class and labour in iran.PNG
این یادداشت ترجمه از متن انگلیسی مقاله ای است که در کتاب زیر در دست چاپ است:
Democracy and Civil Society in Iran, edited by Ramin Jahanbegloo, Lexington Press, Maryland, ۲۰۱۱



نقشه ای از جهان که در آن آرمان شهری نباشد ارزش حتی نیم نگاهی را ندارد، چون در آن کشوری نیست که انسانیت همیشه در آن روی می نماید... تعالی تحقق آرمان شهرهاست.
اسکار وایلد

کارگران ایران همواره از کمی درآمد، و نداشتن مزایا ، ایمنی محیط کار، و امنیت شغلی رنج برده اند. شبح بیکاری اغلب یا بواسطه بیکاری گسترده و یا تعویق یا عدم پرداخت دستمزد ظاهر می شود. مهمتر از همه، کارگران از ایجاد سازمان های مستقل کارگری و احزاب سیاسی شدیدا، و گاه با خشونت، منع شده اند. با این سختی ها و محدودیت های سرکوبگرانه، از ابتدای دهه گذشته، برخی کارگران تلاش کرده اند تا تنگاتنگ سازمان های مترقی جامعه مدنی ایران، که خود به رغم ظاهر شکننده شان سرسختانه مقاوم بوده اند، موجودیتی مستقل برای جنبش کارگری مترقی ای رقم زنند. آنها برای یک دموکراسی پایدار در ایران مبارزه می کنند.

برپایی سازمان های مستقل کارگری از آغاز پیدایش طبقه کارگردر سالهای نخستین قرن بیستم همواره برای طبقه کارگر ایران فوق العاده دشوار بوده است . با این حال خیزش اخیر جنبش کارگری برای تشکیل سازمان های مستقل کارگری، تلاشی برای یافتن ایده های نو، و طرح مباحث جدید درمیان فعالان کارگری، کمیته های کارگری، و چندین اتحادیه مستقل صنفی در مورد مسایل سازمانی، و صورت بندی مطالبات کارگری ایجاد کرده است. آنها شیوه های جدید سازمانی را تجربه می کنند. برخی از این فعالیت ها آشکار بوده ، مابقی به دلیل نگرانی از واکنش خشونتباردولت به دور از نظارت مقامات نگه داشته شده اند. سازمان های کارگری با سازمان های طبقه کارگر خارج از ایران، و با سازمانهای زنان و دانشجویان، و سازمانهای قومی جامعه مدنی تماس داشته، و از اهداف و مبارزه آنها حمایت می کنند. سابقه طولانی مبارزه کارگران ایران چنین بوده است که رهبران و فعالان کارگری نه تنها با تهدید کارفرماها و از دست دادن شغل مواجه بوده، بلکه مکرراً حبس، شکنجه و تهدید می شوند، و حتی خانواده های آنان از تهدید و ارعاب در امان نیستند.

در میان سازمان های کارگری و فعالان سیاسی، بسیار به این نتیجه رسیده اند که در نبود دموکراسی سکولار پایدار، جنبش کارگری و هر گونه جنبش مترقی دیگری نمی تواند پایدار باشد. در این مقاله استدلال ما این است که دموکراسی، برای تبدیل ساختار طبقه (در خود) به صورتبندی طبقه (برای خود) ضروری است. در نبود دموکراسی چنین تحولی به سختی صورت می گیرد. به این دلیل، در یک جامعه سرمایه داری با تقسیم طبقاتی، دموکراسی سیاسی قطعاً در تضاد با نظام قدرت و نابرابری اجتماعی - اقتصادی است. به همین دلیل، طبقه کارگر مدافع سرسخت تعمیق دموکراسی به یک دموکراسی همراه با عدالت اجتماعی، یعنی دموکراسی اجتماعی پایدار، است. علاوه بر این، سابقه طولانی جنبش های کارگری نشان می دهد که طبقه کارگر از این حقیقت آگاه شده است که فرصت های دموکراسی در هر سطح از توسعه آن می تواند توسط تاثیر متقابل فضای مترقی جامعه مدنی و سازمان های طبقه ی کارگر تسهیل شود.

در این مقاله ما برخی از موانع عینی و ذهنی را که طبقه کارگر ایران در مبارزه خود برای رسیدن به حق تشکیل سازمانهای مستقل و حمایت و ارتقاء و ترویج آزادی های مدنی درون جمهوری اسلامی با آنها مواجه است بررسی می کنیم. اما، در شرایط فعلی در ایران، چنین مبارزه ای، در تئوری و عمل، به مشکل دموکراسی در ساختارهای قدرت موجود، بویژه مناسبات جامعه مدنی- طبقاتی کنونی و ساختارهای قدرت دولت - جامعه پیوند خورده است. به همین دلیل، با توجه به ماهیت بحث انگیز مفاهیم دموکراسی، طبقات و جامعه مدنی، بحث ما ابتدا با برداشت ما از این سه مفهوم و مناسبات بین آنها شروع می شود. ما، شرایط و اتحادهای سیاسی طبقاتی لازم برای توسعه تعاملی پویای این سه مفهوم بسوی یک دموکراسی پایدار بر اساس عدالت اجتماعی را بررسی می کنیم.

دموکراسی، طبقه کارگر، و ساختارهای قدرت
چارچوب تحلیلی ما برای مطالعه دموکراسی و طبقات

دموکراسی در درجه اول پیرامون قدرت و مبارزه برای تسهیم قدرت است. از این رو، ظهور و تحکیم دموکراسی، تغییر آن از دموکراسی صوری به دموکراسی اجتماعی، یا وا پس رفتن آن به دیکتاتوری، حکومت استبدادی، و خودکامگی در درون جامعه ای سرمایه داری، می تواند بواسطه برهم کنش سه ساختار پیچیده قدرت در شرایط سخت زمانی و مکانی درک و تبیین شود . این ساختارهای تعاملی قدرت عبارتند از: ۱) توازن قدرت در بین طبقات و ائتلاف های طبقاتی، ۲) مناسبات قدرت دولت و جامعه مدنی، و ۳) تاثیر مناسبات قدرت فرا ملی بر توازن قدرت طبقاتی و مناسبات دولت - جامعه.

در جامعه سرمایه داری، ساختار طبقاتی بر اساس منافع اجتماعی- اقتصادی طبقات اجتماعی است. در کلی ترین سطح، طبقات در جوامع سرمایه داری معاصر را می توان به طبقه سرمایه دار، خرده بورژوازی، طبقه متوسط، طبقه کارگر، و اقشار مرتبط با آنها تقسیم کرد. البته کارگزاران سیاسی نیز هستند که ما آنها را در جایگاه "مبهم" قرار می دهیم. این رده بندی های طبقاتی بر اساس سه معیار مالکیت ابزار تولید، اقتدار در تصمیم گیری های اقتصادی، و مهارت در مناسبات تولید تعریف می شوند . پایداری روند دموکراسی سازی، مستلزم کاهش شکاف نابرابری سیاسی است. مشارکت دموکراتیک در تصمیم گیری های سیاسی تنها در صورتی پدیدار می شود و پایدار می ماند که نابرابری های طبقاتی، اقتصادی، فرهنگی، مذهبی، قومی، جنسیتی در جامعه مدنی بواسطه قدرت سازمانی طبقات زحمت کش، انجمن های دفاع از حقوق زنان، ملیت ها، قومیت ها، و همه مردم فرودست دیگرتعدیل شود.

در روند مبارزه برای تحقق دموکراسی، ساختار دولت و مناسبات دولت - جامعه نیز برای ظهور و تحکیم دموکراسی مهم هستند. دولت محصول مبارزه طبقاتی است و همزمان متاثراست از اختلافات طبقاتی در جامعه. مبارزه طبقاتی در ساختار دولت منعکس است . با این حال، دولت به دلیل پیوندهای متعدد خود با جامعه، تحت تاثیر فشار طبقه غالب و منافع سایر گروه های اجتماعی قرار می گیرد. علاوه بر این، از آنجا که دولت نقش مهمی در اعمال "نظم" در این مبارزه دارد، و اغلب مدافع منافع طبقات غالب است، در مرکز مبارزه طبقاتی قرار دارد. به این ترتیب، دولت عرصه تلاقی طبقات است. در واقع، دولت در جوامع سرمایه داری امروزین، نه صرفاً ابزار صاحبان سرمایه است، و نه داوری بی طرف، که تجلی عینی توازن نیروها در میان طبقات و گروه های اجتماعی است.

قدرت دولت، و مناسبات دولت - جامعه، توازن نیرو میان دولت و جامعه مدنی را شکل می دهد و بر توازن قدرت طبقاتی در جامعه اثر می گذارد. استقلال نسبی دولت از منافع طبقات فرادست و فرودست، ملی و فراملی، با داشتن اقتداری برای اجرای سیاستهای لازم الاجرا، برای یک دموکراسی واقعی مهم است. با این حال، تاریخ بارها نشان داده است که برای دوام یک دموکراسی پایدار قدرت دولت باید با نیروی سازمانی جامعه مدنی (احزاب، اتحادیه ها، و غیره) تعدیل شود. دولتهایی که بیش از حد متمرکز، استبدادی، مذهبی، بوروکراتیزه، نظامی، یا پلیسی هستند کار را برای دستیابی به توازن مطلوب قدرت، بین دولت و جامعه مدنی دشوار می کنند، و در نتیجه، آنها مانعی جدی برای ابقای دموکراسی هستند. دسترسی متمایز به دستگاه دولت، بر مناسبات قدرت طبقاتی در جامعه مدنی، به نفع برخی و به ضرر دیگران، تاثیر می گذارد. دولت های مذهبی، به دلیل قرار دادن یک مذهب، اعتقادات، قوانین و پیروان آن، فراتر از دیگران، بنا به تعریف، محرومیت زا و در تضاد با دموکراسی هستند.

ساختارهای فراملی قدرت بر دو رابطه دیگر قدرت اثر می گذارد و می تواند برسیاست های ملی اعمال محدودیت کند. برای مثال، وابستگی اقتصادی می تواند بر ساختار و اتحادهای طبقاتی موثر باشد. جنگ و عوامل ژئوپولیتیکی می توانند برای برخی حکومت ها حمایت جمعی ایجاد و سایرین را بی اعتبار کنند. دفاع از دموکراسی های ناقص صوری بوسیله سرمایه های فراملی در سال های اخیر جنبش دموکراسی را پیش نبرده است. در عوض، این تلاش ها مانع تعمیق سیاست های دموکراتیکی شده که قصد کاهش نابرابری اقتصادی و اجتماعی را داشتند. افزایش قوا و نقش ارتش و نیروهای امنیتی مانع دموکراسی و توسعه جامعه مدنی است. دسترسی متمایز به دستگاه دولت بر مناسبات قدرت در جامعه مدنی و مناسبات طبقاتی تاثیر می گذارد.

مهمترین عامل برای تحقق روند دموکراتیزاسیون پایدار در جوامع معاصر تغییر در این سه رابطه قدرت به نفع دموکراسی و عدالت اجتماعی است. طبقات زحمت کش و نیروهای مترقی اجتماعی، ذینفعان اصلی تعمیق دموکراسی در برابر سرمایه (ملی یا فرا ملی)، و دولتهای خودکامه استبدادی (سکولار یا مذهبی) هستند. زمانیکه توده های محروم در جوامع سرمایه داری بتوانند با اقدامات جمعی خود از منافع خویش دفاع کنند، می توانند موجب تغییر در توازن قدرت طبقاتی شوند.

توسعه سرمایه داری، با تضعیف طبقات ماقبل سرمایه داری، و افزایش اندازه طبقات متوسط و کارگر، توازن قدرت طبقاتی را تغییر داده است. با این حال، تعداد اعضای طبقه کارگر به خودی خود برای تعمیق دموکراسی، به نفع آزادی و عدالت اجتماعی کافی نیست. در این روند، طبقه کارگر در خود، با بهره گیری از ظرفیت بالقوه خود برای سامان دادن خود که با صنعتی شدن، شهر نشینی، حمل و نقل سریع و انبوه، و شکل های جدید ارتباطات تسهیل شده است، می تواند به طبقه کارگر برای خود تبدیل شود. در این روند، اتحادیه های صنفی، سازمان های اجتماعی، و احزاب سیاسی و ائتلاف های سیاسی طبقات مختلف پیوندهای مهمی بین دموکراسی و توسعه عادلانه اقتصادی اجتماعی هستند .      

بطور خلاصه، برپایی و تحکیم پایدار دموکراسی به تغییر در توازن قدرت میان طبقات، دولت، جامعه مدنی، و مناسبات قدرت فراملی به نفع توده های محروم، به منظور تامین عدالت اجتماعی، انصاف و کارآمدی، بستگی دارد. در غیر این صورت، گزینش های بی حد و حدود طبقاتی صاحبان سرمایه، دولت آنها و قدرت های هژمونیک آنها، گزینه های سیاسی و اقتصادی اجتماعی را بدون قدرت همسنگ طبقات محروم در جامعه مدنی تعیین خواهد کرد.   

بنابراین، حضور سازمان های پاد تراز(همسنگ) پیشرو و مستقل مثل احزاب سیاسی، اتحادیه های کارگری، و سازمان های زنان، قومی، و دانشجویی، و ائتلاف های طبقاتی در موازنه قدرت به نفع توده های محروم، شرط لازم برای ظهور، ثبات، و تعمیق دموکراسی در جوامع طبقاتی معاصر هستند. تحقق دموکراسی، حتی یک دموکراسی صوری، بدون مشارکت فعال توده ها، طبقات زحمت کش و تحت حمایت سازمان های مترقی ملی و بین المللی جامعه مدنی امکان پذیرنیست.

دموکراسی، هنگامی به عنوان دموکراسی اجتماعی ممکن می شود که چند شرط لازم برای آن فراهم آید. آن وقتی است که شهروندان در اداره امور سیاسی و تعیین سیاست از طریق انتخابات منظم و منصفانه بر اساس حق رای همگانی و برابر شرکت کنند؛ وقتی از نابرابری گروههای اجتماعی در برخورداری از امتیازات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کاسته شود؛ وقتی دولت به نمایندگان منتخب پاسخگو باشد، آزادی بیان و تجمع برقرار شود، و از حقوق افراد در برابر اقدامات خودسرانه حکومت تحت پوشش تشخیص مصلحت نظام (نظارت استصوابی) محافظت شود؛ و وقتی پارتی بازی در دستگاه های دولتی حذف شود. تحقق تاریخی این امکان در هر جامعه در حال توسعه، در سطوح حداقل (دموکراسی صوری) و سطوح عمیق تر (دموکراسی اجتماعی) مستلزم جدایی دولت از دین است. بدیهی است، روند تحقق ابعاد بالای دموکراسی و ترفیع آنها به مناسبات دموکراتیک جدلی(agonistic) ، اما نه ستیزگرایانه (antagonist)، منجر به حذف همه انواع قدرت و نابرابری های اجتماعی اقتصادی درون یک نظام سرمایه داری پدرسالار نخواهد شد، چراکه قدرت و امتیاز با هم می آیند. با این حال، یک دموکراسی صوری می تواند تا حد قابل توجهی این نابرابری ها را تعدیل، و خشونت نظامی و پلیسی را کنترل کند، از حقوق اولیه بشر حمایت کند، طبقات ممتاز (ابر دستان) و دولت را به پاسخگویی ملزم کند، و بطور کلی می تواند سوءاستفاده از قدرت را محدود کند، که اینها شروط لازم برای حرکت بسوی دموکراسی مشارکتی و اجتماعی است. این بدین معنی است که در روند دموکراتیزاسیون توافق های ضروری در میان گروه های مخالف گزیر ناپذیر است. علی ایحال، دموکراسی یعنی تسهیم جدلی (غیر خصمانه) قدرت و مدارا با دیگران. به قول معروف، برای پاک کردن گل و لای برکه، نمی توان از گلی شدن و لجن مال شدن اجتناب کرد.

بنابراین، حتی یک دموکراسی صوری پایدار می تواند به استقرار جنبش های اجتماعی، طبقات زحمتکش، گروه های قومی و زنان، اقلیتها، و ملیتها، در مبارزه برای عدالت اجتماعی و دموکراسی سیاسی کمک کند و بر امکانات سازمانی آنها بیفزاید. این جنبش های اجتماعی و سازمانهای آنها می توانند در مبارزه علیه سوءاستفاده طبقات، ملیتها، و مذهب غالب، و دولت متحد شوند. به عبارت دیگر، ظهور، ثبات و تعمیق دموکراسی و عدالت اجتماعی می نواند بیماریهای نظام های سرمایه داری را تسکین دهد تا روزی فرارسد که بشریت بتواند راه از جوامع ستیزگر بیرون برد. شواهد تاریخی در کشورهای مختلف این مدعا را تایید می کنند که با وجود محدودیت های واقعی ماندگار در روند جدلی توازن قدرت در جوامع سرمایه داری، بواسطه نیروی هژمونیک عناصر مترقی جامعه مدنی و پیشرفت های جنبش طبقه کارگر، دموکراسی به پیش رفته و تعمیق یافته است .

از ساختار طبقاتی تا صورتبندی طبقاتی

در گیرودارهای واقعی سیاسی، ما باید از مرحله شناخت ساختارهای قدرت فراتر رویم، و به بررسی محدودیت های عینی، امکانات سازمانی ، و ارزیابی عناصر ذهنی گزینه های استراتژیک، بازیگران، و شکلبندی های نهادی ای بپردازیم که به بهترین نحو توازن گرایشات عینی متناقض میان و درون سه مولفه قدرت را امکان پذیرمی کند. چنین کاوشی وظیفه خطیری خواهد بود در بررسی اینکه چرا و چگونه انواع تنش ها و تضادهایی که در طرح نهادی پروبلماتیک (دغدغه ی) دموکراسی - سرمایه داری وجود دارد یا بر آن تاثیر می گذارد، کارکرد دارند. یعنی اینکه، چگونه افق های کوتاه مدت و بلند مدت، ساختار-عامل، ساختار- روند به هم مربوط می شوند. از این رو، بررسی این مسایل فراتر از هدف ما در این مطالعه است. اما، تاکید بر جنبه های اصلی چنین موضوعاتی ضروری است.

«ساختار طبقاتی» شامل جایگاه های طبقاتی در نتیجه تقسیم اجتماعی کار است، و این جایگاه ها مستقل از نگرش ها یا رفتار افرادی هستند که آنها را اشغال می کنند . اما، «صورتبندی طبقاتی» این است که افرادی که در این جایگاه ها قرار می گیرند چگونه دست به اقدام جمعی می زنند، یا چگونه یک نیروی اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی را می سازند. صورتبندی طبقاتی به مجموع جایگاه های طبقاتی هویتی جمعی می دهد. به عبارت دیگر، طبقه در خود (آنهایی که خود را در این جایگاه طبقاتی یافته اند) خود به خود اقدامی جمعی از نوع سیاسی - اقتصادی - اجتماعی پدید نمی آورد. با این حال، ساختار جایگاه های طبقه کارگر نقش مهمی را برای اقدامات سیاسی سوسیال دموکراتیک یا سوسیالیست و جنبش های کارگری بازی می کند. ساختار طبقاتی اساس پتانسیل بسیج های سیاسی طبقه و اتحادهای طبقاتی را تعیین می کند. از این رو، ساختار طبقاتی حدودی را تعیین می کند که دموکراسی اجتماعی، سوسیالیسم، یا هر آرایش سیاسی هم آورد دیگری می تواند در حیطه مقدور امکانات کارگران برای ائتلاف های طبقاتی باشد.   

اما، تبدیل طبقه در خود به طبقه برای خود، درجریان جنبش سیاسی برای دموکراسی اجتماعی و سایر جنبش های سیاسی طبقه کارگر، خودبخود نبوده، و تحت تاثیر عوامل مختلف بسیاری است. اندازه نسبی طبقه کارگر، پتانسیل طبقه کارگر را برای بسیج موثر و دستیابی به اکثریت های سیاسی تعیین می کند. اما، از سویی دیگر، تمایزات داخلی و پراکندگی طبقه کارگر نیز به همان اندازه بازدارنده اند. وحدت طبقاتی زمانی که تفاوت های مهارتی، جنسیتی، قومیتی، درآمدی، و شهری روستایی بودن، وجود دارد و کارگران پراکنده اند، نمی تواند به آسانی بدست آید. البته، این نیز هست که در بسیاری از کشورها، طبقات دیگر، مثل طبقه متوسط، با برخی از این موانع عینی- ذهنی مواجه می شوند، با توجه به اینکه اندازه نسبی این طبقات کوچکتر و امکانات مادی آنها بیشتر است، و دولت به موجودیت سازمان های آنها حساسیت کمتری دارد. بنابراین، این موانع عینی، لزوماً کارگران را در شرایط نامساعد نسبی در مقایسه با طبقات دیگر قرار نمی دهد. اما، مسئله اینجاست که در چنین شرایطی کار سخت، جدی، و مقاوم کارگران و فعالان آنها برای سازمان دهی نیروهایشان و پیگیری مطالبات اقتصادی و سیاسی شان ضروری است.

علاوه بر این، تغییرات در ساختار سرمایه، در توسعه صورتبندی طبقاتی موثر است. این که سرمایه بزرگ انحصاری است یا سرمایه کوچک خانوادگی، سرمایه صنعتی است یا مالی یا تجاری، مالکیت دولتی در دست دولتی دیکتاتوری است یا دولتی پوپولیستی ، یا دولتی لیبرال، سازوکارهای متفاوتی را در مناسبات سرمایه - کار پدید می آورند، که نگرش های متفاوتی نسبت به آمادگی برای پذیرش خواستهای کارگران فراهم می کنند. تراکم منطقه ای موسسات بازرگانی، و تراکم کارگران در این موسسات، عوامل مهمی در تعیین مفصل بندی مناسبات قدرت میان کار- سرمایه و درامکانات بسیج کارگران برای تشکیل اتحادیه هستند. احزاب کارگری می توانند در شکل گیری توازن نیروهای طبقاتی و شکل گیری صورتبندی طبقاتی موثر باشند.

روند دموکراتیزاسیون

سطح و کیفیت روند دموکراتیزاسیون در هر جامعه ای غایتمند نیست، بلکه نتیجه مبارزاتی است که بر سر قدرت میان طبقات در طول تاریخ شکل گرفته است. در شکل گیری این روند تاریخی نکات مهمی شایسته توجه است. آنها عبارتند از: رابطه متقابل میان سه ساختار قدرت درهر زمان معینی؛ گزینه های استراتژیک ذهنی در رابطه متقابل بین سه ساختار قدرت؛ ائتلاف های سیاسی ممکن در شرایط عینی. تحول ساختار طبقاتی، به تنهایی آینده دموکراسی رسمی یا اجتماعی را تعیین نمی کند. بنابراین، مسئله در این است که تحت چه شرایطی این نیروها و طبقات بر دولت و سیاست های آن بنابر منافع دراز مدت خود اثر می گذارند، و با اتحاد و همبستگی طبقاتی، رده بندی های جتماعی را تضعیف می کنند.

توسعه سرمایه داری، ساختار طبقاتی جامعه و توازن قدرت مبتنی بر آن را دگرگون می کند، و با افزایش قدرت نسبی طبقه کارگر، امکان عینی پیشرفت به سوی دموکراسی بهبود می یابد. با این حال، با توجه به منافع طبقاتی متمایز شرکت کنندگان در روند دموکراتیزاسیون، برقراری مناسبات بین طبقاتی درشکل های متنوع آنها گزیر ناپذیر می شود. این امر تنها به این علت نیست که طبقه کارگر ممکن است خیلی کوچک یا خیلی پراکنده باشد، بلکه به این دلیل است که ماهیت روند پیشرفت دموکراسی و اتحاد کارگران با سایر نیروهای طرفدار دموکراسی (عمدتاً طبقات متوسط و خرده بورژوازی)، می تواند نیرویی همسنگ در برابر جبهه صاحبان سرمایه پدید آورد. در این روند، یک طبقه ممکن است بتواند بر سایر طبقات سلطه یابد. چنین وضعی، بر گزینه ائتلاف میان طبقات، و برعمق و وسعت دموکراسی تاثیر می گذارد.

عوامل معینی در شکل گیری ائتلاف های سیاسی اهمیت دارند. برای مثال، اندازه، ترکیب و سازماندهی خرده بورژوازی سنتی و مدرن، شهری و روستایی، بر ائتلاف طبقاتی آنها، با کارگران یا با سرمایه داران اثر می گذارد. خرده بورژوازی مدرن اگر جمعی بزرگ وفرهیخته باشد، ممکن است به نفع تدوین سیاست های رفاه اجتماعی و حقوق دموکراتیک کارگران سوی گیرد، در حالی که خرده بورژوازی سنتی گاهی آمادگی زیادی برای پذیرش عوام فریبی های ضد کارگری دولت های پوپولیست از خود نشان می دهد. از طرف دیگر، در شرایط سخت اقتصادی، اقشار فقیر خرده بورژوازی سنتی، ممکن است با مطالبات طبقه کارگر کم و بیش همسو شوند.      

علاوه بر این، طبقه متوسط و اقشار آن، در بخش های خصوصی و عمومی، یا کارگزاران دولتی، ممکن است موقعیت های مبهم متفاوتی در برابر کار و سرمایه، و دولت داشته باشند . آنها به دلیل تحصیلات و دید عموما مدرنشان نسبت به سازمان سیاسی و اجتماعی جامعه، از مطالبات دموکراتیک طرفداری می کنند.

روند دموکراسی و شکل گیری ائتلاف های طبقاتی، نه آسان، و نه از پیش تعیین شده اند. در روند شکل گیری ائتلاف، یک موضوع مهم برای طبقه کارگر، آگاهی از استراتژی های احتمالی سایر طبقات و نخبگان سیاسی، برای مهار جنبش کارگری است. تجربه تاریخی، دو نوع مهم و گسترده برای چنین کنترل هایی از طریق دولت یا تشکل احزاب نشان می دهد. نوع نخست برای حفظ امتیازها، الیگارشی یا پلی آرشی دولت، از طریق غیر سیاسی کردن مطالبات کارگران و نهادینه کردن کانال های حل و فصل اختلافات کارگری است. مشارکت حزب ممکن است بواسطه بسیج حمایت کارگری، پشت برنامه اصلاحات عمده اجتماعی، برای تغییر دولت باشد . بعلاوه، در این روند دموکراتیک بده بستان هایی ضروری است. اما حتی اگر چنین بده بستان هایی انجام شود آنها باید برای پیشبرد (و در مواردی برای حفظ) و تعمیق دموکراسی و عدالت اجتماعی درتکوین روند دموکراتیک باشند.

یک مسئله، اما، روشن است. طبقه کارگری که شکل سازماندهی و اهداف اقتصادی و سیاسی آن ضعیف، پراکنده، نا منظم، بسته و فرقه ای باشد، نمی تواند انتظار داشته باشد کسی صدایش را بشنود، چه رسد به آن که به کسب رهبری نایل آید. طبقه کارگر باید این را بپذیرد که سازماندهی مستقل و ائتلاف ها شروط لازم برای بسیج و سازماندهی، و همچنین تعمیق دموکراسی است .

برخی ازناظران چپ، که ساختار موجود "طبقه در خود" را در جهت هویت طبقه کارگر در مرحله "طبقه برای خود" می پندارند، یا آنهایی که میان مدل های نظری ایده آل، و وضعیت و تحلیل های واقعی، عینی، و تاریخی، تفاوتی قائل نیستند، چنین دموکراسی ای را یک دموکراسی صوری محض یا حتی "جعلی" می نامند. برای این ناظران، موجودیت محض طبقه کارگر به عنوان طبقه در خود، شرایط کافی برای موفقیت سوسیالیسم، یا نظامی بدون کارگر مزدبگیر است. اما، ساختار طبقاتی، اندازه آن و میزان پرولتریزه شده آن، یا فقر آن، به تنهایی نمی تواند مبین استحکام احزاب کارگری، شوراها و اتحادیه های صنفی مختلف باشد. کشورهای بسیاری هستند که برغم داشتن طبقه کارگری به اندازه نسبی مشابه در سطوح مختلف توسعه سیاسی قرار دارند. در اینجا، تفاوت بین طبقه در خود و طبقه برای خود، یا ساختار طبقاتی و صورتبندی طبقاتی، قابل توجه است. اگر دموکراسی، دموکراسی اجتماعی، و سوسیالیسم "جعلی" شوند، ما آنها را جعلی کرده ایم چون این حقیقت را نادیده گرفته ایم که ساختار طبقاتی، تنها سیاست را مشروط می کند، آن را نمی سازد. ساختارها و جایگاه های طبقاتی عینی، بطور خود به خود به اقدامات جمعی سیاسی و اقتصادی سودمند برای پیشبرد دموکراسی و دموکراسی اجتماعی را نمی انجامد. آنها حدود دموکراسی و سوسیال دموکراسی ای را تعیین می کنند که می تواند مورد نظر کارگران و طبقه کارگر باشد. ساختارها و جایگاه های طبقاتی عینی زمینه ای را شناسایی می کند که اتحاد و بسیج سیاسی باید مبتنی بر آن باشد.   

در رژیم های خودکامه استبدادی- دیکتاتوری، که حقوقی برای شهروندان خود قایل نیستند، طبقات زحمت کش حق سازمان دهی ندارند،. این دولت ها و دیوان قضایی و بوروکراسی شان و نهادهای سرکوبگرشان ، مزدوران مواجب بگیر و رانت خوارشان، زحمتکشان را تهدید، تحقیرو سرکوب می کنند. در این شرایط، از نظر عقلانی و سیاسی غیر مسئولانه است که موارد کمتر از ایده آل، کمتر از نمونه های کامل دموکراسی، با عناوین صوری، لیبرال یا جعلی رد شوند. در قرن گذشته، مردم ایران مکرراً قربانی اشتباهات معرفت شناسانه، نظری، و در نتیجه عملی ویرانگر نخبگان، روشنفکران، و سازمانهای سیاسی ای شده اند که دیدگاه هایی ایدآلیستی، اغراق شده و نادرست از نقش دموکراسی داشته اند.

بطور خلاصه، روند دشوار دموکراتیزاسیون، گسترش و تعمیق آن، بواسطه اقدامات پیگیرانه و وظیفه شناسانه طبقات زحمت کش شکل می گیرد. این روند بر اساس تضادهای سرمایه داری، مبارزه بین طبقات غالب درون دولت غیر دموکراتیک، شکل می گیرد. در بافتار سیاسی، توده های زحمت کش باید در جلب حمایت جنبش های اجتماعی برای دموکراسی و عدالت اجتماعی فعالانه بکوشند. چنین روند مداومی، با برپایی سازمان های مستقل و دموکراتیک طبقات و قشرهای اجتماعی (مثل اتحادیه های صنفی و احزاب سیاسی) تسهیل می شود. آنها با قدرت بسیج شان، انعطاف پذیری مترقی و واقع بینی و غیرفرقه ای شان، استقبالشان از ایده های جدید، و واکنش های سریعشان، و با پشتیبانی فعال دیگر سارمانهای پیشرو جامعه مدنی، و بهره وری از تاثیر متعادل کننده آنها، این راه را به پیش می برند.

در غیر این صورت، روند دموکراتیزاسیون در بهترین حالت، در سطح دموکراسی صوری دچار رکود خواهد شد، و در بدترین حالت، بوسیله نگرش های کودکانه، پرخاش جویانه، انزوا طلبانه، بی پروایی نخبه گرانه و روشنفکرانه "مترقی" سیاسی به عقب نشینی کشانده خواهد شد. چنین برخوردی به جای نگاهی عاقلانه و دیالکتیکی به پیچیدگی دنیای واقعی، و به قیمت ترویج انفعال و فرونشاندن جنبش های مترقی اجتماعی اقتصادی و سیاسی، خود را سرگرم استدلال های استنتاجی خیالی می کنند. به عبارتی ساده تر، فرسایش تاسفبار و تخریبی حاصل از این شرایط می تواند سبب عقب نشینی دموکراسی اجتماعی شود. چنین برخوردی برای تمامی جنبش هی کارگری هزینه بار است.

جامعه مدنی
تفسیر ما

برای ما جامعه مدنی ابزاری تحلیلی برای درک پیچیدگی زندگی اجتماعی است. طبق نظر گرامشی (Gramsci ۱۹۸۸, ۳۰۶)، جامعه مدنی یک "عرصه"، یا فضای توافق و هژمونی است، که از نظر روش شناختی از "جامعه سیاسی" و "جامعه اقتصادی" یا ساختار اقتصادی متمایز است. در جامعه سیاسی، اجبار در برابر توافق، و سلطه مستقیم در برابر هدایت و رهبری، و دیکتاتوری در برابر هژمونی عمل می کنند. در جامعه مدنی، که فضایی از توافق، هژمونی و رهبری است، گروه ها (یا طبقات) اجتماعی تحت سلطه (به گفته گرامشی، فرودستان) ممکن است مخالفت خود را سازماندهی و در مخالفت با هژمونی های دیگر، هژمونی جایگزینی را شکل دهند (Gramsci ۱۹۸۸, ۳۰۶-۳۰۷, ۲۱۰-۲۱۱). بدین صورت، با توجه به ویژگی های طبقاتی سرمایه داری، مناسب ترین پنداشت جامعه مدنی، مجموعه ای از فعالیت ها، سازمان ها، ساختارهای اجتماعی درون هر محیط اجتماعی یا سیاسی است، که بین دولت، و مناسبات تولید یا ساختار اقتصادی قرار دارد.

به این ترتیب، انجمن های داوطلبانه مثل اتحادیه های صنفی، کمیته های کارگری، سازمان های زنان، دانشجویان، و جوانان، احزاب سیاسی، انجمن های مذهبی و غیره، قسمتی از سازمان های جامعه مدنی هستند. با این حال، با وجود اینکه دولت، جامعه مدنی، و مناسبات اقتصادی از نظر تحلیلی متمایز هستند، در واقعیت آنها در هم تنیده اند، و با هم کنشی دیالکتیکی دارند. برای مثال، اتحادیه های صنفی، سازمان هایی از جامعه مدنی هستند، اما ممکن است در تنظیم برنامه های سه جانبه، با نمایندگان دولتی و کارفرمایان شرکت داشته باشند. پس در این صورت، آیا ما می توانیم ادعا کنیم که هر چیزی که در اتحادیه های صنفی صورت می گیرد در خدمت طبقه حاکم یا در تمکین از دولت است؟

با تمایز تحلیلی بین حوزه های جامعه مدنی، دولت، و مناسبات اقتصادی، می توان از سقوط به دو نوع تقلیل گرایی رایج اجتناب کرد. یکی تقلیل گرایی لیبرال و نئولیبرال است که جامعه مدنی را تنها به بازار، فردیت، و مالکیت خصوصی محدود می کنند؛ ودیگری تقلیل گرایی فوق چپ است که هر فعالیت دموکراتیکی را در خدمت طبقه حاکم و دولت آن می بیند.

جامعه مدنی، در مقام یک واسطه، هم به دولت و هم به ساختار اقتصادی مربوط است. جامعه مدنی از نظر دیالکتیکی با آنها تعامل می کند، و تا حدی از آنها تاثیر پذیر است. بدین ترتیب، کلیت اجتماعی شکل دهنده به جامعه مدنی، عرصه نابرابری، توافق، و تقابل است. پس، اگر دموکراسی نظام سیاسی مطلوبی است، آنگاه مدارا نیز ارزشمند است. در اینصورت، ما با این نظر جان هال (Hall ۱۹۹۵, ۶) موافقیم که "جامعه مدنی... توازن پیچیده ای از اتفاق نظرها و تقابل ها است، ارزیابی آن مقدار تفاوتی است که با حداقلِ اتفاق ضروری برای گذران روزگار، سازگاری داشته باشد. "

تنها بر اساس چنین تفسیری از جامعه مدنی می توانیم دریابیم که عناصر تشکیل دهنده و مناسبات جامعه مدنی چگونه سازماندهی می شوند، و توازن قدرت طبقاتی از چه قرار است. از این دیدگاه تحلیلی است که می توانیم دریابیم که چه نیروهای سیاسی و اقتصادی، در کشمکش با یکدیگرند. این دیدگاه به ما یاری می دهد چگونگی گسترش و تعمیق فعالیتهای دموکراتیک و عدالت اجتماعی در بافتار نابرابریهای اجتماعی اقتصادی و سیاسی را بهتر درک کنیم . در مدلی که ما به کار گرفته ایم، طبقه و جنبش های اجتماعی نیروهای درگیر در جوامع مدنی هستند. از این رو، ما در مطالعه جامعه مدنی، نه در دام "پایان تاریخ" و نه دربیراهه "بیهودگی جنبش های طبقاتی" می افتیم.

تفسیر ما از جامعه مدنی، با دو دیدگاه دیگر در این موضوع در ایران اختلاف دارد. برخی از دیدگاه چپ در باره ایران چنین استدلال می کنند که جامعه مدنی خود بخشی از اقتصاد استثماری سرمایه داری است. در نتیجه، آنان جامعه مدنی را مانعی برای تغییر به جامعه ای بدون استثمار می شمارند و آن را رد می کنند. آنها این حقیقت را نادیده می گیرند که جامعه مدنی نه تنها عرصه نابرابری، هژمونی، توافق، و کشمکش است، بلکه عرصه مبارزه نیز هست. طبقه کارگر می تواند با مبارزه برای دموکراسی سیاسی و عدالت اجتماعی، برای بهبود شرایط اجتماعی اقتصادی، و با مبارزه با هژمونی بورژوازی و سایر نیروهای هژمونیک ارتجاعی، مثل پدرسالاری، فاشیسم ، یا تئوکراسی ، راه از جوامع استثماری بیرون برد. شکی نیست که توانایی طبقه کارگر در جوامع صنعتی سرمایه داری، برای تشکیل سازمان های خود و مبارزه و دستیابی به برخی امتیازهای مهم در شرایط کاری خود (ایمنی کار، حداکثر ساعت کار، حق چانه زنی جمعی و اعتصاب و حمایت های مختلف در قانون کار و سیاست های رفاه اجتماعی) با گسترش دموکراسی در این جوامع مرتبط است. هر چند مارکس با مدل سه جانبه ای برای بحث در مورد دموکراسی، هژمونی، و جامعه مدنی در دنیای واقعی بکار نبرد، کنش سیاسی وی مانند آن "مارکسیست" هایی که او را به گفتن "من مارکسیست نیستم" کشاندند، نیست . بررسی نمونه هایی مثل مطالبات مطرح شده در پایان مانیفست کمونیستی حزب کمونیست، یا نامه تبریک وی به ابراهام لینکلن برای پیروزی اش در انتخابات ریاست جمهوری، ستایش از وی برای لغو برده داری، موقعیت مارکس را به عنوان یک فعال سیاسی نشان می دهد. احتمالاً، مارکسیست های متعصب امروزی، بر خلاف مارکس، در آن زمان به طبقه کارگر ایالات متحده توصیه می کردند که طرف نیروهای سرمایه داری شمال علیه سرمایه داری جنوب را نگیرند و اینکه به کارگران شمال یا جنوب ارتباطی ندارد که از یک جناح طبقه حاکم علیه دیگری حمایت کنند .

چنین نگرشی نه تنها منجر به انفعال می شود، بلکه عملا از نیروهای سرکوبگر و ضد دموکراسی در جامعه حمایت می کند، و مانعی موثر در برابر پیشرفت طبقه کارگر برای رسیدن به بسیاری از همان شرایطی می شود که برای بسیج و سازماندهی به آن نیاز دارد. این مسئله طبقه کارگر را ترغیب می کند که به انتظار بنشینند تا زمانی که طوفان انقلاب از گوشه ای نا معلوم در جامعه سر درآورد، و آنوقت که چنین طوفانی درآمد (آنچنان که در ۱۳۵۷ شد) انتظار داشته باشد که انقلاب طبقه کارگر باشد. چنین دیدگاه معوج برخی مارکسیست ها در باره جنبش کارگری، و بی توجهی آنها به جنبش دموکراتیک و مترقی جامعه مدنی، اثرات فجیعی خواهد داشت. متاسفانه، در حال حاضر می شنویم که برخی "فعالان سیاسی" سرود انفعال را برای طبقه کارگر می خوانند. خوشبختانه این بار شهروندان کارگر و فعالان طبقه کارگر حرکت به سوی دموکراسی را امری معقول یافته اند.
   
همچنین باور نادرستی در پایان دیگر طیف هست. پیش به بسوی جامعه مدنی، بدون توجهی خاص به جنبش کارگری و تلاش های سازمانی آن. این خطای مهلک "جنبش اصلاح طلب" در دهه گذشته در ایران بود. گفتمان جامعه مدنی در اواسط دهه ۱۹۹۰ ، بعد از انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری در سال ۱۹۹۷، (با شعار "جامعه مدنی") به موضوع مورد توجه فکری و عملی تبدیل شد. احترام به حکومت قانون بارها توسط خاتمی و اصلاح طلبان اسلامی دیگر پیش کشیده شد. کامروا (Kamrava ۲۰۰۱, ۱۷۳-۷۴) می گوید "در ایران، حکومت قانون یعنی پایان بازداشت های خودسرانه و ارعاب زنان، مردان، و جوانان توسط نیروهای امنیتی، پایان سانسور و قوم پرستی، تامین استقلال قوه قضائیه، آزادی شهروندان برای شرکت در انجمن های مختلف بدون ترس از تلافی جویی حکومت، و نبود قوانین خودسرانه."  

"اصلاح طلبان" ایران در تفسیر خود از جامعه مدنی در اواخر دهه ۱۹۹۰، تحت تاثیر تفکر هابرماس بودند. آنان بر این باور بودند که مشروعیت و حکومت قانون را می توان عمدتاً از راه ارتباطات و گفتمان منطقی بدست آورد. تاحدودی به این دلیل، اصلاح طلبان اسلامی همّ خود را بر همنوایی و ارتباطات درون نخبگان حاکم متمرکز کردند، به این امید که این رویکرد، رفتار محافظه کاران، مخالفان سیاسی پوپولیست - اقتدارگرای آنان در دولت اسلامی را تغییر خواهد داد. به تفسیر آنان، جامعه مدنی، پیروزی غایی توافق، همسازی و رفتار مدنی، همبستگی حاصل ازارتباطات بود، همانطور که هابرماس نظر دارد (Habermas ۱۹۸۷, ۵۷). اما، آنها این مسئله را نادیده گرفتند که هابرماس از آنچه اصلاح طلبان اسلامی انجامد می دادند دفاع نمی کند، یعنی تقسیم گروه ها و سازمان های مترقی جامعه مدنی به "ما" (خودی) و "غیر از ما" (غیر خودی)، و تلاش برای ایده "همسازی"، "رفتار مدنی" و "گفتمان" تنها با مخالفین تندرو اسلامی، با غفلت از دموکراسی و عدالت اجتماعی برای همه. در حقیقت، هابرماس تا جایی که توانست سعی کرد این پیام را، با توجه به حساسیت متعصبان اسلامی به حضور وی در کشور، به مخاطبین خود در سخنرانی اش در دانشگاه تهران در سال ۱۳۸۱انتقال دهد .

جامعه مدنی، کارگران، و دموکراسی

دموکراسی، دموکراسی اجتماعی، و طبقه کارگر به عنوان طبقه ای برای خود، پیامدهای خود به خودی توسعه سرمایه داری و جامعه مدنی نیستند. منافع طبقاتی کارگران در جامعه شکل می گیرد. برای کارگران، سوسیالیسم آموختنی است. این کار به خودی خود از شرایط عینی زندگی و کار کارگران، وضعیت طبقه در خود آنها، یا توسعه سرمایه داری بیرون حاصل نمی شود. در واقع، یکی از "عوامل اصلی شکل گیری ساخت اجتماعی منافع طبقاتی صرفاً روند سازمان یابی است." (Rueschemeyer et al. ۱۹۹۲, ۵۴). در این روند، سازمان یابی، از جمله برپایی اتحادیه صنفی، حزب سیاسی، اتحادیه طبقاتی، یا انجمن اجتماعی، ابزارهای حیاتی توانمندی هستند.

موارد تاریخی نشان می دهند که پتانسیل دموکراتیک جامعه مدنی، تنها بوسیله سازمانهای مستقل، باز، شفاف، و دموکراتیک جامعه مدنی مثل اتحادیه های صنفی، احزاب سیاسی، کمیته های حقوق بشر، مجلات، انجمن ها، فدراسیون های قومی، گروه های زنان، مدارس، حتی مساجد و کلیساها، و رسانه ها تحقق یافته است. حضور آنها در مبارزه "سنگر به سنگر" علیه هژمونی فرهنگی و ایدئولوژیک نخبگان حاکم، و سیاست و اعتقادات دینی آنها حیاتی است. ما می دانیم که بدون حضور این موازنه در مقابل طبقات غالب و دولت آنها، و درمحیطی خصمانه، نیروهای مترقی متلاشی، پراکنده و سرکوب شده، و به حاشیه رانده می شوند. تنها پس از تلاش طولانی در عرصه جامعه مدنی، مردم حامی دموکراسی عمیق اجتماعی خواهند بود. بدیهی است، تحقق این پتانسیل دموکراتیک، به استحکام جنبش های مترقی اجتماعی اقتصادی و سیاسی، توازن موجود قدرت اجتماعی اقتصادی سیاسی، و وجود یک جامعه مدنی متراکم مترقی بستگی دارد. با این وجود، این امر "مستلزم آمادگی برای تشخیص این مطلب است که کلیت اجتماعی شکل گیری جامعه مدنی، عرصه نابرابری و کشمکش است و اینکه ممکن است احیای جامعه مدنی به بسط سطوح مبارزات سیاسی بر سر سیاست دولت نیاز داشته باشد تا به رفتار خوب و گفتمان مدنی" (Ehrenberg ۱۹۹۹, ۲۴۹). سازمان های جامعه مدنی که تحت سلطه قدرت هژمونیک سرمایه و دولت استبدادی (چه مذهبی، چه سکولار) باشند به اقلیت ممتازخدمت می کنند، و موجب انواع نابرابری ها می شوند. ما با ارنبرگ هم عقیده ایم که" زورگویی، اعمال محرومیت و نابرابری می توانند به همان اندازه محرک ایجاد جامعه مدنی باشند که نیل به خودگردانی، جامعیت، و آزادی ." (Ehrenberg ۱۹۹۹, ۲۴۹).

جامعه مدنی می تواند عرصه تقابل با استبداد باشد. در جوامع پیجیده سرمایه داری، جامعه مدنی تنها مکانی است که گروه هایی که به لحاظ سیاسی، اقتصادی یا قومی خارج از ساختار هژمونی هستند می توانند برای بسیج سیاسی مبارزه کنند. همانطور که سوسیال دموکرات ها و احزاب کمونیستی آموخته اند، شبکه متراکم اتحادیه های صنفی، تعاونی های مصرف کننده، انجمن های زنان و غیره، پایگاهی برای ایجاد عرصه عمومی مردمی هستند، که در آن کارگران از حقوق خود دفاع کنند، دموکراسی و سوسیالیسم دموکراتیک را تجربه کنند. بنابراین، این ها به ما و اقدامات جمعی ما در درون ساختارهای تعاملی قدرت ، حکومت های استبدادی، دیکتاتوری ها، ابرقدرت ها، طبقات حاکم (ملی و فراملی) بستگی بسیار دارد. با این حال، پایان امر بستگی بسیار به مبارزه های جمعی طبقات زحمت کش و جنبش های اجتماعی پیشرو در عرصه جامعه مدنی دارد. این نیرویی است که برای مهار سوءاستفاده دولت های مستبد از ساختارهای قدرت به کارمی آید. یک دولت اقتدارگرای مستبد تنها در صورتی به نیاز های شهروندان جوابگو خواهد بود که ناگزیر به پس دادن حساب به آنها باشد. بدون انجمن های مترقی جامعه مدنی، شهروندان به تنهایی با نخبگان قدرتمند حاکم مواجه خواهند شد، منزوی و تحقیر می شوند، بدون امیدی برای آزادی و عدالت اجتماعی. وجود اتحادیه های مستقل صنفی و شکل های دیگر سازمان کارگری، در میان همه انواع انجمن ها، برای مقابله با توزیع نابرابر قدرت اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ضروری است. جنبش های اجتماعی و گروههای مدافع، شرط لازم برای بهبود توزیع قدرت اجتماعی و سیاسی است. اتحادیه های مستقل صنفی، انجمن ها، و احزاب سیاسی نقش مهمی در تقویت همبستگی در میان شرکت کنندگان و شهروندان، در مقابله با مشکلاتی که حکومت ها ممکن است نسبت به حل آنها بی میل باشند، یا قادر به حل آنها نباشند، و در آموزش اجتماعی، اقتصادی، و سیاسی اعضای خود ایفا می کنند. جامعه مدنی ابزاری برای یابندگی    (heuristic) است، که می تواند برای مترقیان چپ ابزاری مهم باشد.

اما ، این حقیقت را نمی توان نادیده گرفت که سازمان ها و جنبش های جامعه مدنی همیشه از الگوهای دموکراتیک پیروی نمی کنند. سازمان ها و جنبش های جامعه مدنی که قسمتی از فردگرایی هژمونیک، نئولیبرالیسم ضد اجتماعی، فاشیسم، و تعصب مذهبی گروه های ارتجاعی اجتماعی هستند، در جوامع معاصر بشری بوده اند. بدیهی است اگر چنین سازمان ها و جنبش هایی درون ساختارها و در میان خودشان دموکراتیک نیستند، و اهداف آنها ارتجاعی است، نمی توانند عواملی برای روند دموکراسی سازی باشند. بر عکس، شواهد تاریخی در زمینه تجربه جوامع مدنی، نشان می دهند که اگر سازمان های جامعه مدنی قرار است زمینه ساز (عامل) گذار به یک جامعه دموکراتیک، و تحکیم کننده آن، باشند، باید برخی ویژگیهای پایدار را بدست اورند. اول، و از همه مهمتر، آنها باید به گونه ای دموکراتیک عمل کنند و به تفاوت ها احترام بگذارند. دوم، سازمان های جامعه مدنی، در کنار مطالبات خاص خودشان، باید در پی دستیابی به مطالبات دموکراتیک عمومی اجتماعی و سیاسی نیز باشند، و بدون تقبل نقش احزاب سیاسی، آنها باید بر دولت فشار بیاورند، و برای مردم نقشی آموزشی-پداگوژیکی داشته باشند. سوم، سازمان های جامعه مدنی باید بدنبال حمایت در میان توده های مردمی باشند و به سایر سازمان های جامعه مدنی، به صورت ملی و بین المللی دسترسی یابند . بطور خلاصه، اگر این شرایط برآورده شوند، سازمان های مترقی جامعه مدنی می توانند در نقشی تعادل کننده در نظام های غیر دموکراتیک داشته باشند.

انقلاب و طبقه کارگر

در سال ۱۳۵۵، حدود چهل درصد نیروی کار شاغل ایران در زمره طبقه کارگر بود، حدود نیمی از آنها در شرکت های بزرگتر از پنجاه نفر کار می کردند. طبقه متوسط کوچک بود (پنج درصد) و کمتر از یک سوم آنها برای بخش خصوصی کار می کردند. نزدیک به یک سوم ایرانیان شاغل دارای شغل آزاد، و خرده بورژوا بودند، ۹۹ درصد آنها در موقعیت شغلی سنتی (مثل کشاورزی، نساجی و فرش بافی، نجاری، بقالی، کامیون داری و تاکسی داری) بودند. در میان سرمایه داران، اکثریت عمده صاحب شرکت های کوچک بوده، و در موقعیت های شغلی سنتی بودند.

انقلاب ۱۳۵۷ گسست اجتماعی عظیمی به بار آورد. این انقلابی بود برای برابری طلبی، وبا دشمنی آشکار با سرمایه و سرمایه داران بزرگ، بویژه وابستگان به شرکت های خارجی. انقلاب، عملکرد های معمول جامعه را مختل کرد. مهم تر اینکه، با تخریب حریم مالکیت و تهدید امنیت سرمایه موجب تضعیف مناسبات تولید سرمایه داری، و اغتشاش در هزارتوی پیچیده شبکه های بازار شد. این شرایط باعث رشد تولید خرده کالایی و فعالیت های سرمایه داری کوچک مقیاس شد. ما این روند گنده زا را "درون تابی ساختاری" می نامیم. دولت اسلامی، روند درون تابی را با سیاست های پوپولیستی خود، و گاهی حتی با تحریک تمایلات ضد سرمایه داری و ترغیب فعالیت های کوچک مقیاس تقویت کرد. تغییرات حاصله در ساختارهای سیاسی و اقتصادی بر ترکیب طبقاتی نیروی کار ایران تاثیر گذاشت.

اولین دهه پس از انقلاب عقب گردی برای مناسبات تولید سرمایه داری بود. سال ۱۳۶۵، طبقه کارگر (در بخش خصوصی و دولتی) به کمتر از ۲۵ درصد نیروی کار شاغل تقلیل یافت. همزمان، خرده بورژوازی به نرخی بیش از دو برابر نرخ رشد نیروی کار شاغل رشد کرد و شمار آن به ۴۰ درصد نیروی کار شاغل افزایش یافت (تقریباً همگی در موقعیت های سنتی). تعداد سرمایه داران خرد، از سرشماری سال ۱۳۵۵ تقریباً دوبرابر شد. این افزایش عمدتاً در تعداد سرمایه داران خرد، با دو یا سه کارکن بود. متوسط تعداد مزدبگیران به هر کارفرمای سرمایه دار (نرخ تراکم) در ایران، از ۱۶ نفر در سال ۱۳۵۵به ۳ /۵ نفردر سال ۱۳۶۵ تنزل یافت. در همان دوره، تعداد کارکنان طبقه متوسط در بخش خصوصی به نصف آنچه در سال ۱۳۵۵ بود کاهش یافت. بدیهی است، شرکت های کوچکتر و سنتی تر، مدیران و کارگران متخصص کمتری نیاز داشتند. همزمان تعداد کارکنان دولتی طبقه متوسط تقریباً ۹۰ درصد زیاد شد. بین سال های ۱۳۵۵ و ۱۳۶۵بیش از یک میلیون به رده ماموران دولتی (۸۰۰,۰۰۰ آنها به نیروهای مسلح) اضافه شد. اشتغال زنان نه تنها بطور نسبی، بلکه بطور مطلق کاهش یافت.

اقتصادی مختل با دستگاه گسترده دولتی، و جنگی پر هزینه، اضافه تولید و در بازار جهانی نفت، تحریم اقتصادی نفس گیر، و با رشد سریع جمعیت، دولت اسلامی را در وضع وخیم اقتصادی قرار داد. نزدیک به اواخر دهه ۱۳۶۰ دولت ناگزیر پذیرفت که ادعای برقراری حکومت مستضعفان و طرح بنای اقتصاد اسلامی توهمی بیش نبوده اند. پس از سال ۱۳۶۸، زمان شکستن تابوهای انقلابی فرا رسید. هاشمی رفسنجانی وارد مرحله لیبرالیسم اقتصادی شد. از سال ۱۳۷۱ سیاست لیبرالیسم برای بازسازی و رونق بازار و نهادهای آن به جریان افتاد.  

سیاست های لیبرالیسم اقتصادی، به دور از واقعیت های سیاسی، جذاب بنظر می رسد. بطور خلاصه، هدف این سیاست برطرف کردن همه موانع بازاراست ، از خرید و فروش ارز و کنترل قیمت های داخلی گرفته تا یارانه ها و سهمیه ها. هدف این سیاست این است که قیمتها در بازار مبین کمیابی منابع باشد، و منابع را به خریدارانی هدایت کنند که حاضر به پرداخت چنین قیمت هایی هستند. می گویند که این سیاست، بهره وری و سود دهی را بیشتر می کند، و می تواند سرمایه گذاری و در نتیجه اشتغال و رفاه اقتصادی را برای همه افزایش دهد. اگر همه چیز درست پیش رود (که اغلب چنین نمی شود) اینها پس از یک دوره تورم و بی کاری بالا، ورشکستگی بسیاری از سرمایه داران خرد و تولیدکننده های خرده بورژوا، و سقوط درآمد واقعی بسیاری از مزد بگیران، ممکن است انجام شود.  

خیلی طول نکشید که سیاست لیبرالیسم هاشمی رفسنجانی مورد انتقاد عمومی قرار گرفت. برای اولین بار، در دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، جمهوری اسلامی لازم دید که ناآرامی آشکار سیاسی را به عنوان محدودیتی در قاعده بندی سیاست عمومی خود به حساب آورد. بنابراین، هاشمی رفسنجانی کج دار و مریز سیاست لیبرالیسم اقتصادی اش را دنبال کرد. باوجود محدودیت پیشرفت های لیبرالیسم اقتصادی در دهه ۱۳۷۰، که تا دوره ریاست جمهوری خاتمی ادامه یافت، روند درون تابی دهه آیت الله خمینی اساساً معکوس شد. ما این روند را روندی برون تاب می نامیم. نرخ ارز خارجی تعدیل شد، کنترل قیمت ها عمدتاً برداشته شد، برخی یارانه ها کاهش یافت، و برخی حذف شدند. افزایش قیمت نفت در این سال ها، افزایش مداوم واردات را مقدور و سیاست محدود لیبرالیسم اقتصادی را تاحدی قابل تحمل کرد. تا حدود سال ۱۳۸۵ میتوانیم تاثیر این بازسازی را ببینیم. سهم طبقه کارگر در نیروی کار شاغل به ۳۰ درصد (هنوز خیلی پایین تر از سال۱۳۵۵ ) افزایش یافت، و طبقه متوسط به ۱۲ درصد (از ۴ درصد در سال ۱۳۵۵، و ۷ درصد در سال ۱۳۶۵) افزایش یافت. در طی همان دوران، سهم خرده بورژوازی به ۳۶ درصد کاهش یافت. تعداد سرمایه داران خرد همچنان زیاد شد، به طوری که متوسط تعداد مزدبگیران در بخش خصوصی به سرمایه داران به ۶/۳ کاهش یافت.

بدین ترتیب، طبقه کارگر ایران در اولین دهه انقلاب افتی شدید داشت. گرچه تعداد انها از ۶/ ۳ میلیون در سال ۱۳۵۵ (پس از افت به ۷/۲ میلیون در سال۱۳۶۵) به ۲/۶ میلیون در سال ۱۳۸۵افزایش یافت، سهم آنها در نیروی کار شاغل بطور قابل ملاحظه ای کاهش یافته است. کاهش در سهم طبقه کارگر با افزایش سهم خرده بورژوازی و طبقه متوسط همراه بوده است. نرخ پایین تراکم نشان دهنده افزایش کلی در پراکندگی طبقه کارگر است. اما باید توجه داشته باشیم که افزایش پراکندگی عمدتاً در واحدهای کوچک سرمایه داری است. بیش از نیمی از جمعیت طبقه کارگر در شرکت های بزرگ (خصوصی یا دولتی) با بیش از ۵۰ کارگر کار می کنند. ضمنا، ۱۵ تا ۲۰ درصد از نیروی کار که بیکارند ، عمدتاً اعضای بالقوه طبقه کارگر هستند. علاوه بر این، در بازار کار ایران، تعداد قابل توجهی از کسانیکه خرده بورژوا شمرده می شوند، عملاً کارگران بیکاری هستند که برای ادامه حیات نمی توانند بیکار بمانند. این ها خرده فروشان کالاها یا خدمات مختلف اند، که می کوشند به هرگونه درآمدی به دست آورند. آنها هم، اعضای بالقوه طبقه کارگر هستند.

سازمان های جامعه مدنی کارگران ایرانی
سازمان های تحت حمایت دولت در برابر سازمان های مستقل کارگری

مبارزه جنبش کارگری در ایران برای برپا کردن سازمان های مستقل کارگری و کاربست قوانین مساعد کار سابقه ای طولانی دارد. اولین اتحادیه صنفی مدرن ایران در سال ۱۲۸۵ سازماندهی شد، و اولین اعتصاب معروف کارگری در سال ۱۲۸۹ انجام گرفت. حکومت دیکتاتوری رضا شاه (۱۳۲۰-۱۳۰۴) سازمان های مستقل کارگری را سرکوب کرد. اتحادیه های کارگری و جنبش کارگری، در دوران دموکراسی ناپایدار سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ رونق یافتند. اما ، پس از سال ۱۳۳۲ و بازگشت محمدرضا شاه به قدرت، سازمان های مستقل کارگری به اجبار از عملکرد مستقل از نظارت دولت منع شدند. این علیرغم توسعه سریع سرمایه داری ایران و افزایش اندازه طبقه کارگر در صنایع و خدمات عمومی و خصوصی در دهه های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ بود . کارگران ایران در دوره انقلاب و ماه ها پس از قیام انقلابی، از یک دوره کوتاه آزادی برخوردار بودند. هرچند، آن دوره با هرج و مرج عمومی جامعه و گسترش اختلالات در فعالیت های اقتصادی مقارن بود. این اتحادیه ها و شوراهای مستقل، و خانه کارگر (که سکولاربود)، همگی بوسیله کارگران و فعالان کارگری در دوران انقلاب و پس از آن برپا شده بودند. تا سال ۱۳۶۰ این سازمانهای کارگری به اجبار توسط کارگران و غیر کارگران اسلام گرای طرفدار دولت تصرف شدند. این سازمان ها رسما منحل و ممنوع اعلام شدند . به جای آنها، شورای اسلامی کار، تحت حمایت و نظارت دولت اسلامی تاسیس شدند. در راس شبکه شوراهای اسلامی کار، خانه کارگرجمهوری اسلامی که به این مناسبت سازمان داده شد، قرار گرفت. بدین ترتیب، خانه کارگر تبدیل به یک "اتحادیه" خودگمارده شد، که بتدریج به صورت یک "امپراتوری کارگری" درآمد. خانه کارگر، علاوه بر درآمد حاصل از حق عضویت، و سود هنگفت ناشی از نظارت بر دو شرکت تعاونی توزیع کالاهای مصرفی (امکان)، و مسکن (اسکان)، به کمک های مالی و لجستیکی حکومت نیز متکی است .

در دهه نخستین پس از انقلاب، آنگاه که اقتصاد سخت گرفتار روند گنده زای درون تابی بود، نیروهای رسمی و غیر رسمی رژیم اسلامی تقریباً همه سازمان های سیاسی یا جامعه مدنی را نابود یا تسخیر کردند. فعالیت کارگری پس از تغییرات سال ۱۳۶۸ بتدریج امکان پذیر شد. تلاش برای عادی سازی اقتصادی پس از انقلاب به مرحله برون تابی منجر شد، که افزایش اندازه طبقات متوسط و کارگری را بهمراه داشت.

علاوه بر این، محمد خاتمی، که با پلتفرم لیبرالیسم فرهنگی در سال ۱۳۷۶به رئیس جمهوری رسید، به باز شدن فضای سیاسی کمک کرد، هر چند این کمک حاشیه ای و نا پایدار بود و زیر حمله مداوم محافظه کاران حکومت بود. خاتمی هشت سال در مقام ریاست جمهوری، ارتقاء و ترویج جامعه مدنی را در دستورکار اصلی سیاسی خود دنبال کرد. در این دوره، کارگران و فعالان کارگری مترقی و مستقل ایران، موفق به پیشرفت هایی در بسیج کارگری شدند. هر چند، این فضای باز شده اندک بود و بارها توسط جناح محافظه کار جمهوری اسلامی، بطور رسمی و غیر رسمی (گروه های خودسراین جناح) تحت فشارهای شدیدفرار گرفت . محدودیت تلاش های سازمانی طبقه کارگر، و بطور کلی جامعه مدنی، از زمان انتخاب احمدی نژاد به ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۴ بطور قابل ملاحظه ای افزایش یافته است.

سازمان های به رسمیت شناخته شده در جمهوری اسلامی

در حال حاضر، تنها سازمان های کارگری که توسط قانون اسلامی کار به رسمیت شناخته شده اند، شوراهای اسلامی کار، با حمایت مالی دولت، و بازوی تبلیغاتی-امنیتی آنها، یعنی «انجمن های اسلامی» هستند. در مواردی که شوراهای اسلامی کار وجود ندارند، کارگران اجازه دارند با کسب مجوز از وزارت کار و امور اجتماعی و تصویب خانه کارگر «انجمن صنفی» تشکیل دهند.

طبق قانون فعلی کار (ماده ۱۳۱)، کارفرمایان و کارکنان می توانند شوراهای اسلامی کار و انجمن های صنفی ایجاد کنند . تا کنون تنها کارفرمایان و بازاری ها در راه اندازی صنف های خود موفق بوده اند . کارکنان، مجبور به پذیرش نهادینه شدن شوراهای اسلامی شده، زیر چتر خانه کارگر، شده اند.

قانون شورای اسلامی کار (۱۳۶۵) حقوق و وظایف شوراهای اسلامی کار را در سطوح محلی، صنعتی و ملی، برای کارفرمایان و برای کارکنان مشخص می کند. این قانون شوراهای اسلامی کار را به عنوان تنها سازمان کارگری برای واحدهای کار در بخش خصوصی با بیش از ۳۵ کارکن مشخص می کند. همزمان، خانه کارگر در واقع به عنوان هم پیمان سازمان فدراسیون ملی کارگران، ناظر و هماهنگ کننده فعالیت های شوراهای اسلامی کار شناخته شده است.

قانون کار سال ۱۳۶۹، انجمن های اسلامی و انجمن های صنفی را در کنار شوراهای اسلامی کار، برای کارفرمایان و کارکنان، بدون هیچ اشاره ای به خانه کارگر به رسمیت می شناسد. با این وجود، طبق ماده ۲۷، و تبصره ۱ آن ، انجمن های صنفی تنها در کارگاه هایی می توانند ایجاد شوند که در آنها شورای اسلامی کار وجود ندارد، یا در کارگاه هایی که شامل قانون شورای اسلامی کار مصوب سال ۱۳۶۵ نمی شوند. اما، وزیر کار و امور اجتماعی اتحادیه های مستقل صنفی را به رسمیت نمی شناسد. ضمناً، خانه کارگر، برای محدود کردن فعالیت های تازه شکل یافته اتحادیه های مستقلی که با ابتکار کارگران از سال اخیر برپا شده اند، از راه های حقوقی (و در مواردی توسط حملات مزدوران غیر رسمی اش) فعال بوده است. رهبران این اتحادیه ها زندانی، و خانواده آنان تهدید شده اند، تحت بازداشت قرار گرفته اند ، یا حتی مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند. برای مثال، نشست اتحادیه مستقل رانندگان اتوبوسرانی تهران در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۴، توسط اوباش خانه کارگر و شورای اسلامی کار شرکت واحد اتوبوسرانی تهران به هم ریخته شد. در این میان رهبران این اتحادیه بازداشت شدند، وبر زبان و صورت یکی از رهبران اتحادیه مستقل رانندگان اتوبوسرانی تهران و تیغ کشیده شد .

برخی از افراد جناح اصلاح طلب جمهوری اسلامی رویکردی جدید نسبت به خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار دارند. آنها بر این نظرند که خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار بی ثمرشده اند و در میان کارگران هم محبوبیتی ندارند، این اصلاح طلبان بر خانه کارگر فشار می آورند تا به جای خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار، انجمن های صنفی تاسیس کند.. اصلاح طلبان همچنین علاقمندند که رابطه ایران با سازمان بین المللی کار (ILO) را بهبود دهند. سازمان بین المللی کار در بررسی اجمالی خود از جمهوری اسلامی متوجه وابستگی خانه کارگر به حکومت شده است. جمهوری اسلامی ایران "پیمان آزادی انجمن و حمایت از حق برپایی تشکل" (مقاوله نامه ۱۹۴۸، شماره ۸۷)، و "پیمان حق برپایی تشکل و چانه زنی جمعی" (مقاوله نامه ۱۹۴۹، شماره ۹۸) را تصویب نکرده است. تصویب این مقاوله نامه ها نیاز به یک تغییر جدی در فصل ششم قانون کار و شناخت رسمی اتحادیه های مستقل دارد . خاتمی قصد داشت، پیش از پایان ریاست جمهوری اش، این مقاوله نامه ها را ایران برسمیت بشناسد. اما خانه کارگر در برابر تصمیم مقاومت کرد، و در پیشگیری از انجام آن موفق شد. بعدها، یکی از کاندیدا های اصلاح طلب اسلامی برای انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۴، ایجاد انجمن های صنفی را در برنامه کمپین انتخاباتی خود گنجاند. کنفدراسیون اتحادیه های صنفی بین المللی (ITUC) منتقد وضعیت اتحادیه های صنفی و حقوق بشر در ایران بوده است .

رهبری کنونی خانه کارگر و مدیر کل "دائم" آن، علیرضا محجوب به هاشمی رفسنجانی و حزب کارگزاران سازندگی، که از بازار طرفداری می کند، نزدیک است. محجوب نماینده مجلس، و رئیس کمیته کارگری آن است. در سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۷۶ محجوب نماینده کارگری و مشاور نخست وزیر میرحسین موسوی و رئیس جمهور هاشمی رفسنجانی بود. با اینحال، محجوب، علیرغم دخالت آشکار و فعالیت علیه جنبش کارگری سکولار در سی سال گذشته، بویژه در اوایل انقلاب؛ در اواخر دهه ۱۳۷۰ آلتی برای ایجاد حزب کارگران اسلامی شد ، حزبی که یکی از ۱۸ انجمن سیاسی جنبش ائتلافی اصلاح طلبان اسلامی بود .

از طرف دیگر، رابطه بین احمدی نژاد و علیرضا محجوب تیره است. احمدی نژاد نمی تواند رابطه نزدیک سیاسی محجوب با هاشمی رفسنجانی، و اصلاح طلبان سیاسی را تحمل کند. همزمان، دولت احمدی نژاد بر آن است تا در ضمن محدود کردن فعالیت خانه کارگر، عوامل خودش را در رهبری شورای های اسلامی کار بگمارد. احمدی نژاد تا حدی در این تلاش موفق بوده است. از سویی دیگر، اقتدار خانه کارگر و محجوب برای اعضای شوراهای اسلامی زیر سوال است. خانه کارگر دردفاع از مطالبات اولیه اقتصادی کارگران شانه خالی کرده است. همچنین خانه کارگر حمایت دولتی خود را به دلیل کشمش های احمدی نژاد و محجوب از دست داده است . شور اسلامی کارگران جوان عضو شوراهای اسلامی کاهش یافته، و ظهور جنبش برای تشکیل سازمان های مستقل کارگری، خانه کارگر را بی فایده کرده است. بنابراین، احمدی نژاد، با حمایت رهبری و سپاه پاسداران، با این بهانه که کارگاه ها نباید سیاسی شوند و کارگران نباید درگیر سیاست باشند، بر آن است تا رسماً شوراهای اسلامی کار را در وزارت کار و امور اجتماعی ادغام کند. این نشان می دهد که دولت احمدی نژاد نه تنها اتحادیه های مستقل و سکولار را تحمل نمی کند، بلکه تمایلی ندارد که به خانه کارگر اجازه کنترل بر شبکه سازمانی کنونی کار تحت حمایت مالی دولت را بدهد. احمدی نژاد همچنان از خانه کارگر به دلیل "سیاسی کردن" کارگران و کارگاه ها انتقاد می کند.

در این شرایط، رهبری خانه کارگر، دیدگاهش را نسبت به ارتباط یکپارچه بین شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر کمی تغییر داده، و اخیراً همزمان با انتقاد از سیاست های ضد کارگری دولت، به اهمیت اشکال جدید اتحادیه های صنفی ابراز علاقه کرده است. اما، خانه کارگر هنوزاز قدرت اقتصادی، مدیریتی، سازمانی و لجستیکی عمده ای بهره مند است. همانطور که محجوب امیدوار است که فشار از جانب احمدی نژاد را همچون تجلی دیگری از نبردهای جناحی مزمن جمهوری اسلامی دفع کند، تلاش احمدی نژاد و جناح وی نیز برای تحت کنترل دولت درآوردن سازمان تحت حمایت دولتی کار مشهود است.

قانون کار و سازمان های کارگری

تصویب قانون اسلامی کار ایران از سال ۱۳۶۱ که اولین پیش نویس آن در مجلس مطرح شد، موضوع جنجال های حاد سیاسی و ایدئولوژیکی بوده است. جندین بار، این پیش نویس، موضوع اختلافات شدید میان حکومت و کارگران شد . پس از منازعات طولانی و حاد بر سر قانون کار، مجلس آن را در سال ۱۳۶۷ تصویب کرد. اما شورای نگهبان آن را وتو کرد. شورای نگهبان جنبه های بسیاری از قانون را که قدرت کارفرماها را محدود می کرد، یا محدودیت هایی در مورد شیوه های کار (مثل کار کودکان یا حداکثر ساعات کار) تعیین می کرد، خلاف شرع یافت. در نهایت پس از بگو مگو های بسیار میان شورای نگهبان و مجلس بر سر نسخه های مختلف پیش نویس این قانون، مجمع تشخیص مصلحت نظام، برای حل و فصل اختلافات بین مجلس و شورای نگهبان شکل گرفت. سرانجام، با وساطت مجمع تشخیص مصلحت نظام، قانون جدید کار در نوامبر سال ۱۳۶۹ تصویب و جایگزین قانون کار سال ۱۳۳۸ شد .

قانون کار جمهوری اسلامی در ۲۰۳ ماده چگونگی قراردادها، شرایط استخدام، حفاظت فنی و بهداشت کار، بازرسی، کارآموزی، خدمات اشتغال، سازمان های کارگران و کارفرمایان، "مذاکرات دسته جمعی" و توافق نامه ها، خدمات رفاهی برای کارگران و خانواده های آنان را تعیین می کند. قانون همچنین شامل مسائل مربوط به میانجی گری برای حل و فصل اختلافات، و راه اندازی شورایعالی کاراست برای اخذ مثل تنظیم حداقل دستمزد سالانه. این شورایعالی متشکل است ازنمایندگان دولت، کارفرمایان و کارگران است.

ماده ۱۹۱ قانون بطور موقت شرکت های کمتر از ده کارگر را "بر حسب مصلحت" و "به موجب آئین نامه ای که با پیشنهاد شورایعالی کار به تصویب هیات وزیران خواهد رسید" از شمول برخی مفاد این قانون مستثنی می کند. اما در سال ۱۳۸۲ ، این بخش از قانون تغییر کرد و همه شرکت های دارای کمتر از ده کارگر از مفاد قانون کار معاف شدند .

علاوه بر این، طبق قانون کار (ماده ۱۳۰)، انجمن های اسلامی ممکن است در تمامی موسسات، "به منظورتبلیغ و گسترش فرهنگ اسلامی و دفاع از دستاوردهای انقاب اسلامی..." ایجاد شوند . بالاخره، بنا بر ماده ۱۳۸ قانون "مقام ولایت فقیه در صورت مصلحت می تواند در هر یک از تشکلهای مذکور نماینده داشته باشد".

بطور خلاصه، قانون کار در ایران تنها دو نوع از سازمان های کارگری را به رسمیت می شناسد: شوراهای اسلامی کار و انجمن صنفی. این سازمانها زیرنظارت ایدئولوژیک انجمن های اسلامی هستند، و در آنها برای نماینده رهبری باز است.

کارگران و حکومت اسلامی

قانون کار در ایران از استفاده از کلمه اعتصاب پرهیزمی کند، اما کاهش عمدی کار یا تعطیل کار را هنگامیکه کارگران در کارگاه حضور دارند به رسمیت می شناسد (ماده ۱۴۲). اما در واقع، اعتصابات رخ می دهد و اغلب ارگان های قهری مختلف دولت با آنها مقابله می کنند. بحران اقتصادی، نرخ بالای تورم و بیکاری، کارگران را تحت فشار قرار داده است. با بسته شدن کارخانه ها به دلایل مختلف امنیت شغلی محو شده، دستمزدها پایین رفته، و پرداخت حقوق ها اغلب برای ماه ها به تعویق می افتد. استفاده از قراردادهای موقت، که از بسیاری از مزایای قانون کار، از جمله حمایت در برابر اخراج خودسرانه کارگران معاف هستند، گسترش یافته است. قوانین سرکوبگرانه دولت در برخورد با شکایات کارگران، اغلب کارگران را مجبور به مبارزه دفاعی برای مطالبات اولیه اقتصادی خود کرده است.

دهه اول جمهوری اسلامی برای کارگران ایران نفس گیر بود. این دوره قدرت سرکوبگرانه دولت، جنگ ایران و عراق، و کشتار جمعی مخالفان پیشرو بود. در این دهه اعتصابات کارگری معدودی بوقوع پیوست. حرکات مستقل سیاسی و فعالیت های سازمانی کارگری با خشونت سرکوب می شدند. جدال ها و اعتصاب های کمی هم که در سال های ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۰ انجام گرفتند، با ماهیتی دفاعی، بر اساس مطالبات اقتصادی، به شکل تحصن ها، طومارنویسی ها، و ازسال نامه هایی به مقامات اسلامی بودند. با تظاهرات، پایین آوردن سرعت کار، و اعتصابات، با خشونت برخورد می شد .

اختلافات کارگران در دوره ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی (۱۳۷۶- ۱۳۶۸) شدت گرفت. در این دوره تعداد شکایت های کارگری در واکنش به شرایط کلی اقتصادی که ناشی از سیاست لیبرالیسم اقتصادی دولت بود (درسال ۱۳۷۰ آغاز شد) افزایش یافت. پیامد فوری این سیاست تورم بالا (کاهش دستمزدهای واقعی)، و حذف برخی یارانه ها بود. از اینرو، مخالفت با سیاست لیبرالیسم اقتصادی در میان توده های محروم و طبقه کارگر بالا رفت و دولت به دلیل ترس از مخالفت گسترده توده ها عقب نشینی کرد. در پی عقب نشینی، دولت استراتژی کژدار و مریز خود را برای پیگیری لیبرالیسم اقتصادی آغاز کرد. هرجا که می توانست، عمدتاً در حوزه هایی که نامحسوس بودند، پیش می رفت، و هنگامیکه نارضایتی های عمومی بالا می گرفت تسلیم می شد. هنگامی که شورش ها و تظاهرات در مخالفت با سیاست های دولت (برای مثال در مشهد، قزوین، اراک، اکبرآباد و اسلام شهر) تبدیل به مولفه های کشمکش های سیاسی شدند، پارامترهای تحمل عمومی اهمیت بالاتری در معادله ثبات سیاسی یافتند (Nomani and Behdad ۲۰۰۶, ۴۴-۵۶). با این وجود، رشد فعالیت های اقتصادی سرمایه داری در دوره برون تابی، که با بازسازی پس از جنگ آغازشد، منجر به افزایش سهم مطلق و نسبی اشتغال طبقه کارگر شد. همان شرایط منجر به رشد قابل توجه طبقه متوسط در هر دو بخش دولتی و خصوصی شد. فضای عمومی کمی بازتر شد، و نیروهای مختلف اجتماعی تاحدودی از کنترل هژمونیک دهه پیشین و ارگان های سرکوب کننده رسمی و غیررسمی جمهوری اسلامی خلاص شدند. نمایندگان طبقات مختلف، غالب و تابع، بویژه تکنوکرات ها، روشنفکران، دانشجویان، زنان، و گروه های قومی بی پروا تر شدند.

پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶، و پیشرفت اصلاح طلبی اسلامی، بسیاری از سازمان های جدید جامعه مدنی ایجاد شدند. با این وجود، اصلاح طلبان اسلامی طی هشت سال ریاست جمهوری محمد خاتمی نتوانستند بطور موثر توازن قدرت سیاسی موجود را به نفع دموکراسی سیاسی و عدالت اجتماعی به چالش بکشند.موضع اقتصادی لیبرال اصلاح طلبان اسلامی و نگرش غیر دوستانه (و بنوعی متکبرانه) آنها نسبت به طبقات پایین، و تمایلات یک جانبه آنها نسبت به دموکراسی لیبرال ناقص و محرومیت زا علیه نیروهای رو به گسترش سکولار در میان همه طبقات اجتماعی، در محدود شدن پیشرفت های اصلاح طلبان اسلامی در این دوره نقش داشت. با این حال ، باز شدن نسبی فضای عمومی در سال های ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۴، با وجود سخت گیری اعمال شده توسط تندروها، منجر به خیزش حرکت سازمان های جامعه مدنی درمیان کارگران، زنان، روشنفکران، و دانشجویان شد. اما مخالفان اصلاح طلبی هنوز بر دستگاه قضایی، نیروهای قهری، بویژه سپاه پاسداران و نیروهای شبه نظامی بسیج، و ارگان های امنیتی و اطلاعاتی دولت سلطه داشتند. از سال ۱۳۸۴ ، که احمدی نژاد ریاست جمهوری را بدست آورد، این فضای باز نسبی تحت حمله ترکیب جدید نظامی-امنیتی-روحانیتی حاکم قرار گرفت. دولت احمدی نژاد سیاست تحریک، رودررویی، و به حاشیه راندن و طرد را دنبال کرده است. بازداشت و حبس رهبران اتحادیه های مستقل، اعدام فعالان جامعه مدنی، بستن وب سایت ها و وبلاگ های طرفدار فعالیت های کارگری، حمله به تجمع های روز اول ماه مه مدافعان اتحادیه های مستقل صنفی، مولفه هایی از دولت ضد دموکراتیک احمدی نژاد بوده اند. دولت احمدی نژاد، سیاست های ضد کارگری، از جمله تلاش برای تغییر قانون کار به منظور خودسرانه کردن اخراج ها را با حدت بیشتری دنبال می کند. وزارت کا در کابینه احمدی نژاد در کنترل حزب موتلفه است، که ائتلافی است از سرمایه داران محافظه کارسنتی خاستگاه بازاری دارند با تمایلات قوی ضد کارگری .

خیزش سازمان های مستقل کارگری

درسال های نخستین دهه ۱۳۷۰ تکاپوی فعالان کارگری و روشنفکران افزون شد. کتاب های متعددی راجع به جنبش های کارگری در سایر کشورها درایران نرجمه و چاپ شد. همچنین انتشار کتب و مقالات چپ در باره اتحادیه های صنفی، جنبش های اجتماعی، جامعه مدنی، سیاست، و فلسفه فزونی گرفت. در ضمن، تعداد اعتصاب های کارگری برای مطالبات اقتصادی و شرایط کار افزایش یافت . کارگران صنایع و خدمات دولتی و خصوصی برای مطالبه دستمزدهای معوقه خود (مشکل مزمن شرکت ها در ایران)، برای مخالفت با استفاده گسترده از قراردادهای "سفید امضا" و قراردادهای موقت، و برای مطالبه رعایت قانون کار توسط دولت و کارفرمایان، اعتراض کردند. برخی از پرتکاپوترین اعتراض های کارگری بر سر تقاضای بازگشت به کار کارگرانی بوده که اخراج شده اند. اما، این مطالبات دفاعی و اعتصاب های مسالمت آمیز توسط نیروهای امنیتی و سرکوبگر دولت تحمل نمی شوند. اصلاح طلبان اسلامی دولت خاتمی قادر نبودند، یا در مواردی بسیار تمایلی به جلوگیری از حملات خشونت بار نیروهای سرکوبگر امنیتی به اعتصاب های مسالمت آمیز و تحصن های کارگران نداشتند.

برخی از حادترین نمونه های این سال ها خشونت نیروهای امنیتی را در برابر حرکت ها و اعتصابات مسالمت آمیز کارگران نشان می دهد. در تابستان سال ۱۳۸۰، کارگران کارخانه های پوشاک جامکو و کفش شادانپور، زمانیکه برای دریافت دستمزد معوقه خود در مقابل مجلس تظاهرات می کردند، به شدت توسط نیروهای امنیتی مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.

در زمستان سال ۱۳۸۲، کارگران ساختمانی در اعتصاب و تحصن در کارخانه ذوب مس در نزدیکی روستای خاتون آباد استان کرمان شرکت کردند. این کارخانه متعلق به صنایع ملی مس ایران است و توسط یک پیمانکار چینی اداره می شود. شکایت کارگران ساختمانی وعده انجام نشده کارخانه در مورد استخدام آنها پس از تکمیل ساختمان کارخانه بود. خانواده های کارگران به تحصن پیوستند. در روز هشتم اعتصاب و تحصن، نیروهای امنیتی به اعتصاب کنندگان و خانواده های متحصن آنها در کارخانه حمله کردند. در این حمله و درگیریهای متعاقب آن، چهار کارگر به ضرب گلوله کشته شدند، ۳۰۰ تن زخمی، و بسیاری بازداشت شدند .

در فروردین ۱۳۸۳، یک سوم معلمین اصفهان با فراخوان رهبر انجمن اسلامی، که بعدا دستگیر شد، اعتصاب کردند. خواست اصلی معلمان دریافت حقوق معوقه و افزایش حقوق برای جبران تورم بود. هشتصد مدرسه در اصفهان و ۳۰۰ مدرسه در تهران در اولین روز اعتصاب کردند. هشتاد درصد معلمان ایران زن هستند. این نمود قابل توجهی از اعتراض کارکنان زن ایران است .

رویداد غم انگیز خاتون آباد کاتالیزوری برای اوجگیری جنبش اعتراضی کارگران بود. کمیته های مستقل فعالان کارگری که در اوایل دهه ۱۳۸۰ایجاد شده بودند، پرآوازه تر شدند، و ماه های آتی کمیته های جدیدی در برخی کارخانه های بزرگ برپا شدند ، برای مثال در ایران خودرو و تولیدی ایران در تهران. در اوایل سال ۱۳۸۳در سقز، گروه های دوزندگان، نانواها، آجرپزها، شورایی را تشکیل دادند. در گزارشی آمده است: "آنها با فعالان کارگری در تهران و پنج شهر دیگر مرتبط بودند... پس از نشست های سری و هماهنگی، راه حلی مورد توافق قرار گرفت تا...: در روز اول ماه مه ، کارگران همزمان در هفت شهر تظاهرات کنند " ((Malm and Esmailian ۲۰۰۷, ۳. در بهار ۱۳۸۴، کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه، سندیکای کارگران شرکت واحد تهران و شهرداری را به عنوان یک اتحادیه صنفی مستقل تشکیل دادند . تشکیل سندیکا توسط کارگران شرکت واحد با ایجاد سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه، و فعالیت مجدد جامعه صنفی کارگران برق و فلز کرمانشاه دنبال شد. کمیته ها و هیات های متعددی برای سازماندهی سندیکاها یا انجمن های نوپا، و افتتاح مجدد آنهایی که قبلا فعال بودند تشکیل شدند. در میان اینها اتحادیه آزاد کارگران ایران، هیات بازگشایی سندیکای فلزکار و مکانیک، و هیات بازگشایی سندیکای کارگران نقاش، وجود دارند. علاوه بر این، کمیته های متعددی توسط فعالان کارگری با هدف فراهم نمودن حمایت برای ایجاد اتحادیه های مستقل، هماهنگی اقدامات اتحادیه ها، و دسترسی به سایر سازمان های مترقی جامعه مدنی شکل گرفتند. اکثر این کمیته های کارگری در دفاع از حق کارگران برای اعتصاب، حق تشکیل اتحادیه های مستقل صنفی و سازمان های کارگری، و حق انتخاب نمایندگان خودشان فعال بوده اند. همچنین کسانی هستند که برای "لغو کار مزدی"، و برپایی شوراهای انقلابی فراخوان دادند. کمیته های کارگری، وب سایت ها و بولتن های خبری بسیاری ایجاد کردند، بسیاری از آنها را ما در این مقاله به عنوان منابع خود استفاده کرده ایم .

روز اول ماه مه ، روز جهانی کارگر، تبدیل شده است به یک آیین تحکیم و همبستگی کارگران ایرانی، تحت سرکوب دولت. در سال های اخیر، برگزاری مراسم روز اول ماه مه تحت حمله نیروهای سرکوبگر قرار گرفته، و با قطع تظاهرات و آزار و خشونت و دستگیری بسیاری از تظاهرکنندگان و سازماندهندگان کارگری به پایان می رسد.

کنفدراسیون های اصلی بین المللی کار، بارها همبستگی خود را با وضعیت اسفبار کارگران ایرانی ابراز نموده اند. در میان آنها کنفدراسیون بین المللی اتحادیه های صنفی (ITUC) و کنفدراسیون بین المللی سندیکایی (CSI) قرار دارند .

مناظرات کنونی در مورد سازمان های کارگری

دو عامل رهبری خانه کارگر را وادار به تجدید نظر در مورد موضع قدیمی خود و دنبال کردن استراتژی جدیدی نموده است: ۱) فشار کارگران برای ایجاد اتحادیه های مستقل کارگری، به رغم حرکت های سرکوبگرانه دولت علیه این جنبش؛ ۲) تلاش دولت احمدی نژاد در جهت کاهش قدرت سازمانی خانه کارگر بر شوراهای اسلامی کار. سهیلا جلودارزاده، از اعضای اصلاح طلب اسلامی مجلس، یکی از اعضای اصلی خانه کارگر، و یکی از بنیانگذاران حزب اسلامی کار، به صراحت بیان کرده است که خانه کارگر باید بطور جدی درباره جایگزین هایی برای وضع یکپارچه کنونی شورای اسلامی کار فکر کند. وی قصد دارد اتحادیه کارگری زنان را تشکیل دهد . موضع جلودارزاده نشان می دهد که با به چالش کشیده شدن خانه کارگر از هر دو سوی، ترتیب کنونی در سازمان کارگری تحت حمایت دولت، به روزهای پایانی خود نزدیک می شود. احمدی نژاد و جناح وی در جمهوری اسلامی هیچ دلیلی برای ادامه کار سازمان کارگری حتی با کمترین استقلال ماهوی در شورای کارگران، که باقیمانده اوایل دوره انقلاب است، نمی بینند. شوراهای اسلامی کار تنها برای جایگزینی شوراهایی درست شدند که به منظور کنترل امور کارخانه ها، زمانی
که کارگران کارخانه ها را در گرماگرم تحولات انقلابی اداره می کردند، بطور خود به خود سازماندهی شدند. این ساختار شورایی سازمان کارگری، و همراه با آن خانه کارگر، از نظر احمدی نژاد و جناح وی، باید ریشه کن شود. این که خانه کارگر و شوراهای اسلامی کار به اصلاح طلبان نزدیک بوده اند (به جناح راست آن) ضرورت ریشه کن کردن آنها را برای احمدی نژاد و یاران سیاسی اش بیشتر می کند.

خانه کارگر و شبکه شوراهای اسلامی تحت فشار جنبش کارگری راستینی هستند که رو به قدرت دارد و خواستار تشکیل اتحادیه ها و سندیکاهای مستقل کارگری است. مبارزه فعالان کارگری و کارگران مبارز برای تشکیل سازمان های مستقل کارگری در دهه گذشته، و حمایت گسترده و موثر روشنفکران، دانشجویان، دانشگاهیان، زنان و سازمان های مترقی جامعه مدنی، در تاریخ جنبش کارگری ایران بی سابقه است. پشتیبانی محکمی که این جنبش کارگری و رهبران محبوس آن از سازمان های بین المللی کار دریافت کرده اند، به شتاب جنبش کارگری ایران می افزاید. بدیهی است که پراکسیز(کِردمان) سازماندهی کارگری دیگر حاضربه پذیرش نظارت و حمایت دولتی نیست . اما در عین حال ، این گرایش مبارزاتی کارگری، به رغم چشم انداز عموما سکولار و مترقی آن، به لحاظ ایدئولوژیکی و سیاسی همگن نیست.

در دهه گذشته بحث های متعهدانه، پر جوش، و تا به امروز مدنی و دوستانه ای در میان فعالان کارگری کمیته های مختلف کارگری و کارگران مبارز در گیر بوده ، که در تاریخ جنبش کارگری ایران نادر است. بحث های جاری در مورد مشکل سازمان کارگری و ایجاد یک جنبش مستقل کارگری می توان به چهار گرایش طبقه بندی کرد: ۱) اصلاحات از بالا برای تشکیل اتحادیه های مستقل صنفی؛ ۲) تشکیل اتحادیه های مستقل صنفی با فشار از پایین؛ ۳) اتحادیه گرایی در پهنه جنبش های اجتماعی و "مطالبه خیابان ها"؛ ۴) تشکیل شورا ها و کمیته های انقلابی کارگری. همه این گرایش ها، علیرغم سانسور و سرکوب، هر زمان و هر کجا که توانسته اند نظرات خود را اشاعه داده و به عمل در آورده اند.

گرایش اول (اصلاحات از بالا) در میان نمایندگان اسلامی شوراهای اسلامی کار و خانه کارگر رایج است، و به معنای تغییر نهاد کنونی از درون، و استقبال از فشارهای بین المللی از طریق سازمان بین المللی کار است. هدف این گرایش اصلاح شبکه شورای های اسلامی کار، شوراهای اصناف، و اتحادیه ها، درون قوانین فعلی است. استراتژی این گرایش بسیج کارگران برای اتحادیه های مستقل نیست. این گرایش که هدفی بلافاصله ممکن در نظر دارد، پیش از جنبش سبز، در میان کارگران محبوبیت داشت. این گرایش که فعالیت هایش هزینه سیاسی- امنیتی پایینی دارد، از طرف کارگران سالمندتر، ماهرتر و ارشدتر پشتیبانی می شود. اما، محبوبیت این گرایش با تشدید بحران های اقتصادی و سیاسی تقلیل یافته است. کارگران جوان، که در جنبش اجتماعی شرکت کرده اند، و به طور کلی به سازمان های سیاسی چپ متمایل اند، این این گرایش را نمی پسندند. این بخش بزرگ و رو به رشد نیروی کار، از پیشینیانش تحصیل کرده تر است و وابستگی ایدئولوژیک کمتری نسبت به دوران اولیه انقلاب دارد. این کارگران جوان به کنشگری جنبش سبز پیوسته اند و به رهبری آن سمپاتی دارند. این گروه از کارگران، که در شبکه شوراهای اسلامی کار عضوند، در جستجوی راه نویی هستند. خانه کارگر حمایت این گروه از را از دست داده است.

بسیاری از اتحادیه های مستقل صنفی کنونی و کمیته های فعالان چپ کارگری، از گرایش دوم طرفداری می کنند. استراتژی این گرایش ایجاد اتحادیه های مستقل با فشار از پایین است، اما، فشار از بالا از طریق اتحادیه های صنفی بین المللی و سازمان بین المللی کار را نادیده نمی گیرد، که آنها سیاست های ضد کارگری جمهوری اسلامی ایران را شاهدند. سازمان کارگری ارجح این گرایش در شرایط کنونی ایران، اتحادیه های صنفی است. با این حال، این گرایش هنوز به بررسی شکل مطلوب اتحادیه صنفی در شرایط سرکوب سیاسی ایران نپرداخته است. یعنی، سوال هایی مثل اینکه آیا اتحادیه ها باید در سطح صنعت، بر اساس مهارت، یا با گرایش صنفی باشند را آنها هنوز مطرح نکرده اند و رویکرد خود برای بسیج کارگران و مطالبات و شعارهای مشخص آنها را مشخص نکرده اند. این گرایش در ابتدا نسبت به جنبش سبز سرد و با فاصله بود، اما طولی نکشید که موضع غالب در درون این گروه حمایت مشروط و محتاطانه از این جنبش شد، و تنها از شرکت فردی در آن طرفداری کرد. تردید آنها در حمایت از جنبش سبز به دلیل حضور پر نفوذ اصلاح طلبان اسلامی در رهبری جنبش سبز و روابط متناقض و مبهم این رهبران با خانه کارگر بوده است. مواضع متزلرل رهبری جنبش سبز در طرفداری از جنبش کارگریِ و درباره خصوصیت سکولار یا اسلامی جنبش سبز نیز عوامل بازدارنده ای برای این سازمان دهندگان کارگری بوده اند. به غیر از اینها، در دهه های گذشته، زمانیکه همین رهبری کنونی جنبش سبز از مدیران سطح بالای دولت بودند، مواضع ضد کارگری بسیاری توسط جمهوری اسلامی اتخاذ شده بود. خاتمی رئیس جمهور، موسوی نخست وزیر، و کروبی سخنگوی مجلس بودند.

به مناسبت روز اول ماه مه ۱۳۸۹، ده سازمان مستقل کارگری ایران، متعلق به دو گرایش اول، برای اولین بار قطعنامه مشترکی را برای بیان مطالبات خود تصویب کردند . همزمان، بسیاری از دیگر گروه های کارگری و سازمان های جامعه مدنی مثل گروه کارگران ایران خودرو، کانون نویسندگان ایران، فعالان حقوق بشر در ایران، شبکه انجمن های کارگری ایران، بیانیه هایی در حمایت از این قطعنامه امضا کردند. این قطعنامه، در ۱۵ مورد مطالباتی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، مواضع خود را نه تنها مطالبات کارگری، بلکه درباره جنبش اجتماعی دموکراتیک کنونی ایران بیان می کند. این قطعنامه خواستار تشکیل سازمان های مستقل کارگری، حق اعتصاب، پرداخت فوری دستمزدهای معوقه، پایان دادن به اخراج و بیکارسازی کارگران، محو قراردادهای سفید امضا و موقت است. علاوه بر این، قطعنامه خواستار آزادی بیان برای همه ایرانیان، و پایان دادن به مجازات اعدام و قوانین تبعیض آمیز علیه زنان است. قطعنامه همبستگی با معلمان، پرستاران و سایر اقشار زحمتکش جامعه را در ابراز مطالباتشان اعلام می کند. قطعنامه بر اتحاد خود با کارگران جهان در مبارزه علیه ستم های سرمایه داری تاکید می ورزد، و اخراج و تحمیل هر گونه تبعیض را بر کارگران مهاجر افغانی در ایران محکوم می کند .

گرایش سوم در میان فعالان کارگری، مدافع اتحادیه گرایی در پهنه جنبش های اجتماعی و "مطالبه خیابان ها" است . استدلال آنها تحت تاثیر نظریه و عمل اتحادیه گرایی صنفی معاصر در جوامع پیشرفته سرمایه داری است. این گرایش بر ادغام کارگران، اتحادیه های صنفی و جنبش کارگری در ائتلاف های گسترده تر برای عدالت اجتماعی و اقتصادی تاکید دارد. بنابراین، بر ایجاد شبکه های پشتیبان در میان اتحادیه ها و سایر سازمان های جامعه مدنی بر اساس اهداف مشترک در پیشبرد عدالت اجتماعی، دموکراسی، هر ایده ای که آزادی و عدالت اجتماعی را اعتلا بخشد، و مخالفت با جنگ، تاکید دارد. از آن جمله است حمایت از زنان، جوانان، و مسائل قومی. بدیهی است، این گرایش هم به صورت مشروط و هم غیر مشروط دو گرایش دیگر که به آنها اشاره شد، حامی پر جوش جنبش سبز است .

گرایش چهارم در تضاد با سه رویکرد دیگر است. این گرایش، دیگر گرایش ها را به تحقیر می نگرد و آنها را به عنوان اصلاح طلب درون جنبش چپ می شناسد. این گرایش روی وجود شرایط انقلابی در ایران حساب می کند و هواخواه ایجاد شوراها یا کمیته های انقلابی در کارخانه ها یا محل های کار است. بیانیه های طرفداران این گرایش خواستار لغو بی درنگ کارمزدی، در کنار دیگر مطالبات است. این گرایش مدعی است که همه حقوق یا مزدبگیران، بیکاران، و خرده بورژواهای فقیر، بطور خلاصه، اکثریت زیادی از جمعیت ایران، بطور عینی و ذهنی در طبقه کارگر هستند. بنابراین، این گرایش برآن است که همه این گروه ها منافع مشترکی در ایجاد یک جامعه بدون کارمزدی دارند. این گرایش جنبش سبز را به عنوان یک جنبش طبقه کارگر می شناسد، و بنابراین، با برپایی شوراهای کارگری در کارخانه ها و درخواست اعتصاب عمومی، از مشارکت در جنبش به منظور تبدیل آن به انقلابی علیه نظام کارمزدی حمایت می کند .

با این وجود، باید تاکید کرد که درون همه این گرایش ها و حمایت آنها از جنبش اعتراضی کنونی، مواضعی با اختلافات دیگری وجود دارد. برای مثال، یک نمونه برجسته دیدگاهی است که جنبش سبز را جنبشی ضد کارگری، اصلاح طلب بورژوایی، و ارتجاعی می شناسد .

چشم اندازها

قدرت طبقه کارگر ایران را دیگر نمی توان نادیده گرفت. با وجود تمام موانع تاریخی، سیاسی، حقوقی، و ساختاری در مقابل پیشرفت و تعمیق آن، و در مواجهه با سرکوب و ارعاب، نیروی طبقه کارگر، با افت و خیز، درون موجودیت چندپاره آن رشد کرده است. هم اکنون، باری دیگر مبارزات طبقه کارگر رو به اوج دارد. اگرچه، تعداد اتحادیه های مستقل در شرایط غیر دموکراتیک ایران زیاد نیست، طنین آنها وجود دارد. از سال ۱۳۸۳، کارگران توانسته اند با کمیته ها، اعتصاب ها، بزرگداشت های "غیرقانونی" روز اول ماه مه، از سد هژمونیک و نهادی ظاهراً غیر قابل شکستن سازمان های کارگری تحت حمایت مالی دولت اسلامی عبور کردند. در بسیاری از موارد، به رغم صدمات سنگین سرکوب خشونتبار دولت، کارگران، با استفاده از ابزار مدنی، قاطعانه دولت را به مبارزه طلبیده اند. اهمیت جنبش کنونی کارگران در حدی است که به هنگام افول جنبش سبزعلیه خودکامگی و تزویر رژیم، تحلیل گران و شخصیت های سیاسی، نیروی کار را با روش سازمان یافته تری دعوت به پیوستن به جنبش اعتراضی می کنند . طبقه کارگر که بس پیش از جنبش سبز، پیگیرانه مبارزه کرده و رنج شکست را بارها چشیده است بر آن است تا چند و چون جنبش سبز بیشتر معیین شود. کارگران خواستار بیان مشخص تر استراتژی و اهداف روشن جنبش سبز در زمینه دموکراسی و عدالت اجتماعی - اقتصادی توسط رهبری جنبش سبز است.

در پنجاه سال گذشته، زحمتکشان در شرایطی اسفبار، از نظر اقتصادی و سیاسی، زیسته اند. نارضایتی عمیق کارگران در مخالفتهای مکرر در کارگاه ها، اعتصابات، و تحصن های آنها که بیشتر اوقات خونین بوده ابرازشده است. تیراندازی و استفاده از سلاح های سرد بر روی تظاهرات کنندگان در اتفاقات پس از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸منجر به مرگ یازده کارگر شد (که اغلب جوانان ۱۷ تا ۲۸ ساله بودند) . به همین دلیل است که نیروی مهمی از بخش سازمان یافته طبقه کارگر از خواست مردم برای اصلاحات دموکراتیک حمایت می کند.

اما در گذشته، تفرقه طبقه کارگر و فعالان کارگری در انتخاب اهداف مبارزه، جهت گیری و شکل های سازمانی، که اغلب ناشی از وابستگی ها و ائتلافات سیاسی انها بود، مانع پیشرفت سازمان های کارگری شده است. اختلافات انها در تعیین اولویت های سیاسی و اقتصادی آنها را در این مرحله از مبارزاتشان، جنبش کارگری را در درون خود و در روابط آن با جنبش های مترقی اجتماعی و متحدان طبقه خود دچار تشدد می کرده است. وجود دموکراسی اجتماعی پایدار به جنبش طبقه کارگر کمک می کند. در نبود شرایط دموکراتیک، فعالان کارگری، کارگران، و سازمان های طبقه کارگر نمی توانند پیشرفت محسوسی داشته باشند. در یک دموکراسی اجتماعی پایدار، با حمایت فعال از جنبش طبقه کارگر، و در اتحاد با همه توده های محروم، مردان و زنان، عرصه های اجتماعی و سیاسی را برای فعالیت های طبقه کارگر پذیرا خواهد کرد. از لحاظ سازمانی، کارگاه ها و صنایعی که در آنها تراکم کارگران بالاست (برای مثال، نفت، خودروسازی، پتروشیمی و صنایع سنگین) پتانسیل زیادی برای تشکل دارند. توجه بیشتر به مطالبات مشخص زنان کارگر و مشارکت آنها در رهبری اتحادیه های مترقی در بخش های مختلف، مثل نساجی، داروسازی، و شرکت های بزرگ خدماتی، ضروری است. گسترش فعالیت های حمایتی کمیته های کارگری در خارج از کارگاه ها موثر است، اما آنها نمی توانند جایگزینی برای فعالیت سازمانی در درون کارگاه ها و در میان کارگران صنعتی باشند. سردرگمی و یکی کردن سازمان های کارگری با احزاب سیاسی در روند مبارزمنجر به شکست جنبش کارگری می شود. اتحادیه های صنفی، نخواهند توانست رابطه ای دینامیک با میلیونها کارگر مرد و زن جوان از اقوام مختلف داشته باشند مگر آن که برای مشکلات و مطالبات روزمره آنان سخت مبارزه کنند. فعالان کارگری که به کارگران در مورد موضوعات سازمانی آموزش می دهند، خود نیز باید در مورد ویژگی های زندگی آنان، و پیچیدگی انتظارات و آرزوهای آنان از کارگران بیاموزند. در شرایط مشکلی که در ایران وجود دارد، جدی ترین مشکل در این سازمان ها و کمیته ها ، گرفتار شدن در باتلاق های ایدئولوژیک، لفاظی و یاوه گویی انتزاعی و غیر ضروری، از دست دادن بینش مشترک و پویا در دنبال کردن شیوه های موثر سازماندهی است. هدف از چنین مبارزه ای همزمانی خواست های دموکراتیک و اقتصادی است.

پیشرفت منسجم و پایدار بسوی دموکراسی همراه با عدالت اجتماعی هدفی معقول برای پیشرفت ایران و طبقه کارگر آن است. به گفته اسکار وایلد، که در ابتدای این مقاله آمد، این پیشرفت بخش و جزئی از تحقق آرمان شهر دموکراتیک جمعی ما است، پیش از آن که نیروی کار ما راهی برای رهایی از جامعه استثماری کنونی ایران بیابد. اما همانگونه که استدلال کردیم، مقابله ای سنجیده با نابرابریهای سیاسی و اقتصادی اجتماعی مستلزم آن است که بر تاثیر سه رابطه تعاملی قدرت، یعنی توازن قدرت طبقاتی، ساختار دولت، و مناسبات دولت - جامعه با ساختارهای قدرت بین المللی توجه داشته باشیم. در وضع کنونی، توازن قدرت طبقاتی، با بودن دولتی ضد دموکراتیک نظامی-امنیتی-مذهبی و قدرت اقتصادی آن، شرایط برای پیشروی به سوی دموکراسی ای پایدار بس ناهموار است. در چنین شرایطی، به برپایی اپوزیسیون متحدی، با انتخاب استراتژیک شفافی بر اساس اتحاد طبقاتی مناسب (در درون و در میان طبقات) با احترام به استقلال یکدیگرنیاز است تا بتوان در جنبشی برای دموکراسی و عدالت اجتماعی - اقتصادی، بلوک قدرت مستقر را تضعیف و به زیر آورد، و راه ناهموار دموکراتیزه شدن ایران را هموار کند.




BIBLIOGRAPHY                                                                     
کتاب شناسی           

Amnesty International. ۲۰۱۰. "Iran: Iranian trade unionists held incommunicado," June ۱۴,
www.amnesty.org

Bayat, Assef. ۲۰۰۷. Making Islam Democratic: Social Movement and the Post-Islamist Turn. Stanford: Stanford University Press.

Bayat, Assef. ۱۹۸۷. Workers and Revolution in Iran: A Third World Experience of Workers' Control. London: Zed Press.

Behdad, Sohrab, and Farhad Nomani. ۲۰۰۹. "What a Revolution! Thirty Years of Social Class Reshuffling in Iran". Comparative Studies of South Asia, African and the Middle East, Vol. ۲۹, No. ۱.

Cohen, Jean L. and Andrew Arato. ۱۹۹۲. Civil Society and political Theory, Cambridge, Massachusetts: The MIT Press.

Collier, Berins Ruth. ۱۹۹۹. Paths Toward Democracy: The Working Class in Western Europe and Latin America. Cambridge: Cambridge University Press.

Collier, Berins Ruth, and David Collier. ۱۹۹۱. Shaping the Political Arena: Critical Junctures, the Labor Movement, and Regime Dynamics in Latin America. Princeton: Princeton University Press.

Collier, Berins Ruth, and James Mahoney. ۱۹۹۷. "Adding Collective Outcomes: Labor and Recent Democratization in South America and Southern Europe". Comparative Politics, Vol. ۲۹, No. ۳..

Ehrenberg, John. ۱۹۹۹. Civil Society: The Critical History of an Idea. New York: New York University Press.

Femia, Joseph V. ۱۹۸۸. Gramsci's Political Thought, Oxford: Clarendon Press.

Floor, Willem. ۱۹۸۵. Labour Unions, Laws and Conditions in Iran. Durham, UK: Center for Middle Eastern and Islamic Studies.

Gramsci, Antonio. ۱۹۸۸. Selected Writings. ed. David Forgacs. New York: Schocken Book.

Habermas, Jurgen. ۱۹۸۷. The Theory of Communicative Action: Lifeworld and Systems, a Critique of Functionalist Reason. Vol. ۲, trans. T. McCarthy. Cambridge: Polity Press.

Hall, John, ed. ۱۹۹۵. Civil Society : Theory, History, Comparison. Cambridge, UK: Polity Press.

Huber, Evelyne, Dietrich Rueschemeyer, John D. Stephens. ۱۹۹۷. "The Paradoxes of Contemporary Democracy: Formal, Participatory, and Special Dimensions", Comparative Politics, Vol. ۲۹, No. ۳, pp.۳۲۳-۳۴۲.

Kamrava, Mehran. ۱۹۹۸. "Non-Democratic States and Political Liberalisation in the Middle East: A Structural Analysis". Third World Quarterly, Vol. ۱۹, No. ۱. pp. ۶۳-۸۵.

Kamrava, Mehran. ۲۰۰۱. "The Civil Society Discourse in Iran". British Journal of Middle Eastern Studies, Vol. ۲۸, No. ۲. pp. ۱۶۵-۱۸۵.

Kamrava, Mehran and Frank O. Mora. ۱۹۹۸. "Civil Society and Democratization in Comparative Perspective: Latin America". Third World Quarterly, Vol. ۱۹, No. ۵. pp. ۸۹۳-۹۱۵

Katznelson, Ira and Aristide R. Zolberg, eds. ۱۹۸۶. Working-Class Formation: Nineteenth-Century Pattern in Western Europe and the United State. Princeton: Princeton University Press.

Lajevardi, Habib. ۱۹۸۵. Labour Unions and Autocracy. Syracuse, New York: Syracuse University Press.

Maljoo, Mohammad. ۲۰۱۰. "Worker Protest in the Age of Ahmadinejd." Middle East Report Online ۲۴۱ www.merip.org

Malm, Andreas, and Shora Esmailian. ۲۰۰۷. Iran on the Brink: Rising Workers and Threats of War. London: Pluto Press.

Marx, Karl and Friedrich Engels. ۱۹۷۶. Collected Works. Vol. ۳ and ۵. New York. International Publishers.

Nomani, Farhad, and Sohrab Behdad. ۲۰۰۶. Class and Labor in Iran: Did the Revolution Matter?. Syracuse, New York,: Syracuse University Press.

Pfeifer, Karen. ۲۰۰۶. "Islam and Labor Law: Some precepts and examples" in Islam and the Everyday World; Public Policy Dilemmas, edited by Sohrab Behdad and Farhad Nomani, London: Routledge. ۱۱۳-۱۴۰.

Rahnema, Ali and Farhad Nomani. ۱۹۹۰. The Secular Miracle: Religion, Politics, and Economic Policy in Iran. London: Zed Books.

Rahnema, Saeed. ۱۹۹۲. "Work Councils in Iran: The Illusion of Worker Control." Economic and Industrial Democracy Vol. ۱۳, No. ۱.

Rueschmeyer, Dietrich. ۱۹۸۶. Power and the Division of Labour. Stanford, California: Stanford University Press.

Rueschemeyer, Dietrich, Evelyne Huber Stephens, John D. Stephens. ۱۹۹۲. Capitalist Development and Democracy, Chicago: University of Chicago Press.

Stephens, John D. ۱۹۷۹. "Class Formation and Class Consciousness: A Theoretical and Empirical Analysis with Reference to Britain and Sweden", British Journal of Sociology. Vol. ۳۴, No. ۴.pp. ۳۸۹- ۴۱۴.

Wright, Erik Olin. ۱۹۹۷. Class Counts. Cambridge: Cambridge University Press.

Zarafshan, Nasser,. ۲۰۱۰. "Riding on the Waves of the Western Media," in Arash Magazine ۱۰۴.


بهداد، سهراب و فرهاد نعمانی. ۱۳۸۹. " سی سال جا به جایی طبقات اجتماعی در ایران." گفتگو، فصلنامه فرهنگی و
اجتماعی، شماره ۵۵.

بهداد، سهراب و فرهاد نعمانی. ۱۳۸۷ .طبقه و کار در ایران. ترجمه محمود متحد. تهران: انتسارات آگاه.

دانشفر، شهلا.۱۳۸۴. "مبارزات کارگران در دو دهه اخیر". http://www.kargaran.org .

حسین، محمد.۱۳۸۷. یک قرن مبارزه طبقاتی در ایران، جلد ۱، Willowdale، کانادا: انتشارات رودابه.

وزارت کار و امور اجتماعی، جمهوری اسلامی ایران، قانون کار (Labor Law)، www.irimlsa.ir ترجمه انگلیسی قانون نیز در همان سایت و در وب سایت سازمان بین المللی کار آمده است: www.ilo.org

سهرابی، بهزاد. "گرامیداشت یاد کارگران جان باخته ی خاتون آباد،"
www.fwhi.org
.
ترابیان، سعید. ۲۰۰۹. "جمع بندی سه ساله ی مبارزات سندیکای کارگران شرکت واحد." در:
www.akhbar-rooz.com



Websites:


www.asre-nou.net

www.gozaar.org

www.amnesty.org

www.ituc-csi.org

www.iwsn.org

marxists.anu.edu.au

www.ilo.org

www.irangreenvoice.com

www.ituc-csi.org

www.ilna.ir

www.irangreenvoice.com

www.etehadbinalmelali.com

www.fwhi.org

www.etehadbinalmelali.com

www.akhbar-rooz.com

www.mahjoob.ir

www.baharestan۸.com

www.fwhi.org

www.ofros.com

www.iwsn.org

www.rahekargar.net , and asre-nou.net

iranlaborreport.com

http://www.peiknet.com

iranlaborreport.com

weblagrahekargar.wordpress.com

www.apl.org.ph

http://www.ofros.com

eshtrak-e-nou.persianblog.ir /

eshtrak-e-nou.persianblog.ir

http://www.kargaran.org
برگرفته از اخبار روز

بازی سه خانواده سیاسی در اروپا

| 0 نظر
fascism.jpg
احزاب دست راستی افراطی در تهاجم

نوشته Dominique Vidal , Bertrand Badie

طی دوسال در انتخابات ملی چندین کشور اروپائی، آرای راستگرایان تند رو، پیاپی، به آستانه ۱۰‌%، حتی ۱۵‌% رسید و یا از مرز آن گذشت، مانند بلژیک (۱‌/‌۱۷%)، بلغارستان (‌۱۲%)، فرانسه (۱۰‌%)، مجارستان (۸‌/‌۱۴‌%)، هلند (۱۷‌%) یا نروژ (۹‌/‌۲۲‌%).

در ایتالیا که «پیمان ملی» بند ناف خویش را بریده است تا با راستگرایان سنتی درآمیزد، «حلقۀ شمال» بر لمباردی (Lombardie)، ونه سی (Vénétie)، و پیه مون (Piémont) ریاست دارد (مقاله رافائل لودانی و لوران بونلی در همین شماره). در سوئیس، یک سال پس از ممنوع کردن مناره سازی، اتحاد دموکراتیک میانه رو ۵۳‌% رای دهندگان را به اخراج هرمهاجری که در «ارتکاب جنایتی» مجرم شناخته شود مجاب کرده است، گیریم که جرم وی تنها «سؤ استفاده از کمک های اجتماعی» بوده باشد ... با اینهمه همه این نمودها بلوک همگن و منسجمی را پدید نمی آورند.

در اروپای خاوری، جناح راستگرای تندرو تاریخی طولانی و ویژه را به ارث برده است (مقاله مایکل مینکن برگ در همین شماره). در باختر اروپا، نوفاشیست های سنتی در گتوهای خود، گذران سختی دارند. در عوض بادی موافق زورق احزاب نظام ستیز در جستار ارج و احترام، و نیز نو رسیدگانی مانند حزب آزادی هلند (مقاله رینکه فون دن برینک در همین شماره) که می توان آنها را به «مسافران کهکشان های ناشناخته» تشبیه نمود، به پیش می راند.

مایه کسب و کار این گروها هربار نو می شود، گیریم این نوشدن ها بری از تضادهائی هم نباشد، اما همه آنها در دونکته همداستانند: بهره برداری از بحران اجتماعی و طرد مسلمانان («از لابه لای نوشته ها و گفته ها» را در پایان همین متن مطالعه فرمائید). خانم مارین لو پن (Marine Le Pen) که امیدوار است در آغاز ماه ژانویه جانشین پدرش در صدر «جبهه ملی بشود»[°]، این دو مضمون را به طور گسترده ای در فرانسه پر وبال داده.


به یقین راستگرایان تندرو، دیگر، آنچه پیشتر بودند نیستند. آیا آنها در کیش نرینه پرستی «مردان قوی» مانده اند؟ ریاست جبهه ملی فرانسه [°] (FN)، بی ترید به زنی خواهد رسید -هرچند که آن زن دختر بنیان گذار آن باشد ... آیا [پاپ] بندیکت شانزدهم در صدد بهبود میانه کلیسا با اصولگرایان است؟ دار و دسته هائی که دیر زمانی بر ستون اخلاق مسیحی تکیه می زدند، اینک از حقوق همجنس گرایان دفاع می کنند و کسانی را به رهبری برمی گزینند که باکی ندارند همجنسگرائی خویش را در همه جا جار بزنند ... آیا از لطف و همراهی سنتی با سامی ستیزی و نفی نسل کشی نازیان چیزی در آنها به جای مانده است؟ بیشتر جنبش های راستگرای افراطی اکنون پشتیبانی خویش از دولت کنونی اسرائیل، پیشتاز غرب، را آشکار ساخته اند.

و بی دلیل هم نیست: نکوهش «هجوم و استیلای مسلمانان»، اکنون وحدت بخش اصلی تشکل هائی است که از جهات دیگر، عقاید و آراء همگرائی در باره مفاهیم جهانی شدن، دولت -ملت، اروپا، حمایت از اقتصاد بومی، دولت رفاه، خدمات عمومی، رابطه با ایالات متحده ... ندارند. حال که چنین است آیا می توان از «راستگرائی تندرو جدید اروپائی» سخن به میان آورد؟ بهترین ناظران به این پرسش - به شیوه «آباء یسوعیین» [Jésuites] - با پرسش دیگری پاسخ می دهند: آیا در هرکدام از این عبارات، خود، دامی نهفته نیست؟

آیا این جریانات، « تازگی» دارند؟ پیرو اینیازی (Piero Ignazi) (۱)، استاد علوم سیاسی دانشگاه بولونیا (Bologne) با اطمینان می گوید که «به استثنای حزب [هلندی] آزادی [ PVV: PartiVoor de Vrijheid]، به رهبری گریت ویلدرز (Greet Wilders)، اینها همگی همان تشکل های راستگرای تندرو پیشین اند (۲). و تکاپوی آن دسته از آنها که می کوشند با کسب وجهه و احترام به نظام بپیوندند، با سنت نو فاشیستی خاص خود آنها در کشاکش و برخورد است.» تازگی راستین آنها از اینرو در عرضه نمودی زمانه پسند است: دشمن اسلامگرا، یا حتی صرف دشمن مسلمان، جایگزین دشمن از میان برخاسته کمونیست.

درست به بازگشت به [افکار] اوسوالد سپنگلر، فیلسوف آلمانی می ماند، که رساله زوال غرب (۳) وی که در سال های ۱۹۱۸و ۱۹۲۲ منتشر شد، سلاحی فکری به دست نوآموزان دیکتاتوری داد، که در کار ستیز با جمهوری وایمار (Weimar) [▪] بودند. جز اینکه در اوضاع و احوال کنونی که هیچ نیروی بدیل دیگری از بحران برخاسته از سیطره جوئی سرمایه داری مالی جهان گستر بهره برداری نکرده است، اقبال انتخاباتی این وارثان دور دست نیروهای سیاه در لغزیدن به سمت راست طیف سیاسی اروپائی و جا خوش کردن در چنین گرایشی نهفته.

حتی برچسب «راست افراطی»، ژان ایو کامو (Jean-Yves Camus) (۴) کارشناس علوم سیاسی و پژوهشگر وابسته مؤسسه روابط بین المللی و راهبردی (IRIS) را می آزارد. او بهتر می پسندد که این دار و دسته ها را «تندرو، بیگانه ستیز و عوامگرا» تعریف کند. آیا این صفت عوامگرا را به قامت هرچه از راه رسد نمی برند؟ کامو در ادامه می گوید «این اصطلاح خوشایند من هم نیست، مگر اینکه آنرا چون گرایشی به سوی دموکراسی مستقیم به جایگزینی دموکراسی بنیاد یافته بر آراء نمایندگان مردم تعریف کنیم و بپذیریم که در برابر نخبگانی طبعاً خاطی و گمراه، حق همواره به جانب "عقل سلیم عامه" است.» در نقطه مقابل این برداشت، اریک ورث (Eric Woerth) [▪] آدمی هم پیدا می شود که اطمینان دهد «روزی خواهد رسید که از ما» که نظام بازنشستگی را اصلاح کرده ایم «قدردانی خواهید کرد (۵)»: آیا آن ۷۰‌% فرانسویانی که به طرح این اصلاحات «نه» گفته اند در تحلیل نهائی مردمانی کودن اند؟ کارشناس علوم سیاسی ما حرف آخر را می زند: «نخبه گرائی و عوام گرائی برادران توامان یکدیگرند.»

کامو به رغبت این رهبران سر رسیده از هیچ کجا را با مسافران کهکشان های ناشناخته مقایسه می کند: پیم فورتوئین (Pim Fortuyn) هلندی، سوسیالیست پیشین، و همجنسگرای عیانی که اسلام هراس بعدی شد و روز ۶ ماه مه ۲۰۰۲ درست سیزده روز پیش از رخنه پیشتازانه لیست نامزدهایش در انتخابات (‌۱۷‌%)، کشته شد؛ همو که سرکوب، البته بسیار واقعی، همجنسگرایان خاور میانه را چنان پیش می کشید که دیگران حقوق زیرپا نهاده شده زنان را؛ کریستوف بلوخر (Christoph Blocher) سوئسی و تشکیلات اتحاد دموکراتیک میانه رو وی، حزب دیرینه قائل به اصالت روستائی که، با تند روی، به آستانه ۲۹‌% آراء رسید؛ آن حزب غریب «فنلاندیان واقعی» (Perussuimalaiset)، سر برداشته از جهش ضد دستگاه و ضد مهاجران تشکیلاتی قدیمی که آقای تیمو سواینی (Timo Soini)، رهبر آن، اکنون با نطق هایش گوش پارلمان اروپا را پر می کند ...

آیا برای وصف راستگرائی افراطی قاره کهن، بهتر است صیغه مفرد به کاربریم یا جمع؟ اینیازی و کامو هردو از «نحله ای دو زیستی» می گویند که بسته به ویژگی ها، سنت ها و چشم انداز سیاسی کشورها دوایر عقیدتی آن از این حزب تا دیگری متغیر است. ازاینرو وصف آنها به «اروپائی»، شاید باطل نمایانه باشد، بیشتر از آنرو که ناسیونالیسم راستگرای افراطی همواره به ساختاری که روبرت شومن (Robert Schuman) و ژان مونه (Jean Monnet) [بنیانگذاران اندیشه وحدت اروپا] بیش از شصت سال پیش براه انداختند حساسیت داشته است.

روزنامه نگار کنکاشگری که الگوی تعبیری از این دست را توشه سفر سازد، می تواند به خوشه چینی از غرب تاشرق، گونه شناسی عملگرائی از این دار و دسته ها را در پهنه اروپا با برشمردن سه عنصر بزرگ ترکیب دهنده آنها سرهم کند:

- گروهای نو فاشیست به کناره رانده شده ای که به زحمت می توانند از حسرت روزگار سپری شده سیاه پوشان [▫] و قهوه ای پوشان [▫]، یا حتی گردان های وافن اس اس (Waffen SS) [▫] بگسلند که پیشگامانشان، در جمع و صحن آنها، با «بلشویک های یهودی» به پیکار برمی خاستند. نمادین ترین آنها که فرومردن طبیعی سرنوشت محتوم آنها بود: جمهوریخواهان آلمان (Die Republikaners)، فالانژهای اسپانیا، جنبش اجتماعی ایتالیائی «پرتو سه رنگ» (MSIFT) یا هشدار مردمی ارتودوکس (مذهب ۹۸‌% مردم یونان) - LAOS؛

- احزاب ضد نظام، که از سال های دهه ۱۹۹۰، هریک به شیوه خود در تکاپو بوده اند که با شکستن «حصار قرنطینه ای» که احزاب راستگرای معروف به جمهوریخواه آنها را در پس آن به انزوا کشانده اند، سری میان سرها درآورند؛

- و سرانجام، در این فضائی که «محترمان» خالی گذاشته اند، و در خلائی که سیاست همانند طبیعت از آن وحشت دارد، ظهور ناگهانی مسافران کهکشان های ناشناخته ای که پیش از این از آنها سخن گفتیم.

گرچه نفوذ انتخاباتی تشکیلات وابسته به نخستین عناصر این نحله محدود مانده است (متغیر میان ۱‌/۰‌% تا ۷‌%)، با اینهمه احزابی که بیشتر به دو دسته دیگر وابسته اند در انتخابات پارلمان اروپا در سال ۲۰۰۹، یا در رأی گیری های اخیر دیگر در یازده کشور، بیش ۱۰‌% آراء را گردآورده اند: اتریش (حزب آزادی اتریش، Freiheitliche Partei Österreichs- ‌۷‌/‌۱۲‌%)، بلژیک (صلاح فلمان، Vlaams Belang، ۹‌/‌۱۰‌%)، بلغارستان (۱۲‌%)، دانمارک (۸‌/‌۱۴‌%)، فرانسه (۱۰‌% در انتخابات سال ۲۰۱۰ مناطق)، مجارستان (۸‌/‌۱۴‌%)، ایتالیا (حلقه شمال ۲‌/‌۱۰%)، لیتوانی (‌۲‌/‌۱۲‌%)، نوروژ (۹‌/‌۲۲‌%)، هلند (۱۷‌%)، سوئیس (۲۹‌%). این فهرست تشکل بزرگ دیگری را، به دلیل موجهی، از قلم انداخته است: پیمان ملی ایتالیا، تنها تشکلی است که بند ناف خود را از ریشه بریده است (مقاله رافائل لودانی و بوران بونلی در همین شماره).

اینیازی عقیده دارد که «ضابطه اصلی، دانستن این مطلب است که آیا یک حزب در نظر دارد - به امید سرنگون کردن نظام - بیرون از آن بماند یا می خواهد مواضعی را در آن به چنگ آورد تا از درون، نظام حاکم را تغییر دهد»؛ [البته] به شرط آنکه توان این کار را داشته باشد؛ به دیگر سخن در صورتی که «راستگرائی میانه رو دست و بالش را بیش از آنچه هست در میدان های محصور نبندد». این استاد دانشگاه یادآور می شود که چگونه در فرانسه تشکل های «مجمعی برای جمهوریت (RPR)» و «اتحاد برای دموکراسی فرانسه (UDF)» دست آخر، گیریم به دشواری، به جائی رسیدند که، به جز چند استثنای پر هیاهو (۶)، از همپیانی با «جبهه ملی» [°] روی برتایند. اینیازی بر این باور است که «بیشتر وقت ها "به افراط روی آوردن" چیزی جز واکنشی در برابر حصر راندن ها نیست. بر عکس، آنهائی از مطالبات خود کوتاه می آیند که می دانند تشکل های دست راستی آنها راخواهند پذیرفت.»

حدود هشتصد کیلومتر دورتر به سوی شمال، یورگ هایدر (Jörg Haider) باور داشت که بی آنکه از هویتش چیزی را واگذارد می تواند در همان قماری برنده شود که همکار ایتالیائیش برده بود. او که از سال ۱۹۸۶، بر حزب آزادی اتریش (FPÖ) سروری یافته بود، موضع سخت تری در برابر دولت وین در پیش گرفت. هایدر دولت را ملامت می کرد که در موضوع اشتغال کارآئی کمتری از حکومت ... «رایش سوم» داشته است! حزب وی در سال ۱۹۹۹ با ۲۷‌% آراء به یک قدمی سوسیالیست ها رسید و از محافظه کاران پیشی گرفت. ولفگانگ شلیوسل (Wolfgang Schlüssel) رهبر همین محافظه کاران، ناچار چندین پست وزارت را به اعضای حزب آزادی اتریش سپرد. هایدر آنگاه به دژ کارینتی (Carinthie) خود عقب نشست. و در سال ۲۰۰۵، ناگزیری «شوریدن علیه پدر» وی را به بنیانگذاری تشکل بسیار نوفاشیستی «همپیمانی برای آینده اتریش» (BZÖ) پیش راند، و بدینسان پیش از انکه در سال ۲۰۰۸، در بازگشتی سیاه مست از کلوپ شبانه همجنسگرایان، در پشت فرمان BMW اش کشته شود راستگرائی افراطی را به دو بخش تقسیم کرده بود: یک سوم کوچک در خود فرورفته و دو سوم بزرگ همسو شده با نظام.

خانم مارین لو پن درست در زمانی که برای حانشینی پدر در تکاپوست، در عین حال هم می خواهد مانند هایدر در مسیری به سبک جانفرانکو فینی (Gianfranco Fini) [رئیس مجلس نمایندگان ایتالیا] توفیق یابد، و هم به ارزش هایش وفادار بماند -با فرض آنکه «زدودن بدنامی» از حزب قدیمی «جبهه ملی» بدون تغییر بنیادین در آن و یا حتی تغییر نامش ممکن باشد. اما چگونه می توان در برابر خشم و خروش حسرت خواران حکومت «ویشی» [◘] و افسرده دلان امپراتوری استعماری «ارزان از کف رفته» مقاومت کرد؟ برای آقای برونو گلنیش (Bruno Gollnisch)، دیگر خواستگار جانشینی [ژان-ماری لو پن] که در کمین است، کاری ندارد که تناقضات رقیبش را خاطرنشان سازد: به عقیده وی جر و بجث هائی که بطور ساختگی در باره «استیلای» مسلمانان دامن زده اند «محدودیت های استراتژی معروف به "زدودن بدنامی" را، اگر نیازی باشد، نشان می دهند. نظام سیاسی و رسانه ای کشور شاید از وثیقه هائی که بدان می دهیم هرگز خشنودی نیابد. این نظامی که همواره بیش می خواهد (...)، اصرار دارد که نخست سر را به پیشش خم کنیم، سپس پشت را و آنگاه پیش پایش زانو بزنیم (۷).»

زنی که به جانشینی پدر محق است از سرنوشت آن اتریشی درسی آموخته: به دور از آنکه چون وی «وافن اس اس» را «بخشی از ارتش آلمان» بداند «که می باید احترام آن را برجای داشت (۸)»، خانم مارین لو پن می خواهد دفتر جنگ جهانی دوم و تحریکات پدرش، نظیر وصف اتاق های گاز به «امر پیش پا افتاده ای در تاریخ» را به یکباره و برای همیشه بر بندد.

مهمتر آنکه او تردیدی به خود راه نمی دهد که از خدمات و حمایت های اجتماعی با کارگرانی سخن بگوید که «جبهه ملی» شماری از انتخاب کنندگان خود را از میان آنها، که یکی پس از دیگری از احراب چپ و شیوه حکومت سارکوزی سرخورده اند، بازیافته است. همانند پدرش آقای لو پن، که در مراسم بزرگداشت روز اول ماه مه ۲۰۱۰ به یاد نیاورد که پیشترها هوادار سفت و سخت لیبرالیسم آقای رونالد ریگان بوده و برایش حماسه می سروده است، ناگهان به دفاع (۹) از قدرت خرید، حمایت های اجتماعی و بازنشستگی پرداخت، تا «مصرف باز از سرگرفته و از آن رهگذر طریق رشد بازیافته شود»، زیرا فقط همین رشد اقتصادی است که می تواند «بازگرداندن اشتغال به تمام مردان و زنان» را میسر سازد. هم او باز بر دفاع از مرزهای اقتصادی و اصلاح عادلانه نظام مالیاتی، دفاع از بخش کشاورزی، همانند بنگاه های کوچک و متوسط اقتصادی یا صنعتی و مانند اینها پافشاری کرد. نتیجه گیری پدر، به شکل برنامه دخترش این بود که: «از حدود ده سال پیش توزیع ثروت به سود سرمایه داری مالی تحول یافته است. (...) افزون بر آن اقداماتی در زمینه برداشت بخشی از بازپرداخت و حداقل سهم بیماران از هزینه های بهداشت و درمان و تردید در نظام بازنشستگی، گزیدن راهی به سوی لیبرالیسم افراطی است که با آمال و سنت های کشور ما در تضادی ژرف است.»

انییازی بر این نکته تأکید می ورزد که نفع احزاب مسئولیت گریز -در جنوب و شرق اروپا، که فقر و بینوائی خوره وار به جانشان افتاده و در شمال اروپا که هنوز فربه است - «هم وعده سرخرمن دادن است و هم قول اینکه دیگر مالیاتی هم نخواهیم پرداخت» به شرط آنکه «دولت هوادار رفاه اجتماعی نخست به فکر شهروندان هم تبارش باشد». و البته اگر آشفتگی و سردرگمی فراگیری، داوهای واقعی را استتار کرده باشد. نمونه دیگر: راستگرائی افراطی وانمود می کرد که به دولت ها امید بسته است تا [در گستره ملی] در برابر سرمایه های مرز گذر مقاومت کنند، و حالا ببینید چگونه احزاب «حلقه شمال» و «صلاح فلمان» برای تجزیه پادانی (Padanie) از ایتالیا و فلاندر (Flandre) از بلژیک موعظه می کنند. آیا کیش هویت منطقه ای می تواند جایگزین ستایش هویت ملی شود؟

با اینهمه به جز در مورد فرانسه، اندک اندک زمینه مشترکی در آراء احزاب راستگرای تندرو نمایان می گردد و آن حمایت از اسرائیل است. در آغاز ماه دسامبر حدود سی تن از رهبران احزاب راستگرای تندرو در اسرائیل به سر بردند و با تشریفات و احتراماتی برازنده میهمانان برجسته، آنان را پذیرا شدند. گریت وایلدرز هلندی (۱۰)، فیلیپ دی وینتر (Philip Dewinter) بلژیکی و هاینتس کریستیان ستراکه (Heinz-Christian Strache)، جانشین یورگ هایدر اتریشی، در میان آنان بودند. مصداق گفته کور کور را می جوید و آب گودال را: آویگدور لیبرمن (Avigdor Liberman)، نایب نخست وزیر و وزیر امور خارجه - مصمم به رهانیدن کشوری که او خواستار یهودی بودنش است، از شر فلسطینی هایش- با آقای ویلدرز، که خیال قدغن کردن قرآن را در سر می پروراند به گرمی به گفتگو نشست.

همپیمانی اروپائی برای آزادی (EFA)، که این هیئت مدعی نمایندگی آن بود، شاخه اروپائی انجمنی آمریکائی به همین نام است. اوبری چرنیک (Aubrey Chernick) سرمایه گذار تبلیغاتچی و چهل و دومین ثروتمند لس آنجلس (۱۱) (نزدیک به ۷۵۰ میلیون دلار)، با انتشار «اعلامیه اورشلیم»، همپیمانی همه دموکرات ها علیه «این تهدید تازه عالم گستر از نوع قدرت جو، یعنی اسلامگرائی» را سفارش می کند.

چندین تن از این جهانگردان از تیره ای تازه، در بازگشت به اروپا به «نشست علیه اسلام گستری» در پاریس رفتند. این گردهمائی را گروه های خُرد «پاتک عرفی» (Riposte laïque) و بلوک هویت گرا (Block idenditaire) -مخترعان «سوسیس و شراب اشتها آور» و آش های عامه خور از گوشت خوک- با پشتیبانی سامانه ای اینترنتی صهیونیست بسیار تند رو و هوادار پیوند دو کرانه اقیانوس اطلس (Drzz.fr) سازمان داده بودند. ناگزیر دیگر سخن از کین خواهی جاویدان از جنگ های استعماری -انگیزه همگروی بخشی از دست راستی های بنیادگرا در سال ۱۹۶۷ در حمایت از جنگ اسرائیل- در میان نیست، بلکه پشتیبانی از کسانی است که در خط اول جبهه نبرد علیه «اسلام گستری در غرب» می ستیزند.

شاید گفته شود، که ادعای عجیب و غریب و مضحکی است: چگونه بیست و پنج میلیون مسلمان می توانند احکام شریعت را بر پانصد میلیون شهروند اتحادیه تحمیل کنند؟ هنگامی که وهم و خیال «برخورد تمدن ها» درست پیش چشمانمان تحقق می پذیرد، تردید در گفته ایشان همانا دست کم گرفتن کارآمدی چنان بازی دادن اذهانی است که نظیر آنرا تاکنون ندیده ایم. در حالی که اسلامگرایان بر بستر تحقیر ها و سرخوردگی های جهان عرب و مسلمان راه می پویند، نو محافظه کاران با انگشت نما کردن سامی ستیزی گاه خشونت بار، اما از منظر ایدئولوژی به حاشیه راندۀ [برخی از آن اسلامگرایان]، ترساندن از اسلام را ابزار منویات خویش کرده اند (۱۲).

روز ۱۰ دسامبر در لیون، مارین لو پن، «با فراموش کردن» نبود مساجد در بسیاری از شهرها، ادای نماز مسلمانان در خیابان را به «تسخیر سرزمین» بدون «زره پوش»، و «سرباز» توصیف کرد. آیا تصادفی بود؟ و اگر این ملغمه تند و گزندۀ تازه، بهترین دلیل تهاجم جدید این توده گنگ و مه آلودی باشد که در راست ترین سمت دست راستی ها جای گرفته است، چه باید گفت؟

البته، دهه هائی که به دنبال جنگ دوم جهانی سر رسیدند فصل مشترک اندکی با سال های دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ [دوران اوجگیری فاشیسم و نازیسم در ایتالیا و آلمان] دارند. اما خطر آنکه عقاید خویش را در قالبی دیگر عرضه دارند هم کمتر نگران کننده نیست: نه اینکه سخن از چنگ انداختن ناگهانی وارثان فاشیسم به قدرت در میان باشد، اما فتح رفته رفته آنان به مدد سیطره فکری در درون جوامع مدنی مطرح است. همانند آنچه گرامشی [◙] می گفت، اما به شکلی وارونه.

این نظریه پرداز مارکسیست متولد ساردنی (Sardinia) در یادداشت های زندانش (۱۳)، نوشته بود که دولت در پس «نظامی از سنگرها (ابزارهای دولتی کنترل، فرهنگ، اطلاعات، مدارس، اشکال سنت)» پناه می گیرد «که امکان یک استراتژی یورش را سلب می کند، زیرا می باید بر این ها یکایک پیروز شد. چنین است که در جنگی از این دست، فتح سنگر به سنگر ضروری می نماید، یعنی گزینش آنگونه استراتژی که در جهت تسخیر سطوح مختلف، پیاپی و متوالی جامعه مدنی هدایت شود» ...

° این تشکل در فرانسه نشانی از «جبهه ملی» چنانکه در اوضاع و آفاق دیگر می توان دید ندارد. این سازمان گروهی از افراط گرایان و سرخوردگان از احزاب پایبند به اصول جمهوریت را در درون خود گردآورده و با تغییر پیکربندی اجتماعی فرانسه و زوال نفوذ حزب کمونیست، شمار پیوستگان تندرو به آن فزونی گرفته است. رهبر این سازمان که خود از رزمجویان نیروهای ویژه در دوران جنگ الجزایر بود، با شعارهائی وطن شیفته، دشواری های اقتصادی و اجتماعی فرانسه را برخاسته از حضور فرزندان و نوادگان مهاجران شمال افریقا در خاک فرانسه می داند. دختر وی اینک رهبری این تشکل را به جانشینی پدر بر عهده گرفته است. (م)

▪ دموکراسی پارلمانی که از ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ نظام سیاسی آلمان بود. با قدرت یابی هیتلر در آوریل ۱۹۳۳ رفته رفته اصول بنیادین آن برچیده شد. (م)

• خزانه دار حزب حاکم فرانسه (UMP) که آخرین سمت دولتی وی وزیر کار، همبستگی و امور اجتماعی و مجری طرح اصلاحات نظام بازنشستگی در دولت پیشین آقای فیون نخست وزیر این کشور بود. برخی رسانه های فرانسوی گمان برده اند که او وجوهات اهدائی یکی از ثروتمندترین خاندان های فرانسه را به زخم کارزار انتخاباتی رئیس جمهور کنونی این کشور زده است. پرونده این اتهام در دادگستری فرانسه در دست بررسی است. (م)

▫ گروه های شبه نظامی رزمجو و یورشگر احزاب فاشیسم ایتالیا و نازیسم آلمان که رختی یکسان به این رنگ ها به تن داشتند را چنین می خواندند. در حکومت رایش سوم «وافن اس اس» در هیبت ارتش موازی سیاسی، بازوی مسلح و سرکوبگر حزب نازی بود. (م)

◘ حکومت مارشال پتن در دوران جنگ جهانی دوم که با اشغالگران نازی کنار آمده بود. (م)

◙ آنتونیو گرامشی (۱۹۳۷- ۱۸۹۱)، فیلسوف و نظریه پرداز سیاسی ضد فاشیست و رهبر حزب کمونیست ایتالیا. آثاری در باره تأثیر فرهنگ در حیات سیاسی نوشت. مفهوم چیرگی فرهنگی به منزله وسیله بقای دولت در جامعه سرمایه داری که او پرورد از جمله آثار بلند آوازه وی است. (م)

پی نوشت ها

۱- از میان دیگر آثار نویسنده کشتزار ایتالیا، مخاطراتی که درشیفتگی به عوام گرائی نهفته است، انتشارات زیتزولی، میلان، ۲۰۱۰، و راستگرائی تندرو در اروپا، انتشارات ایل مولینو، بولوین، ۱۹۹۴.

۲- نقل قول ها در متن به جز مواردی که خلاف آن گفته شود، برگرفته از گفتگوها با نگارنده است.

۳- انتشارات گالیمار آنرا (در دو جلد) دوباره چاپ کرده است، ۱۹۴۸.

۴- یکی از نویسندگان «واژه نامه راستگرائی افراطی»، انتشارات لاروس، پاریس، ۲۰۰۷.

۵- سخنرانی در مجلس سنا، روز‌ ۲۳ اکتبر ۲۰۱۰.

۶- در روز ۱۶ مارس ۱۹۸۶ احزاب «مجمعی برای جمهوریت (RPR)» و «اتحاد برای دموکراسی فرانسه (UDF)» در انتخابات قوه قانونگذاری و انتخابات انجمن های ایالتی پیروز شدند و ریاست بیست از بیست و دو منطقه در خاک اروپائی فرانسه را به دست گرفتند که از آن میان پنج منطقه با نیروی کمکی «جبهه ملی» به دست آمد که به ازاء آن نیابت ریاست شش منطقه را به آن سازمان دادند.

۷- اطلاعیه مورخ ۱۲ دسامبر ۲۰۱۰.

۸- هفته نامه لو پوآن، ۱۱ اوت ۲۰۰۸.

۹- پس از ادای احترام معمول به ژاندارک (www.frontnational.com).

۱۰- به گزارش خبرگزاری فرانسه «ویلدرز علیه بازپس دادن سرزمین ها در ازای صلح با فلسطینی ها داد سخن داده و خواسته است که فلسطینی ها را "داوطلبانه" در خاک اردن اسکان دهند». او همچنین از مهاجر نشینی در کرانه باختری رود اردن همچون «برج و باروی کوچک آزادی» دفاع کرده است «که با آن دسته از نیروهای عقیدتی به چالش برخاسته که نه تنها حق زندگی در صلح و سرفرازی و آزادی در اسرائیل، بلکه در همه غرب را نفی می کنند».

۱۱- «پنجاه تن از ثروتمند ترین افراد لس آنجلس: اوبری چرنیک رتبه ۴۲»، لس آنجلس بیزنس جورنال، ۲۴ مه۲۰۱۰.

۱۲- این همان است که گزارش کمیسیون ملی مشورتی حقوق بشر سال پشت سال نشان می دهد (CNCDH, www.cncdh.fr).

۱۳- انتشارات گالیمار، مجموعه «کتابخانه فلسفه»، پاریس، ۱۹۶۶ (نشر اصلی ۱۹۴۷).

***


از لابلای نوشته ها و گفته ها

جبهه ملی، در فرانسه، دو مضمون عمدۀ اسلام و حمایت های اجتماعی را پیش کشیده است. چند نمونه:

«در حالی که ما به چیزی جز بازنشستگی ها، تعطیلات، بیمه های خود نمی اندیشیم، جهان مسلمان سلاح ها و رزمجویان خود را تولید می کند؛ مردان و زنانی که آماده اند جان خویش را همچون بمب های انسانی در جنگ فدا کنند.»

اوسکار فریسنگر (Oskar Freysinger)، نماینده «اتحاد دموکراتیک میانه رو» (UDC) [حزب راستگرای] سوئیس، در «نشست علیه اسلام»، پاریس ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰.

«یا فرانسه کنونی، زار و نزار، فردگرا، مصرف خواه، یا فرانسه نوی در پهنه اروپای نوخاسته، غول سیاسی، اقتصادی و نظامی که از اقیانوس اطلس تا کناره های روسیه در اقیانوس آرام گسترده باشد. بلوکی همگن و انسجام یافته از چشم انداز قومی و از اینرو با ثباتی تضمین شده؛ فضائی خود محور، برخوردار از منابع مواد اولیه مختص به خود، و بازاری که برای فروش فرآورده هایش بسنده و از لحاظ خوار و بار خودکفا باشد.»

ژاک بومپار (Jacques Bompard) همراه با فیلیپ راندا (Philippe Randa)، کوچه های پیروزی، انتشارات دترنا (Deterna)، لیژ (Liège)، ۲۰۰۲.

«آن چپ مدافع ستمدیدگان، استثمارشدگان، کارفرمایان کوچک، کارمندان دون پایه، کشاورزان خرده پا، یقیناً بسیار دورتر از چپ آمریکائی [مارک] شتروسکان ها [Dominique Strauss-Khan- مدیرکل کنونی صندوق بین المللی پول و عضو رهبری حزب سوسیالیست فرانسه] و اوبری ها [Martine Aubry-دبیر اول حزب سوسیالیست فرانسه] است تا از ما! همین چپ ها از این دست راستی هائی که سلطانشان پول است به ما نزدیک ترند.»

ژان- ماری لو پن (Jean-Marie Le Pen)، سخنرانی در روز اول ماه مه ۲۰۱۰ «روز کارگر» (www.frontnational.com).

«من بیش از پیش از کسانی می شنوم که شهادت می دهند که در برخی محله ها، خوب نیست که کسی زن یا هم جنس گرا، یهودی و حتی فرانسوی یا سفید پوست باشد.»

مارین لو پن (Marine Le Pen)، خبرگزاری فرانسه، ۱۱ دسامبر۲۰۱۰.

«اکنون ده - پانزده جا هست که برخی افراد مرتباً سرمی رسند تا بر آن ها چنگ بیاندازند. من معذرت می خواهم، اما برای آنهائی که خیلی دوست دارند درباره جنگ دوم جهانی حرف بزنند، اگر قرار است سخن از اشغال در میان باشد، می توانیم درباره آن گفتگو کنیم، زیرا مطلب، اشغال یک سرزمین است. این اشغال پهنه ای از سرزمین مان است، محله هائی که احکام مذهبی در آنها جاری است، این درست مصداق یک اشغال است.»

مارین لو پن (Marine Le Pen)، روزنامه «فیگارو»، پاریس، ۱۱ دسامبر۲۰۱۰.

لوموند دیپلماتیک ژانویه ۲۰۱۱

karl-marx.jpg
تندروی های سپاهیان شورشی هند * به واقع چندش آور، مشمئز کننده و از حد توصیف خارج اند، به گونه ای که نظیرش را جز در جنگ های برآمده از قیام ملت ها، نژادها و بویژه ادیان نتوان دید. کوناه سخن، درست به همان گونه ای هستند که انگلستان شریف، طبق عادت، در مواردی بدین شرح به ستایش از آن ها می پرداخت: ارتکاب اعمال افراطی وانده ای ها علیه «آبی ها»، چریک های اسپانیایی بر کفار فرانسوی، صرب ها بر همسایگان آلمانی و مجاری، کروات ها بر شورشیان وین، گارد سواره کاونیاک یا دسامبریست های بناپارت بر فرزندان دختر و پسر فرانسه پرولتری. رفتار سپاهیان، هر چند ننگین و مذموم، چیزی نیست مگر بازتاب فشرده رفتار انگلستان در هند، نه فقط در تمام دوران استقرار امپراتوری شرقی این کشور،

بلکه حتی در ١٠ سال اخیر سلطه طولانی آن. برای آن که مشخصه ای از این سلظه گری به دست آید، بیان این نکته کافی است که شکنجه نهادی از اندام واره سیاست مالیاتی آن را تشکیل می دهد. تاریخ بشر با چیزی شبیه پرداخت مزد آشنایی دارد و قاعده تاریخی پرداخت بر این قرار است که ابزار آن را نه تحقیر شدگان که تحقیر کنندگان به دست خود شکل داده اند.

نخستین ضربه هایی که بر پیکر پادشاهی فرانسه فرود آمد از جانب اشرافیت بود، نه از سوی روستاییان. شورش هندوستان را رعیت های زجر دیده، تحقیر شده و چپاول شده توسط انگلیسی ها آغاز نکردند. این سپاهیان ناز پرورده انگلیسی ها که پوشاک و خوراک شان را از این کشور دریافت می کردند و مورد تفقد و نوازش آنها قرار می گرفتند بودند که دست به کار شدند. برای پیدا کردن نمونه های مشابه اعمال فجیعی که سپاهیان مرتکب شده اند، نیازی نیست، آن گونه که برخی روزنامه های لندن ادعا می کنند، به سده های میانی استناد کنیم یا از تاریخ معاصر انگلستان فراتر برویم. فقط کافی است نخستین جنگ چین که به اصطلاح رویدادی تازه انجام یافته است را مورد بررسی قرار دهیم. در این جنگ ها، سربازان انگلیسی، آن هم فقط برای تفریح، اعمال شنیعی مرتکب شده اند. ریشه شور و شوق آنها، نه تقدیس تعصبات مذهبی بود، نه کینه توزی برافروخته در تقابل با نژادی فاتح که می خواهد خود را به زور تحمیل کند، نه واکنشی برانگیخته در برابر مقاومت سرسختانه یک دشمن قهرمان. تجاوز به زنان، به سلابه کشیدن کودکان و به آتش کشیدن روستاها تنها بلهوسی های وحشیانه ای بود که توسط خود افسران انگلیسی و نه ماندارن های چینی به ثبت رسیده است.

در فاجعه کنونی نیز در خطای مطلق خواهیم بود اگر تصور کنیم هر چه سبعیت هست از سوی سپاهیان است و از سوی انگلیسی ها جوی رحمت و بشردوستی به تمامی جاری است. از نامه های افسران انگلیسی نفرت و کینه می تراود. یکی از آنها از پیشاور (واقع در پاکستان فعلی) نامه ای فرستاده و در آن به توصیف نحوه خلع سلاح هنگ دهم سواره نظام نامنظم می پردازد که حاضر نشده بود از دستورهای مافوق اطاعت کرده، دست به سرکوب هنگ ۵۵ پیاده نظام بومی بزند. او با شعف گزارش می دهد که این مردان را نه تنها خلع سلاح کردند بلکه کت و چکمه های شان را هم در آوردند، ١٢ پنس به هر کدام پرداخت، آنها را تا ساحل رود هندوس هدایت، بر کشتی سوار و در رودخانه میان آب ها رها کردند. کاتب نامه، با آب و تاب، انتظارش را از غرق شدن تک تک سرنشینان میان تندآب های رودخانه تشریح می کند. فرد دیگری از اقدام تعدادی از ساکنان پیشاور یاد می کند که در مراسم عروسی، طیق یک سنت ملی، ترقه های باروت دار منفجر کرده و باعث ایجاد وضعیت اضطراری شده بودند. روز بعد، مرتکبین این اعمال مورد اتهام قرار گرفته «چنان تنبیه شدند که هرگز فراموش نخواهند کرد». از پندی Pendi، به سر جان لارنس اطلاع دادند که ٣ نفر از سردستگان محلی دسیسه چینی می کنند؛ او در پیام پاسخ دستور داد جاسوسی را در جلسات آنها شرکت دهند. بر اساس گزارش جاسوس، سر جان لارنس در پیام دومش دستور داد: «آنها را دار بزنید.» این رؤسا را دار زدند.

یکی از کارمندان خدمات شهری از الله آباد می نویسد: «حیات و ممات شان در دست ماست و خاطر جمع باشید، شفقت در کارمان نیست.» فرد دیگری از همین شهر می نویسد: «روزی نمی گذرد بی آن که ١٠-١۵ نفر از آنها (افراد غیر مبارز) را مجازات نکنیم». افسری با هیجان می نویسد: «هلمز آنها را دوجین دوجین و به طور "فله ای" دار می زند.» دیگری با اشاره به اعدام خودسرانه جمع زیادی از بومیان می گوید: «بعد، نوبت تفریح به ما رسید.» سومی می گوید: «دادگاه های صحرایی مان را روی زین اسب تشکیل می دهیم و هر سیاه سوخته ای که به تورمان خورد یا دارش می زنیم یا یک گلوله حرامش می کنیم.» از بنارس خبر می رسد که ٣٠ نفر «زمیندار» (مامور وصول مالیات) فقط به ظن همدردی با هم میهنان شان، به دار کشیده شده اند و چندین روستا تماما و به همین انگیزه ویران و خاکستر شده اند. افسری از بنارس در نامه ای که متن آن در تایمز لندن به چاپ رسیده می گوید: «نیروهای مسلح اروپایی به شیاطینی در برابر بومیان تبدیل شده اند».

فراموش نکنیم در حالی که اعمال فجیع انگلیسی ها به عنوان دلاوری های رزمی ستایش می شود و جزییات شنیع آن ناگفته می ماند، اعمال افراطی بومیان، هر چقدر هم که زننده باشند، به قصد، بزرگ نمایی می شود. به عنوان مثال، ببینیم آن گزارش مشروح در باره جنایات فجیع در دهلی و مرآت که ابتدا در «The Times» انتشار یافت و بعد در کل مطبوعات لندن چرخید از جانب چه کسی بوده است؟ یک کشیش زبون که در بنگلور، در مایسور [کارناتاکا ی امروزی]، یعنی هزار فرسنگ، به خط مستقیم، دورتر از صحنه ماجرا اقامت دارد. گزارش های راستینی که از دهلی دریافت شده ثابت می کند که قوه تخیل این روحانی انگلیسی می تواند اعمالی به مراتب فجیع تر از هوس های وحشیانه یک شورشی هندو بیافریند. بینی ها و پستان های بریده و ... در یک کلام نقص عضوهای وحشتناکی که سپاهیان مرتکب می شوند بیشتر از به توپ بستن مراکز مسکونی کانتون به وسیله دبیر انجمن صلح منچستر، یا بریان شدن اعراب تل انبار شده در یک غار توسط یک مارشال فرانسوی، یا زنده زنده پوست کندن سربازان انگلیسی زیر ضربات گربه ٩ دم ** به حکم یک دادگاه نظامی یا سایر شیوه های انسان دوستانه رایج در زندانها و اردوهای کار انگلستان در مستعمرات، احساسات اروپایی ها را جریحه دار می کند. قساوت نیز مانند چیزهای دیگر تابع مد است و بر حسب زمان و مکان تحول می یابد. سزار، این دانش آموخته فاضل، با ساده دلی حکایت می کند که چه گونه به فرمان او، دست راست چند هزار جنگ جوی اهل گل( فرانسه کنونی.م.) را قطع کردند. ناپلئون از این کار شرم می کرد. او ترجیح می داد قوای مظنون به جمهوری خواهی خود را به سن دومنگ (سانتا دومینگو) بفرستد تا به دست سیاهان یا از تب زرد هلاک شوند.

قطع عضوهای ننگ آوری که سپاهیان مرتکب می شوند روش های امپراتوری مسیحی بیزانس و توصیه های قانون جنایی امپراتور شارل پنجم، یا مجازات به جرم خیانت عظیم در انگلستان به گونه ای که قاضی بلکستون Blackstone ثبت کرده را در خاطرها زنده می کند. به چشم هندوها که با مذهب شان هنر خارق العاده ای در خود آزاری نشان داده اند، تحمیل این گونه زجرها به دشمنان نژادی و اعتقادی کاملا طبیعی به شمار می آمد؛ این وضع، برای انگلیسی ها که تا همین چند سال پیش، با حمایت از مناسک خونین بر آمده از یک مدهب قسی و کمک هایی که بدان مبذول داشته اند، از محل برگزاری جشن های جاگرنات (١) درآمدهایی برای خود کسب می کردند، باید از این هم عادی تر به نظر بیاید.

نعره های مستانه «تایمز، این خونخوار پیر »، به قول کابت Cobbett ، و شیوه بازیگری نقش یک شخصیت خشمگین در اپرایی از موزارت که می تواند با اندیشه دار زدن دشمن، بریان کردن، مثله کردن، به سیخ کشیدن و زنده سلاخی کردن اش، با الحانی دلنشین پسند افتد- اگر در پس این سخنوری های تراژیک ریسمان های چرخاننده کمدی را به وضوح به چشم نمی دیدیم، این تلافی جویی جنون آمیز ابلهانه می نمود. «تایمز» بیش از اندازه ستیزه جویی می کند و این فقط ناشی از هراس نیست. موضوعی به کمدی در می آید که مولیر در نیافته بود: تارتوف Tartuffe انتقام. او، صاف و ساده، تنها در پی آن است که تبلیغاتی جنجالی به نفع اموال دولت و جهت پوشاندن اعمال حکومت به راه بیاندازد. از آن جا که دهلی، به مانند باروهای جریکو، با وزش نسیمی سقوط نکرد، امپراتوری بریتانیا از فریاد های انتقام جویی دچار سرسام شده تا بلکه مسئولیت دولتش را در برابر وقایع ناگواری که رخ داده، با آن ابعاد غول آسایی که پیدا کرده اند، به فراموشی بسپارد.

نوشته کارل مارکس در ۴ سپتامبر ١٨۵٧. این متن در نیویورک دیلی تریبون ١۶ سپتامبر ١٨۵٧ انتشار یافته است.

* در متن از واژه cipaye استفاده شده که اشاره به سربازان هندی در خدمت ارتش بریتانیا است. (م.)
** «گربه ٩ دم»: ابزار شکنجه ای است که دزدان دریایی و سپس ارتش انگلستان در سده های ١٨ و ١٩ از آن استفاده می کردند. یک نوع تازیانه بود با دسته چوبی به طول ٣٠-۴٠ سانتی متر که ٩ رشته چرمی یا طناب به طول ۴٠ تا ۶٠ سانتی متر از آن آویزان بود و انتهای هر رشته را یک گره می زدند. این تازیانه ها به علت عفونتی که ایجاد می کردند و خطر مهلک آن برای نفر بعدی، یک بار مصرف بودند. (م.)
 ١- این واژه دارای ریشه سانسکریت است به معنی «ارباب عالم» و یکی از اسامی خدای کریشنا.
نشریه لوموند دیپلوماتیک


مصاحبه آوت لوک ایندیا با چامسکی

| 0 نظر
chomsky.jpgنوام چامسکی میان افرادی که نسبت به خبر‌های رسانه‌های لیبرال و پروپاگاندا‌های دولتی شک دارند، به صورتی متفاوت دنبال می‌شود. او به سرعت انتقاد می کند، دانش او بسیار است، صدای او متقاعد کننده است و انسانیت عمیقی در وجود او نهفته است. این استاد ۸۲ ساله و بازنشسته زبانشناسی در دانشگاه ام‌آی‌تی در بوستون تا کنون حدود ۱۰۰ کتاب نوشته و ریش‌سفید زبان‌شناسی مدرن محسوب می‌شود. با این حال، در جهان خارج از دانشگاه، او یکی از منتقدین آمریکاست که برحسب غریزه، نفاق را در قدرت نمایان می‌کند. اعتبار علمی او به حدی است که نیویورک تایمز از او به عنوان مهم‌ترین روشنفکر زنده ، یاد می‌کند.

در پانزدهمین سالگرد چشم‌انداز، اجاز اشرف(Ajaz Ashraf) و انوردا رامان(Anuradha Raman) از طریق تلفن با چامسکی مصاحبه‌ای انجام دادند و از او دربارهٔ بحران‌های رسانه‌ای موجود پرسیدند. این سوال‌ها شامل سوال‌های اصلی خوانندگان می‌باشد : آیا رسانه‌ها واقعا آزادند؟ با اینکه بازیچه دسته بزرگان یا دولت می‌باشند؟ چگونه پروپاگاندا را از خبر تشخیص دهیم؟ صحبت ها چامسکی نیز مانند نوشته‌هایش درخشان و خالص هستند، او می گوید : بحران موجود در رسانه ها بیشتر ناشی از روشنفکری همراه با دروغ است تا حذف منابع درآمد. او اظهار نظر جالبی را نیز عنوان می‌کند : مانند اینکه رسانه‌ها در پاکستان پر جنب و جوش تر از هند هستند.

در اینجا به گزیده‌ای از این مصاحبه می‌پردازیم :

چرا شما از رسانه‌های آزاد به عنوان یک افسانه یاد می‌کنید؟ من یاد نکردم. برخی از دوستان و همکارانم این را می‌گویند. نظر خود من این است که رسانه‌ها و رسانه های بزرگ، مانند نیویورک تایمز و ...، به رسانه‌های آزاد نزدیک هستند. البته، در اینجا معنی لیبرال حمایت از قدرت دولتی، خشونت دولتی و جنایات دولت است. من ،مفاهیم لیبرالی مانند، کم و بیش در خدمت حقوق مدنی بودن، برنامه های اجتماعی داشتن و تقریبا چیزی به نام دموکراسی اجتماعی که در بسیاری از نقاط جهان مرسوم است را انکار نمی‌کنم. آیا فکر می‌کنید این رسانه‌های به اصطلاح لیبرال به این مقصد کمک می‌کنند؟ بله ، تا حدودی، اما تعهد عمده آنها به مراکز قدرت دولتی و خصوصی است. به عنوان مثال، امروز حملات عمده ای بر حقوق مدنی وجود دارد، اما بدلیل اینکه این حمله‌ها از سوی دولت اوباما صورت می‌گیرد، رسانه‌ها در این زمینه سکوت کرده‌اند.

"وظیفه روشنفکران و رسانه ها این است که مطمئن شوند،عامه مردم آرام و فرمانبر هستند. این دیدگاه لیبرال است. "

آیا جنگ‌های اخیر آمریکا در ذهن شماست؟

به محض اینکه برنامه‌های حمله به عراق اعلام شد، رسانه‌ها شروع به انجام پروپاگاندایی بزرگ برای حکومت کردند. برای جنگ ویتنام و خشونت‌های دولت نیز وضع به همین منوال بود. رسانه ها لیبرال نامیده می شود، به همان دلیل که اوباما لیبرال حساب می‌شود. برای مثال، او به عنوان منتقد اصولی جنگ عراق درنظر گرفته می‌شود. چرا؟ چون، درست در آغاز، او گفت که این یک اشتباه استراتژیک است. این تا حدی لیبرال است. شما می‌توانید در نوشته‌های موجود در پراودا (Pravda) در سال ۱۹۸۵ همین موضوع را ببینید. مردم می‌گفتند که حمله به افغانستان یک اشتباه استراتژیک است. ژنرال‌های آلمانی هم حمله به استالینگراد را یک اشتباه استراتژیک می‌دانستند. اما ما به این‌ها نقد اصولی نمی‌گوییم.

شما یک بار گفتید ، "پروپاگاندا برای دموکراسی مانند خشونت است برای تمامیت‌خواهان "، آیا نظر شما این است، که پروپاگاندا به نخبگان کمک می‌کند که خواسته‌های مردم را کنار زده و ظرفیت مردم را برای انتخاب‌های سیاسی پایین بیاورد؟

بله به وضوح هدف آن‌ها این است. اگر به ۱۹۲۰ بازگردیم، می‌توانیم به این وقایع به طور قطع پروپاگاندا بگوییم. اما این کلمه با آلمان نازی در دهه ۱۹۳۰ مزه بدی پیدا کرد. بنابراین، این کار دیگر پروپاگاندا نامیده نمی‌شود. اما آنها در زمان ۱۹۲۰ حق داشتند. صنعت بزرگ روابط عمومی، به عنوان مثال، هدفی مبنی بر کنترل خواسته‌ها و عقاید مردم دارد. مفسران لیبرال ، مانند والتر لیپمان(Walter Lippmann)، می‌گویند: ما باید رضایت ایجاد کنیم و زشتی‌ها را از تصمیم‌گیری خارج کنیم. ما افراد مسئول هستیم، ما باید تصمیم گیری کنیم و ما باید از زیر پا قرار گرقتن توسط خشم مردم به جان آمده محافظت شویم. در فرآیند دموکراسی ما شرکت‌کننده و مردم تماشاگران هستند. و وظیفه ی روشنفکران ، رسانه ها و بقیه این است که مطمئن شوند مردم آرام، ساکت و فرمانبر هستند. این دیدگاه قسمتی از منشور لیبرالیزم است. بله ، من شک ندارم که رسانه ها به این شکل لیبرال هستند.

با چه مکانیزمی رسانه‌ها به بلندگوی دولت یا نخبگان تبدیل می‌شوند؟

بسیار سرراست است. در مقدمه مزرعه حیوانات،که عملا هیچ کس تاکنون آن را نخوانده، زیرا منتشر نشده بود، جورج اورول می نویسد که بریتانیا (مخاطب نوشته‌های او) نباید از طنز‌های او در برابر دشمن تمامیت‌خواه از خود راضی شود. او می‌گویید:در انگلستان آزاد، بدون کاربرد فشاری دیدگاه‌های غیرقابل قبول به صورت داوطلبانه سرکوب می‌شوند. او می گوید دلیل این اتفاق این است که مطبوعات متعلق به افراد ثروتمندی می‌باشد که اجازه مطرح شدن بعضی مطالب را مطمئنا نمی‌دهند. در دوره مدرن تر ، به طور کلی ، رسانه ها یا خود شرکت‌های بزرگی هستند، یا اینکه به شرکت‌های بزرگ یا دولت وابسته‌اند. دلیل دیگر ، شاید بیشتر قابل توجه، این است که اگر شما تحصیلات خوبی داشته باشید، به این امر مجاب شده‌اید که بعضی چیز ها را نباید یاد کرد یا نوشت.

"رسانه‌های غربی به فرهنگ روشنفکری تعلق دارند که آنالیز و انتقاد از دولت‌ ها را محدود می‌کند."

مثل چی؟

برای مثال ،شما هیچ گاه نمی‌گویید که حمله به عراق، یک جنایت جنگی، همانند آنچه به خاطرش عده‌ای در نورنبرگ به دار آویخته شدند، بود. چیزی که شما گفتید، یک خطای استراتژیک بود، مانند آنچه حزب کمونیست در سال‌های ۱۹۸۰ می‌گفت. آن‌ها مجبور بودند. در غرب، این اجبار وجود ندارد، بلکه تنها کمک داوطلبانه به این فرهنگ فکری است که انتقاد‌، بررسی و گزارش در مورد کار‌های دولت را محدود می‌کند. نگاهی به روزنامهٔ صبح امروز نیویورک تایمز بیاندازید. یک مقاله از یک خبرنگار خوب، ستیون لی میرز(Lee Myers)، وجود دارد که می‌گوید، عراق مشکلات زیادی با جنگ‌های فرقه‌ای دارد و این هرج‌ومرج موجود، همه نتیجهٔ دموکراسی هستند. من این چنین فکر نمی‌کنم. من آن را نتیجهٔ حملهٔ آمریکا به این کشور می‌دانم. اما شما نه می‌توانیدبه این موضوع فکر کنید و نه این را بازگو کنید.

بنابراین، به یک معنا، ساختار رسانه ها اساسا منعکس کننده ساختار نابرابر جامعه ما است.

بله، این بازتاب‌دهندهٔ ساختار قدرت است، که تعجب برانگیز نیست.

در چنین سناریویی، آیا فکر می‌کنید که حقیقت گریزان است؟

برمی‌گردیم به همان مقالهٔ نیویورک تایمز. هر کسی که اخبار عراق را در ۷ سال گذشته دنبال کرده باشد می‌تواند در ذهن خود این را مجسم کند که، مثلا جنگ‌های فرقه‌ای کنونی عراق نتیجه بی رحمی و خشونت‌های هنگام و پس از حمله به این کشور است. اما این نظرها در روزنامه‌ها منعکس نمی‌شوند. هر روز که روزنامه می‌خوانی یا تلویزیون نگاه می‌کنی، تعدادی تصویر می‌بینی که میان انبوه مردم غرق می‌شوند. انبوه مردم وقتی برای تحقیق دربارهٔ این موضوعات ندارند.

آیا فکر می‌کنید که مردم در غرب - و هم‌اکنون در هند - روزنامه‌ها را کنار گذاشته و به سمت اینترنت می‌روند چون دیگر به روزنامه‌ها اعتماد ندارند؟

در ایالات متحده، این تا قسمتی درست است. اما این بخشی از یک اتفاق بزرگ‌تر است که در انتخابات نیز قابل مشاهده است. اکثریت بزرگی از جمعیت از همه چیز دلسرد شده است. این افراد ضد دولت، ضد سرمایه، مخالف احزاب سیاسی، چه جمهوری‌خواه چه دموکرات، متنفر از کنگره و بی‌اعتماد به دانشمندان و متخصصین هستند . انگار که زندگی آن‌ها از هم پاشیده است. بله، این افراد رسانه‌ها را دوست ندارند. سپس این پرروپاگاندا به وجود می‌آید، که رسانه‌ها به چه میزان سوسیالیست هستند و ... . بحث‌های زیادی وجود دارد، که رسانه‌های امروزی توان مقاومت دربرابر اینترنت را ندارند. در این مورد من بسیار تردید دارم. من هفتهٔ گذشته در مکزیک بودم و مکزیک، به شما یادآوری می کنم، کشور فقیری است. دومین روزنامه پرطرفدار در مکزیک ، لاجورنادا (La Jornada)، رزونامهٔ بسیار با کیفتی است تا آنجا که من می‌دانم. این روزنامه تقریبا هیچ تبلیغی ندارد، چون دولت از آن متنفر است، سرمایه‌داری با آن مشکل دارد. آن‌ها از کمک‌های خوانندگان روزنامه زنده هستند. چرا این اتفاق در یک کشور ثروتمند اتفاق نمی‌افتد. دلیل آن است که مردم در مکزیک به لاجورنادا اطمینان دارند. شما می‌بینید که آن‌ها کار خود را به خوبی انجام داده‌اند، شما افرادی را در خیابان می‌بینید که به خواندن این روزنامه مشغول هستند. شما از آن یاد می‌گیرید. من سه هفته در هندوستان و یک هفته در پاکستان بودم. یکی از دوستان من در اینجا، اقبال احمد، به من گفت که من از آزادی،باز و غنی بودن روزنامه‌های پاکستان نسبت به هند شگفت زده خواهم شد. در پاکستان ، من رسانه‌های به زبان انگلیسی را خواندم که در میان قسمت کوچکی از جمعیت مخاطب دارند. ظاهرا، دولت، صرفنظر از اینکه سرکوبگر است، مایل است به آنان بگوید که راحت باشید و ما شما را آزار نمی‌دهیم. بدین شکل که آن‌ها در این امر دخالت نمی‌کنند.

"رسانه‌های لیبرال امروز حرفی از نقض‌های حقوق بشر که توسط دولت اوباما انجام می‌شود، نمی‌زنند."

رسانه‌ها در هند نیز آزاد هستند، دولت قدرت کنترل آن‌ها را ندارد. اما آنچه دیدم نقد‌های محدود و با اطلاع کم، که خیلی موضوعات را مطرح نمی‌کنند. آنچه من دیدم یک نمونهٔ کوچک بود. البته مطالب خوب هم در رسانه‌های هند یافت می‌شود، مانند هیندو و چندتای دیگر. ولی این تصویر (در هند) مرا شگفت زده نکرد. در واقع وضع رسانه‌ها، در بقیه کشور‌ها فرقی ندارد. وضعیت مکزیک غیر معمول است. لا جورنادا تنها رسانهٔ مستقل این نیم کره است.

راه حل شما برای همهٔ این‌ها چیست؟ آیا اینترنت تنها راه خروج است؟

آنچه باید انجام شود فقط به رسانه مربوط نیست. باید به توسعهٔ اهرم‌های دموکراتیک در جامعه پرداخت، فرهنگی دموکرات‌تر. تا زمانی که نخبگان جامعه، می‌خواهند که عموم مردم را در پس‌زمینه،آرام و به سوی یک هدف، داشته باشند،تغییری حاصل نمی‌شود. نگاهی به تاریخ صنعت روابط عمومی و تبلیغات که ما هم‌اکنون داریم، بیاندازید. این‌ها در آزاد ترین کشور‌های دنیا -ایالات متحده و انگلستان - در بحبوحهٔ جنگ جهانی اول توسعه یافتند. تصادفا، این همان زمانی بود، که لیپمان می‌نوشت. این امر بسیار آرام توسعه یافت، بدون توجه به اینکه این آزادی با مبارزات مردمی به وجود آمده است و جمعیت با زور کنترل نخواهد شد. بنابراین ، اینگونه تصور شد که باید رفتار‌ها و عقیده‌ها را کنترل کرد. در روزنامه‌های تجاری آن زمان (۱۹۲۰) می‌توان پرشمار به مقاله‌های دست پیدا کرد که به جهت‌دهی مردم را به سوی زندگی‌های رویایی و مصرف بیش از حد سوق می‌دهند. اگر ما مردم را به چیزی مشغول کنیم، آن هم دست از سر ما بر می‌دارند و ما نیز می‌توانیم به کار‌های خود بپردازیم. شما همین امر را در هند می‌بینید.

"چیزی که من در رسانه‌های هند دیدم، اطلاعات محدود و ناکافی بود. این خیلی چیز ها را مسکوت می‌گذارد. "

نگرانی‌های خانواده‌ها، رسانه‌های هند را پرکرده است. بعضی از مردم معتقد هستند که این باعث می‌شود تا صاحبان سرمایه نیز وارد این بازی شوند و به مشکلات اساسی بپردازند. به عنوان مثال، همانطور که کاترین گراهام(Katherine Graham) خود را برای انتشار رسوایی واترگیت در واشینگتون پست به خطر انداخت .

رسوایی واترگیت فقط یک پوشش خبری بود. واترگیت اهمیت چندانی نداشت. درست همان زمان با رسوایی واترگیت - این خیلی چیز‌ها را در مورد رسانه و فرهنگش در اختیار می‌گذارد - یک عملیات ترورستی دولتی در دادگاه‌ها نمایان شد. این برنامه کوین‌تل‌پرو (Cointelpro) نام داشت و توسط اف‌بی‌آی از زمان دولت کندی تا نیکسون اداره می‌شد. این گروه ابتدا اهداف خود را میان حذب کمونیست، سپس پرتوریکویی‌ها، گروه‌های ضد جنگ، گروه‌های طرفدار حقوق زنان و از چپ‌های جدید و ... انتخاب می‌کرد. این یک موضوع جدی بود و به معنای واقعی کلمه ترور‌های سیاسی را تداعی می‌کرد.این وقایع همزمان با واترگیت اتفاق افتاد. با وجود مهم بودنش کسی به آن توجه نکرد. کوین‌تل‌پرو چهره‌ای واقعی از دولت نشان داد. بنابراین، لاپوشانی شد، هنوز هم لاپوشانی می‌شود، برای همین مردم از این وقایع اطلاعی ندارند. واترگیت، از سوی دیگر، یک رسوایی کوچک بود. رسوایی اصلی در مورد واترگیت نیکسون این بود، که او، به سراغ افراد ثروتمند و با نفوذ رفت.

پس واترگیت نوعی مبارزهٔ داخلی میان نخبگان بود؟

این مبارزهٔ کوچکی بود که بعدها بزرگ شد. واشنگتن پست هم کار مهمی کرد که این مطلب را انتشار داد ولی من آن را یک شجاعت بزرگ نمی‌دانم.

آیا روزنامه‌های که به صورت خانودگی اداره می‌شوند بهتر از روزنامه‌های شرکتی هستند؟

این یک انتخاب سخت است. به روپرت مرداک(Rupert Murdoch) نگاهی بیاندازید. او صاحب یک بخش بزرگی از روزنامه‌ها می‌باشد. آیا این چیز خوبی است؟ چیز خوب کنترل دموکراتیک است.

چگونه می‌توانیم این کنترل دموکراتیک را اعمال کنیم؟ آیا شما رسانه‌های اداره شونده یا پشتیبانی شونده توسط گروه‌های مردم را در ذهن دارید؟

بهترین زمان آزادی مطبوعات در جامعه‌های آزاد ایالات متحده و بریتانیا در اواخر قرن ۱۹‌ام بود.آنزمان تنوع زیادی در مطبوعات وجود داشت، روزنامه‌ها توسط کارگران کارخانه‌ها، گروه‌های مذهبی و دیگران اداره می‌شدند. بسیاری از مردم در این امر درگیر بودند. این روزنامه‌ها نشان‌دهندهٔ طیف گسترده افکار بود و به تعداد زیاد هم خواننده داشت. این بهترین زمان طروات سیاسی در آمریکا بود.در انگلستان تلاش‌هایی برای کنترل و سانسور مطبوعات انجام شد. اما به سرانجامی نرسید. اما دو چیز، مسیر را تغییر داد. نخست اینکه، برای یک شرکت آسان بود، که روزنامهٔ خود را با سرمایهٔ هنگفتی که داشت، راه‌اندازی کند. دومین عامل، تبلیغات، و اتکا به تبلیغات بود . تبلیغ سودآور است. روزنامه‌ها به تبلیغات وابسته شدند و برای همین در برابر خواسته‌های شرکت‌های تبلیغ‌کننده سر تعظیم فرود آوردند. اگر شما یک نگاه به نیویورک تایمز، بزرگ ترین روزنامهٔ جهان، بیاندازید، با مفهوم «سوراخ‌های خبری»، آشنا می‌شوید. این بدان معناست که، عصر‌ها که برای روزنامهٔ روز بعد برنامه ریزی می‌شود، آنها ابتدا شروع به ایجاد چیدمان برای تبلیغات موجود می‌کنند، برای اینکه این قسمت مهم‌ترین بخش روزنامه است. بعد در فاصله‌های موجود میان تبلیغات خبر‌ها را جایگزاری می‌کنند. در تلویزیون یک مفهوم «محتوی و پر کردن» وجود دارد. محتوا تبلیغات است، میان تبلغیات را با یک تعقیب و گریز ماشین‌، یا یک فیلم (سکسی) یا هرچیزی که تماشگران را برای دیدن تبلیغات بعدی پای تلویزیون نگه دارد، پر می‌کنند. این یک پدیدهٔ طبیعی است، وقتی رسانه‌ها به تبلیعات متکی باشند. البته این معادله روزنامه‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد. فرض کنید، یک روزنامه شروع به انتشار این حقیقت کند، که جنگ عراق عامل خرابی و وضع موجود این کشور است. این تلویزیون یا روزنامه نمی‌تواند هیچ تبلیغات دریافت کند. و ما باز میگردیم دوباره به این گفتهٔ اورول، درباره فرهنگی که در آن نخبه‌ها و دانشگاه‌ها بااین تفکر پرشده‌اند، که چیز‌هایی وجود دارند که نباید بازگو شوند.

منتشر شده در سایت آوت لوک ایندیا
۱۰ نوامبر ۲۰۱۰

برگردان از انگلیسی : پازل
منبع : لموند دیپلماتیک


شورش در تونس و آینده‌ی انقلاب در جهان عرب

| 0 نظر
alenwoodz.jpgجنبش انقلابی شگفت‌انگیزِ کارگران و جوانان تونس الهام و نمونه‌ای است برای کلِ جهان. بیش از یک هفته است که تونس انقلابی با ابعاد حماسی از سر گذرانده است. خیزش توده ای در تونس به سرنگونی زین‌العابدین بن علی٬ دیکتاتور منفور٬ پس از ۲۳ سال حضور در قدرت٬ انجامید.
*
خیزش تقریبا همه٬ از جمله دولت٬ را غافلگیر کرد. در روز ۶ ژانویه مجله‌ی اکونومیست با اعتماد به نفس گفت: «بعید است مشکلات تونس٬ رئیس‌جمهور ۷۴ ساله را سرنگون کند یا حتی الگوی حکومت استبدادی او را تکانی دهد.» این کشور آفریقای شمالی را مامن ثبات و رفاهِ نسبی می‌دانستند٬ گرچه با مشتی آهنین اداره می‌شد. برای سرمایه‌گذاران خارجی٬ شهر تونس جای امنی برای سرمایه‌گذاری و منبعی برای کارگر ارزان به حساب می‌آمد. برای گردشگران جایی بود که می‌شد زیر آفتاب بخوابی و از زندگی لذت ببری.
اما آن‌چه چون رعد و برقی در آسمان صاف آبی به نظر می‌آید در واقع سال‌های سال در تدارک بود. این تا حدودی نمایانگر بدتر شدن موقعیت اقتصادی بود که شدیدترین تاثیر خود را بر مردمِ طبقات پایین اجتماع دارد. اما در ضمن نمایانگر چیز دیگری بود که کمتر واضح است اما اهمیت بیشتری دارد. انقلاب را نمی‌شود تنها با فقر توضیح داد چرا که توده‌ها همیشه از فقر رنج برده‌اند. انقلاب٬ روندی دیالکتیکی است که در آن هزار و یک بی‌عدالتی کوچک روی هم جمع می‌شود تا انباشت آن‌ها به نقطه‌ای حیاتی برسد که در آن انفجار ناگزیر است. جامعه که به این نقطه برسد هر حادثه‌ای می‌تواند محرکِ انفجار شود.
در این مورد خودسوزی میوه‌فروشی در شهر سیدی بوزید بود که به آتشی عمومی انجامید. محمد بوعزیزی مرد جوانی که خود را به آتش کشید در واقع فارغ‌التحصیلِ دانشگاه بود و مثل بسیاری دیگر قادر نبود کاری مناسب پیدا کند. او سعی کرد با فروش میوه و سبزیجات گذران امور کند اما وقتی پلیس جلوی دستفروشی‌ بدون جوازش را گرفت٬ این کار هم غیرممکن شد. او مستاصلانه تصمیم گرفت با حرکتی چشمگیر به زندگی خود پایان دهد. محمد چند هفته بعد درگذشت. این حادثه به موج عظیمی از تظاهرات و شورش انجامید.
افزایش قیمت‌های غذا و سایر کالاهای بنیادین٬ بیکاری گسترده و فقدان آزادی باعث شد شورش‌ها گسترش یابد و سراسر کشور را فرا بگیرد. علاوه بر مردم فقیری که تبلیغات را شروع کردند هزاران دانشجو و کارگر هم به خیابان آمدند تا نفرت خود از حکومت را نشان دهند. عنصر جدیدی در این معادله ظهور لایه‌ی بزرگی از جوانانِ تحصیل‌کرده است که هیچ چشم‌انداز شغلی ندارند. در دوره‌ای که میلیون‌ها نفر به تلویزیون و اینترنت دسترسی دارند و مردم از زندگی‌ تجملی پولدارها باخبرند٬ گیر آمدن خود‌شان در فقر رقت‌بار و بیکاری هر روز غیر قابل تحمل‌تر می‌شود.
طوایفِ بن علی و طرابلسی مترادف فساد٬ نابرابری عظیم و سرکوب سیاسی بودند. فساد آن‌ها به قدری بد بود که٬ چنان‌که از اسناد ویکی‌لیکس می‌دانیم٬ به خشم سفیر آمریکا انجامید. جنبش توده‌ای از اعتراض علیه شرایط غیر قابل تحمل زندگی٬ بیکاری و هزینه‌ی بالای زندگی آغاز شد و به سرعت مشخصه‌ای سیاسی به خود گرفت. می‌شود آن‌را در یک شعار خلاصه کرد: بن علی باید برود!
شعله که گر گرفت دیگر خاموش کردنش راهی نداشت. موج ناآرامی کل کشور را فرا گرفته و تظاهرات توده‌ای مداوم علیه بیکاری٬ افزایش قیمت غذا و فساد مالی در گرفت. شمار عظیم فارغ‌التحصیلان بیکار٬ عصبانیت از فقدان آزادی٬ افراط‌های طبقه‌ی حاکم و خشم از توحش پلیس گرد هم آمد تا جرقه‌ای شود برای آغاز موجی توقف‌ناپذیر از خشمِ عمومی.
از سرکوب تا عقب نشینی
برخوردها در آخرهفته‌ی ۸ و ۹ ژانویه بسیار مرگبارتر شد و سپس به شهر پایتخت٬ تونس٬ کشید. رژیم که از شورش در خیابان‌ها تکان خورده بود تلاش کرد خود را با ترکیبی از سرکوب و عقب‌نشینی نجات دهد. مثل همیشه اول دست به گلوله و گاز اشک‌آور و باتوم بردند. شدتِ سرکوب پلیس حتی روزنامه‌نگاران آبدیده‌ی غربی را هم بهت‌زده کرد. تعیین تعداد جان‌هایی که در این برخوردهای خونین از دست رفت غیرممکن است اما به گفته‌ی سازمان‌های حقوق بشری حداقل ۶۰ نفر کشته شدند.
اما یک هفته که گذشت واضح بود که این روش‌ها جواب نمی‌دهد. درست برعکس. این کارها تنها بنزین بیشتری روی شعله‌های آتش می‌ریخت. وقتی کل مردمی به پا می‌خیزد و «نه» می‌گوید هیچ دولت و ارتش و پلیسی در جهان یارای توقف آن نیست.
توده‌ها که ترس خود را از دست می‌دهند٬ رژیم دیکتاتوری نمی‌تواند تنها با سرکوب خود را نجات دهد.
رئیس‌جمهور در ابتدا منکر این‌ شد که پلیس زیاده‌روی کرده و گفت آن‌ها در حال دفاع از مالکیت خصوصی در مقابل شمار اندکی از «تروریست»ها بوده‌اند. این باعث آرام کردن معترضین نشد. تمام دانشگاه‌ها و مدارس را بستند تا جوانان را در خانه و دور از خیابان‌ها نگاه دارند. این کار هم ناکام ماند. اندک اندک٬ رژیمِ رئیس‌جمهور جلوی چشمانش شروع به فرو ریختن کرد و واقعیت حتی به جمجمه‌ی زمختِ او هم وارد شد.
ایشان در روز ۱۲ ژانویه وزیر کشور خود را اخراج کرد و دستور به آزادی تمام دستگیرشدگان در طول شورش‌ها داد. او در ضمن کمیته‌ی ویژه‌ای برای «تحقیق در مورد فساد مالی» به پا کرد. انگار شیطان دستور تحقیق در مورد بعل الذباب را بدهد. او در ضمن وعده داد به ریشه‌ی مساله بپردازد و ۳۰۰ هزار شغل دیگر ایجاد کند. اما ناآرامی ادامه یافت و در روز ۱۳ ژانویه علیرغم دستور خاموشی در شب به مرکز پایتخت رسید.
آنگاه بود که بن علی وعده داد به قیمت‌های رو به افزایش غذا رسیدگی کند٬ آزادی مطبوعات و اینترنت را مجاز کند و به «تعمیق دموکراسی و احیای پلورالیسم» بپردازد. او در ضمن گفت قانون اساسی را برای این‌که بتواند در سال ۲۰۱۴ دوباره نامزد شود٬ تغییر نمی‌دهد. بن علی در آخرین حرکت مستاصلانه برای نجات خود در تلویزیون ظاهر شد و وعده داد دیگر به پلیس اجازه شلیک به تظاهرکنندگان را نمی‌دهد و مجموعه‌ای از اصلاحات و عقب‌نشینی‌ها را اعلام کرد. البته پس دادن چیزی که حفظش دیگر در توانِ آدم نیست کاری ندارد.  
رئیس‌جمهور فقط وقتی دستور به قطع تیراندازی‌ها را داد که روشن شده بود هرگونه قتل عام بیشتر به دست پلیس به شورش در ارتش حتی در سطوح بالا می‌انجامد. وب‌سایتی فرانسوی خبر از وجود ناآرامی روزافزون در نیروهای مسلح و شکافی علنی بین پلیس و ارتش می‌دهد: «یکی از تحولات جدید و مهم در اوایل این هفته فاصله گرفتن بخشی از ارتش از رژیم بود. به گزارش شاهدان متعدد٬ روزِ دوشنبه گروهی از سربازان مقابل دادگاه شهرِ قصرین صف بستند تا هم جلوی ناآرامی احتمالی درون آن‌را بگیرند و هم از وکلا حفاظت کنند.»
گزارش‌های بسیار خبر از پیوستن ارتش به مردم می‌داد و در بعضی موارد ارتش از تظاهرات در مقابل پلیس حمایت می‌کرد. به این دلیل بود که ارتش را از خیابان‌های پایتخت بیرون کشیدند و جایش را به پلیس دادند. تظاهرات توده‌ای که به قصر ریاست‌جمهوری رسید٬ مردم و سربازان هم‌دیگر را در آغوش کشیدند.
در روز جمعه اعتراضات به اوج رسید و هزاران نفر بیرون وزارت کشور٬ نمادِ رژیم٬ گرد آمدند. بسیاری از سقف آن بالا رفتند. پلیس با شلیک نارنجک‌های گاز اشک‌آور پاسخ داد اما فایده‌ای نداشت. توده‌ها در خیابان به قدرت خود پی برده بودند و به درستی سخنرانی رئیس‌جمهور را نشانه ضعفش دانستند. همه‌جا این شعار مطرح شد: بن علی باید برود! بن علی فی‌الحال قول داده بود کنار رود - در سال ۲۰۱۴. اما محاسباتش زیادی خوش‌بینانه بودند. مردم در خیابان خواهان استعفای بلافاصله‌ی او بودند (و به همین هم رسیدند.)
رئیس‌جمهور سابق با عجله‌ی بسیار دولت خود و پارلمانِ کشور را منحل کرد٬ چمدان‌هایش را بست و عازم نزدیک‌ترین فرودگاه شد. آقای بن علی و خانواده‌اش تونس را ترک گفتند و دنبال پناهگاه می‌گردند. اما حرف زدن در این مورد آسان‌تر از انجام دادنش است. واقعیت تلخ زندگی این است که وقتی آدم موفق و مرفه است٬ دوست زیاد دارد اما به شکست که می‌خورد درها را به رویش می‌بندند.
رئیس‌جمهور نیکولا سارکوزی با ادب اما قاطعانه تقاضای دوست قدیمی که می‌خواست هواپیمایش را در فرانسه فرود بیاورد رد کرد. آخرین گزارش‌ها می‌گوید او از جده در عربستان صعودی سر در آورده و آن‌جا اعضای خاندان صعود که حتما خودشان هم نگران هستند در آینده‌ای نه چندان دور با سرنوشتی مشابه روبرو شوند استقبال هم‌دلانه‌تری از او کردند.
گریزِ شتابان رئیس‌جمهور راه را برای تحرکات در بالا آماده کرده و دست نگران واشگتن از پشت صحنه عروسک‌ها را می‌چرخاند. اولین قدم این بود که محمد قنوچی٬ نخست‌وزیر٬ بعدازظهرِ جمعه در سخنرانی تلویزیونی اعلام کرد به عنوان رئیس‌جمهور موقت سر کار خواهد آمد و وضعیت اضطراری اعلام کرد.
سربازان شروع به پایین کشیدن عکس‌های همه‌جاحاضرِ آقای بن علی از روی تابلوها و دیوارهای ساختمان‌های عمومی در سراسر کشور کرده‌اند. رهبران امیدوارند با حذف نشانه‌های بیرونی حکومت استبدادی٬ توده‌ها راضی شوند و به خانه بروند. این به همان کسانی که قبلا حکومت می‌کردند اجازه می‌دهد تمام سطوح قدرت را حفظ کنند و به مردم این توهم را بدهند که چیزی عوض شده.
انتظارِ این‌که این آدم‌ها اصلاحات واقعی سیاسی و انتخابات آزاد و منصفانه بیاورند اوجِ حماقت خواهد بود. محمد غنوچی از اعضای رهبری رژیم کهن است. او «آدمِ بن‌ علی» است. او معمار همین سیاست‌های اقتصادی بود که در افتضاح کنونی نقش داشت. او از آغاز در قلب رژیم کهن بوده. نمی‌شود به او اعتماد کرد که به نفع منافع مردم عمل کند. ایشان خوب بلد است راجع به دموکراسی و مشروطیت حرف بزند اما خود را بر اعلام وضعیت اضطراری با کمک ارتش و نیروهای امنیتی استوار کرده است.
این تاکتیک ارتش و نخبگان رژیم برای سرکوب اعتراضات و سپس تجدید سیطره بر قدرت است. واقعیت پشت سردر «دموکراتیک» حفظ فرمانِ وضعیت اضطراری است که تجمعات بیش از سه نفر را ممنوع می‌کند و خاموشیِ شبانه به همراه دارد. به نیروهای امنیتی گفته‌اند به هر کس که این دستورات را زیر پا گذاشت تیراندازی کنند.
ریاکاری امپریالیست‌ها
همه‌ی این‌ها باعث شده زنگ‌های خطر در واشگتن٬ پاریس و لندن به صدا در بیاید. رویدادهایی که امپریالیست‌ها پیش‌بینی نمی‌کردند و در مهار آن قدرتی ندارند٬ تکان‌شان داده. انقلاب‌ها به مرزها احترام نمی‌گذارند٬ تا چه برسد به مرزهای مصنوعی که امپریالیسم در گذشته ایجاد کرده تا پیکرِ زنده‌ی مغرب عربی را تکه تکه کنند.
آفریقای شمالی و خاورمیانه برای منافع اقتصادی و استراتژیک آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا٬ بخصوص فرانسه٬ بنیادین است. از مجدی عبدالهادی٬ تحلیل‌گر مسائل در شبکه عربی بی بی سی٬ نقل قول شد که: «زوال آقای بن علی می‌تواند کل نظم پسامستعمراتی در آفریقای شمالی و جهانِ وسیع‌تر عرب را به هم بزند.» این حرف بسیار درست است و به قلب مساله دست می‌برد.
حالا که توده‌ها مستبدِ کهن را با خیزش قهرمانانه سرنگون کرده‌اند٬ دولت‌های غربی یکی پس از دیگری خواهان دموکراسی شده‌اند. رئیس‌جمهور سارکوزی شانه به شانه ی شهروندان تونس٬ که سابقا تحت قیمومیتِ کشورش بود٬ ایستاده. نیکولا سارکوزی کلبی‌مسلکی را به گونه‌ای هنری رسانده. اگر جایزه‌ی نوبلِ ریاکاری وجود داشت بدون شک او برنده می‌شد.
ایشان در ۲۸ آوریل ۲۰۰۸ در یکی از سفرهایش به تونس اعلام کرد: «کشور شما درگیر تشویق حقوق همگانی بشر و آزادی‌ها بنیادین است...» تنها چند ماه بعد٬ دومینیک استراوس کاهن٬ مدیر عامل صندوق جهانی پول٬ که در اواخر سال ۲۰۰۸ در شهرِ تونس به سر می‌برد گفت که رژیم بن علی در تونس «بهترین الگو برای بسیاری کشورهای نوظهور» است.
این آقایان نمی‌توانند ادعای نادانی کنند. سال‌های سال است که فعالین نقضِ گسترده‌ی حقوق بشر در تونس را محکوم می‌کنند اما این جلوی رئیس‌جمهور فرانسه را نگرفت تا اولین (و یکی از معدودترین) در میان روسای دولت‌ها باشد که پس از «انتخاب مجدد» تقلبی بن علی در سال ۲۰۰۹ به او تبریک بگوید. حالا همین آدم‌ها می‌توانند با بی‌شرمی بگویند: «تنها گفتگو می‌تواند راه‌حل دموکراتیک و پایداری برای بحران کنونی بیابد.»
این کلمات فریب‌کارانه قرار است تله‌ای باشند برای ناآگاهان. از توده‌های انقلابی می‌خواهند دست از جنگیدن بردارند و در عوض وارد گفتگویی دوستانه شوند - با چه کسی؟ گفتگو با همان آدم‌هایی که سال‌های سال است آن‌ها را می‌درند و سرکوب می‌کنند٬ همان جلادانی که دستان‌شان آلوده به خون مردم است. و این پیشنهاد دوستانه از سوی چه کسی می‌آید؟ کسی که تا همان لحظه‌ای که توده‌ها این جلادان را سرنگون کردند٬ حامی‌شان بوده. سارکوزی در طولِ خیزش مردم تونس ساکت بود اما دولتش تلاش می‌کرد دیکتاتوری را نجات دهد.
ارتش به روی مردم غیرمسلح آتش گشود اما سخنگوی دولت فرانسه٬ فرانسوا بارون٬ گفت محکوم کردن سرکوب «نشان از دخالت» است - انگار که حضور دائمی ارتش فرانسه در بسیاری کشورهای آفریقایی که هیچ ربطی به دموکراسی سیاسی ندارند از اول دخالت نبوده.
برونو لمر٬ وزیر کشاورزی٬ علنا از بن‌علی٬ دیکتاتور تونس٬ دفاع می‌کرد. او گفت بن علی «آدمی است که اغلب در قضاوت اشتباه کرده» اما «خیلی کار کرده». نمی‌دانیم این «خیلی کار» که ایشان از آن می‌گفت چه بوده‌ و خوب بوده‌ یا بد. آن‌چه می‌دانیم این است که آلیوماری٬ وزیر امور خارجه‌ی فرانسه٬ از همکارش هم فراتر رفت و به بن علی «دانش نیروهای امنیتی ما» را تقدیم کرد. اینگونه بود که «دموکرات»های پاریس به دیکتاتوری در سرکوب مردم خودش در کشوری که فرانسه ۷۳ سال آن‌را به استعمار کشیده بود یاری رساندند. عادت‌های قدیمی دیر می‌میرند.
سه روز پس از شلیک به مردمِ بی‌سلاح٬ فرانسوا فیون گفت «نگرانِ... استفاده‌ی نامتناسب از خشونت» است و اینگونه قربانیان و جلادان را در یک سطح قرار داد. او پس از این حقه‌ی همیشگی از همه‌ی اطراف خواست خودداری گزینند و راه گفتگو را انتخاب کنند. اما تا بحال هیچ کس نگفته چگونه ممکن است با پلیسی که به هر جسمِ محرک شلیک می‌کند «راه گفتگو را انتخاب کرد.»
حالا که بازی تمام شده همه‌ی این «دموکرات‌ها» صف کشیده‌اند که به مردم تونس مشورت بدهند. و نه فقط هم در پاریس. باراک اوباما لطف کرده و خشونت علیه شهروندان تونسی را «که در تونس به ابراز صلح‌آمیز نظرشان می‌پرداختند» محکوم کرده. اما چنان‌که از افشاهای ویکی لیکس می‌دانیم٬ همین آدم از همه‌ی واقعیات در مورد رژیم فاسد و سرکوبگرِ شهر تونس با خبر بود و هیچ کاری در موردش نکرده بود.
حالا همین ایشان می‌گوید: «شجاعت و منزلتِ مردم تونس را تحسین می‌کنم.» اما با عجله اضافه می‌کند: «از همه‌ی اطراف می‌خواهم آرامش را حفظ کنند و از خشونت جلوگیری کنند و از دولت تونس می‌خواهم به حقوق بشر احترام بگذارد و در آینده ی نزدیک انتخابات آزاد و منصفانه برگزار کند که نمایانگر اراده‌ و آمالِ‌ حقیقی مردم تونس باشد.»
همین آواز را دارند از همه طرف می‌خوانند. لالاییِ آرام‌بخشی است و مثل همه‌ی لالایی‌ها ساخته شده تا توده‌ها را دوباره به خواب ببرد. از مردم می‌خواهند آرام باشند و «از خشونت جلوگیری کنند.» آن‌چه از توده‌ها می‌خواهند این است که بی‌سر و صدا به خانه بروند٬ «آرام بمانند» و مهم‌تر از همه «از خشونت جلوگیری کنند.» عجیب نیست که همیشه از توده‌ها می‌خواهند آرام باشند٬ ساکت بمانند و «از خشونت جلوگیری کنند» در حالی که پولدارها و قدرتمندها هستند که انحصار خشونت را در اختیار دارند و از این انحصار برای دفاع از قدرت و مزایای خود استفاده می‌کنند؟
مردم گلوله‌ها و باتوم‌های پلیس را از سر گذرانده‌اند٬ جلوی چشم‌شان رفقا و دوستان و اقوام‌شان مورد ضرب و شتم وحشیانه٬ لگد٬ گازِ اشک‌آور٬ دستگیری٬‌ شکنجه و قتل ددمنشانه قرار گرفته‌اند. حتی نگذاشتند جسدِ پاره‌پاره‌ی عزیزان‌شان را ببینند. حالا ازشان می‌خواهند ساکت باشند٬ «از خشونت جلوگیری کنند» و مهمتر از همه از خیابان‌ها کنار بروند٬ پراکنده شوند و به خانه بروند تا بگذارند دار و دسته‌ای از دزدان سرنوشت‌شان را تعیین کنند. شوخیِ بی‌مزه‌ای است.
سرایتِ شورش
طغیان نارضایتی مردمی در تونس و در کشور همسایه٬ الجزایر٬ کابوسی برای رهبران مستبد در سراسر آفریقای شمالی و جهان گسترده‌ی عرب است. رژیم‌های فاسد و مرتجعِ آفریقای شمالی و خاورمیانه همه بر خود می‌لرزند. آن‌ها می‌ترسند نمونه‌ای که توده‌ها در تونس پیش گذاشته‌اند فردا با کارگران و دهقانان کشورهای دیگر٬ که آن‌جا هم همین مشکلات هست٬‌ دنبال شود. همین است که ظرف چند روز شورش بر سر افزایش قیمت در شکر٬ شیر و آرد به کشور همسایه٬ الجزایر٬ کشیده و به مرگ حداقل پنج نفر انجامیده است.
به گزارش الجزیره٬ جوانان شعار می‌دادند «برایمان شکر بیاورید» و تظاهرکنندگان وارد انبارها شدند تا در اعتراض به قیمت‌های غذا که در هفته‌ی اول ژانویه بین ۲۰ تا ۳۰ درصد بالا رفته بود گونی‌های آرد را تصاحب کنند. دولت الجزیره برای آرام ساختن معترضین کاهش‌ فوری گمرک و مالیاتِ واردات را اعلام کرده تا قیمت غذا پایین بیاید و اعلام کرده که دیگر شورش‌های غذا در کل کشور «پشت سر گذاشته شده.»
شورش در چندین شهر الجزایر تنها وقتی فرو نشست که دولت وعده داد هرگونه اقدام لازم برای حفاظت از شهروندانش در مقابل هزینه‌ی روزافزون معاش را انجام دهد. لیبی٬ مراکش و اردن هم طرح‌هایی برای پایین آوردن قیمت‌ کالاهای بنیادین اعلام کرده‌اند. اما موقعیت در الجزایر هنوز بسیار بی‌ثبات است. یادمان باشد که در سراسر سال ۲۰۰۱ منطقه‌ی بربرنشینِ جنوب الجزایر (القبائل)‌ صحنه‌ی شورشِ وسیع بود. (این منطقه در واقع در شمالِ الجزایر است و نه جنوبِ آن-م.) در مراکش هم رژیمِ ارتجاعی سلطان حسن بسیار ناپایدار است و شباهت‌های بسیاری با موقعیت تونس دارد.
درست پیش از سرنگونی بن علی٬ عبدالرحمان راشد٬ ستون‌نویس٬ در الشرق الاوسط نوشت: «بیشتر آن‌چه جلوی اعتراض و نافرمانی مدنی را می‌گیرد تنها مرزِ روانی است.» سرنگونی بن علی و همچنین تلاش‌های الجزایر برای مماشات با خشم بر سر افزایش قیمت٬ ترسی که مدت‌‌ها است نارضایتی در کل منطقه را عقب نگاه داشته از میان می‌برد. اخبار ماهواره و رسانه‌های اجتماعی می‌تواند تاکتیک‌های استبداد را کنار بزند و به سرعت نارضایتی‌های جوانان در مناطق منزوی و محروم را به جنبشی وسیع پیوند بزند.
شعله‌ی شورش به سایر کشورهای عرب نیز گسترش می‌یابد. مردم در سراسر خاومیانه با اینترنت و شبکه‌های تلویزیونی ماهواره در منطقه جنبش انقلابی در تونس را از نزدیک دنبال می‌کنند. در این منطقه بیکاری بالا است٬ جمعیت جوان روزافزون است٬ تورم سر به آسمان دارد و شکاف بین فقیر و غنی رو به گسترش است و همه‌ی این‌ها آتش را افروخته‌تر می‌کند.
الجزایر همسایه‌ی بغل‌دستی تونس است اما امان ۲۵۰۰ کیلومتر با شهر تونس فاصله دارد. با این حال دلیل خشم معترضین یکسان بود و خواستِ استعفای رهبران هم همین‌طور. سلطان عبدالله دوم که دید زمین زیر پایش داغ می‌شود دستور داد قیمت‌ها و مالیات روی بعضی غذاها و سوخت‌ها کاهش داده شود. دولت قبلا ۱۴۱ میلیون پوند در بودجه‌ی سال ۲۰۱۱ را وقفِ یارانه‌ی نان کرده و بسیاری از فقرا در این کشور ۷ میلیونی به این مبلغ وابسته‌اند. از این پول قرار است برای کاهش قیمت سوخت و همچنین ایجاد شغل استفاده ‌شود اما این پول هم از آن‌هایی است که هم کم است و هم دیر است.
به گزارش الجزیره در تظاهرات‌ پلاکاردی دیده شد با این شعار: «اردن فقط برای پولدارها نیست. نان٬ خطِ قرمز است. از گرسنگی و خشم ما بترسید.» بیش از ۵۰۰۰ نفر در سراسر اردن در «روزِ خشم» اعتراضاتی علیه قیمت‌های روزافزون غذا و بیکاری سازمان دادند. و در همین روز بود که در جای دیگری از جهان عرب٬ رئیس‌جمهور تونس پس از هفته‌ها تظاهرات خشونتبار از این کشور شمال آفریقا گریخت.
دانشجویان اردن و حامیان حزب بعث هم تظاهرات‌هایی در اربد٬ کرک٬ سلط و معان برگزار کردند و خواهان برکناری نخست‌وزیر٬ سمیر رفاعی٬ شدند. به ادعای گزارش‌های رسمی پلیس موفق شد با حلقه زدن دور تظاهرات آن‌ها را محدود نگاه دارد و هیچ دستگیری انجام نشد. مقامات اردن اتفاقات تونس را دیده بودند و فهمیدند برخوردهای خشونت بار می‌تواند اعتراضات را به شورش بکشاند.
به گزارش وب‌لاگی اردنی به نام «امان نیوز» در اعتراض موسوم به «روز خشم» مردم شعار می‌دادند: «طبقه‌ی متحد٬ دولتِ متحد خون تو را مکیده» و پوسترهایی با عکس نان تکان می‌دادند. توفیق البتوش٬ شهردار سابق کرک٬ در مصاحبه با رویترز گفت: «ما به سیاست‌های دولت٬ قیمت‌های بالا و مالیات مداومی که به شورش مردم اردن انجامیده٬ اعتراض می‌کنیم.»‌
گزارشی از تام فایفر از رویترز در روز شنبه ۱۵ ژانویه‌ی ۲۰۱۱ شامل نقل قول‌های بسیار جالبی بود. ایمان٬ صاحب رستورانی در مصر که نمی‌خواست نام کاملش را بدهد٬ گفت: «این اتفاق می‌تواند هر جایی بیافتد. تصاویر ماهواره و اینترنت که امروزه می‌توانیم ببینیم باعث می‌شود مردمی که معمولا عقب می‌کشند اکنون بتوانند ببینند که بقیه آن‌چه را می‌خواهند به دست می‌آورند.»
کمال محسن٬ دانشجوی ۲۳ ساله لبنانی٬ گفت: «در این گوشه از دنیا به چنین چیزی عادت نداریم. در منطقه‌ای که مردم همیشه می‌گویند: «چه کنیم؟» این از رویا بزرگتر است.»
محسن٬ دانشجوی لبنانی٬ می‌گوید: «جوانان در سراسر جهان عرب باید به خیابان بیایند و همین کار را انجام دهند. وقت آن رسیده که مدعی حقوق خود شویم. رهبران عرب باید بسیار هراسان باشند چرا که چیزی به جز ترس ندارند که به مردم‌شان بدهند و وقتی تونسی‌ها پیروز شوند٬ ترس می‌شکند و آن‌چه اتفاق می‌افتد واگیردار خواهد بود. چیزی به آن روز نمانده.»
در بین تمام کشورهای عرب٬ مهم‌ترین آن‌ها مصر است که طبقه کارگری قدرتمند دارد. اخیرا در مقاله‌ای در دیلی استار٬ روزنامه‌ی لبنانی٬ نگرانی‌ها در مورد آینده‌ی این کشور ابراز شد:
«هر کس که منتظر انقلابی در کل منطقه است باید به مصر نگاه کند که نیمی از غذایی که جمعیت ۷۹ میلیونی‌اش مصرف می‌کنند٬ وارد می‌کند و با تورم بیش از ۱۰ درصدی سر و کله می‌زند.
«با دستگاه عظیم امنیتی که به سرعت اعتراضات بزرگ خیابانی را سرکوب می‌کند و حزب اصلی اپوزیسیون٬ اخوان مسلمین٬ که از سیاست رسمی کنار گذاشته شده٬ بزرگترین چالش دولت از سوی اعتصابات کارخانه‌ها در کمربند صنعتی دلتای نیل می‌آید.
«کارزار اینترنتی مصر برای تغییر سیاسی٬ که منتقدترین صدای کشور است٬ نتوانسته از طبقات متوسط پرحرف به فقرای خیابان‌ها بکشد.
«لاله خلیلی٬ کارشناس خاورمیانه در دانشگاه لندن٬ می‌گوید: «شاهد شکاف بزرگی بین مبارزات اقتصادی و مبارزات سیاسی در مصر بوده‌ایم. اعتصابات در جریان بوده است اما به عرصه‌ی عمومی کشیده نشده.»
«اما اگر نارضایتی روزافزون بر سر تورم قیمت غذا به اعتراض عمومی‌تر علیه رکود سیاسی و اقتصادی و فقدان فرصت‌ها و آزادی بکشد٬ این وضع تغییر می‌کند.»
صندوق جهانی پول گفته با توجه به نرخ‌های کنونی بیکاری که بسیار بالا است٬ منطقه باید تا سال ۲۰۲۰٬ ۱۰۰ میلیون شغل ایجاد کند. اما در موقعیتی که قیمت روزافزون غذا و سوختِ وارداتی سر به فلک می‌زند و بودجه‌ها را محدود می‌کند٬ چنین کاری غیرممکن است٬ بخصوص در آن کشورهایی که ذخایر بزرگ انرژی ندارند.
استفن کوک از شورای روابط خارجی٬ اتاق فکر آمریکایی٬ در مطلبی که این هفته نوشته می‌گوید: «خطری هست که... زیادی به این استدلال که «دولت عربی از پس امور برمی‌آید» دل خوش کنیم. شاید شاهد آخرین روزهای (حسنی)‌ مبارک (رئیس‌جمهور مصر) یا سایر دیکتاتورهای خاورمیانه نباشیم. اما روشن است که اتفاقی در این منطقه در جریان است.»
نیاز به چشم‌انداز انقلابی
کارشناسان سیاسی بورژوازی با این فکر به خود آرامش می‌دهند که نمونه‌ی تونس گسترش نمی‌یابد و دولت‌های خودکامه از رباط تا ریاض سرنگون نخواهند شد چرا که جنبش‌های اپوزیسیون ضعیف و بی‌روحیه هستند. اما این استدلال به کلی دور از واقعیت است.
خیزشِ تونس را اپوزیسیون این کشور٬ که آن هم ضعیف و بی‌روحیه است٬ سازمان نداد. این خیزش خودبخودی توده‌ها بود و دقیقا به این علت غیر قابل توقف بود که سازمان رفورمیست «مسئولی» وجود نداشت که آن‌را به مجراهای امن بکشاند. ضعف یا فقدان سازمان‌های توده‌ای رفورمیست نشان نه از قدرت رژیم‌های مستبد که از ضعفِ آن‌ها می‌دهد. همین‌که توده‌ها دست به حرکت بزنند٬ اوضاع مثل ماشینی می‌شود که بدون ترمز در سراشیبی افتاده.
چنان‌که در رابطه با ایران گفتیم٬‌ مشخصه‌ی خودبخودیِ جنبش در عین حال هم قدرت آن هست و هم ضعفش. توده‌ها در تونس آنقدر قدرت داشتند تا رژیمی فاسد و گندیده را سرنگون کنند. اما سوال این است: اکنون چه می‌شود؟
نظار امامی٬ یکی از رهبران حوزه‌ی پِ تِ تِ اتحادیه عمومی کارگران تونس در مصاحبه با مدیا‌پارت ظهرِ روز دوشنبه در شهر تونس گفت: «مشکل بزرگ ما فقدان چشم‌انداز سیاسی است. هیچ حزبی ظهور نکرده؛ حزب مترقی دموکرات (حزب اصلی اپوزیسیون)‌ زیادی ضعیف است. «اتحادیه کارگران» جای اپوزیسیون را گرفته تا شعارها٬ فعالیت‌های همبستگی و ... را مطرح کند اما تا جایی که به پروژه (سیاسی) بر می‌گردد... با این همه رژیم واقعا بی‌ثبات شده و این واقعا بی‌سابقه است.»
اما مورفی استاد دانشکده‌ی دولت و مسائل بین‌المللی در دانشگاه دورهام و کارشناس امور تونس است. بی بی سی از او پرسید: «آیا آن‌ها (اپوزیسیون قانونی) می‌توانند چیز بیشتری برای مردم تونس به ارمغان بیاورند؟»
پاسخ ایشان اینگونه بود:
«احتمالا نه. اما اگر دموکراسی قرار باشد بیاید٬ شورای رهبری باید از همان ابتدا نشان دهد که شاهد اصلاحات بنیادین در نظام احزاب سیاسی٬ روند انتخابات٬ آزادی تجمع٬ حقوق مدنی و آزادی رسانه‌ها پیش از انتخابات خواهیم بود.
«پایان سریع وضعیت اضطراری و نشانه‌ی روشنی که کمیته‌ی بررسی در مورد فساد که چند روز پیش اعلام شد مستقیما به فعالیت‌های طوایفِ بن علی و طرابلسی می‌پردازد٬ نقش مهمی خواهد داشت تا مردم تونس را قانع کند که این دفعه به وعده‌های حکومت مشروطه عمل می‌شود و این بار آشتی ملی واقعا به معنای کلمه اجرا می‌شود و ارتش در دفاع از ثبات دوباره دست به دفاع از حکومت استبدادی نمی‌زند.»
ما می‌توانیم مطمئنانه پیش‌بینی کنیم که در هفته‌ها و ماه‌های پیش‌رو ارتشی از «دوستان دموکراسی» بر سر تونس خراب می‌شود:‌ نمایندگان‌ اتحادیه‌های  کارگری «آزاد» با چمدان‌های پر از دلار٬ مردان کراواتی از آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا٬ هزار هزار سازمان غیردولتی٬ انترناسیونالِ «سوسیالیستی»٬‌ بنیاد فردریش ابرت و سایر سازمان‌های «محترمِ» سازمان سیای آمریکا که همه صف می‌کشند تا مشورت‌های خود و (برای کسانی که حاضر به پیروی از این مشورت‌ها باشند) منابع مادی قابل توجه تقدیم کنند. هدف این‌ها را می‌توان در یک کلمه خلاصه کرد: احیای نظم.
نظم را به شیوه‌های مختلف می‌شود احیا کرد. ضدانقلاب را می‌توان در لباس دموکراسی یا دیکتاتوری اجرا کرد. جانشینان بن علی و حامیان امپریالیست آن‌ها امیدوارند آن‌چه را او با گلوله و باتوم نتوانست به دست بیاورد با لبخند و کلماتِ مهربانانه به کمک دلار و یورو به دست بیاورند. اما هدف همان است: کنار زدن مردم از خیابان‌ها تا کارگر سر کارش بازگردد٬ دهقان به مزرعه‌اش و دانشجو سر درس‌هایش. آن‌چه آن‌ها پرشورانه می‌خواهند بازگشتی سریع به وضع عادی است: یعنی بازگشتی سریع به همان بردگی کهن تحت نامی جدید.
به این «دموکرات‌»های ریاکار هیچ اعتمادی نمی‌شود کرد. همین دولت‌ها بودند که از رژیم دیکتاتوری زین‌العابدین بن علی حمایت می‌کردند. شرکت‌های بزرگ غربی سودهای کلانی در این‌ کشور می‌ساختند و دلیلی نداشتند از دستمزدهای پایین که اصلا بنیانِ سودهایشان بود٬ شکایت کنند. این خانم‌ها و آقایان سال‌های سال سکوت مودبانه خود در مورد رژیم گندیده و سرکوبگر تونس را حفظ کردند چرا که همین رژیم از سودهایشان دفاع می‌کرد. حالا که رژیم سرنگون شده ناگهان صدایی پیدا کرده‌اند تا تقاضای «آرامش» کنند.
رویدادها با سرعت رعد و برق پیش می‌رود. همین الان من که این خطوط را می‌نویسم غنوچی  جای خود را به سخنگوی پارلمان٬ فواد المبزع٬ داده است که می‌کوشد دولت وحدت ملی سر هم کند تا ظرف ۶۰ روز انتخابات جدید فراخوان دهد. این نشان می‌دهد که رژیم ضعیف و پر از شکاف است.
کارگران و جوانانِ تونس٬ مراقب باشید! آن‌چه فتح کرده‌اید حاصلِ مبارزات و فداکاری‌های قهرمانانه‌ی خودتان است. نگذارید آن‌چه را با خون بردید با جعل از شما بگیرند! به سخنرانی‌های زیبا و وعده‌های توخالی اعتماد نکنید. تنها به قدرت خود٬ سازمان‌ٔهی خود و اراده‌ی خود اعتماد کنید.
طرحِ «دولت ملی» یعنی دولتی با حضور انواع احزاب سیاسی قانونی و شاید یکی دو حزب دیگر که ارتش آن‌ها را خطری برای ثباتِ کشور و روابطش با متحدین مهمی همچون آمریکا و اتحادیه‌ی اروپا نمی‌داند. این حقه‌ای دیگر است. «اپوزیسیون قانونی» پر از فرصت‌طلبان ضعیف و بزدل است که سال‌ها همدستی با (یا تسلیم به) رژیم بن علی آلوده‌شان کرده است.
مردم تونس ابله یا کودک نیستند که با حرف‌های ریاکارانه به خواب بروند. آن‌ها نباید پراکنده شوند که بر عکس باید بر بسیجِ خود بیافزایند و به آن شکلی سازمان‌یافته و همگانی بدهند. به بقایای رژیم کهن نباید رحم کرد. نباید گذشت این جانیان اجازه یابند نسخه‌ی «دموکراتیک»‌جدیدی از رژیم کهن را تجدید سازمان دهند. زمانِ حرف زدن خیلی وقت است گذشته. دسیسه بس است! مرگ بر دولت! پایان فوریِ وضعیت اضطراری! آزادی کامل تجمع٬ سازماندهی و بیان! پیش به سوی مجمع موسسان انقلابی! انحلال فوری تمام نهادهای سرکوبگر و دادگاه مردمی برای قاتلین و شکنجه‌گران!
برای دستیابی به این خواسته‌ها باید اعتصابی عمومی در کل کشور سازمان داد. طبقه‌ی کارگر تنها نیرویی است که وزن لازم برای سرنگونی رژیم کهن و بازسازی جامعه از بالا تا پایین را دارد. پرولتاریا باید خود را در صدرِ جامعه قرار دهد. این تنها راه پیشروی است. خواستِ اعتصاب عمومی فی‌الحال بین بخش‌هایی از اتحادیه عمومی کارگران تونس بازتاب پیدا کرده است. طبق گزارش‌ها٬ اعتصاب‌های عمومی منطقه‌ای هفته‌ی گذشته در چند منطقه صورت گرفت (قصرین٬ صفاقس٬ قابس٬ قیروان و جندوبه).
برای تدارک اعتصاب عمومی٬‌کمیته‌های عمل باید در تمام سطوح تشکیل شوند: محلی٬ منطقه‌ای و کشوری. زندگی خود به ما می‌آموزد که تنها راه دستیابی به آزادی و عدالت از طریق عمل مستقیم توده‌ها است. در تونس مساله قدرت به روشنی مطرح شده. سازمان‌دهی و بسیجِ کل مردم برای رقم زدن سرنگونی قاطعانه‌ی رژیم کهن ضروری است.
در تمامِ‌ طولِ شبِ گذشته شاهد گزارش‌های غارتِ گسترده بوده‌ایم. روشن است که پلیس و مامور نفوذی‌های وفادار به بن علی این‌ها را سازمان داده‌اند. آن‌ها می‌خواهند موقعیتی از آشوب ایجاد کنند که امیدوارند بهشان امکان دهد انقلاب را از مسیر خارج کنند تا دوباره سر کار برگردند. در عین حال خبرِ‌کمیته‌های محله را که برای دفاع از خود به پا شده هم شنیده‌ایم.
کارگران باید با سربازانی که سمت آن‌ها را می‌گیرند پیوند برقرار کنند. باید فراخوانی به سوی صفوف ارتش برای شکل‌گیری کمیته‌های سربازان و مرتبط ساختن آن‌ها با مردم صادر شود. کارگران و دهقانان باید برای دفاع از خود سلاح بگیرند و در تک تکِ کارخانه‌ها٬ مناطق و روستاها میلیشیای مردمی بر پا شود تا نظم حفظ شود و مردم از خود در مقابل راهزنان و ضدانقلابیون دفاع کنند. این امر برای موفقیتِ انقلاب حیاتی است.
احیای مارکسیسم در جهان عرب
شکی ندارم که سر و کله‌ی آدم‌های «هوشمندی» که به دلیل عجیب و غریبی خود را مارکسیست می‌‌دانند پیدا می‌شود که بگویند آن‌چه در تونس صورت می‌گیرد «انقلاب نیست». گرچه راستش را بخواهید خودشان هم نمی‌دانند چیست. تروتسکی در کتاب خود٬ «انقلاب مداوم» منشویک‌ها را با معلم پیر مدرسه‌ای مقایسه می‌کند که سال‌ها درسِ بهار داده بود. آن‌گاه یک روز صبح پنجره را باز کرد و همین‌که نورِ درخشان خورشید و صدای پرندگان از راه رسید٬ محکم آن‌را بست و گفت این‌ها انحراف شنیعی از طبیعتند.
مارکسیست‌های حقیقی از واقعیتِ زنده و نه از الگوهای بی‌جان آغاز می‌کنند. انقلاب در تونس از بسیاری جهات شبیه انقلاب فوریه در روسیه در سال ۱۹۱۷ است. انقلاب به روشنی آغاز شده اما تمام نشده. موفق شده رژیم کهن را سرنگون کند اما هنوز نتوانسته چیزی به جایش بنشاند. از این رو ممکن است انقلاب شکست بخورد٬ بخصوص در فقدان رهبری حقیقتا انقلابی.
اگر بخاطر حضور حزب بلشویک نبود٬ انقلاب فوریه به شکست می‌انجامید. باضافه اگر بخاطر حضور لنین و تروتسکی نبود٬ حزب بلشویک قادر نمی‌بود نقشی را که بازی کرد٬ بکند. رهبری نزد رهبران رفورمیست شوراها باقی می‌ماند و انقلاب به ورشکستگی می‌انجامید. اگر این اتفاق افتاده حتما سر و کله‌ی همین مارکسیست‌های «هوشمند» پیدا می‌شد که کتاب‌های آنچنانی بنویسند و توضیح دهند که البته که انقلابی در روسیه صورت نگرفته و علت هم الف و ب و ج و د بوده است.
این مقاله را که آماده می‌کردم و گزارش‌های مختلف را که روی اینترنت می‌خواندم دست بر قضا چندتایی وبلاگ آنارشیست هم خواندم. برایم جالب بود که نه فقط بین مارکسیست‌ها که بین آنارشیست‌ها هم آدم‌های «باهوش» پیدا می‌شود. نویسنده‌ی یکی از این وبلاگ‌ها به تلخی شاکی بود که چرا از انقلاب در تونس به این علت که مطابق تعصبات آنارشیست‌ها نیست حمایت نمی‌شود. این فرد حداقل غرایزِ سالم انقلابی دارد بر خلاف ملالغتی‌هایی که به انقلاب تونس٬ جوازِ‌ تولد نمی‌دهند چون با مفهوم‌های ابلهانه‌ی خودشان جور در نمی‌آید.
سال‌های سال است که این فکر را با دقت و حوصله پراکنده‌اند که بین توده‌های خاورمیانه و آفریقای شمالی بنیانی برای سوسیالیسم و مارکسیسم وجود ندارد. ادامه‌ی این استدلال این است که اگر هم مخالفتی وجود داشته باشد تحت پرچم بنیادگرایی اسلامی است. اما این استدلال تا مغزِ استخوان غلط است و رویدادهای تونس آن‌را رد کرده است. زنان جوانی که برای مقابله با پلیس به خیابان‌ها آمدند برقه به سر نداشتند. این‌ها آدم‌های تحصیل‌کرده و خردمندی هستند که به خوبی٬ فرانسوی و انگلیسی صحبت می‌کنند. آن‌ها نه قانون شریعه که حقوق دموکراتیک و شغل می‌خواهند.
آن باصطلاح چپ‌هایی که با بنیادگرایی اسلامی لاس می‌زدند خبر از نخوتِ خود نسبت به سطح درک کارگران و جوانان عرب می‌دهند. زدن رنگ گرایشی انقلابی به بنیادگرایان خیانت به آرمان سوسیالیسم است. انقلاب آینده‌ی جهان عرب نه زیر پرچم سیاه بنیادگرایی اسلامی که زیر پرچم سرخ سوسیالیسم صورت خواهد گرفت.
در گذشته سنت قوی سوسیالیستی و کمونیستی در جهان عرب موجود بود. اما جنایات استالینیسم وحشتناک‌ترین تاثیر را بر این بخش از دنیا داشته‌اند. احزاب کمونیست توده‌ای در عراق و سودان با سیاستِ خائنانه‌ی «دو مرحله‌ای» که قدرت را دودستی تقدیم «بورژواهای مترقی» همچون قاسم و نمیری کرد٬ نابود شدند. این به نابودی پیشتازِ کمونیست و تثبیت رژیم‌های دیکتاتوری مثل رژیم صدام حسین و تمام آن‌چه این برای مردمان خاورمیانه در بر داشت٬ انجامید.
طبیعت از خلا بیزار است. سیاست نیز همین‌طور. در خلایی که فروپاشی استالینیسم به جا گذاشته بود٬ بنیادگرایان اسلامی پا گذاشتند که لباس «ضدامپریالیست» به تن کرده بودند علیرغم این واقعیت که امپریالیسم آمریکا جهتِ مبارزه با «کمونیسم» و جنگ با نیروهای شوروی در افغانستان ازشان حمایت کرده و بهشان پول داده بود. کافی است به یاد آوریم که اسامه بن لادن پیش از آن‌که با دوستان قدیمی‌اش در واشنگتن دعوایش شود٬ مامورِ سازمان سیا بود.
در تظاهرات امروز بعدازظهر (۱۵ ژانویه) در بروکسل رفیقی خبر از صحبت خود با زن مسنی تونسی داد. او پرسیده بود:‌ »در تظاهرات‌‌ ما در تونس مردان ریش بلند دیده‌ای؟ نه! چون ما برای آزاد کردن خودمان به چنین آدم‌هایی نیاز نداریم.» همیشه از بنیادگرایان به عنوان وسیله‌ی انحراف توجه توده‌ها از انقلاب سوسیالیستی استفاده شده. اتفاقی نیست که به رشید غنوشی٬ از رهبران اسلامی٬ اجازه داده‌اند از تبعید بازگردد و حالا رسانه‌های تونس کلی او را در بوق و کرنا کرده‌اند. خیلی‌ از مردم می‌گویند: «ما بن علی را بیرون نکردیم تا اسلامیست‌ها را بیاوریم!»
بسیار مهم است تاکید کنیم که اکنون برای اولین بار دیکتاتوری عرب به دست خود مردم و بدون دخالت از بیرون سرنگون شده است. این گسستی قاطع از نگاهی تقدیرگرایانه است که متاسفانه در جهان عرب رایج شده و می‌گوید: «بله مبارزه زیاد کردیم اما همیشه شکست خوردیم.» نکته‌ی مهمی است که در تظاهرات امروز در بروکسل شعار اصلی این بود: «بله٬ می‌توانیم!»
یکی از فعالین جنبش که برای وب‌سایت «nawaat.org»٬ یکی از صداهای شورش٬ می‌نوشت در مورد تاثیر آن بر سایر کشورها گفت: «مردم تونس به کل جهان و بخصوص به سرکوب‌شدگان جهان عرب درسی داده‌اند: از هیچ کس چیزی انتظار نداشته مباش و از خودت همه چیز را انتظار داشته باش و بر آن ترسی که اراده‌ات را و نیرویت را فلج می‌کند٬ غلبه کن.»
سنت‌های سوسیالیستی هنوز زنده‌اند و اکنون قدرت می‌یابند. نسل جدیدی از فعالین عرب در شرایط بحران سرمایه‌داری بزرگ می‌شود. این نسل در جریان مبارزه زود یاد می‌گیرد. آن‌چه به دنبال آن است٬ افکارِ مارکسیسم است. کارِ فوق‌العاده‌ی Marxy.com شروع به تولید نتایج مهم کرده است نه فقط در دفاع از افکار و اصولِ مارکسیسم که در سازماندهی همبستگی و کار عملی انقلابی٬ چنان‌که کارزار آن‌ها در حمایت از انقلاب تونس نشان می‌دهد.
دیشب در برنامه‌ای در تلویزیونِ  «نسمه» (تلویزیون مغربِ عربیِ بزرگ)‌ در تونس با حضور روشنفکران و روزنامه‌نگاران سوالی مطرح شد که ثروتی که خانواده‌ی بن علی از مردم دزدیده چگونه باید پس گرفته شود. یکی از روزنامه‌نگاران گفت: باید بانک‌ها و تمام دارایی‌های طایفه‌ی طرابلسی را ملی‌سازی کنیم. آن‌وقت دیگری گفت: «بهار تونس» و دیگری سریع اضافه کرد: «بله از آن مقاله‌ی مارکسیستی (اشاره به عنوان اولین مقاله‌ی Marxy.com در مورد شورش در تونس) باخبریم اما هنوز به آن بهار نرسیده‌ایم.»
این اتفاقی کوچک است اما خبر از بازتاب افکار مارکسیسم در میان چپ در تونس می‌دهد. آن‌چه در تونس دیده‌ایم چیزی کمتر از آغاز انقلاب جهان عرب نیست٬ رویدادی غول‌آسا که مسیر تاریخ جهان را عوض می‌کند. شعله‌های انقلاب از کشوری به کشور دیگر٬ از اقیانوس اطلس تا رود فرات٬ سرایت می‌کند. جنبش انقلابی رشد می‌کند و بلوغ می‌یابد و خود را به سطحِ وظایفی که تاریخ طلب می‌کند می‌رساند. نیروهای مارکسیسم که شانه به شانه‌ی توده‌ها نبرد می‌کنند در کنار آن‌ها رشد می‌کنند. انقلاب جهان عرب یا به عنوان انقلابی سوسیالیستی پیروز می‌شود و یا هرگز پیروز نخواهد شد.
مرگ بر رژیم فواد المبزع!
برقراری فوری حقوق کامل دموکراتیک!
پیش به سوی مجلس موسسان انقلابی!
پیش به سوی مصادره‌ی دارایی‌های نامشروع دار و دسته‌ی طرابلسی!
پیروزباد کارگران و جوانان تونس!
زنده باد انقلاب سوسیالیستی جهان عرب!

آلن وودز 
لندن٬ ۱۵ ژانویه‌ی ۲۰۱۱
ترجمه‌ی آرش عزیزی
منبع: «در دفاع از مارکسیسم»٬ وب‌سایت گرایش‌ بین‌المللی مارکسیستی
 (http://www.marxist.com)٬ ۱۵ ژانویه ۲۰۱۱

خودانگیختگی، استراتژی و سیاست

| 0 نظر
harman.jpg
برگردان: ح ریاحی

گهگاه نماد رویدادها اهمیتی فراتر از مجموعه نیروهائی دارد که در آن شرکت داشته اند. به عنوان نمونه می­توان اعتراضاتی را که بیرون از همایش سازمان تجارت جهانی در سی نوامبر ۱۹۹۹ در سیاتل انجام گرفت از این دست به شمار آورد. اعتراضات در مقایسه با موارد قبلی خود خیلی گسترده نبود. شاید در اوج خود، سی هزار نفر را در بر می­گرفت.
اما این اعتراضات اشاره به امری فوق­العاده مهم داشت. دقیقا ده سال قبل از آن، فروریزی دیوار برلن را به نشانه­ی پایان سوسیالیسم معرفی کرده بودند و چنین به نظر می­رسید که  سرمایه­داری بر هستی بقیه­ی بشریت در جهان کنترلی چالش­ناپذیری پیدا کرده است. سیاتل آغاز برآمد چالش جدیدی بود. رسانه­های سرمایه­داری در سراسر جهان به ناگاه گزارش دادند که هزاران نفر آگاهانه یکی از گردهمائی­های بین­المللی را برهم زده ­اند و با افرادی مصاحبه­ی تلویزیونی کردند که "جهانی شدن رسته­ای" را در کلیت خود رد می­کردند. در هر کارخانه، معدن، اداره یا دبستان در جهان، اقلیتی از کسانی که آن تصاویر را تماشا می­کردند مشت­ها را به طور مجازی در هوا بالا بردند و نه به دیگران، بلکه به خود، گفتند: "چه خوب!" تقریبا یک دهه سرخوردگی، یاس، تسلیم و رضا و ناامیدی به ناگاه به کانون ابراز وجود تبدیل شد. از رویداد سیاتل یک جنبش جدید بین­المللی شکل گرفت.
  پنج سال بعد کسانی که جرات می­کردند واقعیت و اهمیت این جنبش را انکار کنند، بسیار اندک بودند. از راست و چپ کسانی که این جنبش را به مثابه مدی گذرا در بین جوانان سفید پوست طبقه­ی متوسط  رد می­کردند، پس از تظاهرات پی­درپی در واشنگتن، ملبورن، کُبک، پراگ، نیس، گوتنبورگ و از همه مهم­تر جنووا مجبور شدند لحن کلام­شان را عوض یا دست کم سکوت اختیار کنند. آن­هایی هم که پیش­بینی می­کردند که با نابودی مرکز تجارت جهانی فاتحه جنبش هم خوانده می­شود، ثابت شد که اشتباه می­کردند. چهار ماه پس از یازده سپتامبر ۲۰۰۱ در دومین فوروم اجتماعی پورتو الگره، گستردگی جنبش دو برابر همایش اول بود. با تبدیل جنبش به حرکتی گسترده­تر علیه جنگ­های جدید ایالات متحده­ی امریکا در افغانستان و عراق، اعتراضاتی در بریتانیا، اسپانیا، ایتالیا، آلمان، یونان و دیگر کشورها صورت گرفت که بسیار گسترده­تر از جنبش­های اواخر دهه­ی شصت و اوائل دهه­ی هفتاد بود. صد هزار نفری که در ژانویه­ی امسال در چهارمین فوروم اجتماعی جهانی در مومبای شرکت کردند دلیل بی چون و چرای سر زندگی این جنبش را نشان می­دادند. همین­طور هم بود شور و سرزندگی  تظاهراتی که در اواخر آوریل  (در ورشو و دوبلین)  در استقبال از گسترش اتحادیه اروپا برگزار شد، تظاهرات علیه دیدار بوش از اروپا چند هفته بعد (هزاران نفر در استانبول، دوبلین و پاریس و دو میلیون در رم) و علیه اجلاس جمهوری­خواهی در واشنگتن (دست کم نیم میلیون).  پس از هر قدرت­نمائی عظیم جنبش، بدبینان شکست آن را پیش­بینی کرده­اند و در هریک این موارد ثابت شده است که اشتباه کرده­اند.
   اما رشد هر جنبشی آن را وا می­دارد که با بحث­هایی درگیر شود که در دوره­ی آغازین خود از پرداختن به آن اجتناب می­کرد. در مقاله­ای در همین مجله(انترنشنال سوسیالیسم) در تابستان سال ۲۰۰۰  اشاره کردم که:
 هر جنبش اعتراضی موفق دو مرحله را پشت سر می­گذارد. نخستین مرحله زمانی است که در جهان به ناگاه سر بر می­کشد و مخالفان خود را غافل­گیر می­کند و کسانی را به وجد می­آورد که با هدف­های آن موافق اند. هر چه دوره­ی آخرین جنبش اعتراضی طولانی­تر باشد، وجد و شعف بیش­تر است.  و چنین به نظر می­رسد که قدرت محض این جنبش ضرورتا آن را هر چه نیرومند­تر می­کند. این امر حامیان آن را گرد هم می­آورد و آن­ها را بدان راستا سوق می­دهد که اختلافات فکری قدیم خود و بحث­های کهنه­ی مربوط به تاکتیک را کاهش دهند. اما کسانی که این اعتراضات علیه آن­ها بر پا می­شود به آسانی تسلیم نمی­شوند. وقتی تکان نخستین را پشت سر گذاشتند، قدرت دفاعی خود را افزایش می­دهند، سعی می­کنند اطمینان حاصل کنند که بار دیگر غافل­گیر نشوند و تلاش می­کنند از پیشروی جنبش جلوگیری کنند. در این مقطع است که بحث بر سر تاکتیک، ضرورتا در درون جنبش، حتی در بین کسانی که قسم خورده­اند که مشاجرات قدیمی را به نفع اتفاق نظرشان فراموش کنند، در می­گیرد. (۱)
در مورد  جنبش ضد سرمایه­داری بین­المللی، تابستان  سال ۲۰۰۱، جنووا و یازده  سپتامبر نقطه عطفی بودند و پس از آن اگر بنا بود جنبش رشد کند، دیگر نمی­شد از اختلاف عقیده اجتناب کرد.  پاره­ای از رهبران جنبش با دیدن خشونت عریان پلیس در جنووا جا خوردند. (۲)  پاره­ای پس از یازده سپتامبر از شرکت در اعتراضات عقب کشیدند؛(۳) و پاره­ای جنبش ضد جنگ را انحراف از جنبش  ضد نئو لیبرالی دانستند. جنبش فقط در صورتی می­توانست پیشرفت داشته باشد که از توضیح صرف مصیبت­های اقتصادی و زیست محیطی نئولیبرالیسم یا "جهانی شدن" فراتر می­رفت و به بحث­های جدی پیرامون این امر بپردازد که بر سر نظام جهانی چه آمده است، و استراتژی و تاکتیک ضروری مبارزه علیه آن را تعیین کند. ضرورتا قطب­بندی بین دید­های گوناگون به وجود آمد. همان طور که کارل مارکس یک بار گفت:"بدون اختلاف پیشرفت به وجود نمی­آید." (۴)   
در جنبش بر سر استراتژی و تاکتیک چهار بحث در گرفته است  که بر فرارویی بیش­تر آن اثر می­گذارد. و اگر چه بسیاری از فعالان اصرار می­ورزند که جنبش نمی­تواند سیاسی باشد، هر یک از این چهار گرایش فکری با نگرش مشخص خود نسبت به قدرت دولتی خصلت­بندی می­شوند- یعنی با رویکردشان به سیاست. در این مفهوم جنبش به طور خودانگیخته راستاهای سیاسی را در درون خود به وجود آورده است.  
در این مقاله نگاهی می­اندازم به این گرایش­ها، چگونگی تعامل آن­ها در لحظات تعیین کننده و ملزومات آن برای کسانی که می­خواهند جنبش را بسط   و گسترش دهند.   
 
سیاست مبارزه با نئولیبرالیسم

جریانات رفورمیستی
 
یک از دلایل پیروزی جنبش از سیاتل به بعد این بود که کارزار­های گسترده­ی تک مضمونی را گرد هم آورد و با این کار، این آگاهی را به وجود آورد که دشمن آن­ها مشترک است. اما پی­آمد ناگزیر آن این بود که گرایشی پدید آمد که مسائل را از منظر اصلاح نظام موجود و نه سرنگونی آن می­دید. باید توجه داشت که کارزارهای تک مضمونی هدف­شان تحمیل تغییر پاره­ای از مشخصه­های نفرت­انگیز نظام موجود است که قرار است اصلاح شوند.
  رفورمیسم به نوعی نه یک پیوند بیرونی به یک مبارزه­ی بزرگ بلکه نخستین واکنش هر گروهی است که اعتراض علیه ستم و استثمار را آغاز می­کند. اعضاء آن در جامعه­ی موجود بزرگ شده­اند و معمولا جامعه­ی دیگری را نمی­شناسند. آن­ها فرض مسلم این را می­دانند که مسائل را صرفا می­توان به شیوه­های معینی سازمان داد و این که تنها می­توانند برای تغییراتی در این راستاها  مبارزه کنند. اما نیروی فزاینده­ی مبارزه برای رفورم می­تواند چشم مردم را به این آگاهی بگشاید که ضروری است برای دگرگونی بسیار ریشه­ای­تر مبارزه کرد؛ آن­ها به قدرت جنبش­های خود برای انجام چنین هدفی نیز پی می­برند. جمع شدن کارزارهای تک مضمونی طی پنج سال گذشته به منظور ایجاد آن­چه گه­گاه "جنبش جنبش­ها" نامیده­اند دقیقا این نیروی فزاینده را به وجود آورده است. گرایش درک امور در مفهوم رو-در-رویی با نظام به طور کلی، و نه تنها یک جنبه­ی آن، هر چه بیش­تر برجسته شده است. جنبش از ضد سرمایه­داری بودن تلویحی هر چه بیش­تر به ضد سرمایه­داری آشکار تبدیل شده است.
چنین رادیکالیزه شدنی به شیوه­ی یکسان به وجود نیامده است. رفورمیسم صرفا مجموعه­ی ایده و نظراتی درباره­ی چگونگی تغییر جامعه نیست. رفورمیسم در انواع نهادها- مخصوصا نهادهای پارلمانی-  نیز تجسم پیدا می­کند که به چنین ایده­هایی جهت می­دهند. افرادی که به خاطر پیوند با این نهادها سرشناس اند، می­توانند در درجه نخست در ایجاد کانون توجهی برای به وجود آوردن جنبش­ها نقش بسیار مهمی ایفا کنند. آن­ها با گرد آوردن مردم به دور خود به منظور فشار جهت تغیر کانون توجهی برای فعالیت به وجود می­آورند و با این کار، گرایش جنبش­ها به رشدی فراتر از رفورم صرف را ایجاد می­کنند. به این دلیل فعالیت چنین افرادی درراه اندازی جنبش­ها امری است که نه فقط باید تحمل، بلکه به طرز مثبتی تشویق کرد. این کار غالبا کلید رشد جنبش است.
زمانی که یک جنبش آغاز به اثربخشی می­کند، نقش رهبران رفورمیسم هرچه بیش­تر متناقض می­شود. از یک سو، هم­چنان می­توانند افراد جدیدی را جلب کنند که قبلا بی تفاوت بودند. از دیگر سو، رفورمیسم آن­ها مستلزم آنست که مسائل را در چارچوب امنی برای جامعه­ی موجود نگه دارند (و اغلب موقعیت خود را در آن حفظ کنند). گرایش آن­ها به این است که رزمندگی، اعتماد به نفس و خودفعالیتی آن­هایی که در فعالیت اند را کُند کنند. کسانی که ظاهرا قبل از شکل گرفتن جنبش سیمای چپ داشته­اند، می­توانند با سرگرفتن جنبش به سرعت راست شوند. در این مرحله جنبش فقط مادام که رهبری چنین افرادی را به چالش کشد، می­تواند رشد بیش­تر داشته باشد.
یک نمونه از این قضیه، برنارد کاسن، فعال فرانسوی است. او به عنوان سردبیر روزنامه­ی متنفذ لوموند دیپلماتیک نقش مهمی در کمک به ایجاد جنبش پس از سیاتل ایفا کرد. او بنیان­گذارسازمان ضد سفتهبازی مالی، اتک، و آغازگر فوروم­های اجتماعی جهانی بود؛ با ایجاد اتک حول آن­چه او "برنامه­ی معطوف به عمل برای آموزش عمومی" توضیح داده است، مخالفت با اتخاد سیاست­های نئولیبرالی دولت را شروع کرد و در این برنامه تاکید ویژه­ای بر مشارکت اعضاء پارلمان و دیگر نظر­سازان داشت.(۵) تلاش­های کاسن موجب شد که اتک ده­ها هزار عضو پیدا کرد. اما مرحله­ای پیش آمد که کسن شروع کرد به برخورد خصمانه با گسترش بیش­تر آن [اتک]  و در مقابل پیوستن جنبش به مبارزه­ی ضد جنگ مقاومت کرد. همان زمانی که دولت فرانسه با ایالات متحده برای حمله به افغانستان همکاری می­کرد، کاسن انرژی جنبش در فرانسه را صرف چانه زدن با وزرا بر سرمالیات توبین کرد. (۶) او شدیدا مخالف رزمندگی­ای بود که فوروم اجتماعی اروپائی در فلورانس در سال ۲۰۰۲ به نمایش گذاشت.(۷) راه­حل او به قدرت امپریالیسم امریکا این بود که چپ باید حمایت از ایجاد یک ارتش اروپائی را بررسی کند (۸)، و زمانی که بسیج علیه همایش گروه هشت در مرز سوئیس- فرانسه در تابستان سال ۲۰۰۳ در جریان بود، به جنبش به خاطر بیش از اندازه رادیکال شدن حمله می­کرد. (۹)
 پاره­ای از رهبران رفورمیست هم نقش متناقض مشابهی را در جنبش­های ضد جنگ در بریتانیا، اسپانیا ، ایتالیا و دیگر کشورها داشته­اند. بسیج گسترده­ی پانزده­ی فوریه­ی سال ۲۰۰۳ به ابتکار سازمان­های چپ، مسلمان و سازمان­های طرفدار صلح وابسته بود، اما همین­طور هم به چهره­های شناخته شده­ی رفورمیسم پارلمانی، مثلا چپ دموکرات در ایتالیا، پ. اس. او. ای در اسپانیا پ.ای. اس. او. سی در یونان و در بریتانیا افرادی چون روبین کوک. حضور آن­ها تضمین­کننده­ی آن بود که، نه چند صد هزار، بلکه میلیون­ها نفر به خیابان­ها آمدند. با این همه، زمانی که جنگ شروع شد، بسیاری از ادامه و موضع­گیری روشن علیه اشغال خودداری کردند و صرفا خواستار آن بودند که جریان نه تحت نظارت امریکا، بلکه تحت نظارت سازمان ملل قرار گیرد.
به همین شیوه هم چهره­های اصلی حزب کار برزیل نقش بسیار مهمی در ایجاد سه فوروم اجتماعی اولیه در پورتو الگره برزیل ایفا کردند. فعالیت آن­ها رویدادها را به کانون توجه فعالان سراسر امریکای لاتین و فراسوی آن تبدیل کرد. اکنون پاره­ای از این چهره­ها­ی اصلی در دولت اند و سیاست­های نئولیبرالی را از طریق موافقت با صندوق بین­المللی پول پیش می­برند. اما نیروی فزاینده­ی جنبش­های فوروم اجتماعی  جهانی احتمالا چنین سیاست­هائی را به چالش می­کشد.
 
گرایشات استقلال­مدار (آتونومیست)
 
یکی از شیوه­هایی که جنبش "به طور خود­انگیخته" از نقطه شروع خود فراتر رفته عبارت است از رشد آن چیزی که غالبا "آتونومیسم" (استقلال­مداری) نامیده شده است. این اصطلاح فراگیر طیفی از موضع­گیری­های ایدئولوژیک و فعالیت­های عملی مختلف را در بر می­گیرد- ایجاد کارزارهای تک مضمونی، فعالیت از طریق ان. جی. اوها (سازمان­های غیردولتی)، شرکت در فعالیت­های مستقیم رزمنده­ی غیرخشونت­آمیز، تاکید بر سازمان­دهی جماعت محلی، سبک زندگی "کارهایت را خود انجام بده"، شکل­های تولید تعاونی- و در حاشیه هم، از این اصطلاح حتی در مورد نظامی­گری اقلیت بلوک سیاه هم استفاده شده  که علیه پلیس و مالکیت است. (۱۰) با این همه، دو مشخصه خصلت­نمای همه­ی کسانی است که این اصطلاح در موردشان به کار برده می­شود. یکی رد سازش­کاری­ها و مانوورهای سیاست رسمی و رفورمیسمی است که به آن نظر دارد. آتونومیسم (استقلال­مداری­) از هر نوع آن بر نقش فعالیت از پائین و شیوه­ای تاکید دارد که مردم ساختارهای بوروکراتیک را به چالش می­کشند؛ و تحسین از شیوه­ای است که مردم مبارز شروع می­کنند به نشان دادن سطوح شگفت­انگیزی از ابداع و خلاقیت، ابداع و خلاقیتی که با ظرفیت رو به رشدی برای سازماندهی خود همراه است. این سازمان­دهی به شیوه­ای است که ایده­های تثبیت شده­ی هرم [قدرت] را به چالش می­کشد.
آتونومیسم (استقلال­مداری)، درعین حال، تشکیلات انقلابی را رد می­کند، تشکیلاتی که هدف­های استراتژیک آن نشانه گرفتن کل نظام است. آتونومیسم به همان اندازه که چپ انقلابی را شدیدا نفی می­کند به همان اندازه هم مقام­پرستی پارلمانی را مردود اعلام می­کند. آتونومیسم به طرز نمونه­واری "انقلابیون " را به  "پیشاهنگ باوری"، "قدرت­پرستی"، "حقه بازی" یا حتی "تمامیت­خواهی" (توتالیتاریانیسم) متهم می­کند. از نظر آتونومیسم  سیاست از هر نوع آن، خواه هدفش اصلاح نظام باشد خواه سرنگونی آن، باید از جنبش جدا بماند.  برخی از گونه­های آتونومیسم (که می­توان آن را "آتونومیسم نرم" نامید) می­پذیرد که احزاب سیاسی، جائی که انتخابات باشد، نقش دارند. اما این نقش باید در رابطه با جنبش نقشی بیرونی باشد، به طوری که فعالیت­های جنبش­ها و احزاب "به موازات" یک­دیگر پیش رود. احزاب نباید در کار جنبش­ها دخالت کنند.
نقطه­ی قوت آتونومیسم تاکید آن بر فعالیت از پائین است و رد اخلاقی سازش­ها در چارچوب نظام. اما فرا رفتن از این حد برای آتونومیسم مشکل است. تاکید می­شود که نظام بد و وحشتناک است و  شیوه­ی مبارزه با آن عبارت است از تکوین شکل­هایی از فعالیت که در آن گروه­های مخصوصی  بر استقلال خود از موارد و جنبه­های مربوط به نظام تاکید دارند. با نظام صرفا باید از طریق تجمع گروه­های مختلفی مبارزه کرد که هریک کار خود را انجام می­دهد.
  آتونومیست­ها به ندرت نظرات خود را به گونه­ی تئوریک بیان می­کنند. نباید فراموش کرد که تئوری معمولا با دغدغه­های مربوط به بسط استراتژی پیوند دارد و آتونومیسم، بنا به تعریف، استراتژی را به مثابه هرمی کردن شکل­هایی از کنش بر فراز دیگر شکل­ها را رد می­کند. با این همه، دو تلاش موثر جهت تئوریزه کردن این نظرگاه وجود داشته است. نخستین آن،"امپراطوری"، نوشته­ی مایکل هارت و تونی نگری است، اثری که بیش­تر مرجع است تا آنکه  واقعا خوانده شده باشد (زبان آن در بیش­تر موارد بسیار مبهم است). "استراتژی" آن اساسا غیر- استراتژی است و غسل تعمید مجدد به مجموعه­ی  فعالیت­های مستقل گوناگون به مثابه­ی "انبوه خلق"  و توجیه آن با ارجاعات متافیزیکی به اسپینوزا. تا آن جا که به سلسله مراتبی کردن می­پردازد، برای آن چه "کارگران بخش معطوف به اطلاعات" نام می­نهد، نقشی قائل است، قضیه­ای که از نظر من بسیار شبیه تجلیل از پایگاه محدود پاره­ای از جنبش­های "آتونوم" است در بین اشخاصی که تحصیلات عالی داشته­اند.
  تلاش دوم از آن جان هالووی است که عبارت است از"تغیر جهان بدون کسب قدرت." (۱۱) این کتاب از کتاب "امپراطور" خواندنی­تر است و علی­رغم اصطلاحات خاصی که دارد، ایده­های مارکسیستی مربوط به استثمار و از خود بیگانگی را به طرز برجسته­ای توضیح می­دهد و آن را با پاره­ای نظرات مربوط به طبقه­ی کارگر تکمیل می­کند. این اثر به خاطر نقد رویکردهای استالینیستی و اقتدارمدارانه تشکیلات، پیروانی را در آن کشورها (جنوب آسیا، امریکای لاتین) پیدا کرده است؛ این رویکردها در این کشورها بر جنبش­هایی که ادعا می­شد انقلابی اند، مدت­های مدید غالب بود. با این همه، نتیجه­گیری استراتژیک آن، همانند هارت ونگری، عبارت است از رد استراتژی. درتوضیح هالووی فریاد، خشم گروه­های مختلف علیه مصیبت­های نظام [سرمایه­داری] به نوعی به هم خواهند پیوست تا بندهای وابستگی­ای را پاره کنند که همه را به نظام-  ازجمله جانیان مسلح دولت- مقید می­کند. نیازی به گرفتن قدرت نیست زیرا دولت با غلبه­ی خودگردانی (آتونومی) به سادگی فرو می­پاشد.
در حقیقت استدلال هالووی چیزی چندان فراتر از صورت­بندی مجدد استدلال رفورمیستی قدیم در بر ندارد؛ طبق استدلال قدیمی اگر تعداد مردمی که خواهان تغییر جامعه اند کافی باشند، طبقه­ی حاکمه مجبور خواهد شد قدرت را بدون شلیک یک کلوله واگذارد. وجهه و محبوبیت این استدلال در بین بخش­هایی از مردم امریکای لاتین نشان می­دهد که لازم است به آن­ها (و هالووی) آنچه را یاد آور شد که ژنرال­ها بر سر جنبش­های "خودگردان" راستین کارگران، دهقانان و بومیان، مثلا برزیل در سال ۱۹۶۴ یا شیلی ۱۹۷۳، آوردند.
  اما تمرکز عمده­ی هالووی نه بر فروپاشی خود­انگیخته­ی دولت در زمانی فرضی در آینده، بلکه بر توانمندی جنبش­ها در دستیابی به هدف­هایی است که هم اکنون و همین جا وجود دارد، بدون این­که نیازی به نگرانی نسبت به دولت یا آینده در میان باشد. نمونه­ی اصلی او زاپاتیست­ها در مکزیک اند. استدلال هالووی این است که آن­ها [زاپاتیست­ها] نمونه­ای به دست داده­اند از این که چگونه می­شود به یک نیروی خودگردان تبدیل شد، در عین حفظ دم و دستگاه دولت.
    متاسفانه واقعیت چیز دیگری است. زاپاتیست­ها حرکت خود را به عنوان جنبشی مسلحانه علیه دولت شروع کردند. آن­ها در سال ۱۹۹۴ شهرت پیدا کردند زمانی­که قیام مسلحانه را در بخش­هایی از ایالت چیاپاس در جنوب مکزیک آغاز کردند. اعلان دشمنی آن­ها با جهانی شدن نئولیبرال در سراسر جهان بازتاب یافت و به یکی از نخستین کانون­های جنبشی تبدیل شد که در سیاتل برآمد داشت. اما خود قیام شکست خورد و زاپاتیست­ها مجبور به عقب­نشینی شدند و اساسا به سازمان­هایی دفاعی برای بومیان منطقه­ی جنگلی لکاندون تبدیل شدند. از آن­جا، گه­گاه توانسته­اند با دولت مکزیک بر سر بهبود حقوق بومیان و ساختارهای دولت محلی به توافق­هایی دست پیدا کنند-مخصوصا زمانی­که از پشتیبانی بیش­تر کارگران و دهقانان دیگر مناطق مکزیک برخوردار بودند، همانند زمانی که سه سال قبل به سوی پایتخت راه پیمائی کردند. اما این قول و قرارها بر سر اصلاحاتی در نظام موجودی بوده است که آن­ها را تهیدست رها کرده است. روزنامه­نگاری از جناح چپ روزنامه روزانه­ی مکزیکی، لجورنادا، که نسبت به زاپاتیست­ها سمپاتی داشت، یک سال پیش نوشت:
"خود ساختار زندگی جماعت [بومی] زیر ضربات زندگی از بیرون [از آن] در حال فروریزی است، ضرباتی که در دوران نئولیبرالیسم، رکود و مهاجرت توده­ای به ویژه توان فرساست...  منطقه­ی شورشی نمی­تواند خود را از بازارهای قهوه، تولیدات صنایع دستی، نیروی کار، چوب و دیگر منابع منزوی کند، مخصوصا به این دلیل که ذرت و تولیداتی که برای خودمصرفی اند فقط غذای یک چهارم  سال آن­ها  را فراهم می­کند و هر چیز دیگر- غذا، دارو، لباس و غیره-  را باید برای به دست آوردن پول به بازار آورد. (۱۲)   
  جماعت­های بومی واقعا زندانی واحد­های ارتش مکزیک اند که در راه­هایی که به جنگل منتهی می­شود، گشت می­زنند و این امر به نوبه­ی خود به "نظامی شدن"  داخلی آن­ها منتهی شده است، به طوری که معاون فرمانده، مارکوس، خود از "ساختار نظامی ای. زد. ال. ان. صحبت کرده و این که این ساختار به نوعی سنت دموکراسی و خود حکومتی را فاسد کرده است". (۱۳) رفورم­های اندکی که مردم بومی به دست آورده­اند را نباید بی مطالعه رد کرد. اما از این منظر به آن­ها نگاه کردن که پاسخ مناسبی هستند به مصیبت­هایی که نظام جهانی بر آن­ها تحمیل کرده، فروغلطیدن به نازل­ترین شکل رفورمیسم است. هالووی با تجلیل از چنین جنبش­های "خودگردان" به مثابه هدفی در خود به صورت­بندی صد سال قدیمی نظریه­پرداز رفورمیست سوسیال دموکرات، ادوارد برنشتاین، نزدیک شده است که گفت: "جنبش همه چیز است و هدف نهائی هیچ".
  این را نمی­توان در مورد هالووی انحراف عجیبی دانست. آتونومیسم (استقلال­مداری) تا آن جا که صرفا به ژست­های اخلاقی مربوط نباشد و به چاره­جویی درباره­ی مصیبت­های جهان سروکار داشته باشد، به آسانی به رفورمیسم در می­غلطد، گیرم که به رفورمیسمی رادیکال. بنابراین، آن­هایی که جذب تاکید ضد اقتدارمداری مبارزه از پائین قرار گرفته­اند می­توانند فقط با زیر سوال بردن پاره­ای از اصول اعتقادی آتونومیسم بر آن تاکید باقی بمانند.
 رفورمیسم رادیکال

باید تاکید کرد که رفورمیسم بیش از مانوور دادن در چارچوب ساختارهای سیاسی تثبیت شده­ی معنی می­دهد. رفورمیسم هم­چنین بسیج مردم برای فشار آوردن به آن ساختارها را نیز در بر می­گیرد. حتی زمانی که پاره­ای از رهبران رفورمیست از پیش بردن جنبش به جلو کنار می­روند، دیگران به چنین کاری ادامه می­دهند. این گونه است که مثلا در بریتانیا چهره­هایی که هنوز به ساختارهای پارلمانی ایمان دارند، اشخاصی چون تونی بن، جرمی کوربین، عضو پارلمانی حزب کارگر [لیبر] و کارولین لوکاس، عضو حزب سبز پارلمان اروپا، همگی نقش مهمی در ایجاد و استمرار جنبش ضد جنگ ایفا کرده­اند. همین طور هم افرادی از بقایای حزب کمونیست قدیم. (۱۴). نقش مشابهی را هم نویسندگان و روزنامه­نگارانی چون  جورج منبیوت، سوزان جورج و نومی کلاین در ایجاد جنبش­ها در سطح بین المللی ایفا کرده­اند. آن­ها  در ارائه­ی بحث­ها علیه نئولیبرالیسم و جنگ نقشی بسیار با اهمیت دارند، اما این را امری مسلم می­دانند که تغییر نهائی با  فشار بر نظام موجود پیش خواهد آمد. آن­ها می­گویند که بحث بین رفورم و انقلاب در دنیای امروز بی جاست، با اشاره به این که کل آنچه می­توانیم انجام دهیم مبارزه برای رفورم است.
رفورمیست­های رادیکال معمولا با وضوح بیش­تری از مبلغان آتونومیسم "خالص" این امر را درک می­کنند که جنبش به استراتژی و تاکتیک نیاز دارد. حتی اگر نظرشان درباره­ی آنچه ضروری است گاه  عناصری از فریب، بوروکراسی و نظام پارلمانی را در بر داشته باشد، معمولا نوعی درک از استراتژی و تاکتیک دارند. آن­ها این را می­توانند درک کنند که پاره­ای از مسائل از دیگر مسائل مهم­تر اند و اگر قرار است تاثیر گذار باشیم، باید به آن­ها اولویت دهیم. آن­ها این درک را دارند که جنبش­ها با دشمنانی رودررویند که اگر مشخص نکنند که کی، چگونه و با چه نیرویی با آن­ها مبارزه کنند، نابودشان خواهند کرد (و در پاره­ای از کشورهای جهان سوم فعالان را هم نابود خواهند کرد). آن­ها درک می­کنند که نمی­توانیم از موعظه­ی آتونومیستی: "هر کاری خوب است." پیروی کنیم. چنین است تناقض آشکار مبنی بر این که این رفورمیست­ها گهگاه می­توانند از آتونومیست­های ظاهرا رادیکال­تر تصور بهتری داشته باشند از آن­چه جنبش­ها لازم است در مرحله­ی بعدی باید انجام دهند.
 با این همه، رفورمیسم رادیکال می­تواند به آنجا منتهی شود که استدلال­های آتونومیستی را کم و بیش به همان شیوه­ای بپذیرد که آتونومیسم می­تواند به رفورمیسم رادیکال در غلطد. بدین ترتیب بود که تونی بن وقتی با این مساله روبه­رو شد که در مورد رهبری جدید حزب کارگر [لیبر]  چه باید کرد، مکررا جواب داد که آن­چه اهمیت دارد نه رهبری که جنبش از پائین است- گویا جنبش از پائین با نادیده گرفتن آن­چه دربالا اتفاق می­افتد، پایه­ریزی می­شود. جورج موبیوت پس از نوشتن یک کتاب و طرح کلی برنامه­اش برای اصلاح جهان از طریق دگرگونی سازمان ملل،     می­تواند از آن به عنوان نقشه­ای "تمامیت­خواهانه" برای مردمی صحبت کند که خواهان وضوح ایده­ها در درون جنبش اند. (۱۵) نومی کلاین خلاقیت جنبش پیکتروها (اعتصابیون) در آرژانتین را تحسین می­کند، اما به ندرت درکی از مسائلی که آن جنبش با آن روبه­روست به دست می­دهد. (۱۶) یک عضو شورای ملی حزب کمونیست فرانسه می­تواند سابقه­ی دولت در مجموع چپ را به نقد کشد (دولتی که حزب در آن عضو داشت) و سپس استدلال­های هارت و نگری را هم تحسین کند. (۱۷) در هر یک از این موارد وقتی تلاش برای فشار بر نهادهای موجود با بن بست روبه­رو می­شود، رفورمیست­های رادیکال به آسانی کنار می­کشند و صرفا به تحسین از خلاقیتی می­پردازند که می­تواند از پائین به وجود آید. آن­ها از نیاز به تدوین استراتژی و تاکتیک مبارزه دقیقا به همان شیوه­ی اتونومیست­ها سرباز می­زنند و پس از آن اغلب موضع­گیری خود را با صحبت در باره­ی نیاز به دور نگه داشتن سیاست از دولت توجیه می­کنند.

گرایش انقلابی

این گرایشی است که به وضوح تاکید دارد بر این که دشمن سرمایه­داری است، که نئولیبرالیسم فقط بیان ایدئولوژیک آخرین مرحله­ی آنست. گرایش انقلابی این مرحله را در عین حال شامل صف­آرائی نیروی مسلح دولت­ها به نفع سرمایه­ها می­داند که پایه­اش در درون آن­هاست. به سخن دیگر، امپریالیسم را پی­آمد اندام­وار [ارگانیک] سرمایه­داری می­داند و به دولت از منظر برخورد با "افراط­کاری­های" نظام نگاه نمی­کند. بلکه [معتقد است که] کارگران و دیگر طبقات استثمارشونده می­بایست به منظور سرنگونی حکومت موجود و در دست گرفتن ابزار تولید متشکل شوند.
صادقانه باید گفت که این گرایش زمانی­که جنبش­های جدید پنج سال پیش آغاز به فعالیت کردند، جنبه­ی حاشیه­ای داشت و امروزه هم هنوز گرایشی است در اقلیت. نقطه ضعف این نیرو ماحصل دوران طولانی شکست­ها و ناامیدی کسانی بود که علیه نظام مبارزه می­کردند. زمانی که جنبش­ها شکست خورده­اند، فعالان قربانی شده­اند و تلاش­های­شان به پراکندگی منتهی شده است، فقط تعداد نسبتا کوچکی به ایده­ی تغییر کل جهان پایبند می­مانند و خود را در رابطه با بخش­های اصلی طبقه­ی کارگر حاشیه­ای احساس می­کنند. آن­ها می­بینند که از ایده­هایی دفاع می­کنند که بازتاب اندکی در بین کارگران دارد، کارگرانی که تنها تجربه­ی اخیرشان پراکندگی و شکست بوده است. سازمان­های­شان زمانی که مردم از نفس افتاده، خسته و سرخورده­اند و گاه نیز به سوی ایده­های غیرسوسیالیستی میل پیدا می­کنند، در حفظ خود با مشکل روبه­رو می­شوند و جلب عضو جدید گهگاه یکی یکی یا دو تا دو تا صورت می­گیرد. (۱۸) در بهترین حالت خود را سرپا نگه می­دارند تا به پیش حرکت کنند.
یک عامل دیگر نیز این نقطه ضعف را تشدید کرد. سال­های شکست به ناگزیر در میان کسانی­که به سنت انقلابی چسبیده بودند، نوعی سکتاریسم را تقویت کرد. آن­ها فقط با احساس این­که در ضدیت با کل جهان، از جمله در رابطه با کسانی حق با آن­ها بود که از گفتگوی انقلابی درباره­ی دهه­ی شصت و اوائل دهه­ی هفتاد کنار کشیده و به کارزارهای تک مضمونی و سیاست هویت پیوسته بودند. تحت چین شرایطی در مقابل جنبش­های جدیدی که تحت تاثیر این گرایشات بودند، می­توانستند حالت دفاعی شدیدی داشته باشند. انقلابیون به سادگی به حرکت­های سکتاریستی که از آن جمله است کنارکشیدن از این جنبش­ها- و حتی رد آن­ها- کشیده می­شوند و به این ترتیب کار را برای فعالین جنبش جهت رد بدون مطالعه­ی رویکرد انقلابی، حتی زمانی آسان­تر می­کنند که آن­ها احساس کنند که رویکرد رفورمیستی و آتونومیستی نامناسب است.
سرانجام هم، میراث استالینیسم بسیاری از افراد در جنبش را نسبت به رویکرد انقلابی بدبین­تر کرده است. آن­ها ازین بیم دارند که انقلابیون بخواهند از جنبش­ها صرفا به عنوان "تسمه نقاله" برای هدف­های سیاسی­شان استفاده کنند. پیشینه­ی بسیاری از سازمان­هائی که رژیم­های ساقط شده در سال­های ۱۹۹۱-۱۹۸۹ را به نوعی سوسیالیست-یا دست کم، دولت­های کارگری "منحرف" و"ناقص"- می­دانستند، این بدبینی را افزایش داد. این امر تا به حال وضعیتی به وجود آورده است که سازمان­های بسیار چپی که قبلا چنین نظراتی داشتند راسا بگویند که هرنوع دخالت سیاسی چپ در جنبش­ها به معنی کوشش جهت تبدیل آن­ها به تسمه نقاله است. چنین است مشخصه­ی موضع­گیری رهبری ریفونداسیونه کمونیستا در ایتالیا و موضع­گیری بسیاری در "اتحاد کمونیست­های انقلابی"  در فرانسه. (۱۹)
  پیامد این امر ندیدن شیوه­ای است که  جنبش- همانند هر مبارزه­ی توده­ای- بحث­های "خودبه­خودی"ای را دامن می­زند که، خواه و ناخواه،  دارای پارامترهای سیاسی است. و اگر انقلابیون قطب سازمان­یافته­ی جذابی را در این بحث­ها به وجود نیاورند، در غیاب آن­ها، کسانی (رفورمیست­ها) برنده­ی این بحث خواهند بود که ارائه دهنده­ی استراتژی فعالیت در درون نظام موجود اند یا کسانی­که (آتونومیست­ها) هیچ استراتژی­ای ارائه نمی­کنند.
 
فرصت­ها و چالش­ها

مدل نادرست حزب

تنها درک ضرورت [داشتن] حزب کافی نیست. نوع درست حزب باید وجود داشته باشد، حزبی که در درون جنبش­ها تکوین یابد و آن­ها را متحد کند و نه حزبی که با خفه کردن خلاقیت و نابودی انرژی آن­ها مانع پیشرفت­شان شود. و این دقیقا آن کاری است که پاره­ای از مدل­های متداول حزب قصد انجامش را داشتند. آن­ها به جای جلب بهترین مبارزان آن­ها را از خود دور و با چنین کاری آتونومیسم و رفورمیسم را تقویت کردند.
تاثیر برخی از سازمان­های انقلابی در امریکای لاتین چنین بوده است. در اکوادور تاریخچه­ی سازمان­های مارکسیستی نشان­دهنده­ی آنست که آن­ها تلاش داشته­اند خود را جایگزین جنبش­ها کنند- از سوئی از طریق گروه­های چریکی کوچکی که دور از هر جنبش توده­ای فعالیت می­کردند، و از دیگر سو، در مورد حزب کمونیست طرفدار مسکو، از طریق پشتیبانی از یکی از دیکتاتورها (۵۳). در آرژانتین سکتاریسم دو سازمان، که بزرگ­ترین سازمان­ها بودند، و سکتاریسم­شان ریشه در یاس و ناامیدی دهه­ی نود داشت، به قدری قوی بود که هریک ماهرانه تلاش می­کردند شعار­های خود را به جنبش­های پیکتروها (اعتصابیون) و اسمبلیاها در سال ۲۰۰۲  تحمیل کنند- در مقطعی، در یک تجمع توده­ای، کارشان حتی به برخورد فیزیکی با یک دیگر کشیده شد و تماشاچیان مجبور شدند آن­ها را از یک دیگر جدا کنند. در بولیوی شورش­های چهار سال گذشته با داشتن عناصر جدید، با شورش­های دهه­ی پنجاه تا دهه­ی هشتاد فرق می­کرد و حزب تروتسکیست پی. او. ار. ظاهرا قادر نبوده است با آن پیوند برقرار کند.(۵۴)
 چنین رویکردهایی از مدل حزبی  معمولی­ای بر آمده است که از مبارزات واقعی و مشخص جدا افتاده است و خود را تجسم شعور سوسیالیستی می­داند که وظیفه­اش صرفا این است که کارگران را تشویق کند از آن پیروی کنند. 
گونه کلاسیک این فکر همان نظر پیش از جنگ جهانی اول سوسیال دموکراسی بود. کارل کائوتسکی، با نفوذترین نظریه­پرداز آن در سطح بین­المللی، معتقد بود که سوسیالیسم زمانی به وجود می­آید که حزب اکثریت کارگران را تشویق کرده باشد که به آن رای دهند. بنابراین، وظیفه­ی حزب آن نبود که مبارزه­ی بلافصل را هدایت کند، بلکه آن بود که صبورانه به تبلیغ نظرات خود بپردازد تا به آن مرحله برسد. (۵۵) سلطه چنین نظری، حتی در درون جناح چپ سوسیال دموکراسی، بود که، علی­رغم وجود شورش­های انقلابی، هم­چون اشغال کارخانه­ها در سال ۱۹۲۰ در ایتالیا، به بی تفاوتی [توده­ها] منجر شد. طبقه­ی کارگر درکلیت خود به انقلاب رای نداد و انقلاب ممکن نشد. (۵۶)
تصویر انقلابی مشابهی از این نظر وجود دارد. طبق این نظر، حزب گروه کوچک پیشاهنگی است که باید خود را از آلودگی جریانات گسترده­ی غیرانقلابی حفظ کند و در عین حال منتظر رویدادهایی باشد که مردم را به پیوستن به آن وادارد. سپس فرض بر این است که خلوصش به آن فرصت می­دهد سرنگونی انقلابی سرمایه­داری را از جانب کارگران به عهده بگیرد. این نظر را آمادئو بوردیگا، نخستین رهبر حزب کمونیست ایتالیا، به روشن­ترین شیوه بیان کرد. آنتونیو گرامشی مفهوم این نظر را در عمل این گونه توضیح داد:
"مشارکت توده­ها در فعالیت و زندگی درونی حزب که فراتر از فرصت­های بزرگ و پیروی از دستور رسمی مرکزیت باشد، برای وحدت و سانترالیسم حزب تهدید محسوب می­شده است. به حزب از این منظر نگریسته نمی­شده است که پی­آمد فرایند دیالکتیکی­ای است که در آن جنبش خودانگیخته­ی توده­های انقلابی و اراده­ی سازمان­ده و هدایت­گر مرکز به هم­گرائی می­رسند. به حزب صرفا به مثابه­ی چیزی معلق در هوا نگریسته می­شده، چیزی که دارای رشد و تکوینی آزاد و خودگستر است؛ چیزی که توده­ها زمانی به آن خواهند پیوست که موقعیت مناسب است و موج انقلابی به بالاترین اوج خود رسیده یا زمانی­که حزب تصمیم می­گیرد حمله­ای را آغاز کند و خود را به سطح توده­ها به منظور بر انگیختن آن­ها و هدایت­شان به اقدام وکنش پایین بیاورد. (۵۷)
 "از دوره­ی بوردیگا به بعد اغلب گرایشات مشابهی به وجود آمده است. استالینیسم با این دریافت که حزب باید منتظر دستورات از مسکو باشد، مشوق چنین گرایشاتی بود. همین­طور هم شکست و ناامیدی سازمان­های واقعا انقلابی طی دوران شکست و ناامیدی به طور کلی برای طبقه­ی کارگر چنین کارکردی داشت. از تاکید درست بر حفظ سنت انقلابی در دورانی که کارگران علاقه­ی اندکی نشان می­دادند، میل به این باور بسیار آسان بود که حزب تجسم شعور "واقعی" طبقه است و این که انقلاب به آن وابسته بود که حزب به گونه­ای ایده­های خود را به سازمان­های طبقه [ی کارگر] تحمیل کند(۵۸). این مدل از حزب است که بسیاری از شرکت­کنندگان در جنبش­ها را بر آن می­دارد که بخواهند احزاب را از خود دور نگه دارند. آن­ها باور دارند که دخالت احزاب به معنی رویکرد هرمی است، رویکردی که جنبش را تابع دستورات حزب می­سازد. 
  با این همه، یک مدل بسیار متفاوت دیگر حزب هم هست. این مدل از هر خیزش کم و بیش خودانگیخته­ی مبارزه تجلیل می کند و به آن می پردازد. ولی این مدل هم می­پذیرد که نیروهای مبارز در حرکت به جلو انشعاب پیدا می­کنند. پاره­ای از آن­ها راه ساده­ی سازش را برمی­گزینند. دیگران می­خواهند مبارزه را تا آن­جا که می­توانند به پیش سوق دهند و آن را به دیگر مبارزات مرتبط سازند. حزب انقلابی تلاش می­کند به این گروه دوم وحدت و انسجام ببخشد. این مدل حزبی است که می­توان در نوشته­های لنین یافت (۵۹) و در آثار نخستین رهبر حزب کمونیست ایتالیا، آنتونیو گرامشی (که درسال ۱۹۲۴ از بوردیگا جدا شد). این مدل بر این تاکید دارد که حزب، طبقه به طور کلی نیست."تمایز بارزی می­بایست بین مفهوم "طبقه" و"حزب" قائل شد". (۶۰) "حزب بخشی از طبقه است، پیشروترین بخش آن، بخش انقلابی و به لحاظ سیاسی آگاه آن" (۶۱) که می­کوشد در درون طبقه فعالیت داشته باشد و علیه جریانات رفورمیست بحث کند تا مردم به نقطه نظرات خود جلب شوند. حزب می­پذیرد که در هر جنبشی بین کسانی که می­خواهند مبارزه را به پیش برند و کسانی که مایل اند به شیوه­های قدیمی باز گردند، اختلافات بروز می­کند. این است منظور از اصطلاح "پیش قراولان" و"پس قراولان" که مکررا آتونومیست­ها و رفورمیست­ها به نقد کشیدند. تلاش برای ایجاد حزب به معنی تلاش جهت تحمیل چیزی به جنبش­ها از بیرون نیست، بلکه هدفش گردآوری متعهدترین عناصر درون هر مبارزه­ای است تا بتوانند کوشش­های خود را هم­آهنگ کنند و بکوشند دیگران را به آن­چه باید انجام داد، جلب کنند. تلاش در جهت پایه­ریزی حزب، عبارت از این نیست که چیزی از بیرون به جنبش­ها تحمیل شود، بلکه تلاشی است برای متحد کردن متعهدترین عناصر درون هر یک از مبارزات به طوری که بتوانند تلاش­های خود را هماهنگ کنند و بکوشند دیگران را به نظرشان جلب کنند، در مورد آن­چه باید انجام داد. از دیگر سو، آن­چه از "خارج"، به داخل [طبقه] آورده می­شود عبارت است از دانش مربوط به مبارزات  گذشته و مبارزات در سطح بین­المللی که خارج از تجربه­ی بلافصل مردم است، و از دیگر سو، آمادگی به چالش کشیدن تفاله­های ایده­های نظام در اذهان مردم (برای نمونه، نژادپرستی، سکس­باوری و حرمت­گزاری به طبقات فرادست). هر کس که به حزبی که چنین کارهائی را انجام می­دهد ایراد بگیرد، سر انجامش عقب نگه­داشتن جنبش و نه پیشبرد آن به پیش است.
     نوشته­های کلاسیکی در سنت انقلابی وجود دارد که دقیقا به این مسئله می­پردازد که اقلیت رزمنده­ای که  به نتایج انقلابی رسیده است چگونه باید با جنبش­ها و مبارزات بسیار گسترده­تر ارتباط داشته باشد- کمونیسم جناح چپ لنین، پنچ سال اول انترناسیونال کمونست تروتسکی و تزهای لیون گرامشی در این زمینه برجسته­اند. آن­ها همگی به خطرات عظیم رویکرد "سکتاریستی" جدا بودن از مبارزه اشاره می­کنند و پی­آمد مکرر "التیماتیسمی" که بر طبق آن انقلابیون تلاش می­کنند نظرات خود را از بیرون به مبارزات تحمیل کنند. این رویکرد زمانی به وجود می­آید که، به جای درگیری با مسائل واقعی به عنوان شرکت­کنندگان در گسترش جنبش­ها، انقلابیون فرمول­های از پیش تنظیم شده و انتقادهای انتزاعی را به کار می­گیرند که ربطی به گسترش آگاهی توده مردم ندارد. این رویکرد، در عمل، به ضد آشکار خود تبدیل می­شود، به عقب ماندن از جنبش و آن­چه اغلب "تیلیسم" نام نهاده شده است. این وضعیت زمانی به وجود می­آید که انقلابیون به بهترین افراد دور و بر خود "با صبر و حوصله" پیش­شرط­های دراز مدت جهت پیروزی را توضیح نمی­دهند و این پرسش که قدم بعدی چه باید باشد را مطرح نمی­کنند. به همین نسبت هم در مورد فرقه­گرائی، مساله این است که نمی­تواند سازمان انقلابی در درون جنبش به وجود آورد و این را رد می­کند که افراد جدیدی را می­توان به سیاست انقلابی سوق داد.

مرحله­ ی بعدی جنبش

همه­ ی جنبش­هایی که طی پنچ سال گذشته به وجود آمده­اند، به نقطه­ی عطفی رسیده­اند که مساله­ی جهت­گیری سیاسی برای­شان اهمیت پیدا کرده است. ناتوانی در پرداختن به این مسائل، آن­ها را با مشکل روبه­رو کرده است. اما هنوز در هیچ جایی شکست نابود کننده نخورده­اند.
 قیام­های که در امریکای لاتین پیش آمد، سرمایه­داری را به زانو در نیاورده، یا جلوی حمله به کارگران، دهقانان، تهی­دستان شهری و خلق­های بومی را نگرفته است. اما دولت­ها هنوز در وضعیتی نیستند که عقربه­ی زمان را به پیش از این قیام­ها بر گردانند. آن­ها مجبور اند بین فشار از پائین طبقات مردمی که طعم قدرت خود را چشیده ­اند و فشار سرمایه­داری محلی از بالا و منافع امپریالیستی چون صندوق بین­المللی پول توازن برقرار کنند. این عمل برقراری توازن نمی­تواند به مدت نامعلومی ادامه داشته باشد و آن­ها در مقطع زمانی معینی حملا ت مستقیم خود را از سر خواهند گرفت. ولی چنین کاری را در شرایطی انجام می­دهند که احتمال از سر گرفته شدن مبارزه­ی توده ای زیاد باشد.  این که این آخرین باری باشد که در باره­ی جنبش­های آرژانتین، بولیوی و اکوادور (و همان طور که مایک گونزالز در جای دیگری در این مجله نشان داده است،  نمونه­ی ونزوئلا) و اثرات آن­ها در جاهای دیگر  خبر پیدا می­کنیم ، احتمالش کم است. در این تابستان شاهد درگیری­های جدیدی بین معترضان و نیروهای دولتی بوده­ایم. کل امریکای جنوبی، از تیرا دل فوگو تا  کارائیب، به استثناء شیلی، در غلیان­های سیاسی گرفتار بوده است.
جنبش ضد جنگ نتوانست جلوی حملات شدید امپریالیستی به عراق را بگیرد. اما مسائل بسیاری را برای اتحاد بوش- بلر به وجود آورد و مقاومت بالنده در عراق به معنی آن است که این مسائل شدت بیش­تری به خود می­گیرد. ایالات متحده بدین منظور به عراق حمله کرد که کنترل خود بر مرکز استراتژیک منطقه را تثبیت کند، منطقه­ای که مهم­ترین محل تولید ماده­ی خام جهان است. از این طریق قرار بود مخارج سلطه بر بقیه­ی سرمایه­ داری جهانی را در یک "قرن امریکائی جدید" به دست آورد. سهل است، امریکا به گرداب جنگ استعماری­ ای فرو رفته است که بقیه منطقه را بی ثبات می­کند. هر عقب نشینی­ای- حتی اگر نیروی اشغال­گر امپریالیستی تحت نظارت سازمان ملل متحد جای آن را بگیرد - برای امریکا تحقیر محسوب می­شود. تلاش برای باقی ماندن احتمالا به معنی بربریت­ها و ماجراجویی­های نظامی بیش­تر معنی می­دهد و هریک از آن­ها جرقه­ای برای بر پا کردن جنبش ضد جنگ می­توانند باشند. مرکزی بودن دائمی جنگ بدین طریق نشان داده شد که جنبش به ناگاه در اسپانیا احیا شد و تاثیر قاطعی بر انتخابات داشت.
دولت­های اروپایی در تلاش­های خود برای تحمیل ضد رفورم­های نئولیبرالی به پیشرفت­هایی نائل شده­اند- پیروزی برلوسکونی در کاهش حقوق کارگران، پیروزی دولت شیراک- رفرن در فرانسه در یورش به حقوق بازنشستگی بخش عمومی، موفقیت دولت شرودر در آلمان در تقلیل مزایای بیکاری [همگی از این جمله است]. اما هیچ یک از این پیشرفت­ها به پای شکست­های نابودکننده­ای نمی­رسد که طبقه­ی کارگر طی سال­های حکومت تاچر در انگلیس متحمل شد (زمانی که سه بخش مهم رزمنده کارگران به نوبت در هم کوبیده شد- معدن­چیان، کارگران بخش چاپ و سپس هم پزشکان). همین طور هم این پیشرفت­ها آن اندازه نبود که سرمایه­داران اروپایی را قادر سازد به نرخ استثمار (و سطوح رقابت) رقبای خود در ایالات متحده و آسیای شرقی دست پیدا کنند (در هر دو­ی این مناطق متوسط ساعات کار سالانه ۴۰۰ یا ۵۰۰ ساعت بیش­تر از فرانسه وآلمان است).
  هم اکنون که این مقاله را می­نویسم، دولت­های آلمان، فرانسه و ایتالیا برنامه­ریزی خود ب ههدف حمله علیه شرایط کارگران را از شروع کرده­اند. تحت چنین شرایطی حتی رفورمیست­ترین رهبران اتحادیه­های کارگری ممکن است مجبور شوند فراخوان به فعالیت و عمل بدهند- همان­طوری­که چنین وضعیتی زمانی پیش آمد ­که رهبران اتحادیه­های کارگری یونان، ایتالیا و اسپانیا اعتصابات عمومی موثر بیست و چهارساعته در سال ۲۰۰۲ را سازمان دادند. رهبران اتحادیه می­خواهند چنین حرکت­هایی را به نمایش­های نمادین محدود کنند، اما از تجربه­ی محض میلیون­ها کارگری نمی­توانند جلوگیری کنند که با هم حرکت می­کنند و در اعضای عادی اتحادیه اعتماد به پیشروی را به وجود می­آورند. در بریتانیا ما هنوز اعتصابات بیست و چهارساعته نداشته­ایم، اما مسئولیت ایدئولوژیک حزب کارگر جدید در حمله به شرایط کارگران، مخصوصا در بخش عمومی طی پنج سال گذشته، به آن چیزی منتهی شده که به آن تیم ناجور نام نهاده­اند- رهبرانی که بخشی از زبان مبارزه­ی طبقاتی را، حتی با وجودی که اغلب­شان آن را به عمل در نمی­آورند، مورد استفاده قرار می­دهند. (۶۲)  ایتالیا و آلمان پیش درآمدی از آن چه می­توانیم در دیگر جاها انتظار داشته باشیم، در اختیارمان می­گذارند. ترکیب احیاء اعتراضات توده­ای علیه جنگ و مبارزات صنعتی جدید (مخصوصا اشغال کارخانه­ی جدید فیات در ملفی که کلیه فعالیت­های آن را فلج کرد) (۶۳). در بهار امسال همه­ی ناامیدی­های سال پیش چپ رادیکال را از میان برد. در عمل ثابت شد که کسانی که موانع را شکست عمده تحلیل می­کردند، در اشتباه­ اند. در آلمان بخش محلی اتک توانسته است با اعضای اتحادیه­ی کارگری موج وسیعی از اعتراضات هفتگی را علیه دولت به خاطر کاهش حقوق بیکاری، به خصوص در آلمان شرقی، به راه اندازد.
   در جاهایی که دولت­های رفورمیست بر سر کار اند، فشار بر بوروکراسی اتحادیه تاثیر دیگری دارد. این فشارها در احزاب رفورمیست قدیمی شکاف ایجاد می­کند، و بدین ترتیب نفوذ آن­ها را در بین لایه­های وسیعی از کارگران کاهش می­دهد. اغلب رهبران اتحاد ملی بین جاروجنجال تهدید­آمیز در مورد پیوندهای خود با احزابی که این دولت­ها را رهبری می­کنند و کرنش در مقابل­شان در نوسان اند (۶۴). اما در رده­های پائین­تر نارضایی به سطح قطع حمایت سیاسی می­رسد. بسیاری از بوروکرات­های سطح متوسط در آلمان از فراخوان برای ایجاد یک حزب جدید برای مقابله با حزب اس. پی . دی (حزب سوسیال دموکرات) شرودر حمایت می­کنند؛ آن­ها با فعالانی از جنبش ضد­سرمایه داری به منظور به چالش کشیدن آن [اس. پی. دی] در انتخابات سال ۲۰۰۶ با ایجاد حزب جدید "بدیل کار و عدالت اجتماعی انتخابات" همکاری می­کنند. (۶۵) بدین ترتیب نارضائی از بلیر در بریتانیا موجب ایجاد دو اتحادیه­ی کارگری شد ( اتحادیه کارگران راه آهن: ار. ام. تی. و اتحادیه­ی کارگری آتش نشانی: اف. بی. یو). هدف قطع پیوند با حزب کارگر و چندین شاخه­ی مهم دیگر به منظور پشتیبانی از "ریسپکت یونیتی کوئلیشن" و حزب "سوسیالیست اسکاتلند" بوده است. امکان این که از دل جنبش­های ضد سرمایه­داری و ضد جنگ چپ جدید سر برآورد و در میان لایه­های گسترده­ای از مردم  نفوذ پیدا کند، احتمالی واقعی و نیرومند است، یعنی همان لایه­هایی که به طور سنتی خود را با احزاب رفورمیست هم هویت می­دانستند. در عین حال، احیای مبارزه­ی صنعتی، حتی اگر پراکنده و محدود باشد، این امکان را برای چپ فراهم می­آورد که تعداد بیش­تری از کارگران سازمان­یافته را به خود جذب کند، مخصوصا کارگران جوانی که شکست­های گذشته بر آن­ها اثر سویی نگذاشته است و نیاز به مبارزه به شیوه­ای را دریافته­اند که اغلب با بوروکراسی اتحادیه­ی کارگری برخورد دارد. بسیاری از اینان باید تحت تاثیر جنبش ضد جنگ  قرار گرفته باشند. پی­ریزی سازمان­های رده­های پائین در درون اتحادیه­های کارگری موجود به گونه­ی دهه­ی هشتاد و نود در دستور کار قرار نگرفته است. و اتحادیه­های کارگری، علی­رغم از دست دادن عضو طی دو دهه­ی گذشته، به صورت بزرگ­ترین سازمان­های داوطلبانه در کشورهای اصلی غرب باقی می­مانند. 
 
سیاست  گسترش جنبش­ها

چنین ابتکاراتی می­تواند فرصت­های بسیاری را برای فعالان جنبش­های پس از سیاتل فراهم کند. قدرت این جنبش­ها در شور و شوق به چالش کشیدن نظام [سرمایه­داری] است که زندگی مردم را به تباهی کشیده است. ضعف آن­ها این بوده که  چالش آن­ها به طور عمده طی رویدادهای بزرگ، تظاهرات و فوروم­های گسترده بر آمد داشته است؛ این چالش پیوند دائمی و اندام­وار (ارگانیک) با مردمی ندارد که رنج اصلی این تباهی را در محل کار و زندگی خود تحمل می­کنند. این ابتکار راه­های فائق آمدن بر این شکاف را ارائه می­کند و فعالان از مبارزات گوناگون را گرد هم می­آورد و سپس شمار بسیار زیادتری از توده­ی طبقه­ی کارگر را جذب می­کند. اما پای­ریزی چنین گروهی صرفا به طور خودبه­خودی و با تکرار گفت وگو درباره­ی "استقلال" جنبش­ها به وجود نمی­آید. لازمه­اش این است که کسانی که ضرورت سازمان­دهی گروه­های فعال اصلی را درک می­کنند، کارزار برای آن به راه بیندازند، با دیگران راجع به آن­ها و علیه کسانی بحث کنند که با آن مخالفت می­کنند. این امر به موثرترین وجه جایی پیش می­آید که تشکیلات حزب، گونه­ی انقلابی­ترین افراد در درون جنبش­ها وجود داشته باشد.
با پیروزی هر یک از این ابتکارات، بحث­های بیش­تری در می­گیرد. بدین ترتیب، مثلا، شبکه­های رده­های پائین در اتحادیه­ها و صنایع به خصوص، ضرورتا کسانی را درگیر فعالیت می­کند که به برخی از رهبران اتحادیه­ی موجود که سخن­گوی چپ این اتحادیه اند، باور دارند- یا به فعالان اتحادیه­های معروف که مایل باشند به عنوان رهبر اتحادیه جایگزین آن­ها شوند. این بدان معنی است که همواره بر کسانی فشار وارد می­شود که صرفا به دم و دستگاه اتحادیه­های موجودی اعتماد می­کنند، اتحادیه­هایی که مبتنی بر هرمی از مامورانی بنا دارند که اساس شغل­شان بر مذاکره بر سر سازش با کارفرماها و دولت­ها گذاشته شده است. تاکید متفاوتی هست که لازم است آگاهانه برای آن تلاش کرد، تاکیدی مبتنی بر ایجاد شبکه­هایی از فعالانی در سطح مغازه (یا اداره)، کسانی که تزلزل ماموران چپی را رد می­کنند که به فشارهای کارفرمایان و بقیه­ی بوروکراسی سرتعظیم فرود می­آورند. انقلابیونی که به مثابه­ی اقلیتی سازمان داده شده­اند که در درون شبکه­های گسترده­تر نقطه نظرات خود را به بحث و بررسی  بگذارند، می­توانند اجتناب از چنین خطراتی را آسان­تر کنند.
انشعابی که دراثر انتخابات از یک حزب رفورمیست موجود پیش می­آید، ضرورتا  فعالانی را در برمی­گیرد که سیاست­های دولت­های حاکم را رد می­کنند ولی با کل  مفهوم سوسیالیسم پارلمانی گسست حاصل نکرده­اند. در این صورت امکان آن هست که  بسیاری از آن­ها آماده باشند که در صورتی که حزب سیاست خود را تغییر دهد یا، دست کم، رهبر خود را عوض کند، به آن باز گردند. همان­گونه که مشاهده کردیم، این وضعیت در خصوص پاره­ای از چهره­های بسیار سرشناس "حزب سوسیال دموکرات مستقل" آلمان  پس از سال ۱۹۲۰  پیش آمد. همین طور هم بود وضعیت کسانی که "حزب کارگر مستقل" را از "حزب کارگر بریتانیا" در سال ۱۹۳۲ منشعب کردند. نمونه­ی متاخری از این تحول "حزب اتحاد" در زلاند نو بود. این حزب در سال ۱۹۹۱ در واکنش به تجربه­ی تلخ دولت کارگری شکل گرفت که موجب شد بیکاری افزایش پیدا کند، بسیاری از کمک­های رفاهی را قطع کرد و هر چه را دید خصوصی کرد. انشعاب از حزب کارگر (۶۶) که به دست جیم اندرتن صورت گرفت، که  رئیس پیشین حزب کارگر بود، آن­ها را با سبزها، یک حزب مائوری و گروه دیگری را  برای به چالش کشیدن حزب کارگر و حزب ملی محافظه کار (توری) به هم پیوند داد. بنیان­گذاران حزب اتحاد لاف می­زدند که: "هیچ جا در دنیای غرب انگلیسی زبان دارای چنین نیروی قابل ملاحظه ­ای در جناح چپ طیف سیاسی نبوده است". این حزب جدید، در آغاز، به خاطر سرخوردگی از حزب کارگر بسیار رشد کرد و در رای گیری ملی سال ۱۹۹۳ هیجده و هفت دهم در صد رای و در انتخابات عمومی سال ۱۹۹۶ ده و سه دهم درصد رای آورد. این پیروزی کرسی­های کافی در پارلمان جدید در اختیارش قرار داد تا آن را به نیروی قابل ملاحظه­ای تبدیل کند و برای "حزب ملی محافظه کار(توری)" زمانی­که  با جناح راست "حزب  نیوزلاند فرست" دولت ائتلافی تشکیل داد، دردسرهای زیادی به وجود آورد. فشار بسیار زیادی بر "حزب اتحاد" وارد شد به منظور این که مخالفت با حزب کارگر را کنار بگذارد تا راست را از میدان بدر کند و"حزب اتحاد" سرانجام در سال ۱۹۹۹ به ائتلاف پیوست و آندرتن معاون نخست وزیر شد. حزب کارگر که با حمایت "حزب اتحاد" اعتبار خود را باز یافته بود، از جنگ بوش علیه افغانستان حمایت کرد و اندرتن به این حمایت ادامه داد و بدین ترتیب حزبی که خود پایه گذارآن بود را با شکست روبه­رو ساخت. ( ۶۷ ) 
در خصوص این راه و روش امر اجتناب­ناپذیری در میان نیست؛ بلکه فقط نشان­دهنده­ی آن است که وقتی پیشرفت مشکل باشد، فعالانی که پیشینه­ی فکری سیاسی­شان رفومیسم بوده است، فشار می­آورند  و بازگشت به روش­های اتحادهای پارلمانی را طلب می­کنند. آنچه اهمیت دارد این است که ببینیم آیا کسان دیگری در کنار آن­ها مبارزه می­کنند و طرح این بحث که آن­چه، در تحلیل نهائی، اهمیت دارد نه حساب­گری­های پارلمانی بلکه، با در نظر گرفتن جمیع جهات، توازن نیروهای طبقاتی در جامعه است.
در آلمان در سال ۱۹۲۰ سطح مبارزه  فرا پارلمانی و وجود سازمان انقلابی­ای که در کنار اعضاء "حزب سوسیال دموکرات مستقل" مبارزه­ی متحدی را پیش می­بردند، اکثر آن­ها را از رهبران متمایل به حزب رفورمیست اصلی دور و به خود جلب کرد. در خصوص "حزب کارگر مستقل" در دهه­ی سی، بسیاری از فعال­ترین اعضای آن، بسیار پیش از عقب­نشینی رهبران به حزب کارگر، به حزب کمونیست (و تعداد کمی هم به تروتسکیسم) پیوستند. علت شکست [حزب] در نیوزلند را نباید در به وجود آمدن حزب جدید با حمایت شخصیتی که هم­چنان دیدگاهی اساسا رفورمیستی داشت جستجو کرد، بلکه علت آن فقدان گرایش سازمان­یافته­ی انقلابی در درون حزب بود که با او [آن شخصیت]، مادام که کانون توجهش به چپ، به حامیان مایوس حزب کارگر بود، در یک جبهه­ی متحد همکاری کنند، و همین طور هم همواره تلاش کنند مردم را به دیدگاهی جلب کند که بتوانند درمقابل بازگشت به وضع قبلی مقاومت کنند.
  فرمول جادوئی در کار نیست که جلو طرف­دارانی را بگیرد که از حزبی که در دولت است فاصله می­گیرند، حزبی که توهمات جدیدی را با تغییر زبان خود در اپوزیسیون دامن می­زند. فشارهایی که بر ریفونداسیونه کمونیستا (بازسازی کمونیستی) در ایتالیا گذاشته شد تا با ائتلاف چپ میانه "درخت زیتون"، معامله کند، نشان­دهنده­ی این مدعا است. همان­طوری­که یکی از سخن­گویان همایش ملی سال گذشته بیان کرده: "هژمونی چپ دموکرات بر طبقه­ی کارگر عمدتا دست نخورده باقی می­ماند". (۶۸)  انتخابات اخیر اروپا  نشان می­دهد که حمایت از سوسیال دموکراسی در پاره­ای از کشورها احیا و در دیگر جاها در سطح گسترده­ای تضعیف شده است. در اسپانیا  میلیون­ها نفر از کسانی که از حمایت از حزب سوسیال دموکرات پی . اس. او. ای خودداری کرده بودند، در واکنش ناگهانی به جناح راست دولت ازنار، به آن [حزب سوسیال دموکرات] روی آوردند. در فرانسه ده درصد از مردم به دو کاندید انقلابی  رئیس جمهوری در سال ۲۰۰۲  رای دادند. این رقم در سال ۲۰۰۴ به سه درصد تقلیل یافته بود. حتی در بریتانیا رای "حزب سوسیالیست اسکاتلند" در سال ۲۰۰۴ در مقایسه با انتخابات پارلمانی اسکاتلند در سال قبل از آن تقریبا به نصف انتخابات اروپائی رسید.(۶۹)
چنین تجربه­هایی ثابت می­کند که اشتباه است اگر ادعا شود که "احزاب سوسیال دموکرات و تا حد بسیار زیادی احزاب کمونیست به عنوان ابزارهای پیش­برد آرزوهای طبقه کارگر به پایان کار خود رسیده­اند". (۷۰) بی تردید زمانی که در قدرت اند ناامیدی گسترده­ای نسبت به آن­ها به وجود می­آید (همان­طور که در بریتانیا  در مورد دولت­های کارگری در سال­های بیست و نه تا سی و یک، ۱۹۶۴-۱۹۷۰  و ۱۹۷۴-۱۹۷۹ وجود داشت)، (۷۱) اما این قضیه جلوی بازگشت آن­ها به این احزاب را سد نکرده است زمانی­که آن­ها در اپوزیسیون سیمای چپ گرفته­اند.
  گسست از یک حزب رفورمیست خاص، خودبه­خود به معنی گسست از رفورمیسم نیست. رفورمیسم از نحوه­ی رشد اعضای هر طبقه­ی استثمار شونده­ای در جامعه به وجود می­آید که آن­ها را استثمار می­کند و بسیاری از ایده­های آن را را بدیهی فرض می­کنند. گسست کامل از رفورمیسم فقط زمانی پیش می­آید که ترکیبی از تجارب آن­ها و دسترسی­شان به ایده­های انقلابی، جهان­بینی کاملا متفاوتی را به رویشان می گشاید. و لازمه­ی این امر آنست که انقلابیون به منظور گسست از حزب رفورمیست قدیم، کاملا در مبارزه درگیر باشند، تجربه­ی ایجاد بدیلی را با طرفدارانی داشته باشند که هنوز، دست­کم، تحت تاثیر ایده­های رفورمیستی قرار دارند اما نظرات متمایز خود را مخفی نمی­کنند و از هر فرصتی برای جلب مردم از طریق انتشارات خود، همایش­ها و بحث رودررو به این ایده­ها استفاده می­کنند.
متاسفانه سابقه­ی چپ افراطی در این مورد در سراسر اروپا در دوره­ی اخیر چندان رضایت بخش نیست. حزب ریفونداسیونه در ایتالیا، همان­گونه که مشاهده کرده­ایم، در واقع، یک سال پیش نیرو از دست می­داد. مایک گونزالز در مورد حزب اس. اس. پی. می­گوید: "شمار کنونی اعضا کم و بیش در همان سطحی است که یک سال پیش بود- و فقط نیمی از آن­ها حق عضویت می­پردازند". چنین کاهش عضویتی، اگر تمرکز بر فعالیت انتخاباتی باشد، که ظاهرا در مورد بسیاری از اعضاء حزب اس. اس. پی. چنین است، خواه ناخواه پیش می­آید. (۷۲) حزب ال. سی. ار. در فرانسه هم [وضعیت­اش] از این بهتر نبوده است. این حزب در سال ۲۰۰۲ که سه میلیون نفر به چپ انقلابی رای دادند، احتمالا شمار اعضاء آن به دو برابر افزایش یافت؛ با این همه، سه هزار عضو "رزمنده"اش هنوز بخش کوچکی از مردمی را در نظر سنجی تشکیل می­دهند که خود را با چپ انقلابی "دقیقا" هم هویت می­دانند.(۷۳)  حذف چپ افراطی به منظور برقراری پیوند با، دست کم، بخشی از کسانی که به آن رای دادند و یافتن راه­هایی برای کشیدن آن­ها به مبارزات نوع غیر انتخاباتی و جذب آن­ها به عنوان خوانندگان منظم روزنامه­اش، خطای آن [حزب ال. سی. ار.] بوده است. در بریتانیا و آلمان (و با سوسیالیسم جدید و "حزب لیبرال" در برزیل) ضروری­ترین کار جذب مردم به دخالت­های جدید در انتخابات است. اما این هم به تنهائی کافی نیست. ضروری است که آن­ها به شرکت در دیگر شکل­های مبارزه نیز تشویق شوند. این کار ممکن است که همیشه آسان نباشد. کسانی که پیشینه­ی فعالیت در سیاست رفورمیستی داشته­اند غالبا این گونه تصور خواهند کرد که فعالیت فقط با ضرب­آهنگی صورت می­گیرد که برنامه­های انتخاباتی آن را تعیین می­کنند. اگر چنین نشود، چپ افراطی ناپایدار می­شود.

ایجاد حزب برای پایه ­ریزی  جنبش

نیاز به تشکیلات سیاسی و مداخله در هر نقطه عطفی در مبارزات گسترده­تر ضرورت خود را به اثبات می­رساند. این ضرورت در سه سال گذشته در بریتانیا بارها به وضوح احساس شده است. دخالت قاطع حزب کارگران سوسیالیست برای پی­ریزی یک  جنبش ضد جنگ پس از یازده­ی سپتامبر اهمیت حیاتی داشت. حتی برنارد کاسن "کنش­باوری شگفت­انگیز حزب اس. دبلیو. پی. (حزب کارگران سوسیالیست) را قبول دارد، حزبی که می­تواند تظاهرات توده­ای علیه جنگ سازمان دهد، علی­رغم آن­چه او ادعا دارد که "شمار اعضاء ما محدود" است... اما  کارآمدی ما بستگی به این دارد که بتوانیم در هر مرحله­ای سریع و به گونه­ی سیاسی واکنش نشان دهیم. ما همایش حزب­مان را طی سه روز پس از یازده سپتامبر برگزار کردیم و ابتکار عمل را به دست گرفتیم تا دیگر افراد را در یک همایش وسیع­تر به منظور مقاومت علیه حملات ایالات متحده به افغانستان فعال کنیم. سپس در همایش­های اولیه­ی سازمان­گری کارزار جدید، باید در بحث­ها می­توانستیم این امر را پیش ببریم که نگذاریم کارزار خواست­هایی را مطرح کند که برای فعال کردن شمار بیش­تری از مردم بیش از حد محدود کننده باشد. در نتیجه بحث در این باره در گرفت که آیا جهت­گیری باید به سوی فعالیت توده­ای باشد یا شکل­های محدود فعالیت مستقیم و این که آیا پس از پایان جنگ افغانستان کارزار باید به فعالیت ادامه دهد یا نه. طی تمامی این مدت علیه کسانی که، به این یا آن طریق، می­خواستند برای اسلام هراسی امتیاز قائل شوند، جدل وجود داشت. اخیرا هم در باره­ی بر پائی رسپکت بحث شد- هم  با کسانی که هنوز خود را به "اصلاح" حزب کارگر متعهد می­دانند، و هم پیرامون فرقه­گرایانی که اهمیت داشتن برنامه­ی محدود جهت جذب تعداد بیش­تری از فعالان را درک نمی­کنند.
  هیچ یک از این بحث­ها از بیرون بر جنبش رشد یابنده تحمیل نشد، همان­طور هم بود بحثی که شامگاه پس از قتل کارلو جولیانی در جنوا پیرامون دست کشیدن از مبارزه (آن گونه که شهردار چپ دمکرات جنوا استدلال می­کرد) یا بازگشت به خیابان در روز بعد با تعداد بیش­تر (آن گونه که فاستو برتینوتی از حزب ریفونداسیونه  واگنولتو از سوسیال فوروم  جنووا استدلال می­کردند) صورت گرفت. (۷۵) کسانی که از "دستکاری" یا "دخالت از خارج احزاب در جنبش" درباره­ی چنین موضوعاتی صحبت می­کنند، در واقع، از این حقیقت متاسف اند که خود نتوانسته­اند جنبش­ها را به حرکت در راستای متفاوتی "دستکاری" کنند.
    اما اگر چنین بحث­هایی "به طرز خود به خود" پیش می­آید، درک چگونگی پاسخ به آن­ها چنین نیست. این درک به نظری همه جانبه به این وضعیت بستگی دارد و این نظر فقط با وارد کردن رویدادهای بلافصل درچارچوب نظری بسیار گسترده­تر می­تواند حاصل شود. بدین ترتیب، واکنش حزب کارگران سوسیالیست به جر و بحث­هایی که در هر مرحله از پایه­ریزی جنبش ضدجنگ از یازده سپتامبر به این سو در پیش می­آمد، با تبادل نظرهایی که درحزب در گذشته (از جمله در همین مجله) بر سر امپریالیسم، اسلام سیاسی و جبهه­ی متحد صورت گرفت، شکل پیدا کرد. موفقیت در راه­اندازی اعتراضات عظیم، تا حدی، به جرو بحث­هایی بستگی داشت که در گذشته در همایش­های نسبتا کوچک با تلاش فراوان سامان می­گرفت.
 همان گونه که گرامشی نوشت:   
"عنصر آگاهی، عنصر ایدئولوژیک، ضروری است: به سخن دیگر، درک وضعیت مبارزه، مناسبات اجتماعی زندگی کارگران، گرایشات اساسی­ای که در سیستم آن مناسبات عمل می­کنند و فرایند تکوینی که جامعه در نتیجه­ی وجود تضادهای حل ناشدنی درون خود پشت سر می­گذارد و غیره ... بی تردید از هر کارگر نمی­توان خواست که به کل کارکرد پیچیده­ای کاملا آگاه باشد که طبقه­اش مقدر است در روند تکامل بشریت انجام دهد. اما این را باید از اعضاء حزب پرسید.... حزب، به طور کلی، می­تواند و باید این آگاهی برتر را نشان دهد. در غیر این صورت نه در راس توده­ها که در پس توده­ها خواهد بود؛ آن­ها را رهبری نمی­کند بلکه به دنبال­شان کشیده می­شود. بنابراین، حزب باید مارکسیسم را درک کند".(۷۶)
مجادله پیرامون رفورم یا انقلاب فقط مربوط به امکانات مبارزه برای قدرت در دیگر جاهای جهان یا در آینده در این جا مربوط نمی­شود. این مجادله به این هم تاویل می­شود که هر مرحله از مبارزه­ی جاری را چگونه درک می­کنیم- این که آیا تاکید را بر تلاش جهت بسیج مبارزه­ی توده­ای از پائین قرار می­دهید یا مانوور در نهادهای موجود. حتی مبارزترین مردم با عناصر آگاهی رفورمیستی می­توانند در لحظات تعیین­کننده مبارزه عقب بنشینند. این به معنی پی­گیری سیاست رد در رابطه با آن­ها نیست. این به معنی پی­گیری بحث­ها و تلاش در جهت جذب آن­هاست.
  در هر مقطعی باید به خاطر داشت که فقط یک جبهه در مبارزه علیه این نظام [نظام سرمایه­داری] وجود ندارد. فقط مبارزه علیه این جنگ وحشتناک در بین نیست؛ این موج قتل­های نژادپرستانه؛ این کاهش دستمزدها؛ این چرخه­ی اخراج­سازی­ها؛ این انکار حق بومیان به تکلم به زبان خود؛ این تحقیر نژاد پرستانه­ی یک قوم یا اقلیت مذهبی. مبارزه بر سر هر یک از این مسائل ضرورتا  فراز و فرود دارد. اما همگی بخشی از مبارزه علیه یک نظام واحد جهانی است و در هر مبارزه یک اقلیت بسیار مهمی از مردم شرکت دارند که می­توان آن­ها را تشویق کرد که آن را درک کنند و به این مبارزه­ی جهانی متعهد شوند. به سخن دیگر، می­توان آن­ها را به شرکت در ایجاد تشکیلات انقلابی جلب کرد.
اما این در صورتی پیش می­آید که انقلابیون خود اهمیت ایجاد چنین تشکیلات انقلابی را درک کنند. حزب خود به خود از [درون] مبارزه به وجود نمی­آید، گرچه قطبی شدنی که نیاز به ایجاد حزب را موجب می­شود، در مفهومی، حاصل خود به خودی هر مبارزه است. اعضاء حزب در عین شرکت در مبارزه، باید به طور مجزا هم همایش داشته باشند و به طور مجزا سازمان­دهی کنند تا بتوانند تجارب خود را یک کاسه کرده، به نوعی تحلیل پیرامون چگونگی پیوند مبارزات گوناگون به مثابه­ی بخشی از کل مبارزه، نائل شوند. سپس باید از هر فرصتی برای انتقال این تحلیل به دیگرانی که در مبارزات گوناگون شرکت دارند، استفاده کنند، آن هم از طریق همایش­ها، فوروم­های بحث و گفتگو، مداخله­ی سازمان­یافته در اتحادیه­های کارگری و همایش­های جنبش، مخصوصا از طریق فروش منظم روزنامه­ی حزب در درون جنبش­ها. فقط از این طریق است که می­توانند اطمینان حاصل کنند که فعال­ترین و آگاه­ترین هواداران یک جبهه­ی مبارزه را به دیدگاهی جلب کنند که آن­ها را به شرکت در دیگر جبهه­ها هدایت کند.
چنین کنش متقابلی، اگر قرار باشد تئوری حزب به درستی بسط پیدا کند، دارای اهمیت است. تحلیل­های گذشته را باید مرتبا در مقایسه با تجربه­ی مبارزات جاری آزمود. هر جنبش بالنده­ای شمار بسیار زیادی از مردمی را شامل می­شود که به طور خلاقه می­اندیشند و فعالیت می­کنند، مسائل جدیدی را طرح و راه­حل­های جدیدی را ارائه می­کنند. حزب درصورتی می­تواند به این خلاقیت واکنش نشان دهد و تحلیل­های قدیم را به منظور در برگرفتن آن [خلاقیت] بسط و توسعه دهد که همواره پویاترین شرکت­کنندگان در مبارزات را به سوی خود جلب کند. باز هم گرامشی می­گوید:
  "تئوری مدرن [یعنی مارکسیسم] نمی­تواند مخالف احساسات  "خودانگیخته­ی" توده­ها باشد... بین این دو تفاوت درجه­ی "کمی" و نه کیفی وجود دارد. اگر بتوان چنین گفت "فروکاستن"  دوجانبه­ی یکی به دیگری و برعکس باید ممکن باشد... "  حزب نباید از چنین احساساتی "غافل" باشد، بلکه باید "آن­ها را با گنجاندشان در سیاست به سطحی بالاتر ارتقا دهد". (۷۷) چنین کاری را در صورتی می­تواند انجام دهد که کنش متقابل مداومی بین جنبش­های توده­ای و حزب وجود داشته باشد. این امر، اگر قرار است حزب امتیار ضرور برای مبارزه­ی گسترده­تر و نه مانعی بر سر راه آن باشد،استلزام­های مهمی را برای آن دربر دارد.
 در هر تشکیلات انقلابی بر حسب ضرورت تقسیم کار وجود دارد. مداخله در مبارزاتی که به سرعت بسط می­یابند- خواه تهاجمی خواه دفاعی- مستلزم وجود یک مرکز حزبی است. راه دیگری جز این برای تبدیل استراتژی به تاکتیک، انتقال این­ها از طریق روزنامه­ها، اعلامیه­ها و پوسترها به منظور یک پارچه کردن جبهه­های گوناگون مبارزات، بسط ابتکارات یک بخش از حزب به بخش­های دیگر، وجود ندارد. این کار بدون نوعی دم و دستگاه سیاسی تمام وقتی که شامل کسانی باشد که اعضاء حزب تعیین می­کنند، کسانی که در تعمیم تجربه­ی مبارزه و تبدیل آن به استراتژی و تاکتیک مناسب­ترین اند، یعنی بدون رهبری حزب، پیش نمی­آید. این کار هم­چنین مستلزم آنست که اعضاء حزب انضباط پیشبرد تصمیماتی که مرکزیت حزب تعیین کرده است را بر خود تحمیل کنند. راه دیگری جز از طریق چنین فعالیت متحدی وجود ندارد که حزب به طور کلی بتواند پی ببرد که تصمیماتی که مرکزیت گرفته درست است یا نه. اگر هر عضو حزب کاری را انجام دهد که دوست دارد، هرگز ممکن نیست بتوان مشخص کرد که چه مداخله­ای درست و کدام نادرست بوده است. به سخن دیگر، حزب کارا، بدون درجه­ای از تمرکز و انضباط در درون حزب، نمی­تواند ممکن گردد.
اما هیچ رهبریت متمرکزی نمی­تواند تصمیمات درست اتخاذ کند، اگر فعالان حزب از پائین به طور مرتب واکنش نشان ندهند. فعالان باید دلائل مربوط به تصمیماتی که به اجرا می­گذارند را درک کنند، و  بتوانند هر زمان که به نظر رسد که تصمیمات با تجارب جمعی­شان خوانائی ندارد، رهبری را بازخواست کنند. این امر به بحث آزاد در درون حزب بستگی دارد به طوری که اعضاء هم درمرکز و هم در هر جبهه­ی مبارزه در فرایند مداوم آموزش دوجانبه فعال باشند. حزب باید هم دموکراتیک باشد هم متمرکز. این نه فقط حق اعضاء است که مخالفت خود را بدین طریق ابراز دارند، بلکه وظیفه­ی آن­هاست. راه دیگری برای گسترش بحث لازم جهت دستیابی به نتیجه­گیری­های سیاسی درست در کار نیست.
 این امر اغلب نوشتن­اش آسان­تر است از تبدیل آن به عمل. هر کس که به نوعی در جامعه­ی سرمایه­داری در تشکیلاتی فعالیت داشته است، پی خواهد برد که بحث­ها چگونه جریان خاص خود را پیش می­برند، تضادهای شخصی را چگونه می­توان مبالغه­آمیز و دیگر اختلافات را تشدید کرد و هواداران چگونه بر سر جزئیات دچار مشغله­ ی ذهنی می­شوند. سازمان­های انقلابی، استثنائی براین گرایش نیستند- اعضاء آن تحت نظام سرمایه­ داری رشد کرده­اند و حتی درعین حالی که سعی می­کنند علیه آن بجنگند، تحت فشار آن شکل می­گیرند. اما این سازمان­ها اگر قرار است کارآ باشند، نمی­توانند صرفا انجمن­های بحث باشند. (۷۸) اعضاء آن­ها باید در خود این انضباط را به وجود آورند که تحت تاثیر مجادله­های حقیر یا بحث­های بی ربط قرار نگیرند- و این در مواردی معنی­اش اقدام انضباطی جمعی علیه اعضائی است که فعالیت حزب را با چنین کاری [مجادله] بر هم می­زنند.
 فعالانی که عضو سازمان­های انقلابی نیستند، اغلب دو شکایت مختلف از این سازمان­ها دارند. از یک سو، شکوه می­کنند که این سازمان­ها غیردموکراتیک اند و تصمیمات سرخود را به اعضاء خود و به جنبش تحمیل می­کنند. از دیگر سو، شکوه عکس آن را دارند، این که این سازمان­ها درگیر بحث­های فرقه­ای خود اند. هر دوی این شکوه­ها کاریکاتورهائی هستند مبتنی بر شایعات مربوط به آن­چه در پاره­ای گروه­های فرافرقه­ای پیش آمده است. اما اگر هر دوی این شکوه­ها موجه باشد، درآن صورت سازمان انقلابی در وظیفه­ای که برای خود تعیین کرده، شکست خورده است: وظیفه­ی گردآوری رزمنده­ترین مبارزان همه­ی جبهه­ها برای هم آهنگ کردن موثر مبارزه­ی خود برای جامعه­ای بهتر. و این نه تنها به سازمان لطمه می­زند، بلکه هم­چنین نمی­تواند  برای جنبش گسترده­تر ابزاری که  نیاز دارد را فراهم کند.
 
  نتیجه ­گیری
 
در زمان تظاهرات سیاتل چپ انقلابی در سطح بین­المللی نیروی کوچکی بود و تعجب­آور نبود  که هزاران  نفری که درآن بسیج  عظیم شرکت داشتند به ندرت با بحث­های آن آشنا باشند. اما هر زمان که جنبش گسترده­تر با مسائل جدید روبه­رو شده، مجادله سیاسی در این مورد درگرفته است که چگونه باید با این مسائل برخورد کرد. در این بحث وجود یک قطب سازمان­یافته­ی انقلابی در درون جنبش­ها، در کنار کسانی که به نفع رفورمیسم یا اتونومیسم بحث می­کنند، حائز اهمیت بوده است. بسیاری از کسانی­که هم­چنان تحت تاثیر ایده­های رفورمیستی بودند، زمانی که به مبارزه وارد شدند در نتیجه­ی تجاربی که پشت سر گذاشتند از آن ایده­ها دست کشیدند. اگر قرار است بالندگی جنبش ادامه پیدا کند و گستره­ی وسیع­تری از مردم را در بر بگیرد، باید آن­ها [کسانی که از ایده­های رفورمیستی فاصله گرفته ­اند] سازمان­دهی شوند. و لازم است کسانی که تا حدی با ایده­های قدیمی فاصله گرفته­اند، تشویق به بازاندیشی شوند.
این امر پیش نمی­آید مگر این که انقلابیون این بحث­ها را پی بگیرند. به سخن دیگر، یک تشکیلات قابل ملاحظه­ی انقلابی یک ضرورت است و نه یک چیز اضافی گزینشی. لازم است اعضاء آن در مبارزات گسترده­تر شرکت کنند و از طریق گروه­های حزبی در محلات و کارگاه­ها فعالیت داشته باشند. آن­ها باید مردم را از طریق فروش منظم روزنامه و جذب آن­ها به همایش­ها سازمان­دهی کنند و بحث­ها فقط نباید درباره ­ی تاکتیک­های بلاواسطه باشد بلکه باید مساله­ی دگرگونی جامعه در کلیت آن، یعنی مساله­ی انقلاب و نه رفورم  را مطرح کند. فقط از این طریق می­توانیم در راستای به ثمر رساندن ظرفیت کامل  پنج سال گذشته- به سوی سرنگونی  این  نظام  و ایجاد نظامی بهتر حرکت کنیم.
 
به نقل از کتاب "انقلاب، جنبش اجتماعی و رهبری سیاسی" که از سوی نشر بیدار منتشر شده است.
 
 یادداشت­ها:

۱- "ضدسرمایه­ داری: تئوری و عمل" اثر کریس هارمن، در مجله­ی "سوسیالیسم اینترنشنل" (پائیز ۲۰۰۰)، ص ۴۹ .
۲- برای نمونه، نگاه کنید به نوشته­ی سوزن جورج  در مجله­ی "سوسیالیست ریویو" سپتامبر ۲۰۰۱ : "هم اکنون نمی­توانم وجدانا اعضای­مان را به به خطر انداختن زندگی خود تشویق کنم که در تظاهراتی شرکت کنند که در آن پلیس مردم را دستگیر کند، از سویی به آن­ها تیر اندازی کند و از دیگر سو، بلوک سیاه که پلیس و فاشیست­ها کاملا در آن نفوذ کرده­اند، اختیار خود از دست بدهند و ظاهرا نتوانند یا مایل نباشند رده­های [اعضای] خود را کنترل کنند." خوشبختانه سوزان جورج- احساسات فوریش بعد از جنووا هر چه بود-ولی به  تظاهرات ادامه داد. 
۳ - در خصوص جزئیات مربوط به واکنش نسبت به جنبش یازده سپتامبر، نگاه کنید به "جنبش ضدسرمایه­داری و جنگ" اثر اس. اشمن: در مجله­ی سوسیالیسم اینترنشنل، شماره­ی ۹۸ (بهار ۲۰۰۳) ص­ص ۲۲- ۷.
۴- نقل از نوشته­ ی اس. هوک، انگلس و مارکس، ص ۱۸. انگلس این نکته را در نامه­ای به ببل تکرار می­کند: "در مورد بقیه هگل آن را گفته است: یک حزب با این که انشعاب کند و بتواند انشعاب را پشت سر بگذارد ثابت می­کند که حزب پیروزی است. جنبش پرولتاریا ضرورتا مراحل رشدی دارد که در هر یک، یک بخش از مردم عقب می­مانند و به ادامه­ی پیشرفت نمی­پیوندند؛ این امر تنها توضیح دهنده­ی آنست که چرا در واقعیت امر، "همبستگی پرولتاریا در همه جا به دست گروه­های حزبی گوناگونی تحقق پیدا می­کند که با یک دیگر خصومتی در حد مرگ و زندگی دارند...."( ۲۰ ژوئن ۱۸۷۳).
۵- درخصوص جزئیات کامل درباره­ی رویکرد کاسن، نگاه کنید به کتاب او تحت عنوان: "همه چیز در پورتو الگره آغاز شد" (پاریس، ۲۰۰۳). توجه داشته باشید که او [کاسن] آغاز را در پورتو الگره، در کنفرانس می­بیند و نه در حرکت در سیاتل.                                                                  ۶- نگاه کنید به مجله­ی نیو لفت رویو، مثل بالا .
۷- نگاه کنید به بی. کاسن، نقل در بالا، ص ۱۲۸. کاسن مخصوصا، در خصوص عصبی کردن رهبران مرکز تجارت جهانی اروپا پس از واکنش خصمانه به یکی از آن­ها، ناراحت بود- خصومت تعجب­آور نبود، چرا که سخن­گوی حاضرین در حال چرت زدن را با خواست یک  اقتصاد "بازار اجتماعی" بیدار کرد!
۸- "سه پرسش از اتک" نوشته­ی بی. کاسن، مه ۲۰۰۳ .  
۹- او از شیوه­ی معمولی خود فراتر رفت و چنین حمله­ای را در یک فوروم عمومی کرد که اتک سوئیس در جنووا سازمان داده بود، و عمدا فوروم را قطبی کرد پس از این که سخن­گویان پلاتفرم قبلی، اشخاصی چون کریس نینهام از گلوبالایز رزیستانس در بریتانیا از چنین کاری اجتناب کرده بودند.
۱۰-  در وب سایت ایندی مدیا بحث­های زیادی بین اتونومیست­های "روپوش سفید" طرفدار مبارزه­ی منفی و حامیان  بلوک سیاه  در گرد همآیی  جنووا موجود است.
۱۱- "تغییر جهان بدون فتح قدرت" نوشته­ی جان هالووی (لندن، ۲۰۰۲)                                   ۱۲- "ای.زد. ال. ان.؛ اون ویرای ایمپورتانت" اثر جی. آلمیرا، در مجله­ی وینتو سور شماره ۷۰ ( اکتبر ۲۰۰۳ ) ص ۵۵ .
۱۳ - لجورنادو، مکزیکو سیتی، ۲۸ جولای ۲۰۰۳، نقل شده در نوشته­ی جی. آلمیرا، نقل در بالا،ص ۵۴.
۱۴- حزب کمونست بریتانی- نباید آن را با گروه سکتاریستی که خود را حزب کمونیست بریتانیای کبیر می­نامد، اشتباه گرفت.
۱۵- او این کار را در حالی انجام داد که در فوروم گلوبالایز رزیستنس در سوسیال فوروم جهانی  در مومبای در ژانویه­ی ۲۰۰۴  شرکت داشت.
۱۶- در مقالات گوناگون در روزنامه ی گاردین.
۱۷- "یک سوسیال بسیار سیاسی" نوشته­ی ای. برتو. منتشر در مجله­ی کمونیست کریتیک ­های ۱۶۹ و ۱۷۰ (تابستان، پائیز ۲۰۰۳ ) ص ۱۸۴ .
۱۸-  دو مورد افراطی احتمالا عبارت بودند از اسپانیا (جائی که دو تشکیلات باقیمانده نسبتا بزرگ،"جنبش کمونیستی" و "اتحاد انقلابیون کمونیست" خود را در آغاز دهه­ی نود منحل کردند.) وآرژانتین، جایی که شمار انقلابیون سازمان­یافته در سال ۲۰۰۰ حدود بیست در صد رقم سال ۱۹۸۵ را شامل می­شد.
۱۹- نگاه کنید به مقالات مربوط به بحثی پیرامون "جنبش اجتماعی وسیاست " نقل در بالا.
۵۳- مثل نقل بالا در نوشته­ی سی. رودریگزگرا.
۵۴ - دگرگونی­های اساسی عبارتند از شکوفائی جنبش حقوق بومیان و دگرگونی­ها در ساختار صنعتی که ترکیب طبقه­ی کار گر را به طوری تغییر داد که معدن­چیان اهمیت گذشته را دیگر ندارند.
۵۵- نگاه کنید به توضیح من پیرامون نظرات کائوتسکی در مقاله­ام زیر عنوان: "حزب و طبقه"  در تی. کلیف، دی. هالاس، سی. هارمن و ال. ترتسکی: حزب وطبقه (لندن، ۱۹۹۶) صص ۵۰- ۴۸. 
۵۶- توضیح کلاسیک در نوشته­ی پی. سپریانو، "اشغال کارخانه­ها" ( لندن،۱۹۷۵)
۵۷ - "نامه به تولیاتی، تراسینی و دیگران" اثر ای. گرامشی نهم فوریه­ی ۱۹۲۴، "نوشته­های سیاسی" اثر گرامشی، ۲۶-۱۹۱۹ (لندن، ۱۹۷۸) ص ۱۹۸.
۵۸- تفسیرهایی درباره­ی "چه باید کرد" لنین هست که به نظر می­رسد این رویکرد را توجیه می­کند، اما همان طوری که  در "حزب و طبقه" استدلال کردم (در بالا) رویکرد عمومی لنین بسیار متفاوت بود. همین­طور هم نگاه کنید به "مارکسیسم و حزب" اثر جی. مولینو (لندن، ۱۹۷۸)ص­ص ۹۶-۳۶.
۵۹- هر چند شکل کامل آن نیست که نوشته­ی لنین است و استالینیسم آن را تبلیغ می­کرد.
۶۰ - نگاه کنید به "نقش حزب کمونیست در انقلاب پرولتاریایی" در تزها، قطعنامه­ها و مانیفست انترناسیونال کمونیست (لندن، ۱۹۸۰) ص ۶۹ در دومین کنگره­ی انترناسیونال کمونیست.
- ایضا مثل نقل بالا ص ۶۸. گرامشی این گونه استدلال کرد که حزب "جزیی از طبقه­ی کارگر" است نه آن گونه که بوردیگا ادعا می­کرد "یک ارگان طبقه­ی کارگر". نگاه کنید به "تزهای لیون"  اثر ای. گرامشی و تولیاتی، در ای. گرامشی، منتخب نوشته­های سیاسی، ۲۶-۱۹۲۱ ( لندن، ۱۹۷۸)، ص ۳۶۰.
۶۲- نگاه کنید به مقاله­ی  ام. سمیت تحت عنوان: "تیم خطرناک" (لندن، ۲۰۰۳)
۶۳- توضیح خیلی مفیدی درباره­ی اعتصاب در ای میل زیر هست:

www.eiro.eurofound.eu.int
۶۴- در بریتانیا  اختلافی بین صحبت افرادی چون رهبر اتحادیه گ. ام. بی.، کوین کوران، در مورد جدا شدن از حزب کارگر در اوائل تابستان ۲۰۰۴  با  "توافق" بین  رهبران اصلی اتحادیه  و دولت که در اواخر تابستان عملی شد، وجود داشته است. نگاه کنید مثلا، به سرمقاله­ی مجله­ی "سوسیالست ورکر" ۲۱ اوت ۲۰۰۴.
۶۵- نگاه کنید به "شبح ۱۹۸۹ در آلمان"  اثر ای. کالینیکوس،  در مجله­ی سوسیالیست ورکر شماره­ی ۱۴ اوت ۲۰۰۴ .
۶۶ -  به طرز مغشوشی "حزب کارگر جدید !" نامیده شد.
۶۷   - در مورد توضیحات مربوط به حزب اتحاد نگاه کنید به ای. میل زیر:
   www.wsws.org  
۶۸ - سی . بلتی در ای میل زیر:
www.liberazione. ۶۹-   طبق نظر مایک گونزالز، عضوی از پلاتفرم سوسیالیست ورکر در درون اس.اس. پی.
۷۰-  "حزب گسترده، حزب انقلابی و جبهه­ی متحد: پاسخی به جان ریس، در مجله­ی سوسیالیسم اینترنشنل شماره­ی ۱۰۰ (پائیز ۲۰۰۳) ص ۶۹ .
۷۱-  نگاه کنید به نوشته  من  در مورد این مقاله: "ایمان به پدران­شان" سوسیالیست رویو، نوامبر ۲۰۰۳.                                                                                                               
۷۲- مایک گونزالز می­نویسد:"به نظرم می­رسد که متد سیاسی، اعضاء پارلمان اسکاتلند را قلب فعالیت حزب می­فهمد. این برداشت ضرب­آهنگ و جهت­گیری حزب را به طرز فزاینده­ای شکل می­بخشد". مدرکی نوشته شده برای پلاتفرم کارگران سوسیالیست اس. اس. پی. جولای ۲۰۰۴.
۷۳- یک نظر سنجی در مجله­ی کمونیست کریتیک اشاره می­کند که اکثریت کسانی که به انقلابیون در سال ۲۰۰۲ رای دادند، به این دلیل این کار را کردند که آن را روشی می­دانستند برای فشار آوردن برای  رفورم­های انقلابی- اما یک اقلیتی، حدود چهار در صد،کل رای دهندگان، با چپ انقلابی هم هویت بودند- یعنی حدود چهار صد هزار نفر. در مجله­ی کمونیست کریتیک شماره­ی ۱۷۳  (تابستان ۲۰۰۴)  ص ۱۹۸.
۷۴- مثل بالا، نوشته­ی بی. کاسن، ص­ص ۱۲۰- ۱۱۹.
۷۵-  در مورد جزئیات، نگاه کنید به تی. بهن، نقل در بالا، ص ۱۰.
۷۶- "پیش در­آمدی بر دوره­ی اول در مدرسه­ی حزب "نوشته­ی ای. گرامشی، گزیده­هائی از نوشته­های سیاسی، ۲۶-۱۹۲۱  (لندن، ۱۹۷۸) ص ۲۸۸ .
۷۷- "خودانگیختگی و رهبری آگاهانه" گزیده­هائی از یادداشت­های زندان (لندن، ۱۹۷۱)
۷۸- نقل در بالا ص ۱۶۶ جی. مولینو این نکته را آورده است.  

نگارش و چینش اخبار آنلاین

| 0 نظر
omid-habibinia.jpg
امروزه بخش مهمی از اخبار و اطلاعات مخاطبان از رسانه های آنلاین تامین می شود. روزنامه نگاری آنلاین اگرچه سابقه ای کمتر از دو دهه دارد اما فرم و محتوای عرضه آن به تدریج قوام یافته و تحت تاثیر تحولات تولید و عرضه محتوای رسانه های دیجیتال با ذائقه مخاطب همسو شده است.

شکل و شیوه عرضه محتوای رسانه ای درسایر رسانه ها مانند رادیو، تلویزیون و مطبوعات در مقایسه با رسانه های آنلاین در یک دهه گذشته کمتر دستخوش تغییر شده است، اما در روزنامه نگاری آنلاین تحول قالب و شیوه مخاطب سازی با سرعت و گستردگی بیشتری پیش رفته است.

برای درک بهتر شیوه چینش رسانه های آنلاین که اخیرا رواج یافته است، بهتر است ابتدا ببینیم که برای تولید و عرضه هر خبر یا گزارش آنلاین با چه عناصری سروکار داریم تا بعد به ساختار ارائه آن بپردازیم، این عناصر عبارتند از:

متن: شامل تیتر، لید، نقل قول،... (سبک خبرنویسی)
عکس: شامل اسلاید شو، ...
ویدئو: شامل ویدئوی مرتبط با موضوع،...
صدا: شامل گزارش، مصاحبه،...
گرافیک: شامل نمودار، جدول، نقشه،...
لینک: شامل لینک های درون متن و خارج از متن، خبرهای مرتبط،...
کادر اطلاعات (فکت باکس)، وقایع نگاری،...
کامنت و تعامل: شامل اظهار نظر مخاطبان، شئر (اشتراک در شبکه های اجتماعی)، ارسال عکس، گزارش یا ویدئو در رابطه با موضوع،...
روشی که برای چینش در اغلب سایت های خبری از جمله بی بی سی به کار می رود تقسیم کردن صفحه اینترنتی به سه بخش به این ترتیب است:

بخش فوقانی: شامل تیتر، لید، ابتدای خبر به اضافه مهمترین و جذاب ترین عکس مرتبط یا گاه ویدئو.
بخش میانی:شامل ویدئو، صدا، گرافیک، نقل قول
بخش تحتانی: شامل گرافیک، عکس، لینک و کامنت
برای آنکه انگیزه مخاطب به خواندن خبر یا متن تقویت شود معمولا در انتهای هر بخش یک عنصر جذاب افزوده می شود تا مخاطب ترغیب به کشیدن تراز (کرسل) صفحه به پایین شود، این عنصر می تواند یک نقل قول، یک میان تیتر جذاب، ویدئو، صدا، عکس یا گرافیک جالب باشد.

به این ترتیب از نظر سبک خبر، در ابتدا روایت مانند سینمای کلاسیک حاوی ورودی و معرفی است در میانه اوج و گرهگاه های داستان و اطلاعات لازم و موجز ارائه می شود و در انتها روایت به پایان می رسد. این سبک خبری ممکن است ترکیبی از هرم وارونه با سبک های دیگر باشد اما در هر صورت بخش مقدماتی آن همانند یک داستان خوب پرورش یافته باید آنچنان دارای اهمیت و جذابیت باشد که مخاطب را با اطلاعاتی که در ادامه عرضه می کند به دنبال خود بکشاند.

برای پرورش یک متن (داستان) صرفنظر از محتوای آن (خبر، گزارش) با توجه به شیوه چینش در روزنامه نگاری آنلاین می توان عواملی را در نظر گرفت که در اینجا به برخی از مهمترین آنها بصورت گذرا اشاره می کنیم:

اکشن (تحرک): متن آنلاین باید دارای اکشن باشد، متن های پاسیو با تیتر، لید و ورودی بی بو و خاصیت هیچ توجهی برنمی انگیزد حتی اگر در برگیرنده موضوع مهمی باشد.
شفافیت: متن باید دارای شفافیت و وضوح و بدون ابهام باشد.
جذابیت: چینش متن و توزیع محتوای رسانه ای درون آن باید به جذاب ترین شکل صورت گیرد.
توزیع: متن باید قابل توزیع در شبکه های اجتماعی باشد
شمارشگر: اگر شمارش بازدیدکنندگان یا کسانی که متن را به اشتراک گذارده اند در گوشه ای ذکر شود می تواند به عاملی برای جذابیت ثانوی بدل شود.
لینک: متن باید دارای لینک هایی برای توضیحات و اطلاعات خارج از متن باشد.
ارتباط: خبرها یا گزارشهای مرتبط با متن باید برای آگاهی بیشتر خواننده قابل دسترسی باشد.
بلیت دوسره: خواننده را ترغیب کنید تا به متن یا سایت بازگردد.
بازیافت: متن باید قابل جستجو باشد.
تعامل: خواننده باید بتواند با نویسندگان متن ارتباط برقرار کند یا نظر خود را با سایر خوانندگان در میان بگذارد.
ایجاز: متن نباید حاوی اطلاعات ملال آور یا سرشار از نمودارها و آمارهای مختلف باشد.
سهولت: محتوای تولید شده باید از نظر ساختار و چینش دارای نظم و ترتیب و توالی روایی باشد و به سادگی قابل درک و فهم باشد.
صحت: متن نباید شامل اطلاعات غلط باشد مثلا اگر در متن ویدئوی اختصاصی ذکر شده این بدان معناست که این ویدئو نباید پیش از آن در جای دیگری منتشر شده باشد.
اهمیت: متن باید برای خواننده دارای اهمیت باشد در غیراین صورت وی آن را نمی خواند در نتیجه باید با عینی گرایی اهمیت متن را با تکیه بر ارزشهای خبری روشن ساخت.
امانت: متن باید نسبت به انتقال صحیح اطلاعات وفادار باشد، نقل قول ها را بطور کامل ارائه کند و یا منبع نخست خبر یا گزارش را ذکر کند، رعایت امانت سبب خواهد شد تا خواننده به متن و سایت اعتماد بیابد.
برای نگارش یک متن آنلاین نیز برخی از روزنامه نگاران آنلاین از جمله جاناتان داب (۱) توصیه هایی ارائه کرده اند که برخی از مهم ترین آنها عبارتند از:

مخاطب شناسی: برای مخاطب هدف خود متن را تنظیم کنید و اولویت ها، گرایش ها وسلائق او را در نظر بگیرید.
داستان پردازی: بهترین، شیواترین و جذاب ترین شیوه را برای پرورش و چینش اطلاعات و محتوای رسانه ای انتخاب کنید.
زاویه نگاه: از ویدئو یا عکس همسوی متن استفاده کنید، تغییر در اندازه عکس یا تدوین متناسب با متن ویدئو و گنجاندن اطلاعات مرتبط با متن می تواند خواننده را به خواندن ادامه متن ترغیب کند.
زبان زنده: از زبان رایج در متن آنلاین استفاده کنید که اغلب زمان حال یا گذشته ساده است، زبان متن باید زنده و پویا باشد و چنین به نظر برسد که واقعه ای در حال وقوع است یا به تازگی رخ داده است.
چگونگی: اگرچه سرعت در خبر آنلاین اهمیت بسیاری دارد اما خواننده همواره می خواهد بداند که واقعه مورد نظر چگونه رخ داده است، بنابراین متن همواره باید دارای توضیحات کافی باشد.
تیتر جذاب: انتخاب یک تیتر جذاب مهمترین وظیفه روزنامه نگار پس از نوشتن متن است، در خبر آنلاین تیتر شکسته یا بدون فعل مرسوم است زیرا تیتر باید کوتاه ولی کاملا چشمگیر باشد.
نظم: علاوه بر نظم روایی، در مورد اخبار فوری باید توالی رخدادها و سیر تحولات در حالی که سایت هر چند دقیقه به روز می شود رعایت شود تا سبب سردرگمی مخاطب نشود.
ایجاز: متن باید دارای بیشترین اطلاعات با استفاده از انواع مواد رسانه ای در کمترین حجم باشد.
فاصله بندی: جملات طولانی و فاصله نامناسب بلافاصله سبب واکنش منفی مخاطب و سرباز زدن از خوانش متن می شود، باید فاصله بندی مناسب و جملات کوتاه (حداکثر بیست کلمه) را همواره رعایت کرد.
اعتمادبخشی: اگر تیتر خبر با محتوای آن تناسبی نداشته باشد، مخاطب به سایت بی اعتماد شده و مجددا به آن بازنخواهد گشت، باید همواره در جستجوی اعتمادبخشی به مخاطب بود.
لینک: اخبار، اطلاعات و توضیحاتی که می تواند برای درک بهتر موضوع سودمند باشد باید لینک شوند.
خلاقیت: روزنامه نگاری آنلاین اگرچه دارای اصول و موازینی است اما کاری ست خلاقانه، همواره از خلاقیت خود برای ترکیب بندی داستان و چینش مواد رسانه ای استفاده و بازخورد مخاطب را مورد ارزیابی قرار دهید.
به طور معمول مردم نگاهی به تیتر خبر و لید می اندازند و عکس نخست را نگاه می کنند این اتفاق در کمتر از پنج ثانیه می افتد، به عبارت دیگر شما برای آنکه مخاطب را ترغیب به خواندن بقیه متن خود کنید تنها پنج ثانیه فرصت دارید. پس از آن است که مخاطب تصمیم می گیرد که خبر یا گزارش را بخواند یا به سراغ تیتر دیگری برود.

اگر شما دریابید که هفتاد و پنج درصد از بازدیدکنندگان لینک خبر یا گزارش شما تنها کمتر از ده ثانیه در صفحه باقی مانده اند، در این صورت باید مطمئن شوید که کار داستان پردازی و چینش محتوا و مواد رسانه ای شما اشکال دارد. (۲)

در نتیجه شما باید مهمترین بخش از اطلاعات خود را با استفاده از عناصر خبری (چه کسی؟ چه؟ کجا؟ چه وقت؟ چگونه؟) در ابتدای خبر یا گزارش خود به جذاب ترین شکل ممکن جای بدهید.

اگر گزارش یا خبر شما مبتنی بر یک مصاحبه است بهتر است بهترین، چالش برانگیزترین و مهمترین نقل قول را در پاراگراف های ابتدایی (مثلا پاراگراف سوم تا پنجم) بیاورید.

معمولا متن یک خبر نباید از پانصد کلمه و یک گزارش آنلاین از هفتصد کلمه تجاوز کند. (۳) در نتیجه شما ناچارید بسیاری از حواشی و زوائد خبر را دور بریزید و تنها مهمترین و جالب ترین بخش های آن را نگه دارید.

میان تیترها معمولا برای فاصله گذاری، بخش بندی و ارائه توالی یا تمرکز روی یک بخش از موضوع به کار می روند و در اغلب مواقع دو میان تیتر در یک متن خبری کفایت می کند. (۴)

کادر نقل قول که شامل مهمترین، چالش برانگیزترین و یا موجزترین بخش از مصاحبه یا گفتار شخصیت مرتبط با خبر است بهتر است بالاتر از اصل نقل قول بیاید تا خواننده برای خواندن ادامه متن انگیزه بیشتری داشته باشد. (۵)

چینش خبر و گزارش در رسانه های آنلاین مهارتی است که یک روزنامه نگار آنلاین باید با توجه به قواعد روزنامه نگاری آنلاین و پیگیری روند پیشرفت عرضه فرم و قالب کسب و بطور دائمی در پی ارتقاء آن باشد.

اگر قصد دارید تا در روزنامه نگار آنلاین پیشرفت کنید باید همنوا با سرعت تحولات در شیوه ها و قالب های تولید و عرضه آن پیش بروید در غیر این صورت به زودی از دائره رقابت در این حوزه پویا بازخواهید ماند.

پانویس ها:

۱- A Dozen Online Writing Tips, Jonathan Dube

۲-برخی از نظرسنجی ها حاکی ست متوسط زمانی که یک خواننده برای خواندن یک خبر آنلاین صرف می کند کمتر از پنج دقیقه است.

۳-در بی بی سی این میزان معمولا ۴۰۰ کلمه برای خبر و ۶۰۰ کلمه برای گزارش ( یا فیچر) است.

۴- به عنوان مثال بی بی سی در این خبر:

Chile miners discharged from hospital in secret از دو میان تیتر: 'Waiting for death' و Offers استفاده کرده است.

۵-در همان خبر نمونه بالا نقل قول از جانب یک معدنچی نجات یافته در انتهای خبر آمده است. توضیح: بخشی از محتوای این مقاله براساس آموزشهای دوره Online English News Writing در BBC World Service که نگارنده در آن شرکت داشته، تهیه شده است.

امید حبیبی نیا
شبکه بین المللی روزنامه نگاران

مارکسیسم به روایت پازولینی

| 0 نظر
mohamad-ghasnavian.jpg
«خیلی ساده و به پیروی از احساسم به جبهه کمونیسم پیوستم و سپس به مطالعه آثار مارکس پرداختم»

این جمله،اذعان از سر صدق مارکسیستی است که بنا ندارد از برج عاجی روشنفکرانه به تحلیل وضعیت اجتماعی خویش مشغول شود و با کله به کشف خطوط جامعه طبقاتی بپردازد.جمله ای از،پیر پائولو پازولینی ادیب و فیلمساز ایتالیایی.

"اول به کمونیسم گرایش پیدا کردم و بعد به مارکسیسم.واگر دقیق تر بخواهم بگویم،اول نه به کمونیسم،بلکه به یک سری از کمونیستها علاقمند شدم."همدلی با دهقانان منطقه فریول ،او را "درگیر واقعیت عینی زندگی روستاییان"می کند و با مشاهده مبارزه دهقانان روزمرد با زمین داران بزرگ از نظر ذهنی نیز برای تحلیل مارکسیستی این مبارزات آماده می گردد.

آنچه پازولینی "احساس ساده" می نامد،البته ریشه های عمیقی دارد که او را تا مرز نفرت از بوروژازی پیش می راند.نفرتی که محصول پایگاه خرده بورزوازی او و تنشهای دائمی با پدر فاشیست مسلک اش می باشد.او در این باره می گوید:"نفرت من از بورژوازی به مدرک و شاهد نیاز ندارد.همین است که هست.دشمنی من با بورژوازی از دیدگاهی اخلاقی ناشی نمی شود.بلکه ضدیتی است حاد و قاطع و مطلق و هیچ چیز آن را التیام نمی بخشد."

شما این ضدیت را در "سالو" یکی از تکان دهده ترین ساخته های پازولینی به وضوح خواهید دید.جایی که بورژواهای فاشیست،در ظرفهای نقره ای مدفوع نوجوانان ۱۴ ساله را با آداب ویکتوریایی می بلعند و در حین دوش گرفتن از منظره رمانتیک بارش ادرار بر صورتشان ،بدیع ترین اشعار ممکن را زمزمه می کنند.

پازولینی با ارائه روایتی شخصی و روانکاوانه از بیوگرافی خود تا آستانه پذیرش مارکسیسم،واقعیت مادی و عینی را در تقدم به ذهن قرار می دهد.ذهنی که به فریب خود را انتخاب گر تام و تمام می نامد.این واقیت در اغلب آثار سینمایی او برجسته می شود.او برای ارائه چنین روایتی خود را دنباله رو می نامد.کسی که نه متفکر است و نه ایدئولوگ.کسی که چیزهای دور مانده از دید ایدئولوگ را وارد زبان سینما می کند.زبانی که بزعم پازولینی با داشتن نظام نشانه ای یکسان،فراملی و غیر طبقاتی است.او سعی می کند با این زبان،عشق به واقعیت جسمانی،جنسی،ملموس و حیاتی را بنام "شور زندگی"احیا کند.او سینما را عاملی می داند که در متن واقعیت،نگاهش میدارد تا همواره به واقعیت عشق بورزد.پازولینی بر آن است که برای بیان واقعیت به استعاره نیازی ندارد:"من برای بیان شما خودتان را بیان می کنم."

این طرز بیان البته لزوماً به معنای نمایش مرده و بی روح از عناصر موجود در صحنه نیست،بلکه با استفاده از لنزهای متعدد و متنوع،دوبله های ضد ناتورالیستی،افکت ها و موسیقی های اقوام،استفاده از بیان شاعرانه و جابه جایی های پشت سرهم دوربین، برداشت های کوتاه و استفاده مضاعف از مونتاژ ،باعث می شود آنچه از واقعیت ساطع می شود به طرز اعجاب انگیزی تا کنه آن پیش رود و مخاطب را با اسطوره ای کثیف و ضمخت از زندگی پیرامونی اش مواجه کند.

او برای انتقال این روایت هر کاری می کند و دست به هر تلاش رادیکالی می زند.برای او بازیگر فقط تا جایی جالب است که نقش یک هنرپیشه را ایفا کند و گرنه او به عنوان بازیگر فاقد جاذبه است.پس باید به راحتی گفت: گور بابای صدای جان وین!چون این اصلاً اهمیت نخواهد داشت که هنرپیشه تا چه حد به صدا یا چهره اش وابسته است.

مثلا از نظر پازولینی ،"آنامانیانی" در فیلم "ماماروما" به خوبی از عهده نقش خود برنیامده است.چرا که او خاستگاه خرده بورژوایی دارد در حالی که شخصیت زن فیلم چندگانه است.زنی است از توده مردم با هدفهای خردبورژوایی.

او در توصیف این مسئه می گوید:"اگر پسر جوانی با خاستگاه خرده پرولتری و بدون تاثرات بورژوایی بفهمد مادرش فاحشه است ،به او ساعت طلا می دهد تا با او بخوابد.اما با تربیت خرده بورژوایی ضربه می خورد و کارش به مرگ و افسردگی و سقوط می انجامد."چرا که"بورژوازی روح را که مقوله ای متعالی است،با وجدان تاخت زده است،و وجدان هم موضوعی اجتماعی و دنیوی به حساب می آید."

پازولینی آدمی را که در چنبره تعارفات و اخلاقیات سخیف بورژوامنشانه گرقتار آمده است آدمی "میان مایه" می نامد.:او به وضع خود مفتخر است و می خواهد همه مانند او باشند.افق دید او سخت محدود است.به شور و صداقت اعتقاد ندارد.باور ندارد که مردم همان جوری هستند که ما آنها را می بینیم.از آدم میان مایه چنین چیزی نباید انتظار داشت.ویژگی دیگری که به همین اندازه مهم است،نقطه مقابل این امر را نشان می دهد.آگاهی او آگاهی طبقاتی نیست،آگاهی اخلاقی است نه سیاسی."

اگر کمی در این گفته پازولینی دقیق شویم مصادیق چنین آدمی را کسانی خواهیم یافت،که با بیرون کشیدن خود از مبارزه طبقاتی (حتی در مقام دگراندیشان طبقه حاکم)گه زیادی مطالعات آکادمیک را زبان می زنند و نگرش طبقاتی را مانع پیشرفت علم حقیقی بر می شمارند.

پازولینی جهت گریز از چنین موضع ابلهانه ای ،نسبت به طبقات،هنر و آگاهی جهت گیری می کند و بی پروای واتیکان،بنیادگراها،نئو نازیها و فاشیست ها،با آزادی کامل آنچه را ازواقعیت درک می کند به تصویر می شکد.او حتی در اظهار نظری جداگانه به نقد جامعه اسرائیل می پردازد و مخالفت خود را با جامعه ای که ریشه های نژادی و موعودگرایانه دارد ابراز میدارد.او تاسیس یک کشور بر پایه شالوده مذهبی سه هزار ساله را کاری جنون آمیز می داند.

بی قیدی او در تصویر آزادانه واقعیت تا جائیست که درباره فیلم ادیپ می گوید:تلاش من بردن روانکاوی به اسطوره بوده است."نفرت از پدر را قوی تر از علاقه به مادر دیدم.رابطه پسرها با مادرشان،رابطه ای تاریخی نیست،بلکه رابطه ای است صرفا درونی و خصوصی،که از تاریخ فراتر می رود،وبنابراین از نظر ایدئولوژیک بی ثمر است.در حالی که عشق و نفرتی که میان پدر و پسر هست،تاریخ را به پیش می برد...می دانم که نسبت به مادرم احساسات عمیقی دارم و همه کارهایم از این عشق مایه گرفته است،اما این پیوند در ژرفای وجودم خانه دارد و از دسترس تاریخ بیرون است.در حالی که همه ابعاد ایدئولوژیک و فعال و عملی در کار و منش من در کشمکش با پدرم شکل گرفته است."

روایت پازولینی از مارکسیسم روایتی است بی قید و بی پروا.روایتی فراتراز مشتی مزخرفات آئینی و اراجیف نغز.روایتی است از مارکسیسم برای دیدن و دیگرگونه دیدن.

محمد عزنویان

تناسخ دیالک تیک برابری به عقیده مارکس

| 0 نظر
chavance.jpg
برگردان : ب. کیوان


تئوری برابری و بنابر این عدالت جای مرکزی اما به نسبت ناشناخته در تئوری مارکس، در نقد او از سرمایه داری و بینش کمونیسم او دارد. این تئوری در کانون تنش میان شکل های عقلانی و اتوپیایی دیالک تیک قرار دارد که مارکس به آن ها متوسل شده وبُعد اتوپیایی انکار شده ساخت کاپیتال را تصویر می کند.(۱) من این جا می کوشم حرکت دیالک تیکی بغرنج برابری وهم ارزی در اثر های دوره ی کمال مارکس را در خلال زنجیره : تولید تجاری ساده / تولیدسرمایه داری /کمونیسم (فاز پایینی (۱) / فازبالایی (۱۱ )) دنبال کنم . این مقدمه روی تفسیر تئوری مارکسی، به منظور کار انتقادی در باره ی برابری و عدالت متمرکز شده است . نفی(در معنی Aufhebung  هگلی) اصول تولید تجاری ساده در سرمایه داری - که در اصطلاح های دیالک تیک عقلانی تحلیل شده - راه آینده ی نفی نفی را می گشاید که کمونیسم را بنا می نهد- با این همه ، این جا دیالک تیک برای اتوپیایی شدن، شکل را تغییر می دهد.

                                             
 اقتصاد تجاری ساده : آزادی ، مالکیت، برابری

تولید تجاری ساده حالت فرضی ای را تشکیل می دهد که یادآور مدل اسمیت، مدل اقتصاد خرده مالکان - مبادله گرایی است که بنابر تقسیم کار پیوند یافته اند. تئوری آن مقدم بر تئوری سر مایه داری است ، از این رو ناگزیر بود نخست مقوله های کالا، ارزش و پول را توضیح دهد که برای مشخص کردن سرشت اضافه ارزش و سرمایه ضروری بود.

دراین اقتصاد پیشه وران یا دهقانانی که مالک وسیله های تولیدشان هستند و محصول ها را بین خود مبادله می کنند، هنجار تنظیم کننده هنجار ارزش است. تنظیم تقسیم کار بی آن که عضو های جامعه از آن آگاه باشند، به اعتبار قانون ارزش انجام می گیرد که استوار بر مبادله ی هم ارز است . این قانون دارای کارکرد توزیع دو گانه است. از یک سو، توزیع کار بین شاخه های گوناگون تولید را بنابر ساختار موجود نیاز های اجتماعی قابل حل انجام می دهد. در واقع مارکس این جا بازی دست نا مریی اسمیت را می پذیرد. اما آن را به خاطر خصلت از خود بیگانه شده اش محکوم می کند و از سوی دیگر ،بخش قابل مصرف محصول کلی را بنابر اصل به «هر کس بر حسب کارش»تنظیم می کند. چنین اقتصادی که استواربر مالکیت خصوصی فردی است، با شیوه ی تصاحب برابرانه روبروست. هر فرد بر پایه ی مبادله ی محصول اش فقط می تواند کمیت هم ارز با کارش را که خود فراهم آورده، تصاحب کند. هنگامی که کالاها از همان ارزش بین شان مبادله می شوند، این کمیت های برابر کار (مجرد و اجتماعی لازم) تولید کنندگان مبادله کننده مربوط اند که هم ارز قرار گرفته اند. در صورتی که در برخی حالت های اتفاقی یک مبادله ی نابرابر بتواند اتفاق بیفتد، این خلاف هنجار تنظیم گر است : استثمار به گونه ی ساختاری نا ممکن است .

          حقوق بشر اعلام شده هنگام انقلاب فرانسه - آزادی -برابری - مالکیت - در واقع در یک چنین اقتصاد فرضی، تجاری امّا بی بهره از مزدبری تحقق یافته اند. (۲) بنابر این ، حقوق و هنجار های عدالت این جا بنا بر مفهوم مارکسی روبنا بنا بر پایه ی اقتصادی معین شده است .

  سرمایه داری و وارونگی برابری

تولید تجاری سرمایه داری یا کوتاه تر ، سرمایه داری ، به عقیده مارکس استوار بر sursomption  تولید تجاری ساده است. (۳) این تز نقش مرکزی در کاپیتال بازی می کند ؛ البته، مفسرانی که روی این موضوع پافشاری کرده باشند، اندک شمارند.(۴)

در رابطه ی ویژه ی بین یک کارگر و یک سرمایه دار خاص، مبادله ی هم ارز که در گردش تحقق یافته (نیروی کار که باارزش خود خریداری شده) مقدم بر تولید است که در آن اضافه ارزش - مالکیت قانونی سرمایه دار به وجود آمده زیرا که از مصرف (بهره زای) کالاهای متعلق به او ، وسیله های تولید و نیروی کار ناشی می شوند. اگر نوسازی منظم این عمل ، یعنی باز تولید را در شکل ساده اش در نظر گیریم در آن هر اضافه ارزش برای فقط مصرف شخصی سرمایه دار به کار رفته، آشکار می شود که سرمایه پیش رفته در آغاز - خاستگاه اش هر چه بوده باشد- ناگزیر در انتهای زمان معین به «اضافه ارزش نقد شده» تبدیل می شود . خود این نتیجه گیری در وضعیت تولید گسترده که در آن اضافه ارزش، در هر دوره ی پیاپی در جز یا کل دوباره به سرمایه ی جدید تبدیل می شود، تقویت می گردد . (۵) سر انجام، طرح نخستین انباشت آغازین ،برهان آوری منطقی پیشین را بنابر یک تز تاریخی به فرجام می رساندو در ضمن نشان می دهد که استوره ی سرمایه ی آغازین نه از کار خاص و خِسّت مالکان اش ، بلکه پیش از هر چیز از روند کار خشن سلب مالکیت از خرده مالکان دهقان نتیجه می شود .

بدین ترتیب، جدایی زحمتکش در برابر وسیله های تولید (و بنابر این، وسیله های زیست) که فرض تحلیل در سطح فردی پیدایش سرمایه بود، از این پس چونان نتیجه ی اجتماعی گردش سرمایه نمودار می گردد. بنابراین «روند تولید سرمایه دارانه در بافت خود که به عنوان روند تولید نگریسته شده، نه فقط کالا، نه فقط اضافه ارزش تولید نمی کند، بلکه رابطه- سرمایه (Kapital/ verhältnis) به معنی خاص، از یک سو، سرمایه دار، از سوی دیگر کارگر مزدبررا تولید وباز تولید می کند». (۶)

گذر از تولید تجاری از شکل ساده اش به شکل سرمایه دارانه ی آن یک «وارونگی شیوه ی از آنِ خود کردن» تولید می کند: «قانون از آنِ خود کردن یا قانون مالکیت خصوصی استوار بر تولید کالاها و گردش کالاها، بنابر دیالک تیک خاص و پرهیز ناپذیر درونی اش در متضاد سر راست اش وارونه می شود. [...] بنابر این، رابطه مبادله بین سرمایه دار و کارگر بیش از یک ظاهر جدایی ناپذیر از روند گردش ، شکل ساده خارجی مضمون به معنی خاص ، که تنها رمز گونگی آن است، نیست». (۷)

مالکیت از این پس از سوی سرمایه دار به منزله ی از آنِ خود کردن کارِ مزد پرداخت نکرده دیگری واز سوی کارگر نا ممکن بودن از آنِ خود کردن فرآورده خاص اش نمودار می گردد . «جدایی بین مالکیت وکار نتیجه ی ناگزیر قانونی می شود که در ظاهر مقدم بر هویت شان است». (۸)

به عقیده ی مارکس خصلت «وارونگی دیالک تیکی» این دگر گونی تناقض دارشیوه ی از آنِ خود کردن، نه تنها، به آن چه که از خشونت ناشی نمی شود، مربوط است،بلکه بر عکس از کاربرد قانون های تولید ساده ی تجاری ناشی می شود. از واقعیت یافتن هنجار برابری خواه استوار بر هم ارزی ، نفی برابری و نابرابری قانونی - دست کم بنابر سنجه های عدالت مطابق با این شیوه ی تولید ناشی می شود . این جا این به موضوع قطعی نقد مارکسی به اقتصاد سیاسی از یک سو، به سوسیالیسم برابری خواه (و به ویژه پرودون) از سوی دیگر مربوط است. در واقع، به عقیده مارکس ، داوری در باره سرمایه داری برحسب فقط سنجه های تولید تجاری به عنوان نخستین واقعیت که بنابر این، بی خبر از استثمارِ حاصل از وارونگیِ شیوه ی از آنِ خود کردن است، واهی است. البته تلاش کردن برای لغو سرمایه داری با رجوع کردن به سنجه ی واقعی برابری ، آن گونه که دوم آن را پیشنهاد می کند، کمتر از آن [واهی] نیست.

بنابراین، خود حقوق مالکیت به دو شیوه ی از آنِ خود کردن متضاد، یکی هم ارز ، دیگری نا هم ارز، در دو شکل تولید تجاری: شکل ساده و شکل سرمایه داری منتهی می شود . این شکل ها توسط دو شکل متفاوت مالکیت خصوصی : مالکیت خرده تولید کننده در [شکل]نخستین، مالکیت نا تولید کننده (سرمایه دار) در [شکل] دوم متمایز می شود .(۹)

هر چند که مارکس به طور سر راست در باره ی مسئله ی عدالت در کاپیتال صحبت نمی کند، برهان ضمنی او این است که استثمار سرمایه داری مطابق با هنجار های برابری خواهانه ی تولید تجاری است که می توان گفت بنابر سنجه های حقوق بورژوایی مربوط عادلانه است؛ اما در سطح بسیار گسترده که شیوه های تولید فراتر می رود و به تاریخ در مجموع آن می نگرد، دیگر آن [یعنی عادلانه] نیست. در این فراسطح استثمار رو بر تافتن از عدالت است و بنابر این ، مربوط به خطاکاری است.

  کمونیسم آغازین و بازگشت برابری

قطعه های شمارمندی از اثرهای مارکس وجوددارد که در آن ها کمونیسم در پرتو نفی نفی متداول شده است. (۱۱) مشهور ترین قطعه ی مربوط به کتاب(۱) کاپیتال درباره گرایش تاریخی انباشت سرمایه داری است. «شیوه ی از آنِ خود کردن سرمایه داری محصول شیوه ی تولید سرمایه داری است ؛ بنابراین ، مالکیت سرمایه داری نخستین نفی مالکیت فردی استوار بر کاری است که توسط فرد انجام می گیرد . این همانا نفی نفی است . (۱۲) این نفی نفی، نه مالکیت فردی، بلکه فرمول رمزآمیزی را که به مارکسیست های شمارمند سرگردان سپرده شده ، احیا می کند [که عبارت از] مالکیت فردی استوار بر مالکیت وسیله های تولید است. (۱۳)

مرجع ضمنی دیگر نفی نفی در قطعه ی مشهور نقد برنامه ی گوتا وجود دارد که مارکس آن را برای خواست«توزیع منصفانه» ی ثمره ی کار به کار می برد. اندیشه ی اساسی این جا تأیید دوباره ی مدل پایه و رو ساختار است : رابطه های حقوقی از رابطه های اقتصادی ناشی می شوند «حق هرگز نمی تواند بالاتر از ساختار اقتصادی جامعه و رشد فرهنگی مربوط به آن باشد». (۱۴) این خواست هم چنین در فاز نخست و دوم کمونیسم به کار می رود. وانگهی، بدین ترتیب، اصلی که برحسب آن رابطه های توزیع به رابطه های تولید وابسته اند، به بیان دیگر، روشی که ثروت های مورد مصرف بین افراد توزیع می شوند، به روشی بستگی دارد که خود وسیله های تولید در جامعه تقسیم شده اند. به نوشته ی مارکس کمونیسم ۱«جامعه ای است که در همه ی جهت های اقتصادی ، اخلاقی ، فکری هنوز نشانه های نظام پیشین را که از آن به وجود آمده اند، در بر دارد». (۱۵)

مارکس از خواست لاسالی که برحسب آن هر کارگر باید ثمره ی کامل کارش را بنابرحق برابر دریافت کند، انتقاد می کند. او تصریح می کندکه پیش از توزیع کردن ثروت های مورد مصرف در کمونیسم (۱) باید از فراورده های کلی،سه بنیاد تولید،(برای جانشینی وسیله های فرسوده ، برای گسترش تولید،برای کار کرد ذخیره و بیمه) و سه بنیاد مصرف جمعی (برای هزینه های دستگاه اداری عمومی؛ برای نیاز های جمعی (مانند آموزش و پرورش ، بهداشت وغیره ... و برای کمک عمومی در نظر گرفته شده، برای کسانی که نمی توانند کار کنند) را کسر کرد. در این صورت، مسئله ی توزیع بین تولیدکنندگان شریک وسیله های مورد مصرف فردی مطرح می شود.

از این رو است که کمونیسم (۱) هنوز نشانه های زایش اش از نظام پیشین سرمایه داری را که این جا به شیوه ی توزیع برابرانه تحمیل می شود، در بر دارد. «بنابراین، تولیدکننده ی فردی همه ی کسر های انجام یافته ،به دقت آن چه را که [...] [به جامعه]داده دریافت می کند». این سیستم بن (حواله ) ی کار از تجربه های گوناگون کارگری به ویژه انگلیس الهام گرفته و مارکس به شیوه ی خود آن را تکرار کرده است. هر کارگر یک بن گواهی دهنده دریافت می کند که تا چه اندازه (پس از کار انجام یافته برای نیاز های جمعی ) کار کرده و به اعتبار آن به دقت هم ارز آن چه که کارش برای او ارزش دارد، به دست می آورد. این جا یک برنامه ریزی و یک حساب داری اجتماعی عمومی برای زمان کار فرض شده است؛ زیرا مبادله و ارزش تقریباً حذف شده حساب شده اند.

تصویر نفی نفی این جا مستور است. «خود کمیت کاری که در یک شکل به جامعه داده است، در باز گشت به شکل دیگر دریافت می کند. به یقین، این جا همان اصل حکومت می کند، اصلی که مبادله ی کالاها را، در مقیاسی که مبادله ی هم ارز است، تنظیم می کند». (۱۷)

بنابراین، شیوه ی از آن خود کردن هم ارز تولید تجاری ساده، که در سرمایه داری، دوباره در شرایط جدیدکمونیسم (۱) نمودار می گردد، دو برهان به هم پیوسته توسط مارکس در باره ی میراث سرمایه داری تفهیم شده: یکی مربوط به پایه ی اقتصادی است: این هنوز فراوانی نیست که گذار به کمونیسم ۱۱را اجازه دهد؛ دیگری مربوط به رو ساختار«اخلاقی و فکری» است: تولید کنندگان شریک، نشان دار از برابری گرایی خاص حقوق بورژوایی باقی می مانند.

بنابراین، نقد مشخص می کند که دگر گونی پایه و شکل در مقایسه با سرمایه داری رخ داده است. هر کس فقط می تواند کار خاص خود را انجام دهد، آن چه که باز گشت به تولید ساده ی تجاری را به یاد می آورد، و تنها وسیله های شخصی، در اختلاف با وسیله های تولید در دو شکل مالکیت خصوصی - می توانند مالکیت فردی شوند. مارکس اختلاف دیگری را به «حقوق برابر» و بنابراین، «حقوق بورژوایی»اضافه می کند. اصول و پراتیک دیگر مغایر نیستند. در واقع، در مبادله ی کالاهاهنجار هم ارزی فقط در صد میانگین، بر حسب اصل «کار اجتماعاً لازم» و نه برای هر مورد ویژه ارزش دارد.(۱۸) پس آشکار می شودکه، برای آن چه که مربوط به توزیع فردی است، کمونیسم (۱) به دقت برابری خواه تر از کارکرد قانون ارزش تجاری است، چون هر کارگر این جا، به عقیده ی مارکس، «دقیقاً» هم ارز کار انجام داده را به اعتبار سیستم بن ها دریافت می کند .

این ورود دوباره ی برابری بنابر نفی، پی در پی در موقعیت / نفی اش در سرمایه داری به طور مستقیم امکان این نتیجه گیری را می دهد که کمونیسم - به طور واقعی این بار -«بهشت حقوق بشر» خواهد بود که انقلاب بورژوایی آن را اعلام داشت؛ حال آن که سرمایه داری به طور دیالک تیکی آن ها را نفی کرد. پس، یک نفی نفی نیز این جا در کار است: آزادی پی در پی برای رهایی از بردگی مزدبری، برابری توزیع در کار انجام یافته توسط فرد، مالکیت فردی/ مشترک از این پس در عمل تحقق می یابند.

 
 فرارفت نهایی از برابری

دیالک تیک تاریخ هنوز به کلی تأثیر های اش را هنگام گذار به کمونیسم به پایان نرسانده است. پیشرفتی که احیای دیالک تیک حق برابر را تشکیل می دهد، بنابر خصلت حق بورژوایی این حق محدود باقی می ماند. در واقع کاربرد سنجه ی مشترک برای افراد نابرابر در استعداد کار و نیاز های شان (مارکس اندازه ی خانواده را در نظر دارد) توضیح می دهد که حق برابر کمونیسم (۱) «حق نابرابری مانند هر حق» باقی می ماند. برای پرهیزیدن از نابرابری واقعیت که از کاربرد یک سنجه ی برابر برای همه ناشی می شود، «حق باید نه برابر بلکه نابرابر باشد» . (۱۹)

مارکس تصریح می کند که این نابرابری واقعیت در واقع، در«نخستین فاز جامعه ی کمونیستی هنگامی که کاری جز خارج شدن از جامعه ی سرمایه داری انجام نمی دهد ، پرهیز ناپذیر است»: حق نمی تواند از ساختار اقتصادی و اخلاقی که وابسته به آن است، فراتر رود. (۲۰)

این محدودیت های حق برابر یعنی بورژوایی تنها با گذار از نخستین فاز به فاز برتر کمونیسم که در پایه ی اقتصادی آن در نظر گرفته می شود، ناپدید خواهند شد. مارکس سه شرط این گذار را نشان می دهد: پایان پیروی افراد از تقسیم کار، تبدیل کار به نخستین نیاز زندگی و رشد نیروهای تولیدی تا نقطه ای که در آن فراوانی تحقق یابد. اصل توزیع ثروت های مورد مصرف از آن زمان «به هر کس بر حسب نیاز های اش» خواهد بود. (۲۱) بنابر این کمونیسم ۱۱ جامعه ای است که در آن پایه ی اقتصادی، یعنی نیروهای تولیدی و رابطه های تولید مطابق با روساختاری است که تنها فراسوی دولت (اکنون به عنوان کمونیسم (۱)) نیست، بلکه هنوز فراسوی حق و فراسوی عدالت است. دقیق تر بگوییم معنی ضمنی تز مارکسی این است که یک حق و یک عدالت برتر فراسوی حق و عدالت استوار بربرابری (بورژوایی) تحقق یافته اند. می توان گفت که برابری واقعی از دیدگاه توزیع دست کم بنابر امکان مطرح کردن افراد بر حسب نابرابری واقعی شان تحقق می یابد. یک زیرو رویی نهایی دیالک تیکی به وجود می آید که بدون نشان دادن برخی قرینگی نسبت به وارونگی شیوه ی از آنِ خود کردن نیست که گذار به سرمایه داری را مشخص می کرد ، آن جا، کاربرد اصل هم ارزی نا هم ارزی را به وجود می آورد ، می توان گفت این جا در نظر گرفتن نابرابری و کار برد هنجار مبتنی بر نابرابری یا یک سنجه ی نابرابر (به هر کس بر حسب نیاز های اش ) به فرا برابری اجتماعی می انجامد .

 
مرورکوتاه

تولید تجاری با یک تطور در گذار از شکل ساده اش به شکل سرمایه داری آن روبروست. سپس نفی نفی ای پیش می آید که با گذار به سرمایه داری مطابقت دارد. کمونیسم به نوبه ی خود یک تطور بین نخستین فاز و فاز برترش به نمایش می گذارد.

نقد مارکس به پرودون و سوسیالیست های فرانسه یکی از انگیزش های کاپیتال است . در گروند ریسه ، مارکس ملاحظه می کند که این تئوری پردازان، به خاطراین که پول و سر مایه سیستم آزادی و برابری جدایی ناپذیر از مبادله ی تجاری را منحرف می کنند، درک نکردند که مسئله عبارت از «اختلال های دایمی» در سیستم سرمایه داری است که «در واقعیت یافتن برابری و آزادی» در آن، این ها چونان «آزادی و نبود آزادی» نمودار می شوند. «رؤیاپردازی» (utopisme) آن ها استوار بر آن چه که «آن ها تفاوت ناگزیر بین چهره ی واقعی و چهره ی ایده آلی جامعه ی بورژوایی را درک نمی کنند و بنابر این، می کوشند به این وظیفه ی بیهوده دست یازند که عبارت از کوشش کردن برای واقعیت بخشیدن به خود بیان ایده آلی است؛ در صورتی که این در واقعیت تنها تصویر طرح ریزی شده ی این واقعیت است»(۲۲) این نقد مارکسی همان طور که ملاحظه کردیم، استوار بر تز پایه و روساختار است که با این همه تا اندازه ای به رغم نویسنده ی آن باز گشت به واپس است، زیرا بازگشت به برابری که در نزد پرودونی ها نا به جا داوری شده، به شیوه ی خود در کمونیسم (۱) مارکس نمودار می گردد .

این واپسین نکته ی نقد، همان طور که متکی بر فرا اتوپی است، جامعه ی فراسوی حق و عدالت را تصویر می کند و در همان حال وضعیت ضد اتوپی پیدا می کند، نباید به عنوان دعوت برای ترک کردن مارکس به خاطر تضادهایش تفسیر شود. خود تنش های تئوری او، چنان که در برخورد به هر نویسنده ی کلاسیک (۲۳) معمول است، یک منبع پر بار اندیشه ورزی نقد وضعیت مسئله های مهم اجتماعی که پیوسته مسئله های مهم عصر ما هستند، باقی می مانند.

                                                                                                                  
منبع : فلسفه و سیاست : آکتوئل مارکس چاپ PUF  پاریس        

       
پی نوشت ها

۱-  ب . شاوانس ، «دیالک تیک اتو پیایی سر مایه داری در نزد مارکس » در ب . شاوانس (ed) ، مارکس در چشم انداز، انتشارات EHESS ۱۹۸۵ .

  ۲-  نقد مارکسی حقوق بشر به طور کلی چونان نقد «مسئله ی یهود » نگریسته شده ( در مثل بنگرید به س .لوفور، «حقوق بشر و سیاست»، libre شماره ی ۷ ، ۱۹۸۰ ). البته، در کاپیتال یک نقد متفاوت وجود دارد ؛ اگر در اثر های دوره ی جوانی این حقوق به طور اساسی بورژوایی ، در مفهوم جامعه ی مدنی بورژوایی نگریسته شده اند، در اثر های دوره ی کمال آن ها چونان آرمانی کردن شکل های تجاری که در سرمایه داری به اوج رسیده ، تفسیر شده اند. (در باره ی اصطلاح «Sursomption » بنگرید به یادداشت بعدی) .

 ۳- نو واژگی «sursomption» توسط مترجمان منطق ، پ . ژ . لا بارریر و گ. ژارسیک برای بیان کردن Aufhebung هگل به کار رفته است. اینان تصریح کردند که مفهوم دقیق aufheben  سه تایان (تریاد) «حذف کردن- حفظ کردن- ارتقا دادن است». (گ . و . ف . هگل، علم منطق، ج . ۱ ،اوبیه - مونتانی ، ۱۹۷۲، ص. ۳۸) . 

 ۴- بدون ذکر کردن قطعه های پر شمار گروند ریسه یا تز هایی در باره ی اضافه ارزش ، این تم به ویژه در کتاب ۱ کاپیتال، در فصل (۲۴ چاپِ روی . ۲۲ چاپ آلمان ) در باره ی «تبدیل اضافه ارزش (survaleur) در کاپیتال» و نیز در قطعه ی مشهور پایانی در باره ی «گرایش تاریخی انباشت سر مایه داری» شرح داده شده و در روسدولسکی، پیدایش «کاپیتال» در نزد مارکس ج . ۱ ماسپرو ۱۹۷۶ مورد بحث قرار گرفته است. 

 ۵- در باره ی این دو نکته بنگرید به فصل یاد شده در باره ی «تبدیل اضافه ارزش به سرمایه ».

۶- کارل مارکس : کاپیتال ترجمه ی ژ . پ . لوفور از چاپ چهارم آلمانی p. u. f   ص ۶۸۴ (ترجمه با اندکی تغییر « رابطه- سرمایه» به جای «رابطه - سرمایه دار» و «زحمتکش» به جای «کارگر» است . در نقل قول های بعدی من این واپسین ترجمه را برای Arbeiter حفظ خواهم کرد) .

 ۷- کارل مارکس، کاپیتال همان جا ص ۶۵۴ .«تولید سرمایه داری پایه ی تولید تجاری ، تولید مجزا و مستقل و مبادله بین مالکان کالاها یا مبادله ی هم ارز را از بین می برد (Aufhebt می کند) . مبادله ی سرمایه و کار صوری می شود .» («نتیجه های روند بی میانجی تولید »[به میان می آید. مترجم فارسی][فصل چاپ نشده کاپیتال ] در کارل مارکس. اثر های اقتصادی، ج ۲، ترجمه ی ، م . روبل Lapléiade  ۱۹۶۸ص ۴۵۲ ) . 

 ۸- کارل مارکس، کاپیتال . همان جا . ص . ۶۵۴ .

 ۹- این تمایز بین دو حالت قطبی مالکیت خصوصی در قطعه ای اکنون ذکر شده در باره ی «گرایش تاریخی انباشت جدید» وجود دارد .

۱۰ - من این جا به طور مستقیم در گفتگوی رابطه ی مارکس با اخلاق یا عدالت بحث شده در اثر های م- روبل و در ادبیات گسترده ی تازه به ویژه انگلوساکسن وارد نمی شوم . گمان دارم که در نزد مارکس یک اخلاق (یایک فرا اخلاق) ردشده، هم چنین یک اتو پی رد شده وجود دارد . این دو بعد، همان طور که مسئله ی بحث شده در مقدمه ی حاضر آن را آشکار کرد، به هم مربوط اند .

۱۱- چند چهره ی این نفی نفی در B . chavance ، «دیالک تیک اتو پیک» ذکر شده اند. همان جا

 ۱۲- کارل مارکس، کاپیتال، همان جا، ص ۸۵۶

 ۱۳- همان جا .

 ۱۴- کارل مارکس، «نقد برنامه ی حزب کارگری آلمان» . اثر های اقتصادی، ۱۹۶۵، همان جا، ج . ۱ . ص ۱۴۲۰

۱۵- همان جا ص ۱۴۱۹

 ۱۶- همان جا،در قطعه ی مربوط به فتیشیسم کتاب  کاپیتال که از جامعه ی کمونیستی سخن به میان آمده، مارکس این اصل را با قطعیت کم به شکل یک فرضیه ی ساده نشان داده است . «فقط به عنوان مقایسه با تولید تجاری فرض کنیم که سهم وسیله های گذران زندگی که به هر تولید کننده باز می گردد، بر پایه ی زمان کارش تعیین شده» (کاپیتال، همان جا، ص ۹۰) .

 ۱۷- کارل مارکس، «نقد...» . همان کتاب، همان جا . در متن دقیق برای آن چه که مربوط به توزیع فردی ثروت های مصرف است، «همان اصل برای مبادله ی کالاهای هم ارز حکومت می کند : همان کمیت کار به شکلی در برابر همان کمیت کار به شکل دیگر، مبادله می شود.» (همان جا) ، با این همه، به یاد بیاوریم که به عقیده ی مارکس، مبادله و کالا و بنابر این ارزش را نسخ کرده اند .

۱۸-یک مورددیگر اساسی کشمکش میان اصول و پراتیک ، امّا متفاوت، زیرا می دانیم که دیالک تیک، وارونگی شیوه ی از آنِ خود کردن است .

 ۱۹- همان جا، ص ۱۴۲۰ . مارکس معنی یک چنین «حق برابر»را مشخص نمی کند . برهان او در واقع این است که هر حق فقط می تواند برابر باشد . بنابراین ، یک حق نابرابر یک تضاد در اصطلاح ها است .

 ۲۰- همان جا

۲۱- همان جا . م . روبل در یک یادداشت به درستی تفسیر می کند : «مارکس تعلیم مشهور سنت سیمونی را به نفع خود تکرار می کند و در واقع او از آن اصل اقتصاد کمونیستی را می آفریند . از این رو ، اتوپی حق شهر را در بینش« علمی» آینده می پذیرد» (همان ، ص . ۱۷۱۹) 

 ۲۲- کارل مارکس ، دست نوشته ۱۸۵۸- ۱۸۵۷ («گروند ریسه») ، پاریس . چاپ سوسیال، ۱۹۸۰ . ج. ۱ . ص ۱۸۹ 

۲۳- ب . شاوانس ، آیا باید مارکس را فراموش کرد؟ ، در مارکس در چشم انداز، همان کتاب .      
برگرفته از نگرش