی‌ نگه‌ داشته‌اند که‌ دستشان به‌ گوشه‌ای‌ از عبای‌ آ‌قای‌ خامنه‌ای‌ و ... بند شود.

در این میانه‌ وقتی‌ از آ‌قای‌ کروبی‌ می‌شنویم که‌ "تمکین به‌ خواست ملت و به‌ رسمیت شناختن حقوق آ‌نان راه‌ خروج از بحران موجود است".
(کروبی‌ بیانیه‌ دعوت مردم به‌ شرکت در اجتماعات روز ۲۲ بهمن ۱٣٨٨

و آ‌نرا با سخنان احمدی‌نژاد می‌سنجیم که‌ مخالفان خود را خس و خاشاک نامید. به‌ ناچار به‌ این نتیجه‌ می‌رسیم که‌ ملت در نظر این آ‌قایان کسانی‌ هستند که‌ حرفهای‌ آ‌نها تکرار می‌کنند، بقیه‌ عوامل نفوذی‌، دشمن (تو بخوان خس و خاشاک) و ... هستند. باز هم تفاوت نه‌ در عمق اندیشه‌ی‌ این دو گروه‌ ـ حکومتیان و از حکومت رانده‌ شدگان ـ نسبت به‌ مخالفانشان، که‌ در دوری‌ و نزدیکی‌ آنان به‌ قدرت است.

آخرین نمونه‌ که‌ در این رابطه به‌ آن اشاره‌ می‌کنم سخنان آ‌قای‌ موسوی‌ است که‌ در بیانیه‌ هیجدهم وی‌ که "منشوری‌ برای‌ جنبش سبز" نامیده‌ شده‌ است:
"... هر فرد ایرانی‌ که‌توسل به‌ خرد جمعی‌ توحیدی‌ را به‌ عنوان مبنای‌ تلاش برای‌ ایجاد فردای‌ بهتر برای‌ میهن خویش بپـذیرد در زمره‌ فعالان جنبش سبز به‌ شمار می‌آید"

اولا عبارت خرد جمعی‌ توحیدی‌ مجموعه‌ای‌ از مفاهیم متضاد را در بر گرفته‌ است که‌ هیچ نوع همخوانی‌ با همدیگر ندارند تنها مگر آ‌قای‌ موسوی‌ از آ‌ن سر در بیاورد! ثانیا عبارتی‌ از این آ‌شکارتر نمی‌شود بیان کرد که‌ از نظر ایشان ـ و بقیه‌ افراد این گروه‌ ـ ایرانیانی‌ که‌ توسل به‌ خرد جمعی‌ توحیدی‌ آ‌قای‌ موسوی‌ را مبنای‌ تلاش ... نپـذیرند در زمره‌ جنبش سبز به‌ شمار نمی‌آ‌یند. اینچنین صراحتی‌ در بیان آ‌قای‌ موسوی‌ جای‌ تقدیر است زیرا در برگیرنده‌ کلی‌ از همان باور حکومتیان است. اما جالبتر اینکه‌ انگار آ‌قای‌ موسوی‌ این بیان صریح خود را در رابطه با تایید و تاکید بر انحصار فکری‌ و در تضاد با آ‌زادی‌ و برابری‌ فراموش نموده‌ است زیرا تنها چند جمله‌ پایینتر می‌نویسد: "نقض هر گونه‌ انحصار فکری‌ رسانه‌ای‌ و سیاسی‌ در سرلوحه‌ جنبش سبز قرار دارد" یا "برقراری‌ آ‌زادی‌ ‌و برابری‌ از اهداف انکار ناپـذیر انقلاب اسلامی‌ است که‌ جنبش سبز بر ضرورت دستیابی‌ به‌ آن تاکید دارد".

آ‌قای‌ موسوی‌ در این عبارات و مفاهیم متناقض و متضاد ضمن بیان باورهای‌ انحصار گرانه‌ و ضد آ‌زادی‌ و برابری‌ خویش می‌خواهند با خاک پاشی‌ بر چشم مردم با آ‌وردن جمله‌های‌ بعدی‌، جوهره‌ فکر عقب مانده‌ و همطراز خود با حکومتیان را لاپوشانی‌ کند، غافل از اینکه‌ علیرغم تحسین و تمجیدهای‌ چندی‌ که‌ از این "منشور"! از طرف طرفدارن افکار آ‌قای‌ موسوی‌ از وی‌ به‌ عمل آ‌مد مردم توان تشخیص درست میان دم خروس و قسم حضرت عباس را دارند.

مصطفی هجری - دبیرکل حزب دموکرات کردستان ایران
---------------------
منبع : اخبار روز

baharamrahmani.jpgاخیرا بحث بر سر میراث خمینی، به یک دعوا و کشمکش جدیدی بین جناح های حکومت اسلامی تبدیل شده است. اما در این مباحث، همواره سعی می شود که بر جنایات خمینی علیه بشریت سرپوش گذاشته شود و به کشمکش جناحی محدود گردد. در حالی که خمینی بنیان گذار حکومت اسلامی، سنبل جهل و جنایت، جنگ و خشونت، ترور و وحشت، شکنجه و اعدام و سنگسار و فاشیسم به معنای واقعی در همه ابعادش بوده است. از این رو، هر کسی و جریانی مدافع خمینی و افکار او باشد مستقیما طرفدار جهل و جنایت، تروریسم و کشتار و فاشیسم است.
قطع سخن رانی حسن خمینی، نوه خمینی در مراسم بیست و یکمین سالگرد مرگ خمینی، مخالفین و موافقین زیادی در جناح های حکومت اسلامی پیدا کرده است که نشان دهنده دعوا بر سر میراث خونین اوست. میراثی که به خود ده ها هزار انسان آلوده است.
تاکنون نوه‌ خمینی، هیچ‌ گاه به این شکل علنی، مورد توهین قرار نگرفته بود. چندین بار بلندگوها هنگام سخن رانی او قطع شد. چندین بار سخن رانی او، به دلیل  سردادن شعارها قطع شد.
حسن خمینی، از شعاردهندگان خواست که شعارهای خود را تا زمان حضور آیت ‌الله خامنه‌ ای و در حمایت از او نگاه دارند، بعد افزود: «هنوز بیست سال از رحلت امام نگذشته است.»
گفته می شود قطع سخن رانی حسن خمینی بر سر مزار پدر بزرگش و توهین به او، توسط دولت و حامیان آن برنامه‌ریزی شده بود. پس از این واقعه، حتا خبر درگیری و زد و خورد بین نوه خمینی و وزیر کشور احمدی نژاد که نماینده دولت در ستاد برگزاری مراسم خمینی بود منتشر شده است.
نسل جوان که اکثریت جمعیت امروز ایران را تشکیل می‌ دهند، به این دعواهای جناجی به ویژه بر سر میراث خمینی، پشیزی قائل نیستند.
جوانانی که در تظاهرات های میلیونی سال گذشته، علیه ولایت فقیه شعار می دادند؛ تصاویر خمینی، خامنه ای و احمدی نژاد را آتش می زدند یعنی با زیر سئوال بردن بنیادهای حکومت اسلامی، صف مبارزه خود را از جناح بندی های حکومتی جدا کردند و عملا نشان دادند که به طور کلی حکومت جهل و جنایت اسلامی را نمی خواهند.
نیروی جوانی که خواهان تغییر جامعه است تا آن را برای زندگی آزادتر و انسانی تر مهیا کند. بنابراین، نسل جوان به این میراث اهمیتی نمی دهد وقتی که تاریخ خمینی را مطالعه می کند و وضعیت امروز را می بیند نه تنها نفرت شان از خمینی، بلکه از همه جناح ها و عناصر طرفدار خمینی شدیدتر می گردد.
خمینی، یکی از یکی از بزرگ ترین جنایت کاران عصر حاضر است. هرگونه حمایت از افکار و سیاست های خمینی،‌ یعنی دفاع از همه جنایات وقایع سال¬های اوایل انقلاب، کشتارهای ۶ تا ۶۲، هشت سال جنگ ایران و عراق، قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی در سال ۶۷ و یا سرپوش گذاشتن به این جنایت ها است. بیش ترین جنایاتی که حکومت اسلامی مرتکب شد در دورانی است که خمینی حکمرانی می کند.
دفاع از خمینی، یعنی اعزام صدها هزار جوان و نیروهای سرکوبگر نظامی و انتظامی و غیره برای کشتار مردم ترکمن صحرا، کردستان، خوزستان و سیستان و بلوچستان، این محروم ترین مناطق کشور است. دفاع از خمینی، اعزام صدها هزار جوان به قتل گاه های جنگ ایران و عراق است.
دفاع از خمینی، یعنی دفاع از حجاب اجباری اسلامی، حمله به زنان در خیابان ها و اسید پاشیدن به صورت زنان آزاده ای که حجاب اسلامی را رعایت نمی کردند، تجاوز به دختران در زندان ها و دفاع از آپارتاید جنسی است. دفاع از خمینی، یعنی حمله به روزنامه ها و چاپخانه ها و اشغال آن ها و برقراری سانسور شدید بر مطبوعات. دفاع از خمینی، به معنی ممنوعیت آزادی بیان و قلم و اعدام سعید سلطانپور، حمله به دفتر کانون نویسندگان و ممنوعیت فعالیت آن. دفاع از خمینی، به معنی انحلال احزاب سیاسی و نهادهای دمکراتیک و دستگیری و شکنجه و اعدام اعضا و فعالین و رهبران آن. دفاع از خمینی، یعنی حمله به دانشگاه و بستن این مراکز علم و دانش و سازمان دهی انقلاب فرهنگی با سرکوب و پاکسازی دانش جویان و اساتید سکولار و چپ و هم چنین اسلامی کردن دروس و فضای دانشگاه ها. دفاع از خمینی، به معنی دفاع از جهل و جنایت و خرافات اسلامی است. دفاع از خمینی، یعنی اشاعه تروریسم دولتی. دفاع از خمینی، به معنی دشمنی با هرگونه آزادی فردی و جمعی. دفاع از خمینی، یعنی تشویق دختران نابالغ به ازدواج و تجاوز به آن ها. دفاع از خمینی، یعنی تجاوز به جان و مال مردم. دفاع از خمینی، به معنی دفاع از گروه های مافیایی و تروریستی اسلامی در ایران و جهان. دفاع از خمینی، به معنی محرومیت و فقر و فلاکت اقتصادی به اکثریت مردم ایران به ویژه کودکان خانواده های کارگری و فقیر. دفاع از خمینی، به معنی دفاع از مردسالاری و آپارتاید جنسی است.

آیت الله حسینعلی منتظری، نزدیک ترین هم فکر و دوست خمینی بود که او را بارها به طور غیرمستقیم جنایت کار نامید. منتظری خطاب به خمینی نوشت: «آیا می دانید که جنایاتی در زندان های جمهوری اسلامی به نام اسلام در حال وقوعند که شبیه آن در رژیم منحوس شاه هرگز دیده نشد؟ آیا می دانید که تعداد زیادی از زندانی ها تحت شکنجه توسط بازجویانشان کشته شده اند؟ آیا می دانید که در زندان (شهر) مشهد، حدود ۲۵ دختر به خاطر آن چه بر آن ها رفته بود... مجبور به درآوردن تخمدان یا رحم شدند؟ آیا می دانید که در برخی زندان های حمهوری اسلامی دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار می گیرند؟ ...»
خمینی، به همه این جنایت آگاهی داشت؛ منتظری آگاهی داشت؛ موسوی نخست وزیر آگاهی داشت؛ خامنه ای رییس جمهور آگاهی داشت؛ رفسنجانی، مرد شماره دو حکومت آگاهی داشت؛ کروبی، نایب رییس مجلس آگاهی داشت؛ علی ربیعی مقام ارشد وزارت اطلاعات، سعید حجاریان یکی از بنیان گذاران وزارت امنیت و اطلاعات، محمد خاتمی رییس جمهوری وقت، محسن آرمین، تاج زاده، سروش، عبدالله نوری، موسوی تبریزی، محمد محمدی ری شهری، ملاحسنی امام جمعه دیوانه و آدم کش ارومیه، موسوی اردبیلی دادستان کل کشور، بهزاد نبوی، ابراهیم یزدی وزیر امور خارجه دولت موقت، ابراهیم نبوی، اکبر گنجی، موسوی خوئینی ها، کدیور، ابطحی، رضمیان زاده، رضا خاتمی ، حبیب بی طرف، محسن سازگارا، فاطمه حقیقت جو، دکتر مصطفی معین، قالی باف، عطاالله مهاجرانی، محسن مخلباف، محسن میردامادی، محسن آرمین، عباس دوزدوزانی، ده نمکی، دکتر حسین الله کرم، دکتر محسن رضایی، برادران لاریجانی، دکتر عباس سلیمی نمین، دکتر محمود احمدی نژاد، خاتمی و غیره همه و همه می دانستند و هر کدام در جایگاه و موقعیت دولتی، نقشی در این جنایات ایفا کرده اند. به همین دلیل، همه این ها حرف زدن درباره جنایات خمینی را خط قرمز خود حکومت و جناح شان می دانند مهر سکوت به لب زده اند.
آنچه در ایران ۵۸ تا ۶۰ و دهه شصت گذشت، هیچ دست کمی از جنایات نازی های آلمانی ندارد. ده ها هزار زندانی سیاسی به جوخه های مرگ سپرده شدند و حدود چهارصد فعال سیاسی مخالف حکومت در خارج از مرزهای ایران ترور شدند. هزاران نفر در حمله به ترکمن صحرا، کردستان، خوزستان و سیستان و بلوچستان، کشته شدند. خلخالی که جنون آدم کشی داشت با فرمان خمینی، چوبه های دار را بر سر هر کوی و برزنی برپا کرده بود. پاسداران تحت امر خلخالی، به هر کسی مظنون بودند دستگیر و بدون هیچ گونه دادگاهی تیرباران می کردند. به دستور موسوی تبریزی و خلخالی هزاران انسان اعدام شدند و صدها هزار نفر زندانی و شکنجه و شلاق خوردند و یا در زندان ها مورد تجاوز قرار گرفتند. بسیاری از آن ها، پس از آزادی از زندان دچار ناراحتی های روحی و روانی و یا جسمی شدند و برخی از آن ها حتا تا آخر عم معلول گردیدند.

مراسم بیست و یکمین سالگرد مرگ خمینی در روز ۱۴ خرداد ۱۳۸۹ بر سر قبرش، در شرایطی برگزار شد که کشمکش جناح ها را شعله ورتر کرد. در ۱۴ خرداد امسال، خامنه ای و دولت احمدی نژاد ضمن توافق و یا با هماهنگی یکدیگر، مانع سخن رانی نوه خمینی شدند. چون که او در جناح این ها قرار ندارد. افراد و حتا گرایش هایی از درون جناح غالب حکومت اسلامی، در واکنش به اغتشاش ایجاد شده و حذف سخن رانی «نوه امام»، خامنه ای و دولت احمدی نژاد را مورد انتقاد شدید قرار دادند. تا جایی که خامنه ای اولین بار از طرف عده ای از روحانیت درون حکومت به «قدرت طلبی» متهم شد.
این بار فقط نیروهای «اصلاح طلب» حکومت اسلامی و آیت الله هایی نظیر موسوی اردبیلی قاضی القضات و حسن صانعی دادستان کل دوران خمینی نبودند که نسبت به این امر واکنش نشان دادند، بلکه با ورود آیت الله هایی از قبیل مکارم شیرازی، وحید خراسانی و محمدی گیلانی، منتقدین خامنه ای و دولت احمدی نژاد گسترده تر شد.
واکنش آیت الله محمدی گیلانی، حاکم شرع قداره بند دوران خمینی و دفاع قاطع او از سیدحسن خمینی، حتا صف بندی های تازه ای را در درون جناح غالب حکومت اسلامی پدید آورده است.
خامنه ای، دولت احمدی نژاد و جناح مسلط حکومت اسلامی تاکنون نشان داده اند که آن ها هیچ راه دیگری به جز سرکوب و کشتار توده های مردم تصور نمی کنند. خامنه ای و نیروهای وفادار به آن، به دلیل جنایاتی که علیه مردم مرتکب شده اند، راهی جز تشدید همان مواضع سرکوبگرانه و جنایت کارانه تاکنونی خود ندارند. بر این اساس، خامنه ای و احمدی نژاد در سخن رانی های خود با شدت بیش تری بر مواضع گذشته شان پای می فشارند. آن ها نشان دادند که حتا برای تسویه حساب نهایی با نیروهای منتقد درون حکومت از جمله میرحسین موسوی و کروبی، همواره به فکر برنامه ریزی طرح ها و توطئه هایی هستند تا آن ها را به لحاظ فیزیکی نیز حذف کنند. خامنه ای در سخن رانی مراسم ۱۴ خرداد خود، عریان تر از هر زمان دیگر بر پیش برد سیاست سرکوب و کشتار حکومت اسلامی تاکید کرد.
خامنه ای، حتا به توصیه های عنصر مهمی چون هاشمی رفسنجانی که راه برون رفت از بحران کنونی حکومت اسلامی را دخالت مستقیم «رهبر» برای رسیدن به یک تفاهم و مصالحه میان نیروهای درگیر درون درون می دانست و تاکنون نقش توازن قوا در میان سران حکومت را ایفا کرده، دیگر توجهی ندارد؛ به طوری که او اخیرا بحث کناره گیری از مسئولیت های خود در درون حکومت و هم چنین سیاست را پیش کشیده است. در حالی که ظاهرا خامنه ای موافق کنار کشیدن او از مسئولیت های دولتی اش نیست اما احمدی نژاد، از آن استقبال کرده است. اختلافات علنی رفسنجانی و خامنه ای در سال گذشته و در ماه های اخیرا تقریبا زبان صریح تری به خود گرفته است.
دفتر هاشمی رفسنجانی، در پاسخ به مقاله روزنامه وطن امروز، جوابیه تندی را منتشر کرد. با توجه به تاریخ نگارش این جوابیه که یک هفته بعد از سخن رانی ۱۴ خرداد خامنه ای انتشار یافت و با توجه به مواضع مطرح شده در نامه دفتر هاشمی رفسنجانی، باید گفت جوابیه فوق، پیش از آن که پاسخ به روزنامه وطن امروز باشد، پاسخ به شخص خامنه ای است.
جوابیه دفتر هاشمی رفسنجانی، با اشاره به «سکوت مصلحت آمیز» خامنه ای نسبت به این هتاکی ها، این امر را عامل اصلی بی حرمتی های افراد و هتاکی روزنامه هایی از نوع وطن امروز، نسبت به هاشمی رفسنجانی دانسته است.
جوابیه هم¬ چنین در واکنش به مساله تقلب در انتخابات حکومت اسلامی در سال های پیش، مستقیما نقش «رهبر» را پیش کشیده و می نویسد: «چرا در بیان نتایج انتخابات مجلس ششم در سال ۱۳۷۸ نعل وارونه می‌ زنید؟ مگر نمی ‌دانید با شمارش مجدد تنها ۲۰ درصد صندوق ‌های حوزه انتخابیه تهران، که توسط شورای نگهبان انجام می ‌گرفت، آیت ‌الله هاشمی رفسنجانی از رتبه سی ‌ام به نوزدهم رسید؟ مگر نمی ‌دانید وقتی آن آبروریزی داشت اساس انتخابات را زیر سؤال می ‌برد، رهبر معظم انقلاب دستور توقف بازشماری را صادر فرمودند؟»
بی شک مواضع تند و افشاگرانه دفتر هاشمی رفسنجانی، شکاف بین رفسنجانی و خامنه ای را تشدید کرده است به طوری که احمدی نژاد عملا تلاش هایی را در جهت حذف رفسنجانی و موسوی و جاسبی و... از هیات امنای دانشگاه آزاد آغاز کرده است علاوه بر این که به یک کشمکش تازه دولت با قوه قضائیه و مجلس تبدیل شده است؛ متقابلا رفسنجانی جلسه هیات امنای دانشگاه آزاد را برگزار کرده و با خواست او، میرحسین موسوی نیز در این اجلاس شرکت کرده است. حسین شریعتمداری، نماینده خامنه ای در روزنامه کیهان، این مساله را دستاویزی برای حمله شدید به رفسنجانی قرار داده است.
پس از اهانت به سیدحسن خمینی در مراسم سالگرد درگذشت پدر بزرگ وی و هم چنین به دنبال توهین شدید طلبه‌ های بسیجی حوزه علمیه قم در روز ۲۳ خرداد، چند‌ تن از مراجع تقلید و مدرسین حوزه علمیه قم، با صدور بیانیه یا در کلاس درس خود، این عمل را محکوم کردند. دفاع روحانیون برجسته از سیدحسن خمینی، خشم حسین شریعتمداری را برانگیخت.
حسین شریعتمداری، در سرمقاله روز سه ‌شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ کیهان نوشت: «دل جوئی برخی عالمان بزرگوار از جناب آقای سیدحسن خمینی به خاطر حمایت از امام راحل بوده است. به همین دلیل لازم بود این دل جویی با هشدار و اندرز به نوه محترم حضرت امام نیز همراه باشد. چرا که ایشان به دلیل همنشینی یک‌ اله اخیر خود با دشمنان امام و عوامل نشان‌دار بی گانه، مورد اعتراض مردم قرار گرفتند... وقتی در کنار دل جویی از وی، نسبت به مواضع غیرقابل ایشان اندرزی داده نمی ‌شود، این دل جویی نقض غرض تلقی خواهد شد...».

باین ترتیب، بحران قدرت و تنش میان سران و ارگان ها و جناح های حکومت، به حدی تشدید شده که تقابل شدیدتر جناح های درون حکومت اجتناب ناپذیر شده است. تقابلی که ریشه در منافع اقتصادی و سیاسی طرفین در حاکمیت دارد. به خصوص با وجود این که این تنش ها هر روز بیش تر و بیش تر می گردد اما سران هر دو جناح همواره به این فکر هستند که کل «نظام» آسیب نبیند و مردم نتوانند از شکاف های موجود به نفع خود توازن قوا را بر هم بزنند.
کشاکش امروز جناح های درون حکومت که هر کدام از آن ها تلاش می کنند خود را طرفدار واقعی «خط امام» معرفی کنند، اساسا دعوایی بر سر تقسیم میراثی است که آلوده به خون صدها هزار انسان است و نسل هایی از جامعه ایران را به تباهی کشانده است.
آن چه که طی سه دهه گذشته بر علیه زیست و زندگی کارگران، زنان، دانش جویان، روشنفکران، هنرمندان و به طور کلی مردم آزاده ایران ایران اعمال شده است، دقیقا مبتنی بر اهداف و سیاست های خمینی و دستورالعمل های نظری و عملی شخص خمینی بوده است.
اکنون خامنه ای و احمدی نژاد، یعنی جناح مسلط حکومت اسلامی، با موج عظیمی از مخالفین روبرو هستند که همواره شعار «مرگ بر دیکتاتور» و «مرگ بر خامنه ای» سر می دهند. بنابراین، جایگاه کنونی خامنه ای و جناح غالب حکومت اسلامی، برای مردم معترض و آزادی خواه ایران روشن شده است.
اما «اصلاح طلبان» که به ادامه راه «امام راحل» شان تاکید دارند و افکار و عقاید و سیاست هایشان نیز تفاوت چندانی با جناح حاکم ندارد، نگران این واقعیت هستند که کل «نظام» از دست نرود. چرا که اگر کل حکومت اسلامی با قدرت مردم سرنگون شود آن ها نیز در کنار جناح حاکم منافع اقتصادی و سیاسی خود را از دست خواهند داد. از این رو، هر دو جناح غالب و مغلوب هم زمان با پیش برد تنش ها و اختلافات خود، حواس شان جمع است که کنترل مردم از دست شان خارج نشود و موقعیت نظام در معرض خطرات جدی قرار نگیرد. در واقع «اصلاح طلبان» درون حکومت نیز نه صرفا به دلیل هم دستی با خمینی و شرکت در کشتارهای اوایل انقلاب ۵۷ و دهه شصت و وقایع پس از آن تا به امروز، بلکه به دلیل ریاکاری ها و فریب کاری هایی که امروز با کتمان کردن جنایات صورت گرفته در دوران خمینی و توسط شخص او، در مقابل مردم آزاد خواه و عدالت جو قرار دارند.
علاوه بر این در دوره هشت سال ریاست جمهوری محمد خاتمی که جناح اصلاح طلب تمام قدرت را در دست داشت نه تنها هیچ اقدامی در جهت بهبود وضع اقتصادی، سیاسی و اجتماعی مردم به وجود نیاوردند، بلکه در اتفاقات مهمی چون واقع تکان دهنده ۱۸ تیر و به دنبال آن اعتراضات گسترده دانش جویان را سرکوب کردند و هزاران نفر را دستگیر نمودند؛ مامورین امنیتی نویسندگانی چون مختاری و پوینده را ترور کردند و یا این که کارگران اعتصابی خانون آباد را به گلوله بستند و هم چنین در روز اول مه می ۸۳، کارگران را در شهر سقز به وحشیانه ترین شکلی سرکوب کردند و هفت نفر از سازمان دهندگان این حرکت را دستگیر و زندانی و شکنجه کردند بخش از کارنامه شان است و الان نیز در مورد آن ها سخنی به میان نمی آورند. بر این اساس هر دو جناح که به سر خمینی قسم می خورند و بر ادامه راه او تاکید می ورزند جنایت کار هستند.

تنها یادآوری گوشه ای از یک سخن رانی خمینی که در جهت تبیین سیاست گزاری جانیانه حکومت اسلامی و تشدید سرکوب و کشتار، بیان شده است و هم چنین فرمان خمینی، مبنی بر قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، برای نشان دادن چهره واقعی و کریه و جنایت کارانه روح الله خمینی، کافی است.
متن این سخن رانی خمینی، به شرح است:
«اشتباهی که ما کردیم این بود که به طور انقلابی عمل نکردیم و مهلت دادیم به این قشرهای فاسد. و دولت انقلابی و ارتش انقلابی و پاسداران انقلابی، هیچ یک از این ها عمل انقلابی نکردند و انقلابی نبودند. اگر ما از اول که رژیم فاسد را شکستیم و این سد بسیار فاسد را خراب کردیم، به طور انقلابی عمل کرده بودیم، قلم تمام مطبوعات را شکسته بودیم و تمام مجلات فاسد و مطبوعات فاسد را تعطیل کرده بودیم، و روسای آن ها را به محاکمه کشیده بودیم و حزب های فاسد را ممنوع اعلام کرده بودیم، و روسای آن ها را به سزای خودشان رسانده بودیم، و چوبه های دار را در میدان های بزرگ برپا کرده بودیم و مفسدین و فاسدین را درو کرده بودیم، این زحمت ها پیش نمی آمد.
من از پیشگاه خدای متعال و از پیشگاه ملت عزیز، عذر می خواهم، خطای خودمان را عذر می خواهم. ما مردم انقلابی نبودیم، دولت ما انقلابی نیست، ارتش ما انقلابی نیست، ژاندارمری ما انقلابی نیست، شهربانی ما انقلابی نیست، پاسداران ما هم انقلابی نیستند؛ من هم انقلابی نیستم. اگر ما انقلابی بودیم، اجازه نمی دادیم این ها اظهار وجود کنند. تمام احزاب را ممنوع اعلام می کردیم. تمام جبهه ها را ممنوع اعلام می کردیم. یک حزب، و آن «حزب الله»، حزب مستضعفین.
و من توبه می کنم از این اشتباهی که کردم، و من اعلام می کنم به این قشرهای فاسد در سرتاسر ایران که اگر سر جای خودشان ننشینند، ما به طور انقلابی با آن ها عمل می کنیم. مولای ما، امیرالمومنین - سلام الله علیه - آن مرد نمونه عالم، آن انسان به تمام معنا انسان، آن که در عبادت آن طور بود و در زهد و تقوا آن طور و در رحم و مروت آن طور و با مستضعفین آن طور بود، با مستکبرین و با کسانی که توطئه می کنند شمشیر را می کشید و می کشت. هفتصد نفر را در یک روز - چنان چه نقل می کنند - از یهود بنی قریضه - که نظیر اسرائیل بود و این ها از نسل آن ها شاید باشند - از دم شمشیر گذراند! خدای تبارک و تعالی در موضع عفو و رحمت رحیم است. و در موضع انتقام، انتقام جو. امام مسلمین هم این طور بود، در موقع رحمت، رحمت؛ و در موقع انتقام، انتقام. ما نمی ترسیم از این که در روزنامه های سابق، در روزنامه های خارج از ایران، برای ما چیزی بنویسند. ما نمی خواهیم وجاهت در ایران، در خارج کشور پیدا بکنیم. ما می خواهیم به امر خدا عمل کنیم، و خواهیم کرد. اشدا علی الکفار رحما بینهم.
این توطئه گرها در صف کفار واقع هستند. این توطئه گرها در کردستان و غیر آن در صف کفار هستند، با آن ها باید با شدت رفتار کرد. دولت با شدت رفتار کند، ژاندارمری با شدت رفتار کند؛ ارتش با شدت رفتار کند. اگر با شدت رفتار نکنند، ما با آن ها با شدت رفتار می کنیم. ما با خود همین ها، با خود همین ها که مسامحه بکنند، اگر مسامحه بکنند، با شدت رفتار می کنیم. مسامحه حدودی دارد، جلب وجاهت حدودی دارد. مصالح مسلمین را نمی گذارند به این امور از بین برود. دادستان انقلاب موظف است مجلاتی که بر ضد مسیر ملت است و توطئه گر است تمام را توقیف کند، و نویسندگان آن ها را دعوت کند به دادگاه و محاکمه کند. موظف است کسانی که توطئه می کنند و اسم «حزب» روی خودشان می گذارند، روسای آن ها را بخواهد و آن ها را محاکمه کند. ما باز تا چندی مهلت می دهیم به این قشرهای فاسد؛ و این اعلام آخر است و اگر چنان چه در کار خودشان تعدیل نکنند و به ملت برنگردند و دست از توطئه ها برندارند، خدا می داند انقلابی عمل می کنم. می آیم تهران و روسایی که مسامحه می کنند با آن ها انقلابی عمل می کنم. قشرهایی از ارتش که اطاعت از بالاترها نمی کنند و امر آن ها را اطاعت نمی کنند باید بدانند که من با آن ها اگر آمدم، انقلابی عمل می کنم. عذرها را کنار بگذارید! بروید فاسدها را سرکوب کنید، بروید توطئه گرها را سرکوب کنید؛ مسامحه نکنید! دولت مسامحه نکند، ارتش مسامحه نکند، ژاندارمری مسامحه نکند؛ پاسداران مسامحه نکنند.
من باز از همه قشرهای ملت، از همه روشنفکران، از همه احزاب، از همه دستجات و گروه ها -گروه ها که مع الاسف تاکنون شاید دویست گروه پیدا شده باشد!- تقاضا می کنم که مسیرتان، مسیر ملت و مسیر اسلام باشد، به ملت بپیوندید؛ صلاح شما در این است که به ملت بپیوندید. اگر خدای نخواسته این نهضت عقب بزند، شماها هم فدای غلط کاری های خودتان خواهید شد. لکن نهضت ما عقب نخواهد زد و نهضت ما به پیش می رود، و باید سایر ملت ها از نهضت ما عبرت بگیرند؛ و حکومت ها از حکومت سابق ما و از وضعی که برای او پیش آمد، عبرت بگیرند.
من از خدای تبارک و تعالی سلامت و توفیق مسلمین را خواستارم. و از خدای تبارک و تعالی خواهانم که مستضعفین را بر مستکبرین غلبه بدهد و زمین را به آن ها به ارث عنایت فرماید.
لینک یوتیوب:  http://www.youtube.com/watch?v=ZNTUsylWTpo

یکی از بزرگ ترین جنایات حکومت اسلامی، قتل عام زندانیان سیاسی به فرمان خمینی، در سال ۱۳۶۷ بوده است. دوره ای که همه جناح های حکومتی دست در دست همدیگر در راس قدرت بودند و در بالای سر آن ها نیز خمینی فرمان می راند و حرف اول و آخر را می زد.

قتل عام چندین هزار زندانی سیاسی، آن هم در بی دادگاه های دو سه دقیقه ای، جنایت هولناکی نه تنها علیه مردم ایران، بلکه علیه کل بشریت است. جنایت تکان دهنده ای است که نمونه آن در عصر حاضر، در هیچ گوشه ای از جهان دیده نشده است. هنگامی که حسینعلی نیری، رییس حکام شرع اوین در مرداد ۱۳۶۷ طی حکمی از سوی خمینی به ریاست هیات ‌قتل عام زندانیان سیاسی منصوب شد؛ در این حکم، که به گفته‌ آیت ‌الله منتظری در ۶ مرداد ۶۷ صادر شده، آمده است:
«بسم¬الله الرحمن¬الرحیم ... کسانی که در زندان ¬‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می¬¬ کنند، محارب و محکوم به اعدام می¬‌ باشند و تشخیص موضوع نیز در تهران با رای اکثریت آقایان حجت ¬الاسلام نیری دامت افاضاته ¬(قاضی شرع) و جناب آقای اشراقی¬ (دادستان تهران) و نماینده‌ ای از وزارت اطلاعات می‌ باشد...»
خمینی در این حکم خود، خواستار به کارگیری نهایت احکام وحشیانه بر زندانیان سیاسی شده و فرمان می¬‌ دهد:
«... رحم بر محاربین ساده ¬‌اندیشی است. قاطعیت اسلام در برابر دشمنان خدا از اصول تردید‌ناپدیر نظام اسلامی است. امیدوارم با خشم و کینه انقلابی خود نسبت به دشمنان اسلام، رضایت خداوند متعال را جلب نمایید. آقایانی که تشخیص موضوع به عهده آنان است، وسوسه و شک و تردید نکنند و سعی کنند «اشدا علی‌الکفار» باشند. تردید در مسائل اسلام انقلابی، نادیده گرفتن خون پاک و مطهر شهدا می¬ باشد. والسلام. روح ‌الله الموسوی الخمینی»

این روزها که در مقطع سالگرد ۱۸ تیر و هم چنین قتل عام زندانیان سیاسی قرار داریم اگر تبلیغات و بحث ها و کنفرانس های سیاسی گسترده ای از جمله در همه سایت ها و رسانه های آزادی خواه و انسان دوست راه اندازی شود دست کم در خارج کشور، مثلا عنصر دیروزی حکومت اسلامی چون ابراهیم نبوی جرات نمی کند بگوید که کمونیست ها دو سه درصد بیش تر نبودند اعدام شان در سال ۶۷ حق شان بود. ابراهیم نبوی که امروز به طنزگویی معروف است و طرفدار جناح اصلاح طلبان، در همان سال کشتار زندانیان سیاسی یکی از معاونان وزارت کشور بود که زندان ها نیز زیر نظر آن قرار دارند.
باین ترتیب، سران هر دو جناح حکومت اسلامی و طرفداران هر کدام از آن ها در داخل و خارج کشور که همواره در موضع¬ گیری¬ های خود بر ادامه راه و آرمان¬ های «امام راحل» تاکید می ¬کنند، در واقع به همه جنایات خمینی علیه بشریت صحه می گذارند.
خمینی، موسولینی، هیتلر،‌ صدام حسین، بوش، بن لادن، ملامحمد عمر، خامنه ای، احمدی نژاد و غیره و دولت ها و هم فکران آن ها، فاشیست ها و جنایت کارانی هستند که تاریخ هرگز آن ها را نبخشیده و نخواهد بخشید.


      بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu
نهم تیر ۱۳۸۹ - سی ام ژوئن ۲۰۱۰

منبع: سایت دیدگاه