انگلس

| 0 نظر
برگردان : سروش ثابتFriedrich_Engels.jpg
 


این متن پیاده شده سخنرانی تونی کلیف در سال ۱۹۹۶ است که نخستین بار در جلد اول گزیده آثار تونی کلیف، مبارزه بین المللی و سنت مارکسیستی در سال ۲۰۰۱ در لندن منتشر شد .

 

سخنرانی‌ام را با نقل قولی از انگلس در مورد خودش آغاز می‌کنم یعنی این که وی نسبت به مارکس نقش درجه‌ی دومی بازی می‌کرد. صادقانه بگویم، نسبت به مارکس نقش درجه‌ی دوم بازی کردن خود یک دستاورد درست و حسابی است. حتی نقش ۱۵۰ ام نسبت به مارکس بازی کردن هم یک دستاورد است! اما من به شما نشان خواهم داد که در واقع فردریک انگلس به نقش خود کم بها داده است. او تا اندازه‌ای در مورد خودش فروتن بود. او نقشی پررنگ‌تر از نقش درجه‌ی دوم داشت و من نشان خواهم داد که او تأثیر عظیمی بر مارکسیسم گذاشت و بسیاری چیزها را مستقل از مارکس و پیش از مارکس به مارکسیسم افزود. 

این ادعا را می‌توان به سادگی محک زد. مجموعه‌ی آثار مارکس و انگلس را مرور کنید ببنید چه زمانی برای اولین بار مفهوم محوریت طبقه کارگر در نوشته‌های آنان پدیدار شد. آیا این مارکس بود که نخست به این نکته دست یافت یا شخصی دیگر؟ این انگلس بود که در کتابی با عنوان وضعیت طبقه‌ی کارگر [در انگلستان ۱۸۴۴] که در ۱۸۴۴ در پاریس منتشر شد به این نکته اشاره کرد. این کتاب آشنایی فوق‌العاده‌ای با نقش طبقه‌ی کارگر، نه تنها در تاریخ بل‌که در آینده‌ی جامعه به دست می‌دهد.

آن چه که فهمیدن‌اش برای ما مهم است این است که ایده‌هایی نظیر آن‌چه در این کتاب به چشم می‌خورند در کتابخانه‌ها شکوفا نمی‌شوند. اگر فکر کنید ایده‌های بزرگ آن‌جا به دست می‌آیند واقعاً خیال‌پردازید. چنان که مارکس هم در مانیفست کمونیست نوشت، حقیقت امر این است که کمونیست‌ها تجربه‌ی بین‌المللی و تاریخی طبقه‌ی کارگر را جمع‌بندی می‌کنند. این یعنی شما باید ایده‌ها را در خاک تجارب طبقه بار آورید.

بگذارید مثالی بزنیم از این که این روند چگونه است. در مانیفست کمونیست ۱۸۴۴ نظرات مربوط به آنچه بعد از انقلاب سوسیالیستی اتفاق خواهد افتاد خیلی مبهم‌اند. آن‌جا در مورد دیکتاتوری پرولتاریا صحبت می‌شود، اما به شما نمی‌گوید که این دیکتاتوری پرولتاریا چه شکلی است. بعدها در ۱۸۷۱ مارکس کتاب کوچک دیگری نوشت که در آن توضیح می‌دهد که تحت دیکتاتوری پرولتاریا نه بوروکراسی وجود خواهد داشت و نه ارتش دائم؛ که تمام کارمندان با رأی‌گیری انتخاب خواهند شد و این انتخاب قابل بازپس‌گیری خواهد بود؛ که به کارمندان دست‌مزد کارگران معمولی پرداخت خواهد شد و غیره. ممکن است با خود بگویید: "پس معلوم می‌شود که مارکس در بریتیش میوزیم حسابی روی این موضوع کار کرده است. در ۱۸۴۸ او اصلاً چنین چیزهایی نمی‌گفت، اما در ۱۸۷۱ می‌گوید." به هیچ وجه! کمون پاریس، این واقعیتِ مسلّم، بود که دیدگاه‌های مارکس را در ۱۸۷۱ شکل داد. این کارگران پاریس بودند که کمون خود را بدون بوروکراسی، بدون ارتش دائمی و غیره ساختند.

برگردیم به کشف محوریت طبقه‌ی کارگر توسّط انگلس- اینجا انگلس یک برگ برنده داشت. این برگ برنده هم این بود که او قبل از این که مارکس به بریتانیا بیاید در آنجا زندگی می‌کرد، و در همین‌جا بود که نخستین جنبش توده‌ای طبقه‌ی کارگر در جهان یعنی جنبش چارتیستی، پدیدار شد. البته این چیزها را در مدرسه‌های بریتانیا به شما یاد نمی‌دهند. آنچه آنجا به شما می‌آموزند این است که انقلاب چیزی است خارج از بریتانیا. این روس‌ها هستند که تزار را می‌کشند. این فرانسوی‌ها هستند که پادشاهان را به تیغ گیوتین گردن می‌زنند. چارلز اوّل که دیگر حرفش را نزن! انقلاب پدیده‌ای خارجی فرض می‌شود و این‌گونه است که حرفی از جنبش چارتیستی زده نمی‌شود.

اما این بریتانیای ۱۸۴۲ بود که در آن نخستین اعتصاب عمومی تاریخ روی داد و انگلس که شاهد زنده‌ی این اعتصاب بود عمیقاً تحت تأثیر آن  قرار گرفت. برای مثال، یکی از اتّفاقات هیجان‌انگیز اعتصاب ۱۸۴۲ ایده‌ی پیک اعتصاب بود. ممکن است فکر کنید که ما این ایده را اخیراً ابداع کردیم یا شاید نسل ما در دهه‌ی ۱۹۷۰ آن را ساخت. اصلاً و ابداً. این ایده در ۱۸۴۲ ابداع شد. آن‌ها از یک کارخانه به کارخانه‌ی دیگر می‌رفتند. آن‌ها این را واژگون کردن کارخانه می‌نامیدند؛ و آن‌ها صنعت را در سرتاسر سرزمین واژگون کردند. در آن ‌زمان این یک پیروزی محشر بود. بنابراین کتاب انگلس یعنی وضعیت طبقه‌ی کارگر را نمی‌توان توضیح داد مگر آن که به یاد داشته باشید که انگلس چارتیست‌ها را در منچستر می‌شناخت، همان کسانی که مرکز اعتصاب عمومی ۱۸۴۲ بودند. امّا این چیزی فراتر از صرف مشاهده‌ی وقایع بود.

وقتی به کتابی که انگلس نوشته نگاه می‌کنید در آن چندین ایده‌ی معرکه‌ی نو می‌بینید که البته شاید امروز برای ما بدیهی به نظر ‌رسند. وقایع را مدت‌ها بعد از وقوع‌شان جمع‌بندی کردن که هنر نیست. باید تصور کنید در دهه‌ی ۱۸۳۰ یا ۱۸۴۰ زندگی می‌کردید. آیا می‌توانستید آن بینشی را که انگلس داشت، داشته باشید؟ اگر این‌ها را به یاد داشته باشید، تازه درمی‌یابید که وضعیت طبقه‌ی کارگر چه کتاب فوق‌العاده‌ای است.

پیش از هر چیز باید به یاد داشته باشید که انگلس وقتی که این کتاب را نوشت ۲۳ سال بیشتر نداشت. و موضوع مهم در رابطه با این کتاب در وهله‌ی اول توصیف‌هایی که او از وضع و حال زندگی طبقه‌ی کارگر ارائه می‌دهد نیست، گرچه این توصیف‌هایش بسیار بسیار جالب‌اند. وقتی او در مورد زندگی طبقه‌ی کارگر می‌نویسد، این کار را به شیوه‌ی چارلز دیکنز انجام نمی‌دهد که بگوید "آه، فقرای بیچاره! کارگران زندگی دردناکی دارند. خواهش می‌کنم آقا، میشه کمی بیشتر داشته باشم؟" نه - برخورد انگلس دقیقاً برعکس است. در نگاه او خوش‌بینی فوق‌العاده‌ای به چشم می‌خورد و در نوشته‌ی او کارگران نه هم‌چون قربانیان تاریخ، بل‌که به عنوان سوژه‌ی تاریخ، به عنوان انسان‌هایی که تاریخ را می‌سازند ظاهر میشوند. برای توضیح این مسئله بخشی از کتاب انگلس را نقل می‌کنم:

نبرد فقرا علیه اغنیا که اکنون به شکل غیرمستقیم و جزء جزء به پیش می‌رود در آینده مستقیم و فراگیر خواهد شد. دیگر برای راه‌حل مسالمت‌آمیز خیلی دیر شده است. تلنگری کافی است که عنقریب بهمن سرازیر گردد. آن‌گاه به راستی کوس جنگ در سراسر سرزمین طنین‌انداز خواهد شد: "جنگ در کاخ‌ها، صلح در کلبه‌ها." امّا دیگر برای اغنیا خیلی دیر شده است که بخواهند به خود بیایند.

انگلس هم‌چنین اهمّیت اتّحادیه‌های کارگری را دریافت. امروز بسیاری فکر می‌کنند که اتّحادیه‌ها واقعاً سازمان‌های کارگران‌اند که می‌کوشند شرایط را بهتر کنند. اکنون و تحت تأثیر بِلِر وضع بدتر به نظر می‌رسد - که اتّحادیه‌ها سازمان‌های کارگران‌اند که کارگران را به کارفرمایان می‌فروشند. رهبران اتّحادیه‌ها ممکن است اینقدر رک و پوست کنده صحبت نکنند، امّا اتّحادیه‌ها در دستان آن‌ها چیزی نیستند جز ابزاری برای مصالحه، مصالحه و باز هم مصالحه. نگرش انگلس بسیار متفاوت بود، زیرا گرچه آن زمان، آغاز اتّحادیه‌گروی بود امّا او می‌توانست پتانسیل آن‌ها را دریابد. در ۱۸۴۴ او نوشت: "اتّحادیه‌ها به عنوان مدرسه‌های جنگ رودست ندارند." برای او اتّحادیه‌ها مدرسه‌های جنگ بودند نه مدرسه‌هایی برای مصالحه. هدف این نبود که با فتح چند سنگر کوچک توقّف کنیم، چون یک قانون ساده در جنگ حاکم است - یکی از دو طرف پیروز می‌شود. اتّحادیه‌ها به چشم انگلس سلاح‌های جنگ‌اند. لنین سال‌ها بعد این عبارت را به کار برد که "اتّحادیه‌ها مدارس کمونیسم‌اند."

به یاد داشته باشید که انگلس زمانی با این عبارات سخن می‌گفت که هنوز مارکس را ملاقات نکرده بود. گفتنِ این که انگلس پیش از مارکس محوریت طبقه‌ی کارگر را دریافت به هیچ وجه به معنای نقد مارکس نیست. از این‌ها گذشته، مارکس در آن زمان کجا زندگی می‌کرد؟ آیا کسی این فرصت را داشته که اخیراً به شهر محل زندگی او یعنی تریِر سفر کند؟ بزرگترین محل کار آن‌جا احتمالاً خانه‌ی خود مارکس است! برخلاف مارکس، انگلس در بریتانیا زندگی می‌کرد که در آن‌ زمان کارگاه جهان بود و منچستر مرکز انقلاب صنعتی. پس کاملاً طبیعی است که این ایده را ابتدا انگلس مطرح کرد.

نکته‌ی دیگر در مورد ایده‌ها این است که نمی‌توان آن‌ها را به اسم کسی ثبت کرد. شما نمی‌توانید بگویید که نخستین کسی که یک ایده‌ی بزرگ به ذهنش رسیده است، مبتکر اصلی آن ایده، چه کسی است زیرا ایده‌ها شبیه به یک رود روان‌اند و رود از اجتماعِ بسیاری جوی‌بارها تشکیل شده است. انگلس یکی از آن جوی‌بار‌هایی است که در ساختن جریان مارکسیسم نقش داشته‌اند. بنابراین من دوست ندارم که از او به عنوان نقش درجه‌ی دوم نسبت به مارکس یاد کنم زیرا در این صورت دیگر نمی‌توان او را چون جوی‌بار مستقلی دید که نقش خود را بر کل جنبش مارکسیستی زده است. ولی ضمناً من خوشحالم که ما خود را مارکسیست می‌نامیم، چون تلفّظ کردن‌اش خیلی راحت‌تر از انگلسیست است!

با این وجود بعضاً تفاوت‌هایی میان کارهای مارکس و انگلس وجود دارد. اگر شما نوشته‌های این دو نفر را مقایسه کنید خواهید دید که انگلس اغلب پیش‌گام است در حالی که مارکس خیلی در موضوع عمیق‌تر می‌شود. منظورم این نیست که مارکس ایده‌های انگلس را کش می‌رفت. این اصلاً صحیح نیست. انگلس به خاطر تجارب‌اش در انگلستان پیش‌گام بود امّا مارکس فراتر می‌رفت و ایده‌ها را رشد و تکامل می‌بخشید.

برای مثال تعریف کمونیسم را در نظر بگیرید. انگلس آن را چگونه تعریف می‌کرد؟ او تعریف زیر را ارائه داد که بسیار فشرده و بی‌نهایت ساده بود(خیلی ساده‌تر از تعریف مارکس):

کمونیسم: (۱) تضمین این امر که مصالح پرولتاریا در برابر مصالح بورژوازی حاکم است (این‌ها عبارات طبقاتی واضحی است.) (۲) انجام این امر با الغای مالکیت خصوصی و جایگزینی آن با اشتراک اجناس (۳) فهم این که جز به جبر انقلاب دموکراتیک ابزاری برای رسیدن به این اهداف وجود ندارد.

هر آن‌چه که برای تعریف کمونیسم لازم داشته باشید این‌جا وجود دارد. کمونیسم با یک نیروی انقلابی حاصل می‌شود که به اجبار دموکراتیک است، نه کودتای خونین ساده‌ی ۵۰ نفر که قدرت را از ۵۰ نفر دیگر می‌گیرند.

این تعریف بسیار مهم است. و وقتی که او توضیح می‌دهد که ما چرا به یک انقلاب نیاز داریم دو دلیل را مطرح می‌کند. پیش از هر چیز، "نه تنها به این خاطر که طبقه‌ی حاکم را نمی‌توان به هیچ طریق دیگری سرنگون کرد، بل‌که هم‌چنین به این دلیل که طبقه‌ای که آن‌ را سرنگون می‌کند تنها در یک انقلاب است که می‌تواند خود را از شرّ تمام گند و کثافت سال‌ها خلاص کند و شایسته‌‌ی آن شود که جامعه را از نو پی بریزد." ما اهل یک جامعه‌ی طبقاتی هستیم و مغز ما پر از چرک ولجن این جامعه است. ایده‌های حاکم بر جامعه ایده‌های طبقه‌ی حاکم‌اند و ایده‌های طبقه‌ی حاکم بر همه چیز چیره‌اند.

فقط ایده‌های واضح و صریح نیستند که بر ما تأثیر می‌گذارند. فهمیدنِ این که نژادپرستی یک ایده‌ی ارتجاعی و بد است کارِ سختی نیست. ایده‌های طبقه‌ی حاکم در موضوعات ساده و ابتدایی هم تأثیرات ظریفی به جای می‌گذارند. جریانی را به یاد می‌آورم مربوط به سال‌ها پیش که دخترم هفت یا هشت سال داشت.  او با من بحث می‌کرد. "حتماً حق با توئه." پرسیدم "چرا حتماً حق با منه؟" "چون تو از من بزرگ‌تری، پس از من باهوش‌تری." گفتم "خیلی خوب، پس من از تو باهوش‌ترم. تو از بچه‌ات باهوش‌تری. پس آدما دارن خنگ‌تر و خنگ‌تر می‌شن!" حالا این ایده که پیرها بهتر از جوان‌ها هستند و باید از آن‌ها اطاعت کرد- این یک سلسله مراتب است. این از ساختار جامعه‌مان نشأت می‌گیرد. امّا مردم اغلب به این نکته پی نمی‌برند.

این ایده را در نظر بگیرید که فقیر و غنی هر دو باید وجود داشته باشند. گفته می‌شود، "البته که فقیر و غنی وجود دارند؛ همیشه‌ی خدا همین‌طور بوده است." چه نفر از مادران طبقه‌ی کارگر به فرزندان‌شان می‌گویند، "پدرت کارگر است، پدربزرگت کارگر بود، تو کارگر خواهی شد، بچه‌هایت کارگر خواهند شد. همیشه فقیر و غنی وجود دارد"؟ و نتیجه این می‌شود که از دست هیچ‌کس کاری بر نمی‌آید. اغنیا باید هر جور هست بااستعدادتر باشند.

یادم می‌آید که پدرم بارها به من می‌گفت، "من می‌توانم اسمم را به نه زبان مختلف امضا کنم." راست می‌گفت. "امّا چک‌هام همیشه برگشت می‌خورند." آن‌وقت سر و کله‌ی یک نفر که هیچی حالیش نیست پیدا می‌شود و چک را با یک ضربدر امضا می‌کند، امّا چک پاس می‌شود.

این واقعیت که ایده‌های حاکم در جامعه‌ی ما ایده‌های طبقه‌ی حاکم‌اند به این معناست که ما نمی‌توانیم از شرّ این‌ها خلاص شویم مگر از طریق درگیر شدن در یک کنش خلّاقانه، کنش انقلابی. اگر شما انقلاب را به شکل یک کودتا تصوّر می‌کنید، اقلّیتی کوچک که جای اقلّیت کوچک دیگری را می‌گیرد، که ۵۰ ژنرال با اردنگی ۵۰ ژنرال دیگر را بیرون می‌اندازند و خود به قدرت می‌رسند، آن‌گاه توده‌ها با همان ایده‌های قدیمی‌شان باقی می‌مانند و انقلاب هنوز می‌تواند اتّفاق بیافتد. امّا اگر صحبت از رهایی طبقه‌ی کارگر به دست خود طبقه‌ی کارگر است آن‌گاه ما آمادگی ساختن جامعه‌ی جدید را نداریم مگر زمانی که توده‌ها ایده‌های‌شان را تغییر دهند. موسی باید بنی اسرائیل را ۴۰ سال در بیابان راه می‌برد تا ذهن خود را از ایده‌های کهنه‌ی قدیمی تطهیر کنند. لنین سخن از این می‌گفت که "کارگران از یک روز انقلاب بیش از یک قرن چیز می‌آموزند."

نظر انگلس این بود که کارگران نیاز به انقلاب دارند تا بتوانند تمام مزخرفات را از مغزشان پاک کنند. آن‌ها تنها هنگامی که در انقلاب مبارزه می‌کنند، که فعّالانه در انقلاب شرکت می‌کنند به نیروی جمعی‌شان پی می‌برند و درمی‌یابند که نیاز به هیچ مراقب و نگهبانی ندارند. اگر بخواهید این بحث را جمع‌بندی کنم داستان کوچکی از کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد نوشته‌ی جان رید نقل خواهم کرد. ابن داستان تأثیر انقلاب روسیه را به زیبایی نشان می‌دهد. تروتسکی، رئیس شورای پتروگراد به ساختمان شورا آمد و آن‌جا دو نفر کارگر مأمور بازرسی مجوّز ورود افراد به ساختمان بودند.(در این زمان خطر پرتاب نارنجک و این قبیل اعمال خرابکارانه توسّط ضدّ انقلاب وجود داشت.) تروتسکی به آن‌جا رسید و به جیب ژاکت‌اش نگاه کرد و گفت، "خیلی متأسّفم، من جواز ورود را همراه ندارم ولی من تروتسکی هستم." و مرد جوان جواب داد "مهم نیست، هر کی می‌خوای باش." این یعنی قدرت کارگران. برای این‌که یک نفر جرأت کند که در ورودیه‌ی داونینگ استریت ۱۰ به جان مِیجِر بگوید، "به تخمم که تو کی هستی." به یک انقلاب نیاز داریم. این یعنی قدرت واقعی کارگران. پس این ایده‌ی انگلس که کارگران برای متحوّل کردنِ خود به انقلاب نیاز دارند یک ایده‌ی محشر است.

چند نکته‌ی دیگر درباره‌ی خودِ انگلس. لابد می‌دانید که به رغم این که بر صفحه‌ی اول مانیفست کمونیست نام کارل مارکس و فردریک انگلس به عنوان نویسنده درج شده امّا در واقع مارکس آن را نوشته است. امّا پیش‌نویس اوّلیه‌ای وجود داشت که انگلس آن را نوشته بود. نام این پیش‌نویس اصول کمونیسم است. حال مقایسه‌ی این دو نسخه با هم بسیار جالب است. زیرا چندین پرسش وجود دارد که در اصول کمونیسم آمده است امّا در مانیفست کمونیست نه.

برای مثال پرسشی وجود دارد که فقط در اصول کمونیسم طرح شده است: آیا می‌توان در یک کشور به سوسیالیسم دست یافت؟ این پرسشی است که ۹۰-۸۰ سال بعد در عمل منجر به جدالی خون‌بار میان استالین و تروتسکی شد. انگلس این پرسش را طرح می‌کند و پاسخ می‌دهد، البته که سوسیالیسم در یک کشور ممکن نیست، چرا که جهان یک  اقتصادِ بین‌المللی است و غیره. وقتی به اصول کمونیسم نگاه می‌کنید سهم انگلس را احساس می‌کنید. تمام ایده‌های موجود در مانیفست کمونیست در آن‌جا آمده است امّا خیلی واضح، خیلی ساده و بدون هیچ آراستگی خاصی. وقتی به مارکس نگاه می‌کنید احساس می‌کنید که او دارد برای ما یک نقاشی فوق‌العاده، یک تصویر بزرگ معرکه ترسیم می‌کند. وقتی به انگلس نگاه می‌کنید، تصویر کوچک‌تری می‌بینید. امّا در هر دو مورد، ایده‌های اساسیِ یک‌سانی دست اندر کار اند.

چند نکته‌ی دیگر - پرسش انقلاب مداوم. همه‌ی ما از تروتسکی به عنوان آموزگار و بنیان‌گذار تئوری انقلاب مداوم نام می‌بریم. و این کاملاً درست است، جز این که سال‌ها پیش از تروتسکی، در ۱۸۴۸، انگلس درباره‌ی انقلاب مداوم نوشت. او پیش از هر چیز نوشت که بورژوازی بزدل است و هر چه بیشتر به سمت شرق می‌رویم بزدل‌تر می‌شود. بورژوازی انگلستان جرأت این را داشت که شاه را بکشد. بورژوازی فرانسه هم آن‌قدر به خودش مطمئن بود که سر شاه را گردن بزند.

چرا هر چه بیشتر به سمت شرق می‌رفتیم بورژوازی بزدل‌تر می‌شد؟ زیرا که آن‌ها دیرتر وارد صحنه شدند(چون در آن‌جا صنعت دیرتر رشد کرده بود). تولید سرمایه‌داری دیگر در شکل واحدهای تولیدی عظیم سازمان‌ یافته بود و طبقه‌ی کارگرِ قدرت‌مندی هم ایجاد کرده بود. بورژوازی اکنون در قرن نوزدهم می‌توانست سایه‌ی این طبقه‌ی جدید را احساس کند. بورژوازی در بریتانیای قرن هفدهم از خود نمی‌پرسید، "اگر ما جرأت کنیم که دست به انقلاب زنیم آیا پرولتاریا هم بر علیه ما به پا نخواهد خواست؟" هیچ خطری از بابت قیام پرولتاریا احساس نمی‌شد. همین موضوع در مورد انقلاب فرانسه هم صادق است. کارگران اعتصاب نکردند. شورش‌هایی در ارتباط با غذا و قیمت‌ها رخ می‌داد امّا هیچ تجمّع و تمرکزی از کارگران در کارخانه‌ها وجود نداشت.

انگلس در مورد بورژوازی این‌گونه نوشت: "پاداش شما چند صباحی حکومت خواهد بود. شما قوانین خود را تحمیل خواهید کرد، زیر خورشید اقتدارتان حمام آفتاب خواهید گرفت، در تالارهای سلطنتی بزم به پا کرده و با شاهزاده خانم‌ها عشق‌بازی خواهید کرد، امّا به یاد داشته باشید: طوفان دارد برمی‌خیزد." این روشی فوق‌العاده برای توصیف کلّ بحث انقلاب مداوم است. بورژوازی در قرن نوزدهم ترسوتر از آن شده بود که بخواهد انقلاب خودش را بر علیه فئودالیسم به پیش برد، چرا که پشت‌بند این انقلاب خطر طبقه‌ی کارگر را احساس می‌کرد.

یک نکته‌ی دیگر: اسم کامل سرمایه‌ی مارکس چیست؟ حتّی اگر آن را نخوانده باشید احتمالاً روی جلدش را دیده‌اید. عنوان فرعی آن نقدی بر اقتصاد سیاسی است. حال توجّه به این موضوع خیلی جالب است که در ۱۸۴۶ انگلس جزوه‌ی کوچکی با عنوان نقدی بر اقتصاد سیاسی نوشت. درست است که این جزوه اصلاً ابهّت سرمایه را ندارد. مارکس ۲۶ سال از زندگی‌اش را صرف نوشتن این کتاب کرد و برای این کار دست به انبوهی تحقیقات زد. جزوه‌ی انگلس اصلاً در این حدّ و اندازه نیست. امّا با این حال بسیاری از ایده‌های اولیّه را می‌توان آن‌جا دید - برای مثال تفاوت میان سرمایه‌ی ثابت و سرمایه‌ی متغیّر، استثمار، ارزش اضافی، نظریه‌ی اجاره بها و غیره.

من از این تصوّر بعضی افراد که انگلس کسی نبود جز یک پیرو مارکس متنفّرم. موضوع غم‌انگیز در مورد انگلس این است که او همیشه در برابر مارکس خیلی فروتن بود. او خود را وقف مارکس کرده بود. فداکاری او حتّی در مخیّله‌تان نمی‌گنجد. در اثبات این مدّعا همین بس که او علیرغم تمام خواست و استعدادش، بیشتر عمرش را به عنوان مدیر کارخانه کار کرد. قضیه اصلاً این نبود که او از این شغل خوشش می‌آمد. او کوچکترین اعتقادی به هماهنگی طبقاتی از این دست که "ما مدیران را با کارگران به حال خود بگذارید" نداشت، امّا در زندگی شخصی‌اش مدیر کارخانه بود. خانواده‌ی او مالک کارخانه‌ای در منچستر بودند و از او خواستند که آن را بگرداند. او هر روز و هر هفته و هر ماه از این کار احساس تنفّر میکرد. او به طرز وحشتناکی از این کار منزجر بود و آیا می‌دانید به چه دلیلی این کار را پذیرفت؟ فقط و فقط به یک دلیل. او این کار را به خاطر مارکس انجام داد، چون مارکس هرگز در زندگی‌اش درآمدی نداشت. مادرش کاملاً حق داشت وقتی از او پرسید، "چرا این کتاب لعنتی رو درباره‌ی سرمایه می‌نویسی - چرا عوضش یه کم سرمایه واسه خودت دست و پا نمی‌کنی؟" مارکس هیچ وقت سرمایه‌ای کسب نکرد. انگلس سال‌های سال خانواده و فرزندان او را تأمین می‌کرد. وقتی مارکس مُرد انگلس خوش‌حال نبود امّا احتمالاً نفس راحتی کشید زیرا اکنون می‌توانست از مدیریت کارخانه کنار بکشد. او نمی‌خواست در این شغل وحشتناک مزخرف باقی بماند.

نه تنها ازخودگذشتگی او حیرت‌انگیز بود، اوضاع و احوال هم به فروتنی او پر و بال می‌داد. بین خودمان بماند امّا وقتی که مارکس صاحب یک فرزند نامشروع شد، انگلس وانمود کرد که خودِ او پدرِ آن بچّه است تا قلب همسر مارکس جریحه‌دار نشود. امروز ممکن است این عمل برای ما چیزی جز یک حماقت واقعی و نمودی از عقب‎‌ماندگی‌های قرن نوزدهم به نظر نیاید. امّا این نکته‌ای فرعی است.

می‌خواهم موضوع دیگری را برای‌تان روشن کنم. ما همیشه از ماتریالیسم تاریخی به عنوان دست‌آورد منحصر به فرد مارکس صحبت می‌کنیم و غیره. امّا شما این صورت‌بندی را در انگلس می‌بینید:

تاریخ هیچ کاری انجام نمی‌دهد. صاحب هیچ ثروت عظیمی نیست. هیچ نبردی به راه نمی‌اندازد. این انسان، انسان زنده‌ی واقعی است که می‌جنگد و تصاحب می‌کند. تاریخ به عبارتی، شخصی مجزّا نیست که انسان‌ها را هم‌چون ابزارهایی برای دست‌یابی به اهدافش به بازی گیرد. تاریخ چیزی نیست جز کوشش بشر در راه پی‌گیری مقاصدش.

اماّ هنوز بسیاری انگلس را به جبرباوری متّهم می‌کنند!

صادقانه بگویم من اگر بدانم که چیزی از پیش تعیین شده است دیگر کاری انجام نخواهم داد، چون اگر سوسیالیسم اجتناب‌ناپذیر است من دست به سینه می‌نشینم و با لبخندی ملیح می‌گویم: "سوسیالیسم دارد می‌آید!" پس شما لازم نیست هیچ کاری در این مورد انجام دهید. لازم نیست در را به روی تاریخ بگشایید. او راه خود را باز خواهد کرد. از آن طرف اگر من فکر کنم که پیروزی فاشیسم اجتناب‌ناپذیر است، به شما رک و راست بگویم، دست به سینه نخواهم نشست، بلکه روی تختم دراز می‌کشم و پتو را روی سرم می‌کشم و زار زار گریه می‌کنم. در هر دو صورت کاری انجام نخواهم داد. امّا انگلس موضوع را کاملاً درست صورت‌بندی می‌کند. تاریخ آن کاری است که بشریت انجام می‌دهد. این تاریخ فرانسه نبود که به باستیل یورش برد، بل‌که مردان و زنان فرانسوی بودند که باستیل را در ۱۴ جولای ۱۷۸۹ فتح کردند. این تاریخ نبود که انقلاب روسیه را صورت داد، بل‌که کارگران و سربازان روسی بودند که انقلاب کردند.

این است معنای ماتریالیسم تاریخی: سوژه‌ی تاریخ انسان است، امّا انسان‌ها تحت شرایطی عمل می‌کنند که مستقل از خود آن‌هاست. هیچ پرسشی در این باره نیست - من انگلیسی صحبت می‌کنم. شاید شما باور نداشته باشید امّا زبان انگلیسی را من اختراع نکردم! شاید دخل و تصرّف ناچیزی در آن کرده باشم ولی زبان انگلیسی مستقل از من است. این انگلیسی نیست که با شما صحبت می‌کند، این زبان نیست، این یک چیز رازآلود نیست که با شما صحبت می‌کند. نه. این منم که با شما صحبت می‌کنم، با انگلیسیِ دست و پا شکسته‌ام، به هر حال این منم، بخشی از سوژه‌ی فعّال تاریخ. این است هسته‌ی بسیار مهم صورت‌بندی انگلس.

امروز افرادی وجود دارند که کوشیده‌اند تصویری از مارکس در تقابل با انگلس ارائه دهند. هدف آن‌ها این است که تئوری را از عمل جدا کنند. این مسئله قبلاً هم اتّفاق افتاده است. زمانی که نبرد بین استالین و تروتسکی در جریان بود، تا وقتی که استالین زنده بود جنبش کمونیستی عموماً از استالین حمایت می‌کرد. هر وقت استالین زکام بود و عطسه می‌کرد جنبش بین‌المللی الساعه دست‌مال به‌دست ظاهر می‌شد. امّا وقتی که استالین پس از مرگ افشا شد، همین حضرات بر آن شدند که: "ما به تروتسکی احساس نزدیکی نمی‌کنیم(به رغم این که تروتسکی علیه استالین جنگیده بود). باید کسی را پیدا کنم که استالینیست نباشد امّا تروتسکیست هم نباشد." آن‌ها به دقّت دور و برشان را گشتند و بخت با آن‌ها یار بود. در یکی از زندان‌های ایتالیا مردی بود که دقیقاً به این خاطر که در زندان بود نتوانسته بود در نبرد هرروزه چندان فعّال باشد. این مرد گرامشی بود. بنابراین آن‌ها گرامشی را به پیشواییِ خود برگزیدند که بگویند "ما استالینیست نیستیم، ما تروتسکیست نیستیم، ما گرامشیست هستیم!"

آن‌ها کوشیده‌اند همین کار را با مارکس و انگلس انجام دهند. حمله کردن به مارکس کار خیلی سختی است، پس آن‌ها به جای این کار دنبال تفاوت‌های مارکس و انگلس می‌گردند. آن‌ها می‌گویند انگلس مرد عمل بود و سپس می‌گویند که مارکس این‌گونه نبود- او نظریه‌پرداز بود. آن‌ها می‌گویند که مارکسیسم را قبول دارند، امّا مارکسیسم در دنیای آن‌ها صرفاً بحثی انتزاعی است. مارکسیسم جلد سوم سرمایه است که به تحلیل تبدیل ارزش اضافی به نرخ سود میانگین می‌پردازد. آن‌ها خیلی بیشتر از آن که به مبارزه علاقه‌مند باشند به ریاضیات و حساب علاقه‌مندند. آن‌ها این گونه بین مارکس و انگلس تمایز قایل می‌شوند. لیکن مارکس و انگلس مثل سیبی هستند که دو نصف شده باشد. نمی‌توان آن‌ها را بر حسب ایده‌ها از هم جدا کرد. مارکس از نظر فکری انگلس را تغذیه می‌کرد و انگلس مارکس را.

با این وجود، انگلس در برخی زمینه‌ها به بحث پرداخته که به کلی مستقل از مارکس است. برای مثال منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت که در ۱۸۸۴ (به عبارتی یک سال پس از مرگ مارکس) نوشته شده است را در نظر بگیرید. او از مباحث انسان‌شناسی بهره می‌گیرد - یافته‌هایی که در آن زمان توسط مورگان و دیگران‌ حاصل شده بود. او قدم به عرصه‌ای جدید می‌گذارد و این پرسش ساده را مطرح می‌کند: در مورد روابط شخصی چه می‌توان گفت؟ در مورد خانواده؟ در مورد روابط بین زنان و مردان؟ آیا این روابط ابدی است؟

مردم اغلب فکر می‌کنند، "بله، مسایل تغییر می‌کنند. مثلاً زمانی برده‌داری وجود داشت - امروز برده‌داری از بین رفته ولی کار مزدی جایش را گرفته است." آن‌ها ممکن است بگویند که خیلی چیزهای دیگر هم دست‌خوش تغییر خواهند شد. امّا روابط میان اشخاص به نوعی مستقل و لایتغیّرند چون سرشت انسان چیزی ثابت است. انگلس این موضوع را کاملاً روشن ساخت که سرشت انسان جزیی از شرایط تاریخی است. اگر بخواهیم با مثالی ساده موضوع را بیان کنیم مسئله‌ی حرص و طمع را در نظر بگیرید. من فلسطینی هستم. در فلسطین هیچ‌کس پس از آن‌که شیرفروش آمد شیر را بیرون در منزل نمی‌گذارد. این به این خاطر نیست که هوا آنقدر گرم است که شیر خراب خواهد شد بل‌که به این خاطر است که دیگران آن را می‌دزدند. حال در بریتانیا، اگر کسی بیاید و در خانه‌ای را بزند و بخواهد تلویزیونی را به آن‌ها تحویل دهد و بفهمد هیچ کس در خانه نیست، او تلویزیون را بیرون از خانه نخواهد گذاشت. امّا شیرفروش شیر را بیرون از خانه می‌گذارد و می‌رود. لابد باید نتیجه بگیریم که دزدیدن تلویزیون در سرشت انسان است، امّا دزدیدن شیر نه. این مسئله هیچ ربطی به سرشت انسان ندارد - این مربوط به اوضاع و احوال است. [در بریتانیا] شیر ارزان است - به طور نسبی میزان خیلی زیادی شیر وجود دارد. لیکن تعداد خیلی زیادی تلویزیون وجود ندارد. وقتی انگلس به خانواده و روابط خانوادگی نگاه می‌کند برای ما توضیح می‌دهد که این نهاد اساساً ریشه در جامعه‌ی طبقاتی دارد. آن‌چه ما خانواده می‌نامیم مشروط به مالکیت خصوصی است که تمام تغییر و تحوّلات خانواده متأثّر از آن است. انگلس در کتاب کوچکش منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت توضیح درخشانی از این موضوع را ارائه می‌دهد.

و چند نکته‌ برای اتمام بحث. من تا کنون عمدتاً درباره‌ی ایده‌های انگلس صحبت کردم؛ امّا نمی‌شود درباره‌ی انگلس صحبت کرد و از این موضوع غافل ماند که انگلس به راستی مرد عمل بود. آیا می‌دانید خانواده‌ی مارکس او را به چه نامی می‌خواندند؟ به او می‌گفتند "ژنرال". چرا او را به این نام می‌خواندند؟ پاسخ این است که در حالی که مارکس (طی وقایع ۱۸۴۸) مقالات حیرت‌انگیز فراوانی می‌نوشت، این انگلس بود که آن‌جا در سنگرها حضور داشت. این انگلس بود که داشت در ارتش می‌جنگید. این انگلس بود، مرد عمل. و او در تمام عمرش مرد عمل باقی ماند.

از آن‌جا که او مرد عمل بود غالباً آن تصویر واضحی را که مارکس به واسطه‌ی اندکی فاصله‌ی بیشترش از وقایع به دست می‌آورد، نداشت. من نمی‌گویم که تئوری دقیقاً در نسبتی مستقیم با عمل تکامل می‌یابد. اگر شما رابطه‌ی زیادی مستقیمی با عمل داشته باشید دیگر از آن فاصله ندارید. مارکس این فاصله را داشت؛ انگلس گاهی نداشت. برای مثال طی جنگ داخلی آمریکا، جنگ میان شمال و جنوب، انگلس فکر می‌کرد که جنوب پیروز خواهد ‌شد. چرا این فکر را می‌کرد؟ به چند دلیل: جنوب سازماندهی بهتری داشت(این درست است)؛ تمام دانشکده‌های ارتش، مثل سَندهورست در بریتانیا در جنوب بودند؛ بهترین ژنرال‌ها در جنوب بودند؛ بهترین افسرها در جنوب بودند؛ و شکّی نیست که جنوب در ابتدا بهتر از شمال پیش می‌رفت. امّا مارکس بی امّا و اگر بر این عقیده بود که شمال پیروز خواهد شد. چرا؟ چون کار مزدی بارآوری بیشتری از کار بردگی دارد. ایست کامل! این نخستین چیزی است که متوجّه می‌شوید. نیویورک پیش‌رفته‌تر از تگزاس است، پس شمال پیروز خواهد شد. نه فقط این؛ به رنج‌کشیده‌ترین بخش جامعه بنگرید- بردگان سیاه‌پوست. از کجا آمده بودند و به کجا می‌روند؟ آیا از جنوب به سمت شمال می‌رفتند یا از شمال به سمت جنوب؟ از جنوب به سمت شمال. آن‌ها شمال را ترجیح می‌دادند. بنابراین علیرغم تمام تجاربِ نظامیِ انگلس، پیش‌بینی مارکس در مورد جنگ درست از آب درآمد در حالی‌که پیش‌بینی انگلس نادرست بود.

منظور از این بحث چیست؟ بدترین چیز در دنیا شرح سرگذشت قدیسین است. این که بیاییم بگوییم انگلس همه چیز را می‌دانست و نظراتش همیشه درست بود- این حالم را به هم می‌زند. این به همان بدی است که بگوییم مارکس همیشه بر حق بود. فکر کنید ببینید در روسیه‌ی تحت استالین در مورد لنین چه‌ چیزها که ننوشته‌اند. نه تنها لنین همیشه بر حق بود بل‌که پدر او هم مبارزی چنین مترقّی بود! حقیقت این بود که پدر لنین از تزار مدال قهرمانی گرفته بود. و وقتی الکساندر دوم در ۱۸۸۱ به قتل رسید فکر می‌کنید پدر لنین چه کار کرد؟ او به کلیسا رفت و برای روح تزار دعا کرد. امّا آنان که سرگذشت قدیسین را می‌نویسند این حرف‌ها را قبول نمی‌کنند چون قدیس حتماً باید از قدیس زاده شده باشد. اگر عهد جدید را خوانده باشید فکر می‌کنید آن‌جا چه نوشته شده است؟ این یکی آن یکی را بار آورد و آخری هم مسیح را بار آورد. همه دارند بار می‌آورند! بنابراین دوست ندارم که افراد از این جلسه بیرون روند و فکر کنند که تونی کلیف گفت انگلس حیرت‌انگیز بود، و هیچ‌گاه مرتکب اشتباهی نشد. این‌ها مزخرف است.

یکی از ویژگی‌های خوب انگلس این بود که بسیار فعّال بود. چه پیش از مرگ مارکس و چه مهم‌تر از آن بعد از مرگ مارکس. بین سال‌های ۱۸۹۵-۱۸۸۳، یعنی ۱۲ سالی که انگلس تنها بود می‌بینید که بارها و بارها انقلابیون و فعّالان اتّحادیه‌ای از سرتاسر جهان با انگلس تماس می‌گرفتند و از او راهنمایی می‌خواستند. و انگلس در راهنمایی کردنِ آنان بسیار سخاوت‌مند بود. او در جنبش سوسیالیستی فرانسه، در آلمان، روسیه و البته بریتانیا - یعنی در هر جنبش توده‌ای درگیر بود.

او فقط در لفظ انترناسیونالیست نبود. او در عمل انترناسیونالیست بود و این را از مطالعاتش می‌توان فهمید. من لیستی از آن‌چه که او هر روزه می‌خواند دارم. او هر روز هفت روزنامه می‌خواند،سه تا به زبان آلمانی، ذو تا به زبان انگلیسی، یکی به زبان اطریشی، یکی به زبان ایتالیایی، و ۱۹ هفته‌نامه به زبان‌های مختلف. انگلس ۲۹ زبان بلد بود. خواندن یک زبان بسیار ساده‌تر از صحبت کردن به آن زبان است. من نمی‌گویم انگلس می‌توانست به ۲۹ زبان مکالمه کند امّا می‌توانست به ۲۹ زبان بخواند زیرا می‌خواست از اتّفاقاتی که می‌افتاد مطّلع باشد. او می‌خواست بداند که روس‌ها دارند چه کار می‌کنند. در آن زمان تعداد کمی سوسیالیست روس وجود داشت و نمی‌توانست جنبش را دنبال کند مگر آن که مطالب را به روسی می‌خواند. او زبان روسی را به این منظور یاد گرفت. این یک دستاورد است.

مشارکت او در جنبش و پایبندی‌اش به آن کاملاً شگفت‌آور بود. این را می‌توان به زبان خود انگلس جمع‌بندی نمود. این سخنرانی اوست در مراسم تدفین مارکس:

زیرا مارکس پیش از هر چیز یک انقلابی بود. رسالت واقعی او در زندگی این بود که به این یا آن طریق ممکن در سرنگونی سرمایه‌داری و نهادهای دولتی که به بار آورده بود سهیم باشد. مبارزه‌ رکن اصلی وجود وی بود.

حال این عبارات دقیقاً در مورد فردریک انگلس صادق است. انگلس یک مبارز بود. او یک عالِمِ غرق در انتزاع نبود. علم او صرفاً سلاحی بود در مبارزه برای سوسیالیسم. ایده‌ی وحدت تئوری و عمل، آن طور که گاهی نشان داده می‌شود، این نیست که یکی کتاب می‌نویسد- این تئوری است؛ و شما آن را می‌خوانید- این عمل است. نه. وحدت تئوری و عمل وحدت تئوری با مبارزه‌ی طبقاتی است.

من اصلاً این ایده‌، که حزب به طبقه‌ درس می‌دهد را نمی‌فهمم. حزب سیری چند؟ پس کی به معلّم درس می‌دهد؟ دیالکتیک یعنی یک مسیر دوطرفه وجود دارد. تئوری به خودیِ خود مطلقاً بی‌فایده است. عمل به خودی خود مطلقاً کور است. البته در واقعیت عمل از تئوری پیش می‌افتد. پیش از این که نیوتون قانون جاذبه را کشف کند هم سیب‌ها می‌افتادند. بعداً او نظریه‌ای کشف کرد که بتواند افتادن سیب را توضیح دهد. عمل همیشه بر تئوری پیشی می‌گیرد ولی تئوری عمل را بارور می‌کند.

بنابراین ما صرفاً افرادی اهل عمل نیستیم. ما صرفاً تئوریک هم نیستیم. ما تئوریک-عملی هستیم. امّا معتقدیم که مهم‌ترین چیز عمل است. فعّالیت‌های خود را در پرتو نتایج عملی آن قضاوت کنید، چه بلافاصله و چه در بلند مدّت. عمل داور ماست. از ما حمایت نکنید، به این خاطر که ما را دوست دارید. ما را محک بزنید. خودتان را محک بزنید چون رهایی طبقه‌ی کارگر باید به دست طبقه‌ی کارگر صورت گیرد. شما باید در عمّل فعّالیت‌های مؤثّری در حمایت از اعتصاب یونیسن در کتابخانه‌های شفیلد، یا هر جدال دیگری در بریتانیا یا هر جای دیگر انجام دهید. تئوری به هیچ دردی نمی‌خورد مگر در ارتباط با مبارزه‌ی طبقاتی.

من سخنرانی‌ام را با داستان زیبایی از هاینریش هاینه به پایان می‌برم. هاینه شاعر بود و قطعه‌ی کوچکی نوشت با نام رویای پروفسور مارکس. راستی توجّه داشته باشید که منظور او کارل مارکس نیست، چون زمانی که هاینه این قطعه را می‌نوشت نمی‌دانست که شخصی به نام کارل مارکس وجود دارد. داستان این است که پروفسور مارکس در رؤیایش، باغی را می‌دید و در باغ باغچه‌هایی وجود داشت. امّا در این باغچه‌ها نه گل بل‌که نقل قول می‌رویید؛ و می‌شد نقل قول‌ها را از یک باغچه برداشت و در باغچه‌ی دیگری گذاشت. این بود رؤیای پروفسور مارکس.

امّا این رؤیای فردریک انگلس و کارل مارکس نبود. رؤیای آن‌ها این نبود که تئوری به تئوری منجر شود، تئوری پراکسیس را ترغیب می‌کرد(راستی این پراکسیس لغت خیلی خوبی است زیرا با آن می‌توانید مردم را تحت تأثیر قرار دهید.) نه، این‌ها مزخرف است. مسئله این است که در حال حاضر چگونه می‌توان تئوری را به مبارزات جاری در اتّحادیه‌ها مرتبط کرد؛ امروز تئوری چگونه به مبارزه‌ علیه فاشیسم مربوط می‌شود؛ چگونه به مبارزه‌ی فعلی علیه بی‌کاری مربوط می‌شود؛ چگونه به جنگ کنونی در چچن مربوط می‌شود. به بیان دیگر مارکسیسم همیشه راهنمای عمل است، و انگلس پیش از هر چیز مرد عمل بود.

برگرفته از  آرشیو مارکسیستها در اینترنت


صدونودمین زادروز فریدریش انگلس

| 0 نظر

0,,1878241_1,00.jpgبه نقش فریدریش انگلس در تکوین و تکامل اندیشه‌های مارکس غالبا کم‌بها داده شده و نام وی در تاریخ اندیشه، همواره در سایه‌ی آوازه‌ی یار نزدیک‌اش قرار داشته است. ۲۸ نوامبر ۲۰۱۰، صدونودمین زادروز این متفکر آلمانی است.

اگر بتوان آموزه‌های کمونیسم را بر دو ستون اصلی «ماتریالیسم تاریخی» و «ماتریالیسم دیالکتیک» استوار ساخت، می‌توان گفت که سازنده‌ی ستون اول کارل مارکس، و سازنده‌ی ستون دوم، دوست و همفکر وی فریدریش انگلس بوده است.


انگلس بر خلاف مارکس که فعالیت‌های فکری خود را عمدتا متوجه اقتصاد سیاسی و جامعه شناسی کرده بود، بیشتر به حوزه‌های معرفت‌شناسی و هستی‌شناسی پرداخته و بر این پایه، به معنای متعارف سخن، بیش از مارکس خود را با موضوع‌های فلسفی مشغول کرده است.


تولد و دوران جوانی


فریدریش انگلس در تاریخ ۲۸ نوامبر سال ۱۸۲۰ در بارمن از توابع شهر ووپرتال آلمان زاده شد. پدرش مردی توانگر بود و کارخانه‌ی نساجی داشت. انگلس دوره‌ی دبیرستان را در ووپرتال گذراند. یک سال پیش از پایان تحصیلات، به خواست پدر مدرسه را رها کرد تا در شرکت او کارآموزی کند.


آشنایی از نزدیک با وضع دشوار معیشتی کارگران، روح انتقادی او را شعله‌ور ساخت. ۲۱ ساله بود که با نام مستعار «فریدریش اسوالد»، نخستین رساله‌ی انتقادی خود را تحت عنوان «نامه‌هایی از ووپرتال» منتشر ساخت. در همان سال داوطلبانه به خدمت سربازی رفت، ولی همزمان از درس‌گفتارهای فلسفی در دانشگاه برلین دیدن می‌کرد و به‌زودی به محفل روشنفکری «هگلی‌های جوان» پیوست. در کانون مباحث این محفل، مسائل مربوط به دین و ضرورت نقد آن قرار داشت.


  jvani engels.jpgتصویری از فریدریش انگلس در دوره‌ی جوانی

نخستین دیدار انگلس با کارل مارکس در سال ۱۸۴۲ در تحریریه‌ی روزنامه‌ی «راینیشه» در شهر کلن روی داد. انگلس پس از آن به انگلستان رفت تا در شهر منچستر در کارخانه‌ی نساجی پدرش، کارآموزی خود را در رشته‌ی بازرگانی به پایان رساند. وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلستان او را به‌شدت متاثر ساخت و به دگرگونی ژرف سیاسی در دیدگاه‌های او انجامید.


در همین زمینه بررسی‌های نظری او آغاز شد و سرانجام در کتاب‌های «وضعیت طبقه‌ی کارگر در انگلستان» و «طرحی برای نقد اقتصاد ملی» بازتاب یافت. وی در این آثار، مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را مورد انتقاد قرار داده، زیرا معتقد بود مالکیت خصوصی، نیروی کار انسانی را به کالایی فرومی‌کاهد که بهای آن تابع عرضه و تقاضاست. این دیدگاه‌های انگلس، مارکس را به شدت تحت تاثیر قرار داد.


همکاری با مارکس


انگلس از سال ۱۸۴۴ شروع به همکاری با کارل مارکس و «آرنولد روگه» کرد که در پاریس «سالنامه‌ی آلمان و فرانسه» را منتشر می‌کردند. در همین ایام، سفر او به پاریس و دیدار دوباره با مارکس، به دوستی و همکاری ژرفی میان آن دو انجامید که تا پایان عمر ادامه داشت. میان آن دو ۱۴۰۰ نامه ردوبدل شده است.


مارکس و انگلس در سال ۱۸۴۷ طرحی ارائه کردند که مبانی کمونیسم را توضیح داده بود. در پی آن «اتحادیه‌ی کمونیست‌ها» را در لندن و سرانجام «انجمن کارگران آلمان» را در بروکسل بنیاد گذاشتند. آن دو یک سال پس از آن «مانیفست حزب کمونیست» را منتشر کردند که در آن کارگران جهان به اتحاد برای پایان دادن به نظام بهره‌کشی فراخوانده شده بودند. این کتاب تا کنون به بیشتر زبان‌های دنیا ترجمه شده است.


انگلس در جریان انقلاب سال ۱۸۴۸ در آلمان، برای روزنامه‌ی «راینیشه» در کلن کار می‌کرد و در همان سال ناچار شد از بیم پیگرد به سوئیس بگریزد. پس از بازگشت به آلمان، فعالانه در دامن زدن به موج دوم انقلاب شرکت داشت. ولی پس از ناکامی جنبش انقلابی، با کشتی از طریق جنوا به لندن گریخت.


  jeld manifest.pngروی جلد مانیفست حزب کمونیست، اثر مشترک مارکس و انگلس انگلس

از سال ۱۸۵۰ به مدت بیست سال به عنوان شریک کارخانه‌ی پدری در منچستر کار می‌کرد. وضع مالی خوب او باعث شد تا بتواند از دوست نزدیکش کارل مارکس پشتیبانی مالی کند. همزمان به فعالیت‌های نگارشی خود ادامه می‌داد. سلسله مقاله‌های سیاسی تحت عنوان «انقلاب و ضدانقلاب در آلمان» که در روزنامه‌های وقت آلمان و اتریش منتشر شد و تا مدت‌ها به مارکس نسبت داه می‌شد همه به قلم فریدریش انگلس بود.


فشارهای اخلاقی جامعه‌ی آن زمان باعث شد که انگلس در سال ۱۸۵۱ برای حفظ آبروی مارکس ادعا کند پدر فرزندی است که از رابطه‌ی غیرزناشویی میان مارکس و «هلنا دموت» خانه‌دار او به وجود آمده بود.


پس از انتشار نخستین جلد کتاب «سرمایه» در سال ۱۸۶۷، انگلس با دادن آگهی‌های تبلیغاتی در روزنامه‌های گوناگون، تلاش کرد توجه محافل روشنفکری را به این اثر مارکس جلب کند. وی در سال ۱۸۶۹ سهم خود را از کارخانه‌ی پدری فروخت تا به عنوان مردی مرفه در نزدیکی منزل مارکس در لندن اقامت گزیند و یکسره به کارهای نگارشی و پژوهشی بپردازد. در سال‌های پس از آن بیش از ۶۰ مقاله در مجله‌ی انگلیسی‌«پال مال» درباره‌ی جنگ میان فرانسه و آلمان نوشت.


فعالیت نظری و عملی برای جنبش کارگری


انگلس از سال ۱۸۷۱ عضو شورای کل «انترناسیونال اول» شد و مسئولیت دبیرخانه‌ی آن را برای کشورهای بلژیک، دانمارک، پرتغال، اسپانیا و ایتالیا برعهده گرفت. در سال‌های بعد نخست کتاب «دیالکتیک طبیعت» را منتشر کرد که در آن قوانین اصلی دیالکتیک را توضیح داده و در حوزه‌ی علوم طبیعی به کار بسته بود. در سال ۱۸۷۵ به همراه مارکس «نقد برنامه‌ی گوتا» را منتشر کرد که در آن روند تکوین سوسیال دمکراسی آلمان مورد سنجش قرار گرفته است.


انگلس در فاصله‌ی سال های ۱۸۷۶ تا ۷۸ کتاب مشهور خود «آنتی دورینگ» را به نگارش درآورد که نوعی انسیکلوپدی مارکسیستی است. وی در این کتاب که نام واقعی آن «آقای اویگن دورینگ علم را دگرگون می‌کند» است، به نقد اندیشه‌های یک استاد دانشگاه پرداخته که به باور انگلس دیدگاه‌هایی «ارتجاعی» و «خرده‌بورژوایی» درباره‌ی سوسیالیسم تبلیغ می‌کرده است.


انگلس در سال ۱۸۷۸ یک روز پیش از مرگ معشوقه و شریک درازمدت زندگی‌اش «لیزی بورنز»، با وی رسما ازدواج کرد. در سال ۱۸۸۲ کتاب «تکامل سوسیالیسم از پندار به علم» را منتشر ساخت. وی پس از مرگ مارکس در سال ۱۸۸۳در لندن ماند تا کار تنظیم و ویراست جلد دوم کتاب «سرمایه» را پیش برد. این اثر در سال ۱۸۸۵ منتشر شد. یک سال پیش از آن انگلس با انتشار کتابی به نام «منشاء خانواده. مالکیت خصوصی و دولت»، نظریه‌های مارکس درباره‌ی «ماتریالیسم تاریخی» را درباره‌ی اشکال ابتدایی جوامع انسانی به کار بسته بود.


در سال ۱۸۸۸ یکی از معروف‌ترین رساله‌های انگلس به نام «لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی» منتشر شد که وی در آن پرسش‌های بنیادین «سوسیالیسم علمی» را مورد بحث و بررسی قرار داده و نمایندگان فلسفه‌ی رسمی در آلمان را «اندیشه‌پردازان دولت بورژوایی» خوانده است.


انگلس در سال ۱۸۹۰ پس از لغو «قانون سوسیالیست‌ها» در آلمان که قانونی برضد فعالیت‌های پیشگامان جنبش کارگری بود، فعالانه در حیات حزب سوسیال دمکرات آلمان شرکت کرد و در همکاری با کارل کائوتسکی و آگوست ببل دو تن از رهبران جنبش کارگری، در تدوین برنامه‌ی «ارفورت» این حزب نقش داشت. در سال ۱۸۹۳ ریاست افتخاری «انترناسیونال دوم» را که در زوریخ برگزار شد برعهده گرفت.


انگلس در سال ۱۸۹۴ یعنی یک سال پیش از مرگ، جلد سوم «سرمایه» را آماده‌ی انتشار کرد. وی که از مکاتبات خود با مارکس برای تکمیل و تنظیم این کتاب سود برده بود، در دیباچه‌ای بر آن، از دشواری‌های فراوان آماده‌سازی این اثر کارل مارکس یاد کرده است.


فریدریش انگلس در تاریخ پنجم اوت ۱۸۹۵ پس از یک بیماری کوتاه مدت در لندن چشم از جهان فروبست. وی در وصیتنامه‌ی خود، بخش بزرگ ثروت‌ چشمگیرش را به جنبش کارگری و سوسیال دمکراسی آلمان بخشیده بود. در زیر نگاهی گذرا داریم به میراث فکری انگلس.

mojasme.jpg مجسمه‌ی مارکس و انگلس در برلین

«واژگونی» فلسفه‌ی هگل


انگلس نیز مانند مارکس تحت تاثیر فلسفه‌ی هگل بود، ولی درونمایه‌ی آن را رد می‌کرد. وی همچون دیگر «هگلی‌های جوان» معتقد بود که فلسفه‌ی هگل بر سر خود ایستاده است و باید آن را واژگون ساخت تا بر روی پاهای خود قرار گیرد. معنای این سخن آن بود که همزمان با حفظ هسته‌ی دیالکتیکی فلسفه‌ی هگل، باید درونمایه‌ی ایده‌آلیستی آن را دور ریخت و آن را با ماتریالیسم انباشت.


انگلس در مهم‌ترین آثار فلسفی خود،‌ یعنی «آنتی دورینگ»، «دیالکتیک طبیعت» و «لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی»، تلاش کرد دعوی اعتبار دیالکتیک را از افق‌های ماتریالیسم تاریخی فراتر ببرد. این تلاش‌های فکری تنها برخاسته از راهکار‌های مبارزه‌ی حزبی و طبقاتی نبود، بلکه همزمان پاسخی بود به نیازهای زمانه و واکنشی در برابر افزایش اهمیت تفکرات مبتنی بر علوم طبیعی. در آن دوره، در میان نخبگان فکری جنبش کارگری، اندیشه‌های داروین و دیگر طبیعی‌دانان گسترش داشت. از آنجا که دانش‌های طبیعی، شناخت دقیق از جهان به شمار می‌رفت، ضروری بود مرزهای حوزه‌هایی که در آن‌ها تصورات مکانیکی حاکم بودند، به دقت ترسیم شود تا به گفته‌ی انگلس، تکیه‌گاه نظری «ایده‌آلیسم» و «ماتریالیسم غیردیالکتیکی» فروریزد.


بر این پایه بود که انگلس در کتاب «آنتی دورینگ»، وظیفه‌ای بسیار سنگین بر دوش «دیالکتیک» می‌نهد و آن را به «دانش حرکت عمومی و قوانین تکامل طبیعت، جامعه‌ی انسانی و تفکر» برمی‌کشد. به گفته‌ی انگلس، وحدت واقعی جهان برخاسته از مادیت آن است. مکان و زمان، اشکال بنیادین هستی هستند و هستی بیرون از مکان به همان اندازه بی‌معناست که بیرون از زمان. به نظر انگلس، حرکت یا جنبش، شیوه‌ی برجاهستی ماده است و ماده‌ی بی‌حرکت هرگز و هیچ‌جا وجود نداشته است.


بدین سان انگلس در آموزه‌های معرفت‌شناختی و هستی‌شناختی خود، ماده را جانشین «امر مطلق» در فلسفه‌ی شلینگ و هگل می‌کند، منتها این ماده پدیده‌ای ایستا نیست، بلکه اصلی پویاست. انگلس معتقد بود آنچه واقعا هست، مادی است و آنچه مادی است واقعا هست. بر این پایه، نمی‌توان به معنای واقعی سخن از واقعیتی غیرمادی سخن گفت.


دیالکتیک به جای متافیزیک


انگلس در کتاب «دیالکتیک طبیعت»، درک خود از مفهوم دیالکتیک را غنا می‌بخشد. وی می‌خواهد با این اثر نشان دهد که در طبیعت همان قوانینی قابل کشف هستند که در تاریخ اعتبار دارند. به دیگر سخن، تلاش او در این کتاب متوجه انطباق نظریه‌های علوم طبیعی بر جامعه است.


انگلس دیالکتیک را در برابر تفکر متافیزیکی قرار می‌دهد. به باور او، متافیزیک بر مقولاتی ایستا استوار است، در حالی که دیالکتیک برخاسته از روندهای پرجنبش و متضاد است. طبیعت برای انگلس از ساختاری دیالکتیکی برخوردار است و نه متافیزیکی.


انگلس نهایتا همه‌‌ی شیوه‌های هستی ماده را در «عمومی‌ترین قوانین معتبر دیالکتیک» به صورت زیر فرمولبندی می‌کند:

ـ قانون گذار از کمیت به کیفیت و برعکس.
ـ قانون پیوند و نفوذ اضداد.
ـ قانون نفی نفی.


آموزه‌ی متضاد بودن واقعیت، در نقطه‌ی کانونی دیالکتیک طبیعت جای دارد. مطابق آموزه‌های انگلس، قوانین بنیادی دیالکتیک نه تنها چارچوب همه‌ی نظریه‌های طبیعی و اجتماعی را تشکیل می‌دهند، بلکه مبنای آموزه‌ی شناخت نیز هستند. از دیدگاه انگلس، شناخت، چیزی جز بازتابی از واقعیت در ذهن آدمی نیست. ولی چنین بازتابی تنها از گذرگاه کاوش‌های دقیق و پرزحمت و نیز بررسی‌های آزمایشگاهی صورت می‌پذیرد.


به باور انگلس، نه تنها داوری‌ها درباره‌ی بوده‌ها، بلکه همچنین گزاره‌های علوم طبیعی مادامی درست هستند که با واقعیت منطبق باشند. دیالکتیک ذهنی (به مثابه فرم اندیشه)، دیالکتیک عینی (به مثابه فرم واقعیت مادی) را پوشش می‌دهد، زیرا اندیشه، پدیده‌ی همراه روندهای مغز آدمی است و مغز آدمی بخشی از واقعیت مادی است، به گونه‌ای که قانونمندی‌های آن برای تفکر نیز اعتبار دارند.


هگل معتقد بود که که اشکال اندیشه و موضوع شناخت می‌بایست مطابقت داشته باشند، زیرا در هر دوی آن‌هاست که «امر مطلق» جلوه‌گر می‌شود. انگلس نیز معتقد بود که دیالکتیک ذهنی و دیالکتیک عینی برپایه‌ی وابستگی خود به ماده، به گونه‌ای ضروری هماهنگ هستند. بدین‌سان کارکردی که «امر مطلق» در متافیزیک مکتب‌ایده‌آلیسم آلمان دارد، در فلسفه‌ی انگلس، جای خود را به «ماده» می‌دهد. انگلس نیز مانند هگل تفاوتی را که کانت میان «پدیده‌ها» و «شی فی‌نفسه» قائل بود غیرقابل دفاع می‌داند. به باور او اگر چه شناخت ما هرگز کامل نیست، ولی ما همواره «ماده‌ی فی‌نفسه» را می‌شناسیم.


گذار به وادی ایدئولوژی


ماتریالیسم دیالکتیک انگلس، منظومه‌ی فکری همه‌جانبه‌ای است که هستی‌شناسی، نظریه‌ی شناخت، متدولوژی و فلسفه‌ی تاریخ را دربرمی‌گیرد. این منظومه در پیوند با نظریه‌های جامعه‌شناختی و اقتصادی مارکس، برنامه‌ای انقلابی ارائه می‌دهد که مدعی بنیادهای علمی است.


آموزه‌های انگلس برای گسترش افق ماتریالیسم تاریخی به ماتریالیسم دیالکتیک، زمینه‌ساز تبدیل آن به یک جهان‌بینی شد. اگر از ایدئولوژی، سیستمی از گزاره‌هایی را بفهمیم که غالبا هنجاری هستند، ولی به گونه‌ی اظهارات و تصدیق‌های غیرهنجاری بروز می‌کنند، می‌توان گفت که جهان‌بینی ارائه شده توسط انگلس و مارکس، خصلت ایدئولوژیک دارد.


این جهان‌بینی دربرگیرنده‌ی خواست‌هایی است که به گونه‌ی اظهارات «صدق» و «علمی» بیان می‌شوند، ولی همزمان گزاره‌هایی بطور ناروشن مرتبط با یک هنجار هستند. برای نمونه در این جهان‌بینی گفته نمی‌شود که کمونیسم باید بر سرمایه‌داری چیره شود، گرچه چنین خواستی برای آن اساسی است، بلکه بیشتر گفته می‌شود نظام اجتماعی و اقتصادی سرمایه‌داری با «ضرورت یک قانون طبیعی» فرومی‌پاشد و جای خود را به «نفی» آن که نظام کمونیستی است می‌دهد. این خواست، چنین «مستدل» می‌شود که سرمایه‌داری نظامی پرتضاد است و به دلیل همین تضادها باید زوال یابد.


در نمونه‌ی بالا می‌بینیم که از آنجا که تز «ضدیت» به عنوان اصلی پیشینی (آپریوری) و صدق اعتبار دارد، پیش‌بینی‌های متکی بر آن نیز نه به عنوان حدسیات، بلکه به عنوان پیشگویی‌های قطعا درست ارائه می‌گردند.


ایده‌های مارکس و انگلس، بعدها به صورت «مارکسیسم» بیش از همه بر لنین و نیز جانشین او استالین تاثیر گذاشتند و توسط آن‌ها به عنوان بخشی از یک منظومه‌ی ایدئولوژیک، در خدمت سیاست رسمی دولت اتحاد شوروی سابق و سپس احزاب کمونیست پیرو آن قرار گرفتند.


بهمن مهرداد

 

تولید و بازتولید کار کودک در نظام سرمایه داری

| 0 نظر
karekoodak.jpg
متوقف کردن کار برای کودکان در جهان سرمایه داری تا الغای کامل کارمزدی و مناسبات تولیدی سرمایه دارانه امری ناشدنی می باشد، اما شعار توقف کار کودک در ایران چیزی است که سالهاست از جانب فعالین حقوق کودک در آسمان ها طنین انداز شده و نمی تواند کوچکترین تاثیری بر دنیای زمینی بگذارد؛ آری، کار کودکان در ایران در قالب یک حکومت سرمایه داری و اما عقب مانده امری ضروری می نماید.

اما ضرورتش نه تماماً به جهت تامین منافع سرمایه، که هم چنین در جهت بقای خانواده های کاملاً سلولی است تا باشد که از بار سرپرست خانوار بکاهد؛ زیرا که دولت و به تبع جامعه، حامی افراد آن نبوده و خانواده های کودکان کار، به دلیل قرار گرفتنشان در پایین ترین سطح هرم جامعه به لحاظ گوناگون رفاهی، کار کودکان را به حالتی جبر گون مبدل می سازند و شرایط تولید و تقسیم اجتماعی به سبک موجود به عنوان یک دولت سرمایه داری واپس مانده آن را در اشکال گوناگون اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بازتولید می نماید.

عموماً کار کودک نه خاص نظام سرمایه داری، که خصیصه نظامات پیشین طبقاتی نیز بوده و یک دلیل عمده ریشه کن شدن این عمل در کشورهای تحت حاکمیت سرمایه داران، در غرب به دلیل گسست کامل تر و نه تنها در عرصه اقتصاد که به طور کامل تری حتی در باقی شئون اجتماعی از جمله فرهنگ به عنوان روبنای سیستم اقتصادی است، به تعبیری خانواده موجود و روابط موجود در غرب تحت حاکمیت سرمایه و روابط کالایی مختص این دوران بوده حال آنکه در جوامعی نظیر ایران به سبب جمع شدن قدرت در دست دولت خرده بوژوازی مانده از دوران گذشته به عنوان دولت حامی منافع روابط سرمایه دارانه، همچنان نهاد خانواده در یک گره گاه روابط دوران گذشته و حال، سنن و فرهنگ گذشته را که کار کودک را تشویق می نمود، یدک می کشد. در حالی که همتای غربی آن به دلیل پیشرفت در عرصه تولید برای مصرف، نه تنها به لحاظ اقتصادی فعلاً بدان نیاز ندارد، که حتی فرهنگ چنین عملی در آن بر اساس گسست کامل در اثر وجود حکومت سرمایه داران از دوران پیشین کاملاً از سطوح جامعه برای مدتی حذف شده بود و حتی دولت و قانون و اجتماع نیز آنرا فعلاً بدان جهت که به نیروی تولیدی ارزان اش نیازی ندارد تقبیح می نماید که روابط در کشور ایران حامل هیچ کدام یک از موارد موجود در غرب نیست ولی در شرایط فعلی که ما از دولت های رفاه بر اساس بحران های اقتصادی در عرصه های مالی و تولیدی نیز دور می شویم جوامع ناچاراً بر همین اساس شاهد بازگشتن کار کودک در غرب نیز بوده و روند کنونی جامعه می تواند هر لحظه بر ابعاد آن در غرب بیافزاید.

اما در سوی دیگر میدان، که روابط ناکامل سرمایه دارانه و بورژوازی در ایران همچنان کار کودک را تشویق می نماید و ماحصل همین شکل کارکرد دولتی در دوران حاکمیت امپریالیستی این امر را برای بقای فیزیکی افراد نیز ضروری می سازد، به عنوان نمونه شرایط بد اقتصادی قشر بزرگی از کارگران، علی الخصوص قسمت مهاجرین افغانی و حاشیه نشین ها در جهت تامین معیشت افراد خانواده شرایط کار کودکان را پدید و فراهم آورده و از سوی دیگر فرهنگ واپس مانده ی مشوق این امر، توامان آنرا تولید و بازتولید می نمایند.

بدین جهت ملغی نمودن کار کودک، با فشار بر دولت موجود امری نشدنی می نماید، زیرا همین دولت که باید متضمن سود سرمایه در ابعاد گوناگون باشد، خود به لحاظ تثبیت خویشتن به عنوان یک وسیله کارکردی در جامعه به نفع سرمایه داری از قسمت دست فروشی و نه کار تولیدی کودکان( زیرا که از نیروی کار ارزان کودکان در تولید نفع می برد)، که امروز به صورت گسترده در جامعه قابل مشاهده است، ضربه دیده و به همین جهت با برچسب تکدی گری سعی بر سرکوب و پاک کردن آن از سطح جامعه را دارد؛ اما سیستم به لحاظ کمبود های مادی و عقب ماندگی اش که مسبب اصلی آن هرم وار بودن روابط در عرصه قدرت اقتصادی در جهان کالایی شده و کالای جهانی شده که نیرویی کار نیز قسمی از آن است، شرایط کار کودک در جامعه را فراهم می آورد.

اگر دولت موجود بخواهد و یا بر اساس فشار وارده و از سوی فعالین اجتماعی بتواند گام در مسیر حل صورت مسئله که اینجا همان پدیده کار کودک است گام بردارد نیز، خود از جانب یک حاکمیت سرمایه داری ناشدنی است و فعالین حقوق اجتماعی باید این فکر را از مخیله خود خارج نمایند که سبب فشارهای ایشان دولت را وادار به عقب نشینی کرده و گام در مسیر اصلاح بر می دارد؛ زیرا که سیستم در یک بن بست اقتصادی به مانند انواع دیگر خود در شرایط حاضر، با پذیرش هر یک از این ها (اصلاح به نفع ستمکشان) فرم و کارکرد خود را به مثابه یک ماشین متضمن سود سرمایه از دست داده و به هاله ابهام فرو می رود و قطعاً این ماشین (دولت) هیچگاه گام در چنین مسیری برنداشته و سویه سرکوب را پیشه خواهد کرد.

شاید چنین پنداشته بشود که چرا دولتی که خود نیز در چنین معادله ای دچار ضربه می گردد در جهت حل آن گام برندارد، اما روشن است که دولت بورژوایی اصولاً در جهت منافع سرمایه و بر ضد توده های ستمکش گام برمی دارد و این ماهیت حکومت است، آن هم در شرایط اقتصادی ای چون ایران که سرمایه داران آن هر دم به زور تنفسی دارند، زیرا هر لحظه به راحتی خطر خرد شدن در روابط سرمایه دارانه ی مبتنی بر رقابت جهانی را دارند، به ناچار زمینه کار کودک حتی اگر مناسبات فرهنگی تشویق کار کودک را هم پاک کنند، بر اساس شرایط اقتصادی پدیده کار کودک همچنان تولید و بازتولید خواهد شد. اما سرمایه داری و دولت آن در انواع گوناگون که خود مقصر پدید آمدن چنین امر ضد انسانی هستند، پیه ضربات وارده از دستفروشی کارگران را بر تن مالیده و آنرا در شرایطی که سود سرمایه را به سختی در برابر تعرض بالقوه هر روزه کارگران تضمین می نماید، به حل بنیادین مسئله کار کودکان که از دریچه حل مسائل رفاهی کارگران و زحمتکشان بازمی گردد و نتیجتاً مخارج سنگینی برای دولت سرمایه دای خواهد داشت و قسمتی از سود را برای سرمایه دار به باد می دهد ترجیح داده، زیرا که پاک کردن صورت مسئله از حل کردن آن برایش زحمت و هزینه کمتری دارد؛ همچون سیستم تعدیل نیرو در کارخانه و یا زدن از سر و ته رفاه عمومی، چه باک که تنها دریچه های سودآوری نظام حاکم همین سیستم زنجیری مشت آهنین در قبال کارگران است که پدیده کار کودک را فراهم می آورد در جهت کسب لقمه ای نان.

آری کلید حل مسئله کارکودکان در جامعه ی ایران در گرو یک انقلاب سوسیالیستی کارگری نهان مانده و فعالین حقوق کودک به عنوان فعالین اجتماعی باید هم پای فعالین پدران و مادران این کودکان در جهت جمع کردن بساط سرمایه داری بکوشند تا اینکه وقت خود را برای اصلاح دولت هدر نمایند، که البته این امر نیز نیازمند تاکتیک و استراتژی های انقلابی همپای مبارزه کمونیستی فعالان کارگری است.

درباره وحشت و امنیت

| 0 نظر
مترجم: محمد میرزایی agamben 1.jpg

جورجو آگامبن، متفکر معاصر ایتالیایی از بنام‌ترین چهره‌های فلسفه سیاسی این روزگار است. از آثار او می‌توان به اینها اشاره کرد: زبان و مرگ، کودکی و تاریخ، هوموساکر: قدرت مستقل و حیات برهنه، امکانات بالقوه (یا پتانسیل‌ها)، گشوده: انسان و حیوان، تقدس‌شکنی‌ها. چند مقاله نیز از او در کتاب «قانون و خشونت» به فارسی در آمده و همچنین کتابی زیر عنوان «وسایل بی‌هدف: یادداشت‌هایی درباره سیاست» (ترجمه امید مهرگان)؛ گستره موضوعی نوشته‌های بسیار متنوع است: از هنر تا فلسفه و از سیاست تا زبان.

امنیت (security) به عنوان اصل مهم سیاست دولت، تاریخش به زایش دولت مدرن برمی‌گردد. هابز امنیت را نقطه مقابل ترس می‌داند، ترسی که انسان‌ها را ملزم می‌کند گردهم بیایند و جامعه تشکیل بدهند . اما اندیشه امنیت تا سده هجدهم جایگاه راستین خود را پیدا نکرد. میشل فوکو در سخنرانی خود در سال ۱۹۷۸ در کلژدوفرانس نشان داده که چگونه کار اقتصادی و سیاسی فیزیوکرات‌ها (Physiocrats) با امنیت برای انضباط (discipline) و قانون ـ به عنوان ابزارهای حکومت ـ مخالف بود.
تورگو و کسنه (Turgot and Quesnay) از مقام‌های فیزیوکرات‌ها اساسا با برنامه مبارزه با فقر و گرسنگی یا نظارت بر تولید ارتباط نداشتند اما به خاطر خودشان و برای «امنیت» دستاوردهایشان، آن را پذیرفتند. یعنی با اینکه قدرت منضبط‌کننده، همه قلمروها و حوزه‌ها را می‌بندد و منزوی می‌کند اما معیارهای امنیت به سوی باز کردن فضا و جهانی‌شدن رهنمون می‌شوند؛ درحالی‌که قانون می‌خواهد مانع ایجاد کرده و کنترل کند، امنیت پروسه‌های رو به پیشرفت را نشان می‌دهد. کوتاه سخن اینکه انضباط قصد دارد نظم را ایجاد کند، امنیت می‌خواهد بی‌نظمی را نظم ببخشد. به همین دلیل معیارهای امنیت تنها می‌تواند در بستری کارکرد داشته باشد که آزادی رفت و آمد، آزادی تجارت و آزادی ابتکار عمل فردی وجود داشته باشد. فوکو می‌تواند نشان دهد که گسترش امنیت ملازم ایده‌های لیبرالیسم است.
امروزه با توسعه‌های بسیار خطرناک و شدیدی در اندیشه امنیت رویارو هستیم. در چرخه بی‌طرفی یا خنثی‌سازی تدریجی سیاست و کنار گذاشتن تصاعدی روش‌های سنتی در دولت، امنیت به اصل بنیادین فعالیت دولت بدل شده است.
آنچه تا نیمه نخست سده بیستم یکی از چندین معیار محدود زمامداری عمومی (public administration) بود، امروز تنها معیار مشروعیت سیاسی به حساب می‌آید. یک نوع خطر اساسی در دل اندیشه امنیت لانه دارد. دولتی که تنها تکلیف خود را حفظ امنیت ‌دانسته و امنیت را خاستگاه مشروعیت خود می‌داند، ساز و کار بسیار شکننده‌ای دارد؛ این امنیت همواره به دلیل تهدید تروریسم، خودش مستعد تروریستی شدن است.
نباید از یاد ببریم که اولین تشکیلات عمده تروریستی بعد از جنگ جهانی، سازمان ارتش سری OAS
(Secrète de l'Armée Organisation)، توسط یک ژنرال فرانسوی به راه افتاد، یعنی توسط ژنرالی که خود را میهن‌پرست می‌دانست؛ او به این باور رسیده بوده که تنها پاسخ مناسب برای مقابله با چریک‌ها و درگیری‌های چریکی در الجزایر و هندوچین، تروریسم است. وقتی که سیاست به پلیس تقلیل داده می‌شود تفاوت میان دولت و تروریسم آرام آرام از میان می‌رود. در پایان، امنیت و تروریسم یک نظام مرگبار و کینه‌توز یکپارچه شکل می‌دهند و به وسیله آن، اعمال و رفتارهای همدیگر را توجیه کرده و مشروعیت می‌بخشند.
خطر موجود تنها این نیست که تبانی مخفیانه نیروهای مخالف توسعه پیدا می‌کند، بلکه خطر اینجا رخ نشان می‌دهد که جست‌وجوی امنیت منجر به یک جنگ جهانی درون‌مرزی و داخلی می‌شود و در پی آن، هر نوع همزیستی اجتماعی ناممکن می‌‌شود. در وضعیت جدیدی که با پایان یافتن شکل کلاسیک جنگ میان دولت‌های خودمختار به وجود آمد، این مساله روشن شد که امنیت پایان هستی خود را در جهانی‌شدن یافته است: این مساله حکایت از نظم سیاره‌ای جدیدی (order new planetary) دارد که در حقیقت بدترین نوع تمام بی‌نظمی‌هاست.
اما خطر دیگری هم وجود دارد. از آنجا که آنها نیازمند ارجاع ثابت و مستمر به وضعیت استثنایی هستند، معیار امنیت به سمت رشد و گسترش غیرسیاسی شدن (depoliticization) اجتماعی می‌رود. آنها سرانجام در درازمدت با دموکراسی سر ناسازگاری می‌گذارند و آن را نفی می‌کنند.
امروزه هیچ چیزی مهم‌تر از این نیست که مفهوم امنیت را به عنوان اصل بنیادین سیاست دولت مورد بازنگری قرار دهیم. سیاستمداران آمریکایی و اروپایی عاقبت مجبورند عواقب فاجعه‌بار بهره‌گیری چشم و گوش بسته و غیر نقادانه عمومی از این نوع امنیت و دموکراسی ظاهری را بپردازند. منظور این نیست که دموکراسی‌ها نباید از خودشان دفاع کنند: بلکه شاید زمان آن رسیده است که دموکراسی‌ها به سمت جلوگیری از وقوع بی‌نظمی و فاجعه حرکت کنند و صرفا به فکر مهار کردن آن نباشند. برعکس، می‌توان گفت که سیاست به‌طور پنهانی در جهت تولید یا پدید آوردن وضعیت‌های اضطراری حرکت می‌کند. وظیفه سیاست‌های دموکراتیک جلوگیری از وقوع شرایطی است که به وحشت و ترور، دشمنی و انزجار و نابودی و براندازی منتهی می‌شود و نه اینکه وقتی چنین رویدادهایی رخ داد شروع کند به مهار کردن و مقابله با آنها.


اسطوره­ ی آزادی­خواهی آنارشیستی

| 0 نظر
prodon.jpg
نوشته: هال دریپر
ترجمه: وحید ولی زاده

یکی از قدرت­طلب­ترین افراد در تاریخ رادیکالیسم کسی نیست جز "پدر آنارشیسم"، پرودُن که نام او متناوبا به دلیل استفاده­ی مکرر از واژه­ی آزادی و نیز ستایش­های او از "انقلاب از پایین" به عنوان الگوی بزرگ آزادیخواهی زنده می­شود.

ممکن است برخی متمایل باشند ضدسامی­گرایی او که به شکل هیتلری­ها بود را نادیده بگیرند (" یهودیان دشمنان بشریت­اند. باید این نژاد را به آسیا بازگرداند یا آنها را به کلی نابود کرد") یا سرمنشاء نژادپرستی او را به طور کل (او بر این باور بود که جنوبی­ها حق دارند سیاهان آمریکایی را در بردگی نگه دارند چرا که سیاهان پست­ترین نژادهای فرودست­اند)، یا تجلیل او را از جنگ به خودی خود (درست به شیوه­ی موسولینی)، یا این دیدگاه او را که زنان هیچ حقی ندارند ("من هرگونه حق سیاسی او ]سوم شخص مونث[ و هرگونه ابتکار سیاسی او را انکار می­کنم. برای زنان آزادی و رفاه تنها در ازدواج، مادر بودن، وظایف خانگی و ... قرار دارد".  که در واقع همان شعار معروف نازی ها"Kinder-Kirche -Küche" بود).

اما ممکن نیست که بر مخالفت قاطع او نه تنها با اتحادیه­های کارگری بلکه با حق اعتصاب (و حتی حمایت از درهم شکستن اعتصاب توسط پلیس) و حتی هرگونه نظری درباره رای­گیری، انتخابات همگانی، حاکمیت مردمی و حتی ایده­ی قانون اساسی بتوان سرپوش گذارد. ( " تمام این دموکراسی مرا منزجر می کند...") یادداشت­های او درباره­ی جامعه­ی ایده­آلش به طرز قابل توجهی شامل سرکوب همه­ی گروه­های دیگر، هر گونه تجمع عمومی بیش از ۲۰ نفر، هر گونه مطبوعات آزاد، و هر گونه انتخابات است. در همان یادداشت­ها او در پی یک تفتیش عقاید همگانی و محکوم کردن میلیون­ها نفر به کار اجباری "به هنگامی که انقلاب رخ می­دهد" بود.

پسِ پشتِ تمام این باورها تحقیری خشم­آلود علیه توده­های مردم - که شالوده­ی ضروری برای سوسیالیسم از بالا است -  نهفته بود، همانگونه که کارهای مقدماتی مارکسیسم در مخالفت با آن قرار داشت. از دیدگاه او توده ها فاسد و ناامید کننده بودند (" من بشریت را ستایش می­کنم اما بر صورت انسان­ها تف می­کنم.") آنها "تنها مشتی وحشی هستند... که وظیفه­ی ما متمدن کردن آنها است بدون اینکه آنها را به زیر سلطه­ی خود درآوریم". او در نامه­ای تمسخرآمیز با ملامت به دوست خود نوشت: "تو هنوز به مردم اعتقاد داری" اما پیشرفت تنها از طریق یک گروه نخبه متحقق می شود که مراقب مردم­اند تا به استقلال دست نیابند"

او در دوره یا دوره­هایی  در جستجوی حاکم مستبدی بود که به عنوان یک فرد دیکتاتور که حامل انقلاب باشد عمل کند. لویی بناپارت (او در سال ۱۸۵۲ یک کتاب کامل را به ستایش از امپراتور به عنوان آورنده­ی انقلاب اختصاص داد)؛ پرنس یرومه بناپارت؛ در نهایت تزار آلکساندر دوم (" فراموش نکنید که استبداد تزار برای تمدن ضروری است).

کاندیدای نزدیک­تری برای مقام دیکتاتوری البته وجود داشت. خودش. او طرح مفصل و با جزئیات کاملی را برای یک کسب و کار "دوسویه­گرا" و به نوعی شراکتی، ترسیم کرد که می­توانست به تمام کسب و کارها و سپس دولت گسترش یابد. پرودُن در یادداشت­هایش خود را به عنوان مدیرعامل این شرکت قرار داده بود که طبیعتا در معرض کنترل دموکراتیک که مورد نفرت او بود قرار نداشت. او از قبل مراقب همه­ی جزئیات بود. "برنامه­ای سری ترسیم می­شود، برای تمام مدیران، نابودی بی­برگشت سلطنت، دموکراسی، ملاکان، مذهب و غیره."

"این مدیران نمایندگان واقعی کشور هستند. وزیران تنها مدیران ارشد یا سرپرستان همگانی هستند: همانطور که روزی من خواهم شد... زمانی که ما حاکم شویم، مذهب آچیزی خواهد بود که ما می­خواهیم باشد، همچنین آموزش، فلسفه، عدالت، اداره جات و حکومت."

خواننده­ای که ممکن است سرشار از توهم همیشگی نسبت به "آزادی­خواهی" آنارشیستی باشد ممکن است بپرسد: پس آیا او درباره عشق عظیمش به آزادی ریاکار بود؟

نه . هرگز. تنها بایست بدانیم "آزادی" آنارشیستی به چه معناست. پرودون نوشته است: "اساس آزادی آن گفته ی اببی در تلمه (در اثر رابله نویسنده­ی فرانسوی) است: هر آنچه را می­خواهی انجام بده." و این اصل به این معناست: "هرکسی که نمی­تواند آنچه را می­خواهد انجام دهد حق شورش دارد، حتی به تنهایی، در برابر حکومت، حتی اگر حکومت همه­ی کسان دیگر باشد". تنها انسانی که می تواند از این آزادی لذت ببرد یک مستبد است. این حس تابناک درون­گرای داستایوفسکی در شیگالف است. " با آغاز از آزادی نامحدود، من به استبداد نامحدود رسیدم"

باکونین، دومین پدر آنارشیسم، نیز داستان مشابهی دارد. کسی که نقشه­هایش برای دیکتاتوری و سرکوب کنترل دموکراتیک بیش از پرودون شناخته شده است.

دلیل اصلی نیز مشابه است. آنارشیسم دغدغه­ی ایجاد کنترل دموکراتیک از پایین را ندارد بلکه تنها دلمشغولی­اش انهدام "اقتدار" بر افراد است، که اقتدار دموکرات­ترین نحوه­ی تنظیم ممکن جامعه را نیز شامل می شود. این مطلب توسط شارحان آنارشیسم سلطه­جو بارها به صورت شفاف بیان شده است. برای مثال جورج وودکاک می­نویسد: "حتی زمانی که دموکراسی ممکن باشد، آنارشیست­ها هنوز از آن پشتیبانی نمی­کنند... آنارشیست­ها خواهان آزادی سیاسی نیستند. آنچه آنها خواهانند آزادی از سیاست است." آنارشیسم در اساس شدیدا ضدِ دموکراتیک است، از آنجا که یک  اقتدار به طور مطلوب دموکراتیک هنوز اقتدار است. اما با کنار گذاشتن دموکراسی، شیوه ای دیگر برای حل تفاوت ها و عدم توافق های اجتناب ناپذیر میان ساکنین Theleme  ]جامعه­ای اتوپیایی که بیشتر در کمدی­ها یافت می­شود و نه ساکنان جامعه­ای که به طور جدی خواهان تغییرات اجتماعی هستند[ وجود ندارد، آزادی نامحدود آن، برای هر فرد کنترل نشده­ای غیر قابل تمایز با استبداد نامحدود همان یک نفر است، هم در تئوری و هم در عمل.

مساله­ی بزرگ عصر ما دست یافتن به کنترل دموکراتیک از پایین بر نیروهای مدرن اقتدار اجتماعی است. آنارشیسم که لفاظی­هایش درباره آزادترین یک چیزی از  پایین شهره است، این هدف را کنار می­گذارد. این سوی دیگر سکه­ی استبدادگرایی بوروکراتیک است، با تمام ارزش­های پشت و رو شده­اش، و نه درمان و یا آلترناتیوی برای جامعه.

لاسال و سوسیالیسم دولتی

الگوی سوسیال دموکراسی مدرن، یعنی حزب سوسیال دموکرات آلمان، اغلب به عنوان حزبی تصویر شده است که مبنایی مارکسیستی داشته است. این نیز همچون بسیاری موارد دیگر در تاریخ­های موجود سوسیالیسم یک افسانه است.  تأثیر مارکس نیرومند بود، و این تأثیر حتی برای مدتی بر برخی از رهبران بالای حزب نیز وجود داشت اما آن خط مشی­ای که نفوذ یافت و نهایتا حزب را در برگرفت عمدتا متأثر از دو منبع دیگر بود. یکی لاسال بود که سوسیالیسم آلمانی را به عنوان یک جنبش سازمان­یافته بنیاد نهاد (۱۸۶۳) و دیگری فابین­های بریتانیایی بودند که الهام بخش "تجدیدنظرطلبی"­ برنشتاین شدند.

فردیناند لاسال نمونه­ی اصلی­ی از سوسیالیست دولتی بود، به معنای کسی که هدفش بدست آوردن سوسیالیسم از طریق دولت موجود بود. او نخستین مثال برجسته نبود (لویی بلانک این مقام را کسب کرده بود) بلکه برای او دولت موجود، دولت قیصر تحت صدارت بیسمارک بود.

لاسال به کارگران می­گفت که آن دولت چیزی است "که برای همه ما چیزی را به دست می­آورد که هیچ یک از ما به تنهایی نمی­توانیم به آن دست یابیم". مارکس دقیقا خلاف این را آموزش می­داد. اینکه طبقه کارگر بایستی رهایی خود را خود به دست آورد، و برای این کار دولت موجود را از میان بردارد. برنشتاین در بیان این نکته که لاسال از دولت "کیش راستینی را درست کرد" کاملا محق بود. لاسال به یک دادگاه پروسی گفت:"من همراه با شما  و علیه تمام این بربرهای مدرن (بورژوازی لیبرال) از دولت، این آتش وابسته دیرین تمام تمدن­ها، دفاع می­کنم". این همان چیزی است که مارکس و لاسال را از بنیاد مخالف ساخت. زندگی نامه­نویس لاسال، فوتمن که آشکارا تمایلات پروسی­گرایی، ملی­گرایی طرفدار پروسی و امپریالیسم طرفدار پروسی خود را آشکار می­کند اشاره کرده که "همین نکته است که مارکس و لاسال را به لحاظ بنیادین در دو قطب مخالف قرار داد".  

لاسال نخستین جنبش سوسیالیستی آلمان را همچون دیکتاتوری شخصی خویش سازمان داد. او کاملا آگاهانه ساختمان آن را به عنوان جنبشی توده ای از پایین برای دستیابی به سوسیالیسم از بالا آغاز کرد. (دژکوب سن سیمون را به یاد آورید). هدف متقاعد کردن بیسمارک به اعطای امتیازاتی - به ویژه حق رأی همگانی - بود که بر پایه آن یک جنبش پارلمانی تحت رهبری لاسال می­توانست متحد بزرگ دولت بیسمارک در ائتلاف علیه بورژوا لیبرال ها باشد. برای این منظور لاسال تلاش کرد تا با صدراعظم آهنین ]بیسمارک[ مذاکره کند. اونظامنامه­ی دیکتاتوری سازمان خود با عبارت "قانون اساسی پادشاهی من که شاید شما به آن رشک برید" را برای او ارسال کرد. او ادامه داد:

"اما این مینیاتور برای نشان دادن حقانیت این نکته کافی نخواهد بود که تا چه اندازه طبقه کارگر گرایش غریزی به دیکتاتوری دارد، اگر نخست به درستی مجاب شود که این دیکتاتوری در جهت منافع او اعمال خواهد شد، و اینکه تا چه اندازه، به­رغم نظر جمهوری­خواهان - و یا دقیق­تر بگویم به دلیل آنها - همانطور که اخیرا به شما گفته بودم در تقابل یا ستیزه­گری جامعه بورژوایی به سوی  تاج سلطنتی به عنوان نماینده ی طبیعی دیکتاتوری اجتماعی متمایل خواهند شد، چنانچه سلطنت در یک خط واقعا انقلابی گام بردارد و خود را از پادشاهی نظام ممتازان به یک پادشاهی مردمی­ی اجتماعی و  انقلابی دگرگون کن".

اگرچه این نامه­ی سری در آن زمان ناشناخته بود، اما مارکس ماهیت لاسالینیسم را به خوبی دریافته بود. او روی در روی لاسال به او گفت که او یک "بوناپارتیست" است و  پیشگویانه نوشت که او طرز برخورد یک "دیکتاتور" آتی را بر کارگران داراست. مارکس گرایش لاسالی را "سوسیالیسم حکومت پروس سلطنتی" نامیده بود و "ائتلاف­ وی با مستبدان و مخالفان فئودال علیه بورژوازی" را محکوم کرد.

مارکس نوشت: "لاسال به جای فرآیند انقلابی دگرگونی جامعه، سوسیالیسم را برخاسته از کمک­های دولتی می­بیند که دولت آن را به جوامع مشارکتی تولیدکنندگان می­دهد و از طریق دولت و نه کارگران، این امر متحقق می­شود". مارکس این بینش را به ریشخند می­گیرد. "اما تا آنجا که به جوامع مشارکتی تولید­کنندگان فعلی مربوط می­شود، تنها ارزشی که دارند تا آنجایی است که  آفریده­های مستقل کارگران باشند و نه دست­پرورده­ی دولت و یا بورژوازی." در اینجا شاهد بیان کلاسیکی از معنای واژه­ی استقلال به عنوان سنگ بنای سوسیالیسم از پایین در تقابل با سوسیالیسم دولتی هستیم.

نمونه ای آموزنده از آنچه که روی داده است وجود دارد، هنگامی که یک آکادمیسین ضد­مارکسیست آمریکایی به این جنبه از مارکس می­پردازد. کتاب "دموکراسی و مارکسیسم" اثر می­یو (که بعدتر با عنوان مقدمه­ای بر نظریه­ی مارکسیستی تجدید چاپ شد) سعی می­کند که عمدتا با استفاده از یک ترفند ساده  مارکسیسم را تعریف و به عنوان "ارتودوکس مسکویی" ثابت کند که مارکسیسم ضد دموکراتیک است. اما حداقل به نظر می­رسد که او مارکس را خوانده است و فهمیده است که  در نوشته­های فراوان  و در طی کل زندگی، مارکس نگران قدرت دولت بوده است و نه خلاف آن.  بر می­یو آشکار شده است که مارکس یک دولت­گرا نبوده است:

"یک نقد عامه­پسند علیه مارکسیسم این است که مارکسیسم گرایش به انحطاط به سوی شکلی از  "دولت­گرایی" دارد. در وهله نخست این نقد عجیب به نظر می­رسد چرا که نظریه­ی سیاسی مارکس...  در کل فاقد از هرگونه تجلیلِ دولت است"

این کشف چالشی قابل توجه برای منتقدان مارکس بوجود می­آورد چرا که آنها پیشاپیش می­دانسته­اند که مارکسیسم باید از دولت تجلیل کند. می­یو این مشکل را با دو اظهاریه حل می­کند: ۱- "دولت­گرایی جزء بی­چون و چرای الزامات برنامه­ریزی کلی است..."، ۲- به روسیه نگاه کنید. اما مارکس هیچ­گونه وسواسی نسبت به "برنامه­ریزی سراسری" نداشت. او اغلب (توسط دیگر منتقدانش) محکوم شده است که در برنامه­ ریزی کار سوسیالیسم ناتوان بوده است، دقیقا به این علت که او با خشونت زیاد علیه "برنامه­گرایی" و یا برنامه­ریزی از بالای پیشینیان اتوپیایی­اش  واکنش نشان داد. "برنامه­گرایی" دقیقا آن چیزی است که مفهوم سوسیالیسم مورد نظر مارکسیسم خواهان انهدام آن است. سوسیالیسم بایست شامل برنامه­ریزی باشد اما "برنامه­ریزی کلی" معادل سوسیالیسم نیست درست همانطور که هر احمقی می­تواند یک پروفسور باشد اما همه­ی پروفسورها ضرورتا احمق نیستند.

ساعدی‌؛ گوهر داستان و نمایش ایران

| 0 نظر
saedy.jpg
غلام‌حسین ساعدی (گوهرمراد)در سال ۱۳۱۴ در تبریز به دنیا آمد‌، در خانواده‌‌ای کارمند و به قول خودش اندکی بد‌حال .سال‌های کودکی و نوجوانی او همراه بود با اوج و فرودهای جنبش فرقه دموکرات آذربایجان‌. چه سال‌هایی که در دبستان مشغول تحصیل بود و روس‌ها را مقدر بر سرنوشت مردم می‌دید و چه روزهایی که پیشه وری در اوج قدرت میان مردم در رفت وآمد بود و فرقه تحت حمایت همسایه شمالی خیابان آسفالت می‌کرد و بنای مدرسه و دانشگاه را می‌گذاشت‌. ساعدی نوشتن را ابتدا به صورت گزارش و تفسیر در هنگامه نوجوانی آغاز می‌کند وبا نشریات فریاد، صعود، جوانان آذربایجان که از طرف باقیمانده فرقه به صورت مخفی چاپ می‌شود همکاری می‌کند و اولین بار در ارتباط با همین نوشته‌ها به زندان می‌افتد‌.
ساعدی ۱۸ ساله بود که کودتای ۲۸ مردادسال ۳۲ به امیدواری بسیاری از هم نسلان او خط بطلان می‌کشد‌.در این سال ساعدی وارد دانشکده پزشکی تبریز می‌شود و در اواخر سال‌های دانشکده فعالیت‌های ادبی و هنری خود را مجدانه پی‌گیری می‌کند که حاصل آن چاپ چند داستان در نشریات است‌. اوج فعالیت‌های قلمی او به زمانی برمی‌گردد که در سال ۱۳۳۸ برای خدمت سربازی به تهران می‌آید‌. به گمان بساری حتی خود ساعدی، دهه ۴۰ دوره‌ای خاص در تاریخ ادبیات معاصر ایران به محسوب می‌شود‌. ساعدی دراین فضا نوشت و رشد کرد و به تحصیل خود در رشته روانشناسی ادامه داد‌. حیطه ارتباطات او در این دوره بسیار وسیع بود، آشنایی او با جلال آل‌احمد علی‌رغم اختلافی که در دیدگاه‌های‌شان وجود داشت در نوشته‌هایش بی تأثیر نبود‌. ساعدی همان قدر در نوشتن بی‌پروا و عجول بود که آل‌احمد درحوزه نقد و سیاست‌، ازسویی دیگر پیشینه سیاسی اورادرگیر جریاناتی کرد که برای بسیاری از روشنفکران آن سال‌هاگریزی نبود‌.
ساعدی بعد‌ها طی مصاحبه‌ای با دانشگاه هاروارد تحت عنوان ‹‹تاریخ شفاهی ایران››به توضیح جزییات این حوادث می‌پردازد‌. آشنایی با صمد بهرنگی و حلقه نزدیکانش در تبریز‌، همراهی با دیگر نویسندگان در راه‌اندازی کانون نویسندگان‌، روابط حسنه وگریخته با بسیاری از فعالان اجتماعی وسیاسی و درعین حال امرطبابت بخشی ازدل مشغولی‌های او در این دوره بود‌. علاوه بر داستان نویسی که آثارش را در بسیاری از مجلات مطرح آن دوره چاپ می‌کند و مجموعه ای ازآن نیز به صورت کتاب روانه بازار می‌شود‌. عمده فعالیت‌های قلمی او در حوزه نمایش‌نامه‌نویسی است‌. ساعدی به همراه تنی چند هم چون بیضایی و رادی و نصیریان پیش‌زمینه تیٔاتری را بنیان نهادند که در صورت ادامه‌، می‌توانست تیٔاتر ملی ایران رابا مختصات خاص اجتماعی واقلیمی شکل دهد‌. ساعدی در اوایل دهه ۵۰ گاهنامه الفبا را به همراه تنی چند منتشر کرد که قبل از انقلاب شش شماره آن چاپ می‌شود و بعد از مهاجرت به فرانسه اقدام به چاپ دوره جدید آن می‌کند.
در همه آن سال‌ها‌،مطب دکتر‌ساعدی در میدان قزوین برقرار بود که علاوه بر طبابت محل رفت و آمد بسیاری از نویسندگان می‌شود‌. ساعدی را اولین بار در دهه ۵۰ در ارتباط با همین رفت و آمدها دستگیر می‌کنند‌. وقتی از زندان بیرون می‌آید هرچند به کارهایش ادامه می‌دهد اما سنگینی فضا را حس می‌کند‌. سانسور شدیدتر شده ‌است .رژیم در پی حادثه‌ی سیاهکل با هراسی غریب همه را در مظان اتهام قرار می‌دهد‌. این بار در سال ۵۳ دستگیر می‌شود و اگر ساواک ساعدی را از بین نبرد چنان با فشارهای روحی و جسمی او را در هم شکست که کم تر امکان بازآفرینی نبوغ گذشته را پیدا کرد و در قبال این همه او تنها می‌بایست اعتراف می‌کرد که فضای سیاه و پریشان نوشته‌های او ربطی به جامعه روبه پیشرفت ایران ندارد‌.
خود ساعدی متن مصاحبه‌ی چاپ شده در کیهان ۲۹ خرداد ۱۳۵۴ را برگرفته از برگه‌های بازجویی می‌داند و حرف‌هایی که برای خلاصی خود در آن شرایط خاص زده‌است. بعد از آزادی فعالیت او در فضای جدید تا سال ۱۳۵۶ همانند بقیه کم رنگ می‌شود‌. تا این‌که درسال ۱۳۵۶ همراه با بقیه شب‌های انستیتو گوته را ترتیب می‌دهند که آغاز فعالیت دوره جدید کانون نویسندگان ایران است و هم‌زمان با احمد شاملو در چاپ مجله ایرانشهر در خارج از کشور همکاری می‌کند و بعد از انقلاب دل‌مشغولی اصلی او مقاله‌نویسی در روزنامه‌های کشور است و مسیٔولیت عمده هفته نامه آزادی را بر عهده دارد‌.
داستان‌هایش نیز همچنان در آرش، کتاب جمعه، ویژه هنر و ادبیات چاپ می‌شود‌. ساعدی در پی حوادث دهه ۶۰ به ناچار از ایران خارج می‌شود و به فرانسه می‌رود‌.جایی که به قول خودش‌، هرگوشه آن مدعیان نجات ایران جمع شده اند و او بریده از همه در خانه‌ای تک و تنها با مردگی دست به گریبان است و اضطراب و پریشانی رهایش نمی‌کند‌. با این همه حتی در روزهای آخر از خودش می پرسد ‹‹.کار اصلی من چیست‌؟ نویسندگی است؟ نه کار اصلی من مبارزه با مرگ است. من ژورنالیست ومقاله نویس نیستم‌. کار اصلی من شروع شده‌است‌. درگیری سیاسی تا به حال نگذاشته‌است که به این کار بپردازم‌. کار اصلی من مبارزه با مرگ است و حاصل این مبارزه چندین داستان و نمایشنامه است که موفق به نوشتن آنها شدم‌.››
ساعدی در سحرگاه دوم آذر ۱۳۶۴ پس از یک خون ریزی داخلی در بیمارستان سنت آنتوان پاریس درگذشت و روز هشت آذر در گورستان پرلاشز در نزدیکی آرامگاه صادق هدایت به خاک سپرده‌ شد.

داستان ساعدی

در فاصله دوره سی‌‌ساله‌ای که که از ۱۳۳۲ شروع می‌شود وبه سال ۶۳ پایان می‌یابد ساعدی بیش از ۶۰ داستان کوتاه نوشته‌ است که پاره‌ای از این داستان‌ها به عللی (عدم رضایت از کمال آنها‌، ناتمام ماندن یا ملاحظات خاص )هنوز منتشر نشده‌ است‌.
آدم‌های قصه‌های ساعدی به جز داستان‌های شب نشینی با شکوه -که داستان‌های چندان جدی نیستند - و چند داستان چون «شنبه شروع شد» و «آشفته حالان بیدار بخت» که در فضای دیگر می‌گذرند، ‹‹مردم›› متعلق به ‹‹اعماق››هستند‌، گدایان، جاشوران فقیر، روستاییان تهیدست و بیمار، جن زدگان، زاغه‌نشین‌ها، لمپن‌ها و خود فروشان، حاشیه‌نشین‌ها و تبعیدی‌های جامعه‌ای عقب‌مانده‌.ساعدی اینان را خوب می‌شناسد آنان را نه تنها از نزدیک دیده بلکه با آن‌ها نشسته، صحبت کرده و زندگی کرده‌ است‌، به عنوان یک پزشک معالجه‌شان کرده‌، به عنوان یک روانپزشک دردهای ناگفتنی آنان را دیده و شنیده، به عنوان یک نویسنده تا اعماق حرکات‌، رابطه‌ها و فضا‌های زیستی آن‌ها نقبی هوشیارانه و هدفمند زده‌ است‌.
در قصه‌های «ترس و لرز» و «واهمه‌ها و عزاداران»‌، فضای مسدود و زندگی باطل و بسته آنان را تصویر کرده‌ است و به تدریج آن فضای تباه کننده سهمگین در قصه‌های دیگر حالت راز و رمز یافته‌ است و نویسنده کوشیده‌ است تا در ورای قصه‌ی زوال ارزش‌های قدیم یک جامعه را طرح و تصویر کند که آرزو می‌کرد آزاد و خوشبخت و مرفه باشد اما در چنبره حوادث آوار شده بر او‌، به انهدام تن و جان خویش تن داد‌.
ساعدی که فقر را تصویر می‌کند اما به ستایش فقر و فقیران بر نمی‌خیزد‌، در آغاز کارهایش شباهت‌هایی با نوشته‌های گورکی دارد‌، به تدریج طنز چالاک و هوشیار او‌، قصه‌ها را از چنبره تلخی و سیاهی رها می‌کند و مضحکه ارتباطات انسانی در باغ وحش بشری موضوع کار موضوع کار او می‌شود که «زنبورک‌خانه» و «آشغالدونی» نمونه والای آنست‌. بعدها رد پای چخوف را در قصه‌های نهاییش می‌یابیم اما این شباهت‌ها عمدی و آگاهانه است و نه چندان اهمیت دارد‌. ساعدی مایه کارهایش را بی‌واسطه از مردم اعماق از جامعه‌ای که با آن درگیر است می‌ستاند‌، بی پیرایه‌، سریع و حسی آن را منعکس می‌کند.

رمان ساعدی

ساعدی هفت رمان نوشته که سه تای آن کامل است و چاپ شده‌. «توپ»‌، «غریبه در شهر» و «تاتار خندان»‌. آخری را در زندان نوشته‌است‌. پس از توپ به سال ۱۳۴۴ ‹‹مدخل›› را نوشته‌است که خود در مقدمه آن نوشته ‌است: ‹‹قصه زیر مدخل داستان دراز همراهان و همرزمان حسین بن علی است که تاریکی شب عاشورا را نقاب چهره‌تر سوی خویش کردند و همگی او را تنها گذاشتند و به دنبال زندگی خود شتافتند و هیچ نام و نشانی از آن‌ها در هیچ دفتری باقی نماند.››
در این قصه خواننده سر در پی آن می‌گذارد و می‌بیند که گرچه عده ای از فراریان خفت زندگی خنثی و باری به هر جهت را تا لحظه مرگ تحمل کردند ولی عده‌ای دیگر وقتی موقعیت بشری خود را در یافتند و هوشیار گشتند و به بدین ترتیب دو جناح تشکیل شد و دوباره عاشورا‌ی دومی به وجود آمد و باز فرار عده ای دیگر و باز...بله...عاشورای دیگر. اما آخرین رمانی که در دست داشت و خود آن را کتاب منتشر نشده می‌نامید و می‌شود آن را ‹‹کاروان سفیر خدیو مصر به دربار امیر تاتار›› نامید‌.
داستان کاروانی است که از سوی خدیو مصر هدایایی برای امیر تیمور می‌برد‌، منزل به منزل آن‌ها با حوادثی مواجه می‌شوند که تاکنون شش بخش از آن چاپ شده است. آخرین بخش آن ‹‹میر مهنا››است که پس از مرگ ساعدی در الفبای یادواره او به چاپ رسید‌. این اثر ناتمام مانده است اگر چه می‌توان هر بخش آن را مستقل و تمام شده در خود دانست‌. با بررسی رمان‌های ساعدی که بهتر است آن‌ها را داستانهای بلند بنامیم می‌توان مدعی بود آن‌ها بر ارزش درام نویس توانا و نویسنده چیره دست داستان‌های کوتاه چیزی نمی‌افزاید و مجموعاً تجربه‌های موفقی نبوده‌اند اگر چه به عنوان آثار خواندنی و پر هیجان طالبان بسیاری دارد.

نمایشنامه ساعدی
هنگامی که ساعدی به کار نمایش پرداخت در دهه ۴۰ وضع تیٔاتر به این گونه بود: یک سابقه تیٔاتر سیاسی وجود داشت که از نوشین و همکاری او شروع شده‌بود‌. این نوع نمایش که وظیفه خود را آگاهی بخشی به توده‌، اعتراض سیاسی نسبت به اقتدار حاکم واعتراض علیه نا‌برابری‌ها و ستم و جهل و فقر اعلام می‌کرد در این زمان در غیبت پیش کسوت‌ها به فترت جدا شده ‌بود.
اگر چه شاگردان این مکتب هنوز به کارهای نمایشی اهتمام داشتند‌، اما نبودن متن‌های لازم و شیوه‌های ضروری برای این نوع بیان، آن‌ها را از دور تنبل نشان می‌داد‌. از سوی دیگر نمایشنامه‌های ترجمه شده ضمن فعالیت‌های پراکنده در گوشه و کنار اجرا می‌شد که از اقبال عامه برخوردار نبود‌، بالاخره تیٔاتر کاباره‌ای لاله زار هم نوعی تیٔأتر عامه‌پسند را چنان ترویج داده بودند که تلقی بسیاری از تما‌شاگران از تیٔأتر بدان محدود می‌شد‌. مدت کوتاهی بود که اندیشه پی‌افکندن تیٔأتر بومی در بین هنرمندان تیٔأتر مطرح بود و تجربه‌هایی چون بلبل سرگشته‌، پهلوان اکبر می‌میرد‌، به اهتمام علی نصیریان و بهرام بیضایی سنگ بنایی برای تیٔأتر بومی شمرده می‌شد‌. در این فضا ساعدی به عنوان نمایشنامه‌نویسی که با لحن کنایی و معترض‌، به طرح مسایٔل اجتماعی و واقعیت‌های موجود می‌پردازد وارد گود می‌شود‌.
نما‌یشنامه‌های ساعدی خیلی زود درخشید و این درخشش را مدیون زبان ساده‌، شکل‌های طبیعی و واقعگرا، لحن معترض کنایی و مهم‌تر از همه ادامه سنت تیٔأتر سیاسی بود که مدتی تعطیل شده‌ بود اما نیاز آن را همه حس می‌کردند‌. این نمایش‌ها توانست طیف وسیع تماشا‌گران را از روشنفکران، دانشجویان و کارمندان گرفته تا خانواده‌های عادی را به خود جلب کند‌.
حمایت روز افزون منتقدان گروه‌های روشنفکر خاصه جناح چپ از این تیٔأتر معترض و شکل اندیشیده و نوآورانه نما‌یشنامه‌ها که در مایه‌های متفاوت برای هرکس پیامی‌، نشانه‌ای یا مضمونی داشت‌، موجب شد که ساعدی کار نمایش را جدی‌تر بگیرد وحدود ۲۰ نمایشی منتشر‌ کند که بسیاری از آن‌ها توسط هنرمندان برگزیده تیٔأتر ایران در تلویزیون ثابت پاسال اجرا شد یا روی صحنه تیٔاترآمد. پیداست که با توجه به جو سیاسی و شرایط اجتماعی آن روزگار‌، این آثار که در درونمایه آن‌ها اعتراض علیه ستم، فقر‌، جهل‌، خرافه و شیٔون مختلف استبداد است مخاطبان جدی بسیاری داشته باشد. ساعدی در این زمینه از آغاز کنندگان این موج بخشنده و ادامه دهنده‌اش بود، موجی که بیضایی و رادی و... بدان مدد می‌رساندند و تیٔاتر خاص دهه چهل و پنجاه را پدید آوردند.
می‌توان گفت که ساعدی در عرصه تیٔأتر جدید ایران یک پیشرو و تأثیر گذار است‌، زبان سالم تیٔأتری را جست و یافت‌، نیاز عصر خودش را به درستی درک کرد‌، آن‌چه را که جامعه درآن فضا کم داشت و گمشده‌اش بود‌، کمابیش دریافت و عرضه کرد، پایه‌ای برای تیٔأتر ایرانی نهاد که بر اساس واقعیت‌های این فرهنگ و تمدن آثاری آفریده‌ شود که در عین بازتاب دادن شرایط‌، هم‌سنگ آثارتیٔأتر مدرن جهان باشد.

فیلمنامه ساعدی
فیلم‹‹گاو››ساخته داریوش مهرجویی وقتی در جشنواره‌ها به شهرت و جایزه‌ها دست یافت‌، اهمیت همکاری همه جانبه ساعدی برای تدارک این فیلم بیشتر آشکار شد‌. وی علاوه بر نوشتن فیلمنامه‌، درانتخاب محل به عنوان یک پژوهشگر روستاشناس سنت آشنا‌، کوشیده بود. حتی در گزینش هنر‌پیشه‌ها که سال‌ها با آن‌ها در تیٔاتر کار کرده و ظرفیت‌های بازیگری آن‌ها را می‌شناخت‌، از مشورت‌های دایمی دریغ نورزیده‌بود‌. در فیلم بعدی ‹‹دایره مینا›› با شناخت دقیقی که ساعدی از آدم‌های جنوب شهر‌، فضای بیمارستان‌ها و روابط پیچیده مردم فرودست داشت همکاری وسیع‌تری را به مهرجویی ارایٔه کرد.
حضور ساعدی در سینمای پیشرو ایران برای نخستین بار با فیلم‹‹آرامش درحضور دیگران››که ناصر تقوایی بر اساس قصه‌ای از‹‹واهمه های بی‌نام ونشان›› ساخته بود چشمگیر شد .انتخاب هوشمندانه ناصر تقوایی از قصه ساعدی -که یکی از بهترین داستان‌های خوب پرداخته ساعدی است- این نکته را آشکارتر ساخت که قصه‌های ساعدی از ظرفیت فراوان دراماتیک برخوردار است و در واقع قصه‌ها با اندک دستکاری بدل به فیلمنامه می‌شدند‌، چون خاستگاه مشترک قصه‌ها و نمایشنامه‌ها در ذهنیتی بود که دنیا را در حرکات و گفتگوها خلاصه می‌دید و واقعیت، پشت این حرکات و گفتگوها جریان داشت و به تدریج آشکار می‌شد‌. ساعدی هوشمندانه دریافته بود که در کشورهای توسعه‌نیافته که فرهنگ مکتوب دور از دسترس مردم فقیر کم سواد است سینما، توده عظیمی را مخاطب و تحت تأثیر قرار می‌دهد‌. او در مقطع درستی‌، سینما را بر تیٔأتر برگزید وآن را چون ابزاری پیام رسان مورد استفاده قرار داد و تا پایان عمرش سینما‌، یکی ازوسوسه‌های ذهنی او بود.

طنزساعدی
ساعدی هم از آغاز نویسندگی‌، قلمرو نویسندگی را می‌آزماید‌. داستان‹‹شب‌نشینی با شکوه›› را به همین قصد نوشته ‌است‌. دربسیاری از این قصه‌ها زندگی کارمندانی تصویر می‌شود که در وضع مضحکی زندگی حقیر و کسالت‌بار خودرا می‌گذرانند و در هرقصه‌ای‌، حادثه‌ای آن‌ها را از آن‌چه هستند مضحکتر می‌نمایاند.
این شیوه به فکاهه نزدیک‌تر است تا به طنز‌، دست انداختن کسی تا لبخند به لب دیگری بیاورد. کارمندان در ایران مثل بسیار جاهای عالم سال‌هاست که سوژه تکراری فکاهه نویسان و کاریکاتوریست‌هایی هستند که نیشخند را نه درهمه جا که در یک دو نقطه مجال تجلی می‌دهند‌. کتاب سال ۳۹ منتشر شده و چند سال قبل ازآن نوشته شده ‌است‌. برادرش می‌گوید من و غلامحسین روزهای زیادی‌، مخصوصاً تابستان‌ها به اداره دارایی می‌رفتم‌.
پدر لیست کارمندان و حقوق ماهانه‌اش را به ما می‌داد پاکنویس کنیم، آنجا غلامحسین به درون زندگی کارمندان نقبی زد‌. سال‌ها می‌گذرد تا ساعدی به تدریج طنز مضمون‌گرا رابه طنز موقعیت یا فضای طنزآمیز ارتقا می‌دهد‌. او بیشتر درنمایشنامه‌هایش طنز را به کار می‌گیرد‌، با دیالوگ‌های ساده، بدیهی، تکرارشونده پیش می‌رود بی آنکه مزه‌پرانی و مضمون سازی کند‌، ازمجموعه گفتگو‌ها و حرکات، موقعیت ساخته می‌شود که اگر خوب بنگری دیگر ساده‌، بدیهی وتکرار شونده نیست‌. تمام اجزا ساخته شده تا ترکیبی مضحک از روابط آدم‌ها وجهان پیش چشم بیاید‌.
این جهان واژگونه‌، روابط عبث وپوچ‌، ابتذال پنهان و آشکار، تنا‌قض‌های غریب، فضایی که بین واقعیت وخیال‌، بین هیچ و پوچ معلق است‌، این خاصیت جهان و اشیاء نیست. آدم‌ها درکارکرد‌هایش، این معنا یا بهتر بی‌معنایی را به آن داده ‌اند‌. ساعدی نه درزندگی خصوصی و نه درآثارش تا بدان‌جا که عبید پیش تاخته‌بود نرفته‌است، قلمرو اخلاق، خانواده ملت برای او‹‹ تابو››بود‌. درمیان معاصران او با بهرام صادقی و نگاه عیارانه او نزدیک‌تر است، درنمایش‌نامه‌هایش طرب اندوهگین او را می‌بینیم، حتی در تلخ‌ترین آثارش، از این شرایط خوف‌انگیز فقط نمی‌ترسیم، گاهی هم به خنده می‌افتیم موقعی که پوشالی بودنش را به ما یادآوری می‌کند‌.
گروهی ساعدی را درنوشته‌هایش کابوس زده، تلخ و مرگ اندیش یافته‌اند و به همان اندازه می‌توان او را شیرین‌کار و طنزاندیش و پوچی گرادید. شیوه طنز‌پردازی او زیرکانه و غافلگیرکننده است، او مضمون‌سازی طنزآمیز نمی‌کند، بر عبارات طنزآمیز تکیه نمی‌کند، با توصیف‌ها و دیالوگ‌ها‌ی سریع، او به موقعیت‌های طنزآمیز می‌رسد و گاه از آن فراتر می‌رود، از طنز به پوچی می‌رسد، فضایی که ساعدی از دیدگاه سیاسی و رفتار اجتماعی نمی‌پسندد اما چیزی در اعماق مجودش او را به شناسایی آن«‌پوچ بی انتها» مشتاق می‌کند.

ژورنالیسم ساعدی
با اندکی تسامح نیمی از آثار ساعدی را می‌توان در حوزه ژرنالیسم دسته‌بندی کرد‌. یعنی به جز قصه‌ها‌، رمان‌ها و فیلمنامه‌هایش، بقیه نوشته‌ها حتی تک نگاری‌ها را می‌توان ژورنالیسم به معنای عام آن دانست که ذهن روزآمد یک روشنفکر به مسا‌یٔل حاد جامعه خود پرداخته‌است و در پی طرح و پاسخ‌گویی به قضایای جدی روزگار برآمده‌است‌. اما اگر ژورنالیسم را به معنای مقاله‌نویسی برای روزنامه‌ها و واکنش دربرابر حوادث جاری سیاسی و اجتماعی کشور بدانیم در این زمینه ساعدی دو نوبت در عرصه فعالیت شدید داشته‌است‌.
نخستین بار در دوران جوانی در هفده سالگی همزمان در سه روزنامه همکاری و مباشرت داشته‌است‌. بعدها درحوالی انقلاب ,سال‌های ۵۶ تا ۵۸، او دوبار به روزنامه‌نگاری رایج روی آورد‌. نخست در نشریان مستقل ملی چون ایرانشهر و نشریات سیاسی مخفی و آشکار مقالاتی چاپ کرد. وقتی که ظهور انقلاب شد و بند سانسور را شل کرد، همکاری او با نشریات گسترده‌تر شد. چنان‌که روزنامه های کیهان، اطلاعات و آیندگان و چند نشریه سیاسی دیگر هر هفته چند مقاله از او داشتند که پیرامون مسایٔل روز و قضایای حاد جامعه درعرصه سیاست و فرهنگ بود و جدا از این دو دوره روزنامه‌نگاری، او درسراسر عمر فعالیتش، به همکاری با مطبوعات ادبی ادامه داد‌.
سه بار به عنوان سردبیر از جمله سردبیری نشریه آناهیتا و در بقیه موارد به عنوان عضو اصلی تحریریه ماهنامه‌های معتبر ادبی‌. آثار ادبی او نخستین بار در نشریات و ماهنامه‌ها و جنگ‌ها چاپ می‌شد‌. بسیاری از قصه‌ها، نمایشنامه‌ها و لال‌بازی حتی رمان توپ قبلاً در هفته‌نامه‌ها و ماهنامه‌ها آمده‌ است‌. این همکاری بیشتر با ماهنامه آرش، دفترهای زمان، خوشه، کتاب هفته، کتاب جمعه، فردوسی، جهان نو، مهد آزادی و جنگ‌های گاه‌گاهی منتشر‌شده درشهرستان‌ها صورت می‌پذیرفت‌. در بسیاری ازشماره‌های آرش، او سهمی بسزا دارد و بعد از انقلاب مدنی سردبیری آن را با همکاری خانم سیمین دانشور به عهده گرفت‌. در سال ۵۳ انتشارات امیرکبیر به ساعدی پیشنهاد کرد که یک فصلنامه ادبی منتشر کند و او پذیرفت‌.
الفبا یک نشریه سنگین ادبی است که در آن سخت‌گیری و وسواس ساعدی و همچنین روحیه دموکراتیک او تجلی می‌کند‌. پس از الفبا ساعدی عازم آمریکا می‌شود، در بازگشت به لندن در ایرانشهر به سردبیری شاملو، مقالاتی می‌نویسد و همکاری می‌کند‌. او که پیش از این فقط همکاری ادبی با مجلات داشت اکنون به مناسب وضعیت حاد پیش از انقلاب مقاله سیاسی می‌نویسد و نسبت به وقایع روز واکنش نشان می‌دهد که مجموعه این نوشته‌ها مجلد قطوری را تشکیل می‌دهد که به نوعی زیر و بم‌های انقلاب ایران را بازتاب می‌دهد.

ساعدی درنگاه خودش
ساعدی در مقاله‌ای تحت عنوان‹‹ زندگی من›› به شرح زندگی و کودکی خود می‌پردازد که در این‌جا خلاصه‌ای ازآن آمده‌ است.
‹‹پیش از این‌که مدرسه بروم خواندن و نوشتن را از پدر یادگرفتم و به ناچار انگ شاگرد اولی از همان اولین سال روی من بود‌، و شدم یک بچه مرتب و مودب و ترسو و توسری خور‌، متنفر از بازی و ورزش و شیطنت و فراری از شادی‌ها و شادابی‌های ایام طفولیت‌. همه‌اش غرق در اوهام و خیال و عاشق کتاب و مدرسه و شب‌های طولانی زمستان که پای چراغ نفتی بنشینیم و تا لحظه‌ای که بختک خواب گرفتارم نکرده، داستان پشت داستان بخوانم‌.
از همان روزگار چشم من یکباره باز شد. نمی‌دانم، چیزی شکست و فرو ریخت و هجوم هزاران حادثه نوظهور و هزاران آدم و غوطه زدن درصدها کتاب و آشنایی با عشق‌، عشق به ده‌ها نویسنده ناشناخته که خود زیر خاک پوسیده‌ بودند ولی در خواب هم‌، بله در خواب هم مرا رها نمی‌کردند، من صدها بار چخوف را روی پله‌های آجری خانه‌مان، زیر درخت به، لم داده در اتاق نشیمن دیده‌بودم، از فاصله دور‌، جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم‌، و هنوز هم ندارم‌. آیا ‹‹رویای صادقانه››همین نیست‌؟ و همزمان با این حال وهوا‌، در خفا نوشتن، سیاه مشق بچه‌گانه، و همان طور و همان سان تا این لحظه با من ماند که ماند که ماند.
اولین چرت و پرت‌هایم در روزنامه‌های هنری، سیاسی تهران چاپ شد و خودم در همان مسقط الرأس یکباره دیدم که دارم سه گزارش و قصه تا تنظیم اخبار. درگیری‌های زیادی پیش آمد و یک‌باره سر از دانشکده پزشکی درآوردم‌. ولی اگر یک کتاب طبی می‌خواندم درعوض ده رمان نیز همراهش بود‌. اولین و دومین کتابم که مزخرف‌نویسی مطلق بود و همه‌اش یک جور گردن‌کشی در مقابل لاکتابی ، درسال ۱۳۴۴ چاپ شد‌. خنده دار است که آدم درسنین بالا‌، به بی مایگی و عوضی بودن خود پی ببرد و شیشه ظریف روح هنرمند کاذب هم تحمل یک تلنگر کوچک را ندارد‌.
چیزکی درجایی نوشته و من غرق در نا‌امیدی مطلق شدم‌. سیانور هم فراهم کردم که خودکشی کنم‌، ولی، ولی یک پروانه حیرت آور در یک سحرگاه مرا از مرگ نجات داد و زیبایی او به جای آن‌ که مرا به عالم هنر سوق دهد‌، به طرف دانشمندبازی کشاند‌، دانشمند جوان قلابی‌. شروع کردم شکار پروانه و مطالعه درباره پروانه‌های حومه تبریز، که خوشبختانه این هوس نا‌بجا زود دست از سرم برداشت و تنها چیزی که به من داد این بود که زود نشکنم .بله، نشکستن‌‌، چیزی که با تمام ضربه‌هایی که خورده‌ام حس می‌کنم نشکسته‌ام و از اینجا به بعد داستان من حادثه زیاد دارم ومن یکی اعتقاد دارم که داستان پر حادثه‌، فضای غریبی لازم دارد که سرهم کردن آن با جمله چه فایده‌؟ اگر می‌شد با آمار مدار تغییر تحول روحی یک انسان را نشان داد چه فوق‌العاده بود‌. یک طبیب که در سربازخانه‌، سرباز صفر شده است‌، و مدتی سرگردانی کشیده و آخر سر روی به روان پزشکی آورده‌. و بعد سالی نبود یک یا دو ضربه جانانه روحی و جسمی نخورده باشد‌، و بقیه خواندن و نوشتن‌.
حال که به چهل سالگی رسیده‌ام احساس می کنم تمام این انبوه نوشته‌هایم چرت و پرت و عوضی بوده‌، شتاب زده نوشته شده، شتاب زده چاپ شده و هر وقت من این حرف را می‌زنم خیال می‌کنند که دارم تواضع به خرج می‌دهم‌. نه‌، من آدم خجول و درویشی هستم ولی هیچ‌گاه ادای تواضع درنمی‌آورم‌. من اگر عمری باقی باشد -که مطمیٔناً طولانی نخواهد‌بود - از حالا به بعد خواهم نوشت ،بله، از حالا به بعد که می‌دانم در کدام گوشه بنشینم تا بر تمام صحنه مسلط باشم، چگونه فریاد بزنم که تأثیرش تنها انعکاس صدا نباشد‌. نوشتن که دست کمی از کشتی‌گیری ندارد‌، فن کشتی گرفتن را خیال می کنم اندکی یاد گرفته باشم چه در زندگی ،و جسارت بکنم بگویم مختصری هم در نوشتن››‌.
وبلاگ کوخ

به سوی یک سوسیالیسم دموکراتیک

| 0 نظر
برگردان : فرهاد سیدلو
Poulantzas.jpgامروزه مسئله سوسیالیسم و دموکراسی و مسیر دموکراتیک به سوی سوسیالیسم  در پرتو دو تجربه تاریخی مطرح می­گردد که از جهتی نمونه هایی از محدودیت­ها و خطرات همراه، که باید از آن­ها اجتناب ورزید را ارائه می­دهند. تجربه سوسیال دموکراسی سنتی در تعدادی از کشورهای اروپای غربی، و نمونه شرقی چیزی که "سوسیالیسم واقعا موجود" نامیده می­شود. علیرغم تفاوت­هایی که این دو حالت را از یک دیگر متمایز می­کند، علیرغم هر آن چه که سوسیال دموکراسی و استالینیسم را به عنوان جریانات نظری- سیاسی در برابر هم قرار می­دهد، هر دو نمایان­گر یک هم­پیوندی ریشه­ای هستند. هر دو با دولتی بودن و بی اعتمادی عمیق به ابتکارات توده­ای مشخص می­گردند. خلاصه با تردید نسبت به خواست­های دموکراتیک. در فرانسه بسیارند کسانی که مایل­اند از دو سنت جنبش طبقه کارگر و جنبش توده­ای صحبت کنند. جنبش دولت-مدار و ژاکوبنی، که از لنین و انقلاب اکتبر سرچشمه  می­گیرد و تا انترناسیونال سوم و جنبش کمونیستی تداوم می­یابد؛ و جنبش دوم که با دیدگاه­های خودمدیریتی و دموکراسی مستقیم در تمام سطوح مشخص می­شود و سپس این استدلال که نیل به سوسیالیسم دموکراتیک مستلزم جدایی از اولی و پیوند با دومی است. با این حال این برخورد در واقع از سر باز کردن مسئله است. اگر چه در واقعیت هم دو سنت وجود دارند، اما نه دقیقا مطابق با چیزی که ادعا می­شود. به علاوه خطای بزرگی است هرآینه تصور شود که صرف پیوند با جریان خود­مدیریتی و دموکراسی مستقیم برای اجتناب از دولت­مداری کافی است.

 میراث لنین و نقد لوگزامبورگ

بنابراین اول از همه باید بار دیگر نگاهی به لنین و انقلاب اکتبر بیفکنیم. هرچند استالینیسم و مدل انتقال به سوسیالیسم تجویزی انترناسیونال سوم با تفکر و عمل خود لنین متفاوت بود. اما آن­ها را نباید صرفا انحرافی از آن دانست. نطفه­های استالینیسم به خوبی و قطعا در لنین وجود دارند - و نه تنها به دلیل ویژگی­های روسیه و دولت تزاری که او مجبور بود با آن­ها دست و پنجه نرم کند. خطای انترناسیونال سوم را نمی­توان صرفا تحت عنوان تلاشی نامعقول برای  تعمیم مدلی از سوسیالیسم که در اساس برای شرایط مشخص روسیه تزاری تطبیق داده شده بود، توجیه کرد. در عین حال این نطفه­ها در خود مارکس یافت نمی­شوند. لنین اولین کسی بود که با مسئله انتقال به سوسیالیسم و محو دولت رودر­رو شد، آن هم در شرایطی که مارکس تنها چند مطلب کلی در باره رابطه نزدیک سوسیالیسم و دموکراسی به جای گذاشته بود.

بنابراین اهمیت واقعی انقلاب اکتبر در محو دولت چه بود؟ از میان چند مسئله مربوط به نطفه­های انترناسیونال سوم در لنین، به نظر می­رسد که یکی از آن­ها در این جا نقش برجسته­ای را اشغال می­کند. چرا که تمام تحلیل­ها و رفتارهای لنین با این ترجیع­بند همراه می­گردند: دولت باید تماما در جریان یک حمله مستقیم در شرایط قدرت دوگانه نابود شده و با قدرتی دیگر - شوراها - جای­گزین گردد که دیگر دولت در مفهوم دقیق آن نیست، چرا که دولت شروع به محو شدن کرده است. منظور لنین از این نابودی دولت بورژوایی چیست؟ بر خلاف مارکس او اغلب نهادهای دموکراسی نمایندگی و آزادی­های سیاسی را به محصولات ساده­ی بورژوایی تقلیل می­دهد: دموکراسی نمایندگی = دموکراسی بورژوایی = دیکتاتوری بورژوایی. آن­ها را باید کاملا از ریشه کند و با دموکراسی مستقیم در تمام سطوح و نمایندگان دارای اختیار و قابل فراخوانی جای­گزین کرد - به عبارت دیگر با دموکراسی پرولتری اصیل شوراها.

من آگاهانه یک تصویر کاملا سیستمی ارائه می­دهم. تلاش اصلی لنین در وهله نخست نوعی از دولت اقتدارگرا نبود. این گفته نه برای دفاع از لنین بلکه برای اشاره به ویژگی ساده­انگارانه و مه­آلود آن درک است که مطابق با آن توسعه در روسیه شوروی نتیجه موضع "تمرکز­طلب" لنین در مقابل دموکراسی مستقیم بود - لنینیسمی که قرار بود چون ابری آبستن طوفان، درهم شکستن شورش ملوانان کرونشتات را در خود حمل کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم خط راهنمای اولیه تفکر لنین در تقابل با مشخصه­های جریان سوسیال دموکراتیک یعنی پارلمانتاریسم و ترس از شوراهای کارگری بود. اندیشه او جای­گزینی کامل دموکراسی نمایندگی "رسمی" با دموکراسی مستقیم "واقعی" شوراهای کارگری بود. (اصطلاح "خودمدیریتی" هنوز در عصر لنین رواج نداشت.) این مطلب مرا به مسئله واقعی رهنمون می­گردد. آیا دقیقا همین خط نبود (جای­گزینی کامل دموکراسی در تمام سطوح به حای دموکراسی نمایندگی) که در اساس به وجود آورنده وقایعی شد که در زمان لنین در اتحاد شوروی اتفاق افتاد، و به لنین تمرکزگرا و دولت مدار انجامید که آینده­اش به قدر کافی بر همگان روشن است.

من مدعی طرح مسئله شدم حال آن که مسئله در واقع در زمان خود لنین مطرح و به نوعی پاسخ داده شد و اکنون به نظر می­رسد که به شکلی غم­انگیز، حسی از وقایع آینده را در خود داشت. روشن است که منظور من روزا لوگزامبورگ است که لنین او را "شاهین انقلاب" خواند. او در عین حال تیزبینی یک شاهین را هم داشت. و هم او بود که اولین انتقاد اساسی و صحیح از لنین و انقلاب بلشویکی را از همان ابتدا ارایه داد. این مسئله­ای تعیین­کننده است چرا که این انتقاد از طرف رده­های سوسیال دموکراسی که نمی­خواستند اندک سخنی از دموکراسی مستقیم و شوراهای کارگران به گوش­شان برسد مطرح نگردید، بلکه دقیقا از طرف مبارزی معتقد طرح شد که زندگی­اش را برای دموکراسی شورایی فدا نمود، و در لحظه­ای اعدام شد که شوراهای کارگران توسط سوسیال دموکراسی در هم شکسته شد.

اکنون این لوگزامبورگ است که لنین را نقد می­کند، نه با نفی یا تحقیر دموکراسی مستفیم در تمام سطوح، بلکه از موضعی کاملا متضاد - یعنی اتکای صرف بر دموکراسی شورایی و حذف کامل دموکراسی نمایندگی (و در عین حال انحلال مجمع موسسان - که تحت حکومت بلشویکی انتخاب شده بود - به نفع شوراها به تنهایی). بازخوانی "انقلاب روسیه" که من تنها یک پاراگراف از آن را نقل می­کنم ضروری است. "به جای تشکلات نمایندگی که درانتخابات عمومی سراسری ایجاد شده­اند، لنین و تروتسکی شوراها را به عنوان تنها نماینده حقیقی توده­های کار قرار داده­اند. در سرزمینی که حیات سیاسی در کل تحت فشار قرار داشته است، زندگی در شوراها باید به شدت دچار صدمه شده باشد. بدون انتخابات آزاد، بدون آزادی بی قید و شرط مطبوعات و اجتماعات، بدون مبارزه آزاد افکار، زندگی در هر نهاد توده­ای می­میرد، صرفا به ظاهری از زندگی بدل می­شود که در آن تنها بوروکراسی به عنوان عنصر فعال برجای می­ماند." (۱)

مطمئنا این تنها سئوالی نیست که در مورد لنین باید پرسیده شود. مفهومی از حزب که در چه باید کرد؟ مطرح شد نقش مهمی در پیشرفت آینده ایفا نمود. این دیدگاه از تئوری که از بیرون و به وسیله انقلابیون حرفه­ای برای طبقه کارگر به ارمغان آورده می­شود و مانند آن. اما سئوال اساسی همان است که توسط لوگزامبورگ مطرح گردید. حتی اگر ما مواضع لنین در مورد یک سری از مسایل دیگر را در کنار ویژگی­های تاریخی روسیه مد نظر داشته باشیم، آن چه که در دوره حیات خود لنین و به ویژه پس از مرگ او اتفاق افتاد (تک حزبی، بوروکراتیزه شدن حزب، ادغام حزب و دولت، دولت­مداری، پایان خود شوراها و غیره) قبلا در شرایط مورد انتقاد لوگزامبورگ حضور داشتند.

 

مدل انترناسیونال سوم

اکنون بیایید نگاهی بیندازیم به "مدل" انقلاب مورد تجویز انترناسیونال سوم که از جهاتی تحت تاثیر استالینیسم قرار داشت. ما همین موضع را در رابطه با دموکراسی نمایندگی مشاهده می­کنیم، که اکنون با دولت­مداری و تحقیر دموکراسی مستقیم در تمام سطوح نیز ترکیب شده است - کوتاه سخن، کل مفهوم شورا از شکل خود خارج شده است. مدل به دست آمده تحت تاثیر درک ابزاری از دولت قرار دارد. دولت سرمایه­داری هنوز به عنوان یک شیئ یا ابزار صرف در نظر گرفته می­شود، که از بورژوازی سرچشمه می­گیرد و می­تواند کاملا تحت کنترل آن باشد. مطابق با این دیدگاه، دولت دچار تضادهای درونی نیست، بلکه یک بلوک ستون مانند به دور از هرگونه گسستگی است. مبارزات توده­های مردم نمی­تواند به درون دولت کشیده شود، و حداکثر قادر است که در جریان مبارزه با بورژوازی به یکی از عوامل تشکیل­دهنده نهادهای دموکراسی نمایندگی ارتقا یابد. تضادهای طبقاتی بین دولت و توده­هایی است که خارج از دولت قرار دارند. این وضعیت تا لحظه بحرانی قدرت دوگانه پابرجاست، تا زمانی که دولت در اساس از طریق تمرکز یک قدرت موازی در سطح ملی، به پایان عمر خود رسیده است، و آن قدرت موازی به قدرت واقعی (شوراها) بدل می­گردد. بنابراین:

۱-   مبارزه توده­های مردم برای کسب قدرت دولتی در اساس یک جنگ جبهه­ای مانوری یا محاصره­ای است، که خارج از استحکامات دولت به وقوع می­پیوندد و اساسا با هدف آفرینش شرایط قدرت دوگانه صورت می­گیرد.

۲-   گرچه عجولانه خواهد بود اگر این مفهوم را با استراتژی حمله متمرکز در یک لحظه مشخص یا "روز بزرگ" (قیام، اعتصاب عمومی سیاسی و غیره) یکسان فرض کنیم، کاملا روشن است که این نگاه فاقد دیدگاهی استراتژیک از فرآیند انتقال به سوسیالیسم است - یعنی از یک مرحله طولانی که در جریان آن توده­ها برای فتح قدرت و دگرگونی ابزارهای دولتی حرکت می­کنند. این نظر تغییرات را تنها در شرایط قدرت دوگانه ممکن می­نمایاند، که با توازن بسیار شکننده نیروها بین دولت / بورژوازی و شوراها/ طبقه کارگر مشخص می­گردد. خود "وضعیت انقلابی" به یک بحران در دولت تقلیل می­یابد که تنها می­تواند سقوط آن را در بر داشته باشد.

۳-   فرض می­شود که دولت قدرت ناب را در اختیار دارد - عنصری کمّی که باید از چنگ دولت ربوده شود. بنابراین "گرفتن" قدرت دولتی به معنای تصرف تمام بخش­های دولت ابزاری در دوران قدرت دوگانه است. در اختیار گرفتن راس ابزارهای آن با این فرض که مواضع فرماندهی در ماشین دولتی قرار دارد و اعمال کنترل بر آن­ها تا آن که با قدرت دوم یعنی شوراها جای­گزین شود. یک دژ تنها در صورتی در دوران شرایط قدرت دوگانه می­تواند فتح شود که آب­راه­ها، مسیرهای اطراف و افسران رده اول ساختار ابزاری آن از قبل تصرف و به نفع چیزی دیگر (شوراها) متلاشی شده باشند؛ تصور بر این است که این چیز دیگر (قدرت دوم) تماما خارج از موضع حفاظت شده دولت قرار دارد. مشخصه این درک کماکان تردید دائمی نسبت به امکان دخالت توده­ای در خود دولت است.

۴-   دگرگونی در ابزار دولت در دوران انتقال به سوسیالیسم چگونه به منصه ظهور می­رسد؟ اول از همه کسب قدرت ضروری است، و آن گاه پس از فتح این دژ، تمام ابزار دولتی درهم شکسته و به زمین ریخته می­شود، و جای آن با قدرت دوم (شوراها) که به عنوان دولتی از نوع جدید تشکیل شده است پر می­گردد.

در این جا می­توان یک بی اعتمادی بنیادی نسبت به نهادهای دموکراسی نمایندگی و آزادی­های سیاسی را تشخیص داد. دموکراسی نمایندگی و آزادی­های سیاسی هنوز به عنوان مخلوقات و ابزارهای بورژوازی در نظر گرفته می­شوند، اما مفهوم شوراها در این بین دچار دگرگونی­های برجسته­ای شده است. چیزی که باید جای­گزین مجموعه دولت بورژوایی شود دیگر یک دموکراسی مستقیم در تمام سطوح نیست. شوراها اکنون دیگر چندان ضد دولت نیستند بلکه دولت موازی هستند - دولتی که از مدل ابزاری دولت کنونی نسخه­برداری شده، و تا جایی که هدف­اش توسط یک حزب انقلابی "یگانه" کنترل / تصرف می­شود، که خود مطابق با مدل دولت کار می­کند، دارای شخصیت پرولتری است. بی اعتمادی به امکان دخالت توده­ ای در دولت بورژوایی به بی اعتمادی به جنبش مردمی بدل گشته است. هر چه دولت / شوراها بیش­تر تقویت شوند، بهتر می­توان آن­ها را در آینده محو کرد ... و چنین بود که دولت استالینیستی متولد شد.

اکنون می­توانیم هماهنگی عمیق بین این نوع استالینیستی از دولت­مداری و نوع سوسیال دموکراتیک سنتی را مشاهده کنیم. سوسیال دموکراسی هم با بی اعتمادی بنیادی به دموکراسی مستقیم در تمام سطوح و نسبت به ابتکارات توده­ای مشخص می­گردد. برای سوسیال دموکراسی هم توده­های مردم نسبت به دولت که صاحب قدرت است و ماهیتی متمایز را تشکیل می­دهد در رابطه­ای بیرونی قرار دارند. در این جا دولت سوژه است، با عقلانیتی ذاتی که به وسیله نخبگان سیاسی و همان سازوکار دموکراسی نمایندگی به آن داده می­شود. مطابق با همین درک، تصرف دولت مستلزم جای­گزین کردن رهبران سطح بالا با یک سری نخبه چپ روشنفکر، و در صورت ضرورت انجام بعضی تعدیلات در روش کار نهادهای موجود است؛ این که دولت بدین ترتیب سوسیالیسم را از بالا برای توده­های مردم به ارمغان خواهد آورد، امری بدیهی تلقی می­شود، و این چیزی نیست جز دولت­مداری تکنو-بوروکراتیک متخصصان.

 

دولت­پرستی استالینیستی، دولت­پرستی سوسیال دموکراتیک

 این دولت­پرستی در واقع یکی از سنت­های جنبش توده­ای است. گریز از آن به سنتی دیگر یعنی دموکراسی مستقیم در تمام سطوح یا خودمدیریتی خوب­تر از آن است که حقیقی باشد. نباید مسئله خود لنین و نطفه­های استالینیسم موجود در تجربه شوراهای اولیه کارگران را از یاد ببریم. ما باید تکلیف خود را با این تناقض اساسی یک سره کنیم: یا دولت موجود را حفظ کرده و تنها به شکل اصلاح شده­ای از دموکراسی نمایندگی می­چسبیم - مسیری که به دولت سوسیال دموکراتیک و به اصطلاح پارلمانتاریسم ختم  می­شود؛ یا همه چیز را بر اساس دموکراسی مستقیم در تمام سطوح یا جنبش برای خود مدیریتی بنا می­کنیم - راهی که دیر یا زود به شکلی غیرقابل اجتناب به استبداد دولتی یا دیکتاتوری متخصصان منتهی می­شود. اما مسئله­ی ضروری مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم، یا سوسیالیسم دموکراتیک را می­توان به روشی دیگر مطرح کرد. چگونه امکان دارد که دولت را به شکلی رادیکال چنان دگرگون کرد که گسترش و تعمیق آزادی­های سیاسی و نهادهای دموکراسی نمایندگی (که در عین حال تحت اراده­ی توده­های مردم هستند) با شکوفایی اشکال دموکراسی مستقیم و روییدن نهادهای خودمدیر ترکیب گردد؟

دیدگاه دیکتاتوری پرولتاریا نه تنها نتوانست مسئله را به این شکل مطرح کند، بل که به پیچیده­تر شدن آن ختم گردید. از نظر مارکس دیکتاتوری پرولتاریا دیدگاهی استراتژیک کاربردی بود که حداکثر به عنوان یکی از علائم راهنمای مسیر مطرح شد. منظور او طبیعت طبقاتی دولت بود و ضرورت دگرگونی آن در انتقال به سوسیالیسم و فرآیند اضمحلال دولت. اکنون اگرچه چیزی که مارکس به آن اشاره می­کرد کماکان واقعیت دارد، این دیدگاه نقش تاریخی مشخصی را ایفا کرده است. این نگرش مسئله بنیادی ترکیب دموکراسی نمایندگی دگرگون شده با دموکراسی مستقیم در تمام سطوح را دشوارتر می­سازد. به همین دلیل و نه از آن رو که این دیدگاه نهایتا با تمامیت­خواهی استالینیستی یکسان گرفته شده است، رها کردن آن از نظر من مشروعیت دارد. کارکرد تاریخی این اصطلاح حتی وقتی معانی دیگری یافت، همیشه- هم برای لنین در ابتدای انقلاب اکتبر و هم نزدیک­تر به زمان ما برای خود گرامشی-همیشه سوال­برانگیز بود.

البته در باره­ی نقش تئوریک - سیاسی قابل توجه گرامشی بحثی نیست، و ما فاصله­ای را که او از تجربه استالینی گرفت به یاد داریم. با این حال حتی اگر چه او در حال حاضر از هر طرفی که فکرش را بکنید کشیده می­شود، این حقیقت باقی می­ماند که گرامشی نتوانست مسئله را با تمام گستردگی­اش طرح کند. تحلیل­های مشهور او از تفاوت­های بین جنگ جبهه­ای (آن گونه که توسط بلشویک­ها در روسیه به راه انداخته شد) و جنگ موضعی بی شک به عنوان کاربرد مدل / استراتژی لنین در برخورد با "شرایط مشخص متفاوت" غرب درک می­گردد. علیرغم وجود دیدگاه­های قابل ملاحظه، این درک او را به چند کوچه بن بست می­کشاند، که ما در این جا مجال بحث در موردشان را نداریم.

 

جبر سوسیالیستی دموکراتیک

بنابراین مسئله بنیادین سوسیالیسم دموکراتیک در این جاست، و تنها به کشورهای به اصطلاح پیشرفته مربوط نمی­گردد، چرا که هیچ مدل استراتژیک انحصاری مخصوص این کشورها وجود ندارد. در حقیقت دیگر مسئله ساختن "مدل­هایی" از هر نوع مطرح نیست. تمام آن چه که مورد نیاز است یک مجموعه از راهنماهاست که با بهره­گیری از درس­های گذشته، به هر کس که خواهان اجتناب از نتایج شناخته شده مشخص می­باشد، دام­هایی را که فرا راه گسترده است می­نمایاند. مسئله مربوط به هر انتقالی به سوسیالیسم است، حتی اگر در کشورهای مختلف کاملا متفاوت جلوه نماید. تا این جا می­دانیم که: سوسیالیسم نمی­تواند در این جا دموکراتیک باشد و در آن جا نوعی دیگر و شرایط مشخص البته ممکن است متفاوت باشد، و بدون شک استراتژی­ها باید با ویژگی­های خاص هر کشور تطبیق داده شوند. اما سوسیالیسم دموکراتیک تنها نوع ممکن است.

در رابطه با این سوسیالیسم، و راه دموکراتیک نیل به آن، شرایط جاری در اروپا نمایان­گر ویژگی­هایی است: روابط اجتماعی جدید، شکلی از دولت که در حال تاسیس است و کاراکتر دقیق بحران در دولت. در مورد بعضی از کشورهای اروپایی، این ویژگی­ها شانس­های زیادی برای موفقیت تجربه سوسیالیسم دموکراتیک، در ترکیب دموکراسی نمایندگی دگرگون شده با دموکراسی مستقیم در تمام سطوح پدید می­آورند که احتمالا در تاریخ جهان منحصر به فرد است. این کار به طراحی استادانه یک استراتژی جدید هم برای تصرف قدرت دولتی توسط توده مردم و سازمان­های شان و هم برای دگرگونی در دولت می­انجامد که تحت عنوان "مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم" شناخته می­شود.

امروزه کمتر از گذشته دولت یک برج عاج جدا از توده­های مردم است. مبارزه توده­ها دولت را دائما در می­نوردد، حتی زمانی که به طور فیزیکی در ابزارهای آن حضور دارند. قدرت دوگانه که در آن جنگ جبهه­ای در یک لحظه خاص متمرکز می­گردد، تنها شرایطی نیست که به توده­های مردم اجازه می­دهد عملی در حوزه دولت انجام دهند. مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم یک فرآیند طولانی است که در آن مبارزه توده­های مردم نه در پی ایجاد یک قدرت دوگانه موثر به موازات و در خارج از دولت، بل که به دنبال کشاندن خود به تضادهای درونی دولت است. بدون شک تصرف قدرت همیشه دارای پیش فرض بحران در دولت است (همان­گونه که امروزه در بعضی از کشورهای اروپایی وجود دارد)؛ اما این بحران که دقیقا تضادهای درونی دولت را شدیدتر می­کند نمی­تواند صرفا به سقوط دولت تقلیل یابد. گرفتن یا تصرف قدرت دولتی صرفا دست گذاردن بر بخشی از ماشین دولتی برای جای­گزینی آن با یک قدرت دوم نیست. قدرت یک ماده قابل اندازه­گیری در دست دولت نیست که باید از چنگ او خارج گردد، بل که بیش­تر یک سری روابط بین طبقات اجتماعی متفاوت است. قدرت در شکل ایده­آل آن در دولت متمرکز می­شود، که بنابراین خود بیان فشرده یک رابطه خاص بین نیروهای طبقاتی است. دولت نه یک شیئ ابزار است که بتواند برداشته شود، و نه یک قلعه­ای که توسط اسب چوبی بتوان در آن نفوذ کرد، و نه حتی گاوصندوقی که با زور بتوان آن را شکست. دولت قلب کاربرد قدرت سیاسی است.

برای گرفتن قدرت دولتی، یک مبارزه توده­ای باید به روشی گشوده شده باشد که رابطه نیروها بین ابزارهای دولتی، که خود مکان استراتژیک مبارزه سیاسی هستند را تعدیل کند. با این حال در استراتژی قدرت دوگانه، جابه­جایی تعیین­کننده در رابطه نیروها نه در درون دولت بل که بین دولت و توده­های خارج صورت می­گیرد. در مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم، فرآیند طولانی کسب قدرت ضرورتا شامل گسترش، تکامل، تقویت، هماهنگی و جهت­دهی به مراکز پراکنده مقاومت توده­ها در شبکه­های دولتی به شکلی است که آن­ها را به مراکز واقعی قدرت در حوزه استراتژیک دولت بدل کند. بنابراین مسئله انتخاب مستقیم بین جنگ جبهه­ای جنبشی و جنگ موضعی نیست، زیرا در استفاده گرامشی از این اصطلاح جنگ موضعی همیشه در بردارنده محاصره استحکامات دولتی است.

ممکن است این سئوال مطرح شود که: آیا ما تسلیم رفرمیسم سنتی می­شویم؟ برای پاسخ به این سئوال باید بررسی کرد که رفرمیسم چگونه در انترناسیونال سوم مطرح شد. در واقع انترناسیونال هر استراتژی به غیر از قدرت دوگانه را رفرمیستی تلقی می­کرد. تنها گسست رادیکال که امکان تصرف قدرت دولتی را بدهد، تنها گسست معنی­دار که فرار از رفرمیسم را ممکن سازد، گسست بین دولت (به عنوان یک ابزار صرف بورژوایی بیرون از توده­ها) و یک قدرت دوم (توده­ها / شوراها) بود که کلا خارج از دولت قرار دارد. هر چند که این تلقی مانع از ظهور رفرمیسمی ویژه انترناسیونال سوم نشد - رفرمیسمی که دقیقا با مفهوم ابزاری دولت در پیوند قرار داشت. کاملا برعکس، شما بعضی بخش­های ضعیف ماشین دولتی را محاصره می­کنید و چند سنگر جداگانه را می­گیرید در حالی که در انتظار شرایط قدرت دوگانه هستید. بنابراین با گذشت زمان قدرت دوگانه در دستور قرار می­گیرد؛ تمام آن چه که باقی می­ماند دولت ابزاری است که سنگر به سنگر آن را تصرف می­کنید و یا پست­های فرماندهی آن را می­گیرید.

رفرمیسم یک خطر همیشه بالقوه است، و نه یک شر ذاتی در هر استراتژی به غیر از قدرت دوگانه - با وجودی که در مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم، معیار رفرمیسم به شدت آن در استراتژی قدرت دوگانه نیست، با وجودی که (هیچ دلیلی برای رد آن وجود ندارد) بدین ترتیب خطر سوسیال دموکراتیزه شدن افزایش می­یابد، اما تغییر رابطه نیروها در دولت به معنای پیروزی در رفرم­های پی در پی در یک زنجیره پیوسته، فتح بخش بخش ماشین دولتی، یا صرفا اشغال مواضع حکومتی نیست. چیزی نیست جز صحنه­ای از گسست­های واقعی، که هنگامی به نقطه اوج آن - که باید وجود داشته باشد - دست می­یابیم که رابطه نیروها در صحنه استراتژیک دولت به سمت توده­ها چرخیده باشد.

 

دولت به عنوان زمین مبارزه

بنابراین مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم صرفا یک مسیر پارلمانتاریستی یا انتخاباتی نیست. انتظار برای کسب اکثریت انتخاباتی (در پارلمان یا کاندیدای ریاست جمهوری)، هر اندازه مهم، تنها می­تواند لحظه ای باشد؛ و نیل به آن ضرورتا نقطه اوج گسست درون دولت نیست. تغییر در روابط نیروهای درون دولت، ابزارها و مکانیزم­های آن را به عنوان یک کل تحت تاثیر قرار می­دهد؛ و نه تنها پارلمان را، آن گونه که این روزها مکررا گفته می­شود، یا ابزارهای ایدئولوژیک دولت را که تصور می­رود نقش تعیین­کننده­ای در دولت "معاصر" دارند. این فرآیند در عین حال و به ویژه بر ابزارهای دولتی سرکوب که انحصار خشونت فیزیکی قانونی را در دست دارند هم سرایت می­کند، علی­الخصوص به ارتش و پلیس. اما همان­گونه که نباید نقش خاص این ابزارها را از یاد ببریم (کاری که اغلب به وسیله انواع مسیرهای دموکراتیک که بر بدفهمی از بعضی از تزهای گرامشی استوار است، صورت می­گیرد)، نباید هم تصور کنیم که استراتژی تنظیم رابطه نیروها در درون دولت تنها برای ابزارهای ایدئولوژیک معتبر است، و این که ابزارهای سرکوب کاملا از مبارزات مردمی جدا هستند، و تنها می­توانند به وسیله حمله بیرونی جبهه­ای تصرف شوند. خلاصه این که، ما نمی­توانیم دو استراتژی را با هم جمع کنیم؛ نمی­توانیم پرسپکتیو قدرت دوگانه را حفظ کنیم. روشن است که تغییر در توازن نیروها درون ابزارهای سرکوب مسائل خاص و دشواری را رو در روی ما قرار می­دهد. اما همان طور که مورد پرتغال نشان داد، خود این ابزارها تحت تاثیر مبارزات توده­های مردم قرار می­گیرند.

به علاوه آلترناتیو واقعی که با مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم مطرح میشود در حقیقت آلترناتیو مبارزه توده­های مردم برای تنظیم رابطه نیروها در درون دولت است که در برابر استراتژی قدرت دوگانه جبهه­ای قرار دارد. انتخاب آن­گونه که معمولا تصور می­رود بین مبارزه "درون" ابزارهای دولتی (یعنی تلاش فیزیکی و نفوذ در فضای مادی) و مبارزه در فاصله فیزیکی معینی از این ابزارها نیست. اولا، به این علت که هر مبارزه­ای حتی از یک فاصله، همیشه آثاری درون دولت دارد؛ همیشه آنجاست، حتی اگر تنها به یک شکل غیرمستقیم و از طریق واسطه­ها باشد. و اما مهم­تر، زیرا مبارزه در یک فاصله از ابزارهای دولتی، چه درون و چه فراسوی محدودیت­های فضای فیزیکی ترسیم شده توسط مراکز نهادی، در تمام زمان­ها و در هر حالتی ضروری است، چرا که بازتاب خودگردانی مبارزات و سازمان­های توده­های مردم است. مسئله صرفا ورود به نهادهای دولتی (پارلمان، شوراهای اقتصادی و اجتماعی، تشکلات "برنامه­ریزی" و غیره) به منظور استفاده از اهرم­های خاص­شان برای اهداف خوب نیست. به علاوه ، مبارزه باید همیشه خود را در توسعه جنبش­های مردمی بیان کند، وفور رویش ارگان­های دموکراتیک در پایه، و خیزش مراکز خودمدیر.

نباید فراموش کرد که نکات بالا نه تنها به دگرگونی­های دولت، بل­که به سئوال پایه­ای قدرت دولتی و قدرت به طور کلی برمی­گردند. این سئوال که چه کسی برای انجام چه کاری در قدرت قرار دارد نمی­تواند از این مبارزات برای خودمدیریتی یا دموکراسی مستقیم جدا گردد. اما اگر قرار است این مبارزات و جنبش­ها روابط قدرت را تنظیم کنند، نمی­توانند به تمرکز در یک قدرت دوم متمایل باشند؛ در عوض باید در پی تغییر رابطه نیروها در صحنه خود دولت باشند. این آلترناتیو واقعی است، و نه تقابل ساده بین مبارزه "درونی " و "بیرونی". در مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم، این دو شکل مبارزه باید ترکیب گردند. به عبارت دیگر این که آیا در ابزارهای دولتی "ادغام" شویم و بازی قدرت موجود را انجام دهیم یا نه نمی­تواند به انتخاب بین مبارزه درونی و بیرونی تقلیل یابد. چنین ادغامی ضرورتا از یک استراتژی تغییرات در عرصه دولت برنمی­آید. چنین اندیشه­ای بر این باور است که مبارزه سیاسی می­تواند تماما خارج از دولت جای داده شود.

این استراتژی کسب قدرت مستقیما به مسئله دگرگونی­های دولت در یک مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم منتهی می­شود. تنها با ترکیب دگرگونی دموکراسی نمایندگی با تکامل اشکالی از دموکراسی مستقیم در تمام سطوح یا جنبش برای خودمدیریتی است که می­توان از دولت­مداری قدرقدرت اجتناب ورزید. اما این استراتژی به نوبه خود مسائل تازه­ای را برمی­انگیزد. در استراتژی قدرت دوگانه که جای­گزینی مستقیم ابزارهای دولتی با یک ابزار شورایی را تصویر می­کند، گرفتن قدرت دولتی به عنوان مقدمه­ای برای نابودی / جای­گزینی دولت در نظر گرفته می­شود و دگرگونی ابزار دولت عملا وارد قضیه نمی­شود؛ اول از همه قدرت دولتی موجود تسخیر می­شود، و سپس قدرتی دیگر جای­گزین آن می­گردد. این دیدگاه دیگر نمی­تواند مورد قبول قرار گیرد. اگر گرفتن قدرت مستلزم تغییری در رابطه نیروهای درون دولت باشد، و اگر تشخیص داده می­شود که این کار مستلزم یک فرآیند طولانی تغییر است، آن گاه تصاحب قدرت دولتی به دگرگونی­های هم زمان در ابزارهای آن می­انجامد. درست است که دولت مادیت خاصی را حفظ می­کند؛ نه تنها تغییر در رابطه نیروهای درون دولت برای تغییر این مادیت کافی نیست، بل که خود رابطه در دولت تنها تا جایی که ابزارهای آن دچار تغییر می­شوند می­تواند تثبیت شود. با رها کردن استراتژی قدرت دوگانه، مسئله مادیت دولت به عنوان یک ابزار خاص کنار گذاشته نمی­شود بل که به روشی متفاوت مطرح می­گردد.

بر این مبنا من در بالا از یک دگرگونی کامل ابزار دولت در طی انتقال به سوسیالیسم دموکراتیک صحبت کردم. اگر چه این اصطلاح قطعا یک ارزش نمایشی دارد، اما به نظرم به یک مسیر کلی اشاره می­کند که قبل از آن - به جرات می­توان گفت - که دو چراغ قرمز وجود دارد. اول، عبارت "دگرگونی کامل ابزار دولت در مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم" می­گوید که دیگر جایی برای آن چه که به طور سنتی در هم شکستن و نابودی آن ابزار نامیده می­شود وجود ندارد و با این حال این حقیقت باقی می­ماند که اصطلاح در هم شکستن، که مارکس به دفعات برای بیان اهداف خود به کار می­برد، در نهایت برای توصیف یک پدیده تاریخی بسیار دقیق به میدان آمد: به اصطلاح، ریشه کنی هر نوع دموکراسی نمایندگی یا آزادی­های "رسمی" به نفع دموکراسی مستقیم در تمام سطوح و به اصطلاح آزادی­های واقعی. باید موضع­گیری کرد. اگر ما مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم را درک کنیم و خود سوسیالیسم دموکراتیک علاوه بر دیگر چیزها مستلزم (حزب) سیاسی و پلورالیسم ایدئولوژیک، بازشناسی نقش حق رای همگانی، و گسترش و تعمیق همه آزادی­های سیاسی حتی برای مخالفین باشد، آن گاه صحبت از خرد کردن یا نابودی ابزار دولت نمی­تواند دیگر یک بازی زبانی صرف باشد. آن چه که از طریق تمام انواع دگرگونی­ها لازم است، تداوم و پیوستگی واقعی نهادهای دموکراسی نمایندگی است - نه به عنوان بقایای ناخوشایندی که باید برای مدت زمان ضروری تحمل کرد، بل که به عنوان شرایط ضروری سوسیالیسم دموکراتیک.

 

دخالت توده­ای

حالا به چراغ قرمز دوم می­رسیم: اصطلاح "دگرگونی کامل" به درستی نشان­گر جهت و روش­های تغییر در ابزار دولت است. مسئله نمی­تواند صرفا انجام تعدیلات درجه دوم (از قبیل آن­هایی که توسط درک­های نئولیبرالی از دولت قانونی بازسازی شده مطرح می­گردد) باشد، و نه تغییراتی اساسا از بالا (مطابق با دیدگاه سوسیال دموکراسی سنتی یا استالینیسم لیبرالیزه شده). مسئله نمی­تواند دگرگونی دولتی ابزار دولت باشد. دگرگونی ابزار دولت با سوگیری به سمت اضمحلال دولت تنها می­تواند بر اساس دخالت افزایش­یافته توده­های مردم در دولت صورت پذیرد: مطمئنا از طریق اتحادیه­ها و اشکال سیاسی نمایندگی، اما هم­چنین از طریق ابتکارات خود توده­ها در درون خود دولت. این کار مرحله به مرحله پیش می­رود، اما نمی­تواند صرفا به دموکراتیزه کردن دولت محدود شود - چه در رابطه با پارلمان، آزادی­های سیاسی، نقش احزاب، دموکراتیزه کردن خود ابزارهای اتحادیه­ای و سیاسی، و چه در رابطه با عدم تمرکز.

این فرآیند باید با تکامل اشکال جدید دموکراسی مستقیم در تمام سطوح، و شکوفایی شبکه ها و مراکز خودمدیر هم راه گردد. دگرگونی ابزار دولت و تکامل دموکراسی نمایندگی به خودی خود ناتوان از اجتناب از دولت­گرایی هستند. اما روی دیگر سکه هم وجود دارد. یک تغییر یک جانبه  و تک صدای مرکز ثقل به سمت جنبش خودمدیریتی هم به همین ترتیب، اجتناب از دولتگرایی تکنو-بوروکراتیک و مصادره­ی مقتدرانه قدرت توسط متخصصان را در میان مدت غیرممکن می­سازد. این امر می­تواند شکل تمرکز در یک قدرت دوم را به خود بگیرد که کاملا به آسانی مکانیسم­های دموکراسی نمایندگی را جای­گزین کند. اما در عین حال می­تواند به شکل دیگری هم رخ دهد که این روزها غالبا تصویر می­شود. مطابق با این درک، تنها راه اجتناب از دولت­گرایی قرار گرفتن در خارج از دولت است، و کم و بیش رها کردن این شیطان رادیکال به همان صورتی که هست و بی توجهی به مسئله دگرگونی آن. در این صورت مسیر به جلو بدون رفتن تا قدرت دوگانه، صرفا بلوکه کردن مسیر دولت از خارج و از طریق ایجاد "قدرت متقابل" خودمدیر در پایه­هاست - خلاصه قرنطینه کردن دولت در حوزه خودش و بنابراین جلوگیری از گسترش بیماری.

چنین دیدگاهی امروزه به روش­های متفاوت فرموله می­گردد. ابتدا در صحبت نئوتکنوکراتیک از دولت که باید به دلیل طبیعت پیچیده وظایف در یک جامعه پساصنعتی حفظ شود، اما توسط متخصصان چپ اداره، و صرفا از طریق مکانیسم­های دموکراسی مستقیم کنترل گردد. حداکثر در کنار هر تکنوکرات چپ یک کمیسر خودمدیر قرار می­گیرد - ایده­ای که بعید است انواع متخصصانی را که حتی ممکن است احساس ناگهانی خوبی نسبت به خودمدیریتی داشته باشند، بترساند، چرا که می­دانند که در پایان روز، توده­ها پیش­نهاد خواهند کرد و دولت تصمیم خواهد گرفت. در عین حال در زبان آزادی­خواهان جدید این درک به ظهور می­رسد که تنها زمانی می­توان از دولت­مداری اجتناب ورزید که قدرت بالا را خرد کرده و آن را میان بی نهایت قدرت­های ریز توزیع کنیم (نوعی جنگ چریکی علیه دولت). با این حال در هر یک از این موارد دولت لویاتانی بر جای باقی می­ماند، و هیچ توجهی به این دگرگونی­های دولت که بدون آن­ها جنبش دموکراسی مستقیم محکوم به شکست است مبذول نمی­گردد. جنبش از دخالت در دگرگونی­های عملی دولت بازداشته می­شود، و دو روند صرفا به صورت خطوط موازی در کنار هم حرکت می­کنند. مسئله واقعی اما چیز دیگری است: مثلا چگونه یک رابطه ارگانیک بین انجمن­های شهروندی و مجامع حق رای عمومی باید ایجاد شود که خود آن­ها تحت تاثیر کارکرد این رابطه دگرگون شوند؟

بنابراین همان­گونه که می­بینیم وظیفه واقعا "ترکیب" کردن یا به هم چسباندن سنت­های دولت­مداری و خودمدیریتی جنبش توده­ای نیست بل­که گشودن یک پرسپکتیو جهانی از اضمحلال دولت است، که دو فرآیند توصیف شده را با یک دیگر هماهنگ می­کند: دگرگونی دولت و شکوفایی دموکراسی مستقیم در تمام سطوح. ما نتایج جدایی رسمی بین دو سنت را می­دانیم که از فرمول­بندی نادرست این فرآیندها برخاسته است. با این حال هرچند که این مسیر به تنهایی قادر به هدایت ما به سوسیالیسم دموکراتیک می­باشد، یک جهت برعکس هم دارد: دو خطر در کمین آن نشسته­اند. اولین آن­ها واکنش دشمن یعنی بورژوازی است. این خطر اگر چه قدیمی و شناخته شده است در این جا به شکلی جدی­تر ظاهر می­شود. پاسخ کلاسیک استراتژی قدرت دوگانه دقیقا نابودی ابزار دولت بود - طرز فکری که از یک نظر معتبر باقی می­ماند، چرا که گسست­های حقیقتا عمیقی لازم است، و نه تعدیلات درجه دوم در ابزار دولت. اما تنها از یک نظر معتبر است. تا آن جا که دیگر نه نابودی آن ابزار و جای­گزینی آن با قدرت دوم، بل که بیش­تر یک فرآیند طولانی دگرگونی مطرح باشد، دشمن امکانات بیش­تری در تحریم تجربه سوسیالیسم دموکراتیک و دخالت بی­رحمانه در توقف آن دارد. روشن است که مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم صرفا یک تغییر سیستم صلح­آمیز نخواهد بود.

می­توان از طریق اتکای فعال به یک جنبش وسیع مردمی با این خطر مواجه شد. بگذارید کاملا رو راست باشیم ، مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم، برخلاف استراتژی قدرت دوگانه "پیشروگرا"، حمایت پیوسته یک جنبش  توده­ای بر اساس اتحادهای گسترده مردمی را به عنوان روش قطعی برای تحقق اهداف و برای تشریح دو بازدارنده در برابر دولت­مداری و بن­بست سوسیال دموکراسی، پیش­فرض می­گیرد. اگر چنین جنبشی (که گرامشی آن را انقلاب فعال در برابر انقلاب منفعل نامید) به طور موثر و فعال وجود نداشته باشد، اگر چپ در برانگیختن آن موفق نشود، آن گاه هیچ چیز نمی­تواند مانع سوسیال دموکراتیزه شدن تجربه شود: برنامه­های متنوع، هر اندازه هم که رادیکال باشند تغییر چندانی در این جهت ایجاد نخواهند کرد. یک جنبش مردمی گسترده تضمینی است در برابر واکنش دشمن، اگرچه کافی نیست و باید همیشه به دگرگونی کامل دولت پیوند زده شود. این درس دومی است که می­توان از شیلی گرفت: پایان تجربه آلنده نه تنها به خاطر فقدان چنین تغییراتی بود، بل­که به واسطه این حقیقت هم بود که دخالت بورژوازی (که خود ناشی از آن فقدان بود) به دلیل شکست اتحادها در میان طبقات مردمی، به ویژه بین طبقه کارگر و خرده بورژوازی ممکن گردید. حتی قبل از وقوع کودتا، این مسئله، قدرت وحدت مردمی در حمایت از دولت را شکسته بود. برای برانگیختن این جنبش گسترده، چپ باید خود را به وسایل ضروری تجهیز کند، به ویژه خواست­های توده­ای جدید که سابقا به اشتباه "درجه دوم" خوانده می­شدند (مبارزات زنان، جنبش محیط زیست و غیره) را مطرح کند.

سئوال دوم در رابطه با اشکال ترکیب دو فرآیند است: دگرگونی­های دولت و دموکراسی نمایندگی، و توسعه دموکراسی مستقیم و جنبش برای خودمدیریتی. به محض این که دیگر مسئله سرکوب یکی به نفع دیگری مطرح نباشد، چه از طریق حذف مستقیم - که به همان جا می­رسد - و چه از طریق ادغام یکی در دیگری (مثلا مراکز خودمدیر در نهادهای دموکراسی نمایندگی)، مسائل جدیدی بروز خواهند کرد؛ در واقع به مجردی که دیگر مسئله نفی استقلال دو فرآیند مطرح نباشد. چگونه می­توان از کشیده شدن به توازی یا تقابل صرف اجتناب ورزید، در حالی که هر یک مسیر خاص خود را دنبال   می­کنند؟ در چه حوزه­هایی، مربوط به چه تصمیم­گیری­هایی، و در چه مقاطعی مجامع نمایندگی باید بر مراکز دموکراسی مستقیم اولویت داشته باشند: پارلمان بر کمیته­های کارخانه، شوراهای شهر بر انجمن­های شهروندی - یا برعکس؟ با فرض این که کشاکش تا اندازه­ای غیرقابل اجتناب است، چگونه باید آن را به آرامی اما به شکلی مطمئن و بدون این که به یک وضعیت قدرت دوگانه جنینی یا بلوغ یافته منجر شود، حل کرد؟

در این حالت قدرت دوگانه شامل دو قدرت چپ است - یک دولت چپ و یک قدرت دوم مرکب از ارگان­های مردمی. و همان طور که از تجربه پرتغال می­دانیم، حتی وقتی دو نیروی چپ در قضیه درگیر باشند، وضعیت به هیچ وجه نمایان­گر فعالیت قدرت­ها و مخالفین آن­ها در تعادل با یک دیگر برای صلاح بزرگ­تر سوسیالیسم و دموکراسی نیست. بل که با سرعت بیش­تری به مخالفت آشکار می­انجامد و این خطر وجود دارد که یکی به نفع دیگری حذف شود. در یک مورد (مثلا پرتغال)، نتیجه سوسیال دموکراتیزه شدن است، حال آن که در نسخه دیگر - حذف دموکراسی نمایندگی - اضمحلال دولت یا پیروزی دموکراسی مستقیم نیست که نهایتا به منصه ظهور می رسد، بل که نوع جدیدی از دیکتاتوری مقتدرانه است. در هر دو حالت اما این دولت است که پیروز نهایی است. البته این شانس قوی وجود دارد که حتی قبل از این که قدرت دوگانه به این نتیجه منجر شود، اتفاق دیگری بیفتد - چیزی که پرتغال به دشواری از آن اجتناب کرد - به اصطلاح واکنش بیرحمانه نوع فاشیستی یک بورژوازی که همیشه می­تواند در بازی حضور داشته باشد. بنابراین تقابل آشکار بین این دو قدرت، پس از اولین مرحله از فلج کردن واقعی دولت، به طور جدی تهدید­کننده است و می­تواند توسط یک بازی­گر سوم، بورژوازی، مطابق با سناریوهایی که تصورشان دشوار نیست، حل شود. من گفتم بازی­گر سوم، اما از توجه خواننده دور نیست که در تمام موارد (دخالت نوع فاشیستی، سوسیال دموکراتیزه شدن، دیکتاتوری مقتدرانه متخصصان بر ویرانه­های دموکراسی مستقیم) این بازی­گر سوم به هر صورت نهایتا همانا بورژوازی است.

بنابراین راه حل چیست، پاسخی به تمام این مسائل؟ البته من می­توانم به مشاهدات بالا، به بی شمار آثار، پروژه­های تحقیقاتی و بحث­های کمابیش در جریان در سرتاسر اروپا اشاره کنم، و در عین حال به تجربیات پراکنده­ای که اکنون در سطح منطقه­ای، شهری یا خودمدیریتی صورت می­گیرد. اما این موارد دستورالعمل چندان ساده­ای برای یک راه حل در پیش نمی­نهند، چرا که پاسخ به چنین سئوالاتی هنوز وجود ندارند - نه حتی به عنوان یک مدل که در این یا آن متن مقدس تئوریک تضمین شده باشد. تاریخ هنوز به ما تجربه موفقی از مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم را نشان نداده است: چیزی که فراهم آورده - که کم اهمیت هم نیست - نمونه­های منفی برای اجتناب، و اشتباهاتی است که باید روی­شان اندیشید. طبعا همیشه می­توان به نام رئالیسم (چه از سوی هواداران دیکتاتوری پرولتاریا باشد و چه از جانب دیگران، نئولیبرال­های ارتدکس) استدلال کرد که اگر سوسیالیسم دموکراتیک تاکنون هرگز وجود نداشته است، به دلیل غیرممکن بودن آن است. شاید. ما دیگر در این هزاره در باوری که بر اساس چند قانون آهنین مربوط به ناگزیر بودن یک انقلاب سوسیال دموکراتیک بنا شده شریک نیستیم. اما یک چیز مسلم است: سوسیالیسم، یا دموکراتیک خواهد بود، یا اصلا سوسیالیسم نخواهد بود. و فراتر از آن، خوش­بینی نسبت به مسیر دموکراتیک به سوسیالیسم نباید ما را به آن جا رهنمون گردد که آن را به عنوان یک راه سلطنتی، روان و خالی از خطر بپنداریم. خطرات وجود دارند اگر چه دیگر نه کاملا جایی که سابقا بودند. در بدترین حالت ما ممکن است به عنوان قربانیان تعیین­شده به سوی کمپ­ها و قتل عام­ها هدایت شویم. اما من این گونه پاسخ می­دهم که: اگر ما خطرات را سبک سنگین کنیم، در هر صورت بر قتل عام دیگران زیر تیغ کمیته امنیت ملی یا نوعی دیکتاتوری پرولتاریا برای نجات خودمان برتری دارد.

تنها یک راه مطمئن برای اجتناب از خطرات سوسیالیسم دموکراتیک وجود دارد، و آن جدیت به خرج دادن و پیش روی تحت تعلیمات و هدایت دموکراسی لیبرال پیش رفته است. اما این داستانی دیگر است.
New Left Review I/۱۰۹, May-June ۱۹۷۸

 

قهر انقلابی‌ مارکسیستی، مقوله اعدام و اومانیسم

| 1 نظر
ghahr.jpg
روی سخن به تمام رفقای مارکسیست و چپگرایی که معتقدند: "اگر تعریف از اعدام انقلابی‌، حذف مزدوران سرمایه داردر پروسه انقلاب است، با آن موافق هستند!!"

ابتدا بهتر است تا به شکافتن این جمله بپردازیم.

در این جمله به ترکیب "پروسه انقلاب" اشاره شده است. اگر بخواهیم که انقلاب را بر مبنای تعریف مارکسی معنی‌ کنیم، از روندی صحبت می‌‌کنیم، که در آن طبقه کارگر (و نه هیچ طبقه دیگری) مرحله به مرحله مناسبه تولیدی کهنه و ضدّ بشری حاکم بر فضای کار را به نفع خود تغییر داده و تا آنجا پیش می‌‌رود که سرانجام به شکاف تاریخی بین کار و سرمایه پایان داده و جامعه بشری وارد تجربه مرحله نوینی از مناسبات تولیدی و روابط انسانی‌ می‌‌گردد. این مهم دقیقا در طول یک پروسه اتفاق می‌‌افتد. در این پروسه طبقه کارگر که در خط مقدم مبارزه حضور دارد با بهره گیری از کمکهای فکری و لجستیکی روشنفکران و فعالان کمونیست، به مبارزه خود قوامی ریشه گرا (رادیکال) و کمونیستی بخشیده و در نتیجه دستیابی به این آگاهی‌ کمونیستی، گسست مرحله به مرحله و نهایتاً کامل خود را از شکلها و فرمهای مختلف بورژووازی حاضر یا حاشیه‌ای در صحنه قدرت، ابتدا اعلام و سپس اعمال می‌کند.

در هر مرحله از این مبارزه بی‌ امان، کارگران دستگاه سرمایه داری حاکم را وادار به یک مرحله از عقب نشینی می‌‌کنند و در برابر مقاومتهای بی‌ امان بورژووازی که از هر سه ابزار بوروکراسی، پارلمانتاریسم و میلیتاریسم برای در هم شکستن دست یافته‌های این طبقه و بازگرداندن جامعه به وضعیت پیشین بهره می‌‌گیرد، مقتدرانه و در صورت نیاز قهر آمیزاز خود  دفاع می‌‌نماید. در اینجا واژه قهرامیز بر اساس شرایط عینی در هر مقطعی از زمان می‌‌تواند بروز های کیفی‌ متفاوتی داشته باشد. به عنوان نمونه می‌‌توان به موارد زیر که به اشکال مختلف جداگانه یا ترکیبی‌ قابل رخ دادن است، می‌‌توان اشاره کرد:

الف: کارگران کارخانه جات و صنایع حیاتی‌ و استراتژیک همچون برق، آب و حمل و نقل را به اعتصابی گسترده و کمرشکن می‌‌کشانند.

ب: کارگران دست به تظاهراتهای گسترده زده و در صورت نیاز در مقابل نیروی سرکوبگر سنگر بندی کرده، مسلح شده، و به دفاع مشروع از خود می‌‌پردازند.

ج: کارگران در برابر دستگاه سرکوب گر حاکم دست به اسلحه برده و در دوره سرکوب نظامی، در قالب میلیشیای انقلاب کارگری خود را متشکل کرده و در شهر یا (در صورت اقتضا شرایط) در کوه و جنگل به مبارزه مسلحانه با دستگاه نظامی و شبه نظامی بورژووازی می‌‌پرداز ند.

د: کارگران در نتیجه بهره گیری از مجموعه المنتهای بالا، دست به یک دخالتگری مستقیم و ریشه‌ای در عمق دستگاه قانونگذاری و قضایی زده، نه تنها قوانین استعماری حاکم بر مناسبات تولیدی را در هم می‌شکنند بلکه قوانین انسانی‌ جدید را به رسمیت و اجرا درآورده و از باز تصویب قوانین سرمایه گرای پیشین نیز با اقتدار جلوگیری می کنند. در چنین مرحله ایست که برای نخستین بار جنایتکاران را به محاکمه کشانده و بر اساس قوانینی‌  انسانی‌، عادلانه و علمی‌ مجازاتشان می‌‌کنند. آنان هرگز از اعدام بهره نمی‌‌جویند چرا که آن را بخشی از ویژه گیهای منحط و منسوخ نظام کهنه طبقاتی می‌‌دانند که برای حفظ، بست و گسترش سلطه خود از آن بهره می‌جست.

به مجموعه این روند در ادبیات مارکسیستی، دیکتاتوری پرولتاریا می‌‌گویند که کوچکترین قرابت و نزدیکی‌ هم با دیکتاتوری کلاسیک مسلح به داغ و درفش و اعدام و سرکوب ندارد.

در هیچ قسمت از این "پروسه" تغییر ساختاری و بنیادین، اسمی از یک انقلاب کلاسیک کوتاه مدت و ناگهانی به میان نیامده است. بورژوازی - نظام سرمایه داری و سرمایه سالاری - در طول تمام مراحل حضور دارد، وحشیانه مقاومت می‌‌کند، اما مرحله به مرحله از قدرتش کاسته شده و در نهایت شکست خورده و برای همیشه به تاریخ می‌‌پیوندد. در هیچ کجا از بحث‌های مارکس اشاره و یا پیشنهادی مبنی بر روندی غیر از این نشده است. آنچه مارکس از آن به عنوان در هم شکستن تمامیت دستگاه بورژووازی و پایان دادن به نظام طبقاتی نام می‌‌برد، همانا چیزی نیست جز پروسه‌ای طولانی‌ از مبارزات انقلابی‌ طبقه کارگر که فراز و فرودهای خاص خود را داشته و در هر مرحله از پیشرویش استراتژیها و تاکتیکهای ویژه خود را می‌طلبد. تاکید بر این امر که در هیچ یک از این مراحل بر اعدام مزدوران بورژووازی کوچکترین اشاره‌ای از طرف مارکس چه مستقیم و چه تلویحاً نرفته است.  ضمنا لازم به تاکید است  که مارکس تقریبا از نخستین جامعه شناسانی بود که کلیت پدیده اعدام را بی‌ هیچ قید و شرطی به چالش گرفته و آن را از زمره‌ اهرمهای سرکوب مورد استفاده، در هر شکلی‌ از نظامهای طبقاتی دانست. تاثیرگذاری ٔاو در این حیطه چنان قوی بود که امروزه کلیه جرم شناسان مارکسیست (به لحاظ تفکری) در رابطه با بنیانگذاری این بحث در حیطه اندیشه نوین،  به او استناد می‌‌کنند.

اما در اینجا باید مراقب بود که مدل دیگری از انقلاب سرخ یا مارکسیست خوانده و کارگری نامیده نیز در کمین است، و آن چیزی نیست جز انقلاب حزب، سازمان یا جریانی کمونیست به جای انقلاب کمونیستی طبقه کارگر!!

بسیاری از احزاب و جریانات سیاسی که خود را منجی طبقه کارگر معرفی‌ می‌‌کنند،در حقیقت به کارگران تنها  به عنوان ابزار آسیب رسانی اقتصادی به دستگاه حاکم می‌‌نگرند؛ در رویاها و برنامه های سیاسیشان چیزی جز قبضه کردن قدرت سیاسی وجود ندارد؛ و نگاهی‌ متفاوت به این پروسه انقلابی‌ (مارکسیستی) را به عمد تبلیغ و ترویج می‌‌کنند. منادیان این نگرش عمدتاً بر روی سازماندهی حزبی تمرکز کرده، و در انتظار هر موقعیتی از شورشهای پوپولیستی - بی‌ توجه به خاستگاه طبقاتی آن شورش - می‌ نشینند تا به دخالتگری در آن پرداخته (به بهانه دخالتگری لنینیستی) و با هژمون کردن خود (بی‌ شک استفاده ابزاری همزمان از طبقه کارگر) قدرت مطلق سیاسی را به چنگ آورند.

در چنین شرایطی از تصاحب غیر کارگری قدرت سیاسی، حزب یا احزاب چپ تازه به قدرت رسیده چاره‌ای ندارند مگر سرکوب و اعدام گسترده مخالفین، منتقدین، و رقبای سیاسیشان (بی‌ توجه به بورژوا بودن، سرمایه گرا بودن، و حتی کمونیست بودن یا نبودنشان) را تحت بهانه قهر انقلابی‌ طبقاتی - که چیزی نیست جز سو استفاده‌ای وقیحانه از مارکسیسم - توجیه کرده و در سطحی گسترده و بی‌ رحمانه اجرا نمایند.

گرچه حتی در چنین مدلهایی از انقلاب چپ نیز نمی‌‌توان بهانه‌های رایج گروههای سیاسی مبنی بر هرج و مرج، انقلابی‌ بودن مردم، خشم جمعیت، کینه‌های ترکیده و نظایر آنان را به عنوان توجیهاتی برای اعدام و سرکوب پذیرفت.

 بی‌ شک در دل‌ شرایط انقلاب و درگیریهای مسلحانه خیابانی که طرفین در حال شلیک گلوله حقیقی‌ به طرف هم هستند وضعیت کاملا روشن است. اصلا دور از ذهن نیست که در میانه چنین انقلابهایی همواره گروه بزرگی‌ از انسانها وجود داشته باشند که از شرایط انقلابی‌ استفاده یا سواستفاده کرده و با تشکیل باندهای کوچک و بزرگ ، برای خونخواهی عزیزانشان و یا بعضا تنها اغنای روحی‌ روانی‌ و مالی‌ خود دست به انتقام کشیهای شخصی‌ بزنند که نتیجه ، خوب مشاهده صحنه‌های دهشتناکی از اعدام به شیوه‌های بعضا قرون وسطایی در خیابان خواهد بود - از تیرباران و آویزان کردن از تیر چراغ برق گرفته تا د و شقه کردن توسط اتومبیل وآتش زدن و  در پاره‌ای موارد تجاوزهای گروهی.

 اما حتی در این حالت نیزاین سوال بزرگ و مهم پیش می‌‌آید:

پس گارد مسلح شده و آموزش دیده کمونیست وابسته به حزب یا سازمان چپ چه نقشی‌ را در این آشفته بازار قرار است که ایفا کند؟؟؟؟

تمام وظیفه این گارد مسلح سرخ همانا جلوگیری از این فجایج خیابانی، دستگیری متهمان و مزدوران حکومت قبلی‌ از دست مردم و تحویل آنها به محلیست برای نگاه داری تا زمان دادگاه. گارد مسلح کمونیست هیچ گاه نمی‌‌تواند به بهانه تشویق و یا احترام به خروش ملت، خودش مردم را به سوی جنایت و اعدام سوق دهد. این امر دقیقا نقطه سواستفاده ایست که بسایری از جریانات مدعی واژه اعدام انقلابی‌ در حسرت دست یابی‌ به آن هستند!!!!  از لحظه دستگیری متهمین و مزدوران جهت انتقال به دادگاه، اصولاً طرح مقوله‌ای به نام اجرای حکم اعدام - حال با یا بدون پیشوند و پسوند انقلابی‌ - کاملا بلاموضوعیت بوده و به عنوان جنایت علیه بشریت تلقی‌ می‌‌شود.

اعدام - در کلّ و در اینجا اعدام انقلابی‌ - قتل عمد دولتیست، جهت پاشیدن و نهادینه کردن بزر ترس و وحشت و فرمانبری مطلق از سیستمی‌ که به تازگی و یا به طور سنتی قدرت را در دست گرفته است.

ما اعدام انقلابی‌ نداریم. بهتر است بدون تعارف، از واژه اصلی‌ استفاده کنیم یعنی‌ "ترور" هدفمند که برخی‌ که ظاهراً با اعدام کلاسیک مخالفند، نام اعدام انقلابی‌ بر آن نهاده اند. در شرایط خاصی‌ از مبارزه که زبان اسلحه هم (به ناچار) دیگر وارد کارزار شده است، موقیتهایی پیش می‌‌آید که یک حزب، سازمان یا جریان سیاسی تصمیم به ترور و حذف فیزیکی‌ پاره‌ای از عناصر وابسته به رژیم حاکم می‌‌گیرد که از نظر آن حزب یا سازمان، حضورشان نمادی از ترس و وحشت را بر زندگی‌ گروهی از انسانها که ووردشان به شرایط انقلابی‌، تحت تاثیر این سایه ترس به انفعال کشیده شده است، به وجود آورده. نوع انتخاب این اهداف معمولا بر اساس میزان بار نمادینیست که هر هدف به عنوان بخشی از پیکره قدرت، ایدئولوژی و خشونت سیستم حاکم با خود حمل می‌‌کند. به عنوان مثال یک قاضی و یا یک فرمانده سپاه ترور می‌‌شوند با این امید که مردم ازمیزان ترسشان از هیأت حاکمه کاسته شده، احساس امید یافته، قدرت پیدا کرده و به خیابان بریزند.

متاسفانه در نگاه و اندیشه اکثر جریانات چپ و میلیتانت ایرانی به مارکسیسم و انقلاب طبقاتی، فرمی از بشرستیزی و آنتی اومانیسم همواره در لوای انواع توجیهات و تفاسیر خود نمایی می‌‌کند. مثالها و نمونه‌های گوناگون این نوع از نگرش را در تمامی طول تاریخ چپ ایران از بدو پیدایش تا کنون می‌‌توان یافت. از ضدیتی هیستریک با برنامه تلویزیونی رنگارنگ و شوهای تلویزیونی زنده یاد فریدون فرخزاد و موسیقی‌ موج نو غرب گرفته تا علاقه‌ای بتواره گون به اسلحه، جنگ چریکی، کشته شدن و کشتن، و زدودن زنانگی و پروژه کردن فرم خاصی‌ از مردانگی به بهانه مبارزه با کالا شدن زن.این امر البته نه به سبب وجود ایرادی ژنیتیکی ویژه جنبش چپ ایران، بلکه به واسطه وجود بستر فرهنگی‌ زخم خورده و آسیب دیده ایست که تک تک اعضای این جنبش (حال از هر گروه و دسته ای)، عمیقا ریشه در این بستر فرهنگی‌ دارند.

جامعه‌ای که در آن همچنان سیلی‌ زدن نمادی پذیرفته شده از اعمال قدرت است؛ متهم غیر سیاسی لایق هر بلاییست که بر سرش می‌‌آید؛ مقوله‌ای به نام حق فردی تقریبا فاقد هر نوع معناییست؛ خونخواهی یک ارزش به حساب می‌‌آید؛ علاقه وافر به زندگی‌ مدنی غربی و همزمان غرب ستیزی تحت عنوان مخالفت با قدرتهای سرمایه داری غرب، همچون کلاف سر در گمی در هم تنیده است؛ تعدد ارتباطات جنسی‌ ارزش به حساب می‌‌آید؛ به اقلیتهای جنسی‌ حتی از نگاه بسیاری از روشنفکران به دیده بیمار یا منحرف نگریسته می‌‌شود؛ بحث از حقوق کودک، حقوق حیوانات و احترام به محیط زیست بسیار حاشیه‌ای و از سر شکم سیری به حساب می‌‌آید؛ شکاف طبقاتی در طول قرنها تقریبا تبدیل به باوری اجتماعی فرهنگی‌ گشه است؛ اعلام خبر اعدام و شلاق و سنگسار در ملا عام، جمعیت بی‌ شماری را به محل اجرای حکم می‌‌کشاند؛ و فاجعه بار و شرم آور اینکه نسلی در انتهای قرن بیستم شاهد یکی‌ از فجیع‌ترین قتل عامهای سیاسی تاریخ خود می‌‌شود و سپس آگاهانه و با وجود ارائه مدارک فراوان، تصمیم به نشنیدن خبر آن گرفته و دست کمک به سوی خاتمی، معین، کروبی، موسوی، سازگارا، مهاجرانی و غیره دراز می‌کند!! و این درد و دل‌ ادامه دارد.........

فعالین ایرانی حوزه چپ و مارکسیسم بهتر است این نکته مهم را به جّد در نظر داشته باشند که بسیاری از بحثهای انسان محور نظیر مخالفت با مجازات اعدام که همچنان برایشان در حوزه اما و اگر و بی‌ جواب باقی‌ مانده است، بعضا بیش از یک قرن است که در بسیاری از نظامهای لیبرال دموکراسی غربی نه تنها تبدیل به قانون بلکه در بطن فرهنگ جامعه نهادینه شده است. گرچه این انگشت اتّهام همواره به سوی لیبرال دموکراسی غرب نشانه رفته است که در جهت حفظ منافع سرمایه داریش اگر لازم باشد دست به اعدام هم می‌‌زند، پس رفقای چپ گرای ما که بر خلاف همسایگان لیبرال دموکرات خود، اندیشه حفظ و بست و گسترش سرمایه و سرمایه داری را نیز ندارند، دیگر نباید بهانه‌ای برای توجیه عمل ضدّ بشری اعدام داشته باشند.

کمونیسم در پروسه تکامل فرهنگی‌ بشر یعنی‌ یک مرحله و گام از همه مراحل تا کنون پیموده شده جلوتر. یعنی‌ متمدن‌ترین فرم تا کنون (نه مدینه فاضله). اگر این اندیشه وعده دنیایی غیر خونین را می‌‌دهد، حداقل دیگر نمی‌‌تواند که با دست خود مسیری خونین را به سمت آن دنیای بهترعاری از اختلاف طبقاتی و استثمار، به وجود آورد. افتخار ما این است که هیچ گاه گلوله اول را ما شلیک نمی‌‌کنیم، بلکه این بورژووازیست که ابتدا و در برابر خواسته‌های به حق و انسانی‌ ما، ماشه را می‌‌کشد. ما بی‌ شک از خود دفاع می‌‌کنیم چرا که این امر حق مثلم و مشروع ماست، اما بورژووازی و تاریخش را نیز همواره نسبت به خونریز بودنش شرمسار و سرافکنده باقی‌ گذاشته و به سوی مرحله‌ای متعالی تر راه خود را می‌‌پوییم.

و اما در پایان،

رادیکالیسم یعنی‌ دست بردن به ریشه، و ریشه در نگاه مارکسیسم یعنی‌ انسان. یعنی‌ هیومنیسم یا اومانیسم (همان واژه‌ای که متأسفانه در بسیاری از محافل چپ ابرازش را برنمی تابند و آن را با بورژووا زدگی و سانتیمانتالیسم یکی‌ می‌پندارند). این امر یعنی‌ بازگرداندن انسان به خویشتن خویش، که فلسفه انسانی‌ مارکسیسم هم چیزی جز این نیست.

اومانیسم بخش جدایی ناپذیر مارکسیسم است و کسانی‌ که این عمق اومانیستی مارکسیسم را بر نمی‌‌تابند و آن را مانعی جدی در برابر نیات سیاسی و بعضا عقده ها و ویژه گیهای روانپریشانه خود می‌‌پندارند، بهتر است تا به احترام بشریت هم که شده، با فضای مبارزات کارگری مارکسیستی خداحافظی کرده، آن را بهانه‌ای جهت عقده گشایی شخصی‌ قرار ندهند، و در اولین فرصت به درمان و پالایش جدی روح و روان خود بپردازند.

هیچ گاه این دو گفته پایین را از یاد نبریم آن هم از دو بزرگ این اندیشه:

نخست رزا لوگزامبورگ که درد و رنج زندان و شکنجه را با جسم و روح خود عمیقا تجربه کرد و جان خود را در راه انقلاب کارگری و در درون یکی‌ از بزرگترین تظاهراتهای کارگری زمان خود از دست داد (اعدام شد!):

"انقلاب کارگری به تروریسم برای رسیدن به اهدافش نیازی ندارد و مدافعینش از جنایت متنفرند. این مقوله به هیچ یک از اینها نیازی ندارد زیرا که علیه سیستمها می‌‌جنگد نه علیه افراد، و به خاطر اینکه با تصور و ذهنیتی ناپخته وارد مبارزه نمی‌‌شود، نیازی به استفاده از ترور خونین برای انتقام گیری از ناامیدیهایش ندارد."

و در نهایت کارل مارکس که خود بنیانگذار این اندیشه است و موجودی کاملا زمینی‌ بود و در اوج دوره انقلاب علمی‌ و صنعتی اروپا می زیست:

"آیا الزامی وجود ندارد جهت بروز یک واکنش عمیق نسبت به جایگزین پیدا کردن برای سیستمی‌ که خود مولد و پرورش دهنده این جرائم است، به جای اینکه جلاد را مورد احترام و افتخار قرار دهیم که مجرمین زیادی را اعدام می‌‌کند تا تنها اتاقی فراهم کند برای ورود مجرمین جدید؟" (کارل مارکس از New York Daily Tribune، ۱۸ فوریه ۱۸۵۳)

انتقال به سوسیالیسم

| 0 نظر
SweezyPaul.jpg
موضوع این سخنرانی آنقدر وسیع و یک ساعت آنقدر کوتاه است که مجبورم صحبتم را به چند جنبه از آنچه می‌تواند به راحتی محتوی یک دوره کامل سخنرانی بشود محدود سازم. من بیشتر چیزهائی را مطرح خواهم کرد که نه روشن و نه بی جدال و ستیزاند لذا ممکن است، در آغاز سخن مفید باشد که بعضی از این فرضیه‌ها را روشن سازم:
۱ در بین نظام‌های اجتماعی، چیزی به عنوان نظریه عمومی انتقال وجود ندارد. این بدان جهت نیست که نسبت به موضوع توجه کمی ابراز شده است- گرچه این سخن بدون تردید صحیح است- بلکه بدین علت است که هر انتقالی یک جریان تاریخی منفرد و واحد است- که باید به همان شکل تحلیل و تبیین شود.
۲ با وجود این یک مطالعه مقایسه‌ای از انتقال‌ها، می‌تواند ارزش فوق‌العاده داشته باشد. مخصوصاً، مطالعه انتقال‌های گذشته، می‌تواند به ما کمک کند تا سئوال‌هائی در باره انتقال‌های زمان حاضر و محتملا آینده مطرح کنیم، شباهت‌ها و اختلافات را بشناسیم، جنبه تاریخی و کلیت جریانات تحت آزمایش و بررسی را تصدیق نمائیم.
۳ انتقال‌ها، هرگز جریانات ساده و مختصر نیستند. برعکس، به طور معمول کلیه اعصار تاریخی را اشغال و حتی مشخص می‌سازند. یک جنبه از پیچیدگی آنها، چیزی است که می‌توان آن‌ را خاصیت چندجهتی نامید: جنبش در یک جهت ممکن است به عقب برگشته و دوباره از یک مبنای جدیدی به طرف جلو حرکت کند. در بعضی نقاط، برگشت ممکن است طولانی و حتی به طور قابل تصوری دائمی گردد.
۴ انتقال از یک نظام اجتماعی به نظام دیگر، اغلب مسائل مشکل و عمیق مادیت تاریخی را در بر می‌گیرد، مارکس در کتاب فقر فلسفه، نوشت: "آقای پرودون نمی‌داند که همه تاریخ چیزی نیست جز تغییر شکل دائمی طبیعت انسان" مارکس- انگلس، جلد چهارم، صفحه ۱۶۰. این نظر تنها در صورتی می‌تواند با اصل اعلام شده در ششمین تز در باره فوئرباخ که "جوهر انسان چیزی مجرد و درونی در هر فرد تنها، نیست"، بلکه "محصول کلی روابط اجتماعی است"، در یک راستا قرار گیرد که ربط دادن تغییر شکل طبیعت انسان با تغییر شکل مناسبات اجتماعی، امکان پذیر باشد. هم‌چنین اینکه چگونه این کار عملی است در تزهای درباره فویرباخ آمده است تز سوم:
"مکتب مادی که بشر را محصول شرائط و تربیت می‌داند و بنا بر آن بشر تغییریافته محصول شرائط دیگر و تربیت تغییر یافته است، فراموش می‌کند که این بشر است که شرائط را تغییر می‌دهد و تربیت‌کننده خود باید تربیت شده باشد... انطباق تغییر شرایط و فعالیت انسان فقط به عنوان عمل دگرگون‌سازی قابل تصور و منطقاً قابل فهم است در اینجا، در پیوستگی طبیعت انسان، مناسبات اجتماعی، و عمل دگرگون‌سازی، ما به قلب مسئله انتقال از یک نظام اجتماعی به نظام دیگر، می‌رسیم".
اجازه دهید موضوع را با چند انعکاس انتقال از فئودالیسم به سرمایه‌داری در تاتر بر اهمیت اروپائی¬اش، آغاز کنیم. به عقیده من، مسایل حل نشده‌ی بسیاری در این زمینه و مربوط به موضوعاتی نظیر علل افول فئودالیسم و منشاءهای سرمایه‌داری وجود دارد، اما در حال حاضر اینها مورد نظر من نیستند. هر نوع موضع‌گیری که دانشمندان مختلف در باره این مسایل داشته باشند، به نظر من بعید می‌نماید که با این موضوع موافق نباشند که هم افول فئودالیسم و هم آغاز سرمایه‌داری، را می‌توان به قرون وسطی عقب برد، یعنی به دورانی که تردید نیست که فئودالیسم شیوه تولیدی حاکم در اروپا بود. به عبارت دیگر، شکی نیست که سرمایه‌دای نه به عنوان یک نظریه یا یک انگیزه، بلکه به عنوان یک ساختار واقعی اجتماعی، در داخل مرزهای جامعه فئودالی، ظهور کرد. الیور کوکس استدلال کاملاً قانع کننده‌ای دارد که بنا بر آن شهر ونیز در قرون وسطی یک دولت - شهر سرمایه‌داری کامل بود که به طور کامل متوجه تجارت سودآور، و دارای تولید سرمایه‌داری با اهمیتی مثلاً در کشتی‌سازی بود، و یک روبنای سیاسی و فکری سرمایه‌داری داشت. مشابه این را حتی با قطعیت بیش‌تری می‌توان در باره تعداد قابل توجهی از شهرهای ایتالیائی و اروپای شمالی در دوران متاخر فئودالی گفت، و البته کشف آمریکا و باز شدن راه‌های دریائی به طرف شرق دور در قرن‌های پانزده و شانزده موجب ظهور فعالیت فوق‌العاده شامل غارت و دزدی دریائی و هم تجارت گردید، که بی نیاز از گستردن دامنه تحلیل می‌توان آن را "فئودالی" نامید. در باره این‌که دقیقاً چگونه و چه وقت سرانجام سرمایه‌داری پیروز شد، جای بحث وجود دارد، اما در باره این حقیقت مخالفتی وجود ندارد که جریان، شامل مبارزه‌ای مستمر بین دو ساختار موجود اجتماعی برای کسب برتری، یعنی کسب قدرت دولتی در انحصار در آوردن وسایل زور و جبر و حق سازمان دادن جامعه بر طبق منافع و آرمان‌های خاص خودشان بود. به علاوه این جریان، یک جریان طولانی بود، به طوری که ساختار اجتماعی "جدید" وقت زیاد برای آماده کردن خود از لحاظ اقتصادی، مکتب فکری، جهت به عهده گرفتن نقش حاکمیت بلامنازع داشت.
این جریان در زمینه تغییر شکل ماهیت انسان، چه معنی می‌دهد. معنی آن این است که "انسان سرمایه‌دار" در یک دنیای فئودالی متولد و رشد کرد. استقرار و توسعه مناسبات اقتصادی و اجتماعی سرمایه‌داری فعالیت‌های عملی انسان محسوب می‌شد که تدریجاً انسان‌ها را با تمایلات، محرکات، "غرایز" حرص مال اندوزی، توجیه عقلی وسایل- و - هدف‌ها، فردگرائی و نظایر آن، مجهز ساخت.
قرن¬ها، انسان سرمایه‌دار در کنار انسان فئودال زندگی کرد، بعضی اوقات در سازش پر اضطراب، بعضی اوقات در نزاع مهلک، اما، همیشه در حال پیشرفت و تلاش برای کسب قدرت بیشتر، و سرانجام فاتح گشت و رقیب باستانی را در خود تحلیل برد، وقتی سرانجام زمان برای انسان سرمایه‌دار فرا رسید تا به عنوان ارباب جهان خود قدم پیش گذارد، طبیعت او به طور کامل شکل گرفت و این محصول نوظهور محصول کل مناسبات اجتماعی را به خوبی منعکس ساخت. در این مورد با عطف به گذشته، می‌توانیم ببینیم که "عمل دگرگون‌سازی" که در نظریات مارکس کلید فهم تغییرات در جامعه و از آن رو، فهم تغییرات در طبیعت انسان است، عیناً همان جریان طولانی چند قرنی، بنای سرمایه‌داری، در داخل چارچوب جامعه فئودالی می‌باشد.
اینک اگر به موضوعی که پیش روی¬مان مطرح است برگردیم، اولین چیزی که جلب نظر می‌کند این است که، انتقال به سوسیالیسم مسیر مشابه انتقال از فئودالیسم به سرمایه¬داری را طی نمی‌کند و در ماهیت امر نمی‌تواند طی کند. نه اینکه طی این راه هرگز برای جامعه‌ای اتفاق نیفتاده، و یا حتی هرگز آزمایش نشده است. کاملاً بر عکس خصوصیت متمایز سوسیالیسم قبل از مارکس یا سوسیالیسم تخیلی عبارت بود از انتخاب سنجیده اگر نه رونوشت برداری آگاهانه راهی به سوی سوسیالیسم و مشابه همان راه که از فئودالیسم به سرمایه‌داری کشیده شد. اجتماعات سوسیالیستی کوچکی می‌بایست تشکیل شود، و در بسیاری موارد عملاً مستقر گردیدند. اینها می‌بایست هم مدارسی برای سوسیالیسم و هم پایگاه‌هائی برای انتشار نمونه جامعه جدید باشند. تا به تدریج قالب و زهدان سرمایه‌داری خود را، تحلیل برده و سرانجام آنرا با فشاری سخت پاره کنند. دلایل زیادی وجود داشت بر اینکه چرا این خط‌مشی بلااثر بود، شاید مهم‌ترین آنها اینکه، اجتماعات کوچک سوسیالیستی، برخلاف سرمایه‌داری در بطن جامعه فئودالی چیز مثبتی برای تقدیم کردن به نظام حاکم نداشتند و از این رو از نظر آنان، موفقیت‌شان، مصیبتی تسکین‌ناپذیر می‌بود. مضافاً اینکه آنها نه قادر بودند و نه میل داشتند که با سرمایه‌داری با زبان و شیوه خودش رقابت کنند، و شخص می‌تواند ببیند که موانع در راه ادامه حیات- و توسعه آن‌ها در حالی‌که به حال خود رها شده بودند- آنقدر بزرگ بود که در نتیجه از همان آغاز محکوم به نابودی بودند. آنها به جای خلق یک طبیعت انسانی سوسیالیستی، از این نظریه مشخص سرمایه‌داری حمایت می‌کردند که به طور کلی طبیعت انسان غیرقابل تغییر است.
بدیهی است که مارکس در هیچ‌یک از توهمات سوسیالیست‌های تخیلی سهیم نبود، و چنانکه هم اکنون دیدیم، از پیچیدگی روابط متقابل نظام‌های اجتماعی، عمل انسانی، و تغییر اجتماعی آگاه بود. خوب است به یاد آوریم که هر دو کتاب"تزهائی در باره فوئرباخ" و "فقر فلسفه" که من از آنها قبلاً جملاتی اقتباس کردم، در فاصله سال‌های ۱۸۴۵ و ۱۸۴۷ یعنی اوائل تکامل فکری مارکس نوشته شده بود و کمترین دلیلی وجود ندارد که معتقد شویم وی هرگز فکرش را در باره این سئوالات کاملاً اساسی، تغییر داده باشد. پس، منظور وی از نحوه و شیوه انتقال به سوسیالیسم چه بود؟
پاسخ این سئوال حداقل به صورت طرح کلی، کاملاً شناخته است. سوسیالیسم خود نمی‌تواند در داخل مرزهای جامعه سرمایه‌داری همانند سرمایه‌داری در نظام فئودالی، ریشه گرفته و رشد کند. لکن به نظر مارکس سرمایه‌داری یک خصوصیت ویژه و شاید از لحاظ تاریخی منفرد، است که نه تنها وجود راه متفاوتی را به سوی تغییر شکل آن ممکن می‌سازد، بلکه آن را تضمین می‌کند.
جوهر سرمایه‌داری، توسعه خود به خودی سرمایه است که از طریق تولید و تبدیل ارزش اضافی به سرمایه، صورت می‌گیرد، تولید ارزش اضافی، به نوبه خود، کارکرد پرولتاریا، یعنی، طبقه کارگر مزدبگیر است که مالک وسایل تولید نیستند و فقط از طریق فروش نیروی کار خود، زندگی می‌کنند. از آنجا که پرولتاریا به منظور تشکیل سرمایه نه برای رفع نیازمندی‌های خود تولید می‌کند، نتیجه آن به زبان مارکس اینست که "تجمعی از بینوائی را همراه با تجمعی از سرمایه فراهم می‌آورد." بنابراین پرولتاریا هم عامل اصلی در سرمایه‌داری است و هم قربانی اصلی آن. همراه با سرمایه‌داری، پرولتاریا هم رشد می‌کند. درست در اثر جریان تکامل سرمایه‌داری است که پرولتاریا برای ایفای نقش تاریخی خود آماده می‌شود. از همین جا، نتیجه‌گیری‌های قسمت اول مانیفست کمونیست ناشی شده است: "بنابراین آنچه سرمایه‌داری مخصوصاً تولید می‌کند، گورکنان خودش است. سقوط وی و پیروزی پرولتاریا هر دو اجتناب ناپذیرند".
البته نظریه مربوط به رسالت انقلابی پرولتاریا، برای مارکسیسم اهمیت اساسی دارد و به نحو بی‌پایانی تشریح، نقد و بحث شده است با اینحال، قصد فعلی من این نیست که وارد این موضوع شوم، فقط می‌گویم که به عنوان یک نظریه انتقال به سوسیالیسم، این صرفا یک نیمه نظریه است که در باره چیزی بحث می‌کند، و آن سرنگونی سرمایه‌داری است؛ و چیزی را ندیده می‌گیرند، که ساختمان سوسیالیسم است. آیا مکتب مارکس یک نظریه مکمل برای ساختمان سوسیالیسم دارد یا چیزی که بدان دلالت نماید؟ اینها سئوالاتی است که بعد از این میل دارم از خودم سئوال کنم.
برای مقاصد ما، نه احتیاجی به تعریف سوسیالیسم است و نه گرد آوردن مجموعه‌ای از خصوصیات آن، اما، دقیقاً احتیاج داریم نسبت به این موضوع روشن باشیم که مکتب مارکس، سوسیالیسم را همیشه به عنوان نفی سرمایه‌داری که برطبق قوانین و اصول کاملاً متفاوتی عمل می‌کند، تلقی کرده است. سرمایه‌داری با مردم به عنوان وسایل افزایش سرمایه که ریشه تضادهای متعدد و پلیدی‌هایش می‌باشد، رفتار می‌کند. نقطه نظر اصلی سوسیالیسم بر عکس این است، یعنی مردم را قادر می‌سازد تا نه فقط فعالیت‌های تولیدی خود، بلکه تمامی زندگی را به منظور تامین نیازمندی‌های حقیقتاً انسانی خود، در اختیار گرفته و تنظیم نمایند. این نقض، در میان سایر چیزها، دلالت دارد بر لغو مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و درآمدهای ناشی از آن، میراث بالائی از تساوی در همه چیزها، تخصیص منابع به وسیله برنامه به جای نیروهای کور بازار، حذف هر چه سریع‌تر تمایزات فردی بین کار بدنی و کار فکری و بین شهر و روستا، و جانشین کردن نهایی روابط مستقیم انسانی، به جای مناسبات پولی و کالائی.
اینک روشن است که سرمایه‌داری و کسانی‌که به تمایلات و ارزش‌های سرمایه‌داری آلوده هستند نه می‌خواهند و نه قادرند که یک چنین جامعه‌ای بسازند و بدان عمل کنند. طبیعت سرمایه‌داری انسانی آن‌ها، کلاً با همه مناسبات اجتماعی جامعه سوسیالیستی ناسازگار است. کوشش برای جمع کردن این دو از همان آغاز محکوم به شکست است: یا ماهیت سرمایه‌داری انسانی باید به ماهیت سوسیالیستی انسانی تغییر شکل یابد، یا مناسبات سوسیالیستی ناچار به مناسبات سرمایه‌داری تبدیل می‌شود.
اجازه دهید در همین جا یاد آور شوم که این مساله هرگز در مورد انتقال به سرمایه‌داری به وجود نیامد. مناسبات سرمایه‌داری در داخل چهارچوب جامعه فئودالی رشد کرد و طی یک دوره چندین قرنی، ماهیت سرمایه‌داری انسان را شکل داد. وقتی سرانجام سرمایه‌داری بر نظام فئودالی پیروز شد، این پیروزی را نه فقط به عنوان یک طبقه انقلابی، بلکه به عنوان یک نظم کامل اجتماعی به دست آورد که در آن تطابق بین ماهیت انسانی و مناسبات اجتماعی در آن موقع کاملاً تکامل یافته بود. البته عنصر ناهم‌آهنگی که در نتیجه بقای باقی‌مانده‌های فئودالی، نمایان می‌شود، در بعضی جنبه‌ها روبنائی وجود داشت و حتی با اهمیت بود، لکن هیچ تهدید جدی نسبت به کارکرد سرمایه‌داری در بر نداشت.
چنانکه دیده‌ایم، ماهیت سوسیالیستی انسان نمی‌توانست از طریق عمل دگرگون‌سازی سوسیالیسم در داخل چارچوب سرمایه‌داری، ظهور کند آیا امکانات دیگری وجود دارند، و اگر آری کدام‌اند؟
چندی پیش، طی یک مباحثه با شارل بتلهایم، استدلال کردم که مکتب مارکس حداقل تا زمان انقلاب روسیه پاسخ روشنی به این سئوال داشت:
"در نظریه قدیمی مارکس... پرولتاریا... ، دلالت بر کارگران مزد بگیر مستخدم در صنایع بزرگ سرمایه‌داری داشت که در ممالک پیشرفته سرمایه‌داری، اکثریت طبقه کارگر و قسمت کاملاً قابل توجهی از کل جمعیت را تشکیل می‌دادند. تصور می‌شد که این کارگران در نتیجه جریان رشد سرمایه‌داری، بعضی اختصاصات و تمایلات و ارزش‌های پرولتاریایی و ضدسرمایه داری نظیر: همدردی، تعاون، تساوی ‌طلبی، غیره را کسب کرده‌اند. از نقطه نظر تاریخی، پرولتاریا، به عنوان یک "انسان جدید" نگریسته می‌شد که به وسیله سرمایه‌داری شکل گرفته و صاحب علاقه، خواست و توانائی سرنگون ساختن نظام و هدایت در راه ساختمان یک جامعه سوسیالیستی می‌باشد".
من این مطلب را نه براساس تحقیق در متون مربوطه، بلکه از روی درک عمومی‌ام از نظریه مارکس که طی یک دوره چندین ساله حاصل شده است، نوشتم، در نتیجه از من خواسته شد تا این تفسیرها را مستند و موید سازم، و من باید اعتراف کنم که قادر به انجام این کار نبودم.
آسان است که عبارات متعددی از کتب مارکس و انگلس در اثبات نقش انقلابی پرولتاریا در سرنگونی سرمایه‌داری ذکرکنیم، با این‌حال من چیزی نیافتم که اختصاصاً در پاسخ سئوال مربوط به توانائی پرولتاریا، یا آمادگیش به بنای یک جامعه سوسیالیستی باشد؛ و حداقل بعضی از تغییرات آنها، مخصوصاً قسمت‌هایی که به تحلیل اثرات تقسیم کار بر روی طبقه کارگر، اختصاص یافته، به وضوح دلالت بر یک ارزشیابی منفی از شرایط و معلومات پرولتاریا دارد. برای مثال به عبارات زیر از بخش معروف"ماشینی شدن و صنعت جدید" از جلد اول سرمایه که کلمه به کلمه به وسیله انگلس در آنتی دورینگ تکرار شده است ملاحظه کنید:
"در حقیقت، صنعت جدید جامعه را تحت کیفر مرگ مجبور ساخته است تاجای کارگر خُرد امروزی را که در اثر یک عمر تکرار یک نوع عمل ناچیز فلج شده و لذا به صرفاً پاره‌ای از یک انسان نزول کرده است، به یک فرد کاملاً تکامل یافته بدهد که برای انجام انواع مختلفی از کار تناسب داشته، آماده مقابله با هر تغییر در تولید می‌باشد، و کسی است که کارکردهای مختلف اجتماعی که به وجود می‌آورد، چیزی نیستند جز اشکال متعددی از افق‌های آزاد در مقابل استعدادهای طبیعی و اکتسابی‌شان".
این به عنوان مطلبی در باره یکی از هدف‌های اصلی و حتی ضروری سوسیالیسم، بسیار عالی می‌باشد. اما وقتی مارکس می‌گوید که صنعت جدید "جامعه را مجبور می‌کند" تا مسیر نشان داده شده را طی کند، سنجیده از مسئله ماهیت عمل دگرگون‌سازی که پاره انسان را به یک فرد کاملاً تکامل یافته تبدیل می‌کند، در می‌گذرد.
وقتی در باره تفسیر درست نظریات مارکس در شک هستیم، خوب است با لنین مشورت کنیم. عقیده او در این باره چه بود؟
شاید منظم‌ترین تحلیلی که لنین از خصوصیات پرولتاریا کرده است، در سال ۱۹۰۲ در کتاب چه باید کرد؟ نوشته شده است. در آنجا چنان‌که معروف است، این‌طور استدلال می‌کند که "اقتصاد‌گرایی" به طور طبیعی به سوی پرولتاریا می‌آید: "تاریخ کلیه کشورها نشان می‌دهد که طبقه کارگر منحصراً در اثر تلاش خودش قادر است وجدان و شعور اتحادیه‌ای اتحادیه کارگری یعنی عقیده به لزوم جمع شدن در اتحادیه‌ها، مبارزه با کارفرمایان و تلاش در مجبور ساختن حکومت به گذراندن قوانین ضروری کار و غیره را کسب کند". آثار منتخب. جلد۱، قسمت۱، صفحات ۲۳۳ و ۲۳۴. بر طبق نظر لنین سوسیالیسم، یعنی عقیده به لزوم سرنگون ساختن سرمایه‌داری و جایگزین کردن آن به وسیله یک نظام کاملاً متفاوت، که توسط روشنفکران انقلابی به پرولتاریا معرفی شد. آنها بودند که در تعلیم کارگران مترقی، در باره منافع واقعی‌شان و متشکل ساختن آنان در یک حزب پیشرو انقلابی که وظیفه‌اش هم هدایت پرولتاریا در یک مبارزه انقلابی و هم مجهز ساختن آن به تیزترین هوشیاری سوسیالیستی بود، پیشقدم شدند. کاربرد روشن این نظر در مورد مسئله مورد نظرمان این است که نه یک چنین سرمایه‌داری بلکه مبارزه انقلابی برای سرنگونی سرمایه‌داری است که انسان‌های با اراده و توانا به پیشروی بیشتر و بنا کردن سوسیالیسم، خلق می‌کند. از نظر لنین، عمل دگرگون سازی چیزی است نه کمتر از عمل انقلاب.
غالباً و بخصوص از جانب دانشمندان مخالف مکتب مارکس به ما گفته می‌شود که اختلاف لنین با مارکس و انگس درست مربوط به انکار استعداد انقلاب خود به خودی پرولتاریاست. تصور می‌شود، اساس مفهومی که وی از ماهیت و نقش حزب پیشتاز دارد، همین مطلب باشد. عموماً اعتقاد بر این است که این، نشانه انحراف و جدائی کامل لنین از تعالیم مارکس و انگلس می‌باشد. یقیناً تردیدی نیست که چنانکه امروز می‌دانیم، لنین بود که مسئولیت طرح و تکامل حزب پیشتاز را هم در نظریه و هم در عمل، بر عهده داشت. اما آیا هیچ ناسازگاری بین مفهوم لنینی حزب و عقاید مارکس و انگس وجود دارد؟ به نظر من درست خواهد بود که به این سئوال پاسخ مثبت بدهیم، در صورتی‌که می‌توان نشان داد که مارکس و انگلس معتقد بودند که پرولتاریا قادر بود منحصراً در سایه تلاش خودش به عبارت لنین یک هوشیاری انقلابی و سوسیالیستی به وجود آورد. چنان‌که قبلاً خاطر نشان ساختم من فکر می‌کردم که این در حقیقت نظر آنان است، اما ضمن تلاش برای اثبات آن معتقد شدم که در اشتباه بودم نه فقط تلاش شخص برای یافتن مطالبی خاص که در آن انقلاب خود به خودی سوسیالیستی را به پرولتاریا نسبت دهد، بیهوده است، بلکه عمل این دو مرد در طول عمرشان اگر دارای چنین نظری در باره خصوصیت پرولتاریا بودند، غیرقابل فهم خواهد بود. از زمان اتحادیه کمونیست در ۱۸۴۰ و در دوران بین‌الملل اول، تا سال‌های آخر زندگی انگلس، هنگامی که به عنوان مشاور احزاب سوسیالیست سراسر جهان، کار می‌کرد، آنان بطور خستگی‌ناپذیر در حال انجام چیزی بودند که لنین به عنوان کارکرد روشنفکران انقلابی می‌نامید. یعنی معرفی یک آگاهی انقلابی سوسیالیستی به پرولتاریا و البته واضح است که یکی از مثال‌هائی که لنین در وقت نوشتن کتاب چه باید کرد؟ در ذهن داشت، پایه‌گذاران سوسیالیسم علمی بودند، به نظر من شواهد دال بر آنند که این موضوع مانند سایر مطالب، عقاید و فعالیت‌های لنین با عقاید و فعالیت‌های مارکس و انگلس سازگاری کامل داشتند. عمل دگرگون سازی برای آنها هم به همان اندازه، لنین، همانند عمل انقلاب بود.
اینک سعی می‌کنم بعضی موارد استعمال این نظر را در انتقال به سوسیالیسم نشان دهم. چنانکه دیده‌ایم، ماهیت انسان سرمایه‌داری، طی قرن‌ها طول عمر مرحله توسعه عملی سرمایه‌داری، در داخل چارچوب جامعه فئودالی شکل گرفت. وقتی سرمایه‌داری برای مبارزه و شکست دادن نظام فئودالی به اندازه کافی رشد یافته و قوی شده بود. هیج امکان برگشت به نظام فئودالی وجود نداشت. انسان سرمایه‌دار فقط در جامعه سرمایه‌داری در خانه‌اش می‌باشد، دلیل قابل قبولی وجود نداشت که وی مناسبات اجتماعی فئودالی را تشویق یا تجدید کند. البته این به معنای انکار این امر نیست که قدرت سرمایه‌داری می‌توانست اینجا یا آنجا از قدرت فئودالی شکست بخورد، و در نتیجه در یک ناحیه حتی پیشروی سرمایه‌داری را برای مدتها به عقب بیندازد. هر چند، این وقایع نمی‌توانست جلوی پیشروی عمومی نظام جدید را سد نماید. این جریان در مورد انتقال به سوسیالیسم، کلاً متفاوت است ماهیت انسان سوسیالیست، در داخل چارچوب سرمایه‌داری، شکل نمی‌گیرد، بلکه فقط در مبارزه علیه سرمایه‌داری پدید می‌آید. چه تضمینی وجود دارد که این جریان با وسعت و عمق کافی اتفاق افتد، به طوری‌که بنای یک جامعه جدید سوسیالیستی را امکان‌پذیر سازد؟ زیرا در این باره که مناسبات اجتماعی خاص یک جامعه سوسیالیستی در هر وضعیتی می‌تواند وجود داشته باشد، جز در غیاب عنصر انسانی که به تنهایی می‌تواند به آن معنی و مفهوم بخشد، نباید دچار هیچ ابهامی شویم. اینکه مارکس خودش این معنا را درک کرد، اگر چه موفق به کشف تمام کاربردهای آن نگردید در بخشی از کتاب "توضیحاتی در باره پیشرفت کمونیسم در کلن" نشان داده شده است که در آن وی بین تبلیغات گروه خود در اتحادیه کمونیستی و تبلیغات یک گروه اقلیت مخالف فرق گذاشته است:
"زمانی‌که به کارگران می‌گوئیم: شما باید پانزده، بیست، پنجاه سال جنگ داخلی و مبارزه عمومی را نه فقط برای تغییر مناسبات، بلکه برای تغییر خودتان و آماده ساختن خود برای رهبری سیاسی،"تحمل کنید"، آنها بر عکس به ایشان می‌گویند،"ما یا باید به فوریت به قدرت برسیم" یا باید" آنرا فراموش کنیم." در همان حال که به کارگران آلمانی این نکته خاص یعنی وضع "تکامل نیافته پرولتاریای آلمانی" - را تاکید می‌کنیم، آنها "احساسات ملی و تعصبات حرفه‌ای صنعتگر" آلمانی را که مسلماً مردم‌پسندتر است، تشویق و تمجید می‌کنند جلد ۸ - ص ۴۱۲.
در اینجا مارکس انگشت خود را بر قضیه اصلی می‌گذارد. پرولتاریا نه - فقط باید مناسبات جامعه را تغییر دهد. بلکه در جریان آن، خودش را تغییر دهد. و متاسفانه، اینک که بیش از یک قرن از آن تاریخ می‌گذرد، همه چیز به طور قطع ثابت می‌کند که هنوز هم تضمینی وجود ندارد که این مهم با موفقیت عملی شود.
تا آنجا که به ممالک پیشرفته صنعتی مربوط می‌شود، سرمایه‌داری ثابت کرده است که دارای قدرت توسعه و تطابق فوق‌العاده بیش¬تری از آنست که مارکس تصور ‌کرده است. پرولتاریای این کشورها، تحت شرائطی تسلیم اقتصاد‌گرائی شدند که لنین آنرا برای آن‌ها طبیعی می‌دانست اما معتقد بود که قادرند به کمک یک پیشتاز آگاه و انقلابی، بر آن فائق آیند. آنچه در عمل اتفاق افتاد عکس آن بود: پیشتازان، چه خود را سوسیالیست، سوسیال دموکراتیک یا کمونیست بنامند، به جای آوردن توده‌های کارگری به صف سوسیالیسم انقلابی، خودشان به صورت اصلاح‌طلبان اقتصادگرا، تغییر شکل دادند.
هستند کسانی که این را انحرافی موقتی دانسته و معتقدند که یک مرحله جدید انقلابی گشوده شده است که در آن پرولتاریا بار دیگر نقشی را که در نظریه قدیمی مارکس و لنین به او نسبت داده‌اند، ایفاء خواهد کرد. برای یک معرفی رسا از این استدلال، به کتاب دانیل سینگر که اخیراً تحت عنوان مقدمه بر انقلاب چاپ شده است رجوع کنید. من به عنوان یک نفر، مشتاقانه امیدوارم که حق با آن‌ها باشد اما اینک حداکثر چیزی که شخص می‌تواند بگوید این است که، این قضیه ثابت نشده است.
وقتی به مثالی بر می‌گردیم که در آنجاها رژیم‌های قدیمی سرمایه‌داری، یا مخلوطی از فئودالی و سرمایه‌داری عملاً سرنگون شده‌اند، ما با دو نوع تجربه کاملاً متفاوت مواجه هستیم که به دلائل واضحی، می‌توان به ترتیب اتحاد شوروی و چین را مثال آورد.
انقلاب اکتبر، اعتبار نیمه اول نظریه مارکس و لنین را در باره انتقال به سوسیالیسم، تحت شرایط موجود در روسیه ۱۹۱۷ ثابت کرد. پرولتاریای صنعتی گرچه نسبتاً کوچک، قادر بود که تحت رهبری انقلابی و پا بر جا، رژیم سرمایه‌داری را که در انقلاب فوریه به قدرت رسیده بود، سرنگون سازد. اما با توجه به نیمه دوم نظریه- استعداد پرولتاریا در هدایت در راه ساختمان سوسیالیسم- تجربه روسیه در منتها مراتب بی حاصل است، پرولتاریای روسیه که با تعداد اندک شروع کرد، در اثر چهار سال جنگ خونین داخلی، گرسنگی و وحشتی که متعاقب انقلاب اکتبر پیش آمد، متلاشی و پراکنده گردید.
حکومت بلشویک که ذهنش مشغول مسایل بقا و بهبود اقتصادی بود، مجبور شد بر سازمان اداری دولتی و قدیمی که واضح بود که عمیقاً ضد سوسیالیست است، تکیه کند و در سالهای بعد به حجم و قدرت خود بیفزاید. با وجود این دوره بین سال‌های ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۸ از دوره‌های پر هیچان انقلابی- در هنر، تعلیم و ترتیب، مناسبات جنسی، علوم اجتماعی و غیره- بود، که اگر کوتاه نمی‌بود می‌باید نیروها و اثرات قوی سوسیالیستی به وجود آورد. آنچه به این دوره خاتمه داد، این تصمیم قاطع بود که هر چیز دیگری باید در خدمت سریع‌ترین توسعه ممکن اقتصادی در آید. بحث درباره دلایل یا دفاع و توجیه این تصمیم ما را به نقطه خیلی دوری خواهد برد کافی¬ست خاطر نشان سازیم که آن تصمیم موجب چیزی است که تقریباً می‌توان آنرا یک ضدانقلاب فرهنگی، همراه با تحمیل یک رژیم سیاسی شدیداً باز دارنده نامید. تحت آن اوضاع، عمل دگرگون سازی که باید طبیعت سوسیالیستی انسانی به وجود آورد، تقریباً به کلی ناپدید گشت، در عوض پرولتاریائی که در نتیجه صنعتی کردن اجباری، مجدداً تشکیل شده و وسعت یافته بود، سرکوب و تجزیه شده، از کلیه وسایل ابراز عقیده محروم و به وسیله یک پلیس مخفی در همه جا حاضر دچار وحشت و تهدید شده بود.
در عین حال که تجربه روسیه روشنایی کمی بر جنبه مثبت مسئله ساختمان سوسیالیسم می‌افکند، دلیل قاطعی است بر اینکه اشکال ظاهراً سوسیالیستی نظیر وسایل تولید ملی شده و برنامه‌ریزی جامع اقتصادی- غیر ممکن است که دارای محتوای اصیل سوسیالیستی باشند مگر آنکه این جریان پا به پا همراه تشکیل ماهیت سوسیالیستی انسان پیش رود. عقیده‌ای که توسط نظریه‌پردازان شوروی سالیانه ترویج می‌شود و دلالت بر این دارد که افزایش سطح مادی زندگی توده‌ها فی نفسه شعور سوسیالیستی را تشویق و ترویج می‌نماید، هرگز چیزی در بر نداشته است که بشود آنرا توصیه کرد و بیهوده بودن آن توسط تجربه شوروی و همان طور آمریکا نشان داده شده است. بعضی استعدادهای منفی نظام شوروی، برخلاف تصور مدتی به وسیله تهدید استالین در مهار نگه داشته شدند، کارمند اداری که از موقیت خود آشکارا سوء استفاده می‌کرد احتمالاً اگر دچار وضع بدتری نمی‌شد، لااقل خود را در اردوی کار مییافت. اما بعد از مرگ استالین، این محدودیت‌ها، به مقدار زیاد بر داشته شدند. و ماهیت واقعی اوضاع به زودی آشکار گردید.
در یک نقد تازه چینی‌ها به قلب مسئله اشاره می‌شود:
"از تولید تا توزیع، از شعب اقتصادی تا تشکیلات دولتی، نیروهای سرمایه‌داری، در شهر و روستا، خودسرانه در فعالیت‌اند، تحقیقات نظری در باره بازار حاکیست که نوسان قیمت‌ها در اثر احتکار، و فریب و کلاه‌گذاری، اموری روزانه هستند. راهزنان سرمایه‌دار در بنگاه‌های اقتصادی و هیئت‌های دولتی با تشبث، اختلاس به قیمت فدا کردن منافع عمومی برای منفعت خویش به تقسیم غنایم و اخذ رشوه مشغول اند. مالکیت سوسیالیستی توسط همه مردم به مالکیت یک قشر ممتاز انحطاط یافته، و مستقیماً مورد استفاده یک مشت سرمایه‌دار راهزن و عناصر جدید بورژوازی قرار گرفته است... این یک درس دردناک تاریخی بوده است!"۱
من مخصوصاً روی این جمله تکیه میکنم که تبدیل مالکیت سوسیالیستی همه مردم، به مالکیت یک قشر "ممتاز" با نوعی اخطار و هشدار همراه بوده است که بهتر است به مثابه شناسایی عملی تفسیر شود تا شناسایی رسمی. این قشر ممتاز است که وسایل تولید را اداره می‌کند- شارل بتلهایم این قشر را "سرمایه‌داری دولتی" جدید نامیده است- از این رو خود در باره چگونگی استفاده از محصولات تولید، تصمیم می‌گیرد. این وضعیت صرفنظر از شکل‌های قانونی، دارای محتوای واقعی یک مالکیت طبقاتی است.
تفاوت عمده در این¬ست که تحت نظام سرمایه¬داری قسمت بزرگی از فعالیت‌ها که بدان اشاره شد، کاملاً قانونی هستند. در این وضع، این حقیقت که هیچ نظام قانونی- در وسیع‌ترین معنای آن که نظام‌های با مناسبات مالکیت را هم در برگیرد نمی‌تواند رفتار بشر را تحت نظارت گیرد، مگر آنکه با ماهیت انسانی افرادش که طی تاریخ شکل یافته است، هم آهنگ باشد. آشکار است که این شرائط در اتحاد شوروی فراهم نشده است.
البته این بدان معنا نیست که سوسیالیسم در اتحاد شوروی هرگز نخواهد بود، بلکه منظور آنست که عدم موفقیت در اولین تلاش برای معرفی آن، با نتایج مثبت همراه نبوده است.
اولین تظاهر سرمایه‌داری هم بیهوده ماند، لکن میراث تجربی گرانقدری از جمله مثلاً اختراع حسابداری دوبله بر جای گذاشت که بدون آنها کوشش‌های بعدی سرمایه‌داران یا شکست می‌خورد و یا توسعه آن با مشکلات بیش‌تری مواجه می‌گشت.
در جریان انقلاب روسیه بود که اهمیت اساسی تحولات سریع اجتماعی برای مردم آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین روشن گشت، و شاید اغراق نباشد که بگوئیم فقط موارد منفی تجربه متاخر شوروی بود که سایر کشورها را به لزوم کشانیدن عمل دگرگون سازی در ساختمان سوسیالیسم، واقف ساخت.
لین پیائو در پنجاهمین سالگرد انقلاب اکتبر گفت "رجعت سرمایه‌داری به اتحاد شوروی و بعضی ممالک سوسیالیستی دیگر مهم‌ترین درسی است که باید از پنجاه سال تاریخ اخیر جنبش جهانی کمونیسم گرفته شود".۱
با این حال، فقط درس منفی از تجربه اتحاد شوروی نبود که چینی‌ها را واداشت تا راه متفاوتی برای بنای سوسیالیسم پیش گیرند. شرائط در چین از جهات مهمی با روسیه فرق داشت. یک تفاوت این بود که پرولتاریای چین اگر چه کوچک‌تر از شوروی بود اما هرگز به طور جدی به اقتصادگرائی مبتلا نگشت. چنان‌که مائو در ۱۹۳۹ نوشت:"از آنجا که در نواحی مستعمره و"نیمه مستعمره" چین هیچ مبنای اقتصادگرائی مانند اروپا برای اصلاح‌گری اقتصادی وجود ندارد، لذا تمامی پرولتاریا، به استثنای تعداد کمی عناصر خائن، انقلابی‌اند." آثار منتخب . جلد ۲ ص ۳۲۴ به این نیروی انقلابی پر کفایت، نیروی دیگری را که بزرگ‌تر بود و ضمن ربع قرن جنگ بر علیه سرمایه‌داری، فئودالیسم و امپریالیسم شکل‌یافته و در پیروزی انقلاب در ۱۹۴۹ به اوج خود رسید، اضافه گشت.
از زبان قلم سردبیر جریده هونگی - شماره ۵، ۱۹۶۴ چنین می‌خوانیم:
"در نتیجه تعلیمات و تمرین‌هائی که ارتش خلق دریافت کرد، میلیون‌ها کارگر معمولی و دهقانان و بسیار از محصلین و سایر روشنفکران با منشاء خرده سرمایه‌داری تدریجاً خودشان را در فکر و در عمل دگرگون ساختند و به رزمجویانی هوشیار، استوار و پاسداران اصلی انقلاب و سازندگی تبدیل شدند. لذا جنگ طویل داخلی در چین، همراه باجنگ علیه مهاجمین ژاپنی، سبب رشد فراوان نیروهای انقلابی، از لحاظ اندازه و کمال هر دو گردید، در حالی که دوره خیلی کوتاه‌تر جنگ داخلی و مقاومت در برابر هجوم خارجی در اتحاد شوروی به شدت نیروهای انقلاب را در آنجا ضعیف ساخت. نتیجه این بود که چین در فردای انقلاب خیلی بیش از شوروی برخوردار از عناصر انسانی انقلابی بود. سرانجام روسیه لنین و چین مائوتسه تونگ شانس داشتن دو نابغه انقلابی را داشتند؛ اما لنین قبل از آنکه ساختمان سوسیالیسم آغاز شود مرد، در حالی که رهبری مائو از زمان پیروزی انقلاب به بعد بیش از بیست سال طول کشیده است. هر دو نفر از مشکل عظیم ، وظیفه‌ای که پس از سرنگونی رژیم قدیم، در مقابلشان قرار داشت، آگاه بودند".
لنین در گزارش خود به دومین کنگره اتحادیه کارگری سراسر روسیه در ۲۰ ژانویه ۱۹۱۹ گفت:
"کارگران هرگز به وسیله دیوار بزرگ چین، از جامعه قدیم جدا نبوده‌اند. آنان مقدار زیادی از تفکر سنتی جامعه سرمایه‌داری را حفظ کرده‌اند. کارگران دارند جامعه جدیدی می‌سازند، بی آنکه خودشان مردم جدیدی بشوند، یا از کثافات دنیای قدیم پاک شوند، آن¬ها هنوز تا زانو در آن کثافات فرو ایستاده‌اند. ما فقط می‌توانیم خواب پاک شدن این کثافات را ببینیم. فکر اینکه این همه یکباره انجام گیرد به کلی خیالی خواهد بود. آنقدر خیالی خواهد بود که در عمل سوسیالیسم را به خاک می‌سپارد. نه این راهی نیست که ما می‌خواهیم سوسیالیسم را بنا کنیم. داریم آن را می‌سازیم در حالیکه هنوز روی خاک جامعه سرمایه‌داری ایستاده‌ایم، با ضعف‌ها و کمبودهائی دست بگریبانیم که بر مردم کارگر هم تاثیر کرده و پرولتاریا را به پستی می‌کشاند. بسیاری عادات و رسوم جدا کننده قدیمی وجود دارند که در این مبارزه، تا حدی بازدارنده‌اند، و ما هنوز اثرات این مثل قدیمی را احساس می‌کنیم ."هر کس برای خودش و شیطان عقب‌ترین شخص را می‌گیرد".۱
مائو، وقتی ارتش آزادیبخش خلق در مارس ۱۹۴۹ داشت به پیروزی نهایی خود دست می‌یافت، با صراحت بیش‌تری نوشت:
"کسب پیروزی در سراسر کشور فقط قدم اول در یک راه پیمایی طولانی ده هزار ارلی است. حتی اگر این یک قدم ارزش افتخار کردن داشته باشد، در مقایسه ناچیز است، چیزی که بیشتر مایه افتخار است، هنوز نیامده است. وقتی بعد از گذشت چندین دهسال به عقب و به پیروزی انقلاب دموکراتیک مردم چین بنگریم، تنها به صورت مقدمه‌ای از یک نمایشنامه طولانی به نظر خواهد آمد. نمایشنامه با مقدمه آغاز می‌شود ولی مقدمه اوج داستان نیست. انقلاب چین بزرگ است. اما راه بعد از انقلاب طولانی‌تر، کار بزرگتر و دشوارتر خواهد بود".
اینک بعد از بیست سال می‌توانیم ببینیم که چگونه مائو راست می‌گفت. نمایش نمایشنامه ادامه دارد و از یک فراز به فراز دیگر در حرکت است. چین علیرغم امتیازات اولیه‌اش هرگز فارغ از خطر لغزیدن به طرف اشکال و مناسبات قدیمی که قرنها ماهیت انسان چینی را شکل داده، نبوده است. و "مجموعه مناسبات اجتماعی" قدیمی باقی ماندند و هنوز هم در اذهان و شعور صدها میلیون مردم چین به وجود خود ادامه می‌دهد. همان طور که مارکس در "هیجدهم برومر" بیان می‌دارد،" شعائر و سنت تمام نسل‌های مرده چون کوهی بر مغز زندگان، فشار می آورد".
فائق آمدن بر این حقیقت گریزناپذیر، مسئله اصلی انتقال به سوسیالیسم است نه ملی کردن ثروت‌ها یا ساختن صنایع سنگین یا بالا بردن سطح مادی زندگی، اگر چه اینها همه اهمیت دارند و انقلابیون چین بودند که تحت رهبری الهام‌بخش مائو تسه تونگ، این حقیقت را دریافته و ملکه خود ساختند، تا آنجا که مبنای شعور و وجدان اقدامات انقلابی آنها گشت.
اینک نه فرصت آن است که برای تحلیل این عمل دگرگون‌سازی کوشش شود، و نه من اطلاعات و کفایت لازم برای آنرا دارم. آنچه را می‌خواهم تاکید کنم این است که، برای اولین بار مسئله به طور کامل شناخته شده و به درستی مطرح شده است، تا این کار انجام نمی‌گرفت، حتی یک شانس هم برای یافتن یک راه حل رضایت بخش وجود نمی‌داشت.
بجاست، سخن خود را با یک هشدار و یادآوری خاتمه دهیم. در سیاست، همانند علوم، اولین قدم در حل یک مسئله شناختن و طرح صحیح آنست. اما در فاصله اولین قدم تا حل نهایی، معمولاً راه درازی گسترده است، و هنگامی که مسئله چیزی کمتر از تغییر ماهیت انسان نیست، این هشدار دو چندان و سه چندان مناسبت دارد. خوشبختانه مائو این را بهتر از هر کس دیگر می‌داند و می‌توانیم امیدوار باشیم که این دانایی، یک جزء دائمی از میراث وی برای مردم چین باشد. موقعیت یا شکست نهائی محتملاً تا وقتی که همه ما مدت‌ها از دنیا رفته و فراموش شده‌ایم، معلوم نمی‌شود. مائو در ۱۹۶۷ در گرما گرم انقلاب فرهنگی گفت:
"انقلاب بزرگ فرهنگی پرولتاریایی کنونی، فقط اولین انقلاب از انواع خود می‌باشد. در آینده از این نوع انقلابات باید باز هم رخ دهد. همه اعضای حزب و مردم کشور به طور کلی باید علیه آین اعتقاد ... که بعد از یک، دو، سه یا چهار انقلاب فرهنگی همه چیز خوب خواهد بود. محافظت شوند. ما باید از نزدیک مراقبت کنیم، نباید هوشیاری خود را از دست بدهیم".۱
مارکس گفت که همه تاریخ عبارتست از تغییر شکل مداوم ماهیت انسان ،آیا مائو جز این می‌گوید که حتی بعد از سرنگونی حاکمیت طبقاتی، وظیفه مثبت تغییر شکل ماهیت انسان هرگز تمام نمی‌شود؟



ساختمان سوسیالیستی و مبارزه طبقاتی در زمینه اقتصادی- نقد نظریه تجدیدنظرطلبان اقتصادی، سان یه- فانگ، به وسیله گروه نویسندگان کمیته انقلابی ایالت کبرین ، پکن ریویو، آوریل ۱۹۷۰ ص ۹ .
۱ اقتباس از لوموند هفتگی ، ۱۳ ژانویه ۱۹۷۱ ، ص ۸.
۱ آثار منتخب ، جلد چهارم ص ۳۷۴ .
۱ اقتباس از فصل نتیجه‌گیری کتاب ژان دوبیه تحت عنوان "تاریخ انقلاب فرهنگی پرولتاریایی چین" پاریس : ماسپرو ۱۹۷۰.


نشر بیدار


ده تز درباره ی مارکسیزم امروز

| 0 نظر
برگردان: کاوه بویریkorsch.jpeg


۱.امروزه دیگر پرسیدن این که تا چه حد آموزش های مارکس و انگلس از جهت نظری، قابل قبول و از جهت عملی، قابل اجرا هستند بی معنی است.

۲. امروزه تمامی تلاش ها برای برقراری دوباره ی مارکسیزم به عنوان یک کل، در کارکرد اصلی خود به مَثابه ی  نظریه ی انقلاب اجتماعی طبقات کارگر، اتوپیا هایی ارتجاعی اند.

۳ . جنبه هایی مهم از آموزش های مارکسی در کارکردِ متغیر خود و به کارگیری آن در موقعیت های متفاوت - با وجود اساس دو پهلوی آن - هم چنان کارآیی خود را حفظ کرده اند. هم چنین نیروی محرکه ی حاصل از پراکسیس جنبش کارگری مارکسیست قدیمی، اخیرا به مبارزات عملی افراد و طبقات پیوند خورده است.

۴. نخستین گام در برقراری دوباره ی یک نظریه و عمل انقلابی در برگیرنده ی گسست ازآن مارکسیسمی است که داعیه ی در انحصار داشتن ابتکار انقلابی و نیزهدایت نظری و عملی را دارد.

۵ . امروزه مارکس تنها یکی از پیام آوران، بنیان گذاران و توسعه دهنده گان جنبش اجتماعی طبقه ی کارگر است. سوسیالیست های به اصطلاح یوتوپیایی از توماس مور تا به امروز، کم اهمیت تر نیستند. رقبای بزرگ مارکس هم چون بلانکی و دشمنان قسم خورده ی وی هم چون پرودُن و باکونین کم اهمیت تر نیستند. در نهایت، روی دادهای امروزی ترهم چون تجدید نظرطلبی آلمانی، سندیکالیزم فرانسوی و بلشویسم روسی کم اهمیت تر نیستند.

۶. به خصوص نکات زیر برای مارکسیسزم تعیین کننده اند :
الف) وابسته گی آن به شرایط عقب مانده ی اقتصادی و سیاسی آلمان و تمامی دیگر کشورهای اروپای مرکزی و شرقی که ناگزیر با آن در ارتباط بود.
ب) پای بندی نامشروط آن به اشکال سیاسی انقلاب بورژوایی
پ) پذیرش نا مشروط شرایط اقتصادی انگلستان به عنوان الگویی برای گسترش آینده ی همه ی کشورها و به عنوان پیش شرط های گذار به سوسیالیزم
که بدان باید افزود:
ت) پی آمد های تلاش های یاس آور و متناقض برای گسست از این شرایط

۷. نتایج این شرایط عبارتند از:
الف) برآورد بیش از حد دولت به عنوان ابزارقاطع انقلاب اجتماعی
ب) یکی کردن رمز آلود گسترش اقتصاد سرمایه داری با انقلاب اجتماعی طبقه ی کارگر
پ) گسترش ابهام آمیزمتعاقب این شکل اولیه ی نظریه ی مارکسی ِ انقلاب با پیوند زدن تصنعی آن با یک نظریه ی کمونیستی انقلاب در دو مرحله : این نظریه ،که از سویی علیه بلانکی و از سوی دیگر علیه باکونین هدایت شده بود، رهایی واقعی طبقه ی کارگر را از جنبش حاضر دور کرده، آن را به آینده ای نامعین حواله می کرد.

۸. این جاست که می باید پیش رفت لنینی یا بلشویکی را مطرح کرد: و مارکسیزم در این شکل به روسیه و آسیا انتقال یافت. از آن طریق مارکسیزم تغییر یافت: از یک نظریه ی انقلابی به یک ایده ئولوژی تبدیل شد. این ایده ئولوژی به خاطر اهداف گوناگونی مورد استفاده قرار گرفت.

۹. از این نقطه نظر است که باید درباره ی دو انقلاب روسی ِ۱۹۱۷ و ۱۹۲۸ با روحیه ای انتقادی قضاوت شود و از این نقطه نظر است که امروزه رفتار صورت گرفته به وسیله ی مارکسیزم در آسیا و در مقیاس جهانی می باید معین شود.

۱۰. کنترل کارگران بر تولید زنده گی هایشان از تصاحب موقعیت ها در بازار جهانی و بین المللی که به وسیله ی رقابتِ به اصطلاحْ آزاد و خودْ ویران گرِ صاحبان انحصاری وسایل تولیدْ وانهاده شده باشد به دست نمی آید.این کنترل تنها می تواند از مداخله ی برنامه ریزی شده ی کلیه ی طبقات امروزین - که از آن تولید ی که امروزه از هرطریق گرایش به تنظیم شدن در یک شکل انحصاری و برنامه ریزی شده دارد - ناشی شود.

زندگی و مبارزه

| 0 نظر

 

۱۹۰۴-۱۹۸۱

mattick-paul.jpgپل ماتیک در سال ۱۹۰۴ در منطقه پومرن در آلمان متولد شد و در برلین تحت سرپرستی والدینی با آگاهی طبقاتی رشد کرد. او فعالیت سیاسی اش را بسیار زود شروع کرد و بنقد در سن ۱۴ سالگی عضو سازمان جوانان سوسیالیستِ آزادِ (Freie Sozialistische Jugend) اسپارتاکیست شده بود. سپس در همین سن در سال ۱۹۱۸ بعنوان کارگرِ آموزشیِ ماشین سازی در شرکت زیمنس شروع به کار کرد و در همانجا نیز در طی انقلاب بعنوان نماینده کارآموزان در شورای کارگرانِ شرکت انتخاب شد.

 ماتیک با شرکت فعال در عملیات انقلابی گوناگون در انقلاب ۱۹۱۸ آلمان، دستگیر شدن های متعدد و تهدید به قتل، و هم راستا با چپ و گرایشِ اپوزیسیونِ کمونیست های آلمان رادیکالیزه شد. پس از انشعاب حزب کمونیست آلمان KPD (اسپارتاکوس) در هایدلبرگ و شکل گیری حزب کارگران کمونیست آلمان KAPD در بهار ۱۹۲۰، به KAPD پیوست و در سازمان جوانان این حزب فعال شد و برای نشریه اش قلم زد.

در سال ۱۹۲۱، درسن ۱۷ سالگی، برای مدتی چند برای پیدا کردنِ کار به کلن نقل مکان کرد تا اینکه اعتصابات، شورش ها و دستگیری‌های جدید، هر امید و چشم اندازی برای پیدا کردن کار را از بین برد. در همین شهر بمثابه یک سازمانده و آژیتاتورِِ KAPD  و AAU  فعالیت می کرد، و با فعالین دیگری از جمله با  یان اپل Jan Appel آشنا شد، و این آشنائی بعدها به همکاری توسعه یافت و سال ها ادامه داشت. در عین حال در همینجا با روشنفکرانی که درAAUE  کار می کردند و قلم می زدند، مانند اتو روله Otto Rühle، ارتباط برقرار کرد.

ماتیک با افت مبارزه رادیکال توده ها و امیدهای انقلابی --بخصوص پس از سال ۱۹۲۳-- بعد از سال‌ها بیکاری، در ۱۹۲۶ به ایالات متحده مهاجرت کرد، اما همچنان ارتباطاتش را با KAPD و AAU در آلمان حفظ نمود.

در ایالات متحده ماتیک مطالعات سیستماتیک‌تری را، بیش از همه در رابطه با مارکس، به پیش برد. علاوه بر این، انتشار کارِ پایه‌ای هنریک گروسمان تحت عنوان «قانون انباشت و فروپاشی سیستم سرمایه‌داری»[۱] نقشی اساسی برای ماتیک ایفا کرد، زیرا گروسمان با این اثر، تئوری انباشت مارکس که کاملا فراموش شده بود را دوباره به مرکز مباحثات جنبش کارگری آورد. «نقد اقتصاد سیاسی» برای ماتیک نه موضوعی صرفاً اقتصادی، بلکه مساله ای بود که عمدتاً در ارتباط مستقیم با تجربه انقلابی خودش مطرح بود. از این هنگام به بعد او روی تئوری توسعه سرمایه داری مارکس و منطق درونی تضادهای این سیستم که بطور ناگزیری به بحران‌ها منجر می گردند، بمثابه اساس تمام اندیشه‌های سیاسی درون جنبش کارگران به کار پرداخت.
در اواخر دهه ۱۹۲۰ ماتیک به شیکاگو نقل مکان نمود و در آنجا ابتدا کوشش کرد تا سازمان های گوناگون کارگری را متحد کند. در سال ۱۹۳۱ کوشید تا «روزنامه کارگر شیکاگو» (Chicagoer Arbeiterzeitung)، را احیا کند که موفق نشد. این روزنامه‌ای بود با فرازو نشیب‌های سنتی که زمانی نیز از جمله توسط ژوزف دیتسگن[۲] ویراستاری می شد. در همین سال ها برای یک دوره به «کارگران صنعتی جهان» ([۳]( IWW که تنها سازمان اتحادیه ای انقلابی موجود در آمریکا بود پیوست. برغم وجود تفاوت های بخش‌های مختلف و متفاوتِ در اتحادیه، اما این اتحادیه قصد داشت تمام کارگران را در یک اتحادیه بزرگ جمع کند تا بتوان اعتصاب عمومی را جهت سرنگونی سرمایه داری تدارک دید. اما دوران طلائی اعتصابات مبارزه جویانِ وابلی[۴] نقداً در اوایل دهه ۱۹۳۰ بپایان رسیده بود، و تنها خیزش مجدد جنبش بیکاران بود که باعث رشد کوتاه مدت منطقه ای IWW شد. در سال ۱۹۳۳ پل ماتیک با ارائه پیش نویس برنامه ای برای IWW سعی کرد تا به وابلی ها شالوده «مارکسیستی» محکم تری بر اساس تئوری گروسمان بدهد. با این وجود، این کار به وضعیت سازمان بهبود نبخشید.
پس از تلاش‌های بی‌ثمری در جهت اثرگذاری از بیرون بر روی حزب متحد کارگران لنینیست سرانجام ماتیک در ۱۹۳۴ به همراه تنی چند از دوستانش ازIWW  و تعدادی از اخراج شدگان از حزب متحد کارگران گروه کمونیست شورائی خودش را تشکیل داد. گروه اخیر نشریه‌ای تحت عنوان «نوشتارهای شورائی بین المللی» با سردبیری ماتیک منتشر می‌کرد که در طی دهه ۱۹۳۰ همسان نشریه «نوشتارهای شورائی» (Rätekorrespondenz) وابسته به «گروه کمونیست‌های بین‌الملل» (GIC) هلندی محسوب می‌شد. محتویات این نشریه شامل ترجمه انگلیسی مقالات و مباحثات اروپایی و نیز تحلیل‌های اقتصادی و انتقادی سیاسی در رابطه با مسائل جاری در آمریکا و دیگر نقاط جهان بود. این گروه تماس های نزدیکی با باقی مانده های گروه های کوچکِ  کمونیستِ چپِ آلمانی و هلندی (یان اّپل و پانه کوک) برقرار و حفظ کرد.

ماتیک بغیر از کارِ خودش در کارخانه، نه فقط بخش بیشترِ بازبینی، ویراستاری و کارهای تکنیکی نشریه را انجام می داد، بلکه نویسنده بخش مهمی از نوشته های آن نشریه نیز بود. از میان معدود کسانی که مایل به ارائه منظم مقالات بودند، می توان از کارل کُرش نام برد. ماتیک با وی در سال ۱۹۳۵ در ارتباط قرار گرفت و برای سال های زیادی پس از مهاجرت کُرش به آمریکا در سال ۱۹۳۶ بعنوان یک دوست شخصی همچنان باقی ماند.

از آنجا که «کمونیسم شورائی» اروپایی زیر زمینی شد و از سال های ۱۹۳۵ به بعد رسماً «ناپدید» شدند، ماتیک نامِ نشریه را از سال ۱۹۳۸ به «مارکسیسم زنده» (Living Marxism) و پس از ۱۹۴۲ به «نوشتارهای نوین»  (New Essays) تغییر داد.

ماتیک از طریق کارل کُرش و هنریک گروسمان با «موسسه تحقیقاتی» هورکهایمر[۵] (که بعدها بعنوان «مکتب فرانکفورت» معروف شد) نیز ارتباطاتی داشت. در سال ۱۹۳۶ مطالعات جامعه شناسانه وسیعی در ارتباط با جنبش بیکاران آمریکائی برشته تحریر درآورد و برای این موسسه ارسال داشت. این نوشته تا انتشارش در سال ۱۹۶۹ در بایگانی انستیتو خاک خورد که بعد انتشارات «نقد نوین» آنرا منتشر کرد.
پس از شرکت آمریکا در جنگ جهانی دوم و پیامدش یعنی تعقیب و سرکوب تمام روشنفکران منقد، چپ در آمریکا توسط مک‌آرتیسم تصفیه و نابود شد. ماتیک در اوایل سال های ۱۹۵۰ در مناطق روستائی گوشه گیر شد. در اینجا توانست با کارهای گه‌گداری و نیز فعالیت اش بعنوان نویسنده به بقا خود ادامه دهد. در دوره پس از جنگ، او (مانند دیگران) فعالیت‌های کوچک، محدود و هرازگاهی داشت، مانند نوشتن مقالات کوتاه برای گاهنامه های گوناگون. 

از سال های ۱۹۴۰ تا اواخر دهه ۱۹۵۰  ماتیک به مطالعه کینز پرداخت و یک رشته دست نوشته و مقالات انتقادی علیه تئوری و عملکرد کینزی نوشت. در این نوشته‌ها، تئوری‌های مارکس و گروسمان در رابطه با توسعه سرمایه‌داری برای شناخت نقادانه از پدیده ها و مظاهر جدید سرمایه داری را گسترش داد.

با تغییرات عمومی در صحنه سیاسی و عروج مجدد افکار انتقادی در سال‌های ۱۹۶۰، ماتیک این کار را حتی پیشتر برد. یکی از این کارهایش کتاب «مارکس و کینز، محدوده‌های اقتصاد مختلط» (۱۹۶۹)[۶] است که به زبان‌های متعددی ترجمه و منتشر شد و نفوذ زیادی بر جنبش دانشجوئی پسا-۶۸ داشت. کارِ مهم دیگرش در همین دوره کتاب « نقدِ هربرت مارکوزه -انسان یک بعدی در جامعه طبقاتی»[۷] بود. در این کتاب، این تز را که پرولتاریا (آنچنانکه مارکس می‌فهمید) در جامعه‌ی پیشرفته‌ی سرمایه‌داری به یک «مفهوم اسطوره ای» تبدیل شده است، با قدرت مردود شمرد. با وجودی که با تحلیلِ نقادانه ایدئولوژی حاکم از سوی مارکوزه موافق بود، نشان داد که تئوری یک بعدی بودن، خود تنها بعنوان یک ایدئولوژی وجود دارد. خودِ مارکوزه متعاقباً تائید کرد که نقدِ ماتیک تنها نقدِ جدی ای است که کتابش دریافت داشته است.
تا سال‌های ۱۹۷۰، مقالات قدیم و جدید زیادی از ماتیک به زبان‌های مختلف در نشریات گوناگون به چاپ رسید. در سال تحصیلی ۱۹۷۵-۱۹۷۴ ماتیک بعنوان «پروفسور مهمان» در دانشگاه روسکیلد دانمارک درگیر بود. در اینجا، او نقدِ اقتصاد سیاسی مارکس، و نیز تاریخ جنبش کارگری را تدریس کرد. بعلاوه بعنوان مرجع انتقادی در سمینارهای متعددی به همراه دیگر مهمانان مانند ماکسیمیلیان روبل، ارنست مندل، جوآن رابینسون و دیگران شرکت جست. در سال ۱۹۷۷ سفر تدریسی اش را به دانشگاه شهر مکزیک به پایان رساند. در آلمان اما فقط دو بار، در سال ۱۹۷۱ در برلین و ۱۹۷۵ در هانوفر سخنرانی کرد.

پل ماتیک در آخرین سال های حیاتش موفق شد شنوندگانی در میان نسل جدید برای دیدگاه هایش بیابد. در سال ۱۹۷۸ مجموعه نسبتاً بزرگی از مقاله های منتخب در طی ۴۰ سال از حیات سیاسی اش تحت عنوان «کمونیسمِ ضد بلشویک» منتشر شد.

پل ماتیک در ماه فوریه ۱۹۸۱ در حالی که تقریباً دستنویس کتاب دیگرش را به پایان رسانده بود درگذشت. این دستنوشته‌ها بعد توسط پسرش تحت عنوان «مارکسیسم آخرین پناهگاه بورژوازی؟» منتشر شد.

برگرفته شده از:

- بیوگرافی مَتیک



[۱] (۱۹۲۹) Das Akkumulations - und Zusammenbruchsgesetz des Kapitalistischen Systems Henryk Grossmann:

 Joseph Dietzgen[۲] کارگر و فیلسوف آلمانی که مارکس از وی بعنوان "فیلسوف طبقه کارگر" نام می برد.

 [۳] ( Industrial Workers of the World ( IWW این اتحادیة کارگری در سال ۱۹۰۵ در شهر شیکاگر در آمریکا تاسیس شد.

 Woobly [۴] ووبلی نامی است که در عموم به اعضا IWW اطلاق می شد و هنوز نیز گاهی می شود.

 Institut fur Sozialforschung [۵] , ماکس هورکهایمر از معروفترین جامعه شناسان و "پدر" مکتب فرانکفورت.     

 Marx and Keynes. The Limits of Mixed Economy  [۶]

 Critique of Herbert Marcuse - The one-dimensional man in class society  [۷]

 

کنفراس بیست کشور صنعتی جنگ در دو جبهه

| 0 نظر
A0947811.jpgچهارمین کنفراس بیست کشور صنعتی، که اقتصادهایشان در مجموع هشتادوپنج درصد کل تولید ناخالص جهان را تشکیل می دهد، در سئول پایتخت کره جنوبی روز جمعه کار خود را پایان داد. این همایش که از سال ۲۰۰۸  تا کنون چهار اجلاس تشکیل داده است   بتدریج جایگزین کنفراس هفت و یا هشت کشور صنعتی(۱) می شود. کارکرد این همایش تلاش مشترک قدرتهای اصلی سرمایه داری ( به همراه مراکز مهم پیرامونی) سرمایه داری برای مقابله  با بحران کنونی نظام سرمایه داری می باشد. تردیدی نیست که بحران جاری نظام سرمایه داری، که از سپتامبر ۲۰۰۸ سرباز کرد،عمیق ترین و گسترده ترین بحرانی است که نظام سرمایه داری در تمامی طول موجودیت خود تجربه کرده است. این بحران بحرانی است ساختاری و جهانی  که از بحران مسکن در آمریکا شروع و نظام بانکی و مالی سرمایه داری را به آستان فروپاشی سوق داده و آن گاه  بسرعت از بخش مالی به همه بخش های" اقتصاد واقعی" گسترش یافت. رکود، کاهش تقاضای موثر، ورشکستگی بنگاه های تولیدی و خدماتی، افزایش جهش آسای بیکاری  .... علائم گسترش بحران به همه بخش های " اقتصاد واقعی" بود.بیست قدرت سرمایه داری جهانی دریک اقدام ضربتی، و در همکاری و هماهنگی با هم، قریب چهارده تریلیون دلار( هر تریلیون برابر است با هزار میلیارد دلار) پول برای بازسازی نظام بانکی و مالی تزریق کردند و بدین ترتیب علائم زندگی را دوباره به پیکر در حال احتضارنظام مالی سرمایه جهانی بازگرداندند. علیرغم بازسازی بخش مالی و بانکی احیاء اقتصاد واقعی بسیار کند و شکننده است. کانون های بحران زای جدیدی در اقتصاد آمریکا،اتحادیه اروپا و سایربخشهای اقتصاد جهانی سرباز کرده است که هریک می تواند در صورت عدم مهار تعادل لرزان کنونی را بهم زده و بحران را با شدت و گستره  بیشتر و عمیق تر به صحنه بازگرداند. بهبود بسیار کند اقتصاد آمریکا( که بزرگترین اقتصاد و بازار جهان است)، اقتصادهای بدهکارو درآستانه ورشکستگی در اتحادیه اروپا( مانند یونان، پرتقال، ایرلند، اسپانیا، ایتالیا)(۲)، جنگ تجاری از طریق کاهش نرخ برابری ارزها میان قدرت های اصلی سرمایه داری جهانی مانند آمریکا،چین، ژاپن، کره جنوبی، آلمان ...از جمله حفره هائی است که می تواند در متن کنونی اقتصاد جهانی مجددا"  به سقوط آزاداقتصادی بیانجامد.
 
جنگ ارزی، کانون کشمکش های کنفراس سئول
 
موضوع اصلی کنفراس ۲۰ کشور صنعتی که اکنون در سئول جریان دارد جنگ ارزی است که خصلت بسیار حاد یافته است. دو طرف اصلی این جنگ آمریکا و چین هستند که اقتصادهایشان هر یک به نوبه خود نقش تعیین کننده ای در اقتصادی جهانی ایفاء می نماید و بنابراین نرخ برابری ارزهای آنها می تواند تاثیرات تعیین کننده ای بر روی اقتصاد کشورهای دیگربر جای بگذارد.
دولت آمریکا حکومت چین را متهم می کند که به طور مصنوعی یوان، ارز این کشور را، پائین نگهداشته است. پائین بودن نرخ برابری یوان در برابر دلار موجب ارزانی کالاهای چینی در مقایسه با تولیدات کشورهای دیگر و از جمله کالاهای آمریکا گشته وبدین ترتیب کسری موازنه تجاری آمریکا دربرابر چین را افزایش می دهد. اما دولت امریکا به نوبه خود در مظان همین اتهام قرار دارد. اوباما تصمیم گرفته است با چاپ ۶۰۰ میلیارد دلار پول، و ترزیق آن به اقتصاد آمریکا، تحرکی برای خروج از رکود اقتصاد آمریکا، که بهبود آن بشدت کند است، به وجود آورد. سرریز کردن دلار به اقتصاد جهانی موجب کاهش نرخ برابری دلار و افزایش قدرت رقابتی صادرات آمریکائی در برابر رقبای خود می  شود. ژاپن(۳) و کره جنوبی، که خود از صادرکنندگان بزرگ در سطح جهان هستند، برای خنثی کردن ارزان شدن دلار از  طریق بانک های مرکزی خود مبالغ عظیمی دلار خریداری کرده اند برای آن که  صادراتشان از سوی بنگاه های امریکائی مورد تهدید قرار نگیرد.  برزیل و سایر کشورهای حاشیه ای، در کنفراس ۲۰ کشور صنعتی، نیز به نوبه خود اعلام کرده اند که دولت آمریکا از طریق چاپ دلار و پائین آوردن مصنوعی برابری دلار در برابر سایر ارزها، ذخائر ارزی کشورهای در حال توسعه و جهان حاشیه را خشکانده وآنها را در برابر فشارهای بحران اقتصادی جاری نظام سرمایه داری بی دفاع می سازد.آنها از این سیاست آمریکا را همچون صدور یک سونامی ویرانگر در اقتصادهای کشورهای در حال توسعه و حاشیه ارزیابی می کنند.
 پس از جنگ جهانی دوم دلار به ارز جهانی بلامنازع و منبع ذخیره ارزی کشورهای دیگر مبدل شد. نظام پولی" برتن وودز" که پس از جنگ جهانی دوم بوجود  آمد و ارزهای اصلی نظام سرمایه داری را با نرخ برابری ثابت در برابردلار تنظیم می کرد قادر بود  ثبات پولی را در سطح مراکز اصلی سرمایه داری حفظ کند .دولت آمریکا در  سال ،۱۹۷۵ با پیدایش اولین نشانه های موج بزرگ بحران پس از جنگ جهانی دوم، این نظام را برهم زد و از آن پس به ثبات نسبی دربازارهای ارز خاتمه یافت. اما دلار اقتدار خود را به مثابه ارز و ذخیره اصلی ارزی جهانی، در عین حال نشانه هژمونی جهانی اقتصادی آمریکا بود، همچنان حفظ کرد. این امر به دولت آمریکا اجازه می داد که در صورت لزوم با چاپ دلار مشکلات اقتصادی خود را در دوره های گوناگون حل و فصل نمود و لگدهای بحران هایش  را از  طریق نوسانات دلار به دیگران منتقل سازد.
 
هر دوره بحران در نظام سرمایه داری دوره تحمیل هزینه بحران به اردوی کار و زحمت از یک سو و در عین حال دوره  تشدید اختلافات درباره شیوه های خروج از بحران میان طبقه سرمایه دار، تلاش برای صدور بحران به گروه بندی های رقیب ، هم در سطح ملی و هم در سطح بین المللی، از سوی دیگر می باشد. تجارب جنگ جهانی اول و دوم به سرمایه انحصاری در سطح جهانی آموخته است که همواره میان جبهه اصلی( اشتراک در تحمیل بحران به طبقه کارگر و عموم مردم) وجبهه فرعی ( اختلاف میان قدرت های سرمایه داری در سطح جهانی) تفاوت نهاده وجبهه فرعی را به جبهه اصلی مبدل نسازد.
 
  قدرت های سرمایه داری پس از مهار سقوط بخش مالی و بازسازی آن،  اقدام به سرریز کردن هزینه بحران بر اکثریت شهروندان جوامع شان یعنی کارگران و زحمتکشان کرده اند. در اکثر کشورهای سرمایه داری پیشرفته سیاست بسیار شدید ریاضت اقتصادی در دستور کار دولت ها قرار دارد. سیاستی که تمامی دست آوردهائی را که جنبش کارگری در قرن بیستم به آنها دست یافته در معرض تهدید قرار می دهد. تهاجم تمام عیار سرمایه درعرصه های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و  طبقاتی مقاومت کارگران، جوانان، زنان، بازنشستگان را که در خط مقدم این تعرض قراردارند برانگیخته است . فرانسه، یونان، ایتالیا، اسپانیا، رومانی و اخیرا" انگلیس نیز شاهد انکشاف هرچه بیشتر این چالش هاست. 
 
 اما این جنگ جبهه  دومی نیز دارد و آن تلاش در انتقال هر چه بیشتربحران به رقبا و کاهش از دامنه بحران در اقتصاد خودی می باشد.  جنگ میان قدرت های جهانی خود را به صورت جنگ های تجاری یا جنگ های ارزی نشان می دهد که حل و فصل آنها موضوع مرکزی کنفراس سئول بود .اما آیا کنفراس سئول توانست به این جنگ پایان داده و از طریق سازش به آتش بس دست یابد؟ واقعیت این است که کنفراس سئول بدون هیچ نتیجه عملی به کار خود پایان داد. اختلافات میان دولت آمریکا و کشورهائی که دارای مازادهای عظیم صادراتی هستند و همچنین اختلافات دولت آمریکا با دولت های در حال توسعه مانند برزیل در مورد نحوه تنظیم رابطه ارز و مازاد تجاری به هیچ نوع سازش عملی روشن و قابل اتکاء، جز یک سلسله توصیه ها و قول وقرارهائی نمایشی، نیانجامید.دربیانه نهائی سران ۲۰ کشور مجموعه ای از توصیه ها مطرح شده است که هیچ نوع ضمانت اجرائی ندارد از جمله اجتناب از کاهش مصنوعی برابری ارز از ارزش واقعی آن در بازار( که قصد دولت چین است)، کاهش مازاد تجاری به زیر چهار درصد از تولید ناخالص ملی( طرف این توصیه چین، آلمان، ژاپن و... هستند)،اجتناب از چاپ و سرریز کردن  یک جانبه منابع عظیم پول به اقتصاد( انتقاد غیرصریح از امریکا) ، تقویت ذخایر بانک های سرمایه گذاری برای مقابله با بحران های مالی( اکنون میزان ذخائر این بانک ها تنها کفاف پرداخت های دو روز تعهدات آنها را می دهد و نه بیشتر) و ...در مورد مهار انحصارات مالی که بازیگران اصلی بورس بازی در اقتصاد کازینوئی سرمایه داری هستند هیچ گونه  نتیجه  و توافق روشنی حاصل نشد.(۴) بدین ترتیب  بزرگ ترین برندگان کنفراس های ۲۰ کشور صنعتی سرمایه مالی و انگلی است که نه تنها با تزریق منابع مالی کلان بازسازی شده است(۵) بلکه با موج جدید در هم شکستن نظام تامین اجتماعی عرصه های جدیدی برای سوداندوزی های عظیم در برابرش گشوده شده است. فاش گوئی در باره خصلت انگلی نظام موجود تنها ادعای ما منقدان نظام سرمایه داری نیست." جان استیگ لیتس"(برنده جایزه نوبل اقتصاد) می گوید "  باید بانکداران را به گوشه زندان بیاندازیم و گرنه اقتصاد نمی تواند دوباره سرپایش بیایستد... ویلیام بلاک و جیمز گالبرایت از سرشناس ترین اقتصادادنان آمریکائی نیز  متعقدند  که " نمی توان به بحران پایان داد مگر آن که این جنایتکاران متقلب را به زندان افکند"...." جرج اکرلوف" اقتصاد دان برنده جایزه نوبل نیز می گوید "بجای تنبیه این جنایتکاران یقه سفید  ما آنها را نجات داده ایم و بدین ترتیب انگیره های باز هم بیشتری برای تخریب اقتصاد در آینده فراهم ساخته ایم"!(۶)
 
جنگ واقعی اما در جبهه اصلی علیه تعرض سرمایه  برای تحمیل هزینه بحران به کارگران و زحمتکشان ادامه دارد. در هفته گذشته با اعتراضات گسترده دانش جویان انگلیس، و اعلام یک روز اعتراض ملی توسط آنها، این کشور نیز به صف کشورهائی پیوست که در آن مقاومت در برابر تعرض سرمایه با مقاومت توامند توده ای مواجه می شود. در فرانسه اتحادیه های کارگری فراخوانی برای روز ۲۳ نوامبر ، به عنوان نهمین اقدام بزرگ توده ای وسراسری، علیه قانون بازنشتسگی جدید منتشر کرده اند. ائتلافی به اسم" ما حاضر نیستیم هزینه بحران شما را بپردازیم" متشکل از شصت تشکل در آلمان فراخوانی برای یک اقدام عمومی در ۲۶ نوامبر( قرار است در این روز پارلمان آلمان برنامه ریاضت ا قتصادی این کشور را تصویب کند) صادر کرده اند. اتحادیه های کارگری در کشورهای مانند ایتالیا، یونان، رومانی و ... در تدارک اعتراضات جدید هستند.تعرض سرمایه را، تنها از یک طریق، از طریق وارد کردن هر چه بیشتر نیرو به صحنه پیکار طبقاتی می توان خنثی کرد!
 
 روبن مارکاریان
شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۹  برابر با ۱۳ نوامبر ۲۰۱۰
***************************************************************************
(۱)- هفت کشور صنعتی شامل آمریکا، آلمان، ژاپن، فرانسه، انگلستان، کانادا،ایتالیا بودند که پس از فروپاشی شوروی روسیه نیز به عنوان ناظر به آنها اضافه شد.
(۲)- خطر ورشکستگی اکنون اقتصاد ایرلند را نیز به طور جدی تهدید می کند.
(۳)- ورود مقادیر زیاد دلار به بازار ارزش ین در برابر دلار سه درصدکاهش داده  است.
(۴)- جز اولین کنفراس ۲۰ کشور صنعتی که در اوج بحران در سال ۲۰۰۸ برگزار شد و توانست اقدامات ضربتی برای نجات نظام در حال فروپاشی سرمایه داری را هماهنگ کند سه کنفراس بخاطر رقابت های درونی به هیچ نتیجه محسوسی دست نیافته است.
(۵)- هم اکنون بخش مالی  ذخائر عظیمی برای فعالیت های انگلی در اختیار دارد که عبارتند از  سودهای عظیم انحصارات چندملیتی که مفر سرمایه گذاری در اقتصاد واقعی ندارد، تریلیون ها دلاری که از همه انواع بورس بازی به دست آمده و بالاخره چاپ اسکناس و باصطلاح پول ارزانی که روانه بازار می شود. کنفراس تورنتو ۲۰ کشور صنعتی نشان داد که دولت های اصلی و حاشیه سرمایه داری خود مباشر سرمایه مالی بوده و قادر به هیچ اقدام جدی برای مهار غولی که اکنون با قدرت بیشتری از شیشه خارج می شود نیستند.
(۶)-مراجعه کنید به منبع زیر:
http://www.businessinsider.com/

از میدان «ناسیون» پاریس تا مقابل مجلس شورای اسلامی!

| 0 نظر
j-f.jpgماه گذشته، وقتی که زنان و مردان بازنشسته ایرانی و کارگران و کارمندان با سابقه، بر صفحه تلویزیون خود با تصاویر اعتراضات و درگیری های خیابانی در سراسر فرانسه علیه تغییر قوانین بازنشستگی در آن کشور روبرو شدند، آه حسرت کشیدند. تهاجم دولت سرمایه داری فرانسه به سطح معیشت و رفاه و دستمزد مردم با عکس العمل سریع و گسترده میلیون ها نفر روبرو شد. علاوه بر توده کارگران شاغل و کارکنان بخش های مختلف خدماتی و اداری، جوانان دانشجو و دانش آموز نیز با اعتصاب و درگیری رادیکال با پلیس به این جنبش پیوستند. آنان با حرکت خود اعلام کردند که از آینده ای که نظام سرمایه داری امپریالیستی برایشان در نظر گرفته ناخرسندند. موج نارضایتی خودجوش میلیون ها فرانسوی که بسیاری شان را نمی توان فعال و حتی هوادار متشکل و متعصب احزاب و سندیکاهای سنتی رسمی به حساب آورد، زنگ هشدار را برای هیئت حاکمه این کشور و مشخصا دولت سارکوزی به صدا در آورد. به این معنی که اعتراضات اجتماعی و سیاسی، در دوره تشدید بحران و رکود و بیکاری می تواند بسیار ناگهانی تر و گسترده تر و ادامه دارتر از آنچه حاکمان انتظارش را دارند، رخ بدهد و به کنترل و سلطه جا افتاده و سیستماتیک ایدئولوژیک و سیاسی بورژوازی بر جامعه ضربه وارد کند. یکی از درس های جنبش اخیر در فرانسه این بود که اگر چه هیئت حاکمه تلاش می کند سیاست های خود را در محدوده قوانین و روش های دمکراسی بورژوایی جلو ببرد، اما زمانی که با مانع جدی در راه اجرای برنامه های تعیین کننده خود روبرو می شود و خطر شل شدن بندهای کنترل و سلطه اش بر توده ها را حس می کند، هیچ ابایی ندارد که از وسائل و روش های «غیر معمول» و «توطئه جویانه» برای تامین منافع خود استفاده کند. همان طور که دیدیم، دمکراسی بورژوا امپریالیستی فرانسه نه فقط در اعزام ارتش به پالایشگاه های اشغال شده توسط کارگران اعتصابی و محاصره و تهدید معترضان، و سرکوب خشن جوانان در خیابان ها تردید نکرد، بلکه حتی یک لحظه هم از بمباران تبلیغاتی و دروغ پراکنی در مورد اعتراضات مردمی و  در مورد اهداف و نتایج رفرم بازنشستگی دست نکشید.
اما نمی توان از جنبش جاری در فرانسه صحبت کرد و از نقش رهبری اتحادیه های کارگری و احزاب چپ بورژوایی (به اصطلاح سوسیالیست ها و کمونیست ها) در آن چیزی نگفت. چندین دهه است که کار اصلی این نهادها، سمت و سو دادن و قالب بندی کردن ناخرسندی و اعتراض و مبارزه کارگران و مزدبگیران در چارچوب حفظ نظام سرمایه داری امپریالیستی حاکم است. این اتحادیه ها و احزاب چپ رسمی در عین حال که سطحی از اعتراض و خواسته های اقتصادی و رفاهی بخش های از کارگران را بازتاب می دهند، مراقب اند که بینش و روش های انقلابی و رادیکال در بین توده های استثمار شده نطفه نبندد. این ها حتی در مواردی که فراخوان اعتصابات گسترده و فلج کننده را می دهند، و در جلسات چانه زنی با دولت بر سر چند خواسته مشخص پافشاری می کنند، اما کاملا آماده اند که در برابر کسب امتیازات سیاسی معین برای خود، یا با مشاهده گسترش حرکات رادیکال و خارج از کنترل از جانب مردم، پای سازش بروند و جامعه را به آشتی و مسالمت دعوت کنند. کاهش تدریجی تعداد شرکت کنندگان در تظاهرات و اعتصاب، به خانه برگشتن توده های میلیونی، «امید بستن» مجدد آنان به حک و اصلاح در قوانین و طرح های تصویب شده ضد مردمی، و یا نومید شدن از پافشاری و سرسختی در میدان مبارزه، به میزان بسیار زیادی نتیجه عمل اتحادیه ها و احزاب چپ بورژوایی است. می گوییم «به میزان بسیار زیاد»، چرا که بینش و روش های مسالمت جویانه و رفرمیستی، بازتاب موقعیت و منافع بخش های از کارکنان و کارگران یقه سفیدی که از رفاه و ثبات شغلی نسبی برخوردارند هم هست. یعنی مسالمت جویی و ضدیت با جنبش انقلابی در مورد اینان، یک سیاست وارداتی نیست که از جانب احزاب و سندیکاهای رسمی و قانونی تحمیل شده باشد. با وجود همه این ها، اعتراض به اصلاح در قوانین فرانسه که سن بازنشسته شدن را از ۶۰ سال به ۶۲ سال افزایش می دهد، عمدتا حرکت یقه سفیدها نبود. بلکه این توده های میلیونی ضربه خورده از بحران اقتصادی و عصبانی از فریبکاری و قلدری دولت سارکوزی، بودند که ستون فقرات و نیروی اصلی اعتراض و درگیری های خیابانی را تشکیل می دادند. سطح معینی از آگاهی نسبت به حق و حقوق اجتماعی و سیاسی، سطح معینی از تشکل و برخورداری از حق بیان و گرد هم آیی، سطح معینی از تجربه همبستگی میان بخش های مختلف مردم برای تامین یا تحمیل خواسته های معین به هیئت حاکمه، پشتوانه جنبش گسترده و قدرتمند و موثری بود که مشاهده کردیم. همین حد از عکس العمل توده ای باعث شد که دولت تغییرات ناچیزی در قوانین اصلاحی مورد نظرش اعمال کند و البته تغییراتی در لحن و وعده و وعیدهایش هم بدهد.        
ماه گذشته، گروهی از کارگران و مزدبگیران ایران هم بودند که با مشاهده تصاویر اعتراضات و درگیری های خیابانی در سراسر فرانسه، فقط آه حسرت نکشیدند بلکه به شوق آمدند و از آن الهام گرفتند. این درست مصادف شد با به راه افتادن بحث افزایش سن بازنشستگی به میزان ۵ سال در محافل حکومت اسلامی منجمله در مجلس. تحت چنین شرایطی؛ این فکر در ذهن گروهی از مردم می چرخد که چرا ما نتوانیم برای کسب حقوق و تحمیل خواسته های بر حق خود به این دولت استثمارگر و ضد مردمی و مستبد، صدایمان را بلند کنیم؟ این اندیشه و رویکردی ضروری است که نه فقط در مورد این یا آن خواسته محدود اقتصادی و رفاهی، بلکه بر سر اهداف و خواسته های بزرگتر و اساسی تر سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، باید اشاعه پیدا کند. نترسیدن و زبان به اعتراض گشودن، یک گام ضروری است. اما پشتوانه این اندیشه و عاملی که می تواند به یک حرکت اعتراضی تداوم ببخشد، کوشش برای کسب آگاهی بیشتر و تشکل پیدا کردن در سطوح مختلف و در عرصه های مختلف حیات جامعه است. جست و جو و تشخیص یک نیروی رهبری کننده انقلابی (یک پیشاهنگ کمونیست واقعی) است که منافع مردم به ویژه توده های محروم و تحت ستم را نمایندگی کند، دورنمای یک دنیای کاملا متفاوت و عاری از هر گونه ستم و استثمار طبقاتی و جنسیتی و ملی و نژادی را در برابر جامعه ترسیم کند، و راه و روش رسیدن به چنین جامعه و دنیایی را بیابد و با اتکاء به نیروی مردم این مسیر را تا رسیدن به هدف، یعنی برقراری سوسیالیسم و سپس حرکت به سوی ایجاد یک جامعه کمونیستی، سنگفرش کند.
شنبه ای که گذشت، ۱۵ آبان ۸۹ از ساعت ۱۰ صبح بازنشستگان تأمین اجتماعی در مقابل مجلس شورای اسلامی تجمع کردند. تظاهر کنندگان که در بینشان هم کارگران بازنشسته دیده می شد و هم کارگران شاغل از تهران، شهرری، اسلامشهر، کرج و قزوین گرد آمده بودند. مطالبات آنان افزایش ۱۵% حقوق سال ۸۹ در مقابل ۶% اعلام شده از طرف دولت بود. خواسته های دیگری نظیر تامین بیمه تکمیلی و لغو مصوبه دولت در مورد انتقال درمان از تأمین اجتماعی به وزارت بهداشت هم مطرح شد. تظاهر کنندگان شعار  دادند و کوشیدند فریادشان را به گوش نمایندگان مجلس برسانند. آنان قطعنامه ای را قرائت کردند و چند نماینده عوامفریب که معمولا در این موارد سر و کله شان پیدا می شود طبق معمول وعده دادند که به خواسته هایشان رسیدگی خواهد شد.* در تمام طول تجمع، نیروی انتظامی و واحدهای ضد شورش گرداگرد معترضان حلقه زده بودند تا آنان را مرعوب کنند. کسانی که در این اعتراض شرکت داشتند از آن رهبری و آگاهی و تشکل ضروری که بالاتر گفتیم بهره مند نبودند. از حمایت و اعلام همبستگی قشرهای دیگر جامعه نیز برخوردار نشدند و چه بسا که خیلی از مردم، حتی خبر اعتراضشان را هم نشنیدند. شاید هم خواسته های شان در مجموعه معضلات و بدبختی های ریز و درشت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی که گریبان توده ها را گرفته، جایگاه چندان برجسته ای نداشته باشد و توجه عموم را به خود جلب نکند. ولی این اعتراض محدود، یک گام و یک نشانه از نوع اعتراض هایی است که به ویژه در مورد مسائل فراگیرتر نظیر گرانی کمر شکن بعد از حذف یارانه ها به راه بیفتد و شمار گسترده ای از مردم را در شکل های مختلف مبارزه منجمله به صورت درگیری های حاد و خونین به میدان بیاورد. مساله ای که همچنان در برابر کمونیست های انقلابی و مبارزان آگاه جنبش های کارگری و اجتماعی قرا دارد، تسریع تلاش برای تامین رهبری و تشکل و آگاهی برای مردم جان به لب رسیده است.   
جمعی از فعالین کارگری
آبان ماه ۸۹
kargaranfa@gmail.com    
jafk۱۳۸۴.blogspot.com

* برای  اطلاع دقیق تر از کم و کیف این اعتراض رجوع کنید به قطعنامه بازنشستگان معترض تامین اجتماعی به آدرس وبلاگ «جافک» در بخش اطلاعیه ها .....  Jafk۱۳۸۴.blogspot.com         
           
 

شورش خیابانی، زنده باد دیکتاتوری پرولتاریا

| 1 نظر
abedreayy.jpg
۱-
باور شخص من بر این اساس است که آنچه تا کنون در ذهن کمتر کسی متبلور شده و اگر هم شده باشد آنگونه که باید و واقعیت را می نمایاند بازگو و فرموله نگردیده است و در یک قیاس از آن طرف که باید تحلیل و رهبری می شد، نشده است تا در دیگر سوی این نوع حرکت که خود نیازمند آسیب شناسی اجتماعی و طبقاتی است در دستان نیروهای راست نگر در جهت فشار از پایین برای اعمال قدرت در بالا  و به قطع به نفع نوک هرم موجود تمام شود.
منظور در این جا جنبش جوانان است و یا آنچه که در ایران صحنه آنرا در نظر می گیریم: خیابان .
اگر مبارزه ی کارگری به معنای لغوی آن و نه طبقه ی متحدالشکل آن در کارخانه عروج می یابد و با عدم وجود نیروی کار در عمل متحدانه کارگران به نفع خود، اعتصاب را سازمان و فرم می دهد و این چیزی نیست جز آنچه که کارگر توانایی آنرا به صورت بالقوه دارد بنا به واقعیت تولید، اما در میان آنان که به لحاظ واقعی در موقعیتی نیستند با چنین المان هایی ولی همچنان در سوی ستمکشین پایینی جامعه قرار می گیرند مبارزه در خیابان به نام شورش شکل می گیرد.
آنگاه که موج تعرض بر سیستم می آید، هرکس با هر آنچه در دست دارد حمله کند به سوی پلیس این زنجیری های نظام سرمایه زیرا پدرانمان به مثابه هم طبقه ای در کارخانه ها چرخ اقتصاد را فلج نموده اند به نفع طبقه کارگر .
موقعیت جنبش جوانان بدین صورت شکل می گیرد که ایشان به لحاظ طبقاتی در طیف های سیاسی مختلف تقسیم می گردند به مانند کارگران و سرمایه داران و خرده سرمایه داران .
اما برای سرمایه داران در قشر جوانان موقعیت برای اعتراض بنیادین باقی نمی ماند زیرا که، به مانند پدران از پهلوی نظام سرمایه داری چه از نوع حکومت سرمایه و چه مشخصاً سرمایه داران در باقی ماندن سیستم سرمایه داری به کلی نفع می برند و در نهایت انواع اکت های سیاسی آنها در زمانی که سرمایه داری حاکمیت را دارد منجر به بهبود شرایط سود و انباشت سرمایه و در ضدیت با کارگران می شود (و در نبود قدرتشان همانا منظور دیکتاتوری پرولتاریاست نه جمهوری سوسیالیستی تعرض ایشان باز هم در نفع طبقه خود یعنی بر ضد طبقه کارگر اما اینبار نه دارای چهره ای اصلاحی که قطعاً به خشن ترین شکل آن می باشد.)
پس ایشان همانگونه که پدرانشان و گاهاً مادرانشان نمی توانند در سیستم اقتصاد سیاسی در مقام اعتراض به معنای تعرض بر آیند ایشان نیز نمی توانند که در سطح خیابانها اعتراض نمایند و یا به عبارتی به نظم موجود تعرض نمایند و آنچه که باید برای ایشان ضروریست اصلاح و حفظ آن است، بله حفظ سیستم به بهای استثمار کارگران .
اما دلیل اصلی آن بدین گون ختم می گردد که اگر دولت یا همان نماینده حاکمین سرمایه دار که منافع ایشان را باید به هر طریق تثبیت نماید خود را صاحب شهر و خیابان می نمایاند پس این شهر از آن آنهاست، یک انسان عاقل هیچ گاه سقف خانه اش را بر سر خود خراب نمی کند به دیوار های آن آسیب نمی رساند مگر اینکه اجاره نشین باشد به قیمت نامنصفانه به لحاظ گوناگون.
اما در همین عرصه ما به ازای کارگران در خیابانها هم حضور می یابند یعنی جوانانی که نه به وسیله فروش مستقیم نیروی کار خود که به نوع استثمار شدن والدینشان امرار معاش می کنند به خیابانها تعرض می نمایند یا هر آنچه که دولت یعنی ماشین تثبیت وضعیت به نفع سرمایه داری به نام خود زده است اینها حکم مستاجرین ناراضی از صاحب خانه را دارند، بدین جهت در شورش های خیابانی می توان نیروهای مبارز در خیابان را به لحاظ طبقاتی تفکیک نمود شورش گرسنگان بربر نه نمود فرهنگ خود که زاده افکار طبقه حاکمه در جهت نفع سرمایه است، پس شورش های خشن نه بازتاب خلاصی فرهنگی که نشان از نابودی فرهنگ (بنا به تعریف مارکس ماهیتاً طبقاتی) است انقلاب در دوره سرمایه داری به وسیله طبقه کارگر نه فرهنگی که در جهت نابودی آن گام بر می دارد .
آنجا که در صحنه  خیابانی از هر دو طبقه درگیر نیرویی حاضر است نهایاتاً در پایان تظاهرات آرام و آغاز شورش شبانه وقتی میزان خشونت بالا می رود به توسط نیروهای فرهنگی (نظامی) با اسباب جنگی و شلیک گلوله  صحنه به خشونت کشیده شده و جوانان معترض دست به اعمال خرابکارانه می زنند از جمله حمله به بانکها که نماد پول این بت واره نظام سرمایه داری جوانان فرهنگی سرمایه داران که تخریب بانکها نه در نفع آنها که در ضد ایشان است به خیابان خیانت خواهند نمود و به خانه هاشان این امکان خانواده هسته ای یعنی  تشکل ذینفع سرمایه داری باز می گردند.

۲-
شورش و تعرض بر علیه سیستم در خیابان ما به ازای اعتصاب و تعرض است از سوی کارگران در کارخانه، اما ضرورت این موجود است که نیروهای شورشی خیابان تحت رهبری کارگران در کارخانه ها قرار گیرند یعنی افق ها در عملی آگاهانه بر علیه سیستم بر پایه ی خواست گاه طبقاتی واحد گردند و هم پیمان خود را نه در صحنه، که خود موقعیت صحنه نمایش می تواند حامل نیروهای سرکوبگر و خائنین که نیروی شورشی در خیابان می باید که هم پیمان خود را در عرصه اقتصاد بیابد، کارگران نیز در پروسه اعتصاب و تعرض با مشکلاتی از جمله وجود نیروهای اعتصاب شکن روبرو هستند و بدین جهت نباید در مسیر پیروزی در فکر اتحاد تمامی کارگران کارخانه که گاهاً هم پیمانان را در دیگر کارخانه ها را باید بیابند .
اما این مطلب به تنهایی نه در جنبش خیابانی جوانان که در مورد تمامی جنبش های اجتماعی که بالقوه جناحی از آن می تواند بر علیه سیستم سرمایه داری باشد صدق می کند و بنا بر همین مسئله است که اصولاً در نبود نقش رهبری کننده جنبش کارگری سوسیالیستی جنبشهای اجتماعی به سمت انفعال و یا نا کجا آباد برزخ می روند زیرا عدم خالص بودن پیگر طبقاتی همیشه نیروی خائن به جنبش سوسیالیستی کارگری به خودی خود راحت وارد شده و در نقاط بحرانی که می رود تا سیستم را مورد حمله گسترده قرار دهد از سوی نیروها که در تقابل با منافع طبقاتی خود قرار می گیرند صف مبارزه را ترک کرده و جنبش را به سوی تحلیل برده و بدان خیانت می کنند .
درگیری های موجود در جنبش سبز خود نشانگر این امر است که بورژواها در این گونه جنبشها تا جایی پیش می آیند که نه در نفع ما که به نفع خودشان باشد و از آن پس جنبش را به سوی انفعال می برند و جناح باقی مانده را هم با محکوم کردن آنها و دفاع ضمنی از دستگاه سرکوبگر روانه زندان ها خواهند کرد و در زندان نیز ایشان را با قرار دادن در دسته اغتشاش گر نافی سیاسی بودشان شده و هیچ حمایتی از آنها نخواهند نمود زیرا که ایشان درد مشترک جناحین حاکمیت هستند.

۳-
من فکر می کنم ما در عرصه های گوناگون مبارزات رهایی بخش (طبقاتی) باید بدانیم در خط مبارزات ما چه کسانی رها می شوند و در فرموله کردن این مشی باید از زیربنا، اقتصاد و طبقات ایجاد شده به واسطه آن استفاده نموده و ستمکشان باید با رهبری کارگران برای نابودی سرمایه داری و استقراری دیکتاتوری پرولتاریا گام بردارند در عرصه های گوناگون مبارزاتی از مبارزه دانشجویی گرفته تا رهایی زنان و جنسیتی تا قومی تا ...
اما اگر در پایان اگر می خواهید بگویید تز دیکتاتوری پرولتاریا پوسیده است در پاسخ خواهم گفت من برای دگرگونی جامعه مگر به نیروی طبقه کارگر به کس دیگری اعتماد نکرده و نمی کنم زیرا باقی خیانت کارند و این سیستم هر جقدر قدیمی و پوسیده باشد می تواند در نظر خرده بورژواها و بورژواها باشد اما حاکمیت سرمایه داری در انواع گوناگون آن پوسیده تر از استخوان های کورش است.

سلفی های جهادی در کردستان

| 4 نظر

images.jpgطی چند سال اخیر اخبار و گزارشاتی مبنی بر حضور و فعالیت جریانات افراطی اسلامی موسوم به "سلفی"ها در کردستان ایران (منطقه سنی نشین) و برخی دیگر از استانهای دارای جمعیت اهل تسنن ایران انتشار یافته و توجه بسیاری را به خود جلب نموده است.
اما حجم اندک و پراکندگی اینگونه اخبار و گزارشات از سویی و از سویی دیگر عدم تمایل خود این جریانات به" رسانه ایی شدن فعالیت هایشان" عملا ابعاد گوناگون و وسعت فعالیت های اینگونه جریانات و دایره نفوذ آنها را در هاله ایی از ابهام فرو برده است.
بدون تردید ادامه ابهام در این باره نمی تواند در جهت منافع مردم و جامعه ما باشد. زیرا واقعیت این است که دامنه نفوذ، نوع فعالیت ها و اقدامات این جریانات بسیار وسیع تر و خطرناک تر از آن است که تصور می رود.
در ادامه چکیده ایی از حاصل مطالعات و پژوهش های نه چندان عمیق خود را در این باره ارایه می نمایم.
لازم به یادآوری است که چون جریان موسوم به "سلفیه" یک جریان سیاسی _ مذهبی سنی است. این نوشته نیز تنها به مطالعه و بررسی فعالیت های این جریان در مناطق اهل تسنن کردستان (استان کردستان و آذربایجان غربی) می پردازد.

*********

سابقه تاریخی حضور جریانات مذهبی - سیاسی در کردستان ایران

هر چند که (قاضی محمد) رهبر پرآوازه جنبش ملی کردستان ایران و موسس جمهوری کردستان یک روحانی بلند پایه (قاضی شرع مهاباد) بود و تعدادی از وزرای جمهوری کردستان نیز از روحانیون منطقه مکریان بودند. اما نه قاضی محمد و نه وزرای روحانی اش هرگز در سدد تشکیل یک جریان مذهبی برنیامدند.
این در حالی بود که همگی آنان و شخص قاضی محمد نیز، بخش عمده ایی از نفوذ و اعتبار سیاسی خود را مدیون مشروعیت مذهبی اشان بودند.
بعد از سقوط جمهوری کردستان، نیز هیچ جریان مذهبی مشخصی درمناطق کردنشین استان آذربایجان غربی (کردستان مکریان) شکل نگرفت و روحانیون به شدت سنتی این منطقه حتی نسبت به جریان نواندیشی دینی که در کردستان عراق فعالیت می نمود، بی توجه ماندند.
اما وضع در کردستان اردلان (استان کردستان فعلی) اندکی با فضایی که در بالا ترسیم کردیم متفاوت بود.
در کردستان اردلان از قدیم الایام بواسطه حضور پررنگ و قدرتمند دو مرجع مذهبی "شیوخ نقشبندی" و "خلفای دراویش قادری" در کنار مرجع روحانیون (ملایان) و ستیز فکری اینان با هم، فضای مذهبی زنده تر و پویاتر بود و امکان تضارب آرا و در پی آن به میان آمدن اندیشه ها و برداشت های مذهبی متفاوت وجود داشت.
در سالهای آغازین دهه پنجاه (شمسی) احمد مفتی زاده که در آن زمان برجسته ترین نماینده نواندیشی دینی (درعرصه مسایل شرعی) در میان اهل سنت ایران بود، بعد از مرگ عمویش به عنوان "مفتی کردستان" به جای او نشست.
احمد مفتی زاده که پیش از آن چند سالی را در کردستان عراق به سر برده بود و با شیوه فعالیت اخوان المسلمین و افکار آنها آشنایی داشت و مدتی نیز در تشکیلات حزب دمکرات کردستان ایران به فعالیت سیاسی پرداخته بود، در سال ۱٣۵۵ اقدام به تاسیس جریانی با عنوان "مکتب قرآن" نمود.
بنظر میرسد مهمترین هدف مفتی زاده از تشکیل مکتب قرآن مقابله با رشد روزافزون اندیشه چپ در میان جوانان کردستان بوده باشد.
مفتی زاده، بخصوص از رشد نیروها و جریانات چپ سراسری هراسناک بود و هرگز این مقدارحساسیت را در مقابل گسترش نفوذ گروه های محلی کرد، ولو گروه های کرد ماجراجویی که خود را چپ مینامیدند، از خود بروز نمیداد .
نخستین شعبه مکتب قرآن در شهر مریوان که در آن زمان از مهمترین مراکز نفوذ شیوخ نقشبندی به شمار می رفت، دایر گردید.
بعدها دفاتر این گروه در سنندج و برخی شهرهای دیگر نیز آغاز به کار نمودند.
مکتب قرآن را می توان نخستین جریان مذهبی _ سیاسی اهل سنت کردستان ایران دانست.
احمد مفتی زاده علاوه بر تاثیرپذیری فراوان از نواندیشان دینی اهل سنت، با برخی جریانات سیاسی _ مذهبی شیعه از جمله نهضت آزادی، ارتباط داشت. وی طی همان سالها تلاش هایی را به منظور نزدیک کردن اهل سنت ایران به همدیگر و به شیعیان انجام داد.
در سال ۱٣۵۷ مکتب قرآن و شخص مفتی زاده در اسلامیزه کردن اعتراضات مردم کردستان بر علیه رژیم شاه و پیوند دادن این اعتراضات با جنبش سرتاسری (به رهبری خمینی) تلاش های زیادی به خرج دادند که چندان قرین موفقیت نبود.
با سقوط رژیم شاه در بهمن ماه ۱٣۵۷ جریان مکتب قرآن بر شدت فعالیت هایش، بویژه در حوزه سیاسی افزود و مفتی زاده، با سود بردن از اعتبارمذهبی کرسی "مفتی اعظم کردستان" که پیشتر به ارث به او رسیده بود، خود را تا مقام یکی از رهبران کردستان و اهل سنت ایران بالا کشید.
مفتی زاده در این دوران از مداخله اهل سنت ایران در تدوین قانون اساسی و کسب "خودمختاری اسلامی" برای کردستان حمایت می کرد.
رژیم اسلامی (شیعی) تازه به قدرت رسیده به منظور سرکوب گروه ها و احزاب سیاسی فعال در کردستان، بویژه نیروهای چپ، چند سالی با مفتی زاده مدارا کرد، اما پس از تسلط بر اوضاع کردستان، در سال ۱٣۶۱ مفتی زاده را دستگیر و تا سال ۱٣۷۱ زندانی نمود.
او چند ماه بعد از آزادی از زندان فوت کرد.
اما پیروانش علیرغم ضربات سنگینی که بر آنان وارد آمد و با وجودی که طی سالهای بعد از دستگیری و سپس فوت مفتی زاده، دچار انشعاب گردیدند، تا کنون نیز به حیات سیاسی _ مذهبی خود ادامه میدهند و بویژه در شهرهای سنندج، مریوان، سقز و کامیاران از نفوذ و اعتبار برخوردارند.
همچنین بخشی از افرادی که با عنوان "اصلاح طلبان کرد" شناخته می شوند از پیروان دیروزو امروز احمد مفتی زاده به شمار می روند.
در حال حاضر طرفداران مفتی زاده به دو جناح "حسن امینی" (حاکم شرع اهل سنت کردستان) و جناح "سعدی قریشی" تقسیم شده اند.
"حسن امینی" آشکارا با نهادهای امنیتی رژیم رابطه دارد و جناح "سعدی قریشی" ضمن حفظ فاصله با رژیم، بویژه طی چند سال اخیر به سمت دفاع از خواسته های ملی مردم کردستان گرایش یافته اند.

جماعت دعوت و اصلاح
جریان "جماعت دعوت و اصلاح" در واقع شعبه اخوان المسلمین در ایران است.
نخستین هسته های اخوان المسلمین در کردستان ایران در سالهای ٨ - ۱٣۵۷ توسط عده ایی از طلبه هایی که در مدرسه دینی حلبجه (کردستان عراق) تحصیل کرده بودند، در مناطق اورامی نشین کردستان و سپس در سنندج تشکیل گردیدند.
این هسته ها در ابتدای امر مستقیما با تشکیلات اخوان در حلبچه ارتباط داشتند و از طرف اخوانهای آن شهر رهبری می شدند.
رهبران ایرانی این هسته ها، که برجسته ترینشان "ناصر سبحانی" بود، به دلیل جو خاص سالهای اولیه پس از انقلاب ایران، صلاح نمی دانستند به صورت مستقل به فعالیت بپردازند. به همین دلیل، احتمالا با صلاحدید رهبران اخوان کردستان عراق، با احمد مفتی زاده توافق کردند که آنان از پروژه ی سیاسی وی ( خودمختاری اسلامی ) حمایت کنند و در عوض امکان آن را بیابند که تحت پوشش و در چهارچوب "مکتب قرآن" فعالیت کنند.
این توافق حداقل تا سال ۱٣۶۱ سال دستگیری مفتی زاده به قوت خود باقی بود و به آن عمل می شد.
گروه دعوت و اصلاح به کمک احمد مفتی زاده، که بواسطه دارا بودن عنوان "مفتی اهل تسنن کردستان" در میان اهل سنت ایران از مشروعیت مذهبی زیادی برخوردار بود، طی همان سالهای ۵۹ - ۱٣۵٨ تشکیلات خود را به بقیه مناطق اهل سنت ایران (بلوچستان، هرمزگان، تالش، ترکن صحرا) گسترش داد، که با استقبال روحانیون و جوانان مذهبی این مناطق مواجه شد.
فعالیت های مشترک احمد مفتی زاده و جماعت دعوت و اصلاح در بقیه ی مناطق سنی نشین ایران، در اندک مدتی منجر به تشکیل شورای شمس (شورای مرکزی سنی) ایران گردید که مفتی زاده و تنی چند از روحانیون صاحب نام اهل تسنن ایران و ناصر سبحانی رهبر جماعت دعوت و اصلاح، آن را رهبری می کردند.
هدف این شورا همان هدف اعلام شده ی جماعت دعوت و اصلاح یعنی دفاع از حقوق اهل تسنن ایران اعلام گردیده بود.
با دستگیری مفتی زاده در سال ۱٣۶۱ تشکیلات مشترک مکتب قرآن - اخوان تحت فشار و سرکوب نیروهای امنیتی قرار گرفت و ده ها تن از رهبران هر دو گروه دستگیر، تبعید و یا از مشاغل دولتی اخراج گردیدند.
سرنوشت شورای شمس نیز از آن تاریخ به بعد در هاله ایی از ابهام فرو رفت.
سرانجام در سالهای پایانی دهه شصت، ناصر سبحانی نیز دستگیر و اعدام گردید.
با سرکار آمدن دولت هاشمی رفسنجانی، بنابر سیاست خارجی وی که از جمله عادی کردن رابطه با سعودی و مصر بود، از شدت تعقیب طرفداران اخوان در ایران کاسته شد و جماعت دعوت و اصلاح برای اولین بار این امکان را پیدا کردند که به طور علنی به فعالیت بپردازند.
این جریان در حال حاضر نیز همچنان به فعالیت های خود در مناطق اهل تسنن ایران ادامه میدهد.
دفتر مرکزی آن در تهران قرار دارد و "عبدالرحمان پیرانی" رهبری آن را در دست دارد.
نکته درخور یادآوری این است که علیرغم گسترش نفوذ این جریان در بقیه مناطق سنی نشین ایران، هنوز نیز اکثر اعضای رهبری آن از اهل سنت کردستان هستند.
جماعت دعوت و اصلاح در آخرین کنگره خود، که طی سالهای اخیر برگزار گردید، رسما دفاع از حقوق فرهنگی اقلیت های قومی ایران را تصویب و به اساسنامه اش اضافه نمود.
امری که بر خلاف سابقه تاریخی فعالیت های اخوان المسلمین در بقیه کشورهای مسلمان دارای اقلیت های قومی می باشد.
درباره دایره نفوذ جماعت دعوت و اصلاح در کردستان ایران می توان گفت این جریان علاوه بر نفوذ در میان اصلاح طلبان کرد، در بین جوانان تحصیل کرده مذهبی شهرنشین و برخی ملایان مستقل از نفوذ و اعتبار برخوردار است.
این نفوذ بویژه در کردستان مکریان بیشتر به چشم می خورد، تا جایی که در انتخابات ششمین دوره مجلس شورای اسلامی، یکی از اعضای شناخته شده آن به عنوان نماینده سردشت و پیرانشهر به مجلس راه یافت.

گروه انصارالاسلام
سومین جریان سیاسی _ مذهبی فعال در کردستان ایران (بر اساس تاریخ تشکیل) گروه افراطی انصارالاسلام است که رسما خود را یک گروه سلفی _ جهادی میداند.
برای مطالعه سابقه تاریخی این گروه اساسا عراقی، که هم اکنون نیز همه رهبران اصلی آن از کردهای عراق هستند، ناچاریم اندکی به فضای سیاسی _ مذهبی کردستان عراق، سابقه دخالت های سپاه پاسداران در آن منطقه و سرانجام چگونگی تشکیل انصارالاسلام و چرایی استقرار آن در کردستان ایران بپردازیم.
هر چند که از همان ابتدای بر سرکار آمدن رژیم ولایت فقیه در ایران، احزاب وگروهای سیاسی کردستان عراق رابطه ی صمیمانه یی با آن برقرار کردند و از این رژیم کمک تسلیحاتی و مالی دریافت می نمودند. (بغیر ازشاخه کردستانی حزب کمونیست عراق موسوم به حزب شیوعی )
اما بنابر دلایلی نهادهای امنیتی ایران، بویژه سپاه پاسدران علاوه بر این احزاب در سدد تشکیل گروه ها و احزاب مذهبی گوش بفرمان در آن منطقه و در کل عراق برآمدند.
به همین منظور در سال ۱۹٨۴ با دور هم جمع کردن شماری از پناهندگان عراقی ساکن کردستان ایران، گروهی با عنوان "ارتباطات اسلامی" را تشکیل دادند.
که البته راه به جایی نبرد
در سال ۱۹٨۶ عده ای از روحانیون ناراضی "حلبچه" به ایران مهاجرت کردند که مورد استقبال گرم و رسمی سپاه پاسداران قرار گرفتند.
تعدادی از این روحانیون از سابقه عضویت در اخوان المسلمین برخوردار بودند.
این افراد با استقرار در ایران ظاهرا به رابطه خود با اخوان خاتمه دادند.
اینان در سال ۱۹٨۷ با دخالت و نظارت مستقیم سپاه و وزارت اطلاعات، حزبی با عنوان "حرکت اسلامی عراق" را تشکیل دادند که گروه ارتباطات اسلامی سابق نیز به آن پیوست.
حرکت اسلامی عراق از همان ابتدای تشکیل خود، با بهره گیری از امکانات مالی و تسلیحاتی فراوان سپاه پاسداران و برخی محافل مرتجع منطقه ، صدها تن از اسلامگرایان افراطی عرب، کرد و ترکمن سنی مذهب را جذب و پس از آموزش نظامی ، در قرارگاه های سپاه پاسداران ، برای "جهاد علیه کفر کمونیسم " به افغانستان (دوران نجیب الله) اعزام نمود.
همچنین به عنوان "بلد راه" در برخی عملیات های برون مرزی نیروی زمینی سپاه در کردستان عراق شرکت کرد .
بعد از قیام کردهای عراق در سال ۱۹۹۱ و خارج شدن منطقه کردستان از زیر سلطه حکومت صدام، حرکت اسلامی نیروهای مسلح و آموزش دیده خود را به داخل کردستان عراق انتقال داد و بر شدت فعالیت هایش افزود.
این جریان بنابر دلایلی که شرح آن در این مختصر نمی گنجد، در مدت تنها چند سال به سومین حزب پرنفوذ و قدرتمند کردستان عراق (در کنار اتحادیه میهنی و حزب دمکرات بارزانی) تبدیل شد.
اما گسترش نفوذ و توسعه بسیار سریع این حزب دیری نپایید، زیرا نه همه ی آنهایی که به این جریان پیوسته بودند با خط مشی رهبران آن موافق بودند و نه چنین رشد سریعی برای دو حزب پرنفوذ دیگر(اتحادیه میهنی و حزب دمکرات) قابل تحمل بود.
همچنین سلطه ی جناح رفسنجانی (از طریق وزارت اطلاعات) بر این حزب، برای فرماندهان سپاه پاسداران امر خوشایندی نبود.
بنابراین رقابت سپاه و وزرات اطلاعات در به دست گرفتن کنترل این حزب و عوامل دیگری که مورد اشاره قرار گرفت، زمینه ی انشعابات پیاپی در این حزب را فراهم آورد.
سپاه پاسداران بنابر ماهیت خود، با تمام توان در سدد جذب و کنترل جناح های افراطی تر حرکت اسلامی، که بیشتر از جوانان تندرو و کم سواد بودند، برآمد.
همچنین به منظور تقویت آنها، افراد افراطی آموزش دیده و باتجربه یی چون "ملا کریکار، ایوب افغانی، حسن صوفی، عمر بازیانی ، ابو عبدالله شافعی" و افرادی از این دست را که از هر لحاظ در "جهاد افغانستان" تجربه آموخته و آبدیده شده بودند، تشویق به بازگشت به کردستان عراق و پیوستن به حرکت اسلامی نمود.
این افراد در اندک مدتی موفق شدند جوانان افراطی و جناح های تندرو حرکت اسلامی را دور خود جمع کرده و آنها را سازماندهی کنند.
سرانجام به بهانه اینکه رهبران حرکت اسلامی در "دولت کفر" کردستان سهیم گشته و از "جهاد" دوری می کنند، زمزمه های انشعاب را سردادند.
نخستین انشعاب در سال ۱۹۹۶ به وقوع پیوست و انشعابی ها به رهبری حسن صوفی، نام گروه جهادی "حماس" را بر خود نهادند.
اما این گروه با کشته شدن حسن صوفی در سال ۱۹۹۹ از هم پاشید.
مدتی بعد گروه دیگری با عنوان "توحید اسلامی" انشعاب کردند. این گروه پس از ترور کردن فرانسوا حریری ( نخست وزیرمسیحی) دولت بارزانی، به منطقه ی حلبچه گریختند و باقی مانده افراد حماس را نیز دور خود جمع کردند.

امارت اسلامی کردستان !
در همان سال (۱۹۹۹) یکی از خطرناک ترین رهبران جهادی به نام "تحسین ملا علی عبدلعزیز" کوچکترین فرزند رهبر وقت حرکت اسلامی، همراه با عده یی دیگر از طریق خاک ایران به افغانستان رفت و پس از دیدار با "عبدالجلیل مولوی" وزیر دفاع حکومت طالبان، به کردستان عراق بازگشت.
"تحسین ملا علی" و همراهانش در مرز ایران مورد استقبال رسمی سپاه پاسداران قرار گرفتند و با سلام و صلوات راهی کردستان عراق شدند!
این فرد چند ماه بعد از ورود به کردستان عراق، همراه با طرفدارانش شهرک "طویله" و روستاهای اطراف آن (در مرز ایران و عراق) را به تصرف خود درآورد و تشکیل "امارت اسلامی کردستان" در آن منطقه را اعلام نمود.
امارت اسلامی کردستان، به سبک طالبان افغانستان، با خشونت تمام اجرای "احکام شرعی" را در دستور کار خود قرار داد و طی مدت کمی چندین نفر از اهالی محل را به اتهامات گوناگون به تحمل "حد شرعی" محکوم کرد.
از این تاریخ به بعد شهرک طویله و اطراف آن (نیز شهر حلبچه) "مدینه" افراطی ها نام می گیرد و صدها مسلمان تندرو از سرتاسر کردستان، با شوق و ذوق فراوان به آنجا مهاجرت می کنند و به امارت اسلامی کردستان می پیوندند.
طی چند ماه، کار امارت اسلامی کردستان چنان بالا می گیرد که اتحادیه میهنی "جلال طالبانی" رسما عجز خود در سرکوب آن را اعلام می نماید.
این امارت تا سال ۲۰۰٣ به حیات خود ادامه داد.
جالب اینجاست که این امارت علیرغم دریافت کمک های فراوان مالی _ تسلیحاتی و تدارکاتی از سپاه پاسداران، با برخی کشورهای مرتجع منطقه از جمله عربستان سعودی، پاکستان و طالبان افغانستان رابطه ی صمیمانه یی برقرار کرده بود.
همچنین اطلاعات اندکی در دست است که گویا تعدادی از مامورین سازمانهای جاسوسی غربی( آمریکایی و اروپایی) به منطقه تحت نفوذ امارت اسلامی کردستان سفر کرده و با تحسین ملا علی دیدار نموده اند.
در سال ۲۰۰۱ گروه دیگری از اعضای افراطی حرکت اسلامی به رهبری "ابوعبدالله شافعی" از این حزب انشعاب کردند و نام گروه جهادی "جندالاسلام" را بر خود نهادند.
گروه جندالاسلام نیز به منطقه حلبچه میروند و در شهرک " بیاره " در مرز ایران و امارت اسلامی کردستان، مستقر می شوند.
در همان سال (۲۰۰۱) گروه افراطی دیگری به رهبری "ملاکریکار" از حرکت اسلامی انشعاب می کنند و همانند سلف خود، به منطقه ی حلبچه میروند و در مرز ایران مستقر می شوند.
گروه "ملا کریکار" در تاریخ ۱۱/۱۲/۲۰۰۱ با گروه "جندالاسلام" به هم می پیوندند و گروه "انصارالاسلام" را تشکیل می دهند و ملاکریکار به رهبری آن انتخاب می شود.
با تشکیل گروه انصارالاسلام که تاکنون نیز به فعالیت خود ادامه میدهد، همه گروه های جهادی دیگر به آن می پیوندند و منطقه ی وسیعی در مرز ایران و عراق زیر سلطه ی انصارالاسلام قرار میگیرد.
این منطقه پس از سقوط دولت طالبان پذیرای صدها نفر از جهادی های عرب _ افغان گریخته از آن کشور می شود.
همچنین ده ها تن از اعضای جهادی "حزب الله" کردستان ترکیه بعد از بازگشت از افغانستان در این منطقه پناه می گیرند.
در اینجا باید پرسید آیا تشکیل امارت اسلامی کردستان و تجمع این همه "جهادی" مسلمان از ملیت های مختلف در این منطقه اتفاقی بوده است؟
آیا تجمع اینان بر اساس یکی از سناریوهای از پیش طراحی شده ی سازمان های جاسوسی کشورهای امپریالیستی، نبوده است؟
بویژه که همه ی این تحولات و رویدادها همزمان است با واقعه ۱۱ سپتامبر، حمله ی آمریکا به افغانستان و سقوط دولت طالبان و همچنین برنامه ریزی جدی برای اشغال عراق.
بدون شک این رویدادها نمی توانند با هم در ارتباط نبوده باشند.
با آغاز حمله ی آمریکا به عراق و اشغال این کشور در سال ۲۰۰٣، منطقه ی تحت نفوذ انصارالاسلام(امارت اسلامی کردستان) نیز مورد اصابت چند موشک دور برد ناوگان دریایی آمریکا قرار گرفت و اعضای این گروه بدونه آنکه کمترین مقاومتی از خود نشان دهند ، به ایران گریختند!

ورود انصارالاسلام به ایران
هر چند که پیش از حمله ی آمریکا به منطقه ی تحت کنترل انصارالاسلام نیز، مرزهای ایران بر روی افراد این گروه و رهبران آن گشوده بود و آنان از خاک ایران به عنوان عقبه تدارکاتی _ لجستیکی استفاده می کردند.
اما با حمله ی آمریکا در سال ۲۰۰٣، افراد مسلح این گروه با نظم و ترتیب خاصی که گویی از قبل برای آن برنامه ریزی شده و هماهنگی های لازم صورت گرفته بود، وارد خاک ایران شدند و مورد استقبال سپاه پاسداران قرار گرفتند.
تا قبل از این تاریخ مسئولیت ارتباط با گروه انصارالاسلام به عهده ی قرارگاه "رعد" که خود بخشی از قرارگاه رمضان سپاه بود، قرار داشت اما استقبال و اسکان آنها در خاک ایران در سال ۲۰۰٣ به عهده ی قرارگاه "شهرامفر" که مرکز آن در سنندج است، محول گردیده بود.
به هر حال افراد مسلح انصارالاسلام، بدون آنکه خلع سلاح شوند توسط قرارگاه شهرامفر در اماکن و اردوگاه هایی که از پیش به همین منظور آماده گردیده بودند، در شهرهای مریوان، سروآباد، جوانرود و پاوه اسکان داده شدند.
همچنین به آن دسته از رهبران درجه اول انصار که دارای "پاسپورت" کشورهای اروپایی بودند، از جمله امیر انصارالاسلام (ملا کریکار) و تحسین ملا علی وتعدادی دیگر از افراد برجسته جهادی اجازه داده شد تا از طریق فرودگاه مهرآباد به اروپا بازگردند !
از تعداد افراد انصارالاسلام _ به هنگام ورود به ایران _ اطلاع دقیقی در دست نیست. همچنین شمار عرب - افغان ها و بقیه ی جهادی های غیر کردی که همراه با انصار وارد ایران شدند به درستی معلوم نیست.
اما تردیدی نیست که بسیاری از عرب-افغان ها، بعدها به گروه " انصارالسنه" پیوستند.
این نیز دانسته است که برخی از آنان، همراه با عده یی از جهادی های کارآزموده کرد (ایرانی و عراقی) به یکی از قرارگاه های سپاه پاسداران در شهر نقده انتقال داده شدند تا زیر نظر مربیان زبده سپاه پاسداران مهارتهای نظامی بیشتری کسب کنند .
بعدها اکثر این افراد آموزش جوانان تازه کاری که جذب انصارالاسلام میشدند ، را بر عهده گرفتند .

فعالیت های انصار الاسلام در کردستان ایران
بنابر اطلاعات کاملا موثق جریان انصارالاسلام مرحله کنونی فعالیت خود در کردستان ایران را " مرحله غیر عملیاتی" میداند.
در این مرحله عمدتا فعالیت خود را در محورهای زیر انجام میدهد.
۱. دعوت (که عبارت است از ترویج و تبلیغ)
۲. تذکر و در موارد حاد تهدید و ارعاب گمراهان و مخالفین
٣. آموزش عقیدتی و نظامی
۴. سازماندهی مومنان جدی و ثابت قدم
۵. جمع آوری کمک مالی
۶. تشکیل هسته های مخفی عملیاتی برای مرحله بعدی که مرحله ظهو و حضور قدرتمند مومنان و جهاد با کفار و منحرفین خواهد بود.
این جریان جهت پیشبرد برنامه ها و فعالیت های فوق، از ٣ شیوه ی فعالیت، علنی، نیمه علنی و مخفی استفاده می کند.

۱. فعالیت علنی:
بخش علنی فعالیت های انصار الاسلام شامل ترویج و تبلیغ و آموزش عقیدتی-نظامی است .
این گروه برای انجام امور تبلیغاتی خود، عمدتا از منبر مساجدی که به هر طریق توانسته پیش نمازهای آنها را با خود همراه و هم عقیده کند استفاده می نماید
. این مساجد که در حال حاضر تعداد آنها بالغ بر ده ها مسجد برآورد می شود. عمدتا شامل مساجد روستایی و مساجد حاشیه ی شهرهای کردستان، بویژه شهرهای جنوب کردستان (از جوانرود تا بوکان) است.
ایرادخطبه های تحریک کننده و عوام فریبانه با محتوای تاکید افراطی بر ظواهر دین، ترویج سلفی گری ، شیعه ستیزی ، ضدیت با هرنوع نواندیشی دینی و مسایل و مباحثی از این دست، از طرف پیش نمازهای این مساجد و نفرت عمیق عامه مردم از ملایان دولت گماشته بر مساجد بزرگ ، بویژه مساجد جامع و امامان جمعه شهرهای کردستان، موجبات رونق رو به افزایش بازار پیش نمازها و مساجد تحت کنترل انصار الاسلام را فراهم نموده اند.
برای نمونه طی سالهای اخیر تعداد نمازگذاران یکی از مساجد حاشیه شهر سقز، چنان افزایش یافته است که با مسجد جامع باشکوه این شهر برابری می کند.
همچنین در شهر جوانرود، همزمان با مسجد جامع دولتی این شهر، در روزهای جمعه، در چندین مسجد حاشیه شهر و روستاهای نزدیک نماز جماعت اقامه می شود و تعداد نمازگزاران این مساجد که اغلب جوانان مذهبی شهری هستند، به مراتب از تعداد نمازگزاران مسجد جامع بیشتر است.
گروه انصارالاسلام علاوه بر امور تبلیغاتی، از مساجد تحت کنترل خود برای بدام انداختن جوانان نیز استفاده می کند.
به همین منظور همواره تعدادی از اعضای انصار الاسلام در جمع نمازگزاران اینگونه مساجد حضورپیدا میکنند که وظیفه اشان شناسایی و جذب جوانان تندرو مستعد است.
اینان پس از شناسایی چنین جوانانی با احتیاط به او نزدیک می شوند و پس از کسب اعتماد لازم، جهت "ارشاد" بیشتر او را به پیشنماز همان مسجد یا مبلغین باتجربه ی خود معرفی می کنند.
اکثراین جوانان پس از چند ماه تبلیغ و ارشاد ، بگیر شست و شوی مغزی ، به یکی از قرارگاه های علنی انصارالاسلام در "دزلی" یا "سروآباد" (هر دو در منطقه مریوان) فرستاده می شوند .
اینان بعد از گزراندن دوره های عقیدتی _ نظامی ، معمولا برای شرکت در "جهاد" به انصارلسنه یا کتائب کردستان عراق تحویل داده می شوند تا با شرکت در عملیات های خراپکارانه و تروریستی در عراق شهید شوند!
یا زنده بمانند و در یکی از "هسته های مخفی" سازماندهی گردند.

۲. فعالیت مخفی:
فعالیتهای مخفی انصارالاسلام عمدتا در تشکیل و حفظ " هسته های مسلح مخفی"
خلاصه شده است.
تعداد این هسته ها که اصطلاحا "شانه ی نووستو" یعنی "هسته ی راکد" نامیده می شوند در حال حاضر بالغ بر صدها هسته( درکردستان ایران و عراق ) برآورد می گردند.
در هر کدام از این هسته ها بین ۵ تا ٨ نفر سازماندهی شده اند.
اعضای این هسته ها، هر چند که در مرحله کنونی، دستکم در کردستان ایران فعالیت خاصی انجام نمی دهند، اما از آموزش عقیدتی و نظامی کامل برخوردار شده ند و همگی مسلح هستند.
اینان در واقع سازماندهی شده اند تا در زمان لازم، یعنی زمانی که انصار الاسلام وارد "مرحله عملیاتی" شود. ظهور کننده و به تعبیر خودشان همچون خشم خدا، بر سر گمراهان و مخالفین اصلاح ناشده یی که در تمام دوران "دعوت" دست از اعمال غیر اسلامی اشان برنداشته اند، فرود آیند!
لازم به گفتن است که نوع آموزش نظامی این هسته ها، تماما به "جنگ شهری" اختصاص دارد و عبارت است از بمب گذاری، ترور، جنگ خیابانی و جنگ خانه به خانه.
که این مسئله از برنامه های خطرناک جریان انصارالاسلام برای آینده حکایت دارد.
همچنین نباید فراموش کرد که خروج تنها یکی از این هسته های راکد، موسوم به "هسته کاوه" در سال ۱٣٨٨ ترور دو مقام قضایی و دو روحانی شناخته شده سنندجی را در پی داشت که یکی از آنان نماینده مردم سنندج در مجلس خبرگان بود.
بعد از این ترورها، که هنوز هم برخی ابعاد آن ناشناخته مانده است، نیروهای وزارت اطلاعات در محله "شریف آباد" سنندج مخفیگاه هسته کاوه را مورد حمله قرار داد و ده نفر از اعضای مسلح آن رادستگیر کرد که تا این لحظه معلوم نیست در کجا و توسط چه نهادی نگهداری می شوند.

٣. فعالیت نیمه علنی:
شامل شبکه یی از بنیاد های ظاهرا "خیریه" است که در مناطق سنی نشین ایران، کشورهای مسلمان منطقه و برخی کشورهای اروپایی سرگرم جمع آوری کمک مالی برای انصاراسلام هستند.
این بنیادها اغلب با عناوینی چون "کمک به اهل تسنن تحت ستم ایران" و درست کردن مسجد برای سنی های فلان شهرایران ، کمک به مدارس علوم دینی اهل سنت ایران و عناوینی از این قبیل به جمع آوری کمک می پردازند.
بنیاد بسیار فعال و شناخته شده ی "صلاح الدین ایوبی" که در برخی کشورهای منطقه به فعالیت اقتصادی _ تجاری نیز می پردازد، یکی از این بنیادها به شمار میرود.

ارتباطات خارجی انصارالاسلام
انصارالاسلام علاوه بر سپاه پاسداران ایران و برخی مقامات سیاسی _ مذهبی رده بالای جمهوری اسلامی ایران، آشکارا با تعدادی از دولت های مرتجع منطقه (بویژه عربستان و پاکستان) و برخی نهادهای امنیتی و جاسوسی غربی (بویژه انگلستان و آمریکا) رابطه دارد.
در این زمینه پیشتر اشاره گردید که "تحسین ملا علی" امیر امارت اسلامی سابق کردستان و یکی از رهبران برجسته انصارالاسلام، در حالی که ظاهرا تحت تعقیب آمریکا است، آزادانه از این کشور به آن کشور میرود و طی نامه تهدید آمیزی که به عمویش، رهبر اتحاد اسلامی عراق، در سال ۲۰۰۷ نوشته آشکارا به روابط گرم خود با مقامات امنیتی انگلستان اشاره می کند.
همچنین از پیوندهای صمیمانه خود با خاندان قدرتمند "ترکی" در عربستان سخن می گوید.
همچنین "ملا کریکار" امیر انصارالاسلام در مدت اندکی موفق به دریافت سیتی زن از نروژ گردید و بعد از پناه گرفتن افراد تحت رهبری اش در ایران در ۲۰۰٣ به راحتی به نروژ برگشت و اکنون سالهاست که از "اسلو" انصارالاسلام را رهبری می کند.
از اینها گذشته بنابر گزارش خبرگزاری رسمی پاکستان، در سال گذشته (۱٣٨٨) ۶ نفر از کردهای ایران (عضو انصارالاسلام) هنگامی که عازم شرکت در یک جلسه مهم گروه های اسلامی افراطی ، در "دره صادق خان" آن کشور بودند، در مرز پاکستان و ایران توسط پلیس آن کشور بازداشت گردیدند.
در همین زمینه می توان به فعالیتهای منطقه یی بنیاد "صلاح الدین ایوبی" اشاره نمود که آزادانه در حال جذب و جمع آوری کمک های مالی برای انصار الاسلام است و بدونه هیچ مشکلی وجوه جمع آوری شده را در بانک های اروپایی ذخیره می کند.
این مقدار البته تنها بخش کوچکی از ارتباطات خارجی انصارالاسلام است که ما از آن اطلاع داریم.
بدون شک ارتباطات این گروه بسیار وسیعتر و عمیق تر از این است.

حاکمیت ایران وا نصارالاسلام
بدون شک سپاه پاسداران و مقامات امنیتی ایران بخوبی از کمیت و کیفیت فعالیتهای انصارالاسلام اطلاع دارند و آن را در جهت منافع دراز مدت خود ارزیابی می نمایند، به همین خاطر نه تنها مانع آن نمی شود، بلکه به اشکال مختلف (چه علنی و چه غیر علنی) از آن حمایت می کنند.
جالب اینجاست در حالیکه باند احمدی نژاد شیعه گری افراطی را ترویج می نمایند و طی سالهای اخیر اجازه انتشار ده ها کتاب و مطلب اهانت آمیز به باورهای مذهبی اهل تسنن را داده و حتی به آن کمک نموده اند.
در کردستان به انصارالاسلام اجازه داده می شود که سنی گرایی افراطی (سلفی گری) را ترویج کند و علنا شیعیان را "رافضی" بنامند و اهل تشیع را پیروان فرقه "ذاله" و در مواردی" بدتر از کفار "بنامند!
البته اگر همه ی ادبیات نوشتاری و خطابه های آتشین اعضای انصارالاسلام را بررسی کنیم، کمترین نشانی از مخالفت و ضدیت با حاکمیت ولایت فقیه در ایران نمی یابیم.
به عبارتی دیگر در حالی که انصارالاسلام شیعیان را "رافضی" و مذهب شیعه را " فرقه ضاله" گمراه بدتر از کفار می نامد، هنگامی که به حاکمیت شیعی ایران می رسد، درباره آن سکوت (آمیخته به قدردانی) را ترجیح میدهند!
این البته شیوه ی مرسوم همه ی گروه های افراطی، سلفی و وهابی در تمام کشورهای دارای حاکمیت ارتجاعی است.
زیرا اینگونه جریانات در واقع ریزه خوار سفره همان رژیم ها هستند.
سکوت انصارالاسلام در مقابل اقدامات بشدت ظالمانه و سرکوبگرانه حاکمیت ایران در حق اهل تسنن این کشور را نیز در همین چهارچوب می توان درک و تحلیل کرد.
با این وصف رابطه انصارالاسلام با سپاه پاسداران و جناح های افراطی و مرتجع حاکمیت ولایت فقیه در ایران از پیچیدگی های ویژه یی برخوردار است که پی بردن به همه ی ابعاد آن در این شرایط امکان پذیر نمی باشد.
اما آنچه روشن است هر دو طرف از این رابطه سود می برند و تاکنون بر ادامه آن مصر بوده اند.
بدون شک سپاه پاسداران و بقیه ی نهادهای امنیتی ایران از ارتباط انصارالاسلام با نهادهای اطلاعاتی و محافل تندرو کشورهای مرتجع منطقه، بویژه عربستان و پاکستان و همچنین سازمانهای اطلاعاتی برخی کشورهای غربی کاملا مطلع هستند.
لیکن تاکنون نه تنها مانع ادامه ی این ارتباطات نشده اند، که امکان تردد از خاک ایران به کشورهای منطقه و اروپایی را نیز برای اعضای ارشد این جریان فراهم نموده اند.

چند پرسش مهم !
شاید در حال حاضر نتوان جوابهای صحیحی برای پرسش هایی که در ادامه می آیند پیدا کرد، اما حتما میتوان به آنها اندیشید .
آیا توطئه فرامنطقه یی پیچیده یی در کار نیست که دستکم محافلی در درون نهادهای امنیتی ایران نیز، بخشی از مجریان آن هستند؟
آیا تشکیل و سازماندهی ده ها هسته عملیاتی مسلح، ولو در حال حاضر "راکد" از سوی انصارالاسلام در سطح شهرهای کردنشین اهل سنت ایران از چشم سیاه و بقیه نهادهای امنیتی مخفی مانده است؟
بی گمان اینطور نیست، بنابراین چه زمانی و در چه شرایطی و برای انجام چه اقداماتی امیر انصارالاسلام به این هسته ها فرمان "جهاد" خواهد داد؟
آیا این جهاد علیه شیعیان، به منظور راه انداختن یک جنگ مذهبی شیعه - سنی در ایران خواهد بود؟
۲: آیا این هسته های مسلح برای سرکوب مخالفین و معترضین رژیم ولایت فقیه، در شرایطی که نهادهای امنیتی و انتظامی قادر به کنترل اوضاع نباشد، در نظر گرفته نشده اند؟
٣: آیا فرمان "جهاد" امیر انصارالاسلام علیه بقیه جریانات فکری اسلامی، بویژه نواندیشان دینی فعال در بین اهل سنت کردستان خواهد بود؟
۴: آیا فرمان "جهاد" علیه فعالین جنبش های اجتماعی رو به رشد کردستان از جمله جنبش زنان، کارگران و دانشجویان صادر خواهد شد؟

به گمان من در همه این موارد ممکن است سران مرتجع انصارالاسلام، بویژه امیر جاه طلب آنها "ملا کریکار" در هماهنگی و همگامی با سپاه پاسداران ولایت فقیه، یا همکاری با ارتجاع منطقه و کشورهای امپریالیستی، در فردای پس از سقوط رژیم ولایت فقیه، این هسته های فعلا راکد مسلح را فعال کنند.
حادثه ترور ۲ روحانی برجسته سنندجی توسط یکی از هسته های مسلح انصارالاسلام در سال گذشته (۱٣٨٨) زنگ خطر وجود این هسته های مسلح و اقداماتی را که ممکن است به آن دست بزنند، به صدا درآورد.
در خاتمه این بحث یادآوری می کنم شواهدی در دست است که یکی از سناریوی های خطرناک کشورهای امپریالیستی و ارتجاع منتطقه برای ایران بعد از رژیم ولایت فقیه در صورتی که اوضاع ایران به خواست آنان پیش نرود، راه انداختن جنگ های قومی و مذهبی خواهد بود. فاجعه یی که بایستی از هم اکنون برای آن چاره اندیشی کرد.

ختم کلام
حاکمیت شیعی ایران و نهادهای سرکوبگر آن بوِیژه در دوران احمدی نژاد جنگ تبلیغاتی و هجمه ی بسیار گسترده یی را با استفاده از منابر هزاران مسجد، در سراسر ایران و امکانات رسانه یی بی شمار خود علیه باورهای مذهبی اهل سنت ایران به راه انداخته است.
این در حالی است که به عادی ترین کتابها و جزوات مذهبی آنان مجوز انتشار داد نمی شود.
مساجد و اماکن مقدس آنان ویران می گردد و نهاد تحت نظر ولی فقیه به نام " مرکز بزرگ اسلامی غرب کشور" برخلاف همه ی معیارهای متداول در کشورهای اسلامی و حتی بر خلاف قانونی اساسی خود رژیم، در جزیی ترین امور مربوط به مدارس دینی اهل سنت و امور داخلی روحانیون منطقه دخالت می کند.
همچنین نهادهای امنیتی رژیم، بویژه سپاه پاسداران، در حالی که در مقابل فعالیت های ارتجاعی و افراطی انصارالاسلام سکوت کرده و حتی به آن یاری می رسانند، با خشونت تمام فعالیت آرام و عادی جریانات متعادل و روشنفکران نواندیش دینی اهل سنت را به عنوان فعالیت های "وهابی" سرکوب می نمایند!
این در حالی است که همگان می دانند که جریانات معتدل و نواندیشان دینی هیچ ارتباطی با جریان ارتجاعی "وهابی" ندارند و حتی در مقابل آن و آموزه های خشونت طلبانه و تفرقه افکنانه آن ایستادگی می کنند.
در واقع آن گروهی که بیش از همه ی جریانات و نحله های فکری اهل سنت با وهابیت و وهابیگری نزدیک و همسو است، "سلفی ها"، بویژه (سلفی های جهادی) هستند.
این نیز آشکار است که بزرگترین گروه سلفی جهادی فعال در کردستان ایران گروه انصارالاسلام است.
بنابراین اتهام "وهابی" به بقیه گروه ها و جریانات مذهبی اهل سنت کاملا بی اساس است و تنها بهانه یی است برای سرکوب و ارعاب جریانات و افراد مستقل مذهبی مخالف و معترض به سیاست های ضد بشری رژیم ولایت فقیه.


پایان

بایز افروزی
تابستان ۱٣٨۹

 

مارکسیست ها و مذهب، دیروز و امروز

| 0 نظر
مترجم : حمید محویAchcar.JPG

پیش گفتار مترجم
انتشار این نوشتۀ ژیلبر اشکر را از این جهت ضروری دانستیم که در پی طرح شماری از مباحث، درک روشنی از رویکرد مارکسیسم به موضوع مذهب را به ما ارائه می دهد . طرح چنین موضوعی در عین حال دعاوی و گفتمان لائیسیته را به شکلی که باید و شاید مطرح می سازد، مسائلی نظیر « پوشش مذهبی  » یا « روسری»  (که به عنوان مثال در کشورهای اروپایی مسئلۀ پوشش اسلامی در مدارس بسیار سرو صدا به راه انداخت)، و رابطۀ مذهب و جنبش چپ، که از جمله مطالبی بود که اخبار مهم روز سیاسی- ایده ئولوژیک در فرانسه را به خود اختصاص داده و عکس العمل های متنوعی را نیز بر انگیخته بود.


۱

مبانی تئوریک ( « فلسفی» ) مارکسیسم کلاسیک در رابطه با مسئلۀ مذهب شامل سه بعد مکمل است که منشأ آنرا نزد مارکس جوان  در « مقدمۀ نقد فلسفۀ حقوق هگل»( ۱۸۴۴- ۱۸۴۳) می یابیم.

نقد مارکسیستی پیش از همه مذهب را به عنوان عامل از خودبیگانگی مورد بررسی قرار می دهد. انسان به مقدسات مسئولیت سرنوشتی را نسبت می دهد که گویی خود او در تعیین آن هیچ دخالتی نداشته است («انسان مذهب را می آفریند، و این مذهب نیست که انسان را خلق می کند.»). انسان خود را به انجام وظایف اجباری  و رعایت ممنوعیتهایی ملزم می سازد که مخل رشد و شکوفایی او هستند. اعتقادات مذهبی نزد فرد آدمی او را داوطلبانه  به فرمانبرداری از مقامات و مراتب مذهبی تشویق می کند، یعنی تبعیت از مراتبی که قانونیت و حقانیتشان یا بر اساس تمایلات خیال پردازانۀ عالم باطنی افراد ا ست که برای آنها امتیاز خاصی قائل شده و آنها را با مقدسات و عالم بالا مرتبط می سازند، و یا این که اعتبار آنها را بر اساس تخصص آنها در امور مذهبی می دانند. سپس، نقد مارکسیستی به دکترین های اجتماعی و سیاسی مذاهب می پردازد. مذاهب بازماندۀ ایدئولوژی های قرون و اعصار بسیار قدیمی هستند : مذهب « آگاهی کاذب از جهان  است » . چنین خود آگاه مغلطه آمیزی - مذهب -  باز هم عمق بیشتری می یابد زیرا جهان همواره در حال دگرگونی ست.

مذاهب در جوامع ماقبل سرمایه داری بوجود آمدند، و مثل نهضت اصلاح دینی پروتستان در تاریخ مسیحیت هماهنگیشان با تحولات [برای انطباق رسوم کلیسا با مقتضیات زمانه] و پیشرفتها اجبارا جزئی و محدود بوده است خصوصا وقتی که مذهب به عبادت و گرامی داشت «کلام مقدس» می پردازد.

و به همچنین درک تأثیرات و پیامدهای روانشناختی (به مفهوم وبری (۱) ) که اعتقادات مذهبی می تواند برای محرومین جامعه داشته باشد. « فقر مذهبی از یکسو مبین فقر واقعی بوده و از سوی دیگر اعتراض علیه فقر واقعی نیز می باشد. مذهب فریاد مخلوق از پا افتاده در سیه روزی ست، روح جهانی بی رحم، به همان شکل که روح دورانی بدون روح است. مذهب افیون توده هاست.

این سه بعد در نگاه مارکسیسم کلاسیک به یک فرجام یگانه می انجامد و مارکس جوان اعلام می کند که : « اعراض (۲) از مذهب بعنوان خوشبختی موهومی توده ها شرط خوشبختی حقیقی آنهاست. الزام توده ها به دست کشیدن از توهمات نسبت به وضعیتشان  به معنی صرف نظر از اوضاعی است که به توهمات نیازمندند. بر این اساس نقد مذهب از همان ابتدا، نقد همین زندگی انباشته از درد و رنج آدمیان است  که مذهب هالۀ نورانیش را  بر آن گسترده است.

۲

با این حال، مارکسیسم کلاسیک حذف مذهب را بعنوان شرطی ضروری و مقدم برای آزادی اجتماعی نمی داند ( نظریۀ مارکس جوان را می توان چنین خواند که : سرانجام برای چیرگی بر توهمات، ابتدا می بایستی « به شرایطی پایان بخشید که به توهمات نیازمند است». در هر صورت به همان شکل دربارۀ دولت می توانیم بگوییم، حذف مذهب مطرح نیست بلکه می بایستی شرایط از بین رفتن آنرا فراهم سازیم. مسئله به شکل ممنوع کردن « افیون توده ها» و یا سرکوب مصرف کنندگان آن نیست. ولی ضروری ست که به روابط ممتاز تاجران «افیون توده ها» در داد و ستد با قدرت سیاسی پایان بخشیده واز نفوذ آن در اذهان بکاهیم.

سه نوع طرز تلقی در این جا قابل بررسی هستند :

مارکسیسم کلاسیک، یعنی مارکسیسم نزد بنیانگذاران آن، طرح موضوع بی خدایی را جزء برنامۀ جنبشهای اجتماعی ضروری ندانسته اند. بر عکس، در انتقاد از برنامۀ مهاجرین « بلانکیست»(۳) در رابطه با کمون (۱۸۷۴)، انگلس دعاوی آنان را مبنی بر حذف مذهب از طریق فرمان قانونی به تمسخر گرفته است. دور اندیشی و تیز بینی انگلس در تجربیات قرن بیستم کاملا به اثبات رسید، همانطور که او می گفت « آزار و اذیت بهترین وسیله برای تشویق اعتقادات ناخوانده و زائد است» و علاوه بر این « در روزگار ما تنها خدمتی که می توانیم برای خدا انجام دهیم این است که بی خدایی را نماد اعتقاد اجباری اعلام کنیم».

لائیسیته جمهوری خواهانه، یعنی جدایی دین از دولت، بر عکس از اهداف ضروری و زوال ناپذیر است که قبلا نیز بخشی از برنامۀ دموکراسی بورژوازی رادیکال بود. ولی در این رابطه نیز، باید یادآور شویم که نباید جدایی را با ممنوعیت یکی بگیریم، حتی در مورد مسائل آموزشی. انگلس در تفسیرات انتقادی اش دربارۀ  برنامۀ « ارفورت» (۴) حزب سوسیال دموکرات آلمان (۱۸۹۱)، فرمول زیر را پیشنهاد می کند : « جدایی تمام و کمال کلیسا از دولت. تمام جوامع مذهبی بدون استثناء توسط دولت به عنوان شرکت خصوصی تلقی خواهد شد. هیچ بودجه ای از مالیات های رسمی به آنان نخواهد گرفت و هیچ دخالتی در مدارس دولتی نیز نخواهند داشت.» و بعد توضیح زیر را داخل پرانتز اضافه می کند : « با اینحال نمی توانیم مانع شویم که آنها با امکانات خودشان مدارس خاص خودشان را ایجاد نکنند  و در آنجا چرت و پرت هایشان را آموزش ندهند!»

حزب کارگر در عین حال باید از جنبۀ نظری با نفوذ مذهب مبارزه کند. در متن ۱۸۷۳ انگلس از این امر اظهار خشنودی می کند که اکثر مبارزین کارگر  سوسیالیست آلمان از اعتقادات مذهبی دست کشیده اند، و پیشنهاد می کند که هر چه بیشتر از ادبیات ماتریالیست فرانسۀ قرن هجدهم استفاده شود تا تعداد بیشتری متقاعد شوند.

در نقد برنامۀ گوتای (۵) حزب کارگر آلمان (۱۸۷۵)، مارکس می گوید تعریف آزادیهای شخصی در مورد اعتقادات و آئین مذهبی، بنحوی باید مطرح گردد که تنها بر عدم دخالت دولت در چنین اموری تکیه داشته باشد. مارکس این موضوع را به این شکل مطرح می سازد که : « هر فردی می تواند به نیازهای مذهبی و جسمانی خود را پاسخ گوید بی آنکه پلیس در آن مداخله داشته باشد». او در عین حال اظهار تأسف می کند که : « حزب از چنین موقعیتی استفاده نکرده تا نشان دهد که مقولۀ بورژوائی « آزادی عقیده و مذهب» به معنای تفاهم با اشاعۀ هر گونه آزادی اندیشۀ مذهبی ست، در حالی که [حزب] برای رهایی اذهان از  تخیلات مذهبی تلاش می کند.»

۳

مارکسیسم کلاسیک مذهب را  تنها از زاویۀ رابطۀ جوامع اروپایی با مذاهب سنتی خودشان مد نظر داشتند و اذیت و آزار اقلیتهای مذهبی جزء موضوعات آن نبود و حتی اذیت و آزار اهل ایمان نزد مردمان تحت ستم توسط دولتهای استعماری که به مذاهب دیگر تعلق داشتند در نظر گرفته نمی شد.

در عصر ما این موضوع متأثر است از بقایای میراث استعماری و حتی انتقال آن به درون مراکز و پایتخت های سلطنتی، در اشکال « استعمار داخلی» که خصوصیت آن بر این اساس که استعمار شدگان، خودشان جلای وطن کرده یعنی « مهاجرت » کرده اند - این موضوع حائز اهمیت بسیاری زیادی ست.

تحت شرایطی که نژاد پرستی به عنوان یکی از پیامدهای طبیعی میراث استعماری، تسلط یافته است، اذیت و آزار مؤمنین و مردمان تحت ستم یعنی استعمارزده های پیشین، نباید تنها به این علت طرد شود که « مؤثرترین شیوه برای تقویت اعتقادات نامطلوب خواهد شد». با چنین اذیت و آزاری باید مقابله کرد زیرا پیش از همه حاکی از یکی از ابعاد ستم قومی یا نژادی ست و چنین امری به همان اندازه غیر قابل قبول است که هر گونه تبعیض سیاسی، حقوقی و اقتصادی.

البته، اعمال و آئین مذهبی مردمان استعمار شده می تواند در نگاه اهالی شهرهای بزرگ  به شدت نازل جلوه کند، مضافا بر این که برتری مادّی و علمی آنها در واقعیت استعماری نیز قابل مشاهده است. ولی نمی توان انتظار داشت که تحمیل شیوۀ زندگی استعمارگران را به استعمارشوندگان،  که علی رغم میل باطنی آنها بوده است، به عنوان خدمتی در حق رهایی آنها تلقی شود. جهنم ستم نژادی انباشته از نیّات نیکو و « تمدن ساز» است، و می دانیم که تا چه اندازه خود جنبش کارگری آلوده به دعاوی نیکوکارانه و توهم انساندوستی در دوران استعمار بوده است.

با این وجود انگلس دربارۀ عوارض بیماری زای استعمار هشدار داده بود. در نامه ای به کائوتسکی (۶) بتاریخ ۱۲ سپتامبر ۱۸۸۲، او سیاست رهایی بخش پرولتاریای حاکم را به این شکل توضیح می دهد که تمام پیشبینی های ضروری را باید به کار بست تا آزادی فرضی و جعلی به ستم پوشیده تبدیل نشود.

«کشورهای تحت سلطه و مردمان بومی، هند، الجزایر، مستعمرات هلند، پرتقال و اسپانیا، باید موقتا تحت سرپرستی پرولتاریا قرار گیرند و هر چه سریع تر به سوی استقلال هدایت شوند. حال اینکه این روند چگونه گسترش یاید، پرسشی ست که به سختی بتوان به آن پاسخ گفت. شاید هند انقلاب کند، در هر صورت احتمال چنین واقعه ای بسیار زیاد است. و از آنجایی که پرولتاریا در حال آزاد سازی خود می باشد، نمی تواند به جنگ استعماری بپردازد، و مجبور خواهد بود که چنین مسائلی را به حال خود واگذارد. طبیعی ست که چنین شرایطی ویرانی و هرج و مرج بهمراه خواهد داشت، ولی این گونه مسائل در تمام انقلابات روی می دهد و از آن جدایی ناپذیر است.

 همین روند می تواند در جاهای دیگر بوقوع بپیوندد : به عنوان مثال در الجزایر و در مصر. چنین حوادثی مطمئنا برای ما بهترین راه حل خواهد بود. ما در اینجا کارهای زیادی خواهیم داشت. وقتی اروپا و آمریکای شمالی سازماندهی شدند، نیروی بسیار عظیمی را بوجود آورده و به الگوی پر جذبه ای برای ملتهای نیمه متمدن تبدیل خواهد شد که آنها خودشان از آن پیروی خواهند کرد : نیازهای اقتصادی به تنهایی چنین موقعیتی را فراهم خواهد ساخت. ولی چنین کشورهایی از کدام مراحل گسترش اجتماعی و سیاسی باید عبور کنند تا آنها نیز به ساختار سوسیالیستی دست یابند، در این مورد، فکر می کنم که طرح هر گونه فرضیه ای در این زمینه بیهوده خواهد بود. با این وجود در یک مورد تردیدی وجود ندارد : پرولتاریای پیروزمند هیچگاه نمی تواند خوشبختی را بزور به هیچ ملت خارجی تحمیل کند، در غیر اینصورت پیروزی خودش را به مخاطره خواهد انداخت.»

حقیقت پیش پا افتاده ای که  با اینحال اینهمه نادیده گرفته شده است، این است که هر گونه « خوشبختی » که با زور تحمیل شود نزد آنانی که آنرا متحمل می شوند به مثابه ستم خواهد بود، و نه چیز دیگری.

۴

 مسئلۀ روسری اسلامی ( حجاب)، تمام مسائل و مشکلاتی را که پیش از این مطرح کردم به شکل فشرده در بر دارد. چنین مسئله ای می تواند نگرش مارکسیستی را زیر علامت سؤال برده و منحل سازد.

در غالب کشورهایی که اسلام مذهب اکثریت است، مذهب هنوز شکل ایدئولوژی حاکم می باشد. تعابیر واپسگرای اسلام همچنان در راستای حفظ توده ها در تبعیت از قدرت حاکم و واماندگی فرهنگی بکار می رود. بانوان بشکل گسترده و با شدت بیشتری ستم دیرینه ای را متحمل می شوند که تحت پوشش مشروعیت مذهبی انجام می گیرد.

تحت چنین شرایطی، مبارزۀ ایده ئولوژیک علیه کاربرد مذهب به عنوان ابزاری برای تداوم اسارت و انقیاد آدمیان شامل یکی از ابعادی می باشد که در مبارزۀ  آزادیبخش واجد اولویت است. جدایی دین از دولت ازجمله فراخواست هایی ست که جنبش های اجتماعی که خواهان پیشرفت  هستند باید آنرا در اولویت های خود قرار دهند. دموکرات ها و طرفداران پیشرفت باید برای آزادی هریک از زنان و مردان در انتخاب مذهب و یا ناباوری نسبت به چنین اعتقاداتی مبارزه کنند. در عین حال مبارزه برای آزادی زنان یکی از شاخص های دائمی هویت هر جنبش آزادی بخش است که سنگ بنای هر داعیه ای در پیشرفت بشمار می اید.

یکی از ابتدایی ترین وجوه آزادی زنان و آزادی فردی آنان شامل آزادی انتخاب لباس و پوششی ست که باب طبعشان می باشد. روسری اسلامی و انواع پوشیده تر آن در صورتی که با زور به بانوان تحمیل می شود، به  یکی از اشکال ستم و خشونت جنسی روزمره تبدیل می شود - شکلی از خشونت روزمره که به همان نسبت آشکارا در خدمت ناپیدایی زنان قرار می گیرد. مبارزه علیه مقید ساختن بانوان به روسری یا دیگر اشکال آن، از مبارزه علیه دیگر وجوه اسارت زنان جدایی ناپذیر است.

با این وجود، اگر مبارزۀ  آزادیبخش بخاطر آزاد سازی زنان به اعمال زور نه علیه ستمگران که علیه خود زنان مبادرت ورزد، قویا چنین مبارزه ای را به مخاطره خواهد انداخت. برکندن روسری مذهبی بزور از روی سر فردی که داوطلبانه خود را با آن پوشانده است - حتی اگر بپذیریم که چنین پوششی حاکی از بندگی و بردگی ست - حرکت سرکوبگرانه ای خواهد بود و به هیچ عنوان نمی تواند مدعی حرکت انقلابی برای آزادی باشد. علاوه ای بر این حرکتی ست که با شکست مواجه خواهد شد و پیشبینی ها و نظریات انگلس نیز همین نظریه را تأیید می کند. و باز هم علاوه بر این سرنوشت اسلام در شوروی سابق و ترکیه، بیهوده بودن اعلام زور برای حذف آداب و سنن مذهبی را به روشنی نشان می دهد.

«هر فردی برای پاسخ گویی به نیازهای مذهبی و جسمانی اش باید آزاد باشد» زنان باید بتوانند در صورتیکه مایل هستند حجاب داشته باشند و یا اگر مردان مایل هستند ریش بگذارند، در این انتخاب آزاد باشند، بی آن که پلیس حق دخالت در چنین اموری داشته باشد.»

دفاع از چنین آزادی های مقدماتی شرط اجتناب ناپذیر مبارزۀ مؤثر علیه اقتدارگرایی مذهبی ست. منع حجاب مذهبی بشکل کاملا متناقضی تحمیل آن را در نگاه مؤمنین تشویق و توجیه می کند.

در مورد پوشش مذهبی و یا هر امر دیگری، تنها اصل آزادی اندیشه و آزادی در انجام آئین و رسوم مذهبی در حیطۀ فردی و احترام به چنین اصولی توسط حکومت های لائیک است که می تواند بشکل قانونی در مبارزه با اجبار مذهبی کارگر باشد. در خود قرآن نیز اعلام شده است که : « در اعتقاد مذهبی اجباری نیست»!

از طرف دیگر در خصوص موضوع آزادی آموزش، ممنوع ساختن روسری اسلامی و یا دیگر علائم مذهبی در مدارس دولتی و بنام لائیسیته، عامل این تناقض اساسی ست که طبیعتا به گسترش مدارس مذهبی خواهد انجامید.

۵

در کشوری مثل فرانسه که در طی سال های مدید اسلام مذهب اکثریت « بومیان» مستعمرات بود و فرانسه ای که از ده ها سال پیش به این سو اسلام مذهب اکثریت مهاجرین « استعمار شده » در داخل را تشکیل می دهد، با هر گونه تبعیض دربارۀ مذهب اسلام - به عنوان دومین مذهب فرانسه از نظر جمعیت که از حیث موقعیت نازلتر از دیگران است - باید مبارزه کرد.

در طول قرن ها اسلام در فرانسه، در مقایسه با مذاهب دیگر از موقعیت نامساعدی برخوردار بوده و قربانی تبعیض گسترده و آشکاری گشته است. چه در خصوص مکان های عبادت و چه از این نقطه نظر که دولت فرانسه همواره با همان شیوۀ فکری استعماری، قیومیت سنگین خود را به آن تحمیل کرده است. اسلام مذهبی ست که بشکل دائمی و روزمره در رسانه های فرانسه تنزل داده شده و بی اعتبار می گردد، و این جریان بشکلی ست که خوشبختانه علیه آماجگاه پیشین نژاد پرستی یعنی یهودیان، دیگر فعالیتی ممکن نمی باشد، خصوصا بعد از قتل عام آنها توسط نازی ها و با همکاری دولت ویشی.

در رسانه ها ابهامات آمیخته به ناآگاهی و نژادپرستی تصویری از اسلام را مشاهده می کنیم که آنرا کاملا با مدرنیته ناسازگار معرفی می کند، و به همین منوال استفادۀ نامناسب و بیجا از واژۀ « اسلامیسم» به معنی بنیادگرایی اسلامی، ملقمه اسلام با تروریسم را ساده تر ساخته است. منوال مخلوط ساختن اسلام با تروریسم کاملا آشکار است، و اصطلاح نامناسب « اسلامیسم » به عنوان مترادف اسلام بنیادگرا و تمامیت خواه در اذهان انعکاس یافته.

 البته، گفتمان رسمی و حاکم آشکارا موقعیت خصمانه ای در مقابل اسلام اتخاذ نمی کند، و حتی سعی دارد، با نگاهی به منافع قابل توجه سرمایه های بزرگ فرانسوی ( نفت، اسلحه، ساختمان و غیرو... ) در سرزمین های اسلامی، چهرۀ خیر خواهانه ای نیز از خود نشان دهد. با این وجود، نگاه تکبر آمیز استعمارگر به مسلمانان و مذهب آنان زمانی به اوج غیر قابل تحمل آن می رسد که خصومت نژاد پرستانه نیز به آن اضافه می شود. روحیۀ استعماری تنها در انحصار جناح راست در فرانسه نیست، و در چپ فرانسه نیز از دیر باز داری سوابقی بوده است که در طول تاریخ سیاست استعماری آمیخته به نژاد پرستی و اقتدارگرایی و  سنت ضد استعماری مبارز در حال از هم گسیختگی بوده است.

حتی در نخستین دوران انشعابات جنبش کارگری فرانسه بین سوسیال- دموکرات ها و کمونیست ها، یک جناح راست در درون کمونیست های خود پایتخت بوجود آمد ( بدون در نظر گرفتن کمونیست های فرانسوی در الجزایر)، که خط مشی آنها در رابطه با مسائل مستعمرات قابل تفکیک بود. جناح راست کمونیست در رابطه با شورش ریف (۷) مراکشی به رهبری یکی از رؤسای قبیله ای و مذهبی عبدالکریم الخطابی در رویارویی با ارتش فرانسه در سال ۱۹۲۵ از وظیفۀ ضد استعماری خود روی برگرداندند.

توضیحات ژول هامبرت- دروز (۸) در این باره  در مقابل کمیتۀ اجرایی انترناسیونال کمونیست حائز اهمیت خاصی ست :

«جناح راست به شعار پیوند دوستی با ارتش ریف ها اعتراض کرده است، به استناد این نکته که درجۀ تمدن ریفها از درجۀ تمدن ارتش فرانسه نازلتر است و ما نمی توانیم با قبایل نیمه بربر عهد و پیمان دوستی ببندیم. جناح راست بازهم پا را فراتر از این نهاده و می نویسد که  باید با پیشداروری های مذهبی و اجتماعی عبدالکریم الخطابی مبارزه کنیم. بدون شک با پان اسلامیسم و فئودالیسم اهالی مستعمرات باید مبارزه کنیم، ولی وقتی امپریالیسم فرانسه گلوی مردم مستعمرات را می گیرد، نقش حزب کمونیست پیشداوری های رؤسای مستعمرات نیست، بلکه مبارزه با طمعکاری های امپریالیسم فرانسه است.»

۶

وظیفۀ مارکسیست ها در فرانسه پیش از مبارزه با پیشداوری های مذهبی در بطن اقوام مهاجر، بدون هیچ تعللی مبارزه با ستم نژادی و مذهبی ست که توسط بورژوازی امپریال فرانسه و دولت آن هدایت می شود.

زمانی که دولت فرانسه سعی می کند برای شیوۀ پوشش دختران مسلمان قانون وضع کند و ورود آنهایی را که در پوشش اسلامی اصرار می ورزند به مدارس ممنوع سازد، وقتی که دختران مسلمان آماج رسانه ها و سیاستی قرار می گیرند که عدم تناسب آن در رابطه با وسعت مسئله خصوصیت تحمیل گرانه و ستمگرانۀ آن را تأیید می کند، علی رغم آن چه که  در سرمقاله ها اعلام می کنند، بیشتر حاکی از اسلام ستیزی و نژاد پرستی ست، و وقتی که همین دولت گسترش قابل توجه آموزش و پرورش مذهبی را با افزایش بودجۀ آموزش و پرورش خصوصی تشویق می کند، و به این ترتیب تفرقۀ بین اقشار استثمار شدۀ مردم فرانسه را  تعمیق می بخشد، وظیفۀ مارکسیست ها با توجه به رهنمودهایی که تا کنون مطرح کردیم، مخالفت قاطعانه با چنین اموری ست.

این موضوع به بخش قابل توجهی از آنهایی که مدعی مارکسیسم در فرانسه بودند مربوط نمی شد. در مورد روسری اسلامی، خط مشی اتحادیۀ آموزگاران که در تعهد لائیک آنها هیچ شکی وجود ندارد، به نظریات مارکسیست های اصیل بیشتر نزدیک است تا شمار قابل توجهی از جریاناتی که مدعی مارکسیسم هستند. در بیانیۀ اتحادیۀ آموزگاران به تاریخ ژوئن ۲۰۰۳ در گردهم آیی شهر تروآ، چنین می خوانیم :

«اتحادیۀ آموزگاران که تاریخ آن در پیوند ناگسستنی با لائیسیته و دفاع از آن می باشد، اعلام می کند که قانونگذاری برای علامات و نشانه های مذهبی مناسبتی ندارد. هر گونه قانونگذاری در این زمینه بیهوده و حتی ناممکن است. خطر قانون گذاری در این زمینه روشن است.

علی رغم هر گونه پیشبینی قانونی، شکی وجود ندارد که نتایج حاصل از آن ممنوعیتی سرکوب گرانه خواهد بود که در واقع مسلمانان [...]

برای آنهایی که می خواهند از موضوع حمل علامات و نشانه های مذهبی بهانه ای سیاسی بسازند، اخراج دانش آموزان از مدارس دولتی مانع از این نخواهد شد که در جای دیگری ثبت نام کنند، یعنی در مدارس و مؤسساتی که بیش از پیش به  اعتقادات آنان میدان داده و به گسترش و تقویت آن خواهد انجامید [...]

سازگاری تمام شهروندان، مستقل از منشأ آنها و اعتقاداتشان، در تعلق باز شناسی تنوع فرهنگی ست که در چهار چوب قانون همه شمول، جمهوری باید برای هر یک از شهروندان  تضمین کند.

به همین علت، مسلمانان، مثل دیگر گروههای مذهبی، باید در انجام مراسم و مناسک خود از آزادی کامل برخوردار باشند،  البته در چهار چوب احترام به قوانینی که جامعۀ لائیک، کثرت گرا و کاملا غیر مذهبی تعیین می کند.

پیش از همه، مبارزه برای آزادی دختران جوان، از مبارزه برای حق آموزش  و احترام به آزادی فکری و استقلال آنها آغاز می شود. ولی از آنها برای مباحث ایدئولوژیک گروگان نسازیم، اگر چه چنین مباحثی ضروری باشند.

برای مبارزه علیه محصور ساختن افراد براساس هویت قومی آنان، و برای مبارزه علیه تبعیض و مبارزه برای دفاع از عدالت اجتماعی و برابری، آموزش لائیسیته مؤثرترین وسیله خواهد بود، زیرا در این زمینه ها کاری از ممنوعیت ساخته نیست.

در گزارشی بتاریخ ۴ نوامبر ۲۰۰۳ (۹)، اتحادیۀ معلمان به شرح موقعیت اسلام در فرانسه پرداخت که در اینجا بخشی از آنرا یادآور می شویم :

«مقاومت و تبعیضی که مردم مسلمان در جامعۀ فرانسوی با آن مواجه شده اند، آنطور که غالبا می گویند به کاستیهای سازگاری این گروه ها بستگی نداشته بلکه از نظریات و رفتارهای اکثریتی سرچشمه می گیرد که وارث تاریخی بس قدیمی هستند.

نخستین موضوع به عدم بازشناسی دست آوردهای فرهنگی عرب و مسلمان در متن فرهنگ و تمدن جهانی بوده و در عین حال درمتن فرهنگ غربی خودمان می باشد. [...]

به چنین کتمان آشکاری ، میراث استعماری افزوده می گردد [...] که عامل و حامل خشونت، نابرابری و نژادپرستی عمیق و پایداری ست که مسائل و مشکلات استعمار زدایی و سپس از هم گسیختگی جنگ الجزایر آنرا تشدید و تحکیم کرده است.

تحقیر و تنزل قومی، اجتماعی، فرهنگی و مذهبی مردم بومی، مسلمان های مستعمرات فرانسه یکی از سیاستهای دائمی بوده و تا محدود ساختن آنها در قانون یعنی نهادینه ساختن چنین تبعیضاتی پیش رفته است.

بر این اساس آنچه که به اسلام مربوط می شود، بعنوان مسئله ای شخصی در نظر گرفته شده و نه بعنوان مذهبی که به  قانون جدایی دین از دولت مصوبۀ ۱۹۰۵ ارتباط داشته باشد. در تمام دوران استعمار، اصل «لائیسیته» به دلیل مخالفت لابی استعمار، علی رغم درخواست علما که واقف بودند که لائیسیته آزادی مذهب را تضمین خواهد کرد،  ولی هرگز شامل حال اقوام بومی و مراسم و نیایش های مذهبی آنان نشد.

جای تعجبی نیست که در طول مدت های مدید مسلمانان «لائیسیته» را مترادف پلیس استعماری اعتقاداتشان می دانستند! چگونه می توان انتظار داشت که چنین واقعیاتی چه در بین اهالی مستعمرات پیشین و چه در خود کشورهای استعمارگر آثار عمیق خود را باقی نگذاشته باشد.

 اگر امروز بسیاری از مسلمانان هنوز فکر می کنند که اسلام باید رفتار مدنی آنان را سامان دهد، چه در حوزۀ مسائل عمومی و چه شخصی، بی آن که خواستار شخصی بودن مسئله شوند، اگر چه برخی اوقات چنین موقعیتی را نیز اتخاذ می کنند، از این جهت بوده است که فرانسه و جمهوری لائیک در طول چندین نسل چنین امری را برای آنها ممنوع کرده بودند.

اگر بسیاری از فرانسوی ها، بعضی اوقات حتی در بین تحصیل کرده ترین افراد که مسئولیتهایی نیز در این زمینه دارند، بخودشان اجازه می دهند که با تمسخر و تحقیر از اسلام حرف بزنند از اینروست که ناآگاهی آنها غالبا به سنت تحقیر استعماری آمیخته است و بصورت ناخودآگاه بزبان می آورند.

سومین موضوعی که مانع همپایی و برابری اسلام با دیگر مذاهب می شود، این است که، اسلام  وارداتی، مذهب بینوایان است. بر خلاف مذاهب یهودی و مسیحی که روی صفحۀ شطرنج جامعه چیده شده اند، و بخصوص بر خلاف کاتولیسیسم که از نظر تاریخی  مذهب طبقۀ حاکم است، اکثریت شهروندان فرانسوی مسلمان یا مهاجر مسلمان مقیم فرانسه  اقشار پائین جامعه را تشکیل می دهند.

در این جا  باز هم  سنت استعماری ست که تداوم می یابد ، زیرا تحقیر فرهنگ اهالی بومی به استثمار اقتصادی اضافه می گردد. و باید دانست که این استثمار اقتصادی بشکل دراز مدت روی نخستین نسل مهاجرین سنگینی کرده است، به طوری که امروز وارثین آنها نخستین قربانیان بیکاری و محرومین هستند.

 تحقیر اجتماعی و بی عدالتی که دامنگیر این گروه های اجتماعی می باشد، تمام وجوه زندگی آنان را متأثر ساخته و مذهب تنها یکی از جلوه گاههای چنین تبعیض همه جانبه ای ست. تنها روسری زنان خدمتکار در منازل و یا دفاتر را با چشمان تمسخر آمیز نگاه نمی کنند، بلکه زنان تحصیلکرده و کادرهای اداری نیز که با غرور از این پوشش استفاده می کنند قربانی همین تحقیر رایگان  می شوند.

عدم درک  مهمترین سازمانهای چپ مارکسیستی فراپارلمانی در فرانسه در رابطه با مسائل هویتی و فرهنگی گروه های اجتماعی مزبور از این جهت آشکار شد که، در انتخابات اروپایی، چه در سال ۱۹۹۹ و چه در سال ۲۰۰۴ ، شهروندانی که به گروه های مهاجر که پیش از این به مستعمرات تعلق داشتند نظیر مراکش یا آفریقای سیاه در لیست انتخاباتی LCR و ( LO  (۱۰  حضور  نداشتند.

برعکس لیست های حزب کمونیست فرانسه (۱۱) که بارها به علت کاستی هایش در مبارزه با  نژاد پرستی توسط همین دو سازمان مورد حمله قرار گرفته بود. به همین دلیل، این دو سازمان خود را از پتانسیل این اقشار فقیر و تحت ستم در انتخابات محروم ساختند، یعنی پتانسیلی که آمار تهیه شده در سال ۲۰۰۴ در لیستی فی البداهه مثل اروپا - فلسطین (۱۲) ابعاد فوق العادۀ آن را نشان داد.

۷

با یادآوری « آنهایی که می خواهند از حمل علائم و نشانه های مذهبی بهانه ای برای نبرد سیاسی بسازند»، اتحادیۀ معلمان البته به اسلام گریان بنیادگرا اشاره می کند. گسترش این پدیدار سیاسی در محیط زندگی مهاجرین مسلمان در غرب، بعد از گسترش فوق العادۀ آن در سرزمینهای اسلامی، در کشور فرانسه به وقوع پیوسته است و همین امر یکی از دلایلی ست که برخی برای ضدیتشان علیه روسری اسلامی مطرح می کنند.

چنین استدلالی درست است : مثل بنیادگرایان مسیحی، یهودی، هندوئیسم ها و دیگران که می خواهند تعبیر قاطعانه ای از مذاهبشان را به عنوان راه و روش زندگی و یا شیوۀ دولتی به همگان تحمیل کنند، بنیاد گرایان اسلامی به راستی خطری جدی برای پیشرفت اجتماعی و مبارزۀ برای آزادی هستند.

 به این ترتیب ضروری ست که بین مذهب و برداشت بنیادگرایانۀ آن خط فاصل مشخصی تعیین کرده و این دو مقوله را بروشنی از یکدیگر تفکیک نماییم. بنابراین ضروری ست تا با بنیادگرایی اسلامی که واپسگراترین آنها ست، چه در میان اقلیتهای مسلمان در غرب و چه در  سرزمین های اسلامی،  در عرصه های ایدئولوژیک و سیاسی مبارزه کنیم.

با این وجود از چنین موضوعی نباید به بهانه و دلیلی برای ایجاد ممنوعیت رسمی روسری اسلامی استفاده شود. اتحادیه معلمان این موضوع را بشکل قانع کننده ای تفسیر می کند. بشکل کلی تر، اسلام ستیزی (۱۳) بهترین متحد عینی بنیاد گرایی اسلامی ست و هر دو با هم رشد می کنند. بر این اساس هر اندازه جنبش چپ با ضد اسلامیان هم آواز شود، اتحاد مسلمانان را بیشتر تشویق کرده و راه را برای بنیادگرائی اسلامی هموار خواهند ساخت. بنابراین اسلام بنیاد گرا خواهد بود که به تنها سخنگوی فقر واقعی برای این اقشار تبدیل خواهد شد.

باید دانست که بنیادگرایی اسلامی پدیدۀ بسیار متفاوتی ست و خط مشی تاکتیکی  در مواجهه با آن نیز باید با موقعیتهای عینی وفق داده شوند. وقتی این نوع برنامه های اجتماعی توسط قدرت ظالم و متحدین شان در دستور روز قرار می گیرد تا بی عدالتی موجود را توجیه کنند، همانطور که در مورد بسیاری از مستبدانی مشاهده کرده ایم که چهرۀ اسلامی داشته اند یا وقتی در جهان عرب ، در سالهای ۱۹۵۰-۱۹۷۰  یعنی زمانی که بنیادگرایی اسلامی نوک حملۀ مخالفین ارتجاعی را علیه ناصریسم مصر و رقیبانش سازماندهی کرده بود، تحت چنین شرایطی البته تنها روش مناسب مخالفت قاطعانه با بنیادگرایی خواهد بود.

ولی وقتی که بنیادگرایی اسلامی بعنوان بردار سیاسی و ایدئولوژیک برای هدفی پیشگام وارد صحنه می شود، موضوع کاملا تغییر می کند. در این صورت البته اسلام بنیادگرا شکل مشخصی ندارد، ولی جای خالی جنبش چپ را پرمی کند، که به دلیل کاستیهایش و یا شکست در مبارزات در صحنۀ حضور ندارد. موقعیت اسلام بنیادگرا در کشورهای اشغال شده نظیر افغانستان، لبنان، فلسطین، عراق و غیره...، یا در رابطه با مسئلۀ قومی و نژادی از همین نوع است. و در برخی موارد دیگر در مقام  سخنگوی نفرت مردمی علیه سیاست های ظالمانه و واپسگرا تجلی می کند.  به همین ترتیب نمونه های بنیادگرایی اسلامی در غرب که شکوفایی آن عموما بیانگر اعتراض علیه رفتاری ست که نسبت به مهاجرین اعمال می شود.عموما از طریق تظاهرات مردم اقشار مهاجر مشاهده می گردد.

در واقع بنیاد گرایی اسلامی بطور کلی همانند هر مذهب دیگری، می تواند « از یک سو نتیجۀ  فقر واقعی» باشد و از سوی دیگر بعنوان مظهر پرخاشگری علیه فقر واقعی تلقی گردد. با این تفاوت که در رابطه با بنیاد گرایی اسلامی، ما با اعتراض فعال مواجه هستیم. بنیادگرایی اسلامی « افیون » توده ها نیست، بلکه « هروئین » بخشی از توده ها ست، یعنی مادۀ مشتق شده از تریاک که تأثیر سر مست کننده اش جایگزین اثر مخدری دیگری گشته است.

در تمام این گونه موقعیت ها، ضروری ست که خط مشی تاکتیکی در مبارزه علیه قدرت حاکم و دشمن مشترک اتخاذ نمود.

 و باید صراحتا اعلام کنیم که هرگز نباید از مبارزۀ ایدئولوژیک علیه نفوذ مخرب بنیادگرایان اسلامی صرفنظر کنیم، با این وجود ممکن است ضرورت ایجاب کند و یا موقعیت بشکلی باشد که با بنیادگراهای اسلامی در نبرد مشترک همسوئی هایی صورت پذیرد - از یک تظاهرات ساده در خیابان تا مقاومت مسلحانه، بر اساس وضعیت پیش آمده.

۸

بنیادگرایان اسلامی می توانند در نبرد مشخصی و بر حسب مقتضیات متحدین عینی باشند  که توسط مارکسیستها هدایت می شود. با این وجود باید دانست که چنین پیوندهایی خلاف قاعده بوده و تنها ناشی از جبرشرایط موضعی ست. اصول و قواعدی که در اتحادهای خیلی طبیعی تر مشاهده می شود، مثل همانهایی که در مبارزه علیه تزاریسم روس رواج داشت، در این جا نیز باید بشکل خیلی دقیق تری رعایت شود.

این اصول و قواعد در اوایل قرن بیستم توسط مارکسیستهای روس کاملا توضیح داده شده است. پارووس (۱۴) در متن پیشگفتار جزوۀ ژانویۀ ۱۹۰۵ به قلم تروتسکی، به شکل خلاصه چنین توضیح می دهد :

«به طور ساده، در حالتی که نبرد مشترک به همراهی متحدین موضعی انجام می گیرد، می توان به نکات زیر توجه داشت :

۱) سازمان ها را با یک دیگر مخلوط نکنیم . حرکات باید جداگانه انجام گیرند ولی  ضربه را باید با هم وارد کنیم . ۲) از فراخواستهای خاص سیاسی باید صرفنظر کرد. ۳) اختلاف منافع را نباید پنهان کرد. ۴) متحد را باید به نحوی دنبال کرد که گویی در حال تعقیب دشمن هستیم. ۵) باید بیشتر به فکر استفاده ار موقعیت حاصل از نبرد باشیم تا حفظ یک متحد موضعی.

لنین در متنی بتاریخ آوریل ۱۹۰۵ می نویسد «پارووس هزار بار حق دارد»، و با تأکید روی این نکته که « شرط ضروری که سازمانها را نباید با هم ادغام کرد. حرکات جداگانه و ضربۀ مشترک، پنهان نکردن تنوع منافع، تحت نظر داشتن متحدین به همان شکل که دشمن را باید تحت نظر گرفت و...» . رهبران بلشویک بارها این شرایط را در طول سالها مرور می کردند.

لنین در متنی بتاریخ آوریل ۱۹۰۵ می نویسد «پارووس هزار بار حق دارد»، و با تأکید روی این نکته که « شرط ضروری که سازمانها را نباید با هم ادغام کرد. حرکات جداگانه و ضربۀ مشترک، پنهان نکردن تنوع منافع، تحت نظر داشتن متحدین به همان شکل که دشمن را باید

همین اصول پیوسته مورد حمایت  تروتسکی بود. بعد از لنین در انترناسیونال کمونیست (۱۹۲۸)، در جریان بحث و جدل دربارۀ هم پیمانی با کومینگتانگ چینی، تروتسکی جملاتی نوشت که دقیقا با موضوع مورد نظر ما در این جا تطبیق می کند :

« از مدتها پیش، گفتیم که توافقهای کاملا پراتیک که موجب وابستگی ما نمی شود و الزام سیاسی نیز برای ما در بر ندارد، در صورتی که کارساز باشد می تواند حتی با شیطان هم انجام گیرد. ولی کاملا بیهوده است که انتظار داشته باشیم که شیطان مسیحی شود و از شاخ هایش برای امور خیریه استفاده کند. تحت چنین شرایطی ما به وکیل مدافع شیطان تبدیل خواهیم شد و چنین امری به این معنا خواهد بود که از او بخواهیم که تحت قیومیت ما قرار گیرد.»

بسیاری از تروتسکیست ها در رابطه با سازمان های بنیادگرای  اسلامی کاملا بر عکس راه کارهایی که تروتسکی پیشنهاد کرده است عمل می کنند. البته نه در فرانسه که تروتسکیست ها که در اکثریت خود، همان طور که پیش از این گفتیم، در جهت مخالف عمل می کنند، بلکه این امر در آنطرف دریای مانش یعنی  در انگلستان صورت می گیرد.

چپهای بنیادگرا بریتانیایی نسبت به چپ های بنیادگرا فرانسه این شایستگی را از خود نشان دادند که توانستند با مسلمانان روابط باز و دوستانه ای برقرار کنند.

چپ بنیادگرا بریتانیا علیه جنگ افغانستان و عراق که دولت بریتانیا در آنها شرکت داشت، بسیج فوق العاده ای را به اتفاق گروه های مهاجرین مسلمان سازماندهی کرد.

در جنبش ضد جنگ، چپ افراطی بریتانیا تا اتحاد با سازمان مسلمان با گرایشات بنیادگرائی مثل « انجمن مسلمانان بریتانیا» (۱۵) پیش رفت، که از انشعابات بریتانیایی جریان اصلی اسلام بنیادگرای « میانه رو» در خاورمیانه یعنی جنبش اخوان المسلمین است که نمایندگان آن در پارلمان چندین کشور حضور دارند.

از نظر اصولی هیچ چیز قابل سرزنشی در چنین اتحادهایی برای دستیابی به اهداف مشخص و محدود وجود ندارد، ولی به شرط اینکه  اصول و قواعدی که پیش از این مطرح کردیم رعایت شود.

با این وجود مشکلات خط مشی در اتحاد و هم پیمانی با چنین سازمانی دیر یا زود آغاز می شود خصوصا از این جهت که نمایندۀ تمام توده های مسلمان بریتانیا نیست.

به طور کلی، تروتسکیست های بریتانیایی در مورد اتحادشان با « انجمن مسلمانان بریتانیا» در رابطه با جنبش ضد جنگ، کاملا برعکس تمام اصول و قواعد مزبور عمل می کنند، یعنی : ۱) پرچم ها و پلاکاردها را به مفهوم خاص و عام با یکدیگر ادغام می کنند. ۲) هویت سیاسی خودشان را به تسامح برگزار می کنند، زیرا در غیر این صورت ممکن است که از دیدگاه جناح متحد خوشایند به نظر نرسد. و سرانجام ۳) با متحد موضعی خود به شیوه ای رفتار می کنند که گویی متحد استراتژیک است، و « ضد امپریالیست» را به جریانی نسبت می دهند که جهان بینی آن بیشتر با برخورد تمدن ها ملازمت دارد تا مبارزۀ طبقاتی.

۹

چنین گرایشاتی در مرحله گذار از اتحاد در متن بسیج ضد جنگ به ائتلاف انتخاباتی « رسپکت» (۱۶) که توسط تروتسکیست ها سازمان یافته بود در اشکال حادتری بروز کرد، و برخی اصول تمامیت خواهان مسلمان آنها را از شرکت در برنامۀ چپ باز می داشت. ولی اتحاد بین جامعۀ مسلمانان بریتانیا و « رسپکت» به این شکل جامۀ عمل پوشید که در لیست « رسپکت» یکی از نمایندگان جامعۀ مسلمان بریتانیا رئیس و کاندیدا شود.

با چنین رویکردی، ائتلاف  از نظر کیفی به درجۀ ممتازتری ارتقاء می یافت، که البته از دیدگاه مارکسیستی کاملا قابل انتقاد است : زیرا اگر چه در واقع « توافقاتی که کاملا جنبۀ عملی» دارند و ملزم به «هیچ تعهد سیاسی»  نیستند و بجز فعالیت هایی که به اهداف مشترک مربوط می شود،  توجیه پذیر بنظر می رسند - در اینجا یعنی اعتراض علیه جنگی که توسط دولت بریتانیا در پیوند با ایالات متحده براه افتاده و افشای سرنوشت تحمیل شده به مردم فلسطین - که مشترکا به همراهی افراد و یا گروه هایی صورت می پذیرد که از نظر بینش اجتماعی به جریانهای ارتجاعی تعلق دارند، و به همین علت، از طرف دیگر از دیدگاه مارکسیستی قابل قبول نیست که ائتلاف با چنین جریانهایی (ارتجاعی) در حد انتخابات تحقق پذیرد. چرا که ائتلاف در حد و حدود انتخاباتی ملزم به بینش مشترک در زمینۀ تحولات سیاسی و اجتماعی می باشد. روشن است که شرکت در انتخابات با یک مذهبی بنیادگرا این توهم را در اذهان عمومی ایجاد می کند که گویی او از این پس به پیشرفت اجتماعی و آرمان  آزادی طبقۀ کارگر معتقد شده است.

منطق ائتلافاتی از این نوع موجب می گردد که آنهایی که متعهد این خط مشی شده اند در معرض انتقادات اجتناب ناپذیر رقبای سیاسی خود قرار گیرند، و پیوسته مجبور باشند تا از متحدین موقتی خود دفاع کرده و در عین حال روی اختلافات عمیق درونی با آنها سرپوش بگذارد.

به این ترتیب است که لیندسی ژرمن (۱۷) دبیر اوّل حزب سوسیالیست کارگران بریتانیا (۱۸) و در ائتلاف با « رسپکت» (۱۶) در روزنامۀ گاردین (۱۹) ۱۳ ژوئیه ۲۰۰۴ مقاله ای را امضاء کرده است که در سایت « انجمن مسلمانان بریتانیا» آنرا « معرکه » (۲۰) برآورد کرده اند. تحت عنوان « نشان افتخار» (۲۱)، نویسنده (لیندسی ژرمن ) قویا از ائتلاف انتخاباتی با « انجمن مسلمانان بریتانیا» دفاع می کند و علاوه براین اظهار می دارد که چنین ائتلافی برای او و رفقایش موجب افتخار است که قربانیان اسلام ستیزی بطرف آنها تمایل پیدا کرده اند.

 شرح خلاصۀ تفسیر و توجیه ائتلاف  شگفت انگیز با « انجمن مسلمانان بریتانیا» را در اینجا یادآور خواهیم شد : بنیاد گرایان اسلامی در تمایلات ضد زن و ضد هم همجنسگرایی تنها نیستند، و همین تمایلات را می توانیم نزد بنیادگرایان مسیحی نیز جستجو کنیم. از طرف دیگر مشاهده می کنیم که بیش از پیش زنان در گرد هم آییهای ضد جنگ دربارۀ « جامعۀ مسلمانان بریتانیا» حرف می زنند ( همانطور که در تظاهرات سازمان یافته توسط ملاها در ایران می توانیم ببینیم).  و فراموش نکنیم که فاشیستهای حزب ناسیونال بریتانیا (۲۲) در اینگونه موارد خیلی بنیادگرا تر از انجمن مسلمانان بریتانیا هستند.

لیندسی ژرمن در ادامۀ اظهاراتش می گوید : « البته برخی مسلمانان - و غیر مسلمانها - دربارۀ مسائل اجتماعی نگرشهایی دارند که محافظه کارتر از چپ سوسیالیست و لیبرال است. ولی چنین امری نباید برای همکاری در نیل به اهداف مشترک مانعی ایجاد کند. ما در اردویی برای حقوق همجنسگرایان، بعنوان مثال، اصرار خواهیم داشت که تمام افراد شرکت کننده از نقطه نظر واحدی دربارۀ جنگ در عراق دفاع کنند.»

استدلال قابل قبولی ست ولی به این شرط که تنها در محدودۀ جریان ضد جنگ باقی بمانیم. ولی اگر بخواهیم آنرا در چشم انداز ائتلاف انتخاباتی مثل « رسپکت» در نظر بگیریم و یا برنامه های گسترده تر برای اردوی حقوق همجنسگرایان، موضوع کاملا تغییر می کند و حالت ویژه ای پیدا خواهد کرد.

۱۰

مشی متکی بر پیروزی انتخاباتی، سیاستی کوتاه بینانه است. تروتسکیست های بریتانیایی جهت تحقق بخشیدن به پیروزی انتخاباتی ، تحت شرایط مزبور، نقشی رابازی کردند که در واقع  در خدمت منافع استراتژیک چپ رادیکال در کشورشان نیست.

آنچه که پیش از همه مشخص کنندۀ خط مشی آنهاست، بر اساس محاسبات انتخاباتی می باشد، یعنی تلاش برای کسب رأی افرادی که به قشر مهاجرین تعلق دارند و در عین حال با جنگی که توسط لندن و واشینگتن براه افتاده است، مخالف هستند ( یادآوری می کنیم که ائتلاف با جامعۀ مسلمان بریتانیا پیرامون جنگ افغانستان و عراق انجام گرفت و نه کوزوو).

هدف فی النفسه قابل توجیه است، چنانچه اگر به این شکل تحقق یابد که یارگیری بین کارگران زن و مرد درقشر مهاجر انجام شود و با هر چه بیشتر آشکار ساختن ستمی که بر روی دوش آنها سنگینی می کند، و با اولویت قائل شدن برای چنین هدفی، و با این شرط که مبارزین چپی که به این اقشار تعلق دارند در موقعیت مناسبی در لیست انتخاباتی قرار گیرند. یعنی تمام آن کارهایی که چپ های بنیادگرا فرانسه انجام ندادند.

بر عکس، با گزینش ائتلاف انتخاباتی - حتی اگر بشکل محدود باشد - با یک  سازمان بنیادگرای اسلامی مثل « جامعۀ مسلمانان بریتانیا»، چپ بنیادگرای بریتانیا در رابطه با آنها نقش پلکان را بازی می کند ولی برای گسترش سازمانی خودش در بین اقشار مهاجر، در حالی که می بایستی با« جامعۀ مسلمانان بریتانیا» به عنوان رقیب به مبارزۀ ایدئولوژیک می پرداخت و از نقطه نظر سازمانی محدودیتهایی ایجاد می کرد. چنین ائتلاف خلاف طبیعتی  دیر یا زود به مانع برخورد کرده و متلاشی خواهد شد. و در اینصورت  تروتسکیستها مجبور خواهند شد با همان هایی مقابله کنند که  موجب پیروزیشان در انتخابات شدند.

حال باید دید که گفتمان تمامیت خواهان برای رأی دادن به « رسپکت» کدام است. فتوای شیخ حتام الحداد بتاریخ ۵ ژوئن ۲۰۰۴ که روی سایت « انجمن مسلمانان بریتانیا» منتشر شده ، چنین است :

حضرت شیخ می گوید که « بر مسلمانان واجب است که در سایۀ قوانین زندگی کنند و از تمام امکانات برای بر قراری و حاکمیت فرامین الله در تمام وجوه زندگی بکوشند. اگر هنوز نمی توانند به چنین امری تحقق ببخشند، در اینصورت واجب است که شر را به حد اقل رسانده و نیکی را به حد اکثر افزایش دهند. سپس شیخ به روشنی دربارۀ تفاوت بین رأی دادن به سیستمی در میان سیستمهای دیگر، و  رأی دادن برای انتخاب بهترین فرد در بین تعدادی کاندیدا در سیستمی که عملا وجود دارد، به مردمی تحمیل شده است که نمی توانند آینده شان را متحول سازند.»

و ادامه می دهد : « شکی نیست که « رأی» دادن حرکت کفر آمیزی ست، زیرا الله می گوید «قانونگذاری تنها در اختیار الله است»، در حالی که رأی دادن به یک کاندیدا یا یک حزب حاکم بر اساس قانون افراد را به تبعیت از آن وامی دارد. چنین که پیش آمده است « ما باید در انتخابات شرکت کنیم، با این اعتقاد که شر را به حداقل و نیکی را به حداکثر برسانیم. با آگاهی به این امر مسلم و بدیهی که بهترین نظام همان نظان شریعت است که همانا فرمان الله است ».

زمانی که قانونیت رأی روشن شد حال باید دید که به چه کسی باید رأی داد. « برای پاسخگویی به چنین پرسشی ضروری ست که عمیقا عرصۀ سیاست را بشناسیم. درنتیجه فکر می کنم که افراد باید در دخالت در چنین اموری خود داری کنند و چنین مسئولیتی را به سازمانهای مسلمان عالی رتبه واگذار کنند [...] در نتیجه بر مسلمانان واجب است که از تصمیمات سازمان ها تبعیت کنند.»

حضرت شیخ در پایان بخش نتیجه گیری هایش مسلمانان بریتانیا را به تبعیت از تصمیمات انتخاباتی « جامعۀ مسلمانان بریتانیا» فرامی خواند و با این دعا به بیاناتش خاتمه می دهد : « از الله استدعا می کنیم که ما را براه راست هدایت فرماید و پیروزی در بریتانیا و در تمام جهان را از آن الله گرداند.»

چنین فتوایی نیازی به تفسیر نخواهد داشت. تضاد عمیق بین طرح شیخ و وظایف مارکسیست ها مشخص می شود، و یا   در مانورهایشان نزد اقشار مسلمان باید روشن شود. مارکسیست ها برای جمع آوری رأی مثل سیاستمداران اپورتونیست نباید به هر بهایی رضایت دهند. پشتیبانهایی نظیر شیخ احداد در واقع هدیۀ مسمومی ست. مبارزه برای نفوذ ایدئولوژیک در بطن اقشار مهاجر خیلی بنیادی تر از نتایج انتخاباتی می باشد، هر چند که این نتایج فوق العاده باشند.

چپ رادیکال در هر دو سوی دریای مانش باید به اتخاذ موقعیت و بینشی مطابق بر مارکسیسمی که مدعی آن است باز گردد. فقدان چنین باز گشتی، تسلط افراط گرایی بین توده های مسلمان را به حدی پیش خواهد راند که ممکن است جلوگیری کردن از آن ناممکن بشود. فاصله بین چنین مردمانی و مابقی کارگران در اروپا بیشتر خواهد شد، در حالی که وظیفۀ اصلی پر کردن این فاصله ها برای جایگزین کردن مبارزۀ مشترک علیه کاپیتالیسم بجای برخورد بربریتهاست ( برخورد تمدنها).

۱۵ octobre ۲۰۰۴

ژیلبر اشکر استاد علوم سیاسی در دانشگاه سن-دونی پاریس ۸ و مرکز مارک بلوش در برلن است. آخرین کتابهای منتشر شدۀ او عبارتند از:

Le choc des barbaries (éd. Complexe, ۲۰۰۲ ; ۱۰/۱۸, ۲۰۰۴) et L'Orient incandescent (éd. Page deux, ۲۰۰۳). Une version de cet article a été publiée dans la revue ContreTemps (Paris), n° ۱۲, février ۲۰۰۵.

au sens wébérien۱)

Aufhebung ۲)
کلمۀ آلمانی به معنای حذف و یا الغای چیزی ست. ما در اینجا اعراض ترجمه کردیم

۳) بلانکیست Blanquiste

Vaillant (Édouard)
سوسیالیست فرانسوی ۱۸۴۰-۱۹۱۵ ، مسئول امور تربیتی در کمون ۱۸۷۱ ، او مجبور شد به انگلستان پناهنده شود و در آنجا هدایت بلانکیست ها را به عهده گرفت. در سال ۱۸۸۸ به فرانسه باز گشت و از ۱۸۹۳ نمایندۀ مجلس بود و علیه احزاب بورژوایی مبارزه می کرد

۴)
Erfurt
نام شهری ست در آلمان.

Programme Erfurt de

Programme du partie sociale démocrate ; Erfurt ۱۸۹۱

Programme de Gotha۵)

Kautsky ۶)

Rif۷)
جنگ ریف، جنگی ست استعماری که قبایل ریف را مقابل ارتش اسپانیا و فرانسه قرار داد. قبایل ریف قرارداد تحت الحمایگی با سلطان مراکش را ننگین می دانستند و غرورشان تاب تحمل چنین تحقیری را نداشت. و چنین بود که طبل رزم جنگجویان آزادیخواه عرب آمیخته با شیهۀ بی تاب اسبان رزمی کوهسارهای شمال مراکش را در تپشی افسانه ای از خواب هزار ساله بیدار کرد. ریف ها به پا خاسته بودند تا افسانۀ دیگری بیافرینند . ۲۰ مارس ۱۹۲۱ ارتش اسپانیا برای سرکوب شورشیان گسیل شد ولی بشکل ناباورانه ای شکست خوردند. و به این ترتیب طرح یکی از سران شورشی عبدالکریم الخطابی آغاز گشت. ریف ها باوجود این که مردمان دهقان پیشۀ کوهسارهای شمال مراکش بوده و تنها بخش کوچکی از مردم زحمتکش مراکش را تشکیل می دادند، با دلاوریها و بی باکیهایی که تنها از انسانهای آزادیخواه ساخته است، ثبات دو قدرت بزرگ مخوف و سفاک استعماری یعنی اسپانیا و فرانسه را به مخاطره انداختند. ژنرال سیلوستر با ۶۰۰۰۰ ( شصت هزار) سرباز اسپانیایی علیه قبایل وریاغل وارد جنگ شد ولی در ماه ژوئن در جنگ أنوال تقریبا تمام سربازان اسپانیایی به هلاکت رسیدند و ابعاد چنین فاجعه ای برای ارتش اسپانیا به اندازه ای بود که ژنرال خود کشی کرد. عبدالکریم الخطابی رؤسای قبایلی را که با دستگاه سلطان مراکش مخالف بودند، گرد هم آورد و جمهوری فدراتیو قبایل ریف را بنیانگذاری کردو اوّل فوریه ۱۹۲۲ عبدالکریم الخطابی به ریاست جمهوری برگزیده شد. جنگ علیه اسپانیا ادامه یافت و آنها مجبور به عقب نشینی شدند. در سال ۱۹۲۴ اسپانیا تنها  سبته ، ملیلیه ، اصلیه و العرائش را تحت اختیار داشت. فرانسه که مراکش را تحت سلطۀ خود داشت، از این جهت که چنین جنبشی در مراکش فراگیر نشود، به کمک اسپانیا آمد. پیشروی طلایه های ارتش فرانسه موجب برخوردهای نظامی با ریف ها شد و طی منازعات گسترده واحدهای نظامی ریف بخصوص در فاس در طول زمستان و بهار ۱۹۲۴ شکست خوردند. پائیز ۱۹۲۵ مذاکرات صلح بعلت فراخواستهای ملّی ریف ها با شکست مواجه شد و عبدالکریم الخطابی در سال ۱۹۲۶به جزیرۀ رئونیون تبعید گردید. ۲۰ سال بعد او به مصر فرار کرد و در سال ۱۹۶۳ درگذشت.

عبدالکریم الخطابی به خاطر استفادۀ نیروی هوایی فرانسه از بمب شیمیایی به جامعۀ بین الملل شکایت برده بود.

Jules Humbert-Droz ۸)

Commission Stasi۹)
کمیسیون اجرایی دربارۀ اصول مدنی در جمهوری

LCR : Ligue Communiste Révolutionnaire ۱۰)

LO : Lutte Ouvrière

PCF : Parti Communiste Français۱۱)

Euro-Palstine۱۲)

Islamophobie۱۳)

اسلام ترسایی یا ترس بیماری زا و بیهوده از اسلام. خصومت ورزیدن به اسلام . اسلام ستیزی

Parvus۱۴) ۱۸۶۹- ۱۹۲۴

نام مستعار «الکساندر هلفاند» است.
Alexandre Helphand
یهودی روس که روسیه را بقصد آلمان ترک می کند. با نام پارووس قلم می زند . او در سوسیال دموکراسی آلمان فعالیت می کند و از یاران روزا لوکزامبورگ است.

Muslim Association of Britain (MAB)۱۵)

Respect۱۶)

Lindsay German۱۷)

Socialist Workers Party britannique۱۸)

The Guardian۱۹)

(« wonderful »)۲۰)

A badge of honour  ۲۱)

BNP (British National Party)۲۲)

 ۳۱ Mars ۲۰۰۵
 

جایی که منافع طبقه کارگر رنگ مى بازد

| 0 نظر
kargar.jpgتاریخ تمام جوامع تا کنون موجود ،تاریخ مبارزات طبقاتی بوده است و مبارزه طبقه کارگر از همان بدو تولدش آغاز می شود ، تاریخچه این مبارزه طبقاتی بارها توسط رهبران آن و سازمانها با کم و کاستی هایشان به رشته تحریر در آمده است که ما در این جا به آن نمی پردازیم

.جنبش طبقه کارگر همیشه جاری بوده و سخن بر سر مبارزات دهه های اخیر به ویژه دهه اخیر است که هم اکنون در آن به سر می بریم .
جنبش های کارگری درسالهای اخیر از رشد کمی و کیفی بر خوردار بوده واین اعتراضات در تمامی شهر های ایران به وقوع پیوسته و هم چنان ادامه دارد و این امری است که توسط خود طبقه کارگر به پیش برده می شود وبا تمام سرکوبهای متفاوت ، از جمله گروگان گیری امنیت شغلی گرفته تا تهدید و اخراج و زندانی کردن دسته جمعی کارگران که گاهی همراه خانواده هایشان بوده است.
همانطور که عنوان شد جنبش طبقه کارگر در سالهای اخیر از رشد کمی و کیفی بر خوردار بوده که به آن به طور خلاصه می پردازیم.
تغییرات کمی و یا رشد کمییت مبارزه طبقه کارگر از آن رو بوده که هر چه بحران اقتصادی ، سیاسی و اجتماعی ای که طبقه کارگر مستقیمأبا آن در گیر بوده رو به فزونی داشته ، و تغییرات کیفی این مبارزه آنجاست که کارگران دریافتند منافع آنان و مطالبات و خواسته هایشان از حیطه یک کارفرما ،مدیریت و هیئت مدیره گذشته و مستقیم دولت را نشانه گرفتند.
 تجمعات مستمر آنان مقابل سازماهای دولتی و حکومتی یک سوی این تغییرات کیفی می باشد و سوی دیگر آن رشد نمایندگان و ایجاد مجامع عمومی و تشکیل یافتن تشکلهایی بوده ،تشکلهای کارگری که کماکان مستقیم یا غیر مستقیم با دخالت خارج از کارخانه تأثیر پذیرفته است . ازجمله سندیکای شرکت واحد و سندیکای کارگران هفت تپه که نمونه بارز آن است ،هر چند که شالوده و گرایش و خط نهایی آن توسط پیشروان کارگران کلید خورد اما دخالت تشکلها و یا فعالین کارگری خارج از کارخانه که خود را حامی طبقه کارگر می دانند نیز بی تأثیر نبوده است . شکل گیری این تشکل ها بر مطالبات کارگری بود اما تداوم کارشان کیفیت و کمییت آن و متأسفانه با دخالت غیر خردمندانهءخارج از کارخانه ایها نسبت مستقیم داشته است و این امر پس از سالها بر کسی پوشیده نیست که البته بایدخط و مرز این دخالت را روشن نمود .
تا جایی که کارگران برای پوشش خبری دادن و فریاد مطالبات حق طلبانه شان نتوانستند توسط هیچ نهاد و موءسسه خبری رسمی داخلی موفق شوند و هیچ تشکا کارگری در داخل پی گیرمطالباتشان نشد ،حتی آن اندک اخبار دست و پا شکسته نیز سانسور شده ودر همان روزها بر چیده شد
کارگران چاره ای جز روی آوردن به رسانه های خارج از کشور را نداشتند ، هر چند که ما در عصرارتباطات و اطلاعات زندگی می کنیم که از انحصار بیرون آمده و کارگران توانستند از این دستاورد بشری که خود نیز سهم مهمی در این پیشرفت تکنولوژی داشتند استفاده کرده و لی این ارتباط رسانه ای،خود از اتهاماتی شد که به پای کارگران زندانی بستند در هر صورت اصل سخن اینجاست که این ارتباط با رسانه ها بستری شد برای فرصت طلبی،علایق و سلیقه ای شخصی افراد در اعمال آرای خود برای تشکل ها که بعضأ شخصی بوده و این دخالت ها باعث اعمال نفوذ در راستای منافع طبقاتی و سیاسی طبقه بود.
سیاستی که کاملا همسو با سیاست سرکوب طبقه ی حاکمه و فروپاشی تشکل های کارگری که از بدو تشکل یابی و اعتراض های کهرگری از سوی بورژوازی و عواملش با شگردهای خواص خودشان اعمال می شد.این دخالت زمانی بارز شد که هیئت مدیره ی سندیکای شرکت واحد از تشکیل جلسه هایشان بازماند و در پی آن مجددا در سندیکای نیشکر هفت تپه نیز تکرار گردید و این تفرقه و جدایی بین اعضای هیئت مدیره این دو سندیکای نوپا با هر دلیل و داستانهایی که رخ داد قابل توجیح نیست،زیرا آنجا که کارگران با هزار بدبختی،آزار و اذیت سازمان های دولتی روبرو شده و تمام این بلاها را به جان خریدند تا تشکلشان پای بگیرد،متاسفانه از دو سو تحت فشار قرار گرفته، یکی سرکوب دولتی دیگری تفرقه اندازی عوامل خارج از کارخانه که خود را حامی کارگران قلمداد می کردند و این آرزوی دیرینه ی طبقه ی کارگر که داشتن یک تشکل بوده تا بتواند جنبش خود را سر و سامانی بدهند عقیم کردند و این دخالت ها تا جایی پیش رفت که موجب شد رییس سندیکای نیشکر هفت تپه در زندان به سربرده و کارگران با هزاران سختی این خانواده و دیگر خانواده ی نمایندگانشان راتامین مالی ناچیزی می کردند و علی نجاتی را که رییس برگزیده و نماینده ی واقعی کارگران بود از سمت رییس هیئت مدیره خلع نموده و در آن موقعیت نه تنها هیچ کمکی به رشد و ارتقاء سندیکا نشد بلکه صف کارگران حامی سندیکا را نا امید کرد و عوارض این اختلافات دیگر بر هیچ کس پوشیده نیست و تحت هیچ داستان و برهانی قابل توجیه نیست و آنجاست که منافع طبقاتی طبقه ی کارگر رنگ می بازد و اگر این داستان ها راکیلومتر ها به دنبال هم پیوسته اند فقط برای توجیه خودشان است، متاسفانه در پشت این داستان ها علاوه بر سود جویی شخصی افراد که به ناحق نام خود را فعال کارگری و حامی طبقه ی کارگرقلمداد می کنند بورژوازی در خلوت دستگاه عریض و طویلش و بروکراسی منحوسش تونست بر صف کارگران مبارز و انقلابی انشقاق یافته و موجب فروپاشی تشکل کارگری شده و این دستاورد امیال شخصی افرادی است که به ناحق حود را حامی طبقه ی کارگر می دانند.

مارکس و دیالکتیک ایده آلیستی

| 0 نظر
ترجمه : واهیکebloch1.jpg

هگل، ۵ سال پیش از آنکه مارکس ِ دانشجو در سال ۱۸۳۶ به برلن بیاید، فوت کرده بود. اما روح او بر هستی همه حاکم بود، گویی پشت سر همه ایستاده است و حتی راه را به دشمنانش هم دیکته می کند. مارکس جوان به پدرش می نویسد که او با وجود آوازه ی بد هگل خود را محکمتر از پیش به او زنجیر کرده است. مارکس تحت تاثیر مکتب هگلی های چپ و بعدها بویژه فویرباخ  از روح به انسان رسید. و بدنبال آن، از ایده به نیاز و کشاکش های اجتماعی آن راه یافت، از حرکت ذهن به  حرکت واقعی ، که از منافع اقتصادی سرچشمه می‌گیرند رسید. اما بگونه ای که مارکس هگل را بر پاهای خود قرار داده، آشکار است که هگل خود بر آفت نهفته در آن  نیز آگاهی داشته  است؛ عبارتی سهو از این ایده آلیست بزرگ را در اینجا می آورم که مطمئنا نه تنها مارکس جوان، بلکه مارکسی که دیگر جداً ماتریالیست است نیز بر آن صحه می گذاشت. هگل در سال ۱۸۰۷ از شهر بامبرگ، جایی که او در شغل ویراستاری گذران زندگی می کرد، به دوست ینایی خود، (ینا، یکی از شهرهای ایالت تورینگن آلمان) سرگرد کنه بل، می نویسد:" من به تجربه به برحق بودن این عبارت در انجیل پی برده ام و آن را ستاره‌ی راهنمای خود کرده ام، که می گوید: نخست در فکر خوراک و پوشاک باشید، بر این سبیل قرین رحمت الهی خواهید شد".(۱) این عبارت در انجیل(‌انجیل متی، بند ششم، آیه‌ی‌ ‌۳۳) چنانکه می دانیم درست بر خلاف آن است؛ سهم دیگری در نیل به این شناخت پرثمر، که مارکس جوان هم به آن دست یافت، که ایده‌ی هگل را نمی بایست زیادی پیچاند تا درونمایه آن به چشم آید.

و درست همین امر ِ اصلی ِ هگلی ِ تبدیل و تبدل در مورد آموزگار آن هم موضوعیت داشت وکاربرد یافت. هگل‌‌ ‌ِ دیالکتیسین ایده را عامل تحولاتی می دانست، که فقط جسم و انسان توان آن را داشتند، و اغلب ایده را بازتاب رویدادهایی می دانست، که در مناسبات واقعی هستی تحقق پذیر بودند. و این قانونمندی سراسر دیالکتیکی را مارکس و انگلس ـ مثلا انگلس در پیشگفتار « آنتی دورینگ» می نویسد"بصورت درک ماتریالیستی از طبیعت و تاریخ "ـ به ساحل نجات رسانده اند. دیالکتیک ِ مشخص، راهنمای همه‌ی تحلیل های مارکس است و نشان می دهد که پوسته‌شکنی نو و حفظ آنچه که ارزش ماندن دارد، تمام امید او بود. ( فعل Aufheben در آلمانی معانی فراوانی دارد که در فلسفه بصورت جمع معانی حقیقی و مجازی آن بکار گرفته می شود، بصورت ارتقا دادن، حفظ کردن و ملغی کردن در اینجا هم به همین معنا بکار گرفته شده است) او در اینجا قادر می شود بر خلاف اوتوپیست های انتزاعی در وجود فقر فقط نداری و بی چیزی  را نبیند، بلکه نقطه عطف  آن را هم نظاره کند. او بدین صورت متقاعد می شود که در سیمای پرولتاریا فقط نفی انسان را نبیند و بدین علت و به خاطر غیر انسانی شدن افراطی آن، شرط " نفی اندر  نفی" آن را هم مشاهده کند. دیاکتیک ِ هگلی نزد مارکس  به مثابه‌ی جدل یا یک گفت و شنود جهانی و یا صحبت کردن با خود یک صانع جهانی پایان می پذیرد:این روح فاعل شناسای دروغین هگل است که مارکس آن را کاملا بکنار می‌نهد. اما دیالکتیک، به مثابه روند واقعی، با حذف شدن ظاهر ایده‌آلیستی اش تازه بصورت قانون حرکت ماده نمایان می شود؛. بعلاوه چیزی که نزد مارکس خریدار ندارد، اجناس سمساری هگل است. بدین معنا که: آن روحی که بر حسب یادمان دو بار روح در آن دمیده شده است و در کاروان دیالکتیکی ارواح، به جای ارواح، متاسفانه کاروان و روند، و چنانکه مارکس می گوید زمان، به مثابه مکان تولید را ملغی ساخته بود. اما اینجاست که در همان حال، کلیت آن و زمینه‌ی رشدش هویدا می شود: به مثابه‌ی ماده‌ی دیالکتیکی و در روند تکوین یافتنی ـ تکوین یافتنی، که انتهای آن باز نگاه داشته می شود. بدین صورت، این موجود اساسمند را به بوده ی خود و یا گوهر تمام و کمال تقلیل نمی‌دهد. برای همین هم ماده‌ی دیالکتیکی، ماده‌ی تحول ناپذیر ماتریالیسم مکانیکی نیست که  زیور دیالکتیک چون سنگی به پای آن بسته  شده باشد. پوست را خراشی نمی دهد، چه برسد به آن که موجب دگرگونی آن شود. دیالکتیک ماتریالیستی،  تجسم خود را  چون روح هگل، ـ که در خاطره ها پرسه می زند و ماده مکانیکی هراکلیت ـ  در افق های گذشته جستجو نمی کند، بلکه افق آن رو به آینده است. دیالکتیک ماتریالیستی، ماده را  رو به این آینده، در حال کنش می بیند؛ آینده‌ای که از گذشته هم نشانی با خود دارد؛ آنی که شرط وجودی همه پدیده هاست و خود هنوز تمام و کمال هویدا نشده است؛ آنی که در حد امکان، امکان وجود می دهد و خود در حد امکان هست. مارکس به هگل خرده می گیرد که :" در فلسفه‌ی تاریخ هگل همچون فلسفه‌ی طبیعت، آن مادر از فرزند زاده می شود، روح طبیعت را می‌زاید، مسیحیت الحاد را و پایان آغاز را"؛ اما در ماتریالیسم مکانیکی، آغاز را حتی نتیجه ای و پایانی نیست. ماده‌ی او عقیم می ماند، اما ماده‌ی دیالکتیکی، کل زندگی را که روند هگلی مشحون از آن است، با خود دارد. پس شناخت دیالکتیک ماتریالیستی، خرد (لوگوس) هگلی را با تمام آشوب سنگ شده و خیره گی پر تلاطم آن از تخت پائین کشیده، ولی حیطه‌ی تاریخی آن را از آن خود کرده است. تاریخسازی آگاهانه چنین است، پیوند خوردن فعال به کلیتی واقعی که هنوز به صورت تمام و کمال پدیدار نشده است. این جهش از هگل به مارکس است، تصحیح کاروان ارواح بصورت روندی زمینی، تبدیل گنجینه‌ی ثابت خاطره ها به منبع لایزال ماده‌ی دیالکتیکی. منطق امر موجب آن شده است که انبوهی از مقولات فلسفی آن دوران( از خود بیگانگی ، تجسم بیرونی ، تبدیل کمی به کیفی و غیره) همچنان در دستور روز مارکسیسم باقی بماند. منطق و پدیدار شناسی هگلی، به سبب دیالکتیک آن، سرزنده و شاداب‌تر در مارکسیسم به حیات خود ادامه می دهند. اما میراث آن به همین خلاصه نمی شود؛ آثار فلسفی و نظام مند واقع گرایانه ی او سرشار از دیالکتیک نوین و از لحاظ محتوایی متفاوت هستند. انگلس دیالکتیک طبیعت را به پیروی از هگل نوشته است، و مارکس از« فلسفه حق» هگل تفاوت گذاشتن میان جامعه بورژوایی و دولت را اقتباس کرده است و نیز بسیاری برداشت های محتوایی و نه فقط "اسلوبی". زیبایی شناسی هگل عمدتا بر مناسبات اجتماعی بنا شده و یک سلسله مفاهیمی را به این مناسبات ربط داده است که مشخص ـ اند مانند "شکل آرمانی"؛ مارکس وارد شدن ایدئولوژی در پهنه ی فرهنگ را از مفهوم هگلی هنر به عاریت می گیرد. لنین این تاثیرات را در مد نظر دارد، وقتی که آموزه های مارکس را "ادامه مستقیم  و بلاواسطه آموزه های بزرگ ترین نمایندگان فلسفه، اقتصاد سیاسی و سوسیالیسم می نامد(۲) . بدین خاطر است که بخش های بزرگی از افکار هگل- فلسفه ادیان (هگلی های چپ و فویرباخ) را نباید از خاطردور داشت-  جزو ایضاح تاریخی مارکسیسم است که به اختتام خود نرسیده است. مارکسیسم همچنان پدیده ای نوین بوده و خواهد ماند - نه فقط در مقایسه با هگل، بلکه در قیاس با کل فلسفه ای که تا آن زمان وجود داشت؛ نوین از آن حیث که در اینجا ما نه با فلسفه ی جامعه ای طبقاتی، بلکه با فلسفه ی گذار از جامعه طبقاتی مواجه هستیم. اما پدیدار شدن این عنصر نو نتیجه هیچ معجزه ای نبوده است؛ برعکس مارکسیسم بدون فلسفه کلاسیک آلمان و بدون واسطه گری آن نمی توانست  اعلام حضور کند. به گفته‌ی مارکس انسان بر خلاف سگ آبی برای ساختن خانه ی خود نقشه می کشد. برای اینکه در کار خود موفقیت بدست آورد باید موضوع کارش را ابتدا در سر و در مخیله اش سنجیده باشد. اما نه چون اغلب افراد ِ مانند ِ هگل ابتدا مفهوم و سلسله الگو واری از مفاهیم را از بیرون بسوی اشیاء روان کنند. شناخت از قعر شعور فرد و یا مانند نظاره گر خود بدست نمی آید، بلکه فقط به مثابه‌ی بازتابی از رویدادهای واقعی و شیوه‌ی هستی نسبتا پابرجای آن(بصورت مقولات). مارکس مانند هگل واقعیات را فی نفسه نمی انگارد، بلکه برای او این واقعیات لحظه هایی از یک روند بشمار می روند. و این روندگونگی سبب آن می شود که هر شناختی زمان خود را داشته باشد، و چنانکه هگل می گوید فلسفه "اندیشه ی زمان خود" باشد (‌و فلسفه جانشین خود که اکنون آبستن آن است‌) و "‌ زمان خود را بصورت اندیشه" بیان می کند. اینجا مارکس کاملا هگل را پذیرا می شود، آنرا خصلتاً به سرحد افراط می رساند و از نظاره گری ساده دور می سازد:"‌کافی نیست که اندیشه به دل واقعیت راه یابد، واقعیت نیز باید به دل اندیشه راهی داشته باشد". فاعل شناسایی که فهیم است، در ارتباط متقابل دیالکتیکی، به فرا رسیدن تاریخی زمان و پختگی موضوعی که باید مورد فهم و شناسایی قرار گیرد نیاز دارد. اینجا فاعل شناسای نظاره گر اندیشنده و فاعل شناسای تاریخ واقعی از یک دیگر تمایز دارند. در نزد هگل این دو با هم همخوانی دارند: بدین معنا که فاعل اندیشه آفرین، فاعل آفریننده تاریخ نیز هست، مگر آنکه فلسفه به مثابه‌ی فاعل نظاره گر تاخیر داشته باشد. اما آگاهی متاخر فیلسوف که هگل فاعل شناساس ادراک گر را به آن فرو می کاهد ، در اساس فاعل تاریخساز است، اما فقط با تاخیر و لم داده بر افتخاراتش. اندیشه و هستی، شیر و خط بر یک طرف سکه جهانی هگل جای دارند، اگر چه اندیشه در موقعیت بازنشستگی خود روند جهانی را که نمود آنست، ثبت می کند. مارکس اما بر خلاف او در فاعل خالق اندیشه یا معنایی نمی بیند و یا آنکه آنرا حامل مضحکه و آگاهی وارونه ای می‌بیند که نظاره گری خارج از روند واقعی، روند تولید است. یا اینکه  او اندیشه را اگر با واقعیت جاری به گونه ای بلا واسطه وصل باشد، بعنوان مولفه ای از روند دگرگونی ها بشمار می آورد؛ و فقط و فقط در این صورت است که تاریخ‌ ساز می شود. اگر بعنوان آگاهی طبقاتی، در مقام دانش انقلابی چون  نیرویی قدرتمند که بر تولید و زیربنا موثر می افتد، به فاعل تاریخ‌ ساز تبدیل می شود، ـ تاریخی که با آگاهی ساخته می شود. اما در نزد مارکس روح هرگز فاعل سبب ساز نیست، بلکه انسان اجتماعی مشغول کنش اقتصادی. و این آن انسان انتزاعی، به مثابه‌ی انسان نوعی نیست، که منظور نظر فویرباخ بود، بلکه انسان، به مثابه‌ی مجموعه ای از مناسبات اجتماعی، که تکوینی تاریخی دارد و در نهایت هنوز خود را بازنیافته و رها نشده است. رابطه‌ی دیالکتیکی میان فاعل شناسا و شرایط عینی چنین است، که این دو عامل در روندی دائمی یکدیگر را تصحیح و دگرگون می سازند، در درجه‌ی نخست در درون  زیرساخت اقتصادی و اجتماعی تاریخ و در دگرگونی آن، که تاکنون پیکره اصلی آن بشمار می آید. این فعل در گستره‌ی اجتماعی ِ منافع صورت می پذیرد، نه در امپراتوری آسمانی اندیشه ها. مارکس پدیدارشناسی هگل را آن چنان تعبیر می کند که هگل برخلاف ایده آلیسم ـ اش، دیالکتیک مادی را گواهی داده است. سترگی پدیدار شناسی در این امر نهفته است که نخست "هگل خودسازی انسان را چون روند بشمار می آورد " و سپس و بویژه " گوهر کار را درک می کند و انسان ملموس را می خواهد حفظ کند، زیرا انسان واقعی را نتیجه کار خود تلقی می کند". و چنین است که از خودآفرینی از دانش مطلق خودسازی انسان توسط کار می رسیم، از برای خود شدن روح ( روحی که از مقام فی نفسه خارج شده و در مقام فاعلی قرار می گیرد)( که هگل هم دل خوشی از آن نداشت و کسی نمی داند که چرا) تاریخ واقعی زاده می شود. این تاریخ فقط به صورت تاریخ مادی و دیالکتیکی در دسترس است، تاریخی که مملو از مبارزات طبقاتی است، که با"رهایی انسان" به پایان ِ هنوز فرا نرسیده‌ی خود خواهد رسید. هگل تاریخ فلسفه  خود را با نقل قولی از ورژیل در انه ایس که کمی هم در آن دست برده به پایان می رساند:"چنین زحمتی لازم است تا روح خود را بازشناسد." مارکس این زحمت را فقط کار پر مشقت فکری نمی دانست و با هگل متن حکاکی شده در معبد دلفی را راهنمای خود  در تعبیر موضوع تاریخ انسانی قرار داد که می گفت:"خود را بشناس"، بدین ترتیب او فرسنگ ها از مکتب هگلی های چپ فاصله داشت که خودشناسی را به مثابه صورتی از "فلسفه خودآگاهی" تفسیر می کردند. اینجا خودشناسی صورتی بخود گرفت که نظاره گر نیست، خودشناسی انسان کارگر شد، که خود را در آن هم در سیمای کالایی می بیند، که در هیبت آن ظاهر شده است و هم بصورت فاعل شناسای ارزش آفرینی، که خاصیت کالایی تحمیلی به خود را بگونه ای انقلابی از میان بر می دارد.  این تعبیر متن حکاکی شده بر معبد دلفی نزد مارکس است، پایان دادن واقعی و تحقق یافته انکار خود است. صورتی است که روند تولید و آگاهی به روابط ِ انسانی ِ بوجود آمده از آن را، تا حد امکان بسوی سرنوشت محسوس آن، بسوی سرنوشت تجسم یافته و ناشناخته‌ی آن می‌راند.

دیالکتیک باید بپذیرد که دیگر نمی تواند به مثابه دستورالعملی، که از خارج به اشیاء تحمیل می شود، تلقی گردد. هگل هم چنین قصدی نداشت و به اسلوبی، که از موضوع آن جدا باشد، حتی به تئوری شناختی که موضوعش را از خارج دور می زند، علاقه نداشت. با این وجود، هگل دیالکتیکش را به مثابه‌ی نوع ایدآلیستی ناب آن تکامل بخشید، چنانکه هنگامی که درباره مرز و بومی و مردمی صحبت می کند، پیش شرط های منطقی آن را نیز در نظر می گیرد. اما برای مارکس دیالکتیک هیچگاه اسلوبی برای تحقِق تاریخ نیست، برای مارکس دیالکتیک همانند خود تاریخ است. بورژواها در جامعه فئودال، پرولتاریا در جامعه بورژوایی، بحران هایی که از سوء تفاهماتی، که در جامعه صنعتی بزرگ، یعنی شیوه تولید کمابیش جمعی شده و مناسبات تولید سرمایه داری خصوصی بوجود می آیند: تمام این تضادهایی که در دامن این جوامع شکل می گیرند، تضادهایی نیستند که برحسب اسلوب تحلیل به این جوامع نسبت داده شده اند و پدیده های ظاهری نیز نیستند، که بتوان آنها را رفو و روتوش کرد، بلکه چنانکه مارکس می آموزد این تضادها شیوه‌ی هستی اشیاء ـ اند  و دیالکتیک جوهر آنرا می رساند. تضادی که در جامعه به درجه‌ی حاد خود می‌رسد، در واقع حل نهایی و پایانی خود را می طلبد، آن هم  نه در کتابی که واقعیت را ترسیم می کند و بر سواد آن اندیشه به آمال خود نایل می شود و در پهنای سرزمین آب از آب تکان نمی خورد.  اینکه در هیچ کجا کهنه پابرجا نمی ماند و به یاری نیروی ِ مولد ِ انقلابی، که شناخت دیالکتیکی باشد، همه چیز نو و بهسازی می شود. اینها همه را دیالکتیک واقعی ماده امکان‌پذیر می سازد. ساختمان مادی آن، که سنگ روی سنگ باقی نمی گذارد است که این امکان را فراهم می‌سازد، این انسان کنش گر شناسا است که به مثابه‌ی شکل نهایی ماده، از سنگ های متحرک خانه و کاشانه خود را می سازد، موطنی که اوتوپیست ها آن را دنیای انسانی می خواندند. برای اینکه این جهان را با بشریت، به مثابه‌ی جزئی از آن و در درون آن، چنان تغییر داد که به زعم مارکس،همان طوری باشد که هست: روندی مادی. همه‌ی مقولات، حتی "گستره ها"(حقوق، هنر و دانش) فقط در واقعیت گذرا و تحول پذیر عمل می کنند؛ چون شیوه هستی. بسیار فراتر از آنکه بگونه ای مانا و قطعیت یافته نظام مند شوند- از شکلی به شکل دیگری ِ از جامعه گذار می کنند. و در هیچ کجا این گستره ها( حقوق، هنر و دانش) دارای حق حیات ویژه ای ـ حقی که در نزد هگل از آن برخوردارند ـ نیستند تا چه رسد به خودکفایی. مارکس حتی برای طبیعت هم واسطه ای یکسان در نظر می گیرد:" ما فقط یک علم را برسمیت می شناسیم، علم تاریخ"." به تاریخ می توان از دو زاویه نگریست، تاریخ طبیعت و تاریخ بشریت. این دو جنبه از تاریخ را نمی‌‌‌توان از هم گسست. تا زمانی که بشریت در قید حیات به سر می برد، تاریخ طبیعت و تاریخ بشریت مشروط به یکدیگرند ".(۳) در اینجا هم، مانند دیگر موارد، دیالکتیک بر پاهای خود قرار داده شده‌ی هگل صادق است که نباید نظاره گر کنش پذیر باقی بماند. فاعل شناسا در رابطه‌ی میان فاعل و موضوع آن در ماتریالیسم ِ سراسر تاریخی فاعلی کنشگر و آفریننده درنظر گرفته می شود. و همه جا این ضدیت مارکس با نظاره گری به همان اندازه که علیه هگل بکار گرفته می شود، متوجه ماتریالیسم کهنه نیز هست. مارکس در پایان نامه دکترای خود نزد دمکریت، این نخستین ماتریالیست سترگ، "این اصل توان زا را جستجو می کرد و نمی یافت؛ در پی آن بود که به فویر باخ خرده می‌گرفت که ماتریالیسم او نیز نظاره گر است و عینیت گرا. و اینجاست که واقعیات بیش از هگل" فقط تحت لوای موضوع(ابژه) و بینش جمع می شود؛ نه به مثابه‌ی عمل ملموس انسانی، به مثابه‌ی پراتیک، نه به مثابه کنشگر(۴).  بر خلاف آن این هگل بود که" به جای ماتریالیسم ،ایده آلیسم کنشگر را بسط داد، اگرچه فقط بگونه‌ای انتزاعی، چرا که ایده آلیسم کنش واقعی و ملموس را برسمیت نمی شناسد." مارکس در نهایت امر عامل ذهنی و امر معطوف به اراده را برخلاف برداشت کیرکه گارد و شلینگ در نزد هگل غایب نمی داند، آن‌هم به سبب ایده آلیسم مثبتش. او تکیه را بر عمل کار کردن می گذارد و بر رابطه‌ی متقابل میان سوژه و ابژه در دیالکتیک هگل و چنین می گوید که سوژه هر چند که در نزد هگل شکلی انتزاعی بخود گرفته بود، ولی حضور داشت و دارای توانی مادی است. او برآنست که حیات بشری تنها موجود واقعی در مجموعه‌ی مناسبات مشروط اجتماعی اند، و نیز او می آموزد که انسان با کار خود آفرینده و دگرگونساز این مناسبات است. و نیز در آموزش های مارکس بجای این آشوب و درهم برهمی مکانیکی، که در آن بجز نیاز بیرونی معنا و مفهومی نهفته نیست، انسان گرایی مبتنی بر تکوین تاریخی نهفته است، که از لایبنیتس بر می خیزد و از طریق هگل به او می رسد. تمام جهان در اینجا نظامی باز از روشنگری فعال دیالکتیکی است. هسته‌ی آن را انسان دوستی تشکیل می دهد، که با تجسم یافتن در میان اشیاء بیگانه با خود  بر از خود بیگانگی غلبه می یابد. این ادامه‌ی حیات هگل در سیمای مارکس است، جامعه اساسا دیگری که پس از هگل زوال فکری خود را از سر می گذراند، میراث‌دار فلسفه‌ی کلاسیک آلمانی می گردد.

***

 

"‌‌ فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تعبیر کرده اند، مساله اما بر سر دگرگون کردن آنست".                     

تزهای فویرباخ ۱۸۴۵

"هگلی های کهن تمام مرجع های ناظر بر مفاهیم منطقی هگل را بخوبی دریافته بودند. اما هگلی های نو تمام آن چیزی را که خود برخاسته از انگاره های مذهبی می دانستند و آن را به الهیات نسبت می دادند به نقد می کشیدند. هر دو دسته در باورشان به سلطه مذهب، مفاهیم و امر عام و جهانشمول در جهان اتفاق نظر داشتند. اما یک دسته این سلطه را به حق می دانستند و دسته دیگر علیه سلطه ای که آنرا غصب شده می شمردند به مبارزه  بر‌می‌خاستند."

"زمانی که اندیشه های حاکم از حکومتگران، بویژه از مناسباتی که ثمره مرحله خاصی از مناسبات تولید است جدا می شوند و در پی آن چنین نتیجه گیری می شود که در تاریخ همواره اندیشه ها حاکم بوده اند، آسان است که از میان انبوه این اندیشه ها آن اندیشه و ایده خاصی را که بنوعی اندیشه حاکم در تاریخ بوده است یافت و آن اندیشه های گوناگون را به مثابه تکوین تاریخی مفاهیم "خودانگیخته" بحساب آورد. فلسفه نظری چنین کاری کرده است."

     

ایدئولوژی آلمانی، ۱۸۴۵

***

 

"آیا نقد نقاد چنین می انگارد که با حذف برخورد عملی و نظری انسان نسبت به طبیعت، علوم طبیعی و صنعت و از حرکت تاریخی توانسته است به آستانهً قلمروی شناخت واقعیت تاریخی پا بگذارد؟ یا اینکه چنین می پندارد که بدون آنکه برای مثال صنایع آن دوران و یا شیوه تولید بلا واسطه زندگی را تعیین کرده باشد واقعا توانسته است مرحله ای تاریخی را بازشناسد ؟

با این وجود نقد نقاد نسوب به پیروان روح گرایی و اصحاب الهیات، حد اقل در توهمات خود، فقط کنش های عمده و حکومتی در گستره سیاست، ادبیات و الهیات را سراغ دارند. همانگونه که اندیشه رااز ملموسات، روح را از جسم، و خود را از جهان پیرامون جدا می کنند، به همان گونه هم تاریخ را از علوم طبیعی و صنایع جدا می‌کنند و به این ترتیب زادگاه تاریخ را نه در تولید انبوه مادی و بر روی زمین، بلکه در میان ابرهای تیره و تار آسمان جستجو می کند".

"هگل این گناه را بر گردن دارد که دو کار را نیمه کاره رها کرده است. نخست اینکه او فلسفه را چون هستی روح مطلق می دانست، و در عین حال او مخالف تلقی کردن فرد واقعی فلسفی، به مثابهً روح مطلق، بود. سپس اینکه او روح مطلق و ناب را فقط در ظاهر تاریخ ساز می شمرد. از آنجایی که روح مطلق با تاخیر تاریخی در هیبت فلاسفه، به مثابهً روح آفرینش گر جهانی، به آگاهی دست می یابد، تاریخ سازی های او فقط در گسترهً آگاهی، در نظریات و برداشت های فلاسفه و فقط در توهم های نظری شکل می گیرند".

خانواده مقدس ۱۸۴۴/۴۵

***

 

"بنابر این من خویشتن را علنا پیرو این حکیم بزرگ خواندم و حتی ضمن فصلی که مربوط به تئوری ارزش است در مواردی با طرز بیان خاص او دست بخود نمایی زدم.

صدمه ای که دیالکتیک بدست هگل از فریفتاری می کشد به هیچ وجه مانع از آن نیست که هگل برای نخستین بار به نحوی جامع و آگاه اشکال عمومی حرکت دیالکتیک را بیان نموده است. دیالکتیک در نزد وی روی سر ایستاده است. برای آنکه هسته عقلایی آن از پوست عرفانیش بیرون می آید باید آنرا واژگونه ساخت.

دیالکتیک با صورت قلب شده خود در آلمان مد شد، زیرا چنین می نمود که وی قادر به قلب واقعیت است. به نظر بورژوازی و بلندگویان عقیدتی آن طبقه، دیالکتیک در صورت عقلانی خود چیزی رسوا و نفرت انگیزی است، زیرا بنابر دیالکتیک درک مثبت آنچه وجود دارد در عین حال متضمن درک نفی و انهدام ضروری آن نیز هست، زیرا دیالکتیک، هر شکل بوجود آمده ای را در حال حرکت و بنابراین از جنبهً قابلیت درگذشت ان نیز مورد توجه قرار می‌دهد، زیرا دیالکتیک حکومت هیچ چیزی را بر خود نمی پذیرد و ذاتا انتقاد کن و انقلابی است"

سرمایه، جلد اول ، پیگفتار چاپ دوم، ترجمه ایرج اسکندری

 

***

 

"سترگی پدیدار شناسی هگل و دستاوردهای نهایی آنف دیالکتیک . نفی به مثابه اصل محرک و افریننده، در این امر نهفته است که به زعم هگل خودسازی انسان در یک پروسه تحقق می پذیرد، پیکریابی را به مثابه اضمحلال آن، به مثابهًٌ شکل گیری و زوال آن می شناسد؛ و اینکه او ذات کار را در می یابد و در پی آنست که از انسان قابل لمس حراست کند، زیرا او انسان واقعی را حاصل کار خویش می بیند."

دفترهای اقتصادی- فلسفی

 

***

 

"همان ایده و روحی که خطوط آهن را بدست کارورزان می سازد، سیستم های فلسفی را در اذهان فیلسوفان شکل می دهد. فلسفه به همان گونه که مغز انسانی خارج از پیکراو نیست و در معده اش هم قرار ندارد، تافته جدا بافته ای از این جهان نیست. اما فلسفه پیش از آنکه با دو پایش بر زمین خاکی بایستد، با مغز انسانی چشم بر جهان می گشاید، در همان حالی که پای برخی دیگر گستره های انسانی ریشه در زمین دوانیده اند و با دستان خود میوه های این جهانی را می چینند، و پیش از آنکه بتوانند حدس زنند که سر انسان هم به این جهان تعلق دارد، و این جهان جهان سر است."

روزنامه راینی ۱۴ ژوئیه ۱۸۴۲

 

***

 

"همانگونه که فلسفه سلاح مادی خود را در پرولتاریا می یابد، پرولتاریا نیز سلاح فکری خود را در فلسفه پیدا می کند و همین که آذرخش اندیشه در خشت خام مردم فرو می نشیند، رهایی آلمانی ها و تبدیل انها به موجوداتی انسانی تحقق می یابد.

بدون انحلال پرولتاریا نمی توان فلسفه را واقعیت بخشید، و پرولتاریا نمی تواند خود را منحل کند، مگر انکه فلسفه تحقق یابد"

مقدمه نقد فلسفه هگل

 

________________________

 

 منابع:

 

۱- جلد دوازدهم مجموعه آثار؛ صفحه ۶۲۹.

۲- لنین ؛ سه منبع و سه جزو مارکسیسم.

۳- ایدئولوژی آلمانی.

۴- تزهایی درباره فویرباخ.

اعمال فشار بیشتر بر رضا شهابی و خانواده اش!

| 0 نظر

images[2].jpgتعرض و یورش به فعالین و رهبران کارگری عمری به درازای تاریخ نظام سرمایه داری دارد. در ایران، اما وضع به مراتب وحشتناک تر و خفقان و فضای استبداد بیش تر از هر جای دنیا وجود دارد.  بی محابا شلیک کردن به صفوف کارگران (خاتون آباد)، گروگان گرفتن زنان و کودکان کارگران معترض، شکنجه و بازداشت و اعدام فعالین و رهبران جنبش کارگری از احکامی هستند که روزانه از طرف سردمداران نظام اسلامی حاکم بر ایران صادر می شود.

در نظام سرکوب گر جمهوری اسلامی، صدای هر اعتراضی را به شیوه های مختلف شدیدا سرکوب می کنند و برای جلوگیری از اعتراضات کارگری، به هر جنایتی متوسل می شوند. در ایران که کارگران از داشتن هرگونه حق و حقوقی محروم هستند و بحث کردن از حقوق کارگران، جرم محسوب می شود!؟  کارگران حتا یک تشکل برای دفاع از خود در برابر تعرض نظام هار و وحشی سرمایه داری ندارند.  تشکل های  مستقلی که تاکنون تحت نام های مختلف هم کار می کنند به شدت تحت فشار پلسی - امنیتی  و در معرض توطئه های خانه کارگر و وزارت کار و وزارت اطلاعات و غیره هستند.

 سندیکای کارگران اتوبوس رانی تهران که در سال ۱۳۸۴ دوباره پا گرفت از همان روزهای آغازین با مانع تراشی از سوی خانه ضد کارگر و شوراهای اسلامی کار روبرو گردید. مقامات حکومتی با کمک به خانه کارگر و شوراهای اسلامی  حمله به دفتر سندیکا را سازمان داده و با بریدن زبان اسانلو و بار دوم با منفجر کردن بمب دفتر سندیکا را به آتش کشیدند؛ باز هم به این ها اکتفا نکرده و با گروگان گرفتن کودکان فعالینی مانند منصور حیات غیبی و دیگران و بازداشت دسته جمعی و تهدید خانوادهای بنیان گذاران سندیکا فضای رعب و وحشت را ادامه دادند. اخراج گسترده  و زندانی کردن چند باره منصور اسانلو، ابراهیم مددی، رضا شهابی پرده دیگری از سیاست های ضد کارگری رژیم جمهوری اسلامی ایران بر فعالین کارگری می باشد. اما فعالین و رهبران کارگری با دادن هزینه های سنگین در مقابل فشارهای وارده مقاومت نموده و خواستار حقوق انسانی خودشان می باشند.

رضا شهابی، از فعالین سندیکای کارگران اتوبوس رانی تهران و حومه که با یورش مامورین وزارت اطلاعات بازداشت گردیده است، هم چنان بلاتکلیف در زندان اوین به سر می برد. رضا شهابی را چندین ماه بدون این که وکیل و یا خانواده وی از دلیل بازداشت و یا پرونده وی خبر داشته باشند زیر شکنجه و فشارهای شدید نگه داشته اند.

در چند ماهی که از بازداشت رضا شهابی می گذرد انواع اتهامات  بدون دلیل را به او وارد کرده اند و با ایجاد یک جنگ روانی سعی در شکستن وی را دارند (در مصاحبه ای که برادر رضا شهابی با رادیو برابری داشته می گوید که  اتهامات وارد شده بر رضا ارتباط با بیگانگان و ارتباط با منافقین می باشد)

این در حالی است که در چند هفته قبل بازپرس پرونده رضا شهابی اعلام کرده بود که رضا شهابی با تودیع وثیقه ۶۰ میلیون تومانی می تواند آزاد شود. اما علی رغم تودیع وثیقه باز هم رضا شهابی را آزاد نکردند و درخواست یک وثیقه ۴۰ میلیون تومان دیگر را کردند که جمعا ۱۰۰ میلیون تومان وثیقه می شود. در جواب سئوال خانواده رضا شهابی که چرا ۴۰ میلیون تومان به وثیقه رضا اضافه شده بازپرس جواب می دهد که چون رضا با ما همکاری نکرده است و شما باید سعی کنید رضا را راضی به همکاری کردن بکنید. همکاری یعنی اعتراف کردن به «جرم» ناکرده !!، این شگرد کثیف از سیاست های وزارت اطلاعات ایران می باشد.

افزایش فشارها بر رضا شهابی  و خانوده اش در حالی می باشد که جدا از مشکلات اقتصادی  به وجود آمده برای خانواده رضا شهابی به دلیل زندانی بودن وی رضا شهابی از بیماری جسمی  شدید رنج می برد رضا در حال حاضر دچار عفونت شدید لثه ها می باشد و مشکلات دیگر جسمی هم  به دلیل شرایط غیرانسانی موجود در زندان برایش به وجود آورده است.

این اقدام غیرانسانی رژیم هار و ضدکارگری اسلامی محکوم است و رضا شهابی و منصور اسانلو، ابراهیم مددی، بهنام ابراهیم زاده و دیگر زندانیان سیاسی و تمام فعالین کارگری، زنان و دانش جویی زندانی باید هر چه سریع تر آزاد بشوند .

برهان دیوارگر

divargarb@hotmail.com

۳-۱۱-۲۰۱۰

درآمد ۱

gharagozlu.pngدر تاریخ ۱/ مرداد ۱۳۸۶ (۲۲ جولای ۲۰۰۷) مقاله­یی از صاحب این قلم در پرتیراژترین روزنامه­ی وقت ایران (شرق؛ سال چهارم. ش: ۹۱۳) منتشر شد که چند توضیح فشرده پیرامون آن درآمدی­ است برای ورود به متن این مقاله­ی سَرِدستی.

 I. مقاله در حساس­ترین بخش روزنامه یعنی صفحه­ی اول، بالا و سمت راست تیتر خورد.

II. تیتر اصلی مقاله این بود "میرحسین موسوی محافظه­کار شرمگین." طبق یک سنت غلط ژورنالیستی رایج در ایران - که حتا به خود اجازه می­داد عنوان مقالات شاملو را نیز تغییر دهد - مقاله­ی مفصل من هم شامل این کج سلیقه­گی تُرشیده شد و با عنوان بی­ربط "سیاست­مدار گوشه­نشین" به همراه تصویری جدید از جناب مهندس چاپ گردید. مضاف به این که از یک مقاله­ی پانزده صفحه­یی A۴ با فونت ۱۰، چیزی در حدود سی درصد - یعنی نیمی از صفحه­ی سیاسی روزنامه - کسوت کوتاه و آب­رفته­ی چاپ پوشید. مثل لباس­های چیت و کتان حراجی لاله­زار و کوچه برلن آن هم بعد از یک دست شسته شدن با چوبک و صابون مراغه.

III. هنگام نشر مقاله (سال ۱۳۸۶) هیچ کس گمان نمی­زد موسوی یکی از دو کاندیدای اصلی انتخابات دور دهم ریاست جمهوری اسلامی باشد. امری که حتا چهار ماه قبل از انتخابات نیز چندان روشن نبود و خاتمی را هم به چرتکه انداختنی در میدان پر نوسانِ میان توهم"یا من یا موسوی می­آییم" دچار اختلال مغناطیس سیاسی کرده بود. آن­چه که من در آن مقاله نوشته بودم از بهره­های مختلف سود می­بردکه در این مجال به اجمال چند نکته­ی آن را باز می­گویم:

الف. موسوی فردی غیر پاسخگو و سیاست­مداری منفعل است که در بهترین تحلیل می­تواند در صورت فعال شدن، جناح قائم به گذشته­ی محافظه­کاران جدید را نماینده­گی کند.

ب. موسوی از جنس لیبرالیسم زنگ­زده­ی خاتمی نیست و با جامعه­ی مدنی جان لاکی و تمدن شناسی و ژیگولیسم سیاسی متمرکز در کارگزاران و مشارکت هم­گرایی ندارد. حتا از سنخ مجمع روحانیون مبارز موسوی خوئینی­ها هم نیست.

پ. هر قدر که ظرفیت خاتمی و حامیانش برای نزدیکی­ به اتحاد­یه­ی اروپا و عشوه­گری در برابر تیمچه­ی صندوق بین­الملل و کریدور بانک جهانی غلیظ است، در مقابل موسوی ترجیح می­دهد در تلفیقی از آرای بازار آزادی وزرای موتلفه­یی دو کابینه­ی خود (عسگر اولادی و میرسلیم) و مواضعِ ناسیونالیستیِ تولیدگرایِ صنعتِ ملی محور، سنگ قبر "بورژوازی ملی" را گلاب بپاشد.

ت. در نهایت نتیجه گرفته بودم (این بخش کاملاً منتشر شده بود) برخلاف جهت­گیری­های لیبرالیسم نصفه­ نیمه­ی خاتمی و اطرافیانش، موسوی ورژن دوم و البته کم­سویی از احمدی­نژاد است.

ث. این استدلال که موسوی در انتخابات دور هفتم (۲ /خرداد ۷۶) و نهم (۳ /تیر ۱۳۸۴) ریاست جمهوری اسلامی دعوت نامه­ی اصلاح­طلبان دولتی را برگشت زد، سبب نمی­شود که او در شرایط خاص، اسبش را برای یک چهار نعل تازه­ی سیاسی زین نکند.

و در مجموع گفته بودم که به هر شکل، ذره­یی از مشکلات رو به فزونی کشور با آمدن یا نیامدن آقای مهندس حل نخواهد شد. پس از انتشار آن مقاله­ی دم بریده و سر و کله شکسته، عده­یی از "دوستان" اقتصاد خوانده، کلاس جامعه­شناسی یافته و علوم سیاسی بافته بر من خرده گرفتند که گویا در حق موسوی به جفا سخن گفته­ام."دوستانی" که در روابط دانشگاهی - به ویژه دانشگاه تربیت مدرس و دانشکده­ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران - با من سلام و علیکی داشتند، ناگهان سرسنگین شدند و درِ درشکه­شان را - که گاه تا خیابان فلان در قالب تاکسی رایگان - باز بود به روی من بستند و به کنایت بنده را "احمدی­نژاد"ی خواندند!  یکی از حافظان مزغل مدرسه­ی "ِای­کی­یوسان" و یاران ؛پس از مصرف خروارها تن امگا ۳-۶-۹ بر یکی از باندهای این خلاقیت و نبوغ فرود آمد که "این چپ­های آمریکای لاتین [منظورش چاوز و مورالس و اورتگا و... بود] و کسانی مانند جیمز پتراس که احمدی­نژاد را نماینده­ی طبقه­ی کارگر و فرودستان ایران می­دانند از آدرس­های غلط امثال ایشان [ایشان یکی از نام­های مستعار من است] به چنان نتایجی می­رسند!!"

(در افزوده: "عزیزی" که روزگاری احمدی­نژاد را فرزند "کاوه آهنگر" دانسته بود، اینک با تاخیر به انتهای صف این جماعت رسیده است و بدون نوبت سخن می­گوید!!)

 

درآمد ۲

قضاوت درباره­ی مطالب آن مقاله­ی لت و پار شده و به بایگانی رفته، البته با تاریخ است و ای بسا بی­تاریخ و جغرافیا نیز می­توان آن را به داوری نهاد. به خصوص­که جناب مهندس پس از دو دهه سکوت و ممارست در امور هنر و فرهنگستان و نقاشی حالا بیش از همیشه در میانه­ی میدان؛ میان ایرانیان چرخ می­زند. با این حال ما [همان ایشان] عجالتاً آن مقاله و مباحث صحیح و سقیم­اش را می­گذاریم سرکوچه و ساحتی دیگر را سیاحت می­کنیم. باز هم با جناب میرحسین موسوی. در این مقاله­ی بی­آب و لعاب قصد دارم با شتاب نشان دهم که اوضاع اقتصادی دوران نخست­ وزیری "سبز" برخلاف تومارنویسی* مدعیان ریز و درشت، چندان هم مطلوب نبوده و مستقل از نقش جنگ، زحمت­کشان ایران از معیشت مفید بهره­ نداشته­اند. در ادامه با تاکید بر مواضع انتخاباتی مهندس و مشاوران ارشدش خواهم گفت در صورتی که ایشان [این بار ایشان یعنی میرحسین موسوی] هم به مقام ریاست جمهوری دهم نایل می­آمدند، درهای اقتصاد ایران بر همین پاشنه می­چرخید، که اکنون می­چرخد. این بخش حجتی است بر مدعای مقدمه ی مقاله­ی "دموکراسی کارگری..." که باعث ریشخند حضرات "سبز" و پس­مانده­های سوسیال دموکرات­ و ملی ـ مذهبی­ها و سکولارها و جمهوری­خواهان و مجاهد خلقی­ها شد. اگر استدلال­های من مجاب­کننده باشد همه­ی آن و این ریشخندها باد هواست.  

 

چرا سلبی؟

کمپین سبز برای توجیه عمل­کرد افتضاح اقتصادی دوران نخست ­وزیری موسوی و مواضع مفتضح بازار آزادی او در جریان انتخابات دهم (۱۳۸۸) همواره موضعی سلبی اتخاذ می­کند. (در افزوده: گرچه نگارنده بارها منظور خود را از "سبز" با اشاره به جریان­ها و افراد مدعی و سمپات این به اصطلاح "جنبش" گفته است، اما یک بار دیگر تکرار می­کنم کلیه­ی گرایش­هایی که هنوز در توهم استقلال­طلبی و ترقی­خواهی بورژوازی لیبرال می­سوزند، و به جای تضادِ واقعی کار ـ سرمایه به تضاد موهوم سنت ـ مدرنیته می­گروند در کنار همه­ی سکولارها، ملی ـ مذهبی­ها، سوسیال دموکرات­ها، جمهوری­خواهان، مجاهدین خلق، مشروطه­طلبان و... در این طیف ارتجاعی قرار دارند.) باری گفتیم کمپین سبز برای توجیه سیاست­های بازار آزادی، به مواضع سلبی روی می­کند و حمله به دولت نهم و شخص احمدی نژاد را - که به تعبیر محسن رضائی ایران را به لبه­ی پرتگاه رسانده- جای­گزین مواضع ارتجاعی خود می­سازد.

«وقتی بیان می­شود ۲۷۰ میلیارد دلار در این سه چهار سال چه شده، این یک دغدغه و نگرانی را نشان می­دهد.»

(موسوی، مطبوعات ایران، ۱/۳/۱۳۸۸)

حکایت جناب موسوی به ماجرای "پنجه و وجب و شیره و شیرین" شیخ ما، مانسته است. حضرت­شان پس از ۲۰ سال خاموشی سرانجام زبان گشودند تا ما به ­ازای رنج و فقر و فلاکت روزانه­ی کارگران و فرودستان را ارزان بخرند و درکمپین تبلیغاتی خود، علیه رقیب گران بفروشند. کیست که نداند:

  • واردات؛ طی سال­های ۸۸-۱۳۸۴ واردات کشور تقریباً ۲۶۹ میلیارد دلار، یعنی برابر با کل درآمد نفتی همین دوران بوده است. فقط در یک قلم خبرگزاری ایلنا روز سه­شنبه ۲۰/ مرداد ۱۳۸۸ در متن گزارشی تحت عنوان "تحمیل پائیز دولتی به باغ­های ایران" به نقد گستره­ی واردات گسترده نشست و چنین نوشت:

«مدعیان حمایت از مردم [منظور دولت نهم بود، چرا که ایلنا سنگ اصلاح­طلبان دولتی را به سینه می­زند] بازار کشور را بر روی میوه­های خارجی باز کرده­اند. در ۴ سال گذشته یک میلیارد دلار واردات میوه داشته­ایم. در حالی­که تولید میوه در داخل ۴ برابر بیش از مصرف داخلی آن است.» همان روز صفحه­ی ۱۱ روزنامه­ی "سرمایه" - که از اقتصاد کارگزارانی + مشارکتی دفاع می­کرد - از "فاجعه­ی سیب آمریکایی کیلویی ۳۰۰ تومان" که با وجود تکذیب مسوولان در بازار عرضه می­شود، سخن گفت. و البته باز هم در همان روز احمد توکلی به یاد ما آورد که دولت در چهار ماه سال ۱۳۸۸ یک میلیارد و صد و شش میلیون دلار بنزین خریده است.

  • در سه ماه نخست سال ۱۳۸۸ واردات ایران از چین ۱۳۸ درصد افزایش داشته و از رقم دو میلیارد و ۶۲ میلیون دلار در سال ۸۳ به رقم ۴ میلیارد و ۹۱۵ میلیون دلار رسیده است. بازار ایران در سال­های گذشته تخت دو نفره­یی برای هم­آغوشی اضافه تولید چینی­ها و مصرف وطنی­ها بوده است! یک سر این تخت در شهر توسری خورده­ی بانه و... سر دیگر آن در اسکله­های نامرئی است. نازبالش این تخت هم در خیابان­های جمهوری و ونک و... تهران است. چه شود؟
  • سهم کالایی سرمایه­یی از ۴۲ درصد در سال ۱۳۸۳ به ۵/۱۸ درصد در سال ۱۳۸۶ کاهش یافته است. به عبارت دیگر در دولت نهم بیش از ۱۷۷ میلیارد دلار افزون بر درآمدهای نفتی خرج شده است. (این رقم از طریق حذف درآمدهای نفتی از درآمدهای عمومی دولت به دست می­آید.)
  • با توجه به کاهش بهای نفت از ۱۴۷ دلار در بشکه به ۶۰ تا ۷۰ دلار - یعنی نصف کسری بودجه­ی دولت در سال ۸۸ (۴۴ میلیارد دلار) - دولت و مجلس برای جبران این کسری راه­کارهای متفاوتی را پیش نهادند. از یک­سو تقلیل حدود ۳۰ درصدی بودجه­ی عمرانی سبب شد که رشد سرمایه­گذاری صنعتی در سال ۱۳۸۶ و نیمه­ی اول ۱۳۸۷ به ترتیب به منهای ۱۱ و ۲۱ درصد کاهش یابد. مهم­ترین پی­آمد این امر اخلال در امر تولید داخلی، تعطیلی پی­درپی صنایع و به تبع آن بی­کارسازی­های وسیع کارگران و تعویق و تقلیل دستمزدها - نسبت به تورم - بوده است.
  • طرح هدف­مندسازی­ یارانه­ها. آزادسازی قیمت­ها یا به تعبیر آیت­الله جنتی "شبه ریاضت اقتصادی" در بهترین شرایط می­تواند ۲۰ میلیارد دلار از کسری بودجه­ را در ماه­های پایانی سال ۸۹ جبران کند. اصرار دولت به حذف ۴۰ میلیارد دلاری یارانه­ها به دلیل پیش گفته صورت گرفت و از آن­جا که احتمال تنش­ها و تشنج­های اجتماعی و سیاسی آن قوی بود از سوی مجلس به نصف تقلیل یافت. گیرم که سیر صعودی قیمت­ها، منطبق بر منطق بازار آزاد همچنان با سرعتی شبیه تخت­گاز ادامه دارد.

نگفته پیداست هیچ مجنون به کوه و بیابان­ زده­یی در شرایطی که خط فقر بالای یک میلیون تومان و دستمزد پایه­یی کارگران ۳۰۳ هزار تومان است، نمی­تواند مدافع وضع موجود باشد. بنا به آمار عادل آذر (رئیس مرکز آمار ایران) در حال حاضر بیش از ۳۲ میلیون ایرانی زیر خط فقر مطلق زنده­گی می­کنند اما... همان مجنون به بیابان­ زده و با مور و عقرب هم­نشین شده نیز سودای لیلی عروسکی جناب موسوی و شرکای سبز در سویدای وجودش نمی­نشیند. من هم همین طور. پس برای این­که این سودا و سویدا را رنگ و لعابی از واقعیت بزنیم به سال­های نخست وزیری جناب مهندس میرحسین موسوی سَرَکی می­کشیم تا ببینیم جناب مهندس پلورالیست شده­ی ما، در آن ۸ سال چه گلی بر سر این لیلی بدبخت زده­اند. آمار نشان می­دهد تاج عروس مهندس، کاملاً کاغذی آن هم از نوع کاهی بوده است. کمی تامل می­کنیم.

 

هشت سال صدارت آقای مهندس

نگفته پیداست که به دلایل مختلف اطلاعات و آماری که بتواند عمل­کرد اقتصادی دولت موسوی را به بوته­ی نقد بگذارد چیزی کم­تر از هیچ است. با این حال من خواهم کوشید به اختصار هم که شده تصویری نسبتاً شفاف از آن دوران ارائه کنم. بله! "دوستان" لیبرال و بازار آزادی شنیدم. لطفاً تکرار نکنید. در آن ۸ سال جنگ ایران و عراق جریان داشته و بخش قابل توجهی از توان اقتصادی کشور به سوی جبهه­ها می­رفته است.گرچه منتقدین فعلی موسوی - از جمله محسن رفیق دوست که در آن دوران وزیر دفاع بوده- از عدم همکاری­ دولت مهندس با جبهه­ها ناگفته­ها دارند و خود مهندس نیز تهدید کرده است که اگر شما ناگفته­ها را بگویید من نیز ناگفته­ها را خواهم گفت. راستش این پینگ پنگ ناگفته­ها من را به یاد داستان­های مایک هامری علی­رضا نوری­زاده می­اندازد. حضرتش پس از دریافت چند خبر شکسته بسته از دوستان اصلاح­طلب سابقاً امنیتی خود (اکبر گنجی) نوول­های آگاتاکریستی را به سبک لاله­زاری و خاله­زنکی وطنی باز می­نوشت و نامش را می­گذاشت: ناگفته­ها.

باری گفته می­شود که نظام اقتصادی دولت موسوی بر اساس سیستم مبتنی برکنترل شدید بازار از طریق دخالت حداکثری دولت (بازار + برنامه) یا سرمایه­داری­ دولتی شکل گرفته بود. ظاهراً در این شیوه دولت با یک درجه واسطه؛ توزیع ارزاق عمومی را از مسیر ارائه­ی کوپن به مردم انجام داده و از قرار به همین دلیل نیز منتقدان موسوی، دوران او را به کنایه "اقتصاد کوپونیستی" خوانده­اند.

ظاهر قضیه نیز باید گواه همین ماجرا باشد. اما صرف­نظر از مشاهدات آمپریک امثال نگارنده توزیع ارزاق کوپنی به سرعت در فساد بورژوازی نوکیسه­ی به اصطلاح بازاری و حجره­نشین به تجمیع سرمایه­های متوسط در میان جماعتی خاص انجامید. شغل کذایی کوپن فروشی در همین راستا شکل گرفت. شغلی جدید در اقتصاد ایران که بر مبنای آن عده­یی سرگذرها می­ایستادند و کوپن خرید و فروش می­کردند. واضح است که ارزاقی که توسط کوپن به مردم تعلق می­گرفت کفاف امرار معیشت آنان را نمی­داد و در نتیجه مردم کوپن­های خود را نمی­فروختند و واضح­تر است که این کوپن­های فروشی از بقالی­ها به دست دلالان نمی­­رسید. این­که "بازاریان عزیز" به چه شیوه­یی کوپن­های مازاد را تهیه و به دلال­ها می­دادند خود حکایت جالبی­ست که لابد نظام کنترلی دولت مهندس باید پاسخگوی باشد. برای عبور از این بخش به یک حکایت واقعی­ اشاره می­کنم. مرداد۶۷ - به گمانم - برای ملاقات دوستی به یکی از مراکز بهداشت بزرگ­ تهران رفته بودم. در بخش بهداشت خانواده، دو کارمند زن را گمارده بودند که سینه­ی مادران متقاضی کوپن شیرخشک را بفشرند و در صورت "شرف صدور"!! شیر کافی از کوپن شیرخشک محروم­شان کنند. به مدیر آن بخش گفتم این دیگر چه سیاست مسخره و شرم­آوری است؟ گفت: آخر این­ها (یعنی مادران مفلوک) کوپن شیرخشک را می­گیرند و در بازار آزاد می­فروشند. گفتم  آقاجان! مادر شیردهی که از رشد کودکش می­زند و کوپن شیرخشک نوزادش را می­فروشد لابد می­خواهد از بهای آن لوبیا بخرد. که گفت دستور دولت است. از این ماجرا که بگذریم واقعیت این است که به دلیل بسته بودن جامعه­ی ایران در دوران جنگ هرگز شاخص­های رفاه و توسعه­ی انسانی - به شکل معتبری ارائه نشد. آمار دقیق مرگ و میر کودکان زیر یک سال، مرگ مادران باردار، مرگ ناشی از بیماری­هایی همچون کزاز نوزادان، امید به زنده­گی و غیره هیچ گاه به درستی دانسته نیامد. خانه­های بهداشت عقب­مانده­ی روستایی، با حضور یک مامای بی­سواد اساساً قادر نبودند یک زایمان متعارف را به زنده­گی پیوند بزنند، و کلمه­ی "استریل" و کزاز نوزادان برای­شان کاملاً ناشناخته بود. به تبع این ماجرا نمی­توان به آمار دولت - که معمولاً به دور از چشمان ماموران WHO صورت می­بست - چندان اعتماد کرد. با این حال به چند مورد مستند اشاره می­کنم. بدون تقدم و تاخر.

بر اساس استاندارد سازمان بهداشت جهانی (WHO) به طور متوسط برای هر ۱۰۰۰ نفر یک پزشک لازم است. در سال ۱۳۷۳ این رقم در ایران ۳۰۰۰ نفر بوده است. نگفته نماند که غالب این پزشکان نیز در شهرهای بزرگ مستقر بوده­اند. تعطیلی دانشگاه­ها و انقلاب فرهنگی؟! در ایجاد این ناترازمندی­ نقش مهم ایفا کرده است. در مورد دندان­پزشک معیار WHO یک نفر برای هر ۱۰۰۰۰ است. در سال ۱۳۷۳ نسبت دندانپزشک به صد هزار جمعیت، فقط ۹ بوده است. بر مبنای همان معیارهای حداقلی جهانی برای هر ۲۵۰ نفر یک تخت بیمارستانی ضروری است، در سال ۱۳۶۵ برای هر ۷۰۰ نفر یک تخت وجود داشته است، که غالب آن­ها در تهران و چند شهر بزرگ قرار داشته است.

 

 

 

واردات و وابسته­گی

نگفته پیداست که ورود به مبحث "وابسته­گی" و "استقلال بورژوازی" حالا دیگر  اساساً بحث مهملی است. کما این­که ۳۲ سال پیش نیز بوده است. پیشروان جنبش فدائی - امثال مسعود احمدزاده - نیز می­دانستند که بورژوازی مستقلِ ملی مترقی یاوه­یی بیش نیست. پس؛ غرض ما از طرح این مبحث و ارائه­ی آمار مربوط، به هیچ وجه اثبات وابسته­گی بورژوازی ایران - در این­جا دولت موسوی - نیست. خطاب ما به جماعتی است که هنوز آرمان جنبش سوسیالیستی (لغو مالکیت + لغو کارمزدی) را با اهداف استقلال­طلبانه و ناسیونالیستیِ جمال عبدالناصری و نهروئی اشتباه گرفته­اند و برای انکشاف سرمایه­داری، پشت سر "بورژوازی ملی" مرتجع و ضد انقلاب صف بسته­اند. ابتدا گفته باشم که انتقاد ما از واردات به منزله­ی دل­سوزی برای کارخانه­داران و بورژوازی وطنی نیست. ممکن است واردات از سود فراوان این جماعت کاسته باشد اما واقعیت این است که حجم سنگین این واردات به بی­کارسازی کارگران ایرانی در تمام سطوح کارخانه­های بزرگ و کوچک و ارزان سازی نیروی کار نیز انجامیده است. از سوی دیگر واقعیت این است که با وجود پیش­رفت­ نسبی برخی زیرساخت­ها در بعضی صنایع - مانند عسلویه - عمل­کرد دولت نهم و دهم به گونه­یی بوده که واردات به نحو شگفت­انگیزی تمام بازارهای کشور را قبضه کرده است. حالا دیگر مسلمانان ایرانی با تسبیح چینی ذکر می­فرستند و مرده­گان زیر سنگ لحد ساخت پکن دفن می­شوند. چنین بلبشویی که صدای همه را در آورده است سبب نمی­شود که ما به واردات در دولت "خدمت­گزار" جناب مهندس نقدی حواله نکنیم.

«در سال ۱۳۶۲، با وجود حجم قابل توجه درآمدهای ارزی، به علت افزایش چشمگیر واردات کالا از خارج کشور، موازنه­ی تجاری به میزان ۵۸۴ میلیون دلار کسری نشان می­دهد. با کاهش درآمدهای ارزی در سال ۱۳۶۳ میزان کسری موازنه پرداخت­ها به حدود ۲/۱ میلیارد دلار افزایش یافت.» (حمید ابریشمی ۱۳۷۵، ص:۹۵)

در سال ۱۳۶۷، در کل صنایع ایران، به طور میانگین ۳/۲۱ درصد ارزش مواد مصرفی مواد اولیه­ی خارجی بوده است. بیش­ترین وابسته­گی به مواد اولیه­ی خارجی به ترتیب به صنایع متفرقه با ۵۳ درصد، صنایع شیمیایی، نفت، زغال­سنگ، لاستیک و پلاستیک با ۳/۴۱ درصد و صنایع تولید فلزات اساسی با ۷/۳۲ درصد بوده است. گرچه آمار مربوط به وابسته­گی صنایع به ماشین­آلات در دست­رس نیست، اما حجم کلان هزینه­های ارزی سه وزارت­خانه­ی صنعتی [صنایع، صنایع سنگین و معادن و فلزات - این وزارت­خانه­ها در دولت مهندس هنوز ادغام نشده بودند] و حجم واردات صنعتی به طور کلی بیان­گر وابسته­گی­های عمیق به بازار جهانی در زمینه­ی صنعت است. وابسته­گی به تکنولوژی خارجی در صنایع کشور، بیش­تر در زمینه­ی ماشین­آلات و راه­اندازی آن، الکترونیک، مکانیک، برق، شیمی و کامپیوتر بوده است. وابسته­گی به مواد اولیه قطعات و ماشین­آلات و دانش فنی و در نهایت کاهش تولید باعث شده که از ۱۲۳ کارگاه بزرگ مورد بررسی تنها ۵۳ کارگاه یا ۷/۴ درصدآن­ها موفق به صدور کالاهای تولیدی خود شوند. به دیگر سخن  ۳/۹۵ درصد از این صنایع قادر نبوده­اند، حتا بخش ناچیزی از ارز هزینه­ شده­ی خود را از طریق صدور تولیدات جبران کنند.» (پیشین، ص:۳۳)

«به این ترتیب با وجود "صنعتی شدن" در یک دوره­ی هفتاد ساله، نیاز کشور به تولیدات صنعتی خارجی همواره افزایش یافته و دامنه­ی کالاهای وارداتی از چند قلم کالای محدود به هزاران قلم کالا، مواد و ماشین­آلات گسترش یافته است. از ۳۰۰ میلیارد دلار واردات (کیهان: ۴/ مهر ۱۳۷۲) در ۲۰ سال گذشته [یعنی از سال ۱۳۵۲ تا ۱۳۷۲] حدود ۲۰۰ میلیارد دلار آن مربوط به سال­های پس از انقلاب بوده است. ضمن این­که اشتغال صنعتی کشور در صنایع بزرگ تنها کم­تر از نیمی از اشتغال صنعتی کشور را تشکیل داده است.» (کلیه­ی [  ] و تاکیدها در تمام مقاله از من است)

(ابراهیم رزاقی (۱۳۷۲) دو ماه­نامه­ی اطلاعات سیاسی اقتصادی ش: ۷۶-۷۵، صص:۷۹-۷۸ )

«آمار منتشره از سوی وزارت صنایع در مورد تولیدات صنعتی نشان دهنده­ی کاهش میزان تولید در قسمت اعظم تولیدات صنعتی در سال ۱۳۶۷ است. به طوری که از ۸۸ قلم کالای مورد بررسی در واحدهای صنعتی عمده آمارگیری شده ۵۸ قلم آن با کاهش تولید مواجه بوده است.» (حمید ابریشمی، ۱۳۷۵، ص:۳۲)

طی سال­های ۱۳۵۶-۱۳۳۸ تولید ناخالص داخلی ایران ۶/۵ برابر شده و ارزش افزوده­ی صنعت به ۸/۹ برابر رسیده است. در فاصله­ی سال­های ۱۳۶۵ - ۱۳۵۶ [یعنی صدارت جناب مهندس] تولید ناخالص داخلی حدود ۷/۱۳ درصد کاهش یافته است و ارزش افزوده­ی صنعت به ۵/۲۶ درصد صعود کرده است. سال­های ۱۳۶۵ و ۱۳۶۷ از نظر کاهش قدر مطلق نوسان تولید ناخالص داخلی و ارزش افزوده­ی صنعتی، از نظر کاهش قدر مطلق استثنایی­ست... سهم اندک صنعت در تولید ناخالص داخلی بیانگر ناتوانی این بخش نسبت به بخش­های دیگر اقتصادی است.

با توجه با این­که ۶۱ درصد ارزش تولیدات صنعتی کشور در سال ۱۳۶۶ از واحدهای بزرگ صنعتی به دست می­آمد و این  واحدها به کومک مواد اولیه قطعات، ماشین­آلات و تکنولوژی خارجی به تولید می­پرداختند و بدون درآمد نفت صادراتی چنین حرکتی غیر ممکن بوده و هست ابعاد عقب­مانده­گی صنعتی کشور روشن می­شود. (ابراهیم رزاقی، ۱۳۷۵، ص: ۴۲۴)

 

واردات کشاورزی

همین نویسنده - که اینک از سوی سوسیال لیبرالیست­های سمپات موسوی به عنوان شاخص­ترین نظریه­پرداز اقتصادی ایران معرفی می­شود و از قضا همین کتاب او نیز مرتب تبلیغ می­شود - واردات محصولات کشاورزی در دولت "خدمت­گزار" مهندس را چنین ترسیم می­کند: «واردات محصول زراعی در سال ۱۳۵۲ حدود ۶/۷ میلیون تن و در سال ۱۳۵۶ حدود ۲/۴ میلیون تن بوده است: در سال ۱۳۶۸ [یعنی به یُمن هشت سال صدارت مهندس]  این میزان به حدود ۱۰ میلیون رسیده، سال ۱۳۶۸ از نظر واردات محصولات زراعی نسبت به سال ۱۳۵۲ حدود ۶/۳۱ درصد و نسبت به سال ۱۳۵۶ حدود ۱۳۸ درصد افزایش یافته است.» (پیشین، ص: ۳۰۴)

واردات مواد غذایی در سال ۱۳۶۸ روی هم حدود ۲/۱۰ میلیون تن، اعم از زراعی، دامپروری و ماهی­گیری بوده است. واردات این مواد در سال­های ۱۳۵۷، ۱۳۶۱، ۱۳۶۶ به ترتیب ۳، ۶/۵، ۷/۶ تن بوده است.

(سال­نامه­ی آماری کشور، سال ۱۳۶۹، صص:۴۱۵-۴۱۲)

 

صادرات غیر نفتی

در سال ۱۳۶۲، کلاً ۵۲۰۰ تُن میوه از کشور صادر شده است که در مقابل حجم تولید میوه (۱۲۰۰۰۰۰ تُن سیب درختی، ۱۴۰۰۰۰ تُن انگور و ۶۰۰۰۰۰ تُن انار، بیش از یک میلیون تُن مرکبات، ۳۵۰ هز ار تُن انواع میوه­های هسته­دار و ۱۵۰ هزار تُن گلابی) رقم ناچیزی بوده است. همچنین از مجموع ۴۶۰ هزار تُن خرمای تولیدی، فقط ۱۴ هزار تُن و از ۸۰ هزار تُن کشمش و سبزی تنها ۹ تُن صادر گردیده است و بدین ترتیب محصولات مازاد بر مصرف کشور روی دست تولیدکننده­گان مانده است. (در افزوده: ماجرای شیوع "بیماری هلندی" در صنعت نفت ایران بماند برای مجالی دیگر )

 

دستمزد

در فاصله­ی سال­های ۱۳۶۵ - ۱۳۶۱ میانگین مزد و حقوق سالانه­ی پرداختی به کارگران صنعتی از ۷/۷۷۲ هزار ریال در سال ۱۳۶۱ - با ۳۴ درصد رشد - به ۲/۱۰۳۵ هزار ریال در سال ۱۳۶۵ رسیده است. (سال­نامه­ی آماری کشور ۱۳۶۹، ص:۲۹۴) در صورت حفظ قدرت خرید می­بایستی میانگین مزد و حقوق پرداختی این کارگاه­ها به ۲۹۴/۱هزار ریال می­رسید. به این ترتیب با وجود افزایش یاد شده، عملاً ۲۵ درصد از میانگین مزد و حقوق دریافتی کارگاه­های بزرگ صنعتی کاسته شده است. (پیشین، ص:۳۹۹)

 

بهره­وری نیروی کار

کیفیت و بهره­وری نیروی کار در چارچوب نظام سرمایه­داری به چند عامل مستقیم مرتبط است. شرایط مفید کار، دستمزد مناسب، تامین اجتماعی و رفاه در کنار سطح قابل قبولی از تکنولوژی، مواد اولیه­ی مطلوب و تخصص علمی. به استناد آمار رسمی در دوران صدارت جناب مهندس نیروی کار بازدهی و کیفیت حداقلی نیز بیرون نداده است:

در سال­های ۶۵-۱۳۵۵، تعداد افراد آموزش دیده و متخصص شاغل در کشور حدوداً دو برابر گردید. اما میزان بازدهی و بهره­وری نیروی کار متخصص کشور در سال ۱۳۶۵ نسبت به سال ۱۳۵۵ پیش­رفت مورد انتظار را نداشته است. در طول این دوره، تقریباً ۲/۲ میلیون نفر نیروی کار جدید وارد فرایند تولیدی کشور شدند و جمعیت شاغل از ۸/۸ میلیون نفر به ۱۱ میلیون نفر بالغ گردید، ولی تولید ملی طی این سال­ها در کل روند مطلوبی نداشته است.

(محمد علی­زاده، ۱۳۶۹ "نگاهی به وضعیت اشتغال، مدیریت و بهره­وری در نیروی کار" [مقاله] اطلاعات، دوشنبه، ۶ اسفند).

<<در افزایش تولید ناخالص ملی طی سال­های ۱۳۶۸ به بعد، افزایش جهانی قیمت نفت نقش تعیین­کننده داشته است.»

 (ابریشمی، ۱۳۷۵، ص:۱۹۸)

 

خصوصی­سازی اقتصادی

کمپین جناب موسوی چنین وانمود می­کرد که ایشان نه فقط با حذف یارانه­ها مخالف است بل­که اساساً منتقد خصوصی­سازی­های نئولیبرالی نیز هست. (در ادامه با اشاره به موضع­گیری­های انتخاباتی مهندس و مشاور ارشدش، بطلان این ادعا را نشان خواهیم داد) نگاهی به تغییرات در سپرده­های بخش دولتی و خصوصی و تشکیل سرمایه در این بخش نشان می­دهد در فاصله­ی ۱۴ سال پس از سال ۱۳۵۵ از حیث تشکیل پس­انداز بخش خصوصی از بخش دولتی موثرتر و فربه­تر عمل کرده است:

تشکیل سرمایه

۱۳۵۵

۱۳۶۹

افزایش

دولتی

۷/۸۶۳

۴/۰۴۶/۳

۵۳/۳ برابر

خصوصی

۶۲۵

۲/۶۱۶/۲

۱۹/۴ برابر

ارقام به میلیارد ریال است.

 به نقل از: بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران، ترازنامه و گزارش سالیانه ۱۳۵۶ و ۱۳۶۹

 

طرح این نکته قطعاً به مفهوم دفاع از سرمایه­داری دولتی نیست. سرمایه­داری در تمام اشکالش اعم از بازار آزادی و یا دولتی دشمن زنده­گی فرودستان اقتصادی و سهم مهلک برابری و آزادی است. از این آمار می­توان نتیجه گرفت که عروج نئولیبرالیسم درسال ۱۹۷۹ (تاچریسم) و ۱۹۸۱ (ریگانیسم) و مصادف شدن آن با انقلاب ۵۷، از یک­سو و حرکت به سوی جهانی شدن و ادغام در اقتصاد جهانی سرمایه­داری با تلنگر خصوصی­سازی نئولیبرالی کمی پیش از عروج جریان بورژوایی کارگزاران سازنده­گی (دولت پنجم و ششم) شکل بسته است.

در مجموع با تمام قیل وقال­های عدالت­خواهانه­ی موسوی، نرخ رشد اقتصادی ایران از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۷ به طور کلی و میانگین نیم درصد بوده است.

(در افزوده: در جریان مناظرات انتخاباتی خرداد ۱۳۸۸، میرحسین موسوی با دروغ خواندن مواضع احمدی­نژاد آمارهای او را نقش مار می­دانست. در این­که آمارهای احمدی­نژاد به خصوص نرخ تورم و بی­کاری، به کلی از آمارهای واقعی فاصله داشت تردیدی نیست. اما نقش مارکشیدن احمدی­نژاد، عمل­کرد اقتصادی وحشت­ناک دولت موسوی را توجیه نمی­کند. کمپین سبز در برخورد با نئوکان­ها فقط نگاه خود را معطوف به مواضع سلبی می­کرد و هدف­مندی آب­بندی شده و مشخصی برای آینده نداشت. تمام دغدغه­ی این کمپین اساساً متمرکز بر فرار و اعتصاب سرمایه و متوجه ادغام در اقتصاد جهانی و شیوه­های تازه­ی انباشت بود. از بلندگوی این کمپین هیچ صدایی به نفع کارگران و زحمت­کشان شنیده نشد. و مگر قرار بود جز این باشد؟

 

 برنامه­ی موسویِ "رییس­جمهور"

 گفتیم که نگاه موسوی و کمپین­اش به بحران اقتصادی ایران، موضعی کاملاً سلبی بود. اما همین روی­کرد سلبی برای یارگیری از بخش بورژوازی ناراضی ایران - آن بخش از طبقه­ی بورژوازی که از سوی نئوکان­ها به حاشیه رفته بودند - لاجرم بر پاشنه­ی عشوه­های برنامه­مدار نیز می­رقصید و در هر چرخش و پیچش برگ­های بیش­تری از پلاتفرم اقتصاد بازاری­اش را لو می­داد.

من در مقاله­ی "ده پرسش اقتصادی از موسوی" چند سوال ساده را با او و مشاوران ارشدش - که قرار بود کابینه­ی دهم را بسازند - به میان نهادم. گو  این­که می­دانستم این جماعت پاسخی برای این سوالات ندارند. مستقل از آن پرسش­ها، که هنوز نیز در پلمیک با کمپین وا رفته­ی سبز به قوت خود باقی­ست، مایلم در جمع بندی این مقاله به چند نکته از مواضع بازار آزادی این جریان بورژوا لیبرال و به عبارت دقیق­تر لیبرال ـ کنسرواتیست اشاره کنم.

میرحسین موسوی با این فرض وارد "انتخابات" دهم ریاست جمهوری شد که به تعبیر خودش "احمدی­نژاد کشور را به سر حد انفجار رسانده بود." موسوی - و رضایی و کروبی - به اعتبار و استدلال "احساس خطری" که از سوی احمدی­نژاد نظام را تهدید می­کرد و به لبه­ی پرتگاه رسانده بود، به میدان آمدند. پس از کنار کشیدن خاتمی و مشخص شدن این نکته که موسوی کاندیدای نهایی اکثریت اصلاح­طلبان است، دو جریان عمده­ی این گرایش (حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب) تمام چک­هایی را که به نام خاتمی کشیده بودند، به حساب ستادهای موسوی ریختند و شعار موهوم "هر شهروند یک رسانه" از یک کمپین عظیم و پرهزینه­ی تبلیغاتی سر درآورد. قصد من - به تبع روند مقاله گزارش این پروژه نیست - اما همین قدر می­دانم که با پیوستن بخش غالب جریان کارگزاران سازنده­گی - از جمله مرعشی (برادر همسر رفسنجانی) و محمد عطریانفر (گرداننده­ی اصلی رسانه­های پر تیراژ اصلاح­طلب) - عملاً پیوند میان رفسنجانی و موسوی به مبارکی رقم خورد. (تحلیل این موضوع بماند، برای بعد. نامه­ی هاشمی به رهبری با تاکید بر خطر احمدی­نژاد که در سال ۱۳۸۸ با یک "بیل" مهار شدنی بود، اما بعد معلوم نبود که حتا "پیل" نیز از پس کنترل­اش برآید و تذکر نسبت به یورش احمدی­نژاد به این کمپین، موید راستی تحلیل ماست. بگذریم)

باری موسوی آمد تا کشور را از "خطر" احمدی­نژاد نجات دهد. این خطر - چنان­که خود مهندس هم می­گفت - بیش­تر جنبه­های اقتصادی و تا حدودی هم سیاسی داشت. جمع کردن گشت ارشاد و تغییر در وزارت ارشاد تا حد تسهیل در صدور مجوز کتاب، البته از زبان میرحسین شنیده شد، اما اصل دعوا چنان­که در مناقشات و مناظرات انتخاباتی نیز در مقابل دیده­گان همه­گان رژه رفت؛ حول همین مقوله­ی اقتصاد جریان داشت. در جریان مناظره هر چهار تن حسابی از خجالت هم در آمدند. گلوله­ی یک میلیارد مفقود شده­یی - که در نامه­ی هاشمی نیز آمده بود - از سوی موسوی به طرف احمدی­­نژاد شلیک شد. در کنار هزینه­های هنگفت تبلیغاتی انتخابات دور نهم که گویا و به ادعای سبزها (مهدی هاشمی) از جیب شهرداری به سوی ستادهای احمدی­نژاد جاری شده بود، از وزیر میلیاردر (صادق محصولی) از نرخ تورم و بی­کاری، از تخریب و تعطیلی صنایع و خوابیدن تولید ملی، ازکوچک شدن سفره­ها سخن­ها گفته شد که مپرس! البته طرف (احمدی­نژاد) نیز چندان دست­خالی نبود. مانوور آزادانه­ی آقازاده­های هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری در اتوبان­های گَل و گشاد ملی و خِفت­گیری از کروبی در ماجرای نقدسازی ۳۰۰ میلیون تومان چک شهرام جزایری و ارائه­ی ده­ها آمار و نمودار نشان می­داد که احمدی­نژاد نیز بر ضعف اقتصادی و رانت­خواری رقیب انگشت گذشته است. تا آن­جا که اصرار پر فشار او بر کروبی "که بالاخره نگفتید این پول آقای جزایری چه شد؟" نشان می­داد که مرکز ثقل دعواها اقتصادی بوده است. (شرح این مهم هم بماند تا مجالی دیگر)

باری - به نظر من - کل دغدغه­ی اقتصادی موسوی از حیطه­ی نگرانی­های هاشمی و خاتمی فراتر نمی­رفت. جلوگیری از توزیع فله­یی پول و احیای شوراهای ۱۸ گانه­ی سازمان برنامه و بودجه و شورای پول و اعتبار - که قبلاً در مجمع تشخیص مصلحت نیز به تصویب رسیده بود، اما احمدی­نژاد زیر بار آن نمی­رفت - بارها از زبان موسوی بیان شد. به یک مفهوم روشن موسوی آمده بود که طرح انتقال و ادغام اقتصاد ایران در اقتصاد سرمایه­داری غرب را با درایت؛ هدایت کند. عادی سازی و تنش­زدائی سیاسی با غرب مقدمه­ی اجرای چنین سیاستی بود. اعتصاب و فرار سرمایه از یک­سو و دور شدن از WTO از سوی دیگر که در زمان دولت نهم سرعت گرفته بود، به شدت از سوی موسوی مورد تهاجم قرار گرفت:

«گذار از وضعیت موجود به وضعیت اقتصادی مطلوب به برنامه­ریزی منظم نیاز دارد. پذیرش سیاست­گذاری اقتصادی در تعامل با محیط بین­المللی... ما نه می­خواهیم و نه می­توانیم به عنوان جزیره­یی بدون ارتباط در اقیانوس جهانی زنده­گی کنیم. (موسوی، مطبوعات ایران، ۲۹/۱/۱۳۸۸، تاکیدها از من است)

منظور از برنامه­ریزی منظم در خوش­بینانه­ترین شکل سناریو، سر و سامان دادن به بازار و کنترل و برنامه­­مندی خصوصی­سازی­ها بود. تعامل با محیط بین­المللی به وضوح از ادغام اقتصاد ایران در سرمایه­داری جهانی - و به ویژه سرمایه­داری غرب- سخن می­گفت و شاهدش از زبان خود جناب مهندس مکمل گفتارش بود. شیرجه زدن در اقیانوس جهانی سرمایه. نگفته پیداست کدخدای این اقیانوس جهانی، صندوق بین­المللی و بانک جهانی است. جایی که موسوی آرمان­های دولت آینده­اش را درآسانسورهای آن دنبال می­کرد. واضح بود که سیاست خارجی احمدی­نژاد از یک­سو و بی­اعتنایی او به شیوه­های کلاسیک اقتصاد لیبرالی و وتوی نظرات کارشناسی روسای بانک مرکزی و وزارت اقتصاد - که یکی از پس دیگری اوت می­شدند - دومینوی اقتصاد دولت نهم را حسابی به هم ریخته بود. برای تنظیم این وضع بورژوازی لیبرال ایران حکم ماموریت ویژه­یی به نام مهندس صادر کرده بود.

 

خصوصی­سازی و سرمایه­ی خارجی

از نظر جناب مهندس اجرای اصل ۴۴  قانون اساسی در زمینه­ی خصوصی­سازی­های نئولیبرالی به بن­بست خورده بود. مهندس می­خواست قطار خصوصی­سازی را از ریل سپاه و قرارگاه خاتم­الانبیا به ریل تکنوکرات­ها و بوروکرات­های کارگزارانی و مشارکتی تغییر دهد. به اعتراف صریح و بی­کم کاست او  توجه کنید:

« تولید، آن هم جز با تکیه بر بخش­خصوصی امکان پذیر نیست. مهم­ترین مشکل دولت آینده بی­کاری و تورم است و تولید و اشتغال بر محوریت بخش خصوصی میسر است.» (موسوی، مطبوعات ایران، ۲۹/۱/۱۳۸۸)

موسوی با خصوصی­سازی مشکل نداشت. مشکل او با انتقال خصوصی­سازی از دولت به سپاه بود. این نکته را او پس از انتخابات ۸۸  نیز بارها تکرار کرده است. از سوی دیگر موسوی برای روغن­کاری موتور زنگ زده­ی اقتصاد ایران به سرمایه­گذاری خارجی احتیاج داشت. گوش کنید:

«باید به دنبال سرمایه­گذاری خارجی باشیم. در عین حال باید بدانیم میهمان­دار سرمایه­گذاری خارجی بخش خصوصی است، نه دولت. جذب سرمایه­ی خارجی ثبات اقتصادی و مدیریتی می­خواهد. وقتی فضای مناسبی نیست هر چه دنبال سرمایه­ی خارجی بدویم حاصلی ندارد...» (موسوی، مطبوعات ایران، ۱/۳/۱۳۸۸)

این برنامه­های مشعشع و یک­سره نئولیبرالی جناب مهندس تحت عنوان "بیانیه­ی ۵۱ محوری اقتصادی میرحسین موسوی" منتشر شد و از چند صحنه­ی جذاب پرده برداشت.

۱. گسترش خصوصی­سازی و گرفتن چرتکه­ی حساب­رسی از دست نظامیان و سپردن آن به کت و شلواری­ها. (در میان این کت و شلواری­ها بعداً امثال سحابی و پیمان تا فرخ نگهدار و حسن شریعتمداری و داریوش همایون و بنی­صدر نیز پیدا شدند و البته "شاه­زاده"ی ناکام رضا پهلوی نیز که بوی کباب به دماغ گُنده و گَندیده­اش خورده بود، غلاده­ی سبز بست.)

۲. جذب سرمایه­گذاری خارجی. موسوی توضیح نمی­داد که این سرمایه­های خارجی کجاست؟ در دست کیست (دولت­ها، نهادها یا افراد)؟ و با کدام مکانیسم قرار است جذب شوند؟ دولت­های اتحادیه­ی اروپا و آمریکا که درگیر بحران اقتصادی بودند و هستند و قادر به بیرون کشیدن گلیم پوسیده­شان از این منجلاب نبودند و نیستند. می­ماند نهادهای برتون وودز که هرگونه کومک مالی به دولت­ها را منوط به پذیرفتن برنامه­های نئولیبرالی آزادسازی قیمت­ها کرده­اند. سرمایه­های سرگردان بورژوازی غرب­نشین که با وجود محدودیت­های سیاسی فرهنگی و فشارهای مختلف امنیتی و بی­ثباتی حاضر به پذیریش ریسک بالای سرمایه­گذاری نبود. دستور یک شبه و مستقیم احمدی­نژاد برای بالا پائین کردن نرخ سود و سایر تصمیمات فردی او به این بورژوازی افعی شده هشدار می­داد که حتا یک پاپاسی خود را بدون تضمین و گروگیری وارد ایران نکند.     

۳.  برای حل این مساله­ی ساده موسوی راه­کار داشت. ثبات اقتصادی و مدیریتی. این ثبات به سرمایه­داران جرات می­داد که دور تازه­یی از انباشت سرمایه را در ایران عزیز و گربه­ی ملوس و دیپرس شده تجربه کنند. سرمایه­های بزرگ بیرونی (بورژوازی ملی؟!) به قدری برای پول و سود احترام قائل بودند که به شیر و خورشید و پرچم همیشه سه رنگ نمی­اندیشیدند. برای آنان ثبات و نرخ بهره­ هر چه بیش تر کافی بود. پیام موسوی حامل این اطمینان خاطر نیز بود!

موسوی به آن بخش از طبقه­ی بورژوازی ایران که هر یک به دلایلی ظرف چند دهه­ی گذشته از صحنه­ی اقتصاد سیاسی ایران اوت شده بودند، پیام می­داد که چرخ شکسته­ی صنایع درهم گسسته­ی "این مرز پر گهر" با پول­های شما تعمیر خواهد شد. موسوی می­دانست، خون نیروی کار فراوان و ارزان کارگر ایرانی می­تواند قسمت سرخ پرچم سه رنگ را لعابی از رونق تولید بزند و ولع خرده­بورژوازیِ در آستانه­ی افلاس و کلافه و سرگردان هم قادر است با پارچه­یی به جنس ململ از تجریش تا راه آهن با نارضایتی خود بخش سبز پرچم را رنگین کند. بخش خنثا نیز در وسط نظاره­گر سیاهی این تبانی به ظاهر سفید بود. شیر و خورشید شرم­سار نیز بر یقه­ی کت جمهوری­خواهان و سلطنت طلبان و سکولارها و سوسیال دموکرات­ها ماسیده و مالیده بود. بدیهی است در میان چنین غوغایی صدای آزادی­ خواهی و برابری­طلبی کارگرانی که نه به صورت طبقه، بل­که با حضور فردی و متشتت و البته مترصد و مردد، به میانه­ی میدان آمده بودند به جایی نمی­رسید. چنان­که نرسید. وگرنه همه می­دانند و کل طبقه­ی بورژوازی - مستقل از گرایشات سیاسی داخلی­اش نیز می­داند - که طبقه­ی کارگر بیش از بورژوازی و خرده­بورژوازی نیازمند دموکراسی­ است و اساساًً دموکراسی برای طبقه­ی کارگر - و منظورم از دموکراسی در این­جا همان­ست که در مقاله­ی دموکراسی کارگری (سوسیالیستی و...) گفته­ام - از نان و خواب شب نیز ضروری­تر است. حتا درجه­یی از دموکراسی حداقلی نیز می­تواند به تشکل طبقه­ی کارگر و  انکشاف مبارزه­ی طبقاتی کومک کند. کمپین سبز از این دموکراسی­خواهی نگران بود و دقیقاً در کوران انتخابات وقتی پیشروان جنبش کارگری مستقل از دولت در پارک لاله به قصد شادباش روز جهانی خود قصد گردآیشی داشتند، موسوی و کمپین­اش به جای دیگری رفتند و بعد از دست­گیری کارگران - بنا به شنیده­ها - موسوی گفت : "غلط کردند بدون مجوز بیرون آمدند"! و برای این­که سگرمه­های درهم رفته­ی مهندس باز شود این نکته را نیز اضافه کنیم که حضرت­شان البته از "تشکل کارگری" نیز سخن گفتند. ما که مثل او و یارانش بی­انصاف نیستیم. به فرمایش ایشان توجه کنید:

«بی­اعتنایی به تشکل­های کارگری و کم شدن نقش این تشکل­ها در تصمیم­گیر­ی­های کشور از جمله مشکلات ماست که ناشی از وجود یک نگاه سطحی به نیروی کار در کشور است.» (موسوی، ۶/۲/۱۳۸۸، ۵ روز بعد از پاک لاله)

متشکریم جناب مهندس! شما و یاران­تان که پیش از انتخابات در مواجهه با سوالات ده­گانه­ی بنده اساساً روی "پاز" رفتید، حالا ممکن است بفرمایید که:

الف. منظورتان از کم شدن نقش تشکل­های کارگری در تصمیم­گیری­های کشور چیست؟

ب. اساساً تشکل­های کارگری در کدام برهه­ی تاریخی در تصمیم­گیری­های کشور دخالت داشته­اند که حالا در زمان دولت نهم، نقش­شان کم شده است؟ (با هر وسیله­یی رقیب را زدن، به ویژه کارگران را مستمسک زدن رقیب قرار دادن، منصفانه نیست)

پ. درک شما از تشکل کارگری چیست؟

ث. اگر منظورتان "خانه­ی کارگر" جناب محجوب است، لطفاً زحمت پاسخ به سه سوال گذشته را به خود هموار نفرمایید. ما جواب­مان را گرفتیم.

محمد قراگوزلو

Mohammad.QhQ@Gmail.com

بعد از تحریر

۱. از ماجراهای جالب مواضع میرحسین و یاران، یکی هم افاضات جناب بیژن نامدار زنگنه است که حکایت عمل­کرد او در وزارت نفت را اکبر اعلمی (نماینده­ی پیشین مجلس شورای اسلامی از تبریز) داند. و ما بی­خبران از صحت و سقم چک­هایی که جناب اعلمی علیه جناب زنگنه رو می­کرد فقط در حد اخبار مطبوعات داخلی مطلعیم و بس. اما این جناب زنگنه که در کمپین انتخاباتی موسوی از مشاوران کلیدی و ارشد به شمار می­رفت و مانند جناب کرباسچی سر بزنگاه نامزد محبوب خود را تنها گذاشت و به کُنج احتمالاًً گَنجی خزید، درباره­ی اقتصاد بازاری مورد نظر آقای مهندس مواضع جالبی را مهندسی فرموده­اند که به عنوان حُسن یا قبح ختام این بحث ناشاد به گوشه­یی از آن اشاره می­کنم:

«در بخش خصوصی نه آزادسازی اتفاق افتاد که بگوییم بخش خصوصی با آزادسازی اقتصادی شروع می­کند. سرمایه­های­شان را می­آورد و در قسمت هایی که طبق اصل ۴۴ اجازه داده شده است، سرمایه­گذاری می­کند و نه خصوصی­سازی. خصوصی­سازی تبدیل به یک دولتی­سازی جدید شده. سپاه می­رود شرکت­ها را می­خرد... شنیدم سپاه اخیراً دنبال این است که یک مشاور بخش خصوصی بخرد...» (روزنامه­ی سرمایه، سه شنبه ۵ /خرداد ۱۳۸۸، ص: ۳)

۲. قرار بود این بخش "بدون شرح" باشد. اما شرح آن از نظر نگارنده عجالتاً به این قرار است:

  •  آقای موسوی و یارانش در بهترین شرایط طرف­دار سرمایه­داری دولتی تحت سلطه­ی بازار + برنامه بودند. کمی خفیف­تر از بازار آزاد نئولیبرالی.
  •  مخالفت ایشان با رقیب، به سود کارگران و زحمت­کشان نبود. و اکنون نیز نیست. ایشان رقبای نظامی خود را فاقد درایت و صلاحیت اقتصادی برای انباشت سرمایه می­دانستند و می­کوشیدند - و حالا نفس زنان می­کوشند - مسیر این انباشت را به سوی دوستان کارگزارانی خود تغییر جهت دهند. دعوای بالایی­ها بر سر همین لحاف بید زده­ی ملا نصرالدین بود. این دعوا تمام شده است!

۳. بعد از انتشار این مقاله، به رسم سال­های گذشته منتظر خواهم ماند تا جبهه­یی به وسعت دشنه­ها و دشنام­ها به رویم گشوده شود:

هزار دشمن­ام ار می­کنند قصد هلاک                   گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

 

*.تومار (طومار؟) و ترز (طرز) غلط املایی نیست. اگر معنای کلمه عوض نشود (مانند حیاط ـ حیات) توصیه می­کنیم که "ط" با "ت" تاخت زده شود. مثل طهران که به مرور شد تهران و توس و توفان که قبلاً طوس بود و طوفان.

گزیده­ی منابع:         

ابریشمی. حمید (۱۳۷۵) اقتصاد ایران، تهران: شرکت انتشارات علمی. فرهنگی

رزاقی . ابراهیم (۱۳۷۵) گزیده­ی اقتصاد ایران، تهران: امیرکبیر

konfederasioon.jpg
در پاسخ به نوشته رفیق پریسا نصرآبادی در مورد لزوم احیا کنفدراسیون دانشجویان ایرانی:  نکاتی را به اختصار میاورم.

قبل از هر چیز لازم است مختصاتی را که در ان کنفدراسیون تشکیل شده و به کار خود ادامه داد (در دوران سلطنت پهلوی) بررسی کنیم:

۱- در دهه های ۴۰ و ۵۰ به دنبال لزوم تربیت نیروی متخصص و همچنین  با بالا رفتن در آمد های نفتی حکومت پهلوی به ارسال هر چه بیشتر دانشجویان ایرانی به خا رج کشور، از طریق بورسیه و همچنین از طریق آزاد (اعزام دانشجو)  اقدام میکند.۲- این افراد تحت عنوان دانشجویانی که حد اکثر برای چند سالی در خارج از کشور مقیم بوده و سپس قصد بازگشت به ایران را داشتند به خارج از کشور میرفتند و مالا قصد ماندگار شدن در خارج را نداشته و به این دلیل مشکلات و مسایل محیط زیست شان در دوره موقت اقامت در خارج از ایران را مشکلات خود ندیده و عطف توجه شان (عموما) به ایران و آنچه در ان میگذشت ختم میشد ۳- با حدت گرفتن مبارزه طبقاتی در ایران، بازتاب این مبارزه به صورت سیاسی شدن جامعه محصلین و دانشجویان ایرانی و بیرون آمدن تدریجی اش  از زیر دایره نفوذ سفارت شاه جلوه گر شد. در این مقطع شعار محوری کنفدراسیون به " مبارزه با دیکتاتوری" شاه تبدیل میشود که همانا شعار حزب توده و جبهه ملی میباشد ۴- نیروهای انقلابی که ملهم از خط کشی با رفرمیزم (به عنوان دستاورد شکست جنبش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲) از شعار رفرمیستی "مبارزه با دیکتاتوری" گذشته و به شعار "سرنگونی رژیم" رسیده بودند، با شکست نظری دیدگاه رفرمیستی، خط غالب را در کنفدراسیون در دست میگیرند.۵- این نیروهای انقلابی اکثرا نیروهای چپ (بخشا طرفدار سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین -پس از تغییر ایدولوژی- و بخشا طرفدار مخالفین مشی چریکی -طرفداران کار سیاسی در میان توده ها- ) بودند. بخش بسیار قلیلی نیز از طرفداران سازمان مجاهدین _مذهبی- در ابتدا جزو نیروهای کنفدراسیون بودند که مخصوصا پس از تغیر ایدولوژیک مجاهدین به تدریج جذب انجمن دانشجویان مسلمان شدند. ۶- تعداد سازمان ها و تشکلات مخالف رژیم (به هر تعبیری، از لیبرال ها تا مذهبیون و چپ ها) بسیار کمتر از تعداد کنونی بوده و هر کدام از آنها طرفداران خود را در جنبش دانشجویی (چه درون و چه بیرون کنفدراسیون) داشتند. پس از انشعاب کنفدراسیون بر سر اینکه آیا کنفدراسیون تشکیلات پشت جبهه سازمانهای انقلابی (منظور فداییان و مجاهدین ) است و یا تشکیلاتی سیاسی و قائم به ذات ، طرفداران جریان های چریکی تشکل های خود را به اسم کنفدراسیون اصل و پشت جبهه سازمان های متبوع خود تشکیل میدهند، و طرفداران مشی غیر چریکی (کار سیاسی) کنفدراسیون خود را تشکیل میدهند (به اسم کنفدراسیون احیا). به این ترتیب هر سازمان سیاسی تشکیلات هوادار خود را به اسم کنفدراسیون در میان جنبش دانشجویی جسته و یا تشکیل میدهد. و این امر بر "دموکراتیک بودن" هر یک از این تشکلات (کنفدراسیون ها) به معنی دنباله رو نبودن از یک سازمان سیاسی خاص، خط بطلان میکشد.۷- رهبری کنفدراسیون در دست چپ هایی بود که با سیاست های مماشات جویانه "ضد دیکتاتوری"خط کشی داشته و طرفدار "سرنگونی" بودند. اما حتا در بین پیشرو ترین اینان (چپ های طرفدار کار سیاسی و متفاوت با آنانکه خود را با "خلق" تداعی میکردند) نیز تضاد اصلی "خلق و ضد خلق"، "خلق و ارتجاع" و یا "خلق و امپریالیزم" بیان میشود و از تضاد کار و سرمایه، و سرمایه داری بودن جامعه سخنی به زبان نمیآید.(تتمه این جریان "اتحادیه کمونیستهای ایران" است که  نزدیک به نیم قرن پس از اصلاحات ارضی ظاهرا هنوز به غالب بودن شیوه تولید  سرمایه داری در ایران باور ندارد!)۸- روابط بین المللی تشکلات مختلفی که هر کدام به عنوان کنفدراسیون فعالیت میکردند تا اندازه زیادی تحت تاثیر شرایط جهانی (دوران جنگهای آزادیبخش ملی، جنبش ضد جنگ ویتنام، دوران مقابله "اردوگاه" سوسیالیزم" با "جهان امپریالیزم"  و تز هایی از این دست در دوران جنگ سرد) قرار داشت ۹- تشکلات مختلف جنبش دانشجویی(چه کنفدراسیون های مختلف و چه جریان های اسلامی مثل انجمن اسلامی -طرفداران جریان ملی مذهبی که در طی انقلاب به قدرت رسیدند- و چه انجمن دانشجویان مسلمان -طرفداران طیف روشنفکران مذهبی و مشخصا مجاهدین-) خارج از کشور نقش مهمی در تربیت فعالین سیاسی خطوط مختلف ایفا کردن و کم نبودند فعالینی در این تشکلات که بعد ها در سازمانهای سیاسی در طیف های مختلف فعالین سیاسی پس از انقلاب نقش ایفا کردند (و یا همچنان میکنند).

 اما وضعیت ایرانیان مقیم خارج با دانشجویان ایرانی در سالهای حکومت شاه فرق میکندایرانیانی که در موج های مختلف در طی سه دهه گذشته به خارج از ایران نقل مکان کرده اند، علی العموم بطور دائمی مقیم کشورهای مختلف هستند.نسل جوان ایرانیان مقیم خارج، منهای آنان که به تازگی از ایران خارج شده اند، ارتباط ارگانیکی با ایران نداشته چه بسا زبان و خط فارسی را هم نتوانند استفاده کنند. اینها با مسایل و مشکلات محیط رشد و زیست و کار خود بیشتر در گیر هستند تا با مسایل و اخبار آنچه که در ایران میگذرد. و این فرقی اساسی با دانشجویان ایرانی دوره قبل دارد که بواسطه اقامت موقت (و گذران امور عمدتا از طریق ارزی که برایشان میرسید) با جامعه محل سکونتشان ارتباطی عمیق برقرار نمیکردند.

اما آنچه که تمام ایرانیان مقیم خارج را، چه تازه از ایران خارج شده و چه کسانی که از والدین ایرانی در خارج از ایران متولد شده اند، تحت پوشش داده و وجه اشتراکشان را میسازد، جدا از رابطه دور یا نزدیکان با ایران، وجه پناهنده و یا مهاجر بودنشان است. تز احیای کنفدراسیون دانشجویان، بسیاری از این پناهنده ها و مهاجرین ایرانی را که  به جای (تنها) دانشجویان ایرانی میتوانند و باید سنگر آزادیخواهی و انقلاب را در مقابل رژیم ج.ا. در خارج از ایران پا س بدارند، از صحنه (به صرف دانشجو نبودن)خارج میکند.به این دلیل ظرف مناسبی برای رساندن صدای زحمتکشان و کارگران انقلابی به گوش مردم دنیا و مقابله با عوامفریبی های حکومت سرمایه در ایران به نظر نمیرسد.  دیدیم که در دوره قبل عمدتا هر تشکل سیاسی کنفدراسیون هوادار خود را داشت. امروز هم هر تشکل سیاسی هواداران خود را در میان خارج کشور نشینان دارد. احیای کنفدراسیون در این شرایط تنها یک مفهوم عملی میتواند داشته باشد و آنهم تشکیل جبهه واحدی از ائتلاف تشکلات حی و حاضر(تحت عنوان گردهمایی طرفدارانشان) است اما سوال اینجاست که رهبری این جبهه واحد (کنفدراسیون) را کدام جریان و تحت چه شرایطی به دست میگیرد؟مگر نه این است که این رهبری در عمل (آنجا که جریانات سیاسی مختلف نشان میدهند چه میزان از نیروی ایرانیان خارج از کشور و همچنین نیروهای غیر ایرانی را میتوانند بسیج کرده به میدان آورند) است که تعیین میشود و نه با قرار و مدار بین نیروهای تشکل ائتلاف ؟این خوش خیاالیست که فکر کنیم با قرار قبلی(سوبژکتیو)، و نه از سرواقعیت(ابژکتیو) نشان دادن توان به میدان کشیدن مردم به مبارزه بر ضد ج.ا. میتوانیم دیگر نیروها را در این کنفدراسیون یا جبهه واحد، یا ائتلاف یا هر چیز دیگری که میخواهد اسمش را بگذارید به پیروی از سیاست و تاکتیک سوسیالیستی و کارگری بکشانیم.

پس میمانیم ما و حوض همه ایرانیان خارج کشور (از جمله دانشجویان و جوانان ) و تشکلات فی الحال موجود. به نظر من به میدان کشیدن ایرانیان خارج از کشور حول مطالبات خاص (یا صنفی) و عام (یا سیاسی) آنها در جوامع محل زندگی شان، به عنوان ابزارهایی برای دخالت مثبت در محیط شان، موضوع کار همیشگی ماست. اینکه به راه نداختن تشکیلاتی دیگر به این کار کمکی میکند یا نه به اندازه این امر که رهبری ان تشکیلات یا کنفدراسیون را چه کسانی در دست خواهند گرفت از اهمیت برخوردار نیست. در عین حال گفتیم که رهبری این تشکیلات جدید - اگر قرار است سراسری و فراگیر بوده و با تشکلات هواداران سازمانها فارغ داشته باشد - در عمل مشخص میشود نه با اعلام اینکه چون چپ هستیم و چون میخواهیم کنفدراسیون راه بندازیم پس رهبری ان کنفدراسیون از ان ما خواهد بود.

اما در این زمینه (کار در میان پناهجویان و مهاجرین ایرانی در خارج کشور) میتوان به تجربه تشکل هایی که موجودند و علی ایحال به این کار مشغولند نگاه کرد.  بطور مثال از "فدراسیون پناهندگان و مهاجرین ایرانی" وابسته به احزاب حکمتیست میتوان یاد کرد.  شخصا در مورد عملکرد این تشکل نمیدانم، ولی برای درس آموزی، جلوگیری از دوباره کاری، و تکرار خطا ها  میتوان به جای یک تشکل دیگر و چند نشریه دیگر راه انداختن از بررسی ان تجربه شروع کرد.

images[1].jpgدر عصر مدرن و در اوج انقلابات تکنولوژیکی و اوج یکه تازی سیستم سرمایه داری جهانی، «اشغال نظامی»، «جنگ»، «تروریسم»، «کشتارهای دسته جمعی»، «سرکوب های سیاسی و خشونت»، «نابرابری و استثمار»، «فقر و نداری» و «سانسور و اختناق»، همواره از جوامع بشری قربانی می گیرد.
برای از وقایع مهم دو دهه اخیر در آغاز هزاره سوم، نخست در دوره ریاست جمهوری پدر بوش و سپس پسر بوش روی داد، وقایعی چون فروپاشی شوروی، اولین جنگ خلیج، رویداد ۱۱ سپتامبر، جهانی شدن تروریسم و اشغال نظامی افغانستان و عراق و... روابط مشکوک خانواده بوش با خانواده اسامه بن لادن، رهبر القاعده و گروه های تروریستی در افغانستان و عراق و غیره وقایع مهم تاریخی هستند و که چهره سیاسی و نظامی جهان را تغییر داده اند. اما هنوز هم اسرار واقعی پشت پرده بسیاری از این وقایع هولناک، به درستی علنی نشده است.
سران کشورهای مختلف جهان که هر کدام به نوعی به یک سلسه سرمایه دار و شرکت¬های چندملیتی و سیاست مداران کهنه کار وابسته هستند با پنهان کاری های فوق العاده اهداف سیاسی، دیپلماتیک و نظامی خود را پیش می برند. برای مثال دونالد رامسفلد، وزیر دفاع وقت دولت آمریکا، همواره این جمله چرچیل را به کار می برد که «حقیقت آن قدر ارزش دارد که باید برای حفظ آن دروغ گفت» و این جمله و یا جملاتی شبیه آن، همواره از زبان خانواده بوش گرفته تا سران حکومت اسلامی جاری می شود. بنابراین، در جهان مدرن امروزی بیش از هر زمان دیگری از تاریخ بشر می بینیم که چگونه پول، تجارت و سیاست نوعی بازی پیچیده با ابهام، اطلاعات غیرواقعی و دروغ و تقلب دایمی در هم آمیخته اند.
روز شنبه ۲۳ اکتبر ۲۰۱۰، وب ¬سایت «ویکی ¬لیکس»، ۴۰۰ هزار سند محرمانه درباره جنگ عراق را  منتشر کرد. صدها هزار سند از گزارش‌های دقیق و روزانه ارتش آمریکا در جنگ عراق، مربوط به سال‌های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹ را منتشر کرد. ویکی ¬لیکس، پیش از این نیز اسناد اشغال افغانستان را منتشر کرده بود.
انتشار این اسناد، به ویژه با اعتراض شدید دولت های افغانستان، عراق، حکومت اسلامی ایران، انگلستان، ناتو و در راس همه دولت آمریکا روبرو شده است. دولت هایی که هر کدام در جنگ و کشتار و تروریسم در عراق و افغانستان درجهت منافع خود، نقش مستقیم و غیرمستقیم داشته اند و هنوز هم دارند.
در پی انتشار اسناد نظامی آمریکا از جنگ افغانستان توسط ویکی لیکس، دولت آمریکا، از ویکی ¬لیکس خواسته بود تا از انتشار اسناد خودداری کند و آن را فورا از اینترنت خارج سازد. پنتاگون نیز ادعا کرده‌ بود انتشار این اسناد «جان سربازان آمریکایی و شرکای نظامی آن ها را به خطر می‌ اندازد.»
بر اساس اسناد تازه منتشر شده ویکی لیکس که به ۴۰۰ هزار سند می ‌رسد، پس از تهاجم سال ۲۰۰۵ «صدها» غیرنظامی عراقی در ایست‌های بازرسی ارتش آمریکا کشته شدند.
بر اساس این مدارک، ارتش آمریکا تعداد کشته‌های عراقی را ۱۰۹هزار نفر برآورد کرد که ۶۶ هزار و ۸۱ تن از آن-ها غیرنظامی بودند. این در حالی¬ست که پنتاگون پیش¬تر اعلام کرده بود که آمار قربانیان غیرنظامی را ثبت نمی‌کند.
این اسناد از جمله، شکنجه در زندان های عراق و تعداد غیرنظامیانی که جان خود را از دست داده اند. این اسناد هم چنین به دخالت حکومت اسلامی در عراق و نقش آن در تسلیح و آموزش شبه نظامیان مخالف اشاره دارند.
اما ژولیان آسانژ، پایه گذار ویکی لیکس، به خبرنگار سی.¬ان.¬ان. گفته است: این اسناد را  روز شنبه صبح، در یک کنفرانس مطبوعاتی در لندن به رسانه¬ها معرفی کردیم. اسناد نشان می دهند که ارتش آمریکا از به کار بردن شکنجه در زندان¬های عراق با خبر بوده و اکثرا برای جلوگیری از آن اقدامی نکرده است. این اسناد هم چنین نشان می دهند سربازان آمریکائی پس از بستن خیابان ها صدها نفر از عراقی ها را به قتل رسانده اند. طبق گزارش های داخلی ارتش آمریکا، بین سال ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹ روی هم رفته ۱۰۹ هزار عراقی کشته شده اند که ۶۳ درصد (بیش از ۶۸ هزار نفر) از آن ها غیرنظامی بوده اند.
به گزارش شبکه خبری «سی‌بی‌سی»، هیلاری کلینتون، وزیر خارجه آمریکا، در واکنش به این اقدام ویکی لیکس آن را «به صریح ترین وجه» محکوم کرده و گفته ‌است که این عمل «جان نظامیان و غیرنظامیان آمریکایی و شرکای آمریکا را به خطر می اندازد.»
در حالی که آسانژ، در واکنش به این ادعای دولت آمریکا که «در اثر انتشار اسناد جان سربازان آمریکائی و هم پیمان های آمریکا به خطر می افتد»، گفته است در مورد انتشار اسناد جنگ افغانستان گفت: «ما هیچ گزارشی نداریم که در اثر انتشار این اسناد به کسی صدمه ای وارد آمده باشد.»
آسانژ، موسس ویکی‌لیکس در گفتگو با رسانه ها گفت: «این اسناد نشان می دهند که نیروهای نظامی خارجی و ماموران دولت عراق مرتکب جنایات جنگی شده اند.»
آسانژ، به خبرنگاران گفته است هم جنگ عراق و هم جنگ افغانستان «جنگ های مدرن غرب هستند که در آن ها از مدت ها پیش از جنگ و مدت ها پس از جنگ حقیقت در پرده می ماند.» وی گفت در سایت اینترنتی خود باز هم به افشاگری ادامه خواهد داد: «ما امیدواریم برخی از این حملاتی  را که به حقیقت می شود  تصحیح کنیم.»
اسنادی که تاکنون منتشر شده اند فقط نمایشگر تصویر جامعی از طرز دید ارتش آمریکاست و نه درباره نقش سازمان های جاسوسی  یا دیگران، از جمله سازمان های غیر رسمی.
ویکی لیکس، در ماه ژوئیه ۷۷ هزار سند درباره جنگ افغانستان منتشر کرد که سخت موجب خشم دولت آمریکا شد. به گزارش روزنامه گاردین این اسناد نیز از همان منبع سابق گرفته شده اند.
مایک مالن، رییس ستاد مشترک ارتش آمریکا، انتشار تازه اسناد مرتبط با جنگ عراق از سوی ویکی¬لیکس را محکوم کرد و ادعا نمود که این کار جان افراد را به خطر می اندازد.
در همین حال جولین اسانج، یکی دیگر از موسس گروه ویکی لیکس، از اقدام وب سایت این گروه در انتشار صدها هزار سند جنگ عراق دفاع کرد و اظهار داشت که این اسناد واقعیت های این جنگ را بازگو می کنند.
این اسناد، تصویر مهیبی از شکنجه مخالفان توسط ماموران دولتی عراق را ترسیم می‌کند و در این اسناد شمار کشته‌شدگان غیرنظامی این جنگ بیش از آمارهای گذشته عنوان می‌شود.
در این میان کریستین هرافنسون، سخن گوی گروه ویکی لیکس در بیانیه ای اعلام کرده که این گروه تصمیم دارد به زودی‪ ۱۵‬ هزار پرونده محرمانه دیگر از جنگ افغانستان را منتشر کند.
به نوشته خبرگزاری فرانسه، این اسناد طبقه بندی شده هم چنین «نشان دهنده» آن است که نیروهای انتظامی عراق به شکنجه مخالفان اقدام کرده اند و نیروهای آمریکایی کوششی برای توقف این شکنجه ها انجام نداده اند.
شبکه خبری الجزیره که در میان چند سازمان خبری است که این اسناد را زودتر از انتشار بر روی وب سایت ویکی لیکس از مدیران این سایت دریافت کرده می گوید که بر پایه این اسناد در میان سال های ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹ «تعداد ۶۶ هزار غیرنظامی در عراق جان باخته اند.»
به گفته الجزیره، «تعداد تلفات در عراق طی این سال ها ۲۸۵ هزار نفر بوده‌ که دست کم ۱۰۹ هزار مورد آن کشته شدن افراد است که دو سوم آن یعنی ۶۶ هزار نفر مربوط به غیرنظامیان می شود.»
نشریات نیویورک تایمز، اشپیگل، روزنامه انگلیسی گاردین و لوموند فرانسوی، هر یک به ارزیابی این اسناد که مربوط به ژانویه ۲۰۰۴ تا ۳۱ دسامبر۲۰۰۹ است پرداخته اند. اسناد حکایت از درماندگی نیروهای نظامی آمریکا  دارند و نشان می دهند که حتا زندگی عادی و روزمره نیز در عراق آغشته به خون است.
نوری المالکی، نخست وزیر عراق، با انتشار در بیانیه ای ویکی لیکس را متهم کرد که با هدف مختل کردن روند سیاسی عراق و تحریک احساسات عمومی علیه احزاب ملی، رهبران و به ویژه شخص نخست وزیر این کار را انجام داده است. او گفت: «مردم عراق از این بازی ها و حباب های رسانه ای که با انگیزه شناخته شده سیاسی انجام می شود آگاهند.»
آندرس فوگ راسموسن، دبیرکل پیمان آتلانتیک شمالی، ناتو، نیز روز جمعه نسبت به «خطرات انتشار این اسناد برای جان نظامیان و شهروندان» هشدار داد.
بر اساس این اسناد، ۷۰۰ شهروند عراقی در نقاط ایست بازرسی و گشتی های نیروهای ائتلاف کشته شدند و عناصر امنیتی شرکت آمریکایی «بلک واتر» بدون هیچ بازخواست و مجازاتی شهروندان عراقی را به قتل رساندند.
در اسناد منتشر شده، دست کم درباره ۱۴ مورد جدید کشتار غیرنظامیان به دست نیروهای امنیتی بلک واتر اشاره شده است. این شمار بر ۱۰ مورد کشتار غیرنظامیان به دست کارکنان این شرکت امنیتی در سال ۲۰۰۷ اضافه می کند.
در این سال، کاروان بلک واتر در مرکز بغداد به سوی غیرنظامیان تیراندازی کرد که ۱۷ نفر کشته و ۱۸ نفر دیگر زخمی شدند. در آن روز نیز کاروان بلک واتر یک دیپلمات را اسکورت می کرد.
این شرکت برای خدمات خود در عراق ۴۶۷ میلیون دلار پول می گرفت ولی دولت عراق هیچ نظارتی بر فعالیت های این شرکت نداشت.
نخستین مورد کشتار گزارش شده، ۱۴ می سال ۲۰۰۴ بود که در آن نیروهای آمریکایی شاهد این تیراندازی بودند که در آن نیروهای بلک واتر به سوی یک خودروی غیر نظامی شلیک کرده اند. در این تیراندازی، پدر خانواده کشته و مادر و دختر خانواده نیز زخمی شدند.
در می سال ۲۰۰۶ ، نیروهای بلک واتر به سوی یک آمبولانس تیراندازی کردند و براساس سند منتشر شده، راننده آمبولانس بر اثر تیراندازی کنترل نشده کشته شد. با این وجود در آن زمان، بلک واتر درباره دست داشتن یا نداشتن خود در این تیراندازی نظری نداد.
براساس اسناد، شرکت بلک واتر صدها کاروان دیپلماتیک را همراهی می کردند که برخی از این تیراندازی ها، نه دفاع از خود بلکه از سر از دست دادن کنترل بر خویشتن نیروهای این شرکت بود.
در سال ۲۰۰۷ دولت عراق، خروج بلک واتر از این کشور را خواستار شد ولی این شرکت چنین درخواستی را نادیده گرفت. سال بعد دولت آمریکا قرارداد بلک واتر در عراق را تمدید کرد. هیچ¬کدام از کارکنان بلک واتر به علت کشتار غیرنظامیان عراقی مجازات نشدند.
هم چنین این اسناد نشان می دهد آزار و شکنجه زندانیان بسیار بیش تر از آن چیزی است که پیش تر تصور می شد. فرماندهان آمریکایی که در آن زمان مسئولیت داشتند از این امر چشم پوشی کرده اند.
در یکی از این گزارش ها، آمریکایی ها انگشت یک افسر ارتش عراق را که به وی مشکوک بودند بریده و وی را با اسید سوزاندند.
بلک واتر، یک شرکت خصوصی نظامی است که نیروهای تحت امر خود را با دریافت پول های کلانی در اختیار دولت ها قرار می دهد. این نیروها، آموزش های ویژه ای برای شرکت در جنگ ها، ترورها و سرکوب شورش های مردمی دیده اند در واقع نیروهای حرفه ای که ضرفا با دریافت پول، برای کشتن انسان ها در همه جای کره زمین امادگی دارند.
براساس گزارش ویکی لیکس، بیش از ۳۰۰ مورد شکنجه و آزار به دست نیروهای ائتلاف و بیش از هــزار مورد جرائم مشابه به دست نیروهای عراقی گزارش شده است.
اسناد به دست آمده به برخورد با زندانیان، گفتگو بین مسئولان آمریکایی و شخصیت های سیاسی عراق، انفجار مین ها و عملیات «تدارکاتی» هم مربوط می شود.
ویکی لیکس، پیش از این ۹۲‬ هزار سند مربوط به جنگ نیروهای ائتلافی در افغانستان را در ماه ژوئیه منتشر کرده بود.
هم چنین در بخشی از این اسناد در خصوص کمک تسلیحاتی ایران به شبه نظامیان عراقی مطرح شده است. رسانه های مختلف با بررسی این اسناد ۴۰۰ هزار صفحه ای، مطالب مرتبط با ایران را نیز در لابلای این اسناد چنین گزارش کرده اند:
به گزارش «اشپیگل آن‌لاین»، بسیاری از اسناد محرمانه انتشار یافته در مورد جنگ عراق راجع به ایران است. در این اسناد آمده است، از طریق ایران نیز، از جمله از راه آبی، اسلحه وارد عراق می شده است. اسناد نشان می دهند، نیروهای ارتش آمریکا مرز عراق و ایران را با سوء ظن خاصی زیر نظر داشته اند.
در یکی از گزارش ها نسبت به قایقی هشدار داده شده که در روز اول فوریه ۲۰۰۷ در بصره پهلو گرفته بوده است. قایق از ایران می آمده و به طور رسمی حامل مرغ و تخم مرغ بوده، اما نیروهای امنیتی وزارت دفاع عراق اطلاع داده‌اند که میان تخم مرغ ها و مرغ ها ۸۰ موشک کاتیوشا مخفی بوده است.
پروتکلی دیگر حاکی از آن است که در روز ۱۷ آوریل ۲۰۰۸ در مرز ایران و عراق میان قاچاقچیان و نیروهای امنیتی عراقی تیراندازی صورت گرفته است. طبق پروتکل، عراقی‌ها اسلحه فروش ها را بیرون می رانند و آن ها به طرف ایران می گریزند و بار سنگین خود را که بر پشت الاغ حمل می شده بر جای می‌گذارند. الاغ ها ۱۶۳ مین ضدتانک را حمل می کرده اند.
هم چنین طبق یکی از گزارش ها، «ارتش شیعی مهدی» در روز ۱۳ اکتبر ۲۰۰۶ تعداد زیادی موشک کاتیوشا، به بهای هر عدد ۵۰۰ دلار، از ایران خریده و آن ها را در یکی از مساجد شهر بصره انبار کرده است. طبق این گزارش، این موشک ها سپس به پایگاه های مختلفی در شهر بصره منتقل شده اند. کمی پس از آن «ارتش مهدی»، هشدار داده است که اگر انگلیسی ها شهر را ترک نکنند، دست به انجام عملیات خواهد زد.
به نوشته «اشپیگل آن‌لاین»، در اسنادی که منتشر شده، این جا و آن جا به ارتباط با ایران اشاره شده است. اسناد حاکی از آن اند که آمریکا در پی دست یافتن به شواهد حمایت ایران از شبه ‌نظامیان شیعی در عراق بوده است. پروتکل های محرمانه نشان می دهند که از طریق ایران اسلحه به عراق وارد می شده است.
روزنامه بریتانیایی گاردین، می نویسد: بررسی های گاردین از گزارش های منتشر شده توسط ویکی لیکس نشان می دهد که عوامل ایران اقدام به آموزش، تسلیح و هدایت جوخه های مرگ در عراق کرده اند و هدف این جوخه ها هم کشتن سیاست‌مداران عراقی و ضربه زدن به عملیات های نظامیان بریتانیایی و آمریکایی در عراق بوده ‌است.
ارزیابی های نظامی ذکر کرده‌ است که راکت هایی که ایران به‌ دست عوامل عراقی داده حاوی مواد ایجادکننده فلج اعصاب بوده اند و گزارشی دیگر هشدار داده ‌است که یک خودروی زرهی حامل گازهای شیمیایی برای یک حمله گسترده به منطقه سبز بغداد که مقر سفارتخانه های آمریکا و بریتانیا و ساختمان های اصلی دولتی عراق است در حال آماده شدن بوده ‌است.
یک گزارش طبقه بندی شده ارتش آمریکا در تاریخ ۳۱ اکتبر ۲۰۰۵ می نویسد که سپاه پاسداران جمهوری اسلامی ایران «ترور افراد را در بصره هدایت می کند.» بنا به این گزارش، سپاه پاسداران به شبه نظامیان مختلف دستور داده ‌است تا افراد مشخصی را بکشند و نحوه کشتن آن ¬ها را هم تشریح کرده ‌است. این گزارش می گوید در دستورالعمل های سپاه پاسداران برای ترور افراد، مشخص شده‌ است که تیراندازی باید به کدام قسمت از بدن صورت بگیرد و در مورد هر فرد مقتول نوع شلیک ها باید تغییر می کرده تا این گونه به نظر بیاید که این افراد در خشونت های تصادفی و مختلف کشته شده اند.
البته چند فقره از این گزارش ها اذعان می کنند که منابع خود را محک نزده اند و در برخی موارد از صحت آن اطمینان کامل ندارند.
روزنامه نیویورک تایمز، پس از بررسی جزئیات اسناد منتشر شده در ویکی لیکس می نویسد: گزارش‌های سرویس اطلاعاتی ارتش آمریکا حاکی است یکی از شبه نظامیان عراقی به نام «ازهر الدُلَیمی» که ربودن مقام‌های وزارت آموزش عالی عراق را بر عهده داشته و برای گروگان گرفتن سربازان آمریکایی برنامه ریزی می کرده در ایران آموزش دیده ‌است.
بنا به هشدار محرمانه مقام های نظامی آمریکایی در بغداد که در تاریخ ۲۲ دسامبر ۲۰۰۶ صادر شده، الدلیمی در یکی از پایگاه های حزب‌الله که توسط سپاه قدس سپاه پاسداران در اطراف قم در ایران مدیریت می شود آموزش دیده‌ بود.
بخش های دیگری از اسناد ویکی لیکس نشانگر این است که شبه نظامیان دستگیر شده در عراق اعتراف کرده اند که ایران به آن ها راکت، بمب مغناطیسی، بمب های کنار جاده ای و سلاح های دیگری داده ‌است تا از آن ها علیه آمریکائیان استفاده کنند. دفتر یادداشت روزانه شبه نظامیان بازداشت شده و انبارهای مهمات کشف شده نیز این موارد را تایید کرده اند.
بنا بر این گزارش ها، نیروی قدس سپاه پاسداران به آموزش تک‌ تیراندازهای عراقی در ایران اقدام کرده و آن¬ها را ترغیب کرده ‌است تا دست به ترور مقام های عراقی بزنند.
 اسناد منتشر شده در ویکی لیکس، نشان می دهند که مبارزه مرگبار میان شبه نظامیان حمایت شده از سوی ایران و نیروهای آمریکایی در زمان باراک اوباما و پس از اعلام سیاست درهای باز اوباما به سوی ایران نیز ادامه یافته ‌است.
روزنامه بریتانیایی گاردین، می نویسد: «گم کردن بادکنک معمولا باعث گریه می شود اما وقتی یک بالن حاوی دوربین های پیشرفته در آسمان رها شود و به سمت ایران برود اشک صاحب آن را حسابی در می آورد.»
این روزنامه در ادامه می نویسد که بررسی گزارش های ویکی لیکس حاکی است که در تاریخ ۲۴ آوریل ۲۰۰۶ یک بالن «جی لنز» آمریکایی در بصره به خاطر باد شدید از پایه خود رها شده و به سوی ایران رفته ‌است.
بالن جی‌لنز¬(نام اختصاری برای «حسگر مشترک مشبک هوارو») توانایی ردیابی موشک های کروز را دارد و از آن جا که ایران چنین موشک هایی ندارد ولی آمریکا دارد، مزایایی که به ‌دست آوردن چنین بالنی برای حکومت اسلامی دارد مانند روز روشن است.
گزارش دیگری در تاریخ ۵ می ۲۰۰۶ نشان می دهد که مجددا یک بالن جی لنز دیگر در اردوگاه ابوناجی عماره از پایه خود رها شده و به سوی ایران رفته ‌است. بنا به این گزارش، یک جنگنده اف-۱۸ سعی کرد تا این بالن را پیش از رسیدن به آسمان ایران هدف قرار بدهد ولی به نوشته این گزارش از سرنوشت این جی لنز اطلاعی در دست نیست.
یک گزارش دیگر حاکی است که در ۱۰ اکتبر ۲۰۰۶ یک هواپیمای بدون سرنشین «پردِتور» در بصره از کنترل خارج شده و داخل مرز ایران می شود. بعد از این که این هواپیما به مدت هشت دقیقه در ایران پرواز کرد مسئولان دوباره موفق به بازیابی کنترل شده و «پردتور» را دوباره به خاک به عراق هدایت می کنند.
یک گزارش از آوریل ۲۰۰۶ می گوید زمانی که دسته ای از نیروهای بریتانیایی در این تاریخ سوار بر بالگردی با درهای باز بر فراز بغداد در پرواز بودند جعبه های حاوی اسناد و کدهای محرمانه آن ها به بیرون می افتد و در خیابان ها پخش می شود.
خبرگزاری فرانسه، با بررسی بخشی از اسناد ۴۰۰ هزار صفحه‌ای سایت ویکی لیکس، می نویسد: یکی از گزارش های محرمانه ارتش ایالات متحده حاکی است سه آمریکایی که به اتهام ورود غیرقانونی به ایران در ژوئیه ۲۰۰۹ بازداشت شده‌اند به هنگام دستگیری در خاک عراق بوده اند.
این گزارش که در ۳۱ ژوئیه، یعنی در همان روز بازداشت سارا شورد، جاش فتال و شین باوئر نوشته شده می افزاید که این سه تن به هشدارهای احتیاطی بی توجهی کرده ‌بودند، البته این گزارش قید نکرده که این هشدارها از سوی چه منبعی داده شده ‌بوده ‌است.
سارا شورد، آزاد شده و به آمریکا بازگشته ‌است اما جاش فتال و شین باوئر هنوز در حبس ‌اند و به گفته مقامات حکومت اسلامی، محاکمه آن¬ها به جرم جاسوسی نزدیک است. گزارش منتشر شده در ویکی لیکس حدس زده ‌بوده که ایران این افراد را به جاسوسی متهم خواهد کرد.
 به گفته وزارت دفاع آمریکا، از سال ۲۰۰۴ میلادی تا پایان سال ۲۰۰۹ میلادی رسما ۳۸۸۴ سرباز آمریکایی، ۲۲۴ نفر از نیروهای نظامی ائتلاف و حدود ۸ هزار سرباز عراقی کشته شده اند.
بنا به منابع مستقل، بیش از ۹۲ هزار غیرنظامی در جنگ عراق جان باخته اند که مجموع این ارقام بیش از ۱۰۴ هزار کشته را شامل می شود. در هفته گذشته نیز آماری از سازمان های مستقل، مجموع تعداد کشته شدگان را حدود ۱۰۹ هزار نفر برآورد کرده بود.
ویکی لیکس، در ماه ژوئیه نیز بیش از ۷۷ هزار سند محرمانه طبقه بندی شده مربوط به سال های ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۰ را تحت عنوان «گزارش های روزانه جنگ افغانستان» منتشر کرده ‌است. به گفته مسئولان وب سایت ویکی لیکس، منبع لو دادن اسناد عراق و افغانستان یک¬سان است.
اسناد منتشر شده ویکی لیکس، بیش تر یگان های ارتش آمریکا را پوشش می دهد و بنا بر گزارش ها، وزارت دفاع آمریکا برای ارزیابی پیامدهای احتمالی افشای این اسناد محرمانه تعداد ۱۰۰ کارمند خود را به بررسی این پیامدها گماشته ‌است. پنتاگون نیز اعلام کرده که در حال تحقیقات درباره منبع نشت این اطلاعات به بیرون است.
دولت افغانستان می گوید در حال بررسی ده ها هزار سند محرمانه وزارت دفاع آمریکا از جنگ افغانستان است که از سوی سایت ویکی لیکس افشا شده است.
ظاهرا دولت افغانستان برای بررسی این اسناد کمیسیونی را متشکل از نمایندگان شورای امنیت ملی و وزارت خارجه تشکیل داده است.
سیامک هروی، یکی از سخن گویان رییس جمهوری افغانستان به بی بی سی گفته است که این کمیسیون در حال حاضر مشغول بررسی این اسناد است. هروی گفت: «حجم این اسناد زیاد است و برای بررسی آن ها نیاز به زمان طولانی است.»
این سخن گوی رییس جمهوری افغانستان، افزوده که در پی بررسی این اسناد و اسناد دیگری که قرار است از سوی ویکی لیکس منتشر شود، گزارشی از سوی کمیسیون بررسی این اسناد به حامد کرزی ارائه خواهد شد.
هروی، گفت: «این گزارش برای رسانه ها نیست، بلکه بیش تر برای خود دولت افغانستان است تا در قبال حقایقی که از طرف ویکی لیکس منتشر می شود، راهکارهای مشخصی را در پیش بگیرد.»
حامد کرزی رییس جمهوری افغانستان نیز با باراک اوباما همتای آمریکایی خود در این مورد صحبت کرده است.
با گذشت بیش تر از یک ماه از افشای این اسناد، جولیان اسانج، مدیر سایت ویکی لیکس، گفته است که در نظر دارد پانزده هزار سند دیگر را نیز که در دست دارد، منشتر کند. اما او زمانی را برای انتشار این اسناد مشخص نکرده است.
دولت افغانستان از مسئولان سایت ویکی لیکس، خواسته است که از افشای نام¬ ای شماری از افغان ها که در از این اسناد ذکر شده خودداری کند.
وب سایت، ویکی لیکس سایتی است که افشاگری آن در چهار ماه گذشته، با استقبال زیادی از سوی مردم و کارشناسان مختلف بین‌المللی در همه کشورها روبرو شده است؛ سایتی که بنا به ادعای مسئولانش، این اسناد محرمانه را از پنتاگون به دست آورده که هر از گاهی با انتشار تعدادی از این اسناد دستگاه های اطلاعاتی آمریکا را تحت فشار قرار می‌دهد.
نوع این اسناد به صورتی است که انتشار هیچ کدام از آن ها به نفع دولت و دستگاه های اطلاعاتی و نظامی آمریکا و هم پیمانانش نیست. انتشار این اسناد محرمانه با قرار دادن اسنادی راجع به جنگ افغانستان آغاز شد؛ از همان زمان مقامات آمریکایی با انواع و اقسام درخواست ها و در پی آن تهدیدها درخواست توقف انتشار اسناد را دادند.
سازمان عفو بین الملل، از دولت آمریکا خواست خشونت های روی داده در زندان های عراق را مورد بررسی قرار دهد. خانم مونیکا لوکه، دبیرکل این سازمان در آلمان گفت: «این اسناد نشان می دهند که مقامات آمریکائی سالیان دراز از زیرپا نهادن دائمی حقوق بشر باخبر بوده اند.»
ویکی لیکس، سازمانی غیرانتفاعی است که به انتشار مطالب حساسی که روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و اجتماعی از مجاری رسمی قادر به انتشار آن ها نیستند می پردازد و تامین مالی آن از سوی فعالان حقوق بشر انجام می گیرد.
این افشاگری، بزرگ ترین درز اطلاعات امنیتی در تاریخ آمریکا به شمار می رود، و تاکنون سابقه نداشته که چنین حجم عظیمی از داده های محرمانه ارتش آمریکا منتشر گردد. حال در پشت پرده این افشاگری ها چه سیاست و استراتژی خوابیده اما چیزی از این واقعیت کم نمی کند که خود این افشاگری علیه جنگ و کشتار، از نظر اجتماعی و سیاسی کار ارزنده و مهمی است.
امروز اکثر کشورهای پیشرفته صنعتی، هم انبارهای بزرگ سلاح های مخرب و کشتار جمعی و کلاهک های اتمی و شیمیایی را در اختیار دارند هم بزرگ ترین صادرکنندگان سلاح در سطح جهان هستند. بسیاری از سیاست مداران که به شرکت ها و صنایع چند ملیتی و اسلحه سازی وابسته اند جنگ و کشتار و تروریسم را در جهت گسترش بازارهای فروش سلاح و غیره خود و دولت شان می بینند. بنابراین، دولت های قدرت مند و در راس همه دولت آمریکا و متحدانش همواره به دنبال سوژه، سناریو و دشمن می گردند تا با راه اندازی جنگ و یا فضای جنگی و ناامنی، شرکت ها و صنایع خود را فعال تر و سودآورتر نمایند و به سلط گری خود ادامه دهند. در واقع بحث در رابطه با اشغال نظامی افغانستان و عراق نیز در ادامه همین سیاست های میلیتاریستی باید مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد. دولت هایی چون حکومت اسلامی ایران، در جهت تروریسم، میلیتاریسم و دست یابی به سلاح های کشتار جمعی، میلیادرها دلار از سرمایه های کشور را در این سال ها به باد داده است که این مبالغ هنگفت می توانست در خدمت رفاه مردم و سازندگی کشور مورد بهره برداری قرار گیرد. بنابراین پرواضح است که اتخاذ استراتراتژی جنگی و با در اختیار داشتن سلاح های کشتار جمعی به نفع انسان و آزدای هایش نیست. از این رو، باید از هر طریق ممکن با جنگ، اشغال نظامی، تروریسم و تولید سلاح به ویژه سلاح های کشتار جمعی به مخالفت برخاست و بر خلع سلاح عمومی در جهان و نابودی سلاح های کشتار جمعی تاکید کرد.
مسلما، برای جلوگیری از هر جنگی، تقسیم عادلانه ثروت در همه جوامع بشری و تبلیغ و ترویج همبستگی طبقاتی کارگران و همه انسان های آزاده و هم چنین نقد و افشای سیاست های فاشیستی و تفرقه انگیز و جنگ طلب دولت ها و گروه های تروریستی و خشونت طلب و غیره یک ضرورت اجتماعی، سیاسی و انسانی برای جلوگیری از فجایع انسانی است.
امروز متاسفانه علاوه بر جنگ های موجود، محیط زیست و زندگی بشر نیز توسط شرکت ها و کارخانه های تولیدکننده سلاح های هسته ای و شیمیایی و حتا نگهداری آن ها به تشویش و نگران عمومی و دایمی شهروندان تبدیل شده است.
در چنین شرایطی، این سئوال اساسی مطرح است که چگونه می توان جلو جنگ و تروریسم دولتی و غیردولتی را گرفت؟ نخست باید استراتژی «دشمن سازی» و استراتژی تولید و گسترش هسته ای را که بازی بسیار خطرناکی است عمیقا مورد نقد و افشاگری قرار داد. شاید جواب دادن به این سئوال سخت باشد اما آن چه که روشن است صلح پایدار و عزم و اراده مردم برای جلوگیری از بروز جنگ، خشونت و تروریسم، تنها با برقراری آزادی، تقسیم عادلانه ثروت و تاکید بر این که همه انسان ها با هر تفاوتی با همدیگر برابرند و هیچ خصومت و دشمنی نیز با همدیگر ندارند، امکان پذیر است. در این راستا، بیش از هر کس نویسندگان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان آزادی خواه و برابری طلب و انسان دوست وطیفه داوطلبانه و آگاهانه ای دارند که با نقد نظریه هایی «دشمن سازی» و تفرقه افکنی بین جوامع مختلف، همواره به دوستی و همبستگی انسانی تاکید کنند تا افکار عمومی قدرت مندی ساخته شود. متاسفانه کم نیستند احزاب و سازمان هایی که به قدرت می رسند صرف برای پیش برد اهداف اقتصادی، سیاسی، دیپلماتیک و نظامی خود، به هر راهی حتا تروریسم و جنگ نیز متوسل می شوند. آن ها نخست جهان را ناامن نشان می دهند و سپس اهداف نظامی گری و سلطه جویی خود را پیش می برند. برای نمونه، در این مورد می توان به موضع گیری ها و سیاست های دولت آمریکا پس از وافعه تروریستی ۱۱ سپتامبر اشاره کرد.
کشتارهای دسته جمعی، سرکوب های سیاسی مداوم، شکنجه و اعدام، ترور و وحشت و جنگ های ویرانگر نشانه هایی خوف انگیز در جهان مدرن امروز ما هستند. بر این اساس، رشد و گسترش آگاهی بشر به مسایل جهانی و به ویژه این که بازندگان همه جنگ ها و ترورها و خشونت های سیاسی مردم عادی، مزدبگیر و آزادی خواه و عدالت جو هستند کم ترین شکی نیست. تنها برندگان خشونت، جنگ و ترور، اقلیتی سرمایه دار به ویژه صاحبان صنایع بزرگ چند ملیتی و شرکت های تولیدکننده سلاح و احزاب و دولت های وابسته به آن ها هستند.
همان طور که «کارل فون کلاوزویتس»، مهم ترین نظریه پرداز جنگ در عصر مدرن، در کتاب «فیلسوفان جنگ و صلح»، از جمله نوشته است: ما از زمان جنگ های ناپلئونی بسیار فاصله گرفته ایم - زمانی که فیلسوفان ناپلئون را «روح سوار بر اسب جهان» تصور می کردند و موسیقی دانان به افتخارش سمفونی می ساختند؛ امروز دیگر جنگ فیلسوفان را مجذوب خود نمی کند، بلکه در دل آنان هراس می اندازد. جلوه های قهرمانی جنگ در موسیقی گذشته جای خود را به ترس و تشویش داده است. موسیقی زمان ما آواز جنگ سر نمی دهد، جنگ را فریاد می زند. فریاد انسان وسیله برگزیده موسیقی می شود تا بتواند وحشت نظام مند از جنگ را به ما القا کند... در حقیقت، خو گرفتن به وحشت از خود وحشت نفرت بارتر است.

bamdadpress@ownit.nu 
 
شنبه هفتم آبان ۱۳۸۹ - سی ام اکتبر ۲۰۱۰