| 0 نظر | کد مطلب:001214 | نسخه قابل چاپ
Share

مقدمه ای بر جامعه شناسی معرفت کارل مارکس




marx1.jpgمساله در جامعه شناسی معرفت درک تبیین این معماست که معرفت های بشری تا چه اندازه و به چه صورت تحت تاثیر عوامل اجتماعی است. هر چند کار و رسالت اصلی مارکس به هیچ وجه برپا داشتن دانشی به نام جامعه شناسی معرفت نبوده است وحتی این اصطلاح نزد او هر گز به کار نرفته ، اما هر گاه و با دیده ی تحقیق به ژرفای آموزه های مارکس بنگریم ، ملاحظه می کنیم که بنیاد گذاری واقعی و علمی جامعه شناسی معرفت بدون شک به مارکس تعلق دارد .
مارکس رابطه ی بین هستی و اندیشه ی انسانی را به صورت ماتریالسم دیاکتیکی یعنی به گونه ی متقابل ، متعال و متحرک در نظر می گیرد و در این رابطه تکیه بر جنبه ی واقعیت عینی (هستی مادی ) آن است .
دراین نظریه مارکس از حرکت دیالکتیکی اندیشه هگل فاصله می گیرد . هگل اصل این فرآیند را فرآیند اندیشه مطلق - یعنی خود پرورانی ایده - می دانست ، بدین معنا که به نظر هگل جنبش دیاکلتیک در جهان و تاریخ بشری ، باز تابی پدیداری از جنبش اندیشه محسوب می شود . ولی جنبش دیالکتیکی مارکس ، نخست در واقعیت ، یعنی در طبیعت و تاریخ یافت می شود و جنبش دیالکتیک انسانی چیزی جز بازتاب فرآیند دیالکتیکی واقعیت نیست . مارکس بااین نظریه رابطه اندیشه و واقعیت را وارونه کرد و به تعبیر خودش ، فلسفه هگل را بر روی قاعده نشاند .
مارکس از لحاظ معرفت شناختی ایده آلیست نبود ، در حالی که باور داشت طبیعت فقط برای انسان (یعنی نزد آگاهی او) وجود دارد .
اما این بدان معنا نیست که طبیعت جز آنکه موضوعی عینی (ابژه ای ) برای آگاهی باشد ، هیچ واقعیتی در هستی ندارد ، بلکه مقصود او آن است که اگر چه انسان خود را با طبیعت در رابطه می داند ، اما آنگاه که انسان خود را از طبیعت جدا می کند و آگاهی و رابطه ای ذهن - عین سر بر می آورد ، طبیعت وجود خود را برای انسان آغاز می کند .
مارکس بااین طرز تلقی ، معرفت را به هستی اجتماعی وابسته می داند و از این روست که به عنوان یکی از بنیان گذاران جامعه شناسی معرفت قلمداد شده است .
مارکس ابتدا واکنش قاطع بر علیه نگرش هگل دارد . آن گونه که در مقدمه سرمایه می گوید :
"از نظر هگل فرآیند اندیشه که وی تحت عنوان پندار به آن موجودیتی مستقل می دهد ، خالق و آفریدگار واقعیت است ، از نظر من ، بر عکس پندار چیزی جز انتقال و برگرداندن جهان مادی در مغز بشر نیست . "
لود و یک فوئر باخ - که از هگلی های چپ بود - فلسفه ی هگل را از مفاهیم ایده آلیستی پیراست و آن را ماتریالیستی کرد .
مارکس در کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ، دستاورد فوئر باخ را این گونه بیان می کند :
«فوئر باخ تنها کسی ست که رابطه ی جدی و انتقادی با دیالکنیک هگل دارد و در این زمینه دست به اکتشافات واقعی زده و بیش از همه بر فلسفه قدیمی چیرگی یافته است ...
دستاورد بزرگ فوئر باخ عبارت است از :
۱- او نشان داد که فلسفه چیزی بیش از مذهب نیست که به اندیشه در آمده و اندیشه ی آن رابطه داده و نشان داد که فلسفه را به عنوان شکل و شیوه دیگری از هستی بیگانگی بشر ، به همان اندازه ، رد و محکوم می کند .
۲- او رابطه ی اجتماعی انسان با انسان را اصل بنیادین تئوری خود قرار داد و علم اثباتی و ماتریالیسم حقیقی را این گونه پایه گذاری کرد .
۳- او با «نفی نفی » که می گویند اصلی کاملاً اثباتی و خود بنیاد و متکی به خود است ، مخالفت کرد . »
البته مارکس ، به نقد فوئر باخ و به قول خودش ماتریالیسم پیشین نیز می پردازد و از آن فراتر می رود .
مارکس در کتاب « تزهایی درباره فوئر باخ » ماتریالیسمی را که در برداشت فوئر باخ از ربط آگاهی و جامعه ، مفهومی ایستاد بود ، رد می کند وبااین اعتقاد که واقعیت به تفکر هستی می بخشد و تفکر به لحاظ وجود با ماده برابر است ، از فوئر باخ جدا می گردد .
بهتر است به گوشه هایی از کتاب « تزهایی درباره فوئر باخ» اشاره کنیم :
«ایراد اصلی کل ماتریالیسم پیشین این است که « چیزها» ، «واقعیت » و «جهان محسوس» را تنها به شکل امر مورد تامل می پندارد نه به مشابه فعالیت محسوس بشری یا فعالیت عملی (پراتیک) که ذهنی نیست .
بنابراین ایده آلیسم دراین تقابل با ماتریالیسم آن جنبه فعال را به صورت انتزاعی تکامل داد . که البته ایده آلیسم فعالیت حسی واقعی را به خودی خود نمی شناسد .
فوئر باخ واقعاً بین واژه های محسوس و واژه های فکری تمایز قائل می شود اما توجه نمی کند که فعالیت بشری همان فعالیت عینی ابژ کتیو است . نتیجتاً او در کتاب «ذات مسیحیت» به نگرش تئوریک را تنها نگرش اصل بشری می داند و فعالیت عملی را تنها در نمود پست و کثیف یهودی آن جلوه گر می بیند . بنابراین او اهمیت «فعالیت انقلابی» و فعالیت « عملی - انتقادی» رادرک نمی کند . »
« این مسئله که آیا تفکر انسان می تواند به شکل حقیقت ابژ کتیو ظاهر شود ، یک مسئله تئوریک نیست بلکه مساله ای عملی است . انسان باید در عمل حقیقت را یعنی واقعیت و قدرت ، «این سو بودن اندیشه» ی خود را ثابت کند .
مناقشه پیرامون واقعیت یا نا واقعیت اندیشه جدا از عمل ، مسئله ای کاملاً اسکولاستیکی است » .
«اندیشه انتزاعی فوئر باخ را راضی نمی کند و او به دنبال نگرش تجربی است . اما او دنیای حسی را به مشابه فعالیت واقعی و محسوس انسان نمی داند » .
«فوئر باخ ماهیت دینی را در ماهیت انسانی مستحیل می کند اما ماهیت انسانی ذاتاً امر انتزاعی نیست که در هر فرد خاص باشد .
ماهیت واقعی انسان مجموعه ای از مناسبات اجتماعی است . »
«فوئر باخ «احساس دینی » را یک محصول اجتماعی نمی داند و این که افراد انتزاعی (و خارج از روابط اجتماعی ) که او تحلیل می کند خود متعلق به یک شکل مشخص جامعه اند .
«کل زندگی اجتماعی اساساً امری عملی است ، راه حل عقلانی تمام رمز و رازهایی که تئوری را به سوی راز ورزی می کشاند در عمل انسان و فهم این عمل نهفته است.»
«فلاسفه به شیوه های گوناگون جهان را تفسیر کرده اند مسئله تغییر جهان است »
مارکس با به کارگیری دیالکنیک هگل در طبیعت ، مشکلات معرفت شناسانه ای را رفع کرد که طبیعت گرایی فوئر باخ آفریده بود ، طبیعت گرایی که حقیقت را تا سطح ادراک حسی کاهش داد و طبیعت را چیزی غیر قابل تغییر دانست .
از آن جا که فوئر باخ «کار» را فراموش کرده و از یاد برده بود که کار وضعیت طبیعی وجود انسانی را به وضعیتی اجتماعی تبدیل می کند ، از سوی مارکس مورد انتقاد قرار گرفت .
به عقیده ی مارکس ، او ادراک حسی طبیعت را اشتباه فهمیده و نتوانسته است طبیعت را به عنوان فعالیت علمی انسان درک کند .
نکته دیگری که باید افزود ، این است که مارکس علاوه بر تحول طبیعت گرایی فوئر باخ به مادی گرایی ودیالکتیکی ، ا نسان گرایی او را نیز تغییر داد .
مارکس تلاش نمود انسان گرایی فوئر باخ را از صورت یک امر انتزاعی ، به صورت یک امر مجسم و واقعی در آورد .
پس از نقد فوئر باخ و وارونه کردن فلسفه ی هگل ، اینک می توان شالوده های اساسی مارکس در رابطه ی هستی و آگاهی را بهتر درک نمود .
مارکس می کوشید واقعیات اجتماعی و تاریخی از جمله اندیشه ی آدمی را با تکیه بر عوامل مادی و به ویژه عوامل اقتصادی تبیین کند .
به اعتقاد او ، واقعیت های مادی تاریخ را پدید می آورند ، نه اندیشه ها و نیزاین توده های زحمتکش هستند که تاریخ را به حرکت در می آورند .
در مقدمه نقد اقتصادی سیاسی ، مارکس دیدگاه جامعه شناختی خویش را به خوبی شرح داده است :
«آدمیان در تولید اجتماعی هستی خویش ، روابطی معین و ضروری و مستقل از اراده ی خود پدید می آورند ، این روابط تولیدی با درجه ی معینی از توسعه ی نیروهای تولیدی مادی تناسب دارند .
مجموعه این روابط ، شالوده ی اقتصادی جامعه ، یعنی پایه واقعی بنای حقوقی و سیاسی و فکری زیر سلطه ی شیوه ی تولید زندگی مادی قرار دارد .
آگاهی آدمیان نیست که تعیین کننده ی هستی آن هاست ، بر عکس این هستی اجتماعی آدمیان است که آگاهی آنان را تعیین می کند . نیروهای مادی تولید چون به حد معینی از توسعه برسند با روابط تولیدی موجود یا با روابط مالکیتی که تا کنون بستر حرکتشان را تشکیل می داد و چیزی جز مظهر حقوقی آن هانیست ، برخورد پیدا می کنند . این شرایط که تا دیروز قالب توسعه ی نیروهای تولیدی به شمار می رفت ، تبدیل به موانع سنگین می شوند . آن گاه دوران انقلاب اجتماعی آغاز می گردد ، تغییر پایه اقتصادی با واژگونی کم و بیش سریعی در تمامی این بنای عظیم همراه می شود .
در ملاحظه ی این واژگونی ها همیشه باید دو رشته چیزها را از هم تفکیک کرد . نخست واژگونی مادی شرایط تولید اقتصادی است که باید با دقت ذهن خاص علوم طبیعی مورد توجه قرار بگیرد .
اگر روی هم رفته به خطوط کلی توجه داشته باشیم ، خواهیم دید که شیوه های تولید آسیایی ، باستانی ، فئوداری و بورژوایی جدید چنان دوره های تدریجی ساخت اقتصادی جامعه اند .... »
در این عبارات ، نکاتی مشاهده می شود که جامعه شناسی معرفت مارکس را شکل می دهد :
هستی اجتماعی و آگاهی اجتماعی
- زیر بنا و رو بنا
- نظریه تضاد طبقاتی در باب معرفت
- محرک تاریخ و معرفت
- ایدئولوژی
هستی اجتماعی و آگاهی اجتماعی :
از نظر مارکس ، آگاهی آدمیان نیست که تعیین کننده ی واقعیت است ، بر عکس واقعیت اجتماعی است که آگاهی آنان را تعیین می کند . براین اساس ، دریافتی کلی پیدا می شود که بر طبق آن باید طرز فکر آدمیان رااز راه روابط اجتماعی که خود آنان جزئی از آن ها هستند تبیین کرد این همان مضمونی است که بعد ها ، نقطه ی آغازین جامعه شناسی معرفت دانسته شد .
مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» می گوید :
«درست عکس فلسفه ی آلمانی که از آسمان به زمین سقوط می کند این جا ما از زمین به آسان صعود می کنیم یعنی برای رسیدن به انسان واقعی ، انسان دارای گوشت و پوست ، نقطه ی عزیمت ما نه گفته ها ، خیال یا تصور انسان است و نه آنچه در مورد انسان گفته شده ، تصور شده ، تخیل شده یا درک شده است .
ما با انسان های واقعی و فعال شروع می کنیم واز روند زندگی واقعی آن ها تکامل پژواک ها وباز تاب های ایدئولوژیکی این روند زندگی را نشان می دهیم . اوهام ذهن بشر ضرورتاً والایش های روند زندگی مادی او هستند که به طور تجربی قابل محقق شدن هستند و مقید به پیش شرط های مادی اند بنابراین ، اخلاقیات ، مذهب ، متافیزیک و دیگر ایدئولوژی ها واشکال مشابه آگاهی شان ، دیگر نمی توانند ظاهر هستی خود مختار و مستقل را حفظ کنند . آنها تاریخ یا تکاملی نداشته اند .
این بشر است که در تکامل تولیدات و مبادلات مادی ایش همراه با هستی واقعی اش ، افکار و تولیدات افکارش را تغییر داده است . آگاهی تعیین کننده نیست ، بلکه این زندگی است که آگاهی را تعیین می کند » .
مارکس در جایی دیگر ، در کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی می گوید :
«تنها در یک بافت اجتماعی است که ذهن گرایی و عین گرایی ، روح گرایی و ماده گرایی ، فعالیت و انفعال از حالت تصاد در می آیند و از این رو دیگر به معنی دقیق کلمه چنین تضاد هایی وجود نخواهد داشت .
رفع تضادهای تئوریک تنها با بهره گیری از ابزار عملی و انرژی عملی بشر ممکن می شود ، بنابراین حل این تضادها به هیچ عنوان فقط وظیفه ی فهم نیست ، بلکه
وظیفه ی واقعی زندگی است (امری پراتیک) ، وظیفه ای که فلسفه از عهده اش بر نمی آید چرا که فلسفه آن را مسئله ای کاملاً تئوریک می بیند » .
رابطه ی میان هستی و آگاهی را مارکس با مثالی زیبا این گونه بیان کرده است :
آگاهی چیزی نیست جز هستی آگاه و هستی بشر روند زندگی واقعی اش است . اگر در تمام ایدئولوژی ها ، انسان ها و شرایطشان مانند در دوربین وارونه ظاهر می شوند ، این پدیده ناشی از روند زندگی تاریخی آن هاست دقیقاً همان طور که معکوس بودن اشیاء بر روی شبکیه چشم ناشی از روند زندگی فیزیکی آن هاست.
یعنی همان قدر که انعکاس وارونه اشیاء در شبکیه چشم به خاطر ماهیت آن است تصویر نادرست انسان از جهان هم به همان اندازه از ماهیت چیزها ناشی می شود) .
- زیر بنا و رو بنا :
از نظر مارکس زیر بنا اساساً از روابط تولیدی ناشی است در حالی که نهادهای حقوقی و سیاسی و هم چنین طرز فکر ها و فلسفه ها همگی را روبنا قلمداد می کند .
مارکس در میان انبوه مناسبات اجتماعی موجود ، مناسبات مادی تولیدی را مناسبات اساسی تعیین کننده می داند و معتقد است که مجموعه روابط تولید ، شالوده اقتصادی جامعه یعنی پایه ی واقعی بنای حقوقی و سیاسی را تشکیل می دهد . به اعتقاد مارکس ، این روابط مناسباتی مادی و مستقل از اراده و ذهن انسان است و خصلت عینی دارد .
او در دست نوشته های اقتصادی و فلسفی می گوید :
«تولید عقاید ، مفاهیم و آگاهی پیش از هر چیز مستقیما با فعالیت و مبادلات مادی اسنان ، یعنی زبان زندگی واقعی ، در هم تنیده است . تصور و تفکر یعنی مبادلات ذهنی انسان ها هنوز دراین برهه به صورت تجلی مستقیم رفتار ذهنی آن ها نمایان می شود .
در مورد تولید ذهنی هم همین گونه است که در زبان سیاسی ، حقوقی ، اخلاقی ، مذهبی ، متافیزیکی و غیره ی مهم ظهور یافته است .
بشر تولید کننده ی مفاهیم ، ایده های خودش و ... است ، بشر فعال و واقعی مشروط است به تکامل معین نیروهای مولدش و مبالات متناسب با آن ها به والاترین اشکالش.
به عقیده مارکس ، وضع خود این مناسبات تولیدی به وضع نیروهای تولید بستگی دارد او در فقر فلسفه می گوید :
«مناسبات اجتماعی ، به طور کامل با نیروهای تولید پیوند دارد . انسان ها با به دست آوردن نیروهای تولید تازه ، شیوه تولید را عوض می کنند و با تغییر شیوه ی تولید و روش امرار معاش ، کلیه مناسبات اجتماعی دگرگون می شود ) .
در بحث زیر بنا و روبنا از یک نکته نباید غافل شد : به اعتقاد مارکس روبنایی که بر اساس زیر بنا پدیدار می گردد ، خود دارای استقلال نسبی است ، نقش فعال دارد ، بر سرعت و کندی کامل زیر بنا تاثیر می گذارد و دارای قوانین ویژه ی تحویل خویش است .
مارکس می گوید : تحول سیاسی ، حقوقی ، فلسفی ، ادبی و هنری همگی بر تحول اقتصادی استوار هستند اما همه این ها بر یکدیگر و بر مبنای اقتصادی نیز تاثیر می گذارند . این بدان معنا نیست که موقعیت اقتصادی تنها علت فعال به شمار می آید و هر چیز دیگری تنها معلول منفعل این علت است ، بلکه در چارچوب ضرورت اقتصادی ، این عوامل گوناگون در کنش و واکنش با یکدیگرند .
- محرک تاریخ و معرفت :
مارکس معتقد است که یک آگاهی را نمی توان به خودی خود تبیین کرد ، بلکه باید آن را بر اساس تضادهای موجود در حیات مادی ، یعنی تضاد بین نیروهای اجتماعی تولید و روابط تولیدی تبیین کرد .
اما درا ین مورد که تضاد چگونه به وجود می آید ، به اعتقاد مارکس ، نیروهای مادی تولید در هر نظام اجتماعی ، پیوسته دستخوش دگرگونی است . در برهه ای از زمان ، نیروهای تولید که تکامل یافته اند با مناسبات تولیدی برخورد پیدا می کنند و بدین ترتیب ، مناسبات تولیدی به موانعی بر سر راه نیروهای تولیدی تبدیل می شوند . این همان دوران انقلاب اجتماعی است یعنی مناسبات تولیدی موجود نابود می شوند و جای خود را به مناسبات تولیدی جدید می دهند واین زیر بنای جدید نیز به دنبال خود ، صورت های جدید حقوقی ، سیاسی ، مذهبی ، هنری و فلسفی و خلاصه صورت های ایدولوژی دارد .
مارکس می گویند که نیروهای مادی تولید ، وقتی به حد معینی از توسعه برسند ، با روابط تولیدی موجود بر خورد پیدا کرده ، دوران انقلاب اجتماعی آغاز می گردد و رو بنا ، دگرگون می شود .
بدین سان مارکس دیالکتیک هگلی را که پیش تر به کمک او در مورد طبیعت به کار بسته بود ، به بستر جامعه می کشاند و از آن در تحلیل مسیر حرکت جوامع ، تاریخ و معرف ها ، بهره می گیرد .
- نظریه تضاد طبقاتی
اگر در مراحل انقلاب ، یعنی در مراحل تناقض نیروهای تولید با روابط تولیدی دقت کنیم ، خواهیم دید که برخی به روابط تولیدی کهن که اکنون دیگر به مانعی بر سر راه توسعه نیروهای تولید تبدیل شده ، پایبند هستند و در مقابل گروهی دیگر طرفدار روابط تولیدی جدیدند .
این گروه باور دارند که این روابط جدید ، به جای ممانعت از توسعه ی نیروهای تولید ، افزایش این نیروها را تا سر حد امکان تسهیل می کنند .
در نتیجه ، جبهه گیری شکل می گیرد و مسئله طبقه طبقات پدید می آید .
به عقیده مارکس ، تاریخ همه جوامع تاکنون تاریخ مبارزه ی طبقاتی بوده است . در کمون اولیه که جامعه اشتراکی بود ، طبقه وجود نداشت ، اما پس از آن ، همواره در هر دوره ای دو طبقه اصلی وجود دارند که یکی استثمار گر و دیگری استثمار شونده است .
به نطر مارکس ، افکاری را باید به اوضاع زندگی و موقعیت تاریخی کسانی ارتباط دارد که به آن افکار معتقدند برای مثال ، این کافی نیست که بگوئیم افکار نویسندگان بورژوا ، همان افکار طبقه بورژوازی اند .
میان افکاری که در آغاز عصر بورژواری پدیدار شد و افکاری که در اوج این عصر پدید آمد ، تمایزهایی قائل شد مارکس در ایدئولوژی آلمانی می گوید :
«وجود افکار انقلابی ، در یک عصر خاص مستلزم وجود یک طبقه انقلابی است »
مارکس می گوید که بر اساس شرایط اجتماعی زندگی وصور مختلف مالکیت ، روبنایی از عقاید ، اوهام ، طرز تفکر ، و تصورات خاص فلسفی ایجاد می شود .
کل یک طبقه در به وجود آوردن و شکل دادن آن ها بر اساس بنیان های مادی و روابط اجتماعی سهیم اند .
طبقه حاکم ، اندیشه هایی متناسب با منافع خود پدید می آورد و طبقه محکوم نیز اندیشه هایی به نفع خود . در این جاست که تضاد مادی که در ستیز اجتماع میان نیروها و روابط تولید و هم چنین میان طبقات حاکم و محکوم وجود داشت ، به تضاد معنوی و فکری نیز کشیده می شود . دراین میان چون قدرت و حاکمیت ابزار تولید در دست طبقه ی حاکم است ، اندیشه های آن ها نیز مسلط است :
«اندیشه های حاکم بر جامعه ، اندیشه های طبقه حاکم است » مارکس می گوید که طبقه ای که دارای قدرت هایی درجامعه است ، در آن واحد باید بر قدرت معنوی نیز مسلط باشد . آنانی که فاقد وسایل تولید معنوی اند ، لاجرم تحت تاثیر معنویات حاکم قرار می گیرند .
اندیشه هایی که طبقه حاکم می سازد و بر کل جامعه حکم می راند ، چون آمیخته به منافع گروهی و طبقاتی است ، همواره ایدئولوژیکی خواهد بود و لذا چیز جز «آگاهی دروغین» نیست .
- ایدئولوژی :
مارکس در جاهای مختلف از : «ایدئولوژی» به سخن به میان آورده و همواره آن را به دیده ی حقارت و به طور انتقاد آمیز نگریسته است . او حتی این معنی تحقیر آمیز را در عنوان کتابش «ایدئولوژی آلمانی » گنجانده بود . او دراین کتاب کوشیده است که به فلسفه آن زمان آلمان حمله کند ، بیهودگی سیاسی آن را نشان دهد و آشکار کند که چگونه هم وطنانش آماده اند تا کلاه را تبدیل به اندیشه کنند . به هر حال برداشت کلی مارکس این است که ایدئولوژی ، «حقیقت را با بدگمانی مورد تاخت و تاز قرار می دهد ودر واقع ایدئولوژی ، مرگ حقیقت را اعلام می دارد .
مارکس بر نقش پایگاه و منافع طبقاتی در اندیشه تاکید می ورزد اما بارها می توان مشاهده کرد که رویکرد او بازتابی از مفهوم جزئی ایدئولوژی است یعنی نوعی شکاکیت در خصوص اندیشه ها و اظهارات طبقه حاکم که کمابیش قیافه مبدلی از آگاهی از واقعیت است واقعیتی که شناخت حقیقی آن منافع طبقه حاکم راتهدید می کند . تحریف واقعیت که مارکس نظام های فکری سخنگویان ایدئولوژیک طبقه حاکم را به آن متهم می کند ، از دروغ های عمدی ، تا تغییر قیافه نیمه آگاهانه و نا آگاهانه را در بر می گیرد .
- آگاهی کاذب : در حالی که شخص مدعی آگاهی است ، اما در حقیقفت ناآگاهانه و به سبب داشتن نجوه ی خاصی از معیشت ، واقعیت به گونه ای وارونه بر او جلوه می کند .
- مشروعیت بخشی : کار اصلی ایدئولوژی مشروطیت بخشیدن به قدرت است که از طریق روابط میان قدرت و ایدئولوژی برقرار می شود .
- اندیشه های باطل و بی دلیل : مارکس بر آن است که ایدئولوژی ها ، مسلک های جزمی برای توجیه وضعیت ها و شرایط بوده اند - ایدئولوژی متضمن نوعی «غفلت» است .
- تعارض زدایی : در مواقعی که میان جهان ذهنی انسان و جهان خارجی تعارض روی می دهد ، لاجرم باید در جهت رفع تعارض کوشید و یکی از طرفین جهان خارج یا جهان ذهنی ) را عوض کرد . مارکس معتقد است که بیشتر افراد در چنین موقعیت هایی به جای عوض کردن جهان ، اندیشه و ذهن خود را تغییر می دهند - ایدئولوژی ها سعی می کنند که با دلیل تراشی و توجیه گری ، واقعیت را وارونه جلوه داده و تعارض میان ذهن و عالم واقع را موقتاً مرتفع کنند .
- از خود بیگانگی :
مارکس اعتقاد دارد ایدئولوژی مهمترین عامل از خود بیگانگی است : ایدئولوژی چیزی نیست جز بخشی از فراگرد عمومی از خود بیگانگی که در آن ، محصول فعالیت انسانی از قلمرو کنترل و نظارت انسانی خارج و بر او حاکم می شود .
- خطای سیستماتیک :
- طبقاتی بودن : مارکس بر آن است که وجود طبقات مختلف و تضاد میان آن هاست که موجب می شود طبقه حاکم ، برای حفظ منافع خود رو بنای ایدئولوژیکی را به وجود آورد . بنابرانی اگر در جامعه ای ساختار طبقاتی وجود نداشته باشد از ایدئدولوژی نیز چندی نخواهد بود ، زیرا با نابودی طبقات ، وضعیتی به وجود می آید که معرفت فلسفی یا عملی از بند چارچوب های اجتماعی آزاد خواهد شد و در واقع ضریب اجتماعی معرفت از میان خواهد رفت .

منابع:

- سرمایه/کارل مارکس، ترجمه ایرج اسکندری-تهران:فردوس ،۱۳۷۸
- لودویگ فویرباخ و ایدئولوژی آلمانی/کارل مارکس،فردریش انگلس،ترجمه پرویز بابایی-تهران:نشر چشمه، ۱۳۷۹
- دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴/کارل مارکس،ترجمه حسن مرتضوی-تهران : آگاه،۱۳۷۷
- مبانی نقد اقتصاد سیاسی/کارل مارکس،ترجمه باقر پرهام،احمد تدین-تهران:آگه۱۳۷۷
- گامی در نقد فلسفه حق هگل/کارل مارکس،ترجمه مرتضی محیط-تهران: اختران،۱۳۸۱

از وبلاگ شب نوشته ها

برچسپ ها:

مطالب مرتبط ▼
Del.icio.us :: Technorati :: Furl :: Digg :: Blinklist :: Google :: Reddit :: Netvouz :: Add to Plak.ir :: donbaleh :: Add to Balatarin :: Send to Frinds by Y! Messenger :: Add to facebook :: Reddit :: Azadegi