گرسنگان جهان، تجارت آزاد بخورند!

| 0 نظر
ghaza.jpg

بیچارگان زمین
در بسیاری از کشورها، تعداد انسانهایی که زندگی بی ثبات و ناپایداری را میگذارنند، روز به روز در حال افزایش است؛ در حالی که گرسنگی نیز رو به افزایش نهاده است. در حال حاضر، حدود شش میلیارد نفر در کل جهان زندگی میکنند که از این میان، نیمی در شهرها و روستاها به سر میبرند، قشر وسیعی از جمعیت جهان، وضعیت کاملا اسفناکی را تجربه میکنند. مطابق این تخمینها، بیش از نیمی از جمعیت جهان، با درآمدی کمتر از دو دلار در روز زندگی میکنند که اکثر این جمعیت، یا به طور مزمن، گرسنگی و سوءتغذیه را پشت سر میگذارند و یا به طور مستمر نگران وعده غذایی آینده خود هستند. بسیاری از انسانها به آب آشامیدنی بهداشتی دسترسی ندارند (یک میلیارد نفر)، تعداد بیشتری به برق دسترسی ندارند (دو میلیارد نفر) و بیشتر از این تعداد، به امکانات بهداشتی دسترسی ندارند (پنج میلیارد و دویست میلیون نفر).
مطابق یکی از آخرین تحقیقات صورت گرفته از سوی سازمان ملل، از میان سه میلیارد ساکنان شهرهای جهان، یک میلیارد نفر آنها در محلههای فقیرنشین زندگی میکنند. این عدد، در طول سالهای انفجار جمعیت در دهه ۱۹۹۰، به سرعت افزایش یافت. تخمین زده میشود که در طول پنجاه سال آینده، تعداد زاغه نشینهای دنیا، سیصد درصد افزایش یابد. (تحقیق جهانی صورت گرفته در سال ۲۰۰۳ تحت عنوان چالش زاغهنشینها، از سوی برنامه اسکان انسانی سازمان ملل متحد).
نیم دیگر جمعیت جهان (حدود سه میلیارد نفر) در روستاها زندگی میکنند. بیشتر جمعیت روستایی جهان، برای خود یا برای فروش به دیگران، غذا تولید میکنند. بسیاری از ساکنان روستاها، در وضعیت متفاوتی به سر میبرند، اما آنها که به زمین کشاورزی دسترسی دارند، معمولا غذای خانواده خود را تأمین میکنند.
وضعیت واقعی کاملا متفاوت از آمارها است. تداوم مهاجرت گسترده مردم از مناطق روستایی به شهرها، در جهان سوم هنوز ادامه دارد. هر ساله در حدود بیست تا سی میلیون نفر، روستاهای خود را به قصد شهرها ترک میکنند و باعث افزایش جمعیت حاشیه نشین شهرها میشوند. این مهاجرت، در اثر شرایط بد زندگی روستایی صورت میگیرد؛ حال آن که آنها فکر میکنند در شهر زندگی بهتری خواهند داشت. علت دیگری که باعث این مهاجرت میگردد، تصاحب زمینها از سوی سرمایهداران کشاورزی و ماشینی کردن کشاورزی است.
در کشورهای مرکزی کاپیتالیستی، مهاجرت به شهرها از سوی روستاییان و کشاورزان، هم زمان با ظهور اولیه کاپیتالیسم آغاز شد و تا قرن نوزده ادامه داشت. این مهاجرت، در قرن بیستم نیز تداوم یافت. با هجوم جمعیت به شهرها، فرصتهای شغلی جدیدی در صنایع و کارخانجات پیدا شد. حال آن که با ماشینی شدن کشاورزی، نیاز به کارگران کشاورزی کاهش یافت. البته این امر، نتیجه دیگری نیز در اروپا داشت و آن کمبود فرصتهای شغلی در شهرها برای این موج جمعیت بود. میلیونها انسان از اروپا به مستعمرات سابق مهاجرت کردند. مثلا به ایالات متحده، کانادا، استرالیا و... چرا که در این مستعمرات، زمین و منابع طبیعی تصرف شده از بومیان، به میزانی بود که بیپایان به نظر میرسید.
آن چه اکنون در جهان سوم در حال رخ دادن است و از اواخر قرن بیستم آغاز گردیده، چیزی بسیار متفاوت است. در حال حاضر در جهان سوم، کشاورزان، روستاییان و خانوادههای بدون زمین، از روستاها به شهرهایی مهاجرت میکنند که میزان مشاغل لازم برای این نیروهای جدیدی را ندارند. البته برخی تلاش میکنند که به کشورهای مرکزی سرمایهداری مهاجرت کنند، اما در هر صورت، این محصول ازدیاد جمعیت، یعنی مهاجرت و بیکاری، بسیاری را گرفتار خویش کرده است. حاصل این امر، انفجار زاغه نشینی در جهان سوم به همراه انسانهایی بیمار، گرسنه و بدون دسترسی به زمین برای تولید غذا بوده است.
یکی از مهمترین مسائلی که انسان در آینده با آن روبهرو است، آتیه گروه کثیری از انسانهاست که اکنون در اقصی نقاط جهان به تولید غذای خود مشغول هستند، اما به زودی از زمین خود رانده خواهند شد. البته هم اکنون توجه اندکی از سوی دانشمندان، به این امر معطوف شده است.

چرا این قدر گرسنه؟
معمولا فکر میکنند که گرسنگی به دورههای خشکسالی و قحطی و یا سیل و جنگ... تعلق دارد و آن را حاصل قطع شدن روند طبیعی تولید غذا میدانند که موجب آزار خانوادهها میگردد؛ حال آن که گرسنگی و نبود امنیت غذایی (این که فرد نمیداند آیا بعد از این، غذایی برای خوردن خواهد داشت یا خیر؟) وضعیت عادی بخش بزرگی از انسانها شده است. سوءتغذیه مزمن، آثار مخرب و ویرانگری بر رشد مغزی و فیزیکی کودکان دارد (هر چند به شدت و روشنی قطعی نیست) و آنها را با مشکلات فراوان در یادگیری و افزایش آسیبپذیری از بیماریها و... مواجه میسازد. مطابق آمارهای سازمان ملل، ۸۴۰ میلیون نفر ـ ده میلیون نفر از این تعداد در کشورهای مرکزی صنعتی ـ در طول سالهای ۲۰۰۱ ـ ۱۹۹۹ از کم غذایی و سوءتغذیه حاد رنج بردهاند. بر مبنای این آمارها، تعداد چنین افرادی نسبت به سالهای ۱۹۹۷ ـ ۱۹۹۵، ۱۸ میلیون افزایش یافته است. علاوه بر این تعداد، تعداد بسیار بیشتری از آنچه سازمان ملل تخمین میزند، در ناامنی غذایی به سر میبرند و مراتب مختلفی از گرسنگی را تجربه میکنند. این تعداد، چیزی در حدود سه میلیارد نفر را شامل میشود. حتی اگر این تعداد فقر ۸۴۰ میلیون باشد، جدا تکان دهنده است.
در حالی که گرسنگی اساسا در اطراف شهرها وجود دارد، میتواند معضل دردسرآفرینتری در شهرها نیز باشد. انسانهایی که از زمینهای خود رانده شدهاند و توانایی تولید غذای خود را ندارند، باید راهی برای کسب درآمد پیدا کنند. وقتی توسعه اقتصادی از ایجاد شغل کافی برای حجم انسانهای به شهر رانده شده ناتوان است، افراد سعی میکنند به اقتصاد غیررسمی ـ خرید کلان اشیا و فروش آنها به صورت جزیی ـ و یا جرایم روی آورند.
میزان غذایی که در جهان تولید میشود، برای برطرف کردن سوءتغذیه و کمبود غذا در سطح جهان کافی است. این امر، در مورد اکثر کشورها نیز صادق است. سوءتغذیه مزمن و ناامنی غذایی، اصولا حاصل فقر هستند و نه کمبود تولید غذا. برای پیدا کردن مثالی در زمینه حضور گرسنگی در کنار سیستم تولید کشاورزیای که میتواند برای همگان به میزان کافی غذا تولید کند، نیازی نیست که از ایالات متحده خارج شویم. دوازده میلیون خانوار آمریکایی از لحاظ غذایی ناامن هستند و در نزدیک به چهار میلیون خانواده که در حدود نه میلیون نفر را در برمیگیرد، گرسنگی وجود دارد. کنفرانس شهرداران ایالات متحده گزارش داد که در طول سال ۲۰۰۲، درخواست کمکهای غذایی اضطراری، به طور متوسط نوزده درصد افزایش یافته است که البته همه شهرهای ایالات متحده در این افزایش سهیم بودهاند. در ایالت خود ما، ورمونت، که نرخ بیکاری در آن پاییین است، در سالهای اخیر، میزان درخواست غذا از سوی سازمان خیریه بسیار افزایش یافته است. هشتاد درصد از خانوادههایی که اکنون به دنبال کسب کمک در این زمینه هستند، حداقل دارای یک عضو شاغل هستند. مدیر یکی از این برنامههای کمک غذایی، ابراز میدارد: تعداد افرادی که مراجعه میکنند و یا یک دو روز غذا نخوردهاند و نمیتوانند کودکان خود را سیر کنند، رو به افزایش نهاده است.
وجود هم زمان غذای اضافی و گرسنگی، در جهان سوم نیز اتفاق افتاده است. هند یکی از نمونههای موفق «انقلاب سبز» محسوب میشود که با تلفیق تکنیکهای اقتصاد ـ کشاورزی با تنوع گیاهی، توانسته است به تولید بسیار بیشتر مواد غذایی در سطح ملی منجر شود؛ در حالی که هند اکنون در عین دسترسی داشتن به غذای کافی، از گرسنگی گستردهای رنج میبرد.
تیتر روزنامه نیویورک تایمز، به خوبی بیانگر این امر است: «فقرای هند، به میزان مازاد محصول گندم، گرسنگی میکشند».(دوم دسامبر، ۲۰۰۲) این مازاد محصول کشاورزی، یا غذای خرگوشها میشود و یا به قیمت پایین صادر میشود، حال آن که مردم خود هند گرسنهاند.
به طور کلی، گرسنه ماندن افراد به خاطر فقر (و نه کمبود مواد غذایی در جوامع)، است که منجر به سوءتغذیه یا گرسنگی مزمن میشود. به همین سادگی، در نظام سرمایهداری، غذا نیز یک کالا است؛ مانند کفش، تلویزیون و ماشین؛ و افراد حق قانونیای برای دسترسی به غذا بیش از کالاهای دیگر ندارند.

اجازه بدهید تجارت آزاد بخورند!
جوابی که کشورهای مرکزی سرمایهداری و برخی سازمانهای بینالمللی مانند صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی به همه مشکلات توسعه، از جمله گرسنگی و فقر میدهند، جوابی کلیشهای و واحد است. بدون در نظر گرفتن خواستها، نیازها و شرایط یک جامعه، رویکرد کلی این کشورها و سازمانها برای حل این معضلات، شامل حذف تعرفهها و دیگر موانع تجاری کالاها و مجاز کردن جریان آزاد سرمایهداری و کالا به داخل و خارج از کشور است.
نظریه نئولیبرالها معتقد است که از میان بردن تعرفهها و موانع جریان کالا و سرمایه، به کشور اجازه میدهد که بر مزیت نسبی خود متمرکز شود. یعنی کشورها باید بر حیطههایی مانند معدن، کشاورزی، صنعت و یا تولید کالاهایی که در اثر اوضاع خاص یک کشور (آب و هوا، منابع طبیعی، نیروی کار و... ) در آن مزیت نسبی دارد، متمرکز شوند تا بتوانند کالاهای مورد نیاز خود را با فروش مازاد محصول خود خریداری کنند. اینان در مجموع معتقدند که آزادسازی تجارت، بازی برندهای است که طی آن همگان سود میبرند، حال آن که این نظریهها با معضلات فراوانی روبهرو است که در این جا مجال بررسی جامع آن نیست. البته این نظریه پردازان، هرگز اشاره نمیکنند که اقتصاد و صنعت کشورهای غربی، در ابتدا در اثر حمایت دولتها و جلوگیری از رقابت خارجی رشد کرد و حال که اقتصاد آنها به میزان کافی قدرت یافته است، خواهان حذف تعرفهها و موانع از سر راه کالاهای خارجی هستند. علاوه بر این، هرگز اشاره نمیشود که کشاورزی ایالات متحده در اثر مشارکت شدید و وسیع دولت پیشرفت کرده؛ البته پس از غصب زمینهای بومیان آمریکایی و واگذاری آن به اروپائیان مهاجر و توسعه زیربناهای حمل و نقل و آبیاری، توسعه تحقیقات، پرداخت یارانه به کشاورزان، تسهیلات صادراتی و... که از سوی دولت صورت گرفت. دولتهای سرمایهداری، در حالی که تجارت آزاد و بازار آزاد را ترویج میکنند، بدون این که هیچ نگرانیای در مورد ریاکارانه بودن این موقعیت خود داشته باشند، هنوز هم با ابزارهای مختلف سعی در حمایت از تجارت کشور خود دارند.

نتایج مخرب
پیروی از نسخههای استاندارد شده ـ باز کردن مرزهای کشورهای حاشیهای در برابر جریان آزاد کالاها ـ خدمات و سرمایه و نیز کاهش برنامههای حمایتی دولت که به سطح زندگی فقرا کمک میکند ـ میتواند مخرب باشد. نمونههای فراوانی در این زمینه وجود دارد که نشان میدهد چگونه این سیاستها به فقرا صدمه زده است. دولت مالاوی با عمل به نصایح بانک جهانی و برخی سازمانهای دیگر بینالمللی، کمک خود به کشاورزی را کاهش و نرخ ارزش را در کشور شناور کرد. این امر، منجر به بیارزش شدن پول این کشور و پنج برابر شدن قیمت رکود وارداتی گردید که بخش زیادی از کشاورزی را از دسترس کشاورزان خارج ساخت. (نیویورک تایمز، سیزدهم جولای ۲۰۰۳) هر چند برخی کشاورزان با کمک سازمانهای بینالمللی توانستهاند به کشاورزی خود ادامه دهند، اما محصول نهایی این کار، گسترش دامنه گرسنگی، آن هم در سالی بود که از لحاظ آب و هوایی برای کشاورزی مناسب بود. در کشور غنا نیز عمل به این استانداردها و کاهش تسهیلات دولتی، منجر به شکست کشاورزی گردید. (وال استریت، ژورنال، سوم دسامبر ۲۰۰۲).
آثار گذار به تجارت آزاد و بازار آزاد، در اتیوپی بسیار مخربتر بوده است؛ در طی دو سال (سالهای ۲۰۰۱ و ۲۰۰۲)، کشاورزی این کشور با چنان بحرانی روبهرو شد که در سال ۲۰۰۲ گرسنگی گسترده و قحطی، این کشور را در برگرفت.
با پیروی دولت فیلیپین از دستورالعملهای نئولیبرالی، درجهت تغییر تعرفهها و قوانین برای مطابقت با خواستههای سازمان تجارت جهانی، وضعیت کشاورزی و کشاورزان در این کشور به شدت رو به افول نهاد. واردات برنج و ذرت شدت یافت و باعث بیچارگی و بدبختی وسیع و فراگیری در میان کشاورزان گردید. انتظار میرفت که کشاورزان به صادرات دانههای پرسودتر روی آورند، حال آنکه کشاورزان فیلیپین نه تنها در برابر کشاورزی شدیداً یارانهای ایالات متحده، بلکه در برابر کشاورزیهای چین و تایوان و تایلند و ویتنام نیز ضعف داشت. انتظار میرفت فیلیپینیها به تولید سبزیجات و... روی آورند، ولی آنها قدرت رقابت بینالمللی نداشتند و بازار داخلی نیز توسط واردات پر شد.
«لورا کارلسون» محقق مرکز برنامه آمریکایی (IRC) در سخنرانی خود در ژوئن ۲۰۰۳ در برابر کمیته «صنعت تجارت خارجی، تحقیقات و انرژی» پارلمان اروپا، آنچه را در مکزیک (یکی از اولین کشورهایی که به آزدسازی روابط تجاری روی آورد) روی داده بود، تشریح کرد:
«در مجموع، دو دهه آزادسازی تجارت کشاورزی در مکزیک، منجر به موارد زیر شده است: افزایش فقر روستایی، سوءتغذیه و گرسنگی، مهاجرت به خارج از کشورو بیثباتی، افزایش کار سنگین خصوصا برای زنان، افزایش قیمتها برای مصرف کنندگان، افزایش سود و افزایش کنترل بر بازار از سوی تجار فراملی و واسطهها در برابر ضرر کشاورزان، از دست رفتن سرمایههای ملیای که میتوانست در برنامههای توسعه مورد استفاده قرار گیرد و نیز ایجاد خطرهای جدی برای محیط زیست و تنوع جانوری».
آثار مخرب منطقه آزاد تجاری آمریکای شمالی (نفتا) بر شهروندان مکزیکی، منجر به مهاجرت شدید این مردم به آمریکا شده است. البته مکزیک سابقه مهاجرت به آمریکا را پیش از این نیز داشته است، اما در گذشته، مهاجرت از مناطقی صورت میگرفته که خاک مناسب کشاورزی نداشتهاند، حال آن که موج جدید مهاجرتهای متأثر از سیاستهای نفتا، افرادی را به مهاجرت آمریکا واداشته است که در مناطق حاصلخیز زندگی میکنند.

آیا راه خروجی وجود دارد؟
جهان به سوی همگرایی اقتصادی بیشتر پیش میرود، البته تحت قوانین و مقرراتی که به نفع شرکتهای بزرگی است که در کشورهای مرکزی سرمایهداری قرار دارند. اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد و کشاورزی صنعتی که اکنون تحت سلطه ایالات متحده قرار دارد در جاهای دیگر جهان نیز به اجرا درآید، وضعیت ساکنان زمین رو به وخامت خواهد نهادد. «فیدل راموس» رئیس جمهور سابق فیلیپین که روزگاری حامی و مروج شرکت در سازمان تجارت جهانی (WTO) بود، هر چند اکنون راه حل خاصی برای این مشکل ندارند، اما نسبت به افزایش افرادی که در این بازی مسخره سرگردانند، اظهار نگرانی میکند: «کشورهای فقیر نمیتوانند برای مدت زیادی این امور را تحمل کنند، مردم واقعا نیازمندند، مردم در حال مردن هستند». (نیویورک تایمز، بیست و یکم جولای ۲۰۰۳).
برای از میان بردن گرسنگی که بسیاری را در بر گرفته است، حذف فقر ضروری است. برنامههای ضد فقر که امروزه در سازمانهای ملی و بینالمللی شایع شده است، با این پیش فرض صورت گرفته است که اگر نظام موجود به خوبی اصلاح شود، میتواند جمعیتهای حاشیهای را نیز به خوبی دربرگیرد: با فراهم کردن غذا و سوپ رایگان برای فقرا، با پرداختن تسهیلات کوچک بانکی به مردم برای آغاز کار، با پرداختن یارانه به کشاورزان برای افزایش محصولات غذایی. به هر حال، کارکرد اولیه سرمایهداری، ایجاد یک سلسله کشورهای مرکزی ثروتمند و یک سری کشورهای حاشیهای فقیر است. علاوه بر این، سرمایهداری همواره منجر به ایجاد یک ساخت طبقاتی میشود که در آن، یک طبقه زیرین کارگری، گروههای کثیری از کارگران که به تناوب شاغل و بیکار میشوند و یا تقریبا همیشه بیکار میمانند، وجود دارد. این افراد که در حاشیه فعالیتهای اقتصادی قرار دارند، همان نقش اساسی و مهمی را دارند که سرمایهداران دارند، چرا که در مجموع، همه اینها منجر به گردش کار این نظام میشود.
نوشتن یک نسخه ساده که بتواند فقر و بدبختی را برطرف کند و برای همه کشورها نیز کارآمد باشد، غیرممکن است. کشورهای جهان تفاوتهای بسیاری از لحاظ تاریخ، فرهنگ و منابع طبیعی و انسانی دارند. البته راه خروج از این معضل، قطعا امضای معاهداتی که به نفع ملتهای ثروتمند است، نمیباشد؛ چرا که این معاهدات، کشورها را برای جذب سرمایهداری بیشتر و تحمل ساختارهای تکنولوژیک مانند بذرهای اصلاح شده ژنتیکی، تشویق میکند. این رویکردها، در بسیاری موارد، صرفا اوضاع را وخیمتر میکند. هم چنین کشورها باید از دریافت کمک از سازمانها و آژانسهای مختلفی که با نام توسعه شکل گرفتهاند و کمکهای خود را منوط به تخریب سیاستهای دولت میکنند، صرف نظر کنند. چنان که یکی از مقامات ارشد وزارت کشاورزی و مواد غذایی غنا میگوید: «قیمهای توسعه ما، با متوقف کردن یارانهدهی ما به کشاورزان، برای توسعه یافتن ما! در فکر چاله کندن و شکار و خوردن ما بودند». (وال استریت ژورنال، دوم دسامبر ۲۰۰۲) با چنین قیمهایی در توسعه، کشورها دیگر نیازی به دشمن ندارند.
آیا راهی وجود دارد که کشورهای پیرامونی از این وضعیت وخیم خارج شوند؟ رویکردهای کلیای در این زمینه وجود دارد که باید در نظر گرفته شود. ترتیبات تجاری، قطعا بهتر از «تجارت آزاد» میتواند کشاورزان و فقرا را در کشورهای پیرامونی مورد محافظت قرار دهد. البته تلاش برای بهبود تجارت آزاد، راه حلی برای این مشکل محسوب نمیشود. علاوه بر این، کشورهای پیرامونی باید نقش فعالی در کمک به کشاورزی کشورهای خود بر عهده گیرند که البته این امر کاملا از مد افتاده است و در این زمینه، نه تنها باید از تکنیکهای تولیدی مناسب برای محیط زیست استفاده کنند، بلکه باید حجم وسیعی از کشاورزان را مورد حمایت قرار دهند. دولتهای کشورهای پیرامونی باید تا هنگامی که تعداد مشاغل مناسب در شهرها آماده نشده است، مردم را به کشاورزی بر روی زمین مشغول دارند و به این منظور، صرف یارانه، حداقل برای غذاهای ضروری، پیش شرط اساسی حذف فقر و گرسنگی است. البته این امر نیازمند تمهیدات فراوان از جمله حمایت هدفدار از شیوههای تولید نامناسب برای محیط زیست و بهبود تأسیسات حمل و نقل و ذخیره مواد غذایی است. اصلاحات ارضی در برخی از کشورهای آمریکای لاتین و آفریقا لازم است. علاوه بر این، از منظر زیست محلی، اصلاً معنی ندارد غذا را از هزاران کیلومتر آن سوتر منتقل کرد، حال آنکه میتوان آن را در کنار محل مصرف تولید کرد. تلاشهای کشاورزی باید بر هدف تولید محصولات کشاورزی مورد نیاز برای مصرف داخلی متمرکز شود. در این مورد، باید از سیاست کوبا پس از فروپاشی شوروی سابق درس آموخت. کوبا در این برهه، کشاورزی روستایی (و فعالیتهای کشاورزی حیوانی) را توسعه فراوان داد، حال آن که کشاورزی ذرت در شهرها نیز اثر فراوانی در بهبود وضعیت مردم داشته است.
البته بحث بر سر این نیست که تجارت بکنیم یا نه، بلکه بحث بر سر تجارتی است که بتواند به اکثریت مردم کمک کند و کشور را توسعه دهد و البته بحثی هم بر سر به دست آوردن تکنولوژیها و سرمایههایی که فقط در خارج وجود دارد، نیست؛ بلکه نکته مهم، کنترل جهتگیری سرمایهگذاریها است. تکنولوژیهایی را باید انتخاب کرد که بیشترین سود را به همراه کمترین ضرر زیست محیطی به همراه داشته باشند. بهبود وضعیت فقرای یک کشور، در ابتدا وابسته به توسعه منابع طبیعی و انسانی خود آن کشور است که در اکثر موارد، جهتگیری آن، خلاف خواست سرمایهداری بینالمللی است.

منبع: Monthly Review

امید، اشتیاق و نظم نوین جهانی

| 0 نظر

گفت‌وگوی مری زورنازی با شانتال موفه و ارنستو لاکلائو

ترجمه : پویا کرم بخشERNESTO LACLAU Y CHANTAL MOUFFLE.jpg


آن‌چه در ادامه می‌آید فشرده‌یی از گفت‌وگوهای مقدماتی موجود در کتاب «امید، گفت‌وگوهایی در باره‌ی انقلاب و شورش» به همت مری زورنازی‌ست که به زودی به بازار می‌آید.* گفت‌وگو بین مری زورنازی، شانتال موفه و ارنستو لاکلائو در سیدنی، سپتامبر ۲۰۰۰ صورت گرفت. این فشرده بازتابی از گفتمانی جاری در مورد سیاست امید است. گفت‌وگوی کامل که در کتاب زورنازی آورده شده است، نقش یک تصور سوسیالیستی جدید را بررسی می‌کند و تحلیلی از پیوندهای متقابل بین امید، طبقه و سیاست ارائه می‌کند.

مری زورنازی: شما در نوشته‌های مشترک‌تان و در آثار مستقل‌تان، یافتن راه‌های جدید درک دموکراسی، امر سیاسی و سیاست را لازم و ضروری دانسته‌اید. بیان کرده‌اید که رنسانس چپ بدون ساخت تصور سیاسی جدید ناممکن است. می‌خواهم شما را دعوت به تفکر در این مورد کنم که چه‌گونه مفهوم امید می‌تواند در این ایده‌ی تصور اجتماعی جدید که برای چپ چنان اساسی‌ست، جا گیرد.

شانتال موفه: فکر می‌کنم برای مردم خیلی مهم باشد که به گونه‌یی از آینده و این که جایگزین‌هایی برای شرایط سیاسی جاری وجود دارد، باور داشته باشند. فکر می‌کنم حتا در قلمرو زندگی روزمره هم نیاز به منتظر چیزی بودن و احساس گونه‌یی معنا در زندگی وجود دارد. در حوزه‌ی امر سیاسی بسیار مهم است که مردم فکر کنند شرایط حاضرشان می‌تواند بهتر شود و این چیزی‌ست که امروزه مفقود است. در گذشته، ایده‌ی یک آینده‌ی سوسیالیستی برای برخی از مردم وجود داشت و این افق امروزه برای بسیاری از مردم در هم شکسته است. از بسیاری جنبه‌ها، خیلی بد نیست که ما یک شروع کاملا جدید داشته باشیم، البته راه‌های خطرناک زیادی برای درک آن وجود دارد. اکنون ما خیلی زیاده‌روی کرده‌ایم، به مردم گفته شده است «جایگزینی برای هژمونی نئولیبرال وجود ندارد» و این که همین‌جاست که باید باقی ماند. من بحث کرده‌ام که این خیلی منفی‌ست، چرا که بسیاری از مردم دیگر علاقه‌مند به سیاست نیستند چون بیشتر احزاب دموکراتیک جایگزینی به آن‌ها پیشنهاد نمی‌کنند. برای مثال، کل پرسش ظهور جنبش هایدر، پوپولیست جناح راستی در اتریش، به همین فقدان امید پیوند خورده است که می‌توان در سیستم دموکراتیک آن را یافت. در واقع، کل کار من در مورد اشتیاق می‌تواند به نوعی در مورد امید یا افق انتظارات و فقدان آن در نظر گرفته شود.

ارنستو لاکلائو: من دوست دارم چیزی به آن اضافه کنم: ایده‌ی امید تا حدودی در پیوند با پرسش رهایی انسان است. مردم حس می‌کنند که رشد ممکن آن‌ها از جهات مختلف محدود شده است و تصوری از فرا رفتن از این محدودیت‌ها می‌سازند و این چیزی‌ست که می‌تواند جایگاه امید باشد. من فکر می‌کنم که از برخی جنبه‌ها به پایان امید رسیده‌ایم، اگر که از امید چیزی را برداشت کنیم که از تمام شرایط انسانی ممکن - در ارتباط با ارضای یک وضعیت ناب آزادی، رهایی و مانند این‌ها - فرا می‌رود، اما از سوی دیگر، شاهد ازدیاد امیدهای جدید و تقاضاهای جدید هستیم، و این تقاضاها می‌توانند کنار هم قرار گیرند تا گونه‌ای از تصور اجتماعی پیوسته‌تر خلق شود. این نکته نمی‌گوید که توقعات ما کم‌تر از گذشته است، بل‌که به آن معنی‌ست که ما در هر لحظه باید تصورات جزئی اجتماعی از تغییر و تبدیل بسازیم که بتوانند سیاست‌های آزادسازی را در بسیاری جهات به جلو برانند، اما ما دیگر این نظریات آخر الزمانی را در مورد امید نداریم - با این حال، امید چیزی‌ست که تا حدودی زیادی رؤیاهای ما را تکثیر می‌کند و در کش‌مکش‌های ما حضور دارد. بنا بر این من فکر می‌کنم که وظیفه‌ی چپ فراهم کردن نظریات جهانی‌تر رهایی‌ست. این نظریات باید حول موردی خاص شکل گیرند، نه به صورت ارضای نهایی جامعه‌ای پسا انسانی [post-human] که در موقعیت رهایی کلاسیک پیش‌فرض گرفته می‌شود.

مری زورنازی: پس می‌توانید برای من در مورد ایده‌ی اشتیاق به عنوان درک دیگری از امید و پیوندهای بین اشتیاق و این نظریه‌ی تصور اجتماعی متفاوت صحبت کنید؟

شانتال موفه: خوب، من فکر می‌کنم وقتی از نیاز به یک تصور اجتماعی صحبت می‌کنید، از پیش اشاره می‌کنید که آن‌چه مردم را به حرکت در می‌آورد، فقط علائق یا عقلانیت نیست، بل‌که چیزی‌ست که من اشتیاق می‌نامم. اما کسانی که عقل‌گرا هستند به نقش تصور اجتماعی اعتقاد ندارند. آن‌ها معتقدند که مردم نیازمند راه‌هایی هستند که بر اساس علائق‌شان در یک مدل انتخاب عقل‌گرا عقلانی عمل کنند یا قوانین جهان‌شمول اخلاقی در مدلی دیگر بیابند. آن‌چه آن‌ها به آن باور ندارند، روند نمادها یا ساخت شخصیت فردی‌ست، زیرا این روشی متفاوت برای تفکر در مورد ساخت هویت‌های انسانی‌ست. زمانی که شما این نظریه‌ی تصور اجتماعی را مطرح می‌کنید، نشان می‌دهد که شما چشم‌انداز عقل‌گرا را پشت سر می‌گذارید. عبارت اشتیاق گونه‌یی جایگاه برای همه‌ی چیزهایی‌ست که نمی‌توانند به علاقه یا عقلانیت کاهش یابند - فانتزی‌ها، میل، همه‌ی آن چیزهایی که یک رویکرد عقل‌گرا نمی‌تواند در خودِ ساختِ ذهنیت و هویت انسانی درک کند.

ارنستو لاکلائو: علاوه بر این، من فکر می‌کنم که فرد باید اشاره کند که زمانی که تلاش برای تعالی یک سیستم اجتماعی خاص وجود دارد، در المان‌های استدلالی که آن را سازماندهی می‌کنند چیزی هست که از خلال عبارات تهی داده شده است. برای مثال، اگر می‌گویید چیزی مانند آزادی انسان در زمینه‌یی خاص می‌خواهید این عبارتی تهی خواهد بود، اما محتوا توسط تکثر تقاضاهایی که رابطه‌یی تناظری بین آن‌ها برقرار می‌کند فراهم می‌شود (و این نکته‌یی کلیدی در تحلیل ماست). بنا بر این هر چه بیشتر تقاضاهای اجتماعی به روشی متناظر سازماندهی شوند، گفتمان آزادی تهی‌تر خواهد بود، اما این پوچی منبع نیروی آن است. من این‌جا موقعیتی را اتخاذ می‌کنم که شدیدا در تقابل با نظریه‌ی انتخاب عقلانی‌ست، چراکه آن‌ها معتقدند ایده‌آل رهایی محتوایی نهایی و قابل تعریف دارد. برعکس، رهایی برای من کنار هم قرار دادن گونه‌یی رؤیاست که هر چه تقاضاهای جدید به آن مرتبط می‌شوند، تهی‌تر و تهی‌تر می‌شود. بنا بر این وقتی که مردم در مورد اجتماعی کردن لوازم تولید در گفتمان‌های سوسیالیستی کلاسیک می‌اندیشیدند، یا وقتی به بازار در اروپای شرقی پس از سال ۸۹ فکر می‌کردند، این‌ها دقیقا فرم‌های عینی سازماندهی امر اجتماعی بودند. اما آن‌ها برای مردم مجموعه‌یی بسیار بزرگ‌تر متشکل از المان‌ها را فرا می‌خواندند و این چیزی‌ست که من دالی تهی می‌نامم که می‌تواند تقاضای متفاوتی را در شرایطی متفاوت فرا خواند. برای مثال، هر گروه سرکوب‌شده‌یی در شرایطی که رژیمی سرکوب‌گر سقوط می‌کند، انتظارات‌اش را حداکثر می‌کند، چون چیزی که سقوط می‌کند آن فرم خاص سرکوب نیست، بل‌که سرکوب به طور کلی‌ست. بنا بر این رشد وسیع امیدها از گروه‌های مختلف بر می‌خیزد و من فکر می‌کنم امید چیزی‌ست که ریشه‌کن نمی‌شود و ذاتیِ هر نوع بسیج سیاسی یا اجتماعی‌ست.

شانتال موفه: بله، امید ریشه‌کن نشدنی‌ست، اما می‌تواند به راه‌های بسیار مختلفی بسیج شود و این نکته‌یی‌ست که من در رابطه با جنبش‌های جناح راستی به آن اشاره کردم. برای امید میل به چیزی متفاوت ریشه‌کن نشدنی‌ست، اما اگر احزاب سیاسی دموکراتیک و سیستمهای دموکراتیک وسیله‌یی برای‌اش فراهم نکنند، در موقعیتی خواهیم بود که فرم‌های دیگر امید در آن به بیان در می‌آیند. فکر می‌کنم این برای تحلیل خیلی مهم است. به عنوان مثال، در زمینه‌یی که من برای اشاره به این مسأله‌ی امید، کمبود سیاست دموکراتیک می‌نامم، می‌توانیم به فرم‌های مختلف بنیادگرایی اشاره کنیم. برای مثال، مورد بنیادگرایی دینی، زیرا آن‌ها دقیقا گفتمانی از امید را پیش می‌کشند که چیزی‌ست که مردم نمی‌توانند در سیاست بیابند، یا امیدی که می‌توان در جنبش‌های ملی یافت. و البته احزاب جناح راستی در متن سیاست گفتمانی را پیش می‌کشند که این تقاضای چیز جدید را به بیان در می‌آورد و معنا و جهت می‌دهد. بنا بر این امید می‌تواند چیزی باشد که در راه‌های بسیار خطرناکی به بازی گرفته شود.

مری زورنازی: بله، به همین دلیل من به بسیج امید علاقه‌مندم، چون که در مردم کمبود امید در رابطه با امکانات آینده وجود دارد. بنا بر این مردمی که از حقوق و امتیازاتی محروم شده‌اند، چه اقتصادی، فرهنگی یا سیاسی، گرایش به احزاب جناح راستی دارند که برای آن‌ها فرم دیگری از امید فراهم می‌کنند. به نوعی، این امید تأیید هویت مجددی برای آن‌ها فراهم می‌کند و فکر می‌کنم زمانی که شروع به بیان اساس آن امیدها توسط همانندسازی می‌کنید، این نوعی خطر است. این یک نکته است، موضوع دیگر آن است که ایده‌ی امید الزاما همیشه در مورد آینده - رؤیای اتوپیایی و ایده‌آل که باید به دست آوریم - نیست، بل‌که در مورد دموکراسی، در مورد «آینده‌یی‌ست که قرار است بیاید». یعنی همان‌طور که هر دو نوشته‌اید، رادیکال کردن دموکراسی هیچ گاه کامل نیست و هیچ گاه کلی نشده است. از یک نظر، همیشه هم ممکن و هم ناممکن است، اما اولین بخش سؤال از هر دو شما ایده‌ی بسیج امید است.

شانتال موفه: به همین دلیل من تأکید دارم که برای نظریه‌ی سیاسی الزامی‌ست که این بعد اشتیاق را درک کند و این حقیقت را که مردم نیاز دارند آن عواطف برآمده از تخیل‌شان به سمت چیزی بسیج شود. در واقع، حتا مردمی هم که چندان مشکلی در مورد امنیت و ... ندارند، نیاز به این بسیج اشتیاق دارند. زیرا نظریه‌پردازان گرایش دارند باور کنند که اگر شما ارضا شده باشید، اگر به اندازه‌ی کافی غذا برای خوردن داشته باشید، نیازی ندارید دنبال چیزی جدید بگردید. من فکر می‌کنم که این اشتباه است، چون فقط فقرا نیستند که موقعیتی بهتر می‌خواهند بل‌که مردم به طور کلی نیاز به امید به چیزی متفاوت را دارند که انتظارش را بکشند. و در واقع، من فکر می‌کنم ما امروزه در شرایط خطرناکی هستیم. من فکر می‌کنم خیلی مهم است که درک کنیم در شرایطی که آینده برای مردم این قدر سرد و تاریک به نظر می‌رسد، این لحظه‌یی‌ست که این جنبش‌های جناح راستی امید را فراهم می‌کنند. مثلا تحقیقات اخیر در مورد ظهور هیتلر در آلمان نشان داده‌اند که یکی از جذابیت‌های جنبش‌اش آن بوده است که او کسی بود که برای مردم آلمان ایده‌یی جدید در مورد این که آلمان چه می‌توانسته باشد ارائه کرد. او به مردم آلمان امید داد. درک این موضوع خیلی هولناک است، ولی این عنصر خیلی مهمی در ظهور این جنبش بوده است. در ابتدا بسیاری از مردم جذب‌اش شدند، چون به آنها امید می‌داد. من به روسیه‌ی امروز نگاه می‌کنم و واقعا وحشت‌زده می‌شوم. چون فرد خیلی شباهت‌ها بین شرایط ظهور هیتلر در آلمان و شرایط روسیه‌ی امروز می‌بیند. بنا بر این جنبش‌های جناح راستی می‌توانند بیایند و تخیل مردم را تسخیر کنند، چون آن‌ها جنبش‌هایی هستند که امروزه می‌گویند «ما دوباره خواهیم توانست شما را از روس بودن مفتخر کنیم». و البته شرایط در کشورهای دموکراتیک کمتر دراماتیک است، اما هم‌چنین دقیقا از همان جهت بسیار نگران‌کننده است.

ارنستو لاکلائو: بله، مهم است که ببینیم ساختار امید به عنوان نمونه‌یی از گفتمان چیست. امید همیشه به چیزی مربوط است که جایش خالی است. برای مثال، اگر با یک شرایط بی‌نظمی رادیکال مواجه باشید، امید به نظم دارید. اگر با شرایط بی‌عدالتی ریشه‌یی مواجه باشید، امید به عدالت دارید. امید همیشه مربوط به یک فقدان مشخص است که بر خلاف گفتمان امید است. نکته این است، و من این‌جا با آن‌چه شانتال گفت خیلی موافق‌ام، این که محتوای عینی‌یی که قرار است نیاز به چیزی را شکل دهد که مشخص نشده، از همان ابتدا داده نشده است. به عنوان یک مورد حاد، «لویاتان» هابز را در نظر بگیرید، که در آن یک جامعه‌ی مدنی دارید که با شرایط فقدان ریشه‌یی نظم مواجه شده است - که وضعیت طبیعت است. بنا بر این خواست فرد / گروه حاکم، مستقل از محتوای خواست، خوب خواهد بود تا جایی که بتواند نظم را برقرار سازد، زیرا زمانی که مردم با بی‌نظمی ریشه‌یی مواجه می‌شوند، هر نظمی تا جایی که نظم باشد، کار می‌کند. حال، کسی که با آن نظم همکاری می‌کند می‌تواند در هر زمانی عوض شود و این جایی‌ست که می‌توانید پوپولیسم جناح راستی داشته باشید یا امکان جناح چپی داشته باشید و ... آنچه که ما باید در این هژمونیکی تعریف کنیم تلاشی‌ست که جهت کانال زدن به این محتوای خاص و این امید اجتماعی گسترده صورت می‌پذیرد که خود هیچ محتوای دقیقی ندارد. اکنون درام چپ امروزی آن است که دچار نوعی معلولیت است و دیگر گفتمان‌ها نظیر اکثریت اخلاقی دست بالا را در سال‌های گذشته داشته‌اند، فقط به این دلیل که گفتمان چپ با محتواهایی مرتبط شده است که خیلی سخت با هم به صورت یک تصور اجتماعی گسترده‌تر جمع می‌شوند. بنا بر این، بدون امید جامعه‌یی نخواهد بود زیرا هیچ جامعه‌یی نمی‌تواند با چیزی که صرفا وجود دارد سر کند. اما گفتن این که ما قرار است آن‌چه را که وجود دارد به سوی اندکی بهتر شدن رهبری کنیم، پاسخ به اندازه‌ی کافی قدرتمندی نیست. و اگر شما دارای گفتمانی هستید که در آن چپ به صورت گفتمانی اجرایی‌تر برای چیزی دیده می‌شود که راست در هر صورت - بدون همکاری با این بعد از تصور اجتماعی جدید - در حال انجام آن است پس آن‌چه خواهید داشت، ظهور انحرافی گفتمان‌های جناح راستی است.

شانتال موفه: من فکر می‌کنم یکی از دلایلی که امروزه امیدی به امکان آینده نیست دقیقا آن است که مردم حس می‌کنند هیچ جایگزینی برای سیستم کاپیتالیستی نیست و این مسأله به خصوص در مورد شکل نئولیبرال کاپیتالیسم که امروزه حاکم است بیشتر است. و چپ مسؤولیت قسمت عظیمی از آن را به عهده دارد، چون به نظر می‌رسد تسلیم این حاکمیت کاپیتالیسم شده است و به گزینه‌یی دیگر نمی‌اندیشد. چیزی که من فکر می‌کنم واقعا جایش خالی‌ست تحلیلی از مشکلی‌ست که توسط کاپیتالیسم و شکل نئولیبرال کاپیتالیسم بروز یافته است. برای مثال، این باور وجود دارد که به دلیل جهانی شدن هیچ چیز ممکن نیست و این به گفتمان حاکم بدل شده است. برای مثال، احزاب سوسیالیست اروپا امروزه می‌گویند: «خوب، به دلیل جهانی شدن ما واقعا نمی‌توانیم کاری بنیادین در مورد تغییر گفتمان بلر، کاپیتالیسم و هژمونی نئولیبرال انجام دهیم.» البته آن‌ها این را فریاد نمی‌زنند، اما اصولا برای آن‌ها پذیرش این شرایط به دلیل جهانی شدن است. آن‌چه ما در این تصور سوسیالیستی جدیدی که در موردش می‌اندیشیدیم لازم می‌دانیم بسیج اشتیاق به روشی متفاوت، متفاوت از پوپولیسم جناح راست است. و این خودِ وضعیت امکان است - که یک جایگزین برای سیستم نئولیبرال حاضر تصور شود. اگر هیچ امکانی برای این که چیزها بتوانند متفاوت باشند، وجود نداشته باشد، در نتیجه فرد قادر نخواهد بود با جهانی شدن مخالفت کند. استراتژی‌های مختلفی در جهانی‌سازی وجود دارد و من فکر می‌کنم این چیزی‌ست که چپ باید بتواند ارائه کند. آن‌ها باید بتوانند بگویند: «خوب، ما جهانی شدن را خواهیم پذیرفت، چون چیزهای خیلی مهم و مثبتی در جهانی شدن وجود دارد، اما ما استراتژی دیگری برای سازماندهی آن پیشنهاد خواهیم کرد.» البته این قطعا شامل نقدی بر برخی حالات تنظیم در سیستم کاپیتالیستی خواهد بود. چون وقتی ما از نقدی بر کاپیتالیسم سخن می‌گوییم، باید آگاه باشیم که نمی‌توانیم از زبان گذشته استفاده کنیم. «سیستم کاپیتالیستی را در هم شکنید و یک سیستم سوسیالیستی کاملا جدید بر پا کنید». این گفتمانی پذیرفتنی نیست، چون کاپیتالیسم واژه‌یی ساده برای اشاره به حالات بسیار متفاوت تنظیم است. منظورم این است که این مسأله مطرح است که ما باید اقتصاد بازار را بپذیریم، اما نباید شاهد آن باشیم که همه چیز حول قانون بازار سامان می‌یابد. برای مثال، در فرانسه یک شعار دارند: «اقتصاد بازار، آری. اما جامعه‌ی بازار، نه». زیرا چیزی که نئولیبرالیسم می‌خواهد نه فقط داشتن اقتصاد بازار بل‌که هم‌چنین تبدیل تمام جامعه به یک بازار است. و این جایی‌ست که من فکر می‌کنم چپ واقعا می‌تواند استراتژی و پیشنهادات جدیدی ابداع کند. ما باید بپذیریم که نمی‌توانیم رؤیای سیستمی کاملا متفاوت را بپروریم، اما قطعا امکان شکل‌های بسیار گوناگونی از تنظیم کاپیتالیزاسیون وجود دارند، و شکل‌های خاصی که با مبارزه برای برابری سازگارترند. و این باید هسته‌ی پروژه‌ی جناح چپ را تشکیل دهد. بنا بر این من فکر می‌کنم که تعریف مجدد آن صفوف سوسیالیستی واقعا همان چیزی‌ست که امروزه لازم است.

*
Hope--Conversations on Revolution and Revolt
این کتاب با دو مشخصات زیر به چاپ رسیده است:
Zournazi, M, ۲۰۰۲, Hope: new philosophies for change, Pluto Press Australia, Annandale, NSW
Zournazi, M, ۲۰۰۳, Hope: New Philosophies for Change, Routledge: New York, ۲۸۸ pages


برگرفته از سایت برزخ : http://barzakhmag.com/final

مقدمه بر راهنمای سرمایه ی مارکس

| 0 نظر
ترجمه وحید ولی زادهdavidharvey.jpg
هدف من راهنمایی شما در مطالعه ی کتابی از مارکس است که سرمایه، جلد اول نام دارد، به گونه ای که این کتاب را بر طبق معیارهای خود مارکس بخوانید.۱ ممکن است این گفته کمی مضحک به نظر آید چرا که اگر هنوز این کتاب را نخوانده اید احتمالا نمی توانید بدانید که معیارهای مارکس چیستند. اما می توانم به شما اطمینان دهم که یکی از معیارهای او خواندن و به دقت خواندن است. آموزش واقعی همیشه شامل تلاشی برای فهم ناشناخته هاست. اگر قبلا فصول مربوطه را خوانده باشید، خوانش من از سرمایه که در کتاب حاضر ارائه شده است آنها را بیشتر روشن خواهد کرد. من می خواهم که شما را ترغیب کنم مواجهه ی شخصی خود را با این کتاب داشته باشید، و از طریق جدال بی واسطه با متن مارکس،  فهم خود از اندیشه ی او را شکل دهید.
این نکته دشواری بلادرنگی را به پیش می کشد. هرکسی چیزی درباره ی مارکس یا اصطلاحاتی چون «مارکسیسم» و «مارکسیستی» شنیده است و همه نوع معانی تلویحی ای با این اصطلاحات به ذهن می آید. درنتیجه برای شروع شما گرفتار پیش فرض ها و پیش داوری هایی هستید، مثبت یا منفی. اما نخست از شما می خواهم که تا جایی که می توانید تلاش کنید که تمام چیزهایی را که فکر می کنید درباره ی مارکس می دانید را کنار بگذارید تا بتوانید با آنچه او واقعا بیان کرده است روبرو شوید.
موانع دیگری نیز در برابر دستیابی به این نوع مواجهه ی بی واسطه وجود دارند. برای مثال ما در رویکرد به چنین متنی گرفتار شیوه ی شکل بندی فکری ویژه و تاریخ های تجربی خود هستیم. برای بسیاری از دانشجویان این شکل بندی های فکری متأثر از دغدغه ها و ملاحظات دانشگاهی است، اگر نگوییم تحت اداره ی آنها است. گرایشی طبیعی به خوانش مارکس از یک نظرگاه رشته ای بسته و ویژه وجود دارد. مارکس خود هرگز در هیچ رشته ای در دانشگاه اشتغال نداشت و تاکنون اغلب دانشکده ها رغبتی به پذیرش وی در میان خود ندارند. پس اگر شما دانشجو هستید و می خواهید مارکس را به درستی بخوانید، بهتر است آنچه را که مدرسین شما در رشته خود به شما خواهند گفت فراموش کنید، البته نه کلا اما حداقل به منظور خواندن مارکس. خلاصه کنم، تشخیص آنچه او می گوید، ورای آنچه ممکن است صرفا از طریق رشته دانشگاهی خاص خود، شکل بندی فکری تان، و حتی مهمتر از همه تاریخ تجربی خود (خواه به عنوان یک کارگر یا سازمانده اجتماعی و یا کارآفرین سرمایه دار) بفمید، تلاش سترگی را از جانب شما می طلبد.
یک دلیل مهم برای در پیش گرفتن چنین موضع بازی در برابر این خوانش آن است که سرمایه کتابی به شدت غنی است. لابه لای صفحات آن شکسپیر، یونانی ها، فاوست، بالزاک، شلی، حکایت های پریان، آدم-گرگ ها، خون آشام ها و اشعار در کنار بی شمار اقتصاد دانان سیاسی، فیلسوف ها، انسان شناسان، روزنامه نگاران و نظزیه پردازان سیاسی حضور دارند. مارکس از انبوهی از منابع بهره گرفته است و ردیابی این منابع می تواند آموزنده و -جذاب باشد. برخی از مراجع به راحتی به چشم نمی آیند، چرا که او اغلب آنها را به صورت مستقیم به کار نبرده است. من هنوز هر سال در کلاس های آموزش سرمایه پیوندهای بیشتری را می یابم. برای مثال زمانی که من این کلاس ها را شروع کردم چندان بالزاک را نخوانده بودم. اما بعدتر هنگام خواندن رمان های بالزاک اغلب می شد که به خود بگویم «آه. مارکس از اینجا گرفته است». او آشکارا بالزاک را به صورت جامع خوانده بود و هنگامی که مشغول نگارش سرمایه بود می خواست پژوهش کاملی درباره ی کمدی انسانی بنویسد. مطالعه ی همزمان سرمایه و بالزاک در توضیح چرایی آن کمک می کند.
پس سرمایه یک متن غنی و چندبعدی است. بر گستره ی جهان تجربی وسیعی کشیده شده که در تنوع عظیمی از آثاری که به زبان های مختلف و در زمان ها و مکان های متفاوت نوشته شده است مفهوم پردازی شده است. بایست شتابان اشاره کنم که قصدم این نیست بگویم شما قادر نیستید مارکس را بفهمید مگر اینکه تمام ارجاعات را به چنگ آورید. اما آنچه مرا بر می انگیزاند و امیدوارم که شما را نیز برانگیزاند این ایده است که انبوهی از منابع در اینجا وجود دارد که می توانند روشنی بخش این مسأله باشند که چرا به شیوه ی کنونی زندگی می کنیم. به همان نحو که تمام آنها دانه های گندم در آسیاب شناخت مارکس هستند، ما نیز می توانیم آنها را غلات آسیاب خود کنیم.
همچنین درخواهید یافت که سرمایه صرفا به عنوان یک کتاب، کتابی برجسته و حیرت آور است. هنگامی که کل آن خوانده شود، ساختمانی ادبی است که به شدت لذتبخش است. اما اینجا موانع بالقوه بیشتری در برابر درک آن می یابیم. چرا که بسیاری از شما با بخش هایی از مارکس در طول تحصیل خود برخورد کرده و آنها را خوانده اید. شاید مانیفست کمونیست را در دبیرستان خوانده باشید. شاید یکی از دوره هایی را در نظریه ی اجتماعی گذرانده  اید که دو هفته به مارکس، مدتی به وبر، کمی به دورکیم، فوکو و تعدادی از چهره های مهم اختصاص می دهند. شاید گزیده ای از سرمایه و یا شرحی نظری از عقاید سیاسی مارکس را خوانده باشید. اما خواندن گزیده ها یا تحلیل های انتزاعی کاملا متفاوت از خواندن سرمایه به مثابه یک متن کامل است. شما آن بخش ها و قطعات را در پرتوی اساسا نوینی خواهید دید، در زمینه ی روایتی کلان تر. حیاتی است که به این روایت کلان به صورت دقیق توجه کنید و آماده باشید که فهم خود را از آن بخش ها یا قطعات یا تفسیرهای انتزاعی که قبلا با آنها مواجه شده اید تغییر دهید. مارکس تقریبا به یقین می خواهد که اثرش به صورت یک کلیت خوانده شود. او با صدای بلند به این ایده اعتراض می کرد که وی را می توان از طریق گزیده ها به صورت بسنده ای فهمید، هر اندازه هم که این گزیده ها استراتژیک برگزیده شده باشند. او مطمئنا قدردان نخواهد بود اگر تنها دو هفته در دوره ای مقدماتی در نظریه اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد، همان طور که خود شایسته نمی دید که تنها دو هفته به مطالعه ی آدام اسمیت بپردازد. شما با خواندن سرمایه به مثابه یک کلیت تقریبا یقینا به فهم کاملا متفاوتی از اندیشه مارکس می رسید. اما این هدف تنها زمانی به دست می آید که شما کل این کتاب را به مثابه یک کتاب خوانده باشید و این کاری است که من می خواهم به شما کمک کنم تا از عهده آن برآیید.
شکل بندی های فکری و نظرگاه های رشته ای تنها مشکل نیستند، بلکه چشم اندازهای سودمندی را بر روی سرمایه می گشایند. من البته مخالف آن گونه خوانش های بسته ای هستم که دانشجویان به صورت ثابتی درک های خود را حول آنها سازمان می دهند، اما در طول سالیان آموخته ام که نظرگاه های رشته ای می تواند آموزنده باشد. من سرمایه را تقریبا هر ساله از سال ۱۹۷۱ تدریس کرده ام، گاهی دو یا سه بار در هر سال، و به همه گونه گروه هایی. یک سال با کل دپارتمان فلسفه بوده است - تقریبا هگل گرا- در کالجی در بالتیمور که آنزمان مورگان استیت نامیده می شد. سال دیگری همه دانشجویان تحصیلات تکمیلی در برنامه ادبیات انگلیسی در جانز هاپکینز بودند. سالی دیگر اکثرا اقتصاد دانانی بودند که در کلاس حضور داشتند. آنچه مرا مجذوب می کرد این بود که هر گروه چیزهای متفاوتی در سرمایه می دیدند.  متوجه شدم که با تدریس به افرادی از رشته های مختلف بیشتر و بیشتر درباره ی این متن می آموزم.
اما گاهی حس می کردم که تجربه ی آموختن عصبی کننده و حتی دردناک است، چرا که گروه خاصی نمی خواستند آن را به شیوه ی من ببینند و یا بر موضوعاتی مکث می کردند و باقی می ماندند که من آنها را نامربوط می دانستم. یکسال تلاش کردم سرمایه را با دانشجویانی از برنامه ی زبان های رومی در دانشگاه جانز هاپکینز بخوانم. در منتهای استیصال من، ما تقریبا تمام ترم را در فصل یک ماندیم. من می گفتم « نگاه کنید، ما بایست جلو برویم و حداقل تا بخش سیاست روز کاری برسیم». و آنها می گفتند «نه، نه، نه، ما بایست همین ها را خوب بفهمیم. ارزش چیست؟ منظورش چیست وقتی می گوید پول به مثابه کالا؟ بت وارگی به چه اشاره دارد؟» و همینطور. آنها حتی نسخه آلمانی را آوردند تا ترجمه ها را بررسی کنند. فهمیدم که آنها همه در سنت فردی کار می کنند که من هرگز نامش را نشنیده بودم. فردی که می اندیشیدم بایستی به دلیل اشاعه دادن چنین رویکردی، اگر نه از نظر فکری، اما از لحاظ سیاسی یک احمق باشد. آن فرد ژاک دریدا بود که در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ مدتی را در جانزهاپکینز گذراند. بعدتر با بازاندیشی به این تجربه متوجه شدم که این گروه به من اهمیت حیاتی توجه دقیق به زبان مارکس را آموختند، اینکه او چه می گوید، چگونه آن را می گوید، و نیز چه چیزی را بدیهی در نظر می گیرد. و این صرفا از کار کردن بر روی فصل یک با دقت تمام بدست آمد.
اما نگران نشوید. من قصد ندارم این کار را در این خوانش انجام دهم چرا که نه تنها می خواهم به بحث مارکس درباره ی روزکاری نیز برسم بلکه مصمم هستم شما را زمانی که کل کتاب را خوانده اید ببینم. بحث من به سادگی این است که نظرگاه های متفاوت رشته ای می توانند در گشودن ابعاد چندگانه ی اندیشه ی مارکس مفید باشند، دقیقا به این دلیل که مارکس این کتاب را از دل سنت غنی و بسیار متنوعی از تفکر انتقادی نوشته است. من به بسیاری از افراد و گروه هایی که این کتاب را در طول این سالها با آنها خوانده ام مدیونم، دقیقا به این دلیل که آنها به حدی درباره ی جنبه های کتاب مارکس به من آموختند که امکان نداشت خودم آن ها را بیابم. برای من، آموزش پایان ناپذیر است.
برای آغاز، سه سنت سیاسی و فکری عمده وجود دارد که الهام بخش تحلیلی است که در سرمایه با آن روبروییم، و هر سه آنها را تعهد عمیق مارکس به نظریه ی انتقادی، به تحلیلی انتقادی، جلو رانده شده اند. هنگامی که او نسبتا جوان بود، یادداشت کوتاهی به یکی از همکاران تحریریه اش نوشت که عنوان آن «برای نقد بیرحمانه ی هر آنچه موجود است» بود. او آشکارا فروتن بود. پیشنهاد می کنم که این یادداشت را واقعا بخوانید چرا که شیفته کننده است. او نمی گوید «همه احمق هستند و من، مارکس بزرگ، می خواهم همه را مورد انتقاد قرار دهم» به جای آن می گوید که بسیاری از افراد جدی وجود دارند که درباره ی جهان سخت می اندیشند و چیزهای معینی درباره ی جهان را دیده اند که بایست محترم شمرده شوند، هر اندازه که تک سویه یا جانبدار باشند. روش انتقادی، آنچه را دیگران گفته و یافته اند می گیرد و بر روی آن کار می کند تا تفکر - و جهانی را که توصیف می  کند- به چیزی نوین تبدیل کند. از نظر مارکس، دانش جدید از برداشتن بلوک های مفهومی کاملا متفاوت، ساییدن آنها به یکدیگر، و مشتعل ساختن انقلابی آنها پدید می آید. این روش درواقع کاری است که او در سرمایه می کند. سنت های فکری مختلف را گرد هم می آورد تا چهارچوب انقلابی و کاملا نوینی برای دانش بیافریند.
به سه چهارچوب مفهومی کلانی که در سرمایه گرد هم آمده اند بپردازیم: نخست، اقتصاد سیاسی کلاسیک، یعنی اقتصاد سیاسی قرن هفدهم تا نیمه قرن نوزدهم. این سنت عمدتا (اگر چه نه صرفا) بریتانیایی است، و از ویلیام پتی، لاک، هابز و هیوم تا مثلث مشهور آدام اسمیت، مالتوس و ریکاردو را همراه با بسیاری دیگر همچون جیمز استوارت دربرمی گیرد. سنتی فرانسوی نیز در اقتصاد سیاسی وجود دارد (فیزیوکرات هایی همچون کزنی و تورگوت و بعدتر سیسموندی و سای) همراه با چهره های منفرد ایتالیایی و آمریکایی (همچون کاری) که مصالح انتقادی افزونه ای را برای مارکس فراهم کردند. مارکس تمام این افراد را در سه جلد یادداشت هایی که اکنون نظریه های ارزش اضافه نام دارد مورد انتقاد عمیق قرار داد. او ماشین فتوکپی و یا وب نداشت و درنتیجه ... نقل قول های طولانی از اسمیت را رونوشت کرده و شرحی بر آنها می نویسد، نقل قول های طولانی از استوارت را رونوشت کرده و شرحی زیر آن ها می نویسد و به همین ترتیب. در واقع مارکس آنچه را که اکنون ما واسازی می خوانیم به اجرا گذاشته بود (و من از مارکس آموختم که چگونه به این روش استدلالات را واسازی کنم). برای مثال وقتی او به آدام اسمیت می پردازد بسیاری از آنچه را که اسمیت می گوید می پذیرد اما آنگاه جای خالی ها و تناقض ها را کندوکاو می کند که وقتی برطرف می شوند، به صورت ریشه ای استدلال را دگرگون می کنند. این نوع استدلال ورزی در سرتاسر سرمایه پدیدار می شود چرا که همانگونه که عنوان فرعی آن نشان می دهد حول «نقدی بر اقتصاد سیاسی» شکل گرفته است.
دومین بلوک مفهومی سازنده در نظریه پردازی مارکس پژوهش ها و بازاندیشی های فلسفی است که از نظر مارکس با یونانی ها آغاز می شود. مارکس پایان نامه خود را در مورد اپیکور نوشت و با تفکر یونانی آشنا بود. ارسطو، آنچنان که خواهید دید، لنگر مکرری برای استدلالات او به دست می دهد. مارکس همچنین به طور کامل به روشی تعلیم یافته بود که تفکر یونانی به سنت انتقادی فسلفی آلمانی راه یافته بود، یعنی اسپینوزا، لایبنیتس، و البته هگل، درکنار کانت و بسیاری دیگر. مارکس این سنت فلسفی انتقادی عمدتا آلمانی را با سنت اقتصاد سیاسی بریتانیایی و فرانسوی پیوند زد، اگر چه اشتباه خواهد بود که این سنت ها را با عبارت های ملی بنگریم (هیوم به همان اندازه که اقتصاد سیاسی دان بود فیلسوف نیز بود گرچه فیلسوفی تجربه گرا، و تأثیر دکارت و روسو نیز بر مارکس حیاتی بود). اما این سنت فلسفی انتقادی عمدتا آلمانی به دلیل که آموزش اولیه ی او بود بر مارکس به شدت تآثیر گذار بود. و فضای انتقادی ای که توسط آنچه بعدها به عنوان «هگلی های جوان» معروف شد و در دهه های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ ایجاد شده بود او را به شدت متاثر ساخته بود.
سنت سومی که مارکس بدان دست می یازد سنت سوسیالیسم اتوپیاگرا است. در زمان مارکس، این سنت عمدتا فرانسوی بود، اگر چه فردی انگلیسی، توماس مور، است که عموما به عنوان سرمنشا سنت مدرن آن شناخته می شود. البته بایست اشاره کرد که این سنت نیز به یونان باز می گردد. همچنین یک انگلیسی دیگر، رابرت اوون، بود که نه تنها نخستین رسالات مفصل اتوپیایی را نوشت بلکه عملا نیز تلاش کرد بسیاری از ایده هایش را در زمان مارکس به اجرا بگذارد. اما در فرانسه انباشتی از تفکر اتوپی گرا در دهه های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ وجود داشت که عمدتا ملهم از نوشته های متقدم تر سن سیمون، فوریه و بابوف بود. باری مثال اشخاصی چون اتین کابه وجود داشتند که گروهی به نام ایکارین ها را ایجاد کرده بود که پس از ۱۸۴۸ در آمریکا سکنی گزیدند، و یا پرودون و پرودونیست ها، آگوست بلانکی «که عبارت دیکتاتوری پرولتاریا را ابداع کرد» و بسیاری همچون او که پیرو سنت ژاکوبنی بودند (همچون بابوف)، جنبش سن سیمون گرا، فوریه گراهایی همچون ویکتور کنسیدرانت، و فمینیست سوسیالیست هایی همچون فلورا تریستان. همچنین در دهه ی ۱۸۴۰ در فرانسه بود که بسیاری از رادیکال ها برای نخستین بار خود را کمونیست خواندند حتی اگر ایده ی واضحی درباره ی اینکه معنای دقیق آن چیست نداشتند. مارکس بویژه در پاریس قبل از اخراجش در سال ۱۸۴۴با این سنت بسیار آشنا بود، اگر نگوییم در آن غوطه ور بود، و من فکر می کنم که او از این سنت بیش از آنچه می پذیرد بهره گرفته گرفته است. به طرز قابل فهمی، او می خواست خود را از اتوپی گرایی دهه ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ در فاصله قرار دهد، اتوپی گرایی ای که او احساس می کرد در شکست انقلاب ۱۸۴۸ در پاریس مقصر بوده است. او دل خوشی نداشت از اینکه اتوپی گراها جامعه ی ایده آلی را ترسیم می کنند بدون اینکه ایده ای داشته باشند که چگونه باید از اینجا به آنجا رسید، مخالفتی که در مانیفست کمونیست وضوح یافت. درنتیجه او اغلب در رابطه با ایده های آنها از طریق نفی به پیش می رود، به ویژه در ارتباط با تفکر فوریه و پرودون.
این سه، اصلی ترین رشته های مفهومی هستند که در سرمایه ی مارکس به هم پیوسته اند. هدف او تبدیل این پروژه ی رادیکال سیاسی از چیزی که او آن را بیشتر یک سوسیالیسم اتوپی گرای سطحی می دانست به یک کمونیسم علمی بود. اما در این راستا، او تنها نمی توانست اتوپیاگراها را با اقتصاد سیاسی دانان در تقابل قرار دهد. او بایست آنچه را که روش علمی اجتماعی است بازآفرینی و باز پیکره بندی کند. در بیان ساده شده، این روش علمی نوین مبتنی بود بر بازبینی سنت عمدتا بریتانیایی اقتصاد سیاسی کلاسیک، با به کار بردن ابزارهای سنت عمدتا آلمانی فلسفه انتقادی، که برای روشن کردن برانگیزش اتوپی گرای عمدتا فرانسوی به کار گرفته شد تا پرسش های زیر را پاسخ گوید: کمونیسم چیست و کمونیست ها بایست چگونه بیندیشند؟ چگونه ما می توانیم همزمان سرمایه داری را به صورت عملی بشناسیم و آن را نقد کنیم، تا بتوان مسیر انقلاب کمونیستی را به صورت اثربخش تر ترسیم کرد؟ همانطور که خواهیم دید، سرمایه چیزهای زیادی دارد که درباره ی شناخت علمی سرمایه داری بگوید اما چیز چندانی درباره ی اینکه چگونه بایست یک انقلاب کمونیستی را ساخت ندارد. همچنین ما چیز چندانی درباره ی اینکه یک جامعه کمونیستی چگونه خواهد بود نخواهیم یافت.


من قبلا برخی از موانعی را که در برابر خوانش سرمایه به زبان خود مارکس وجود دارد برشمردم. مارکس خود نیز بر این دشواری ها آگاه بود و به طرز جالب توجهی در پیش گفتارهای متعدد خود به آنها اشاره کرده است. برای مثال در پیشگفتار وی بر ترجمه ی فرانسوی کتاب به پیشنهادی مبنی بر اینکه این ترجمه به صورت سریالی منتشر شود واکنش نشان می دهد. او در سال ۱۸۷۲ نوشت: «من ایده ی انتشار ترجمه ی سرمایه به شکل سریالی را می ستایم»
در این شکل کتاب برای طبقه کارگر در دسترس تر خواهد بود، ملاحظه ای که برای من از هر چیز دیگر مهمتر است ... این سویه ی خوب این پیشنهاد است، اما سکه روی دیگری نیز دارد. روش تحلیلی که من از آن بهره جستم، و پیش از این در مورد موضوعات اقتصادی به کار گرفته نشده است، خوانش فصول نخست را دشوار می کند، و این نگرانی وجود دارد که افکار عمومی فرانسه، که همیشه در رسیدن به نتیجه ناشکیباست، و تشنه ی شناختن رابطه میان اصول کلی و مسائل بلادرنگی است که اشتیاق آنها را برانگیخته است، ممکن است دلسرد شود چرا که آنها قادر به رسیدن یکباره به آن نیستند .... این زیانی است که من قادر به فائق آمدن بر آن نیستم مگر از طریق از پیش آگاهی دادن و از پیش آماده کردن آن خوانندگانی که برای رسیدن به حقیقت مصمم اند. راهی سلطنتی به سوی علم وجود ندارد، و تنها کسانی که از صعود خسته کننده بر مسیرهای لغزان آن نمی هراسند شانس دستیابی به قله های درخشان آن را دارند.
پس من نیز با هشدار به تمام خوانندگان مارکس آغاز می کنم، هرچقدر عطشناک تعقیب حقیقت باشند، که بله، چند فصل نخست سرمایه بویژه دشوارند. دو دلیل برای آن وجود دارد. یکی مربوط به روش مارکس است که به طور خلاصه به آن خواهیم پرداخت. دیگری به به طرز خاصی برمی گردد که او پروژه خود را بنیان می نهد.
هدف مارکس در سرمایه درک چگونگی عملکرد سرمایه داری از طریق نقدی بر اقتصاد سیاسی است. او می داند که این وظیفه ای بس بزرگ است. به منظور پیش برد این پروژه، او بایست دستگاهی مفهومی را توسعه می داد که به او در درک تمام پیچیدگی سرمایه داری کمک کند، و در یکی از مقدمه هایش توضیح می دهد که چگونه این کار را طرح ریزی کرده است. او در پیشگفتار چاپ دوم می نویسد: «روش ارائه بایست از نظر شکلی متفاوت با با روش پژوهش باشد»
روش تحقیق بایستی مناسب با مصالح باشد، تا اشکال متفاوت توسعه ی آن را تحلیل کند و روابط درونی آنها را دربیابد. تنها پس از انجام این کار است که جریان حقیقی را می توان ارائه نمود. اگر این کار با موفقیت انجام پذیرد، اگر حیات موضوع- مساله (یعنی شیوه ی سرمایه داری تولید) اکنون در ایده ها بازتاب یافته باشد، آنگاه می تواند به گونه ای ظاهر شود که گویا ما در پیش خود سازه ای از پیش داریم.
روش پژوهش مارکس از هر چه که موجود است می آغازد، با واقعیت به مثابه آنچه تجربه می شود، و نیز با تمام توصیفات این تجربه توسط اقتصاد سیاسی دانان، فیلسوفان، رمان نویسان، و موارد مشابه. او این مصالح را در معرض انتقادی سخت قرار می دهد تا تعدادی مفهوم ساده اما نیرومند کشف کند که شیوه ای را که واقعیت عمل می کند را روشن کنند. این شیوه ای است که او روش فرورفتن می نامد. ما از واقعیت بی واسطه ی پیرامونمان پیش می رویم، در ژرفای آن مفاهیمی که برای آن واقعیت بنیادین است را جستجو می کنیم. ما مجهز به این مفاهیم بنیادین می توانیم به سطح باز گردیم، روش فرارفتن، و کشف کنیم که جهان پدیدارها تا چه حد می تواند فریبنده باشد. از این جایگاه، ما در موقعیت تفسیر آن جهان به بیانی کاملا متفاوت هستیم.
در کل، مارکس با نمود سطحی آغاز می کند تا مفاهیم عمیق را بیابد. اما در سرمایه او با ارائه ی این مفاهیم بنیادین شروع می کند، یعنی نتایجی که او قبلا از طریق به کار بردن روش پژوهش خود استخراج کرده است. او در واقع مفاهیم خود را  در فصول آغازین به صورت مستقیم و با توالی سریع طرح می کند، به شیوه ای که در واقع باعث می شود آنها سازه هایی پیشینی، و حتی دلبخواهی به نظر آیند. درنتیجه در خوانش نخست، تعجب شگفت نیست: این همه ایده ها و مفاهیم از کجای زمین ظهور کرده است؟ چرا او آنها را به این شیوه به کار می برد؟ شما برای نیمی از زمان تصوری ندارید از اینکه او درباره چه سخن می گوید. اما همچنان که کتاب را ادامه می دهید روشن می شود که چگونه این مفاهیم جهان ما را روشن می کند. پس از مدتی، مفاهیمی همچون ارزش و بت وارگی معنادار می شوند.
با اینحال ما تنها در انتهای کتاب کاملا می فهیم که این مفاهیم چگونه عمل می کنند. در حال حاضر، این یک راهبرد غیرآشنا و حتی غریب است. ما بیشتر با رویکردی آشنا هستیم که استدلال را خشت به خشت بنا می کند. اما در مورد مارکس استدلال بیشتر پیازگونه است. شاید این استعاره مایه تأسف باشد. چرا که همچنان که زمانی کسی به من گفت؛ شما وقتی پیاز را می شکافید و به درون آن فرو می روید، اشک شما در می آید. مارکس از پوسته ی پیاز آغاز می کند، و در سطوح واقعیت بیرونی حرکت می کند تا به مرکز آن برسد، یعنی هسته ی مفهومی. سپس او استدلال را به سمت بیرون رشد می دهد، و از طریق سطوح متعدد نظریه به سطح باز می گردد. قدرت حقیقی استدلال تنها زمانی آشکار می شود که هنگامی که به قلمروی تجربه بازگشته ایم، خود را مجهز به چهارچوب کاملا نوینی از دانش برای فهم و تفسیر آن تجربه می یابیم. آنگاه، مارکس چیزهای زیادی را درباره ی اینکه چه چیز باعث رشد سرمایه داری می شود نیز آشکار می کند. در این شیوه، مفاهیمی که در آغاز به نظر انتزاعی و پیشینی می آمدند غنی تر و با معناتر می شوند. مارکس هر چه پیش می رود محدوده مفاهیمش را گسترش می دهد.
این رویکرد با رویکرد خشت بر خشت متفاوت است، و تطبیق با آن ساده نیست. معنای آن این است که شما بایست همچون مجانین معلق باشید، بویژه در سرتاسر سه فصل نخست، بدون اینکه واقعا بدانید چه خبر است، تا زمانیکه حس یهتری درباره ی آن بیابید وقتی متن را پیش تر بروید. تنها آن زمان است که شما خواهید دید این مفاهیم چگونه کار می کنند.
نقطه ی آغازین مارکس مفهوم کالا است. در وهله نخست قرار گرفتن این مفهوم در آغاز بحث اگر نه غریب، اما تا حدی دلبخواهی به نظر می رسد. وقتی به مارکس فکر می کنیم عباراتی نظیر «تمام تاریخ عبارتست از تاریخ مبارزه طبقاتی» در مانیفست به ذهن می آید. پس چرا سرمایه با مبارزه طبقاتی شروع نمی شود؟ در واقع بعد از حدود سیصد صفحه است که چیزی بیش از اشاره به آن وجود دارد؛ و ممکن است کسانی را که در جستجوی راهنمای فوری ای برای کنش هستند را مستأصل کند. چرا مارکس با پول آغاز نمی کند؟ درواقع در بررسی های مقدماتی اش او می خواست از اینجا بیاغازد؛ اما بعد از مطالعه بیشتر او نتیجه گرفت که نیاز است پول توضیح داده شود، نه اینکه فرض شود. چرا او با کار آغاز نمی کند، مفهومی که عمیقا با او تداعی می شود؟ چرا او با کالا آغاز می کند؟ به طور جالبی، نوشته های مقدماتی مارکس نشان می دهند که او مدتی طولانی، حدود بیست یا سی سال؛ او با این مسأله درگیر بود که از کجا باید آغاز کرد. روش فرورفتن او را به مفهوم کالا رسانده بود، اما مارکس تلاشی برای توضیح این انتخاب نمی کند، و دغدغه ای برای استدلال آوری برای مشروعیت آن نشان نمی دهد. او صرفا با کالا شروع می کند.
این نکته حیاتی است که بدانیم او بحثی را بر مبنای یک نتیجه ی قبلا مشخص شده برمی سازد. این نکته آغاز آن را برای کل بحث او مرموز می کند، و وسوسه ی خواننده این است که به دلیل دلبخواهی پنداشتن آن گیج یا عصبانی شوند و قبل از پایان فصل سوم کتاب را رها کنند. درنتیجه مارکس کاملا درست اشاره می کند زمانی که می گوید شروع سرمایه بویژه کاملا دشوار است. درنتیجه وظیفه ی اصلی من  راهنمایی شما حداقل طی سه فصل نخست است. پس از آن به راحتی می توان پیش رفت.
با این حال من گفته ام که دستگاه مفهومی که مارکس در اینجا برساخته است تنها با جلد اول سرمایه سر و کار ندارد بلکه با تحلیل او به مثابه یک کل معنا دارد. و البته سه جلد سرمایه وجود دارد که به ما رسیده است و درنتیجه اگر شما واقعا می خواهید که شیوه سرمایه داری تولید را بشناسید، باید متآسفانه تمام سه جلد را بخوانید. جلد یک تنها یک جنبه است. اما حتی بدتر از آن، سه جلد سرمایه تنها حدود یک هشتم آنچیزی است که او در ذهن داشت. اینجا یادداشتی است که او در متنی مقدماتی که گروندریسه نام دارد نوشته است، که در آن او طرح های مختلف برای سرمایه را ترسیم می کند. او در جایی می گوید که من می خواهم به مسائل زیر بپردازم:
یک. تعینات انتزاعی و عمومی که کمابیش در تمام جوامع قابل حصول است ... دو. مقوله هایی که ساختار درونی جامعه بورژوایی را می سازد و طبقات بنیادین بر آنها قرار می گیرند. سرمایه، کار مزدی، ثروت ملکی. روابط درونی آنها. شهر و روستا. سه طبقه بزرگ اجتماعی. تعامل میان آنها. گردش. سیستم اعتباری (خصوصی) سه. تراکم یابی جامعه ی بورژوایی در شکل دولت. با نگاه به ارتباط با خود. طبقات «غیرمولد». مالیات ها. دیون دولتی. اعتبار عمومی. حمعیت. مستعمرات. مهاجرت. چهار. رابطه ی بین المللی تولید. تقسیم بین المللی کار. مبادلات بین المللی. صادرات و واردات. نرخ مبادله. پنج. بازار جهانی و بحران ها.
مارکس هیچگاه به اتمام این پروژه نزدیک نشد. درواقع او معدودی از این مضامین را به شیوه ای نظام مند و یا بصورت مفصل بررسی کرد. و بسیاری از آنها، همچون سیستم اعتبار و فاینانس، فعالیت های استعماری، دولت، روابط بین الملل و بازار جهانی و بحران ها، مطلقا برای شناختمان از سرمایه داری حیاتی اند. اشاراتی در مجموعه آثار او وجود دارد که چگونه به بسیاری از این موضوعات پرداخت، چگونه می توان بهترین درک را از دولت، جامعه مدنی، مهاجرت، مبادله ارزها و موارد مشابه پیدا کرد. و این مسأله امکان پذیر است، آنچنانکه من در کتاب خود محدودیت های سرمایه ۲ نشان داده ام، می توان برخی از قطعاتی که او برای ما درباره این موضوعات به جای گذارده به شیوه ای به هم متصل کرد که معنادار شود. اما مهم است که تصدیق شود که دستگاه مفهومی ای که در آغاز سرمایه ارائه می شود باری را حمل می کند که بر روی پی این پروژه ی عظیم اما تکمیل نشده قرار دارد.
شما خواهید دید که جلد اول شیوه ی سرمایه داری تولید را از نظرگاه تولید و نه بازار، یا تجارت جهانی، بلکه صرفا نظرگاه تولید کندوکاو می کند. جلد دوم (که هرگز تکمیل نشد) نظرگاه روابط مبادله را اختیار می کند درحالیکه جلد سوم (که آن نیز ناقص است) مقدمتا بر شکل گیری بحران به مثابه تناقض بنیادین سرمایه داری تمرکز می کند ، و سپس به مسائل توزیع ارزش اضافه در اشکال بهره، مرجوعی به سرمایه مالی، اجاره زمین، سود سرمایه تجاری، مالیات و موارد مشابه می پردازد. درنتیجه بسیاری از موارد در تحلیل جلد یک ناموجود است، اما مشخصا آن اندازه موجود است که شناخت شما را از اینکه چکونه شیوه سرمایه داری تولید عملا کار می کند را مجهز کند.
این مسائل دوباره ما را به روش مارکس باز می گرداند. یکی از مهمترین چیزهایی که حین مطالعه ی دقیق جلد یک به دست می آید این مساله است که روش مارکس چگونه عمل می کند. من به شخصه فکر می کنم که این مورد به همان اندازه ی  گزاره هایی که او درباره ی چگونگی عمل کرد سرمایه داری استخراج می کند اهمیت دارند، چرا که به محض اینکه شما این روش را آموختید و هم آن را در اجرایش تمرین کردید و هم به قدرتش مطمئن شدید، آنگاه می توانید آن را برای فهم تقریبا همه چیز به کار برید. البته این روش از دیالکتیک مشتق شده است که همچنانکه او در پیشگفتاری که قبلا ذکر شد اشاره کرده است، روشی از پژوهش است «که پیش از این برای موضوعات اقتصادی به کار گرفته نشده است». او این روش دیالکتیکی را در پیشگقتار بر ویراست دوم کتاب بیشتر می شکافد. دزحالیکه ایده های او از هگل نشأت می گیرند اما روش دیالکتیکی مارکس « در اساس خود نه تنها متفاوت از روش هگلی است بلکه دقیقا در تقابل با آن است». به همین دلیل این گفته ی مشهور بیان شده است که مارکس دیالکتیک هگل را وارونه کرد و آن را درست قرار داد، بر روی پاهایش.
خواهیم دید که به شیوه هایی این گفته کاملا صحت ندارد. مارکس در روش دیالکتیکی انقلاب ایجاد کرد. او صرفا آن را وارونه نکرد. او با اشاره به نقدش بر فلسفه ی حق هگل می گوید «من سویه ی رازآلود دیالکتیک هگلی را تقریبا سی سال پیش مورد نقد قرار دادم». در واقع آن نقد برهه ای بنیادین بود که در آن مارکس رابطه ی خود با دیالکتیک هگل را بازتعریف کرد. او با نحوه ای که شکل رازآلود دیالکتیک به گونه ای که توسط هگل ارائه شده بود و در دهه های ۱۸۳۰ و ۱۸۴۰ در آلمان به مد روز بدل شده بود از در مخالفت درآمد و آن را به گونه ای اصلاح کرد که بتواند «هر شکل تاریخا توسعه یافته ای را همچون وضعیتی سیال، در پویش» مورد تحلیل قرار دهد. درنتیجه مارکس می بایست دیالکتیک را به گونه ای بازپیکره بندی کند که بتواند «جنبه ی ناپایدار» یک جامعه را نیز به چنگ آورد. به طور خلاصه دیالکتیک بایست قادر می شد تا فرآیندهای پویش، دگرگونی و تغییر شکل را بشناسد و بازنمایاند. چنین روش دیالکتیکی ای «اجازه نمی دهد توسط هیچ چیزی متآثر شود، و در جوهره ی خود انتقادی و انقلابی است»، دقیقا به این دلیل که به قلب آنچه اساس دگرگونی های اجتماعی است، هم در عمل و هم بالقوه، نفوذ می کند.
آنچه مارکس در اینجا از آن سخن می گوید قصد ابداع دوباره ی روش دیالکتیکی برای در نظر گرفتن روابط پویا و شکوفنده میان عناصر درون یک نظام سرمایه داری است. او قصد دارد این کار را به گونه ای کند که بتوان سیالیت و پویش را رصد کند چرا که همانطور که خواهیم دید او به طرز شگرفی تحت تأثیر بی ثباتی و پویایی سرمایه داری است. این مسأله خلاف شهرتی است که همواره بر مارکس سایه افکنده و او را همچون متفکر ساختارگرای انعطاف ناپذیر و منجمدی تصویر می کند. اما سرمایه مارکسی را نشان می دهد که همواره درباره ی حرکت و پویش - فرآیندهای - برای مثال گردش سرمایه سخن می گوید. درنتیحه خوانش مارکس به بیان خودش مستلزم این است که شما با آنچه او از «دیالکتیک» معنی می کرد گلاویز شوید.
اما مشکل اینجاست که مارکس هرگز رساله ای درباره ی علم دیالکتیک ننوشت و هرگز روش دیالکتیکی خود را توضیح نداده است (اگر چه همچنان که خواهید دید اشاراتی اینجا و آنجا وجود دارد). درنتیجه ما با پارادکس آشکاری مواجهیم. برای فهم روش دیالکتیکی مارکس بایست سرمایه را بخوانید، چرا که این کتاب منبع اجرای عملی آن است، اما به منظور فهم سرمایه بایستی روش دیالکتیکی مارکس را بفهمید. خوانش دقیق سرمایه به تدریج مفهومی از اینکه چگونه این روش عمل می کند را به دست می دهد، و  هرچه بیشتر بخوانید، سرمایه را به مثابه یک کتاب بهتر می فهمید.
من می خواهم اشاره کنم که یکی از چیزهای غریب در نظام آموزشی ما این است که هر جه در رشته ای بهتر آموزش یافته باشید کمتر روش دیالکتیکی را به کار گرفته اید. درواقع کودکان بسیار دیالکتیکی هستند. آنها همه چیز را در پویش می بینند، در تضادها و تغییر شکل ها. ما تلاش زیادی به خرج می دهیم تا کودکان را که دیالکتیک دان خوبی هستند منحرف کنیم. مارکس می خواهد نیروی ذاتی روش دیالکتیکی را دوباره زنده کند و آن را در فهم اینکه چگونه همه چیز در پردازش و پویش است به کار گیرد. او صرفا درباره ی کار سخن نمی گوید. او درباره ی فرآیند کار سخن می گوید. سرمایه یک چیز نیست، بلکه بیشتر فرآیندی است که تنها در پویش وجود دارد. هنگامی که گردش متوقف می شود، ارزش ناپدید می شود و کل سیستم منهدم می شود. نگاه کنید به آنچه در شهر نیویورک در پسایند یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ رخ داد. همه چیز ساکن شد. هواپیماها از پرواز بازایستادند. پل ها و جاده ها بسته شد. پس از حدود سه روز همه فهمیدند که سرمایه داری فروخواهد پاشید اگر همه چیز دوباره به حرکت درنیاید. درنتیجه ناگهان شهردار جیولیانی و رئیس جمهور بوش از مردم درخواست کردند که کارت های اعتباری را بیرون بیاورند و به خرید بروند، به برادوی بروند، و مشتری رستوران ها شوند. بوش حتی در یک برنامه تبلیعاتی برای صنعت هوایی ظاهر شد و آمریکایی ها را تشویق کرد که دوباره به پرواز روی بیاورند.
سرمایه داری هیچ است اگر حرکت نکند. مارکس به طرزی باورنکردنی این ویژگی را قدر می شمرد و می خواهد این پویایی دگرگون کننده ی سرمایه را ترسیم کند. به همین دلیل بسیار عجیب است که او اغلب همچون متفکر ایستایی تصویر شده است که سرمایه داری را به یک پیکربندی ساختاری تقلیل می دهد. خیر، آنچه مارکس در سرمایه در جستجوی آن است دستگاهی مفهومی است، ساختاری ژرف، که شیوه ای را توضیح دهد که در آن پویش عملا ضرورتی درون شیوه سرمایه داری تولید است. درنتیجه بسیاری از مفاهیم او حول روابط صورت بندی شده اند تا پیرامون اصول متکی به خود. آنها درباره ی فعالیت دگرگون کننده هستند.
پس شناختن و ستایش روش دیالکتیکی سرمایه برای فهم مارکس با زبان خودش حیاتی است. بسیاری از افراد، و از جمله برخی مارکسیست ها، با این مسأله مخالف خواهند بود. کسانی که مارکسیست های تحلیلی نامیده می شوند، متفکرانی مانند جی. آ. کوهن، جان رومر و روبرت برنر دیالکتیک را کنار می گذارند. آنها در واقع دوست دارند خود را «مارکسیست های درست حسابی» بنامند. این گروه ترجیح می دهند بحث مارکس را به مجموعه ای از گزاره های تحلیلی تبدیل کنند. دیگرانی بحث او را به مدلی علی از جهان تبدیل می کنند. حتی روش پوزیتیویستی ای از ارائه ی مارکس وجود دارد که ئظریه ی او را در برابر داده های تجربی به آزمون می گذارد. در هر یک از این موارد دیالکتیک کنار گذاشته می شود. من اما در اساس نمی گویم که مارکسیست های تحلیلی اشتباه می کنند، و یا اینکه کسانی که مارکس را به یک سازنده ی مدل پوزیتیویستی بدل می کنند اغفال شده اند. شاید آنها محق باشند اما من مصرم که زبان خود مارکس دیالکتیکی است و درنتیجه ما مجبوریم در وهله ی نخست با خوانش دیالکتیکی مارکس دست و پنجه نرم کنیم.
یک نکته ی پایانی: هدف ما خوانش مارکس بر طبق معیارهای خود مارکس است، اما از آنجا که من راهنمای این رهیافت هستم، این اصطلاحات به صورت اجتناب ناپذیری توسط علائق و تجربه های من تأثیر پذیرفته است. من بخش اعظم زندگی دانشگاهی خودم را صرف کاربست نظریه ی مارکس در رابطه با مطالعه ی شهرنشینی در سرمایه داری، مطالعه ی توسعه ی ناموزون جعرافیایی و مطالعه ی امپریالیسم کرده ام و این تجربه به وضوح شیوه ای که من سرمایه را می خوانم متأثر کرده است. برای نمونه دغدغه های من بیش از آنکه فلسفی یا به صورت انتزاعی نظری باشند عملی هستند. رویکرد من همواره این بوده است که بپرسم سرمایه درباره ی چگونگی زیست زندگی روزمره در شهرهای بزرگ محصول سرمایه داری چه می تواند برایمان آشکار کند. در طول بیش از سی سال مواجهه ای که با این متن داشته ام، همه گونه تغییرات جعرافیایی، تاریخی و اجتماعی رخ داده است. در واقع یکی از دلایلی که من دوست دارم سرمایه را هر سال تدریس کنم این است که هر مرتبه بایست از خودم بپرسم که چگونه می توان آن را به صورتی متفاوت خواند، چه چیزی در آن توجه مرا به خود جلب می کند که قبلا به آن توجه نکرده ام. وقتی به مارکس بازمیگردم با تغییر جغرافیا، تاریخ و مردم، خودم را بیش از آنکه یک راهنما بیابم یک جستجوگر بینش های نظری بالقوه می یابم. البته در این فرآیند من نیز به نوبه خود فهم خودم از این متن را اصلاح می کنم. همچنانکه فضای فکری و تاریخی ما را با مسائل و مخاطرات بی همتایی  مواجه می کند، شیوه ای که ما سرمایه را می خوانیم نیز بایست تغییر و تطبیق یابد.

مارکس درباره ی این فرآیند باز تفسیری و بازصورت بندی ضروری سخن می گوید. او اشاره می  کند که نظریه ی بورژوایی جهان را به شیوه ای معین در قرن هجدهم شناخت، و سپس تاریخ آن نظریه و صورت بندی نظری آن را نامربوط ساخت. ایده ها با تغییر شرایط بایستی تغییر کنند و یا پیکر بندی مجدد شوند. مارکس جهان سرمایه داری را به طرز درخشانی در دهه های ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰ شناخت و بازنمایاند، اما جهان دگرگون شده است و درنتیجه این پرسش ضروری است که به چه شیوه هایی این متن برای زمانه ی ما قابل بهره گیری است؟ به نظر من متأسفانه ضدانقلاب نئولیبرالی که در سی سال گذشته بر سرمایه داری جهانی مسلط شده است اقدامات زیادی صورت داده است که شرایطی را که مارکس چنان درخشان در دهه ۱۸۵۰ و ۱۸۶۰ در بریتانیا واسازی کرد در مقیاس جهانی دوباره شکل داده است. درنتیجه در این مطالعه من برخی نکات خودم را نیز درباره ی ربط سرمایه به جهان امروزین و آن خوانشی از متن که به نظر می رسد بهتر با فحوای زمانه سازگار است را وارد کرده ام.
اگر چه من بیشتر می خواهم شما خوانش خود را از سرمایه به دست آورید. امیدوارم شما با ملاک تجربه ی متمایز خودتان - فکری، اجتماعی- سیاسی - با این متن درگیز شوید و از آن به شیوه خود بیاموزید. امیدوارم در مکالمه با این متن شما اوقات خوش و روشنگرانه ای داشته باشید و اجازه دهید این متن نیز با شما مکالمه کند. چنین مکالمه ای با متن تمرین فوق العاده ای است برای جستجوی فهم آنچه که به نظر فهمش تقریبا غیر ممکن است. وظیفه ی هر خواننده ای ترجمه ی سرمایه به معنایی برای زندگی اش است. هیچ خوانش نهایی و قطعی ای وجود ندارد و نمی تواند داشته باشد، چرا که جهان مداوما در حال دگرگونی است. چنانکه مارکس احتمالا می گفت: گل همین جاست، همینجا برقص

http://radicalcs.blogfa.com

چه شد که سر از این‌جا در آوردیم؟

| 0 نظر
برگردان: ش. فرهمندرادSlavoj-Zizek-.jpg

عنوان اصلی مقاله: «و چنین بود که نژادپرستی به جریان اصلی ایدئولوژی اروپا بدل شد»


همین تازگی هنگامی که کولی‌ها را از فرانسه بیرون کردند، از رسانه‌های لیبرال گرفته، تا سیاست‌مداران برجسته که همه چپ نیز نبودند از گوشه و کنار اروپا فریاد اعتراض سر دادند. اما اخراج کولی‌ها، که با وجود همه‌ی اعتراض‌ها اجرا شد، تنها نک یک کوه یخ در سیاست اروپاست. یک ماه پیش نظریه‌ای مطرح‌شده در کتابی به قلم تیلو سارازین Thilo Sarrazin، بانک‌داری که نزدیک به سوسیال‌دموکرات‌ها پنداشته می‌شد، که جنجال بزرگی در آلمان به‌پا کرد. او می‌گوید وقتی که به مهاجران بی‌شمار اجازه داده می‌شود تا هویت فرهنگی خود را حفظ کنند، ملیت آلمانی به خطر می‌افتد. هر چند که صداهای نیرومندی این کتاب را محکوم کردند، اما تکان عظیمی که کتاب ایجاد کرد نشان می‌دهد که در نزد مردم عادی انگشت روی نقطه‌ی حساسی گذاشته ‌است.

رویدادهایی از این دست را باید بر متن دگرگونی‌های طولانی مدتی که در عرصه‌ی سیاست اروپای غربی و شرقی جریان داشته، نگریست. تا چندی پیش در عرصه‌ی سیاسی اروپا دو حزب اصلی چیرگی داشتند و مخاطب ِ انتخاب‌کنندگان بودند: یک حزب راست میانه (دموکرات مسیحی، لیبرال - محافظه‌کار، حزب مردم، و ...) و یک حزب چپ میانه (سوسیالیست، سوسیال دموکرات، و ...)، و سپس حزب‌های کوچک‌تری هم بودند که گروه‌های کوچک‌تری از مردم را مخاطب قرار می‌دادند (سبزها، کمونیست‌ها، و ...). اما نتایج آخرین انتخابات هم در غرب و هم در شرق نشان می‌دهد که قطب‌بندی تازه‌ای به‌تدریج شکل گرفته‌است. اکنون یک حزب بزرگ میانه وجود دارد که طرفدار سرمایه‌داری گلوبال است، اغلب با برنامه‌ی فرهنگی لیبرال (موافق سقط جنین قانونی، آزادی دگرباشان جنسی، آزادی اقلیت‌های دینی و قومی، و غیره). رو در روی این حزب، یک حزب نیرومند و در حال رشد پوپولیست و ضد مهاجران ایستاده‌است که در حاشیه‌ی آن گروه‌های نژادپرست نئوفاشیست جای گرفته‌اند. بهترین نمونه‌ی این تصویر لهستان است که پس از کنار رفتن کمونیست‌های پیشین، احزاب اصلی موجود عبارت‌اند از حزب لیبرال میانه‌ی "ضد ایدئولوژی" به رهبری نخست‌وزیر دونالد توسک Donald Tusk و حزب محافظه‌کار مسیحی "قانون و عدالت" برادران کاچینسکی. گرایش‌های مشابهی در هلند، نروژ، سوئد، و مجارستان نیز مشاهده می‌شود. چه شد که سر از این‌جا در آوردیم؟

پس از ده‌ها سال پر امید در دولت‌های رفاه، و آن‌گاه که صرفه‌جویی‌های اقتصادی تنها در دوره‌های کوتاهی اجرا می‌شد و هم‌زمان قول می‌دادند که همه چیز به‌زودی به حال عادی باز خواهد گشت، اکنون وارد دورانی می‌شویم که بحران - یا به بیان بهتر گونه‌ای وضعیت اقتصادی اضطراری، با ایجاب همه گونه تدابیر صرفه‌جویانه (قطع پاداش‌ها، محدودتر کردن خدمات بهداشتی و آموزشی، افزایش اشتغال‌های موقتی)، پدیده‌ای دائمی می‌شود. بحران خود به شیوه‌ای برای زیستن تبدیل می‌شود.

پس از فروپاشی رژیم‌های کمونیستی در سال ۱۹۹۰ وارد دورانی شدیم که در آن دستگاهی متشکل از متخصصان غیر سیاسی و هماهنگ‌کننده‌ی منافع گروه‌های گوناگون در رأس قدرت دولتی قرار گرفتند. تنها راه دمیدن شور در این نوع از سیاست، تنها راه بسیج فعالانه‌ی مردم در آن، عبارت است از ایجاد وحشت: وحشت از مهاجران، وحشت از تبهکاری، وحشت از دگرباشی جنسی بی‌دینانه، وحشت از دولتی با دستگاه عریض و طویل (با یوغ مالیات‌های کلان و اعمال کنترل)، وحشت از فاجعه‌های زیست‌بومی، و نیز وحشت از آزار و مزاحمت (بی‌عیبی سیاسی خود شکلی نمونه‌وار از سیاست لیبرال مبتنی بر وحشت است).

چنین سیاستی همواره بر سوءظن توده‌ها، بر فریاد وحشت‌زده‌ی توده‌های وحشت‌زده‌ی زنان و مردان سوار می‌شود. به همین علت بزرگ‌ترین رویداد نخستین دهه‌ی هزاره‌ی نوین هنگامی بود که سیاست ضد مهاجرت به جریان اصلی مبدل شد و سرانجام بند ناف خود را از احزاب راست افراطی برید. از فرانسه تا آلمان، از اتریش تا هلند، احزاب بزرگ اکنون با روحیه‌ی تازه‌ای ناشی از افتخار به هویت فرهنگی و تاریخی خود، به این نتیجه رسیده‌اند که باید فشار آورد که مهاجران میهمانانی هستند که باید خود را با ارزش‌های فرهنگی جامعه‌ی میزبان وفق دهند: "این‌جا کشور ماست. یا دوستش بدارید و یا ترکش کنید".

البته لیبرال‌های مترقی از یک چنین نژادپرستی پوپولیستی دچار وحشت می‌شوند. اما نگاهی دقیق‌تر فاش می‌کند که بردباری فرهنگی‌شان و احساس احترام‌شان به تفاوت‌ها چیزی مشترک با کسانی دارد که ضد مهاجران هستند و می‌خواهند که با "دیگران" فاصله‌ای ایمن داشته‌باشند. این لیبرال‌ها می‌گویند: "بیگانگان ایرادی ندارند. به ایشان احترام می‌گذارم. اما آنان نباید پایشان را زیادی در گلیم من دراز کنند. این کار را که می‌کنند، مزاحم من می‌شوند. من تمام و کمال طرفدار تشویق دیگران هستم، اما هیچ حاضر نیستم به موسیقی رپ پر سروصدا گوش بدهم". یکی از حقوق انسانی که در جوامع معاصر سرمایه‌داری رشد می‌کند و جایگاهی مرکزی می‌یابد، عبارت است از حق مزاحمت ندیدن، یعنی حق حفظ فاصله‌ای ایمن از "دیگری". جای آن تروریستی که باید جلوی نقشه‌های مرگبارش را گرفت، گوانتاناموست، گوشه‌ای پرت و بیرون از دسترسی قانون. یک طرفدار ایدئولوژی بنیادگرایانه را باید ساکت کرد، زیرا او نفرت می‌پراکند. کسانی از این دست مواد سمی هستند که محیط مرا آلوده می‌کنند.

امروزه در بازار رشته‌ی درازی از محصولاتی می‌یابیم که خاصیت زیان‌آورشان را گرفته‌اند: قهوه‌ی بی‌کافئین، خامه‌ی بی‌چربی، آبجوی بی‌الکل، ... و این فهرست را می‌توان ادامه داد: یا نظرتان چیست درباره‌ی رابطه‌ی جنسی مجازی، یعنی سکس بدون سکس؟ یا دکترین کالین پاول جنگ بی‌تلفات (بدون تلفات نیروهای خودی، البته)، یعنی جنگ بدون جنگ؟ یا تبدیل سیاست معاصر به هنر دستگاه اداری متشکل از متخصصان، یعنی سیاست بدون سیاست؟ و این ما را می‌رساند به چندفرهنگی بودن لیبرال و بردبار امروزین که تجربه‌ی "دیگران" خالی از خاصیت "دیگر بودن" را از سر می‌گذراند - "دیگران" بی‌کافئین.

ساز و کار این خنثی‌سازی را روبر براسیلاش Robert Brasillach روشنفکر فاشیست فرانسوی در سال ۱۹۳۸ به بهترین نحوی بیان کرد. او خود را یهودی‌ستیز "میانه‌رو" می‌پنداشت و فرمول "یهودی‌ستیزی معقول" را اختراع کرد: "ما به خود اجازه می‌دهیم که در سینماها برای چارلی چاپلین نیمه‌یهودی کف بزنیم؛ که مارسل پروست نیمه‌یهودی را بستاییم؛ منوهین یهودی را تشویق کنیم؛... ما نمی‌خواهیم کسی را بکشیم، نمی‌خواهیم قتل عام به‌راه اندازیم. با این همه معتقدیم که بهترین راه برای پیش‌گیری از واکنش‌های خودبه‌خودی و ناگهانی عبارت است از سازماندهی یک یهودی‌ستیزی معقول".

آیا همین گرایش نیست که ما در شیوه‌ی برخورد دولت‌هایمان با "خطر مهاجران" مشاهده می‌کنیم؟ آنان پس از آن‌که نژادپرستی عریان و پوپولیستی را به‌حق و به دلیل ِ "نامعقول" بودن و ناخوانایی با هنجارهای دموکراتیک ما رد می‌کنند، در آغوش اقدامات حفاظتی و نژادپرستانه‌ی "معقول" فرو می‌روند، و یا مانند یک براسیلاش امروزین، و با آن‌که برخی‌شان حتی سوسیال‌دموکرات هستند، به ما می‌گویند: "ما به خود اجازه می‌دهیم که برای ورزشکاران افریقایی و اروپای شرقی، برای پزشکان آسیایی، و برای برنامه‌نویسان هندی کف بزنیم. ما نمی‌خواهیم کسی را بکشیم، نمی‌خواهیم قتل عام به‌راه اندازیم. اما معتقدیم که بهترین راه برای پیش‌گیری از واکنش‌های خشونت‌بار و ناگهانی نژادپرستانه، همانا سازماندهی یک حفاظ مهاجرستیز معقول است".

این نگرش خواستار مسمومیت‌زدایی از همسایه، چیزی نیست جز گذار مستقیم از وحشی‌گری‌عریان به وحشی‌گری با چهره‌ی انسانی. این یعنی بازگشت از عشق ورزیدن مسیحی به هم‌نوع، به برتر شمردن قبیله‌ی خود در برابر آن وحشیان دیگر در پیش از تاریخ. این نگرش با آن‌که جامه‌ی دفاع از ارزش‌های مسیحی بر تن می‌کند، اما خود بزرگترین خطر در کمین میراث مسیحیت ا‌ست.

منبع انگلیسی:
http://www.guardian.co.uk/commentisfree/۲۰۱۰/oct/۰۳/immigration-policy-roma-rightwing-europe


وبلاگ مترجم:
http://shivaf.blogspot.com

سخنی از مترجم:
«گرایش بین‌المللی مارکسیستی» به تازگی کنگره جهانی دو سالانه‌ی خود را در ایتالیا برگزار کرد. مطابق رسم معمول سازمان ما٬ اولین و مهم‌ترین مبحث این کنگره٬ بحث در مورد سند «چشم‌اندازهای جهانی» و تصویب آن بود. «چشم‌اندازهای جهانی» بنیاد اصلی کار ما در دو سال پیش رو (تا پیش از کنگره بعدی) خواهد بود. آلن وودز٬ از لندن٬ سخنران اصلی این مبحث بود و بحث در مورد «چشم‌اندازهای جهانی» را آغاز کرد. او در سخنان خود به وضعیت بحران سرمایه‌داری و به رویدادهای مهم نقاط مختلف جهان٬ از جمله ایران٬‌ پرداخت. مطلبی که می‌خوانید خلاصه‌ای از نکات اصلی سخنران آلن است٬ بر پایه یادداشت‌های بعضی نمایندگان.

۲۵ سپتامبر ۲۰۱۰

***
mass-strikes-france-gathering-storm-1.jpgدوره‌هایی در تاریخ جهان هست که نقاط عطفی در کل موقعیت به حساب می‌آید. ما اکنون در چنین دوره‌ای زندگی می‌کنیم. نشریات بورژوایی مدام صحبت از احیای اقتصادی می‌کنند اما احیایی در کار نیست. میلیاردها خرج بانک‌ها کرده‌اند اما بانک‌ها پول قرض نمی‌دهند. چرا اینقدر سخت‌شان است خود را از رکود بیرون بکشند؟ چرا که از روش‌های بیرون آمدن از رکود در زمان رشد استفاده کرده‌اند - کاری که از نقطه نظرِ خود بورژوازی بسیار غیرمسئولانه است.

آن‌ها از نرخ‌های بهره پایین استفاده کردند تا از رکود جلوگیری شود. بدون این‌ رکود زودتر می‌آمد. اما اکنون رکودی که آمده بسیار جدی‌تر است. مارکس نقش اعتبار در سرمایه‌داری را توضیح می‌دهد. اعتبار بازار را به طور مصنوعی فرای محدوده معمولی‌اش گسترش می‌دهد. اما پول فرض‌گرفته‌شده باید با بهره پس داده شود. این پول تناقضات بنیادین سرمایه‌داری را از میان نمی‌برد. تنها کاری که می‌کند به تعویق انداختن بحران اما تشدید آن در زمان وقوع است.

این بحران٬ آن‌گونه که ادعا می‌کنند بحران نقدینگی و اعتبار نیست. مارکس توضیح داد که فقدان پول نیست که بحران را باعث می‌شود که این بحران است که فقدان پول را باعث می‌شود. در زمان شکوفایی٬ اعتبار راحت به دست می‌آمد. به مردم فقیر آمریکا پولی قرض می‌دادند که امکان نداشت آن‌ها بتوانند پس دهند. بانک‌ها این بدهی‌ها را خریدند و پول بیشتر قرض دادند. نتیجه انباشت عظیم بدهی بود که قابل بازپرداخت نبود. به ازای هر دلار کسب‌شده در آمریکا٬ ۱/۴ دلار بدهی وجود داشت.

می‌گویند درس تاریخ را فرا گرفته‌اند. اما هگل می‌گفت هر کس که تا بحال به تاریخ نگاه کرده می‌داند که هیچ چیز از تاریخ فرا گرفته نشده. اقتصاددانان بورژوازی فکر می‌کردند دوران رشد تا ابد ادامه دارد. تئوری‌ای ابداع کردند به اسم «نظریه بازار کارآمد» که طبق آن عرضه و تقاضا لزوما همدیگر را متوازن می‌کنند و مازاد تولید غیرممکن است. در واقعیت این فکر جدیدی نیست تنها بلغور کردن دوباره‌ی قانون سی است که مارکس مدت‌ها پیش پاسخ داد.

این افکار اکنون از هم فروپاشیده. حس روزافزونی از وحشت درون طبقه حاکم موج می‌زند. دولت‌ها نمی‌دانند چه کنند. تا بحال در تمام تاریخ ۲۰۰ ساله سرمایه‌داری چنین موقعیتی ندیده‌ایم. اندازه آن عظیم است و انعکاسی است از تمام تناقضاتی که در ۳۰ سال گذشته انباشت شده‌اند.

یونان و بحران یورو

بحران یورو بلافاصله به بحرانی جهانی بدل شد. دلیل این است که اقتصاد جهانی باعث می‌شود هر بحرانی در یک بخش بلافاصله بر بقیه بخش‌ها تاثیر بگذارد. بانک‌های آلمان و فرانسه به یونان پول فرض دادند. باید می‌دانستند که این خطر هست که چنین پولی هیچ‌وقت پس داده نشود اما تا وقتی که شکوفایی ادامه داشت و سودهای عظیم تولید می‌شد٬ می‌گفتند «بی‌خیال!». یونان اقتصاد اروپایی کوچک و حاشیه‌ای است. چگونه می‌تواند چنین بحران جدی را باعث شود؟

از منظر دیالکتیک همه چیز به برعکس خود تبدیل می‌شود. همان عواملی که اقتصاد را بالا بردند اکنون دسیسه‌ی پایین کشیدن و پرتابش به بحرانی عمیق را می‌کشند٬ بحرانی که آن‌ها دیگر توان کنترلش را ندارند. جهانی‌سازی اکنون خود را به صورت بحران جهانی سرمایه‌داری نشان می‌دهد. یک بخش بر بقیه تاثیر می‌گذارد و اثر دومینویی ایجاد می‌کند. بحران یونان به سرعت به بحران اسپانیا و پرتغال بدل شد. و ایتالیا بعدی خواهد بود و سپس طولی نمی‌کشد که به بریتانیای کبیر برسد.

اتحادیه اروپا روی یونان فشار گذاشته که به قطع عمیق خدمات دست بزند چرا که از منظر سرمایه‌داری بدیل دیگری موجود نیست. اما این به انفجار مبارزه طبقاتی انجامیده که نشان می‌دهد چه آینده‌ای برای بقیه اروپا در تدارک است. یونان برای پرداخت بدهی باید دستمزدها٬ حقوق بازنشستگی و .... را متوقف کند. تا همین الان دستمزدها را ۲۰ تا ۳۰ درصد و حقوق بازنشستگی را ۳۰ تا ۴۰ درصد کاهش داده‌اند. ۲۰ درصد طبقه کارگر تا آخر امسال بیکار می‌شود. سرمایه‌گذاری دولتی متوقف شده. یونان اکنون بدهی عمومی بسیار بیشتری نسبت به سال ۲۰۰۱ دارد.

امسال هفت اعتصاب عمومی در یونان دیده‌ایم - و بیشتر هم خواهیم دید. اما دولت یونان تمام قطع خدمات و مخارج را انجام می‌دهد و اقتصاد یونان هنوز از هم می‌پاشد چرا که این اقدامات باعث کاهش بیشتر تقاضا می‌شود و به رکود عمیق می‌انجامد. و تازه آخرش هم یونان هرگز وام‌ها را پس نخواهد داد. یونان دیر یا زود توان پرداخت وام را نخواهد داشت و به نظر محتمل است که از منطقه یورو بیرونش کنند. اما این کار بحرانی اجتماعی را می‌گشاید که از زمان جنگ جهانی دوم ندیده‌ایم. اوضاع مثل آلمان سال ۱۹۲۳ می‌شود.

اتحادیه اروپا برای پیش‌گیری از فروپاشی صندوق ویژه‌ای با حدود یک تریلیون یورو ایجاد کرده. این «سخاوتمندی» از کجا آمده؟ باید بپرسیم چه کسی به یونان پول قرض داد. پاسخ این است که بیشتر بانک‌های آلمانی/فرانسوی. پس اگر یونان قرض را ندهد٬ آلمان با فروپاشی بانک‌هایش روبرو می‌شود. اما این صندوق چیزی را حل نمی‌کند. تنها مشکل را به تعویق انداخته است.

بدهی‌های عظیم بانک‌ها به بدهی‌های عظیم دولت‌ها بدل شده‌اند. برای این‌که سطح و اندازه مشکل را ببینید به این مثال توجه کنید: در ژاپن دهه ۱۹۹۰ بدهی عمومی ۶۵ درصد تولید ناخالص داخلی بود. اکنون حدود ۲۰۰ درصد تولید ناخالص داخلی است. مجله اکونومیست اوایل امسال در سرمقاله خود نوشت: «از نقطه نظر تاریخی سال ۲۰۰۸ را به عنوان سالی که بانک‌ها فروپاشیدند به یاد می‌آورند. تاریخ ۲۰۱۰ را سالی که دولت‌ها فرو پاشیدند خواهد نامید». این قبلا در ایسلند٬ که اقتصادی بسیار کوچک و حاشیه‌ای است٬ اتفاق افتاده. بقیه نیز از پی می‌آیند.

تناقضات بنیادین

علت بحران سرمایه‌داری چیست؟ باید به خود یادآوری کنیم که دو مانع اصلی که در راه پیشرفت ایستاده‌اند از این قرارند:

۱- مالکیت خصوصی بر ابزار تولید

۲- دولت ملت

بورژوازی تا حدودی با افزایش اعتبار بر تناقض اول چیره آمد (که دیگر این کار را هم نمی‌توانند بکنند). آن‌ها توانستند موقتا بحران دوم را با جهانی‌سازی حل کنند - افزایش عظیم تجارت جهانی٬ کاهش عمومی تعرفه‌ها و تشدید تقسیم جهانی کار.

در شرایط معاصر محدودیت‌های دولت ملت تنگ‌تر از آن است که ظرفیت تولیدی عظیمی که ساخته شده در بر گیرد. اما ورود چین٬ روسیه و اروپای شرقی به بازار جهانی سرمایه‌داری و مشارکت بیشتر کشورهایی مثل هند به این معنی است که برای اولین بار در تاریخ تمام جمعیت جهان در بازار جهانی مشارکت می‌کند. این تا مدتی عامل انگیزشی قدرتمندی بود.

در چین میلیون‌ها دهقان به شهرهای کوچک و بزرگ سرازیر شدند و وارد بازار کار شدند. سرمایه‌داران خارجی مبالغی عظیم در ساختن کارخانه‌های مدرن سرمایه‌گذاری کردند و در این‌جا کارگران عملا به کار بردگی با شرایط دیکنزی مشغولند. این منبع عظیم ارزش اضافه برای استثمار سرمایه بود. در کوتاه‌مدت سودهای انبوه فراهم کرد.

اما ما توضیح دادیم که دیر یا زود این کارخانه‌های بزرگ در چین باید کالاهایی تولید کنند که باید در بازارهای خارجی فروخته شود. علیرغم اندازه چین امکان ندارد بازار داخلی آن بتواند چنین چیزی را جذب کند. چین باید به آمریکا و اتحادیه اروپا صادرات کند - اما این خود باعث تناقضات جدید می‌شود.

با رشد بیکاری در آمریکا احساسات ضدچینی و گرایشات حمایت‌گرایانه قوی‌تر می‌شوند. به یاد داشته باشید که حمایت‌گرایی تنها تلاشی است برای صدور بیکاری. بدین‌سان جهانی‌سازی هیچ یک از تناقضات بنیادین سرمایه‌داری را حذف نمی‌کند که تنها به بازتولید این تناقضات در سطحی عظیم خدمت می‌کند.

سیاستمداران و اقتصاددانان بورژوا راه‌حلی برای مشکلات ندارند اما همه بر سر یک موضوع متفق‌القولند: «باید به سطوح زندگی حمله کنیم». این بدون شک عمیق‌ترین بحران تاریخ است اما در عین حال با واقعیتی به ظاهر تناقض‌آمیز مواجهیم: چرا تعداد اعتصابات اینقدر کم است؟

تاخیر در آگاهی

ماتریالیسم دیالکتیک به ما می‌آموزد که آگاهی انسان عاملی محافظه‌کار است. همیشه از رویدادها عقب است. و آگاهی کنونی کارگران اروپا و ایالات متحده حاصل ۵۰ سال گذشته است٬ دوره‌ای طولانی از بهبود سطوح زندگی٬ اصلاحات و ... در نتیجه طبقه کارگر هنوز جدیت حقیقی بحران کنونی را نفهمیده. مردم این‌را چیزی موقتی٬ تغییری از وضع معمول٬ می‌دانند که بالاخره تمام می‌شود. طبقه کارگر موقتا بهت‌زده شده و حملات را می‌پذیرد تا جایی که به مرحله‌ای خطیر می‌رسد و مردم می‌گویند: دیگر بس است!

رهبران سندیکاها و رهبران احزاب رفورمیست در این روحیه نقش دارند. آن‌ها از کارگران می‌خواهند فداکاری کنند٬ حملات را بپذیرند و مدتی کمربندهایشان را محکم کنند. بالاخره همه چیز خوب می‌شود. بحران تمام می‌شود و به «اوضاع معمول» می‌پردازیم. کارشناسی بورژوا در پاسخ به این توهم آسایش‌بار پاسخ داد: «بله٬ دیر یا زود به اوضاع معمول برمی‌گردیم. اما اوضاع معمولی متفاوت».

دوره‌ای که اکنون وارد آن می‌شویم مانند دوره اخیر نخواهد بود. نه تنها بورژوازی نمی‌تواند از پس هیچ اصلاحات جدیدی بر آید. نمی‌تواند خرج تامین اصلاحاتی که در گذشته فتح شدند بدهد. اندازه کافی پول برای بانک‌ها دارند اما برای بیمارستان و مدرسه و حقوق بازنشستگی٬ نه. چشم‌انداز پیش رو سال‌ها یا دهه‌ها سطوح زندگی پایین٬ بیکاری٬ حملات و ریاضت‌کشی را نشان می‌دهد.

اما بورژوازی با مشکلی جدی روبرو است. طبقه کارگر در ۵۰ سال گذشته به شدت قدرت یافته. سازمان‌های آن دست‌نخورده‌اند. کارگران فرانسه٬ ایتالیا و سایر کشورها نابودی عناصر موجودیتی متمدن را بدون مبارزه نخواهند پذیرفت. صحنه آماده انفجار مبارزه طبقاتی می‌شود. اما این کار زمان می‌برد و این چیزی است که رفقای سابق ما در اسپانیا نفهمیدند.

تا زمانی و مگر این‌که سرمایه‌داران میزان انبوه ظرفیت مازاد و بدهی را از بین ببرند امیدی به هیچگونه احیای واقعی اقتصادی نیست. یعنی سال‌ها و دهه‌ها بی‌ثباتی اجتماعی خواهیم داشت. چنان‌که پیش‌تر توضیح دادیم وارد دوره‌ای از جنگ٬ انقلاب و ضدانقلاب می‌شویم. فی‌الحال خطوط کلی این‌را در چند کشور دیده‌ایم. در قرقیزستان شورشی داشتیم که به علت فقدان رهبری به خشونت قومی قبیله‌ای کشیده شد. یادمان نرود که بدون حزب بلشویک به رهبری لنین و تروتسکی٬ انقلاب ۱۹۱۷ در لجن‌زارِ ارتجاع صدهای سیاه تمام می‌شد. و در آن صورت «کارشناسان» می‌گفتند: انقلاب؟ کدام انقلاب؟ در روسیه در سال ۱۹۱۷ هیچوقت امکان انقلاب نبود!

انقلاب ایران

در بانکوک نیمه‌شورشی دیده‌ایم که در آن توده‌ها شجاعتی فوق‌العاده نشان دادند اما مجددا به علت فقدان رهبری مناسب شکست خوردند. و بالاخره باید به انقلاب خارق‌العاده در ایران اشاره کنیم. میلیون‌ها نفر علیرغم سرکوب مخوف دست به عمل زدند. حالا لاجرم اوضاع موقتا آرام گرفته. جای غافلگیری نیست. آن‌چه برای من غافلگیرکننده این است که بدون فقدان رهبری جنبش چقدر طول کشید.

جنبش برای پیروزی به اعتصاب عمومی و شوراها نیاز می‌داشت. اگر حزبی انقلابی مثل حزب بلشویک حاضر می‌بود سرنگونی رژیم به نسبت آسان می‌بود. اما باصطلاح «پیشتاز» هیچ رهبری ارائه نکرد. آن‌ها بی‌شرمانه از عمل به مسئولیت‌های خود سرباز زدند.

لنین گفت: «هر کس انقلابی خالص می‌خواهد٬ هرگز انقلابی نخواهد دید». بعضی افراد مایوس می‌گویند این انقلاب نبود. اما اخیرا از کسانی که سپاه پاسداران را ترک کرده‌اند شنیده‌ایم که رژیم در خیزش عاشورا تا آستانه فروپاشی رفته بود. توده‌ها علیه پلیس جنگیدند و هواپیمای جتی برای خامنه‌ای آماده می‌کردند تا از ایران فرار کند.

ما گفتیم انقلاب ایران آغاز شده است. انقلاب روسیه هم به همین معنی در فوریه ۱۹۱۷ آغاز شد و در سال ۱۹۳۱٬ انقلاب در اسپانیا آغاز شد. اما انقلابات همیشه نمایش‌های تک‌پرده‌ای نیستند. از دوره‌های پیشروی و عقب‌نشینی رد می‌شوند مثل «۲ سال سیاه» در اسپانیا و «روزهای ژوئیه» در روسیه در سال ۱۹۱۷ که بلشویک‌ها زیرزمینی شدند و لنین مجبور شد به فنلاند فرار کند. اما چنین مراحلی تنها پیشروی‌های جدید و حتی طوفانی‌تر را آماده می‌کنند. در ایران نیز همینطور خواهد بود.

به عراق که نگاه کنیم محدودیت‌های قدرت امپریالیسم آمریکا را می‌بینیم. اشغال هیچ چیز را حل نکرده. آمریکا در واقع با مقاومت عراقیان شکست خورد. جنگ اتلاف عظیم منابع بود و هفته‌ای ۲ میلیارد دلار برای آمریکا خرج برداشت. حتی ثروتمندترین کشورها هم نمی‌تواند از پس چنین اتلافی از خون و طلا بر بیاید. و حالا مجبورند بیرون بروند.

به تنها چیزی که رسیده‌اند بی‌ثبات‌سازی خاورمیانه٬ منطقه‌ای کلیدی برای امپریالیسم٬ است. رژیم‌های بورژوایی عرب در عربستان صعودی/مصر/مراکش/اردن اکنون همه در خطرند. در مصر اعتصابات بزرگ دیده‌ایم. انقلاب موفق در ایران کل اوضاع را عوض می‌کند. نمی‌دانم دقیقا چه نوع دولتی جای رزیم کنونی ایران را می‌گیرد اما مطمئنا رژیم بنیادگرا نخواهد بود! کار این رژیم تمام است!

همه جا شاهد آغاز تغییریم. حتی در آمریکا هم تغییر دیده‌ایم. رای به اوباما در نهایت رایی برای تغییر بود اما البته که تغییری ندیده‌ایم. در دوره اخیر ۲ میلیون نفر در آمریکا خانه‌هایشان را از دست داده‌اند. مثل دهه ۱۹۳۰ شهرهای چادری و بانک‌های غذایی راه افتاده. حتی در کالیفرنیا هم بیکاری بالا است و کاهش خدمات دولتی عمیق است. حتی دارند پارک‌ها را می‌بندند! یعنی رویای آمریکایی تمام شد و رقت. و نظام دارد زیر سوال می‌رود در حالی که قبلا اینطور نبود. حمایت از اوباما به شدت کاهش یافته و از ۶۰ به ۴۰ درصد رسیده است. در تمام کشورها حس عمیقی از عصبانیت٬ نومیدی٬ خشم و بی عدالتی را می‌بینیم که راه را برای تحولات انقلابی در تمام کشورها٬ حالا به سرعت‌های مختلف٬ هموار می‌کند.

بحران رهبری

تروتسکی در «برنامه انتقالی» نوشت که می‌توان بحران بشریت را به بحران رهبری پرولتاریا و سازمان‌هایش تقلیل داد. همچنان همین است که هست. تروتسکی در یکی از آخرین مقاله‌هایش٬‌ »اتحادیه‌های کارگری در عصر انحطاط امپریالیسم» توضیح داد که گرایشی ماهوی در رهبران سندیکاها هست که با دولت سرمایه‌داری پیوند بخورند. اکنون این‌را همه‌جا می‌بینیم. اما این روند هم محدودیت‌هایی دارد.

اتحادیه‌ها در تمام کشورها مستاصلانه می‌خواهند با سرمایه‌داران معامله کنند. زندگی صلح‌آمیز می‌خواهند. می‌خواهند معامله‌ای بگیرند که بتوانند به اعضایشان بفروشند. اما بورژوازی در این زمان‌ها چیزی برای ارائه ندارد مگر حمله و باز هم حمله. در نتیجه می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که حتی راست‌گرا ترین رهبران سندیکاها هم مجبور به مبارزه می‌شوند یا کنار زده می‌شوند. تمام معامله‌ها به هم می‌خورد.

در ایتالیا رهبران سجیل معامله می‌خواستند اما ممکن نبود. مجبور شدند فراخوان به اعتصاب عمومی بدهند گرچه به چهار ساعت محدودش کردند. در اسپانیا هم رهبران اتحادیه‌ها معامله می‌خواستند - اما معامله‌ای ممکن نبود. در نتیجه ماه سپتامبر در اسپانیا اعتصاب عمومی خواهیم داشت. در کشورهای دیگر هم در دوره آینده همین روند را خواهیم دید.

اما باید در مورد شعار اعتصاب عمومی حواسمان را جمع کنیم. رهبران سابق سازمان ما در اسپانیا بتی از این شعار ساخته بودند. شعار اعتصاب عمومی روی جلد تک تک شماره‌های نشریه بود. این کار به کلی غلط است گرچه اگر مدام بگویی «ساعت دوازده است» حداقل روزی دو بار حرفت درست از کار در می‌آید.

بگذارید روشن صحبت کنیم. اعتصاب عمومی تا اطلاع ثانوی مساله قدرت را مطرح می‌کند - چنین اعتصابی عملی انقلابی است. اما اعتصاب یک روزه تنها تظاهراتی بزرگ است. البته که ما از چنین اعمالی حمایت می‌کنیم چرا که کارگران از طریق‌آن‌ها به قدرت خود پی‌ می‌برند. اما اگر مثل رفقای سابق ما خیال کنید که این می‌تواند برنامه‌های بورژوازی را شکست دهد٬ اشتباه کرده‌اید.

بحران کنونی به قدری جدی است که اعتصابات به خودی خود مساله را حل نمی‌کنند. یونان را نگاه کنید. رهبران اتحادیه‌ها مدام فراخوان به اعتصاب عمومی می‌دهند تا کارگران را خسته کنند. این اعتصابات باعث نمی‌شود پاپاندرو برنامه حملات خود را کنار بگذارد. بر پایه سرمایه‌داری او بدیلی به جز ادامه کار ندارد. در نتیجه اعتصابات در یونان لاجرم از راه می‌رسند.

اما نکته مهم این‌جا است که لایه‌های پیشرفته کارگران و جوانان به نتایج سیاسی می‌رسند. مارکسیست‌ها باید حقیقت را به کارگران بگویند و حقیقت این است: چنانکه تروتسکی در سال ۱۹۳۱ به کمونیست‌های اسپانیا توضیح داد حتی طوفانی‌ترین اعتصابات هم موضوعی بنیادین را حل نمی‌کنند. کارگران از اعتصابات درس می‌گیرند. ما باید توضیح دهیم که تا وقتی سرمایه‌داری وجود دارد راه‌حلی به مشکلات بنیادین نیست. تنها راه‌حل به قدرت رسیدن طبقه کارگر است.

انقلاب ونزوئلا در نقطه عطف

آمریکای لاتین در حال حاضر در صف اول انقلاب جهانی است اما اوضاع می‌تواند عوض شود. انقلاب ونزوئلا ۱۱ سال طول کشیده. این واقعیت به خودی خود نشان می‌دهد که موقعیت مثل دهه ۱۹۳۰ نیست. در آن زمان موقعیت انقلابی دیری نمی‌پایید. پیروزی انقلاب (یاضدانقلاب) به سرعت اوضاع را به نتیجه می‌رساند.

اما امروز شاهد رابطه متفاوتی بین نیروهای طبقاتی هستیم. در گذشته انقلابات اگر پیروز نمی‌شدند به سرعت نابود می‌شدند. امروز آمریکا نمی‌تواند دخالت موفقیت‌آمیز داشته باشد حداقل به طور مستقیم. بورژوازی ونزوئلا اینقدر قوی نیست که ارتجاع را تحمیل کند اما کارگران تا حدودی به علت فقدان رهبری انقلابی و فشار رفورمیسم فلج شده‌اند.

انقلاب ونزوئلا اکنون خود را در دوره‌ای بخصوص خطرناک می‌یابد. بعد از این همه وقت عنصر خستگی و یاس پیدا شده. بعید نیست که راست در انتخابات سپتامبر پیروز شود. این باعث می‌شود مساله قدرت مستقیما مطرح شود. یا کار را تمام می‌کنیم و قدرت بورژوازی را مصادره می‌کنیم یا تهدید ضدانقلاب پابرجا است. نقش مارکسیست‌های ونزوئلا می‌تواند بسیار مهم باشد به شرط این‌که لایه‌های کلیدی فعالینی که به دنبال راه‌حلی انقلابی هستند جذب کنیم.

در چین چشم‌انداز واقعی مبارزه طبقاتی هست. رشد صنعت طبقه کارگر را می‌سازد - آن هم بزرگترین و بالقوه قوی‌ترین طبقه کارگر روی کره زمین. کارگران جوان در کارخانه‌های چین شرایط بد را تحمل نمی‌کنند. موج اعتصاب و خودکشی در کارخانه‌ها داشته‌ایم. شنیدم که اعتصابات در گوانگدونگ قانونی شده. این نشانی از روزگار کنونی است.

در افغانستان نمی‌توانند در جنگ پیروز شوند. امپریالیست‌ها آسیای مرکزی و پاکستان را بی‌ثبات کرده‌اند. هر جا می‌بینی در تمام سطوح تلاطم شدید موجود است - اقتصادی٬ اجتماعی٬ سیاسی و نظامی. این‌ها نشانه‌های نظامی در انحطاط مرگبار است. بر پایه سرمایه‌داری راه نجاتی نیست. تنها راه نجات به قدرت رسیدن طبقه کارگر است. دیر یا زود٬ در یکی از کشورها این مساله در دستور کار قرار می‌گیرد.

در نتیجه سوال این نیست که کارگران وارد مبارزه می‌شوند یا خیر. سوال این است که انترناسیونالِ ما در موقعیتی برای دخالت جدی در جنبش‌هایی که لاجرم شکل می‌گیرند خواهد بود یا خیر.

آلن وودز

ترجمه بابک کسرایی

babakkasrayi@yahoo.com

منبع:‌ در دفاع از مارکسیسم٬ وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی (http://www.marxist.com)٬ ۳ سپتامبر ۲۰۱۰

اولین انتشار فارسی در «مبارزه طبقاتی» (http://www.mobareze.org/) 

کمپین یک میلیون امضاء

| 0 نظر
Mahmood Salehi.jpgمحمود صالحی : تنها ضربه ای که جنبش های موجود را ضعیف می کند پراکندگی آنان و تحمل نکردن یک دیگر است
زهره اسدپور 

سه شنبه۱۳ مهر ۱۳۸۹

تغییر برای برابری / مجموعه ی کمپین از نگاهی دیگر : محمود صالحی از فعالین به نام و شناخته شده ی کارگری است.او همچنین از بنیانگذاران انجمن صنفی کارگران خباز شهر سقز و از اعضای هیات موسس سندیکاهای کارگری در ایران است .او پیش از این و به اتهام برگزاری مراسم برای بزرگداشت اول ماه می، بازداشت و مدت بیش از یک سال را در زندان سنندج گذراند. (پیشتر از آن نیز چندین بار و با اتهامات مختلف دستگیر و زندانی شده بود ) پس از پشت سر گذاشتن چهارسال از فعالیت کمپین یک میلیون امضا، نظرات او را درباره ی این حرکت جویا شده ایم :

به نظر شما نیازها و مطالبات یک زن کارگر با دیگر زنان در چه حوزه هایی متفاوت است ؟

زنان کارگر، یک بار در کنار مردان یعنی هم طبقه ای های خود استثمار می شوند و بر آنان ستم روا می شود و یک بار به خاطر این که زن هستند، مورد ستم قرار می گیرند. کارگر زن به زنی می گویند که مستقیم در کارگاه یا کارخانه مشغول به کار است. تفاوت این کارگر زن با دیگر زنان خانه دار این است که او استثمار بیشتری می شود. زن کارگر بعد از اتمام کار روزانه، وقتی جهت اسراحت به خانه بازمی گردد، آن وقت تازه کارش شروع می شود و باید به آشپزی، نظافت، مهمان داری، بچه داری، شوهرداری و .... بپردازد.

پس زن کارگر از هر نظر چند برابر بیشتر از زنی که در خانه کار می کند، استثمار می شود. بنابراین زن کارگر می داند که توسط شوهر، پدر و یا برادر هم استثمار می شود و برای از میان برداشتن آن مبارزه می کند. یعنی خواست و مطالبات زنان کارگر با زنان خانه دار از نظر قوانین موجود یکی است. اما زن کارگر چون از نظر اقتصادی مشکلات کم تری دارد، برای رسیدن به خواست و مطالبات خود فعال تر است.

زنان کارگر چه نیازهایی غیر از بهبود شرایط اقتصادی خود دارند؟ مثلن آیا حقوق برابر در ازدواج یا طلاق جزء نیازهای آنان هست؟ و آیا در این موارد با دیگر زنان مشترک نیستند؟ اگر پاسخ شما در این مورد مثبت است، آیا کمپین بر تحقق همین خواسته ها ی مشترک بنا نشده است؟

بله این طبیعی است که حقوق برابر در ازدواج و طلاق جز نیازهای آنان است و مشترک می باشد. اما این خواست و مطالبات را باید از چه طریق به دست آوردند؟ تنها با مطرح کردن مشکلات زنان می شود آنان را از یوغ بردگی نجات داد؟ به نظر من بقال سر کوچه هم می داند که در جامعه ما بر زنان ستم روا می رود و اکثریت جامعه به این ستم واقف هستند، اما تنها با بیان این مشکلات می توان زنان را آزاد کرد؟ جنبش شما می خواهد بیدادگری های طبقاتی را از طریق تغییر قانون ( که هیچ وقت نمی توانید.. .. ) و انواع مختلف وصله کاری ها از بین ببرد، بی انکه به سیستم سرمایه داری و نظام نابرابر کمترین زیانی وارد آید.

من به شما عزیزانی که در کمپین یک میلیون امضاء جمع شدید پیشنهاد می کنم که یک بار دیگر بیانیه خود را مطالعه کنید و روی بند بند آن مکث کنید و ببینید که در کجای آن بیانیه زنان را برای مبارزه دعوت کرده اید.کمپین یک میلیون امضاء تنها دردهای زنان را برابر قوانین حاکم در ایران مطرح کرده است. ولی در هیچ کجای نوشته های شما راه مبارزه و رسیدن به خواست و مطالبات زنان را بیان نکرده اید. شما زنان را دعوت کرده اید تا از چاله ای درآورید و آنان را به چاه بیندازید و آن هم توسط یک عده که امروز در قدرت نیستند

اگر بنا بود شما برای زنان حرکتی همه گیر را پایه ریزی کنید، به لحاظ استراتژی، مطالبات و مسیر حرکت ، چه چیزی را پیشنهاد می دادید؟

این واقعیت است که تنها با برقراری یک جامعه برابر است که کار مزدی پرولتاریا از بین می رود. رهائی کارگران زن از زیر ستم مضاعف در همه اشکال آن، امروز در جامعه به صورت یک نیاز مبرم و واقعی مطرح است. اما کارگران زن بدون اتحاد با کارگران مرد و مبارزه سترگ و قاطع بر علیه سرمایه داران و کل سیستم سرمایه داری حاکم، قادر به رهائی خود نیستند. واقعیت این است که راه رهائی همه کارگران اعم از زن و مرد- از استثمار وحشیانه و ظلم بیشمار سیستم سرمایه داری، در خلع ید از سرمایه داران یعنی با لغو مالکیت خصوصی آنان بر وسایل تولید و انتقال وسایل تولید به مالکیت اجتماعی نهفته است. باید به زنان گفت که رهایی شما تنها با لغو مالکیت خصوصی امکان پذیر است و زنان را برای این امر مهم سازماندهی کرد. در این میدان مبازره طبیعی است که ما خواستار مطالبات روز هم باشیم و برای به دست آوردن آن از هیچ کوششی کوتاهی نکنیم .این مطالبات هم در هر منطقه با منطقه دیگر متفاوت است و این رهبران و فعالان هستند که این تفاوت را تشخیص می دهند و برای به دست آوردن آن مبارزه می کنند.

آیا مواردی مانند برابری حقوقی را نمی توان بخشی از مطالبات روز دانست که مبارزه برای تحقق آن در کنار مبارزه برای تغییراتی بنیانی تر ضرورت دارد؟

kampin-1.jpgچرا، در چنین شرایطی برای حصول هدف ها ی بلافصل و برای اعمال منافع آنی باید مبارزه کرد. ولی این استراتژی نیست، بلکه مطالبات روز است که باید تمام فعالان به آن توجه داشته باشند. علاوه بر این، اگر می خواهید به مطالبات روز هم برسید باید با طبقه کارگر و دوش به دوش آن مبارزه کنید. این طبقه کارگر است که برای تغیرات بنیانی و لغو هر گونه استثمار انسان به دست انسان مبارزه می کند وجنبش طبقاتی آینده را نمایندگی و حافظ آن می باشد. ولی کمپین شما به تغیرات بنیانی اعتقاد ندارد. وقتی زنان را به دنبال کسانیکه در بیانیه خود به آن اشاره کرده اید می فرستید که امروز در قدرت نیستند و ما می دانیم که آنان خود مدت ها در قدرت بودند و برای بهبود وضعیت زنان هیچ کاری انجام ندادند.

اگر با حرکت مطالبه محور موافق نیستید، برای کسانی که قصد دارند، به شکل مشخص فرودستی زنان را در جامعه به چالش بکشند چه پیشنهادی داشتید ؟

من در سئوال هایم به آن پاسخ دادم و لازم نمی بینم که یک بار دیگر به آن بپردازم. قبل از هر چیز باید زنان را برای رهایی از هرگونه ستم طبقاتی رهبری و سازماندهی کرد و در این میدان اگر هم به مطالبات روز هم دست رسی پیدا کنیم، نباید آن را نادیده بگیرم و بگوییم چون ما مبارزه ریشه ای و طبقاتی می کنیم، دیگر کاری به آن نداریم. مبارزه برای دستیابی به مطالبات روز زنان، تعطیل نشدنی است و باید همواره به آن پرداخت تا به اهداف رسید. مثلا" در ماده ۳۸ قانون کار برابری زن و مرد به رسمیت شناخته شده است. من از شما و همفکران شما سئوال دارم. آیا در تمام دنیای سرمایه داری ( حال تنها ایران نه ) این برابری به وجود آمده یا خیر؟ من مطمئن هستم که جواب شما به آن سئوال منفی است.در نظام سرمایه داری دنیا زن به عنوان یک کالا خرید و فروش می شود.

اگر حرکت¬های کارگری موجود با حرکتی نظیر کمپین یک میلیون امضا مقایسه شوند، چه تفاوت ها و اشتراکاتی دارند؟

بخش زیادی از حرکت های کارگری موجود بر علیه مناسبات سرمایه داری است و این حرکت ها، برای رفرم و یا اصلاحات نیست، به این دلیل نمی توان با حرکت کمپین یک میلیون امضا آن را مقایسه کرد. چون حرکت کمپین یک میلیون امضا مشخص نکرده که چه چیزی می خواهد. مثل آن است که یک کلکسیون داشته باشید و هر چیزی که دوست دارید در آن جا بدهید. من وقتی می بینم که چه کسانی با کمپین یک میلیون امضا هستند، متوجه می شوم که آنها فقط می خواهند از طریق زنان محروم جامعه به نوایی برسند و.... من معتقد هستم که در جامعه دو طبقه اصلی وجود دارد، یعنی طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار، شما باید هویت خود را مشخص کنید که در صفوف کدام طبقه قرار دارید و برای چه چیزی مبارزه می کنید باید آن را به روشنی و صراحت بیان کنید.

از نظر شما شیوه ی جمع آوری امضا برای کمپین، جزء نقاط قوت آن است یا ضعف آن؟

به نظر من جمع آوری امضاء در این شرایط نشانه ضعف آن جنبش و یا آن حرکتی است که هر نیروی پیش روی خود دارد.( جمع آوری امضاء یک حرکت سمبلیک است) در غیر اینصورت، اگر این حرکت عینی و مادی باشد، می توان آن را سازماندهی کرد و رسما" بدون هیچ ترس و واهمه ای خواستار مطالبات شد، مگر زنان جزء اینکه می خواهند به عنوان انسان برای آنان حق و حقوقی در نظر بگیرند چه می خواهند. اگر کمپین یک میلیون امضاء خود را به عنوان نماینده زنان در جامعه می بیند؟ چرا در اعتراضات و مراسم های که مربوط به جنبش ها اجتماعی از جمله روز کارگر و یا هشت مارس است شرکت نمی کند؟ ( شاید من از آن اطلاع ندارم )

آیا شما، به عنوان یک کنشگر، قائل به اولویت بندی حل مسائل اجتماعی هستید؟ (مثلا حل مسائل اقتصادی اجتماعی قبل از مسئله-ی زنان)

این طبیعی است که ما باید هم به مسائل روز و هم مسایل اقتصادی توجه داشته باشیم. تشکل های هستند که به نام زنان مبارزه می کنند یکی از شعار های اصلی شان حق طلاق است من با این نوع مطرح کردن مخالف هستم. اینجاست که باید اول مسائل اقتصادی زنان را در نظر بگیریم و بعد خواستار حق طلاق برای آنان باشیم. زنان بدون داشتن شغل و یا سرمایه ای، اگر هم حق طلاق داشته باشند چطور می توانند خود را تامین کنند در حالی که هیچ گونه امکاناتی ندارند و یک زن بیوه با ده ها مشکلات روبرو است و نمی تواند حتی شکم خود را سیر کند.پس باید برای حل مسائل اقتصادی مبارزه کرد و باید دولت را موظف کنیم که به زنان بیوه حقوق پرداخت کنند تا از نظر مالی مشکل نداشته باشد.

z0710a1.jpgبزرگترین انتقادی که به کمپین یک میلیون امضا وارد می دانید چیست؟ ( در رابطه با جنبش های کارگری)

کمپین یک میلیون امضاء خود محور است و تنها خود را می بیند.

ممکن است مثالی درباره ی خودمحوری کمپین بزنید ؟

این پرسش را باید از شما کرد که یکی از بانیان کمپین یک میلیون امضا هستید و از شما سئوال شود که در کدام اعتراض های کارگری و یا اعتراضات زنان شرکت کردید؟ شاید چند نفر از اعضای شما در اعتراض های شرکت کرده باشند، اما نه به نام کمپین بلکه انفرادی و بدون هویت تشکیلاتی

بزرگترین ضربه و بزرگترین بهره¬ی جنبش¬های اجتماعی از اتفاقات خرداد ۸۸ به این سو را در چه چیزی می¬دانید؟

البته در یک سال گذشته جنبشی بنام جنبش سبز بعد از انتخابات ظهور کرد و این جنبش با توجه به اینکه تازه به دوران رسیده بود، اعتراضاتی هم سازماندهی کرد. ولی بعد از مدتی خیلی آرام و بدون هیچ اثری از بین رفت ( هر چند هزینه هایی هم متحمل شد ) و دیگر در هیچ جایی دیده نشده اند . مگر اینکه هرچند ماه یک بار نامه ای برای مسئولان ارسال کنند. در آن زمان هم جنبش هایی که هویت آنان برای افراد جامعه مشخص نبود خود را با جنبش سیز تداعی می کردندو امروز هم به این عمل خود ادامه می دهند.

جنبش هایی هم که سالهاست ( جنبش کارگری ، جنبش زنان و جنبش دانشجویی) مبارزه می کنند وقبل از سال ۸۸ هم ده ها بار مورد حمله قرار گفتند، اما با توجه به این همه سرکوب به مبارزه خود ادامه داده و می دهند.برای نمونه می توان به اول ماه مه ۱۳۸۸ اشاره کرد که چطور نیروهای انتظامی به پارک لاله تهران حمله کردند و ۱۵۰ نفر از کسانی که می خواستند در مراسم اول ماه مه شرکت کنند، آنان را دستگیر و زندانی کردند. جنبش های موجود برای اینکه خود را به سیستم تحمیل کنند باید متحد و با حفظ اهداف و استراتژی خود با هم دیگر متحد شوند تا به وزنه تبدیل بشند. تنهای ضربه ای که جنبش های موجود را ضعیف می کند پراکندگی آنان و تحمل نکردن یک دیگر است.

به نظر شما و با توجه به شرایط فعلی جامعه¬ی ایران، قدرتمند¬تر شدن حرکت¬های مدنی در گرو چه فاکتورهایی است؟

به نظر من قبل از هر چیز باید با سکتاریسم درون تشکیلاتی مبارزه کرد اول باید گرایشات موجود را قبول کرد و برای افراد شان احترام قائل شد و بعد دنبال اتحاد رفت. بدون اتحاد هیچ نوع مبارزه ای در این شرایط به پیروزی نخواهد رسید. ما در جامعه ای زندگی می کنیم که هر گونه اعتراض به وضع موجود جرم محسوب می شود و کسی که اعتراض میکند با شدیدترین وجه محاکمه و روانه زندان می شود. سیستم حاکم حتی نیروهای خودش را هم تحمل نمی کند. پس پیشروی جنبش های موجود در گروه اتحاد با هم دیگر است. مبارزه با سکتاریسم به معنی اتحاد جنبش های موجود است و باید کسانی آن را شروع کنند تا بتوانیم با حفظ گرایشات موجود و احترام متقابل به همدیگر به این امر مهم رسید. ما در کشوری زندگی می کنیم که ده ها نوع گرایش برای مبارزه وجود دارد. این گرایشات در بعضی مواقع حتی حاضر به بیان نظرات خود نیستند و همیشه روی آن تاکید می کنند که مبارزه آنان صنفی و مدنی است. ولی این توهم به نظام سرمایه داری است، نظام سرمایه داری وقتی خطر را احساس کند کاری به آن ندارد که چه جنبشی مدنی و صنفی است و یا چه جنبشی در خانه براندازی قرار دارد، بدون استثناء همه را سرکوب می کند!! ما در چند سال گذشته شاهد آن بودیم که تشکل های موجود با هم نشست های داشتند و با هم به توافقاتی هم رسیدند.( برای نمونه می توان به قطعنامه های اول ماه مه اشاره کرد) از سوی دیگر ما نباید انتظار داشته با شیم که همه گرایشات موجود با هم ادغام شوند ما باید روی آن کار کنیم که این گرایشات با هم به توافقاتی در موارد خاص برسند.اما این نشست ها کافی نیست، چون درد ما همگی یکی است و نباید از آن فرار کنیم.

حاشیه ی پناهندگی بسوی تخریب متن

| 1 نظر
panahandegan.jpg
متن زیر نتایج زندگی شخصی خودم در شرایط پناهجویی ام در ترکیه بر اساس مشاهدات عینی ام بوده در روند پذیرش پناهندگی ام تحت کنترل سازمان ملل و آن را تقدیم می کنم به صف مقدم مبارزان پناهجویی یعنی اعتصابیون یونان

چندی است مباحثی پیرامون چرایی و چگونگی رفع مشکلات پناهجویی از جانب اشخاص و سازمانهای گوناگون شکل گرفته و نیز در این بین آنچه که رادیکال تر از همه می نماید اعمال فشار بر دولتها برای برچیدن قوانین پناهجویی در سراسر جهان بوده است، و به راستی که جهانی بدون مرز حقی برای تمامی انسانهای کره خاکی می باشد اما محدوده های غربی و پیشرفته، قابلیت انجام چنین کاری را برای حفظ وضع موجود که بسیار کسالت بار نیز هست را ندارد زیرا باز کردن نامحدود مرزها به معنامی فروپاشی حاشیه علیه متن است، جهان را هرمی شکل داده متشکل از اهرام کوچک و کوچک تر به تناسب اندام به گونه ای که مشاهده نوک هرم برای همه غیر قابل رصد است و آنچه که می ماند بالا و بالاتر رفتن برای حفظ بقاء فردی است به عبارتی می توان آنرا شاید به درستی بازار آزاد خطاب قرار داد و بازار نیز مگر در فروش کالاها به خواست مالکین در موقعیت مشخص زمانی و مکانی آزاد نیست به عبارتی سیستم فقط آزادی را برای کسانی به ارمغان آورده که سهمی در میراث بازار دارند و آنجا که نیز ما به هر مشقتی پای در یک کفش کرده و پس از ماهها صبر از دروازه ها بهشت غرب عبور می کنیم باز هم چیزی جز خواسته سیستم نیست که اعمال می شود.
فرد پناهجو فراری از جوامعی است که خود ساخته، پرداخته و ماحصل غرب است و برای نمونه نگاهی به تاریخ چند دهه اخیر اثبات آن است با نمونه هایی چون ساختن جمهوری اسلامی در برابر آلترناتیو انقلاب مداوم کارگری در ایران، وضعیت جنگی در افغانستان، عراق و حال که نظامات قبلی حاکم بر آنها هم چیزی جز تولیدات جنگی مداوم غرب نبودند و چنین است حرکت حاشیه علیه متن زیرا فرد پناهجو در هر قامتی به سمت تخریب متن حرکت خواهد کرد زیرا بدان جا می رود که کینه ای از آن بر دل افکنده است.
اما سیستم در پاسخ به این حرکت نیز چاره ای کارساز را مد نظر دارد و آن هم سیستم انتظار در کشور های دوم است زیرا شرایط در آن به چنان وخامتی می رسد که فرد مجبور به تقاضای پناهندگی پس از مدتها انتظار با نفرت از کشور دوم که در آن به شکل بدوی می زید و با تصور حتی یافتن جهنمی برای زندگی حرکت کرده و آینده را به هر شکل آن در هر جامعه ای می پذیرد.
و اما فرد، آنچه در سیستم پناهجویی موجود است نه سیل حاشیه نشین ها که قطرات آن است وقتی انسان تمام بارزه ها اجتماعی اش در روابط محو گردد دیگر فرد است که می ماند در تکاپوی رهایی یافتن از برزخ مردگان و آنچان نابود که حتی آن را به چشم فرودست هم نمی بینند و به عبارتی اصلاٌ نمی بینند در این حالت انسان از پست هم پست تر است زیرا نه تنها به لحاظ اجتماعی که به لحاظ طبقاتی نیز نا متعین می گردد فرد پناهجو به چشم سیستم تماماً قابل کنترل و نه لزوماً قابل رویت می گردد و بدین شکل که آنرا این چنین می گردانند و نه آنکه خود خواسته باشد.
انسان ها در هر جامعه ای در دوران کودکی به گونه ای رشد می کنند تا سیستم را بطلبند در هر نوع آن که موجود است و یا به گونه ای نیز می توان گفت افکار حاکم بر جامعه نتیجه افکار طبقه حاکمه است و در این بین کودکی اگر دوران ماتریکسی باشد برای پرورش انسانها به نفع محدوده ی زیسته ی آنها، دوران پناهجویی نیز همان برزخ تعمیدی است برای پذیرش کشور آینده در هر نوع آن، در دوران پناهجویی کوران مصائب انسان را با هر تفکری که جامعه خود را قبول نکرده و حال خود خواسته و یا ناخواسته از آن محدوده به مانند تفاله ای به بیرون تر پرت شده منزه می سازد، پاک و اینبار دیگر نه به مانند دوران کودکی اعمال فکر نا موفق که با سرکوب فیزیکی (فقر) و فکر شما را موفق تر به نفع سیستم جدید زندگی شما خواهد ساخت اگر تعیین تفکر قبلی که در زمان کودکی شکل می گرفت نقشی نداشته و تماماً سرکوب بود اینبار چنان بلایی بر سرمان می آورند که خودمان پذیرای آن می گردیم.
ولی کار کنترل انسانها در محودوده های مرزی که شامل مسائل بسیاری است خود تنها بدین جا ختم نمی شود از این پس شما را تعیین زندگی می کنند.
بسیاری بر این باور هستند که انتخاب کشور پس از مرحله قبولی امری کاملاً تصادفی است ولی شبهات چیز دیگری را اثبات می نمایند که نمونه هایی از کشورهایی را در زیر می آورم که بیشتربن پذیرای پناهجو را دارند
امریکا پس از مصاحبه های خود در کنسول گری اش اصولاٌ کسانی را می پذیرد که از کمترین آگاهی سیاسی برخوردار بوده و بیشتر کیس ها مذهبی را می پذیرد و چنان که کیس سیاسی را بپذیرد پس از گزینش سیاسی اش اصولاً آنها را که با سیاست های جهانی ایشان همگام باشند را قبول می کند.
کشور های اسکاندیناوی بیشترین میزان فعالان سیاسی خطرناک بر علیه سیستم را می پذیرد و بیشتر رده سنی جوانان و تا حدودی میان سالان را زیرا افق تغییر رادیکال در مسیر انقلاب چنان در این کشورها کور است که حتی فعال ترین کمونیست ها را هم در سویه ی انفعال قرار می دهد خصوصاً با ساپورت مالی و اجتماعی خوبی که برای پناهنده دارد
کانادا نیز جایگاهی شبیه اسکاندیناوی دارد با این تفاوت که بیشتر سنین بالا را می پذیرد و بدین گون فعال سیاسی خود را اینگونه باز می یابد: بازنشسته در خانه سالمندان و اگر فرد نیز جوان باشد اینگونه به او الغا می شود که به دیار بازنشستگان رفته و هر اکت سیاسی تو بیهوده خواهد بود
اما کشورهای غرب و مرکز اروپا که بیشترین افق تغییر رادیکال در آنها زنده است کمترین میزان پناهجو را می پذیرد و انگلستان تقریباً در مقابل خیل عظیم پناهجویان و پذیرش اندک اش می توان گفت اصلاً کسی را نمی پذیرد
ادامه دارد...

درباره ضرورت احیای کنفدراسیون دانشجویی

| 0 نظر
این مقاله توسط نگارنده در دو بخش در دو پنل "ضرورت های سازمان یابی از پایین" و "الگو ها" در کنفرانس دیالوگ در برلین اول تا سوم اکتبر۲۰۱۰ ارائه شده است. در این کنفرانس فعالینی از واحدهای محلی و کشورهای مختلف اروپایی و کانادا با گرایشات سیاسی گوناگون شرکت داشتند. خانم نصرآبادی از سوئد در این کنفرانس شرکت داشتند. کلیه مقالات ارسالی به کنفرانس را در اینجا ببینید

parisanasrabadi.jpg*پنل ضرورت
بخش اول: درباره ضرورت احیای کنفدراسیون دانشجویی و جوانان در خارج از کشور

مقدمه:
آنچه که اکنون برای دومین بار مبنای ضرورت سازمان یابی مستقل جوانان و دانشجویان خارج از کشور را فراهم آورده است، بر خلاف تجربه قبل یعنی کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی، نه به این  دلیل است که اقتصاد داخلی ایران در برهه کنونی به مرحله ای از رشد و ثبات رسیده و این امکان اعزام دانشجویان در سطحی وسیع را فراهم آورده است، و نه به این سبب که به لحاظ جهانی، حجم عظیم نیروی جوان در خارج از مرزهای ایران مقارن با اعتلای جنبش های جوانان و دانشجویی در کشورهای دیگر (مانند دهه ۶۰ اروپا و امریکا) گردیده است و این می تواند ظرف مناسبی برای آزاد شدن انرژی بی بدیلی باشد که پتانسیل آن وجود دارد.
دو فاکتور عمیقا مشترک میان این دو تجربه و مبنای اراده گام برداشتن به سوی سازمانیابی، الف) دیکتاتوری حکومت های وقت و شرایط اختناق سیاسی - اجتماعی غیر قابل انکار از یک سو، و ب) تحرکات برابری و عدالت خواهانه در اعتراض به شکاف طبقاتی زاییده دیکتاتوری سرمایه دارانه حکومت های وقت است که ضروریات را بار دیگر در مقطع تاریخی متفاوتی تحمیل نموده است. ضرورتی که در یک مقطع، به بروز نیروی چپ جوان پیشرو (فراتر و بیرون از چارچوبی نظیر حزب توده و با تمایل به مشی چریکی با انگیزه های آزادی و عدالت جویانه) انجامید و در مقطع حاضر با توجه به بارور شدن نسل نوینی از نیروهای چپ و پیشرو در عصر استیلای گفتمان نئولیبرالی و از پسِ آوار اردوگاه به اصطلاح سوسیالیستی، منجر شده است.
گویا چنان که کنفدراسیون در دوره گذشته بیانگر رشته التهاباتی از بطن جامعه ایران بود که عامدانه نادیده انگاشته می شد و از بیان آن صرف نظر می شد، اکنون نیز در شرایط محرومیت و بی حقوقی مطلق، اختناق و سرکوب سازمان یافته ای که از سوی حکومت در سی سال اخیر اعمال می شود، در شرایط  سانسور خبری که از سوی رسانه های امپریالیستی و راست با منافع مشخص عملی می شود، در شرایطی که بخش هایی از حاکمیت می کوشند  مبارزات آزادی و برابری خواهانه مردم را به زائده پیگیری منافع خود بدل سازند، در وضعیت اسفناک اقتصادی - معیشتی که اکثریت عظیمی را زیر پای خود له می کند، این کنفدراسیون قرار است صدای بی صدایان، انعکاس جریانات زنده و بدون تریبون، بروز مبارزات حق طلبانه و یک نیروی حمایتی سازمان یافته در جهت متشکل کردن مبارزات به ویژه در بطن جنبش دانشجویی باشد و بتواند الهام بخش افق، استراتژی، تاکتیک های مناسب و سبک کار منطبق با شرایط و بر مبنای یک استراتژی سوسیالیستی در سطح کلان باشد.
روشن است که پیش شرط طرح هر استراتژی سیاسی، شناخت از وضعیت سیاسی-اجتماعی به طور ابژکتیو است و برای چپ رادیکال کارگری  محوری ترین مؤلفه در شرایط امروز ایران توجه به درجۀ سازمان یافتگی توده ای و سیاسی طبقه کارگر است.  ایجاد چنین ظرفی در شرایط کنونی بدون شک بر مبنای یک استراتژی سیاسی معین صورت می گیرد، و هر استراتژی سیاسی منافع معینی را پسِ پشتِ خود دارد تا در یک جنبش اجتماعی درجاتی از نفوذ و اعتبار را پیدا کند. این نیز روشن است که هر استراتژی سیاسی تنها وقتی می تواند در جنبش اجتماعیِ هدف خود (که در این لحظه برای ما جنبش دانشجویی است) هژمونیک شود که عقلانی باشد؛ یعنی راه معقول و شدنی ای برای رسیدن به اهداف آن جنبش را پیش چشم همگان تصویر نماید.

کدام کنفدراسیون؟
مساله ای که باید بدان توجه داشت این است که تصور عمومی و انتظاری که نسبت به ایجاد چنین ظرفی در شرایط کنونی وجود دارد چیست؟ هدف از چنین سازان یابی، ویژگی های این ظرف، کارکرد ها و دینامیسم درونی آن به چه شکلی است؟
به نظر می رسد که دو نظر اساسی بر مبنای استراتژی سیاسی تشکیل دهندگان این ظرف  وجود داشته باشد:
الف) یک دیدگاه ارتباط خاصی بین نیروهای دانشجو و جوان سازماندهی شده در خارج از کشور با نیروهای داخل و جنبش دانشجویی ( و در پرانتز جوانان) که در داخل از پیش موجود است و عملکرد دارد و مستقیما درگیر اکت سیاسی مشخصی است نمی بیند. این دیدگاه تبعات خاص خود را نیز دارد که از جمله می توان موارد زیر را برشمرد:
- ظرفی که ایجاد می شود به سرعت بدل به عضوی دیگر از اپوزسیون ایزوله سیاسی فعلی می گردد.
- فعالیت های آن و افق گسترش آن محدود است.
- سوخت و ساز درونی آن از آن جایی که مستقیما موضوعیت و دلیل وجودی خود را از جریان و جنبشی زنده نمی گیرد به سرعت آن را به یک تشکیلات بوروکراتیک فرو می کاهد.
- به دلیل نداشتن یک افق استراتژیک، خطر آکسیونیسم به شدت این ظرف را تهدید می کند.
- و ....

ب) در دیدگاه دوم ایجاد چنین ظرفی در خارج از ایران عملا به معنی خلق بازوی اجرایی جنبش دانشجویی (و در پرانتز جوانان) در خارج از مرزهای ایران است. این به معنی ارتباط متقابل و تعامل دو نیروی سیاسی شقّه شده در دو سوی آب است که بنا بر شرایط یا اجبار های ناشی از خصلت رژیم سیاسی ایران بر شمار زیادی از فعالین سیاسی جنبش دانشجویی و جوان تحمیل شده است.
در این دیدگاه احتمالا این دو بخش داخلی و خارجی، دو پاره از یک بدنه واحد محسوب می شوند و بدیهی است که با توجه به تفاوت جغرافیایی و بعد مکانی این دو بخش، کارویژه های متفاوتی بر هر کدام بار می شود. در این شرایط با نوعی تقسیم کار مواجه خواهیم بود که در عین ارتباط متقابل پویا، با توجه به خصلت موجودیت هر کدام از دو بخش، وظایف مشخصی بر عهده داخل و خارج خواهد بود.
چنانچه دیدگاه دوم مورد نظر باشد، اساسا باید تحلیل معینی از جنبش دانشجویی، وظیفه نیروهای چپ و سوسیالیست در آن، جنبش طبقه کارگر، و نیز جنبش آزادی خواهانه یک سال و اندی گذشته در دست داشته باشیم. چرا که در این دیدگاه نوعی پیوستگی ساختاری میان مجموعه این جنبش ها موجود است که هیچ از هم گسیختگی کارکردی را بر نمی تابد.
شاید بر شمردن برخی شاخصه های بر سازنده جنبش دانشجویی ایران و تحرکات جوانان در خارج از ظرف دانشگاه برای تبیین اهمیت ارتباط و تعامل این دو بخش به لحاظ فیزیکی از هم جدا شده خالی از فایده نباشد.

 مولفه های شکل دهنده جنبش دانشجویی رادیکال در داخل ایران در دهه اخیر

۱)    طی بیش از یک دهه اخیر، تعدد انواع دانشگاه ها و افزایش تعداد عظیم دانشجویان در دانشگاه های اقصی نقاط کشور به اعتراضات دانشجویی و تعیین کننده بودن آن در روند های سیاسی جامعه وزن بالایی داده است.
۲)    به دلیل بر شمرده در فاکتور شماره ۱، جایگاه ممتاز "دانشجو" عملا در جامعه از بین رفته است و این بلا فاصله به تحقیر بی واسطه جوانان و دانشجویان در درون این سیستم دامن زده است.
۳)    به دلیل امکانات ناچیز آموزشی- مجموعه ای از خواسته های صنفی/رفاهی در درون دانشجویان شکل گرفته است.
۴)    به دلیل بی امکاناتی مطلق، رشته های قلابی، محدود کردن واحدها و رشته های تحصیلی به بهانه های ایدئولوژیک، تحقیر و سرکوب حقوق تحصیلی دانشجویان محقق شده است و سیستم عمیقا می کوشد پیچ و مهره های نظام خود را ار درون دانشگاه ها برکشد و این نهایتا نتیجه ای جز، از خودبیگانگی، در بر نداشته است.
۵)    سرکوبگری نهادهای هدایت کننده تعبیه شده در دانشگاه، فشار درونی ظرف دانشگاه را عمیقا افزایش داده است.
۶)    شکاف فرهنگی/روبنای عقب مانده تحمیلی فرهنگی به جامعه منجر به دوگانگی و کنتراستی شده است که  بیش از هر جا در دانشگاه به چشم می خورد و برخلاف دانشگاه ها در غرب، این دوگانگی فرهنگی بلافاصله خود را با ساختار سیاسی رو در رو می بیند.
۷)    پیشرفت های ارتباطی و انفورماتیک و فرهنگ جهانی جوانان/فرهنگ گلوبالیزاسیون خصوصا مساله بی حقوقی زنان، یکی از مهم ترین فاکتورهایی است که در دانشگاه به افشا و مقاومت علیه سیستم سلطه گر دامن زده است.
۸)    رادیکالیزم دانشجویان و روی آوری به سوسیالیسم و انقلاب/  بازتاب مرحله ابژکتیو مبارزه طبقاتی در جنبش دانشجویی.
عامل چهارم، مشخصا در مورد ایران امروز، این است که سرنوشت جهتگیری جنبش دانشجوئی ایران را جدال بین ایدئولوژی و پلاتفرم سیاسی دو طبقه اصلی ایران، طبقه سرمایه دار و طبقه کارگر، یعنیلیبرالیسم و سوسیالیسم، رقم خواهد زد. به همین دلیل نیز گرایش لیبرالی و گرایش سوسیالیستی دو گرایش اصلی در
جنبش دانشجوئی ایران هستند و تا فرجام نیافتن این دوره در سطح
جامعه باقی خواهند ماند. علت این امر، این است که جنبش دانشجویی ناگزیر است در کنار یکی ازجریانات اصلی جامعه قرار گیرد و همین مساله بر رادیکالیسم جنبش دانشجویی افزوده است.
۹)    ریاکاری اصلاح طلبی لیبرال ، و افشا شدن منافع پشت تزِ کار از درون سیستم از پسِ شکست دوم خرداد نا امیدی از شیوه های رفرمیستی در مبارزه را تقویت نموده است.
۱۰)     عده زیادی از دانشجویان به لحاظ خاستگاه طبقاتی فرزندان طبقه کارگرند، وجود اعتراضات پراکنده، خصوصا اعتراضات کارگری و وضعیت بحرانی اقتصاد و معیشت در کنار بی حقوقی های فاحش دیگر آنان را به سمت این رادیکالیزم سوق داده است.

اما اکنون جنبش دانشجویی در داخل ایران در موقعیت تدافعی و به شدت آسیب پذیری قرار دارد. بخش اعظم هزینه های گزاف جنبش توده ای یک سال اخیر بر دوش جنبش دانشجویی بار شده است که از سرکوب خونین دانشگاه و خوابگاه های دانشجویی تا ستاره دار کردن، محرومیت از تحصیل، زندان و شکنجه دانشجویان و حبس های طویل المدت به اتهامات واهی را در بر می گیرد.
این بدین معناست که رژیم هزینه فعالیت دانشجویی را به شدت بالا برده است و به ویژه در یک سال اخیر کوشیده است که جنبش دانشجویی را عملا از عناصر نامطلوب تصفیه نماید! بدنه چپ جنبش دانشجویی نیز که پیش از جنبش توده ای اخیر ضربه خورده بوده است به صورت سازمان یافته نتوانسته است کلیت جنبش دانشجویی را که نیروهای راست و رفرمیست نیز در آن حضور دارند بر مبنای یک استراتژی سوسیالیستی پیش ببرد. گرچه عملکرد کلیت جنبش دانشجویی سمت و سوی چپ داشته است، اما آنچه اهمیت دارد این است که با توجه به وضعیت اقتصادی ویژه ایران، اوضاع وخیم معیشتی مردم، تحریم ها، سیاست های اقتصادی نئولیبرال که کمر مردم را خم نموده و نیز سطح جنبش کارگری ایران، بازسازی یک چپ سوسیالیست و طبقاتی در جنبش دانشجویی زمینۀ اجتماعی و سیاسی مساعدی دارد. به این واقعیت باید تحرکاتی در یک سال اخیر را افزود که می تواند نشانه های رشد و بروز پدیده ای باشد که می تواند جنبش جوانان خوانده شود، گرچه با المان هایی متفاوت با آنچه از جنبش های جوانان در مفهوم غربی آن به ذهن متبادر می شود، چرا که مستقیما محصول بسته شدن دست جنبش دانشجویی و میلیتاریزه شدن فضای دانشگاه هاست.
 پیش تر نیز بارها اعلام کرده ایم که  چپ در جنبش دانشجویی با هیچ بحران و تناقضی مواجه نیست، و تنها گرفتاری آن برخی مشکلات عملی است که به ویژه از نظر امنیتی مجموعه نیروهای چپ و فعالین سوسیالیست را تهدید می نماید که همواره بر آن به عنوان شرایط عمومی طبیعی بروز، رشد و فعالیت چپ در کشوری چون ایران تصریح کرده ایم اما این که بپذیریم شرایط عمومی فعالیت و مبارزه در ایران، دیکتاتوری است اصلا بدین معنا نیست که فراموش نماییم که حداقلی از دستاوردهای دموکراتیک تا چه حد به پیش رفتن پروزه سوسیالیسم در ایران یاری می رساند.
هم چنین بارها ما بر این مساله پای فشرده ایم که در عصر امپریالیسم، و به ویژه در دوره حاضر که سلطه امپریالیستی به پیچیده ترین و وحشیانه ترین شکل آن اعمال می شود، بورژوازی در هیچ شکل و قامتی و در هیچ نقطه ای نمی تواند نقش پیشرو در محقق کردن حداقلی از دموکراسی داشته باشد و این بار بر دوش سوسیالیست هاست و مبارزه برای حقوق دموکراتیک در متن مبارزه برای سوسیالیسم خواهد بود.
"اساس استراتژی سوسیالیستی در جنبش دانشجویی و جوانان در شرایط امروز ایران نیز چیزی جز کسب عملی آزادی های دموکراتیک به نیروی مستقیم جنبش های توده ای (با نقش محوری جنبش طبقه کارگر) با افق انقلاب سوسیالیستی نیست."
وظیفه نیروهای چپ و سوسیالیست در ارتباط با جنبش دانشجویی این است که علاوه بر مبارزۀ ایدئولوژیک و پلمیک سیاسی با لیبرال رفرمیست ها و مبارزه با انحرافات سکتاریستی و آوانتوریستی شبه سوسیالیست ها و چپ نما ها که لازمه از میان برداشتن موانع پیش روی شکل گیری یک جنبش توده ای برای خواسته های وسیع دانشجویان است، خواسته های جنبش دانشجویان را به تحقق آزادی و برابری و عدالت در جامعه پیوند بزنند (اتفاقی که به ویژه در یک سال اخیر تا حد زیادی افتاد) و باید منادی همراهی همه جنبش های اجتماعی با جنبش طبقه کارگر باشند. ابزار چنین تحرک توده ای گسترده ای بدون شک چیزی جز تشکل هایی که در برگیرنده وسیع ترین توده دانشجویان باشد نیست. درک این مساله از این جهت حیاتی است که پی ببریم چنانچه در خارج از ایران ظرف فعالیت گسترده ای تشکیل شود تا چه حد باید نسبت به این مساله حساس باشد و یکی از مهم ترین تلاش هایش باید در چه راستایی کانالیزه شود.
آن چه که در شرایط کنونی اهمیت حیاتی دارد :
۱-    تعریف و جا انداختن خواسته های محوری تشکل های تودۀ دانشجویان به روایت سوسیالیست ها
۲-     نهادینه کردن شیوه های مبارزۀ مورد نظر سوسیالیست ها در تشکل های جنبش دانشجویی
۳-     جا انداختن پرنسیپ های کار سازمانی غیربوروکراتیک و متکی به آگاهی و مشارکت تودۀ دانشجویان
۴-    تربیت و تأمین رهبرانی برای جنبش و تشکل های توده ای دانشجویی است که در جنبش دانشجویی داخل کشور ضرورت دارد
۵-     متناسب با آن باید تشکل ها و سازمان هایی در خارج از مرزها وجود داشته باشد که با توجه به شرایط سیاسی حساس پیش رو بخشی از این بار را به دوش بگیرد یا در مواردی آن را تسهیل نماید. ضمن این که ایفای وظایف خاص و ویژه یک سازمان خارج کشوری دانشجویی و جوانان با ویژگی های متناسب با کارویژه های آن در شرایط فعلی نیز خود حائز اهمیت حیاتی است.

*پنل الگوهای بدیل برای سازمان یابی مستقل جوانان و دانشجویان خارج کشور
بخش دوم:  در تاکید برکاربست تجربه تاریخی کنفدراسیون دانشجویی
همان طور که در بخش اول نوشتار و در پنل ضرورت آمد، یکی از مهم ترین مسائلی که باید در تحلیل شرایط و سپس بیرون کشیدن یک الگوی بدیل متناسب با مقتضیات دوره حاضر در نظر گرفت، شباهت دوره پیش رو با دوران پس از ۱۸ تیر ۷۸ است که با توجه به عملکرد اصلاح طلبان در اعتراضات کوی دانشگاه سرخوردگی عمیقی نسبت به هرگونه رفرم در مردم ایجاد شد و نا امیدی نسبت به اصلاح طلبان و افق سیاسی که پیش تر برای مردم ترسیم کرده بودند به وجود آمد که به یک دوره رکود و رخوت سیاسی انجامید، و واکنش های متعددی را از سوی نیروهای کنش گر خواهان تغییر ایجاد نمود که برای نمونه می توان تبلور واکنش به این سرخوردگی را در شکل گیری و رشد نیروی سیاسی چپ در دانشگاه های سراسر کشور دید.
و اکنون نیز پس از یک سال مبارزه خونین و نفس گیر در خیابان ها، مردمی که هزینه های سنگینی برای تحقق خواست هایشان پرداخته اند، بار دیگر با چهره بی نقاب اصلاح طلبان و فرصت طلبی های گاه و بیگاه ایشان و هم دستانشان مواجه گشته اند و به تغییر از نوعی دیگر چشم دوخته اند که ملزومات خاص خود را دارد و با شیوه مبارزه خیابانیِ بدون سازمان یابی، بدون شعار های روشن و انضمامی بنا شده بر نیازها و خواست های واقعی اکثریت عظیم جامعه متفاوت است. در چنین شرایطی دانشگاه ها نیز که طی یک سال گذشته با سرکوب خونین و دهشتناکی مواجه بودند، تابعی از این تغییر خواهند بود. در شرایطی که:
۱-    فعالیت دانشجویی بسیار پر هزینه شده است
۲-    به دلیل کاهش ظرفیت مبارزاتی در دانشگاه ها و پادگانی شدن فضای دانشگاه ها، در بیرون از این ظرف تحرکاتی در جهت مبارزه متشکل جوانان صورت گرفته و در حال شکل پذیری است. بسیاری از این جوانان دانشجویانی هستند که ظرف دانشگاه را برای فعالیت و مبارزه فعلی خود برنگزیده اند و عامدانه و آگاهانه به فضای وسیع تری از عرصه مبارزاتی قدم نهاده اند.
۳-    طی یک سال گذشته سازمان یابی های خودانگیخته و کاملا غریزی در گوشه و کنار صورت گرفته است که در بطن شرایط دشوار جاری کوشیده است تا پاسخی به نفی وضعیت نا امید کننده فعلی باشد.
در چنین شرایطی است که مبارزه ساری و جاری است و سازمان یابی به عنوان یک ضرورت خود را نمایانده است، مرزی میان داخل و خارج کشور از جهت ضرورت سازمان مند شدن نمی تواند وجود داشته باشد. لذا به همان نسبت که در داخل سازمان یابی در حال پا گرفتن است، در خارج از کشور نیز حرکت به سمت یک فعالیت متشکل نیازی مبرم و ضروری است. از این جهت و در راستای انتخاب الگویی مناسب برای سازمان دادن نیروها نگارنده به سراغ الگوی تجربه شده کنفدراسیون دانشجویی رفته است تا با بررسی آن و مزیت های چنین فُرمی، تمهیدی برای امروزمان بیندیشیم.
کنفدراسیون دانشجویی سابقا موجود، حامل ویژگی های جالب توجه و ارزشمندی است که رجعت به آن را در آستانه ایجاد ظرف فراگیر دیگری ملهم از آن ضروری می سازد. با برشمردن برخی از این شاخص ها می توان اولا اهمیت کنفدراسیون را دریافت و ثانیا در شرایط کنونی و با مقتضیات جدید آن را مقایسه و در صورت قابل قبول بودن ان ها را به کار گرفت:
- یکی از خصلت های عمیقا جالب کنفدراسیون دانشجویی این بوده است که در دودهه ۶۰ و ۷۰ میلادی فعال ترین و گسترده ترین تشکیلات اپوزسیون در خارج از کشور بود که با ویژگی های به مراتب دموکراتیک تری نسبت به سازمان های سیاسی و احزاب آن دوره به طور مستمر فعالیت می کرد. این ویژگی به ضمیمه این خصیصه که این ظرف توانسته بود مجموعه نیروهای جوان و دانشجوی خارج از کشور را گرد هم جمع نماید و از تشتّت و پراکندگی آن ها ممانعت به عمل آورد، از اهمیت وافری برخوردار است.
- نقش ویژه ای که این کنفدراسیون در سمت و سو دادن به تحولات انقلابی ایفا کرد بسیار حائز اهمیت است. در اغلب دوران فعالیت به طور غیر مستقیم و از طریق فعالیت های جنبی اما به ویژه در سال های آخر منتهی به انقلاب ۵۷ مستقیما در شتاب گرفتن روند انقلابی به ویژه با مرتبط شدن با جریانات سیاسی نقش تعیین کننده ای داشت.
- کنفدراسیون نقش پر رنگی در آموزش سیاسی دانشجویان و جوانان نه فقط در خارج از کشور بلکه هم چنین در داخل کشور ایفا نمود که این نکته بسیار حائز اهمیت است. این موقعیت، به ویژه با توجه به تبلیغات و آموزش هایی که در پرتو هژمونی نئولیرالیسم در سطح جهانی و گفتمان های اصلاح طلبی و راست به طور موثر در دو دهه اخیر به اجرا در آمده و پرووکاتورهای ضد چپ بسیاری را در دامن خود پرورده است باید به طور مضاعف مورد توجه قرار گیرد. هم چنین شکل گیری گفتمان های انحرافی چون پست مدرنیسم و جریانات چپ شرمساری که از آوار سقوط بلوک شرق و از فضای پساجنگ سردی روییده اند نیز خود دلایل قاطعی بر لزوم سامان دادن آموزش های سیاسی استراتژیک توسط ظرفی است که حقیقتا سودای داشتن سهم در تغییرات رادیکال دارد.
- به گواهی فعالین این عرصه، کنفدراسیون تاثیر شگرفی بر شکل گیری نسل موثری از روشنفکران در ایران داشت. (افرادی نظیر مهرداد بهار، حمید عنایت، همایون کاتوزیان...) این نکته به ویژه در شرایطی که فقدان روشنفکران ارگانیک طبقه کارگر یا بلوک تاریخی مترقی طرفدار دمکراسی رادیکال و سوسیالیسم از استعداد و توانایی حس کردن شور و احساس مردم، نیازهای آنان و ارائه توضیحات جامع تر در یک شرایط معین تاریخی برخوردارند حس می شود و توحش نئولیبرالی از دهه ۸۰ میلادی به ویژه با پیش بردن پروژه های هژمونیک فضای روشنفکری ایران را به شدت تحت تاثیر قرار داده و هژمونی گفتمانی داشته که در بطن خودش این پدیده نقض غرض است و با فونکسیون روشنفکری در تناقض آشکار قرار دارد.
- کنفدراسیون توانست بر رسانه های گروهی غربی تاثیر شگرفی بگذارد. جلب حمایت سازمان های حقوق بشری در دفاع از زندانیان سیاسی، رسانه های برجسته ای که فعالیت های کنفدراسیون را در حمایت از قربانیان پلیس سیاسی شاه منعکس می کردند، تلویزیون ها، روزنامه ها و ... کنفدراسیون را به عنوان یک نیروی تاثیر گذار پیشرو به رسمیت شناخته بودند و به آن تریبون می دادند. این وضعیت با بایکوت خبری و رسانه ای که مدیای غربی عملا نسبت به نیروهای پیشرو صورت می دهد تامل برانگیز است. آیا می توان چنین رفتار سیاسی مشابهی را با سازمان دادن یک حرکت نیرومند به مافیای مدیا تحمیل نمود؟
- سازمان ها و احزاب سیاسی مختلف اعم از راست تا چپ، چهره های مختلف روشنفکری و سیاسی در کشورهای مختلف کنفدراسیون را به عنوان یک نیروی پیشرو می شناختند و از آن حمایت می کردند. این فاکتور نقش تبلیغاتی ویژه ای در پر رنگ کردن تاثیر کنفدراسیون و اعتلای وجهه و جایگاه آن بازی می نمود و به نوعی اهرم فشاری را علیه یک رژیم فاسد دیکتاتوری تدارک می دید.
- یکی از نکات جالب در باب کنفدراسیون جایگاه آن در یک تراز جهانی است، که به لحاظ وسعت تشکیلاتی، ساختار و استقامت، موقعیتی برتر و پیشتاز در میان معروفترین سازمان های بین المللی دانشجویی دهه ۶۰ میلادی کسب نمود. گرچه آن دوران دوره اوج و شکوفایی چنین سازمان هایی بود و با رویکرد راست سازمان های فعلی که عملا دوران فترت و رکودی را نیز پشت سر می گذارند عملا متفاوت است اما به هر رو قابل تامل می نماید.
-  فعالیت های کنفدراسیون همانند ساختار تشکیلاتی اش متنوع بود. هدف اصلی در این ظرف مبارزه علیه دیکتاتوری پهلوی بود، اما فعالین کنفدراسیون در جنبش های اعتراضی دانشجویی کشورهای مختلف نیز فعالانه مشارکت داشت. (برای نمونه در جنبش بین المللی مخالفت با جنگ ویتنام، دفاع از جنبش های ملی آزادی بخش و جنبش های دانشجویی ضد امپریالیست در آسیا، افریقا و امریکای لاتین و به ویژه سازمان های دانشجویی فلسطینی). این انعطاف در حوزه فعالیت ها یکی از نکات مهمی است که اگر بنا باشد تشکیلات مشابهی با مولفه های خاص خود ایجاد شود باید در دستور کار قرار بگیرد.
- آن چه که در گذشته کنفدراسیون دانشجویی نام داشت ابتدا بر مبنای یک ماهیت صنفی دانشجویی شروع به فعالیت نمود اما در ادامه  بنا بر ضرورتی که از کارکرد چنین تشکیلاتی بر می آمد، از ماهیت صنفی سیاسی خود فاصله گرفت و باعث پیوند میان جوانان ایرانی، جامعه بین المللی و فعالان سیاسی شد و نقش حلقه واسطی را ایفا کرد که نیاز آن حس می شد. ظرفی که اکنون بخواهد شکل بپذیرد، بدون شک ابتدائا هیچ گونه برنامه صنفی مشخصی در دستور کار ندارد و اساسا با توجه به شرایط ویژه سیاسی موجود، مستقیما در پی ایفای نقش سیاسی معین خود است.
اما همه این ها بستگی مستقیم به آن دارد که دقیقا چگونه ساختاری و با چه فونکسیون هایی مورد نظر تشکیل دهندگان آن است. بدون شک این ظرف چنانچه متعهدانه به واقعیت جاری و دینامیسم تحولات اجتماعی و سیاسی تشکیل گردد، نمی تواند سمت و سوی پیشرو و چپ نداشته باشد و نمی تواند اجازه دهد که گوشه رادیکالیسم آن ساییده شود. مرزبندی قاطع با جریانات راست و رفرمیست نیز از قدم های نخستینی است که در ایجاد چنین تشکیلاتی باید مطمح نظر قرار بگیرد؛ انعطاف در فُرم، قاطعیت در محتوای سیاسی چنین ظرفی باید در مورد نظر همه مان باشد.

پیروز باشیم

کارگران فرانسه در حرکت اند

| 0 نظر
alenwoodz.jpgبرگردان: سروش دشتستانی

حرکت باشکوه کارگران فرانسه الهام بخش کارگران در همه اروپاست. این نشان دهنده چهره واقعی طبقه کارگر فرانسه است. دیروز اعتصاب کنندگان اکسیون شان را برای دومین روز و در ادامه اکسیون موثر روز سه شنبه ادامه دادند.
سه شنبه فرانسه بزرگترین اعتصاب و تظاهرات تا کنونی اش در کمپین اتحادیه های کارگری برای افزایش فشار بر دولت علیه اصلاحات برنامه بازنشستگی را به چشم دید. برخی از اتحادیه های کارگری می گویند که آنها اعتصاب را به طور نامحدود ادامه می دهند. خدمات راه آهن هنوز محدود است و باعث تراکم و تاخیر شده است.
اعتصاب ها باعث بسته شدن همه شش پالایشگاه شرکت توتال شده و بیم کمبود سوخت می رود. یازده پالایشگاه از دوازده پالایشگاه فرانسه متاثر از اقدام اعتصاب کنندگان می باشد. در پایانه نفتی بندر "فوس-لاورا" در نزدیکی مارسی اعتصاب هیجدهمین روزش را سپری می کند و نفتکش های سرگردان قادر به تخلیه محموله های خود نیستند.
در سطح ملی،با توجه به شرکت ملی راه آهن SNCF، کمتر از نیمی از قطارهای محلی و داخل شهری در رفت و آمد هستند. برج ایفل بعد از اعتصاب کارگران در روز سه شنبه به روی گردشگران بسته بود. فرودگاه ها نیز تحت تاثیر اعتصاب قرار گرفته اند به مانند صدها مدرسه ای که با مجامع عمومی که در چندین دانشگاه برای تصمیم گیری در مورد آنچه که باید در موردش اقدام کنند، برگزار می شود.
با وجود اینکه این اعتصابات عمدتا در بخش دولتی هستند اما بازتاب آن به بخش خصوصی نیز رسیده است. ضعف اصلی این جنبش در بخش حصوصی است، جاییکه سختتر می توان کارگران را به این کار که ریسک اخراج در پی دارد ترغیب کرد. france2010oct.jpg
به گفته اتحادیه های کارگری سه و نیم میلیون نفر خیابان ها را در کل فرانسه در اعتصاب عمومی روز سه شنبه گرفتند. کنفدارسیون سراسری کارگران فرانسه اعلام کرد اینجا در تولوز، صد و چهل و پنج هزار نفر در بزرگترین تظاهرات سال شرکت کردند حال آنکه در پاریس تظاهرات با سیصد و پنجاه هزار نفر شکل گرفت.
هوبرت پرواد عضو کنفدراسیون سراسری کارگران و حزب کمونیست فرانسه تاکید می کند که مقیاس این تظاهرات بزرگ که تولوز را درنوردید، یکی از بزرگترین ها در تاریخ این شهر می باشد و همچنین روح مبارزاتی تظاهرکنندگان رو چنین تصویر می کند:
"یکی ممکن است تصور کند با گذشت چندین روز از اعتصاب، کارگران باید خسته شده باشند. اما دقیقا به عکس، آنها بیشتر از هر زمان دیگری مشتاق به نظر می رسند. حالت عمومی حاکی از یک خشم عمیق است. کارگران می گویند جنبش باید الان به سطحی بالاتر برای شکست دولت برود."
حتی در شهرهای کوچک تظاهرات قابل توجهی وجود داشته است. در شهر کوچک نیورت در حوزه دوکس-سورس پانزده هزار نفر از شصت هزار نفر جمعیت کل این شهر به خیابان ها آمدند. این بدان معناست که یک چهارم جمعیت در تظاهرات شرکت داشت.
تصویر کلی از یک خروش عظیم احتماعی و عروج رادیکالیسم حکایت دارد که سرکوب اش آسان نخواهد بود. جو  تظاهرات ها از اطمینان، شادی و شادابی تشکیل شده که نشانی از مبارزه متحد و پایداری کارگران در خیابان بود. با این حال نگرش انتقادی نسبت به رهبری به طور فزاینده ای وجود دارد. یک کارگر در نیورت به من گفت:
"تظاهرات حیرت آور بود، اما من نمی توانم درک کنم که چرا در پایان ما هیچ همایشی نداشتیم، هیچ کدام از رهبران سخنرانی نکردند و هیچ بحثی راجع به قدم بعدی درنگرفت. مردم تنها پراکنده شدند و به خانه رفتند و به نظر رسید که همه چیز محو شد."
ژوزف کواتانت از فعالان حزب کمونیست با من در مورد فضای تظاهرکنندگان در نیورت با من سخن گفت:
"مردم بسیار خوشحال شدند. اما در زیر این رویه خشم موج می زد. این هنوز به نقطه جوش نرسیده است اما نوعی از نیم جوش شدن و خشمی که هر زمان می تواند منفجر شود، وجود دارد."
 
سمپاتی عمومی

روز چهارم اکسیون که از اوایل سپتامبر آغاز شده و نشان داده که هر روز به میزان مشارکت نسبت به روزهای قبل افزوده میشود، افزایش از دو میلیون به سه و نیم میلیون تظاهرکننده را داشتیم و روز جدید اکسیون شنبه، شانزدهم اکتبر تعیین شده است. france2010oct1.jpg
مسئله فوری تظاهرات، برنامه نیوکا سارکوزی برای افزایش سن بازنشستگی از شصت به شصت و دو سال و به تاخیر انداختن مستمری کامل دولتی از شصت و پنج به شصت و هفت سال است. مجلس نمایندگان این اطلاحات را پذیرفته است و در حال حاضر در دست سنا قرار دارد.
دولت می گوید ترتیب مستمری فعلی تحمل ناکردنی است و نیاز به اصلاح دارد. دیروز خبرگزاری فرانسه سخنان سارکوزی را منتشر کرد که خطاب به نمایندگان مجلس گفته بهتر است در شرایط امتیازات "بیش از این جلو" نرود.
مطبوعات گزارش می دهند در داخل متروی پاریس سرخوردگی و سرگشتگی در میان مسافران دیده می شد اما سمپاتی با اعتصاب کنندگان نیز وجود داشت. ایسما بلمیود به رویترز گفت: "این برای کسانی که کار می کنند کمی عذاب آور است اما من کاملا نقطه نظرات آنها را درک می کنم." اریک فلورس می گوید که آمد و شد او برای یک علت خوب مختل شده است. او میگوید: "من فکر می کنم تغییرات ناعادلانه است، در حال حاظر بسیاری از افراد سالمند بیکار می باشند."
این نظرات نقل شده در خبرگزاری ها یک انعکاس وفادارانه از افکار عمومی فرانسه است. سری کامل نظرسنجی ها به طور حیرت آوری نشان از موافقت هفتاد درصدی عموم در همراهی با اقدام اتحادیه ها دارد.
این بدان معناست که تمام نیروهای زنده ملت فرانسه پشت سر کارگران هستند. حتی این امر مهمتر است که بیش از شصت درصد خواهان افزایش تظاهرات ها هستند:
تعدادی از اتحادیه ها - به خصوص در بخش حمل و نقل - می گویند که اعتصاب آنها پایان مشخصی ندارد و هر روزه برای گسترش اکسیون در بیست و چهار ساعت آینده رای می گیرند.
جو گسترش رادیکالیسم کامل مشهود است. جلساتی که در چند روز گذشته من در آنها صحبت کردم، توسط "لا ریپوسته" ، سازمان شبکه مارکسیستی در حزب کمونیست فرانسه، سازمان داده شده بود. یک نفر می تواند منافع عظیمی در ایده های مارکسیسم انقلابی ببینید، نه فقط میان جوانان بلکه همچنین میان بخش بزرگی از میلیتانت های مسن تر که رفرمیسم ترسوی رهبری خسته شان کرده و به دنبال ایده واقعی کمونیسم هستند.

سنت های انقلابی

سارکوزی به طور جدی در آرایش مبارزه با اتحادیه ها دچار خطای محاسباتی شده است. او فراموش کرده که فرانسه سرزمین انقلاب هاست: سرزمین ۱۷۸۹ تا ۱۷۹۳، سرزمین ۱۸۴۸، سرزمین کمون پاریس، سرزمین اعتصاب عمومی ۱۹۳۹ و مه ۱۹۶۸.
دومنیک ویلپین، نخست وزیر سابق هشدار داده است که بیکاری توده ها، پایین آمدن استانداردهای زندگی و تحریکات دائمی دولت سارکوزی می تواند موجب یک انقلاب اجتماعی جدید شود. او گفته است: بیشتر نمایندگان دور اندیش طبقه حاکمه فرانسه می توانند خطر را احساس کنند.
شکی نیست که شرایط برای یک انفجار اجتماعی در دوره  آینده در فرانسه آماده است. بورژوازی فرانسه نمی تواند از عهده استمرار امتیازاتی که قبلا از آنها گرفته شده بود، برآید. اما کارگران فرانسه حاضر نیستند دست به سینه باقی بمانند تا پیروزهای اجتماعی پنجاه سال قبل شان نابود گردد.
صحنه برای یک دوره مبارزه شدید طبقاتی آماده می شود. طبقه حاکمه فرانسه می داند که یک مبارزه جدی پیش رو خواهد داشت !

نوشته آلن وودز از تولوز
در تاریخ چهارده اکتبر ۲۰۱۰



بوردیو و سلطه‌ی مردانه

| 0 نظر
burdio.jpgبی تردید تمامی مباحثی که  درباره‌ی انواع سلطه‌ صورت می‌گیرد، نه برای تحسین آنها‌، بل در جهت نفی و آشکار کردن شرارت‌های پنهانیِ آنهاست. اما هنگامی که بحث سلطه‌ی «مردانه» به میان می‌‌آید و جنسیت شخص آشکار کننده، نه زن بل از نوع دست اولش یعنی مرد باشد، در چنین حالتی به اعتقاد شما تا چه حد می‌توان به این گفتگوی انتقادی اعتماد داشت؟
پیر بوردیو در مقام دانشمند علوم انسانی، در گفت‌و‌گویی که کاترین پورتوون با او انجام داده (۲۲ ژانویه ۱۹۹۸)، به افشای رابطه‌ی خاص و پر آوازه‌ی «سلطه‌ی مردانه» می‌پردازد. رابطه‌ای که به گفته‌ی او با اینکه مبتنی بر شیوه‌ی اندیشه‌ای قبیله‌ای‌ست، در نحوه‌ی ارتباط گیریِ افراد متمدن جوامع غربی (فرانسه) نیز حضور دارد (ص ۱۲۰).
اما  قبل از آنکه سراغ بحث سلطه‌ی مردانه و نظریات جالب بوردیو دراینباره برویم، به جاست به مطلبی اشاره کنیم که طرحِ آن برای ذهنیت بوردیویی، احتمالاً خالی از لطف نیست. و  این پرسش را پیش کشیم که چه عاملی می‌تواند شخصی چون بوردیو را با وجود جنسیت مردانه‌‌ای که دارد، از «اقتدار سلطه‌ی مردانه‌»‌اش به زیرکشد و حتا بر علیه آن بشوراند؟ آنهم سلطه و اقتداری که نه تنها قدمتی بسیار کهن و دیرینه دارد بلکه به گفته‌ی وی هنوز هم در شیوه‌ی اندیشه و زندگی انسان قرن بیست و یکم فرانسوی خود را نشان ‌می‌دهد: « در میان قبایلی‌ها ...در چیدن زیتون، مردان با داس بزرگی از راه می‌رسند که طبعاً نمادی از قدرت مذکر است، اما این نماد صرفاً برای قطع کردن شاخه‌ها به کار می‌رود که خود عملی کوتاه و سریع است، کاری که ده دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد، ولی این زنان و کودکان هستند که زیتون‌ها را در طول روزهای مدیدی زیر تابش گرم نور خورشید می‌کنند. [...] من این عمل را در تمام تقابل‌هایی که در تقسیم میان دو جنس انجام می‌گیرد می‌بینم: رئیسی که تصمیم می‌گیرد و منشی‌ای که تصمیم را اجرا می‌کند [...] در جوامع ما، حتا در فضای خانگی، از مردان خواسته می‌شود که تصمیمات بزرگ را بگیرند، اما این تصمیمات را زنان آماده سازی کرده‌اند» (صص ۱۲۱ـ ۱۲۲).
چنانچه دیده می‌شود، شورش بوردیو علیه «سلطه‌ی مردانه»اش (نرینه‌گی؟) کاملاً جدی است. هر چند که شاید «جدیّت»، در اینجا کلمه‌ی چندان مناسبی برای مخدوش سازیِ «موقعیت‌»‌ها نباشد. کاری که به نظر می‌رسد بوردیو دارد انجام می‌دهد. به عنوان مثال، در وهله‌ی اول اصلاً با این پرسش روبرو می‌شویم که آیا بوردیو می‌تواند عمل ده دقیقه‌ای قطع شاخه‌های درختان زیتون توسط مردان قبایل (با داس‌های بزرگی که ـ به تفسیر بوردیو ـ نمادی از قدرت نرینگیِ آنهاست) را با فرمان «رئیس» به منشی‌اش یکی بدانیم؟ هر چند که به دلیل بسیاری از ملاحظات، کاری هم به چیستیِ «نماد قدرت مذکر» برای رئیس قرن بیست و یکمی نداریم! وانگهی اصلاً چه دلیلی دارد که بوردیو تصویری از «رئیس» با جنسیت مذکر در ذهن داشته باشد؟
واقعیت این است که اگر بوردیو صرفاً صحبت از رفتار و نگرش مردسالارانه می‌کرد، می‌شد کاملا حق را به او داد و ما نیز با حسن نیت، مثالی به مثالهایش اضافه می‌کردیم. مثلاً از معیارها و ارزشهای مردسالارانه‌ای یاد می‌کردیم که بسیاری از زنان، علی‌الرغم سرکوبی که از سوی آن می‌شوند، خود و ارزشهای خود را با آن تفسیر می‌کنند و عیناً همانها را به «دختران‌»شان انتقال می‌دهند و در قلمرو خصوصی و یا عرصه‌ی عمومی همان نقشها را از آنان طلب می‌کنند.اما مسئله‌ی بوردیو (حداقل در حال حاضر) نقدی از این دست نیست. بلکه انتقاد او ظاهراً متوجه نقشی‌ست که گویا برحسب جنسیت، بر عهده‌ی مردان گذاشته شده است. از اینرو مایل است از تقسیم وظایف (؟) «جنسیتی» صحبت ‌کند که به ظاهر در جوامع مدرن و جدید، دیگر نباید وجود داشته باشد، ولی به گفته‌ی او عملاً هنوز از حیات برخوردار است، آنهم با همان شیوه‌ی اندیشه‌ی قبایلی. اما به دلیل خصوصی شدن مسائل جنسی (سکس؟)، گفتگو درباره‌ی آن تنها می‌تواند از راه میان‌بُرِ آئین‌های قبایلی انجام گیرد: «مسئله‌ی رابطه ما با جنس‌ها برای‌مان آنقدر جنبه‌ی خصوصی دارد که نمی‌توانیم آنرا بدون نوعی میان‌بُرزدنی بازتابنده به سوی خودمان تحلیل کنیم. یک زن یا یک مرد، به جز آنکه قابلیت‌هایی استثنایی داشته باشد، به سختی می‌تواند به آگاهی نسبت به زنانگی یا مردانگی خود دست یابد و دلیل این امر دقیقاً در آن است که این موقعیت‌ها با وجود خود آنها هم جوهر است» (صص ۱۱۹ـ ۱۲۰).
باری، آنچه باعث می‌شود نسبت به تعمیم موقعیت جنسی قبیله‌ای به روابط سلسله‌مراتبی رئیس و منشی واکنش نشان دهیم ، تقلیل ساختار بوروکراتیکِ مدرنیته به رابطه‌ی سروری مردان نسبت به زنان در جوامع قبیله‌ای است.  واقعیت این است که در جوامع مدرن به طور عینی و اجتناب ناپذیر دائماً با مقوله‌ای به نام «تخصص» سر و کار داریم. تخصصی که چه خوشمان بیآید و چه از اقتدارش در جامعه اکراه داشته باشیم، یکی از ملزومات بسیار مهم جوامع مدرن است. با توجه به چنین واقعیت جامعه‌شناختی، تصور می‌کنم رابطه‌ی مدیر ـ منشی در جوامع رشد یافته‌‌ی غربی، برخلاف مثال بوردیو به هیچ وجه رابطه‌ای تقابلی نباشد. بلکه بر خلاف نتیجه‌گیری های مبتنی بر سلطه‌گری ـ جنسیتیِ بوردیو، رابطه‌ای مبتنی بر مشارکت و همیاری است. کار هر یک در امتداد کار دیگری نهفته است. و یا حلقه‌هایی که از درون کار دیگری جریان می‌یابد. همانطور که فرضا ساختار مدرن یک کارخانه عمل می‌کند: مجموعه حلقه‌هایی از ریز و درشت که از طریق کارکرد درست و دقیق دیگری عمل می‌کنند. هر جزئی متکی بر جزء دیگر است. حال این جزء مدیر باشد و یا منشی فرقی نمی‌کند. مهم درجه‌ی اهمیت تمامی اجزاء به عنوان یک  مجموعه است. از اینرو ناگزیر خواهیم شد به این مطلب اعتراف کنیم که این از استثنائات است که «منشی»‌‌ای، توانا به انجام وظایفی باشد که یک «مدیر» برای انجام آن وظایف، سالها درس و تحصیل و تجربه اندوخته است. صرف‌نظر از اینکه گمان نمی‌رود، مدیران (در صورت مرد بودن و یا با حفظ نقش قدمت‌ یافته‌ی نرینگی) پس از ده دقیقه فرمان دادن، (همچون مردان قبایل پس از ده دقیقه قطع کردن شاخه‌های زیتون،) قادر باشند کار روزانه‌شان را به اتمام برسانند و مشغول استراحت گردند. زیرا  تا آنجا که می‌دانیم، مدیران در جوامعِ کاملاً تخصصی شده‌ی امروز، اکثراً خود هم کارگران ذهنی‌ای هستند که شاید به انداز‌ه‌ی کارگرانِ یدی با انواع و اقسام دلهره‌های عدم امنیت اجتماعی (ناامنی‌های شغلی، و...) مواجه‌اند. اما از آنجا که در حال حاضر می‌خواهیم طغیان بوردیو را بر علیه «سلطه‌ی مردانه»‌ی به گفته‌‌ی او اجتماعی شده، بررسیم، از این لغزشهای تحمیلی ـ تطبیقی در می‌گذریم و مسئله را در همین حد نگه می‌داریم که: بوردیو مخالف سرسخت اقتدار مردانه‌ای است که با وجودیکه حتا قادر نیست خود را در عصر حاضر علنی سازد، اما از اقتدار و سلطه‌اش چیزی کاسته نشده است.
در چنین چارچوبی که بوردیو خود را در آن قرار داده است، پرسش از خاستگاه موضع انتقادی بوردیو از اینرو اهمیت دارد که می‌توان به یاری آن، علت تصمیم بوردیو را در حوزه‌ای فراتر از فردی‌اش پیدا کرد. و به عبارتی با موقعیت اجتماعیِ موضع‌گیریِ او پیوند زد. بنابراین، جهت دستیابی به چنین فرایندی ناگزیر خواهیم بود تا در همینجا در کمال احترام عذر تمامی نگرشها و نظریاتی را بخواهیم  که بر بنیانهای متافیزیکی استوارند، زیرا متأسفانه در متن حاضر جایی برای آنها در نظر گرفته نشده است. آنهم صرفاً از اینرو که این نظریات، به دلیل خصلت نگرشیِ خود، پیشاپیش پاسخ تمامی مسائل را در چنته دارند. و به عنوان مثال به خوبی می‌دانند که حقوق همه‌ی انسانها (اعم از زن و مرد) برابر است و سلطه‌ی یکی بر دیگری نباید روا باشد! و بنابراین، «پرسش»ی هم از حضور بوردیو علی‌رغم جنسیت مردانه‌اش در برابر «سلطه‌ی مردانه» نمی‌بینند. شاید برای آنکه فکر می‌کنند کاملاً طبیعی و بدیهی است که بوردیو اینگونه و نه به شکل دیگری عمل کند! زیرا او دانشمند علوم اجتماعی است... و یا شاید هم برای اینکه او روشنفکر است. آنهم روشنفکری فرانسوی! بنابراین با کنار گذاشتن اینگونه نگرشها، به مسئله‌ی خودمان برمی‌گردیم و کندوکاوهای برآمده از پرسش را ادامه می‌دهیم.
 آیا عمل مردانی همانند بوردیو (طرح سلطه‌ی مردانه و پرسش انتقادی از آن) را می‌باید حمل بر طغیان آنها کرد؟ اما چگونه طعیانی؟ به بیانی دیگر، این طغیانِ هدایت‌کننده، اساساً از چه روی شکل گرفته است؟ آیا ریشه در «طبیعت» دارد؟ منظورم  همان چیزی است که اصطلاحاً به آن انحرافِ گونه های ژنتیکی ـ جنسیتی می گویند؛ و یا آنکه علت اینگونه موضع‌گیری‌ها را می‌‌باید در قلمرو های قدرت و نحوه توزیع آن بین «مردان» جستجو کرد؟ آیا تکاپوی اخیر به نوعی برآمده از نظریه‌ی «پدر کشیِ» فروید نیست که بر محور رابطه‌ی بین «قدرت» و «منابع»، و نحوه‌ی  دسترسی و یا دوری و نزدیکی مردانِ جوان (پسران) قبیله به آن منابع شکل گرفته است!؟
به طور اجمال شاید بتوان فرضیه‌ی حاضر را اینگونه توضیح داد: از آن لحظه‌ای که «قدرت» در هیئت طبقاتی ـ منزلتی، باعث رانده شدن بسیاری از مردان به سمت جایگاه اجتماعیِ کار و موقعیت اجتماعیِ «زنانه» (در معنای ضعیفه: اندرونی شده؛ نداشت شأن اجتماعی برای رؤیت پذیری) شد، گروه اجتماعیِ جدیدی از مردان شکل گرفت که  علی‌ال‌رغم نرینه بودنشان، مشکلات و موقعیت اجتماعیِ نسبتاً مشترکی با زنان پیدا کردند. و ظاهراً همین امر، این گروه اجتماعیِ جدیدالشکلِ «جنسیتی ـ منزلتی» (: جنسیت مذکر و نرینه، اما فاقد قدرت و سلطه‌گریِ مردانه در دست یابی به منابع) را به زنان  نزدیک ساخت. به لحاظ ساختارهای قدرت در جوامع طبقاتی، شاید بتوان گفت، این گروه اخیر از مردان، صرفاً به دلیل رانده شدن به حاشیه قلمروی عمومی و محرومیت از قلمروی قدرت و منابع است که حاضرند در کنار زنان قرار گیرند.  و مهمترین سند این ادعا، ادامه‌ی روند سرکوب زنانِ خود (همسر و دختران، مادر و احتمالاً خواهران خود در ایام جوانی) است. بهرحال در حاشیه قرار گرفتنِ این مردانِ محروم شده از قدرت و منابع در قلمروی عمومی، آنان را وادار می‌کند تا با حفظ نگرش مردسالاریِ خود (در هیئت عقده‌ای جنسی ـ اجتماعی)، به فضایی پرتاب شوند که پیشتر از سوی زنان اشغال شده بود. و از اینرو به لحاظ موقعیت‌های «محروم‌ماندگی» زنان آنرا رهبری می‌کردند. چرا که در طول تاریخ، از زمان ظهور «سلطه‌ی مردانه»، زنان همواره عمده‌ترین گروهی بوده‌اند که «موقعیت محرومیت» از منابع (ثروت و قدرت) را چه آشکارا، از راه مبارزات علنی؛ و چه نهان (که قدمتی بسیار دیرینه هم دارد،) از راه دسیسه و نیرنگ های پشت پرده، نمایندگی کرده‌اند.
 ظاهراً با انقلاب صنعتی و رشد جوامع بورژوایی، در قالب روابط تحمیل شده‌ی طبقاتی، پیوند بین این دو گروه جنسیتی (که به مثابه نیروی کار ارزان و ...، درک و فهمیده می‌شد)، خطوط اجتماعیِ مشخصی به خود گرفت، که در عین استحکام به استقلال و کسب هویتِ فردی زنان کمک کرد.        
اگر بخواهیم مسیر تحلیل را به شیوه‌ی خود بوردیو ادامه دهیم، احتمالاً در همینجا می‌توان گفت، فرزندان این زنان و مردان (اعم از مذکر و مؤنث)، در نسل های بعد، با آگاهی از «سرمایه‌ی اجتماعیِ» نهفته در میراث بزرگ و قدمت‌یافته‌ی «محرومیت‌های اجتماعی و سیاسیِ» طبقاتی خود، به این فکر افتادند تا با توجه به تفسیرهای مارکسی، از زنجیرهای اسارتشان قدرتی بسازند در برابر اسارت! و در همین اوضاع و احوال تاریخی است که جریانات اجتماعیِ جدیدی ظهور می‌کنند که مسلماً تا پیش از آن وجود نداشتند و بدین ترتیب انواع و اقسام مکاتب فمینیستی و یا تفکراتی اجتماعیِ علیه «سلطه‌ی مردانه» در عرصه‌ی عمومی قد علم کردند و مناسبات اجتماعیِ جدیدی را به نام خود  رقم زدند.
به بیانی، فرزندانِ محروم از قدرت و منابع، اینک با هیئت آبرومندانه و جدیدِ «مطالبه جویان» و یا «سهم طلبان»، در قلمروی عمومی حضور یافتند و جهت تغییر شرایط اجتماعی خود و اثرگذاری در ساختارهای جامعه به نفع خود، نه تنها به طرح مطالباتی از نوع افزایش دستمزد، آموزش و بهداشت و ... پرداختند بلکه مسائلی را به این عرصه آوردند و آزادی بیان را در حقش به جا آوردند که تا آنزمان در فضای خفقان و مشکل‌آفرینِ روابط خصوصیِ‌ِ تحت سلطه‌ی ارتجاع مردسالاری کنترل و نظارت می‌شد. (و چه بسا به دلیل همین محرومیت از عرصه‌ی عمومی، در بسیاری از مواقع نابخردانه، مدیریت می‌شد: مانند سقط جنین‌هایی که زنان را به کشتن می‌داد و یا تجاوز به دخترانی که از سوی مردان خانواده صورت می‌گرفت و برای حفظ آبروی خانواده حکم به نابودی دختر خانواده داده می‌شد). بهرحال تنها پس از ورود گروههای اجتماعیِ محروم از قدرت و منابع، به قلمروی عمومی بود که مسائلی از قبیل سقط جنین، روابط جنسی و معضلات ناشی از آن به قلمروی عمومی راه یافتند و گفت‌وگو درباره‌ی آن به امری عادی و ضروری تبدیل شد. تا جایی که امروزه در همان فرانسه به راحتی می‌توان درباره‌ی مشکلاتی همچون ایدز و یا آموزش روابط جنسی در مدارس گفت‌وگو کرد. آنهم فارغ از ارزش‌گذاری.    
حال، آیا می‌توان علت حضور بوردیو در برابر «سلطه‌ی مردانه» و پرسش از آنرا ناشی از همین فرایند دانست؟ به بیانی، آیا می‌توان او را هم یکی از میلیونها، فرزند ذکوری دانست که علارغم نرینه بودن‌اش، سهمی در دسترسی مستقیم به منابع نداشته است؟ فراموش نکنیم که طبق آموزه‌های خود بوردیو، آگاهی، فرهنگ و تمدن همواره حاصل روابط اجتماعی بوده است. و هیچ رابطه‌ای نمی‌تواند از اعماق جهانی دیگر آمده باشد. و احتمالا این بدین معنی است که آنچه را هم که آگاهی وراثتی می‌گوییم، حاصل تداوم کارکردهای رفتارگرانه‌ای است که بنیانهای مادی و عینیِ روابط اجتماعی‌، مدام آنها را  بازتولید می‌کنند.
باری، اکنون با توجه به مسئله‌ی پرسشگری از موضع بوردیو و پی‌گیری هرچند اجمالیِ آن، (به عنوان نمونه‌ی موردی،) دانستیم آنگاه که مباحثی اجتماعی سر می‌گیرد، هیچگاه نمی‌توان به گونه‌ای انتزاعی با بحث مواجه شد. زیرا هر موضعی که اتخاذ کنیم، عملاً نشان‌دهنده‌ی حضور و مشارکت پیشاپیشیِ ما در بحث است. در مورد نمونه‌‌ی بوردیو با وجود ظاهر غلط اندازش (در اینکه پژوهشگر به دلیل جنسیت مردانه‌اش، هیچ نفعی مادی در موضع‌گیری انتقادی‌اش ندارد) دیدیم که هستی اجتماعیِ بوردیو، پیشاپیش او را در بحث انتقادی‌اش نسبت به «سلطه‌‌مردانه» مشارکت داده است.
ضمن آنکه از طریق نحوه‌ی مشارکت بوردیو در بحث، دانستیم که مواضع انتقادی در برخی از سطوح می‌توانند تبدیل به کاوشی مردم شناختی در عرصه‌ی فرهنگ شوند. همان کاری که بوردیو در برخی از آثار  خود بدان اهتمام ورزید و با همین نحو، عملاً در مسائل روزمره‌ی عرصه‌عمومیِ (جامعه) فرانسه و یا جامعه جهانی مشارکت می‌کرد. و از قضا چنانکه دیدیم با همین قصد و نیت به استقبال نقد «سلطه‌ی مردانه» و نیز تفسیر «مردانگی به مثابه نوعی اشرافیت» می‌رود و (علی‌الرغم لغزش‌های ناشی از تعمیم دادن موقعیت‌ها)، تلاش می‌کند تا به بنیانهای مشترک و واحدی برسد که به زعم خودش بر هر دو شیوه‌ی اندیشه‌ی مدرن و قبیله‌ای سلطه دارد؛ آنچه مهم است، این مطلب است که نفس این عمل (صرف نظر از درست و یا غلط بودن نظریه‌اش) در حقیقت تلاشی‌ست در جهت کنار زدن پرده از ریشه‌ی مشکلات؛ هرچند که بوردیو در نظر ندارد تا مبنای مادی و عینیِ این نحوه‌ی اندیشیدن را برملا سازد. و نتیجتاً در همان سطح فرهنگِ (به اصطلاح خودش) بازتابنده باقی می‌ماند: «من در نخستین پژوهش‌هایم درباره‌ی مفهوم شرافت در نزد قبایلی‌ها به واژه‌ای برخوردم که همان "قابل" یا "قابلیت" است، یعنی توانا بودن. این واژه به قبله اشاره دارد یا به عبارت دیگر به شرق: یا توانایی ایستادن رو در روی شرق، جایی که خورشید طلوع می‌کند و بدین ترتیب است که می‌بینیم تمام مذاهب روی به سوی شرق دارند. تمام اسطوره ‌های ما از چنین تقابل‌هایی ریشه می‌گیرند که نمی‌توان آنها را صرفاً به ضرب یک اراده از میان برداشت. نه! من فقط می‌خواهم نشان دهم که ریشه‌های تقابلِ مردانگی/ زنانگی تا چه حد عمیق هستند. این ریشه‌ها در تمام تقابل‌هایی قرار دارند که اخلاق ما (مرتفع/پست، راست/کج، و...) همچنان که زیباشناسی ما (گرم/سرد، که برای رنگها به کار می‌برند ـ سخت/نرم و...) برآنها استوار است» (ص۱۲۲).  
شاید بتوان با تکیه بر کاوشهای بوردیو از قدمت بسیار کهنِ اندیشه‌ی کیهان شناختیِ «سلطه‌ی مردانه» باخبر و احیاناً از وجود آن مطمئن شد. اما همانگونه که در بالا هم گفتیم، هنوز از بستر و خاستگاهِ عینی و مادی‌ِ آن روابط اجتماعی که به این نحوه‌ی اندیشیدن و عمل کردن متمرکز می‌شود (و در نتیجه چنین سلطه‌ی مردانه‌ای می‌سازد،) بی‌خبریم. به همین دلیل هم، کاری که بوردیو به انجام می‌رساند با تمامی اهمیت‌اش، در عرصه‌ی کاوشی فرهنگی ـ هنری و تلاشی زیباشناسانه باقی می‌ماند و قادر نمی‌شود خود را به سطوح مباحث جامعه‌شناسی علمی برساند.
بررسی نظریات بوردیو در گفتگو با کاترین پورتووون، (مجله تله‌راما، شماره ۲۵۳۲) ، ترجمه ناصر فکوهی، در درسی دربراه درس، تهران، نشر نی، ۱۳۸۸

ما باز هم شرافتمندانه مقاومت خواهیم کرد

| 0 نظر
aten.jpg
بندهای دوخته شده بر دستگیره ی پنجره ها گلویم را می فشارد و تعفن لباسهایم روزنه ای باقی نگذاشته و اما در فاصله ی چند متری ام آنتنی نا آشنا دیده گانم را نشانه رفته، خون در مغزهایمان می تپد و انتظار نعره هایی بر آورد، سیاه و کبود چهره ای ماحصل ازدواج در حاشیه ای کور به نتیجه یک وعده غذا در روز و تنها دود است که استعمال می شود به ربط پوکه هایی که مداوم پر می شوند از توتون، زندگی یأس آلود به شتاب می رود
۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷، ۲۸، ۲۹و ۳۰
وقتی آفتاب زندگی ات بنا باشد که در غرب طلوع کند پس همه چیز تمام است در پس سالهای دست و پا زدن در گرسنگی، عریانی و مرگ این چنین است که تو مطرودی و اما در باتلاق زندگی شرافتمندانه تا به آخر دست و پا خواهیم زد، نه به مرکز راه داریم و نه در حاشیه معده لمپن ها هضم خواهیم شد، سالها مقاومت، مقاومتی که دیده نشد.
رفقایم را که در آتن لبهایشان را دوخته اند را ستایش می کنم و اما آنها که می گویند اعتصاب غذا راهش نیست بیائید بگویید پس راهش چیست؟
سالهاست که از خون رفقایم چه آسان می نوشند، رفقایم را در یونان می ستایم چرا که شرافتمندانه مقاومت می کنند، باز هم می گویم مقاومت شرافتمندانه و آنها که ساکت در طلوع آفتاب ما نا ممکن نشسته اند و برای مرگ انسانیت اشک تمساح می ریزند و شما را باز می دارند که مسیر اشتباه است مثل سگ دروغ می گویند، خودم هم می دانم که متن پیش رو منطقی نیست ولی در یک وضعیت غیر منطقی نه می توان منطقی نوشت و نه می توان عمل کرد و اما ما فقط شرافتمندانه مقاومت می کنیم من این را از انسانی بزرگ در یک وضعیت غیر منطقی آموختم که سراسر زندگی اش را شرافت و نه منطق شکل می داد
ما فقط شرافتمندانه مقاومت می کنیم
به تمامی کسانی که پشت تجمع پناهجویان مقابل سفارت فاشیستی ایران در آنکارا را خالی کردند تف می کنم غیر منطقی
منطق هیچ گاه نمی تواند در عدم وجود انسانیت عمل ناشرافتمندانه را توجیه کند
لبهایتان را بدوزید و ادامه دهید در این مسیر هر کس که بخواهد با ما می آید و به هر کس که با پند و اندرز هم بیاید تف می کنم
فقط و فقط تف
بغض گلوهایمان را می فشارد و ما ایستاده ایم در برابر طوفان با مشت گره کرده و مرگ جهانی با مرز و محدوده را اعلام می داریم
هر آن آهسته با شتابان، مخفی با علنی
خاطره بیماری سخت و دیگر وقتی نمانده برای یافتن زندگی، هر روز و هر روز مغزهایمان زوزه می کشد در عدم وجود احساس و خاطره ی بیماری های سخت و دیگر وقتی نمانده برای یافتن زندگی
همه چیز شتاب می یابد و ما زندگی آهسته مان را به سرعت می بازیم
وقتی بهشت و اتوپیا گم می شود به حتم در دنبال کنترل در جستجوی جهنم هم می رویم، حال که بی احساس شده ایم چه فرقی می کند حرارت شعله های آتش و دوباره تکرار می کنم
بدن ها قطعه قطعه شده، سرهای به گیوتین سپرده شده، طاعون که می آید وبا غم می رود، دوست داشتن های نفرت انگیز متولد می شوند، نفرت ضروری می گردد و اما ما باز هم شرافتمندانه مقاومت خواهیم کرد
زنده باد مقاومت پناهجویان!

آیا ما زنده ایم؟

| 0 نظر
aliajami.jpg
برای آرزوهایی که می میرند سکوتی می کنم محکمتر ازفریاد.

چی بگم؟ دلگیرم ازهمه. چقدرکوتاه وباریک شده فاصله رفاقت ونارفیقی حق باتوبود رفاقت هم ازهمون واژه هابود که قدیمی شده بود وحال گله ازنارفیق اصلا معنی دارد؟ فقط دلگیرم وکاش گریه کردن بلد بودم کاش...

بچه ها امروز فهمیدم یک علی عجمی دیگه هم هست این اطراف وازقضا پان ترک ازاونجا که من ازهر پانی متنفرم حواستون باشه اشتباه نگیرین. نه که من!که به گمانم هیچ کس! حاضر نیست چیزی راکه به سختی استفراغ کرده دوباره بخورد!به سلطنت طلب ها بگویید گم شوند ازاطرافم وحالم را ازاین نکبتی که هست خرابتر نکنند.

جاداره اپوزیسیون راست یه خسته نباشید به کروبی بگه وعرقاشوپاک کنه که بعد هفت ماه متوجه شدرهبری انتخاباتو تاییدکرده این کروبی کم کم داشت خودم و هم اتاقیامونسبت به پیش بینی هام ناامیدمیکردولی شیخ شجاع هم توهمی بودکه دودشدوبه هوارفتو:مامنتظر سومیش هستیم و...الی آخر...تانوبت به اونایی برسه که جززنجیرهاشان چیزی برای ازدست دا...دن ندارند:پرده آخرراکارگران رقم خواهندزد...وبرخیز ای داغ لعنت خورده...

وما زنگ درجمهوری اسلامی رازدیم وفرارشایدبیدارشده وفحشی هم نثارمان کرده...این بود مبارزه ماوحالاکه مردم به خیابان ها ریخته اندوخواب این دیورا آشفته وبه کابوس بدل کردند ماپشت کامپیوترهاخوابمان برده...

بازخبردادن یکی از بچه ها رگشو زده اتاق عمل بیمارستان خمینیه دیشب ده بار شمارمو گرفته منم شارژنداشتم زنگ بزنم سرسری ردشدم میگن این موردابرسه بیمارستان جون به دربرده.

بچه ها صحنه وحشیانه حمله ی ماشین نیروی انتظامی وبه خاک افتادن وخوردوخاکشیرشدن یه انسانودیدین؟؟ یاد ۱۹۸۹وزره پوش های میدان تیان آن من افتادم، رز زرد وترانه راجرواترز: "به تلویریون چشم دوخته بودیم"...... کاری که ما مشغولش هستیم. باآنکه باران درد بی وقفه میبارد،، نمی دانم چرابی بهانه!!! چترم را بسته ام. واقعا دختراباید خیلی خوشحال باشند ازاینکه اشکشون دم مشکشونه باورکنید!!!

بچه ها یه دعوتنامه اومده برام حدس بزنین از کجا؟ گروه "انجمن متفکرین حرفه ای تهران" به جی فکرمی کنند اینقد حرفه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

‎۳سال پیش:شب توکوی بحث شد باحرارت ازلزوم مبارزه برای جهانی بهترمیگفتم، دوستم بانومیدی گفت:مامیریم واون روزو نمیبینیم،دادزدم :من تااون روزو نبینم نمی میرم. اون شب فقط یه بلوف بودولی من هنوز زنده ام ویه گردوخاکی میاد.... آیااین سوارخوش خبراست؟؟؟؟؟؟؟؟ دوستان هرچنداین روزاتنها چیزی که برام مهم نیس وحتی اذیتم میکنه تولدمه ولی ممنون ازلطفتون، درغیاب چپ ها داره شکل آنارشی میگیره یه چی تومایه های می ۶۷ ودریمرز. بحث مردگان کافی است ببخشیدکه مردند سهم مازندگان چیست؟ مازنده ایم؟؟؟

جوابها پر از تقلبند هنوز هم «سوال»،پر از جوانی و خون و عمر از دست رفته است عشق درسوال زنده می شود و در جواب می میردهنوزبرای فرار و دوری از نکبت زندگی به سوال زنده ام همیشه به دست سوال گلی است که منتظر است هنوز سوال جنگنده است...رفیق!جوابها پر ار تقلبند. عمر چه شاهانه میگذرد درشهری که دروغ وریاراپنهان نمیکنند وصداقت همشهریان فقط درهمین است!!!!!!!!

بگورهایم کنند این مرغابی ها...به خداموج صدف هارابرد...من دراندیشه دریابودم من.. اینجاتنهاجایی است که به خاطر پاره کردن عکس یک انسان مرده،چندین انسان زنده راپاره می کنند!!! دست بردارازاین دروطن خویش غریب..قاصدتجربه های همه تلخ..بادلم میگوید: که دروغی تودروغ که، فریبی توفریب!!! کارتو ازدست دادی پول اصلا، دوست دخترت ازدواج، خوابگاه اخراج،زنگ میزنن که بیابابات مریضه! جزطناب چی...؟! بذاربیان منو بگیرن و...بگم من زندگی میکنم یا زندگی منو، این وطن برای من هرگزوطن نبودنشدسگ تواین مرزپرگهرکه یه وجبش مال من نیست

مهدی اللهیاری هم بازداشت شد بین بچه ها مهدی بیشترشبیه من بود اون داره هزینه کسایی رو میده که اینور واونور مشغول عیاشیند، یه سکه تقلبی هردوطرفش تقلبیه! اینوباورکنین، گرآخرین فریب تو ای زندگی نبود؟........اکنون هزارباره رها کرده بودمت!! کلیدر شب میشکست... شب درکشاله خون می نشست...

توفکراینکه بس نیست خودمونومسخره کردیم بچه های خوابگاه به طعنه نام وبلاگم میگن جهان بهتری ممکن است ولی با پناهندگی تو سوئد!!!!!!!! ایران من ایران بادهایم هاجم ایران آب های گرفتار ایران ناوهای مهاجر... ایران دربدر، حال سئول اصلی که برای همه پیش امده این است: نسل جدید چپ ایران چراتن به این تبعید خودخواسته داده است؟حتی به گونه ای که انگار میشود اینها ازابتدامنتظرروزی بودند که فرار کنند

ولی درمورد نسل جدید چپ درایران هیچ کدام ازاین ها مطرح نبود مثلاشاید بیشترین خطری که مبارزین راتهدید میکرد چندسال زندان بودوموقعیت طوری بود که اینها مثلابرعکس بلشویک ها یا دیگران امکان مبارزه ای مو ثرتر درخارج رانداشتند، نقطه مشترکه همه این موقعیتها در خطیربودن بیش از حد فضا حتی تا حد عدم امنیت جا نی بوده است ومثلاحتی نه فقط خطر چند سال زندان، برای نمونه فعالیت کمونیست های شوروی درخارج پس از۱۹۰۵ یا خروج اعضای حزب توده پس از کودتای ۲۸ مردادویا خروج اغلب مبارزین پس ازخرداد۶۱ ویا پس از۶۸ ، ولی همیشه تبعید هنگامی انتخاب میشد که نه تنهاهرگونه امکان مبارزه درخارج منتفی بودبلکه امنیت جانی مبارزین هم درمخاطره بود، همیشه مبارزانی بودند که بنا بر محظوراتی مجبوربه فعالیت درخارج ازمرزهای کشور بودند از کمونیست های شوروی بگیر تا ایران، خطاب به رفقا چرا رفتید؟ آیا رفاید که مبارزه کنید؟ یا مبارزه کردید که بروید؟ من از تک تک رفقا می خواهم صادقانه و صریح پاسخ بدن.

دانشکده حقوق مناظره بودشلوغ بود حیفم اومد نرم وبگم چرا درباره اعدام احسان خفه خون گرفتن حالمم خوب نبودولی رفتم... خوابگاه وعیناکاراکترهای دریمرز توهم پندار. توفیرش محرومیت ازسکس وبه جاش تادلت بخواد مواد لعنت به خوابگاه لعنت به توهم لعنت به زندگی

اه مادر چه واژه دوست داشتنی میگی اومدی آره اومدی ولی من گفتم چرارفتی یاچرااینقددیراومدی.
 
عصرجمعه روز دیوانگی من بچه که بودیم عصرجمعه کابوس مشق های ننوشته برسرمان آوارمیشد وحالا عصرجمعه عجیب به پوچی زندگی دامن میزند وعجیب نیست که مومنان دریک غروب جمعه منتظر منجی اند "شایداین جمعه بیاید.... حتما یعنی پس ازهفت روزنکبتی روزهفتم درست دراوج نکبت بعدازظهرسگی جمعه منجی می آیدو ... عشق است

"سن خوزه" میدان امید! و "اسپرانزا"

| 0 نظر

"او بوت" طعمه مرگ دسته جمعی!

nassan-jadid1.JPGمیدان امید نام جدیدی در کوه های معادن شیلی است. «الیزابت» ٢۵ساله همسر معدنچی «آریل تیکونا" ٢٩ساله در ۴٠مین روز گرفتاری در معدن وضع حمل میکند، اسم نوزاد "اسپرانزا"  "امید" است. آریل "اسپرانزا ـ یا امید" را در ٣١مین روز تولدش به آغوش کشید.  امید کلید رمز بقا و ادامه زندگی شد. ۶٩روز قبل ٣٣ معدنچی "سن خوزه" در اعماق ٧٠٠ متری به دام محیط نا امن کار افتادند. آنها در یک اقدام انسانی و در حمایت افکار عمومی و دولت شیلی نجات یافتند. نجات کارگران معدنچی سمبل و الگویی در دنیای نا امن با میلیونها محیط نا امن کار است. این اقدام بی نظیر اولین بار در آلمان در سال ١٩۶٣ اتفاق افتاده. در آن سال تعدادی از کارگران استان "روگبیت" در حومه شهر "دورتموند در اعماق معادن گیر میفتند. این کارگران که اکنون  سالخورده شده و بمناسبت گزارش زنده از رویدادهای لحظه به لحظه کارگران "سن خوزه" در رسانه ومیدیای آلمان ظاهر شدند، از روزهایی که گرسنه بوده اند، از عدم تماس صحبت میکردند. "کپسول" انتقال کارگران "سن خوزه" از روی تکنیک انتقال و کپسول سال ١٩۶٣ ساخته شد. دنیای مدرن و عصر تکنیک اینبار در خدمت بشریت و نجات جان ٣٣کارگر بکار افتاد. اما طنز تلخ تاریخ در دهه اول قرن ٢١ تلف شدن ١١٨ سرباز و کارکنان "اتم او بوت" در سال ٢٠٠٣ در  روسیه بود. دولت وقت روسیه به رهبری پوتین جنایتی عظیم در تاریخ را به ثبت رساند. ١١٨ سرباز در این بوت در میان لحظات انتظار مرگ، با حضور دردناک و بی عمل خانواده هایشان در کنار یکی از سواحل آبهای دریای شرقی شاهد فاجعه ای هولناک و تراژدی از دست دادن فرزندانشان بود. اینجا در این سواحل خبری از امید و میدان امید نبود. کل ماجرا در شرایطی خوفناک در سکوت بپایان رسید. در شیلی در دامنه کوه هایی که معدنچیان در آنجا بودند، صدها نفر از وابستگان کارگران با حمایت هزاران نفر از مردم، میدیا و رسانه های خبری هر روز امید و نجات و بازگرداندن ٣٣کارگر را به دنیا مخابره میکردند. در اینجا بشریت با قامتی بلند به بلندی و قدرت بشر قرن ٢١ ایستاده بود. نجات جان ٣٣کارگر یک الگوی عظیم از قدرت و ابتکار امکاناتی است که اگر عادلانه و در خدمت سودجویی و کارمزدی قرار نگیرد، دست سرمایه و بورژوا از آن کوتاه شود، رهایی انسان به تمام معنی را تامین خواهد کرد. و از زاویه منفعت طبقه کارگر، طبقه کارگر آگاه میتواند  این موفقیت بزرگ را در راه خواست و مطالبات خود بسط دهد. ایمنی محیط کار و در خدمت گرفتن تمام امکانات رفاهی و تعهد کارفرما و دولت برای بالا بردن ایمنی کار، آن عرصه از مبارزه کارگری است که ما امروز در جنبش کارگری روزانه شاهد آن هستیم.

chili_madan_11.jpgتصاویر زنده و لحظه به لحظه نجات ٣٣کارگر معدنچی "سن خوزه" در میدیا و از طریق زنده را همه دیده اند. بقول یکی از مجریان برنامه ای تلویزیونی آلمان در ٣٠ساعت گذشته با دیدن هر تصویر، با به آغوش کشیدن هر کارگر نجات یافته توسط فرزند و خانواده اش چشمان ما مرطوب بود، و اشک ذوق و اشتراک انسانی در این صحنه ها تکرار میشد.  
کرنولوژی کوتاه؛
 ۵ آگوست: خبر گرفتار شدن ٣٣ معدنچی اعلام شد. آذوقه همراه آنها یک کنسرو ماهی و یک لیتر شیر است. ١٧ روز سرنوشت نامشخص. ٢٢ آگوست: گروه امداد و ردیابی با ارسال لوله های صدا یابی به محل تجمع معدنچیان میرسند، فریاد و صدای آنها به ارتفاعات بالا و محل ردیابی میرسد. "اینجا ٣٣ معدنچی هستیم، ما زنده هستیم". اولین امید و شادی به میان خانواده های معدنچی و مردم برمیگردد.  ٢۴ آگوست: اولین تماس تلفنی انجام میشود. ٢۵ آگوست: رئیس جمهوری شیلی اعلام میکند؛ نجات معدنچیان تا مراسمهای جشن کرسمس، پایان سال ٢٠١٠ طول میکشد. (اعلام این خبر موجی از نارضایتی را دامن زد. محبوبیت رئیس جمهور به پایین ۵٠درصد رسید). ٢٧ آگوست: اولین فیلم از معدنچیان مخابره میشود. ٣٠ آگوست: اولین تماسهای تلفنی معدنچیان با خنواده هایشان. ٣١ آگوست: اولین عملیات حفاری با کار مشترک متخصصین آلمانی به اسم «شتراتا ٩۵٠» شروع میشود. ۵سپتامبر: دومین عملیات حفاری با سرعت بیشتر انجام میشود. ٨سپتامبر: معدنچیان مسابقه فوتبال تیم های شیلی و اوکراین را می بینند. ١١ سپتامبر: توقف عملیات حفاری، سرقت بخشهایی از دستگاه حفاری.     ١۴سپتامبر: الیزابت همسرمعدنچی آریل تیکونا ٢٩ساله وضع حمل میکند. اسم این نوزاد "اسپرانزا ـ امید است. ١٧ سپتامبر: اولین موفقیت عملیات حفاری با رسیدن به یکی از کارگاه های معدن میرسد. ١٩سپتامبر: عملیات حفاری سومین تونل شروع میشود. ٢۶ سپتامبر: اولین کپسول از سه کپسول انتقال آماده میشود. ٩ اکتبر: عملیات حفاری به محل کارگاه اسارت معدنچیان میرسد. ١٣ اکتبر: کپسول انتقال به اسم "فونیکس" به طرف محل اسارت معدنچیان سرازیر میشود. اولین معدنچی در ساعت ۵و١١ دقیقه به وقت اروپای مرکزی از معدن خارج میشود.
نسان نودینیان   
١۵اکتبر ٢٠١٠

آیا ترورهای کردستان طرح خود حکومت اسلامی نیست؟!

| 0 نظر
مقدمه
tror.jpgمدتی است ترورهایی در کردستان صورت می گیرد که دست کم در دو دهه گذشته کردستان، یعنی از زمانی که سازمان های سیاسی کردستان، عملیات مسلحانه را قطع کردند بی سابقه بوده است. با این وجود در سه دهه گذشته، سرکوب و ترور و کشتار حکومت اسلامی در این منطقه هم چنان با شدت بیش تری ادامه یافته است.
باین ترتیب، می توان گفت که ترورها و بمب گذاری های اخیر کردستان و ترورهای سال پیش از جمله ترور دو فعال کارگری کردستان، گوشه هایی از سناریوهای سیاه حکومت اسلامی علیه مردم حق کردستان است. بر این اساس، به احتمال قوی بمب گذاری های اخیر در مهاباد و سندنج نیز زیر سر حکومت اسلامی و باندهای تروریستی آن است، مگر این که عکس آن ثابت شود.
هدف حکومت اسلامی از این ترورها و بمب گذاری ها، ناامن نشان دادن این منطقه در نزد افکار عمومی ایران و جهان و توجیه جنایاتش در این منطقه حساس کشور است. به ویژه این که سران و مقامات و رسانه های حکومت اسلامی، به دلیل این که سر هر مساله ای یک مشت دروغ تحویل مردم می دهند و در این کشور نمایندگان خدا، هیچ خبرگزاری قانونی بی طرفی نیز وجود ندارد که حقایق را بر ملا سازد از این رو، مردم گفته ها و ادعاهای حکومتیان را به هیچ وجه باور ندارند و نمی پذیرند. از سوی دیگر، حکومت اسلامی در عرصه ترور مخالفین در داخل و خارج کشور نیز کارنامه سنگینی دارد به دنبال هر ترور و بمب گذاری، مردم بلافاصله حاکمان حکومت اسلامی را به عنوان عالان اصلی ترور و جنایت نشان می دهند.
یکی از آخرین سناریوها در کردستان، عصر پنج شنبه، ۱۵ مهر ماه ۱۳۸۹ - ۷ اکتبر ۲۰۱۰ روی داد. در پی یک درگیری مسلحانه در سنندج چندین تن کشته و زخمی شدند. بنا به اطلاع گزارشگران هرانا، در این درگیری که در میدان اقبال شهر سنندج بین نیروی انتظامی و تعدادی دیگر از افراد مسلح که از هویت ایشان اطلاعی در دست نیست، رخ داد؛ بیش از ده تن کشته و تعدادی نیز زخمی شدند. شاهدان عینی پنج تن از افراد کشته شده را شهروندان و پنج تن دیگر را مامورین نیروی انتظامی دانسته اند. خبرگزاری دولتی مهر نیز ضمن تایید خبر فوق تاکید کرده که آمار دقیقی از افراد آسیب دیده در دست نیست.
بنا به گزارش خبرگزاری حکومتی فارس نیز معاون اجتماعی و ارشاد فرماندهی انتظامی کردستان گفت: «در حادثه تروریستی ساعت ۱۷:۱۰ دقیقه عصر دیروز در میدان آزادی سنندج از سوی عوامل ضدانقلاب روی داد، ۱۴ نفر کشته و مجروح شدند. به گزارش خبرگزاری فارس از سنندج، ابراهیم کاظمی ‌نژاد در جمع خبرنگاران در سنندج اظهار داشت: این اتفاق موجب کشته شدن چهار مامور انتظامی و یک فرد عادی و مجروح شدن پنج مامور انتظامی و چهار شهروند سنندجی شد. معاون اجتماعی فرماندهی انتظامی کردستان خاطرنشان کرد: این اقدام تروریستی توسط دو نفر از عوامل ضدانقلاب و با استفاده از سلاح گرم بلند انجام شده است.
بنا به گزارش سایت کردی رنسانس نیوز، ... برخی دیگر از منابع خبری کردی گزارش دادە اند کە یکی از دو فرد مهاجم بعد از درگیری و بە هنگام فرار با سر دادن شعار «اللە اکبر» از محل دور شدە است.
قبل از این نیز سناریو دیگری در مهاباد با بمب گذاری و یا عملیات انتحاری صورت گرفت که در اثر آن ده ها تن کشته و زخمی شدند.
مردم کردستان از میلیتاریزم و تروریسم و خشونت دولتی، بی کاری، فقر در رنج و عذاب دایمی هستند و دولت نیز نسبت به مشکلات منطقه کاملا بی ‌توجه است. گزارش‌ ها و آمارها نشان می‌ دهد که مردم مناطق کردنشین به شدت فقیرتر از بسیاری نقاط دیگر ایران هستند. نرخ بی کاری در مناطق کردنشین، به ویژه در میان جوانان و دانش آموختگان مراکز آموزش عالی کشور، هم چنان سیر صعودی دارد. تشدید نگاه امنیتی و ناامن جلوه دادن کردستان موجب شده ‌است که بخش خصوصی و دولتی سرمایه‌ گذاری های کلانی در این منطقه نداشته باشند و حتا صاحبان محلی سرمایه‌ های کوچک هم از سرمایه گذاری در این مناطق گریزان هستند. یکی از ویژه گی های سرمایه، این است که هر جا امنیت آن تامین گردد و نیروی کار ارزانی هم وجود داشته باشد به آن جا می رود. مجموعه عوامل فوق سبب شده است که شاخص رشد اجتماعی و فرهنگی کردستان سال به سال سقوط کرده و نتایج آن در منطقه به صورت اعتیاد، بزهکاری، خودکشی و خودسوزی و... بروز نماید. این ها معضلات و مشکلات بی پایان و بی حد و مرز مردم کردستان هستند.
با نگاهی به سابقه قتل عام، سرکوب و ترور نقشه مند و آگاهانه حکومت اسلامی در کردستان در فقر و محرومیت قرار دادن مردم این منطقه، به سادگی ما را به این نتیجه می رساند که از ترور و وحشت تنها حکومت اسلامی سود می برد و به نفع هیچ شهروند و جنبش اجتماعی چون جنبش انقلابی کردستان، جنبش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانش جویی و غیره نیست.

انفجار مهاباد
روز ۲۲ سپتامبر و هم زمان با رژه نیروهای مسلح در شهر مهاباد به مناسبت سالگرد شروع جنگ ایران و عراق، بمبی در پنجاه متری جایگاه منفجر شد که دوازده کشته و ۷۵ زخمی بر جای گذاشت.
احزاب اپوزیسیون کرد، انفجار تروریستی مهاباد  را «به شدت محکوم کرده» و ضمن «هم دردی با مردم بی گناه آسیب دیده در این عملیات  تروریستی» از مردم کردستان خواستند «با اتحاد، در برابر سیاست ‌های تفرقه ‌آمیز حکومت بایستند.» این در حالی است که حکومت اسلامی، این انفجار را به «احزاب کرد تجزیه  طلب؟» نسبت داده بود.
مقامات و رسانه های حکومت اسلامی، در رابطه با این اقدام تروریستی، اظهارات و موضع گیری های متصاد و متفاوتی کرده اند.
رامین مهمان ‌پرست سخن گوی وزارت خارجه ایران، انفجار در مهاباد را بی ‌ارتباط با «حضور موفق» محمود احمدی ‌نژاد رییس ‌جمهور ایران در مجمع عمومی سازمان ملل و سخن رانی وی ندانسته و تاکید کرده که «این اقتدار و توانایی دفاع از کشور برای دشمنان ملت مسلمان ایران، به ویژه رژیم صهیونیستی و حامیانش قابل تحمل نیست به همین سبب با سلسله اقداماتی در جهت تشدید جو روانی سنگین علیه ملت بزرگ ایران با توطئه ‌های مختلفی روبرو هستیم.»
سرتیپ محمد پاکپور، از مسئولین سپاه در موضع گیری خود در قبال انفجار مهاباد گفته بود که با بررسی های به عمل آمده مشخص شد که عوامل حزب بعث عراق در این حادثه نقش داشته ‌اند.
موضع گیری رسمی حکومت اسلامی ایران در قبال این گونه حوادث امنیتی معمولا با همراهی گروه‌ ها و جریان ‌های وابسته به این حکومت در منطقه مواجه می‌ شود، به طوری که گروه‌ های هم‌ فکر حکومت اسلامی ایران نیز بلافاصله در مقابل این حوادث موضع گیری می ‌کنند.
پس از انفجار مهاباد، شیخ عفیف نابلسی به نمایندگی از گروه ‌های نزدیک به ایران در لبنان اعلام کرد که «جمهوری اسلامی هدف طرحی تروریستی و منظم و برنامه‌ ریزی شده قرار گرفته و آرامش و وحدت داخلی آن را هدف قرار داده تا بدین ترتیب از پیشرفت علمی و نظامی ایران جلوگیری شود.»
یک روز قبل از انفجار مهاباد نیز درگیری مسلحانه در شهر سقز میان نیروی انتظامی و افراد مسلح، دو کشته و چندین زخمی بر جای گذاشته بود.
مجلس شورای اسلامی ایران چند روز پس از انفجار مهاباد، کمیته ‌ای را برای پیگیری حادثه تعیین کرد که این کمیته به کردستان سفر کرده ولی هنوز گزارشی از تحقیقات آن منتشر نشده است.
حیدر مصلحی وزیر اطلاعات ایران ادعا کرده که این وزارت ‌خانه موفق شده تا عوامل انفجار را شناسایی و آن ها را بازداشت کند.
سایت خبری آتی ‌نیوز، که به اسفندیار رحیم مشایی رییس دفتر محمود احمدی ‌نژاد منسوب است، یک روز قبل از آن که وزیر کشور از یافتن سرنخ ‌ها خبر دهد، از بازداشت چند نفر، از جمله دو زن، به عنوان عاملان انفجار مهاباد گزارش داده بود. به رغم گفته‌ های ضد و نقیض در مورد آن چه «شناسایی، دستگیری و کشته شدن» عاملان انفجار عنوان شده، مسئولان از نخستین دقایق در مورد یک مسئله اتفاق نظر داشته‌اند؛ به ادعای آن ها مسئولیت این انفجار با «گروه ‌های ضد انقلاب» است که به گفته‌ مسئولان حکومتی به وسیله‌ سازمان جاسوسی اسرائیل (موساد) هدایت می‌ شدند و از یاری سازمان جاسوسی آمریکا (سیا) و «برخی عناصر حزب بعث در عراق» برخوردار بوده ‌اند.
 در میان احتمال‌ های مختلفی که در مورد عاملان این حادثه می توان برشمرد، قبل از هر کس دست داشتن حکومت اسلامی در این عملیات، به منظور تشدید اختلاف میان کردها و توجیه افزایش حضور نظامی در منطقه نیز یکی از فرضیه‌ هاست.  
ببش تر قربانیان این بمب ‌گذاری از عشیره منگور بودند. منگورها شبه‌ نظامیان کرد وابسته به حکومت اسلامی هستند که در دو دهه گذشته نقش مهمی در سرکوب اعتراض مردم کردستان و مقابله مسلحانه با احزاب کرد داشته‌ اند.

انفجار سنندج
بر اساس گزارشات، ساعت پنج بعد از ظهر روز پنج ‌شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۹ - ۷ اکتبر ۲۰۱۰ دو فرد مسلح در میدان ‌آزادی شهر سنندج بر روی خودرو نیروی انتظامی آتش گشودند که در نتیجه آن چهار سرباز نیروی انتظامی و یک شهروند جان خود را از دست داده و ده تن دیگر از جمله پنج شهروند عادی نیز زخمی شدند.
خبرگزاری حکومتی فارس، به نقل از ابراهیم کاظمی‌ نژاد معاون اجتماعی فرماندهی نیروی انتظامی در استان کردستان اعلام کرد که این حادثه توسط دو تن از «عوامل ضدانقلاب» و با استفاده از سلاح گرم صورت گرفته است.
در حالی که هنوز هیچ گروه یا جریانی مسئولیت اجرای این حمله مسلحانه را بر عهده نگرفته است، کاظمی ‌نژاد، ضمن تعهد به پیگیری موضوع تا زمان دستگیری عوامل این حادثه، تاکید کرد که حمله مزبور «با هدف ارعاب و ترساندن مردم منطقه» صورت گرفته است.
خبرگزاری ایرنا، گزارش داد که تحقیقات در مورد این حادثه بلافاصله شروع شده ولی مسئولین نیروی انتظامی به دلیل محرمانه بودن روند تحقیق، از فاش کردن آن خودداری می کنند.
ایرنا، حادثه رخ داده در سنندج را ناشی از فعالیت گروه‌ های تروریستی وابسته به آمریکا و اسراییل خوانده و از انتشار سریع خبر در سایت ‌های وابسته به گروه‌ های کرد، نتیجه‌ گیری کرده که این حادثه با برنامه ‌ریزی و هماهنگی میان تشکیلات تروریستی در کردستان صورت گرفته است.
لازم به تاکید است که سازمان ‌های سیاسی کرد مخالف حکومت، حتا در اوج درگیری ‌های مسلحانه خود در مقابله با تهاجم حکومت اسلامی هم، هیچ گاه دست به اجرای حملات کور در شهرهای استان کردستان و یا نقاط دیگر کشور نزدند.

نمونه هایی از ترور و قتل عام مردم کردستان
با فرمان خمینی در روز ۲۸ مرداد ۱۳۵۸، یعنی در نخستین بهار آزادی پس از سرنگونی حکومت اسلامی و پیروزی انقلاب ۵۷ مردم ایران، ارتش و سپاه و همه نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی و حزب الهی حکومت اسلامی از همه شهرهای ایران راهی کردستان شدند و شهرها و روستای این منطقه را بە خاک‌ و خون کشیدند؛ هواپیماها و هلیکوپترها بر سر مردم کردستان بمب ریختند؛ نوپخانه هایشان روستاها و شهرها را گلوله باران و خمپاره باران کردند؛ قتل عام های دسته جمعی راه انداختند که در تاریخ این منطقه بی سابقه بود. در زندان ها حتا به دختران باکره نخست تجاوز جنسی کردند و سپس آن ها را به جوخه های مرگ سپردند تا براساس قوانین اسلامی شان آن ها به بهشت نروند. چون بر اساس قوانین خرافی و ارتجاعی اسلامی، اگر دختر باکره اعدام شود مستقیما به بهشت می رود.
خلخالی در سال های اوایل انقلاب ۵۷، بە عنوان حاکم شرع و نمایندە رسمی خمینی عازم کردستان شد. او و پاسداران تحت امرش در مدت زمانی کوتاه و به اصطلاح در دادگاه های چند دقیقە ‌ای صدها تن از مبارزان کردستان را بە جوخە های اعدام سپرد.
خلخالی که جنون آدم کشی داشت و وارد هر منطقه ای از ایران می شد دست به اعدام های گسترده می زد در مقابل مخالفان خود در رابطه با اعدامی ها می گفت: «اگر بی گناە است بە بهشت می رود، اگر گناهکار است بە اعمال سزای خویش رسیدە است.»
محمدرضا جلایی پور، فرماندار وقت مهاباد و از جناح اصلاح طلبان کنونی حکومتی، در جواب یکی از دانش جویان کرد در دانشگاە تهران، در مورد اعدام گروهی ۵۹ جوان مهابادی گفتە بود کە اگر بار دیگر بە سمت فرمانداری مهاباد گماشتە شود باز عملکردهای خود را اجرا خواهد نمود. قتل عام ۵۹ نفر جوان مهابادی کە هیچ کدام از آنان پیشمرگ نیز نبودند بە فرمان جلایی پور و دیگر مسئولین حکومتی، در سال ۶۳ اعدام شدند.
بخشی از فرمان خمینی در ۲۷ مرداد ۵۸ در صدور حکم حمله به کردستان:
«... از اطراف ایران گروه‌های مختلف ارتش و پاسداران و مردم غیرتمند تقاضا کرده ‌اند من دستور بدهم به سوی پاوه رفته، غائله را ختم کنند. من از آنان تشکر می ‌کنم و به دولت و ارتش و ژاندارمری اخطار می‌ کنم، اگر با توپ‌ ها و تانک ‌ها و قوای مسلح تا ۲۴ ساعت دیگر حرکت به سوی پاوه نشود، من همه را مسئول می دانم...»
در بعد از ظهر آن روز خمینی در جمع نمایندگان مجلس خبرگان در قم در باره درخواست مردم کردستان برای خودگردانی چنین گفت: «... مرزها را آزاد کردند، قلم ‌ها را آزاد کردند، گفتار را آزاد کردند، احزاب را آزاد کردند، به خیال این که این ‌ها یک مردمی هستند... این ‌ها خرابکارند، دیگر با این اشخاص نمی ‌شود با ملایمت رفتار کرد... این ‌ها یک جمعیت خرابکار هستند، یک جمعیت فاسد هستند. این‌ ها را ما نمی ‌توانیم که بگذاریم که هر کاری که دلشان می‌ خواهد بکنند. حالا هم اعتراض کرده ‌اند که خود شماها دارید این کارها را می ‌کنید. نظیر آن ‌ها که پریروز و چند روز پیش آن خرابکاری را کردند... خودشان ایجاد غائله می ‌کنند بعد گردن مردم می ‌گذارند... یک چنین مردمی هستند... با این‌ ها باید با شدت رفتار کرد و با شدت رفتار می ‌کنیم...» (روزنامه های کیهان و اطلاعات و...، شنبه ۲۷ مرداد ماه ۱۳۵۸)
مقاومت تاریخی مردم کردستان، سببب شد حکومت پس از حدود دو ماه درگیری نیروهایش را عقب بکشد. این شکست و عقب نشینی موجب شد خمینی در تاریخ ۲۶ آبان برای مردم کردستان پیام صلح بفرستد تا فرصت مناسبی دوباره نیروهای سرکوبگر خود را با تحدید قوا روانه کردستان کند.

روزنامه کیهان ۱۸-۱-۱۳۵۸ گزارشی در مورد تخلیه دسته ‌جمعی بیش از ۳۰ روستای کرد زبان ناحیه سومای و برادوست بر اثر فشار فئودال‌ها و عوامل مسلح چاپ کرد.
قارنا روستایی کردنشین از توابع شهرستان نقده در استان آذربایجان غربی است، که در هفت کیلومتری جنوب غربی نقده واقع شده‌ است.
در تاریخ ۱۱ شهریور ماه سال ۵۸ - ۲ سپتامبر ۱۹۷۹ حوالی ظهر، نیروهای مسلح حکومت به روستای «قارنا» حمله بردند و مردم این روستا را قتل عام کردند. بر اساس آماری کە با ذکر نام منتشر شده است، ۶۸ نفر در این حمله به قتل رسیدند. روزنامه اطلاعات در تاریخ ۱۶ آذر ماه ۵۸ گزارشی در مورد قتل عام روستای قارنا تهیە و چاپ کرد کە بخشی از این گزارش چنین است:
«حمزه می گوید: روز ۱۱ شهریور، تمام اطراف ده را با تانک و توپ محاصره کرده بودند، و ساعت یک بعد از ظهر عده ای حدود صد نفر به مراه شخصی با اسم قادری، به شکل مجاهدین پاسدار، بە خانه ها ریختند و هر کسی را دم دست شان دیدند، کشتند و سر بریدند. روحانی ده، با یک جلد قرآن، نزد آن ها رفت و قسم خورد که مردم این ده هیچ تقصیر و گناهی ندارند. مهاجمین روحانی ده را فورا کشتند و سرش را بریدند و با خود بردند و هنوز سر روحانی ده پیدا نشده است. زنی که دو فرزند ۱۵ و ۱۸ ساله اش را در این کشتار از دست داده است می گوید: آن ها به هیچ کس رحم نکردند. این همه بی رحمی را ما هیچ جا نشنیده بودیم آن ها که حالا زنده اند در آن ساعت یا در ده در خانه شان نبودند یا توانستند به طریقی خود را مخفی کنند .
پیر مردی به نام سیداحمد می‌گوید: بعضی ها را با تفنگ کشتند، بعضی ها را با چاقو و کارد سر بریدند، بعضی ها را هم مخصوصا کودکان را زیر لگد و پوتین خفه کردند. سیداحمد که ۹ نفر از اعضای خانواده اش را از دست داده است درباره چگونگی زنده ماندن خود می گوید، من آن روز در نقده بودم و غروب، وقتی وارد قارنا شدم، جهنم را جلوی چشم خود دیدم .
مردم داغ دیده این روستا، علاوه بر از دست دادن عزیزان خود، می گویند: درد ما این ست که در طول این مدت، هیچ کس به فریاد ما نرسیده است. هیچ کس نیامده تا وضع ما را ببیند؛ ما قاتلین عزیزان خود را می بینیم که خونسردانه و فاتحانه از مقابل ما می گذرند. بعضی هایشان به خاطر این جنایت پاداش هم گرفته اند! ما می دانیم طراح این جنایت، یک امیر ارتش بوده است.

در  ۵ شهریور ۵۸ یازده نفر در فرودگاه سنندج در واقعه ای تاریخی تیرباران شدند، در این فاجعه انسانی یکی از اعدم شدگان به نام احسن ناهید (دانش جوی پلی تکنیک) که از ناحیه ران پا مجروح شده بود از روی برانکارد به گلوله بسته شد. اسامی این یازده نفر عبارتند از:۱. احسن ناهید؛ ۲. شهریار ناهید؛ ۳. جمیل یخچالی؛ ۴. ناصر سلیمی؛ ۵. عبداله فولادی؛ ۶. مظفر نیازمند؛ ۷. سیروس منوچهری؛ ۸. اصغر مبصری؛ ۹. مظفر رحیمی؛ ۱۰. عیسی پیرولی ۱۱. عطا زندی ...
خلیل بهرامی، خبرنگار روزنامه اطلاعات در رابطه با سفر خلخالی به شهر سقز، چنین نوشت: آیت الله خلخالی، دیروز وارد سقز شد و در محل تیپ سقز دادگاه صحرایی خود را برای رسیدگی به پرونده های دستگیرشدگانی که در حوادث سقز دست داشتند و حمله به تیپ سقز و به گردان هایی که از سنندج و کرمانشاه اعزام شده بودند حمله کرده بودند، تشکیل جلسه داد و به اتهامات ۲۰ نفر افسر و درجه دار ژاندارمری و ارتش و غیرنظامیان این حوادث رسیدگی کرد. عده ای از افسران و درجه داران موقعی که به پادگان حمله شده بود، سرخدمت حاضر نشده بودند که در نتیجه متهم به همکاری با مهاجمان شدند. تیرباران شدگان عبارتند از: ستوان دوم  احمد سعیدی، ستوان دوم قادر بهادر، ستوان دوم قادر خطیبی، گروهبان یکم محمد پامیری، گروهبان سوم وظیفه ناصر حدادی، گروهبان یکم کادر رسول امینی، گروهبان سوم محمد غفاری، گروهبان سوم ژاندارمری ناجی خورشیدی، استوار دوم ژاندارمری کریم رضایی و غیرنظامیان انور اردلان، سیف الله فیضی، علی فخرایی، عبدالله بهرامی، سید حسن احدی، محمد درویش نقرهای، کریم شیریانی، ابوبکر صمدی، احمد مقدم وجلیل جمالزاده. حکم اعدام صبح امروز، در سقز به مرحله اجرا درآمد.

روز سیزده آبان ۱۳۵۹، افرادی تحت عنوان کمیته ارومیه و بسیج، که تحت رهبری ملاحسنی اما جمعه ارومیه و نمانیده خمینی و عظیم معبودی اداره می شدند، برای پاک سازی روستاهای مهاباد منطقه شارویران وارد ده «ایندرقاش» شدند. ده ایندرقاش و ده دیگری به نام یوسف کند، در ده کیلومتری شمال خاوری مهاباد قرار دارند. هنگامی که حسنی و اعضای کمیته بسیج به سرپرستی معبودی به ده می رسند، به نام پاک سازی و خلع سلاح از مردم طلب اسلحه می کنند؛ و مردم می گویند که ۱۰ روز قبل سپاه به منطقه آمده و سلاح ها را تحویل گرفته است. افراد حسنی و معبودی بدون توجه به حرف های مردم و سندی که بیانگر تحویل اسلحه به سپاه بود، در کم تر از دو ساعت، ۳۵ نفر از روستائیان را به قتل رساندند و هر کسی را که دیدند به رگبار بستند .

در هفدهم آبان ۵۹ و چهار روز پس از کشتار در ایندرقاش، افراد بسیج ارومیه و نقده باز هم با رهبری ملاحسنی و عظیم معبودی، به قصد پاک سازی روستاهای منطقه عازم صوفیان اشنویه شدند و بدون هیچ سئوال و جوابی به روی مردم بی گناه و بی دفاع تیراندازی کردند. در این حمله روحانی ده و معلم آن و جمعا ۱۳ نفر از جمله معلم و روحانی ده کشته شدند و ۲۰ نفر نیز زخمی گردیدند .

کشتار دسته جمعی مردم روستای قلاتان از توابع شهرستان نقدە در تاریخ ۶/۱/۵۹، سازمان دهی و اجرا شد و روی هم رفتە ۱۳ نفر را کشتار کردند.

کشتار دسته جمعی روستای صوفیان از توابع پیرانشهر، در تاریخ ۲۷/۸/۵۹ که طی آن ۱۲ نفر از مردم عادی و بی سلاح این روستا، به قتل رسیدند .

کشتار دسته جمعی کارگران کوره خانه آجرپزی ساروقامیش، در تاریخ ۲۳/۶/۶۰ بود که در این یورش وحشیانه نیروهای حکومت اسلامی ۱۸ نفر کشته شدند .

کشتار گروهی مردم روستای قره گول مهاباد را در تاریخ ۶/۱۱/۶۱ آفریدند که در این کشتار ۱۸ نفر جان خود را از دست دادند. در میان کشتە شدگان، افرادی با سنین ۷۰ و ۹۵ سال دیده می شند .

۹ نفر از اهالی روستای سوزی از توابع مهاباد را کشتار کردند.

در کشتار دسته جمعی مردم روستاهای دیلان چرخ، حلبی، کویکان، کهریزهی شکاکان و یونسلیان در منطقه نقده نیز مجموعا بیش از ۴۰ نفر کشته شدند .

کشتار دسته جمعی در روستاهای دیمه سور، جعفر آباد، مرجان آباد از توابع مهاباد. در این حملات که در تاریخ ۲۵/۱۲/۶۱ انجام گرفت عده ای از مردم عادی کشته شدند که تنها اسامی ۹ نفر شناسایی و ثبت شده است .

  کشتار دسته جمعی مردم روستاهای هه لقوش و گیجه، در منطقه سومای ارومیه، در تاریخ ۳/۱ /۶۲ به وقوع پیوست که اسامی ۱۳ نفر شناسایی و به ثبت رسیده است
 .
کشتار دسته جمعی روستاهای چقل مصطفی، خلیفه لیان و گورخانه نقدە در تاریخ ۵/۱/۶۲ روی داد که ۲۱ نفر کشته شدند.

در کشتارهای دسته جمعی روستاهای جبرییل آباد و گونده ویله و دو آب اشنویه، ۲۳/۶/۶۲، ۶ نفر جان خود را از دست دادند .

کشتار مردم روستای باییزآباد نقده، در تاریخ ۱۸/۸/۶۲ روی داد که طی آن ۱۲ نفر به قتل رسیدند .

در فاصله سال های ۵۸ تا ۷۰، اسامی ۸۳۲ نفر در کردستان اعلام شده که تیرباران شده اند. بیش ترین رقم اعدام ها در سال های ۱۳۶۰، ۶۱، ۶۲، ۶۳ و ۱۳۶۷ روی داده است.

هم چنین بنا به گزارش سال ۱۹۹۱ عفو بین الملل، از سال ۱۳۷۹ تا سال ۱۹۹۱، پنچاە هزار نفر از مردم کردستان کشته شده اند.

بر اساس گزارش کمیسیون مبارزه با تبعیض نژادی و حمایت از اقلیت های وابسته به سازمان ملل در تاریج ۱۰- ۰۸ - ۱۹۹۴ بر اساس گزارش نماینده فرانس لیبرتی در ۸ سپتامبر ۹۳، ۷۰ نفر به اتهام پوشیدن لباس کردی بازداشت و ۱۰ نفر آن ها بی نام و نشان مانده اند .

از زمان به قدرت رسیدن محمود احمدی نژاد در سال ۱۳۸۴، اعدام ها در ایران، از جمله کردستان افزایش داشته است.
عمدتا مردم کردستان در مقابل خشونت و کشتار دولتی همواره به مبارزه سیاسی و مدنی تمایل بیش تری دارند.
برای نمونه، راه پیمایی مسالمت آمیز مردم در اعتراض به ربودن و بازداشت عبدالله اوجالان رهبر حزب کارگران کردستان ترکیه در سال ۱۳۷۹، به شدت سرکوب شد و بنا به گفته برخی منابع تنها در سنندج به جان باختن دست کم ۲۶ تن از معترضین انجامید.
مساله بازداشت و مرگ یک جوان مهابادی به نام «شوانه سید قادری» اشاره کرد. انتشار عکس هایی از «شوانه» که نشان می داد نام برده قبل از مرگ شکنجه شده و احتمالا زیر شکنجه جان باخته است باعث اعتراضات و ناآرامی ها در مهاباد به مدت یک هفته و در پی در آن در دیگر شهرهای کردستان به صورت شد. در این مورد نیز نیروهای امنیتی به جای معرفی و مجازات عامل یا عاملان شکنجه و مرگ «سید قادری» به سرکوب اعتراضات خیابانی روی آورده و متعاقب آن موجی از بازداشت و تحدید فضای عمومی آغاز شد. این سرکوب هم توام با خونریزی بوده و برای نمونه به جان باختن دست کم دو نفر در شهر سقز از جمله یک معلم باز نشسته انجامید.
بار دوم در رابطه با اعدام های فعالین سیاسی کردستان و دیگر نقاط ایران در جریان اعدام فرزاد کمانگر و شیرین علم هولی و... مردم کردستان و سراسر ایران شاهد اعتصاب عمومی با شکوهی بودند.
در عکس العملل به هر دو مورد، کومه له - سازمان کردستان حزب کمونیست ایران، فراخوان اعتصاب عمومی در کردستان را داد که با استقبال مردم روبرور شد. می بینیم که حکومت دست به ترور و شکنجه و خشونت و اعدام می زند در حالی که اجتماعی ترین جریان سوسیالیست کردستان، در مقابل کشتار و جنایت دولتی فراخوان اعتصاب عمومی می دهد و مبارزه خود را با مدنیت پیش می برد در حالی که نیروی پیشمرگ قدرت مندی نیز دارد. اعتصاباتی که با حمایت و پشتیبانی بخش عمده نیروهای چپ سرنگونی طلب و با استقبال بی نظیر مردم با موفقیت چشم گیری سازمان دهی و برگزار شدند. این دو نمونه اعتصاب عمومی نشان می دهند که مردم کردستان تمایل زیادی به مبارزه سیاسی  و مدنیت دارند. بنابراین، روشن است که این حکومت تروریستی اسلامی است که جنگ و خشونت و مبارزه مسلحانه را به مردم کردستان تحمیل کرده است.

اعترافات یک ژنرال بازنشسته ارتش ترکیه
دهه هاست که درباره وجود یک واحد مخفی در درون ارتش ترکیه در دهه نود میلادی ـ که خود طراحی کودتا و ترور شهروندان را در ترکیه به ویژه کردستان را بر عهده داشت ـ توسط سازمان ها و تحلیل گران مخالف ترکیه مطرح بوده است، به تازگی نیز یکی از ژنرال های بازنشسته این کشور، اعلام آمادگی کرده است که پیش از مرگش، اطلاعات خود در این زمینه را در اختیار عموم گذارد. این مساله خشم دولت ترکیه، به ویژه رجب اردوغان را برانگیخته است. چرا که این مساله ماهیت دولت را زیر سئوال می برد. روزنامه پرتیراژ «حریت» چاپ ترکیه در گزارشی نوشت: «عارف دوغان»، ژنرال بازنشسته ترک مدعی شده است که یک واحد اطلاعاتی مخفی در درون ژاندارمری ترکیه بوده که مسئول بسیاری از قتل هایی است که در ترکیه، هم چنان حل نشده باقی مانده است.
این واحد اطلاعاتی مشهور به «جی تم»، متهم است که در قتل صدها تن از شهروندان ترکیه ای در دهه نود و به ویژه در سال های ۵ ـ ۱۹۹۲، دست داشته است.
این گزارش می افزاید: «ژنرال دوغان» خود مسئولیت تشکیل این واحد مخفی اطلاعاتی را پذیرفته است... با وجود این، تحلیل گران در ترکیه درباره اظهارات «دوغان» دیدگاه های گوناگونی دارند و می پرسند، چرا وقتی که مدارکی دال بر کودتا از خانه شخصی «دوغان» کشف شد، مقامات از وی بازجویی نکردند و اینک که وی با روزنامه ها در این باره مصاحبه کرده است، قصد این کار را دارند؟!
«ماوی اغلو»، روزنامه نگار ترک در این زمینه می گوید: صراحتا می گویم اگر از «دوغان» یک بازپرسی واقعی شود، ما در ترکیه با حقایق شگفت آوری درباره دولت ها در ترکیه روبرو خواهیم شد؛ بنابراین، هر چند هنوز شک و شبهه هایی درباره اظهارات «دوغان» وجود دارد، تقریبا اجماعی در ترکیه درباره با ارزش بودن اعترافات وی پدید آمده است.

ادعای یک کارشناس نظامی در مورد سرکوب مردم کردستان
یک نشریه سیاسی کشور قزاقستان (ازیاکنو - شماره آخر، ویژه نامه منطقه کاراگاندا) که ماهانه منتشر می شود و در شمار مجلات با تیراژ متوسط این کشور مهم آسیای مرکزی دسته بندی می گردد در آخرین شماره خود که پنج شنبه هفته گذشته منتشر شده است مقاله ای در یکی از صفحات داخلی خود به چاپ رسانده است که نگارنده آن یک ژنرال بازنشسته اتحادیه جماهیر شوروی سابق و از افسران ستاد با اصلیت قزاقستانی است.
این نویسنده در ابتدای مقاله خود به زلزله سیاسی قریب الوقوعی اشاره می کند که به زودی خاورمیانه را در برخواهد گرفت و پس از افشاگری هایی تامل برانگیز به انتقاد از دولت فعلی روسیه می پردازد که بازی خاورمیانه را به دلیل عدم درک درست از وضعیت فعلی جهان برای همیشه باخته است.
بخش های بسیار مهم این مقاله را که از روسی به فارسی ترجمه شده است در این جا می آوریم:
«... به نظر اکثر کارشناسان صاحب نظر در امور خاورمیانه زلزله سیاسی قریب الوقوع این منطقه سر برآوردن کردها به صورت یک پارچه برای دست یابی به رویای دیرینه کردستان بزرگ است اتفاقی که شاید مترادف همان وعده آمریکایی ها در قالب اصطلاح خاورمیانه بزرگ و به بیان دیگر همان مجموعه اقدامات عملی برای تاسیس فدراسیون موزاییکی خاورمیانه شامل ایجاد یک سیستم سیاسی نوین با هدف به رسمیت شناختن همه ملت ها، ادیان و اقوام منطقه بر مبنای رضایت حداکثری ساکنان خاورمیانه است.
... کردها اکنون خود را برای نبرد سرنوشت آماده می کنند و به خوبی می دانند که ترکهای کمالیست با بزرگ ترین ارتش ناتو وملاهای اسلامی ایران با سپاه پاسداران مجهز به موشک های روسیه و چین در برابر آن کوتاه نمی آیند...
... ترکیه پس از آن که ایران را به این باور رساند که باید در برابر موضوع هسته ای خود کوتاه بیاید و تندروان این کشور را مجاب کرد که در صورت گردن نگذاردن به خواست های بین المللی، تاوان سنگینی خواهد پرداخت به حمایت از ایران برخاست تا نشان دهد برای سرکوب کردهای جدایی طلب تمام اختلافات را کنار خواهد گذاشت و هر اقدامی را برای خود روا تلقی خواهد کرد.
... اما ایران در مقابل چه تعهدنامه ای امضا کرد؟ ایرانی ها متعهد شدند در فاصله ماه های ژوئن و جولای با همکاری ارتش ترکیه کار نیروهای گریلا (منظور پ.ک.ک) را برای همیشه تمام خواهند کرد...
....وزیران دفاع دو کشور حتا جزییات عملیات و تاریخ شروع و خاتمه مرحله اول اقدام نظامی مشترک علیه نیروهای گریلا را در همان سفر رجب طیب به تهران امضا کردند که در چند بند آن به این موارد اشاره شده است:
...۷- جنگنده های دو کشور در روزهای عملیات از یک ستاد مشترک هدایت خواهند شد و در مواقع اضطراری از فرودگاه های یکدیگر استفاده خواهند نمود. حریم هوایی دو کشور در منطقه عملیاتی مشترک بوده و مرز هوایی در این فاصله به صورت موقت وجود نخواهد داشت...
... ۸- نیروهای پیاده و زرهی پشتیبانی کننده عملیات نیروی هوایی و نیروی هلیکوپتر (منظور هوانیروز) به کلیه تجهیزات شرایط غیرعادی مجهز خواهند شد و در روزهای تعیین شده منطقه عملیاتی قرمز رنگ خواهد بود...
نویسنده مقاله در این جا می گوید: به احتمال بسیار زیاد، ارتش مشترک در صورت توفیق پیدا نکردن در سرکوب کامل نیروی گریلا، از سلاح های شیمیایی استفاده خواهد کرد و منظور از قرمز کردن منطقه در اصطلاح نظامی، قرنطینه کامل منطقه عملیاتی است تا هیچ اقدام متقابل فیزیکی و غیرفیزیکی قادر به واکنش نباشد یعنی گریلا نتواند راهی برای شکستن حلقه محاصره پیدا کند و هم چنین توان مخابره اخبار عملیات از طریق امواج را کاملا از دست داده باشد.
...۱۴- گروه مشترک کارشناسان هواشناسی زمان ۳ روزه عملیات احتمالی «زرد» را مشخص خواهند کرد.در این ۳ روز باید فشار اتمسفر در اوج و سرعت باد حداقل خواهد باشد...
نویسنده در توضیح این بند می نویسد:عملیات زرد معمولا به عملیات آفندی غیر معمول اطلاق می شود که با توجه به تعیین زمان آفند از سوی کارشناسان هواشناسی و فرا رسیدن زمان عملیات که با سنگینی فشار هوا و کاهش سرعت باد، انجام می شود بدون شک یک حمله شیمیایی علیه مرکز عملیات نیروی گریلا (منظور قندیل است) می تواند باشد.
نویسنده در ادامه با اشاره به جزییات نگاری ۳۷ بندی در نشست دو وزیر دفاع ایران و ترکیه نظر خود را اینطور تفسیر می کند: احتمالا زمان عملیات بسیار کوتاه خواهد بود و با حداکثر آتش به انجام خواهد رسید، منطقه بلافاصله با ا ستفاده از نیروی زمینی پاک سازی خواهد گشت و تمام آثار عملیات غیرمتعارف زدوده خواهد شد و به احتمال زیاد این مسوولیت هم به سپاه باتجربه ایران در جنگ شیمیایی سپرده خواهد شد و شاید تبلیغات رسانه ای پرحجم ایران در رابطه با بارش غبار تا آخر تابستان در غرب و جنوب و شمال غرب ایران، تلاش در به انحراف کشیدن افکار عمومی در منطقه برای طبیعی جلوه دادن عوارض احتمالی غیرقابل پیشگیری ناشی از ناتوانی در کنترل سرعت باد باشد.
نویسنده در بخش دیگری از مقاله خود می نویسد: احتمالا شاهد یک فاجعه کشتار انسانی خواهیم بود و به دلیل کوهستانی و مرزی بودن منطقه عملیات امکان خبر رسانی و تحریک افکار عمومی بسیار پایین خواهد بود...
نویسنده ادامه می دهد: معلوم نیست که آیا نیروی گریلا (منظور پ.ک.ک) خود را از قبل برای یک جنگ شیمیایی یا حتا اگر لازم شود میکروبی آماده کرده است یا نه که اگر جواب نه باشد شاید گریلا دیگر نتواند کمر راست کند اما هرچه هست از مدت ها پیش هرکس که به نوعی با خاورمیانه و این منطقه از جهان سروکار داشته باشد احساس کرده است که همه چیز به طرف بازی صفر و یک (بازی همه یا هیچ) پیش می رود و خاورمیانه ای دیگر متولد خواهد شد مگر خرس های مسکونشین که صبح ها با حالت نیمه مست به کابینه می آیند و تا ظهر بیش تر از ۱۵ مرتبه موجودی حساب های نجومی شان را کنترل می کنند و شب ها هم با معشوقه های زیباروی کیف و مینسک مست و لایعقل از تاریخ باشکوه ما جوک می سازند تا پریرویان طنازشان را بخندانند و جهان را تمام و کمال به یانکی ها و کم کم زردهای تا دیروز نوکر کرملین هدیه کنند.
نویسنده قبل از پایان مقاله و در قسمت دیگری از گفتار خود می نویسد: کردها شانس آوردند که در چنین روزهایی صدام مرده است وگرنه اتحاد قابل پیش بینی او با کمالیست های ترکیه و بنیادگراهای ایران کردها را به دام مثلثی با اضلاع ساخته شده از افراطی گری می انداخت که شاید آن ها را برای همیشه به بایگانی تاریخ می سپرد اما تعجب من آن است که کردهای حالا سیاسی شده عراق که حتی بر بین النهرین و شهر هزار و یکشب حکومت می کنند چرا به جای حمایت از پسر عموهای شمالی ( احتمالا اشاره ای ظریف به واژه آپو به معنای عمو و پیروان او) و برادران شرقی خود در ایران بنیادگرا که با شمشیر دو دم مذهب و ملیت گردن کردها را به گیوتین تمامیت خواهی می زنند (منظور چوبه های دار و اشاره به اعدام های کردستان در سال های اخیر است) و از آن طریق ایجاد و تقویت عمق استراتژیک طبیعی در خاک همسایگان، اغلب بر سر آن ها معامله می کنند؟
نویسنده در پایان به شعار دفاع مشروع پ.ک.ک اشاره کرده و می نویسد: نیروی گریلا اگر با شعار «دفاع مشروع» به استقبال جنگ سرنوشت برود شکست خواهد خورد و باید با تغییر استراتژی از حالت دفاعی و پیش گیرانه به جنگ پیش دستانه، ارتش و سپاه ترکیه و ایران را در خاک خود زمینگیر کرده و مانع از غملیات مشترک آن ها علیه خود شود و هم زمان مردم شهرها را علیه حاکمیت دشمنان خود شورانیده و آن ها را گیج و سردرگم نماید.
پاراگراف آخر این مقاله با این جملات تزیین می شود که:
... اگرچه دیگر چاشنی تاسیس کشور مستقل کرد در خاورمیانه روشن شده است و حتی متعصب ترین ترک ها و اعراب و فارس ها نیز دیگر امیدی به تداوم اثربخشی سیم های خاردار حایل میان کردها ندارند اما شاید سیاست های تنگ نظرانه و کوتاه اندیشی بعضی رهبران کرد و تن ندادن به یک جبهه ملی واحد سیاست گزاران منطقه ای را وادار سازد این بزرگ ترین زایمان خاورمیانه در یک سده اخیر را کمی به تاخیر بیاندازند و اولویت های بعدی را که شامل تغییر رژِیم ها به منظور تسکین موقت ارگانیسم اکنون در شرف موت خاورمیانه است در دستور کار آن ها قرار دهد که در اینصورت شاید یک ربع قرن دیگر باید برای دیدن این چارچوب سیاسی سهل اما ممتنع تحمل های بسیار به بهای اشک و عرق و خون ملت ها و ظهور احتمالی و تکثیر شونده میکروب های حرفه ای در قالب دیکتاتورهای بیمار و خونخوار کرد.
توضیحات تکمیلی
- نویسنده مقاله آلی آنیتالوف افسر سابق ستاد ارتش اتحاد جماهیر شوروی سابق و عضو حزب کمونست این کشور به نمایندگی از منطقه کارگاندا بوده است. مقاله در آخرین ویژه نامه کاراگاندای نشریه ازیاکنو به چاپ رسیده است. این مقاله توسط خبرنگاران آژانس سنه نیوز به فارسی ترجمه شده است.

نتیجه گیری
باین ترتیب، حکوت اسلامی ایران، در طول سی و یک سال حاکمیت‌ خشونت بار خود، همواره با طرح و نقشه های از پیش تعیین شده و هدف مند سرکوب و ترور و قتل عام های سیاسی را در کردستان بە اجرا درآوردە آست.
میلیتاریسم و امنیتی کردن کردستان، بزرگ ترین و اصلی ترین مانع بر سر راه توسعه اقتصادی و اجتماعی است. نتیجه این رویکرد امنیتی - پلیسی حکومت اسلامی سبب شده که امروز کردستان عقب تر از مابقی ایران است.
تاریخ مردم کرد در خاورمیانه، تاریخ ستم بر این مردم و سرکوب و کشتار آن ها به دلیل تلاش برای دست یابی به حق و حقوق عادلانه شان است. این مردم ستم دیده همواره در سوریه، عراق، ترکیه و ایران سرکوب و کشتار شده اند. بر این اساس کم تر خانواده کرد را می توان سراغ داشت که عضو و یا اعضایی از خانواده خود را در راه مبارزه بر حق و عادلانه از دست ندهد و یا اعدام نگردد. در فقر و محرویمت نگه داشتن و کوچ اجباری نیز بخش دیگری از ستم و سرکوب های سیاسی مردم کرد توسط حاکمان قداره بند است. اما همه این سرکوب ها و قتل عام ها نتوانسته جلو رشد و گسترش مبارزه آزادی خواهانه و برابری طلبانه این مردم را بگیرد. بر این اساس دست کم از نیمه‌ دوم  قرن بیستم مردم کرد آگاهانه برای رسیدن به حقوق خود مبارزه کرده است.
باین ترتیب، وضعیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی خاورمیانه و به ‌خصوص اوضاع داخلی  ایران و کردستان ایران، موضع‌ گیری جدی علیه سرکوب ها و کشتارهای دولت ها امری ضروری و انسانی است.
در این میان ناسیونالیسم کرد را نیز باید همواره مورد نقد قرار داد. چرا که این گرایش یکی از بیماری‌ های مسری سیاست های مدرن است که باید با آن مبارزه‌  نظری کرد. ناسیونالیسم در میان هر ملتی تعدیل شده میلیتاریسم است و به تفرقه و جنگ دامن می زند.
این که مردم کرد و هر مردم دیگری در مقابل سرکوب و خشونت سیستماتیک دولتی، دست به مقاومت و حتا دست به مبارزه مسلحانه می زنند حق طبیعی شان است و قابل دفاع می باشد. سئوال اساسی این است که در مقابل آدم کشان حرفه ای تا دندان نیز مسلح حکومت اسلامی، غیر از خشونت، میلیتاریسم و قتل عام راه دیگری نمی شناسد، چه باید کرد؟ هیچ کس عاشق اسلحه و کشتن و کشته شدن نیست بنابراین، کاش روزی برسد که صدای سلاح ها برای همیشه خاموش گردد! اما امر مبارزه با حکومت های دیکتاتوری تنها از طریق مبارزه مدنی و سیاسی امکان پذیر نیست مثلا حکومت اسلامی هر کسی را دستگیر می کند با اتهامات کاذبی چون به خطر انداختن «امنیت ملی» و «برهم زدن نظم جامعه» و غیره زیر شکنجه قرار می دهد و اعدام می کند. از این رو، دست بردن به اسحله در شرایط حساس تاریخی و در شرایطی که جنبش اجتماعی در حال پیشروی است برای عقب زدن نیروهای نظامی دشمن اجتناب ناپذیر است. بر این اساس، در حالی که باید مبارزه مدنی و سیاسی خود را با فرهنگ سیاسی بالایی پیش برد در عین حال در صورت لزوم  و در جهت عقب راندن نیروهای سرکوبگر باید به اسلحه نیز دست برد.
شرح حال اول ماه می سنندج و اعدام جمال چراغ ویسی سخن ران اول ماه و اول ماه می سقز و زندانی کردن مکرر محمود صالحی و هم فکران او، و هم چنین شرح شکنجه های فرزاد کمانگر، معلم کردی که اتهامش را تا آخرین لحظه حیاتش نپذیرفت و شیرین علم هولی را همه شنیده اند. آن چه که در بالا به آن ها اشاره کردیم فقط نمونه هایی از انبوه جنایات حکومت اسلامی هستند. مقامات قضایی حکومت اسلامی، حتا جنازه فرزاد و شیرین این دو زندانی سیاسی اعدام شده را به خانواده هایشان تحویل ندادند. در واقع مردم کرد به بهانه های گوناگون و در تاریخ های مختلف به روش های تکان دهنده ای سرکوب و کشتار شده اند.
مردم آزاده و انقلابی کردستان، می خواهند که به میلیتاریسم، تروریسم و خشونت دولتی و در محرومیت اقتصادی قرار دادن مردم کردستان پایان داده شود؛ مردم کردستان، خواهان آزادی بیان و عقیده و اجتماعات و احزاب هستند و می خواهند آزادانه و بدون هیچ گونه فشار و تهدید امنیتی تشکل های کارگران، زنان، دانش جویان، روشنفکران و هنرمندان و دیگر تشکل ها صنفی، مدنی و سیاسی ایجاد کنند و در تعیین سرنوشت خویش مستقیما مشارکت داشته باشند. مردم این منطقه می خواهند در مدارس زبان شان تدریس شود.
مردم حق طلب و آزادی خواه و عموما گرایشات چپ و کمونیست کردستان، چنین باوری ندارند که حکومت اسلامی، فقط خواست های مردم کردستان را برآورد کند، بلکه آن ها در همبستگی و هم سرنوشتی مشترک با مبارزه کارگران، زنان، دانش جوانان، روشنفکران و مردم آزاده و تحت ستم سراسر ایران در تلاشند همه این خواست ها و مطالبات در سراسر ایران به حکومت اسلامی تحمیل شود. بر این اساس، این گرایشات بر خلاف گرایشات ناسیونالیست کرد، گرایش چپ جامعه کردستان، کسب آزادی مردم کردستان را نه از طریق غرق شدن در مسایل محلی، بلکه در همبستگی و اشتراک در مبارزه سراسری ایران در جهت سرنگونی حکومت اسلامی با افق و چشم انداز برپایی یک جامعه آزاد و برابر و عدالت جو می بینند. تنها با استراتژی کمونیستی است که جامعه می تواند بدون در نظر گرفتن ملیت، جنیست، باورهای مذهبی و گرایشات سیاسی، همه شهروندان از حقوق یک سان و برابری برخوردار باشند و هیچ کس بر کس دیگری برتری نداشته باشد.

نوزدهم مهر ۱۳۸۹ - یازدهم اکتبر ۲۰۱۰
بهرام رحمانی
bamdadpress@ownit.nu
منبع: سایت دیدگاه

تبیین بحران

| 0 نظر
برگردان: بهزاد باقریHarvey.jpg 

دیوید هاروی پروفسور برجسته انسان شناسی و جغرافیا در مرکز تحصیلات عالی دانشگاه شهری نیویورک (CUNY) ، مدیر مرکز مکان ، فرهنگ و سیاست و نیز مولف کتابهای زیادی از جمله امپریالیسم نوین ، تاریخ مختصر نئولیبرالیسم ، محدودیت های سرمایه ، راهنمای کاپیتال مارکس و معمای کاپیتال است . وی قریب به چهل سال مدرس کتاب کاپیتال مارکس بوده است . در اینجا هکتور اگردانو در نیویورک با دیوید هاروی درباره کتاب اخیرش معمای کاپیتال [The Enigma Of Capital :And The Crises Of Capitalism, published by Profile Books March ۲۰۱۰] ، بحران اقتصادی و پاسخ به آن از جانب چپ صحبت میکند .


در کتاب معمای کاپیتال ، شما به اقتصاددانان بستر اصلی بدلیل بازماندن از پیشبینی بحران حمله میکنید . آیا میتوانید بگوئید چرا اقتصاددانان بورژوائی از [پیشبینی] بحران در حال ظهور بازماندند در حالیکه بسیاری از مارکسیستها آنرا پیشگوئی  کردند . در این مورد چگونه مارکسیسم برتر از اقتصاد بورژوائی است ؟

دیوید هاروی : من فکر میکنم که ایده مرکزی مارکسیسم البته ایده تضاد است ، که نظام سرمایه داری از اساس در آن همیشه بعنوان نظامی دربرگیرنده یک سری تضادها نگریسته میشود که با هم برخورد کرده و جامعه ای را میسازند که همیشه مبتنی بر انواع گوناگون تنش هاست . برای نمونه تنش میان کار و سرمایه یکی از نمونه های واضح آن است که هر مارکسیستی به آن توجه دارد - درونمایه مبارزه طبقاتی . ولی تنشهای دیگری هم وجود دارند ؛ میان تولید و مصرف ، ارزش مصرف و ارزش مبادله . تمامی این تنشها وجود دارند .
یک خانه برای چه منظوری وجود دارد ؟ یک ارزش مصرف است که مردم میتوانند در آن زندگیشان را بگذرانند یا یک ارزش مبادله است ؟ آنچه که ما برای مثال در بحران اخیر دیدیم ، طریقه مشخصی است که در آن این تنش میان ارزش مصرف و ارزش مبادله به یک بحران عظیم بدل میشود . بنابراین از دیدگاه مارکسیستی تنشها همواره وجود دارند و تنها مساله جالب این است که چه زمانی این تنشها به یک بحران و بی ثباتی عظیم بدل میشوند و بنابراین باید بوسیله تجدید آرایش نیروهای سرمایه داری حل شوند ،البته اگر بحران ، درون سیستم بخواهد حل شود .
الآن جوکی درباره مارکسیستها وجود دارد ، اینکه آنها بدرستی بیست بحران از سه بحران اخیر را پیش بینی کرده اند ! بنابراین ما همیشه باید مواظب گفتن این نکته باشیم که یک تضاد درحال تبدیل شدن به یک بحران است و یا اینکه این آخرین بحران خواهد بود . آنچه تئوری مارکسیستی به ما میگوید این است که چیزی بنام سرمایه داری باثبات وجود ندارد . برای مثال هنگامیکه اقتصاددانان از بن برنانکه تا پل کروگمن شروع به صحبت درباره دهه نود بعنوان "دهه تعدیل اقتصادی بزرگ" کردند یا هنگامیکه گفتند گرایشات بحران زا از بین رفته اند ، از زاویه دید مارکسیستی شما میدانید که وضعیت هرگز اینگونه نخواهد بود . بمانند سالهای ۲۰۰۴-۲۰۰۵ ، حتی قبل از آنکه وی رئیس بانک مرکزی ایالات متحده شود ، برنانکه از گرایشات موجد بی ثباتی بعنوان چیزهائی ضعیف و کاملا غیرنگران کننده صحبت میکرد . اقتصاددانان پیرو وضع موجود فهمی از جامعه دارند که مبتنی بر آنچیزی است که آنها بعنوان گرایش به سمت تعادل درنظر میگیرند ؛ اینکه هر زمان بازار بدرستی درون یک چارچوب نهادی مناسب - شامل درجه ای از مقررات مند کردن قراردادها و حقوق مالکیت خصوصی - اداره شود باعث ایجاد وضعیت تعادل خواهد شد . بنابراین اقتصاد دانان پیرو وضع موجود همواره از گرایش به سمت همگرائی و تعادل صحبت میکنند و اینکه تعادل بوسیله ترکیب درست سیاستها تا جائیکه یک عامل خارجی نظم سیستم را برهم نزند ، فراهم میشود . مشکلات خارجی باصطلاح بلایای طبیعی ، جنگها ، منازعات ژئوپلیتیکی و سیاستهای حمایت از صنایع داخلی (پروتکسیونیسم) هستند . بحران آنزمانی روی میدهد که این عوامل دخالتگر خارجی ما را از راهمان به سمت تعادل،که همیشه امکان ایجاد آن هست، منحرف کنند .
از دیدگاهی مارکسیستی ، تعادل شرایطی غیر معمول است . همیشه نیروهائی هستند این وضعیت را برهم میزنند و [این نیروها] در درون دینامیسم خود سیستم اند. بنابراین مارکسیسم این مساله را بگونه ای بسیار متفاوت می بیند . اما ، دوباره به این نکته برمیگردم که شما از زاویه ای مارکسیستی باید همیشه مراقب باشید که نگوئید " بله این هم از بحران اقتصادی آینده و این دیگر بحران آخر است " . آنچه که من برای مثال تلاش کرده ام در معمای کاپیتال انجام دهم این است که بطور مشخص  درباره درونمایه تناقضات درونی سرمایه داری صحبت کنم ، که چگونه برطرف کردن بحران دهه ۷۰ ، ترکیبی را ایجاد کرد که این نوع بحرانی را که در سه چهار سال اخیر اطراف ما را گرفته ایجاد کرد . سپس این مساله ما را بسوی پرسش بزرگتری میبرد : چه تنظیماتی محتملا درون دینامیسم سرمایه داری رخ خواهد داد که پایه های بحران جدید بعدی را ایجاد میکند ؟
 
آیا فکر میکنید که این بحران اقتصادی همچنین بحرانی را در ایدئولوژی نئولیبرال نشان میدهد ؟

دیوید هاروی : من فکر میکنم مشروعیت تئوری نئولیبرال زیر سوال رفته است . بسیاری از کسانی که زمانی جدا معتقد به کارائی بازار بودند اکنون می پذیرند که اشتباه میکرده اند . تقریبا اجماعی در میان اقتصاددانان در حال ظهور است که اشکال قویتر دخالت در اقتصاد را برای برون رفت از بحران و باثبات کردن سیستم لازم میداند . بحثهای تیپیک نئولیبرال که در دهه های ۷۰ و ۸۰ برای خلاص شدن از بحران بکارگرفته شدند - شامل این بحث که بحران بدلیل وجود اتحادیه های کارگری حریص ، نیروی کار زیاده خواه و اینکه نیروی کار دستمزدهای بالائی میگیرد ایجاد شده - دیگر بدرد نمیخورند . شما دیگر نمیتوانید چنین بحثهائی را مطرح کنید . در حقیقت اگر بحثی بخواهد مطرح شود این است که نیروی کار در شرایط کنونی بسیار ضعیف است . البته از لحاظ ایدئولوژیک خیلی دشوار است که از حزب جمهوریخواه و جناح راست حزب دمکرات انتظار داشته باشیم که بگویند راه حل بحران در شرایط کنونی  تقویت دوباره نیروی کار است .
تنها جائی که ابتدائا میتوان نشانه هایی از این مساله را یافت، چین است . حکومت مرکزی چین برای اولین بار اجازه داد تا این مساله آشکار شود که یک اعتصاب کارگری عظیم توسط اتحادیه های تحت رهبری حزب کمونیست سازمان پیدا نکرده  بلکه اعتصابی خودجوش بوده است . ما اعتصاب در شرکت هوندا را دیدیم که موجب سی تا چهل درصد افزایش دستمزدها شد . مبارزه ای هم در فاکس کان وجود دارد که دارد دستمزدها را دوبرابر میکند .  بنظر میرسد که دولت چین اکنون در حال تقویت نیروی کار به طریقی است که ما آنرا در بقیه کشورهای پیشرفته سرمایه داری در اروپا و آمریکا مشاهده نمیکنیم . 

بر اساس آنچه که اکنون توسط دولتها و اقتصاددانان بستر اصلی در حال انجام است چه چیزی جایگزین ایدئولوژی نئولیبرال میشود ؟

دیوید هاروی : تئوری نئولیبرالی ای وجود دارد که به واقع هیچوقت کار نکرد . مارگارت تاچر آزمایشش کرد ولی پس از سه چهار سال شکست خورد . پس از آن یک تئوری پراگماتیک نئولیبرال وجود داشت که مداوما از بازار آزاد و عقب راندن دولت از دخالت در اقتصاد دفاع میکرد . اما در عمل این تئوری همیشه درباره تقویت نهادهای مالی بود . برای مثال در بحران بدهی مکزیک خزانه داری و صندوق بین المللی پول احیا شده برای نجات بانکداران نیویورکی به مکزیک پول فرستادند . چیزی که آنجا اتفاق افتاد شروع اهمال اقتصادی عمدی [moral hazard] درون سیستم بود .  بنابراین نظم اخیر همیشه مبتنی بود بر تصمیم به تزریق پول به نهادهای مالی به هر قیمت .
این مساله اکیدا موافق تئوری نئولیبرال نیست . ایدئولوژی نئولیبرال ، در شکل نابش ، میگوید : "خود شما رختخوابی را فراهم میکنید که روی آن میخوابید . اگر بد سرمایه گذاری کنید و ورشکست شوید ، خیلی بد است" . همین الآن چیزی که میبینیم معضل ایدئولوژی فرمال است که میخواهد دولت را بیرون از همه چیز نگه دارد ولی در عین حال [میخواهد] دولت به هزینه عموم مردم نیاز به تزریق پول به نهادهای مالی را دربست بپذیرد . در اینجا کشمکشهائی پدید می آیند به این دلیل که در راست و چپ طیف سیاست افرادی هستند که با این مساله موافق نیستند . تا جائی که من میبینم هیچ تمایلی برای تغییر این تز وجود ندارد که چیزی است که باید انجام گیرد . پس از آن این مشکل بوجود می آید که بحران به جای دیگری منتقل شده است . یکی از تزهائی که در معمای کاپیتال برای من بسیار مهم است این است که سرمایه گرایشات بحرانزای خود را حل نمیکند بلکه صرفا جای آنها را تغییر میدهد . ما تقریبا بحران بانکی را حل کرده ایم اما دچار یک بحران بدهی مسلط بر امور مالی دولتها شده ایم . شما میتوانید بوضوح آنرا در اروپای جنوبی ،یونان، اسپانیا و پرتغال مشاهده کنید . در داخل ایالات متحده ما بحران مالی ای داریم که برای مثال در کالیفرنیا ، که یکی از بزرگترین بودجه های دولتی را در جهان دارد ، ظاهر میشود و مشکلی جدی است . بنابراین ما مکان بحران را از نهادهای مالی به مالیه دولتی انتقال داده ایم .
سپس پرسش بزرگی وجود دارد که چگونه این مسئله میخواهد توضیح داده شود و  این امر اکنون مهمترین دستور کار ماست . پارسال همین موقع مسئله این بود که چگونه باید بانکها را ثبات بخشید ، اما اکنون این است که چگونه باید مالیه دولتی را باثبات کرد و این مسئله ای نیست که به آسانی حل شود ؛ چیزی که ما در عرض ده یا پانزده سال آینده باید با آن درگیر باشیم . به موازات این امر ، از آنجائی که آنها میکوشند از طریق تحمیل ریاضت اقتصادی و سیاستهای صرفه جوئی  ، مالیه دولتی را ثبات بخشند ، دارند نرخ بالائی از بیکاری را تثبیت میکنند . این مسئله ای است که دارد ظهور میکند . آنها بحران را به نهادهای مالی انداختند سپس به مالیه دولتی و سپس به گرده مردم از جنبه تحمیل ریاضت و صرفه جوئی اقتصادی و بیکاری . مسئله اصلی این است که مردم چگونه  پاسخ خواهند داد ؟ تا حدودی این پاسخ را میتوان در اعتصابهای یونان و اسپانیا و آژیتاسیون هائی دید که در دانشگاه کالیفرنیا جریان دارد جائیکه ما عملا مقاومتهای عمومی ای را علیه شیوه ای که از طریق آن مالیه دولتی به خرج مردم تثبیت میشود شاهدیم . مالیه دولتی به این دلیل به آشفتگی افتاد که آنها نهادهای مالی را به شیوه ای ثبات بخشیدند که تاثیرات زنجیره ای اش را [بر دیگر بخشهای اقتصاد] میگذارد . اینکه آخر سر نتیجه چه خواهد شد ، بنظر من ، بشدت به این بستگی دارد که مبارزه طبقاتی چگونه تکامل می یابد . اما این جدال ، مبارزه ای رو در رو با ساز و برگها و قدرت دولتی ای است که میگوید "شما مردم اید که باید هزینه های این بحران را متحمل شوید " و بسیاری از مردم میگویند : "نه ما نباید هزینه های بحران را تحمل کنیم . این بانکدارها ، سرمایه گذاران و طبقات بالا هستند که باید هزینه های بحران را بپردازند " - کسانی که روی هم رفته - برخی شان متحمل ضرباتی شده اند - اما بسیاری از آنها سالم و سرحال از بحران بیرون آمده اند . بنابراین ما میبینیم که دینامیسم مبارزه طبقاتی در حال آشکار شدن است .
 
همانطور که اشاره کردید ، در ایالات متحده و اروپا سیاستهای صرفه جوئی اقتصادی آغاز شده اند . آیا شما فکر میکنید این سیاستها بحران را برطرف خواهند کرد ؟

دیوید هاروی : سیاستهای صرفه جوئی اقتصادی میتوانند به حل بحران مالی دولتی کمک کنند اما به همان شیوه ای این بحران از شیوه برطرف کردن [بحران] بانک ها سربرآورد . مسئله اصلی این است که این سیاست چه نوعی از بحران را بوجود می آورد . و البته این سیاستها یک بحران بیکاری را بوجود خواهند آورد . اینجا در نیویورک صحبت از کاهش عظیم بودجه و بیکاری گسترده در بخش دولتی است .بویژه آنچه این اقدام ایجاد میکند مبارزه ای گسترده میان دولت و اتحادیه های کارگری بخش دولتی است . ما تقریبا میبینیم ، همانطور که در یونان و اسپانیا دیدیم ، که مبارزه ای گسترده بدلیل انتقال بحران سر بر می آورد . و این مساله به تز من ارجاع دارد که بحران حل نمیشود بلکه بسادگی از یک حوزه به حوزه ای دیگر انتقال می یابد .
 
درباره پاسخ چپ به کاهش بودجه چگونه فکر میکنید و مسیر رو به جلو برای چپ را در چه میبینید ؟

دیوید هاروی : این بستگی به این دارد که چه کسی را چپ بنامید . گروهبندیهای بسیاری در چپ وجود دارد که از اوضاع ناراضی اند ، اما من نمیتوانم یک تحلیل واحد از اینکه ماهیت مسئله چیست را در چپ ببینم. از بسیاری جهات من راه حل های بسیار و آرایش های گوناگون تشکیلاتی را میبینم . بنابراین من فکر میکنم از جهت پاسخ به وضع موجود در کنار هم نیستند . من فکر میکنم به درجه ای که بحران به سمت اتحادیه های بخش دولتی در حال حرکت است  محتملا پاسخی به صورت یک مبارزه طبقاتی کلاسیک به نسبت دوره ای که بحران در بخش بانکی قرار داشت را شاهد خواهیم بود . این مسئله به همگرائی بسیاری از نیروهای چپ حول این محور می انجامد که ما باید از مردم در مقابل سیاستهای صرفه جوئی و ریاضت اقتصادی که دولت در صدد اجرای آن است، حمایت کنیم . فکر میکنم شرایط عینی که در آن بحران آشکار میشود محتملا به سیاستهای متحد تری از جانب چپ منجر میشود ، اما کماکان فرقه بندی های زیادی در چپ وجود دارد .
بعض وقتها من با گفتن این مسئله به دردسر می افتم ، اما برای مثال خط آتونومیستهای آنارشیست نمیخواهد قدرت دولتی را بدست بیاورد و اعتقادی هم به آن ندارد اگرچه اکنون تغییر جهت هایی میان بعضی از تئوریسین های اصلی این جریان وجود دارد . فکر میکنم این مساله جالب است که در آخرین کتاب هارت و نگری ، آنها در مقابل ایده کسب قدرت دولتی نمی ایستند که در این حوزه  بسیار غیرمعمول است ؛ بنابراین این ایده ممکن است تغییر یابد . من فکر میکنم گرایشات کلاسیک دست چپی ، من در اینجا درباب سوسیال دمکراسی صحبت نمیکنم بلکه منظورم گرایشات مارکسیستی و کمونیستی است ، مشکلی دارند که من در اینجا از منظری کلی به آن میپردازم . مفهوم کارگر کارخانه بمثابه چهره پیشقراول انقلاب که انقلاب را ایجاد خواهد کرد ؛ من فکر نمیکنم این مفهوم بکار بیاید ، حتی فکر نمیکنم که هیچوقت  به خوبی بکار آمده باشد . شما باید مفهوم وسیع تری از یک  ائتلاف نیروها را داشته باشید که در آن طبقه کارگر سنتی عنصر مهمی است ولی ضرورتا عنصری نیست که نقش رهبری کننده را داشته باشد .  ترکیب بندی رهبری باید حول تمامی مردم درگیر در این مبارزه تکامل یابد . برای مثال یکی از حوزه های مورد عاقه من آنهائی هستند که درگیر تولید شهرنشینی (urbanization) هستند ؛ مردمی که شهرها را میسازند و مردمی که زندگی شهری را تولید میکنند . هم اکنون به درجه ای که جدال به سمت مبارزه میان کارگران بخش دولتی و سازوبرگهای دولتی (state apparatuses) میرود ، شکل مبارزه ویژه ای خواهد بود که پایه آن در کارخانه ها نیست . این اتحادیه معلمان و گروههائی از این قبیل خواهند بود که به سمت ایفای نقش پیشاهنگ سوق داده میشوند . بنابراین بنظر من گروههای چپ باید بنشینند و از خود بپرسند که چه کسی نقش پیشقراول را در شرایط جاری ایفا خواهد کرد و سیاست ما در قبال دولتها ی مرکزی و به همان نسبت اشکال تعاونی چه باید باشد.
 
مارکسیسم همواره راجع به تفسیر و تغییر جهان بوده است . فکر میکنید مارکسیسم باید در برساختن یک مقاومت جدید با هدف تغییر جامعه چه نقشی ایفا کند ؟

دیوید هاروی : فکر کنم مارکسیسم نقشی کلیدی دارد. از چشم انداز من شکست اشکال دیگر فهم اقتصاد سیاسی اکنون آشکار است و این امکان اکنون وجود دارد که در صدد ایجاد درک مارکسیستی روشنتری از اینکه اقتصاد سیاسی چگونه کار میکند برآییم . بنابراین از نظر من در این سطح از نقد مارکسیسم نقش مهمی برای ایفا کردن دارد. همچنین فکر میکنم تاریخ مارکسیسم و سویه سازنده اش یک حافظه جمعی است که میتواند از لحاظ سیاسی بکار گرفته شود . و این بحث باید بطور شفاف مطرح شود که درجه استانداردهای زندگی که ما در دهه هفتاد بدست آوردیم ارتباط محکمی داشت با دینامیسم مبارزه طبقاتی به شیوه ای که در ۱۹۱۷ رخ داد و حتی آنچه در دهه ۳۰  در این کشور [ایالات متحده آمریکا] روی داد .
داستانی وجود دارد که میگوید مارکسیسم شکست خورده است - خب اینطور نیست و بطور واقعی نقش سازنده بسیاری برای ایفا کردن دارد .  در عین حال در داخل مارکسیسم ما باید به شیوه ای بسیار انتقادی به آنچه که من آنرا ادراک محافظه کارانه و حتی دگماتیک از جهان میدانم به عقب نگاه کنیم . برای مثال ما نمیتوانیم بسادگی به عقب برگردیم و به لنین به این عنوان که یکنوع راه حل ارائه میدهد اشاره کنیم . آنچه که یک مارکسیست خوب انجام میدهد این است که به شرایط موجود نگاه کند و دوباره کلا تحلیلی دیگر با استفاده از متد مارکس برای سنجش و فهم دینامیسم شرایط موجود ارائه دهد ؛ و بنابراین تلاش کند تا  با دخالت در جامعه آنرا به سمت راه حلهایی دموکراتیک تر و برابرتر سوق دهد ، راه حلهائی که کاملا غیرسرمایه دارانه باشند . من فکر میکنم مارکسیسم بعنوان یک تئوری انقلابی و یک پراتیک انقلابی چیزهای بسیاری برای آموزش دادن دارد . میراث تاریخی عظیمی وجود دارد ، ولی ما باید به این میراث با دیدگاهی انتقادی درباره کارهای درست و نادرستی که انجام شده نزدیک شویم . و من گمان میکنم اکنون آن لحظه خطیر برای بازنمایاندن این است که بحث مارکسیسم راجع به چیست  و فکر میکنم بسیاری از مردم مایل به شنیدن این بحثها هستند . نظرسنجی حیرت آوری از مرکز تحقیقات پو (Pew Research Center) بیرون آمده که میگوید تنها چهل و سه درصد مردم در این کشور بطور واقع فکر میکنند سرمایه داری خوب است ، و من فکر میکنم مشخصا در میان جوانان بین سنین هجده تا سی ، چهل و سه درصد فکر میکنند سوسیالیسم بهتر خواهد بود . بنابراین در این کشور افرادی از نوع گلن بک (مجری و مفسر محافظه کار رادیو و تلویزیون در آمریکا) قطعا پریشان خواهند شد از اینکه انقلابی آرام در زمینه افکار و اعتقادات در جریان است و ما میتوانیم آن را با تولید بحث و نظریه تقویت کنیم . مشارکت من این بود که کتاب معمای کاپیتال را بنویسم که برای مردم قابل فهم است و آنها میتوانند [با خواندن آن] فهم درستی از آنچه که یک بحث مارکسیستی است بدست آورند بدون اینکه نسبت به آن خیلی دگماتیک و مغرورانه برخورد کنند . بنابراین بنظر من این جائی است که اکنون ما باید خودمان را در آن قرار دهیم .

برگرفته از :
International Socialist Review , Issue ۷۳ , September-October ۲۰۱۰

تناقضات جنسیت یا رفاه کافی برای خرید یک همسر

| 0 نظر
joditlarber.jpg
صحبت درباره ی جنسیت برای بیشتر مردم مانند آن است که آدم از روشنی آفتاب بگوید. جنسیت آنقدر عادی و در زندگی روزمره جا افتاده است که طرح پرسش درباره ی فرضیات و پیش فرض های بدیهی آن مانند این است که برآمدن خورشید را مورد سوال قرار داده باشیم. جنسیت آنقدر در روند زندگی همگانی جریان دارد که اجتماع تصور می کند این پدیده یک چیز ذاتی در ژن های ماست. برای بیشتر مردم، باور به این موضوع که جنسیت مرتبا توسط مناسبات انسانی در زندگی اجتماعی تولید و بازتولید می شود و الگو و نظم اجتماعی را می سازد، دشوار است. با این حال جنسیت، مانند فرهنگ، محصولی انسانی است و وابسته به عمل مداوم و پیوسته یک یک افراد جامعه به جنسیت است.

هر آدمی به جنسیت "عمل می کند" بدون اینکه درباره ی آن بیاندیشد. امروز در مترو، مرد شیکپوشی را دیدم که بچه ی یکساله ای را در کالسکه حمل می کرد. دیروز هم در اتوبوس به مردی برخوردم که کودک لاغرش را در بغل گرفته بود. دیدن چنین مردانی که مراقبت از بچه های کوچک شان را بعهده گرفته اند در فضای عمومی، حداقل در شهر نیویورک، هر روز بیشتر از گذشته امری عادی تلقی می شود. با این حال کاملا مشخص بود که مردم به این دو مرد خیره شده اند و یا به آنها لبخندی از روی تحسین تحویل می دادند. همه مشغول عمل کردن به جنسیت بودند: آن دو مرد که نقش معمول جنسیتی پدر را تغییر داده بودند و همینطور مسافران که بی سر و صدا آن دو را تشویق می کردند.

با این حال اما صورت های دیگری هم در عمل کردن به جنسیت در جریان بود که کمتر به آن توجه می شد. بچه ی کوچک یک کلاه سفید بافتنی بر سر داشت و لباسش هم سفید بود. نمی شد بگویی که او پسر است یا دختر. آن بچه ای هم که در کالسکه توسط پدرش حمل می شد، یک پیراهن آبی و شلوار تیره به تن داشت. وقتی که می خواستند از مترو پیاده شوند پدر یک کلاه بیسبال روی سر بچه گذاشت. ابتدا فکر کردم که بچه حتما باید پسر باشد ولی چند ثانیه بعد، برق گوشواره های بچه را دیدم و کفش های گلدار و جوراب های توردارش را. پس پسر نبود. به نقش جنسیتی عمل شده بود.

جنسیت، بخشی کاملا آشنا و عجین شده با زندگی روزمره ی ماست تا حدی که اگر بخواهیم به این مسئله توجه کنیم که مردان و زنان چطور به نقش های جنسیتی شان عمل می کنند، انتظارات مان دچار اختلال عمدی می شود. نشانه های جنسیتی آنقدر فراگیرند و حضور دارند که اغلب مورد توجه ما قرار نمی گیرند، مگر وقتی که حضور نداشته باشند یا حضورشان مبهم باشد. در این صورت ما احساس راحتی نمی کنیم تا موقعی که بتوانیم شخص مقابل را در جایگاه جنسیتی خودش قرار بدهیم. در غیر این صورت احساس می کنیم که از نظر اجتماعی در جای خود قرار ندارد. در اجتماعی که در آن زندگی می کنیم این جایگاه جنسیتی علاوه بر مرد یا زن بودن، می تواند "مبدل پوشی جنسی" (فردی که لباس جنس مخالف خود را به تن می کند) هم باشد و همینطور ترانسکشوال (فردی که عمل جراحی تغییر جنسی انجام داده). مبدل پوش های جنسی و ترانسکشوال ها به طور دقیقی جایگاه جنسیتی خودشان را از راه پوشش، طرز حرف زدن، راه رفتن و حرکات معین می کنند. حرکاتی که زنان یا مردان (همان جنسی که می خواهند آن باشند) به طور "نرمال و عادی" به آن عمل می کنند.

برای هر فرد، برساخته شدن جنسیت با انتقال به یک کاتگوری یا مقوله ی جنسی بر اساس دستگاه تناسلی اش هنگام تولد، آغاز می شود. به بچه ها از همان دوران نوزادی آن طور لباس می پوشند و سر و رویشان را می آرایند تا جنسیت شان مشخص باشد. چون والدین آنها نمی خواهند به طور مداوم مورد این پرسش قرار بگیرند که آیا بچه دختر است یا پسر؟ یک مقوله و کاتگوری جنسی از راه نامگذاری، لباس و دیگر علامت های جنسیتی، به یک جایگاه جنسیتی تبدیل می شود. آنگاه که جنسیت یک بچه تثبیت شد، رفتار دیگران با او بستگی به آن جایگاه جنسیتی اش دارد، و بچه ها به این رفتار متفاوت دیگران با احساساتی متفاوت و رفتاری متفاوت همگون با آن کاتگوری جنسیتی پاسخ می دهند. همین که بچه ها قادر به حرف زدن می شوند، آغاز به ارجاع دادن به عضویت در جایگاه جنسیتی شان می کنند. جایگاه جنسی، دیگر تا هنگام بلوغ نقشی بازی نمی کند ولی هنگامی که دوران بلوغ فرا می رسد احساسات و تمایلات و اعمال جنسی توسط نرم ها و انتظارات جنسیتی شکل می گیرند. پسران و دختران بالغ در یک رقص موزون جنسی که از نظر جنسیتی به طرز استادانه ای ساخته و پرداخته شده به هم نزدیک و یا از هم دور می شوند. تربیت فرزند یک امر جنسیتی است، با انتظارات متفاوتی از مادران و پدران. همچنین افراد با جنسیت های گوناگون در مشاغل متفاوتی به کار مشغول می شوند. کاری که افراد بالغ به عنوان مادر یا پدر انجام می دهند، و یا بعنوان کارگران سطح پایین یا روسای سطح بالا، اینها تجربیات زنان و مردان را شکل می دهند و اینها، احساسات متفاوت، آگاهی های متفاوت، روابط متفاوت، مهارت های متفاوت و بطور کلی بودن متفاوتی را بوجود می آورند، بودنی که آن را زنانه (feminine) و یا مردانه (masculine) می نامیم. همه ی این روندها برساخته شدن اجتماعی جنسیت را تشکیل می دهند.

نقش های جنسیتی تغییر می یابند ــ امروزه پدران از بچه های کوچک مراقبت می کنند، دختران و پسران لباس های مشابه هم می پوشند و مواد تحصیلی یکسانی دارند، مردان و زنان در محل های کار با هم کار می کنند. با اینکه بسیاری از گروه های اجتماعی سنتی بر حفظ تفاوت های جنسیتی اصرار می ورزند، در دیگر گروه های اجتماعی مرز میان این تفاوت های جنسیتی کمرنگ تر می شود. پس چرا هنوز گوشواره در گوش دختربچه ی یکساله است؟ چرا هنوز نشانه های دختر یا پسر بودن یک کودک این قدر مهم است؟ مبادا که دختری به عنوان پسر یا پسری به عنوان دختر در اجتماعی ظاهر شود؟ چه اتفاقی می افتاد که به معنی واقعی کلمه، جای این دو در اجتماع با هم عوض می شد؟

برای توضیح این که فعلیت یافتن جنسیت از همان آغاز تولد به طور مداوم و توسط همه ی افراد شروع می شود، ما نباید فقط به راههایی که افراد از طریق آنها، جنسیت را تجربه می کنند توجه کنیم بلکه باید به جنسیت به عنوان یک نهاد اجتماعی نگاه کنیم. جنسیت، به عنوان یک نهاد اجتماعی یکی از راه های اصلی برای آن است که بر طبق آن انسان ها زندگی خودشان را سازمان می دهند. اجتماع انسانی وابسته است به یک تقسیم قابل پیشبینی نیروی کار، به تعیین میزان برخورداری از کالاها و امکاناتی که در دسترس همه نیستند. وابسته است به تعیین مسئولیت سرپرستی کودکان و آنهایی که نمی توانند از خودشان مراقبت کنند. وابسته است به ارزش های مشترک و انتقال مداوم آن ارزش ها به اعضای جدید اجتماع. وابسته است به یک رهبری دارای مشروعیت. وابسته است به موسیقی، هنر، داستان ها، بازی ها و دیگر تولیدات سمبولیک. یک راه انتخاب افراد برای به عهده گرفتن وظایف مختلف، استعدادها، انگیزه ها و تخصص های آنهاست، که بر اساس دستآوردهای شان سنجیده می شوند. راه دیگر اما عبارت است از واگذاری وظایف بر اساس جنسیت، نژاد و قومیت، یعنی بر اساس منتسب بودن به یک گروه و مقوله ای از گروه های انسانی. با این که جوامع مختلف از نظر میزانی که در آنها یکی از این دو راه برای تقسیم کار و تعیین وظایف و مسئولیت ها مورد استفاده قرار می گیرد دارای تفاوت هستند، هر جامعه ای از جنسیت و سطوح سنی استفاده می کند. هر جامعه ای مردم را تقسیم می کند به: "کودکان دختر و پسر"، "دختران و پسرانی که وقت ازدواج شان است" و "زنان و مردان کاملا بالغ". بدینوسیله میان آنها وجوه تشابه و تفاوت می آفریند و برای آنها نقش ها و مسئولیت های متفاوتی تعیین می کند. خصوصیات فردی، احساسات، انگیزه ها، آرزوها و اهداف از درون این تجربیات متفاوت جاری می شوند، بصورتی که اعضای گروه های متفاوت، به افرادی متفاوت بدل می شوند. روند فعلیت یافتن جنسیت و نتایج آن بوسیله ی دین، قانون، علم و دانش و تمامی ارزش های اجتماعی، مشروعیت می یابد.

ارزش های جامعه ی غربی با این ادعا که منشاء تمامی تفاوت ها از فیزیولوژی زنانه و مردانه سرچشمه می گیرد، به مشروعیت فعلیت یافتن جنسیت می پردازد. ولی جنسیت و جنس (sex) یکسان نیستند و جنسیت به عنوان یک برساخته ی اجتماعی بطور اتوماتیک از نوع آلت تناسلی، یعنی مهم ترین تفاوت جسمی زنانه و مردانه، ناشی نمی شود. در ساخته شدن انتساب به جایگاه های گوناگون اجتماعی، تفاوت های جسمی مانند جنس، میزان رشد، رنگ پوست و اندازه ی بدن، نشانه های خام و ناپخته ای هستند. این نشانه ها، منشاء جایگاه اجتماعی جنسیت، میزان سن و نژاد نیستند. جایگاه های اجتماعی بطور دقیق توسط روندهای دستوری آموزشی، رقابتی و اجباری برساخته می شوند. هرآنچه که بوسیله ی آن، ژن ها، هورمون ها و تکامل بیولوژیک در نهادهای اجتماعی مشارکت می کنند، آن چیز هم از نظر مادی و هم از نظر کیفی توسط عملکردهای اجتماعی تغییر تحول پیدا می کند. هر نهاد اجتماعی دارای یک پایه ی مادی است، ولی فرهنگ و عملکردهای اجتماعی آن پایه را به چیزی با الگوهای کیفیتا متفاوت متحول می کنند. اقتصاد، چیزی بسیار بیشتر از تولید غذا و کالا و توزیع آنها به مصرف کنندگان است. خانواده و خویشاوندی مساوی با همخوابگی و تولید مثل نیست. اخلاقیات و باورهای دینی را نمی توان با ترس ها و تهییج شدگی مغز برابر دانست. زبان بسیار فراتر از اصواتی است که توسط زبان و تارهای صوتی تولید می شوند. هیچ کس "پول" یا "اعتبار" را بعنوان غذا نمی خورد. مفهوم "خدا" و "فرشتگان" مواد مطروحه ی علم دین شناسی (theology) هستند. نه فقط واژه ها بلکه اشیاء مانند پرچم، چیزهایی هستند که با شهروندان یک کشور "حرف" می زنند.

به همین ترتیب، جنسیت را نمی توان با تفاوت های بیولوژیک و جسمی میان انسان های نر و ماده یکی دانست. آجرهای سازنده ی جنسیت، جایگاه های برساخته شده ی اجتماعی هستند. جوامع غربی دارای تنها دو نوع جنسیت هستند: "مرد" و "زن". برخی جوامع دیگر دارای سه نوع جنسیت هستند: مردان، زنان و خنیث ها. خنیث ها مردانی (از نظر بیولوژیک) هستند که از نظر لباس پوشیدن، طرز رفتار و کار بعنوان زن تلقی می شوند. آنها نه مرد و نه زن، بلکه به زبان ما آنها زنان مردصفت (male women) هستند. جوامعی در آفریقا و در میان بومیان آمریکا هستند که در آنها جنیستی وجود دارد به نام "زنان دارای دل مردانه"، زنانی که مانند مردان کار و ازدواج می کنند و مسئولیت تربیت فرزندان را مانند مردان برعهده دارند. جایگاه اجتماعی آنها "مردان مادینه" است. آنها لازم نیست که مانند مردان رفتار کنند یا لباس بپوشند تا مسئولیتی را که شوهران و پدران دارند بر عهده شان باشد. آنچه به آنها جایگاه مرد می بخشد رفاه کافی برای خریدن یک زن (همسر) است.

مبدل پوش های جنسی و ترانسکشوال ها در جوامع مدرن غربی نزدیک ترین گروه ها به این جنسیت های ادغام شده هستند ولی آنها به عنوان یک جنسیت سوم نهادینه نشده اند. ترانسکشوال ها مردان و زنان بیولوژیکی هستند که مورد عمل جراحی تغییر جنسیت در اندام های جنسی شان قرار گرفته اند. آنها برای به نظم درآوردن آناتومی بدن شان نسبت به راه زندگی و هویت جنسیتی خود، این نوع جراحی را انجام می دهند. آنها به یک جنسیت سوم بدل نمی شوند بلکه فقط جنسیت شان را تغییر می دهند. مبدل پوش های جنسی مردانی هستند که مانند زنان زندگی می کنند یا بر عکس، ولی نمی خواهند برای تغییر جنسیت مورد جراحی قرار بگیرند. لباس اینها، طرز رفتار و آداب شان همانگونه است که در افراد جنسیت مخالف مورد انتظار است. اینها نیز جنسیت شان را تغییر می دهند، گاه بصورت موقت و گاه برای بیشتر عمرشان. زنان مبدل پوش جنسی - تا همین قرن نوزدهم- به همراه مردان در جنگ ها رزمیده اند. بعضی از اینها زنان شوهردار بوده اند و بعضی دیگر پس از جنگ بازگشته و با مردی ازدواج کرده اند. برخی از این زنان موقع درمان زخم های بدن شان افشا شده اند، برخی دیگر فقط پس از مرگ، زن بودن شان آشکار شده است.

بیلی تیپتون که یک زن بود برای کار کردن به عنوان یک موزیسین جاز، یک حرفه ی مردانه، بیشتر عمرش را مثل یک مرد زندگی کرد. او در همین سالها (۱۹۸۹) در هفتاد و چهارسالگی در گذشت و پس از خودش یک همسر زن و سه پسرخوانده از زنی که او نقش شوهرش را بازی می کرد، بر جای گذاشت. برای دوستان موزیسین اش که به همراه آنها کار و سفر کرده بود بیلی "یکی از پسرهای گروه" بود. موارد فراوانی وجود دارند از اینگونه زنان که برای دستیابی به پرستیز یا کارهای جالب مردانه، خودشان را به صورت مرد در می آورند.

بنابراین جنسیت ها، بسته به یک پایه و زمینه ی بیولوژیکی نیستند. مرزهای جنسیتی پاک شدنی هستند و تغییر سازماندهی شده ی فردی و اجتماعی از یک جنسیت به جنسیت دیگر موجب عدم توافق فرهنگی، اجتماعی یا زیبایی شناسانه (aesthetic) می گردد. این جنسیت غریب، انحرافی یا جنسیت سوم، به ما آنچه را خیلی بدیهی می دانیم نشان می دهد ــ این که مردم باید یاد بگیرند که زن یا مرد باشند. مردانی که لباس جنسیت دیگری را برای کار یا لذت بردن به تن می کنند اغلب از مجلات زنانه می آموزند که چگونه به طرز قانع کننده ای زنانه "عمل" کنند. از آنجا که مبدل پوشی جنسی گواه روشنی است بر آنکه جنسیت چگونه برساخته می شود، ماریوری گاربر (Marjorie Garber) بر آن است که این پدیده "دارای قدرتی خارق العاده برای درهم شکستن، به زیر سوال بردن و به چالش کشیدن هر مفهومی به نام هویت ماندگار و اصیل است".

پانوشت:

* - این نوشته ترجمه ی بخشی از فصل اول کتاب جودیت لاربر (Judith Lorber) است به نام "تناقضات جنسیت" (Paradoxes of Gender) از انتشارات دانشگاه ییل (۱۹۹۴).
مدرسه فمینیستی، ترجمه نریمان رحیمی

در یادمان کمونیست رزمنده «ارنستو چه گوارا»

| 0 نظر
Che_Guevara.jpg"گام اوّل آموزش توده‏ها آشنا کردن آنان با انقلاب است. هرگز وانمود نکنید که تنها با آموزش می‏توانید به آنان در کسب حقوق‏شان در حکومتی سر تا پا دیکتاتوری کمک نمائید. قبل و پیش از هر چیز به آنان کسب حقوق‏شانرا بی‏آموزید، زیرا آنان به موازات کسب پیروزی‏هایی برای شرکت در حکومت آن‏چه را که به آنان آموزش داده شده، فرا خواهند گرفت و فراتر از آن، به زودی بدون تلاشی عظیم به آموزگارانی برتر تبدیل خواهند شد".
این یکی از نکات اساسی و آموزشی «چه گوارا» پیرامون وفاداری عملی عنصر کمونیست به رهائی کارگران و زحمت‏کشان از زیر یوغ نظام‏های فاسد و گندیده‏ی سرمایه‏داری‏ست. کمونیستی که خود پای به میدان گذاشت و بهمراه دیگر یاران‏اش، انقلابی را در گوشه‏ای از جهان سازمان داد و بالاخره بمنظور بر پایی انقلابی دیگر،  علیه‏ی رژیم وابسته به امپریالیسم بولیوی در بامداد نهم اکتبر هزار و نصد و شصت و هفت، جان خود را از دست داد و توده‏های ستم‏دیده را در غم و اندوه فرو بُرد.

چهل و سه سال از مرگ و در حقیقت از جنایت سرمایه‏داران در حق یکی از رزمنده‏ترین فرزند کارگران و زحمت‏کشان جهان می‏گذرد؛ مرگی که توأم با تولدی تازه بود. در آن‏زمان جهان مدافع‏ی حقوق انسانی پی بُرد که چه انسان کمونیست و ارزش‏مندی را از دست داده است؛ پی بُرد که تغییر دنیا و زیر و رو نمودن بساط جهان‏خواران و استثمارگران منوط به تحرک عملی کمونیست‏های رزمنده است؛ پی بُرد که آرمان کمونیستی زمانی مُهر و حقانیت خود را در مقابل ایدئولوژی لجام گسیخته‏ی سرمایه‏داری خواهد کوبید که مدافعین منافع‏ی محرومان، ارگان‏های سرکوب‏گر نظام سرمایه‏داری را بی‏وقفه نشانه گیرند و گام به‏گام آنانرا از موقعیت‏شان پس زنند. «چه گوارا» چنین کرد و به همین اعتبار نام و آرمان‏اش در تاریخ جنبش کنونیستی جهان به ثبت رسید و ذهن و توجه‏ی میلیون‏ها انسان محروم، آزادی‏خواه و جوان را به سمت خود جلب نمود.
میزان، تعهد و وفاداری «چه گوارا»، به جنبش انترناسیولیستی و به تیع‏ی آن اعتقاد عمیق وی به مبارزه علیه‏ی امپریالیست‏ها و مرتجعین قابل توصیف نیست؛ به این دلیل که «چه گوارا» به همه‏ی محرومان و ستم‏دیدگان جهان تعلق داشت و بیهوده نیست که دنیای مدافع‏ی آزادی دارد از وی به نیکی یاد می‏کند و منکر شجاعت و پایداری‏اش در مقابل ارگان‏ها مسلح نظام سرمایه‏داری نیست.

دشمنان کارگران و زحمت‏کشان - در تاریخ هشتم اکتبر هزار و نصد و شصت و هفت - «چه گوارا» را دستگیر و به دست و پا وی شلیک نمودند تا بر مغز این کمونیست بی‏نظیر تسلط یابند؛ امّا مگر «چه گوارا»، «چه گوارا»ای که سال‏ها در کوران مبارزه‏ی ضد امپریالیستی سینه‏ی دشمنان را نشانه گرفته؛ «چه گوارا»ای که به همراه دیگر یاران‏اش در کوبا انقلابی را علیه‏ی جانیان بشریت به سر انجام رساند؛ «چه گوارا»ای که به کُنگو رفت تا پایه‏گذار نبرد مسلحانه‏ی دیگری گردد و بالاخره «چه گوارا»ای که سازمانده‏ی جنگ چریکی در بولیوی بود را به زانو در آورد. دشمن می‏دانست که در این نبرد نابرابر نمی‏تواند پیروز بدر آید و می‏دانست که گلوله و شکنجه یک‏لحظه در اراده‏ی حستگی ناپذیر وی خدشه‏ای وارد نخواهد ساخت. به همین دلیل فرمان قتل «چه گوارا» را در مدت زمانی کوتاه صادر نمود.

سرمایه نفس «چه گوارا» را گرفت و می‏خواست بی سر و صدا و مخفیانه جسدش را بدور از چشمان حیرت‏زده‏ی خانواده و یاران‏اش دفن نماید؛ بزعم خویش بر این باور بود که مبادا روزی محل دفن «چه گورارا»، به میدانی برای تجمع و اعتراضات توده‏ای تبدیل گردد؛ امّا بر خلاف ریاکاری مدافعین طبقات استثمارگر، خبر مرگ و نام «چه گوارا» با سرعتی غیر قابل تصور بر سر زبان‏ها افتاد و به جرأت می‏توان اذعان نمود که در مدتی بس کوتاه، نام و عکس وی با میادین اعتراضی و خیابانی در هم آمیخته شد و محرک و انرژی‏بخش اعتراضات توده‏ای علیه‏ی سرمایه‏داری تبدیل گردید.
پر واضح است‏که اعتبار چنین امری به رفتار و اعمال «چه گوارا» و آن‏هم در کوران مبارزات سیاسی‏اش علیه‏ی امپریالیسم و سرمایه‏داران وابسته در مناطق مختلف بر می‏گردد. به دلیل این‏که «چه» با فعالیت‏های انقلابی‏اش این حقیقت را به اثبات رساند که سرمایه بدون مبارزه‏ی سازمانیافته و عملی نیروهای وفادار به انقلاب کمونیستی نه تنها به عقب نخواهد نشست بلکه دامنه‏ی تعرض به جان و مال کارگران و زحمت‏کشان را گسترده و گسترده‏تر خواهد نمود.

در یک کلام سرمایه جسم «چه گوارا» را از میلیون‏ها انسان رنج‏دیده‏ی جهان گرفت؛ امّا هرگز و هرگز نتوانسته است رفتار و اعمال این کمونیست رزمنده و مقاوم را از ذهن آن‏ها پاک نماید. بی‏دلیل هم نیست که همواره و همواره و در صفوف جنبش‏های اعتراضی این شعار ظنین انداز می‏شود که «چه گوارا» نه تنها نمُرده است بلکه نام و اعمال وی در تاریخ مبارزات ضد امپریالیستی به ثبت رسید و جاودانه شده است.

شباهنگ راد
 
۱۶ مهر ۱۳۸۹
۸ اکتبر ۲۰۱۰
 

پدیده‌ی کودکان کار، پدیده‌ای جهانی و هشداردهنده است

| 0 نظر
گفت‌وگو با فرهاد حاجی میرزایی به مناسبت روز جهانی کودک
 
farhad-hajimirzaee.jpgکمیته گزارشگران حقوق بشر - مرکز یونیسف که ابتدا انجمن بین المللی ویژه کودکان سازمان ملل نام داشت در سال ۱۹۴۶ بعد از جنگ جهانی دوم در اروپا توسط انجمن عمومی سازمان ملل به منظور حمایت از کودکان ایجاد شد. در سال ۱۹۵۳ یونیسف یکی از بخش‌های دائمی در سازمان ملل گردید و روز ۸ اکتبر را «روز جهانی کودک» نام‌گذاری کرد. به همین مناسبت و به‌منظور بررسی مشکلات و موانع ایجاد یک دنیای شاد برای کودکان گفت‌وگویی خواهیم داشت با یکی از فعالان این عرصه. لطفا ابتدا خودتان را معرفی کنید:

با عرض سلام خدمت شما و خوانندگان محترمتان در ابتدا روز جهانی کودک را به تمام مردم جهان مخصوصاً کودکان عزیز تبریک می‌گویم.

فرهاد حاجی میرزایی هستم یکی از فعالین حقوق کودکان و زنان در شهرستان سنندج و مریوان که دامنه فعالیت‌هایم در رابطه با مسئله کودک، خصوصاً کودکان کار و خیابانی بوده است.

شما به عنوان یکی از فعالین دفاع از حقوق کودکان که سال‌ها در این زمینه فعالیت داشتید وضعیت کودکان مخصوصاً کودکان کار در ایران و جهان را چگونه می‌بینید؟

ابتدا من به موادی در رابطه با حقوق کودک اشاره کنم. طبق اعلامیه جهانی حقوق کودک، کودکان باید از امنیت اجتماعی و داشتن محیطی سالم و امکانات لازم برای بازی، تفریح و تغدیه، مسکن وخدمات پزشکی بدون در نظر گرفتن نژاد، جنس، مذهب، فرهنگ، رنگ پوست و یا وابستگی سیاسی، مالی، قومی و یا هرگونه تبعیض دیگری برخوردار باشند و شرایط لازم، برای آموزش و تحصیل در شرایطی برابر برای رشد و شکوفایی استعدادهایشان فراهم شود، تا بتواند موجبات پیشرفت و رشد فرهنگی آنان را مهیا کند. در اکثر موارد حتی در کشورهایی که پیمان‌نامه را امضا کرده‌اند مفاد و اصول آن را رعایت نمی‌کنند و به مواد و اصول مندرج در اعلامیه حقوق کودک پایبند نیستند.

متاسفانه بایدعرض کنم در ایران و اکثر کشورهای جهان به دلیل به انحصار درآوردن ثروت و منابع ثروت و وسایل تولید بوسیله دولت‌مردان و صاحبان قدرت و عده کمی دیگر که اکثریت آنها هم زیر مجموعه و عوامل دولت‌مردان و حاکمین هستند و به‌روز جنگ و خشونت، روز به روز وضعیت کودکان به دلیل آسیب پذیری‌شان رو به وخامت است و آمار کودکانی که روزانه قربانی خشونت و فقر گرسنگی می‌شوند، تامل برانگیز است.

پدیده کودکان خیابانی و کودکان کار پدیده جهانی و هشدار دهنده است. تقریبا هیچ کشوری در دنیا وجود ندارد که کودک کار و خیابانی نداشته باشد و از این معضل مستثنا باشد، این مشکل هم معضل کشورهای پیشرفته وهم در حال رشد است و دراین میان کشورهای آسیایی و آفریقایی و آمریکای لاتین درصد بیشتری را به خودشان اختصاص داده‌اند. کودکان کار فقط کودکان خیابانی نیستند، سه چهارم کودکان در کارگاه‌های تولیدی و خانه‌ها با کمترین دستمزدها و نا امن‌ترین و سخت‌ترین شکل ممکن مشغول به کارند، و به دلیل موقعیت سنی و دستمزدهای پائین و ساعات کار بیشتر بهترین گزینه برای سوء‌استفاده افراد سود جو هستند.

طبق آمار سازمان بین‌المللی کار نزدیک به ۱۶۵ میلیون کودک بین سن ۵ تا ۱۴ سال در جهان مشغول به کار هستند که شرایط کاری آنها سخت و استثماری است و طبق آمارهایی که توسط یونیسف ارائه شده که آن هم نمی‌تواند موثق باشد و آمارهای واقعی خیلی بیشتر از آن میزان است، در جهان تعداد کودکان زیر ۱۸ سال که به کار مشغول هستند حدود ۲۰۰ میلیون نفر است. البته آمارها ضد ونقیض هستند، که در این میان دختران سهم بیشتری را به خود اختصاص داده‌اند.

سیاست‌های غلط و ضد بشری که امروز در ایران اعمال می‌شود منتهی به افزایش فقر و بحران اقتصادی و درنتیجه ناهنجاری‌های اجتماعی و بالا رفتن آمار کودکان کار و کودکان محروم از تحصیل شده است و از این آمار بیشتر از ۵/۱ میلیون کودک کار را ایران به خود اختصاص داده است و نزدیک به چهار میلیون را کودکان بازمانده از تحصیل تشکیل داده‌اند و در این میان کودکان نقاط مرزی و حاشیه‌ایی کشور به دلیل فقر اقتصادی و فرهنگی مخصوصا دختران در زمینه بازماندن از تحصیل بیشترین آمار را تشکیل داده‌اند.

در منطقه غرب و جنوب کشور به‌دلیل وجود مین و مواد منفجره بازمانده از دوران جنگ ایران و عراق بعد از گذشت سال‌ها کودکانمان بیشترین قربانی را می‌دهند.

در غرب کشور به دلیل بی کاری و در آمد پائین خانواده‌ها و شرایط بد اقتصادی، کودکان مخصوصا پسران که اکثرا بین سنین ۱۲ تا ۱۸ سال هستند نیمی از جمعیت «کول بران» مرزی را به خود اختصاص می‌دهند که در شرایط بسیار سخت و طاقت‌فرسا در سرما و گرما در برف و یخبندان مشغول به جان کندن هستند آن هم نه فقط فشار مفرط کول بری بلکه روزانه مورد حمله نیروهای انتظامی و امنیتی قرار می‌گیرند و کشته می‌شوند و حتی خانواده‌ها برای باز پس‌گیری جنازه فرزندانشان پولی هم باید پراخت کنند چون برای کشتن فرزندشان گلوله مصرف شده است و یا روانه زندان و یا جریمه نقدی می‌شوند و اجناسشان را نیز مصادره می‌کنند. (مانند راهزنان قرون گذشته و ماموران نظم امروز)

children_day.jpgتمام این مصائب را فقط به جرم سیر کردن شکم تجمل می‌کنند. دادشان هم به هیچ جای دنیا نمی‌رسد اصلا انگار در این دنیا وجود ندارند. (لازم است برای خوانندگان روشن کنم که کول یا بار این کودکان شامل مواد آرایشی، لوازم برقی و خوراکی است نه مواد مخدر یا مواد منفجره)

نهادهای غیر دولتی فراوانی وجود دارند که با نام دفاع از حقوق کودکان مشغول به فعالیت هستند به نظر شما این نهادها به چه میزان در را بطه با حوزه فعالیتشان تاثیر گذار بوده اند.

نهادهای غیر دولتی مخصوصاً در ایران در این زمینه بسیار فعال بوده‌اند اما به‌دلیل محدودیت و حتی سرکوب از جانب رژیم نتوانسته‌اند به میزان قابل ملاحظه‌ای برای کودکان، کاری از پیش ببرند البته در زمینه فرهنگ‌سازی و اینکه جامعه کودک را به عنوان بخشی از خود بپذیرد بسیار مفید بوده اما امکانات محدود مالی این نهادها نمی‌تواند پاسخ‌گوی نیاز کودکان کار و خیابانی در جامعه باشد و این امر مهم به عهده حکومت‌ها و دولت‌هاست و وجود کودکان خیابانی و کودکان کار یا بازمانده از تحصیل، نتیجه و انعکاس سیاست‌های غلط دولت‌مردان و حاکمین است.

با توجه به امکانات محدود نهادهای غیردولتی و فعالان حقوق کودک در ایران و محدودیت های ایجاد شده توسط حاکمیت به نظر شما از چه راه‌هایی می‌توان برای بهبود وضعیت کودکان کار تلاش کرد؟

تجربه سال‌های گذشته نشان داده است که نهادهای غیر دولتی و فعالان مدنی با توجه به امکانات محدود و وجود این حاکمیت و این سیستم انسان ستیز نتوانسته‌اند برای بهبود وضعیت کودکان کار و خیابانی و بی‌سرپرست کاری از پیش ببرند و روز به روز وضعیت رو به وخامت بوده است.

سیاست‌های اعمال شده فعلی باعث بروز بحران‌های اقتصادی شدید شده و خانواده‌های کم در آمد و ضعیف جامعه را دچار مشکلات حاد اقتصادی و اجتماعی کرده است و خانواده‌ها را مجبور کرده که برای جبران کمبود درآمدشان، کودکانشان را به کار در خیابان‌ها و کارگاه‌ها بگمارند، و در چنین وضعیتی روز به روز به آمار کودکان خیابانی و کودکان کار اضافه می‌شود.

به نظرمن ساختار اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی یک جامعه از سیاستی که در آن جامعه اعمال می‌شود تغذیه می‌کند و برای سالم‌سازی و درمان یک جامعه بیمار ابتدا باید نظام سیاسی آن را دگرگون ساخت، چون این نظام سیاسی نشان داده که اصلاح‌پذیر نیست و هر گونه فعالیت مدنی که در راستای سیاست‌های نظام حاکم اسلامی نبوده باشد را خفه کرده است.

درپایان می‌خواهم چند سوال به صورت مجزا مطرح کنم، سوال من از دولت مردان و صاحبان فکر و اندیشه این است که آیا در دنیای امروز و در قرن بیست و یکم که به یمن رشد تکنولوژی دنیای فراوانی‌ست، کودکان ما نمی‌توانند از حقوق انسانی خویش برخوردار باشند؟ آیا در دنیایی که دوران صنعتی را پشت سر گذاشته و وارد عصر دانش و دنیای نرم‌افزاری شده است نمی‌توان وضعیت کودکان کار تحت استثمار را بهبود بخشید؟ برای انباشت سرمایه‌هایشان هنوز به این مستخدمین و تولید کنندگان بی‌حق و حقوق نیاز هست؟ مطمئناً اگر کسانی نباشند که منابع و ثروت‌های این دنیا را برای خود مصادره کنند منابع این دنیا به قدری‌ست که هرکس می‌تواند به اندازه نیازش از آن استفاده کند.

جنبش کارگری در ایران و فرانسه

| 0 نظر
نه جنبش کارگری ایران را فراموش میکنیم و نه کوچکترین سازشی را در مبارزه با بورژوازی فرانسه تحمل میکنیم.
مصاحبه فرشاد حسینی با پاسکال دکامپ
Students_Paris_May6812.jpgدر هفته گذشته دو اتفاق مهم در سطح جنبش کارگری فرانسه رخ داد. این دو اتفاق که در جوار همدیگر رخ داد یکی شامل سمینار کنفدراسیون عمومی کارگران فرانسه (ث ژ ت)، در خصوص اوضاع جنبش کارگری در ایران و نحوه حمایت و همبستگی با کارگران در ایران و اتفاق مهم دیگر موج عظیم و گسترده اعتصابات و مبارزات کارگری در فرانسه بود. در این رابطه پای صحبت پاسکال دکامپ کادر حزب کمونیست کارگری ایران و عضو فعال اتحادیه ث ژ ت نشسته و نظرات و دیدگاههای او را در خصوص این واقعه جویا شدم. پاسکال یک فعال کارگری کمونیست است که در سمینار ث ژ ت بعنوان فراخوان دهنده کمپین برای آزادی کارگران زندانی در ایران و عضو فعال ث ژ ت در این سمینار شرکت کرده بود. پسکال همچنین نماینده کمیته همبستگی کارگری حزب کمونیست کارگری ایران در فرانسه بوده و در جریان آکسیون قدرتمند حزب کمونیست کارگری برای اخراج جمهوری اسلامی از سازمان جهانی کار (ILO) در جون ۲۰۱۰، فعالیتهای مهم و ارزنده ای چه در داخل سالن همراه تیم فعالین حزب کمونیست کارگری و چه در سطح اتحادیه ث ژ ت همراه با فعالین کارگری فرانسوی داشته است. پاسکال همچنین در جریان اعتصابات و مبارزات اخیر کارگری در فرانسه بسیار فعال بوده و در واقع بعنوان نماینده جریان رادیکال و چپ کارگری در این اعتصابات و مبارزات شدیدا فعالیت میکند.
 این  مصاحبه شامل دو بخش است که بخش اول در باره سمینار ث ژ ت در خصوص حمایت از جنبش کارگری ایران است. بخش بعدی به مسائل مربوط به فرانسه، جنبش کارگری و اعتصابات و مبارزات کارگران فرانسه و افق و دورنمای این مبارزات اختصاص دارد. توجه علاقمندان را به این گفتگوها جلب میکنم.
بخش اول:
حمایت از جنبش کارگری ایران را باید به مسئله کل جنبش کارگری فرانسه بدل کرد
پیرامون سمینار اتحادیه ث ژ ت  در خصوص اوضاع جنبش کارگری و همبستگی کارگران فرانسه با کارگران و جنبش کارگری در ایران.
فرشاد حسینی: کنفدراسیون عمومی کارگران فرانسه (ث ژ ت)، در روز دهم سپتامبر سمینار یک روزه ای را به جنبش کارگری ایران و نحوه همبستگی جنبش کارگری فرانسه با کارگران در ایران سازمان داده بود. شما نیز یکی از شرکت کنندگان در این سمینار بودید. ابتدا توضیح دهید چرا ث ژ ت چنین کنفرانسی را در باره جنبش کارگری ایران برگزار گرد؟
پاسکال دکامپ: برگزاری این سمینار توسط مسئولین ث ژ ت بخاطر فشارها یی بود که از سوی فعالین جنبش کارگری فرانسه بر ث ژ ت وارد آمده بود. مدتها بود که مسئولین و رهبری ث ژ ت بخاطر برخورد قاطعتر این اتحادیه با مسئله و مبارزات کارگران ایران زیر فشار بود. حتما به یاد دارید که در جریان نود و نهمین اجلاس کنفرانس سازمان جهانی کار (ILO) تعدادی از شعبات اتحادیه ث ژ ت دست به کار کمپین اخراج جمهوری اسلامی از کنفرانس جهانی کار شده بودند. فعالین اتحادیه ث گ ت بخصوص بخشی از فعالین رادیکالی که مستقیم تر درگیر مسائل و مبارزات طبقه کارگر ایران بودند خواهان حمایت بیشتر و قاطعتر اتحادیه ها به ویژه ث ژ ت از مبارزات کارگران در ایران بودند. تحرک و جنب و جوش فعالین کارگری در فرانسه در حمایت از جنبش کارگری ایران مدتها بود که به یک فشار مداوم و سیستماتیک به رهبری ث ژ ت بدل شده بود. کم کاری های این اتحادیه در حمایت قاطعتر بشدت مورد نقد این فعالین بود. از سوی دیگر اتحادیه های مختلفی به فراخوان این فعالین پاسخ داده و کلا موضوع حمایت از مبارزات کارگران در ایران به یک موضوع چالش در سطح بدنه و رهبری فعالین اتحادیه ای در اتحادیه های کارگری فرانسه تبدیل شده بود. در مجموع در ادامه این فشارها و تحرکات و فعالیتهای مستقل فعالین کارگری فرانسه بود که رهبری ث ژ ت نیز پذیرفت که سمیناری را به این موضوع اختصاص داده و از با دعوت از تعدادی از ایرانیان فعال در اتحادیه ها در مورد مسائل جنبش کارگری ایران و نحوه حمایت و همبستگی با این جنبش به بحث و گفتگو بپردازد.
فرشاد حسینی: اما سوال اینجاست چرا الان؟ درست در وسط و گرماگرم مبارزه ای که کارگران و اتحادیه های کارگری فرانسه علیه دولت بر سر تعرضی که دولت سارکوزی به کارگران انجام داده. چرا درست در اوج مبارزات جنبش کارگری فرانسه چنین سمیناری برگزار میشود؟
پاسکال دکامپت: رگه رادیکالیسم در جنبش کارگری فرانسه بخصوص در جریان مبارزات اخیرشان رشد و گسترش بیشتری پیدا کرده است. این رادیکالیسم فعال درو جنبش کارگری فرانسه است که در واقع موتور پیشبرنده این مبارزات است. این رگه امروزه به یک واقعیت غیرقابل انکار در سطح جامعه بدل شده نه دولت و نه رهبری کنسرواتیو و بروکرات اتحادیه ها نمیتوانند این جریان را انکار کرده و دور زده و نسبت به خواسته ها و مطالباتشان کم توجه باشند. در واقع این این نفوع  و گسترش توده ای پایه های اجتماعی رادیکالیسم پرحرارت جنبش کارگری فرانسه است که امروز مسئله جنبش کارگری ایران را نیز به وسط کشیده و رهبری ث ژ ت را نیز وادار کرده است تا در خصوص مسائل بین المللی این اتحادیه نیز در زمین بازی این رادیکالیسم بازی کند. تمام مسئله بر سر این است. امروز در سطح جنبش کارگری فرانسه نیز نیرویی میتواند مقبولیت توده ای پیدا کند که در سطح بین المللی نیز یک جریان فعال از مبازارت جنبش های کارگری کشورهای دیگر علی الخصوص ایران باشد.
فرشاد حسینی: به خود سمینار بپردازیم. ترکیب شرکت کنندگان در این سمینار چه کسانی بودند؟
پاسکال دکامپ: ترکیب مرکب بود از فعالین مختلف اتحادیه های کارگری فرانسه از مسئولین بخش همبستگی بین الملللی تا بخشهای دیگر و همچنین ایرانیان فعال در جنبش اتحادیه ای. تاکیدی که رهبری ث ژ ت برای شرکت کنندگان در سمینار داشت این بود که باید حتما از اعضا و فعالین اتحادیه ای باشند. رهبری ث ژ ت اصرا داشت که این ترکیب از احزاب سیاسی نباشند و یک ظاهر مستقلی از احزاب را داشته باشند.
فرشاد حسینی: از فعالین رادیکال در جنبش کارگری فرانسه چقدر در این سمینار حضور داشتند؟
پاسکال دکامپ: بخش زیادی از فعالین ث ژ ت و حتی کسانی که در تهیه طومار اخراج جمهوری اسلامی از آی ال او فعال بودند در جلسه حضور نداشتند . چون مشغول سازماندهی اعتصابات و تظاهرات در فرانسه بودند. تعداد دیگری هم اصلا از وقوع  این سمینار اطلاع نداشتند.
فرشاد حسینی: موضوعات مور بحث در این سمینار چه بودند؟
پاسکال دکامپ: این سمینار در دو بخش در صبح و بعدازظهر برگزار شد.بخش اول به معرفی سمینار و سنرانی فعالین ایرانی در خصوص اوضاع جنبش کارگری ایران بود. بخش دوم به نحوه همبستگی کارگری و اظهار نظر مسئولین ث ژ ت در خصوص بحث های مطرح شده بود.. بهر حال بحث های مطرحه را اگر بخواهم تقسیم بندی کنم شامل دو قسمت بود یکی اطلاع رسانی در باره موقعیت و وضعیت جنبش کارگری در ایران و دیگری در رابطه با نحوه و ضرورت همبستگی با مبارزات کارگران در ایران بود. در بخش اول بحثها شامل وضعیت جنبش کارگری در ایران، وضعیت تشکل های کارگری در ایران، وضعیت زنان در جنبش کارگری و جنبش کارگری در کردستان ، وضعیت کارگران مهاجر در ایران، شوراهای کارگری در ایران و همچنین گزارشاتی از وضعیت خانه کارگر و شوراهای اسلامی بعنوان نهادهای سرکوبگر کارگران ایران بود. در بخش دوم بحث ها حول نحوه همبستگی بین المللی از مبازات کارگران در ایران بود. که بحث های مختلفی مطرح شد.
فرشاد حسینی: شما در این کنفرانس چه بحثی را مطرح کردید؟
پاسکال دکامپ: من ابتدا به کمپین برای آزادی کارگران زندانی در ایران پرداختم و ضمن اشاره به سرکوب گسترده کارگران ایران به ضرورت مبارزه برای کارگران زندانی پرداخته و در این خصوص صحبت کردم. من گفتم که حلقه مهم همبستگی با مبارزات کارگران در ایران باید از همین جا شروع شود. جمهوری اسلامی بطور سیستماتیک تلاش میکند رهبران و فعالین کارگرای را سرکوب و دستگیر و زندانی کند و ما باید برای ثبات امنیتی این فعالین اقدامات جدی بعمل بیاوریم. پس از آن بعنوان گام مهم بعدی ما مسئله اخراج جمهوری اسلامی از سازمان جهانی کار بود. گفتم که جمهوری اسلامی دولتی است که فعالین کارگرای را سرکوب میکند. زنان را سنگسار میکند کودکان را اعدام میکند و معترضین را دستگیر و شکنجه  میدهد. این دولت نباید هیچ جایی در سازمان جهانی کار داشته باشد. بطور نمونه به کمپین و آکسیون حزب کمونیست کارگری در جوان ۲۰۱۰ در نود نهمین اجلاس سازمان جهانی کار اشاره کردم و گفتم من به اتفاق سایر فعالین حزب کمونیست کارگری در افتتاحیه این اجلاس فریاد کارگران و مردم ایران را به صدا در آوردیم و اعلام کردیم که جمهوری اسلامی نماینده هیچ بخشی از جامعه و کارگران نیست و باید از این سازمان اخارج شوند. حرکت ما در اجلاس سازمان جهانی کار مورد تشویق گرم و پرشور حاضرین قرار گرفت و این خود به روشنی نشان دهنده این است که تمایل عمومی در اجلاس سازمان جهانی کار بر این است که جمهوری اسلامی از این سازمان اخراج شود. همچنین به کمپین فعالین و لوکال های ث ژ ت اشاره کردم و گفتم فعالین کارگری در فرانسه نیز بطور جدی از خواست اخراج جمهوری اسلامی از سازمان جهنای کار حمایت کرده و خواهان اخارج جمهوری اسلامی هستند. در ادامه نیز مطرح کردم که ث ژ ت باید خیلی قاطعانه از این مطالبه حمایت کرده و برای سال ۲۰۱۱ یک نیروی فعال و جدی باشد که خواهان اخراج جمهوری اسلامی از سازمان جهانی کار باشد.
فرشاد حسینی: واکنش شرکت کنندگان در سمینار نسبت به بحث های شما چی بود؟
پاسکال دکامپ: در خصوص موضوع کمپین برای آزادی کارگران زندانی رهبری ث ژ ت اظهار داشت که به نظر ما نیز این کمپین مهمی است و باید از ان حمایت کرد. آنها گفتند که ما با سایر اتحادیه ها نیز تماس گرفته و در خصوص نحوه پیشبردن کمپین آزادی کارگران زندانی و چگونگی دخالت ما هماهنگی های لازم را انجام خواهیم داد.
در مورد مسئله اخراج جمهوری اسلامی از سازمان جهانی کار با بحث پرشوری مواجه شدیم. از طرفی اکثر شرکت کنندگان از این خواست حمایت کردند اما از سوی دیگر رهبری ث ژ ت طبق برخورد سنتی و بروکراتیک این اتحادیه اعلام داشت که ما نمیتوانیم چنین مطالبه ای را مطرح کنیم . این مطالبه یک مطالبه رئالیستی و واقع گرایانه نیست. و ث ژ ت از آن حمایت نمیکند. به دلیل اینکه  اولا اینکه سازمان جهانی کار تنها سازمان کارگران و اتحادیه ها نیست بلکه سازمانی مرکب از نمایندگان اتحادیه های کارگری، اتحادیه های کارفرمایان و دولت هاست. بنابراین تنها نمایندگان اتحادیه ها نیستند که در این خصوص تصمیم گیرنده باشند. همچنین ایران عضو سازمان ملل است و طبق معاهدات سازمان جهنای کار هر دولتی که عضو سازمان ملل باشد و معاهدات سازمان ملل را قبول داشته باشد میتواند سازمان جهانی کار نیز باشد. عده ای در حمایت از من توضیح دادند که خواست اخراج جمهوری اسلامی را باید بعنوان یک خواست کارگری در این اجلاس مطرح کرد. من نیز توضیح دادم که  خیلی روشن است دولتی که هیچ یک از تعهدات بین المللی در خصوص مسانل کاری را رعایت نکرده و هیچگاه حق تشکل را برای کارگران ایران برسمیت نشناخته و فعالین کارگری را مورد آزار و تعقیب قرار میدهد، نمیتواند در این سازمان حضور داشته باشد. در ادامه نیز تاکید کردم که ما به کمپین خود برای اخارج جمهوری اسلامی از این سازمان با تمام قوا ادامه میدهیم. در فرانسه تعداد زیادی اتحادیه ها های کارگری هستند که از این خواست حمایت کرده و برای آن فعالیت میکنند ما به تلاش خود ادامه میدهیم که موضوع اخارج جمهوری اسلامی از اجلاس سازمان جهانی کار را بعنوان یک مطالبه کارگری به روی میز مسئولین سازمان جهنای کار قرار دهیم.
فرشاد حسینی: بطور کلی ارزیابی شما از این سمینار چیست؟
پاسکال دکامپ: به نظر من نفس اینکه یک اتحادیه بزرگ و مهمی مانند ث ژ ت حالا بهر دلیلی اقدام به برگزاری چنین سمیناری میکند مهم است. این نشان دهنده این است که وزنه اهمیت مبازارت طبقه کارگر ایران در سطح بین المللی چقدر سنگین است. این برای اولین بار است که رسما رهبری ث ژ ت اقدام به برگزاری چنین سمیناری میکند. این قبل از هر چیزی یک مدال برنده ای است بر سینه جنبش کارگری ایران و طبقه کارگر ایران. اینکه نتایج عملی این سمینار چه میباشد موضوعی است که به پراتیک و فعالیت نقشه مند و سازمان یافته ما چه در درون ث ژ ت و چه  در سطح فعالین کارگری ایرانی برمیگردد. از نظر من این سمینار نقطه عطفی است برای تبدیل مسئله حمایت از مبارزات کارگران در ایران به کل مسئله جنبش کارگری و اتحادیه های کارگری در فرانسه. ما به استقبال این سمینار رفته و این سمینار را به خشت های قدرتمندی برای ساختن بنای عطیم همبستگی بین المللی با کارگران در ایران بدل میکنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بخش دوم
فرانسه، بسوی اعتصاب عمومی
فرشاد حسینی: فرانسه این روزها شاهد بزرگترین موج اعتصاب‌های سراسری در سال‌های اخیر است. از یکسو دولت سارکوزی سرسختانه عزم کرده است تا تعرض اش را به زندگی و معیشت مردم تا انتها به پیش ببرد و از سوی دیگر کارگران و اتحادیه ها نیز با به میدان کشاندن میلیونها نفر مصصم هستند تا در مقابل این تعرضات به دفاع پردازند. مختصر و کوتاه توضیح دهید ماجرای این نبرد عظیم طبقاتی در فرانسه از چه قرار است؟
پاسکال دکامپ: فرانسه به کانون داغ مبارزه طبقه کارگر برای دفاع از معشت و زندگی شان نه تنها در فرانسه حتی در کل اروپا بدل شده است. تعرض دولت راست و بورژوازی سارکوزی که خود در واقع ادامه تعرضات به زندگی و معشت طبقه کارگر از جانب حزب سابقا حاکم سوسیالیست بود از مدتها قبل آغاز شده بود. دولت سارکوزی نیز در ادامه کل یورش بورژوازی به طبقه کارگری، یک تعرض سیستماتیک را به جامعه و به طبقه کارگر آغاز کرده و این تعرضات را گام به گام جلو برده است. در واقع مهمترین رسالت سارکوزی و فلسفه وجودی او همین تحمیل ریاضت کشی اقتصادی و فقر و فلاکت به جامعه و مردم فرانسه است. بورژوازی فرانسه یکی از سمج ترین و سرسخت ترین مهره های خود را به جنگ با طبقه کارگر فرانسه فرستاده است. این جنگ جنگی مهم و سرنوشت ساز چه برای بورژوازی و چه برای طبقه کارگر فرانسه است. هر دو نیرو یعنی دولت و کارگران میدانند که این یکی از مهمترین نبردهای طبقاتی در فرانسه است. یا دولت برای بیرون آمدن از گردان بحران سرمایه داری بار عظیم مشکلات اقتصادی و فقر و فلاکت گسترده را به دوش کارگران و مردم محروم جامعه می اندازد. یا اینکه کارگران موفق میشوند محکم از معشت و زندگی خود دفاع کرده و این بار بحران را به دوش خود سرمایه داران می اندازند. بهر حال همانطور که میدانید این مبارزه و نبرد تنها به فرانسه محدود نشده و کل قاره اروپا را دربرگرفته است. اما فرانسه مهمترین حلقه و دژ این مبارزات است.
فرشاد حسینی: این اعتصابات و مبارزات مشخصا حول چه خواسته هایی است؟
پاسکال دکامپ: مطالبه اصلی در باره اصلاحات جدید دولت سارکوزی است که با موجی از تعرض به زندگی و معیشت کارگران توام شده است. این در واقع اصلاحاتی برای سود آوری بیشتر سرمایه و فلاکت و بردگی بیشتر طبقه کارگر است. محور اصلی این اعتراضات، قانون جدید اصلاح نظام بازنشستگی درفرانسه است. دولت تصمیم دارد که سن بازنشستگی را از ۶۰ سال به ۶۲ سال و مستمری بگیران را از ۶۷ به ۶۵ برساند. دولت فرانسه قصد دارد با اجرای این اصلاحات، تا سال ۲۰۳۰ بیش از ۷۰ میلیارد یورو صرفه‌جویی اقتصادی کند. یعنی اینکه این مبلغ را از سفره کارگران جمع کند.سارکوزی چندی پیش علنا تهید کرده بود و گفته بود که: "رئیس جمهور فرانسه نخواهم بود اگر نتوانم نظام بازنشستگی کشور را متوازن کنم." افزایش اخیر بیکاری و بدتر شدن اوضاع کاری در فرانسه محسوب شد. بهر حال در حال حاضر موضوع محوری مسئله سن بازنشستگی و مسمتری بگیران است. حول این خواست مشخص، کل مبارزه مردم و کارگران فرانسه با دولت و بورژوازی قطبی شده است. در حقیقت شکست و پیروزی در این عرصه مشخص مبارزه راه را برای ادامه تعرضات بورژوازی یا ادامه پیشرویهای طبقه کارگر باز خواهد کرد. اما مشکلات کارگران فرانسه فقط این نیست. مشکلات و مطالبات خیلی بیشتر از اینهاست.
فرشاد حسینی: اگر امکان دارد مسائل و مشکلات دیگر کارگران فرانسه را نیز به اختصار توضیح دهید.
پاسکامل دکامپ: دولت فرانسه برای جبران کسری بودجه خود و بیرون آمدن از زیر فشار کمر شکن بحران اقتصادی، بطور سازمان یافته و گام به گام مجموعه ای از تعرض به حقوق و زندگی مردم را تحت عنوان سیاسی ریاضت های اقتصادی به پیش برده است. به همین منظور یارانه های بخش بهداشت و درمان را کم کرده، مالیاتها را افزایش داده و سن بازنشستگی را نیز بالا برده است . اما مسئله فقط اینها نیست خود بحران اقتصادی نیز موقعیت زندگی مردم و کارگران را با مشکلات بیشتری مواجه کرده است. بیکاری یکی از مهمترین آنهاست. در حال حاضر نرخ بیکاری در فرانسه ۱۰ درصد است که نسبت به ۲ سال پیش ۳ درصد افزایش داشته است. خود بیکاری مانند یک غده سرطانی به جان مردم و کارگران افتاده است. پیدا کردن کار برای کارگرانی که بالای پنجاه سال هستند عملا ناممکن است. به ویژه در بخشهای ساختمانی این افراد به هیچ وجه شانس پیدا کردن کار را ندارند. قراردادهای کار موقت افزایش یافته و بخش زیادی از کارگران قرار دادهای موقت دارند که عملا به این معنی است که شمشیر اخراج و رانده شدن به صفوف بیکاران همواره بالای سرشان قرار گرفته است. این ترس و نگرانی از بیکار شدن، همراه با شرایط سخت کار و مقررات فوق العاده سخت کاری، به چنان ضایعه ای بدل شده که طبق گزارشات سالانه ۴۰۰ کارگر در فرانسه به دلیل ترس از اخراج یا تهدید به اخراج یا بیکار شدن دست به خودکشی میزنند. تنها ظرف ۲ هفته پیش ۷ کارگر دست به خودکشی زده اند که تعداد ۵ نفر کارگران شاغل در شرکت فرانس تله کام بودند. بهر حال لیستی که کارگران بخاطرش دارند جنگ و مبارزه میکنند خیلی فراتر از تنها مسئله اعتراض به افزایش سن بازنشستگی است. به همه این موارد باید مشکلات مربوط به افزایش دستمزدها، بهبود شرایط کار، و تبعیض در بازار کار را نیز اضافه کرد.
فرشاد حسینی: در مورد دامنه اعتراضات و اعتصابات در فرانسه توضیح دهید. چه میزان در این اعتراضات شرکت داشته اند و چه بخشها و واحدهایی درگیر این مبارزات اند؟
پاسکال دکامپ: دامنه اعتراضات و مبارزات کارگران در فرانسه خیلی وسیع است. شعله های این اعتراضات سراسر فرانسه را دربرگرفته است. روز های ۷ و ۲۳ سپتامبر و ۲ اکتبر روزهای نمایش قدرت طبقاتی ما و پاسخ میلیونی مردم و کارگران به دولت و بورژوازی فرانسه بود. ما در بیش از ۲۲۰ شهر فرانسه اعتراض و تظاهرات و اعتصاب داشته ایم. بین ۱ تا ۳ میلیون نفر در اعتراضات شرکت داشته اند. نزدیک به ۸۰ سازمان دولتی و خصوصی مردم را به شرکت در تظاهرات و اعتصابات فرا خوانده اند.  اکثر مدارس در شهرهای فرانسه در این روزها تعطیل بوده و  پروازهای زیادی لغو شدند. در فرودگاه «اورلی» پاریس بیش از۵۰ درصد و در «شارل دوگل» حداقل ۴۰ درصد از پروازها انجام نگرفت.و فقط نیمی از قطارهای متروی پاریس به فعالیت‌های روزانه خود ادامه دادند. در بخش صنایع و پتروشیمی نیز اعتصابات بطور گسترده جریان داشت. در شرکت نفتی توتال بیش از ۵۸ درصد در اعتصاب بود. بطور مشخص در روز ۷ سپتامبر ۲/۷ میلیون نفر به اعتصاب و تظاهرات پرداختند و در روز ۲۳ سپتامبر ۳ میلیون نفر و در ۲ اکتبر فقط در پاریس ۳۱۰ هزار نفر در تظاهرات شرکت کردند.
فرشاد حسینی: واکنش میدیا و دولت نسبت به این اعتراضات چه بوده؟
پاسکال دکامپ:دولت و میدیای رسمی تمام سعی میکنند تظاهرات و اعتصابات را بی اهمیت جلوه داده و نسبت به این موج عظیم اعتراضات بی توجه باشند. موج کم اهمیت جلوه دادن اعتراضات کارگران فرانسه به ویژه در اعتراضات روز پنج شنبه ۲۳ از سوی میدیا و دولت افزایش یافته بود. از همان بامداد روز پنج شنبه میدیا با شور و شعف اعلام کرد که میزان اعتصاب کنندگان نسبت به ۷ سپتامبر بشدت کاهش پیدا کرده و مردم کمتر در این اعتراضات شرکت داشته اند. و این را به حساب حمایت مردم فرانسه از تعرضات دولت سارکوزی گذاشتند. بطور مشخص "اریک ووئرث"، وزیر کار فرانسه در این روز گفت: کاهش شمار اعتصاب‌کنندگان و معترضان به این دلیل است که دولت به خوبی توانسته این اصلاحات را برای مردم تشریح کند و نشان بدهد که این اصلاحات منصفانه و موثر هستند. وی وقیحانه افزود: با این حال هنوز معترضان در فرانسه وجود دارند و ما به تلاش‌مان برای تشریح این اصلاحات برای مردم ادامه خواهیم داد. همزمان با این تبلیغات دروغین دولت و رسانه های فرانسه پلیس نیز دست به تحریکات و تبلیغات دیگری برای ارعاب تظاهر کنندگان دست زده بود. در چندین تظاهرات از جمله در تظاهراتهای شمال فرانسه و در خود پاریس پلیس به تظاهرات مردم یورش برده و با استفاده از گاز اشک آور سعی در متفرق کردن مردم را داشت. در کارخانه جنرال الکترونیک واقع در شهر بلفورت پلیس روز ۲۳ سپاتمبر نماینده اتحادیه کارگران را دستگیر کرد که موجب اعتراضات گسترده تر کارگران این کارخانه شده و باعث شد تا روز ۲۴ سپتامبر کل کارخانه جنرال الکترونیک برای آزادی نماینده اتحادیه شان دست به اعتصاب بزنند.
فرشاد حسینی: برنامه و استراتژی اتحادیه های کارگری فرانسه در پیش بردن و رهبری این اعتراضات چیست؟
پاسکال دکامپ: این فضای جدال حاد و دو قطبی بین کارگران و بورژوازی در فرانسه برای اتحادیه هایی که عموما در چهارچوب رفرمیسم سنتی میخواهند مطالبات کارگران را پیش ببرند زیاد مطلوب نیست. هر چه این اعتراضات گسترش پیدا میکند و توده ای تر میشود، رادیکالیسم در این مبارزات قویتر میشود و این به نفع رهبری اتحادیه ها نیست. رهبری اتحادیه ها عموما گرایش به مذاکره و بند و بست و سرهم بندی کردن این معضلات و مشکلات را دارند. اما مواضع سرسختانه دولت راه را برای مذاکره بالای سر کارگران بسته است. دولت حاضر نیست کوتاه بیایید و حاضر نیست کوچکترین عقب نشینی کند. در مقابل استراتژی رهبری اتحادیه ها جلوگیری از گسترش این اعتراضات با تاکتیک اعتراضات مداوم و کوچک با هدف مایوس کردن و خسته کردن کارگران از ادامه مبارزه است. رفرمیسم اتحادیه ای در مقابل تاکتیک سازماندهی اعتراضات و اعتصاب توده ای و سراسری تاکتیک برگزاری تظاهراتهای محلی و کوچک به شکل هر دو هفته یک بار را در پیش گرفته اند. هدف اصلی این تاکتیک این است که با کوچک کردن و خرد کردن و محلی کردن اعتراضات از تبدیل آن به اعتصابات توده ای عمومی و سراسری جلوگیری کنند. از سوی دیگر جناح چپ بورژوازی و سوسیال دمکراتها نیز امید به انتخابات ریاست جمهوری دور بعد که در سال ۲۰۱۲ انجام میشود بسته اند. آنها به کارگران وعده میدهند که در انتخابات بعد باید جریان سوسیال دمکراتها را انتخاب کرد که بتوان از طریق مذاکره امتیازاتی گرفت.
فرشاد حسینی: بعنوان آخرین سوال افق و دورنمای این مبارزات را چگونه میبینید؟
پاسکال دکامپ: افق این مبارزات را به نظر من فعالین چپ و رادیکال کارگری رقم میزنند. الان در بطن این مبارزات دور دور رادیکالیسم است. گرایشات رادیکال در بدنه اتحادیه های کارگری بطرز بیسابقه ای در حال رشد و توسعه است. بحث اعتصاب عمومی اکنون از جانب این گرایشات در تقابل با سیاست رفتن به خانه ها و انتظار انتخابات بعدی بسرعت در محیط های کارگری دارد میچرخد. در صفوف نیروهای رادیکال و چپ درون اتحادیه ها هم اکنون دو خط کاملا مشخص است. گرایشی که معتقد است باید رهبری اتحادیه ها را وادار به اقدامات رادیکال تر کرد. بعبارتی هنوز دل در گرو تغییر و اصلاح رهبری رفرمیست اتحادیه ها دارد. که به نظر من این سیاست شانس موفقیت ندارد. و درنهایت منجر به خسته شدن فعالین و اعضای اتحادیه ها شده و به پیروز شدن دولت در برنامه های تعرض شان به کارگران کمک میکند. گرایش دیگری که من فعال آن هستم آن است که کارگران را به عمل اعتراضی مستقیم و مستقل از خط و سیاست مماشات جویانه رهبری بکشانیم. ما امیدی نه به رهبری اتحادیه و نه به سیاست و استراتژی آنها (انتظار انتخابات بعدی ماندن) داریم. ما با اتکا به مجامع عمومی کارگری تلاش داریم میکنیم که طیف وسیعی از کارگران و فعالین کارگری در فرانسه را مستقیم درگیر این مبارزات و سازماندهی اعتصابات و اعتراضات کنیم. ایده اعتصابات عمومی توسط ما بعنوان یکی از تاکتیکهای مهم دخالتگری مستقیم کارگران در زندگی و مبارزات شان وسیعا داریم مطرح میکنیم. این ایده در بخشهای مختلف کارگری واحدها و بخشهای مختلف اتحادیه های کارگری از جمله بخشهایی از ث ژ ت بشدت مورد استقبال قرار گرفته است. هم اکنون معلمین و کارگران شهری خود را برای اعتصاب عمومی و سراسر آماده میکنند.  در فرانسه اعتصاب عمومی همواره توسط بدنه رادیکال اتحادیه ها سازماندهی شده است نه رهبری اتحادیه. تاکتیک اعتصاب عمومی و دخالتگری مستقیم و روزمره کارگران در مبارزات شان از طریق مجامع عمومی کارگری در عین حال این خاصیت را دارد که به کارگران احساس قدرت و اعتماد بیشتری میدهد. هر چه کارگران به نیروی مستقل خود  اتکا کرده و هر چه بیشتر به نقش خود در سازماندهی و پیشبرد مبارزات و مطالبات شان  پی ببرند به همان میزان میتوانیم صفوف کارگران را حول خواسته ها و مطالبات رادیکال تری متحد و منسجمتر کنیم. در دل اعتصاب عمومی ما قدرت را به کارگران برمیگردانیم و با همان قدرت نیروی کارگران محکم تر میتوانیم در برابر تمام تعرضات بورژوازی ایستاده و آنها را به عقب برانیم. در حال حاضر مجمع عمومی کارگری مهمترین ابزار ما برای دست یافتن به این هدف است  که فعالانه داریم آن را به یک سنت مهم مبارزاتی در بین طبقه کارگر فرانسه تبدیل میکنیم.
فرشاد حسینی: بحث های بسیار خوب و مفیدی بود. از شرکت شما در این مصاحبه تشکر کرده و برای فعالیتها و مبارزات شما آرزوی موفقیت میکنم.
منبع نشریه کارگر کمونیست شماره ۱۳۴


عصرما؛ "ایدئولوژی فراموشی" و "خودسانسوری"

| 0 نظر
khosrowsadeghy.jpg
می‌توان رشته این چنگ گسست
می‌توان کاسه این تار شکست
می‌توان فرمان داد :
‹‹هان !
ای طبل گران
زین پس خاموش بمان!››
به چکاوک اما
نتوان گفت: ‹‹مخوان!›› (۱)

‹‹سانسور››(Censorship) و ‹‹خودسانسوری›› (Self-censorship) عمری به درازنای تاریخ بشریت دارند. از آن روز که هابیل قربانی خصم قابیل گشت تا همین ‹‹اکنون›› که  نگارنده قادر به بیان تمامی آنچه می‌بایست بگوید نیست این دو مقوله بر ذهن و جسم و اندیشه ‹‹انسان››، این مغموم  همیشه‌ی تاریخ سنگینی کرده و چون بختکی بر ما مستولی بوده‌است.
‹‹سانسور›› و ‹‹خودسانسوری›› مفاهیمی تفکیک ناپذیرند که قائل ‌شدن به عدم ارتباطی دیالکتیکی فی مابین آنان خود نوعی سانسور شمره می‌شود، چرا که همچنان که ‹‹خودسانسوری›› محصول بلافصل ‹‹سانسور›› بوده، ‹‹سانسور›› نیز تنها در فضای مشحون از آن دیگری (خودسانسوری) قادر به تداوم بقاست، همچنان که در غیاب ‹‹نقد››.
‹‹جهان مدرن›› پیام آور ارزش‌های مدرن بود، جهانی که در آن ‹‹هر آنچه سفت و سخت است دود می‌شود و به هوا می‌رود و هر‹‹مقدسی››، ‹‹نامقدس›› می‌گردد وسرانجام آدمی ناگزیر می‌گردد با دیدگانی هوشیار با شرایط واقعی زندگی و مناسبات خویش با نوع خود روبرو شود››(۲) و مرگ ‹‹امر قدسی›› را در‹‹خدا مرده استِ›› (۳) نیچه متجلی کرد و به ‹‹انسان›› ارزشی دگرباره داد. سوژه‌ای خود بنیاد که بر ابژه‌یِ پیرامونی‌اش چیره گشت.
ما را اما نصیبی از سرور و خوشی این جهان نبوده‌است که پای در زنجیر ‹‹مطلق‌های سفت و سخت›› داریم و درگیر اوهام و افسانه‌ها، اذهان‌مان را به ‹‹ازخودبیگانگی›› وانهاده‌ایم و لاجرم ‹‹خودسانسوری›› را چون مرگی خود خواسته از بیم ‹‹مثله شدن توسط دیگری››(سانسور) برگزیده‌ایم. جهانی که ‹‹آزادی››اش نیز پیامی به  دهشتناکیِ  پیام استبداد دارد. از همین آزادیِ ‹‹نیم بند››  نیز نصیبی نبردیم. ‹‹نیم یند›› چرا که  از ‹‹آزادی بیان و انتقاد›› برای استحکام ‌بخشیدن به خود بهره می‌برد؛ و حتی خودش در نقد خودش پیش‌قدم می‌شود زیرا در صورتی که سیستم سرمایه‌داری، خود قادر به تولید نقد خود باشد، نشان‌دهنده آن است که خود واقعاً بی‌بدیل و غیرقابل قطع نظرکردن است. هدف تمام نقدها و طنزهای نمایشی علیه سیستم، آگاهانه یا ناآگاهانه همین است: ‹‹شریک‌شدن در قدرت نقد، برای آسیب‌ناپذیرکردن سیستم.›› یک دیکتاتوریا یک سیستم استبدادی  با سرکوب مستقیم و عریان نقدها، در حقیقت اقرار می‌کند که تغییر ناممکن نیست و نقدها می‌توانند مؤثر باشند، در حالی‌که سرمایه‌داری که خود را هم پیوند دائمی دموکراسی و آزادی می‌پندارد با اعطای بیشترین آزادی به مطبوعات و سهیم‌شدن در انتقاد، پیام وحشتناکی صادر می‌کند که در چند جمله خلاصه می‌شود:
‹‹ البته که نقد کنید، ما همه مخالف بیماری هستیم، ولی نقد فایده‌ای ندارد››
درچنین ناسامانه‌ای است که در پس پشت  ادعاهای ‹‹حقوق بشری››اش نیز می‌توان سیاست سانسور را که لامحاله ‹‹خودسانسوری›› رادرپی دارد، دید.
‹‹منطق حقوق حقوق بشری››اش تنها ‹‹نفس شکنجه›› را عدول از حقوق بشر ارزیابی می‌کند و بر ریشه‌های آن چشم می‌پوشد چرا که اساساً ‹‹رادیکال›› بودن که به معنای ‹‹دست در ریشه بردن›› و به ریشه و اساس امور پرداختن که همانا ‹‹انسان›› است فارغ از حصارهای تنگ و دگم ایدئولوژیک، در اندیشه‌ی هوادارانِ نظمِ نوین ِجهانی مفهومی است ناشناخته و تهدیدگرِ منافع کلان، انسانی که ‹‹دست مرئی اش›› اساس تغییر است و به مناسبات ‹‹دست نامرئی بازار ››(۴) دل خوش نمی‌کند.
ریشه‌های شکنجه را می‌توان در سیاست‌های صندوق بین المللی پول (IMF)  و دیگر نهادهای جهانی نولیبرال محور جستجو کرد که به شورش انسان‌های بی سر پناه و تحقیر شده و ‹‹نادیده انگاشته شده›› می‌انجامد. روایج رایج حقوق بشر نادیده می‌گیرد که اگر انسان شکنجه می‌شود، به دلیل قیام علیه تجاوزات است، لذا غالباً به علل و ریشه‌ی اعتراضات نمی‌پردازد اما می‌توان پی برد که در پشت این سرو صداهای حقوق بشریسم هدفی پنهان است: ‹‹با انتقاد از زیاده‌روی‌های یک نظام سیاسی، می‌توان کل نظام را مطلوب تلقی نمود››.
و ‹‹سانسور›› را مگر معنایی جز ‹‹نادیده انگاشتن حقایق›› دارد؟ حال چه با داغ و درفش و سرکوب یا ‹‹ عدمِ اعمالِ نقد››. بدین گونه است که در ورای کلام نافیان پست مدرن و پسامدرنِ روایات اعظم (Grand narratives) ومنتقدان راسخ ‹‹ایدئولوژی›› که جهان مدرن را به چالش می‌کشند، آن‌چه چون کوه یخ در پی فریبمان است همانا ‹‹ایدئولوژی فراموشی››(Forget ideology) است که  روایت مسلط عصر ماست (۵) و با ظاهر دلفریب غیر ایدئولوژیک بودن، ایدئولوژیک ترین ِ ایدئولوژی‌ها را به رخمان می‌کشد. ایدئولوژی که تنها آن‌چه به ارمغان آورده  ازخود بیگانگی‌ای است دهشتناک.
باید ببینیم و فراموش کنیم و ‹‹خود سانسوری››  را پیشه سازیم. چرا که ‹‹گردش روزگار همین است که هست و فکر کردن درباره این که  گردش روزگار چگونه باید باشد فایده‌ای ندارد.››(۶) و این همان ‹‹واقع بینی››! عصرِ ماست و  پیام به غایت ایدئولوژیکِ واضعانِ ‹‹پایان ایدئولوژی››(۷) و بشارت دهنگانِ ‹‹پایان‌تاریخ››(۸) و بدرودگویانِ دوزخیانِ رویِ زمین(۹).
اما آیا این ‹‹انفعالِ›› زاییده سانسور به باور پای کوبان وسرخوشان نظم نوین،  ‹‹پایان تاریخ›› است؟ قطعاً نه. چرا که «سانسور مبارزه را نابود نمی‌کند بلکه آن را یک جانبه می‌کند، مبارزه‌ای آشکار را به مبارزه‌ای پنهان تبدیل می‌کند، مبارزه بر سر اصول را به مبارزه‌ای بدون قدرت با قدرتی بدون اصول تبدیل می‌کند»(۱۰)

پانوشت :
۱-   فریدون مشیری
۲-   لئوپانیچ، کالین لیز، مانیفست؛ پس از۱۵۰ سال، ترجمه حسن مرتضوی، نشر آگه ، ص ۲۸۰
۳- ‹‹ شعارپیامبرگونه‌یِ نیچه که «خدامرده است» سرآغاز فلسفه مدرن بوده است.›› ( ‹‹ ماکس وبر وکارل مارکس››، کارل لوویت، ترجمه شهنازمسمّی پرست، نشرققنوس،۱۳۸۵ ، ص ۱۸)
۴-  اشاره‌ای است به منطق حاکم بر نظام سرمایه‌داری که به تبع از آدام اسمیت «دست نامرئی بازار» را تعیین کننده مناسبات حاکم بر جامعه می‌دانند.
۵-  ‹‹مقاومت، آفرینش  است››، میشل بن سایق، فلورانس اوبنا، ترجمه حمید نوحی، نشر چشمه، ۱۳۸۴ 
۶- Harper Colins ,۱۹۹۰, p-۳ Howard zinn , Decloration of  Independence,
۷-  ‹‹پایان ایدئولوژی››؛ عنوان کتابی است از ‹‹دانیل بل››.
۸-  ‹‹پایان تاریخ››؛ عنوان  کتاب و نظریه‌ای است از ‹‹فرانسیس فوکویاما››.
۹- اشاره‌ای است به کتاب ‹‹بدرود طبقه کارگر›› از « آندره گور» که در آن  ضمن اشاره به گسترش بخش خدمات، محوِ کارگران صنعتی را نوید می‌دهد- ‹‹دوزخیان روی زمین››  نیز عنوان کتابی است از فرانتس فانون.
۱۰- ‹‹سانسور وآزادی مطبوعات››، کارل مارکس ، ترجمه حسن مرتضوی، نشر اختران،۱۳۸۴، ص ۹۴

زن، نژاد، طبقه

| 0 نظر
angeladivis.jpg
از میان چهره‌های آشنای عرصه‌ی تلاش و مقاومت جهانِ امروز بی‌گمان کسی به اندازه‌ی انجلا دیویس نمی‌تواند «انسانی همه‌گونه دردکشیده» باشد، زیرا او زن، سیاه، مارکسیست، فمنیست و دگرباش است.
انجلا دیویس (- Angela Davis١٩۴۴( از کوشنده‌های سیاسی و استاد بازنشسته‌ی دانشگاه کالیفرنیاست و در زمان استادی‌اش سرپرستی گروه پژوهش‌های فمینستی دانشگاه را به عهده داشته. او در دوره‌ی جنبش‌های حقوق مدنی از چهره‌های پرکار و برجسته‌ی گروه «بلک پنتر» بوده. انجلا در زمینه‌ی حقوق زن، مشکلات آمریکایی‌های افریقایی‌تبار، تئوری بحران، مارکسیسم، موسیقی پاپ، خودآگاهی اجتماعی، زندان و شکنجه پژوهش‌های بسیاری انجام داده که در این‌جا پس از مقدمه‌ای کوتاه به برخی از دیدگاه‌های او در مورد زن می‌پردازم.
انجلا در دوره‌ای از زندگی‌اش در دانشگاه والتم ماساچوست با اندیشه‌های آلبر کامو و ژان پل سارتر آشنا می‌شود. سپس موقع مبارزه و پشتیبانی از صلح در بحران موشکی کوبا با فیلسوف بزرگ، هربرت مارکوزه دیدار می‌کند و بی‌درنگ به دانشگاه فرانکفورت می‌رود تا شاگرد او شود. پس از بازگشت از گردهم‌آیی جوانان و دانشجویان در هلسینکی فنلاند، به دلیل «تلاش‌های کمونیستی» در این گردهم‌آیی‌ها مورد بازجویی اف‌بی‌آی قرار می‌گیرد.
در سال ١٩۶٩ استادیار دانشگاه UCLA می‌شود، اما پس از مدتی به‌دلیل عضویت در حزب کمونیست آمریکا به پیشنهاد استاندار وقت کالیفرنیا (رنالد ریگان) کرسی استادی از او گرفته می‌شود. البته به‌دنبال تلاش‌های قانونی پیگیر دوباره به دانشگاه برمی‌گردد. در سال ١٩٧١ کسی با سلاح گرمی که به نام دیویس به ثبت رسیده، دادستان کل کالیفرنیا، «هالی» را می‌کشد و نام انجلا دیویس به‌عنوان شریک جرم وارد لیست سیاه اف‌بی‌آی می‌شود. چندی نمی‌گذرد که انجلا را دستگیر و زندانی می‌کنند. پس از این رویداد جمع زیادی از روشنفکران و مردم عادی برای آزادی او دست به‌کار می‌شوند. جان لنون و یوکو اونو به‌خاطر پشتیبانی از او آهنگ «انجلا Angela» را می‌سرایند و میک جَگِر، رهبر گروه نامدار رولینگ استون برای رهایی انجلا آهنگ «فرشته‌ی سیاه دوست‌داشتنی Sweet Black Angel» را اجرا می‌کند. پس از مدتی بی‌گناهی انجلا دیویس ثابت می‌شود و از زندان بیرون می‌آید.
انجلا در دوره‌ی رییس جمهوری ریگان دو بار نامزد مقام نفر دوم حزب کمونیست آمریکا می‌شود. اما بعدها در دهه‌ی نود به‌دلیل داشتن اختلاف‌نظر با برخی سیاست‌های حزب از حزب بیرون می‌آید. البته او هنوز به مرام کمونیسم وفادار است.
دیری نمی‌پاید که انجلای سوسیال‌دموکرات «بنیاد پایداری سرنوشت‌ساز» را بنیان‌گذاری می‌کند و علیه بهره‌کشی از زندانی‌ها برای افزایش تولید کارخانه‌ها در برابر دستمزدی بسیار ناچیز مبارزه می‌کند. از سوی دیگر با قانون اعدام می‌جنگد و خواستار برابری حقوق دگرباشان با دیگر شهروندان جامعه می‌شود.

درضمن، انجلا دیویس چندین کتاب نیز نوشته است. او در یکی از آثارش به‌نام "زن، نژاد و طبقه" نقش مالکیت خصوصی و نظام سرمایه‌داری را بر وضعیت زندگی زن بررسی می‌کند و نشان می‌دهد که زن پیش از مالکیت خصوصی از استقلال سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، و توان تولیدکنندگی بسیار بالایی برخوردار بوده است. به‌نظر او این نظام سرمایه‌داری نیست که زن را از خانه به میان جامعه آورده است، بلکه زن پیش از روی‌کارآمدن این نظام ستونی از جامعه را بر دوش داشته. برعکس، سرمایه‌داری با برداشتن مسولیت‌های کلیدی از دوش او و فروش کالاهایش به او، زن را به مصرف‌گرایی کشانده و از پی این رویداد شعارهای مردسالارانه‌ی «زن الگوی مصرف و ولخرجی است» در جامعه رواج یافته است.
او در بخش سیزده این کتاب می‌نویسد، "کارهای بی‌شماری که زیر چتر نام «خانه‌داری»، شستن، پختن، گردگیری، جاروکردن، خرید و بسیاری دیگر انجام می‌گیرد، بیش از سه هزار ساعت از وقت یک زن را در سال پر می‌کند. ناگفته نماند که این رقمِ تکان‌دهنده ساعت‌های بی‌پایان و حساب‌نشده‌ای را که مادران برای فرزندان‌شان صرف می‌کنند، دربرنمی‌گیرد. زیرا این کار از وظیفه‌های مادر است و کار به‌حساب نمی‌آید. ارزش جان‌کندن بی‌پایان او در خانه به‌ندرت از سوی افراد خانواده شناخته می‌شود و همه‌ی این زحمت‌هایی که می‌کشد، کمابیش ناپیداست؛ «هیچ‌کس متوجه هم نمی‌شود، مگر کار انجام‌نشده بماند. همه‌ی ما لباس‌های نشسته، رختخواب به‌هم ریخته را می‌بینیم، اما کف ساییده و براق خانه را نه.» ناپیدا، دمادم، بی‌پایان، فرسوده‌کننده، بی‌حاصل، بی‌هیچ‌گونه نوآوری از بهترین صفت‌هایی هستند که با سرشت کارهای خانه هماهنگی دارند.
البته روشن‌شدن و هوشیاری زن امروز از پی جنبش‌های گوناگون تعداد همسرانی را که بخشی از این بار خرکاری را از دوش زنان برمی‌دارند، افزایش داده و روز‌به‌روز به جمعیت این مردان افزوده می‌شود. برخی حتا به همان اندازه‌ی زن‌ها برای کار خانه وقت می‌گذارند. اما چه تعدادی از آن‌ها اندیشه‌شان را از این فرض که کار خانه وظیفه‌ی زن است، آزاد کرده‌اند؟ چه شماره‌ای از آن‌ها کارکردن در خانه را «کمک» به همسر یا شریک زندگی‌شان نمی‌دانند؟
اگر ممکن بود این تصور را که کار خانه مال زن است از بین ببریم و آن را بین زن و مرد یکسان تقسیم کنیم، آیا این راه حل خشنودکننده بود؟ شاید بیش‌تر زن‌ها پیدایش عصری با همسران همدل را گرامی می‌دارند و از این دگرگونی خوشحال‌اند، اما واقعیت این است که برداشتن تعلق جنسیت از کارهای خانه طبیعت سرکوبگر آن را تغییر نمی‌دهد. به‌نظر من هیچ زن و مردی نباید این همه از وقت عزیزشان را برای کاری صرف کنند که نه هیجان‌انگیز است و نه بارآور....
شاید روزی کار خانه به شکلی که امروز می‌شناسیم، به تاریخ بپیوندد، اما نگرش رایج جامعه نسبت به موقعیت همیشگی زن تصویری از او با جارو، تی زمین‌شوی و سطل، پیش‌بند و اجاق و دیگ و قابلمه باقی خواهد ماند. درست است که کار زن در هر دوره‌ای از تاریخ، روی‌هم‌رفته، به خانه مربوط می‌شود، بااین‌همه، در هیچ دوره‌ای کار زن در خانه مثل امروز نبوده است، زیرا مانند همه‌ی پدیده‌های اجتماعی، کار خانه نیز محصول دگرگون‌پذیر تاریخ بشر است. با پدید آمدن نظام‌های اقتصادی نو و از میان رفتن آن‌ها، گستره و چندوچون کار خانه نیز دستخوش دگردیسی‌های اساسی شده است."
به گفته‌ی فردریک انگلس در کتاب «منشا خانواده» نابرابری جنسی به شکلی که ما امروزه می‌شناسیم پیش از پدیدار شدن مالکیت خصوصی وجود نداشته است. در دوره‌ی آغازین تاریخ بشر تقسیم کار و تولید اقتصادی بر پایه‌ی جنس زن و مرد انجام نمی‌گرفت. در جامعه‌های نخستین مرد در ‌کار شکار حیوانات وحشی بود و زن سبزی و میوه‌های جنگلی را گردآوری می‌کرد. هر دو جنس از نظر اقتصادی وظیفه‌هایی را بر دوش داشتند که برای بقای جامعه از اهمیت برابر برخوردار بود. زیرا در آن زمان جامعه دراصل خانواده‌ای گسترده بود و نقش محوری زن در کارهای خانه به این معنا بود که زن عضو باارزش و محترم جامعه است.
انجلا دیویس در همان کتاب می‌نویسد: در سفری که در سال ١٩٧٣ به کشور تانزانیا داشتم، نقش محوری زن در خانه در جامعه‌های پیش‌سرمایه‌داری بر من روشن شد. در جاده‌ای خاکی و دورافتاده در این کشور، شش زن را دیدم که روی سرهای‌شان سقف خانه‌های‌شان را برای ساختن دهکده‌ای نو حمل می‌کردند. آن‌طور که فهمیدم در این جامعه زن همه‌ی کارهای خانه را به عهده دارد و حتا ساختن سقف خانه نیز وظیفه‌ی اوست. او در تولید و اقتصاد جامعه نقشی پایاپای با مردها بازی می‌کند... ولی در جامعه‌های سرمایه‌داری پیشرفته، خدماتی که زن خانه ارائه می‌دهد، کم‌تر نشانه‌ی بارزی از تولید دارد و روی‌هم‌رفته مرتبه‌ی اجتماعی زن را تا مرز خدمتکار همیشگی شوهرش پایین می‌کشد.
در تاریخ کوتاه آمریکا زن به‌عنوان خانه‌دار نه تولیدکننده، فقط کمی بیش از صدسال عمر دارد. حتا صد سال پیش زن در دوره‌ی اقتصاد کشاورزی پیش‌صنعتی پارچه تولید می‌کرد، جوراب و کلاه می‌بافت، نان می‌پخت، کره می‌زد، شمع می‌ساخت و صابون درست می‌کرد. گیاهان بیابانی را گرد می‌آورد و از آن‌ها دارو می‌ساخت. زنان نقش پزشک، پرستار و مامای خانواده و جامعه را ایفا می‌کردند...
با پیشرفت سرمایه‌داری صنعتی، شکاف بین نظام اقتصادی نو و اقتصاد خانگی بیش و بیش‌تر شد. جایگزینی محصولات کارخانه‌ای و همه‌گیر شدن انقلاب تولید که از پی نظام اقتصادی نو آمد دگرگونی بزرگی به همراه داشت. این انقلاب بین تولید خانگی و کارخانه‌ای جدایی ساختاری اساسی ایجاد کرد. زیرا تولید خانگی سود نداشت و کارگر خانگی در مقایسه با کارگر کارخانه که دستمزد می‌گرفت، ارزش پایین‌تری داشت.
محصول فرعی مهم دیگر این دگرگونی اقتصادی تولد «زن خانه‌دار» بود. زن از نظر ایدئولوژی نیز بازتعریف شد و سرپرستی کارهای بی‌ارزش خانه را به‌عهده گرفت...
ناگفته پیداست که «زن خانه‌دار» از شرایط اجتماعی بورژوازی و طبقه‌ی متوسط جامعه برخاست، اما درواقع ایدئولوژی سرمایه‌داری قرن نوزدهم بود که زن خانه و مادر را نمونه‌ی جهانی زنانگی معرفی کرد. از آن‌جا که تبلیغات همگانی پیشه‌ی زن‌ها را «خانه‌داری بی‌اجرومزد» وصف می‌کرد، زنان وادار شدند که برای دریافت دستمزد از خانه بیرون بیایند و کار کنند. آن‌جا بود که در میان دنیای اقتصادی مردانه «بیگانه» شمرده شدند. با بیرون آمدن از دنیای «طبیعی»‌شان بهای سنگینی پرداختند: ساعت‌های دراز کار، تحمل شرایط بد در محل کار و تن‌دادن به دستمزد بسیار پایین. (هنوز هم حتا در پیشرفته‌ترین کشورها، به زن، در برابر کار مساوی با مرد دستمزد کم‌تری داده می‌شود.) بهره‌کشی‌ای که از او می‌شد، حتا از میزان بهره‌کشی همکارهای مرد او شدیدتر بود و همین تبعیض جنسی منبع درآمد بی‌حساب نظام سرمایه‌داری شد...
زنان سیاه‌پوست نیز تا جایی که می‌توانستند کار می‌کردند. دلیری و استقلالی که زنان سیاه‌پوست به‌خاطرش گاه ستوده شده‌اند و اغلب نکوهیده بازتاب کار و تلاش سختی است که در بیرون خانه انجام داده‌اند. اما آن‌ها را نیز مانند خواهران سفیدپوست‌شان «زن خانه‌دار» نامیدند. آن‌ها هم پختند، شستند، تمیز کردند و از تعداد بی‌شماری بچه نگه‌داری کردند. اما به‌رغم زن‌های خانه‌دار سفیدپوست که آموختند برای امنیت مالی‌شان به همسران‌شان تکیه بزنند، هیچ‌کس از همسران و مادران سیاه‌پوست که بیش‌ترشان کارگر نیز بودند، پشتیبانی نکرد و کسی از آن‌ها نخواست که از وقت و انرژی‌شان فقط در کارهای خانه استفاده کنند. آن‌ها نیز چون زنان کارگر سفیدپوست که بار سنگین کار بیرون و خدمت به همسر و کودکان را بر دوش کشیدند، همیشه نیاز داشته و دارند که از این رنج طاقت‌فرسا رهایی یابند.
منبع : اخبار روز

برده داری نوین قرن ٢١ در کشور عراق

| 0 نظر
hasanmaarefi.jpgدر دهه ی اول قرن ٢١ و بعد از سقوط صدام حسین به دنبال حمله ی خارجی امریکا و به قدرت رسیدن ناسیونالیسم کرد در کردستان عراق،  و به دنبال مصادره ی ملیون ها دلار مردم جنوب عراق توسط مردم کردستان و وابستگان به احزاب ناسیونالیست و قومپرست کرد،همچنین در نتیجه ی سرازیر شدن پول کلان و باد اورده ی نفت و مصادره ی این پول ها توسط سران و مسئولین دو حزب صاحب قدرت یعنی اتحادیه ی میهنی کردستان و حزب دمکرات کردستان، فراعنه های در این منطقه سربر اوردند که در کمتر از چند سال میلیون ها دلار از پول این مملکت (بودجه ی ۱۷ درصدی و غیره) را به غارت بردند. در نتیجه ی سر کار امدن این سیستم حکومتی فاسد و تولد این فراعنه ها، هزاران کارگر از کشور های مختلف اسیای جنوب شرقی و کشورهای اطراف وارد کردستان عراق شدند.
کارگرانی که از پایه ای ترین حقوق انسانی، صنفی و سیاسی برخوردار نبوده و در نتیجه ی انجام ساعت ها کار حقوق ناچیزی دریافت می کنند.  در بسیاری موارد ما شاهدیم که صاحبان کار از پرداخت حقوق به این کارگران خودداری می کنند و هیچ قانونی وجود ندارد که از طریق ان بتوانند حقوق های معوقه ی خود را دریافت کنند. در مصاحبه ای که چندی پیش با چند تن از این کارگران(هندی و اتیوپیای) حاضر د ر پارک گشتی سلیمانیه داشتم ،هر چند این کارگران خواستند اسمشان فاش نشود، اشاره کردند که شرکت های موسوم به کاریابی و در واقع کلاه برداری بعد از ثبت نام ما و نوشتن قرارداد ۳ تا ۵ ساله با ما برای کار دایم در طول این چند سال یعنی بردگی و کلفتی،مبلغ ۵۰۰۰ دلار را از ما گرفته و بعد از گذشت ۶ ماه تا یک سال از این قرارداد، در شرایطی که ما هنوز نتوانسته ایم، مبلغ پولی که بابت کار کردن و استثمار شدن خود به این شرکت های به اصطلاح کاریابی داده ایم، به دست بیاویم این شرکت ها از طریق اسایش (پلیس امنیت) ما را تحت فشار قرار داده و ناچار به بازگشت به کشور خود می کنند. این کارگران که در بین انان تعداد کثیری دختر با سنین کمتر از ۱۸ سال وجود دارد،همواره از جانب صاحبان کار و برده دار ها متوجه ازار و اذیت و تجاوز جنسی می شوند. بسیاری از این کارگران در نتیجه ی فقر و تنگدستی و فشار مالی ناچار به تن فروشی می شوند و در ازای مبلغ کمی پول که باند های گسترش فحشا به انان می دهند ناچارند که برای این باندها کار( تن فروشی )کنند.
 این شکل از برده داری ان هم در قرن ۲۱ ودر شرایطی که امکانات جامعه ی بشری اگر به صورت برابر در بین مردم کره ی زمین تقسیم شود، بیش از دو برابر جمعیت کره ی زمین را از هر لحاظ تامین و تمام مردم  جهان  را از بیکاری،فقر و گرسنگی نجات خواهد داد و زندگی امنی را برای همگان در پی خواهد داشت، اما متاسفانه در نتیجه ی نابرابری های اجتماعی ناشی از توزیع نابرابر سرمایه و تمرکز سرمایه در دست عده ای که خود زندگی انگل وار اختیار کرده و از تولید دیگران سود برده و تغذیه می کنند، فقر و بدبختی برای  بسیاری از انسان ها در سراسر زمین و وفور نعمت برای اقلیت محدودی از صاحبان وسایل تولید را در پی داشته است. دست یابی به یک دنیای ازاد و برابر تنها از طریق دگرگونی در مناسبات تولیدی و اقتصادی کنونی و زیرو رو کردن تمام ساختار های زیر بنایی و روبنایی این نظام است. دست یابی به این ضرورت برخلاف خزعبلاتی که امروز نوکران سرمایه در سطح وسیع در بین مردم می پراکنند، که گویا این دنیای ازاد و برابر تنها در خیال انسان می تواند وجود داشته باشد، از طریق به قدرت رسیدن طبقه ی کارگر به عنوان تنها طبقه ی بالقوه ،بالفعل و بالذات انقلابی است. برخلاف تئوری های تئوری پردازان نظام سرمایه داری که دگرکونی در وضع موجود را به ضرر  خود و صاحبان سرمایه می دانند،مشکل طبقه ی کارگر امروز به هیچ وجه اقتصادی نبوده و برخلاف گفته ی انان که گویا منابع و امکانات محدود بوده و نیازهای بشر نامحدود، همین منابع "محدود" همان طور که بالاتر اشاره کردم بر طبق جدیدترین امار ها، بسیار بیشتر از نیازهای مردم در سراسر دنیا بوده و خواهد بود، در غیر این صورت ما شاهد ریختن سالانه ملیون ها تن گندم و دیگر محصولات کشاورزی به دریا توسط دول امپریالیستی برای ثابت نگه داشتن قیمت این کالا ها و بالا بودن نرخ سود نبودیم. بنابراین از نظر من تنها مشکل طبقه ی کارگر مشکل در قدرت نبودن این طبقه و عدم متشکل بودن ان و نبود احزاب کمونیستی و کارگری برای هدایت این طبقه و برای دست یابی به قدرت سیاسی است.
کارگران جهان متحد شوید
حسن معارفی پور
۱/۱۰/

شبهه ای در فعالیتهای حقوق بشری

| 0 نظر
hoghooghbashar.jpg
هر از چندگاهی که بخشی خبری از سایت یا روزنامه ای از هر جای جهان را می گشاییم، شاهد اخباری هستیم که مضمون آن برخوردهای خشن، شکنجه، زندان انفرادی یا مواردی از این دست است که روح هر انسانی را آزرده خاطر می کند. اخباری که می تواند هر انسان به واقع انسانی را به خود وادارد که چه می شود و چگونه است که این اعمال ضد حقوق بشری بر سر مردمان می آید.

در این میان فعالین حقوق بشری در نشر این اخبار و تحلیل آن نقش بسیار بسزایی دارند. نشر اخباری که هر کدام از آنها موجبات آگاه شدن توده های مردم، چه در داخل و چه در خارج از کشورها را فراهم می آورد.

در واقع این نشر اخبار و گزارشات و حتی کار مدام روی یکی از موارد و به اصطلاح «بولد» کردن آن به یکی از کارویژه های فعالین حقوق بشری تبدیل شده است، تا جایی که نهادهای مختلف حقوق بشری بر سر این موارد از یکدیگر سبقت می گیرند و در تلاش اند تا مالکیت خبر را به عنوان یک رسانه در اختیار بگیرند و دیگران خبر را از ایشان نقل قول کنند.

چندی است که مشغول خواندن روایتی هستم از زندگی نامه صلاح خلف [ابو ایاد]. مردی که دوایر ویژه امنیتی و جاسوسی اسرائیل و سیا معتقدند رهبر سازمان ((سپتامبر سیاه)) است. مردی که صلاح زواوی، سفیر فلسطین در ایران او را "رکن عمده انقلاب فلسطین و مرکز ثقل جنبش ـ الفتح ـ می داند."

ابو ایاد متولد فلسطین و شهر یافاست و خاطرات بسیاری از این شهر دارد. اما امری که به مسئله این نوع فعالیت حقوق بشری ها و این کار ویژه مربوط می شود، بخشی است که در مورد تاثیرات روانی حمله به دیریاسین توسط اعضای جنبش "مناهیم بگین" به نام سازمان ایرگون در نهم آوریل ۱۹۴۸ انجام شد. هجومی وحشیانه که در آن بیش از ۲۵۰ مرد و زن و کودک بی سلاح، به خاک افتاده، سر بریده شده، یا زنده زنده دفن شده بودند. تعداد زیادی از اجساد در این شهر با اسلحه سرد مثله شده بودند و شکم حدود سی زن حامله را دریده بودند.

مسئله ای که ابو ایاد در مورد این حمله بیان می کند شاید بتواند امروز کارگشای فعالین حقوق بشر باشد. ابو ایاد در صفحات ۳۹ و ۴۰ این کتاب می گوید:

"اخبار این آدمکشی ها به سرعت مثل انفجار باروت در یافا پیچیده و همین طور در سایر مناطق کشور منتشر شد. این اخبار از طرف وسائل خبری صهیونیستی که در صدد به وحشت افکندن اعراب بودند و ـ باید اقرار نمود که از طرف فلسطینی های که تصور می کردند به این ترتیب توده های عرب را به حرکت می آوردند- حتی چند برابر نیز شد. به عنوان نمونه، قبل از فراخواندن و مجهز نمودن هموطنان خود به دفاع از آنچه برایشان از همه چیز عزیزتر است ـ یعنی شرافت همسر و دخترانشان- اخبار تجاوز مهاجمان صهیونیست به زنان دیریاسین را تشدید و تقویت می کردند. این استراتژی تبلیغاتی در اغلب موارد در جامعه ای که هنوز عمیقا سنتی مانده بود نتایج عکس به بار آورد و بدین گونه بود که در اطراف خود، این جمله را که «شرافت بر سرزمین مقدم است» و این معنی را که، قبل از هرچیز باید زنان خود را از دسترس تجاوز سربازان خلاص کنیم، بارها شنیدم."

آنچه در این بخش ابو ایاد تذکر می دهد این است که نشر اخبار جنایت ها و تجاوزات در منطقه و در جامعه سنتی فلسطین، نه تنها موجب تحریک افکار عمومی خود فلسطینی ها و ملل عرب نشد، بلکه با نتیجه عکس آن موجبات ترس و فراری شدن مردم فلسطین را از خاک آباء و اجدادی خویش فراهم آورد. در واقع حرکت خیرخواهانه آن بخش از فعالین فلسطینی اینجا به ضرر تمامیت منافع ملی فلسطین تمام شد و تخم ترس را با تحریک رویکردهای سنتی جامعه وقت فلسطین در میان ایشان کاشت.

این حس ترس نه تنها برای مردم عادی که برای مجاهدان جنبش مقاومت فلسطین نیز امری مبتلابه بود. ابو ایاد در صفحه ۲۳۷ این کتاب و هنگام شرح مسئله مواجه مجاهدان با زندانهای اسراییل می گوید: "دیگر چه چیزی می تواند بیش از آزمون های دائمی جانکاه و شرایط سخت ترحم بر انگیز برای وادار نمودن به توبه کردن ـ بنا بر قول خود مسئولان اسراییلی- و شکنجه هایی که به آنان می دهند، برای انسانی دردمند، هولناک تر و یاس آور تر باشد. علاوه بر آن، چه چیزی از این ناامید کننده تر خصوصا برای مجاهدان جنبش مقاومت، که از پیش می دانند در صورت دستگیری چه بر سر آنها خواهد آمد!"

در واقع اینکه در زندان چه بر سر مجاهدان فلسطینی که مسلحانه به جنگ با اسراییل بر خاسته اند، می آید برای خود این مجاهدان مسئله ای است که ذهن ایشان را به خود مشغول می کند. وقتی مسئله شکنجه برای مبارز مسلح که جان بر کف به میدان آمده است اینچنین ایجاد درگیری ذهنی می کند، برای مردم عادی که می بینند فعالین قانونی و مبارزه مدنی چنین تاوان سنگینی (مانند نامه عبدالله مومنی یا خاطرات و شواهد دیگری که در طی این سالها و این سه دهه دهان به دهان و سینه به سینه می چرخد) دارد، دیگر مسئله ای در درجه بالاتر اهمیت است. آنهم در جامعه ای شبهه مدرن با مبنایی سنتی که خوی خاص محافظه کاری نیز در آن ریشه دارد.

امروز در ایران اخبار فراوانی در مورد مسائل و برخوردهای تند در زندانها در ایران منتشر می شود. اخباری که با فرض صحت همه آنها و با در نظر گرفتن تجربه این مبارز چندین دهه فلسطینی این سئوال را در ذهن به وجود می آورد که نکند آنچه فعالین حقوق بشری می کنند ـ یعنی نشر اخبار برخوردها و شکنجه ها و موارد نقض آشکار حقوق بشر در زندانها- نتیجه عکس داده و نتیجه اش ترس مردم ایران از مبارزه و خزیدن ایشان به تنهایی و فردیت خودشان بشود؟

البته نشر این اخبار خروجی دیگری نیز دارد که آن آگاهی بین المللی از این وقایع ضد انسانی است. آگاهی بین المللی که موجب روشن شدن اذهان ملل جهان نسبت به غلط کاری های حاکمان می شود. اما مسئله اینجاست که اولا از آنجا که هر تحولی که در ایران روی بدهد، لزوما باید نشات گرفته از نیروهای داخلی باشد و رویکرد ملی نسبت به مسائل ایران ایجاب می کند که تحول در ایران درون زا و نه با دخالت کس دیگری به نفع استقلال ایران است. ثانیا بخش اعظمی از مردم ایران هنوز پا در سنت دارند. جامعه ایران جامعه ای با اختلاط فرهنگی از سنت و مدرنیزم است. با توجه به قدرت دین به عنوان یکی از مهمترین مولفه های فرهنگی مذهب و سنت دیرپای ایرانی و عدم تکوین مدرنیزاسیون در ایران، بخش اعظمی از جامعه ایران کاملا سنتی عمل می کنند. حال این جامعه سنتی، زمانی که با مولفه های برخوردهای خشن که بخصوص مسائلی مانند عنف یا ناموس یا هرگونه تماس با مواردی که در شریعت اسلامی جزو نجاسات تلقی می شود را می شنود یا می خواند، واکنش طبیعی این متن توده ای سنتی، گریز از حضور در سیر مبارزه و نجات دادن شرافت به جای سرزمین باشد. نتیجه می تواند این باشد که خود را دریابد و قید جامعه و خواست های اجتماعی و ملی را بزند. نتیجه می تواند این باشد که فرزند خانواده خود را از هرگونه فعالیت سیاسی، اجتماعی یا فرهنگی که احیانا شائبه و بوی مخالفت یا برخورد با حاکمیت را بدهد، منع کند و در نتیجه بخش اعظمی از انرژی اجتماعی را پشت سد فرهنگ سنتی خود محبوس کند.

ترس یکی از عوامل اصلی انفعال است و نکته اینجاست که آیا آنچه نشر داده می شود، نتیجه ناخواسته اش ایجاد این عنصر منفعل کننده در میان توده ها باشد؟ توده هایی که می بایست بدنه اصلی عمل کننده برای نجات جامعه خویشتن باشند.

آنچه گفته شد تنها یک تشکیک از سوی یکی از کسانی است که همواره از فعالیت ها و فعالین حقوق بشری دفاع کرده و افتخار حضور در کنار ایشان در مقطع زمانی ای را دارد. شاید بهتر باشد که از سوی فعالین سابقه دار و اهل اندیشه حقوق بشری به سئوال یا شبهه یاد شده در بالا پاسخی در خور داده شود تا چنین بحثهایی به عمیق شدن فعالیت های حقوق بشری و روشن شدن راه منجر شود.
 
منبع: فلسطینی آواره (خاطرات ابوایاد مسئول بخش اطلاعات و امنیت ساف)- اریک رولو- ترجمه حمید نوحی- انتشارات گام نو- چاپ اول پائیز ۱۳۸۱
mohamadhoseinyahyayy.jpg
بار دیگر به بهانه شرکت در مجمع عمومی سازمان ملل متحد، احمدی نژاد همراه با برخی از دوستان و دولتمردان جمهوری اسلامی روانه مقر سازمان ملل در نیویورک شدند. این سفر از اهمیت ویژه ای برخوردار بود ، زیرا آنان وانمود می کنند که از یک سو تلاش و نامه نگاری این گروه برای نزدیکی به آمریکا تا به حال به نتیجه نرسیده ، و از سوی دیگر دیدار با رمزی کلارک دادستان پیشین و کارشناس در امور ایران و افراد دیگر شرایط حساس و مبهمی را پیش آورده است که تنها بخشی از این دیدار ها آشکار و در رسانه ها بازتاب یافته است، به هر رو شرایط بغرنج و غیر شفافی در پیش رو است. هر چند برخی از لابی های پیشین ، با توجه به چندگانگی و بی ثباتی سیاسی در درون ایران، فعالیت خود را محدودتر کرده، و بر این باورند که پایگاه احمدی نژاد در درون کشور به شدت متزلزل شده است. احمدی نژاد و گروهش این بار در نیویورک با مشکلات فراوانی روبرو بودند. مقدمات سفر و گفتگو با رسانه ها از ایران و از مدت هاپیش شروع شده بود، هنوز بازتاب گفتار ایران گرایی و باستان گرایی مشایی رئیس دفتر و تکرار آن از سوی احمدی نژاد به پایان نرسیده بود که احمدی نژاد قدرت خود را بالاتر از مجلس شورای اسلامی و نظام سیاسی ایران را نظام ریاست جمهوری خواند و گفت مجلس در شرایطی در رأس امور است که نظام پارلمانی باشد. من منتخب مردم با رأی بالایی هستم و جایگاه ویژه و نفر دوم نظام هستم، هر چند در بین دوستان و تیم خود، نفر اول شناخته می شود. احمدی نژاد در درون و برون از کشور از هر فرصتی استفاده می کند که خود را مقتدر و تصمیم گیرنده نهایی در امور ایران نشان دهد، در این راستا حرکت می کند، سخن می گوید و نمایش های مختلفی را به اجرا در می آورد.
احمدی نژاد با بازی درخشان در نقش های مختلفی ظاهر شد، دروغ پردازی، عوام فریبی و شارلاتانیزم سیاسی را درهم آمیخت، با چندین رسانه و خبرنگار برجسته مصاحبه کرد، خیلی حرف زد ولی هیچی نگفت، رخداد های سال گذشته، زندان، شکنجه و تجاوز را انکار کرد. به نظر می رسد که توافقی بین رسانه های ایالات متحده با احمدی نژاد انجام گرفته بود. آنان همگی چند سئوال کلیشه ای در دست و یا ذهن داشتند و آنها را مطرح می کردند. احمدی نژاد هم با فرافکنی و گریز از مسائل داخلی به مسائل جهانی و مدیریت نوین آن می پرداخت و خود را ناجی بشریت از فقر و بدبختی نشان می داد. با هر حیله و نیرنگی تلاش می کرد که در دل توده های محروم بویژه در جهان اسلام نفوذ کند و از طریق رسانه های پر قدرت آمریکا صدای خود را به گوش آنها برساند. شاید این بهترین فرصت برای احمدی نژاد و تیم همراه بود که با مطرح کردن مسائل جنجال بر انگیز با این رسانه ها، ایجاد رابطه و گفتگو با مقامات آمریکایی و اروپایی را در سایه قرار دهند و آن را از انظار عمومی پنهان نگهدارند. بان کی مون دبیر کل سازمان ملل در ارزیابی عملکرد احمدی نژاد گفت. ایشان از تریبون سازمان ملل سوء استفاده کرد و به تبلیغات پرداخت. گفتگو با لری کینگ، کریستین امانپور و چارلی رز که از روزنامه نگاران کار کشته ، با تجربه، و برجسته امروزاند، کپی برداری از هم بود که در آن احمدی نژاد با بهره بردای از فرصت به دست آمده به نقد آنها پرداخت و پرسش ها را با پرسش جواب داد. نمایشی، ساختگی، بی محتوایی، عوام فریبی و تبانی از همان دقایق نخست مسافرت و گفتگو خود را نمایان می کرد. از آن رو چندان هم مورد توجه جهانیان قرار نگرفت و شوربختانه حقایق و واقعیت زندگی پر دردو رنج مردم ایران با عوام فریبی زیرکانه احمدی نژاد با همکاری رسانه های آمریکا پنهان ماند. آنچه بیشتر از همه مورد توجه قرار گرفت، سخنرانی بی سر و ته، عوام فریبی کودکانه ، دروغ پردازی های شگفت انگیز و شبه تئوری های فاشیستی و خیالی ایشان در مجمع عمومی سازمان ملل بود.
احمدی نژاد در بخشی از سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل با طرح ریشه های مشکلات اقتصاد جهان به اندیشه نظام سرمایه داری و مدیریت ناشی از آن پرداخت و به دفعات تکرار کرد که نظام سرمایه داری و لیبرالیسم به پایان راه رسیده است. شگفتی این سخن در آن است که ایران امروز خشن ترین، بی رحم ترین و غیر انسانی ترین نوع سرمایه داری از نوع نئولیبرالیسم آن را تجربه می کند. آنچه فریدمن در دهه ۶۰ مطرح کرده بود و در برخی از کشور ها مانند ترکیه و شیلی در دهه ٨۰ به اجرا در آمد در مقایسه با ایران امروز انسانی تر و ملایم تر بود. همه خواسته های بانک جهانی و صندوق بین المللی پول از سوی احمدی نژاد و تیم اش مو به مو به اجرا درآمده است. نگاهی به اوضاع اقتصادی، میزان سرمایه گذاری، بیکاری گسترده و تورم روز افزون درد و رنج مردم زحمتکش را هر روز افزون تر می کند. بیشترین سرمایه گذاری در صنایع نظامی و هزینه های جاری است که بخش مهمی از آن خرج نیرو های نظامی، امنیتی و گروه های شبه نظامی می شود.
لیبرالیسم و نمایندگی آن در بانک جهانی و صندوق بین المللی پول خواسته های مشخصی دارند که از سوی برخی از رژیم ها بویژه رژیم های کودتایی و خشونت طلب برای برون رفت از بحران اقتصادی و پیوند با نظام سرمایه داری جهانی به اجرا در می آید. نخست از این رژیم ها و مجری سیاست های لیبرالیستی در اقتصاد خواسته می شود که دست از اقتصاد برنامه ای بردارند و برنامه های عمرانی را از اقتصاد خود حذف کنند. خصوصی سازی را گسترش دهند و فعالیت دولت در اقتصاد را محدود سازند. با حذف یارانه ها میزان تقاضا را با افزایش قیمت ها پایین بکشند و برای پیشگیری از ناهنجاری های اجتماعی و در صورت بروز اعتراض با خشونت آن را سرکوب کنند. با هرگونه فعالیت سندیکایی مخالفت کرده، در صورت امکان آنها را منحل و یا برای مدتی غیر قانونی اعلام کنند. همراه با آزاد سازی حقوق پرداختی، مزایا و دستمزد ها در برخی از مشاغل مانند مدیریت در صنایع مهم و بورس بازی و تجارت، با هرگونه افزایش حقوق و دستمزد کارگران و زحمتکشان مخالفت کرده در توزیع ثروت و کالا دخالت نکنند. دیوار های گمرکی خود را پایین آورند و یا از میان برداند تا شرایط گردش کالا و پول با دیگر کشور ها فراهم شود. در این میان قوانین جذب و حمایت از سرمایه های خارجی را از مجالس خود گذرانده، امنیت کافی را برای سرمایه های خارجی فراهم آورند. هزینه های عمومی و رفاهی را کاهش دهند و جامعه را از خدمات دولتی بی نیاز و یا به دیگر سخن محروم سازند. در این میان خواسته های دیگری هم دارند که در این نوشته نمی گنجد و باید در نوشته و یا مقالات اقتصادی به آنها پرداخته شود.
احمدی نژاد یکی از مجریان خوب و گوش به فرمان بانک جهانی و صندوق بین المللی پول است، زیرا با در دست گرفتن قدرت اجرایی در کشور سازمان برنامه و بودجه را که قدمت ۶۰ ساله داشت منحل کرد ، نظارت مجلس و نهاد های گوناگون بر عملکرد اقتصادی دولت را از بین برد و در اقدامی عجولانه همه نهاد های نظارتی بر پول و سرمایه را هم مانند شورای پول و اعتبار تعطیل کرد. خودی سازی اقتصاد را با نام خصوصی سازی به سرعت پیش برد و گروهی از نظامی ها را با اقتصاد و درآمد های هنگفت مشغول کرد. سندیکا های کوچکی را که از سوی برخی از فعالین کارگری تشکیل شده بود و خواسنه های صنفی داشت سرکوب و فعالین آنها را زندانی کرد. کارگران ماه ها از دریافت حقوق خود محروم شدند. در این میان مقام رهبری هم به یاری وی شتافت و با تغییر در اصل ۴۴ قانون اساسی زمینه خصوصی سازی و شرکت نیرو های نظامی بویژه سپاه را در اقتصاد فراهم آورد. با آزاد سازی اقتصاد کالا های چینی و دیگر کشور های منطقه سرآزیر کشور شدند، تولید ملی در همه بخش های اقتصادی متوقف و در برخی موارد تا به نقطه صفر پایین آمد تا جائیکه رئیس اتاق بازرگانی از فلج شدن صنایع ملی سخن گفت. نتیجه اجرای این سیاست اقتصادی نابودی اقتصاد ملی و گسترش بحران های عمیق اجتماعی بود که خود را در واکنش به کودتای انتخاباتی در خرداد سال ٨٨ نشان داد.
نظام اقتصادی ایران کنونی که بخش تفکیک ناپذیری از نظام و ساختار سیاسی آن است، همه ویژه گی های یک نظام سرمایه داری از نوع نئولیبرالیسم آن را دارد و به علت عقب ماندگی سیاسی به شدت وحشی، بی رحم و غیر انسانی است. این رژیم در راستای منافع گروهی خود به هر جنایتی دست می زند. از تشکل زیر هر عنوانی وحشت دارد. آنچه احمدی نژاد در نقد سرمایه داری آنهم در ایالات متحده بر زبان می آورد یک دروغ بزرگ و یک سفسطه سیاسی برای عوام فریبی است. جامعه ایران با درآمد های هنگفت نفتی در بدترین شرایط تاریخی خود به سر می برد. بر اساس گزارش و نوشته های روزنامه های منتشره در کشور( روزنامه آرمان) بیش از ۲٨ میلیون نفر در فقر نسبی و بخشی از آن هم زیر خط فقر مطلق به سر می برند. بیش از ۶۰ درصد مردم هزینه های درمانی را خود می پردازند که بخشی از آنها قادر به پرداخت آن نیستند. دکتر سعید ملایری یکی از کارشناسان بهداشت در گفتگو با مهر می گوید. ً ۷ میلیون ایرانی به شکل های مختلف دچار معلولیت اند. با افزایش میلیون ها معتاد به این رقم واقعیت و حقیقت جامعه عریان می شود. اوضاع در جبهه اقتصاد با تحریم ها روز به روز وخیم تر و تیره تر می شود. روزنامه دنیای اقتصاد می نویسد بیش از ۲٣ هزار میلیارد تومان چک برگشته و در این راستا بانک مرکزی گزارش می دهد در چهار ماهه نخست سال ٨۹ رقم چک های برگشتی به ٨ هزار و پانصد میلیارد تومان رسیده که در تاریخ ٣۰ساله کشور سابقه نداشته است. کسری بودجه، تورم همراه با رکود، نرخ پایین رشد و تولید ناخالص ملی و فساد اقتصادی که به بالاترین نقطه خود رسیده است از عوامل موثر در این آشفته بازار و ناامنی اقتصادی است.
احمدی نژاد با وارونه نشان دادن حقایق و پنهان کاری به رسانه های آمریکایی (در جمع مدیران و سر دبیران رسانه ها) می گوید.ً اقتصاد ایران در بخش صنعت در آستانه یک جهش بزرگ است، تقریبا همه نیاز های کشور را در داخل تولید می کنیم و صادرات صنعتی ما روز افزون است... در ۵ سال آینده اقتصاد ایران یکی از ۱۲ اقتصاد بزرگ دنیا خواهد بود!! این گفتار با واقعیت اقتصاد همخوانی ندارد، اقتصاد ایران رو به ویرانی و نابودی است. فرار سرمایه های مادی همراه با فرار مغز ها بزرگترین صدمه و زیان را به اقتصاد ملی وارد می کند. برای برون رفت و پیشگیری از این روند جامعه نیازمند یک دگرگونی عمیق اجتماعی است.
ایران سرزمین پهناوری است که در آن مردمانی سخت کوش با زبان، فرهنگ و ظرفیت های متنوع اقتصادی و اجتماعی زندگی می کنند، آرزوی دیرینه آنها رسیدن به آزادی است. این آزادی با تبلیغات دروغین و با دورویی و دوگانگی بدست نخواهد آمد. نمی توان جامعه را با قوانین ارتجایی به تاریک خانه قرون وسطی برد و خواهان مدیریت جهان و یا شرکت در آن شد. مردم اروپا و دیگر کشور های جهان صد ها سال مبارزه کرده اند تا از زیر حاکمیت کلیسا و اربابان آن رها شوند، با جدایی دین و باور های مذهبی از سیاست به آزادی وجدان رسیده، عقل و خرد را جایگزین خرافات کرده اند. هنگامی که احمدی نژاد را در مقر سازمان ملل می بینند که در یک دست قرآن و در دست دیگر انجیل به تبلیغات مذهبی می پردازد با ترس، وحشت، تعجب و حیرت به آن نگاه می کنند. در این میان ناظر به مماشات، همراهی و همسویی رسانه های ایالات متحده با دیکتاتور کوچک تاریخ ایران اند، که چگونه در گفتار خود همراه با برخی از سخنان راستگونه و نگرانی های عمومی مردم به بیان اندیشه های شبه فاشیستی می پردازد. براستی عملکرد رسانه های آمریکا در این دوره شگفت انگیز است. آنان با نادیده گرفتن نقض آشکار حقوق بشر در کشور، سکوت همراه با رضایت را پیش بردند. این رفتار مشکوک و پر رمز و راز رسانه های آمریکا سئوال برانگیز و گاهی نگران کننده است...
منبع: اخبار روز