مارکس و کینز

| 0 نظر
mattick-paul.jpg
ترجمه‌ی ناصر زرافشان

یادداشت مترجم
این روزها، به‌مناسبت بحران دامنه‌داری که سرمایه‌ی مالی به‌وجود آورده و شکست الگوی نولیبرالی در تحقق بهشتی که وعده‌ی ایجاد آن را داده بود، باز نگاه بسیاری از غیرمارکسیست‌ها به سوی مارکس برگشته است. بحران اقتصاد جهانی و رنج‌ها و محرومیت‌هایی که به توده‌ی مردم تحمیل می‌کند که قربانیان نهایی آن هستند، تأیید انکارناپذیر تحلیلی است که این اندیشمند بزرگ یک‌صد و پنجاه سال پیش از نظام سرمایه‌داری و سرنوشت تاریخی آن به عمل آورده است. در این میان، برخی هم بازگشت مجدد به کینز و الگوی کینزی را راه رهایی از دشواری‌های کنونی می‌دانند. اینان فراموش می‌کنند که در دوره‌ی طولانی پس از جنگ تا اوایل دهه‌ی هفتاد، نظریه‌های کینز بر اقتصاد سرمایه‌داری حاکمیت بلامعارض داشت و اگر لیبرالیسم نو، جایگزین الگوی کینزی شد، دقیقاً به‌علت شکست الگوی کینز و بحرانی‌شدن اقتصاد سرمایه‌داری از سه / چهار دهه پیش بود، زیرا تجربه و عمل اقتصادی از اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ به بعد به‌خوبی نشان داده بود که راه‌حل‌های کینزی دیگر کارآیی و اثربخشی ندارد و دلیل خداحافظی نظام سرمایه‌داری با کینز و غلبه‌ی الگوی منسوخ نولیبرالی هم همین بود.

سرمایه‌داری، به‌ویژه طی این ۱۵۰ ساله‌ی اخیر، بنا به سرشت خود، بحران از پی بحران به‌وجود آورده و تفکر اقتصادی بورژوایی پس از ریکاردو هم، به‌دلیل ماهیت توجیه‌گر خود، پیوسته به موازات این بحران‌ها «انقلاب» از پی «انقلاب» ساخته و تحویل داده است و هر بار که هر یک از این مکتب‌های «انقلابی» جدید، پس از یک دوره‌ی مجدد غارت و عوام‌فریبی، از نو به بن‌بست رسیده و اوضاع بار دیگر بحرانی شده، «انقلاب» تازه‌ای کرده است. اما چون همه‌ی این تلاش‌ها به قصد توجیه منافع سرمایه و طفره‌رفتن از افشای ریشه‌ی دشواری‌ها، و خودداری از برخورد علمی با تضادهای این نظام صورت گرفته نتوانسته است بشریت را از دور باطلی که نتیجه‌ی ذاتی انباشت رقابتی سرمایه است، بیرون آورد.

ابتدا در سال‌های هفتاد قرن نوزدهم، زمانی که تفکر اقتصادی بورژوایی درصدد انکار نظریه‌ی ارزش ـ کار و ارزش ذاتی کالاها برآمد، انقلاب مارژینالیستی را داشتیم. وقتی پس از چند دهه تجربه و عمل اقتصادی، با بحران ۱۹۲۹ معلوم شد مفروضات و نتیجه‌گیری‌های مارژینالیست‌ها غیرواقعی است و رقابت کامل و تابع‌های تولید و تعادل دینامیک حرف مفت بوده است، آن‌گاه انقلاب ضدمارژینالیستی و «انقلاب» کینز روی داد. چند دهه بعد، وقتی در سال‌های دهه‌ی هفتاد قرن بیستم کم‌کم معلوم شد آن شرایط و بستری هم که راه‌حل‌های کینز بر روی آن عمل می‌کرد موقتی بوده و سیاست‌های کینزی دیگر جواب نمی‌دهد. با «انقلاب» نولیبرالی یا الگوی امریکایی مواجه شدیم.[۱] و امروز که با آخرین بحران اقتصادی این نظام تا این تاریخ روبرو هستیم. و توهمات تولیبرالی هم بی‌اعتبار شده است، لابد باید منتظر «انقلاب» دیگری برای حفظ و ادامه‌ی سلطه‌ی سرمایه باشیم، نه دگرگون ساختن آن.

اما پیش از ورود به بحث‌های تفصیلی و مسایل مشخص اقتصادی باید بگویم مقایسه‌ی کینز با مارکس، مقایسه‌‌ی تمامیت این دو با یکدیگر، مقایسه‌ای درست نیست. کسی که مارکس را آن‌گونه که حق مارکس است بشناسد، او را با کینز مقایسه نمی‌کند ـ کینز فقط اقتصاددانی است در محدوده‌ی چاره‌اندیشی برای نجات سرمایه‌داری از بحران و سقوط. مارکس اندیشمند و انسان بزرگی است که غم و غبطه‌ی «تباهی دهر» را دارد، و چشم‌انداز او نگرانی از سرنوشت و آینده‌ی انسان است؛ و تحلیل سمت حرکت سرمایه‌داری و آینده‌ی آن هم در اندشه‌ی مارکس، یکی از گوشه‌های چشم‌انداز کلی‌تر و فراگیر او است که فقط در همین گوشه، کینز هم با نگرشی متفاوت حضور دارد. بنابراین مقایسه‌ی مارکس با کینز فقط در قسمت نظرات این دو درباره‌ی نظام سرمایه‌داری و چگونگی حرکت و تحول آن است. مارکس، به تکامل جامعه‌ی انسانی و قوانین آن، به از خود بیگانگی انسان و آینده‌ی او، به فلاسفه‌ی گذشته و توهمات بسیاری از آن‌ها، به گذشته‌ و حال و آینده می‌اندیشد و نگران «انسان» است. کینز با چنین دنیای فکری‌ای بیگانه است. او در محدوده‌ی نظام سرمایه‌داری و از آن‌هم محدودتر، در محدوده‌ی سیاست‌های پولی و مالی برای حفظ این نظام اندیشه و زندگی کرده است. کینز از شخصیت‌های درون نظام سرمایه‌داری است، مارکس شخصیتی ورای این یا آن نظام است. تفکر کینز تفکری است محاط در نظام سرمایه‌داری، تفکر مارکس اندیشه‌ای است محیط بر جامعه‌ی انسانی و تاریخ و تکامل آن. بنابراین آن‌چه موردنظر است منحصراً مقایسه‌ی نظرات این دو در زمینه‌ی دینامیسم نظام سرمایه‌داری است. صاحب‌نظران متعددی دیدگاه‌های مارکس و کینز را در این‌باره با هم مقایسه کرده‌اند که یکی از برجسته‌ترین آن‌ها، اقتصاددان فقید، پل ماتیک است[۲] که کتابی زیر عنوان مارکس و کینز ـ حدود کارآیی اقتصاد مختلط ـ دارد. آنچه در ادامه می‌خوانید طرح کلی مقایسه‌ای است که پل ماتیک در این زمینه به عمل آورده است.



 
مارکس و کینز

این قدری مشکل است که نظریه‌های کینز را «انقلاب»ی در تفکر اقتصادی تلقی کنیم. با این حال این اصطلاحی است که هر کس می‌تواند به میل خود آن را به کار برد، و نظریه‌ی کینز را به این معنا دکترینی انقلابی می‌خوانند که «نتایج نظری به بار می‌آورد که یک‌سره با بدنه‌ی تفکر اقتصادی که در زمان نشو و نمای این نتایج نظری وجود و رواج داشته، تفاوت دارد. با این حال از آنجا که آن «بدنه‌ی تفکر اقتصادی» نظریه‌ی تعادل نوکلاسیک بود، بهتر است «انقلاب» کینز علیه آن را، بازگشت نسبی به نظریه‌ی کلاسیک تلقی کنیم و این بازگشت به‌رغم مخالفت خود کینز با نظریه‌ی کلاسیک صورت گرفته است که بر حسب تعریف عجیب و غریبی که او از آن به دست می‌دهد، تمامی بدنه‌ی تفکر اقتصادی را، از ریکاردو تا معاصران خود او، در بر می‌گیرد.

اگرچه کینز خود را اقتصاددانی ضد ریکاردویی می‌دانست، اما منتقدان او البته شاهد بودند و می‌دانند که او سعی می‌کرد «به شیوه‌ و روش ریکاردو و پیروان او» یعنی بر مبنای ارقام کل اقتصادی و با تجزیه و تحلیل این متغیرها و ارقام کل «به حقیقت امور در زمینه‌ی اقتصادی دست یابد». دوستان او نتیجه‌گیری می‌کردند که در نتیجه‌ی کار کینز «بررسی ارقام اقتصادی کل، جای خود را در کانون دانش اقتصادی به دست آورده است و دیگر هیچ‌گاه نمی‌توان دوباره این شیوه‌ی بررسی را به حاشیه‌ راند، یعنی به جایی که اقتصاددانان پیش از کینز آن را در آن‌جا رها کرده بودند. وقتی امریکا کشف شد، دیگر نمی‌توان آن‌را دوباره گم کرد». اما کینز کریستف کلمب نبود زیرا مفهوم متغیرهای کل اقتصادی به دویست سال قبل، به تابلوی اقتصادی کنه، و به ریکاردو و مارکس بر می‌گردد.

آن‌چه به‌طور ضمنی وصف «انقلابی» را به نظریه‌ی کینز وام داد، رد کردن «قانون بازار» سی به‌وسیله‌ی کینز بود. اما مارکس تقریباً هفتادوپنج سال پیش از کینز، خاطرنشان ساخته بود که فقط بسط تسریع‌شده‌ی سرمایه می‌تواند امکان افزایش اشتغال را فراهم سازد. برای مارکس، «شاهزاده‌ی "کسل‌کننده و خنده‌آور،" علم، ژان باتیست سی» ارزش سرنگون‌کردن را نداشت، حتی با وجود این که «ستایشگران اروپایی‌اش او را بعنوان مردی در بوق کردند که گنج تعادل متافیزیکی بین خریدها و فروش‌ها را از زیر خاک بیرون کشیده است» در نظر مارکس، قانون بازار سِی چیزی جز حرف مفت نبود. زیرا مارکس، از فاصله و شکاف رو‌به‌رشدی که بین نیاز توسعه‌ی سرمایه به سود با نیازمندی‌های مولد جامعه ـ که به‌طور عقلانی در نظر گرفته و برآورد شده باشند- یعنی از فاصله‌ای که بین تقاضای اجتماعی در نظام سرمایه‌داری با نیازمندی‌های واقعی جامعه وجود دارد، آگاه بود. او خاطرنشان می‌کرد که انباشت سرمایه به‌طور ضمنی مستلزم وجود ارتش ذخیرهی صنعتی از بیکاران است. اما ارتباطی ناگزیر بین مارکس و کینز وجود دارد. مارکس در خلال نقد خود بر نظریه‌ی کلاسیک، نقد کینز بر نظریه‌ی نو کلاسیک را پیش‌بینی کرده و انتظار آن را داشته و هر دوی آن‌ها معضل نظام سرمایه‌داری را در نرخ رو‌به‌نزول تشکیل سرمایه می‌دیدند. اما در حالی که کینز علت این امر را فقدان انگیزه برای سرمایه‌گذاری می‌دانست، مارکس این معضل را تا ریشه‌ی انتهایی آن، یعنی تا رسیدن به خصلت تولید به‌عنوان تولید سرمایه ردیابی کرد. بنابراین تا حدی تعجب‌آور خواهد بود وقتی ببینیم کینز جایگاه مارکس را «همراه با سیلویوجیسل و ماژور دوگلاس به دنیای زیرزمینی تفکر اقتصادی» تنزل می‌دهد، گرچه او خود ولع دارد تا از این «دنیای زیرزمینی» چیز یاد بگیرد، چنانکه شباهت بسیار نظرات او با اندیشه‌های جیسل این موضوع را به‌خوبی نشان می‌دهد. اما کینز معتقد بود «که آینده از روح جیسل بیش‌تر خواهد آموخت تا از روح مارکس» و می‌گفت به این دلیل این‌طور فکر می‌کند که مارکس برخلاف جیسل نظریه‌های خود را «بر پذیرش فرضیه‌ی کلاسیک رقابت و بر آزادگذاردن رقابت، به‌جای الغای آن» مبتنی ساخته است.

حتی بررسی سطحی کتاب سرمایه هم می‌توانست به کینز نشان دهد که نظریه‌های مارکس که او آن‌ها را «غیرمنطقی، منسوخ، از لحاظ علمی اشتباه‌آمیز و برای دنیای مدرن فاقد جاذبه و کاربرد» می‌دانست، منتهی به نتیجه‌گیری‌هایی شده‌اند که در اغلب موارد شبیه همان نتیجه‌گیری‌هایی است که مضمون «انقلابی» بحث‌های خود او را تشکیل می‌دهند. او مارکس را به‌طور جدی مطالعه نکرد زیرا نظریه‌های مارکس را با نظریه‌های کلاسیک‌ها یکی می‌دانست. در نامه‌ای به جورج برناردشاو شرح می‌دهد که «با خواندن مکاتبات مارکس و انگلس با یکدیگر... تعرض دیگری به کارل مارکس پیر کرده است» با این حال او باز هم نتوانسته بود چیزی جز «بحث و جدل‌کردن‌های از مد افتاده» کشف کند. علاوه بر این او در این نامه به شاو می‌نویسد که خود او «دارد کتابی درباره‌ی نظریه‌ی اقتصادی می‌نویسد که طرز فکر جهان را درباره‌ی مسایل اقتصادی ـ نه فوراً بلکه طی ده سال آینده ـ به‌طور گسترده‌ای دستخوش انقلاب خواهد کرد. تغییر بزرگی به‌وجود خواهد آورد و به‌ویژه مبانی ریکاردویی مارکسیسم را دور خواهد ریخت» کینز فکر می‌کرد با مخالفت با «نظریه‌ی کلاسیک» دارد با مارکسیسم هم مخالفت می‌کند. اما در عالم واقع او به هیچ‌یک از این نظریه‌ها نپرداخت بلکه با نظریه‌ی نوکلاسیک بازار برخورد کرد که در آن زمان دیگر هیچ‌گونه ارتباط جدی با اندیشه‌های ریکاردو نداشت.

کینز جیسل را از آن‌رو به مارکس ترجیح می‌داد که او جانبدار سیاست‌های اقتصادی، به‌ویژه در عرصه‌های پولی و مالی بود که فکر می‌کرد می‌توانند بیماری‌های اقتصادی سرمایه‌داری را بدون تغییر بنیادی ساختار اجتماعی این نظام تعدیل و تسکین بخشد. مارکس گرچه بسیار جامع و عمیق به مسایل پولی پرداخته است، اما تأکید اصلی او بر جنبه‌های فوق پولی اقتصاد است. در دیدگاه او، مسایل پولی را تنها در پرتو روابط سرمایه‌داری تولید می‌توان درک کرد که روابطی هستند «مبتنی بر تمایز و جدایی طبقاتی بین خریداران و فروشندگان نیروی کار. این پول نیست که به حکم سرشت خود این رابطه را ایجاد می‌کند؛ بلکه وجود این رابطه است که امکان استحاله و تبدیل یک عملکرد پولی ساده و صرف را به یک عملکرد سرمایه‌ای فراهم می‌سازد» و در دوره‌ی معاصر ، پول تنها در همین مفهوم اخیر واجد اهمیت است.

به عقیده‌ی مارکس پول نه به‌عنوان مقیاس سنجش ارزش و واسطه‌ی مبادله، بلکه به این دلیل که «شکل مستقل موجودیت ارزش مبادله‌ای» است، اهمیت دارد. در روند گردش سرمایه‌داری، ارزش، در یک زمان شکل پول را به خود می‌گیرد و در یک زمان دیگر شکل سایر کالاها را، ارزش وقتی به شکل پول است خود را حفظ می‌کند و بسط می‌دهد. اقتصاد بازار و انباشت سرمایه دایماً و از هر سو در احاطه‌ی مشکلاتی است که به‌صورت دردسرهای پولی ظاهر می‌شوند. خود روند خرید و فروش با فراهم ساختن دو عملکرد متفاوت برای پول، حاوی و حامل یک عنصر بحران است، زیرا فروشنده پس از فروش مجبور نیست بخرد، بلکه می‌تواند ثروت خود را به شکل پولی نزد خود نگهدارد. اگر مقدار پولی که موجود است به اندازه‌ای نباشد که بتوان آن‌را به‌عنوان سرمایه‌ی اضافی مورد استفاده قرار داد، ممکن است یک دوره‌ی اندوخته‌سازی را ایجاب کند که این نیز می‌تواند یک عنصر بحران‌زا تشکیل دهد. کمیابی نسبی سرمایه و همین‌طور وفور نسبی سرمایه ممکن است منجر به مشکلات اقتصادی گردد که به‌صورت بحران نظام پولی ظاهر شود.

توسعه و تکامل بانکداری و نظام اعتبار تا حدود زیادی نیاز به جمع‌کردن پول به روش اندوخته‌سازی به‌قصد انباشت آن به‌عنوان سرمایه‌ی مولد را برطرف ساخت. تجمیع منابع پولی و به اشتراک گذاردن آن‌ها به توسعه‌ی عملیات صنعتی و تجاری کمک کرد. خصلت هر روز سوداگرانه‌تر تولید سرمایه، جنبه‌های غیرعقلانی رقابت سرمایه‌ای را با ایجاد موارد خودداری از سرمایه‌گذاری و سرمایه‌گذاری زاید، تشدید کرد. البته این فعالیت‌ها به‌معنای رسواکننده‌ی کلمه «سوداگرانه» تلقی نمی‌شدند، آن‌طور که عملکرد گستاخانه‌ی سرمایه‌ی مالی در «ایجاد انتظار» برای توسعه‌ی بیشتر و «ایجاد کردن» شرایط لازم برای تشکیل سرمایه‌ی تسریع شده، سوداگرانه تلقی می‌شوند. با همه‌ی این اوصاف، در نتیجه‌ی حرکت نسبتاً مستقل پول به شکل سرمایه‌ی مالی، دقیقاً یک بحران پولی به‌معنای واقعی کلمه می‌تواند به‌وجود آید. از این‌رو و بنا به آنچه گفته شد، کینز بین «مالیه» و «صنعت» تفکیک و تمایز قائل شد؛ در حالی که از صنعت جانبداری می‌کرد و مالیه را بعنوان کسب و کار بازار پول، سفته‌بازان، فعالیت‌های بورس سهام، و تأمین مالی تولید تعریف می‌کرد. اگرچه او معتقد بود که «سوداگران ممکن است در قالب سرمایه‌گذاری‌های واهی (ایجاد حباب‌ها) آسیبی به جریان مداوم کسب‌وکار تجاری وارد نکنند» اما دریافت «هنگامی که کسب‌وکار تجاری خود به حبابی در گرداب س.داگری تبدیل شود، وضعیت جدی و خطرناک است.»

این تمایز و تفکیک بین «صنعت» و «مالیه»؛ بین سرمایه‌ی «مولد» و سرمایه‌ی «انگل‌صفت»، عمری به درازای خود سرمایه‌داری دارد و موجب پیدایش شبه مبارزه‌ای علیه «بردگی بهره» و سوداگران غیرمسئول شده است. اما این جریان ـ که دقیقاً یک جریان درون سرمایه‌داری است ـ اکنون دیگر تا حدود زیادی به گذشته و تاریخ تعلق دارد؛ زیرا در هم‌آمیختگی صنعت و مالیه چنان پیش رفته و کامل شده است که تمایز و تفکیک «اخلاقی» بین این دو را منتفی ساخته است. اما حتی پیش از این هم نه تنها سرمایه‌داران مالی، بلکه همه‌ی سرمایه‌داران، به تولید «منحصراً به‌عنوان شرّی ناگزیر برای پول درآوردن» نگاه می‌کردند؛ و اگرچه سود در بطن روند تولید حاصل و از آن استخراج می‌شود، همیشه کوشش‌هایی صورت می‌گرفته است که «بدون میانجی‌گری روند تولید، پول درآورند.» به‌ویژه طی دوره‌هایی که سرمایه «بی‌کار» و نرخ سرمایه‌گذاری‌ها پایین است، سرمایه‌داران با توسل به پشت‌هم‌اندازی مالی و فعالیت‌های بازار سهام، تلاش‌های خود را برای پول درآوردن از کیسه‌ی سایر پولداران و دارندگان حقوق مالکانه، افزایش می‌دهند.

سوداگری (اسپکولاسیون) می‌تواند وضعیت‌های بحران‌زا را تشدید کند، زیرا امکان ارزش‌گذاری غیرواقعی سرمایه‌ی زائد به میزان واقعی آن را فراهم می‌سازد و بعداً نمی‌تواند توقعاتی را که در زمینه‌ی سود مورد انتظار از آن به‌وجود می‌آید، برآورده سازد. اما «عواید ‌پولی» سوداگرانه، نشانه و حاکی از «زیان‌های پولی» بسیار در طرف دیگر است. اسپکولاسیون جز در حالتی که به‌عنوان افزار تراکم سرمایه به‌کار رود، همیشه فقط عبارت از توزیع مجدد آن ارزش مبادله‌ای است که در دسترس قرار دارد. تراکم ثروت از لحاظ اقتصادی بی‌معنا است مگر با تجدید سازمانی در ساختار سرمایه همراه باشد که به گسترش بیشتر آن منجر شود.

تقسیم ارزش اضافی (سود) بین سرمایه‌داران «فعال» و «غیرفعال» که کینز این همه آن‌را انجام و بر آن تکیه کرده است، برای مارکس تنها قسمتی از رقابت عمومی بر سر تصاحب بیش‌ترین سهم ممکن ارزش اضافی اجتماعی از سوی همه‌ی سرمایه‌داران و همه‌ی آن کسانی است که از محل فراوره‌ی اضافی‌ گذران و زندگی می‌کنند. او تردیدی نداشت که در شرایط معینی کاهش نرخ‌های بهره بر سرمایه‌گذاری‌ها تأثیر مثبت دارد. زیرا اگر بخشی از سودهای تحقق یافته که نصیب وام‌دهندگان نزول‌خوار می‌شود، خیلی زیاد باشد، کارفرمایان و صاحب‌کاران اقتصادی تمایل کم‌تری به گسترش تولید خواهند داشت. اما هیچ‌گونه تصمیمی را در زمینه‌ی رفتار و اهمیت نرخ بهره نمی‌توان بر این امکان مبتنی ساخت. نرخ‌های بهره‌ی بالا با نرخ‌های بالای سود ناسازگار نیستند. وقتی در عرصه‌ی تولید سود، همه چیز بر وفق مراد باشد، نرخ بهره‌ای نسبتاً بالا هم از تشکیل سرمایه جلوگیری نمی‌کند. اگر رشد قابلیت تولیدی و بهره‌وری از سرعت کافی برخوردار باشد که نیازهای سرمایه‌ی استقراضی و سرمایه‌ی مولد هر دو را برآورده سازد، ممکن است حتی سرعت تشکیل آن‌را هم افزایش بدهد. در واقع نرخ بهره با افت سود و نیز با افزایش سودآوری ممکن است صعود یا نزول کند زیرا در هر یک از این حالت‌ها تقاضا برای پول ممکن است از عرضه بیشتر شود یا بالعکس کمتر گردد.

برای مارکس، بهره، تنها بخشی از سود متوسط است و از این واقعیت نتیجه می‌شود که سرمایه در دو نقش متفاوت ظاهر می‌شود ـ یکی سرمایه‌ی وام‌دادنی در دست وام‌دهندگان و دیگری سرمایه‌ی صنعتی در دست کارفرمایان و صاحب‌کاران اقتصادی. اما، با همه‌ی این احوال، به‌عنوان سرمایه فقط یک‌بار عمل می‌کند و فقط یک‌بار می‌تواند سود تولید کند. اگر رانت را کنار گذاریم، آن‌گاه این سود به دو قسمت تقسیم می‌شود: سود صنعت و بهره. این تقسیم غالباً دل‌خواه است و تأثیری بر مسائل اساسی تولید سرمایه ندارد. نرخ بهره، که به‌طور کلی بوسیله‌ی نرخ سود محدود می‌شود، نمی‌تواند آن اهمیتی را داشته باشد که نظریه‌ی پولی به آن نسبت می‌دهد.

راجع به مسایل مربوط به نرخ بهره، وقتی وضعیت بحران فرارسید، نه نقطه‌نظر کینز، بلکه نقطه‌نظرات مارکس بود که در خود وضعیت بحران مورد تأئید قرار گرفت و صحت آن اثبات شد. یک دهه سقوط نرخ‌های بهره پس از ۱۹۲۹، بر تصمیماتی که در زمینه‌ی سرمایه‌گذاری گرفته می‌شد، هیچ‌گونه تأثیر جدی بجا نگذاشت. این تصور که دست‌کاری در نرخ بهره افزار اصلی کنترل فعالیت‌های کسب‌وکار است، کنار گذاشته شد، و «در دیدگاه آکادمیک به نظر می‌رسد که راجع به اهمیت نرخ بهره در نظریه‌ی سنتی اقتصادی اغراق بسیار زیادی شده بود و معلوم شد که مارکس خیلی اشتباه نمی‌کرد که آن‌را به‌کلی نادیده می‌گرفت.» به‌زودی این موضوع به‌طور کاملاً گسترده‌ای مورد اذعان قرار گرفت که تصمیماتی که راجع به سرمایه‌گذاری گرفته می‌شود، به‌ندرت بر ملاحظات مربوط به نرخ بهره‌ی بازار مبتنی است، و «به نظر می‌رسد در شرایط جدید جریان پس‌اندازها فقط در حد نسبتاً اندکی زیر تأثیر سطح نرخ‌های بهره باشد.»

خود کینز هم سرانجام مجبور شد محدودیت‌های اقتصادی دست‌کاری در نرخ بهره را بپذیرد و چنین نتیجه‌گیری کند که «افت ناگهانی کارایی نهایی سرمایه ممکن است آنقدر کامل باشد که هیچ‌گونه کاهش عملی نرخ بهره برای تحریک سرمایه‌گذاری کفایت نکند». او می‌نویسد «با بازارهایی که به کیفیت کنونی سازمان یافته و تحت تأثیر هستند، ممکن است برآورد بازار از کارایی نهایی سرمایه دستخوش چنان نوسانات خارق‌العاده‌ای شود که نتوان با نوسانات متناسبی در نرخ بهره آن‌ها را به اندازه‌ی کافی جبران کرد.» او از این موضوع نتیجه‌گیری می‌کند که ممکن است برای دولت ضروری باشد که خود مستقیماً سرمایه‌گذاری‌ها را کنترل و هدایت کند. پیش از کینز تنها دو مکتب اقتصادی وجود داشت، یا بهتر است بگوییم تنها اقتصاد بورژوائی و نقد مارکسیستی آن وجود داشت، به‌یقین اقتصاد بورژوایی از مجموعه‌ی گوناگونی از نقطه‌نظرها درباره‌ی مشکلاتی که در درون این سیستم پدید می‌آیند و راه‌ها و وسایل غلبه بر آن مشکلات تشکیل می‌شد. از موضوع لسه فر Laissez Faire که به‌طور کلی مورد قبول عمومی بود انحرافاتی نظری هم وجود داشت. برخی از این انحرافات نظری به نیازهای مشخص و تغییریابنده‌ی گروه‌های سرمایه‌داری ویژه‌ای در درون نظام سرمایه‌داری مربوط می‌شد و برخی دیگر از آن‌ها مسایلی را مورد بحث قرار می‌داد که در نتیجه‌ی اختلافات بین کشورهای سرمایه‌داری در درون اقتصاد جهانی به‌وجود آمده بود، با این حال، همه‌ی آنها نظام موردنظر، یعنی نظام سرمایه‌داری تولید را نظامی درست می‌دانستند؛ آن‌ها تولید سود، مالکیت خصوصی، یا انباشت رقابتی سرمایه را مورد حمله قرار نمی‌دادند، تا زمانی که به نظر می‌رسید روابط بازار نوعی از نظم اقتصادی واقعی را ایجاد می‌کند، نظر لسه فر می‌توانست در برابر چنین منتقدانی ایستادگی و خود را حفظ کند.

اما زیروزبرشدن‌های بزرگ اقتصادی و اجتماعی سرمایه‌داری قرن بیستم، اطمینانی را که نسبت به صحت و اعتبار لسه فر وجود داشت در هم شکست و از میان برد. دیگر نمی‌شد نقد مارکس از جامعه‌ی بورژوایی و اقتصاد آن را نادیده گرفت. اضافه تولید سرمایه با سودآوری رو به نزول آن، فقدان سرمایه‌گذاری، اضافه تولید کالاها و عدم اشتغال رو‌به‌رشد، که همه‌ی آن‌ها را مارکس پیش‌بینی کرده بود، واقعیت انکاناپذیر و علت بدیهی زلزله‌های سیاسی این دوره بود. وانمودکردن این رویدادها به‌عنوان جابه‌جایی‌های موقت که به‌زودی در یک چرخش صعودی تولید سرمایه حل و ناپدید خواهند شد، نیاز فوری و مبرم به مداخلات دولت را برای جلوگیری از عمیق‌ترشدن بحران، و تأمین حدود معینی از ثبات اجتماعی برطرف نمی‌کرد. نظریه‌ی کینز همان چیزی بود که این موقعیت به آن احتیاج داشت. این نظریه به حقانیت پیش‌بینی‌های اقتصادی مارکس اعتراف می‌کرد، بدون آن‌که به حقانیت خود مارکس اعتراف کند؛ و در جنبه‌های اساسی‌اش و به زبان و اصطلاحات بورژوایی، معرف نوعی تکرار ضعیف‌تر نقدی بود که مارکس به‌عمل آورده بود؛ و هدف آن متوقف ساختن جریان انحطاط و زوال سرمایه‌داری و جلوگیری از فروپاشی ممکن آن بود.

پانوشت ها :

[۱]- در سازش تاریخی سرمایه‌ با کار و شگل‌گیری «دولت رفاه» در کشورهای سرمایه‌داری در سال‌های پس از جنگ، عوامل دیگر یعنی مبارزات و مقاومت احزاب و جنبش‌‌های کارگری و مردمی، جو غالب دموکراتیک و ضد امپریالیستی که با شکست فاشیسم و نازیسم غالب بود، و حضور قدرتمند و مؤثر اتحاد شوروی در صحنه‌ی جهانی اثر تعیین‌کننده داشتند. آن‌چه در این‌جا راجع به ماهیت و دامنه‌ی تأثیرات نظرات کینز و سرنوشت تاریخی آن‌ها مطرح می‌شود، به‌معنای نادیده‌گرفتن تأثیر و نقشی نیست که عوامل یادشده در ایجاد «دولت رفاه» داشته‌اند.

[۲]- پل ماتیک (Paul Mattick) متولد ۱۹۰۴ و درگذشته است. در سال ۱۹۱۸ به بخش جوانان اتحادیه‌ی اسپارتاکوس می‌پیوندند و در دهه‌های بعد به امریکا مهاجرت و در آنجا ویراستار نشریات «مارکسیسم زنده)» و «مقالات جدید» بوده است. مارکس و کینز نخستین کتاب اوست که به زبان انگلیسی منتشر شده است.
سایت تحلیلی البرز

کارگران کشاورزی ایران

| 0 نظر
raeesdana.jpg

سه میلیون و ششصد و دوازده هزار نفر از نیروی کار کشور در سال ۱۳۸۵ در بخش کشاورزی اشتغال داشته‌اند که شامل زیربخشهای زراعت، باغداری، پرورش دام‌های بزرگ و کوچک، تولید گلخانهای، پرورش ماکیان، زنبورداری و پرورش کرم ابریشم و فعالیتهای جانبی آنها مانند تولید مستقیم پشم، تخم مرغ و شیر می‌شود. اما فعالیت‌های فرآوری‌های غذایی، نساجی و جز آن در بخش کشاورزی جای نمی‌گیرند و به بخش صنعتی مربوط می‌شوند.
واضح است که فعالیت‌های اصلی کشاورزی در بخش‌های روستایی و بخش‌های غیرساکن صورت می‌گیرد اما دامداری میتواند در محدودههای شهرها نیز قرار داشته باشد. از کل شاغلان بخش کشاورزی ۶۴۲ هزار نفر در شهرها و ۹۳۴/۲ میلیون نفر در روستاها کار می‌کنند و ۳۵ هزار نفر نیز غیرساکن‌اند.
از کل شاغلان بخش کشاورزی ۲۱/۳ میلیون نفر مرد و چیزی بییش از ۴۰۰ هزار نفر زن‌اند. به برآورد من، آمار شاغلان واقعی زن در این بخش بیشتر از مقدار گزارش شده در سرشماری نفوس و مسکن است زیرا در مناطق روستایی زنان کارهای زیادی برای معیشت و اقتصاد خانواده انجام می‌دهند؛ اما در آمارگیری خانه‌دار تلقی می‌شوند یا خود را خانه‌دار می‌خوانند و حتی در آمارگیری در رده‌ی کارکنان فامیلی بدون مزد هم جای نمی‌گیرد.
در سال ۱۳۸۲ در کل کشور در حدود ۸۲۲/۲ میلیون بهره‌برداری کشاورزی زراعی شناسایی شده بود. این بهره‌برداری‌ها بیشترین مقدار نیروی کار این عرصه، یعنی چیزی در حدود ۶۰ درصد آن را، شامل می‌شد. فعالیت‌های باغ داری و دام داری به ترتیب در پی آن می‌آیند.
نکته‌ی مهم این است که در بخش کشاورزی فعالیت‌های متنوعی توسط نیروی کار انجام می‌شود. مثلا شمار زیادی از دهقانان هم زارعند، هم دام‌دار هم باغ‌دار و هم احتمالا به فعالیت‌های دیگری هم اشتغال دارند. بنابراین تفکیک نیروی کار این بخش به زیر بخش‌های دقیق چندان کار آسانی نیست.
اما به گونه‌ی دیگری می‌توان این نیرو را طبقه بندی و از حیث اقتصاد سیاسی تحلیل کرد:
از شمار ۶۱۲/۳ میلیون نفر، فقط در حدود ۵۷ هزار نفر در طبقه‌بندی بخش عمومی قرار دارند که بخش بسیار کمی از آنان می‌توانند کارگر باشند. اما از کل نیروی کار کشاورزی، شمار ۲۱۸ هزار نفر کارفرما و ۳۵۳/۲ هزار نفر کارکنان مستقل‌اند که به ترتیب ۷۱۵۰۰ نفر و یا ۳۸۳ هزار نفر از آنان در مناطق شهری ثبت شده‌اند، بنابراین شامل دارندگان دامداری‌ها و مرغداری‌ها و باغداران و مالکان زراعی می‌شوند که گرچه محل عمده‌ی فعالیتشان در روستاها و بیرون از شهر است اما خود و خانواده شان، شهرنشین‌اند. از باقی‌مانده نیروی کار مورد بحث، ۹۳۴/۲ میلیون نفر در روستاها زندگی می‌کنند که شمار کارفرمایان و کارکنان مستقل در آنها به ترتیب ۱۴۶ هزار و ۹۵۱/۱ میلیون نفرند. این آخرین رقم را باید درواقع شامل آن چیزی بدانیم که دهقان نام دارند گرچه در میان آنان دامداران و مرغداران و باغداران نیز قرار دارند. شاید برای میانه سال ۱۳۸۵  با دقتی قابل قبول، اما نه بسیار بالا، بتوان از وجود ۶/۱ تا ۸/۱ میلیون دهقان و در حدود ۴۰۰ هزار مزرعه دار و دام دار و باغ دار و مرغ دار در روستاها خبر داد.
اما از کل کارکنان، یعنی ۶۱۲/۳ میلیون نفر، شمار ۴۵۴ هزار مزد و حقوق‌بگیر خصوصی (۳۳۷ هزار نفر در روستاها) و ۴۴۵ هزار نفر کارکن فامیلی بدون مزد (۴۰۲ هزار نفر در روستاها بوده‌اند. به تعبیری شاید بتوان گفت از حدود ۱۲۰ هزار نفر مزد و حقوق بگیر بخش خصوصی ساکن شهرها که به فعالیت کشاورزی مشغولند،)
در حدود ۱۰۰ هزار نفر کارگران و مرغ داری‌ها، باغداری‌ها و مزارع اطراف شهرند یا کارگران فصلی‌اند. شمار ۳۳۷ هزار نفر نیز کارگر (عمدتا کارگر ساده) بخش کشاورزی‌اند که حدود ۸۰درصد آنها در زراعت و مابقی در باغ داری و دام‌داری و مرغ‌داری و سایر فعالیت‌ها کار می‌کنند. پس شمار کارگران بخش خصوصی کشاورزی به حدود ۴۴۰ هزار نفر می‌رسد. این کارگران در میان حدود ۶۰ هزار روستا و روی هم ۱۰۰ هزار مکان کشاورزی، شامل بیش از ۵/۱۰ میلیون انواع بهره‌برداری دامی و زراعی و باغی پراکنده‌اند. این پراکندگی به میزان کمتر در میان کارگران کشاورزی شهرنشین نیز وجود دارد. این نیروی کار شامل افغانی‌ها هم می‌شود.این کارگران عمدتا ساده و ناماهرند.
بخش اعظم ۴۴۵ هزار نفر کارکنان فامیلی بدون مزد، به کارهای کمکی ساده و البته فعالیت‌های جانبی در مزارع و باغ‌ها و دامداری‌ها مشغول‌اند. فعالیت‌های آنان در این بررسی شامل بافندگی‌ها و کارهای تولید و صنایع دستی نمی‌شود. گرچه آنان به این کارها هم، اشتغال دارند.
در شهرها ۹۰درصد و در روستاها ۸۵درصد از آنچه کارگران بخش خصوصی کشاورزی می‌نامیم، مرد و مابقی زن بوده‌اند. فقط ۵۷ هزار از ۶۱۲/۳ میلیون نفر مورد بحث، در بخش دولتی کار می‌کنند که نیمی از آنان نیز در شهرها زندگی می‌کنند.
به این ترتیب تا اینجا متوجه شدیم که ترکیب انسانی نیروی کار در بخش کشاورزی به شرح زیر است:

f1.JPG

و اما با نگاهی دیگر می‌بینیم که از کل ۳۶۱۲۰۰۰ نفر کارکنان بخش کشاورزی فقط ۲۵۵۳۰ نفر در رده‌ی مقامات عالی و مدیران، متخصصان و حتی تکنسین‌ها و دستیاران بوده‌اند. ۸۲۵۳ نفر نیز در رده‌ی کارکنان خدماتی و فروشندگان شناسایی شده‌اند. در عوض چیزی بیش از ۳۱۱۸۰۰۰ نفر در این بخش از کارکنان ماهر و ۶۳۹۲۴ نیز از صنعتگران، متصدیان ماشین آلات و رانندگان وسایل نقلیه (در جمع شامل کسانی که بر روی تراکتور، کمباین، تیلر، گریدر، موتور چاه عمیق و سایر دستگاه‌ها) بوده‌اند.
شمار کارگران ساده بیش از ۳۸۴۰۰۰ نفر (در حدود ۲۹۹ هزار نفر در روستاها) گزارش شده‌اند. واضح است که این عده در دل آن رقم ۴۵۴۰۰۰ نفر مزد و حقوق بگیران قرار دارند. به این ترتیب می‌توانیم نتیجه بگیریم که:
f2.JPG
چنان که در برآورد و بررسی آماری بالا دیدیم بخش عمده‌ی نیروی کار کشاورزان در ایران بیش از ۸۱درصد، در مناطق روستایی ساکن‌اند. اما بخش اصلی از آن ۱۹ درصد باقی ماند، ساکن در مناطق شهری در شهرهای میانی و کوچک و نیمه روستایی، یعنی نزدیک به محل فعالیت کشاورزی خود سکونت داشته‌اند. ساختار اصلی تولید کشاورزی ایران اساسا ساختاری روستایی ـ دهقانی است. در کنار آن البته مزرعه‌داری کوچک نیز وجود دارد. کشاورزی صنعتی بسیار بزرگ با ماشین آلات سنگین بخش محدودی از کل تولید را برعهده دارد.
بنا به تعریف، هر بهره برداری کشاورزی عبارتست از یک واحد تولید کشاورزی تحت مدیریت واحد که توسط رئیس یا اعضای خانوار یا شرکت رسمی یا موسسه‌ی حقوقی اعمال می‌شود. آخرین سرشماری کشاورزی مربوط به بهره برداری‌ها در سال ۱۳۸۲ و مربوط به سرشماری نفوس و مسکن مربوط به سالا ۱۳۸۵ است. اگر یک مدیریت در چند نقطه‌ی جغرافیایی فعالیت داشته باشد هریک از آنها یک بهره برداری نامیده می‌شود.
گفتیم که کل بهره برداری‌ها در آخرین سرشماری (۱۳۸۲) بیش از ۳۳/۴ میلیون بوده است. برخی بهره‌برداری‌ها مشترکند مثلا هم زراعت هم دامداری‌اند. بنابراین در جمع یک بهره برداری، اما در تفکیک دو یا چند بهره برداری به حساب می‌آیند. با توجه به این نکته شمار بهره‌برداری‌های زارعتی چنان که گفتیم، ۸۲/۲ میلیون نفر شمار بهره برداری‌ها باغداری ۲۸/۲ میلیون، پرورش ماکیان ۱۹/۲ میلیون، و دام بزرگ ۲۹/۱ میلیون و دام کوچک ۵۶/۱ میلیون گزارش شده است (بهره برداری گلخانه‌ای، زنبورعسل، کرم ابریشم نیز وجود دارند) بهره‌برداری شیلاتی و مراتع و جنگلداری به حساب نیامده‌اند.
در مقایسه‌ی استانی می‌بینیم که بیشترین بهره‌برداری‌های زراعی در خراسان رضوی گیلان و مازندران (هریک بین ۲۳۰ تا ۲۸۰ هزار) و کم ترین بهره‌برداری‌ها در قم، سمنان و بوشهر قرار دارند ( بین ۷ تا ۲۲ هزار) بنابراین شمار بهره‌برداری‌های کشاورزی بستگی به وجود اراضی کشاروزی و نسبت جمعیت به زمین دارد.
بهره‌برداری‌های باغی در استان‌ها نیز توزیعی کمابیش مانند بهره‌برداری‌های زراعی دارد. اما از حیث پرورش دام استان‌های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی و خراسان رضوی به دلیل شرایط طبیعی بهره‌برداری‌های بیشتری را در خود جای داده‌اند جالب آن که در روستاهای فقیر سیستان و بلوچستان، هرمزگان و کردستان به دلیل فقر، شمار زیادی بهره‌برداری‌های کوچک و کم بازده دامی وجود دارد.
اگر کل مساحت زراعی، باغ، آیش و قلمستان را در نظر بگیریم شمار ۳۴۸۱۰۰۰ بهره‌برداری در سال ۱۳۸۱ وجود داشته است. از این مقدار بیش از ۲/۱میلیون آن بهره‌برداری کمتر از ۱ هکتار (شامل بیش از ۹۰۰ هزار بهره برداری کمتر از ۵۰۰۰ متر مربع) بوده‌اند. بهره‌برداری‌های بالاتر از ۵۰ هکتار در حدود ۳۳۷۵۰ بهره برداری بوده است. بهره‌برداری متوسط (در حدود ۵/۷ هکتار) نیز فقط ۴۸۰ هزار از شمار ۳۴۸۱۰۰۰ بوده است.
در بهره‌برداری‌های غیردامی شامل ۸۳/۲ میلیون آبی و ۵۲/۱ میلیون دیمی است. تولید اصلی این بهره‌برداری‌ها شامل گندم، جو، برنج، انواع میوه و سیفی و سبزی است. اگر گندم را معیار بررسی بگیریم در کل محصول ۹۴/۶ میلیون هکتار زیر کشت در سال ۱۳۸۱ چیزی نزدیک به ۶۸/۱۱ میلیون تن بوده است که بازده متوسط آن ۶۸/۱ تن را، به دست می‌دهد که شاید تا سال زراعی ۱۳۸۹-۱۳۸۸ به حدود ۸۵/۱ تن رسیده باشد. این رقم با آن چه کشاورزی بهره‌ور نام دارد، یعنی ۴ تن در هکتار، بسیار فاصله دارد و نصف آن است. به این ترتیب در کشاورزی تنها بخشی از زارعان صاحب زمین و سرمایه می‌توانند بهره‌وری بالا داشته و از نیروی کار کشاورزی مزدی به طور گسترده‌ای استفاده کنند. رقم دهقانان نسبتا مرفه در میان خانوارهای دهقانی به حدود ۳۰-۲۵ درصد و در کل ساکنان روستاها به کمتر از ۲۰ درصد می‌رسد.
 احداث سه ماهه راه‌ها، پل‌ها و توسعه خدمات روستایی که البته با هزینه‌های مستقیم و نامستقیم بسیار بالا (در مواردی به ۴ برابر برآورد اولیه و به طور متوسط به ۵/۲ برابر آنچه مورد قبول  کارشناسی بوده است)ساخته شده‌اند، نتوانسته‌اند بهره وری خاک را به طور کلی از حیث فنی بالا ببرند. بهره وری نیروی انسانی، به تبع مهاجرت تحصیل کرده‌ها از روستا و نبود تأمین شغلی و درآمدی، همچنان پایین است، گرچه سیر صعودی کندی هم داشته است.
استان‌های فارس، خراسان رضوی و خوزستان و گلستان و پس از آن سه استان اردبیل و آذربایجان شرقی و غربی و کردستان، بیشترین محصول گندم را عرضه می‌کنند. اما در تمام آنها به استثنای گلستان بازده متوسط زمین زیر ۲ تن در هکتار است. استان‌های گلستان و قزوین استنثاء هستند.
کل بهره برداری زراعتی زیر کشت و آیش در سال ۱۳۸۲ برابر بود با:
f3.JPG
اما از این رقم شمار بهره‌برداری‌های استفاده‌کننده از تراکتور ۲۴۲۰۰۰۰ (یعنی در حدود ۹۲ درصد)بود. با این وصف فقط ۲۹۳۰۰۰ بهره‌برداری (یعنی ۱۲ درصد) دارای تراکتور بودند و مابقی از تراکتورهای اجاره‌ای و پیمانی استفاده می‌کردند. بهره‌برداری‌های دارای تراکتور همان بهره‌برداری‌های بزرگ یا نسبتا بزرگ به شمار می‌آیند. برآورد این است که در سال ۱۳۸۹ در حدود ۳۵۰ هزار تراکتور کمتر از ۱۵ سال عمر و نزدیک به ۱۰۰ هزار تراکتور بیش از ۱۵ سال عمر در کشاورزی کشور کاری کرده‌اند و این می‌شود ۷/۸ هکتار زمین به ازای هر تراکتور. توزیع ناعادلانه تراکتورها که متناسب با توزیع ناعادلانه مالکیت زمین‌های کشاورزی است، فرسودگی و بالا بودن عمر متوسط و پیدا شدن نوعی خرده بورژوازی تراکتور (و آب، که این البته با فساد و ویژه‌خواری نیز همراه است) چهره‌ی ناتوان مکانیزاسیون کشاورزی را نشان می‌دهد. این عامل در کنار کوچک بودن و خرد شدن زمین‌ها، بهره‌وری پایین نیروی انسانی و بالا رفتن نسبی سن تولید کنندگان چهره‌ی فنی ویژه‌ای را ترسیم می‌کند که ناکارآمدی عمدی کشاورزان نام دارد. آمار مربوط به تراکتور در این جا البته شاخص است. برای ماشین‌آلات سنگین و عاملی مثل کمباین، نهرکن، دروگر، ردیف‌کن و بسته‌بند نامتعادل تر و برای تیلر، خرمن کوب و دیسک متعادل‌تر است.
مشخصات عمومی کارگران کشاورزی را می‌توان به صورت زیر خلاصه کرد:
کارگران شناسایی شده در شهرها در هر ۵ رده‌ی ناماهر، نیمه ماهر ، ماهر، کارکنان ماشین‌آلات ، دهقانان و خویش‌فرمایان) از درآمد و حقوق و مزایای بالاتری نسبت به هم‌رده‌های خود در روستاها برخوردارند. وضع بیمه‌ی اجتماعی آنان مناسب‌تر از کارکنان روستایی است به ویژه کارکنان و کارگران ماشین آلات موقعیتی مناسب‌تر و بالاتری از متوسط کارگران شهری دارند.
بیش از نیمی از کارگران شناسایی شده در روستاها، افغانی و مابقی ایرانی‌اند: این کارگران به ویژه افغانی‌ها، از فقیرترین ساکنان روستاها هستند. اکثر آنها دارای قرارداد موقت یا فصلی‌اند. در حال حاضر چیزی در حدود روزانه ۱۸ تا ۲۵ هزار تومان و به طور متوسط ۲۰ هزار تومان به آنان پرداخت می‌شود. روزهای کاری ایشان به طور متوسط ۲۰۰ روز است و بنابراین دریافتی متوسط روزانه ایشان نه ۲۰ هزار تومان که فقط  حدود ۱۱ هزار تومان است و معمولا عیدی و پاداشی نیز به ایشان تعلق نمی‌گیرد. بنابراین دریافتی ماهانه‌ی ایشان کمتر از حداقل دستمزد تعیین شده یعنی ۳۵۳۵۰۰ تومان است.
f8.JPG
وضع بیمه و سایر امتیازهای محدود شغلی برای آنان محدودتر است. آنها صاحب خانه، مغازه، زمین، باغ و دام نیستند (شاید چند تایی دام کوچک و مرغ ، احیانا یک یا دو دام بزرگ داشته باشند، آن هم برای کارگران بالاتر از ۴۰ سال سن. کمبود درآمد این کارگران با کارهای فصلی و ساختمانی و متفرقه در این روستا - آن روستا و این شهر و آن شهر جبران می‌شود) شمار متوسط اعضای خانوار این کارگران ۳/۳ است، زیرا شمار زیادی از آنان جوان‌اند. سالمندها را برای این فعالیت استخدام نمی‌کنند. امید شمار زیادی از آنان خروج از روستا و مهاجرت به شهر به امید یافتن شغل است.
کارگران نیمه ماهر و ماهر و کارکنان بر روی ماشین آلات کشاورزی و چاه‌های عمیق و نیمه عمیق طبعاً وضع مساعدتری دارند. دستمزد آنان از کارگران هم در شهرها کمتر است و به حدود ۶۵ درصد آن می‌رسد که آن نیز به بالا بودن هزینه‌های زندگی شهری مربوط می‌شود. کارکنان ماهر و متخصص که در دام پزشکی و مراقبت‌های دامی و برای کشاورزی و فعالیت‌های تخصصی مشابه و مهندسی ماشین آلات کار می‌کنند، شمارشان در روستاها بسیار محدود است. آن‌ها معمولا کارکنان گردشی‌اند و حق الزحمه‌شان بالاتر از هم رده‌های شهری است.
کارگران نیمه‌ماهر و ماهر معمولا در مرغ‌داری‌ها و دام‌داری‌های نیمه صنعتی و صنعتی یا در مزارع کشاورزی بزرگ و گلخانه‌ای کار می‌کنند. شرایط شغلی ایشان دشوارتر و نابهداشتی‌تر از هم رده‌های شهر و دستمزد و دریافتی‌شان معمولا کمتر است؛ زیرا آنان بیشتر ساکن در روستا هستند و با دستمزدهای رقابتی آنجا کار می‌کنند.
به طور کلی سطح سواد و آگاهی‌های فردی کارگران کشاورزی بسیار پایین و چیزی هم ردیف کارگران ساختمانی است. دسترسی آنها به اطلاعات  و آگاهی‌های اجتماعی محدود به رسانه‌های دولتی است. فرزندان آنان خیلی کمتر از سایر خانواده‌ها به رده‌های تحصیلی بالاتر دست می‌یابند و معمولا کارگرزاده‌هایی‌ هستند که کارگر باقی می‌مانند و اگر شانس بیاورند به کارگران نیمه ماهر شهری تبدیل می‌شوند. وضع خانوادگی از حیث رفاه، بهداشت برخورداری فرهنگی، سفر، فراغت و آموزش کاملا اسف‌بار است. آسیب پذیری جوانان در این خانواده‌ها به طور نسبی بالا است. ازدواج آنان و فرزندانشان، به ویژه افغانی‌ها، بسیار دشوار و نیازمند برقراری روابط اجتماعی خاص و پیچیده است.
آگاهی طبقاتی، مگر در مورد کارکنان بر روی ماشین‌آلات در واحدهای بزرگ و در همسایگی شهرها، آن هم به استثنا، بسیار پایین است. آنها چیزی به نام تشکل و ضرورت آن را نمی‌شناسند. پراکندگی بسیار زیاد در سرزمین پهناور یک مانع اساسی برای تشکل است. ضمن آن که ناهمگونی شغلی برای آنان که بر روی زمین، در کنار دام‌ها و بر روی ماشین‌آلات و واحدهای  خدماتی کار می‌کنند بر این مانع می‌افزاید.
به نظر می‌رسد شمار کارگران کشاورزی در روستاها (دستمزدبگیرانی که کار اغلبشان در فعالیت‌های کشاورزی در روستاهاست و صاحب زمین هم نیستند) برآورد شده است. رقم ۳۰۰ هزار نفر به ظاهر رقمی کمتر از واقعیت است. اما در توضیح بگویم که:
یکم: کمبود نیروی کار تا حد زیادی توسط کارکنان فامیلی بدون مزد جبران می‌شود، که کارگران مزدبگیرنیستند.
دوم: بخشی از مالکان زمین‌های خرد و بیشتر دهقانان نیروی کار خود را مستقیما در جریان تولید به کار می‌برند.
سوم: آنچه به عنوان کارگران ساده شهری مطرح می‌شود در واقع ساکنان شهرهای کوچک و نزدیک به فعالیت‌های کشاورزی‌اند.
چهارم: به این ارقام باید کارگران نیمه‌ماهر و کارگران ماشین آلات را نیز افزود که درواقع از حیث تخصصی نیمه ماهرند یا از نیمه ماهر هم پایین ترند.
و اما در مورد کارکنان فامیلی بدون مزد که شمارشان به ۴۴۵۰۰۰ نفر می‌رسد باید تحلیل ویژه ای را که دربردارنده حقوق اجتماعی زنان باشد باز کنیم. درست است که بخش قابل توجهی از اینان همسران دهقانان، و شریک تولید و زندگی ایشان‌اند اما کارشان هم ویژگی دارد و هم اثربخش است و باید در محاسبات مربوط به تولید، بخشی از ارزش افزوده به حساب آنان گذاشته شود. در غیاب ایشان تولید کشاورزی مجبور بود چیزی در حدود دو سوم این نیرو، یعنی در حدود ۲۷۰ هزار نفر را در روستاها و ۲۲ هزار نفر را در شهرها به استخدام درآورد. گرفتاری نیروی کار فامیلی بدون مزد، بجز فقر غالب در میان اکثریت ایشان، تبعیض جنسیتی و سنی (به زیان زنان، کودکان و نوجوانان) است.
آشنا کردن این بخش از نیروی کار به حقوق اجتماعی و ضرورت‌های اقتصادی زندگی‌شان و آگاه کردن آنان به مسایل عمده‌ی جامعه‌ی محلی و مسایل جهانی کار دشواری است. این کار از روشنفکران روستاها و شهرهای کوچک به ویژه از معلمان، محصلان سنین بالا، پرستاران، پزشکان، کارکنان خدماتی و لایه‌های آگاه‌تر کارگران صنعتی برمی آید. برای این کار تعارض با حوزه‌های فکری و دینی و باورمندی‌های معین می‌تواند نتایج وخیم داشته باشد. مثلا فمنیست شهرنشین ایران با دستمایه‌های کاملا ویژه خود، چه ‌می‌تواند برای زنان کارگر، همسران کارگران کشاورزی یا زنان کارکن فامیلی بدون مزد تبلیغ کنند؟ آنها اولین اثرشان ایجاد بدنیتی در این زنان نسبت به اساس خانواده، اخلاق و باورهای دینی است.
نیروهای آگاهی‌بخش باید خود در سطح بالایی از آگاهی باشند و نسبت به چند موضوع معین، اما اساسی، عام و چند موضوع محیطی و مربوط به جوامع محلی مشابه و همسایه آن، در این تنوع جغرافیایی و شغلی گسترده حرف و راه حل‌های شدنی داشته باشند ، نه راه حل های رادیکال گریزاننده و نه راه‌حل‌های سطحی، آبکی و بی ثمر.
آنها چه کسانی‌اند و از کجا برنامه خود را بدست می‌آورند و با منطق و روح درونی آن آشنا می‌شوند؟ این نقطه  شروع بحث‌های بعدی است.
فریبرز رئیس دانا
                                  آبان ۱۳۸۸
پیوست: برخی آمارها
• برآورد جمعیت ایران در سال ۱۳۸۹: ۷۵ میلیون نفر، ۵۱ درصد مرد و ۴۹ درصد زن
• نرخ رشد جمعیت از ۱۳۸۵ تا ۱۳۸۹ در حدود ۵۸/۱ درصد
• جمعیت زیر ۱۴ سال ۲۵ درصد، جمعیت بالای ۷۰ سال ۳ درصد
• جمعیت ساکن در نقاط شهری ۷۰ درصد، جمعیت ساکن در نقاط روستایی و غیرساکن ۳۰ درصد
• میانگین افراد خانوار در نقاط شهری ۸۹/۳، در نقاط روستایی ۳۶/۴
• مهاجران وارد شده به کشور در ۱۰ سال گذشته ۲/۱۷ درصد (عمدتا در جستجوی کار به پیروی از خانوار) 
• از جمعیت شهرها ۳۷ درصد متولد جای دیگر بوده‌اند، از جمعیت روستاها ۲۱ درصد متولد جای دیگر بوده‌اند. ۳/۲ درصد از ساکنان ایران تابعیت خارجی دارند.
• جمعیت ۱۰ سال و بیشتر کشور ۸۴ درصد از کل جمعیت است.
• جمعیت فعال یعنی جمعیت ۱۰ سال و بیشتر که یا شاغل یا در جستجوی کار بوده‌اند و شامل زنان خانه دار و محصلان نمی شود) معادل ۴/۲۵ میلیون نفر، شامل:
۶۵/۴ بیکار (که شامل در حدود ۷۵/۰ میلیون نفر زنان بیکار است که به عنوان خانه دار شمارش شده‌اند و شامل در حدود ۵/۰ نفر جوانان بیکار که محصل شمارش شده‌اند)
۷۵/۲۰ شاغل (شامل سربازان که درواقع نباید شاغل به حساب بیایند)
• نرخ بیکاری : 
f9.JPG
• نرخ بیکاری زنان (برآورد بدون محاسبه‌ی زنان خانه داری که اساسا خانه دار بوده‌اند) ۲۷-۲۴%
• نرخ بیکاری جوانان (برآورد بدون محاسبه محصلان واقعی) در حدود ۲۲%
• نرخ بیکاری فارغ التحصیلان دانشگاهی در حدود ۲۱%
f4.JPGf5.JPGf6.JPGf7.JPGفریبرز رئیس دانا - ۱۳۸۵












رمز و راز سرمایه و بحران کنونی

| 0 نظر
harvey.jpg
ترجمه: پرویز صداقت


اشاره‌
دیوید هاروی، یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان امروز در عرصه‌ی متنوعی از علوم اجتماعی است. تاکنون چند اثر از دیوید هاروی به فارسی ترجمه شده و برای خواننده‌ی فارسی‌زبان کم‌وبیش نام شناخته‌شده‌ای است. کتاب اخیر هاروی با عنوان «رازومرز سرمایه» تیینی است از بحران کنونی اقتصاد جهانی که هاروی بر مبناینظریه‌ی گردش سرمایه آن را تشریح می‌کند.(۱) این کتاب علاوه بر آن که برنده‌ی جایزه برترین کتاب سال ۲۰۱۰ دویچر شده است،(۲) مورد تحسین منتقدان نیز قرار گرفته، چنان که در شماره‌ی سپتامبر نشریه‌ی صندوق بین‌المللی پول یکی از اقتصاددانان ارشد صندوق، یعنی نهادی که مورد تندترین حملات هاروی طی سه دهه‌ی اخیر بوده است، اذعان می‌کند که اثر دیوید هاروی درباره‌ی بحران مالی کنونی جهان یکی از تاثیرگذارترین تبیین‌ها در این زمینه است.(۳)
هاروی در مقدمه‌ی اثر جدیدش می‌نویسد این کتاب درباره‌ی جریان سرمایه است. سرمایه، خونی است که در کالبد تمامی جوامعی که سرمایه‌داری می‌خوانیم جریان دارد؛ گاهی مثل یک قطره و گاه همچون سیلاب. و وقتی گردش سرمایه مختل می‌شود، مانند گردش خون در بدن انسان، کارکرد کالبد آدمی و نیز کالبد جامعه‌ی سرمایه‌داری را مختل می‌سازد.(۴)
هاروی در سخنرانی‌ای که شانزدهم اوت گذشته (۲۵ مردادماه) در انجمن جامعه‌شناسی آتلانتا ارائه کرد نظریه‌اش درباره‌ی بحران را به‌اختصار ارائه کرده است. متن حاضر، ترجمه‌ی بخش نخست سخنرانی هاروی است.(۵)


در مورد بحران سرمایه که در سال ۲۰۰۷ آغاز شد تبیین‌های بسیاری هست. اما آن‌چه از قلم افتاده درک «ریسک‌های سیستمی» است. وقتی به این مسئله توجه کردم که علیاحضرت ملکه‌ی انگلستان که از مدرسه‌ی علوم اقتصادی لندی بازدید می‌کرد از اقتصاددانان معتبر آن‌جا پرسید که چه‌طور متوجه وقوع بحران نشده بودند. اقتصاددانان که در برابر پرسش یک ملکه‌ی فئودال قرار داشتند نه یک آدم عادی، دریافتند که ناگزیرند پاسخ بدهند. بعد از شش ماه تامل، انجمن گفت‌وگوی اقتصادی آکادمی بریتانیا نتایج خود را اعلام کرد. جانِ کلام این بود که بسیاری از اقتصاددانان هوشمند که بامرارت خود را وقف این کار کرده بودند، سخت درگیر فرایندهای خُرد بودند. اما همه به نحوی «ریسک سیستمی» را فراموش کرده بودند. یک سال بعد، اقتصاددان ارشد پیشین صندوق بین‌المللی پول گفت «ما از این که ریسک سیستمی چیست و چه عواملی مربوط به آن است آگاهی اندکی داشتیم. پس این استدلال که در این مقطع این علمی کاملاً توسعه‌یافته است تصویری اغراق‌آمیز از واقعیت می‌دهد.» صندوق بین‌المللی پول در مقاله‌ای رسمی مطالعه‌ی ریسک سیستمی را «در مرحله‌ی آغازین» دانست.(۶) در نظریه‌ی مارکسی (در تقابل با نظریه‌ی کوته‌بینانه‌ی نوکلاسیک یا نظریه‌ی مالی)، ریسک سیستمی ترجمان تناقض‌های بنیادی انباشت سرمایه است. صندوق بین‌المللی پول می‌توانست با مطالعه‌ی این تناقض‌ها از خود در برابر بسیاری از مشکلات حفاظت کند. پس در این حالت چه‌گونه می‌توانیم نظریه‌پردازی مارکس از عملکرد تناقض‌های درونی سرمایه‌داری را طرح کنیم تا بتوانیم ریشه‌های معضلات معاصر را دریابیم؟
این وظیفه‌ای است که در نگارش رازورمز سرمایه: و بحران‌های سرمایه‌داری برای خودم قرار داد. اما در نگارش این کتاب دریافتم که روایت‌های رسمی از نظریه‌ی مارکسی شکل‌گیری بحران ناکافی است و لازم است به بحث‌های مربوط به شکل‌گیری بحران که در کتاب سرمایه و حتی از آن مهم‌تر در گروندریسه طرح شده است نگاه تازه‌ای بیندازیم. در کتاب اخیر مارکس می‌گوید که گردش و انباشت سرمایه قادر به تاب آوردن محدودیت‌ها نیست. وقتی با محدودیت‌هایی مواجه می‌شود  به‌سختی آن‌ها را به موانعی بدل می‌کند که بتواند بر آن‌ها غلبه  یا از آن‌ها عبور کند. این نکته توجه ما را به نقاطی در گردش سرمایه معطوف می‌کند که محدودیت‌های بالقوه، انسدادها و موانع می‌تواند برخیزد، زیرا این نقاط می‌تواند انواع و اقسام بحران‌ها را پدید آورد.
مارکس پامی‌فشارد که سرمایه چیزی نیست، مگر فرایند گردش. سرمایه اساساً درباره‌ی به گردش گذاردن پول برای ساختن پول بیش‌تر است. راه‌های مختلفی برای انجام این کار وجود دارد. سرمایه‌گذاران مالی پول را در عوض دریافت بهره قرض می‌دهند، بازرگانان ارزان می‌خرند تا گران بفروشند و رانت‌بگیران زمین و منابع و حق ثبت اختراعات و مانند آن را می‌خرند تا رانت بگیرند. حتی دولت سرمایه‌دار در جست‌وجوی پایه‌ی مالیاتی بهتری است که درآمدهای بیش‌تری حاصل می‌کند که می‌تواند در زیرساختارها سرمایه‌گذاری کند. اما شکل اولیه‌ی گردش سرمایه در نظر مارکس به سرمایه‌ی تولیدی مربوط می‌شود. این سرمایه با پولی آغاز می‌شود که صرف خرید نیروی کار و وسایل تولید می‌شود و آن‌گاه ها آن‌ها را در فرایند کار، تحت یک شکل فن‌آورانه ‌و سازمانی خاص، کنار یکدیگر می‌نهند که حاصل آن کالایی است که در بازار به منظور کسب پول اولیه به اضافه‌ی سود فروخته می‌شود.
بخشی از این سود، به دلایلی که بعداً از آن بحث می‌کنیم باید تبدیل به سرمایه شود و به گردش دربیایید تا در پی سود هرچه بیش‌تری باشد. پس سرمایه متعهد به یک نرخ مرکب رشد است. کمیّت کالاها و خدمات جهانی که از طریق بازار دادوستد می‌شود (که اکنون حول و حوش ۵۵ هزار میلیارد دلار است) از حدود ۱۷۵۰ با نرخی در حدود ۲۵/۲ درصد رشد داشته است.(۷) در برخی جاها و برخی زمان‌ها این نرخ بسیار بیش‌تر و در جاهای دیگر بسیار کم‌تر بوده است. این نرخ با عقل متعارف که نرخ رشد سه درصد حداقل سطح قابل قبولی است که سرمایه‌داری «سالم» قادر به عملیات است همخوانی دارد. میانگین نرخ رشد جهانی از ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۸ دقیقاً سه درصد بوده است (با تفاوت‌های محلی بسیار). رقم کم‌تر از سه درصد مسئله‌ساز است، در عین حال رشد صفر یا منفی موجد بحرانی است که اگر ادامه داشته باشد، مانند دهه‌ی ۱۹۳۰، رکود را رقم می‌زند. بنابراین مسئله برای سرمایه‌داری یافتن مسیری برای حداقل نرخ رشد مرکب سه درصدی به طور دایم است.
اما نشانه های بسیاری هست که نشان می‌دهد انباشت سرمایه در نقطه‌عطفی تاریخی است که نرخ مرکب رشد را به نحو روزافزونی دشوار ساخته است. در ۱۹۷۰ این به معنای یافتن فرصت‌های سودآور سرمایه‌گذاری جهانی برای ۴۰۰ میلیارد دلار بود. با در نظر گرفتن نرخ رشد سه درصدی تا امروز، اکنون این به معنای یافتن فرصت های سرمایه‌گذاری سودآور برای ۱۵۰۰ میلیارد دلار است. اگر این نرخ رشد قرار است تا حدود سال ۲۰۳۰ ادامه یابد، باید سه هزار میلیارد دلار را در نظر بگیریم. برمبنای کالبدی در نظر بگیرید، زمانی که در ۱۷۵۰ همه‌ی سرمایه‌داری در  حول‌وحوش منچستر و بیرمنگام و چند نقطه‌ی داغ دیگر در اقتصاد جهانی بود، آن‌گاه سه درصد رشد مرکب  هیچ مسئله‌ای ایجاد نمی‌کرد. اما اکنون وقتی به رشد مرکب تقریباً همه‌چیز در امریکای شمالی، اروپا، بخش اعظم آسیای شرقی، امریکای لاتین و به طور روزافزونی جنوب آسیا، خاورمیانه و آفریقا ....ملاحظه می‌کنیم پی‌آمدهای اجتماعی، سیاسی و زیست‌محیطی آن کم‌وبیش خارق‌العاده است.
توجه کنید که اصطلاحی که در این‌جا از آن بهره می‌بریم فرصت‌های سودآور سرمایه‌گذاری است که در مقابل فرصت‌های سرمایه‌گذاریِ به لحاظ اجتماعی ضروری و فرصت‌های سرمایه‌گذاریِ به لحاظ اجتماعی ارزشمند است. بنابراین در چنین حالتی محدودیت‌های بالقوه‌ی این سودآوری چیست؟ از آن‌جا که سرمایه‌داری چیزی نیست، مگر یک فرایند، آن‌گاه پیوستگی این فرایند (همراه با سرعت آن و سازگاری و تحرک جغرافیایی‌اش) ویژگی مهم رشد مستمر آن است. هر گونه کاهش یا انسداد در جریان سرمایه بحران پدید می‌آورد. اگر گردش خون ما متوقف شود آن‌گاه خواهیم مرد. اگر جریان سرمایه متوقف شود آن‌گاه کالبد سیاسی جامعه‌ی سرمایه‌داری می‌میرد. این قاعده‌ی ساده از همه روشن‌تر به دنبال رخدادهای ۱۱ سپتامبر نشان داده شد. فرایندها‌ی عادی گردش در شهر نیویورک و حول و حوش آن به حد مرگباری متوقف شد که پی‌آمدهای بسیار برای اقتصاد جهانی داشت. طی پنج سال، جولیانی شهردار نیویورک  از همه تمنا می‌کرد که کارت‌های اعتباری‌شان را بیرون بکشند و و به خرید بروند، به رستوران بروند به نمایش‌های برادوی بروند (آن موقع نمایش‌ها جای خالی داشت!) و کمی بعد رییس‌جمهور ایالات متحده کار غیرمنتظره‌ای انجام داد: در یک مرکز تجاری فرودگاهی ظاهر شد و از مردم خواست دومرتبه پرواز را شروع کنند. وقتی بانک‌ها وام‌دهی را متوقف کردند و در پی فروپاشی بانک لمان در پانزدهم سپتامبر ۲۰۰۸، اعتباردهی را مسدود کردند، بقای سرمایه‌داری تهدید شد و قدرت سیاسی مسیرهای شگفت‌انگیزی را طی کرد تا این محدودیت‌ها را کم‌تر کند. همچنا‌ن‌که آنانی که در قدرت بودند در همه‌جا تشخیص دادند این مسئله‌ی مرگ و زندگی سرمایه بود.
اما وارسی گردش سرمایه مجموعه‌ای از نقاط انسداد بالقوه را مشخص می‌سازد که هریک از آن‌ها می‌تواند با محدودساختن جریان سرمایه موجد بحران شود. بیایید هریک از این موارد را بررسی کنیم.

۱)    گردآمدن سرمایه‌ی اولیه
انباشت سرمایه بر این فرض مبتنی است که به منظور تامین پولی که به مثابه سرمایه به گردش درمی‌آید می‌توان مقدار پول کافی برای آن را در مکان درست در زمان درست و در مقادیر درست گردآورد. مارکس این مسئله‌ی سرمایه‌ی اولیه را عمدتاً برمبنای انباشت آغازین بررسی کرد (سرقت پول از دیگر نقاط جهان). این ناکافی است، زیرا همان‌طور که سن سیمون پیش‌تر متوجه شده بود، درهم‌آمیزی سرمایه‌های بسیار (که در نهایت از طریق اشکال سهامی، بازارهای اوراق بهادار و مانند آن تحقق می‌یابد) لازمه‌ی انجام طرح‌های بزرگ‌مقیاسی مانند راه‌آهن، کانال‌های دریایی و حتی انجام سرمایه‌گذاری‌های صنعتی در مقیاس بزرگ است. این وظیفه‌ی نظام مالی است ـ که کم‌وبیش همواره شخصیت حقوقی آن با دولت گره خورده ـ تا پس‌اندازها و مازادهای کوچک را گردمی‌آورد و این پول را چنان بازتوزیع می‌کند که در طیف پروژه‌های بالقوه سودآور جمع شود. مثلاً برادران پریره(۸) که در مکتب فکری سن سیمون آموزش یافته بودند، نهادهای اعتباری جدید ایجاد کردند که با انتقال مازادهای سرگردان سرمایه و کار درپی بحران اقتصادی ۱۸۴۸ بازسازی پاریس را تسهیل کنند. آنان زود دریافتند که نیازی نیست خودشان درگیر تولید شوند و سیاست اهرمی (وام‌گیری با نرخ سه درصد و وام‌دهی با نرخ پنج درصد) سود کلانی نصیب‌شان می‌کند.(۹) خلق نظام مالی مدرن رهنی در ایالات متحده به دهه‌ی ۱۹۳۰ برمی‌گردد (زمانی که یک‌سوم بی‌کاری ناشی از رکود در دادوستدهای ساخت‌وساز بود) و این مبنایی شد برای رونق ساخت‌وساز در حومه‌ی شهرها در دوران پس از جنگ که نقش مهمی در پیشگیری از افتادن دوباره‌ی امریکا به ورطه‌ی کسادی ایفا کرد.
نوآوری پیوسته‌ی مالی نقش قاطعی در بقای سرمایه‌داری داشته است. اما سرمایه‌داری مالی و پولی نیز متقاضی سهمی از ارزش اضافیِ تولیدشده هستند. در این حالت قدرت اضافی درونِ نظام مالی خود می‌تواند یک مسئله باشد که منجر به نزاع بین سرمایه‌ی مالی و تولیدی می‌شود. علاوه بر این، نهادهای مالی همواره با دستگاه دولتی به شکلی که «پیوند مالیه ـ دولت» نامیده‌ام ادغام شده‌اند.(۱۰) همواره، این پیوند در پشت صحنه وجود دارد، مگر در موارد بحران، چنان‌که در ایالات متحده در پی فروپاشی لِمان رخ داد: دبیر خزانه‌داری (هنری پالسون) و رییس فدرال رزور (بن برنانکه) همه‌ی تصمیمات کلیدی را گرفتند (پرزیدنت بوش به‌ندرت دیده می‌شود). به همان میزان که قدرت دولتی در بریتانیای پس از جنگ طرفدار سرمایه‌ی مالی نسبت به سرمایه‌ی تولیدی بود در بی‌تابی سرمایه‌ی صنعتی به همان شیوه‌ای نقش داشت که مالیه‌ی وال‌استریت صنعت‌زدایی ایالات متحد از اواسط دهه‌ی ۱۹۷۰ به بعد را طراحی کرد.  بحران‌ها بارها بر روی بخش مالی و قدرت‌های دولتی مرتبط با آن تمرکز یافته است، خواه به دلیل آن که مالیه بیش از مقررات‌گذاری شده یا به قدر کافی نوآور نیست (که موجب به اصطلاح «فروبستگی مالی»(۱۱) می‌شود ـ اصطلاحی که اغلب در دهه‌ی ۱۹۷۰ به کار می‌رفت) خواه به دلیل آن که بیش از حد قدرت دارد و نمی‌توان با هدف منفعت سیستم آن را کنترل کرد (آن چه اکنون معمولاً گفته می‌شود).
مارکس در جاهای گوناگون در مورد امکان بحران‌های مالی یا پولی مستقل که از درون سیستم مالی شکل می‌گیرد و به بقیه‌ی اقتصاد می‌گسترد تامل می‌کند و ما نیز باید چنین کنیم. نوآوری مالی برای دستیابی به رشد مرکب نقشی کاملاً اساسی ایفا می‌کند و سرمایه بدون آن قادر به عمل نیست. اما این نوآوری به سادگی تمام می‌تواند از اختیار خارج شود و به سوداگری جنون‌آمیز بینجامد یا صرفاً قدرت نیروهای مالی‌ای را تقویت کند که اغلب منفعت شخصی خود را دنبال می‌کنند، نه ثبات سرمایه‌داری. مقررات‌زدایی نظام مالی که در دهه‌ی ۱۹۷۰ گامی ضروری برای غلبه بر موانع فروبستگی مالی تلقی می‌شد، نقش مهمی در بحران کنونی ایفا کرده است.(۱۲) اما این نوآوری مالی و مقررات‌زدایی از دهه‌ی ۱۹۷۰ به این سو چرا ضرورت داشت؟

۲) بازار کار
وقتی کار کمیاب باشد یا خیلی خوب سازمان‌یافته باشد آن وقت می‌تواند گردش آزاد سرمایه را مختل کند. دستمزدها به قیمت کاهش سود بالا می‌رود. تاریخ طولانی مبارزات طبقاتی بر سر نرخ دستمزد، شرایط قرارداد (طول روز کاری، هفته‌ی کاری و عمر کاری) همراه با مبارزات بر سر سطوح قوانین اجتماعی (حداقل دستمزد)(۱۳) گواهی بر اهمیت این محدودیت بالقوه روی انباشت سرمایه است. این محدودیت در مناطق کانونی سرمایه‌داری در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ کاملاً مشهود بود. این انسداد اولیه‌ای بود که باید بر آن غلبه می‌شد.
بازارهای کار (که همواره به لحاظ جغرافیایی تقسیم شده هستند) در دوره‌ی ۸۰-۱۹۴۵ عمدتاً بر مبنای ملی سازمان‌دهی شده بودند و به سبب محدودیت‌های موجود روی جریان سرمایه‌ی بین‌المللی از رقابت‌های بین‌المللی مصون بودند. دولت‌های ملی قادر بودند سیاست‌های مالی خودشان را طراحی کنند و این سیاست‌ها می‌تواند به صورت سیاسی بر روی کار سازمان‌یافته و حزب‌های سیاسی چپ‌گرا تاثیرگذار باشد. گرایش حداقل دستمزد افزایش به زیان سرمایه بود. پاسخ این مسئله تاحدودی در حمله‌ی موفقیت‌آمیز ‌سیاسی (به رهبری ریگان، تاچر و رهبران نظامی در امریکای لاتین) به کارِ سازمان‌یافته و نهادهای سیاسی وجود دارد. اما دیگر جبهه‌ی حمله تحرک بخشید به مازاد کار جهانی از طریق مناطق آزاد است. بعد از فروپاشی نظام مالی برتون وودز در اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ و مقررات‌زدایی مالی متعاقب آن، موانع روی جریان بین‌المللی سرمایه منعطف شد و سرمایه در برابر سیاست‌های مالی دولت‌های ملی  توانست اعمال قدرت بیش‌تری کند. دولت‌های رفاه تضعیف شدند؛ دستمزدهای واقعی ثابت ماند یا کاهش یافت و سهم دستمزد در کل تولید ناخالص داخلی کشورهای عضو سازمان همکاری‌های اقتصادی و توسعه تقلیل یافت. سرمایه مزیت دسترسی به ذخایر گسترده‌ی قابل‌ عرضه‌ی نیروی کاری یافت که در شرایط حاشیه‌ای زندگی می‌کردند. تا اواسط دهه‌ی ۱۹۸۰، مسئله‌ی کار (در بازار، در کارگاه‌ها و به طور سیاسی در دموکراسی‌های اجتماعی) ناپدید شده بود. تقریباً در همه جا شاهد سرکوب دستمزدها بودیم. اما خوب توجه کنید که بدون مقررات‌زدایی مالی و نوآوری‌هایی که موانع را در برابر جریانات فرامرزی سرمایه از میان برداشته باشد، مسئله‌ی کار نمی‌توانست حل شود. مسئله‌ی کار به بهای گشودن امکان بحران درون نظام مالی (که از حول‌وحوش ۱۹۷۵ بدین سو بسیار رخ داد) حل شد. اما چه چیزی امکان بروز بحران مالی را قطعیت بخشید؟

۳) دسترسی به وسایل تولید و کمیابی‌های طبیعی
مسایل فنی بسیاری پیرامون دسترسی به وسایل کافی تولید ایجاد می‌شود. تنگناهای عرضه به‌آسانی می‌تواند رخ دهد، گاهی به دلایل سیستمی که در این‌جا نمی‌توان تشریح کرد. اما در این میان امکان به‌اصطلاح محدودیت‌های طبیعی عرضه‌ی مواد خام و ظرفیت محیط زیست برای جذب پسماندها وجود دارد. تاریخ سرمایه‌داری  انباشته از مراحل بسیاری است که باور داشته «طبیعت» حد غایی رشد است. اما در حقیقت سناریوی مالتوسی هیچ‌گاه باور نشده است. تاریخ شاهد بسیار خوبی است از این که چه‌گونه سرمایه، وقتی با محدودیت مواجه می‌شود به شکل نبوغ‌آمیزی آن را تبدیل به مانعی می‌کند که می‌توان از آن فراتر رفت یا آن را دور زد (از طریق دگرگونی‌های فن‌آورانه، گشودن مناطق حاوی منابع جدید، و جز آن). این که سرمایه‌ در گذشته در انجام این کار موفق بوده ضرورتاً به معنای این نیست که مقدر است همواره قادر به انجام این کار باشد. البته این بدان معنا نیست که در رویدادهای گذشته محدودیت‌های طبیعیِ مفروض بدونِ بحران و به‌آرامی حل و فصل شده است. این که در مقطع کنونی است که آن چنان‌ که اوکانر می‌‌نامد «تناقض دوم سرمایه‌داری» (رابطه با طبیعت در برابر رابطه‌ی کار ـ سرمایه که مارکسیست‌ها عموماً مقدم می‌شمارند) به عنوان مانع اصلی انباشت مستمر اولویت می‌یابد، موضوعی است که می‌توان بر سر آن بحث کرد.(۱۳)
اما درست به همان نحوی که نیروهای مالی گاهی قدرتی بیش از اندازه دارند و با دنبال کردن منافع محدودشان بحرانی عام پدید می‌آورند، زمین‌داران و رانت‌گیران نیز می‌توانند چنین کنند، همان‌گونه که وقتی کارتل نفتی اوپک به آتش بحران دهه‌ی ۱۹۷۰ دامن زد (در حقیقت بحران را به این مسئله تقلیل داد) یا وقتی سوداگران بهای نفت و دیگر مواد خام مانند دانه‌های غذایی را در تابستان ۲۰۰۸ بالا بردند. دستکاری قیمتی و سیاسی بیش از حد در بازارهای مواد خام، در رانت روی حقوق مالکیت معنوی یا در محیط مصنوع، قادر است انباشت پیوسته‌ی سرمایه را تهدید کند. وقتی دولت رانت‌گیرنده است (همچنان‌که در مورد نفت چنین است)، پیکارهای ژئوپلتیک نیز می‌تواند موانع و محدودیت‌هایی روی رهاکردن به‌اصطلاح منابع "طبیعی" در گردش سرمایه ایجاد کند. می‌نویسم «به‌اصطلاح» زیرا منابع همواره برآوردهایی فن‌آورانه، فرهنگی و اقتصادی هستند و در شکل محیط ساخته‌شده ـ گاهی تحت عنوان «طبیعت دوم» به آن اشاره می‌شود ـ به طور فعالانه‌ای چشم‌انداز جدیدی برای انباشت تولید می‌کنند. کمیابی‌هایی که رشد مرکب را تهدید می‌کند عمدتاً به صورت اجتماعی تولید می‌شود.
اهمیت و قدرت طبقات رانت‌گیر همواره دست‌کم گرفته می‌شود. شواهدی هست که طبقات بالاتر بریتانیایی (به طورخاص اشرافیت زمین‌دار، در مقایسه با آن‌چه از بهره‌کشی از کارگران کارخانه در منچستر به دست آمده، ثروت بسیار بیش‌تری از محل رانت‌های فزاینده از نیمه‌ی سده‌ی هفدهم به بعد انباشت کرده‌اند. قدرت رانت‌گیران در دوران اخیر رشد یافته است، همچنان‌که در بازارهای زمین، در دنبال‌کردن حقوق مالکیت معنوی و حق ثبت اختراعات، و در سوداگری روی قراردادهای آتی کالاها مشاهده کرده‌ایم. علاوه بر این مهم است که در خلال این بحران طبقات مرفه و علاوه بر آن ثروتمندان و قدرت‌های دولتی (به طور خاص، چین)  زمین‌ها و منابع سرشاری در امریکای لاتین و افریقا را خریداری می‌کردند. ارزش زمین و مالکیت همراه با سرمایه‌ی مالی در کانون بحران جاری است و همچنان مانع بالقوه خطرناکی برای بهبود رشد مرکب در درازمدت ایجاد می‌کند.

۴) اشکال فن‌آورانه و سازمانی
چگونگی درآمیزی نیروی کار و وسایل تولید به اشکال فن‌آورانه و سازمانی در دسترسِ سرمایه‌داران در زمان و مکان خاص وابسته است. تاریخ سرمایه‌داری عمیقاً متاثر از روش‌هایی است که از طریق آن مزایای بهره‌وری حاصل می‌شود. اشکال جدید سازمانی نظیر سیستم‌های درست سر وقت، برون‌سپاری، استفاده از جدول‌بندی بهینه و مانند آن به همان اهمیت ماشین‌های جدید، روباتی‌کردن و خودکارسازی در دسترسی به افزایش بهره‌وری و در منضبط ساختن کارگران در محل کار است. لازم است دو نکته‌ی عمومی را یادآوری کنیم. نوآوری اضافی می‌تواند با جایگزینی خیلی سریع کارگران یا بی‌استفاده کردن سیستم‌های تولیدی پیش از استهلاک کامل آن‌ها موجد بحران شود. از سوی دیگر هنگامی که «قوانین الزام‌آور رقابت» سست می‌شود به سبب انحصار نوآوری می‌تواند به تاخیر افتد.(۱۴) توازن بین انحصار و رقابت در این‌جا اهمیت مبرمی دارد. انحصاری‌شدن اضافی و تمرکز سرمایه می‌تواند موجب رکود شود (همچنان‌که در دوره‌ی «رکود تورمی» در دهه‌ی ۱۹۷۰ رخ داد) در عین حال که در آن رقابت وقتی خیلی حاد و می‌تواند برای بسیاری از سرمایه‌داران «خانمان‌برانداز» و مرگ‌آور باشد. (چنان‌که در صنعت‌زدایی دهه‌ی ۱۹۸۰ آشکار شد).(۱۵)
هرچند دستمزدهای واقعی ثابت ماند، رژیمی با حاشیه‌ی سود ناچیز در کم‌وبیش همه‌ی خطوط متداول تولید ایجاد شد. با برداشتن کنترل‌های سرمایه‌ای روی حرکت بین‌المللی، توسعه‌ی ناموزون جغرافیایی و رقابت بین سرزمین‌ها ویژگی‌های اصلی توسعه‌ی سرمایه‌داری شد که استقلال مالی دولت‌های ملی را بیش‌تر تضعیف کرد. این امر همچنین آغاز جابه‌جایی قدرت به سمت آسیای شرقی بود. اما علاوه بر آن این تحول سرمایه را به سرمایه‌گذاری هرچه‌بیش‌تر در کنترل روی دارایی‌ها ـ دستیابی به رانت و مزایای سرمایه‌ای ـ هدایت کرد، نه تولید. حباب‌های سوداگرانه‌ی دارایی‌ها که از دهه‌ی ۱۹۸۰ به بعد شکل گرفت بهایی بود در قبال آزادساختن قوانین اجباری رقابت در سطح جهانی به مثابه نیروی انضباط‌دهنده به نیروی کار و اختیارات پیش‌تر مستقل دولت‌های ملی در زمینه‌ی سیاست‌های مالی و اجتماعی.(۱۶)
مقررات‌زدایی و قدرت‌بخشیدن به سیال‌ترین و متحرک‌ترین شکل سرمایه ـ سرمایه‌ی پولی ـ که منابع سرمایه را در سطح جهانی تخصیصی دوباره بخشید (سرانجام از طریق بازارهای الکترونیکی و شبکه‌ی بانکی تنظیم‌ناشده‌ی «سایه‌ای») صنعت‌زدایی در مناطق کانونی سنتی را شتاب داد. آن‌گاه سرمایه اتکای خود به مجموعه‌هایی از «ترمیم‌های فضایی» برای جذب سرمایه‌ی اضافه‌انباشت‌شونده را شتاب بخشید. الگوهای آبشاری سرمایه‌گذاری مستقیم خارجی(۱۷) که در سرتاسر جهان جریان یافت جغرافیای تولید سرمایه‌داری را تغییر داد، اشکال جدید (به‌شدت ‌سرکوب‌گرانه) صنعتی‌شدن را تسهیل کرد و استخراج منابع طبیعی و مواد خام کشاورزی در بازارهای نوظهور را آسان ساخت. جابه‌جایی هژمونیک قدرت اقتصادی به سوی آسیای شرقی، تحولی که جووانی اریگی پیش‌تر به‌دقت پیش‌بینی کرده بود، را هرچه‌بیش‌تر آشکار شد.(۱۸)
دو نتیجه‌ی فرعی دنباله‌ی آن بود. یکی افزایش سودآوری شرکت‌های مالی نسبت به سرمایه‌ی صنعتی و یافتن راه‌های جدید برای جهانی‌سازی  و به‌ظاهر جذب ریسک‌ها از طریق ایجاد بازارهای سرمایه‌ی موهومی (نسبت اهرمی بانک‌ها در ایالات متحده از سه به ۳۰ افزایش یافت). شرکت‌های غیرمالی (مانند شرکت‌های خودرو) اغلب از دستکاری‌های مالی سود بیش‌تری می‌بردند تا از تولید. جنبه‌ی دیگر اتکای اوج‌یابنده به «انباشت از طریق سلب مالکیت» به مثابه ابزاری برای تقویت قدرت طبقه‌ی سرمایه‌دار است. دور تازه‌ی انباشت آغازین علیه جمعیت بومی و کشاورز (به‌ویژه در آسیا و امریکای لاتین) با کاهش دارایی طبقات فرودست در اقتصادهای کانونی تشدید شد، چنان‌که کاهش حقوق بازنشستگی و رفاهی و سرانجام نیز در افت عظیم دارایی‌های‌ها در بازار مسکن کم‌اعتبارها در ایالات متحده شاهد آن است.  تشدید رقابت جهانی ترجمان کاهش سود شرکت‌های غیرمالی است.

۵) فرایند کار
فرایند کار جایی است که سود سرچشمه می‌گیرد و سرمایه تولید می‌شود. بنابراین، آن‌چه در محل کار، در مزارع و در سایت‌های ساختمانی، رخ می‌دهد اهمیت مبرمی دارد. در این‌جا انضباط و همکاری کارگران برای انباشت ضروری است. بی‌انضباطی و نبود همکاری در بخشی از کارگران تهدیدی دایمی است که باید بر آن غلبه کرد خواه از طریق خنثا کردن و اقناع‌کردن (ایجاد چرخه‌های کیفیت، تحرک  وفاداری و غرور کاری) یا با سرکوب (تهدید کاهش شغل یا در مواردی قهر فیزیکی). جنبش‌های اتحادیه‌ای، شوراهای کارخانه و همه‌ی دیگر شیوه‌های سازمان‌دهی محل کار نیروی کار را تقویت می‌کند در حالی که سرمایه‌داران برای دستیابی به اندکی انضباط کاری باید با آن‌ها مذاکره یا مبارزه بکنند. در این‌جا سرمایه تا اندازه‌ی زیادی از تفاوت‌های جنسیتی، قومیتی، نژادی و حتی مذهبی بهره می‌برد تا در صورت امکان قادر به تقسیم کارگران و اعمال حاکمیت بر محل کار باشد. در عین حال که روشن است چنین تفاوت‌هایی نقش مهمی نیز در بازار کار ایفا می‌کنند، در این جا در نقطه‌ی تولید است که بیش‌ترین اهمیت را پیدا می‌کند. از پایان دهه‌ی ۱۹۶۰ تا اوان دهه‌ی ۱۹۷۰ مسئله‌ی انضباط کار در مناطق کانونی سرمایه خیلی اهمیت پیدا کرد. برون‌سپاری کار به نیروی کار مطیع در مناطق خارج از کشور نشان داد که برای سرمایه مفید است همان‌طور که در دسترس بودن مهاجران و کارگران مهاجر غیرقانونی همین نقش را داشت. بدین ترتیب در بازارهای کار، توازن قدرت بین فرایندهای کار کاملاً به نفع سرمایه تغییر کرد و از ۱۹۸۰ به بعد مقاومت در محیط‌های کار فروریخت. اما همان‌گونه که مارکسیست‌های طرفدار خودگردانی تاکید می‌کنند هیچ‌گاه نمی‌توان انضباط کار را به طور کامل تامین کرد. همیشه نقطه‌ی بالقوه‌ای برای مقاومت انقلابی وجود دارد.(۱۹)

۶) تقاضا و تقاضای موثر
کالای جدید باید در برابر پول اولیه به اضافه‌ی سود فروخته شود. کسی، در جایی، باید به این محصول نیاز داشته باشد یا خواهان آن باشد و پول کافی برای پرداخت آن داشته باشد. سرمایه‌داری ، تا حدودی از طریق تولید سبک‌های جدید زندگی (آن‌چه را برای حفظ خانوار حومه‌نشین موردنیاز است در نظر بگیرید) و علاوه بر آن سیل بی‌امان تبلیغات و دیگر ابزار ناخودآگاه برای دستکاری روانی افراد با مقاصد تجاری، تاریخ شگفت‌انگیزی از تولید نیازها، خواسته‌ها و تمایلات جدید نشان می‌دهد. این تلاش‌ها همواره قرین موفقیت نبوده‌اند (تاریخ محصولات جدیدی را ثبت کرده که هیچ‌گاه بازاری نیافتند) اما در جهانی که مصرف‌کننده، دست‌کم در مناطق کانونی انباشت سرمایه، بیش از دوسوم نیروی محرک انباشت سرمایه را تشکیل می‌دهد، در چنین حالتی وقتی انسان‌ها خواسته‌ها، نیازها و گرایش‌های شان را محدود می‌کنند مانعی بالقوه تشکیل می‌شود که سرمایه در جست‌وجوی رشد مرکب همواره باید مراقب آن باشد. اما مسئله‌ی دیگر در این‌جایافتن مصرف‌کنندگانی است که پول کافی برای پرداخت کردن داشته باشند. رشد مرکب فرض می‌کند که در پایان روز پول بیش‌تری از آغاز روز در دسترس است و سوال مهم این است: این پول اضافی از کجا ناشی می‌شود. سه پاسخ اساسی وجود دارد. نخست، پول‌هایی که  جناح‌های غیرسرمایه‌داری نگه‌داری کرده اند می‌تواند به سیستم بیاید. «ذخایر طلا»ی طبقات فئودال نقش بسیار مهمی در سال‌های نخست سرمایه‌داری بازی می‌کرد. رباخواری و دیگر اشکال بدهکارسازی و همچنین روش‌های متداول بازاریابی این شیوه را کم‌اهمیت و این خاستگاه تقاضای موثر تاحدود زیادی از میان برداشته شد (هرچند کلیسای کاتولیک هنوز باید حجم زیادی از بشقاب‌های طلایش را آب کند تا بتواند کفاره‌ی گناهان کشیشیان را پرداخت کند). گزینه‌ی دوم که رزا لوکزامبورگ بر آن تاکید دارد ذخایر طلا و نقره‌ی کشورهایی است که تا حدود زیادی خارج از مدار توسعه‌ی سرمایه‌داری قرار دارند. امپریالیسم و استعمار معمولاً نقشی قهرآمیز در گشودن بازارهای نو داشته‌اند (برای مثال، جنگ‌های تریاک سده‌ی نوزدهم در چین) بنابراین ثروت را از مناطق چین، هند، افریقا و امریکای لاتین که زمانی ثروتمند بودند  استخراج کردند.(۲۰) اما با ادغام بسیاری از این مناطق در گردش کامل سرمایه، اکنون این اشکال تقاضای موثر برای استمرار  رشد مرکب ناکافی است.
سومین گزینه تولید تقاضای موثر از دلِ پویایی سرمایه‌داری است. کل مبلغ دستمزد ناکافی است و در بسیاری از موارد طی سی سال اخیر در قیاس با تولید ناخالص داخلی کاهش یافته است. مصرف سرمایه‌دار، صرف نظر از این که چه‌قدر حیرت‌انگیز باشد، قادر به تامین این شکاف نیست. پاسخ آن است که پولی که فردا صرف مخارج گسترش سرمایه‌گذاری می‌شود تقاضای موثری را شکل می‌دهد که  می‌تواند محصول بیش‌تری را که دیروز تولید شده خریداری کند. رشد فردا، تقاضای موثر برای افزایش محصول دیروز را شکل می‌دهد. بنابراین تقاضای موثر امروز باید به مسئله‌ی یافتن فرصت‌های سرمایه‌گذاری سودآور جدید در فردا بدل شود. این امر بیان می‌کند که چرا رشد مرکب این‌قدر برای بقای سرمایه‌داری ضروری است.
پس سه مسئله ایجاد می‌شود. نخست، باید پلی بین شکاف زمانی محصول دیروز و سرمایه‌گذاری مجدد فردا زده شود که این مستلزم استفاده از پول به مثابه واحد شمارش است. سرمایه‌داران مالی به مثابه بازیگران اصلی بازمی‌گردند که نه تنها در آغاز توالی گردش سرمایه که در پایان آن نیز ایفای نقش می‌کنند. برای مثال، نیروهای مالی به ساخت‌وسازکنندگان پول قرض می‌دهند تا برای ساخت خانه کارگر اجیر کنند و آن‌گاه این خانه‌ها را کارگران با وام‌های رهنی از دقیقاً همان نیروهای مالی خریداران می‌کنند. چنین سیستمی ذاتاً سوداگرانه است و مستعد تولید حباب به همان‌گونه‌ای است که پیش‌تر از آن بحث شد.
اما این تنها فعالان بخش مالی نیستند که این کار را می‌کنند. سرمایه‌داران بازرگانی و تجاری نیز از تولیدکنندگان می‌خرند و در بازاریابی به مصرف‌کنندگان تخصص دارند. سرمایه‌داران تجاری، مانند فعالان مالی و رانت‌گیران؛ نرخ بازدهی از تلاش‌های خودشان به دست می‌آورند و قادرند قدرت جناحیِ طبقاتی خود را اعمال کنند که اغلب نقش مهمی در شکل‌گیری بحران دارد. فشارهایی که سازمان‌های سرمایه‌داری تجاری مانند وال‌مارت، کارفو و مجموعه‌ی کاملی از فروشگاه‌های تجاری همراه با سازمان‌های تجاری مانند بنتون، گپ، نایک و نظایر آن درگیر شدن در کم‌وبیش خطّ مقدم گردش سرمایه است که موانع بالقوه‌ را از میان برمی‌دارد و در عین حال تمرکز‌های بالقوه خطرناک در قدرت اقتصادی ایجاد می‌کند. همراه با زمین‌داران و رانت‌گیران، منفعت شخصی طبقه‌ی سرمایه‌دار تجاری ضرورتاً هماهنگ با کل طبقه‌ی سرمایه‌دار نیست. وقتی آن‌چه را که مثلاً در مورد قیمت شکر، وقتی از مزارع نی‌شکر جمهوری دومنیکن به سوپرمارکت‌های امریکا ‌می‌رسد دنبال کنیم می‌بینیم که تولیدکنندگان واقعی کم‌تر از ۵ درصد بهای خرده‌فروشی نهایی را دریافت می‌کنند. بخش اعظم سود را واسطه‌های تجاری تصاحب می‌کنند.
شناسایی مسئله‌ی سوم سهولت کم‌تری دارد، هرچند به نظر می رسد که اهمیت آن در شیوه‌ی عمل گردش سرمایه اهمیت هرچه‌بیش‌تری می‌یابد. وقتی سرمایه در آغاز چیزهایی با عمر طولانی تولید می‌کرد همواره در خطر اشباع بازار بود. من هنوز از چنگال‌های نقره‌اندودی استفاده می‌کنیم که زینت‌بخش میز مادربزرگم بود. بنابراین اگر قرار است سرمایه بقا داشته باشد عمر محصولات مصرفی باید کوتاه‌تر شود. تا اندازه‌ای با توسل به مد این مسئله رخ دهد، با از رواج افتادن برنامه‌ریزی‌شده و ساختن چیزهایی که به‌آسانی از کار می‌افتد، با نوآوری مستمر (از آی‌پاد تا آی‌پد)(۲۱) و جز آن. در سال‌های اخیر این فشارجابه‌جایی از تولید چیزها به سمت تولید نمایش‌ها بوده است ـ تحولی که گای دوبور وقتی در سال ۱۹۶۷ کتاب «جامعه‌ی نمایش» را نوشت پیش‌گویانه دریافت.(۲۲) کافی است آن‌چه در تولید بازی‌های المپیک رخ می‌دهد در نظر بگیرید، نه‌تنها زیرساختارهای فیزیکی جدید بلکه اشتغال و منابع گسترده‌ای که درگیر مراسم افتتاح است (منظره‌ی بارسلون را با منظره‌ی حیرت‌انگیز بازی‌های پکن مقایسه کنید). بنابراین سرمایه هرچه‌بیش تر در تولید رخدادهای نمایشی و گذرایی گردش می‌یابد، با انواع و اقسام پی‌آمدهایی که روی مصرف‌گرایی و نیز زندگی شهری دارد. اما تولیداتی از این دست دایماًً از طریق بدهی تامین مالی می‌شود و همچنان که تاریخ المپیک نشان می‌دهد بعداً یافتن پول برای پرداخت بدهی‌ها اغلب مسئله‌ساز است. تصادفی نیست که یونان که صحنه‌ی المپیک ۲۰۰۴ بود اکنون به خاطر بدهی‌ دولتش درگیر بحرانی عمده است.
با ثابت‌ماندن یا کاهش دستمزدهای واقعی بعد از ۱۹۸۰، کسری تقاضای موثر عمدتاً از طریق توسل به نظام اعتباری تامین شد. به طور خاص در ایالات متحده، از ۱۹۸۰ تا ۲۰۰۵ بدهی خانوارها سه برابر شد و بخش اعظم این بدهی به‌ویژه از ۲۰۰۱ به بعد پیرامون بازار مسکن سرمایه‌گذاری شد. همه‌ی انواع نوآوری‌ها در مالیه همراه با سیاست‌های دولتی که اغلب دارای اثر اعطای یارانه یا حتی پرداخت به مردم و شرکت‌ها تا زیر بار بدهی بروند، نرخ مرکب رشد را استمرار بخشید. این حباب ساختگی بود که سرانجام در سال ۲۰۰۸ شکست. اما یک‌بار دیگر به این توالی توجه کنید. سرکوب دستمزدها کسری تقاضای موثر پدید آورد که از طریق بدهکارسازی فزاینده‌ای تامین شد که در نهایت به بحران مالی انجامید که از طریق مداخلات دولتی حل شد که در بحران مالی دولت تبلور می‌یابد که بر اساس عقلانیت متعارف اقتصادی در بهترین حالت تنها با کاهش بیش‌تر هزینه‌های اجتماعی می‌تواند حل شود.

۷) گردش سرمایه به صورت کلی
وقتی گردش سرمایه را به صورت کلی مشاهده کنیم، دنباله‌هایی از نقاط گسست بالقوه را می‌بینیم که هریک می‌تواند به طور بالقوه خاستگاه بحران باشد. بنابراین برخلاف آن‌چه بسیاری از اقتصاددانان مارکسیست دوست دارند ادعا کنند، نظریه‌ی علّی واحدی در مورد تشکیل بحران وجود ندارد. برای مثال، تلاش برای درهم آمیختن این سیالیت و پیچیدگی در نظریه‌ای واحد، مثلاً نرخ کاهنده‌ی سود دال بر چیزی نیست. در حقیقت، نرخ‌های سود به خاطر ناتوانی در غلبه بر هریک از گسست‌هایی که در این‌جا شناسایی شد می‌تواند کاهش یابد. این کار تحلیل ماتریالیستی تاریخی است که با این مسئله سروکار داشته باشد که این بار گسست های اولیه حول چه چیزی است. اما راه‌حل‌ها در یک نقطه پی‌آمدهایی برای جاهای دیگر دارد. نمی‌توان بر مسئله‌ی کار (خواه در بازار یا در محیط کار) که در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ در نواحی کانونی در مرکز توجه قرار داشت غلبه کرد مگر با گشایش قوانین الزام آور رقابت در سرتاسر فضای جهانی. این امر مستلزم انقلابی در معماری مالی جهانی بود که احتمال «وفور غیرعقلانی» درون نظام مالی را افزایش داد. سرکوب بعدی دستمزد تقاضای موثر را تحت تاثیر قرار داد که تنها با توسل به نظام اعتباری می‌شد بر آن غلبه کرد. و مسایلی از این دست.
نتیجه‌ی نظری بنیادی این است: سرمایه هیچ گاه گرایش‌هایش به بحران را حل نمی‌کند، صرفاً در مدار بحران‌ها حرکت می‌کند. این چیزی است که تحلیل مارکس به ما می‌گوید و این چیزی است که تاریخ ۴۰ سال گذشته مربوط به آن است. چنان که در دهه‌ی ۱۹۷۰ گفته می‌شد، دیگر هیچ کس امروز مدعی نیست که قدرت اضافی کارگر خاستگاه مسئله‌ی جاری است. در هر حال، مسئله این است که سرمایه به طور عام و سرمایه‌ی مالی به طور خاص بیش از حد قدرتمند است و این که دولت قادر نیست در جهت تعادل دوباره بخشیدن به امور حرکت کند، زیرا در برابر منافع مالی، رانت‌گیرانه، تولیدی و بازرگانی طبقه‌ی سرمایه‌دار ـ سیاسی و اقتصادی ـ تسلیم شده است. تحول پویا از بحرانی درون سیستم مالی که در بانک‌ها تمرکز یافته به بحران مالی دولت‌ها، اکنون یورش دوباره به کار، به‌ویژه در بخش عمومی و نیز در هزینه‌های اجتماعی، را پدید می‌آورد. اما اگر قدرت خرید و اعتماد مصرف کنندگان تضعیف شود، جایگاه بازار کجاست؟ اما در این جا مسئله‌ی مهمی که هنوز هویدا نشده این است که آیا، برای مقابله با ریاضت موردنیاز برای کاهش کسری‌های دولتی، شاهد به پا خاستن مقاومتی توده‌ای خواهیم بود.

پی‌نویس‌ها

  David Harvey, Enigma of Capital, The Enigma of Capital and the Crises of Capitalism (۲۰۱۰ Profile Books).
۲ جایزه‌ی یادمان ایزاک و تامارا دویچر Isaac and Tamara Deutscher Memorial Prize، جایزه‌ی سالانه‌ای است که به افتخار ایزاک دویچر، تاریخ‌نگار و همسرش تامارا دویچر به کتاب‌های جدید در سنت مارکسیستی یا درباره‌ی این سنت داده می‌شود.
۳ Atish Rex Ghosh, Mysterious Money, Finance and Development, September ۲۰۱۰.
۴شاید از منظر اقتصاد سیاسی چالش‌برانگیزترین بحث هاروی آن‌جایی است که می‌گوید تبیین بحران را نمی‌توان به نظریه‌ی خاصی (نظریه‌ی گرایش کاهنده‌ی نرخ سود مارکسیست‌ها را) تحویل داد. (م.)
۵ David Harvey, THE ENIGMA OF CAPITAL AND THE CRISIS THIS TIME (paper prepared for the American Sociological Association Meetings in Atlanta, August ۱۶th, ۲۰۱۰), http://davidharvey.org/۲۰۱۰/۰۸/the-enigma-of-capital-and-the-crisis-this...
۶ Schneider, H., ۲۰۱۰, "'Systemic risk' is the new buzz word as officials try to prevent another bubble," Washington Post, July ۲۶, ۲۰۱۰.
۷ Maddison, A., ۲۰۰۷, Contours of the World Economy, ۱-۲۰۳۰ AD: Essays in Macro-Economic History, Oxford: Oxford University Press.
۸ Émile (۱۸۰۰-۱۸۷۵) and Isaac Péreire (۱۸۰۶-۱۸۸۰)
۹ Harvey, D., ۲۰۰۳, Paris: Capital of Modernity, New York: Routledge.
۱۰ Bonney, R. (ed), The Rise of the Fiscal State in Europe, c.۱۲۰۰-۱۸۱۵, Oxford: Oxford University Press, ۱۹۹۹.
۱۱ McKinnon, R., ۱۹۷۳, Money and Capital in Economic Development, Washington D.D.: Brookings Institution Press.
۱۲ the social wage
۱۳ O'Connor, J., ۱۹۹۷, Natural Causes: Essays in Ecological Marxism, New York: Guilford Press.
۱۴ Arrighi, G., ۱۹۷۸, "Towards a theory of capitalist crisis, New Left Review, ۱/۱۱۱, September-October, ۱۹۷۸, ۳-۲۴.
۱۵ Cleaver, H., ۱۹۷۹, Reading Capital Politically, Austin: University of Texas Press.
۱۶ Bellamy Foster, J and Magdoff, F., ۲۰۰۹, The Great Financial Crisis: Causes and Consequences, New York, Monthly Review Press.
۱۷ Cascading patterns of foreign direct investments
۱۸ Arrighi, G., ۱۹۹۴, The Long Twentieth Century: Money, Power and the Origins of Our Times, London: Verso.
۱۹ Cleaver, H., ۱۹۷۹, Reading Capital Politically, Austin: University of Texas Press.
۲۰ Luxemburg, R., ۲۰۰۳, The Accumulation of Capital, New York, Routledge Second Edition.
۲۱ اشاره به محصول تولیدی جدید شرکت اپل (آی پد) که در مقایسه با آی پاد تنها اندازه‌ی بزرگ‌تری دارد. (م.)
 ۲۲ Debord, G., ۲۰۰۰, The Society of the Spectacle, Detroit: Black and Red Books edition.
این کتاب به فارسی ترجمه شده است:
گی دُبور (۱۳۸۲)، جامعه‌ی نمایش، ترجمه‌ی بهروز صفدری، نشر آگه.

خشونت قدسی و قلمروهای آزاد شده

| 0 نظر
Slavoj-Zizek.jpg
مصاحبه مجله "سافت تارگتس" با اسلاوی ژیژک
لس آنجلس، ۱۴ مارس ۲۰۰۷

برگردان: بهزاد باقری



سافت تارگتس : بگذارید با مساله خشونت آغاز کنیم. امروز ارتباط بین خشونت و سیاست چگونه است ؟


ژیژک : این مساله بخصوص از جانب چپ، غامض شده است. بگذارید کاربرد آن توسط دو نویسنده را مد نظر بگیریم. برای مثال، کارل اشمیت و والتر بنیامین. من مشکلی با اشمیت ندارم. اما مفاهیم "تصمیم" و استثناء" نزد اشمیت دقیقا برای پاک کردن تمایز تعیین کننده ای است که بر "نقد بنیامین از خشونت" حاکم است، بطور مثال تمایز میان خشونت "اسطوره ای" [mythical] و خشونت "قدسی" [divine]. نزد اشمیت، اگر بخواهیم آن را ساده کنیم، هیچ خشونت قدسی ای وجود ندارد. برای او یک خشونت غیرقانونی وجود دارد که یک بنیاد است، خشونت [ناشی از] استثناء که موجب [وجود] قانون میشود. بسیاری از چپها که با بنیامین لاس میزنند، میخواهند از یک خشونت "شبح وار"[spectral] که هیچوقت اتفاق نمیافتد صحبت کنند، یا نگرشی مثل نگرش آگامبن را اتخاذ میکنند و در انتظار مداخله ای جادوئی هستند. معذرت میخواهم ولی بنیامین کاملا صریح است.  مثالی که او درباره خشونت قدسی میزند جمعیتی خشمگین است که یک حاکم فاسد را مثله میکنند. این کاملا عینی است. در کتاب تازه ای که من درباره خشونت دارم مینویسم، این نکته را توضیح خواهم داد. فرانتس فانون هم متاثر از همین سرنوشت بوده است. [موضع] او درباب خشونت کاملا واضح بود و او درباره نوعی خشونت "استعلایی" صحبت نکرده است. منظور او کشتن بود و ترور. اما این بُعد از آثار وی در صحبتهای شارحان منعکس نمیشود. ما فانون و بنیامینی نرم شده و "بدون کافئین" داریم.
 
 بی دلیل نیست که سورل برای بنیامین مرجعی پایه ای است! این مساله کاملا در بحث آگامبن حذف شده است. شما در متون اخیرتان در بحث از خشونت قدسی، تمایل دارید که بیشتر به وقایعی مثل شورشهای فاولاهای برزیل [ Favela - محلات فقیرنشین حاشیه شهر] و زاغه های کاراکاس ارجاع دهید تا جنبش ضد جهانی سازی و نظریه پردازانش. مثالی که خود شما برای خشونت قدسی، در مطلب اخیرتان درباره روبسپیر، آورده اید "شورشهای گرسنگان" در فاولاهای ریودوژانیرو در دهه ۹۰ است. آیا این تحولات شاهدی بر ظهور نوع جدیدی از "سوژه" اعتراض هستند ؟ در این هویت گذاری، آیا شخص به ورطه "وسوسه پوپولیستی" که شما آن را همه جا محکوم کرده اید نمیافتد ؟  

ژیژک : من در طول شورشهای غذا [شورشهای گرسنگان] در ریودوژانیرو بودم. بسادگی، مردم از فاولاها به شهر آمدند و شروع کردند به غارت کردن و کمی مرعوب کردن طبقات متوسط. من از برخوردی که با این شورشها شد شگفت زده شدم. اول، مردم وحشتزده شده بودند انگار که این حادثه از هیچ کجا آمده است، فاجعه ای قدسی. اما هنگامی که پلیس اوضاع را در دست گرفت فروشگاههای سوخته و از این قبیل بمانند یک جاذبه توریستی شدند. اما خشونت پدیداری پیچیده است و برای فهم آن بسیاری چیزها باید در نظر گرفته شوند. اول از همه، ما باید تاکید کنیم که خشونت مساله ای ساختاری است، خصیصه ابژکتیو جوامع سرمایه داری. امروز ما مجذوب چیزی شده ایم که من به تبعیت از بدیو خشونت سوبژکتیو مینامم، با کارگزاری که میتوان براحتی شناخت اش. بالیبار این ایده را، که خود بطور کلی در سنت مارکسیستی پیدا میشود، گسترش داده است؛ یک خشونت پایه ای و ساختاری در کارکرد خود نظام سرمایه داری. این امر ضروری است که انفجارهای خشونت سوبژکتیو علیه این خشونت ساختاری یا ابژکتیو را مورد مطالعه قرار دهیم. ما منحصرا نباید بر بعد سوبژکتیو متمرکز شویم. ما باید به یاد داشته باشیم که خشونت الزاما یک فعالیت یا عمل نیست. موضوع همیشه این نیست که کارکردهای اجتماعی بتوسط خودشان بحرکت در می آیند و برای تغییر آنها انرژی و خشونت زیادی لازم است. برعکس، غالبا خشونت زیادی لازم است برای اینکه مطمئن باشیم که امور بر همان روال سابق می مانند. بنابراین، بعضی وقتها عمل خشونت آمیز حقیقی این است که کاری نکنیم؛ نفی عمل.
 
اعتصاب عمومی ؟

ژیژک : بله، میتوانید این را بگوئید. اما مساله این است که امروز چگونه این را عملی کنیم. در هر موردی لحظاتی وجود دارد که در آن ژست رادیکال این است که کاری انجام نداد. مساله مثل همیشه، موضوع محدودیت زمانه و شناخت آن است. اما نگاه کنید: مساله واقعی این است که بسیار دشوار است که به راستی خشن باشیم. خشونتِ یک تغییر واقعی. وظیفه یک انقلابی این است که براستی خشن باشد، اما همچنین اینکه از نوعی خشونت که در واقع کاملا یک گذار عنین و ناتوان به عمل است احتراز کند. اغلب بیرحمانه ترین انفجارات خشونت، پذیرش ناتوانی هستند- حتی ناشی از ترس قبل از عمل واقعی. برای مثال استالین، ازجهتی بسیار خشن تر هیتلر بود. من درباره جماعتی سازی [collectivization] که دیوانگی بود صحبت میکنم. این انقلاب واقعی بود. من الزاما از این گزاره پشتیبانی نمیکنم ولی این مساله درست بود. من این تساوی تروتسکیستی قدیمی را صحیح نمیدانم: لنین=انقلاب، استالین=ترمیدور. شاید در ۱۹۳۳ یا ۱۹۳۴ و یا در ۱۹۲۸ یا ۱۹۲۹ ما رادیکاترین تغییر قابل تصور را میبینیم. درباره اش فکر کنید: دهقانان ۸۰ درصد جامعه روسیه را در آن زمان شکل میدادند. او بطور صحیح میخواست که دهقانان را درهم بشکند. این امر شکست خورد. ولی یک خشونت حقیقی بود. اگر با خشونت قصد دارید تا زیربنای پایه ای جامعه، روابط بنیادی جامعه را تغییر دهید، این امر بسیار دشوار است. تمامی انفجارهای خشونت در قرن بیستم، تفاوتهایشان هر چه میخواهد باشد، در این سطح، شکست را نمایندگی میکنند. درباره سورل و اعتصاب عمومی، تا حدی علاقه مند به آن هستم، اما مشکل اصلی این است که این مساله بسیار به چیزی که شاید بتوان آنرا انفجار زیبائی شناسانه آزادی نامید نزدیک است. برای من مساله حقیقی انقلاب تصرف قدرت نیست؛ مساله کاری است که پس از آن انجام میدهید. چگونه زندگی روزمره را بازتعریف و بازسازی میکنید. در اینجا استالین شکست خورد. در ۱۹۳۳ یا ۱۹۳۴ دیگر کسی درباره خلق "انسانی نوین" و از این قبیل صحبت نکرد.
 
در این چارچوب، شما چگونه خشونت حاشیه شهر نشینان (banlieues) فرانسوی را درک میکنید؟ برای مثال شما شورشهای غذا و فاولاها را ذکر کردید ...

ژیژک : بوضوح این مساله ربطی به آنچه افرادی مثل الن فینکلکرات میگویند ندارد، اینکه این یک حمله اسلامی به جمهوری فرانسه و... است. اولین چیزی که آنها سوزاندند مساجد بود. بخاطر همین بنیادگرایان اولین کسانی بودند که صدایشان علیه این قیام بلند شد. جوانان بانلیوها [حاشیه شهر] فقط میخواستند بگویند(اگر بخواهیم شعار از بدیو وام بگیریم) : ما اینجا هستیم، ما اهل اینجا هستیم. این امر، مساله اثبات تمام و کمال وجودشان بود. مطالبه ای محض برای دیدن شان بود. این بهترین مثال برای محدودیت دموکراسی بسیار ستایش شده ماست. تعداد بیشماری از مردم وجود دارند که که خود را در شرایطی می یابند که مطالبات حیاتی شان نمیتواند به زبان یک مساله سیاسی فرموله شود. این آن چیزی است که رومن یاکوبسون ارتباط "غیر رسمی" مینامد- نه اینکه "من این را میخواهم" بلکه بسادگی "من اینجا هستم".
 
شما همیشه، به شیوه ای جدلی، بر حفظ مقولات مارکسیستی تحلیل طبقاتی اصرار دارید. اما هنگامی که ما از فاولاها، بانلیوها و زاغه نشین ها صحبت میکنیم آیا درباره نیروهای جدید اجتماعی و سیاسی ای صحبت نمیکنیم که محدودیتهای مقولات مارکسی را نشان میدهند؟ با فرض چندپارگی و پیچیدگی امر سیاسی در سطح جهانی، آیا هنوز ممکن است که برای توضیح موقعیت جاری و تضادهایش از مقولاتی مانند "طبقه" و مبارزه طبقاتی استفاده کنیم؟ آیا نمیتوان اینگونه گفت که امروز استفاده از این مقولات نوعی انکار و طفره روی از توضیح خودویژگی "وضعیت عینی" است؟

ژیژک : من این نکته را میدانم. راهی که من بتوسط آن تلاش میکنم تا از این مشکل بیرون بیایم تعریف دوباره مفهوم پرولتاریا به شیوه ای مشابه بدیو و رانسیر است: آنهائی که مدافع یک تکینگی عام و شامل [universal singularity] هستند، آنهائی که به وضعیت تعلق دارند بدون اینکه "مکان" مشخصی در آن داشته باشند، شامل شده اند اما بدون اینکه بخشی از ساختمان جامعه باشند. به این ترتیب این مستثنی شدگان ِ بدون جایگاه  از امر عام و شامل دفاع میکنند. مفهوم پرولتاریا مفهومی تغییر جهت دهنده میشود. اما این امر چگونه میتواند با مسائل اقتصاد سیاسی مرتبط شود؟ این یک مشکل بزرگ است. من یک راه حل واقعی ندارم. آیا ما باید تئوری ارزش مبتنی بر کار را رها کنیم و یا آن را بهبود بخشیم؟ بسیاری، از بدیو گرفته تا جیمسون ادعا میکنند که ما هم اکنون میدانیم که سرمایه داری چگونه کار میکند، مساله اصلی ابداع فرم های جدید سیاسی است. من فکر نمیکنم که ما واقعا میدانیم که سرمایه داری امروزه چگونه کار میکند. تمامی ساختار مفهومی مارکسیسم بر مبنای مفهوم استثمار استوار است. کارکرد این مفهوم امروزه چگونه است؟ من پاسخی ندارم. تمامی اصطلاحاتی که برای توضیح لحظه کنونی رایج شده اند - "جامعه پسا صنعتی"، "جامعه اطلاعاتی"، "جامعه ریسک" و... - کاملا مقولاتی ژورنالیستی هستند.
 
آیا این بازتعریف شما از "پرولتاریا" بسرعت میان این مفهوم و مساله تولید فاصله نمی اندازد؟ آیا ما نباید از امتحان بازتعریف خود کار مولد، از تحلیل مقولات هردم بی ثبات شونده کار مولد و غیرمولد، بیکار و شاغل و از این قبیل آغاز کنیم؟ آیا اصطلاحی مثل "انبوهه" [انبوه خلق - multitude] برای مثال حداقل این بی ثباتی را نشان نمیدهد؟

ژیژک : اینجاست که چیزها برای من سردرگم کننده میشوند. مشکلاتی که شما خاطرنشان کردید مهم هستند. اما البته اقتصادی وجود دارد که مختص زاغه نشین ها و بانلیوها است، یک اقتصاد غیرقانونی که با این وجود کاملا "پویا"[dynamic] است، بدون هیچگونه مقررات و ... .

نئولیبرالیسم ناب ؟

ژیژک : بله. و بنابراین ما نباید فراموش کنیم که حتی اگر فاولاها خارج از کنترل مستقیم دولتی باشند، هنوز در مکانیسم های اقتصاد ادغام شده اند. بسیار جالب تر از مساله مولد یا غیرمولد بودگی، این است که چگونه یک سری نیروهای مشخص اقتصادی، هم وجود ندارند و هم کاملا در شبکه های سرمایه ادغام شده اند. فقط به اقتصاد افغانستان بتازگی "آزاد شده" نگاهی بیاندازید؛ [این کشور] بالاخره در بازار جهانی ادغام شد اگرچه مهم ترین تولیدش مواد مخدر است. بگذارید به مساله انبوهه بازگردیم. این یک مقوله بسیار چندپهلو است. بنظر میرسد سرمایه داری معاصر همان "گزاره" هائی [تصدیق یا تکذیب کننده] را دارد که نگری "انبوهه" نامیده است. در برزیل، نگری اخیرا ادعا کرده است که ما حتی مجبور نیستیم علیه سرمایه داری مبارزه کنیم، که این الآن تقریبا کمونیسم است. این مساله همچنین مساله دولت نیز هست. من دارم به منطق ضد دولتی چپ شک میکنم. نمیتوانیم متذکر نشویم که این گفتمان در نیروهای راست هم بازتاب یافته است. علاوه بر این، من نشانه ای از باصطلاح "ناپدپد شدن دولت" نمیبینم. برعکس، اگر بخواهیم ایالات متحده را بعنوان مثال بگیریم، من مجبورم اعتراف کنم که ۸۰ درصد مواقع هنگامی که کشمکشی میان جامعه مدنی و دولت وجود دارد من جانب دولت هستم. بیشتر مواقع هنگامی که برخی از گروههای محلی دست راستی میخواهند تدریس تئوری تکامل در مدارس را قدغن کنند و از این قبیل، دولت باید مداخله کند. بنابراین من فکر میکنم برای چپ این مساله خیلی مهم است که بر سازوبرگهای دولتی تاثیر بگذارد از آنها استفاده کند و حتی در صورت امکان آن را تصرف نماید. البته این بخودی خود کافی نیست. در واقع ما نیاز داریم که با زبان "خطوط گریز"[ligne de fuite] و خودسازمانیابی و از این قبیل مخالفت کنیم با [استفاده از] چیزی که کاملا در چپ امروز -مثل سیر برای خون آشام - تابو است ، بطور مثال ایده دولت بزرگ یا حتی تصمیمات جمعی بزرگتر. همینطور با مفهومی مثل "قلمرو زدائی"؛ حتی من فکر میکنم که ما باید مفهوم قلمرو را بازتوانبخشی کنیم. این ایده را پیتر هالوارد به من داد. تقریبا تمامی منازعات روزگار ما بویژه در خاور میانه بر مبنای مساله قلمرو هستند. من گمان میکنم که چپ باید درباره اینکه چه چیزی میتواند "مناطق آزادشده" نامیده شود فکر کند.
 
اما هنگامی که نگری و هارت اصطلاح "قلمرو زدائی" را بکار میبرند آیا آنها چیزی خیلی خاص را مدنظر ندارند؟ مثل اینکه تفاوت کار مولد و غیر مولد هر چه بیشتر غیر واضح شده است و بنابراین مکان استثمار دیگر محلی نیست بلکه در سطح جامعه منتشر شده است - نه فقط کارخانه ها بلکه تمامی فضای جامعه سیاسی شده است.

ژیژک :  بگذارید با نگری و هارت شروع کنیم. جائی در میانه کتاب انبوهه، قطعه کوتاهی درباره باختین و کارناوال هست. من بطور قطع با این دیدگاه کارناوالی از رهائی مخالفم. کارناوال یک اصطلاح بسیار مبهم است که اغلب مواقع توسط مرتجعین استفاده میشود. خدای من! اگر شما به یک کارناوال احتیاج دارید، سرمایه داری امروزی خود یک کارناوال است. مثله کردن های کوکلوکس کلان [KKK] یک کارناوال است. بوریس گرویس، یکی از دوستان من که منتقد فرهنگی است، به من گفت که تحقیقاتی درباره باختین انجام داده و روشن کرده است که هنگامی که باختین در دهه ۱۹۳۰ در حال ایجاد تئوری اش درباره کارناوال بود، این تصفیه های استالینی بود که مدل وی بوده است : امروز شما در کمیته مرکزی هستید، فردا... . با وجود دینامیسم سرمایه داری معاصر، تقابل بین کنترل دولتی سفت و سخت و رهائی کارناوالی دیگر کارکردی ندارد. اینجا من با آنچه که بدیو در مصاحبه با شما، که در مانیفست II به چاپ رسیده، گفته است موافقم : "آنهائی که هیچ چیز ندارند تنها انضباطشان را دارند". این دلیل آن است که من دوست دارم بطور استهزاء آمیزی خودم را چپ-فاشیست یا هر چیز دیگر بنامم. امروز زبان عصیان و سرپیچی، [زبان] ایدئولوژی حاکم است. ما باید زبان انضباط، انضباط توده ای و حتی "روح جانبازی و فداکاری" را دوباره از آن خود کنیم. ما باید از ترس لیبرالی از "انضباط" که آنها -بدون اینکه بدانند چه میگویند- "شبه فاشیستی" میخوانندش خلاص شویم. اما برگردیم به نگری. میدانید که چپ هر ده سال یکبار یا بیشتر یک مدل میسازد. چرا هژمونی و استراتژی سوسیالیستی لاکلائو بیست سال پیش اینقدر همه پسند شده بود؟ [بخاطر اینکه] منطبق با لحظه ای بود که در آن اولویت مبارزه طبقاتی جای خود را به زنجیره ای از مبارزات بخصوص میداد ( فمینیسم و... ). اکنون لاکلائو میکوشد تا تئوری اش را برای انطباق با پوپولیسم نوی آمریکای لاتینی چاوز و مورالس بازسازی کند و گرد و خاک از آن بزداید. نگری لحظه معینی را تسخیر کرد، پورتو آلگره و جنبش ضد جهانی سازی که بطور عملی مبنائی برای او بود. اما آنچه که برای من مساله ساز است نظریه او در این باب است که امروز ابژه واقعی تولید، تولید خود روابط اجتماعی است و بنابراین راه برای آنچه که وی "دموکراسی مطلق"مینامد باز است. من تماما این منطق را رد میکنم. این یک رویاپردازی ایدئولوژیک ناب است. در بیست صفحه آخر کتاب انبوهه موضع وی کمابیش یزدان شناسانه [theological] است -  استعاره "خطوط گریز" و مقاومت و غیره کاملا بر مبنای فانتزی "فروپاشی امپراتوری" استوار است. به طریقی، این تصویر آیینه ای خوش بینانه آن مدلی است که شما در افرادی مثل آگامبن، که نه تقریبا یک بدبینی بلکه نوعی الهیات "منفی" را ارائه میکنند می یابید، که در آن کل سنت غربی درحال نزدیک شدن به پایان فاجعه بار خود است و تنها راه حل آن انتظار برای نوعی "خشونت قدسی" است. اما بنیامین درباره چه چیزی صحبت میکند؟ انقلاب - که لحظه ای است که شما مسئولیت "مقتدرانه" (این خود واژه بنیامین است- sovereign) کشتن کسی را بدست می آورید. خشونت برای آگامبن چه معنائی دارد؟ او با عباراتی مثل "بازی با قانون" و از این قبیل پاسخ میدهد. مرا از اینکه در اینجا مثل یک تجربه باور عامی هستم ببخشید ولی من واقعا نمیدانم که معنای این از جهت عینی و انضمامی چیست.
 
شما به "قلمروهای آزادشده" اشاره کردید - آیا اولین مثالی که به ذهن می آید منطقه جنوب لبنان و حومه های جنوبی بیروت نیست؟ آیا این امر امکانپذیر نیست که پدیده ای مثل حزب الله را نه بسادگی بمنزله یک فرم تئولوژیک-سیاسی سازماندهی جمعی [communitarian organization] بلکه بعنوان یک پدیدار مقاومت که قابل فروکاستن به پشتوانه مذهبی اش نیست فرض کنیم؟ آیا این وظیفه نظری ما - بجای خصلت گذاری آن بعنوان یک جریان "تاریک اندیش" که در راست و چپ رایج است- نیست؟

ژیژک : این واقعا موضوع یک قضاوت عینی است. من از شما، کاملا ساده لوحانه، میپرسم: شما کجا این بُعد را میبینید؟ من دوست دارم قانع شوم. کاملا رایج است که درباره خودسازمانیابی صحبت کنیم، درباره حماس و حزب الله بگوئیم که "این فقط راکتها نیستند، بلکه خدمات اجتماعی هم هست"[که به آنها قدرت میدهد]. اما نگاه کنید، تمامی رژیم های فاشیستی چنین میکنند. این کافی نیست. من فکر میکنم که انقلاب ایران برای مثال یک رخداد حقیقی بود. این مساله مشخص است. البته، آنچه که هم اکنون در ایران میبینید یک رژیم محافظه کار پوپولیست است که فقرا را با پول نفت تطمیع میکند. من علیه خود اسلام چیزی برای گفتن ندارم، اما در انقلاب ایران این مساله روشن است که نقشی تعیین کننده بازی کرد، اما آن، اسلامی بود که بطور موثری با موضع چپگرایانه تحول اجتماعی مرتبط بود. این امر کاملا واضح است که در تاریخ این انقلاب، دو سال زمان برد تا محافظه کاران توانستند بر اوضاع مسلط شوند. دوباره بگویم که من با خود اسلام مشکلی ندارم و فکر میکنم که بطور بالقوه یک دین بزرگ رهائی بخش است. و از آغازگاه، خود را برای مثال بعنوان دینی غیر مردسالارانه  تعریف کرد. من درباره این مساله نوشته ام. بدیو در مصاحبه اش در مانیفست II درباره فرم نوینی از سازمان، بیرون از منطق دولت و حزب صحبت کرده است - اما چه میشود اگر شما این را بعنوان یک پدیده منفی[negative] ببینید، بعنوان یک بستار [closure] رادیکال فضای اجتماعی؟ چه فضای اجتماعی ای پیشنهاد میشود؟ این مساله مهم است که در اینجا از مارکس و تعریف وی از پرولتاریا بعنوان یک "فاعلیت بدون جوهر" [substanceless subjectivity] خیلی دور نشویم. این امر ضروری است. بنابراین اگر این شکل از تشکل نه به حزب ربط دارد و نه دولت، آیا یک کلی سازی فضای اجتماعی را بازنمائی نمیکند، چیزی پیشامدرن...

... عکس العملی ضد مدرن به دولت ؟

ژیژک : بله، بله. من اهمیتی به این خدمات اجتماعی و غیره نمیدهم. پرسش این است: هنگامی که مساله کارگران، زنان و از این قبیل در میان است، کجا شما میتوانید وعده ای مبنی بر رهائی مشاهده کنید؟ این یک پرسش جدلی و رتوریکال نیست. من میخواهم این را ببینم ولی نمیتوانم. مساله اصلی برای من - و در اینجا من اروپامحوری بی شرم هستم -  راه حل سیاسی در فلسطین برای مثال ضرورت یک دولت واحد سکولار است. آیا هدف حماس و حزب الله یک دولت واحد سکولار است یا نه ؟ من تماما از آرمانهای فلسطینیان پشتیبانی میکنم و حتی از "ترور" فلسطینی، فقط اگر آشکارا معطوف به ایجاد یک دولت واحد سکولار باشد. گزینه ای که توسط حماس و حزب الله پیشنهاد میشود یک دولت واحد سکولار نیست بلکه نابودی اسرائیل و "ریختن یهودیان به دریا" است. من همبستگی ضد امپریالیستی با این نیروها را صحیح نمیدانم.
 
پرسش آخر. "که بوجود آوردن خیر کلی همیشه وحشتناک است" : تا چه حدی شما خود را با این فرمولبندی سن ژوست منطبق میدانید؟ از چه جهت ابداع دوباره "شکل جدیدی از ترور" ،بنا به تعریف شما، شرطی ضروری برای سیاست رهائی بخش معاصر است؟

ژیژک : من فکر میکنم که انقلاب فرانسه، این انفجار خشونتبار ترور برابری طلبانه، [حادثه ای] بسیار تعیین کننده است. قبل از آن، ترور بسادگی به معنای گروه اوباش خشمگینی بود که با خشونت سر بر می آورند، اما آنها [انقلابیون فرانسه] اینگونه نبودند- بطور ساده، آنها میکشتند. من درباره ترور ژاکوبنی صحبت میکنم. این یک رخداد کلیدی بود. حال موافق آن باشید یا نه.


تحول در نظام جهانی سلطه و جایگاه ایالات متحده

| 0 نظر
global powers.jpg
دگرگونی های ساختاری اخیر در نظام جهانی اقتصاد سرمایه سالار، بازنگری و بازسازی بنیادین نظریه های توسعه، روابط بین الملل و جهانی شدن را الزامی کرده اند. نوشته کوتاه زیر به اختصار سعی دارد تا تنها سرنخ هایی از این تحول را (هرچند ناکامل اما ضروری) به بحث  گذارد. به این امید که مطلب ذیل به گفتگو و تفحص بیشتر در این زمینه دامن زند .

بیست اقتصاد دان سرشناس آمریکایی در نامه ای به دولت ایالات متحده در تاریخ ۱۲ دسامبر سال ۲۰۱۰ خواستار تسهیل اعمال کنترل و نظارت بر جریان سرمایه از آمریکا به سایر کشورهای وارد کننده سرمایه گذاری شدند. (ترجمه این نامه در پایان این نوشته آورده شده است). این نامه به چندین واقعیت که در حال حاضر نظام مالی و اقتصادی جهانی را شکل می دهند اشاره می کند و از دولت ایالات متحده (به عنوان یکی از بزرگترین صادر کنندگان عمده سرمایه و سرمایه گذاری های خارجی) خواستار اعمال تنظیمات لازم برای تقویت استقلال اقتصادی کشورهای ضعیف و مسئولیت پذیری بیشترشده است. از جمله امضا کننده گان این نامه دو شخصیت معروف، جوزف ستیگلیتز و جیمز گالبریت می باشند. ستیگلیتز برنده جایزه نوبل اقتصادی نیاز به معرفی ندارد و گالبریت نیز از سرشناس ترین اقتصاددانان آمریکایی است که همچون پدرش که در دهه ۱۹۳۰ یکی از جامع ترین تحلیل های بحران سرمایه داری آمریکایی را نگاشت نسبت به بروز بحران مجدد در سال ۲۰۰۸ از پیش هشدار داده بود. امضاء کنندگان این نامه که از جمله پیش بینی کنندگان بحران بودند همچنان نسبت به سیاست های ضد بحران اتخاذ شده توسط دولت های غربی به خصوص آمریکا بدبین بوده و شرایط را بسیارحساس و احتمال ظهور مجدد بحران جهانی  را قابل ملاحظه ارزیابی می کنند.  با این حال گویا تجربه بحران ۲۰۰۸ درس عبرتی برای سیاست گذاران آمریکایی و در کل، جهان شمال نشده و ایشان همچنان به اصلاحات حداقلی در روابط مالی بین المللی و افزایش فشار به اقشار آسیب پذیر و زحمت کش جامعه خود با اتخاذ سیاست های عسرت (ریاضت) اقتصادی ادامه می دهند.علت را تا حدود زیادی باید ریشه دار در تشدید رقابت بر سر شکل دهی به مرکزیت (های) نظام جهانی سلطه دانست.
از جمله نگرانی هایی که نامه مذکور به آن اشاره می کند بحث تاثیر تجارت وسرمایه گذاری آزاد (یعنی یکی از ارکان نولیبرالیسم و مکتب نوکلاسیک اقتصادی) است که  در اوایل دهه ۱۹۸۰ بنیان گذاری و به مرور جهانی شده است. به عنوان "یکی" از فاکتورهای اصلی، نتایج این سیاست گذاری های بین المللی سرانجام به بحران عظیم ۲۰۰۸ انجامید که خود تحلیلی مفصل را در فرصتی دیگر می طلبد. اما نکاتی که این نامه بدانها اشاره دارند حاکی از ظهور چرخشهایی در آرایش و دینامیسم روابط اقتصادی بین جهان شمال و جنوب می باشند.

به عنوان مثال تداوم هراس از بازگشت بحران مالی- اقتصادی ۲۰۰۸ باعث شده تا نرخ سود در بیشتر کشورهای بحران زده غربی بالاخص ایالات متحده به پایین ترین حد ممکن نگه داشته شود. نرخ سود پایین به لحاظ تئوریک باید باعث تشویق سرمایه گذاری از طریق اخذ وام از نظام بانکی شود. اما از طرف دیگر بنا بر همین سیاست های آزاد سازی و گسترش بخش مالی، راههای خروج غیر مسئولانه سرمایه و هجوم آنها به نواحی آزاد تجاری در کشورهای کمتر توسعه یافته با نیروی کار ارزان و بی انضباطی اقتصادی-زیست محیطی-کاری هموار تر شده بود. حال با توجه با تفاوت قابل ملاحظه بین نرخ سود بانکی در ایالات متحده با کشورهای در حال توسعه (بین ۱۰ تا ۲۰ یا حتی ۳۰ درصد - مانند برزیل)  وعدم مقررات لازم، گرایش قابل توجهی به فرار سرمایه از کشور های سرمایه سالار دچار بحران به کشورهای جهان سومی مذکور پدید آمده است. وام های دریافت شده عمدتا کوتاه مدت هستند و از طرف دیگر تمایل سرمایه گذاران خارجی به کسب سودهای کلان در کوتاه مدت باعث می شود تا سرمایه های مذکور به سمت بخش های زود بازده مانند ساخت و ساز خانه و معامله املاک و خرید و فروش زمین های زراعی و کشت صنعتی محصولات کشاورزی بازار پسند در کشورهای جنوب گرایش پیدا کنند. از طرف دیگر این کشورهای جنوب به علت درگیر شدن در تجارت آزاد و پذیرش شرایط آن از انعطاف لازم جهت کنترل خروج سرمایه های خارجی که بخش های مذکور را نشانه رفته اند ("پولهای داغ") نیستند. بنابراین روند اصلاحات اقتصادی پس از بحران نه به اشتغال آفرینی  و تحرک اقتصادی در ایالات متحده می انجامد و نه به رشد اقتصادی پایدار کشورهای جهان جنوب.

بحران حاضر باعث شده است تا کشورهای در حال توسعه به دو دسته تقسیم شوند. کشورهایی که اکنون با تجربه رشد اقتصادی سریع تر نسبت به دیگران قدرت چانه زنی در شرایط بحرانی را داشته و با تشکیل کلوب کشورهای صنعتی جنوب می توانند به روابط تجاری و مالی بین خود را به شکل متعادل تر  و متوازن تری در مقایسه با دوره های قبلی رابطه نامتوازن و وابسته با شمال شکل دهند. این کشورها به لحاظ مقیاس اقتصادی به اندازه لازم از بزرگی بازار داخلی و تنوع و تکثر منابع انسانی و اولیه برخوردار بوده و بنابراین می توانند به طور مستقل تری رشد اقتصادی خود را در ارتباط با یکدیگر ادامه دهند. این کشورها حتی به تامین کنندگان بخش های قابل توجهی از وام به جهان شمال جهت تحریک اقتصاد این کشورها تبدیل شده اند. تله وام که روزی چون تله ای برای شکار اقتصادهای وابسته جهان سومی بکار می رفت می تواند امروز علیه کشورهای مقروض جهان شمال بکار رود. از این رو به نظر می رسد که واهمه بازگشت بومرنگ وابستگی وبرخورد آن به جهان شمال به شدت مراکز قدرت سیاسی در این کشورها را ترسانده و از این رو در حالیکه تئوری های اقتصادی زمانی استقراض خارجی را برای جهان جنوب راه نجات می شمردند و اکنون هم هیچ توجیهی برای خلاص شدن از استقراض در شرایط شبه بحرانی وجود ندارد، دولت های غربی به شدت جهت مثبت کردن تراز اقتصادی خود چهار نعل می تازند. این واهمه به کاهش هزینه های دولتی و افزایش هزینه خدمات عمومی و ریاضت اقتصادی انجامیده است. کشورهای جهان شمال  باز پرداخت وامها را اضطراری تر از نجات طبقه متوسط در حال سقوط خود می بینند و صابون برخورد با ناآرامی های بزرگ اجتماعی را به تن خود مالیده اند.

به نظرمی رسد که این اضطرار جهت حفظ مرکزیت قدرت در نظام جهانی سلطه اقتصادی -سیاسی حتی از چشم تیز بین امضا کنندگان نامه مذکور به دور مانده است و لذا تشویق صرف دولت آمریکا به اصلاح شروط تجارت آزاد را موثر دانسته اند.

اما در میان کشورهای جهان جنوب بسیاری ازآنها که در شرایط بسیار شکننده و وابسته ای بسر برده اند، بحران جهانی ۲۰۰۸-۲۰۰۹ بر ناگواری شرایط و وابستگی آنان به قدرتهای خارجی افزوده است. گزارش های اخیر سازمانهای بین المللی نشان می دهد که رشد اقتصادی نامتوازن برخی از کشورهای جنوب به هزینه تشدید فقر در سایر کشورها صورت گرفته و همان کمینه دست آوردهای توسعه ناشی از جهانی شدن در دهه اخیر با رشد نابرابری های داخلی و بین المللی خنثی گردیده است. این کشورها اکنون چشم امید به رابطه با کشورهای در حال رشد جهان جنوب مانند برزیل و چین و روسیه دارند. کمکهای مالی و موافقت نامه های تجاری مالی ارائه شده توسط کشورهای در حال رشد به این کشورهای به شدت اسیب دیده دریچه های امیدی را باز کرد ه است ضمن اینکه وحشت از شکل گیری وابستگی به قدرتهای نوظهور نیز سایه خود را بر سر ایشان افکنده است. رفتار چین در تصاحب زمین در آفریقا ابعاد امپریالیستی به خود گرفته است و برای برخی از تحلیل گران، نوید دهنده ظهور امپریالیسم چینی سرمایه سالار در قرن بیست و یکم می باشد. چین همچنین چشم به منابع انرژی در خاورمیانه دارد. این سوال که این رقابت بین دو قطب بزرگ جهان سرمایه سالار یعنی چین و امریکا بر سر منابع به کجا انجامد هنوز نیاز به زمان دارد تا پاسخ دقیقش را دریابد. قطبهای نو ظهور یعنی برزیل و چین و روسیه نیز به نقش آفرینی های منطقه ای روی آورده و در کمشکش با سایر قطبهای هم جوار (به ترتیب آمریکا، ژاپن و اتحادیه اروپا) اقمار پروری می نمایند. کشمکش بر سر اقمار اقتصادی، تاکنون به بی ثباتی سیاسی و ظهور وسقوط دولتهای برآمده از انقلابهای رنگی در چندین کشور انجامیده است. قطبهای در حال شکل گیری بر خلاف نظریه دی کاپلینگ (decoupling) از مرکزیت نظام جهانی در غرب کاملن جدا نشده ضمن رقابت با یکدیگر، با وجود وزن های متفاوت در نقش آفرینی، به شدت به یکدیگر نیز وابسته اند.
حران ۲۰۰۸ تا حدودی چشم ها را به خصوص در میان کشورهای در حال رشد که اکنون با پیوستن به گروه ۸، گروه ۲۰ را تشکیل داده اند باز کرده است و این کشورها روابط مبتنی بر اعمال محدودیت بر جریان پولهای داغ را در نظر گرفته اند. اگر بخواهیم ساده گویی کنیم، این امر در یک کلام بدین معنی است که: دوران انقباض در روند جهانی شدن اقتصاد و شکل گیری قطب های جدید که با شروع قرن بیست و یکم آغاز شده بود اکنون با بروز شرایط جدید پس از بحران وارد مرحله نوینی شده است. بنابراین باید گفت که به دنیای "پسا جهانی شدن" خوش آمدید.  به لحاظ نظری حداقل اینکه تئوری های جهانی سازی اقتصاد بازارآزاد با هدف کاهش ممتد تنظیمات مالی در سطح ملی دیگر در میان بخش قابل توجهی از جامعه جهانی خریداری ندارند. این شرایط جدید باعث شده است تا وضعیت برای ایالات متحده که چندین دهه جهانی سازی اقتصادی از طریق آزاد سازی روابط جهانی را رهبری نموده و سرلوحه خود کرده بود  دشوار شود.  سایر کشورها در موافقت نامه های تجاری و سرمایه گذاری ، امکان کنترل متقابل جریان سرمایه را برای طرف مقابل خود باز می گذارند و بنابراین موافقت نامه  های مذکور می تواند برای جنوبی ها جذاب تر باشد. این بر سرعقل آمدن سرمایه داری در بخش نوظهور نظام سلطه جهانی، شرایط را برای سرمایه سالارهای بر سر عقل نیامده به لحاظ رقابت در سرمایه گذاری و جلوگیر از تبخیر سرمایه ای که خود برای اشتغال زایی نیاز دارند دشوار می کند. بخش عقلانی شده نظام جدید سرمایه سالاری به ثبات و توازن در رشد، اهمیت بیشتری نسبت به رشد سریع و برق آسا، اما ناپایدار و ناموزون و بحران زا می دهد. در واقع ظهور این بخش و توانایی اش در حفظ رشد اقتصادی در دوران بحران اخیر خود محصول اهمیت نسبی آن به تنظیمات مالی تضمین شده توسط دولتهای مقتدر می باشد.

اقتصاد دانان نویسنده نامه مذکور با اشاره به تحولات  فوق و نتایج پژوهشهای انجام شده توسط نهاد های ملی و بین المللی در مورد تاثیر تجارت و سرمایه گذاری آزاد بر روند توسعه، به دولت ایالات متحده هشدار می دهند تا نسبت به عقلانی تر کردن روابط اقتصادی اش با سایر جهان اقدام کند. پیوستن به سازمان تجارت جهانی وپذیرفتن شروط باز کردن درهای اقتصادی بروی سرمایه گذاران خارجی اگر به رشد اقتصادی هم منجر شده است رشدی ناپایدار و حباب گونه را به همراه داشته است. تجربه رشد کشورهای نیمه پیرامونی در دهه ۱۹۸۰ مانند مالزی و تایوان و کره جنوبی همه حاکی از آن هستند که این کشورها با برقراری انضباط مالی توانستند به این رشد دست یابند و رشدشان آنهنگام متوقف و به بحران ۱۹۹۷-۱۹۹۸ انجامید که در دهه ۹۰ تحت فشار بازار آزاد جهانی به کاهش انضباط مالی اقدام نمودند. به نظر این اقتصاد دانان ایالات متحده باید از تداوم در اعمال شروطی که کشورهای طرف قرارداد تجاری را مجبور به کاهش کنترل جریان سرمایه می کند دست بردارد. تنها از این طریق، ایالات متحده و سرمایه گذارانش می توانند نه تنها از فرار سرمایه از کشور اقدام کنند بلکه به ایجاد حباب اقتصادی در کشورهای جنوب خود داری کرده، از وارد شدن در یک جنگ ارزی جلوگیری نموده و از طرف دیگر به جلب نظر مشتری های جهان سومی در رقابت با قدرتهای اقتصادی نو ظهور اقدام نمایند. این امر از نظر ایشان به تداوم نقش رهبری ایالات متحده در شرایط جهانی متعادل تر کمک می کند. تاکنون سیاست های اقتصادی بین المللی هدایت شده توسط امریکا غیر مسئولانه و ازاین به بعد حتی برای خود آمریکا غیر قابل اجرا و نا کارمد می باشند. اینکه چنین توصیه هایی در شرایطی که هنوز اوباما بر سر کار است چقدر موثر واقع می شود جای بحث دارد.

به نویسندگان این نامه هم باید متذکر شد که هدایت سرمایه گذاری های به سمت گسترش انرژی های پاک و تجدید پذیر و رشد صنایع سبز به تقویت بیشتر استقلال اقتصادی ضمن حفظ رابطه سازنده با جهان در حال تحول می انجامد. از جمله شروط اساسی برای مردمی و مشارکتی کردن اقتصاد ملی، گسترش صنایع سبز و سرمایه گذاری های کلان در منابع انرژی تجدید پذیر است چرا که امکان انحصار پروری و رانت خوارگی در این حوزه از تولید بسیار کمتر است. شیوه و ابزار تولید متکی به انرژی های تجدید پذیر روابط تولید خاص خود که غیر رقابتی و بنابراین در نهایت غیر طبقاتی و متوازن تر است را می طلبند. مبارزه طبقاتی منفصل از مبارزه برای گسترش "شیوه های سبز تولید"، به باز تولید "شیوهای سنتی تولیدی" که ذاتا به علت تکیه بر منابع تجدید ناپذیر، رقابتی و در نتیجه نابرابری زا هستند می انجامد. باز تولید این "شیوه های سنتی صنعتی و ضد محیط زیستی تولید" به خنثی سازی دست آوردهای سیاستگذاری های نوکینزی و سوسیالیستی حتی اگر مجددا به سرعت در دهه جدید به اجرا درآیند می انجامد. توصیه های نوکینزی مانند نامه مذکورممکن است بحران اقتصادی ناشی از "انبساط مالی" را به عقب اندازند؛ اما همین سیاست ها بنا بر تجربه دهه ۱۹۷۰ بحران ناشی از "انقباض سود" ( profit squeeze) را به خصوص در شرایطی که هنوز روابط سرمایه سالاری مبتنی بر "انباشت و رقابت" با تکیه بر منابع تجدید ناپذیر حاکم هستند باعث می شوند. یادمان نرود که بحران دهه هفتاد یک دستش در دست بحران نفت بود.
از طرف دیگر، هر چند طرح توجه مجدد به "استقلال ملی" در تنظیم روابط مالی از جانب نظریه پردازان نوکینزی مقدس است و پسندیده، اما باید توجه داشت که این توجه از زاویه دید دیگر و با تعریفی به شدت فلج کننده و خطر ناک هم می تواند مطرح و هدایت شود. آن زاویه دید قطعا چیزی جز ملی گرایی دست راستی افراطی مانند تی پارتی آمریکایی و احزاب شبه فاشیستی رو به رشد اروپایی و رشد سیاست های التقاطی پوپولیستی نیست. استقلال ملی بدون اتخاذ سیاست های دموکراتیک سازی بخش اقتصاد، جز به قد علم کردن انحصارات مافیایی داخلی در مقابله با دموکراسی و روابط متوازن سالم با جهان خارج نمی انجامد .

اما در این میان باید اخطاری هم به برخی از کشورهای جنوب که تاکنون به دلایل مختلف سیاسی از به بازی گرفته شدن کامل در روابط آزاد تجاری با غرب محروم شده بودند داد. چنین اقتصادهایی که تاکنون در شرایط انزوای اقتصادی از سمت مراکز غربی سلطه قرار داشته و از پذیرش در نظام آزاد تجاری منع شده بودند با باز کردن کانالهای غیر متعارف زیر زمینی و خصوصی مانند هدایت پولهای داغ (مثلا از طریق صرافی ها) می توانند شرایط جذب این سرمایه های سرگردان که منشائشان از همان مراکز فرصت طلب هنوز بر سر عقل نیامده است (و هدفشان سودسازی سریع و فرار سریعتر) را فراهم نموده و از اینطریق به تولید حباب های خطرناک و رشد نامتوازن برخی بخش ها ی اقتصادی به همراه تورم مضاعف را موجب شوند. قطعا اگر مشارکت و شراکتی هست تنها بین انحصارطلبان داخلی و سرمایه گذاران سود پرست خارجی است. این کشورها برای دور زدن تحریم های اقتصادی می توانند نظری مثبت و فرصت طلبانه اما کوته فکرانه نسبت به شرایط جدید داشته باشند و ثبات اقتصاد داخلی خویش را با جذب پولهای داغ بیش از پیش به مخاطره افکنند. راه حل برای این کشورها، اولویت دادن به استقلال اقتصادی و اشتراک متوازن در سرمایه گذاری ها از جانب مراکز عقلانی شده قدرت اقتصادی در شکل روابط کاملن متعادل و منضبط و شفاف در بخش های تولیدی مبتنی بر انرژی های پاک می باشد. صد البته چه کسی است که نداند پیش شرط لازم اما ناکافی این امر، تقویت نهادهای دموکراتیک و مدنی است که به راحتی توسط نظامهای مستبد پذیرفته نمی شود. اما تا آن زمان که شرایط تحمیل این پیش شرطها را بر این نظامها مساعد نماید، از نان شب واجب تر، درونی سازی ارزشهایی است که تعادل و توازن در خواسته ها و مبارزات مردمی را شکل می دهند. ارزشهایی که ضمن ترویج جدی احترام به تنوع دیدگاهها و جایگاههای اجتماعی از تقسیم بندی فلج کننده  جامعه  بر اساس مفاهیم اسطوره ای و احیای تفکر قبیله ای (سبز علیه قرمز، ملی علیه قومی، سکولار علیه مذهبی، کارگر علیه طبقه متوسط، مرد علیه زن  ... ) به شدت پرهیز می کنند.

اما ترجمه نامه مذکور به عنوان یک سند تاریخی:

ما اقتصاد دانان و تحلیل گران امضاء کننده، قصدمان از نوشتن این نامه به شما گوشزد کردن اهمیت یافته های جدید دانش اقتصادی پیرامون تنظیم مقرارات محتاطانه مالی است. همچنین قصد داریم تا نگرانی های خاص خود را در مورد میزان کنترل سرمایه در قراردادهای تجاری و سرمایه گذاری توسط آمریکا ابراز نماییم.

پژوهش های مستند و قابل اعتمادی که اخیرا توسط مرکز ملی مطالعات اقتصادی و صندوق بین الملل پول  و سایر مراکز علمی صورت گرفته اند نشان می دهند که محدود کردن و کنترل جریان های سرمایه برای سرمایه گذاری های کوتاه مدت سود ده درکشور های در حال توسعه می تواند از توسعه حباب های خطرناک در بخش املاک و افزایش ارزش ارزی یک کشور در برابر کشور دیگر جلوگیری نماید و بنابراین این محدودیت ها می تواند استقلال ملت های دیگر در حوزه سیاست گذاری های مالی را تقویت نماید [i]

با  توجه به وخامت بحران مالی جهانی و شرایط [نامتعادل] پس از آن، کشورها نیاز به ابزار لازم جهت جلوگیری از بحرانهای مالی بعدی دارند. هرچند تنظیم مقررات بر روابط سرمایه داروی همه دردها نیست، اما تحقیقات جدید حاکی ازآن هستند که در سطح جهانی یک توافق عمومی بر سراعمال فنون مدیریت سرمایه در سیاست گذاری های محتاطانه در حال شکل گیری است. این ایده توسط رهبران گروه بیست در سئول مورد حمایت قرار گرفت. [ii]

در حقیقت، در ماههای اخیر، گروهی از کشورها - از تایلند گرفته تا برزیل - به خطر ورود پولهای داغ به داخل این کشورها با اتخاذ اشکال متنوع تنظیم مقررات بر جریان سرمایه واکنش نشان داده اند.

ما نیز با نوشتن این نامه نگرانی خویش را از وجود موافقت نامه ها و قرار دادهای تجاری و سرمایه گذاری متقابل که مانع می شوند طرف قرارد ادهای آمریکا بتوانند جریان سرمایه را کنترل کنند، ابراز می داریم. شروط "انتقال سرمایه" موجود در این موافقت نامه ها، کشورهای طرف قرارداد را مجبور می کند تا ورود و خروج بی قید وشرط سرمایه گذاری های نا متعین را آزاد نمایند.

بر اساس این موافقت نامه ها، سرمایه گذاران خصوصی خارجی می توانند از دولت هایی که چنین شروط انتقال سرمایه را محدود کرده اند در دادگاههای بین المللی شکایت نمایند. اخیرن تعداد اندکی از موافقت نامه های تجاری آمریکایی بر میزان خسارت طلب شده از طریق این شکایت های بین المللی محدودیتهای نهاده اند[iii]. اما این اصلاحات حداقلی هنوز برای بسیاری از دولت های طرف قرارداد اطمینان از داشتن استقلال در کنترل سرمایه را فراهم نمی کنند. [این در حالیست که] موافقت نامه های تنظیم شده توسط سایر کشورهای صادر کننده سرمایه جای انعطاف بیشتری را برای طرف قراردادهایشان باز می گذارد.

ما بدین وسیله توصیه می کنیم که موافقت نامه های تجاری و سرمایه گذاری متقابل تنظیم شده توسط ایالات متحده، جهت جلوگیری از بروز بحرانهای مالی آتی، تنظیمات کنترل سرمایه را بطور مسئولیت پذیرانه تری تدوین کرده و از به چالش کشیده شدن آنها [توسط سرمایه گذاران خارجی] جلوگیری نماید.

با تشکر

امضاء کنندگان:

۱۲/۱۳/۲۰۱۰
Ricardo Hausmann, Director, Harvard University Center for International Development
Dani Rodrik, Rafiq Hariri Professor of International Political Economy, John F. Kennedy School of Government, Harvard University
Olivier Jeanne, Professor of Economics, Johns Hopkins University, and Senior Fellow, Peterson Institute for International Economics
Pranab Bardhan, Professor of Economics, University of California, Berkeley
Lance Taylor, Department of Economics, New School for Social Research
Jose Antonio Ocampo, School of International and Public Affairs, Columbia University
Joseph Stiglitz, University Professor, Columbia University, Nobel laureate
Stephany Griffith-Jones, Initiative for Policy Dialogue, Columbia University
Ethan Kaplan, IIES, Stockholm University and Columbia University
Dimitri B. Papadimitriou, President, The Levy Economics Institute of Bard College
Ilene Grabel, Josef Korbel School of International Studies, University of Denver
Alice Amsden, Department of Urban Studies and Planning, MIT
Gerald Epstein, Department of Economics, University of Massachusetts-Amherst
Kevin P. Gallagher, Department of International Relations, Boston University
Sarah Anderson, Global Economy Project Director, Institute for Policy Studies
Arindrajit Dube, Department of Economics, University of Massachusetts-Amherst
William Miles, Department of Economics, Wichita State University
Adam Hersh, Center for American Progress
James K. Galbraith, Lloyd M. Bentsen Jr. Chair in Government/Business Relations and Professor of Government, University of Texas at Austin
Paul Blustein, Nonresident Fellow, the Brookings Institution, and Senior Visiting Fellow, Centre for International Governance Innovation
Anton Korinek, Department of Economics, University of Maryland
________________________________
[i] For some of the most important recent studies see: Ostry JD, Ghosh AR, Habermeier K, Chamon M, Qureshi MS and Reinhardt DBS (۲۰۱۰). Capital Inflows. The Role of Controls. IMF Staff Position Note, SPN/۱۰/۰۴. Washington, DC, International Monetary Fund. Magud N and Reinhart CM (۲۰۰۶). Capital Controls: An Evaluation. NBER Working Paper ۱۱۹۷۳. Cambridge, MA, National Bureau of Economic Research. Further studies are available upon request.
[ii] "Seoul Summit Document," Nov. ۱۲, ۲۰۱۰.
[iii] See, for example, Annex ۱۰-E of the U.S.-Peru FTA.
نقدی بر کتاب"بحران مالی بزرگ"  نوشته جان بلامی فاستر و فرد مک دافcrisis.jpg

ترجمه : صادق افروز

حالا همه به این واقعیت که با یکی از بزرگترین و جدی ترین بحران های سرمایه داری مواجه هستیم اذعان دارند . رئیس صندوق جهانی پول ، دومینیک - استراس خان در مصاحبه ای اعلام داشته است که ما در حال رکود اقتصادی بسر می بریم .آلن گرین اسپن ، رئیس سابق فدرال رزرو بانک گقته است که ما از سوی یک سونامی اقتصادی که شاید در هر صد سال یکبار حمله ور می شود مورد تهاجم قرار گرفته ایم .

در حالی که اقتصاد دانان و سیاستمداران عمده بورژوازی گیج و مبهوت شده اند ؛ مارکسیست ها در تحلیل هایشان علل اصلی را در خود سیستم سرمایه داری یعنی در تولید بیش از حد ، کاهش نرخ سود ، نابرابری های طبقاتی و حباب های ناشی از بورس بازی جستجو می کنند .بحرانی که سرانجام یک رکود جهانی را ایجاد خواهد کرد .

نشریه ماهانه مانتلی ریویو در یک سری مقالاتی که در چند سال گذشته منتشر کرد سعی کرد رشد این بحران را ریشه یابی کند . چندی پیش جان بلامی فاستر و فرد مک داف این سری مقالات را در کتابی با عنوان "بحران مالی بزرگ " جمع آوری کردند.  

فاستر و مک داف معتقدند که از زمان توسعه انحصارات سرمایه داری در آمریکا از پایان قرن نوزدهم یک تمایل و گرایش به سکون در اقتصاد وجود داشته است . آنها می گویند از این زمان انحصارات ، رقابت ها را بسیار فشرده کرده و بهای کالا ها را از پیش معین (ست) کرده اند تا منافع شان تضمین باشد . آنها در زمینه بازتولید ، کارخانجات جدید ،تکنولوژی جدید ماشین آلات جدید به اندازه کافی سرمایه گذاری نکرده اند .

پال سویزی و پال باران برای اولین بار این تئوری را در کتابی که در سال ۱۹۶۶ با عنوان "انحصار سرمایه " منتشر شد مطرح ساختند . از آن تاریخ به بعد این تئوری اساس تحلیل های اقتصادی مانتلی ریویو را تشکیل داده است . یکی از دشواری هایی که این تئوری با آن روبرو بوده این واقعیت است که انحصارات سرمایه داری در دوره پس از جنگ در حال رشد و رونق بوده اند .

برای باران و سویزی، دولت های سرمایه داری نقش بسیار مهمی  در غلبه بر رکود ایفا کرده اند . آنها معتقد بودند اقدامات کینزی(۱) -جان می نارد کینز  اقتصاد دان انگلیسی بود- در واقع در مواجهه با رکود بزرگ با شکست روبرو شد . آنها اضافه می کنند مخارج عظیم نظامی در دوران جنگ سرد تقاضا را افزایش داد و موجب حفظ رونق اقتصادی شد .

فاستر و مک داف این تئوری را با افزودن عوامل موقتی که این رشد را تا اوائل سال ۱۹۷۰ نگه می داشت به روز ( آپ دیت) کردند. در دیدگاه آنان این عوامل عبارتند از پس انداز مصرف کنندگان ، تولید انبوه اتوموبیل ،دوباره سازی ژاپن و اروپا ،توسعه تبلیغات و فاینانس و سرمایه گذاری در مستغلات . در این دیدگاه ، این عوامل بر غلبه بر رکود کمک کردند .

فاستر و مک داف معتقدند هر زمان که کمک هایی که این قسمت ها به اقتصاد می کنند کاهش می یابد ؛ اقتصاد دوباره به سمت رکود می رود . آنها همچنین بیان می کنند که رشد اقتصاد آمریکا از ۱۹۷۰ به این سو بسیار آهسته بوده است .

به نظر این دو نویسنده ، سرمایه داری آمریکا برای گریز از رکود به سمت نئولیبرالیسم ، گلوبالیزاسیون و فاینانشالیزه کردن اقتصاد چرخید .در این میان فاینانشالیزه کردن نقش کلیدی بازی می کرد . به همین دلیل آنها معتقدند ما وارد یک دوره سرمایه مالی - انحصاری شده ایم . در واقع بحث آن ها این استاااااایایااین است که فاینانس ( سرمایه مالی) در شکل سهام و سرمایه گذاری بانکی به مرکزیت اقتصاد آمریکا تبدیل شده و جای جناح های سنتی مثل جی ام(۲) و جی ای(۳)  را گرفته است .

قسمت اعظم این فعالیت ها ی مالی بر اساس قرض پول از بانک هاست . کمپانی های مالی با گرفتن وام روی همه چیز از سهام ( استاک ) گرفته تا فیوچر و مستغلات سرمایه گذاری می کنند ؛ در همین راستا  غول های بورسی مثل دات کام

 ها در دوره اواخر دهه ۱۹۹۰ و حباب مستغلات در ۲۰۰۶ را بوجود آوردند .

فاستر و مک داف به این گونه تحلیل می کنند که مالی کردن اقتصاد راه حلی از طرف سرمایه  داران بود تا بر مشکل کم مصرف کردن از طرف کارگرانی که دستمزدها و مزایشان به مدت سه دهه پایین نگه داشته شده بود غلبه کند .با راکد نگه داشتن دستمزد کارگران ، سرمایه داران در یافتن مشتری برای کالاهای خود با دشواری روبرو بودند .

بنابر این دولت سرمایه دار و کمپانی ها سیاست هایی را برگزیدند که کارگران را تشویق به استفاده از اعتبارشان می کرد . در ادامه چنین سیاستی مصرف کنندگان برای گذران زندگی به کارت های اعتباری ، وام اتوموبیل . مهمتر از همه وام بر اساس ارزش خانه روی آوردند . در نتیجه ، فاینشالیزه شدن اقتصاد به مقروض شدن بی سابقه مصرف کنندگان منجر شد .

آنها همچنین می گویند مرحله جدید سرمایه انحصاری موجب آن بحران اقتصادی شده که ابعادش در به سراسر دنیا کشانده شده است . دولت امریکا به جای پایان دادن به فاینانشالیزه شدن اقتصاد و ثبات دادن به سیستم خودش به عنوان وام دهنده وارد صحنه شد .برای نجات سیستم جنانچه در مورد " سیوینگ اند لون "(۴) و بحران اقتصادی آسیا روی داد ؛دولت آمریکا از طریق دادن وام های بیشتر فوران بحران اقتصادی را تضمین کرد .

هنگامی که فاستر و مک داف راه حل ارائه می دهند از راه حل های کینزی پشتیبانی می کنند . راه حل هایی که از دخالت دولت در سرمایه گذاری و برنامه های کاری و رفاهی دفاع می کند . اما آنها فکر می کنند که از جانبی این برنامه ها نمی توانند بر مقاومت سرمایه داری فائق شوند و از جانب دیگر نمی توانند بر گرایش به رکود در دراز مدت غلبه کنند .

بنابر این فاستر و مک داف در نتیجه گیری شان  به سازمان دادن جنبش طبقه کارگربه سمت سوسیالیسم روی می آورند . آنها از مردم می خواهند که کنترل اقتصاد سیاسی را بدست گیرند و سیستم سرمایه داری کنونی را با دمکراسی واقعی سیاسی و اقتصادی تعویض کنند . و این چیزی جز سوسیالیسم نیست که حکمرانان کنونی جهان از آن در وحشت دائم بسر می برند.

کتاب فاستر و مک داف آز آن جهت اهمیت دارد که بخوبی بحران سرمایه داری را از موضع مارکسیستی توضیح می دهد . نقطه قدرت آن در موشکافی و توضیح فاینانشالیزه شدن اقتصاد  و اینکه چگونه سرمایه مالی مسئول رکود اقتصادی جاری است و نه کارگران و صاحبان خانه ها می باشد .  

این کمپانی های بزرگ بودند که حقوق ها را پایین آوردند ؛ انواع و اقسام وام ها را تحمیل کردند و مردم را در دام هایی که توسط همین وام پهن کرده بودند گرفتار ساختند و با پول های حاصله شروع به بورس بازس کردند . شبکه عظیم سرمایه مالی را در سطح جهانی پهن کردند که حالا دارد مانند خانه ورق فرو می ریزد  .

اما تحلیل های این نویسنده خالی از اشکال هم نیست .آنها هنگامی که می گویند : " هیچ تئوری اقتصادی که بطور کامل بتواند مرحله انحصاری سرمایه را توضیح بدهد وجود ندارد " در واقع به کمبود ها و اشکالات تئوری های خود اشاره می کنند . بعضی از مشکلات تحلیلی این دو  نویسنده تئوریک است و برخی انها تاریخی و برخی دیگر تجربی هستند .

در ابتدا دیدگاه دو نویسنده در مورد گرایش سرمایه انحصاری به رکود قابل بحث است . برای شروع در اثنای مرحله انحصاری سرمایه که آنها آن را به اواخر قرن ۱۹ مربوط می کنند سیستم سرمایه داری هنور راکد نشده بود بلکه با رونقی که اقتصاد واقعی را گسترش می داد و گهگاه هم افت هایی داشت مشخص می شد . در واقع اقتصاد جهانی در ابعاد بسیار وسیع در همین دوره گسترش یافته بود .

عامل محرک گسترش چیزی جز رقابت هم بین کشور های مختلف پیشرفته سرمایه داری و هم در خود این کشور ها نبود  که به منظور تحت سیطره گرفتن اقتصاد جهانی به جلو می رفت . بنابر این این خیلی عجیب است که بگوییم حالت نرمال و معمولی سرمایه انحصاری رکود است .  

بعلاوه فاستر و مک داف همچون باران و سویزی رونق سرمایه در این دوره را نتیجه خرج کردن اشرافی در چیز های غیر مولد مثل تبلیغات یا خرج کردن در چیز های اتلافی مثل نظامی گری که هیچ کدام ارزش جدیدی خلق نمی کنند می دانند .

به غیر از این ،آنها به این شکل دلیل می آورند که ابداعات تکنولوژیک دوران ساز مثل خط آهن  در قرن نوزدهم و اتوموبیل در قرن بیستم آنچنان محرک های خرجی بوجود آوردند که بتواند بر به اصطلاح   گرایش به رکود غلبه بکند . ولی واقعا فهم این مسئله مشکل است که چگونه می توان ابداعات تکنولوژیک را عوامل محرک خارجی به شمار آورد .هنگامی که مارکس به وضوح تمام در باره این خصلت سرمایه می گوید :"سرمایه مجبور است ابزار تولید را بطور دائم دستخوش انقلاب کند."

توضیح قانع کننده تر در مورد  رونق و رکود اقتصادی سیستم را در سنت کلاسیک مارکسیستی باید جستجو کرد . تحلیل مارکس از سرمایه داری توضیح بسیار بسیطی در مورد توسعه واقعی و دوره های بحرانی چه در قرن نوزدهم و چه در قرن بیستم ارائه می دهد .

البته مانتلی ریویو در ارائه تئوری رکود سرمایه در دوران سرمایه انحصاری از کار مارکس به عنوان نقطه شروع استفاده می کند .اگرچه باران و سویزی تئوری سرمایه انحصاری شان را بر این اساس گذاشتند که اغلب تحلیل های مارکس در دنیای امروزه دیگر کاربرد ندارد .

بعلاوه با نگاهی به تئوری اصلی مارکس متوجه اختلاف اساسی این تئوری با آنچه مک داف و فاستر بیان می کنند می شویم مارکس در تئوری خود خاطر نشان می شود که گسترش و بسط سرمایه داری نطفه های بحران را با خود حمل می کند . مارکس می گوید که سرمایه دار ها برای اینکه رقبای خود را از صحنه بیرون کنند روی کارخانه ها و ماشین آلات و تکنولوژی سرمایه گذاری می کنند تابارآوری کارگران خود را افزایش دهند تا قادر شوند محصولات را به قیمت ارزان تری بقروش یرسانند . برای یک دوره کوتاه آنها به رونق می رسند ولی رقبایشان به سرعت خود را تجدید سازمان کرده و به آنها می رسانند .

از آنجاییکه سرمایه داران روی تکنولوژی بیش از نیروی کار زنده که منبع سود است  سرمایه گذاری می کنند نرخ سودشان پایین می رود . بدنبال آن بحران فوران می کند . کمپانی ها تعداد زیادی کارخانه ایجاد کرده اند ، کالاهای بسیار زیادی تولید کرده اند که قادر به فروش آنها به بهایی که به اندازه کافی سود آور باشد نیستند . لذا بحران اضافه تولید به جان سیستم می افتد .

بحران تنها زمانی غلبه می شود که سرمایه بتواند از شر سرمایه بیش از حد انباشته شده خلاص شود ، هزینه کارخانه و ماشین آلات را و نیروی کار زنده را کم کند تا دوباره سیکل را از سر شروع کند . بسیاری از مارکسیست ها همچون مایکل کیدرون ، تونی کلیف ، کریس هرمان و جوئل گیر همین تئوری مارکس را اساس تحلیل های متفاوت شان قرار داده اند و به تبین رشد سرمایه داری پس از جنگ دوم جهانی پرداخته اند .

بر طبق نظر آنها رقابت ناشی از جنگ سرد بین روسیه و آمریکا منجر به ایجاد یک  اقتصاد نظامی دائم شد .روسیه و آمریکا سرمایه گذاری را که می توانستند روی کارخانجات ، تکنولوژی و محصولات مصرفی متمرکز کنند به تولید وساختن سلاح اختصاص دادند .با خارج کردن مقادیر بسیار زیاد تولید از اقتصاد ، اقتصاد نظامی دائمی گرایش نرخ سود به سقوط  وبحران های دوره ای اضافه تولید را توانست متوقف کند .

در نتیجه اقتصاد جهانی از یک بحران جدی جان سالم بدر برد و تا اواخر دهه ۱۹۶۰ یک دوره طولانی رونق را تجربه کرد . اما ظهور رقبای تازه در آلمان و ژاپن به این دوره پایان داد و در اوائل دهه ۷۰ یک دوره رونق و سقوط اقتصادی آغاز شد . این شیوه استدلال به مراتب بهتر از تئوری رکودی است که مورد استفاده باران-سویزی و فاستر - مک داف بوده است .

ثانیا تصویری که مک داف و فاستر از اقتصاد جهانی در ۳۰ سال گذشته ارائه می دهند یکطرفه است . آنها به نرخ آهسته تر رشد در مقایسه با رونق پس از جنگ اشاره می کنند .اگرچه این اشتباه است که گفته شود اقتصاد امریکا راکد بوده است . جوئل گریل در یک سری مقالاتی که در دهه ۱۹۹۰ در آی اس ار به چاپ رسید به رقابت  خصمانه ای که بین کمپانی های آمریکایی و بقیه در سیستم جهانی هست اشاره می کند .

تصویری که فاستر و مک داف از سیستم جهانی ارائه می دهند یکطرفه است .در حالیکه روی رکود اخیر و فاینانشالیزه شدن تمرکز می کنند در توضیح گسترش بی سابقه در دوره رونق بین سال های ۲۰۰۱-۲۰۰۷ با شکست مواجه می شوند. بویژه در رابطه با گسترش سرمایه در کشور های برزیل ،روسیه ، هند و چین که کالاهای خود را به آمریکا و دیگر کشور های جهان صادر می کردند .

در واقع فاینانشالیزه شدن اقتصاد امریکا در رابطه مستقیم با گسترش بازتولید در این قدرت های سرمایه داری نوظهور معنی ومفهوم می یابد .کارگران آمریکایی پس از بحران آسیایی در ۱۹۹۷ به مشتری کالاهای اقتصاد جهانی تبدیل شدند . فاینانشالیزه شدن اقتصاد در آمریکا که بیشتر خرج کردن مردم در آمریکا را موجب شد اقتصاد بقیه دنیا را از بحران نجات داد .  

سوما هنگامی که فاستر و مک داف درباره اقتصاد جهانی صحبت می کنند از تئوری مارکسیستی امپریالیسم که بر روی قدرت های رقیب اقتصادی تاکید کرده دور می شوند .  در عوض آنها تمایل دارند که از آمریکا و دیگر کشورهای پیشرفته تصویری ارائه دهند که به سادگی کشور های جهان سوم را غارت می کنند .

در حالیکه هیچ مارکسیستی این واقعیت را انکار نمی کند که آمریکا و قدرت های اقتصادی کشور های در حال توسعه را چپاول می کنند - که اغلب با مشارکت داوطلبانه طبقه حاکم محلی همراه است - این چپاول تنها بخش کوچکی از از اقتصاد جهانی را تشکیل می دهد .قسمت اعظم سرمایه گذاری و تجارت بین کشور های پیشرفته سرمایه داری و تعداد انگشت شماری از دیگر کشورهای سرمایه داری که جی ۲۰ را تشکیل می دهند انجام می شود . بقیه دنیا ، بخصوص  ساب صحرای آفریقا مکانی در این تقسیم بندی ها ندارند .

این نکته حائز اهمیت بسیار است که درک کنیم بر خلاف آنچه تز سرمایه انجصاری پیشنهاد می کند رقابت در اقتصاد جهانی در حال کم شدن نیست بلکه در حال افزایش است . ما هر روز هرچه بیشتر شاهد تخاصم و رقابت بین اقتصاد های پیشرفته چون آمریکا ، ژاپن و اروپا وقدرت های تازه ظاهر شده ای مثل روسیه و هند و چین هستیم .

سرانجام فاستر و مک داف در ادامه سنت کینزی چپ تاکید می کنند که مشکل اصلی سرمایه داری انحصاری تولید کافی تقاصای موثر از طرف مصرف کنندگان است .

سرمایه هنگامی که دستمزد کارگران را آنقدر پایین می آورد که قادر به فروش محصولات خود به آنها نیست با مسکل مواجه می شود . اما نادیده گرفتن موضع مارکس در این مورد مسئله را غامض تر می کند . به همین دلیل است که تلاش های کینزی برای برای افزایش تقاضای مصرف کنندگان از طریق خرج کردن بیشتر دولتی قادر به حل بحران که ذاتی سیستم سرمایه داری است نمی باشد .

گذشته از موارد فوق ، فاستر و مک داف بحث جالبی را در مورد ریشه یابی رکود جهانی جاری مطرح کرده اند . تحلیل شان در باره این بحران نسل جدید را در مسیر دست یابی به اقتصاد با برنامه دمکراتیک- سوسیالیسم- که احتیاجات انسان را بر سود ومنفعت ارجح می داند یاری خواهد کرد .

 

توضیحات  مترجم:

۱.منظور از اقدامات کینزی ، دخالت بیشتر دولت در اقتصاد و اقدامات رفاهی است . دولت با برنامه ریزی اقتصادی سعی می کند بر بدبینی توده ها به سیستم سرمایه داری  که در اثر بحران اقتصادی ایجاد شده غلبه کند  ؛ و از سوی دیگر قدرت خرید بخش بزرگی از مصرف کنندگان را افزایش دهد تا بازار دوباره رونق گیرد .

۲.جی ام مخفف کمپانی معظم جنرال موتورز سازنده انواع و اقسام اتوموبیل های سواری و تراک و  مینی ون و فول سایز ون  شورولت ، کادیلاک ،بیوک ، اولدزموبیل و پونتیاک و غیره

۳.جی ای مخفف کمپانی عظیم جنرال الکتریک سازنده انواع و اقسام ماشین الات ؛ یخچال ، ماشین ظرف شویی ، ماشین لباس شویی و خشک کن ، دینام ها و ژنراتور های کوچک و بزرگ مختلف

۴ سیوینگ اند لون نام بانکی بود که با کلاهبرداری اعتماد مردمی را که اکثرا بازنشسته بودند برای سرمایه گذاری جلب کرد .صاحبان اصلی بانک پس از بالا کشیدن پول ها اعلان ورشکستگی کردند . اعلان ورشکستگی (چپتر۱۱ ) به نوعی راه فرار را برای سرمایه داران بازمیگذارد تا بدهی ها را نپردازند .همین کاری که کمپانی کرایسلر در آوریل ۲۰۰۹ انجام داد تا از زیر تعهداتش به کارگران فرار کند .

برگرفته از راه کارگر 

جان لنون واقعی

| 0 نظر
lennon.jpgتصور کن هیچ بهشتی در کار نیست
آسان است اگر تلاش کنی
و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسان‌ها
برای امروز زندگی می‌کنند ...

تصور کن هیچ کشوری نیست
تصورش سخت نیست
هیچ بهانه‌ای برای کشتن یا مردن در راهش نیست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم
اما من تنها نیستم
من امیددار روزی هستم که تو به ما بپیوندی
و جهان یکی شود

تصور کن مالکیتی وجود ندارد
تعجب می‌کنم اگر بتوانی
نیازی به حرص یا گرسنگی نیست؛
برادری بشر.
تصور کن همه مردم
زمین را با یکدیگر قسمت می‌کنند...

شاید بگویی من رؤیا می‌بینم
اما من تنها نیستم
من امیدوار روزی هستم که تو به ما بپیوندی
و جهان یکی شود

--------------------------------------------
جان لنون در یک مصاحبه

برگردان و کوتاه شده توسط حسین توسلی

جان لنون می گفت آرزو دارد برمردمی که زیر ستم اند تاثیر بگذارد، به نحوی که خودشان بیدار شوند و ابتکار عمل را به دست بگیرند. صمیمیت و صداقت او در این آرزو برجسته ترین خصوصیتش بود. متاسفانه خود او نتوانست شاهد تاثیر کار صمیمانه اش در جهت این هدف انسانی و عمیقا دمکراتیک باشد. اما نزدیک به یک ربع قرن بعد از این که گلوله ای در سنترال پارک نیویورک برای همیشه به زندگی او خاتمه داد، صدای او در برابر قدرتمندانی که در اجلاس سازمان تجارت جهانی در مکزیک جمع شده بودند، با قدرتی هرچه تمام تر طنین انداخت و مردمی که هزاران کیلومتر راه را برای اعتراض به نابرابری تحمیل شده بر مردم بی قدرت جهان پیموده بودند، همراه جوانان معترض شروع به خواندن اثر ماندگار او ,تصور کن, کرده و ترانه را همانطور که او میخواست به سرود اعتراض و احقاق حق دمکراتیک مردم تبدیل کردند. نفوذ کلام جان لنون یک بار دیگر احیا شده است و باز هم با قوتی که بلافاصله برای خفه کردن آن به سرعت دست به کار شدند. این بار نه از طریق محدودکردن یا در انزوا گذاشتن او، بلکه به کمک مداد پاک کن و زدودن مضمون پیامش . چند ماه پیش نشریه اکونومیست حتی در یکی از سرمقاله های خود در باره جهانی سازی تا آن جا پیش رفت که جان لنون را ,سرمایه داری, خواند که آهنگ معروف ,تصور کن, را برای تبلیغ جهانی سازی خوانده است! بیشتر از این نمیتوان وحشت خود را از حقیقت نشان داد. همین کار در ۲۵ امین سالگرد قتلش در یادنامه های مختلف در رسانه های وابسته به قدرت ها به طرق گوناگون صورت گرفت. حقیقت این است که جان لنون رهبر سیاسی نبود، اما مظهر اعتراض خودبخودی نسل جوان معاصر خود بود به بی عدالتی و تبعیض، بی قدرتی مردم و تلاش اقلیت صاحب قدرت و ثروت برای کنترل مردم بوسیله زور و ریا.او همچنین روحیه نسل معاصرش علیه جنگ ویتنام را بازتاب داده و باجنبش ضد جنگی که در نتیجه آن گسترش یافته بود، عمیقا همدل بود.

برای قضاوت در باره جان لنون بهتر است افکار و احساسات جان لنون را از زبان خود او بشنویم. در سال ۱۹۷۱ طارق علی و رابین بلاکبورن مصاحبه ای با جان لنون صورت دادند که از اسناد شناخته شده آن دوران است.طارق علی خود یکی از سازمان دهندگان برجسته دادگاه راسل بود. چهره جان لنون واقعی در این مصاحبه به خوبی پیداست: اشتیاق او به حقیقت و به رفع ستم از مردم. نفرت عمیقش از ستمگران وریاکاران، صداقت زیبا و شور فوق العاده اش. سرگردانی ها و نگرانی هایش... و او حرف های جالبی دارد: درباره فرهنگ، سیاست و طبقه. در باره طغیان خودش و جرج هاریسون علیه جنگ ویتنام و فشار بر بیتل ها برای ساکت ماندن در مورد آن. در باره نقش مذهب در کارهای اولیه اش. درباره استفاده قدرت از مذهب و شورش مقامات علیه او وقتی که با مذهب در افتاد.در باره موسیقی فولکلورآمریکایی و اروپایی،موسیقی سیاهان، بلوز و البته راک اند رول.در باره مقاومت سنتی بی بی سی در برابر لهجه های شهرستانی و انقلاب بیتل ها در این زمینه. در باره دولت ویلسون و کمک به رژیم آپارتاید آفریقای جنوبی. در باره انقلاب و کیش شخصیت. در باره رابطه کارگر و دانشجو. در باره مساله برابری جنسی ... مصاحبه را طارق علی برای کتاب جدیدش ,سال های نبرد خیابانی, که توسط انتشارات ورسو منتشر شده تنظیم کرده و نسخه ای از آن در نشریه اینترنتی کانتر پانچ چاپ شده است. مصاحبه بسیار بلند است. در این جا چکیده ای از آن را که آزاد ترجمه شده می خوانید.

قدرت براى مردم

کانترپانچ. ۸ دسامبر ۲۰۰۵

جان لنون: به واقع مضحک است. چگونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون این که درکى از این داشته باشى که مردم شامل هر دو جنس است.

مذهب و سیاست
طارق علی: آخرین آهنگ های تو و حرف هایی که اخیرا در مقابل عموم زده ای بویژه مصاحبه ات در نشریه رولینگ استون حاکی ازآن است که نظراتت هرچه بیشتر رادیکال و سیاسی می شود. کی این تحول شروع شد؟
جان لنون: میدانید من همیشه ذهنیت سیاسی داشته ام و علیه وضع موجود بوده ام. وقتی شما در شرایطی شبیه شرایط من بزرگ شده باشید، بطور بدیهی از پلیس به عنوان یک دشمن طبیعی می ترسید و متنفر می شوید. از ارتش بدتان می آید و آن را چیزی می بینید که این و آن را می گیرد و میبرد و یک جایی مرده اش را رها می کند.
می خواهم بگویم که این اساسا یک چیز کارگری و مربوط به طبقه کارگر است، هرچند وقتی سن آدم بالا میرود، ساییده شده، آدم خانواده ای دست و پا می کند و سیستم او را می بلعد.
در مورد من، هرگز غیر سیاسی نبودم، هرچند مذهب طوری روی این سایه می انداخت. این ححدود سال ۶۵ یا ۶۶ بود، مذهب محصول مستقیم چرندیات مربوط به سوپر استار شدن بود.[ اشاره به آهنگ معروف religion]. مذهب مجرایی بود برای بروز سرکوب شدگی من. فکر مى کردم خوب چیز دیگرى نیز در زندگی باید وجود داشته باشد؟ مگرنه ؟ این که داریم آن نیست ؟ اما به هر حال من به نوعى سیاسى بودم. در دوکتابی که نوشته ام، ضربه هایی به مذهب هست و یک نمایش در باره یک کارگر و یک سرمایه دار هم هست. من از بچگی به سیستم نیش زدم. در مدرسه عادت داشتم روزنامه درست کنم و آن را پخش کنم. آن ها در حالیکه به پشت من می زدند می گفتند در باره طبقه ام عمیقا آگاهی دارم. چون میدانستم چه بر سر من می آید و از ستم طبقاتی که بر سر ما می آمد با خبر بودم. این بود اصل ماجرا ولی در طوفان بیتلیسم این از دست رفت. من موقتا از واقعیت جدا شدم.

نافرمانی در مقابل قدرت

طارق علی: فکر می کنی علت موفقیت نوع موسیقی تو چه بود؟
جان لنون: خوب، آن زمان فکر می کردند این یک پیروزى براى طبقه کارگر است، اما حالا که به گذشته نگاه مى کنم مى بینم که این هم مثل همان معامله حقه بازانه ای بود که با سیاهان کردند. درست مثل همان بود که سیاهان اجازه یافتند دونده یا بوکسور بشوند و یا برای مردم برنامه تفریحی جور کنند. این انتخابی است که در برابر شما می گذارند: حالا به تو مجال می دهند ستاره پاپ بشوى و این واقعا همان چیزى است که من در آهنگ ,قهرمان طبقه کارگر, مى گویم. همانطور که در مصاحبه با رولینگ استون[ یک نشریه مترقی در آن دوره.م] هم گفتم هنوز هم این همان عده هستند که قدرت را در دست دارند. سیستم طبقاتى یک ذره هم تغییر نکرده است.
البته خوب حالا یک عده زیادى از مزد بگیران و تعدادی از بچه های اهل مد طبقات متوسط[لنون طبقه متوسط را به عنوان طبقه داراتر به کار می برد نه به عنوان طبقه کثیرالعده ای که اکنون رایج است.] که لباس تر و تمیز دارند با موهای بلند میگردند. اما هیچ چیز عوض نشده به جز این که ما کمی لباس مان را تغییر داده ایم و همان لعنتى ها را به حال خود واگذاشته ایم که بر همه چیز حکومت کنند...

طارق علی: چه وقت شروع به سرپیچى از نقشى کردی که به عنوان بیتل به تو تحمیل شده بود.
جان لنون: , حتى در دوران اوج بیتل ها هم من با این نقش در می افتادم، همینطور جرج (هاریسون). ما چند بار به آمریکا رفتیم و اپشتاین Epstein ( نام مدیر تولید) همیشه سعى مى کرد به ما حقنه کند که چیزى در باره جنگ ویتنام نگوییم. زمانى رسید که من و جرج با خود گفتیم که خوب این بار که از ما سوال کنند خواهیم گفت ما با این جنگ مخالفیم و به نظر ما آنها باید بى تاخیر آنجا را ترک کنند. و ما همین کار را هم کردیم. در آن زمان این چیز تقریبا رادیکالى بود؛ خصوصا براى 'Fab Four' [گروه چهار نفره بیتل ها] . برای شخص من این اولین باری بود که فرصت پیدا کردم پرچم را اندکی به تکان بیاورم. اما به خاطر داشته باشید که من همیشه احساس خفقان مى کردم. ما همگى به شدت تحت فشار بودیم و به سختى مهلتى مى یافتیم که افکار خودمان را بیان کنیم. با آن تورهاى فشرده و کار مداوم و با توجه به این که ما اغلب در پیله اى از رویاها و اسطوره ها نگه داشته مى شدیم. وقتی شما سزار باشید و همه چیزهای خوب و دختران زیبا را به شما بدهند خیلی سخت است که شما بگویید نمی خواهید شاه باشید، می خواهید واقعی باشید.

در این مسیر دومین کار سیاسى من وقتی بود که گفتم ,بیتل ها از عیسى مسیح بزرگترند., این واقعا فضا را شکست و در آمریکا به خاطر این حرف نزدیک بود مرا بکشند. این یک تکان بود براى جوانانى که از ما الگو مى گرفتند. تا آن زمان قاعده ناگفته اى حکم مى کرد که ما از پاسخ دادن به سوالات ,حساس, خوددارى کنیم.هرچند من همیشه روزنامه می خواندم، میدانید تکه های سیاسی را.
اطلاع دایمی از این که چه در اطراف ما می گذرد مرا به خاطر این که چیزی نمی گفتم شرمنده می کرد. من منفجر شدم چون دیگر نمی توانستم به این بازی ادامه دهم. از حد تحمل من گذشته بود. البته رفتن به آمریکا فشار روی مرا زیاد کرد، بویژه که جنگ در آن جا جریان داشت.

رابین بلاکبرن: آیا از همان اول یک بازی دو گانه در رابطه با کار شما جریان نداشت؟
جان لنون: بله اولین کاری که ما کردیم این بود که شهرستانی ,اهل لیورپول, بودن خود را به همه ی جهان نشان دادیم. قبل از آن هرکس از لیور پول می آمد باید لهجه خود را عوض می کرد تا به بی بی سی راه می یافت. اما ما حاضرنشدیم به این بازی تن در بدهیم. بعد از بیتل ها همه سعی می کردند لهجه لیورپولی داشته باشند.

طارق على: می شود گفت تو افکار سیاسى داشتى حتى همان زمان که به نظر می آمد داری انقلاب را زیر ضرب می گیری؟ [ اشاره به آهنگ revolution]
لنون: آها، قطعا. انقلاب. دو نسخه متفاوت از آن آهنگ وجود داشت. ولی چپ زیر زمینی فقط یک نسخه را انتخاب کرد، آن را که می گفت ,روی من حساب نکنید,. در نسخه اصلی که روی صفحه آمد گفته می شد : ,مرا هم حساب کنید, من هردو را انتخاب کردم چون مطمئن نبودم. یک نسخه سوم بود که موزیک خالص بود و وسط موزیک مردم فریاد می کشیدند. من فکر می کردم با موزیک تصویر یک انقلاب را نقاشی می کنیم. میدانید من اشتباه می کردم. اشتباه این بود که این ضد انقلاب بود. در نسخه ای که به صورت سینگل منتشر شد من می خوانم ,وقتی از انهدام صحبت می کنید روی من حساب نکنید, من نمی خواستم کشته بشوم. من واقعا چیز زیادی در باره مائوئیست ها نمى دانستم. فقط به نظرم می آمد آن ها تعداد شان کم است با وجود این خودشان را به رنگ سبز در می آوردند و جلوی پلیس می ایستادند تا آن ها را بگیرد. به نظرم این کار عاقلانه نمی آمد. فکر می کردم انقلابیون کمونیست اصلی بهتر ای از این این خودشان را سازمان میدادند و دوره نمى افتند همه جا جار بزنند که من کمونیستم! احساس من این طور بود. من سوال مطرح می کردم. به عنوان عضوی از طبقه کارگر من همیشه به روسیه و چین و هرچیزی که در رابطه با طبقه کارگر اتفاق می افتد علاقمند بودم ولی بازی کاپیتالیستی را ارائه می دادم. زمانى هم بود که من به شدت قاطى چرندیات مذهبى شده بودم. دوره افتاده بودم و مى گفتم که من ,کمونیست مسیحى, هستم، اما همچنانکه یانو [نام یک روانکاو.م] مى گوید: مذهب جنون قانونی است. به کمک تراپی بود که از همه این چیزها خلاص شدم و توانستم دردهای خودم را حس کنم.

رابین بلاکبرن: این راونکاو که توگفتی، اسمش چی بود؟
جان لنون: یانوو... خوب متد او این است که تو تمام دردهایى را که از زمان کودکى در وجود خودت انباشته کرده اى حس کنى. من بایستى این کار را مى کردم که بتوانم تمامی افسانه هاى مذهبى را در خود بکشم. در تراپى تو واقعا مجبورى که کلیه لحظات دردآور زندگى ات را دوباره حس کنى. این مشقت باراست. مجبورت می کند تشخیص بدهی دردهایت، همان دردهایی که باعث می شود با هراس و قلبى که مى طپد از خواب بلند شوی، دردهاى توست و نه محصول کسى آن بالا درآسمان. نتیجه رفتار پدر و مادرت و شرایط زندگی ات است...

هنر و سیاست

طارق علی: موفقیت توبه حدی رسید که در خواب کسی هم نمی آید.
جان لنون: ...
دوران فجیعى بود. منظور من آن شادى هاى اولیه مربوط به موفقیت نیست - مثل ضبط اولین آلبوم یا اولین سفر به آمریکا. اول به نوعی برای خودمان هدف تعیین کرده بودیم که به بزرگى الویس بشویم. حرکت به طرف جلو یک چیز بزرگی بود. اما رسیدن به آن در عمل به بزرگترین سقوط تبدیل شد. من فهمیدم باید دایم همان کسانی را راضی کنم وقتی بچه بودم ازآن ها همیشه نفرت داشتم. این چیزى بود که مرا دوباره به واقعیت بازگرداند. من شروع کردم به درک این که همه ما ذلیل و زیر ستم هستیم و به همین دلیل من مى باید کارى بکنم. هرچند نمی دانم جای من کجاست.

رابین بلاکبرن: خوب، به هر حال سیاست و فرهنگ به هم مربوط اند، نه؟ منظورم این است که کارگران را در لحظه حاضر با فرهنگ منکوب می کنند نه با تفنگ..
جان لنون: آن ها را تخدیر می کنند...
رابین بلاکبرن: و این که با فرهنگ آن ها را تخدیر می کنند، چیزی است که هنرمند میتواند به این کار کمک کند یا جلوی آن را بگیرد.
جان لنون: این کاری است که من سعی می کنم در آلبوم هایم و در این مصاحبه ها بکنم. کاری که تلاش می کنم انجام بدهم این است که تا آن جا که می توانم روی مردم تاثیر بگذارم. روی همه آن ها که هنوز رویایی دارند و در ذهن شان یک علامت سوال هست. دوران رویای آشفته به سر رسیده است. این چیزی است که من سعی می کنم به آن ها بگویم.
رابین بلاکبرن: در گذشته هم مردم سعی می کردند آهنگ های بیتل ها را بگیرند و با کلمات دیگر بخوانند. مثلا یلو ساب مارین 'Yellow submarine' . چندین نوع آن را می خواندند. در یکی از اعتصاب ها می خواندند, ما همه زنده ایم به نان و مارگارین,.

جان لنون: من این دوست دارم. من خوشم می آمد وقتی در مسابقات فوتبال جمعیت می خواند ,ما همه حالا با هم هستیم, این یکی دیگر بود. همین طور از این خوشم می آمد که مردم آمریکا می خواندند,به صلح فرصت بدهید,.چون در ذهن خودم آن را این طور نوشته بودم. دلم می خواست به جای 'We shall overcome' که از سال های ۱۸۰۰ مانده، یک چیزی از زمان خودمان بخوانند. من یک وظیفه ای احساس می کردم که آهنگ هایی بنویسم که مردم آن را دسته جمعی و یا در تظاهرات بخوانند. به همین دلیل است که حالا آهنگ هایم را برای انقلاب تنظیم می کنم...

رابین بلاکبرن: ما تعداد معدودی آهنگ های انقلابی داریم که از قرن نوزدهم است. آیا در سنت موسیقی ما چیزی می بینی که بتوان از آن به عنوان آهنگ های انقلابی استفاده کرد؟
جان لنون:وقتی من شروع کردم، راک اند رول خودش برای مردم هم سن من در آن موقع یک انقلاب اساسی بود. ما به چیزی پرسرو صدا و واضح احتیاج داشتیم که آن همه عدم بی احساسی و ستمی را که بر ما می رفت بشکند. ما کمی آگاهانه با این شروع کردیم که نشان بدهیم داریم از آمریکایی ها تقلید می کنیم. ولی وقتی عمیقا به کار موسیقی پرداختیم دریافتیم که نیمی از آن موزیک سفیدهای روستایی و وسترن white country and western است و نیمی ریتم سیاهان و بلوز blues است. بیشتر آهنگ ها از اروپا و آفریقا به آن جا رفته بود و حالا این ها به سوی ما بر می گشت. بسیاری از بهترین آهنگ های دیلون از اسکاتلند، ایرلند و انگلستان آمده است. این یک نوع تبادل فرهنگی است. هرچند جالب ترین آهنگ ها به نظر من مال سیاهان است، چون آن ها ساده ترند. آن ها یک جوری پائین تنه آدم را به حرکت در می آورند که خود نو آوری است و بعد بیشتر آن ها آهنگ های مزرعه هستند که درد آن ها را به نمایش می گذارد. آن ها نمی توانستند درد خودشان را روشنفکرانه بیان کنند، بنابراین با چند کلمه می گفتند که ما به سر آن ها چه می آوریم. بعد بلوز شهری بود که مقدار زیادی از آن راجع به سکس و جنگیدن بود...

رابین بلاکبرن: تو می گویی موزیک روستایی و وسترن از آهنگ های فولکلور اروپایی گرفته شده. آیا این آهنگ های فولکور بعضی وقت ها چیزهای خسته کننده ای نیستند، همه اش در باره شکست خوردن و باختن؟
جان لنون: وقتی بچه بودیم همه ما با آهنگ های فولکلور مخالف بودیم چون مال طبقه متوسط بودند. آن دانشجویان با شال های بزرگ و قوطی آبجو در دست آهنگ های فولکلوری را می خواندند که ما به آن ها می گفتیم آهنگ های la-di-da .مزخرفاتی مثل این :
, من در نیو- کاس - تل کار می کردم, بعد تعداد کمی موزیک فولکلوریک واقعی بود که شما در رادیو یا تلویزیون می شنیدید، در ایرلند یا جایی دیگر که آهنگ های خودشان را می خوانند و قدرت آن ها فوق العاده است.
ولی بیشتر موسیقی فولکلور خسته کننده است. امروز موزیک واقعی مردم ,فولک, راک اند رول است.

رابین بلاکبرن خطاب به یوکو همسر لنون: یوکو، آلبوم تو به نظر می رسد موسیقی آوانگارد مدرن را با راک مخلوط می کند. تو صداهایی را که روزمرده شنیده میشوند مثل صدای قطار را وارد یک طرح موزیکال می کنی. به نظر می رسد می خواهی یک بعد زیبایی شناسی وارد زندگی روزمره بشود.این که هنر نباید در موزه ها و گالری ها محبوس بماند.
یوکو: دقیقا. من می خواهم به مردم بگویم نباید بترسند خودشان چیزی را خلق کنند. اساسا دو نوع آدم در جهان هست. مردمی که به خودشان اعتماد دارند چون به توانایی خودشان در خلق کردن واقف اند، و مردمی که به خودشان اعتماد ندارند چون به آن ها گفته شده خودشان توانایی خلق چیزی را ندارند و باید دستور بگیرند. نظم حاکم همیشه مردمی را دوست دارد که مسوولیت برعهده نمی گیرند و به خودشان احترام نمیگذارند.

کیش شخصیت

رابین بلاکبرن: من فکر می کنم کنترل کارگری مربوط به همین است...
جان لنون: آیا در یوگسلاوی کاری مشابه این نکرده اند؟ آن ها از روس ها خلاص شده اند. دوست دارم به آن جا بروم و ببینم چطور پیش رفته است.
طارق علی: خوب آن ها این کار را کرده اند. سعی کرده اند مدل استالینیستی را بشکنند. ولی به جای ,کنترل, مهار نشده کارگری، یک دز قوی بوروکراسی به آن اضافه کرده اند که راه ابتکار کارگری را تسهیل کند. و بعد تمام سیستم را با مکانیسم بازار تنظیم می کنند که نابرابری مناطق مختلف را تشدید می کند.

جان لنون : به نظر می رسد همه انقلاب ها به کیش شخصیت ختم می شود - حتی چینی ها به یک انگاره پدرمانند احتیاج دارند. به نظرم در کوبا هم همین اتفاق دارد می افتد، با چه و فیدل. در مدل غربی کمونیسم، کارگران باید تقریبا یک انگاره تصوری از خودشان بسازند تا جای آن انگاره پدرمانند را بگیرد.
رابین بلاکبرن: ایده جالبی است. طبقه کارگر قهرمان خودش بشود. البته تا جایی که این به یک توهم آرامش بخش تبدیل نشود. و تا وقتی که کارگران خودشان واقعا قدرت داشته باشند. اگر کاپیتالیست ها و بوروکرات ها بر زندگی آدم حکومت کنند، به عنوان بازوی تکمیلی نیاز به توهم دارید.

یوکو: مردم باید به خودشان اعتماد داشته باشند.
طارق علی: این چیزی است که در فرانسه ۱۹۶۸ شروع شد..
جان لنون: ولی حزب کمونیست فرانسه با آن نرفت.
رابین بلاکبرن: نه نرفت. با ۱۰ میلیون کارگری که در اعتصاب بودند آن ها میتوانستند تظاهرات عظیم خیابان های پاریس را هداست کنند و ساختمان های دولتی را بگیرند و حکومت دو گل را با قدرت مردمی مثل کمون یا شوراهای اصیل عوض کنند. ولی حزب کمونیست فرانسه از این کار هراس داشت و به جای این که کارگران را تشویق کند خودشان ابتکار عمل را به دست بگیرند به معامله با مقامات پرداخت.

جان لنون: عالی است.ولی یک مساله در این موردهست. همه انقلاب ها با یک فیدل یا مارکس یا لنین، که روشنفکر بودند و می توانستند کارگران را جمع کنند روی داده است. این تا به حال موثر نشد. شما باید دانشجویان چپ را ببرید با کارگران صحبت کنند.
طارق علی: کاملا درست است. ما سعی کرده ایم همین کار را بکنیم ولی باید بیشتر کار کنیم...
سانسور و فشار سیستم برای در انزوا قرار دادن
جان لنون: من روزنامه مورنینگ استار[متعلق به حزب کمونیست ] را می خوانم. به نظر می رسد در قرن نوزدهم است. مثل این که برای لیبرال های میان سالی که از طبقه شان در رفته اند، نوشته می شود. شما باید به کارگران جوان دست پیدا کنید. انقلابی ها باید به نوعی خود را به کارگران برسانند. زیرا کارگران نمیتوانند به آن ها دست پیدا کنند. ولی مشکل این است که نمی دانم از کجا باید آغاز کرد. مساله من این است که هرچه واقعی تر می شوم ، از مردم طبقه کارگرم خودم رشد کرده جدا می شوم. حالا این دانشجویان هستند که صفحات ما را می خرند. این مساله است.
رابین بلاکبرن: ولی حالا تو داری برخلاف جریان اصلی بورژایی شنا میکنی، این کار خیلی مشکل تر است.
جان لنون: بله آن ها صاحب همه روزنامه ها هستند و توزیع و همینطور پرداخت پول هم در دست آن هاست. EMI آلبوم Two Virgins ما را به قتل رساند. چون آن را دوست نداشت. در آخرین ضبط آن ها جملات آهنگ را که روی صفحه چاپ شده بود سانسور کردند. نهایت حماقت و مسخرگی. آن ها به من اجازه می دهند آن را بخوانم ولی جرات ندارند بگذارند شما آن رابخوانید. جنون.

رابین بلاکبرن: با این که تو به عده کمتری دسترسی داری، ولی شاید تاثیر عمیق تری میگذاری.
جان لنون : بله فکر می کنم درست است. مردم کارگر نسبت به صراحت ما در مساله سکس واکنش نشان دادند. آن ها از عریان بودن می ترسند در این مورد هم مثل حوزه های دیگر آن ها را سرکوب کرده اند. آن ها فکر می کنند پل[ مک کارتنی] خوب است. او درد سر درست نمی کند. وقتی من و یوکو ازدواج کردیم ،تعداد زیادی نامه های نژاد پرستانه گرفتیم که تهدید میکرند گلوی مرا خواهند برید. بیشتر نامه ها از ارتشی هایی بود که درالدرشات زندگی می کنند. افسرها. حالا کارگران بیشتر به ما علاقه نشان میدهند.
به نظر مى رسد دانشجویان هنوز به اندازه کافی بیدارنیستند که بدانند باید کارگران را بیدار کنند. اگر از چالش هاى خود گذر نکنیم، همه درها دوباره بسته خواهد شد. چیزی که اساسا به آن احتیاج داریم این است که دانشجویان بتوانند کارگران را متقاعد کنند که پرت و پلا نمى گویند.

یوکو : من و جان آدم هاى خوشبختى هستیم. چون مى توانیم شرایط زندگى خودمان را بسازیم. اما ما اهمیت ارتباط با دیگران را به خوبى مى دانیم.
جان لنون.هر چه بیشتر با واقعیت ها روبرو می شویم، بیشتر متوجه مى شویم که دستور کار روز آن ها نشان ندادن واقعیت است. هرچه واقعی تر می شویم، بدرفتاری با ما بیشتر می شود. این به نوعی ما را رادیکال تر می کند. مثل این که در یک گوشه ترا گذاشته و همه راه ها را برویت بسته باشند. اما چقدر خوب بود اگر تعدادمان بیشتر بود...
قدرت و خشونت
یو کو: موسیقی جدید نشان داد کانال های جدید برای ارتباط هست.
جان لنون: بله ولی همانطور که گفتم هیچ چیز واقعا تغییر نکرد.
یو کو: خوب چیزهایی تغییر کرد، و در جهت مثبت . همه چیزی که می خواهم بگویم این است که میشود یک انقلاب بدون خشونت داشت.
جان لنون: ولی شما نمی توانید قدرت را بدون مبارزه بگیرید.
طارق علی : این یک مساله تعیین کننده است.
جان لنون: برای اینکه وقتی مساله به جای حساس می رسد آن ها نمی گذارند مردم قدرت بگیرند. آن ها به شما اجازه می دهند برای شان برقصید و نمایش بدهید، ولی قدرت واقعی را به شما نمی دهند.
رابین بلاکبرن: د رانگلستان، تنها یک قدرتی که عمیقا در کارگران ریشه داشته باشد می توانددولت بورژایی را ساقط کند.

انقلابیون و مساله آزادی زن

یوکو: وقتی نسل جوان قدرت بگیرد همه چیز متفاوت خواهد بود.
جان لنون: زنان خیلى مهم اند. ما نمى توانیم بدون مشارکت زنان و آزادشدن آن ها انقلابی داشته باشیم. برتری مردان به شیوه بسیار زیرکانه ای آموزش داده شده است. خیلى طول کشید که من متوجه شوم مرد بودن من چگونه میدان حرکت هم یوکو را محدود مى کند. او زن سرخ و آزاده اى است که توانست به سرعت به من نشان دهد که کارمن کجا غلط است.هرچند خودم تصور می کردم رفتار کاملا طبیعی دارم. و به همین دلیل من همیشه علاقمندم بدانم رفتار کسانى که ادعاى رادیکالیسم مى کنند با زنان چگونه است.
رابین بلاک بورن: همیشه در میان چپ ها هم حداقل به همان اندازه همه جاهای دیگر، شونیسم مردانه وجود داشته است. هرچند خیزش جنبش آزادی زن خودش دارد این را مشخص می کند.

جان لنون: به واقع مضحک است. چگونه مى توان از قدرت براى مردم دم زد بدون این که درکى از این داشته باشى که مردم شامل هر دو جنس است.

برگرفته از سایت روشنگری

رهیدن از این دام

| 0 نظر
ترجمه: ویدا امیرمکریzizek1.jpg

جنبشهای اعتراضی ای که امسال در مخالفت با سیاستهای ریاضت اقتصادی اروپا را فرا گرفتند - در یونان، فرانسه، و همچنین در ایرلند، ایتالیا و اسپانیا -گرچه در ابعاد کوچکتر - سرمنشاء دو افسانه شده اند. نخست آنچه که قدرت و رسانه‌ها بافته اند و مبتنی است بر زدودن جنبه سیاسی بحران: محدودیتهای بودجه ای که به تصمیم دولتها برقرار شده‌اند نه یک تصمیم سیاسی، بلکه واکنش فنی موجهی منطبق با قواعد مالیه جلوه داده می شوند. پیام اخلاقی این روایت هم این است که اگر بخواهیم اقتصاد به ثبات برسد باید محرومیت بکشیم. افسانه دیگر اما پرداخته اعتصاب کنندگان و شرکت کنندگان در تظاهرات است و فرض را بر این می‌گذارد که تدابیر ریاضتی ابزاری اند که سرمایه با استفاده از آن‌ها واپسین آثار باقی‌مانده از دولت رفاه را نابود می سازد. از دیدگاه نخست صندوق بین‌المللی پول مانند داوری بی‌طرف جلوه می‌کند که خواهان رعایت نظم و انضباط است؛ از دیدگاه دیگر این سازمان این بار هم مشغول ایفای نقش خود به عنوان سرباز ذخیره صنعت مالیه جهانی است.

اگر چه هر دوی این دیدگاه‌ها عناصری از حقیقت در خود دارند، هر دو از اساس به خطا می روند. استراتژی دفاعی سران اروپایی آشکارا این نکته را از قلم می‌اندازد که کسری عظیم بودجه عمومی تا حد زیادی نتیجه این است که دهها میلیارد هزینه نجات بانکها شده است، و اعتباری که در اختیار آتن قرار گرفته است در درجه نخست به مصرف بازپرداخت دین یونان به بانکهای فرانسوی و آلمانی خواهد رسید. کمک مالی اروپا به یونان کاربردی جز دستگیری از بخش بانکداری خصوصی ندارد. در جبهه مقابل، استدلالهای ناراضیان یک بار دیگر پرده از فقر چپ معاصر بر می دارد: اینکه هیچ برنامه‌ای ندارد، و تنها از سر یک موضع اصولی از پذیرش برچیده شدن دستاوردهای اجتماعی سر باز می زند. آرمان جنبش اجتماعی دیگر تغییر سیستم نیست، بلکه تلقین این نکته به خود است که سیستم موجود می‌تواند با حفظ دولت رفاه سازگار شود. بر این موضع دفاعی ایرادی وارد است که رد آنرا دشوار می کند: اگر بخواهیم در راه ترسیم شده به دست سیستم سرمایه داری جهانی شده بمانیم، گزینه ای جز پذیرش فداکاریهایی که بر کارگران، دانشجویان و بازنشستگان تحمیل می‌گردد نداریم.

در این امر تردیدی نیست که پس از چندین دهه تسلط دولت رفاه که در طی آن همواره قطع بودجه محدود و همراه این نوید بود که وضعیت روزی به حالت عادی باز خواهد گشت ما اکنون در آغاز یک حالت اضطراری اقتصادی دائمی هستیم. عصری نوین که حامل نوید پیوسته سخت‌تر شدن برنامه‌های ریاضت اقتصادی است، نوید اقتصادهایی که سختگیری فزاینده ای در امر بهداشت، حقوق بازنشستگی و آموزش اعمال می‌کنند و همچنین نوید بیش از پیش ناپایدار شدن اشتغال. چپ دیگر راه پس و پیش ندارد و ناچار باید از عهده تبیین این امر بر آید که بحران اقتصادی در درجه نخست بحرانی سیاسی است که به هیچ وجه « طبیعی» نیست، که سیستم موجود محصول یک سری تصمیمهای ذاتاً سیاسی است - و این منافاتی ندارد با اینکه بدانیم که تا هنگامی که در چارچوب این سیستم مانده ایم، اگر قواعد آن را که بر یک منطق شبه طبیعی استوارند زیرپا بگذاریم سبب بروز یک فاجعه اقتصادی خواهیم شد.

امید به این که این بحران دائمی تنها عواقب محدودی خواهد داشت و کاپیتالیسم اروپایی همچنان قادر خواهد بود سطح زندگی شایسته ای برای اکثریت مردم تضمین نماید امیدی است بی پایه. و شگفت‌آور خواهد بود اگر دل سپردن به یاری بخت و تصادف در تعدیل آثار مخرب بحران را موضعی رادیکال تلقی کنیم... مسلم است که ضد کاپیتالیستها کم شمار نیستند. ادعانامه های گوناگون علیه کاپیتالیسم از زمین و آسمان می بارند: هر روز انبوهی از کاوشهای روزنامه نگارانه، گزارشهای تلویزیونی و کتاب‌های پرفروش به موضوعهایی چون صاحبان صنایعی که محیط زیست را نابود می کنند، بانکداران فاسدی که با پاداشهای نجومی گردنهای خود را کلفتتر می‌کنند در حالی که صندوقهایشان منابع پولی عمومی را تخلیه می کنند و تولیدی هائی که تأمین کننده کالاهای مغازه های زنجیره ای پوشاک هستند و روزی دوازده ساعت از کودکان کار می‌کشند می پردازند. اما این انتقادها، هر چند به نظر برنده می رسند همین که از نیام بر می‌آیند کند می شوند، چرا که هرگز چارچوب لیبرال-دمکراتی را که کاپیتالیسم در درون آن ویرانی به بار می‌آورد مورد پرسش قرار نمی دهند. هدف ضمنی یا صریح همگی آنان این است که کاپیتالیسم را زیر فشار رسانه ها، قانونگذار یا تحقیقات پلیسی شرافتمندانه قاعده مند سازند، اما به هیچ وجه سخن از این نیست که ساز و کارهای نهادین و نظام حقوقی دولت بورژوایی مورد جدل قرار گیرد.

انقلاب... بله، ولی از راه دور

اینجاست که تحلیل مارکس هنوز هم تازگی خودش را حفظ کرده، شاید امروز بیش از همیشه. از نظر مارکس، نخستین جایگاه ظهور مسأله آزادی حوزه سیاسی نیست، دست کم آن حوزه سیاسی ای که در ارزیابی کارنامه کشورها مورد نظر نهادهای بین‌المللی است: آیا انتخابات آزاد است، آیا قضات استقلال دارند، آیا حقوق بشر رعایت می شود؟ کلید آزادی حقیقی را باید ترجیحا در شبکه «غیر سیاسی» روابط اجتماعی جست، از کار گرفته تا خانواده، جاهایی که اعمال تغییرات لازم از اصلاحات سیاسی بر نمی‌آید، بلکه تنها دگرگونی روابط اجتماعی در دستگاه تولید می‌تواند کارساز باشد. در حقیقت هیچ گاه از شرکت کنندگان در انتخابات نمی پرسند چه کسی باید مالک چه چیزی باشد، یا از آنان نمی‌خواهند درباره قواعد مدیریتی جاری در محیط کار نظر بدهند. امید به اینکه حوزه سیاسی رضایت بدهد به طور مثال با سازماندهی بانکهای «دمکراتیک» زیر کنترل شهروندان دمکراسی را به حوزه هایی که به فاصله دوری از او پرتاب شده‌اند گسترش دهد بیهوده است. در این حوزه، دگرگونیهای رادیکال در جایگاهی غیر از حوزه حقوق برابر روی می دهند.

البته تردیدی نیست که ساز و کارهای دمکراتیک هم می‌توانند به پیروزیهای اجتماعی منتهی شوند. اما این ساز و کارها باز هم جزئی از دستگاه دولت بورژوایی می مانند، که نقشش تضمین بازتولید بهینه سرمایه است. بنابراین دو بت را باید همزمان سرنگون کرد: یکی بت «نهادهای دمکراتیک» و دیگری بت معادل منفی آن‌ها، یعنی خشونت.

در دل مفهوم مارکسیستی مبارزه طبقاتی این ایده غالب است که زندگی اجتماعی «صلح آمیز» نشانه پیروزی (موقتی) طبقه مسلط است. از دیدگاه آنان که تحت سلطه اند، وجود دولت به خودی خود نوعی عمل خشونت بار است. این اصل اعتقادی لیبرال که خشونت هیچ گاه مشروع نیست ولی گاهی ناگزیر است به نظر به شدت نارسا می آید. از یک دیدگاه رادیکال و آزادیبخش، گزاره های این اصل باید جا به جا شوند: خشونت آنان که تحت سلطه اند همواره مشروع است - چرا که موقعیت آن‌ها خود نتیجه خشونت است - اما هیچ گاه ناگزیر نیست: گزینش میان دست یازیدن یا دست نیازیدن به خشونت علیه دشمن تنها و تنها بسته به ملاحظات استراتژیک است.

در حالت اضطراری اقتصادی روزگار ما کاملاً روشن است که ما با جا به جاییهای مالی کور سر و کار نداریم، بلکه سر و کارمان با مداخلات استراتژیک به دقت سنجیده قدرتهای عمومی و نهادهای مالی است که می‌خواهند برای بحران راه حلهایی مطابق معیارها و منفعت خود اعمال کنند. چگونه می‌توان در چنین شرایطی به یک ضدحمله نیندیشید؟

چنین ملاحظاتی بی‌شک آرامش و راحتی روشنفکران رادیکال را آشفته می سازند. مگر نه اینکه زندگی گرم و نرم و حفاظت شده‌ آنها وسوسه شان می‌کند سناریوهای فاجعه بار بنویسند تا توجیهی بشوند برای حفظ سطح زندگی خودشان؟ از نظر برخی از آنان، اگر قرار باشد انقلابی روی دهد خوب است که در فاصله‌ای دور از جای زندگی آنان باشد - در کوبا، نیکاراگوا، ونزوئلا - تا آن‌ها ضمن اینکه مراقب پیشرفت شغلی خودشان هستند دلگرم بشوند. با وجود این، با فروپاشی دولت رفاه در اقتصادهای صنعتی پیشرفته، ممکن است وقت آن برسد که روشنفکران رادیکال هم با حقیقت رو به رو شوند: تغییر واقعی می خواستند، حالا بفرمایند. توجیه شدنی نیست که حالت اضطراری اقتصادی دائمی موجب شود که چپ از کار فکری صبورانه و عاری از «فایده عملی» فوری دست بکشد. با وجود این کاربرد حقیقی اندیشه کم کم در حال زوال است. این کاربرد پیشنهاد راه حل برای مشکلات پیش روی «جامعه» - به عبارت دیگر دولت و سرمایه - نیست، بلکه اندیشه در نحوه طرح این مسائل است. منظور پرسشگری در مورد نحوه درک ما از یک مشکل معین است.

در طی واپسین دوران کاپیتالیستی پس از ١٩۶٨ خود اقتصاد - قواعد بازار و رقابت - جایگاه ایدئولوژی غالب را به دست آورد. به عنوان نمونه در حوزه آموزش، از اهمیت مدرسه به عنوان نماد یک خدمت عمومی مستقل از بازار، که مورد توجه دولت و جایگاه مقدس ارزشهای روشنگری چون آزادی، برابری، برادری است روز به روز کاسته می شود. بنا بر گزاره عبادی «هزینه کمتر، کارایی بیشتر» مدرسه پذیرای هجوم شکلهای گوناگون شراکت دولتی-خصوصی شده است. در حوزه سیاسی، چنین به نظر می‌رسد که نظام انتخاباتی ای که قدرت را سامان می‌دهد و مشروعیت می‌بخشد بیش از پیش از بنگاههای اقتصاد آزاد الگو برداری می کند: درک رایج رأی گیری را به یک داد و ستد تجاری مانند می‌کند که در آن رأی دهندگان کالایی را که می‌تواند به بهترین نحو از پس حفظ نظم اجتماعی، مجازات مجرمان و غیره برآید «می خرند».

بنا بر همین اصل، وظایفی چون اداره زندانها که پیش از این بر عهده نیروی دولتی بود را از این پس می‌توان مشمول خصوصی سازی نمود. ارتش دیگر نه با اتکا بر خدمت وظیفه عمومی، بلکه با اتکا بر مزدوری می چرخد. حتی دیوان سالاری دولتی هم خصلت عمومی هگلی اش را از دست داده است، مثال روشنش هم دستگاه برلوسکونی است. در ایتالیای امروز پایگاه بورژوا قدرت قانونی را مستقیماً اعمال می‌کند و این قدرت را آشکارا و بی هیچ شرمی تنها برای حفظ منافع خود به کار می گیرد. کار به جایی رسیده که حتی روابط زوجها متکی به قواعد بازار شده اند: در « Speed dating» (١)، آشناییهای اینترنتی یا بنگاههای همسریابی خدمات پیشنهادی به شرکای آینده آنان را به کالا تلقی کردن خود سوق می دهند، کالایی که باید ویژگیهای خوبش را بزرگ کرد و بهترین عکسهایش را برگزید.

در چنین بازار شامی حتی فکر دگردیسی رادیکال جامعه هم به رویایی ناممکن می ماند. اتفاقا همین «ناممکن» باید ما را از حرکت بازدارد و به اندیشه وا دارد. امروزه دسته بندی و تفکیک ممکن از ناممکن به طرز عجیبی سامان داده می شود، در تعریف هر دو دسته نوعی زیاده روی به چشم می آید. از یک سو، در حوزه اوقات فراغت و فن آوری می‌خواهند در مغز ما فرو کنند که «هیچ چیز ناممکن نیست»: ما می‌توانیم از طیف وسیعی از خدمات جنسی برخوردار شویم، آرشیوهای دانشنامه وار ترانه های گوناگون، فیلمها و سریالهای تلویزیونی برای دان لود شدن در دسترس قرار دارند، حتی می‌توانیم به فضا هم سفر کنیم (اگر میلیاردر باشیم). و به ما قول می‌دهند که در آینده نزدیک، بهینه ساختن ظرفیتهای جسمی و روانی‌مان از طریق دستکاری در ژنوم انسان «ممکن» خواهد بود. حتی رؤیای فنی-گنوستیکی جاودانگی نیز دیگر اکنون در دسترس به نظر می‌رسد و راه آن تبدیل هویتهایمان به نرم افزارهایی قابل بارگذاری روی دیسک سخت کامپیوتر است.

در عوض زمانه ما باور دارد که در حوزه اجتماعی-اقتصادی بشریت به بلوغ کامل رسیده است، چون عاقبت توانسته از کهنه آرمانهای هزار ساله دست بکشد و محدودیتهایی را که واقعیت (البته منظور واقعیت کاپیتالیست است) به انسان تحمیل می‌کند بپذیرد با همه ناممکن هایی که این واقعیت بدانها مجهز است. «نمی توانید» دستور این واقعیت است، نخستین فرمان آن این که: نمی‌توانید در کنشهای بزرگ جمعی درگیر شوید، چرا که چنین کنشهایی حتما به حکومت وحشت توتالیتر منتهی خواهند شد؛ نمی‌توانید به دولت رفاه وابسته بمانید، وگرنه توانایی رقابتتان را از دست می‌دهید و سبب بروز یک بحران اقتصادی می شوید؛ نمی‌توانید ارتباط خود را با بازار جهانی ببرید، مگر آنکه متحد کره شمالی شوید. روایت ایدئولوژیک از بوم شناسی (اکولوژی هم ممنوعیتهای وِیژه خودش را به این فهرست می افزاید: ارزشهای پایه معروف - حداکثر دو درجه گرمایش - که متکی بر نظر کارشناسان اند.

«ناممکن روی می دهد»

امروزه ایدئولوژی مسلط می‌کوشد ما را متقاعد نماید که تغییر رادیکال ناممکن است، که الغای کاپیتالیسم ناممکن است، که آفرینش مردم سالاری ای که منحصر نباشد به یک بازی پارلمانی که در عین فساد می‌تواند تنشی را که در جوامع ما جاری است از دید پنهان کند ناممکن است. به همین سبب لاکان، برای غلبه بر این موانع ایدئولوژیک، گزاره توصیفی معتدلتر «ناممکن روی می‌دهد» را جایگزین گزاره «هر چیزی ممکن است» می کرد.

اوو مرالس در بولیوی، هوگو چاوز در ونزوئلا یا دولت مائوییست در نپال از راه انتخابات دمکراتیک «منصفانه» به قدرت رسیده اند، نه از راه شورش. اما با وجود این «از دیدگاهی عینی» در موقعیتی ناامیدکننده قرار گرفته اند: چرا که بر خلاف جریان تاریخ شنا می‌کنند و در این کار بر هیچ «جریان عینی ای» متکی نیستند. تنها کاری که ازشان بر می‌آید این است که در شرایطی که به بن‌بست می‌ماند دست به اقدامهایی بی سابقه و نیازموده بزنند. اما آیا همین به آنان یک آزادی استثنایی نمی دهد؟ و آیا همه ما در چپ در این بدبختی سهیم نیستیم؟

وضعیت کنونی ما نقطه مقابل وضعیت غالب در آغاز سده بیستم است، در آن زمان چپ می‌دانست چه باید بکند، اما باید با شکیبایی در انتظار لحظه مساعد برای دست به عمل زدن می ماند. امروز، ما نمی‌دانیم چه باید بکنیم، ولی باید فوراً اقدام کنیم، چرا که بی‌عملی ما ممکن است نتایج فاجعه باری به بار بیاورد. اکنون بیش از هر زمان دیگری باید چنان زیست «که گویی آزادیم».

( این متن پیش از این در شماره ۶۴ ، ژوئیه-اوت ٢٠١٠ ، New Left Review چاپ شده است)

١- Speed dating روشی است برای آَشنایی با کسانی که بالقوه می توانند شریک یک رابطه عاشقانه باشند. شرکت کنندگان تنها چند دقیقه وقت دارند با هر یک از کسانی که به قرار آمده اند گپ بزنند که پس از آن به سمت نفر بعدی هدایت می شوند. در پایان برنامه، شرکت کنندگان تصمیم می‌گیرند کدام یک از کسانی را که دیده اند مایلند دوباره ببینند.

برگرفته از لوموند دیپلماتیک 

عنوان انگلیسی مقاله :
Slavoj Zizek , "A permanent state of emergency" , Le monde diplomatique November ۲۰۱۰




پیش به سوی تروتسکیسم!

| 0 نظر

سند ادغام گرایش بلشویک و گرایش تروتسکیست چپ

MELT.jpg

ترجمه‌ی بابک کسرایی

توضیح مترجم: متنی که می‌خوانید از اسناد بنیادین گروهی به نام "گرایش بلشویک بین‌المللی" است که برای اطلاع فارسی‌زبانان ترجمه شده است. از‌ آن‌جا که بیش از بیست سال از انتشار آن می‌گذرد، مسئولین گروه مذکور چند خط در معرفی متن برای خوانندگان فارسی‌ زبان نوشته‌اند:

 " متنی که می‌خوانید در نوامبر ۱۹۸۶ در کنفرانس ادغام گرایش بلشویک و گرایش تروتسکیست چپ (انشعابی از چپ از حزب کارگران بین‌المللی که متحد ناهوئل مورنوی فقید در آمریکا بود) تصویب شد. این سند (که اولین بار در شماره‌ی ۳ نشریه‌ی ۱۹۱۷ در بهار ۱۹۸۷ منتشر شد) نشان از توافق سیاسی دو سازمان دارد و علاوه بر ابراز مواضع  برنامه‌ای پایه‌ای که انترناسیونال چهار بر پایه‌ی آن‌ها بنا شده بود به بسیاری از مسائلی می‌پردازد که در ۵۰ سال بعدی مطرح شدند و تروتسکیست‌های حقیقی را از وانمودکنندگان سانتریست در جنبش بین‌المللی کارگران جدا کردند".


۱.     حزب و برنامه

"منافع طبقه‌ی (کارگر) را نمی‌توان تدوین کرد مگر به شکل برنامه؛ از برنامه نمی‌توان دفاع کرد مگر با تشکیل حزب". "طبقه، به مثابه‌ی خود، تنها عاملی است برای استثمار. پرولتاریا تنها وقتی نقش مستقل بازی می‌کند که از طبقه‌ای اجتماعی درون خود به طبقه‌ای اجتماعی برای خود بدل می‌شود. این امر به جز از طریق حزب ممکن نیست. حزب آن ارگان تاریخی است که طبقه به وسیله‌ی آن آگاهی طبقاتی پیدا می‌کند".

تروتسکی،‌ "قدم بعدی؟"، ۱۹۳۲

طبقه‌ی کارگر تنها طبقه‌ی کاملا انقلابی در جامعه‌ی معاصر است، تنها طبقه‌ای که ظرفیت پایان بین‌المللی جنون حاکمیت سرمایه‌داری را داراست. وظیفه‌ی بنیادین حزب پیشتاز کمونیست این است که در درون طبقه (بخصوص مهمترین بخش آن، پرولتاریای صنعتی) آگاهی به نقش تاریخی خود را ایجاد کند. ما صریحا تمام تاکتیک‌هایی را که سنتریست‌ها و رفورمیست‌ها، لایف استالیست‌ها و سکتورالیست‌ها، پیش می‌گذارند و به بخشی غیر از پرولتاریا به عنوان وسیله‌ای محتمل‌تر برای پیشرفت اجتماعی نگاه می‌کنند، رد می‌کنیم.

آزادی پرولتاریا، و به همراه آن حذف پایه‌ی مادی تمام انواع ستم اجتماعی، به مسئله‌ی رهبری برمی‌گردد. انواع و اقسام رهبری‌های بالقوه "سوسیالیست" در تحلیل نهایی به دو برنامه تقلیل داده می‌شوند: اصلاح یا انقلاب. رفورمیسم ظاهرا می‌خواهد استراتژی "عملی" برای کاهش تدریجی نابرابری‌های جامعه‌ی طبقاتی ارائه دهد اما در عمل طبقه‌ی کارگر را با ضروریات سرمایه آشتی می‌دهد. در مقابل، مارکسیسم انقلابی بر پایه‌ی ضدیت بنیادین بین سرمایه و کار و در نتیجه ضرورت خلع ید از بورژوازی توسط پرولتاریا به عنوان پیش‌شرط هرگونه پیشرفت اجتماعی قابل توجه، بنا شده است.

هژمونی ایدئولوژی بورژوایی در اشکال مختلف آن درون پرولتاریا قدرتمندترین عامل بقای حکومت سرمایه‌داری است. جیمز پی. کانن، رهبر تاریخی تروتسکیسم آمریکا، در کتاب "ده سال اول کمونیسم آمریکا" می‌نویسد:

"قدرت سرمایه‌داری در خودش و نهادهایش نیست؛ سرمایه‌داری بقا می‌یابد چرا که بین سازمان‌های کارگران هوادار پیدا می‌کند. چنان‌که اکنون می‌بینیم، در پرتوی آن‌چه از انقلاب روسیه و عواقبش یاد گرفتیم، نُه دهم مبارزه برای سوسیالیسم مبارزه علیه نفوذ بورژوازی در سازمان‌های کارگری از جمله حزب است".

تمایز کلیدی بین سازمان انقلابی و سازمانی سنتریست یا رفورمیست نه در اعلام گنگ اهداف و مقاصد نهایی که در مواضعی است که آن سازمان در مسائل مشخصی که مبارزه طبقاتی مطرح می‌کند، با آن به پیش می‌رود. رفورمیست‌ها و سنتریست‌ها پاسخ برنامه‌ایشان به هر اتفاق جدید را به نسبت توهمات و تصوراتشان از مخاطبین می‌دهند. اما نفش انقلابی این است که به کارگران و ستمگران چیزی بگوید که قبلا نمی‌دانستند.

"برنامه باید اهداف عینی طبقه‌‌ی کارگر و نه عقب‌ماندگی کارگران را ابراز کند. باید نماینده‌ی جامعه به آن صورتی که هست و نه عقب‌ماندگی طبقه‌ی کارگر باشد. این خود وسیله‌ای است برای غلبه و نابودی عقب‌ماندگی... نمی‌توانیم شرایط عینی را که به ما بستگی ندارد به تاخیر بیاندازیم یا تغییر دهیم. نمی‌توانیم تضمین کنیم که توده‌ها بحران را حل می‌کنند اما باید موقعیت را همینگونه که هست ابراز کنیم و این وظیفه‌ی این برنامه است".

-         تروتسکی، عقب‌ماندگی سیاسی کارگران آمریکا، ۱۹۳۸

ما می‌خواهیم برنامه‌ی کمونیستی را از طریق ساختن فراکسیون‌های برنامه‌محور در اتحادیه‌های کارگری درون طبقه‌ی کارگر ترویج کنیم. چنین تشکیلاتی باید فعالانه در تمام مبارزه‌ها برای اصلاحات و بهبودهای جزئی در وضع کارگران تلاش کرده باشد. آن‌ها در ضمن باید بهترین منادین سنت‌های مبارزه‌جویانه‌ی همبستگی طبقاتی باشند مثلا با شعار "خط پیکت را نباید شکست!" و در عین حال باید به دنبال جذب کارگرانی باشند که بیشترین آگاهی سیاسی را دارند و آن‌ها را به آن جهان‌بینی جذب کنند که از مبارزه‌طلبی تنگ‌نظرانه‌ی صنفی فراتر رود و به مسائل حاد سیاسی روز به شیوه‌ای بپردازد که ضرورت حذف هرج و مرجِ تولید برای سود و جایگزینی‌اش با تولید عاقلانه و برنامه‌ریزی‌شده برای نیاز انسانی را مشخص می‌کند.

دخالت ما در سازمان‌های توده‌ای پرولتاریا بر پایه‌ی برنامه‌ی انتقالی است که کنفرانس موسس انترناسیونال چهار در سال ۱۹۳۸ تصویب کرد. می‌توان گفت که مارکسیست‌ها چیزی به نام "برنامه‌ی تمام‌شده" ندارند. باید به تحولات تاریخی در پنج دهه‌ی گذشته و نیاز پرداختن به مشکلات مبارزه‌های مشخص بخش‌های مختلف طبقه و/یا سرکوب‌شدگان که پیش‌نویس سال ۱۹۳۸ به آن‌ها نپرداخته است، توجه کرد. با این حال برنامه‌ای که انترناسیونال چهار بر پایه‌ی آن بنا شد از بنیاد کاملا مربوط به امروز است چرا که راه‌حل‌های سوسیالیستی را پیش روی مشکلات عینی طبقه‌ی کارگر امروز در متن ضرورت تغییرناپذیر قدرت پرولتاریا قرار می‌دهد.

۲. انقلاب مداوم

سرمایه‌داری در پانصد سال گذشته نظم اقتصادی جهانی واحدی ایجاد کرده که تقسیم کار آن بین‌المللی است. ما در عصر امپریالیسم زندگی می‌کنیم - عصر انحطاط سرمایه‌داری. تجربه‌ی این قرن نشان داده که بورژواهای ملی جهان نواستعماری قابلیت تکمیل وظایف تاریخی انقلاب بورژوادموکراتیک را ندارند. به طور کلی راه توسعه‌ی مستقل سرمایه‌داری برای این کشورها وجود ندارد.

در کشورهای نواستعماری، دستاوردهای انقلابات کلاسیک بورژوایی تنها با در هم کوبیدن روابط مالکیت سرمایه‌داری و تخریب پایه‌های بازار جهانی امپریالیستی و برپایی مالکیت طبقه‌ی کارگر (یعنی مالکیت جمعی) ممکن است. تنها انقلاب سوسیالیستی - انقلابی علیه بورژوازی ملی و زمین‌داران بزرگ - می‌تواند به گسترش کیفی نیروهای مولده بیانجامد.

ما استراتژی استالینیستی/منشویکیِ "دو مرحله‌"ای برای تسلیم پرولتاریا به بخش‌های باصطلاح "مترقی" بورژوازی را مردود می‌داریم. ما خواهان استقلال سیاسی کامل و بی‌قید و شرط پرولتاریا در تمام کشورها هستیم. بورژوازی‌های ملی در "جهان سوم" بدون استثنا به عنوان مامور سلطه‌ی امپریالیستی عمل می‌کنند که منافع‌شان، از لحاظ تاریخی، بسیار بیشتر به بانک‌داران و کارخانه‌داران امپراتوری متصل است تا با مردم تحت استثمار خودشان.

تروتسکیست‌ها از جنبش‌های ناسیونالیستی خرده‌بورژوایی (و حتی رژیم‌های بورژوایی) که در دفاع از استقلال ملی به نبرد با امپریالیسم بر می‌خیزند، حمایت نظامی، اما نه سیاسی، می‌کنند. برای مثال تروتسکیست‌ها در سال ۱۹۳۵ طرفدار پیروزی نظامی اتیوپیایی‌ها بر اشغال‌گران ایتالیایی بودند. اما لنینیست‌ها نمی‌توانند موضع‌شان در مورد جنگی بین دو رژیم بورژوایی را به طور خودکار بر اساس سطح نسبی توسعه (یا عدم توسعه) آن‌ها معین کنند. لنینیست‌ها در جنگ کثیف جزایر مالوینا/فالکلند، که دفاع از استقلال آرژانتین هرگز مطرح نبود، به هردوی کارگران بریتانیا و آرژانتین فراخوان دادند که "سلاح‌ها را برگردانید" - یعنی شکست‌طلبی انقلابی در هر دو طرف جنگ.

  ۳. چریک‌گرایی

استراتژی ما برای انقلاب، شورش توده‌ای پرولتاریا است. ما چریک‌گرایی به عنوان جهت استراتژیک را مردود می‌شماریم (گرچه متوجهیم که می‌تواند بعضا ارزش تاکتیکی تکمیلی داشته باشد) چرا که طبقه‌ی کارگر سازمان‌یافته و دارای آگاهی سیاسی را به نقش ناظر بی‌عمل تقلیل می‌دهد. جنبش چریکی دهقانی به رهبری روشنفکران خرده‌بورژوای رادیکال، مستقل از قصد عینی رهبرانش نمی‌تواند قدرت سیاسی طبقه‌ی کارگر را برپا کند.

از زمان پایان جنگ جهانی دوم در چندین موقعیت ثابت شده است که در صورت وجود شرایط مطلوب عینی چنین جنبش‌هایی می‌توانند مالکیت سرمایه‌داری را ریشه‌کن کنند. اما از آن‌جا که پایه‌ی آن‌ها بسیج طبقه‌ی کارگر سازمان‌یافته نیست، بهترین نتیجه‌ی چنین مبارزاتی برپایی رژیم‌های ناسیونالیست و بوروکراتیک است که کیفیتا شبیه محصولات انحطاط استالینیستی انقلاب روسیه هستند (مثل یوگسلاوی، آلبانی، چین، ویتنام و کوبا). این "دولت‌های ناقص کارگری" به انقلابات سیاسی تکمیلی پرولتاریا برای باز کردن راه توسعه‌ی سوسیالیستی نیاز دارند.

  ۴. سرکوب ویژه: مسئله‌ی سیاهان، مسئله‌ی زنان

طبقه‌ی کارگر امروز عمیقا روی خط‌های نژادی، جنسی، ملی و غیره مشتت است. اما نژادپرستی، شونیسم ملی و تبعیض جنسی نه ذاتی و بالفطره که صورت‌های رفتاری اجتماعا طراحی‌شده‌ هستند. کارگران جهان، مستقل از سطح کنونی آگاهی‌شان، یک نکته‌ی حیاتی مشترک دارند: آن‌ها نمی‌توانند وضع خودشان به عنوان طبقه را بهبودی اساسی ببخشند مگر با نابودی بنیان اجتماعی تمامی سرکوب و استثمار، یک بار برای همیشه. این واقعیت بنیان مادی این باور مارکسیستی است که وظیفه‌ی تاریخی پرولتاریا حذف جامعه‌ی طبقاتی و در کنار آن نابودی انواع اشکال ستم فراطبقاتی یا "ویژه" است.

در ایالات متحده، مبارزه برای قدرت کارگران ارتباطی ناگسستنی با مبارزه برای آزادی سیاهان دارد. جدایی نژادی بین کارگران سیاه و سفید تاریخا مانع اصلی بر سر راه آگاهی طبقاتی بوده است. سیاهان آمریکا ملت نیستند بلکه گروه نژادی-رنگی هستند که اجبارا به پایین جامعه تبعید شده‌اند و اکثریت عظیم‌شان در طبقه‌ی کارگر، بخصوص در بخش‌های استراتژیک پرولتاریای صنعتی، متمرکز شده‌اند. جمعیت سیاه در "سرزمین آزادگان" مورد توحش و تجاوز و تبعیض نظام‌مند قرار گرفته و تاریخا در مقابل میهن‌پرستی امپریالیستی نژادپرستانه‌ای که بخش اعظم پرولتاریای سفیدپوست را آلوده کرده است، بالنسبه مصون مانده است. کارگران سیاه عموما مبارزترین و رزمنده‌ترین بخش طبقه بوده‌اند. مبارزه برای آزادی سیاهان (علیه توحش نژادپرستانه‌ی روزمره‌ی زندگی در آمریکای سرمایه‌داری) بخش محوری ساختن حزب پیشتاز انقلابی در قاره‌ی آمریکای شمالی است. مبارزه علیه سرکوب ویژه‌ی سایر اقلیت‌های ملی، زبانی و نژادی، بخصوص جمعیت رو به رشد لاتین‌تباران، نیز از مسائل کلیدی انقلاب آمریکا است.

سرکوب زنان ریشه‌ی مادی در وجود خانواده‌ی هسته‌ای دارد: یعنی واحد پایه‌ای و بسیار مهم سازمان اجتماعی بورژوازی. مبارزه برای برابری اجتماعی تمام و کمال برای زنان در تمام کشورهای جهان اهمیتی استراتژیک دارد. دیگر نوع نزدیک سرکوب ویژه، سرکوب هم‌جنس‌گرایان است که به جرم عدم تطابق با وظایف جنسی که "هنجارهای" خانواده‌ی هسته‌ای تحکیم می‌کند مورد تعقیب قرار می‌گیرند. مسئله‌ی هم‌جنس‌گرایان مثل مسئله‌ی زنان، استراتژیک نیست اما حزب پیشتاز کمونیست باید مدافع حقوق دموکراتیک هم‌جنس‌گرایان باشد و با تمام اقدامات تبعیض‌آمیز علیه آنان مخالفت کند.

کمونیست‌ها در اتحادیه‌ها خواهان دسترسی مساوی به تمام مشاغل؛ برنامه‌های استخدام و ارتقای زنان و اقلیت‌ها در زمینه‌های "غیرسنتی" با حمایت مالی اتحادیه‌ها؛ دستمزد برابر برای کار برابر و شغل برای همه هستند. ما در عین حال از نظام "ترجیح باسابقه‌ها" به عنوان دستاورد تاریخی جنبش اتحادیه‌های کارگری دفاع می‌کنیم و با طرح‌های تشتت‌زا و ضداتحادیه‌ای همچون اخراج‌های ترجیحی مخالفت می‌کنیم. مبارزه برای اتحاد طبقه‌ی کارگر حول منافع مشترک طبقاتی‌اش و فرای جدایی‌های مصنوعی که در جامعه‌ی سرمایه‌داری تبلیغ می‌شود، مسئولیت تاریخی حزب پیشتاز کمونیست است. این کار به معنی پیشروی منافع کسانی که بیش از همه مورد استثمار و سرکوب قرار دارند و مبارزه‌ی بی‌امان علیه هرگونه بروز تبعیض و بی‌عدالتی است.

بخش‌های سرکوب‌شده‌ی جمعیت نمی‌توانند خود را مستقل از انقلاب پرولتری، یعنی درون چارچوب نظام اجتماعی که منشا و بازتولیدکننده‌ی سرکوب آن‌ها است، آزاد کنند. چنانکه لنین در "دولت و انقلاب" می‌گوید:

"تنها پرولتاریا  (به مدد نقش اقتصادی که در تولید عظیم بازی می‌کند) می‌تواند رهبر تمام توده‌های زحمتکش و استثمار شده باشد که بورژوازی اغلب بیشتر از پرولتاریا، استثمار و سرکوب و نابودشان می‌کند اما خود توان به راه انداختن مبارزه‌ی مستقل برای رهایی خود را ندارند".

ما در جامعه‌ی طبقاتی زندگی می‌کنیم و برنامه‌ی هر جنبش اجتماعی باید، در تحلیل نهایی، نماینده منافع یکی از دو طبقه‌ای باشد که امکان رهبری جامعه را دارد: پرولتاریا یا بورژوازی. در اتحادیه‌های کارگری، ایدئولوژی بورژوازیی شکل اکونومیسم تنگ‌نظر را می‌گیرد؛ در جنبش‌های سرکوب‌شدگان، این ایدئولوژی شکل بخش‌گرایی (سکتورالیسم) را می‌گیرد. نقطه اشتراک ناسیونالیسم سیاهان، فمینیسم و سایر انواع ایدئولوژی سکتورالیستی جستن ریشه‌ی سرکوب در چیزی به جز نظام مالکیت خصوصی سرمایه‌داری است.

جهت‌گیری استراتژیک حزب پیشتاز مارکسیست به سمت سازمان‌های سکتورالیستِ "مستقلِ" (یعنی چندطبقه‌ای) سرکوب‌شدگان باید در جهت یاری رساندن به تقسیم تفاوت‌های داخلی به بخش‌های طبقاتی باشد. این به معنی مبارزه برای جذب هر چه بیشتر افراد به چشم‌انداز انقلاب پرولتری و در نتیجه، نیاز به حزب پیشتاز متحد است.

 ۵. مسئله‌ی ملی و "مردمان مورد سرکوب مضاعف"

"مارکسیسم سر آشتی با ناسیونالیسم ندارد حتی "عادلانه‌ترین"، "خالص‌ترین" و براق‌ترین و متمدنانه‌ترین نوع آن. مارکسیسم به جای تمام انواع ناسیونالیسم، انترناسیونالیسم را پیش می‌گذارد...

-         و. ا. لنین، نکاتی انتقادی در مورد مسئله‌ی ملی

مارکسیسم و ناسیونالیسم دو جهان‌بینی از اساس مخالف هم هستند. ما طرفدار اصل برابری ملت‌ها هستیم و با هرگونه امتیاز به هر ملتی مخالفت می‌کنیم. مارکسیست‌ها در عین حال تمام انواع ایدئولوژی ناسیونالیستی را مردود می‌شمارند و به قول لنین از "هر نوع همانندسازی ملت‌ها مگر بر پایه‌ی زور و امتیاز" استقبال می‌کنند. برنامه‌ی لنینیستی در مورد مسئله‌ی ملی از اساس برنامه‌ای سلبی است که می‌خواهد مسئله‌ی ملی را از برنامه کنار بزند و مقبولیت ناسیونالیست‌های خرده‌بورژوا را از بین ببرد تا مسئله‌ی طبقاتی را روشن‌تر مطرح کند.

در موارد "کلاسیک" سرکوب ملی (مثل مورد کبک) ما طرفدار حق تعیین سرنوشت هستیم بدون این‌که لزوما از عمل به آن دفاع کنیم. در موارد پیچیده‌ترِ دو مردم به هم آمیخته یا "مورد سرکوب مضاعف" در منطقه‌ی جغرافیایی واحد (قبرس، ایرلند شمالی، فلسطین/اسرائیل) حق انتزاعی هر یک برای تعیین سرنوشت را نمی‌توان به شکل برابر درون چارچوب روابط مالکیت سرمایه‌داری تحقق بخشید. اما در هیچ کدام از این موارد نمی‌توان مردم سرکوبگر را مساوی سفیدپوست‌های آفریقای جنوبی یا استعمارگران فرانسوی در الجزایر دانست؛ (این دومی اشرافیت ممتاز مهاجر/کارگر متکی به فوق‌استثمار کارگران بومی برای حفظ استاندارد زندگی بسیار بالاتر از جمعیت سرکوب‌شده بود).

هم پروتستان‌های ایرلند و هم جمعیت عبری‌زبان اسرائیل طبقات خود را دارند. هر کدام بورژوازی، خرده‌بورژوازی و طبقه‌ی کارگر دارد. لنینیست‌ها بر خلاف اخلاق‌گرایان شرمنده‌ی طبقه‌ی متوسط از ناسیونالیسم سرکوب‌شدگان دفاع نمی‌کنند (یا از تشکلات سیاسی خرده‌بورژوایی که منادی چنین ناسیونالیسمی است). چنین کاری در عین حال هم امکان استفاده از تناقضات واقعی طبقاتی در صفوف مردم سرکوبگر را از بین می‌برد و هم سلطه‌ی ناسیونالیست‌ها بر سرکوب‌شدگان را افزایش می‌بخشد. پرولتاریای مردم سلطه‌گر را هرگز نمی‌توان جذب چشم‌اندازی ناسیونالیستی کرد که هدفش تنها برعکس کردن رابطه‌ی نابرابر کنونی است. اما می‌توان بخش عمده‌ای از آن‌ها را به چشم‌اندازی ضدسکتاریستی و "طبقه علیه طبقه" جذب کرد چرا که این یکی به نفع عینی‌ آن‌ها است.

منطق تسلیم در برابر ناسیونالیسم خرده‌بورژوایی باعث شد بخش عمده‌ای از چپ از حاکمان عرب (نماد باصطلاح "انقلاب عرب") علیه اسرائیلی‌ها در جنگ‌های خاورمیانه‌ی ۱۹۴۸، ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳ دفاع کند. این‌ها در اساس جنگ‌های بین‌سرمایه‌داری بودند که در آن‌ها کارگران و سرکوب‌شدگان منطقه نفعی در پیروزی هیچ یک از دو طرف نداشتند. موضع لنینیستی بدین‌سان موضع شکست‌طلبی در هر دو طرف بود. دشمن اصلیِ هردوی کارگران عرب و عبری، در خانه بود. اما جنگ سال ۱۹۵۶ متفاوت بود؛ طبقه‌ی کارگر در آن تخاصم طرفی داشت: دفاع از ناصر در مقابل تلاش‌های امپریالیسم فرانسه و بریتانیا (با کمک اسرائیل) برای دست‌یابی دوباره به کانال سوئز که تازه ملی شده بود.

گرچه لنینیست‌ها از اساس با ناسیونالیسم مخالف هستند اما آن‌ها در تخاصم بین سرکوب‌شدگان و دستگاه دولتی سرکوبگر بی‌طرف نیستند. در ایرلند شمالی ما خواهان خروج فوری و بی‌قید و شرط نیروهای بریتانیا هستیم و از حملات ارتش جمهوریخواه ایرلند به اهداف امپریالیستی همچون پلیس سلطنتی آلستر، ارتش بریتانیا یا هتلی پر از وزرای محافظه‌کار کابینه در برایتون دفاع می‌کنیم. به همین سان ما از نظر نظامی طرفدار سازمان آزادیبخش فلسطین در مقابل نیروهای دولت اسرائیل هستیم. ما هرگز از عملیات تروریستی علیه جمعیت غیرنظامی دفاع نمی‌کنیم. با وجود این واقعیت که تروریسم جنایتکارانه‌ی دولت صهیونیستی علیه فلسطینی‌ها، مثل تروریسم ارتش بریتانیا و متحدان پروتستانش علیه کاتولیک‌های ایرلند شمالی، بسیار وسیع‌تر از اعمال ترور جمعی به دست سرکوب‌شدگان است.

 ۶. مهاجرت

لنینیست‌ها از حق اساسی دموکراتیک هر فردی برای مهاجرت به هر کشوری در جهان دفاع می‌کنند. مثل سایر حقوق دموکراتیک، این نوعی حکم مطلق نیست. مثلا ما طرفدار مهاجرت فردی که می‌تواند تهدیدی برای امنیت نظامی دولت کارگری منحط یا ناقص باشد، نیستیم. حق مهاجرت فردی، اگر در سطحی وسیع اعمال شود، می‌تواند با حق تعیین سرنوشت ملتی کوچک در تناقض باشد. در نتیجه تروتسکیست‌ها خواهان "مرزهای باز" به عنوان تقاضای عمومی برنامه‌ای نیستند. مثلا در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ در فلسطین، ورود وسیع مهاجرین صهیونیست بنیانی برای اخراج اجباری مردم فلسطین از سرزمین‌شان بود. ما "حق" مهاجرت نامحدود هان‌ها به تبت یا نقل مکان شهروندان فرانسه به نیوکالدونیا را به رسمیت نمی‌شناسیم.

خواست "مرزهای باز" عموما توسط ابلهان پاک‌نیت لیبرال و رادیکال مطرح می‌شود که قصدی خیالی برای تقلیل نابرابری‌های شنیعی که نظم جهانی امپریالیستی ایجاد کرده، دارند. اما انقلاب سوسیالیستی جهانی - نه مهاجرت توده‌ای - راه‌حل مارکسیستی برای بدبختی و بیچارگی اکثریت نوع بشر در سرمایه‌داری است.

در آمریکا ما از کارگران مکزیکی که توسط لا میگرا دستگیر می‌شوند، دفاع می‌کنیم (لا میگرا نامی اسپانیایی است که مکزیکی‌ها نهادهای پلیس مهاجرتی آمریکا را با آن می‌شناسند - م). ما با تمام تعیین حدودها برای مهاجرت، دستگیری‌ها و اخراج‌های کارگران مهاجر مخالفیم. ما در اتحادیه‌ها برای اعطای فوری و بی قید و شرط حقوق کامل شهروندی به تمام کارگران متولد خارج مبارزه می‌کنیم.

۷. سانترالیسم دموکراتیک

سازمان انقلابی باید به شدت مرکزی و سانترالیزه باشد به شکلی که نهادهای رهبری اختیار کامل برای سازمان‌دهی کار نهادهای پایین‌تر و اعضا را داشته باشند. سازمان باید انحصار سیاسی بر فعالیت سیاسی عمومی اعضایش داشته باشد. اعضا باید حق دموکراسی درونی کامل داشته باشند (یعنی حق اعمال مبارزه سیاسی داخلی برای تغییر خط و/یا تغییر رهبری کنونی). دموکراسی درونی برای زینت و آذین نیست (در ضمن سوپاپ اطمینانی برای بیرون رفتن بخار اعضا نیز نیست)؛  ضرورتی حیاتی و مهم برای حزب پیشتاز انقلابی است که می‌خواهد تحولات پیچیده‌ی مبارزه طبقاتی را از سر بگذراند. این در ضمن راه اصلی ایجاد کادرهای انقلابی است. حق دموکراسی فراکسیونی درونی یعنی حق مبارزه با رویزیونیسم درون حزب پیشتاز تنها "تضمین" علیه انحطاط سیاسی سازمان انقلابی است.

تلاش برای پوشاندن تفاوت‌های مهم و کم‌رنگ کردن خط اختلاف سیاسی درونی تنها می‌تواند حزب انقلابی را تضعیف و گمراه کند. سازمانی که با دیپلماسی، اجماع با پایین‌ترین حد مشترک و در نتیجه ابهام برنامه‌ای گرد آمده باشد (به جای توافق برنامه‌ای اصولی و مبارزه برای شفافیت سیاسی) در اولین آزمون جدی که مبارزه طبقاتی در مقابل آن قرار دهد از هم فرو می‌پاشد. از آن سو، سازمان‌هایی که در آن ابراز تفاوت‌ها محکوم شود - چه رسمی چه غیر رسمی - سرنوشتی ندارند مگر تبدیل شدن به فرقه‌های خشک و هرمی و بی‌جان که هر روز بیشتر از جنبش زنده‌ی کارگران دور می‌شوند و توان بازتولید کادرهای لازم برای عمل به وظایف حزب پیشتاز انقلابی را ندارند.

۸. جبهه‌های مردمی

"مسئله‌ی مسائل در حال حاضر، جبهه‌ی مردمی است. سانتریست‌های چپ می‌خواهند این مسئله را تاکتیکی یا حتی مانوری تکنیکی جلوه دهند تا بتوانند در سایه‌ی جبهه‌ی مردمی کار خودشان را پیش ببرند. اما واقعیت اینجاست که جبهه‌ی مردمی مسئله‌ی اصلی استراتژی طبقاتی پرولتری در این دوره است. این در ضمن بهترین میزان برای تشخیص تفاوت بین بلشویسم و منشویسم است".

-         تروتسکی، "حزب کارگری وحدت مارکسیستی و جبهه‌ی مردمی"، ۱۹۳۶

جبهه‌ی مردمی (یعنی بلوک برنامه‌ای بین سازمان‌های کارگری و نمایندگان بورژوازی معمولا به قصد قدرت دولتی) خیانت طبقاتی است.انقلابی‌ها نمی‌توانند هیچ حمایتی، ولو "انتقادی"، از حاضرین در جبهه‌های مردمی به عمل آورند.

تاکتیک حمایت انتخاباتی انتقادی از احزاب کارگری رفورمیست بر پایه‌ی تناقض درون این احزاب بین برنامه‌ی بورژوایی (رفورمیست) و پایگاه کارگری‌شان بنا شده است. وقتی حزبی سوسیال دموکرات یا استالینیست وارد ائتلاف یا بلوک انتخاباتی با تشکلات بورژوایی یا خرده‌بورژوایی می شود، این تناقض عملا در طول عمر ائتلاف از بین می‌رود. در نتیجه امکان استفاده از تاکتیک حمایت انتقادی منتفی است چرا که تناقضی که می‌خواهد از آن استفاده کند از بین رفته است. انقلابیون در عوض باید شکستن ائتلاف را شرط حمایت انتخاباتی اعلام کنند: "سرنگون باد وزریرِ سرمایه‌دار!"

۹. جبهه‌های متحد و "جبهه‌های متحد استراتژیک"

جبهه‌ی متحد تاکتیکی است که انقلابیون با کمک آن به سمت تشکلات رفورمیست یا سنتریست می‌روند تا در مواقعی که نیازی فوری برای عمل متحد از سوی صفوف است "اعضا را علیه سران متحد کنند". ورود به توافقات جبهه‌ی متحد با تشکلات خرده‌بورژوا یا بورژوا زمانی ممکن است که توافقی مقطعی بر سر مسئله‌ای مشخص موجود باشد و این کار به نفع طبقه‌ی کارگر باشد (مثلا جبهه‌ی متحد بلشویک‌ها با کرنسکی علیه کورنیلوف). جبهه‌ی متحد تاکتیکی است که هدفش نه تنها دستیابی به هدف مشترک که نشان دادن عملی برتری برنامه‌ی انقلابی و بدین‌سان کسب نفوذ و هواداران جدید برای سازمان پیشتاز است.

انقلابیون هرگز مسئولیت رهبری انقلابی را به ائتلافی مداوم (یا "جبهه متحد استراتژیک") با نیروهای سانتریست یا رفورمیست نمی‌دهند. تروتسکیست‌ها هرگز با رویزیونیست‌ها تبلیغات مشترک (بیانیه‌های مشترک چشم‌انداز عمومی سیاسی) منتشر نمی‌کنند. چنین عملی هم ناصادقانه است (از آن‌جا که لاجرم شامل تخفیف دادن تفاوت‌های سیاسی که سازمان‌ها را جدا می‌کند، است) و هم تحلیل‌طلبانه. "جبهه‌ی متحد استراتژیک" شعار محبوب اپورتونیست‌هایی است که دلزده از نفوذ اندک خود می‌خواهند این نفوذ اندک را با تحلیل رفتن در بلوکی وسیع‌تر با برنامه‌ی پایین‌ترین نقطه مشترک جبران کنند. تروتسکی در مقاله‌ی "سانتریسم و انترناسیونال چهار" توضیح داد که تفاوت سازمان انقلابی با سازمان سانتریست در "اهمیت فعالانه‌ای است که به اصالت اصول، شفافیت موضع، تداوم سیاسی و تمامیت سازمانی می‌دهد". جبهه‌ی متحد استراتژیک دقیقا می‌خواهد همین را از میان ببرد.

۱۰. دموکراسی کارگری و خط طبقاتی

مارکسیست‌های انقلابی، که مشخصه‌شان گفتن حقیقت به کارگران است، تنها از تبادل سیاسی باز بین جریانات رقیب مختلف در چپ بهره می‌برند. اما این در مورد رفورمیست‌ها و سانتریست‌ها صدق نمی‌کند. استالینیست‌ها، سوسیال دموکرات‌ها، بوروکرات‌های اتحادیه‌های کارگری و سایر نارهبران طبقه‌ی کارگر همه از نقد انقلابی می‌گریزند و می‌خواهند با گانستریسم و حذف از بحث و جدل سیاسی بگریزند.

ما با خشونت و حذف‌گرایی درون چپ و جنبش کارگری مخالفیم و در عین حال حق همه برای دفاع شخصی را به رسمیت می‌شناسیم. ما در ضمن مخالف خشونت "نرم" - یعنی تهمت - هستیم که همراه همیشگی (یا جاده‌ صاف‌کنِ) حملات فیزیکی است. خشونت و تهمت درون جنبش کارگری تماما بی‌ربط به سنت‌های مارکسیسم انقلابی است چرا که عامدانه برای این طراحی شده‌اند که آگاهی، شرط آزادی پرولتاریا، را نابود کنند.

۱۱. دولت و انقلاب

مسئله‌ی دولت جایگاهی محوری در تئوری انقلابی دارد. مارکسیسم می‌آموزد که دولت سرمایه‌داری را (در تحلیل نهایی، "نهادهای ویژه‌ی مردان مسلح" که هدفش دفاع از مالکیت بورژوایی است) نمی‌توان گرفت و در راه منافع کارگران به کار برد. حکومت طبقه‌ی کارگر تنها با نابودی دستگاه دولتی موجود بورژوایی و جایگزینی‌اش با نهادهایی که هدف‌شان دفاع از مالکیت پرولتری است، تحقق می‌یابد.

ما به شدت مخالف وارد کردن دولت بورژوایی، تحت هر پوششی، به مسائل جنبش کارگری هستیم. مارکسیست‌ها مخالف تمام "اصلاح‌طلبان" اتحادیه‌ای هستند که می‌خواهند فساد بورکراتیک را در دادگاه‌های سرمایه‌داری اصلاح کنند. کارگر باید خود ملک خود را اداره کند! ما در ضمن خواهان اخراج تمامی پلیس‌ها و زندان‌بان‌ها از جنبش اتحادیه‌های کارگری هستیم.

وظیفه‌ی انقلابیون این است که به طبقه‌ی کارگر بیاموزند که دولت، میانجی بی‌طرفی بین منافع رقیب اجتماعی نیست بلکه سلاحی است که سرمایه‌داران علیه کارگران ساخته‌اند. مارکسیست‌ها به همین سان مخالف خواست رفورمیستی/تخیلی "ممنوع کردن "فاشیست‌ها" توسط دولت بورژوایی هستند. این قوانین با شدت صدچندان علیه جنبش کارگری و چپ استفاده می‌شود تا علیه اراذل و اوباش فاشیستی که پیاده‌نظامِ ارتجاع سرمایه‌داری هستند. استراتژی تروتسکی برای مبارزه با فاشیسم نه تقاضا از دولت بورژوایی که بسیج قدرت طبقه‌ی کارگر و سرکوب‌شدگان برای عمل مستقیم و در هم کوبیدن جنبش‌های فاشیستی در جنینی و پیش از آن‌که بتوانند رشد کنند، است. چنانکه تروتسکی در برنامه‌ی انتقالی می‌گوید: "مبارزه علیه فاشیسم نه در دفتر روزنامه‌های لیبرال که در کارخانه آغاز می‌شود - و در خیابان پایان می‌یابد". لنینیست‌ها تمام تصوراتی که می‌گوید نیروهای امپریالیستی می‌توانند هرگونه نقش پیشرویی را بازی کنند کنار می‌زنند: چه در مورد "حمایت" از کودکان دانش‌آموز سیاهپوست در جنوب آمریکا، یا "حمایت" از جمعیت کاتولیک ایرلند شمالی یا "حفظ صلح" در خاورمیانه. ما در ضمن نمی‌خواهیم به امپریالیست‌ها فشار وارد کنیم تا با عمل "اخلاقی" آفریقای جنوبی را تحریم کنند. ما در عوض می‌گوییم که قدرت‌های "جهان آزاد" از بنیاد با رژیم آپارتاید نژادپرستانه در دفاع از "حق" فوق‌استثمار کارگران سیاه متحدند. پاسخ ما بسیج کارگران جهان در اعمال همبستگی موثر و از جنسِ مبارزه طبقاتی با کارگران سیاهپوست آفریقای جنوبی است.

۱۲. مسئله روسیه

"استالینوفوبیا چیست؟ آیا تنفر از استالینیسم است؟ ترس از این "سفلیس جنبش کارگری" و جلوگیری بی‌تخفیف از تحمل هرگونه ابراز آن در حزب؟ نه خیر. به هیچ وجه...

"آیا این باور است که استالینیسم نه رهبر انقلاب جهانی که دشمن فانی آن است؟ نه این هم استالینوفوبیا نیست؛ این‌ها آن چیزی است که تروتسکی به ما آموخت، آن چه ما از تجربه‌مان با استالینیسم فرا گرفتیم و آن‌چه با تمام قوا به آن باور داریم.

"احساس نفرت و ترس از استالینیسم، با پلیس دولتی‌اش و اردوگاه‌های کار اجباری‌اش، با دستگیری‌ها و به قتل رساندن مخالفینش در طبقه‌ی کارگر، سالم و طبیعی و معمولی و مترقی است. این احساس وقتی به بیراه می‌رود که به آشتی با امپریالیسم آمریکا و سپردن وظیفه‌ی مبارزه علیه استالینیسم به همین امپریالیسم می‌انجامد. در زبان تروتسکیسم، استالینوفوبیا این است و فقط همین".

-         جیمز پی. کانون، "آشتی‌گری استالینیستی و استالینوفوبیا"، ۱۹۵۳

ما خواهان دفاع بی‌قید و شرط از اقتصادهای جمعی دولت‌ منحط کارگری شوروی و دولت‌های ناقص کارگری اروپای شرقی،‌ ویتنام، لائوس، کامبوج، چین، کره‌ی شمالی و کوبا علیه احیای سرمایه‌داری هستیم. اما حتی برای یک لحظه این واقعیت را فراموش نمی‌کنیم که تنها انقلابات سیاسی پرولتری، برای سرنگونی بوروکرات‌های ضدکارگری خیانتکار حاکم بر این دولت‌ها، می‌تواند ضامن دستاوردهای کنونی باشد و راه را برای سوسیالیسم باز کند.

پیروزی گروه استالینیست در اتحاد شوروی در دهه‌ی ۱۹۲۰ با پرچم "سوسیالیسم در یک کشور" به همراه حذف فیزیکی کادرهای اصلی حزب لنین، یک دهه بعد، بود. جاعلان استالینیست با متناقض دانستن دفاع از اتحاد شوروی و انقلاب جهانی هر دو را کاملا کنار می‌گذارند. در نتیجه چشم‌انداز شورش پرولتری برای بازبرقراری حکومت مستقیم سیاسی طبقه‌ی کارگر نه تنها متضاد با دفاع از اقتصادهای جمعی‌شده نیست که ربطی ناگسستنی با آن دارد.

مسئله‌ی روسیه در سال‌های اخیر به علت دو رویداد به شدت مطرح گشته است: سرکوب "همبستگی" در لهستان و دخالت ارتش شوروی در افغانستان. ما از نظر نظامی در کنار استالینیست‌ها هم علیه "همبستگی"، احیارگر سرمایه‌داری، و هم علیه بنیادگرایان اسلامی که برای حفظ بردگی زن در افغانستان می‌کوشند، می‌ایستیم. این به این معنی نیست که بوروکرات‌های استالینیست هیچ نقش تاریخی پیشرویی دارند. درست بر عکس. با این حال ما از اعمالی که آن‌ها از روی اجبار برای دفاع از شکل مالکیت کارگری انجام می‌دهند، دفاع می‌کنیم (مثل سرکوب "همبستگی" در دسامبر ۱۹۸۱).

۱۳. پیش به سوی تولد دوباره‌ی انترناسیونال چهار!

"تروتسکیسم نه جنبشی جدید یا دکترینی جدید که بازسازی و احیای مارکسیسم واقعی است همانطور که در انقلاب روسیه و در ایام آغازین انترناسیونال کمونیست شرح و اجرا شد".

جیمز پی. کانن، تاریخ تروتسکیسم آمریکا

تروتسکیسم، مارکسیسم انقلابی زمان ما است - تئوری سیاسی که از تجربه‌ی مرکب بیش از یک یک و نیم قرن قرن کمونیسم طبقه‌ی کارگر می‌آید. تایید اثباتی آن در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، بزرگترین رویداد تاریخ مدرن، بود و از آن پس عموما به شکل سلبی اثبات شده است. پس از این‌که استالینیست‌ها حزب بلشویک و کمینترن را از بین بردند، سنت لنینیسم (عمل و برنامه‌ی انقلاب روسیه) تنها و تنها توسط اپوزیسیون چپ به پیش برده شد.

جنبش تروتسکیستی در دل مبارزه برای انترناسیونالیسم انقلابی علیه مفهوم ارتجاعی/تخیلی "سوسیالیسم در یک کشور" متولد شد. ضرورت سازمان انقلابی بین‌المللی از سازمان‌دهی خود تولید سرمایه‌داری می‌آید. انقلابیون در هر محدوده‌ی ملی باید استراتژی‌ای داشته باشند که ابعادش بین‌المللی باشد - و این تنها با ساخت رهبری بین‌المللی طبقه‌ی کارگر به سرانجام می‌رسد. تروتسکیست‌ها جواب میهن‌پرستی بورژوازی و دنباله‌روان سوسیال دموکرات و استالینیستش را با شعار نامیرای کارل لیبکنخت می‌دهند: "دشمن اصلی در خانه است!" پایگاه ما مواضع برنامه‌ای اصلی در کنفرانس موسس انترناسیونال چهار در سال ۱۹۳۸ و همچنین چهار کنگره‌ی اول کمینترن و سنت انقلابی مارکس، انگلس، لنین، لوکزامبورگ و تروتسکی است.

کادرهای انترناسیونال چهار بیرون آمریکای شمالی در جریان جنگ جهانی دوم وسیعا کشتار یا پراکنده شدند. رویزیونیسم پابلویی در اوایل دهه‌ی ۱۹۵۰ انترناسیونال را از نظر سیاسی کاملا نابود کرد. ما در انشعاب ۵۳-۱۹۵۱ بی‌طرف نیستیم - ما طرف کمیته‌ی بین‌المللی را علیه دبیرخانه‌ی بین‌المللی پابلویی می‌گیریم. مبارزه‌ی کمیته‌ی بین‌المللی اشکالاتی بنیادین هم از لحاظ چارچوب سیاسی و هم از لحاظ اجرا داشت. با این حال، در تحلیل نهایی، خواست کمیته برای مقاومت در برابر انحلال کادرهای تروتسکیست در احزاب استالینیست و سوسیال دموکرات (آن‌چه پابلو پیشنهاد می‌کرد) و دفاع آن از ضرورت عامل آگاهی در تاریخ به آن کیفیتی بالاتر از دبیرخانه‌ی انحلال‌‌طلب می‌بخشید.

مهمترین بخش کمیته‌ی بین‌المللی، حزب کارگران سوسیالیست آمریکا بود. این حزب در ضمن در زمان بنیانگذاری انترناسیونال هم قوی‌ترین بخش آن بود. این حزب از مستقیم‌ترین همکاری با تروتسکی بهره برده بود و سابقه‌ی یکی از کادرهای ارشد آن به اولین روزهای کمینترن بازمی‌گشت. فروپاشی سیاسی حزب کارگران سوسیالیست به مثابه‌ی سازمانی انقلابی با شور و شوق غیرانتقادی آن‌ نسبت به کاستروئیسم در اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ شروع شد و سرانجامی نداشت مگر پیوستن به پابلویی‌ها در سال ۱۹۶۳. این ضربه‌ی مهیبی بر تروتسکیسم جهانی بود.

ما از مبارزه‌ی گرایش انقلابی درون حزب کارگران سوسیالیست (نیای اتحادیه‌ی اسپارتاکیست آمریکا) برای دفاع از برنامه‌ی انقلابی در مقابل عینیت‌گرایی سانتریستی اکثریت دفاع می‌کنیم. مواضع ما همان مواضع تروتسکیستی است که گروهِ انقلابی "اتحادیه‌ی اسپارتاکیست" در سال‌های بعدی از آن دفاع کرد و آن‌ها را بسط داد. اما اتحادیه‌ی اسپارتاکیست تحت فشار دو دهه انزوا و نومیدی خود دچار انحطاطی ماهوی شده و به گروهی شنیعا بوروکراتیک و بسیار فرقه‌گرا از راهزنان سیاسی تبدیل شده است. آن‌ها هنوز می‌توانند روی کاغذ حرف‌هایی بزنند اما همیشه در مقابل فشار، شانه خالی می‌کنند. "گرایش بین‌المللی اسپارتاکیست" از هیچ لحاظ مهمی برتری سیاسی بر هیچ یک از چندین و چند "انترناسیونال" دروغین تروتسکیست که مدعی نام انترناسیونال چهار هستند، ندارد.

انشعاب بسیاری از وانمودکنندگان تاریخی از تداوم تروتسکیستی و دشواری‌ها و حرکت عموما راست‌روانه‌ی بقیه، دوره‌ی بالقوه مناسبی برای بازبینی و تجدید سیاسی فراهم کرده است؛ البته برای کسانی که باور ندارند راه سوسیالیسم از حزب کارگر بریتانیا، حزب همبستگیِ احیاگر سرمایه‌داری و لخ والسا یا جبهه‌ی مردمی شیلی می‌گذرد. قصد ما اینست که فورا در روند تجدید سازمانی بین‌المللی کادرهای انقلابی بر اساس برنامه‌ی تروتسکیسم واقعی شرکت کنیم. این قدمی به سمت تولد دوباره‌ی انترناسیونال چهار، حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی، است که فی‌الحال بسیار عقب افتاده است.

"بر اساس تجربه‌ی تاریخی طولانی می‌توان این گمان را به عنوان قانونی مطرح کرد که کادرهای انقلابی، که علیه محیط اجتماعی شورش می‌کنند و احزابی برای رهبری انقلاب سازمان می‌دهند، خود، در صورت تاخیر بیش از حد انقلاب، می‌توانند در شرایط نفوذ و فشارهای مداوم در همان محیط انحطاط پیدا کنند... اما همان تجربه‌ی تاریخی در ضمن نشان می‌دهد که این قانون استثناهایی هم دارد. این استثناها مارکسیست‌هایی هستند که مارکسیست می‌مانند، انقلابیونی که به پرچم‌شان وفادار می‌مانند. عقاید پایه‌ای مارکسیسم، که تنها بر پایه‌ی آن‌ها می‌توان حزب انقلابی ساخت، همچنان مورد استفاده‌ی این افراد است و صد سال است که چنین بوده است. عقاید مارکسیسم احزاب انقلابی را می‌سازند اما خود قوی‌تر از احزابی‌اند که می‌سازند و همیشه پس از زوال این احزاب برجای می‌مانند. این عقاید همیشه در سازمان‌های قدیمی پیدا می‌شوند و کار بازسازی را پی می‌گیرند.

"این‌‌ها تداوم‌دهندگان سنت و مدافعین دکترین ارتدوکس هستند. وظیفه‌ی انقلابیون فاسدنشده، که شرایط آن‌ها را وادار به آغاز کار بازسازی سازمانی می‌کند، هرگز اعلام وحی جدیدی نبوده (از این مسیحاها کم نداشته‌ایم و همه گم و ناپدید شده‌اند) بلکه تحکیم دوباره‌ی برنامه‌ی قدیمی و به روز ساختن آن بوده است".

-         جیمز پی. کانن، ده سال اول کمونیسم آمریکا

اولین انتشار در: نشریه‌ی "۱۹۱۷"، ارگان گرایش بلشویک بین‌المللی، شماره‌ی ۳، بهار۱۹۸۷

برگرفته از وبسایت International Bolshevik Tendency

مترجم: علیرضا اخوان
bellomy foster.jpg
گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم دشوارترین مبحث سوسیالیسم چه در تئوری و چه در عمل است. افزودن موضوع بوم‌شناسی به این مبحث ممکن است این مسئله بغرنج را پیچیده‌تر از آنچه که هست نشان دهد. اما برای رد این نظر باید بگویم که ارتباط انسان با طبیعت در بطن موضوع گذار به سوسیالیسم قرار دارد. برای شناخت بهتر محدودیتهای سرمایه‌داری، علل شکست تجارب اولیه سوسیالیسم و روند کلی تلاشهایی که در جهت تحقق رشد انسانی مساوات‌طلبانه و پایدار انجام می‌گیرد، بررسی ارتباط این موضوعها با مسائل زیست‌محیطی امری ضروری است.

بحثی که من در این مقاله ارائه می‌کنم سه بخش است. نخست آنکه درک ارتباط نزدیک مارکسیسم کلاسیک با تجزیه و تحلیل مسائل زیست‌محیطی بسیار حائز اهمیت است. بوم‌شناسی برخلاف آنچه ادعا می‌کنند هیچگونه عدم سنخیتی با سوسیالیسم ندارد و یکی از مؤلفه‌های اصلی این مکتب فکری از آغاز شکل‌گیری آن به رغم نارسائیهای زیست محیطی پرشمار جوامع مشابه شوروی در دوره‌های بعدی بوده است. دوم آنکه بحران اکولوژیکی که اکنون در جهان با آن روبرو شده‌ایم ریشه عمیقی در «بیگانگی از دنیا» که از انباشت سرمایه ناشی می‌گردد دارد و رد آن را می‌توان در خاستگاه تاریخی نظام سرمایه‌داری جستجو کرد. سوم آنکه گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم در واقع تلاشی در جهت تحقق رشد پایدار انسانی است که جوامع پیرامونی جهان سرمایه‌داری تا کنون در اهتمام به آن پیشگام بوده‌اند.

مارکسیسم کلاسیک و بوم‌شناسی ( اکولوژی - Ecology
پژوهش‌های انجام شده در دو دهه گذشته نشان می‌دهد که بین مارکسیسم کلاسیک و بوم‌شناسی ارتباطی مستحکم وجود داشته است. از دیدگاه مارکس دگرگونی رابطه انسان با زمین یکی از شروط اساسی گذار از دوره فئودالیسم به سرمایه‌داری بود و به همین ترتیب باید گفت که او تنظیم منطقی رابطه انسان با طبیعت را یکی از شروط اساسی گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم می‌دانست.

مارکس و انگلس در خصوص مشکلات زیست محیطی ناشی از سرمایه‌داری و در کل جامعه طبقاتی و نیاز به غلبه بر آنها در زمان استقرار در سوسیالیسم مطالب مبسوطی را به رشته نگارش درآورده‌اند. از آن جمله مباحثاتی درباره بحران خاک در قرن نوزدهم است که مارکس را بر آن داشت تا تئوری خود را در زمینه گسست ارتباطی طبیعت و جامعه ارائه کند.

وی تحقیقات دانشمند آلمانی «یوستوس فون لیبیگ- Justus Von Liebig » را پایه و اساس تجزیه و تحلیل خود قرار داد و در آن به این نکته اشاره کرد که سرمایه‌داران مواد مغذی خاک و نیتروژن، فسفر و پتاسیم) را استخراج و این مواد را به شهرهایی صدها و هزاران مایل دورتر منتقل می‌کنند. این مواد مغذی در نهایت موجب آلودگی آب و هوا و لطمه دیدن تندرستی کارگران می‌شوند. این گسست در چرخه ارتباط بین طبیعت و جامعه مارکس را بر آن داشت که خواستار بازگرداندن پایداری زیست‌محیطی کره زمین جهت بهره‌گیری نسلهای آینده از آن گردد.

بر همین اساس مارکس و انگلس مشکلات اکولوژیک عمده جامعه بشری را به ترتیب زیر برشمردند: تبعیض بین شهر و روستا، تخریب خاک، آلودگی صنعتی، توسعه نامنظم شهرها ، لطمه دیدن سلامت کارگران و از کار افتادگی آنها،‌تغذیه نامناسب، سلب حق مالکیت دهقانان بر زمینهای خود، فقر و انزوای روستائیان، تخریب جنگلها، جاری شدن سیل بر اثر فعالیتهای بشر، گسترش بیابانها، کمبود آب، تغییرات اقلیمی منطقه‌ای، اتلاف منابع طبیعی (از جمله زغال سنگ)، لزوم حفاظت از منابع انرژی، انحطاط تدریجی و محتوم جامعه، لزوم بازیافت پسماندهای صنعتی، ارتباط متقبل گونه‌ها و محیط زیست آنها، مشکلات ناشی از افزایش بیش از حد جمعیت، عوامل پدید آورنده قحطی و موضوع کاربرد منطقی دانش و فن‌آوری.

شناخت این دو از مشکلات زیست محیطی جامعه انسانی از دیدگاه ماتریالیستی ژرف‌بینانه‌ای به طبیعت که بخش مهمی از اندیشه‌های مارکس را تشکیل می‌داد برخاسته بود.

وی چنین می‌نویسد: بشر برای ادامه حیات خود به طبیعت وابسته است. به عبارت دیگر طبیعت حکم بدن او را دارد و آ‌دمی برای بقای خود باید با آ‌ن ارتباطی مداوم داشته باشد. معنای این گفته که حیات جسمانی و ذهنی بشر به طبیعت پیوند خورده آن است که طبیعت با اجزای درونی خود ارتباط دارد چرا که انسان بخشی از طبیعت است.

مارکس با مخالفت مستقیم با سرمایه‌داری اعلام داشت که زمین در مالکیت هیچ فرد، ملت یا گروه خاصی قرار ندرد و متعلق به نسلهای بعدی است و لذا باید با مدیریتی مناسب از آن محافظت کرد.

دیگر مارکسیستهای متقدم نیز با پیروی از او در برخی از تجزیه و تحلیلهای خود به مسائل زیست‌محیطی توجه‌ کردند و با یک دیدگاه ماتریالیستی و دیالکتیکی کلی به بررسی طبیعت پراختند. ویلیام موریس، اگوست یبل، کارل کائوتسکی، دزالوگزامبورگ و نیکلای بوخارین همگی از نظراتی که مارکس درباره بوم‌شناسی داشت استفاده کردند. یک سوسیالیست اوکراینی به نام برگئی پودولینسکی در تلاشهای نخستین خود برای تبیین اصول علم اقتصاد بوم‌شناسی تا حد زیادی از آثار مارکس و انگلس الهام گرفته بود. لنین نیز بر اهمیت بازیافت مواد مغذی خاک تأکید و از حفاظت از طبیعت و اجرای آزمایشهای پیشگامانه‌ای در زمینه بوم‌شناسی اجتماعی (علم مطالعه برهم کنش (متقابل - Interaction) جمعیت در یک محیط‌زیست طبیعی خاص) پشتیبانی می‌کرد. این سیاستها در دهه ۱۹۲۰ و اوائل دهه ۱۹۳۰ در شوروی به پیدایش نظریاتی در زمینه علم تحولات نیرو در زیست بوم‌ها و دینامیک تغذیه ( پایه و اساس دانش مدرن تجزیه و تحلیل زیست بومها) انجامید که شاید در آن زمان پیشرفته‌ترین نظریات ارائه شده در جهان بود. این جو انقلابی و علمی همچنین زمینه را برای پیدایش تئوری زیست کره (از وی . آی.ورنادسکی v.I.Vernadsky)، تئوری منشأ حیات از (ای.ای.اپارین A.I.Oparin) و کشف منابع ژنی گیاهان زراعی جهان توسط ان.ای و اویلوف (N.i.vavilov) فراهم آورد. در غرب و به ویژه در انگلستان دانشمندان برجسته مانند جی.بی.اس هالدین (J.B.S.Haldane)، جی.دی.برنال (j.d.vernal)، هایمن لوی ( Hyman levy )، لانسلوت هاگبن (Lancelot Hogloen) و جوزن نیدهام (Joseph needham) که در دهه ۱۹۳۰ تحت تأثیر اندیشه‌های مارکس قرار گرفته بودند گام‌های نخست را برای کنکاش در اصول دیالکتیک حاکم بر طبیعت برداشتند. حتی می‌‌توان گفت که دانش بوم‌شناسی کاملاً ریشه در آثار اندیشمندان چپ‌گرا (سوسیالیستها، سوسیال دموکرات‌ها و آنارشیستها) دارد.

البته پیداست که نمی‌توان گفت بوم شناسی در کانون توجه همه شخصیت‌های بنام سوسیالیست یا هر آنچه که در سیر تحول این مکتب فکری رخ داده بوده است. در شوروی شکل افراطی از موج تولیدگرایی که وجه مشخصه مدرنیته در اوائل قرن بیستم بود مارکسیستم را در کام خود فرو برد و در نتیجه آن بسیاری از زیست‌بومهای این کشور به نابودی کشانده شد. با ظهور نظام استالینی اکثر طرحهای پیشگامانه بوم‌شناسی شوروی به محاق رفت (و برخی از مارکسیستهای متقدم آن مانند بوخارین (Bukharin) و واویلوف (Vavilov) که به مسائل زیست‌محیطی توجه داشتند کشته شدند).

همزمان با این تحولات مخالفت شدید مارکسیستهای کشورهای غربی با علوم طبیعی که ناشی از نفی همه‌جانبه اصول پوزیتیویسم بود و آنان را بر آن داشت که هر گونه تلاش برای تبیین اصول دیالکتیکی حاکم بر طبیعت را کنار بنهند و در نتیجه ارتباط این مکتب فکری با بوم‌شناسی بسیار کمرنگ شد. با این حال مکتب فرانکفورت در انتقادات خود از علم از غلبه انسان بر طبیعت سخن به میان می‌آورد.

اگر امروزه باز هم اعتقاد بر آن است که یک رابطه دیالکتیک متقابل بین سوسیالیسم و بوم‌شناسی وجود دارد دلیل آن پیدایش تناقضات زیست‌محیطی در سرمایه‌داری و علاوه بر آن نقدهای درونی سوسیالیسم است.

بیگانگی از دنیا در سرمایه‌داری


کلید شناخت رابطه سرمایه‌داری با محیط‌زیست در بررسی خاستگاه تاریخی آن یعنی گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری نهفت هاست. این انتقال که روندی بسیار پیچیده داشته و در طی چند قرن حادث شد و بررسی کامل آن از حوصله این مقال خارج است. در اینجا تنها به چند عامل مؤثر در این زمینه می‌پردازم. طبقه بورژوازی در دوران حاکمیت اقتصاد فئودالی به وجود آمد و خاستگاه اصلی این قشر همانگونه که از نام آن پیداست * مراکز شهری و تجاری بود. اما آنچه باعث شد که جامعه بورژوازی کاملاً شکل یک سیستم را به خود بگیرد،‌دگرگونی انقلابی روشهای فئودالی تولید و جایگزینی آن با روابط تولیدی سرمایه‌داری بود. به سبب آنکه فئودالیسم اصولاً به زمین وابستگی داشت تحولات بالا به معنای دگرگونی رابطه کارگران با زمین به عنوان ابزار تولید بود.

از این رو سرمایه‌داری برای رشد خود نیاز به تعریف رابطه‌ای جدید با طبیعت داشت که باعث قطع ارتباط مستقیم نیروی کار با ابزار تولید یعنی زمین و سلب تمامی حقوق عامه مردم از آنان شود. نمونه کلاسیک انقلاب صنعتی در انگلستان به وقوع پیوست. در این کشور در فاصله قرون پانزدهم و هجدهم میلادی حرکتی انجام شد که طی آ‌ن با سلب مالکیت دهقانان بر زمینهای خود آنان را از املاکشان بیرون راندند. در دوران حاکمیت استعمار و امپریالیسم دگرگونی بیرحمانه‌تری در مناطق دور از مرکز یا بیرونی اقتصاد جهانی سرمایه‌داری رخ داد که در نتیجه آن طی آنچه مارکس در «دور کردن جمعیت بومی از ریشه‌های خود و به بردگی کشاندن و دفن آنان در معادن» می‌نامید روابط تولیدی بشر با طبیعت به تمامی از هم گسست. این کار ظالمانه‌ترین شکل سلب مالکیت ازمردم در تمام طول تاریخ بشر بود.

پیامد این تغییر و تحولات آن بود که روستائیان با از دست دادن شغل خود گروه گروه به شهرها کوچ کردند و طبقه جدید کارگران را در این مراکز پدید آوردند. آنان در شهرها خود را با سرمایه‌هایی روبرو دیدند که از طریق دزدی سازمان یافته به روی هم انباشت شده و آنچه را که مارکس «صنایع مدرن» می‌نامید به‌وجود آورده بود. همزمان با این تحولات اشکال مختلفی از بردگی و آنچه ما اکنون کار پرخطر می‌نامیم برنواحی پیرامونی متحمل شد و همواره در این مناطق بهره‌کشی امپریالیستی در ظالمانه‌ترین شکل آن بر توارث (بازتولید) اجتماعی غلبه داشت. مازاد آنچه به زور از انواعی پیرامونی اخذ می‌شد، در مراکز اقتصاد جهانی فرآیند صنعتی‌سازی را تغذیه می‌کرد.

آنچه چرخ این نظام جدید را به حرکت درمی‌آورد انباشت پیوسته سرمایه بود و این کار به نحوی انجام می‌گرفت که پس از پایان هر چرخه بلافاصله چرخه دیگری آغاز می‌شد. در نتیجه انسانها دچار از هم گسستگی و بیگانگی روزافزون می‌شدند و ارتباط بشریت با طبیعت در سراسر جهان هر روز شکل مخرب‌تری به خود می‌گرفت. جوزف نیدهام معتقد بود که «غلبه بر طبیعت» در دوران حاکمیت سرمایه‌داری به «غلبه بر انسانیت» مبدل گشت و «فن‌آوری بکار رفته برای چیرگی بر طبیعت یک تغییر و تحول کیفی را در ساز و کارهای استیلای اجتماعی» پدید آورد.

بدون شک باید گفت که اکنون در تمام نقاط کره زمین فرایند دیالکتیکی استیلا و تخریب به سرعت به سوی مهارناپذیر شدن پیش می‌رود. ازدیدگاه اقتصادی نابرابری سراسری بین کشورهای مرکزی و پیرامونی نظام جهانی و همراه با آن نابرابری طبقاتی، درهر یک از ممالک کاپیتالیستی رفته‌رفته افزایش پیدا می‌کند. از نقطه نظر زیست‌محیطی نیز باید گفت که گرمایش افسار گسیخته‌ جهانی در حال ایجاد تغییر و تحولاتی بنیادین در آب و هوا و سیستمهایی است که حیات در سرتاسر این سیاره برای بقاء به آنها اتکاء دارد.

برای بررسی این مسأله زیست محیطی لازم است که مضموم «بیگانگی از دنیا» را که"هانا آرنت"در کتاب خود با عنوان «وضعیت بشر» مطرح ساخت مورد توجه قرار دهیم. از نظر او بیگانگی از زمین‌ در زمان حیات کریستف کلمب، گالیله و لوتر آغاز شد. گالیله با گرفتن تلسکوپ خود به سوی آسمان ابناء بشر را به مخلوقاتی کیهانی بدل کرد که دیگر موجوداتی زمینی نبودند. ارشمیدس زمانی چنین گفت: "یک جا برای ایستادن و یک اهرم که به اندازه کافی بلند باشد به من بدهید تا کره زمین را به حرکت درآورم." بشر نیز کوشید با بهره‌گیری از اصول و قواعد کیهانی به یک نقطه مناسب دست پیدا کند تا جهان را به حرکت درآورد اما بیگانگی از دنیا هزینه هنگفتی بود که این تلاش به همراه داشت. بشر دیگر دنیا را مستقیماً با حواس پنجگانه خود درک نمی‌کرد و وحدت او با طبیعت که مانند اتحاد بین دولت- شهرهای یونان باستان قوی و مستحکم بود از میان رفت.

آرنت به این نکته توجه داشت که مارکس از هنگام نگارش آثار نخستین خود کاملاً از موضوع بیگانگی انسان از دنیا آگاه بوده است. وی اعتقاد داشت که بشر با خرید و فروش عناصری از طبیعت نظیر چوب آنها را به دارائی خصوصی و کالایی بین‌المللی تبدیل و با این کار خود جهان را «طبیعت‌زدایی» می کند.

مارکس عنوان داشت که بر اثر این صورت ابتدایی از انباشت ثروت بیگانگی از دنیا خود را به شکل بیگانگی از زمین نشان داد.

اما به عقیده آرنت مارکس تصمیم گرفت که به جای بیگانگی از دنیا بر موضوع از خود بیگانگی کارگران تأکید ورزد. آرنت در مقابل چنین نتیجه‌گیری برخلاف تصور مارکس بیگانگی از دنیا نشانه بارز عصر مدرن بوده است نه از خود بیگانگی انسانها.

وی در ادامه چنین می‌نویسد: انباشت ثروت منوط به گسترش بیگانگی از دنیا است. این امر تنها زمانی امکان دارد که جهان و وابستگی بشر به آن قربانی شود. انباشت ثروت در عصر حاضر توان و ویرانگری انسان را بسیار افزایش داده است به نحوی که ما قادریم تمامی اشکال حیات در روی کره زمین را نابود کنیم و شاید هم روزی بتوانیم حتی خود کره زمین را به نابودی بکشانیم....

آرنت برای مسأله دشواری که مطرح ساخته بود هیچ پاسخ قاطعی نداشت. وی گرچه بیگانگی ازدنیا را به انباشت ثروت و تخریب نظام‌مند ناشی از آن ارتباط می‌داد، مسبب آن را نه سرمایه‌داری در معنای دقیق کلمه بلکه رشد علوم و فنون و مدرنیته می‌دانست.

از دید او بیگانگی از دنیا نشانه پیروزی animal laborans , homo faber بود. وی با برداشت نادرست خود از موضوع خوانندگانش را به تفکر درباره شکوه از دست رفته اتحاددولت- شهرهای یونان باستان فرانمی‌خواند در حالیکه مارکس خواهان حرکت به سوی جامعه‌ای جدید بود که اعضای آن با طبیعت ارتباطی مستحکم برقرار کنند. از نظر آرنت بیگانگی از دنیا یک تراژدی یونانی بود که در سطح سیاره گسترده شده است.

بدون تردید اکنون نشانه‌های بارز بیگانگی از دنیا در همه جا به چشم می‌خورد. آخرین اطلاعات علمی جمع‌آوری شده نشان می‌دهد که در نخستین سالهای قرن بیست و یکمن حجم گاز دی اکسید کربن حاصل از مصرف سوختهای فسیلی افزایشی ناگهانی را در سطح جهان داشته و آهنگ رشد آ‌ن از آنچه کمیته بین‌المللی تغییرات اقلیمی در اواخر دهه ۱۹۹۰ در بدبینانه‌ترین حالت پیش‌بینی کرده بود فراتر رفته است. مضاف بر آن در هر دهه حجم میانگین گاز دی اکسید کربن انباشته شده در جو کره زمین درسرتاسر جهان به صورت تصاعدی افزایش پیدا کرده است . در چند کشور صنعتی نوظهور مانند چین سرعت انتشار گازهای آلوده کننده هوا بشترین مقدار را داشته اما در هیچ نقطه‌ای از جهان در حال حاضر برنامه‌ای را برای حذف منابع انرژی حاوی کربن در دست اجرا ندارند. تمامی زیست بومهای کره زمین رو به زوال دارند و کمبود آب در حال افزایش است و به علاوه هر روز بیشتر از روز پیش احتمال دارد که دولتها بر سر تصاحب منابع انرژی با یکدیگر وارد جنگ شوند.

تأثیر گرمایش جهانی ساخته دست بشر را در ده مقوله مختلف زیست‌محیطی ردیابی کرده‌اند که عبارتند از: دمای سطح کره زمین، رطوبت، بخار آب موجود در بالای سطح اقیانوسها، فشار هوا، نزولات جوی، وقوع آتش‌سوزی طبیعی، تغییر گونه‌های گیاهی و جانوری، هرزروی آب، دمای سطوح فوقانی جو و گرمای محبوس در اقیانوسهای جهان، اگر تغییری بنیادین در مسیر گرمایش جهانی به‌وجود نیاید هزینه‌ای که باید بپردازیم به قهقرا رفتن جبران‌ناپذیر تمدن بشری و حیات روی کره زمین و رسیدن تخریب اقتصادی و زیست‌محیطی به حد نهایی خود خواهد بود.»

سوسیالیسم و رشد پایدار انسانی

چگونه می‌توان با این مشکل که به جرأت می‌گوئیم بزرگترین چالش تمدن بشری تا به ا مروز بوده است مقابله کرد؛ برای یافتن پاسخی درست به این پرسش و در عین حال اجتناب از استدلال ناصحیح آرنت درباره بیگانگی از دنیا باید طرحی انقلابی را براساس رشد پایدار انسانی تبیین کنیم که راه‌حلی برای مقابله با از خود بیگانگی طبقه کارگر و نیز بیگانگی از دنیا (طبیعت) را دربرداشته باشد. این ارنستو چه گوارا بود که در کتاب خود به نام «انسان و سوسیالیسم در کوبا» نوشت که مهم‌ترین مسأله در ساختن سوسیالیسم رشد انسانی است نه اقتصادی.

برای تکمیل نظر وی باید این نکته را اضافه کنیم که با توجه به عقاید مارکس موضوع اصلی رشد پایدار انسانی و برقراری ارتباط بشر با طبیعت با انجام دادن فعالیتهای انسان طبیعت‌گرایانه است. در غالب موارد گذار به سوسیالیسم را تنها با توسعه ابزار تولید مرتبط دانسته و توجهی به مسأله رشد روابط و نیازهای اجتماعی انسان نداشته‌اند. نظامی که بر شوروی حاکم شد برنامه‌ریزی دولتی را بدون در نظر گرفتن احتیاجات حقیقی انسان به سوی تولید هر چه بیشتر هدایت که در نتیجه این کار یک ساختار طبقاتی جدید در این کشور شکل گرفت. تقسیم نیروی کار که سرمایه‌داری ابداع کننده آن بود در شوروی نیز اعمال و برای افزایش بهره‌وری گسترش داده شد.

در چنین جامعه‌ای بنا به گفته چه‌گوارا وجه مشخصه دوران بنای سوسیالیسم از بین رفتن فرد فرد انسانها برای برآورده شدن اهداف حکومت است.

امروزه سوسیالیسم انقلابی امریکای لاتین نیروی خود را از شناخت ژرف بینانه اشتباهات (و نیز موفقیتهای معدود) شوروی می‌گیرد. بخشی از این شناخت از درک مسأله‌ای که چه‌گوارا از آن سخن گفته بود حاصل شده است: نیاز به دستیابی به انسانیت سوسیالیستی. به علاوه اصول بولیواری اعلام شده توسط چاوز ریشه‌هایی عمیق در مکتبی از سوسیالیسم دارد که پیش از مارکس مطرح بوده است. سیمون رودریگوئز که معلم بولیوار بوده در سال ۱۸۴۷ چنین می‌نویسد: «تقسیم‌ نیروی کار در خط تولید تنها موجب تبدیل کارگران به موجوداتی تهی از احساسات انسانی می‌شود. اگر برای ساختن ناخن‌گیرهایی ارزان و مرغوب لازم است که کارگران را به دستگاه تبدیل کنیم همان بهتر که ناخنهای خود را با دندان بگیریم.»

ما اصول اعلامی بولیوار را بدین دلیل تحسین می‌کنیم که او سرسختانه بر این موضوع که برابری ما در همه قوانین است پافشاری داشت.

رشد مساوات‌طلبانه و جهانی انسانی از اصول بنیادینی بود که مارکس نیز بدان اعتقاد داشت. از نظر او ایجاد جامعه‌ای متشکل از نیروی کار همبسته (Associated producers) به غلبه قطعی بر از خودبیگانگی انسان منجر می‌شد. هدف آن بود که رشد انسانی چندوجهی تحقق یابد. همانگونه که تاریخ در کلیت خود چیزی جز تغییر پیوسته طبیعت انسان نیست، ادراکات پنج‌گانه آدمی نیز در گذر تاریخ متکامل می‌گردد. لذا به نظر می‌رسد که برقراری سوسیالیسم به رهایی کامل حواس و ظرفیتهای احساسی بشر و رشد همه جانبه آنها بیانجامد.

مارکس چنین می‌نویسد: «کمونیسم به عنوان مرحله آخر ناتورالیسم همسان با اومانیسم است و به عنوان مرحله آخر، اوما نیسم برابر با ناتورالیسم.»

این آرمان‌گرایی انقلابی با بهره‌کشی و زندگی ماشینی امروزین تناقصی بس آشکار دارد. ما خود را با دوره‌ای از توسعه امپریالیستی روبرو می‌بینیم که شاید خطرناک‌ترین آن در تمام طول تاریخ باشد. حیات روی کره زمین آنگونه که ما می‌شناسیم ممکن است به دو شکل نابود شود. یکی نابودی آنی طی یک جنگ هسته‌ای جهانی است و دیگری نابودی پس از چند نسل بر اثر تغییرات اقلیمی و دیگر فجایع زیست‌محیطی. با حاکم شدن جوی از ناامنی جهانی که نیرومندترین کشور دنیا پیوسته بر آتش آن می‌دمد، جنگ‌افزارهای هسته‌های روز به روز گسترش بیشتری پیدا می‌کنند. در حال حاضر جنگی خونین در خاورمیانه بر سر اعمال کنترل ژئوپولتیکی بر منابع نفتی جهان جریان دارد و از سوی دیگر با انتشار گازهای کربنی حاصل از مصرف سوختهای فسیلی و سایر فعالیهای صنعتی در جو زمین گرمای جهان رو به افزایش است.سوختهای زیستی که امروز جایگزین عمده منابع نفتی رو به زوال دنیا معرفی می‌َشوند تنها موجب گسترش گرسنگی در سطح جهان می‌گردند.

شرکتهای بزرگ چندملیتی منابع آبی دنیا را رفته رفته به انحصار خود درمی‌آورند. در همه جا نیازهای انسانی مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرند. این کار یا به شکل محرومیت شدید بخش اعظمی از جمعیت جهان نمود می‌یابد و یا در کشورهای ثروتمند به شکل ازخود بیگانگی پردامنه‌ای ظاهرمی‌شود که نه تنها نیروی کار را دربرمی‌گیرد بلکه مصرف مدیریت شده کالاها را نیز به مردم تحمیل می‌کند تا آ‌نان در تمام عمر خود به تولیدات کارخانه‌ها وابستگی داشته باشند. بدین ترتیب زندگی با فرو رفتن در گردابی از نیازهای ساختگی که با احتیاجات واقعی انسانی فاصله گرفته‌اند هر روز بیش از پیش قدر و قیمت خود را از دست می‌دهد.

توجه به تمامی این مسائل دیدگاه ما درباره گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم را کم‌کم تغییر می‌‌دهد. همواره گفته‌اند که هدف سوسیالیسم لغو روابط استثمارگرایانه سرمایه‌داری و نابودی نابسامانیهای اجتماعی پرشماری است که از این روابط ناشی می‌شوند. لازمه تحقق این هدف الغای مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، برقراری مساوات فراگیر، جایگزینی نیروهای ناپیدای بازار با برنامه‌ریزی نیروی کار همبسته با توجه به نیازهای حقیقی اجتماعی انسان و حتی‌الامکان حذف تبعیض‌های ناروایی مانند تبعیض بین شهرنشینان و روستائیان، تبعیض بین کار فکری و یدی و تبعیضات نژادی و جنسیتی است. اما گذار به سوسیالیسم مسائلی فراتر از این موضوعات را دربرمی‌گیرد. این کار تنها با شکلی از کنشگری انقلابی که انسانها را به افرادی انقلابی تبدیل کند امکان‌پذیر است.

این هدف نیز تنها در صورتی محقق می‌شود که ما ارتباط با طبیعت و به همراه آن روابط انسانی و اجتماعی خود را دگرگون و بر بیگانگی از دنیا و از خود بیگانگی غلبه کنیم. مارکس مانند هگل علاقه داشت که این سخن مشهور از ترنس (Terence) را نقل قول کند: «هیچ چیز انسانی برای من بیگانه نیست.» این جمله را باید بدین صورت کامل کنیم: «هیچ چیز زمینی برای من بیگانه نیست.‌»

کارشناسان صاحب نظر محیط‌زیست راه‌حل مشکلات بوم‌شناختی را منحصراً در سه راهبرد مکانیکی زیر جستجو می‌کنند:

بهر‌ه‌گیری از فن‌آوریهای پیشرفته
گسترش دامنه نفوذ بازار آزاد بر تمام عناصر طبیعت
ایجاد مناطق حفاظت شده که درحقیقت جزایری کوچک در دنیایی آلوده به استثمار و تخریب زیستگاه‌های طبیعی هستند.
در مقابل آنان گروه کوچکی از متخصصان «بوم‌شناسی انسانی» منتقد قرار دارند که به لزوم دگرگونی در روابط اجتماعی بنیادین ما پی برده‌اند. برخی از بهترین اکولوژیستها که بیش از همه دغدغه مشکلات زیست محیطی را دارند در جستجوی الگوهایی عینی از تغییرات مورد نظر خود توجهشان را به مناطقی معطوف کرده‌اند که در آنها هم به حفظ محیط زیست و هم به سوسیالیسم (به معنای اتکاء بر برنامه‌ریزی سوسیالیستی به جای نیروهای بازار آزاد) گرایش وجود دارد. شماری از کارشناسان متعهد به محیط‌زیست نظیر بیل مک کیبن که به جهت نگارش کتاب «پایان طبیعت» مشهور شده است، کوبا، ‌شهرهای کوری تیبا و پورتو الگره در برزیل و ایالت کرالا در هندوستان را نمونه‌هایی برجسته از دگرگونیهای بوم‌ شناختی معرفی کرده‌اند.

در سالیان اخیر ونزوئلا نیز در راستای تحقق رشد انسانی پایدار مازاد درآمد نفتی خود را برای اعمال تغییرات مورد نظر در جامعه صرف کرده و از این طریق بستر لازم را جهت سازگاری تولیدات خود با محیط زیست فراهم آورده است. با آنکه در آنچه «سوسیالیسم نفتی» ونزوئلا خوانده شده تناقضاتی به‌چشم می خورد، اختصاص مازاد درآمد حاصل از فروش نفت به تلاشهای لازم برای ایجاد دگرگونیهای بنیادین در جامعه به جای استفاده از آن برای دمیدن در آتش «نفرین نفت» این کشور را نمونه‌ای منحصر به فرد ساخته است.

البته در مرکز نظام سرمایه‌داری نیز جنبش‌های زیست محیطی نیرومندی فعالیت می‌کنند که می‌توان به آنها تا اندازه‌ای امید بست. اما این نهادها با نهضتهای پرقدرت سوسیالیستی رابطه‌ای ندارند و در یک فضای انقلابی حرکت نمی‌کنند. به علاوه احساس نیاز به تطابق با نظام ثروت اندوز حاکم آنها را بیش از پیش دچار محدودیت ساخته و در نتیجه تکاپوی آنها برای محافظت از محیط زیست به میزان چشم‌گیری تضعیف شده است. لذا اکنون جنبش‌های انقلابی فعال در زمینه مسائل زیست‌محیطی و اجتماعی را که از لحاظ تاریخی نیروهایی مهم هستند، عمدتاً می‌توان در نواحی پیرامونی نظام سرمایه‌داری و کشورهایی یافت که ارتباط آنها با این سیستم ضعیف یا قطع شده است.

در اینجا من تنها به تعدادی از این تغییرات بوم‌شناختی رادیکال که در برخی از کشورهای جنوب رخ داده است، اشاره می‌کنم. در کوبا به واسطه اجرای برنامه‌ای که آن را سازگاری کوبا با طبیعت می‌خوانند رشد انسانی مد نظر چه گوارا مفهومی جدید پیدا کرده است . این مفهوم تازه در انقلابی‌ترین آزمایشهایی که تا کنون در زمینه بوم‌شناسی کشاورزی در جهان انجام شده و نیز در تغییرات مربوط به بهداشت ، علوم و آموزش خود را نشان می‌دهد. به گفته مک کیبن کوبا آنچه را که شاید بزرگترین مدل عملی زراعت نیمه پایدار باشد در خاک خود پیاده کرده که بسیار کمتر از طرحهای مشابه در سایر کشورهای جهان به نفت، مواد شیمیایی و جابجایی مقادیر عظیمی از مواد غذایی متکی است .... کوبا هزاران باغ شهری دارد که بیش از دویست نمونه از آنها تنها در هاوانا احداث شده است. در واقع براساس آنچه «صندوق حیات وحش جهانی» ذکر کرده کوبا به لحاظ داشتن شاخص رشد انسانی بزرگتر از ۸/۰ تنها کشوری در سراسر دنیا است که در این زمینه به این رتبه بالا دست یافته و در ضمن تأثیر سرانه بر محیط زیست از حد میانگین جهانی آن کمتر است.

این دگرگونی زیست‌محیطی برخلاف آنچه غالباً ادعا می‌کنند تنها واکنشی از سر اجبار در دوره زمانی پس از فروپاشی شوروی نبوده بلکه عمیقاً از انقلاب کوبا ریشه گرفته است. در دهه ۱۹۷۰ کارلوس رافائل رود ریگوئز یکی از بنیانگذاران بوم‌شناسی کوبا بحثی را در ارتباط با رشد و توسعه یکپارچه مطرح ساخت که به گفته بوم‌شناسی به نام ریچارد لونیز بستر لازم را برای رشد هماهنگ اقتصاد و ارتباط اجتماعی بشر با طبیعت فراهم آورد. در پی این دوره در دهه ۱۹۸۰ تفکرات زیست‌محیطی در کوبا کم‌کم به بار نشست. به گفته لونیز بوم‌شناسانی که در جریان رشد و توسعه علمی و اجتماعی کوبا به این رشته روی آورده بودند، در دوره زمانی پس از فروپاشی شوروی کسانی را که به حکم ضرورت به بوم‌شناسی علاقه‌مند شده بودند، در طرحهای زیست‌محیطی این کشور به کار گرفتند و باعث آن شدند که بسیاری از این افراد به بوم‌شناسی اعتقادی راسخ پیدا کنند.

در دوران زمام‌داری چاوز با گسترش محافل بولیواری، شوراهای محلی و افزایش کنترل کارگران بر کارخانه‌ها نه تنها روابط اجتماعی انقلابی و مترقی جدیدی بر ونزوئلا حاکم گشته بلکه طرحهای نوآورانه بسیار مهمی در این کشور در خصوص آنچه «استوان مزاروش» (Istvan Meszaros) حسابداری سوسیالیستی زمان تولید و مبادله کالا خوانده به اجرا گذارده شده است.

در برنامه جدید «بدیل بولیواری برای قاره آمریکا» تأکید بر «مبادله اشتراکی» و به سخن دیگر مبادله فعالیت به جای مبادله پول است. دراین طرح به جای آنکه اجازه دهند بازار اولویتهای اقتصاد را معین سازد به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرده‌اند که منابع و موقعیتها مجدداً بین نیازمندان و اکثریت توده مردم توزیع گردد.

هدف این برنامه تأمین آن دسته از مهم‌ترین نیازهای فردی و جمعی در جامعه است که با احتیاجات فیزیولوژیک انسان ارتباطی نزدیک دارند. در اینجاست که مسأله رابطه بشر با طبیعت مطرح می‌شود. این امر در واقع پیش‌شرط اصلی تشکیل جامعه‌ای پایدار است.در مناطق غیرشهری نیز تلاشهایی مقدماتی برای سازگاری کشاورزی ونزوئلا با طبیعت صورت گرفته است.

ظهور یک جنبش سوسیالیستی جدید در بولیوی که تأمین نیازهای مردم بومی و کنترل بر منابع مهم طبیعی مانند آب و مواد هیدروکربنی را هدف خود قرار داده است تحقق نوعی دیگر از رشد و توسعه را (علی‌رغم وجود ناآرامی‌هایی در این کشور) نوید می‌دهد. وضعیت کنونی شهرهای کوری تیبا و پورتوالگره در برزیل نشانگر ان است که امکان اجرای شیوه‌های رادیکالتری از مدیریت فضا و حمل و نقل شهری وجود دارد. به گفته مک کیبن کوری تیبا آمیزه‌ای از یک کلانشهر جهان اولی و یک شهر پرجمعیت جهان سومی است. پیشرفتهای بدست آمده در ایالت کرالا در هندوستان به ما می‌آموزد که چگونه می‌توان با یک برنامه‌ریزی سوسیالیستی اصولی در منطقه‌ای فقیر تواناییهای نهفته آدمی را در زمینه آ‌موزش و پرورش، مراقبتهای درمانی و حفظ محیط‌زیست به منصه ظهور رساند. در کرالا آنگونه که مک کیبن می‌نویسد چپ‌گرایان برنامه‌های دموکراتیک جدیدی را آغاز کرده‌اند که به هدف خود یعنی تحقق رشد پایدار بسیار نزدیک شده است.

بدون تردید باید گفت که در نمونه‌های فوق‌الذکر نشانه‌های امیدوارکننده‌ای به چشم می‌خورد. طرحهایی که در این مناطق در راستای تحقق دگرگونی بنیادین در روابط اجتماعی و ارتباط انسان با طبیعت به بوته آزمایش گذارده شده طرحهایی نوآورانه اما شکننده است.

خطر بروز جنگهای طبقاتی و امپریالیستی که از بالا و توسط نظام سرمایه‌داری تحمیل می‌شود هنوز این مناطق را تهدید می‌کند. سیاره زمین در چنگ این سیستم و بیگانگی از دنیا اسیر شده است .

در همه جا نشانه‌هایی از گسست ارتباطی را می‌توان دید چرا که دامنه آ‌ن اکنون تمامی زیستگاه‌های طبیعی را دربرگرفته است.

اگر تلا‌شهایی که در کشورهای پیرامونی جهان سرمایه‌داری برای ایجاد تغییراتی انقلابی در روابط اجتماع و در راستای تحقق جامعه‌ای عادلانه و پایدار به جریان افتاده است، در فعالیت جنبش‌های هوادار حفظ محیط‌زیست و انقلاب اجتماعی که در کشورهای پیشرفته کاپیتالیستی حضور دارند بازتابی نیابد چشم‌انداز روشنی برای برپایی انقلاب زیست‌محیطی جهانی وجود نخواهد داشت. تنها با ایجاد تغییرا تی بنیادین درمرکز نظام سرمایه‌داری که فشارهای وارد بر کره زمین از ناحیه آن صادر می‌شود می‌توان از نابودی زیست‌بومهای این سیاره جلوگیری کرد.

شاید تحقق این هدف در نظر برخی غیرممکن جلوه کند. اما باید به این نکته توجه داشت که اکنون موضوع تغییرات انقلابی علاوه بر اقتصاد سیاسی در حوزه بوم‌شناسی نیز مطرح گردیده است. اهمیت یافتن مبحث رشد پایدار انسانی در کشورهای انقلابی واقع در نواحی پیرامونی جهان سرمایه‌داری در دوران معاصر، می‌تواند نشانه آغاز شورشی بین‌المللی علیه از خود بیگانگی انسانها و نیز بیگانگی آنان از دنیا باشد . چنین شورشی در صورت برخورداری از عنصر ثبات تنها می‌تواند یک هدف را دنبال کند: ایجاد جامعه‌ای متشکل از نیروی کار همبسته که ارتباط خود با طبیعت را به صورتی منطقی تنظیم می‌کنند و این کار را نه تنها برای برآوردن نیازهای خود بلکه برای تأمین احتیاجات نسلهای آینده و حیات روی کره زمین انجام می‌دهند. امروزه گذار به سوسیالیسم و گذار به جامعه‌ای دوستدار محیط‌زیست دو روی یک سکه‌اند.

Monthly Review , November ۲۰۰۸ , volume ۶۰ , No. ۶


پی نوشت :

۱. Karl Marx, Capital, vol. ۳ (New York: Vintage, ۱۹۸۱), ۹۵۹.
۲. Karl Marx, Capital, vol. ۱ (New York: Vintage, ۱۹۷۶), ۶۳۶-۳۹, Capital, vol. ۳, ۷۵۴, ۹۱۱, ۹۴۸-۴۹.
۳. Karl Marx, Early Writings (New York: Vintage, ۱۹۷۴), ۳۲۸. Documentation of Marx and Engels's ecological concerns listed above can be found in the following works: Paul Burkett, Marx and Nature (New York: St. Martin's Press, ۱۹۹۹); John Bellamy Foster, Marx's Ecology (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۰); and Paul Burkett and John Bellamy Foster, "Metabolism, Energy, and Entropy in Marx's Critique of Political Economy," Theory & Society ۳۵ (۲۰۰۶): ۱۰۹-۵۶. On the problem of local climate change as it was raised by Engels and Marx in their time (speculations on temperature changes due to deforestation) see Engels's notes on Fraas in Marx and Engels, MEGA IV, ۳۱ (Amsterdam: Akadamie Verlag, ۱۹۹۹), ۵۱۲-۱۵.
۴. Marx, Capital, vol. ۳, ۹۱۱.
۵. On ecological insights of socialists after Marx see Foster, Marx's Ecology, ۲۳۶-۵۴. On early Soviet ecology see also Douglas R. Weiner, Models of Nature (Bloomington: Indiana University Press, ۱۹۸۸). On Podolinsky seek John Bellamy Foster and Paul Burkett, "Ecological Economics and Classical Marxism," Organization & Environment ۱۷, no. ۱ (March ۲۰۰۴): ۳۲-۶۰.
۶. Karl Marx, Grundrisse (London: Penguin, ۱۹۷۳), ۴۷۱-۷۹, and Capital, vol. ۱ (London: Penguin, ۱۹۷۶), ۹۱۵.
۷. On precarious work see Fatma Ülkü Selçuk, "Dressing the Wound," Monthly Review ۵۷, no. ۱ (May ۲۰۰۵): ۳۷-۴۴.
۸. Joseph Needham, Moulds of Understanding (London: George Allen and Unwin, ۱۹۷۶), ۳۰۱.
۹. Branko Milanovic, Worlds Apart (Princeton: Princeton University Press, ۲۰۰۵); John Bellamy Foster, "The Imperialist World System," Monthly Review, vol. ۵۹, no. ۱ (May ۲۰۰۷): ۱-۱۶.
۱۰. Hannah Arendt, The Human Condition (Chicago: University of Chicago Press, ۱۹۵۸), ۲۴۸-۷۳; Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works (New York: International Publishers, ۱۹۷۵), vol. ۱, ۲۲۴-۶۳.
۱۱. Michael R. Raupach, et al., "Global and Regional Drivers of Accelerating CO۲ Emissions," Proceedings of the National Academy of Sciences ۱۰۴, no. ۲۴ (June ۱۲, ۲۰۰۷): ۱۰۲۸۹, ۱۰۲۸۸; Associated Press, "Global Warming: It's the Humidity," October ۱۰, ۲۰۰۷.
۱۲. See Paul Burkett's "Marx's Vision of Sustainable Human Development," Monthly Review ۵۷, no. ۵ (October ۲۰۰۵): ۳۴-۶۲.
۱۳. Ernesto "Che" Guevara, "Man and Socialism in Cuba". Che was referring to bourgeois criticisms of socialist transition but it was clear that he saw this problem as an actual contradiction of early socialist experiments that had to be transcended. See also Michael Löwy, The Marxism of Che Guevara (New York: Monthly Review Press, ۱۹۷۳), ۵۹-۷۳.
۱۴. Rodríguez quoted in Richard Gott, In the Shadow of the Liberator (London: Verso, ۲۰۰۰), ۱۱۶; Simón Bolívar, "Message to the Congress of Bolivia," May ۲۵, ۱۸۲۶, Selected Works (New York: The Colonial Press, ۱۹۵۱), vol. ۲, ۶۰۳.
۱۵. Karl Marx, The Poverty of Philosophy (New York: International Publishers, ۱۹۶۳), ۱۴۶, and Early Writings (New York: Vintage, ۱۹۷۴), ۳۴۸, ۳۵۳.
۱۶. István Mészáros, Socialism or Barbarism (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۲), ۲۳.
۱۷. A powerful critique of biofuel production has been authored by Fidel Castro Ruiz in a series of reflections over the past years. See http://www.monthlyreview.org/castro/index.php.
۱۸. See Paul M. Sweezy, "The Transition to Socialism," in Sweezy and Charles Bettelheim, On the Transition to Socialism (New York: Monthly Review Press, ۱۹۷۱), ۱۱۲, ۱۱۵; Michael Lebowitz, Build it Now (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۶), ۱۳-۱۴.
۱۹. G. W. F. Hegel, Introductory Lectures on Aesthetics (London: Penguin, ۱۹۹۳), ۵۱; Karl Marx, "Confessions," in Teodor Shanin, Late Marx and the Russian Road (New York: Monthly Review Press, ۱۹۸۳), ۱۴۰.
۲۰. See Bill McKibben, Hope, Human and Wild (Minneapolis: Milkweed Editions, ۱۹۹۵), and Deep Economy (New York: Henry Holt, ۲۰۰۷).
۲۱. Michael A. Lebowitz, "An Alternative Worth Struggling For," Monthly Review ۶۰, no. ۵ (October ۲۰۰۸): ۲۰-۲۱.
۲۲. McKibben, Deep Economy, ۷۳. See also Richard Levins, "How Cuba is Going Ecological," in Richard Lewontin and Richard Levins, Biology Under the Influence (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۷), ۳۴۳-۶۴; Rebecca Clausen, "Healing the Rift: Metabolic Restoration in Cuban Agriculture," Monthly Review ۵۹, no. ۱ (May ۲۰۰۷): ۴۰-۵۲; World Wildlife Fund, Living Planet Report ۲۰۰۶, http://assets.panda.org/downloads/living_planet_report.pdf, ۱۹; Peter M. Rosset, "Cuba: A Successful Case Study of Sustainable Agriculture," in Fred Magdoff, John Bellamy Foster, and Frederick H. Buttel, eds., Hungry for Profit (New York: Monthly Review Press, ۱۹۹۹), ۲۰۳-۱۴.
۲۳. Levins, "How Cuba is Going Ecological," ۳۵۵-۵۶ in Lewontin and Levins, Biology Under the Influence, ۳۶۷.
۲۴. Lebowitz, Build it Now, ۱۰۷-۰۹; On the theory of communal exchange that influenced Chávez see István Mészáros, Beyond Capital (New York: Monthly Review Press, ۱۹۹۵), ۷۵۸-۶۰. On "socialist time accountancy" see Mészáros's Crisis and Burden of Historical Time (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۸).
۲۵. David Raby, "The Greening of Venezuela," Monthly Review ۵۶, no. ۵ (November ۲۰۰۴): ۴۹-۵۲.
۲۶. McKibben, Hope, ۶۲, ۱۵۴.
برگرفته از تریبون چپ

آیا طبقه کارگر قادر به تغییر دنیاست؟

| 0 نظر
برگردان: یاسمین میظر و خلیل ورمزیاریmichael_yates.jpg



رادیکالها با خطوط فکری متفاوت براین باورند که اقتصادیات سرمایه‌داری با نفس آزادی انسان ناسازگار است. با وجود ظرفیت عظیم انسان برای تفکر و عمل، سرمایه‌داری اکثریت عظیم توده های مردم را از بسط و تکامل این ظرفیتها یازمیدارد. بنابراین اگر بخواهیم جامعه‌ای داشته باشیم که در آن شکوفایی استعداد های انسانی جامه عمل پوشد، باید به این نظام خاتمه داده و آنرا با چیزی کاملا متفاوت جایگزین سازیم.

مارکس براین باور بود که جامعه نوین باید جامعه‌ای باشد که در آن ابزار تولید بصورت ‌جمعی و دموکراتیک کنترل شود. اینجا هدف ایجاد جامعه‌ای است که کار، امری داوطلبانه بوده و محصول جامعه کمابیش بصورت برابر بین افراد حامعه تقسیم شود.

سوالی که سریعا به ذهن خطور میکند عبارت از این است که آیا طبقه کارگر قادر به ایفای نقشی که مارکس برعهده‌اش گذاشته، میباشد. امروز توافق عمومی در بین رادیکالها اینست که طبقه کارگر احتمالا قادر به انجام این رسالت نیست.

طبقه کارگر زمان زیادی برای ایفای این نقش داشت ولی تا کنون این کار موفق نشده است. من با این نظر توافق ندارم. در این نوشته تلاش میکنم که بگویم چرا

قبل از اینکه به استدلال خود بپردازم لازم است چند تذکر مقدماتی بدهم و سوال را در متن مناسب خود قرار دهم. اولین نکته ای که در این زمینه باید مورد توجه قرار گیرد عبارت از این است که نظام سرمایه‌داری مانند نظامهای ماقبل خود نظامی استثمارگرانه است که در آن طبقه‌ای از صاجبان دارایی و سرمایه‌داران با بیرون کشیدن ارزش اضافی از فاقدین مالکیت یعنی تولیدکنندگان واقعی که محصول جامعه را تولید میکنند به حیات خود ادامه میدهد.

تاریخ سرمایه‌داری نشان میدهد که با وجود اینکه طبقه کارگر شامل کار برده و سرف نیز شده، اما به مرور زمان بطور فزاینده‌ای شامل کارگران مزدی شده است. کارگران از هر دو جهت آزادند. آنها آازادند توانایی خود را به کارفرما بفروشند. در ضمن، آنها از ابزار تولید بی‌جان، آزاد و مستقل هستند.

ثانیا برخلاف بردگان و سرفها، کارگران مزدی نه از طریق اجبار مستقیم( البته اجبار مستقیم ممکن است از طریق سرمایه‌داران و دولتهایشان اعمال شود) بلکه در پشت نقاب بازار استثمار میشوند. کارگران مزدی نه بخشی از مایملک سرمایه‌داران هستند و نه مستقیما بخشی از محصولات خود را به سرمایه‌دلران میدهند. با این حال، آنها بخاطر اتکایشان به عنوان یک طبقه بخاطر به استخدام درآمدنشان از سوی کارفرمایان استثمار میشوند. کارفرمایان با بکارگیری مالکیت ابزار تولید، کارگران را مجبور میکنند تا با صرف ساعات کار بیشتر محصولات بیشتر از مورد نیاز خود را تولید کنند. این بهره کشی از طریق کار اضافی که منشا سود سرمایه‌داران است بخشا از طریق ایجاد یک ارتش ذخیره که جزیی از سرشت خود این نظام است تداوم پیدا میکند.

ثالثا سرمایه‌داری بنا به سرشت خود، سیستم اقتصادی توسعه یابنده است. این سیستم بازار محلی را به بازار ملی و بازار ملی را به بازار بین‌المللی میراند. کسب سود به کارمزدی تکیه دارد و انباشت بیرحمانه سرمایه برای کسب حداکثر سود و توسعه مبنای اساسی سیستم سرمایه‌داری است ، این نظام گرایش به گسترش مداوم طبقه کارگر و تقسیم دنیا به دو طبقه سرمایه‌داران و کارگران دارد.

رابعا از همان ابتدا، انباشت سرمایه در درون دولتهای قدرتمند ملی محاط گردیده است و این مساله به سرمایه داران نه کمتر از سرکوب حرکات جمعی کارگران، در انباشت سرمایه کمک کرده است. این دولتها هنوز نشانی از سقوظ و یا ناپدید شدن از خود نشان نداده‌اند.

خامسا انباشت سرمایه به انقلاب مداوم در تکنیک های تولید منجر میشود که به تفکری سیستماتیک نیاز دارد. این مساله سبب میگردد که علم و مهندسی توسعه یابد و اختراع به بخشی از ضرورت این سیستم تبدیل گردد.

سادسا و از همه مهمتر توسعه دایمی ابزار تولید، چه انسانی و چه غیر زنده امکان وفور را فراهم میسازد. این وفور میزان بالایی از آسایش را برای همه فراهم میسازد که همراه آن کاهش زمان کار برای هر کس باید فراهم شود. بعبارت دیگر، شکوفایی استعداد های انسان. امکان پایان دادن به معیشت ابتدایی زندگی جامعه ماقبل طبقاتی و بازگشت به اقتصاد های حمع اوری و شکار اما با درجه اگاهی بالاتر و درجه بالایی از توسعه را امکان‌پذیر میسازد

آیا امکان این برای سرمایه‌داری وجود دارد که بتواند امکانات بوجود آورده را شکوفا سازد؟ جواب میبایست نه باشد. به این خاطر که سرمایه‌داری یک سیستم طبقاتی است و این سیستم خود موانعی غیر قابل غلبه در راه یک زندگی پر از وفور ایجاد میسازد. اجازه دهید نگاهی به این مساله بیاندازیم. ما دیده‌ایم که انباشت سرمایه نیاز به استثمار نیروی کار دارد. این استثمار همینطور که اشاره شد بنوبه خود نیاز به چیز هایی دارد که آشکارا برای زندگی انسان زیان‌آور و مضر است. استثمار یک جدایی عمیق بین عمل و فکر انسان ایجاد میکند. در این سیستم باید تعدادی فکر کنند و تعداد وسیعی کار کنند .استثمار یک تقسیم کار جهانی با جزییات را طلب میکند که توده های وسیعی از مردم را به کاری تکراری، ملال‌آور و کسل کننده محکوم میکند. و باز استثمار یک ارتش ذخیره کار میخواهد. سازمان جهانی کار تخمین میزند که حدود ۱۶۰ میلیون بیکار و بین ۷۰۰ تا ۹۰۰ میلیون نیمه بیکار در سطح دنیا وجود دارد. وفور شامل حال این جمعیت عظیم جهان نمیگردد.

همچنین سرمایه‌داری چه در سطح ملی و چه در سطح بین‌المللی بطور دایمی یک توسعه ناموزون بوجود آورده و آنرا بازتولید میکند. این امر بنوبه خود بطور ضمنی دلالت بر این مساله دارد که نابرابریهای موجود بخاطر عملکرد متعارف نیرو های بازار تداوم خواهد یافت. همانطور که John Gurley اقتصاددان اشاره کرد سرمایه‌داری باید تلاش خود را بکار بندد که این توسعه در کشور بومی خود متمرکز شود. این وفور باید در دست چند ملت و در بین آن ملت نیز در دست چند نفر متمرکز شود.

اقتصاد های سرمایه‌داری بناچار باید از بحرانهای دوره‌ای گذر کنند. بنابراین به محض اینکه عده از مردم سوسوی روشنایی را در انتهای تونل ببینند، این روشنایی رو به خاموشی میگذارد. و اگر آنان که در انتها و پایین جامعه قرار دارند، طغیان کنند، دولت همیشه آماده است با استفاده از دستگاه سرکوب آنها را مجددا بعقب براند.

این واقعیات سرسخت ما را به این نتیجه میرساند که سرمایه‌داری باید نابود گردد و به جای آن مدل تولیدی برابر جایگزین آن گردد که در آن ارزش اضافی تولید شده از سوی کارگران توسط خود آنان کنترل گردد. اما این امر چگونه امکان تحقق دارد؟

ما میدانیم که باتوجه به قدرت و مقاومت فوق‌العاده سرمایه‌داری این سیستم احتمالا خود بخود ساقط نخواهد شد. در این رابطه عامل( یا عواملی) مورد نیاز است که این مبارزه را علیه سرمایه‌داری هدایت کند. هدف ما شناسایی عوامل این تغییر است.

 خود سرمایه‌داران ، حتی سرمایه‌داران متورالفکری از نوع George Sorosگورکنان خود نخواهند یود. اساسی ترین تناقض سرمایه‌داری عدم توانایی آن در فراهم کردن امکان توسعه و تکامل انسان، برآورده ساختن خواستها و پایان دادن به حیات طبقه سرمایه‌دار است.

این امر ما را به طبقات دیگری میرساند. اجازه دهید تک تک آنها را مورد بررسی قرار دهیم. در همه جوامع سرمایه داری مالکین مستقلی وجود دارند که نه سرمایه‌دار و نه کارگر مزدی هستند. تاریخ به ما میگوید اغلب کسانیکه در تجارت خانوادگی، کار خصوصی منفرد و یا در صنعت ویلا هستند، انتظار دارند که سرمایه‌دار شوند. این امر غیر معمول و غیر معقول است که اینها علیه خودشان و مناسبات سرمایه داری به ستیز برخیزند. در بعضی موارد اینان خود را با جنبشهای پیشرو همراه مییابند، اما نمیتوان به این همراهیها اطمینان داشت. سیستم سرمایه داری بدون آنها هم به حیات خود میتواند ادامه دهد.

دهقانان در همه جوامع سرمایه‌داری طبقه دیگری را تشکیل میدهند. دهقانان اولین قربانیان نظام سرمایه‌داری هستند، سرمایه‌داری هر جا مستقر شده ، دهقانان ارتباط و وابستگی سنتی خود را نسبت به زمین توسط سرمایه‌ی عاشق کالا در معرض تهدید یافته‌اند. در نظام سرمایه‌داری زمین نمیتواند برای تولید عذا و ادامه معیشت مورد استفاده قرار گیرد. در این نظام زمین باید برای تولید کالا های سودآ‌̃̃̃̃وربعنوان یک عنصر انباشت سرمایه شامل غذا برای صادرات به ملک خصوصی تبدیل گردد. همانطور که مارکس در اواخر عمر خود به این درک رسید، دهقانان میتوانند یک نیروی انقلابی و ضدسرمایه‌داری باشند. آنها خواهان زمین هستند و اغلب برای آن میجنگند. بعلاوه آنها راههای جمعی خود را برای انجام کار دارند. همین مساله باعث تمایل آنها به سازمان یک جامعه مابعد سرمایه داری میگردد. مائو عمیقا این امر را درک کرده و ارتش سرخ خود را براساس دهقانان سازمان داد. امروز کمونیستها در نپال همین کار را دنبال میکنند. اقتصاددان مصری Samir Aminتخمین میزند که تقریبا نیمی از جمعیت دنیا هنوز بطور اساسی در شرایط دهقانی محاط گردیده است. ما نمیتوانیم از پتانسیل رادیکال دهقانان چشم پوشی نموده و نسبت به سازمانهای پیشرو موجودشان نظیر جنبش دهقانان بی زمین برزیل بی‌تفاوت بمانیم.

اما در همان حال که دهقانان میتوانند عنصری از مبارزه انقلابی باشند، جای تردید است که بتوانند عامل اولیه باشند بخاطر یک چیز، در جاهای زیادی تحت فشار عظیم اقتصادی دهقانان منفرد شده اند. این امر شبیه به معجزه است که دهقانان بتوانند خودر را بطور موثر و کافی سازمان داده و سرمایه‌داری را در وسعت جهانی به مبارزه بطلبند. آنها از شکل وسیع توده‌ای بیرون آمده و به احتمال زیادبیشتر به عنوان ارتش ذخیره شهری اغتشاش بوجود خواهند آمورد تا بمثابه دهقانان. ثانیا دهقانان در کشور های قدرتمند سرمایه‌داری اقلیت بسیار باریکی هستند که امکان قدرت سیاسی آنها در سطح حداقل است. و در نهایت دهقانان مورد نیاز سرمایه‌داری نیستند و سیستم میتواند بدون آنها تداوم و گسترش یابد. بنابراین، خواست ناپدید شدن دهقانان را نمیتوان امری پیشروانه بحساب آورد. ما باید تا آنجا که امکان دارد جلو پروسه از بین رفتن

 آنان را بگیریم و یا تسریع اضمحلال آنها را کند کنیم. جامعه هر روزه با طبیعت ضدانسانی کشاورزی سرمایه‌دارانه بزرگ به مقابله برمیخیزد چرا که این نوع کشاورزی محیط زیست را آلوده کرده و مواد غذایی را مسموم میکند. ما باید بدنبال راههایی باشیم که غذایمان را بصورتی متفاوت تهیه کنیم و دهقانان و دانش آنها منبع باارزشی برای همه ماست ( من اینجا ممکن است توجهتان را به کشاورزی انسانی که در کوبا متداول است جلب کنم) این نوع کشاورزی پیشگام کشاورزی در مقیاسی کوچک و طبیعی است. این کشاورزی قادر است در سطح ملی و در حد خودکفاییی عمل کند. من همچنین ممکن است اشاره به یک پیشداوری ضد دهقانی در بین بعضی از چپ ها بکنم. آنها اغلب تحت تاثیر و برداشت از گفته مشهور مارکس درباره بلاهت زندگی روستایی هستند، اما همانطور که ادیتور مانثلی ریویو اخیرا در شماره اکتبر خود اشاره کرد کلمه idiocy معنی دقیق ترجمه نوشته مارکس در زبان آلمانی نیست. کلمه مناسب و بهتر isolation یعنی انفراد است و این انفراد زمانیکه ما برای یکپارچگی و از بین بردن تفاوت زندگی شهری و روستایی تلاش میکنیم باید خاتمه یابد. در این رابطه اجازه دهید شمار را به یک مقاله خوب از Jeremy Seabrook که درشماره آوریل _ ژوئن ۲۰۰۲ مربوط به نژاد و طبقه تحت عنوان  روح انسان در سایه جهانی شدن رجوع دهم.

اگر نه مالکین کوچک و نه دهقانان احتمالا عامل تغییر نیستند، پس طبقه مورد نظر، تنها طبقه ای که امکان رهبری مبارزه علیه سرمایه‌داری را دارد طبقه کارگر است. این طبقه در مبارزه علیه سرمایه‌داری امتیازاتی دارد. اولا طبقه کارگر در همه جا طبقه غالبی است که سرمایه‌داری در طول حیات خود آفریده است. سرمایه‌داری گرایش به ایجاد کارگران مزدی دارد، در حالیکه دهقانان و مالکین مستقل به احتمال زیاد رو به انقراض میروند. کارگران علیرغم ادعای احمقانه  بیکاران آینده مرتبا به لحاظ کمی گسترش مییابند.ثانیا در ارتباط با نکته اول کارگران مزدی بطور مطلق برای سرمایه ضروری هستند، آنها منبع ارزش اضافی هستند که بنوبه خود منبع سود برای تغذیه انباشت سرمایه را فراهم میسازند همانطور که Isteven Mezaros سرمایه‌داری را تکمیل کننده جامعه طبقاتی میداند، کارگران مزدی مخلوق سرمایه طبقه کامل بلحاظ استثمار میباشند. آنها در پشت نقاب ارتباطات بظاهر برابر بازار استثمار میشوند و بیش از آن، آنها مسئول بازتولید خویش هستند.

ثانیا بخاطر اینکه کارگران در مرکز سیستم سرمایه‌داری هستند _ در دورن محیط کار جاییکه ارزش اضافی از آنها ربوده میشود _ آنها مناسبتر از هر کسی میتوانند طبیعت سیستم را دریابند. این بدین معنی نیست که اکثریت کارگران بخودی خود به درک ماهیت سرمایه‌داری پی خواهند برد، اما بعضی از کارگران ماهیت این سیستم را درک کرده و به دیگران خواهند آموخت. اغلب این کار توسط کارگران ماهر صورت گرفته است. بعلاوه خارج از خود طبقه کارگر کسان دیگری نیز در مخالفت با سرمایه‌داری خواهند برخاست و آنها نیز میتوانند آموزگار کارگران باشند.( اجازه دهید بگویم که من به مدت ۲۵ سال بعنوان معلم کارگران کار کرده‌ام و میتوانم بدون استثنا بگویم که همه کارگران نسبت به نئوری ارزش کار عکس‌العمل مثبت نشان میدهند. این تئوری با تجربه آنها جور درمیآید و زمانیکه کسی این مساله را به آنها توضیح میدهد، همه‌شان آنرا بخوبی درک میکنند. این تقریبا همیشه نقطه آهان فهمیدم است.) البته وقتی کارگرن طبیعت سیستم را درک کردند، آنها بیشتر مسلح به دانش طبقاتی میشوند و ممکن است داوطلبانه و مشتاقانه علیه سیستم به مبارزه برخیزند.

رابعا کارگران مزدی اغلب آینده نگر هستند. برخلاف دهقانان آنها چیزی را از دست نداده‌اند تا به عقب نگاه کنند. آنها فاقد مالکیت بوده و تنها نیروی کار خود را برای فروش دارند. گاها کارگران ماهر عقب نگر هستند. آنها بدنبال روزهایی هستند که زمانی مهارتشات برای آنها موقعیت و احترام ببار میاورد، اما سرمایه‌داری علیه این دسته از کارگران اعلام جنگ میکند. بنابراین همگرایی توده های کارگر تفکر آینده نگری طبقه کارگر را تقویت و استحکام می‌بخشد.

قبل از اینکه دستاورد ها و شکستهای طبقه کارگر را مورد آزمایش و مداقه قرار دهیم، اینکه طبقه کارگر دنیا را چگونه تغییر داده و اینکه چگونه قادر به یک تغییر انقلابی نشده است من میخواهم به موضوعی بپردازم که Hardt , Negri در کتاب جنجالی خود "Empire بدآن پرداخته‌اند. آنها در این کتاب علیه طبقه کارگر سازمانیافته ( در سطح ملی و بین‌الممللی) بعنوان عامل تغییر انقلابی استدلال نموده‌اند. آنها استدلال میکنند که در حالیکه جنبش self production یعنی خود تولیدی رو به رشد بوده و کارگران در بعضی از رشته های تولیدی مستقل از مکانیسم بازار وارد شده اند، طبقه کارگر به نفع خود تولیدی از سیستم سرمایه‌داری منتزع شده است. به نظر من این سیاست کاملا شکست خورده است.سرمایه‌داری حداقل واحد های تولیدی بزرگی ایجاد نموده است که ما آنها را ترک نخواهیم کرد. آیا جنبش خود تولید کن میتواند فولاد و برق تولید کرده و آنرا توزیع کند؟ بعضی از تولیدات همیشه در سطح مناطق وسیعتری سازمان خواهد یافت. آیا میتوان تصور کرد که میلیونها کارگر کار را ترک کرده و به امور خود مشغول شوند. اینها تحت چه شیوه سازماندهی کار و با کدام استراتژی و علیرغم مخالفت بیرحمانه دولتها دست به ابینکار خواهند زد. جای تعجب است که هاردت و نگری فکر میکنند دولت به سازمانی بیربط تبدیل گردیده و ضرورت خود را از دست داده است.

در راتباط با طبقه کارگر بعنوان عامل اولیه و اصلی دشمن سرمایه‌‌داری من با Ralph Milliband موافقم که گفت برتری کارگر سازمانیافته در مبارزه از این حقیقت سرچشمه میگیرد که هیچ گروه، جنبش و یا نیرویی در جامعه سرمایه‌داری قادر به مصاف طلبیدن موثر و نیرومند قدرت و امتیازات سرمایه‌داری مانند کارگران سازمان یافته نیستند. این بدین معنی نیست که جنبش زنان، سیاهپوستان، فعالین صلح، طرفداران محیط زیست، همجنس‌گرایان و بقیه مهم نیستند و یا نمبتوانند تاثیر داشته باشند و یا اینکه آنها باید هویت جداگانه خود را ترک کنند. نه به هیچ وجه. این بدین معنی است که  گورکن اصلی سرمایه‌داری کارگران سازمانیافته هستند. کارگران عامل تاریخی، ناگزیر و ضروری این تغییر هستند .و اگر همینطور که در این رابطه گفته میشود. کارگران سازمانیافته از دست زدن به این امر خودداری کنند، این امر یعنی سرنگونی سرمایه‌داری تحقق نخواهد یافت.( New Left review، ۱ (۱۵)،
۱۹۸۵
انسان با تمرکز کردن بر روی شکستهای طبقه کارگر دچار یاس میشود اما ضروری است که نگاهی هم به دستاورد های خود بیاندازیم. آگاهی طبقاتی طبقه کارگر بیش از ۲۰۰ سال قدمت ندارد. با وجود بکارگیری ابزار کنترل توسط کارفرمایان، کارگران با استفاده از تناقضاتی که هیمن ابزار به میدان میآوردند شروع به متشکل شدن در اتحادیه ها میکنند. برای مثال کارفرمایان برای افزایش کنترل، تولید کارخانه ‌ای را به کارگران معرفی کردند، اما کارگران بخاطر نزدیکی بیشترشان به همدیگر خود را بیشتر آگاهتر یافتند. کارگران خود زبان بورژواها را بکار گرفتند و آنرا به نفع خود مورد استفاده قرار دادند. زمانیکه سرمایه‌داری صحبت از آزادی قرارداد میکنند، کارگران صحبت از آزادی اجتماعات میکنند.

اتحادیه هایی که توسط کارگران سازمان یافتند نه تنها به عنوان سازمانهای دفاعی بعضی تامینات علیه ناامنی های های موروثی در اقتصاد سرمایه‌داری بدست میاورند، بلکه بعنوان وسیله آموزشی به کارگران الفبای سیستمی را که در آن کار و زندگی میکنند یاد میدهند . روشنفکران سازمانهای طبقه کارگر به این مساله توجه میکنند و نه تنها سیستم را مورد تجریه و تحلیل قرار میدهند، بلکه بعضی از آنها به طرفداران فعال کارگران تبدیل میشوند. کارگران سازمانهای خود را از محیط کار به طور کلی به سطح جامعه گسترش میدهند، سازمانهای سیاسی و احزاب تشکیل مبدهند که هر دو تبلیغ رفرم سیاسی و کنترل مستقیم خود دولت را در دستور کار خود قرار میدهند. کارگران همچنین سازمانهای خودیاری، روزنامه ها، گروههای موسیقی، تئاتر ایجاد کرده و در یک کلمه در همکاری با اتحادیه ها و احزاب سیاسی فرهنگ طبقه کارگر را شکل میدهند.

به زحمت میتوان عرصه ای جامعه سرمایه‌داری را متصور شد که بوسیله فعالیتهای طبقه کارگر و طرفدارنشان دگرگون نشده باشد. اتحادیه ها و سازمانهای سیاسی با پایگاههای کارگری نه تنها زندگی مادی کارگران را نظیر دستمزدهای بالا، انواع مزایا، پایان دادن به حکومت مطلقه یکطرفه کارفرمایان در محیط کار، ایجاد امنیت در مقابل بیکارسازیها، صدمه، ناخوشی، بیمه بازنشستگی، حق رای، اازادی بیان و تجمعات، محیط کار امن، باز کردن مدارس برای عمومم مردم، تقویت عمومی دموکراسی را اصلاح نموده‌اند، بلکه آنها بیش از این خود را بر جامعه بورژوایی تحمیل کرده و کل فرهگ آن را دگرگون ساخته اند. ادبیات ( روی این موضوع فکر کنید که که این امر چقدر به یک تفکر عمومی در بین مردم تبدیل شده است که طبقه دوروبر نویسنده چه تاثیری بر روی نوشته هایش میگذارد و چگونه طبقه کارگر موضوع ادبیات قرا میگیرد. در عرصه هنر نقاشیهای رو دیواری Diego Rivera، در فیلم Eisenstein و دیگران، حتی موسیقی عامیانه و گاها کلاسیک. و باز هم گاها مورادی بوده است که طبقه کارگر در همراهی و گاها تحت شرایط وابستگی به دهقانان تلاش نموده است سرمایه‌داری را سرنگون کرده و مدل تولید سوسیالیستی ایجاد کند برای مثال اتحاد جماهیر شوروی، چین، کوبا

اما علیرغم همه این دستاورد ها، طبقه کارگر هنوز ضربه محکمی بر برتری سرمایه‌داری وارد نکرده است. در حقیقت شوروی زمانی که چراغ راهنمای امید برای طبقه کارگر در سراسر دنیا و حتی در پایان عمر خود بعنوان یک تعادل و بالانس عمل میکرد بطور مفتضحی یک دهه قبل داغان شد و از آن موقع به بعدمردم حماهیر شوروی سابق از تنزلی که معمولا با انباشت اولیه سرمایه در ارتباط است رنج میبرند. چین که زمانی تصوری رادیکال از خود بجای گذاشت سراسیمه و چهار اسبه بسوی سرمایه‌داری حرکت میکند و با یک بازگشت وسیع تغییر در تقسیم در آمد ها، دستمزد های بسیار پایین و بهره کشی شدید از کارگران روبروست. تنها کوبای نحیف هنوز افق سوسیالیسم را با ترکیبی از دو اقتصاد بوسیله توریسم خود را حفظ کردده است.

در کشور های ثروتمند سرمایه‌داری، سرمایه از اوایل دهه ۱۹۷۰ یک حمله بیرحمانه ‌ای را علیه طبقه کارگر آغاز نموده و در طی سه دهه یک رشته شکستهای بی‌پایانی را به کارگران تحمیل نمود. اینجا نیازی به تاکید نیست و شما همه نسبت به ابن امر واقفید. در کشور های سرمایه‌داری فقیر اقتصاددانان از دهه های از دست رفته صحبت میکنند. همه جا نئولیبرالیسم تسلط یافته و این امر در سراسر دنیا قانون روز است. علیرغم این یورش ها،کارگران هنوز فاصله زیادی دارند تا با سنگر گرفتن در مقابل این حملات به حیات این سیستم ستم‌پیشه خاتمه دهند. جای تعجب نیست که خیلی از توده ها که خود را درگیر این مساله میبینند به این نتیجه رسیده اند که کارگران دنیا قادر به پایان دادن به این نظام نخواهند بود و حتی اگر بتوانند آنرا به چالش طلبند قادر نخواهند بود مبارزه برای یک دنیای بهتر را رهبری کنند.

اتحادیه وتوان سازمانهای کارگری با جهتگیری چپ گرایانه به فوریت برگزیدن این استراژی افزود. مشارکت همه جانبه بین صاحبکاران، اتحادیه های کارگری و دولت برقرار شد و در شرایطی که این توافق بر امر کار برای کارگران مزایایی در برداشت (چرا که به ایجاد دولت رفاه انجامید) در سالهای اخیرثابت شد این نوع توافقها در نهایت باعث تضعیف طبقه است. خصوصا در شرایطی که صاحبکاران توافق را زیر پا گذاشته اند اتحادیه های جایگزینی برای آن سراغ ندارند.

اگرچه دستیابی به حمایت دولت و حتی همکاری با صاحبکاران میتواند در شرایطی تاکتیهای مفیدی برای نیروی کار به شمار آید، اینها نمیتوانند استراتژی طبقه کارگر باشند. به ویژه در ایالات متحده، عواقب توافق کار فجیع بودند. برای صاحبکاران و دولت شرط اساسی برای پذیرش این توافق دلکندن اتحادیه ها از رهبری چپگرای جنبش کارگری بود. کلیه اتحادیه هایی که رهبری آنها با چپ بود از CIO پاکسازی شدند. این تصفیه نه تنها شامل اتحادیه‌هایی شد که پیشاهنگ مبارزه برای حقوق مدنی برابر بودند، یا درگیر مبارزه برای برابری جنسی بودند یا اتحادیه هایی که اصول همبستگی بین المللی را رعایت میکردند بلکه اتحادیه هایی که بهترین قراردادها را امضا میکردند و درمیان دمکرات ترین اتحادیه ها بودند نیز قربانی پاکسازیها شدند۰ در نتیجه اتخاذ سیاست کاملا ضد کمونیستی توسط) CIO که در این رابطه همسو شد با اتحادیهAFL ، اتحادیه ای متعصب در ضدیتش با کمونیسم ) نیروی کار بهترین نیروی انسانی خود و هر نوع ایدئولوژی کارگری به مثابه راهنمای نیروی کار درعرصه دریافتن موقعیت جهانی را از دست داد. نیروی کار جنبش در حال گسترش برای حقوق مدنی را ترک کرد و بورکراتهای مرد و سفید پوست بر آن غالب شدند. رهبری که همچنان گهگاه از منافع اعضایش دفاع میکرد اما اکثر تنها در پی پیشرفت فردیشان بودند، مصمم به کسب موقعیت بهتر و اکثر افرادی فاسد، نیمچه گانگستر. پرزیدنت AFL-CIO ،جرج مینی، افتخار میکرد هیچگاه در یک پیکت شرکت نداشته است. برخی از زیردستانش برای سازمان سیا  کار میکردند و به این سازمان کمک میکردند دولتهای دمکراتیک در سراسر جهان را سرنگون سازد. توسعه اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم و قدرت یگانه ایالات متحده در اولین سالهای پس از این جنگ به جنبش کارگری اجازه داد بخشی از دستاوردهای جنگ را میان اعضای اتحادیه های کارگری تقسیم کند اما هنگامی که دوره طولانی رشد در اواسط دهه ۱۹۷۰ به پایان رسید و صاحبکاران تهاجم به حقوق کارگران را آغاز کردند، ضعف نیروی کار مشعشع و آشکار بود و تسلیم تقریبا کاملی را در پی داشت.

قدرت دستگاه بازار همراه با قراردادی که نیروی کار با سرمایه بسته بود باعث شد نیروی کار اجازه دخالت در مسائل مربوط به محیط کار را از دست بدهد. در شرایطی که بعضی کارگران به حقوق و مزایای بالا دست میافتند، صاحبکارانشان با دست باز تقویت کنترل مدیریت پروسه کار را در اختیار داشتند. ادامه استفاده از تقسیم کار، ماشینی کردن تولید و تیلوریسم، همراه با استفاده از تکنیکهای جدید که اولین بار توسط ژاپنی ها مورد استفاده قرار گرفت با نامهای دهن پرکنی چون مدیریت با فشار.استرس به صاحبکاران اجازه داده است که نتنها بیش از پیش به نیروی کار خارج ازکنترل اتحادیه کارگری اتکا کنند (با کم کردن احتیاج به نیروی کار و استفاده از ماشین، قراردادی کردن و صدور کارها) بلکه محل کار را به آنچه بن هامپر در کتاب خود سرپرچ کرده گولاگ مدرن مینامد ، تبدیل میکنند. درحالیکه اتحادیه ها ازحق چالش ماهیت کار چشم پوشی میکردند، آیا تعجب آور است که کارگران قردادهایی با مدیریت امضا میکردند که بنا بود صاحب اختیارشان سازد.

سوم اینکه، فکر میکنم نیروی مشترک ناسیونالیسم و امپریالیسم جنبش کارگری در کشورهای ثروتمند سرمایه‌داری را کاملا از خط خارج کرده است. همانطور که در مقاله ای در سال ۲۰۰۱ نوشتم:

دو مسئله مهم مانع از وحدت کارگران جهان هستند. اول، سرمایه‌داری همیشه در بستر یک کشور، با دخالت فعال و اجابت یک دولت توسعه یافته است. دو، سرمایه‌داری از آغاز به صورت ناهمگونی در سطح جهان توسعه یافته است. اولین کشورهای سرمایه‌داری در اروپا و پس از آن ایالات متحده و ژاپن بقیه جهان را از طریق ادارات نظامی واقتصادی خودزیر سلطه قرار داده اند و نظامی از کشورهای ثروتمند و فقیر در سطح جهان بوجود آورده‌اند. این دو روند، ناسیوالیسم و امپریالیسم، سدهای قابل توجهی علیه وحدت کارگران جهان ایجاد کرده اند.

اگر سرمایه به مرزهای یک کشور محدود است، حتما کارگران سازماندهی شده میتوانند صاحبکاران خود را وادار سازند حقوق و مزایای بهتری بپردازند. در چنین شرایطی، برای دستیابی به این اهداف، احتیاج به همبستگی بین المللی ندارند. به گمانی شاید بتواند برای دستیابی به قدرت دولتی نیز تنها عمل کند. صنعتگران انگلیس توانستند به صورت موثری خود را در چهارچوب مرزهای این کشور سازماندهی کنند و احتیاجی به کمک کارگران فرانسوی و آلمانی نداشتند. همین مسئله در مورد کارگران ایالات متحده صادق است. کارگران شرکت جنرال موتورز اعتصاب نشسته در این کارخانه ماشین‌سازی را سازماندهی کردند، اعتصابی که این کارخانه را فلج کرد . این کارگران اگرچه به حمایت همسران خود، کارگران بخشهای دیگر و حمایت برخی استانداران و دادگاهها احتیاج داشتند، برای برپایی اتحادیه خود و اولین معامله گروهی باری تعیین دستمزدها، کمکی از کارگران مکزیکی و کانادایی نخواستند.

البته احتیاج نداشتن به کمک کارگران کشورهای دیگر به این معنی نیست که چنین حمایتی سودمند نیست یا نباید به آن احترام گذاشت. شاید اگرصنعتگران انگلیسی یا کارگران ماشین سازی آمریکایی حمایت کارگران دیگر کشورها را به دست می آوردندء (حداقل در دراز مدت) از موقعیت بهتری برخوردار میشدند۰ پس چگونه است که همبستگی بین المللی از آغاز فریاد بسیج کارگران نبوده است؟ به دو علت میشود اشاره کرد: ۱. ناسیونالیسم به مثابه ایدئولوژی انحصار طلبانه به سرعت تقویت شد. برقراری زبانهای رسمیء ایجاد مکانیسم همه جانبه تبلیغات در سطح مدارس دولتی و عضو گیری از طبقه کارگر در ارتشهای ملی همگی کارگران را تشویق کرد به یک ملیت وفادار باشند. عکس این وفاداری بی اعتمادی حتی نفرت نسبت به کسانی است که خارجی هستند. پدرم ۴۴سال کارگر کارخانه بود، اما تجارب زندگی اش او را به سوی انترناسیونالیسم هدایت نمیکردند۰بویژه جنگ جهانی دوم او را به یک مدافع فاناتیک دولت ایالت متحده (و عملا مدافع سرمایه‌داری ایلات متحده در اکثر موارد) تبدیل کرد. کارگری که در رابطه با ژاپنی ها ، چینی ها و روسها بیگانه ترسی ویژه داشت.

دوم، ناسیونالیسم در کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری در ارتباط تنگاتنگ با امپریالیسم بود. استثمار بی‌امان کارگران و دهقانان در آفریقا، آسیا و امریکای لاتین دست دردست تبلیغ ایدئولوژی نژادپرست این نطریه را اشاعه میکرد که مردم این کشورها یا لایق آنچه نصیبشان شده هستند یا شانس آورده‌اند با کشورهای پیشرفته ارتباطی دارند. علاوه بر این ، ارزش اضافی که از کشورهای حاشیه ای به چپاول میرسید، به شرکتهای چند ملیتی درآمد کلانی میداد که در زیر فشار اتحادیه های کارگری، بخشی از آن میان نیروی کار تقسیم میشد. این امر دست در دست اقدام موفق شرکتهای بزرگ و دولت برای به کارگیری رهبران کارگری ( از راه تشکیل سازمانهای گوناگون مدیریت. کارگری، انتصاب به مقامهایی در راس شرکتهای دولتی، کمییسونها و غیره صورت گرفت. هدف این بود که به رهبران و اعضای اتحادیه‌ها نشان دهند امپریالیسم در همه کشورهای اصلی سرمایه داری برای کارگران مفید است. اکثر این کوششها موفق بودند. در کشورهای پیشرفته سرمایه داری، سازمانهای کارگری نتنها از شرکتهای چند ملیتی در استثمار وحشیانه اقتصاد و نیروی کار کشورهای فقیر، دفاع کردند، بلکه در مبارزات کارگران یک کشور سرمایه داری غنی علیه کشور دیگرنیز شرکت داشته اند. (نشریه مانسلی رویو ژوئیه .اوت ۲۰۰۰)

البته ما دیگر در جهانی که درآن سرمایه به مرزهای یک کشور محدود باشد، زندگی نمیکنیم. درست عکس آن . اما ناسیونالیسم و نژادپرستی ازدوره قبلی باقی مانده است ومانعی در برابر کوششهای لازم برای ایجاد همبستگی بین المللی کارگری است. حتی امروز، سالها پس از اضمحلال بخش مشهور روابط بین الملی AFL-ICO تارنمای این جریان خبر چندانی از مبارزات کارگران در دیگرنقاط جهان درج نمیکند. وقتی کارگران بیکار آرژانتینی جاده ها را میبستند و کارگران بیکار شده کارخانه ها را اشغال میکردند، AFL-ICO کمترین توجهی به آن نداشت. امروز، در شرایطی که اشغال عراق زمینه برای سرکوب جنبش نوپای کارگری را فراهم آورده است، حرفی از این بخش پیرامون سازماندهی کارگری نمیشنوید. در سطح دیگری، سازمانهای کارگری لازم میدانند جلسه های خود را با سرود ملی یا بدتر از آن درود به پرچم آغاز کنند. از همه بدتر، پدرومادرهای کارگر فرزندانشان را تشویق میکنند به ارتش بپیوندند و با معدودی استثنا، حتی وقتی فرزندشان کشته میشود آنها را قهرمان میدانند.

البته انصاف این است که اضافه کنم ، با در نظر گرفتن این همه مانع که علیه طبقه کارگر صف بسته است، حتی همین دستاوردهای تا به امروزی هم تعجب‌آور است.

 لازم است به سوال اول برگردیم آیا طبقه کارگر میتوان جهان را تغییر دهد؟ بگذارید به دو نکته مقدماتی اشاره کنم. اول میخواهیم بر نکته‌ای که قبلا گفتم تاکیدکنم. دنیا به صورت دائمی بهتر نخواهد شد، مگر آنکه توده کارگر این تغییر را به بار آورد. سرمایه‌داری به کارگران دستمزد بگیر احتیاج دارد تا خود را باز تولید کند. پس واضح است که تنها طبقه کارگر میتواند جلو این بازتولید را بگیرد و شیوه تولید و توزیع در جامعه را تغییر دهد. دوم، دیده ایم که سرمایه داری به ناچار مولد تضادهایی است که خود راه را برای کارگران و متحدینشان باز میگذارد تا قدرت سرمایه را به چالش گیرند. اما سرمایه همیشه آماده است تا از این چالش‌ها بیاموزد و اثر آنها را خنثی سازد و حتی آنها را به نفع خودش تبدیل کند. توسعه سرمایه سخت جانی و هژمونی خاصی دارد. این مسئله امر سرکوب آنرا دشوار میسازد.

پس با درنظر گرفتن این نکات، آینده چه دربر دارد؟ حتی در میان آنچه به نظر میرسد محیطی ناامید کننده است، نشانه های امیدوارکننده ای برای طبقه کارگر موجود است. مطمئنم خوانندگان این مقاله به اکثر این نکات آشنا هستند و لازم نیست وارد جزئیات شوم اما کافی است به نطفه های جنبش جهانی عدالت اجتماعی اشاره کنم، جنبشی به رهبری دانشجویان علیه کارگاههایی که حقوق ناچیز میدهند، کارزارهای زنده برای دستمزد بهتر، کوشش‌های همه‌جانبه توسط جنبش کارگری برای ایجاد پلی با دیگر مبارزات (بسیاری از این حرکتها به رهبری زنان یا اقلیتهای نژادی، کارگران مهاجر ... هستند آنگونه که دان کلاوسن‌ به درستی در کتاب قیام آتی. نیروی کارگر و جنبشهای جدید اجتماعی بررسی کرده است). درهمین رابطه باید از بحث کنونی در جنبش سازمانیافته طبقه کارگر پیرامون افزایش کمیت اعضای اتحادیه ها، جنبش ضد جنگ که شامل نیروی کار آمریکا علیه جنگ و دیگر جنبشهاست یاد کرد. من همچنین در فصول آخر کتابم ( نام بردن از سیستم) از جنبشهای جدیدی در ایالات متحده ود یگر نقاط جهان یادکرده ام.

با اینهمه هر قدر هم سرمایه‌داری را شقه شقه کنیم، اثری از سرنگونی آن نیست و حتی در بخش از همه بدخیمتر آن یعنی نئولیبرالیسم نشان چندانی از افول دیده نمیشود. پس چه راه حلهایی برای زنده کردن جنبش کارگری، یا حداقل آماده‌کردن آن برای رهبری قیام بعدی وجود دارد؟ اینجا من خودم را محدود میکنم به ایالات متحده آمریکا، اگرچه برخی از مطالبی که میگوییم احتمالا در دیگر نقاط جهان هم صادق هستند. من این نکات را با این فرض بیان میکنم که بپذیریم ما درچپ، چه میتوانیم انجام دهیم. در بخش مربوط به کار باید قبل از هرچیز و مهمتر از هرچیز برماهیت سرمایه داری تاکید کنم. در بخش مربوط به محیط زیست، باید استدلال کنیم که سرمایه‌داری مهمترین منبع بیگانگی ما از جهان طبیعی است۰ باید آنچه در توان داریم بکار گیریم تا جنبش ضد جهانی شدن را به جنبش ضد سرمایه داری تبدیل سازیم. باید در اتحادیه ها چشم انداز چپ را تقویت کنیم. هیچگاه از تاکید بر یکی بودن احزاب بزرگ سیاسی دست برنداریم , باید آماده باشیم تا هرجا لازم بود رابطه بین سرمایه داری، پدرسالاری و نژاد پرستی و هر نوع سرکوب را نشان دهیم . به طور مشخص اینها نکاتی است که باید در نظر گرفت :

۱. نیروی کار سازمانیافته (خصوصا (AFL -CIOباید با گذاشته راسیست و ضد چپ خود برخورد کنند. ما باید پیوسته خواهان جلسه ها ی عمومی سراسری در رابطه با این مسائل باشیم و در هر فرصتی که میتوانیم به آنها اشاره کنیم. باید با افتخار به دستاوردهای اتحایه های چپ گرا اشاره کنیم، نتنها در سطح ملی وبین المللی پیرامون مسائل اساسی چون صلح ، نژاد بلکه موفقیتها در رابطه با قراردادهای اشتراکی و دمکراسی اتحادیه ای.

۲.باید دیدگاه چپ را تبلیغ کنیم و دیدگاه کارگری در برخورد به مسائل جهان را ترویج کرد. باید پیوسته تمهای مشترکی را تبلیغ کنیم: حق کار، حق بهره مند شدن از بهداشت رایگان، کنترل کارگری و اجتماعی، محیط زیست سالم، حق سازماندهی، مخالفت با جنگ، مبارزه با امپریالیسم ، برابری در همه روابط انسانی ...) همانگونه که راست از دهه ۶۰ در تاکید بر خواستهای خود انجام داد. کارگران باید بدانند به چه منطوری سازماندهی میکنند. اینجا است که باید فرهنگ چپ را در همه عرصه های هنری، توسعه دهیم و تبلیغ کنیم.

۳.باید بر دمکراسی و برابری تاکید کنیم . با همه اشکال سرکوب باید توامان مبارزه کرد، از جمله نبرد درون اتحادیه. باید بر استقرار حداکثردمکراسی در همه تشکلهایمان تاکید کنیم. این بدین معنی نیست که رهبران نباید رهبری کنند یا نباید در طرح خواستها در قبال صاحبکاران ودولت پیشقدم باشند. اما این بدین معنی است که تاکید کنیم تغییر تنها با اقدام از بالا میسر نیست .

۴.طبقه کارگر باید خود آموزی نماید. این بدین معنی است که آموزش کارگری باید افزایش یابد. کارگران باید دیدگاه کارگری در برخورد با مسائل جهانی اتخاذ کنند. ایدئولوژی که به آنها جهت دهد، به صورتی که بتوانند وقایع جهانی را قضاوت کنند. چه میشد اگر (AFL -CIO) و اتحادیه های وابسته به آن مقداری از میلیونها دلاری را که خرج حمایت از حزب دمکرات میکنند، بدون آنکه کمترین فایده‌ای از آن حاصل شود، صرف آموزش کارگری کنند ( کلاس برای همه اعضای تازه وارد اتحادیه های کارگری ، مسولین تمام وقت آمزش، رادیو های آموزشی ...)

۵.همبستگی کارگری ضروری است . طبقه کارگر آمریکا اکنون بهتر از گذشته در این مورد عمل میکند، اما هنوز کافی نیست و همبستگی به مراتب گسترده تری باید در دستور کار قرارگیرد از جمله حمایت واقعی از کلیه حرکات مترقی کارگری در کشورهای دیگر، افشای سیاست خارجی ایالات متحده که به شیوه نامتغیری در نیت و اثرگذاری ضد کارگری است .

۶ساختمان چپ درون و بیرون از جنبش کارگری به معنی تقویت استقلال سیاسی. این بدین معنی است که باید طبقه را ( در گسترده ترین تفسیر از آن) در درجه نخست مد نظر داشت و کوشید حضور سیاسی کارگری را بنا نهاد.

۷.طبقه کارگر باید و چه بسا به زودی میباید ، با غارت سریع محیط زیست گریبانگیر گردد. با رشد روزافزون تولید کارگری ، بازده باید به سرعت افزایش یابد تا نیروی کار در حال رشد را جلب کند. اما زیر سلطه سرمایه، این تنها به معنی سم بیشتر در آب و هوا، غذای مسموم و بیماری و جراحت بیشتر در محل کار است. آنچه لازم است تولید با نیروی کار متکرکز،در سطح تولید کوچکتر، محلی است. تولیدی که درحفط منابع انرزی صرفه جویی کند. چنین شیوه تولیدی را میتوان با بیمه کار، آموزش شغلی، برنامه مرخصی مناسب همراه کرد. همه خواستهایی که طبقه کارگر باید از آنها پشتیبانی کند و رهبرانش پیشقدم در طرح آنها باشند.

بگذاردی این گونه نتیجه گیری کنم که اکنون وقت رها کردن طبقه کارگر نیست. سرمایه دارد جهان را فتح میکند و کره زمین را به چاه غولپیکری از استثمار تبدیل میکند. مهمتر از همه، این مسئله تقریبا آنگونه که مارکس پیشبینی کرده بود دارد پیش میرود. تحلیل او امروز به اندازه هر زمان دیگری حقانیت دارد. و تک برگزیدن طبقه کارگر به مثابه تنها عامل کارا درسرنگونی سرمایه به همان اندازه صحیح است که در مقطع نوشتن کاپیتال درست بود. کارگران عناصر واجب جامعه هستندو تنها نیرویی که قادر است این نظام را به زباله دان تاریخ بیاندازد. کسانی که از پایان اهمیت نقش طبقه کارگریادمیکنند، چرا که این طبقه را به متهم میکنند ارتجاعی است، نژادپرست است یا زیادی ناسیونالیست است، سکسیست است یا به اندازه کافی به مسائل محیط زیست اهمیت نمیدهد ، قادر نیستند عامل اجتماعی دیگری که جایگزین این طبقه باشد را به ما نشان دهند. البته اگر به تاریخ خودمان بنگریم میبینیم کارگران همه آن چیزهایی‌که مخالفان توانایی انقلابی طبقه میگویند بوده اند اما ما همچنین میبینیم که کارگران دستاوردهای بیشماری بدست آورده اند و در اکثر موارد همبستگی اشتراکی و حرکت بر اساس آن این دستاوردها را میسرکرده است. باید به خاطر داشته‌باشیم که مبارزه طبقاتی تقلایی سخت است. اما ارزش فعالیت دارد و تنها راه دستیابی به جامعه ای است که میتواند آن آرزوی رادیکال را میسر سازد: از هرکس به اندازه توانش ، به هرکس به اندازه احتیاجش.

برگرفته از وبسایت اتحاد چپ کارگری