مبارزه طبقاتی و آزادی زنان

| 0 نظر
cliff.jpg
آنچه در زیر می آید ترجمه مقدمه کتاب "مبارزه طبقاتی و آزادی زنان" نوشته تونی کلیف میباشد. تونی کلیف در این کتاب بر بستر بررسی مبارزات زنان در کشورهای روسیه، آلمان، انگلستان، فرانسه و آمریکا در ۵۰ سال اخیر به نقد "جنبش فمینیستی" و برخی دیدگاههای "انحرافی" و "گیج کننده" آن میپردازد.

 

مقدمه:

در طول صد سال گذشته دو جنبش مختلف در صدد بوده اند تا به امر رهایی زنان دست یابند: مارکسیسم و فمینیسم. (۱) خواست هر دو ریشه کن کردن نابرابری و موقعیت تحت ستم زنان در جوامع امروزی و استقرار موقعیتی با برابری کامل زن و مرد بوده است. اما این دو جنبش، ستم زنان را به دو شیوه کاملاً متفاوت در می یابند و استراتژی هایی را برای این رهایی دنبال می کنند که کاملاً در مقابل یکدیگر قرار میگیرند.

فمینیسم شقاق اصلی را در جهان، شقاق بین زن و مرد می بیند و علت ستم بر زن را پافشاری مردان بر ادامه سلطه و کنترل زنان میداند، تاریخ، داستان ساختارهای مردسالارانه غیر قابل تغییری است که مردان از طریق آنها زنان را تحت انقیاد خود در آورده اند. تنها راه براندازی این ساختارها توسط زنان از هر طبقه اجتماعی که باشند، اتحاد علیه مردان از هر طبقه اجتماعی است.

اما برای مارکسیسم، آنتاگونیسم اساسی در جامعه، آنتاگونیسم طبقاتی است و نه آنتاگونیسم بین جنسها. هزاران سال است که اقلیتی از مردان و زنان برای تصاحب کار اکثریت عظیم مردان و زنان کارگر با یکدیگر همکاری کرده اند. مبارزه طبقاتی بین استثمار کنندگان و استثمار شوندگان صرفنظر از جنسیت شان، نیروی محرک دگرگونی های تاریخ بوده است. ستم بر زنان تنها در متن و بافت روابط گسترده تر استثمار طبقاتی قابل درک است.

بدینگونه روشن می شود که هیچ سازشی بین این دو دیدگاه نمیتواند وجود داشته باشد، هرچند که در سالهای اخیر برخی از "فمینیستهای سوسیالیست" کوشیده اند تا به نوعی بین این شکاف پلی بزنند. از زمان اندیشمندان بزرگ سوسیالیسم تخیلی اوایل قرن نوزدهم یعنی سن سیمون، فوریه و رابرت اوون، سوسیالیست ها هدف خود را رهایی کلی نژاد بشر قرار داده اند. یعنی براندازی ستم طبقاتی و ستم جنسی و هر شکل دیگری از ستم. مارکس و انگلس با گسترش مفهوم مادی تاریخ توانستند نشان دهند که تنها مبارزه طبقاتی است که میتواند به سوسیالیسم و رهایی زنان بینجامد. استثماری که کارگران مرد و زن به یکسان در کارشان تجربه می کنند، آنان را به سازمان دهی جمعی علیه سرمایه داری رهنمون میشود. مبارزه این طبقه کارگر اتحاد یافته است که ستم و استثمار را به یکسان به دور میریزد.

هدف این کتاب آنست که نشان دهد چگونه رهایی زنان، وابسته به مبارزه طبقاتی است و پس زمینه آن نیز جنبش فمینیستی پنجاه سال گذشته است. برای درک ایده های این جنبش که بسیاری اوقات گیج کننده نیز هستند باید تعدادی از مباحثی را که این جنبش به راه انداخته است مورد بررسی قرار داد.

اول: درک این جنبش از جایگاه زن در تاریخ

جنبش زنان بدرستی شکوه می کند که زنان "از دید تاریخ پنهان مانده اند" اما این ناپیدایی را در ارتباط با ماهیت طبقاتی شیوه نگارش و آموزش تاریخ در جامعه ما نمی بیند. زیرا نگرش به تاریخ تنها بر اعمال برگزیدگان حاکم یعنی پادشاهان، ژنرالها، وزیران اعظم، پاپها، بانکدارها، کارخانه داران، هنرمندان بزرگ، دانشمندان و فلاسفه متمرکز است. تمامی اینان نیز به استثناء چند ملکه، امپراطور و ژاندارک مرد هستند. بدینگونه تاریخ همچون داستان مردان نگاشته شده است. اما تنها تنی چند از مردان افتخار وارد شدن در تاریخ را یافته اند. پس این شکایت که زنان از تاریخ حذف شده اند، بدون توجه به این که تمامی مردان نیز عملاً دچار همین سرنوشت شده اند به معنای پذیرش اصول اساساً نخبه گرایانه تاریخ "رسمی" است. تنها مخالفین ثابت قدم این عقاید شدیداً متداول، مارکسیست ها هستند که صریحاً اعلام میدارند که "تاریخ جامعه عبارت است از تاریخ مبارزه طبقاتی" و بدینگونه است که طبقات استثمار شونده و تحت ستم - زن و مرد - همانقدر "موضوع" تاریخ اند که طبقات حاکم.

البته تاریخ نگاران بورژوایی، توده های مردم را همچون "مفعولین" تاریخ که تنها تحت تاثیر اعمال طبقات حاکم هستند معرفی می کنند. بر اساس همین تمایل و روحیه است که جنبش زنان، زنان را همچون "مفعولین" تاریخ یعنی "قربانیان" ستم مردان می بیند. فمینیست ها از آنچه که جامعه و یا فرد بر سر زنان آورده اند سخن می گویند. در این بینش زنان مفعولند و یا حداکثر در واکنش به فشارهای مردانه ظاهر می شوند. بزرگترین مدافع مفهوم "قربانی شدن" جایگاه زن در تاریخ در سالهای اخیر "سیمون دوبوار" است. از دید او زنان همیشه مفعول بوده اند و استثنائاتی نظیر زنان بزرگی چون ژاندارک و ملکه الیزابت اول عظمت خویش را با کسب خصوصیاتی مردانه بدست آورده اند.

یکی دیگر از دیدگاههای مربوط به "قربانی شدن" زنان آن است که آنان در طول تاریخ دچار تغییر نشده اند و تو گویی برای همیشه تجسم خصوصیات زنانه بوده اند تا هر چیز دیگری. ارزشهایی که توسط جنبش رهایی زنان از آنها پاسداری می شود قطعاً در مقابله با ارزشهای ستمگران یعنی "آنچه که مردان انجام میدهند" قرار میگیرد. مردان بیانگر "هیرارشی"، "مردسالاری" و "قدرت"اند و زنان بیانگر خواهری، همبستگی و وحدت اجتماعی. در دیدگاه آنان، احزاب سیاسی و اتحادیه های کارگری همچون "ساختارهایی مردانه" و "سازمان هایی با مدل مردانه" توصیف می شوند. متخلفین از اصول فمینیستی را در میان خود با صفت "همچون مردان" پاداش میدهند.

با چنین توصیفاتی است که می بینیم جنبش زنان همان ارزشها و استانداردهایی را تصویر می کند که اغلب مردان ارتجاعی در تاریخ در استقرار آن کوشیده اند. خصمانه ترین برخورد را نسبت به زنان کسانی انجام دادند که همیشه به ماهیت ابدی و غیر قابل تغییر آنان استناد می کردند: زندگی ابدی همچون عذری برای توجیه اشکال گوناگون محدودیت های اجتماعی و قانونی نسبت به زنان بکار میرفت. این گرایش که تمامی زنان را اساساً همانند هم تلقی می کند، بسیاری را در جنبش زنان به آنجا میکشاند که عملاً تمامی مردان را نیز نظیر یکدیگر ببیند. به عنوان مثال یکی از مهمترین کتابها در جنبش رهایی زنان یعنی "سیاست جنسی" نوشته "کیت ملیت" را در نظر بگیرید که در آن تمامی مردان همچون مردسالارانی سنگدل با احساساتی تحقیرآمیز و دماعی پر از باد نخوت به ستم بر زنان میپردازند. و هنگامی که آدمی به بردگی مردان در گذشته و یا به کارگران مرد از کار بیگانه شده و به ستوه آمده کنونی همچون یک فرد مینگرد، نادرستی این ادعا را بهتر در می یابد.

نگرش سنتی بر زن با قائل شدن خصلتهایی غیر قابل تغییر و ذاتی برای زنان، الگوهای اجتماعی و فرهنگی را نه ناشی از نیروهایی تلقی میکند که در درون جامعه ای که در آن زندگی می کنیم عملکرد دارند، بلکه ناشی از طبیعت خود زنان قلمداد مینماید. و این امر اگرچه شاید به شیوه ای واژگونه اما وسیعاً در جنبش زنان مورد پذیرش قرار گرفته است. افراطی ترین جناح جنبش رهایی زنان یعنی Radical Lesbians با تصریح بر روابط زن با زن به عنوان بیانیه ای سیاسی تنها کاری که میکند واژگونه کردن تعریف سنتی از زن به زیان روابطشان با مردان است.

تلاش داریم تا در این کتاب نشان دهیم که هیچ گروه بندی منسجمی به عنوان گروه زنان با گروه مردان جز در قلمرو بیولوژیکی وجود ندارد. شکاف بین برده دار و برده، شاه و رعیت، مفهوم "مردان" را همانقدر بی معنی می کند که شکاف بین زن برده دار و برده زن مفهوم "زنان" را از اعتبار می اندازد.

جنبش زنان به خاطر نگرش های حاکم بر آن با استفاده از اصطلاحات "زنان" و "ستم بر زنان" به راهی پر ابهام، نامطمئن و ضد تاریخی در می غلطد.

برای بردگان زن، ستم به معنای خشونت فیزیکی، استثمار جنسی و جدایی اجباری از فرزندانشان بود و برای معشوقه تن پرور و مرفه مهاجر نشین اروپایی به معنای محدودیت های اجتماعی و قانونی و سرکوب امیال جنسی. برای زنان طبقه کارگر، انقلاب صنعتی استثمار خشن سرمایه داری به علاوه وحشت از بچه داری در شرایط سهمگین کار در این جامعه معنی میداد. (مرگ اکثریت وسیعی از کودکان در نوزادی). برای زن سرمایه دار اما زندگی تن پرورانه و ظالمانه. همه زنان را در یک طبقه بندی قرار دادن به معنای حذف شرایط خاص تاریخی و نادیده گرفتن نقش زنان ثروتمند در به بردگی گرفتن و استثمار مردان و زنان کارگر است.

در جنبش زنان بسیار شایع است که موقعیت زنان را با موقعیت بردگان، اقلیتهای نژادی تحت ستم و گروههای از نظر اقتصادی سرکوب شده مردم یکی بیانگارند. اما مورد تشابه بین این گروهها بسیار اندک است. زنان یک گروه جداگانه نیستند. آنان در بین تمامی جمعیت پراکنده اند. اگر زنان استثمار شوندگانند. روابط زنان با مردان در خانواده اساساً با روابط بین کارگران و سرمایه داران، یا بین سیاه پوستان و سفید پوستان متفاوت است. روابط عمیق و پیچیده اقتصادی، جنسی و روانشناختی، زنان را وادار به تشریک مساعی در خانواده میکند. سیاه پوستان در محلاتی جدا از سفیدها نگهداری میشوند. عاطفه بین زنان و شوهران و مهر مابین مادران و پسران روابط سلطه و فرمانبرداری را درهم میشکند. سیاه پوستان به نژادپرستان سفید پوست شان دندان نشان میدهند اما زنان حتی در صورت شرایط نابرابر "مورد عشق" مردان قرار میگیرند.

زنان بخشی از جامعه ای که در آن می زی اند بشمار میروند و بدینگونه نمیتوان موقعیت شان را در خلاء مورد بررسی قرار داد. مضمون اصلی این کتاب پرداختن به چگونگی ارتباط مفهوم ستم بر زنان با استثمار طبقاتی است. بسیاری از هواداران جنبش زنان هنگامی که از ستم کنونی بر زنان سخن میگویند، از این ستم به عنوان نتیجه یا محصول "مردسالاری" نام میبرند. و بدینگونه سلطه را همچون عاملی فراتاریخی تبیین می کنند که مستقل از جامعه طبقاتی یا سرمایه داری هستی می یابد.

در مقابله با این نگرش به "منشاء خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" فردریک انگلس به عنوان مبنایی تئوریک استناد میکنیم. انگلس چنین استدالال می کند که پیدایش مالکیت خصوصی و تقسیم جامعه به طبقات بود که به انقیاد زنان منجر شد. در جامعه سرمایه داری، تولید نیازهای اولیه زندگی یک فرآیند اجتماعی است، حال آنکه بازتولید آن - یعنی پرورش کودکان - فرآیندی خصوصی است که عمدتاً در چهار دیواری خانه صورت میگیرد. ستم بر زنان در تقابل و تضاد بین این دو فرآیند ریشه دارد. بدینگونه مبارزه برای رهایی زنان نمیتوانند از مبارزه علیه سرمایه داری جدا باشد.

وجود ستم به خودی خود ، لزوما به مبارزه جهت رهایی نمی انجامد. ستم بر زنان با تقسیم آنان و محبوس کردنشان در چهار دیواری خانه عموما به ضعف و انقیاد آنان منجر می گردد. تنها در جایی که زنان نظیر کارگران قدرت جمعی داشته باشند میتوانند اعتماد به نفس لازم را برای مبارزه با استثمار کسب کرده و پس از آن از توانایی مبارزه علیه ستمی که بر آنان به عنوان زن میرود برخوردار شوند. روی دیگر سکه آن است که کارگران زن نظیر دیگر گروههای تحت ستم، در دوره های بحران اجتماعی در بسیاری موارد انقلابیون خود انگیخته تری از مردان اند. مبارزه کارگران علیه استثمار کلید مبارزه پیروزمندانه آنان علیه هرگونه ستم است. بدینگونه نخستین گام برای زنان طبقه کارگر جهت وارد شدن در صحنه مبارزه برای رهایی شان، خارج شدن از انزوای خانه و ورود به صحنه اجتماعی تولید است. اما این امر "رهایی از طریق کار" نیست. انگلس در کتاب "وضعیت طبقه کارگر در انگلستان" با جزئیات فراوان تشریح میکند که چگونه زندگی طبقه کارگر با کشاندن زنان به کار در کارخانه ها وحشیانه و غیر انسانی شده است. از نظر جامعه شناسان، اقتصاد دانان و تاریخ نگاران سرمایه داری، استثمار تنها استثمار است، اما در دیدگاه مارکسیستها استثمار محور مبارزه طبقاتی و سکوی پرش رهایی انسان است. آن خشونت و توحشی که انگلس تشریح می کند، به مبارزه مشترک زنان و مردان برای دگرگونی های اجتماعی به نفع طبقه کارگر به عنوان یک کل منجر شد که ما تلاش داریم در این کتاب به توضیح آن بپردازیم. در این کتاب تاکید ما بر زنان طبقه کارگر به عنوان فاعلین تاریخ و سازندگان آن قرار دارد. تاریخ مبارزات زنان کارگر آنچنان وسیع و غنی است که برای من بسیار مشکل بود تا بتوانم فصلهایی را برای گنجاندن در این مجله انتخاب کنم. در نتیجه مجبور شدم تنها چکادهای این مبارزات را برگزینم. چرا که وقتی که در چکاد کوهی قرار میگیریم دید باز و پهناورتری از زمین زیر پای خود داریم تا هنگامی که در دره واقع شده ایم. در تاریخ بشری که شامل تاریخ زنان نیز میشود، انقلاب ها این چکادها هستند. بنابراین من به نقش زنان در چهار انقلاب پرداخته ام.

با انقلاب قرن هفدهم انگلستان آغاز کرده که در آن برای نخستین بار، ایده های جدید رهایی زنان و نوعی اخلاقیات جنسی جدید شکوفا شد. انقلاب فرانسه قرن هجدهم و کمون پاریس قرن نوزدهم که به دنبال آن می آیند مبارزات سرسختانه زنان طبقه کارگر را در معرض تماشا میگذارند.

در پایان به داستان انقلاب ۱۹۱۷ میرسیم که در واقع میتوان گفت از آن به بعد بود که شمارش برای رهایی زنان شروع شد. اولین فرصتی که در آن برابری کامل اقتصادی، سیاسی و جنسی زنان در دستور کار تاریخ قرار گرفت. سرفصلهای جدید سیاسی، اقتصادی و خانوادگی گشوده شد که هدفشان به یکباره دور ریختن و محو کردن نابرابری های چندین صد ساله بود. دولت جدید به زنان حق رأی داد، قوانین مربوط به طلاق و حقوق مدنی را تصویب کرد که بر اساس آنها ازدواج یک رابطه داوطلبانه تلقی میشد و تمایز بین فرزندان مشروع و نامشروع را لغو کرد.

اما با توجه به ناکامیابی انقلاب برای گسترش در کشورهای پیشرفته سرمایه داری و مهمتر از آن هم در آلمان، انقلاب جدا مانده شوروی از مسیر اصلی خود منحرف شده و در دوران استالین به استقرار ضد انقلاب منجر شد. همه چیز تحت الشعاع برپایی صنعت قرار گرفت. بنابراین رژیم دقیقاً همان بخشهایی از اقتصاد را مورد بی توجهی قرار داد که میتوانستند از بار زنان کارگر بکاهند. رژیم در دوران استالین به معنای قشر بندی شدید اجتماعی نیز بود. مقامات رژیم ساختار خانواده را همچون تاثیر محافظه کارانه ای برای جامعه مفید دانستند.

تاریخ تلاش برای سازمان دادن زنان طبقه کارگر در سازمانهای سوسیالیستی نظیر تاریخ عمومی جنبش طبقه کارگر، داستان طولانی نشیب و فرازهاست. داستان دستاوردهای شگرف و شکستهای دلخراش. با وجود این مبارزه ادامه دارد، حتی اگر قرار باشد که همه چیز را از نو آغاز کنیم.

در مبارزه برای رهایی - رهایی مردان و زنان - نقش اساسی باید توسط حزب انقلابی کارگران انجام شود. وظیفه این حزب آن است که رهبری مبارزه طبقاتی را در دست گرفته و با مبارزه علیه ایده های حاکم بورژوایی تلاش کند تا بر ناهمواری بین بخشهای مختلف طبقه کارگر - همچنانکه بین زنان و مردان -فائق آمده و سرانجام طبقه را در دگرگونی انقلابی جامعه رهبری نماید. تاریخ به نحو بیرحمانه ای نشان میدهد که تا چه حد برپایی احزاب توده ای سوسیالیستی طاقت فرسا و مشکل بوده است.

و این مشکلات است که بر تلاشهای مربوط به پیروزی زنان کارگر تاثیر می گذارد. پنج فصل از این کتاب به پیروزی ها و شکستهای سازماندهی زنان کارگر در جنبش سوسیالیستی بین سالهای ۱۸۶۰ و ۱۹۲۰ در کشورهای آمریکا، آلمان، روسیه، فرانسه و انگلستان اختصاص یافته است. رشد این جنبشهای مختلف تفاوت های زیادی با هم داشته اند. اولین تفاوت به تفاوت رشد اقتصادی این کشورها بر میگردد. ارتباط بین موقعیت زنان در زندگی اقتصادی و اجتماعی که در کشورهای مختلف متفاوت بود و همچنین ایده هایی که توسط زنان سوسیالیست در این کشورها گسترش می یافت و از این ایده ها، الگوی سیاسی و سازمانی جنبش زنان سوسیالیست رشد و توسعه می یافت، بسیار ظریف و پیچیده است. بدینگونه است که جنبش زنان کارگر در کشورهای مختلف تفاوت های زیادی با هم دارند و این تفاوت از تفاوت بین طبقه کارگر در کشورهای مختلف و همینطور از تفاوت رشد اقتصادی در کشورهای مختلف بسیار بیشتر است.

اما پس از سالهای ۱۹۲۰، مساله رهایی زن با وزش طوفان سهمگین بحران بزرگ اقتصادی، نازیسم، استالینیسم و ظهور مجدد سوسیال دمکراسی راست در محاق (۲) فراموشی افتاد. تنها نیم قرن بعد بود که جنبش جدید زنان در سالهای بحران عمیق سرمایه داری جهانی در اواخر دهه ۶۰ و اوایل دهه هفتاد دوباره سر برآورد. در فصلهای آخر کتاب نگاهی می اندازیم به جنبشهای رهایی زنان در ایالات متحده و بریتانیا. ترکیب اجتماعی و شیوه عمل آنها را مورد بررسی قرار خواهیم داد. نشان  میدهیم که چگونه این جنبش ها توجه خود را به قلمروهایی معطوف کرده اند که در آن زنان و مردان نسبت به هم غریب هستند - تجاوز جنسی، زنهای کتک خورده، و دستمزد برای کار خانگی - و به مبارزات مهمی که در آنها زنان احتمال پیروزی های بیشتری را برای کسب حمایت مردان میتوانند داشته باشند نظیر اعتصابات، مخالفت با کاهش هزینه های رفاهی، دستمزد برابر، اتحادیه کارگری و سقط جنین بی توجهی کرده اند. جنبش های معاصر، زنان را همچون قربانیان تفوق مردان تصویر کرده اند و نه به عنوان اعضای رزمنده طبقه کارگر. به جای تمرکز بر نقاطی که زنان در آنها قوی ترند - نظیر اتحادیه ها و محل های کار - بیشتر بر قلمروهایی تمرکز کرده اند که در آن ضعیف ترند. و بدینگونه است که این جنبش های زنان به حاشیه رانده شده و در فرآیندی از تجزیه و فروپاشی افتاده هر چند که ایده هایشان هنوز به مقیاس بزرگی تاثیر گذار است.

در این جنبشها خرده بورژوازی جدید کیفیتها و خصوصیات اجتماعی خاص خود را در مفاهیم ستم و رهایی زنان مهر خصلت های خاصی را منقوش ساخته است. هم زنان و هم مردان این طبقه از نوعی از خود بیگانگی در رنج اند - و زنان از خود بیگانگی به مراتب بیشتری دارند چرا که دائماً در ارتقاء و ترفیع های شغلی مورد تبعیض قرار میگیرند - شورش این طبقه متوسط آن چنان مهم بود که مارکس از آن به عنوان "سوسیالیسم خرده بورژوایی" نام برده است. آنان نابرابری ها و شرارت های سرمایه داری را افشاء می کنند، اما همچنان فردگرا باقی می مانند و توان یکی شدن با طبقه کارگر یعنی تنها طبقه ای که میتواند بر منشاء این نابرابری ها فائق آید را ندارند.

در پایان نگاهی داریم به ستم بر زنان در جامعه کنونی. به خانواده و فرآیند تاریخی که خانواده طبقه کارگر را شکل داد. چرا خانواده طبقه کارگر که در دوران اولیه رشد سرمایه داری آنهمه نامتجانس بود توانست باقی بماند؟ چگونه و چرا زنان و مردان کارگر برای دفاع از خانواده مبارزه کردند و زنان باید چه قیمتی برای پیروزی های موضعی خود بر خشونت سرمایه داری بپردازند؟ امروز خانواده نقشی حمایتی دارد یا ستمگرانه و یا هر دو؟ نقش آن به عنوان کانون از خود بیگانگی زنان چیست؟ آیا خانواده میتواند خلوتگاه امنی برای عشق و زیبایی های روح در جامعه ای باشد که در آن تمامی روابط شخصی تحریف می شود؟ طبقه چگونه بر خانواده تاثیر می گذارد؟ به کدام شیوه ها خانواده های طبقه کارگر با خانواده های طبقه متوسط متفاوت میشوند؟

فصل آخر بر رابطه بین استثمار زنان کارگر و ستم بر آنها به عنوان زن تمرکز دارد. ستم در جامعه بطور اعم و در خانواده به طور اخص چه تاثیری بر زنان باقی میگذارد؟ چه رابطه ای بین مبارزه طبقاتی علیه استثمار و سرمایه داری از یک سو و مبارزه علیه ستم بر زنان از دیگر سو وجود دارد؟ چه سازمانهایی برای رهبری این دو مبارزه لازم اند؟ ما تلاش داریم تا جایگاه مفاهیم مارکسیستی روابط متقابل استثمار، ستم و رهایی را در مضمون تاریخی شان نشان دهیم. ما اعتقاد داریم که رهایی زنان نمی تواند بدون پیروزی سوسیالیسم بدست آید و سوسیالیسم نیز بدون رهایی زنان امکانپذیر نیست.

 
پاورقی ها:

۱.       در این کتاب من کلمه فمینیسم یا فمینیست را بدون اضافه کردن صفتهایی بکار نبرده ام. این کلمات چندین معنی بخود گرفته اند. برای سوسیالیست تخیلی بزرگی چون چارلز فوریه فمینیسم جنبه بسیار مهمی از سوسیالیسم بود. برای آلکساندرا کولنتای (همینطور برای کلارا زتکین، ایتا آرمند، روزا لوگزامبورگ و دیگران از همان نسل) این یک لفظ دشنامی بود که برای جنبش زنان بورژوا بکار میرفت.

۲.       بعنوان مثال در جریان موج انقلابی که سراسر اروپا را در بین ۱۹۱۵ تا ۲۰ فرا گرفت، زنان کارگر علیرغم اینکه بخش غیر متشکل طبقه کارگر بودند، اغلب نقش رهبری ایفا نمودند. آنها در ضمن بدترین مزدها را دریافت میکردند. در جنگ جهانی اول زنها میبایست خانواده خود را در شرایطی که انبارهای غذا خالی بود، سیر نمایند و در کارخانجات اسلحه سازی طی ساعات طولانی به کار اشتغال ورزند. در موقعیت های زیادی این زنان بودند که جرقه انفجارهای مبارزات توده ای را برافروختند. در گلاسکو زنان اعتصابی برای اجاره در حالیکه با تهدید اعتصاب در کشتی سازی مورد حمایت بودند، موفق به محدود کردن اجاره ها شدند. در لایپزیک شورشهای غذایی که توسط زنان رهبری میشدند، باعث پیدایش اولین شورای کارگری آلمان گشتند. در همان سال زنان معترض و اعتصابی قیام تیورین را برپا کردند. شاید مهیج ترین مثال از فعالیت زنان همانا انقلاب فوریه ۱۹۱۷ روسیه باشد.
برگرفته از سایت چریکهای فدائی خلق ایران

نظریه تاریخى مارکس‏

| 0 نظر
KarlMarxProfile.jpg
اجازه بدهید صحبت خود را با یک نکته شروع کنم. اگر الان کسى به این جلسه سر زده وارد شود و به ما بگوید چرا عمر خودتان را اینجا صرف مى‌کنید نه از انقلاب خبرى است و نه از صف میلیونى کارگران در خیابان­ها، کمونیسم هم که همین چند سال پیش‏ در روسیه سرش‏ به زمین خورد. بروید و از وقت‌تان بهتر استفاده کنید. حتما هر کدام از ما به چنین شخصى جواب مناسب خواهیم داد. جواب­هاى ما ممکن است در بیان و در استدلال خود متفاوت باشد. اما بی شک در پشت همه این جواب­ها یک باور عمومى‌تر از تاریخ و جهان معاصر وجود خواهد داشت. این باور متکى به یک استنباط عمومى از تاریخ، از گذرا بودن وضعیت موجود و از امکان و لزوم چنین گذرى متکى است. به این معنا همه ما شاید فى‌الحال و بدون صحبت بیشتر در اساس‏ در مبانى بسیار کلى نظریه تاریخ مشترک باشیم. ممکن است بگویید اگر نتیجه این صحبت قرار بود همین باشد که گفتید الان می­توانیم با طیب خاطر از این که نظریه تاریخى مارکس‏ را می­دانیم جلسه را ترک کنیم و شاید به همان کارهاى دیگرى برسیم که فرد مفروض‏ ما در شروع چنین جلسه‌اى به ما گفته بود. ولى واقعیت این است که باور نسبت به نظریه تاریخ مارکس‏ به هیچ وجه‌، علیرغم ظاهر قضیه، یک باور یک دست و روشن در جمع کسانى که خود را بهر روایت جزو پیروان مارکس‏ می­دانستند نبوده است! از زمان سوسیال دمکراسى آلمان گرفته تا کمونیسم روسى تا مائوئیسم و تا چپ نو همه و همه تفاسیر مختلفى از نظریه تاریخ مارکس‏ به دست دادند. به نظر می­رسد همه خود را به این یا آن نوشته مارکس‏ نسبت می­دهند، ولى در مقابل از افراطى‌ترین برداشت­هاى جبرگرایانه تا افراطى‌ترین تفاسیر اراده گرایان از نوشته‌هاى مارکس‏ بدست داده مى‌شود. امیدورام صحبت امروز، و به ویژه بحث ما در باره مثال‌هاى تاریخى مشخصى که من پیشنهاد کردم، نشان بدهد که تا چه اندازه با هم هم نظر هستیم و تا چه اندازه خود را به قول مارکس‏ از «بار تفکرات گذشته که مانند یک کابوس‏ بد بر اذهان سنگینى مى‌کند» رها کرده‌ایم.

اگر بیاد داشته باشید من در اولین جلسه سخنرانى خود در مورد علل تغییر نظریه تاریخى مارکس‏ توسط سوسیال دمکراسى و کمونیسم روسى توضیحاتى دادم. به هر حال براى این که اذهان تازه شود با این نقل قول از کائوتسکى شروع مى‌کنم.

»جهت توسعه اجتماعى به روش‏ مسالمت‌آمیز یا قهرى مبارزه بستگى ندارد. این جهت توسط پیشرفت و نیازهاى اشکال تولید تعیین مى­شود. اگر ماحصل مبارزات انقلابى قهرآمیز با نیات مبارزین انقلابى هم خوانى نداشته باشد، این صرفا به این معنا خواهد بود که این نیات در تقابل با تکوین نیازهاى تولید قرار دارند. مبارزه قهرآمیز هیچ وقت جهت تکوین اجتماعى را تعیین نمى‌کند، بلکه صرفا در شرایط معینى به تشدید شتاب آن منجر خواهد شد... «

بنابراین از این گفته می­توان فهمید که وظیفه سوسیالیست‌هاى انقلابى در جامعه سرمایه‌دارى نه تلاش‏ براى میان‌ تسریع سیر تکوین تاریخى آن، بلکه صرفا این است که پیشرفت این تکوین تاریخى را در اشکال سازمانیابى سوسیالیستى منعکس‏ سازند، به نحوى که براى شرایطى که سرمایه‌دارى دیگر آماده تحول به سوسیالیسم است آماده باشند. به طریق اولى جریانات ضدانقلابى هم نمى‌توانند در مقابل این پیشروى تاریخى قرار بگیرند. در تاریخ عقب ‌گرد وجود ندارد، بلکه همه تاریخ بشر چیزى نیست مگر تسلسل مراحلى که هر کدام از دیگرى در مقیاس‏ تولیدى و روابط اجتماعى پیشرفته تر و متکامل‌تر است. قدرت در جامعه بورژوائى به طور اجتناب‌ناپذیرى بدست کارگران خواهد افتاد علیرغم هر مشکل و مانعى که ممکن است وجود داشته باشد.

این باورى است که براى سال­ها در جنبش‏ کمونیستى وجود داشته است. در این باور نقش‏ فعاله و خلاق انسان براى ایجاد تغییر در تاریخ از قبل منتفى است و سیر تاریخ از قبل و شاید با دقت ریاضى قابل پیش‏ بینى است. جاى تعجبى وجود ندارد که چرا همان مدافعان دیروز کمونیسم وقتى واقعیت معاصر جهان سرمایه‌دارى را مى‌بینید، که در پیشرفته ترین کشورهاى سرمایه‌دارى کمونیسم پدید نیامده است، نه فقط تئورى تاریخ مارکس‏ بلکه اساسا هر گونه باورى به تحول اساسى این نظام را از دست می­دهند. درک درست نظریه تاریخى مارکس‏ می­تواند یک امر بسیار مهم براى قرار نگرفتن در این مخمصه فکرى باشد.

۱- مبانى نظریه تاریخى مارکس

در اینجا جا دارد اجزاى مهم نظریه تاریخى مارکس‏ را مرور کنیم. این نقل قول معروف از مقدمه بر درافزوده‌اى بر نقد اقتصاد سیاسى مارکس‏ شاید شروع خوبى باشد چون بیش‏ از هر بخش‏ دیگر از نوشته‌هاى مارکس‏ در مورد تئورى تاریخ به این چند خط اشاره شده است. مارکس‏ می­گوید: انسان­ها در روال تولید اجتماعى زندگى شان  وارد روابط معینى مستقل از خواست ‌خود مى شوند، روابط تولیدى که با یک دوره معین از تکوین نیروهاى مادى تولید تطابق دارند. جمع کل این روابط تولیدى ساختار اقتصادى جامعه و آن پایه واقعى را تشکیل می­دهد که بر اسا‌س‏ آن چنان روبناى حقوقى و سیاسى بنا مى‌شود که با اشکال معین آگاهى اجتماعى تطابق دارد. شیوه تولیدى زندگى مادى روند زندگى فکرى، اجتماعى و سیاسى در کل  را مشروط می­کند. این آگاهى انسان­ها نیست که وجود آنها را تعیین مى‌کند، بلکه کاملا بر عکس‏ این وجود اجتماعى آنهاست که آگاهى‌شان را تعیین مى‌کند.  نیروهاى مادى تولید در یک مرحله معین در تکوین خود در تقابل با روابط موجود تولید‌، یا روابط مالکیت که همان بیان حقوقى این مناسبات است و در چهارچوب آنها نیروهاى مولده تاکنون به کار گرفته شده‌اند، قرار می­گیرند. از عامل تکامل نیروهاى مولده، این روابط به قیودى به سر رشد این نیروها تبدیل مى‌شوند. از آن پس‏ یک دوره انقلابات اجتماعى شروع مى‌شود. با تغییر بنیاد اقتصادى تمام روبناى عظیم جامعه کم و بیش‏ سریعا تغییر مى‌کند. در بررسى این تحولات، باید بین تحول مادى شرایط مادى تولید که با دقت علوم طبیعى قابل تعیین است و تحول اشکال حقوقى، سیاسى، مذهبى، هنرى و فلسفى - در یک کلام ایدئولوژیک - که توسط آنها انسان­ها بر این تقابل آگاه و براى آن مبارزه مى‌کنند، تفاوت قائل شد. ...ما یک دوره تحول را بر اساسا آگاهى آن دوره قضاوت نمى‌کنیم، برعکس‏ این آگاهى باید بر اساس‏ تناقضات زندگى مادى، بر اساس‏ تقابل موجود بین نیروهاى تولیدى اجتماعى و روابط تولید توضیح داده شود.

البته انسان قبل از آن که یک موجود اجتماعى باشد یک موجود طبیعى است. منتها نکته مهم مارکس‏ نه در ندیدن این امر، بلکه در تاکید بر عاملى است که انسان را بعنوان یک موجود طبیعى از سایر موجودات طبیعى زنده، از حیوانات متمایز مى‌کند. خود او در «ایدئولوژى آلمانى» این نکته را روشن مى‌سازد، وقتى می­گوید:

»نخستین فرض‏ همه تاریخ انسانى طبعا وجود انسان­هاى زنده است. پس‏ اولین نکته‌اى که باید تبین شود، سازمان فیزیکى این آحاد و روابط ناشى از آن با بقیه طبیعت است... هر تاریخ نویسى باید از این زمینه طبیعى و تغییراتش‏ توسط عمل انسانها در طول تاریخ آغاز کند.

انسان­ها را می­توان به اعتبار آگاهى، مذهب و هر چیز دل خواه دیگر از حیوانات متمایز کرد. آنان خود تمایز خویش‏ را از حیوانات با تولید وسایل زندگى آغاز مى‌کنند... انسان­ها با تولید وسایل زندگى‌شان به طور غیر مستقیم زندگى مادى‌شان را تولید مى‌کنند.

شیوه تولید نباید به سادگى بازتولید وجود فیزیکى انسان­ها فهمیده شود، بلکه آن را باید شکل معینى از فعالیت آنها، یعنى شکل معینى از بیان زندگى‌شان، شیوه معینى از زندگى نزد آنها فهمید. انسان­ها همان طور هستند که زندگى خود را بیان مى‌کنند. بنابراین آن چه آنها هستند با تولید آنها هم خوانى دارد، یعنى هم با آن چه تولید مى‌کنند و هم با نحوه‌اى که آن را تولید مى‌کنند. بنابراین طبیعت انسانها به شرایط مادى که تولید آنها را تعیین مى‌کند بستگى دارد.»

یا به قول این گفته متواضعانه انگلس‏ که در اساس‏ آن چه او و مارکس‏ گفتند، چیزى نبوده مگر بیان این واقعیت که تمام تاریخ تکامل بشر چیزى نیست مگر تولید و بازتولید شرایط حیات انسان. بسیار خوب، اما مارکس‏ چند مقوله مهم را در تئورى تاریخ خود وارد کرده است که اسباب تفاسیر و استنباطات مختلف شده‌اند. زیربناى اقتصادى و روبناى جامعه، روابط تولیدى و مناسبات تولیدى. اینها چه هستند؟ چه رابطه‌اى با یک دیگر دارند؟ چگونه یکى از این اجزاء نسبت به اجزاء دیگر پایه‌اى­تر است؟ چرا اصولا نمى‌توان همه آنها را هم ‌ارز دانست؟ آیا هر گونه قبول اساسى‌تر بودن یکى از آنها به دیگرى ما را به همان جبرگرایى سنتى مارکسیست­هاى معاصر نمى‌کشاند؟

زیربنا چیست؟ براى برخى به معنى مراوده مادى انسان و طبیعت است، یا نیروهاى مولده. براى دیگران زیربنا یعنى روابط تولیدى که در آن این مراوده صورت می­گیرد، یعنى روابط اجتماعى تولید. اگر به نوشته‌هاى مارکس‏ به ویژه مقدمه درافزوده‌اى به نقد اقتصاد سیاسى نگاه کنیم، براى دفاع از هر کدام از این تعابیر می­شود قطعاتى پیدا کرد. مارکس‏ در جایى می­گوید جمع کل این روابط تولیدى ساختار اقتصادى جامعه و آن پایه واقعى را تشکیل می­دهد که بر اساس‏ آن چنان روبناى حقوقى و سیاسى بنا مى‌شود. ولى قبلا از آن گفته است: روابط تولیدى که با یک دوره معین از تکوین نیروهاى مادى تولید تطابق دارند و ادامه می­دهد که : باید بین تحول مادى شرایط مادى تولید که با دقت علوم طبیعى قابل تعیین است و تحول اشکال حقوقى، سیاسى، مذهبى، هنرى و فلسفى تفاوت قائل شد. به عبارت دیگر براى او این نیروهاى مادى تولید هستند که در تقابل با مناسبات موجود تولیدى قرار می­گیرند. علت وجود این سردرگمى ظاهرى در این است که زیربنا در حقیقت ترکیبى از نیروهاى مولده و روابط تولیدى است. اما در بین این دو یکى از دیگرى زیربنایی­‌تر است. این نیروهاى مولده است که از قابلیت تکوین و تکامل مستقل و لذا در تقابل قرار گرفتن با روابط تولیدى برخوردار است که پیش‏ از آن با هم تطابق داشته­اند. بگذارید منطق این قضیه را بررسى کنیم. آن بخش‏ از انسان­هایى که از پس‏ تکوین نیروهاى مولده بر‌مى‌آیند از انسان­هاى دیگر که به نیروهاى مولده قبلى اتکاء مى‌کنند، موفق‌تر خواهند بود. تغییرات بسیار کوچک و تدریجى که در سطح نیروهاى مولده به وجود مى‌آید با خود لزوم تغییرات تدریجى و کوچک ولى فزاینده بین انسان­هایى را که آن ابزار جدید را استفاده مى‌کنند ضرورى مى‌کند. علت این که انسان­ها روابط شان را با هم تغییر مى‌دهند به این خاطر است که آنها می­خواهند وسایل معاش‏ خودشان را آسان­تر تولید کنند. بنابراین به هر اندازه که نیازهاى جدیدترى در اثر تغییر نیروهاى مولده به وجود مى‌آید به همان اندازه گرایش‏ قوى‌ترى براى برهم زدن توازن بین نیروهاى مولده و مناسبات تولیدى که دیگر با هم هم خوانى ندارند به وجود مى‌آید. با این حساب گسترش‏ تولید مادى عامل و سازمان اجتماعى تولید مولود است. البته همین عامل ممکن است توسط مناسبات تولیدى گذشته مسدود شود.

یک مثال خوب شیوه تولید آسیایى است. این که جوامع آسیایى در قرن هجدهم و نوزدهم کماکان از کشورهاى اروپایى کم توسعه‌تر هستند یک واقعیت است. کارکرد سرمایه‌دارى جهانى در این قرن قطعا نقش‏ مهمى در تداوم این وضعیت داشته است. اما در قرن نوزدهم و هجدهم چه؟ چرا دقیقا در همان شرایطى که اروپا در اوج صنعتى شدن بود، وضعیت کشورهاى آسیایى بسیار عقب مانده‌تر بود. بررسى‌هاى تاریخى نشان می­دهد که در زمینه علوم ناب و حتى اختراعات  کشورهاى آسیایى در قرون وسطى عقب نبودند. مطالعه جوامع آسیایى چند خصوصیات عمومى و مهم شیوه تولید را در این جوامع نشان می­دهد. بر خلاف جوامع اروپایى که پس‏ از دوران برده ‌دارى، مالکیت فئودالى پا گرفته بود، یعنى نظامى که متکى بر مالکیت فردى ارباب و بیگارى رعیت براى اوست، در جوامع آسیایى مثلا در هند و چین و احتمالا بخش­هایى از ایران، مالکیت فردى بر زمین وجود نداشت. همه اراضى جزو اموال دولت محسوب می­شد. سازمان تولید اساسا متکى به خودکفایى نه فقط در سطح روستا، بلکه در سطح خانوار بود. هر چند اکتشافاتى در این جوامع صورت می­گرفت و شاید در عرضه نظامى از آن هم استفاده می­کردند، مثل کشف باورت و قالب گیرى فلزات، ولى این کشفیات خود را به شکل ابزار ضرورى براى تولید نشان نمی­داد. خودکفایى تولید اساسا نیاز فردى را محدود می­کرد. فرد در خارج از جمع محلى خود موضعیت نداشت. تقریبا آثارى از فردیت وجود نداشت. نظام سیاسى و ادارى حکومت مطلقه در این جوامع که بدوا در اثر لزوم وجود یک قدرت متمرکز براى آب رسانى بوجود آمده بود، همین موقعیت موجود را تحکیم و نگه می­داشت. مازاد محصول ده، یا خانوارها به خان و ساتراپ‌هاى آن میرسید. جوامع به این معنا طبقاتى بود. منتها مناسبات تولیدى در این جوامع عاملى بر سر ایجاد نیازهاى جدید، بسط روابط تجارى و در نتیجه رشد نیروهاى مولده براى تامین این نیازها بود. در نتیجه وضعیت این جوامع براى هزاران سال تقریبا دست نخورده باقى مانده بود و نظام سیاسى موجود براى هزاران سال در اساس‏ ثابت و بدون تغییر پا برجا مانده بود.

ولى پیدایش‏ سرمایه‌دارى رشد فزاینده نیروهاى مولده را به یک جزء مهم بقاء خود تبدیل کرد. همان طور که مارکس‏ توضیح می­دهد، تناقض‏ ذاتى چنین رشدى خود را در تغییر دائم ترکیب ارگانیک سرمایه یعنى در تغییر رابطه  کار مرده به کار زنده نشان می­دهد. این عامل اساسى براى وجود رقابت دائم در سرمایه‌دارى و بسط غیرقابل مقایسه نیروهاى مولده و ظرفیت تولیدى جامعه است. در جامعه سرمایه‌دارى نه فقط مثل هر شیوه تولیدى قبل از آن تضاد بین روبنا و زیربنا وجود دارد، بلکه حتى بین عواملى که در عرصه اقتصاد وجود دارند هم تضاد دائمى وجود دارد. هر چند منبع تولید ارزش‏ اضافه در عرصه تولید است، ولى از این عرصه فعالیت­هاى دیگرى نشئات مى‌گیرد که بین سرمایه‌داران بخش‏ هایى که با تولید سر و کار ندارند و آنهایى که با تولید سروکار دارند تضاد به وجود مى‌آورند. عرصه اعتبارات، توزیع... این به این معنا نیست که تقابل زیربنا و روبنا در سرمایه‌دارى حالت استثنائى دارد، بلکه به این معنا است که در سرمایه‌دارى این تقابل اشکال بسیار پیچیده‌ترى بخود می­گیرد که با مطالعه مشخص‏ قابل درک است.

اما به ادامه بحث برگردیم. زیربنا روشن شد، ولى روبنا چیست و چه رابطى با زیربنا دارد؟ رشد نیروهاى مولده با خود مازاد محصول به همراه دارد و تصاحب این مازاد محصول با خود وجود طبقات و استثمار را به وجود آورده است. دولت، قانون، سنت، فرهنگ، مذهب و فلسفه همه چیزهایى هستند که در وهله اول براى توجیه وضعیت موجود و مشروعیت دادن به آن به وجود مى‌آیند. تمام این اقدامات غیراقتصادى بر اقتصاد تاثیر جدى دارند. زیرا آنها زیر بناى تولیدى جامعه را کنترل مى‌کنند و روابط استثمارى موجود را تثبیت مى‌کنند، در حقیقت برخى از این روابط تولیدى حتى تاثیر مهمى بر زیربناى اقتصادى دارند. مثلا مالکیت یک رابطه حقوقى است، ولى در عین حال نحوه‌اى که استثمار صورت مى‌گیرد را تعیین مى‌کند. اما چرا روابط تولیدى عامل محدود کننده بر سر تغییر زیربنایى تولیدى هستند؟ زیرا قوانین آن هر تغییر جدیدى که بر اساس‏ رشد این زیربنا صورت گرفته باشد را غیرقانونى مى‌کند، سازمان قهرى دولت آن را سرکوب مى‌کند، مذهب آن را غیراخلاقى می­خواهند. در حقیقت خود ایجاد نهادهاى روبناى تولیدى نه فقط مناسبات تولیدى را محصور مى‌کند، بلکه تاثیر جدى بر رابطه اعضاى طبقه حاکمه با یک دیگر دارد. هر چه این نهادها پیشرفته می­شوند به همان اندازه منافع قشرى شان در مقابل هم قرار می­گیرد.

اما اگر به هر حال تاثیر روبنا بر زیربنا متقابل است و هر یک به علت دیگرى مقید و محدود می­شود، پس‏ چرا اصولا ما چنین تمایزى را بین آنها قائل هستیم. چرا همه اجزای مختلف یک پدیده را درنظر نمى‌گیریم که هر کدام به سهم خود در تکوین جامعه دخیل هستند؟

اول این را بگویم که مسئله بر سر این نیست که ما اساسا با دو نوع کاملا متفاوت نهاد یا روابط مواجه هستیم. نهادهایى که صرفا با اقتصاد سروکار دارند و نهادهایى که به مسئله حقوق، قانون، سیاست، ایدئولوژى و غیره مربوط می­شوند. مسئله بر سر وجود روابطى است که مستقیما به تولید مربوط هستند و شرایط عینى کار و استثمار انسان را تعیین مى‌کنند و روابطى که مستقیما به تولید مربوط نیستند. در عین حال نهادهاى وجود دارند که بر هر دو مربوط می­شوند. نهاد مالکیت یک مثال بود. یا موقوفات مساجد و امامزاده‌ها را در نظر بگیرید. قرار است آخوند و مسجد امر ایدئولوژیک طبقه حاکمه را پیش‏ ببرد. در عین حال آنجا که به اعتبار موقوفات خود آنها کارفرما می­شوند، به طور مستقیم  به امر تولید ربط پیدا مى‌کنند. نمونه آن در اروپا اراضى تحت کشت کلیسا بود که رئیس‏ کلیسا علاوه بر انجام فعالیت­هاى مذهبى یا روبنایى خودش‏، مسئولیت استخدام، سیر نگه داشتن، حفاظت و نگه دارى از توده دهقانانى را که در این راضى کار می­کردند هم به عهده داشت.

ولى بدون قائل شدن به چنین تفکیکى ما با چند اشکال اساسى در فهم و توضیح تاریخ بشرى مواجه مى‌شویم. اول این که، شکل موجود جامعه لایتناهى و لاتغییر به نظر مى‌رسد، زیرا روابط حقوقى، سیاسى و فلسفى از موقعیتى برخوردار می­شوند که دیگر به شرایط تاریخى خاصى محدود نیست.  دوم این که، عامل دینامیسم و تحرک جامعه دیگر باید به یک پدیده غیرمادى و مرموز نسبت داده شود. و بالاخره بدون چنین تفکیکى این طور به نظر مى‌رسد که شرایط موجود هر مقطع تاریخى جامعه بشرى، شرایطى بسیار خود ویژه هستند، قانونمندى حرکت آنها مختص‏ همان دوره‌اى است که در آن قرار دارند و بنابراین نمى‌توان آنها را با مقولات و مفاهیم دوره دیگرى درک کرد یا این که آنها را به چیزى که در دوره دیگرى وجود دارد نسبت داد.

براى مارکس‏ آن فاکتورى عامل تغییر در جامعه محسوب می­شود که از تمایل به تکامل فزاینده به اعتبار خود برخوردار است. فعالیت انسان در کار بر محیط خود براى تامین معاش‏اش‏ چنین فاکتورى است. کار گذشته وسایل لازم براى افزایش‏ بازدهى کار فعلى را مهیا مى‌سازد. چه به معناى وسایل مادى مانند ماشین آلات، ابزار، دسترسى به مواد خام و چه به صورت تجربه، دانش‏ و تکنیک. به هر اندازه که انسان­ها به اشکال جدید کار دست مى‌یابند، به همان اندازه آنها اشکال جدیدى براى تعریف روابط خود با یک دیگر به وجود مى‌آورند. وقتى که ماشین بافندگى جاى چرخ دستى نخ ریسى را مى‌گیرد، به همان سان امکان تجمع بافندگان در زیر یک سقف و در یک کارخانه ریسندگى فراهم می­شود. نه فقط رقابت قبلى بین بافندگان جاى خود را به تعاون‌شان در تولید جمعى می­دهد، بلکه رابطه جدیدى بین آنها و مالک ماشین بافندگى، بورژوا، به وجود مى‌آید.

۲- رابطه ایدئولوژى و روبنا چیست؟

براى مارکس‏ هیچ ایده‌اى نمی­تواند از شرایط اجتماعى که در آن مطرح شده‌است انتزاع شود. او مى‌گوید «اشکال معین آگاهى اجتماعى با ساختار اقتصادى که اساس‏ واقعى این آگاهى است هم خوانى دارد.» براى مارکس‏ ایده‌ها از مراوده انسان­ها با جهان و با یک دیگر ناشى می­شود.

»تولید ایده‌ها، باورها و آگاهى در وهله اول به طور مستقیم در فعالیت مادى و مراوده مادى انسان­ها، یعنى در زبان زندگى واقعى، تنیده شده است. باور داشتن، فکر کردن، مراوده مادى انسان­ها در این مرحله به صورت تراوش‏ مستقیم رفتار مادى آنها بروز مى‌کند. همین امر در مورد تولید ذهنى آنها صادق است آن طور که در زبان سیاست، حقوق، اخلاقیات، مذهب، متافیزیک و غیره بیان مى‌شود. انسان­ها تولید کننده باورها و ایده‌هاى خود هستند، یعنى بعنوان انسان­هاى فعال آن طور که تکامل نیروهاى مولده و اشکال مراوده مطابق با این نیروها آن هم در متنوع‌ترین اشکال‌اش‏، آنها را مشروط کرده است. آگاهى هیچ وقت نمى‌تواند چیزى بجز وجود آگاه باشد و وجود انسان روند واقعى زندگى اوست.»

تولید فردى نیست. اجتماعى است. نیاز به این زندگى اجتماعى و تولید مشترک عامل به وجود آمدن زبان است. زیرا زبان، آنجا که چیزى بیشتر از تولید اصوات براى جلب توجه و اعلام خطر است، در حقیقت بیان گویشى مقولات و مفاهیمى است که بدوا به اعتبار وجود روابط اجتماعى بین انسان­ها به  وجود آمده است.

مارکس‏ معتقد است که مراحل مختلفى در تکوین آگاهى وجود دارد. حیوانات از آگاهى برخوردار نیستند. در بهترین حالت آنها تاثیرات گذرایى از محیط زندگى‌شان می­گیرند. انسان­ها از این مرحله آگاهى فراتر می­روند به محض‏ آن که بین خود مراوده اجتماعى برقرار مى‌کنند یعنى بطور منظم با یک دیگر تماس‏ برقرار مى‌کنند و براى کنترل بر محیط‌شان دست به تلاش‏ مشترک مى‌زنند. بنابراین مارکس‏ مى‌گوید: تازه زمانى که انسان­ها به سطح «روابط تاریخى اولیه رسیده‌اند ما می­توانیم صحبت از وجود آگاهى در بین آنها بکنیم.» در پروسه فعالیت مشترک براى تامین معاش‏، انسان­ها ظرف مادى را به وجود مى‌آورند که این امکان را به دست می­دهد تا تجارب حسى گذراى‌شان را به مقولات دائمى تبدیل کنند: «از همان آغاز «روح» دچار این نفرین است که به ماده «آلوده باشد» که حضور خود را در شکل لایه‌اى تحریک شده هوا، صدا و خلاصه زبان نشان می­دهد. زبان به قدمت آگاهى است، زبان آگاهى عملى است که براى دیگر انسان­ها وجود دارد، و به همین علت براى من هم واقعا بعنوان فرد وجود دارد، زبان مانند آگاهى فقط در اثر نیاز، ضرورت داشتن مراوده با دیگران پدید مى‌آید.»

بنابراین دانش‏ یک محصول اجتماعى است و تنها در اثر نیاز به داشتن ارتباط، که خود محصول نیاز به تداوم تولید اجتماعى است، پدید مى‌آید. به این اعتبار آگاهى بیان ذهنى روابط موجود عینى شده‌ است. از این رو روشن است که ذهن براى مارکس‏ بر اساس‏ ماده تکوین مى‌یابد. ذهن براى فعالیت خود باید نیازهاى بدن انسان را ارضاء کند. و از این رو در شکل آگاهى خود به روابط واقعى بین انسان­ها نیاز دارد. محتواى ذهن انسان نیز به مراوده مادى فرد با جهان و انسان­هاى دیگر بستگى دارد. با این حساب امیدوارم روشن باشد چرا براى مارکس‏ تفکر تا آنجا واقعى است که کاربست عملى داشته باشد، یعنى جهان بیرون را تغییر دهد. درست است که یک جهان مادى در خارج از ما وجود دارد. اما انسان­ها تنها در اثر فعالیت خود می­تواند با این واقعیت در تماس‏ باشند و آگاهى خود را به آن مرتبط سازنند. بنابراین به قول مارکس‏ «این مسئله که آیا حقیقت عینى را می­توان به تفکر انسان مربوط کرد، نه یک سئوال تئوریک، بلکه امرى مربوط به عمل است. ...مجادله بر سر واقعى یا غیرواقعى بودن تفکر که در انتزاع از فعالیت صورت می­گیرد یک مجادله تماما اسکولاستیک است.»

ماتریالیسم تاریخى مارکس‏ به این معنا نیست که اراده، آگاهى و عزم انسان در تاریخ نقشى ایفاء نمى‌کند. براى مارکس‏ فعالیت انسان به طور مداوم جهانى را که انسان در آن وجود دارد تغییر می­دهد. براى مارکس‏ آگاهى انسان نتیجه واقعیت عملى‌ است که  خود او آن را شکل داده است. واقعیت براى انسان به این معنا نیست که انسان در طبیعت مادى وجود دارد، بلکه به این معناست که انسان در طبیعت مادى وجود دارد که خود خالق آن است.

همین طور که در فصل قبل توضیح دادیم، مارکس‏ در مقابل دوگانگى عینیت و ذهنیت جهان فلسفى دوره خود یک مقوله به همان اندازه پایه‌اى و تجریدى وارد می­کند. مارکس‏ جامعه و تفکر انسانى را در حلقه پراتیک تحول بخش‏ به هم پیوند مى‌زند. تکامل جامعه جدا از عنصر ذهنى (فعاله) این تکامل انسان قابل تبیین نیست، هم چنان که این عمل، جدا از متن اجتماعى خود نمى‌تواند تعریف و تبیین شود. بنابراین براى مارکس‏ تاریخ بشر چیزى نیست، مگر تاریخ فعالیت انسان، فعالیتى که بدون آگاهى و دخالت آگاهى انسان در شکل دادن به آن غیرقابل تصور است. این با درک جبرگرایانه کائوتسکى کاملا متفاوت است در عین حال آگاهى انسان، یعنى آگاهى که بطور واقعى بتواند جهان مادى را تغییر دهد تنها آن آگاهى است که به مرواده مادى واقعى انسان، و به شرایط مادى تولید این مراوده متکى است. از این رو ماتریالیسم تاریخى مارکس‏ با اراده ‌گرایى متفاوت است. مارکس‏ می­گوید: «انسان­ها تنها مسائلى را می­توانند حل کنند که فى‌الحال امکان حل آن مسائل را در دست دارند.» مثلا در مورد انقلاب کمونیستى می­گوید: «و اگر عناصر مادى یک انقلاب کامل وجود نداشته باشد، به عبارت دیگر یعنى اگر از یک سو نیروهاى مولده موجود (کافى نباشند) و از سوى دیگر تشکل یک توده انقلابى که نه فقط علیه وجوه معینى از «تولید زندگى» بلکه علیه «تمام فعالیتى» که این تولید بر آن متکى است طغیان نکرده باشد، در آن صورت تا آنجا که به تکامل عملى (جامعه) برمی­گردد کاملا نامربوط است که آیا ایده انقلاب تاکنون صدها بار ابراز شده یا نه، همان طور که تاریخ کمونیسم این را ثابت مى‌کند.» به یک معنای محدود، می­توان نظریه تاریخى مارکس‏ را با توضیحات کسى قیاس‏ کرد که به ما درباره نحوه بازى فوتبال و چگونگى بردن آن توضیح می­دهد. ما بعد از توضیحات چنین شخصى می­دانیم که فوتبال را در یک زمین معین که حدود و تقسیمات آن معین شده بازى مى‌کنند، تعداد بازى‌کنندگان مجاز را هم می­دانیم، قواعد و زمان بازى را هم می­دانیم. ما با دانستن این نکات می­توانیم خود را براى بازى آماده کنیم. ولى معلوم نیست که حتى بتوانیم بازى را شروع کنیم. اگر تعداد بازى کننده کم باشد و یا اگر بازى کننده مناسب نداشته باشیم، اساسا بازى سر نمى‌دهد. در عین حال حتى در صورت شرکت در بازى صرف دانستن قواعد بازى موفقیت ما را تضمیین نمى‌کند. قدرت و مهارت بازى کنندگان و آرایش‏ و همکارى آنها شرط پیروزى است. تئورى تاریخ مارکس‏ هم در اساس‏ نحوه تکامل جامعه بشرى را روشن مى‌کند، نیروى محرکه آن را مشخص‏ مى‌کند و به تفاسیر اختیارى درباره تکوین تاریخ بشرى پایان می­دهد. اما نتیجه مسابقه در آن زمین بازى که تئورى تاریخ مارکس‏ ترسیم مى‌کند از قبل روشن نیست، بلکه به قدرت تشکل و مهارت طبقات درگیر بستگى دارد. همان اندازه که یک کاپیتان خوب یک شرط مهم موفقیت در مسابقه فوتبال است، به همان ترتیب نیز وجود رهبران با درایت و احزاب و جریانات متشکل طبقات یک شرط پیروزى آنها در مبارزه طبقاتى است. بنابر این در نظریه تاریخى مارکس‏، بیشترین امکان و فرجه براى نقش‏ فرد و مبارزه سیاسى و خلاق انسان­ها وجود دارد.

۳- ایدئولوژى و مبارزه طبقات

اما آگاهى غیر بلافصل انسان، یعنى آگاهى که به طور مستقیم از فعالیت فردى انسان ناشى نمی­شود، در خلاء پدید نمى‌آید. وقتى انسان­ها در یک فعالیت عملى درگیر هستند، از یک آگاهى مستقیم و فورى از اقدامات خود برخوردارند. همه شمایى که اینجا نشسته‌اید می­دانید که قرار است صحبت‌هایى را بشنوید و در مقابل نکاتى را هم در این جلسه مطرح کنید. اما این که برگزارى این جلسه به چه امرى فراى این چند ساعتى که در آن حضور دارید به شما یا هر کس‏ دیگر می­تواند خدمت کند، آن را از خود صرف شرکت در این جلسه نمی­توانید به دست آورید. براى فهم آن آدم باید در ذهن خود پروسه‌هاى عینى متفاوتى را به طور ذهنى به یک دیگر مربوط کند. آگاهى عمومى انسان در حقیقت همین است. این آگاهى را نمی­توان به واقعیت عینى فورا تنزل داد، چون در آن نوعى تعمیم وجود دارد که فراى واقعیت عینى معینى قرار می­گیرد هر چند در عین حال آن را هم نمى­توان از این واقعیت عینى مجزا کرد. در حقیقت در یک سطح کلى براى مارکس‏ چگونگى پیدایش‏ همین آگاهى عمومى است که به آگاهى کاذب و ایدئولوژى منجر می­شود.

انقلاب ایران را در نظر بگیرید: کسانى که در صف تظاهرات قرار داشتند و به آنها تیراندازى می­شد، می­دانستند که براى حفظ جان خودشان یا باید جواب گلوله را بدهند یا باید خود را از تیررس‏ گلوله خارج کنند. این آگاهى بلافصل شرکت کنندگان در تظاهرات بود. ولى حکمت این تظاهرات و اهداف غائى آن چه می­توانست باشد، از صرف شرکت در این تظاهرات ناشى نمی­شد. یا وقتى که نیروهاى عراق در واپسین روزهاى پس‏ از جنگ خلیج به شمال عراق لشکرکشى کردند، مردم می­دانستند براى نجات خود یا باید مناطق را ترک کنند و یا باید در مقابل رژیم عراق بیایستند و بجنگند. این که شرکت در قشون نظامى نیروهاى ناسیونالیست کرد می­توانست اقدامى براى جلوگیرى از پیشروى نظامى ارتش‏ عراق باشد یک آگاهى بلافصل هر کسى بود که در این جنگ در صف نیروهاى ناسیونالیست قرار داشت. اما این که چه اهدافى دیگرى با شرکت در این قشون براى ناسیونالیسم کرد به دست مى‌آمد به هیچ وجه از صرف شرکت در عملیات جنگى قابل استنتاج نبود.

نکته اینجاست که هیچ تضمینى براى درستى یا واقعى بودن این آگاهى عمومى وجود ندارد. آیا شما با شرکت در جنگ از منافع بورژوازى خودى دفاع مى‌کنید یا بشریت را از قید سلطه بربریت نجات مى‌دهید. صحت و سقم این ادعا نه یک واقعیت عینى موجود، بلکه یک استنباط ذهنى از واقعییات عینى دیگرى است که فى‌الحال وجود دارند. اما حتى مارکس‏ تاکید مى‌کند که آگاهى کاذب، ایدئولوژى، از فعالیت واقعى ناشى می­شود. به عبارت دیگر به زعم مارکس‏، ایدئولوژى نه بیان وارونه واقعیت عینى، بلکه بیان واقعیت عینى است که فى‌الحال بطور وارونه در جهان مادى وجود دارد. این نکته مهمى است.

بعنوان مثال، قانون در جامعه بورژوازى چیزى نیست مگر مشروعیت حقوقى اقدامات و اعمالى که بسته به توازن قواى واقعى طبقات در هر لحظه وجود دارد. به این معنا، قانون عرصه‌اى مستقل از مبارزه طبقاتى نیست، بلکه صرفا تجلى این مبارزه در عرصه حقوق است. مثلا اگر در کشورى چون سوئد، سرمایه‌داران هنوز نمى‌توانند به راحتى کارگر را از شغل خود برکنار کنند، این نه از استقلال عمل قوه قضاییه و نه از منصف بودن قوه مقننه‌اى که قانون مربوط به امنیت شغلى را تصویب کرده است، ناشى می­شود. این قدرت کارگران سوئد است که باعث تصویب قانون امنیت شغلى شده و اکنون از تعدى سرمایه‌داران سوئدى به این حقوق جلوگیرى مى‌کند. الان سرمایه‌دارى سوئد می­خواهد این قانون را ملغى یا در آن تغییر جدى بدهد. ولى شکل بروز این مسئله خود را نه در یک تقابل کاملا آشکار و مستقیم طبقات، یعنى آن چه فى‌الحال و به طور واقعى در جریان است، بلکه به صورت وارونه یعنى دعواهاى حقوقى و پارلمانى براى حفظ یا تغییر این قانون نشان می­دهد. مثال دیگر بزنیم. هم اکنون تعداد زیادى بیکار وجود دارد. ولى بیکارى آنها نه به صورت ناتوانى نظام سرمایه‌دارى در تامین شغل کافى، بلکه به صورت ناتوان بودن آنها در جذب شدن در بازار کار خود را نشان می­دهد. همین طور اجبار کارگر به فروش‏ نیروى کارش‏ بعنوان تنها نحوه کسب معاش‏، به صورت آزادى او براى فروش‏ نیروى کارش‏ جلوه می­کند. و غیره و غیره.

از این نمونه‌ها حتما می­شود باز هم زد. منظور من این بود که این آگاهى کاذب نسبت به آن چه واقعى و در عین حال وارونه است از تقسیم کار موجود در جامعه بورژوازى و از وجود مستقل نهادهاى مختلف روبناى سیاسى و فرهنگى این نظام ناشى مى‌شود. ایدئولوژى بورژوازى چیزى نیست مگر پذیرش‏ همین واقعیت وارونه، جهانشمول کردن آن، و به این اعتبار مشروعیت دادن و ابدى کردن این واقعیت وارونه. از این رو مارکس‏ در انتقاد به فویرباخ می­گوید: «زندگى اجتماعى اساسا عملى است. همه اوهامى که تئورى را به رازپندارى مى‌کشانند، راه حل منطقى خود را در پراتیک انسان و در درک این پراتیک مى‌یابند.» به عبارت دیگر همان طور هم که در جلسه قبل توضیح دادم، مسئله نه بر سر منطقى جلوه دادن آن چه واقعى است، بلکه بر سر تغییر عملى آنچه است که به طور واقعى غیرمنطقى است. یا به قول مارکس‏ مسئله نه بر سر تفسیر، بلکه بر سر تغییر جهان مادى است.

در یک جامعه طبقاتى، کلیت جامعه دائما بعلت تقابل دائمى نیروهاى مولده و روابط موجود تولیدى زیر ضرب قرار دارد. این تقابل بیان خود را در مبارزه طبقات اجتماعى نشان می­دهد. هر طبقه منافع عملى متفاوتى دارد، بخشى می­خواهد روابط تولیدى موجود را حفظ کنند حال آن که برخى می­خواهند آن را واژگون سازنند تا امکان بسط روابط تولیدى جدید فراهم آید. نتیجه چنین تقابلى این می­شود که بخش‏هاى مختلف جامعه تجارب متفاوتى از آن چه واقعیت جامعه است به دست مى‌دهند. هر کدام سعى مى‌کند نگرش‏ عمومى خود از جامعه را تعمیم دهد به نحوى که این نگرش‏ در مقایسه با نگرش‏­هاى دیگر جامعه متمایز باشد. بنابراین بر خلاف آن چه فلاسفه آمپریست می­گویند، پروسه ثبت وقایع از تفسیر آنها جدا نیست. تفسیر با ثبت مى‌آید. آن چه براى بخشى از جامعه خوب و با ارزش‏ است براى بخش‏ دیگرى بد و بى‌ارزش‏ جلوه مى‌کند. آن چه براى بخشى حیاتى است، چون عامل مهمى براى حفظ موقعیت موجود تلقى مى‌شود، براى بخش‏ دیگرى قید و بندى است بر سر خلاص‏ شدن از موقعیت موجود. بنابراین مقولات و مفاهیمى که ظاهرا قبلا بدون مجادله پذیرفته می­شدند این بار با تناقض‏ لاینحل مواجه می­شوند. این تقابل اساس‏ وجود مبارزه طبقاتى بعنوان موتور محرکه تاریج جوامع طبقاتى بشر است. رشد نیروهاى مولده شرایط تحول جامعه به جلو را فراهم مى‌کند. اما این که جامعه واقعا به جلو مى‌رود، بسته به این دارد که تا چه اندازه طبقات گذشته که مدافع مناسبات تولیدى کهن هستند می­توانند عروج طبقات جدید که خواهان جایگزینى این مناسبات با مناسبات جدید هستند، را سد و سرکوب کنند. نتیجه این جدال از قبل روشن نیست. به همان اندازه که یک موفقیت ایدئولوژیک میتواند عاملى بر سر رشد بیشتر نیروهاى مولده شود، حفظ مبانى ایدئولوژیک گذشته امکان بالقوه رشد این نیروها را مسدود خواهد کرد.

بعنوان نمونه به تضاد بین روبناى ایدئولوژیک جامعه و رشد نیروهاى مولده در اروپاى غربى قرن پانزده و شانزده میلادى مى‌توان اشاره کرد. بیان این تضاد خود را در جنگ­هاى مذهبى پروتستانیسم در مقابل قدرت قاهره کلیساى کاتولیک نشان داد. ولى فقط آنجا که این جنبش‏ جدید توانست به طور واقعى قدرت کلیساى کاتولیک را محدود کند، زمینه براى رشد سریع بورژوازى فراهم شد. به طور مشخص‏ پیروزى کالوینیسم در هلند و جدا شدن کلیساى انگلیس‏ از واتیکان امکان رشد سریع بورژوازى در این دو کشور را فراهم کرد. در آلمان و سایر مناطق ژرمن شکست لوتریسم زمینه را براى اعاده و تحکیم شرایط گذشته، و یا استحاله ایده‌هاى جدید در نهادهاى گذشته ممکن کرد. بنابراین حتى آنجا که زمینه مادى تحول در جامعه وجود داشته است، پیروزى اشکال جدید تولید بر اشکال گذشته نه یک امر از پیش‏ داده شده و قطعى، بلکه امرى کاملا مربوط به مبارزه طبقات بوده است.

بنابراین نه فقط حذف شیوه‌هاى گذشته تولید، بلکه حتى عقب گرد از شیوه‌هاى جدیدتر به اشکال قدیمى نیز ممکن است. کافى است به وجود شهرهاى مرده اى که در وسط جنگل‌ در آمریکاى لاتین، در آسیاى جنوب شرقى و یا در آفریقاى مرکزى وجود دارد نگاه کنیم. بازمانده این شهرها نشان می­دهد که زمانى در آنها تمدن عصر برنز وجود داشته و بعدا به دلایلى همان مناطق به دوره عصر حجر بازگشته‌اند. همین طور در جنگل‌هاى آموزون قبایل شکارچى وجود دارند که در بین آنها نشانه‌هایى از وجود تمدن کشاورزى قبلى وجود دارد. مارکس‏ در مانیفست مى‌گوید:«خلاصه ستم گر و ستم کش‏ با یک دیگر در تضاد دائمى بوده و به مبارزه‌اى بلاانقطاع‌، گاه نهان و گاه آشکار، مبارزه‌اى که هر بار یا به تحول انقلابى سازمان سراسر جامعه و یا به فناى مشترک طبقات متخاصم ختم می­گر‌دید، دست زده‌اند.»

در حقیقت مبارزه براى مشروعیت دادن به سازمان اجتماعى موجود براى طبقات اجتماعى حاکم حائز اهمیت جدى است. از همان اولین مراحلى که به لطف رشد نیروهاى مولده، آن اندازه مازاد محصول در جامعه بدوى تولید شد که امکان فراغت بخشى از طبقه حاکمه از فعالیت عملى براى نظارت بر تولید را فراهم ‌ساخت، در خود طبقه حاکم یک تقسیم کار بین بخش‏ عملى و بخش‏ ایدئولوژیک آن به وجود آمد. از اولین جادوگران و روحانیون گرفته تا فلاسفه عصر کهن و بعد سازمان پیچیده سلسله مذهبى قرون وسطى، تا حقوق دانان، وکلاء، نویسندگان، سیاستمداران حرفه‌اى، روزنامه‌ نگاران،  آکادمیسین‌هاى بورژوا و نهاد دولت بورژوازى، همه و همه روبناى ایدئولوژیک لازم براى حفظ و تداوم سلطه طبقات حاکم و نگرش‏ آنها از جامعه بوده و هستند. البته ایدئولوگ‌هاى طبقات حاکمه بنا به خصلت کار خود نمى‌توانند واقعیت متناقض‏ جامعه طبقاتى را نادیده بگیرند. حتى کم استعدادترین روحانیون طبقه بورژوا بدوا باید واقعیت بد این جهان مادى براى اکثریت شهروندان را برسمیت بشناسند تا زندگى بعد از مرگ را بعنوان مدینه فاضله به آنها وعده بدهند. حتى در فیلم‌هاى بى ‌ارزش‏ پلیسى، فیلم ساز بدوا مجبور است جامعه پر از دزد و موادمخدر فروش‏ و جانى را نشان دهد تا پلیس‏ قهرمان خوب داستان را رو کند. ایدئولوگ بورژوا، طبق تعریف مجبور به دیدن تناقضات و واقعییات خشن جامعه سرمایه­دارى است هر چند وظیفه او توجیه و مشروع جلوه دادن وضع موجود باشد. بنابراین جاى تعجب ندارد که بخشا ایدئولوگ‌هاى بورژوا کار خود را بیش‏ از حد جدى بگیرند، در دیدن تناقضات جامعه بورژوازى، خود وضع موجود را بعنوان بانى این تناقضات مورد انتقاد قرار بدهند یا در حالت ملایم تر برسمیت شناختن این تناقضات و تلاش‏ براى رفع آنها را عامل نجات کل نظام بورژوازى معرفى کنند. از این رو در تاریخ بین این دو بخش‏ بورژوازى، ایدئولوگ‌ها و عملى کارهاى آن می­تواند تقابل و تناقض‏ جدى به وجود بیاید.

مسئله ایدئولوژى براى کارگران هم معنى دارد. آنها خود بخش‏ مهمى از جامعه سرمایه‌دارى هستند که طبقه بورژوا سعى مى‌کند بینش‏ و نگرش‏ خود از جامعه را به آنها بقبولاند. همه دستگاه ایدئولوژیک بورژوازى براى این است که این بخش‏ مهم جامعه را به صدها روش‏ مختلف مقید و محصور نگه دارد. بنابراین وقتى کارگران سعى مى‌کنند در مقابل نظم موجود قرار بگیرند، آنها به طور اجتناب ناپذیرى از مقولات و چهارچوب‌هاى ایدئولوژیکى استفاده مى‌کنند که از قبل موجود است. وقتى در نیمه اول قرن نوزده‌هم، جنبش‏ عظیم چارتیست‌ها در جنبش‏ کارگرى انگلستان پا گرفت، این جنبش‏ منشور خود را بر اساس‏ دمکراسى طلبى و قانونیت بورژوازى تدوین کرد. به تدریج بخش‏ رادیکال سوسیالیستى و ضدقانونى آن صف خود را متمایز کرد. به همان سان وقتى کارگران در ایران در انقلاب ۱۳۵۷ شرکت کردند، آنها در وهله اول به ناسیونالیسم و مذهب بعنوان ابزار فى‌الحال موجود و مشروع اجتماعى دست انداختند. در این شک نیست که پوسته قالب‌هاى گذشته براى تبیین منافع و خواست­هاى کارگرى تنگ است و باید شکسته شود. اما اینها همه به این بستگى دارد که تا چه اندازه یک قالب جدید، آن هم در مقیاس‏ اجتماعى در مقابل آنها قرار می­گیرد. به قول گرامشى وحدت تئورى و عمل نه یک واقعیت مکانیکى، بلکه محصول یک پروسه تاریخى‌اى شدن است. فراموش‏ نکنیم که حتى مارکسیسم هم خود بعنوان یک تئورى شسته رفته و تمام و کمال ظاهر نشد. تولد مارکسیسم محصول تقطیر تجارب عملى جنبش‏ کارگرى نیمه اول قرن نوزدهم توسط مارکس‏ و انگلس‏ بود و تا آنجا توسط کارگران پذیرفته شده و می­شود که به طور واقعى ارتباط اصول آن با تجربه واقعى آنها روشن شده باشد. بنابراین تئورى صرفا تجربه مستقیم کارگران را منعکس‏ نمى‌کند، بلکه عناصرى از این تجربه را بعنوان بخشى از یک آگاهى عمومى نسبت به نظام سرمایه‌دارى تعمیم می­دهد. از همین رو هر تئورى لزوما تئورى مناسب براى کارگران نیست. از پرودونیسم گرفته تا بلانکیسم تا لاسالیسم و نارودنیسم و غیره همه نمونه‌هایى از تلاش­هاى ناموفق براى تعمیم تجارب عملى کارگران نسبت به وضعیت موجود بودند.

وقتى لنین در نوشته «چه باید کرد؟» خود صحبت از این مى‌کند که آگاهى سیاسى از بیرون به طبقه کارگر برده مى‌شود، می­توان انتقاداتى را به آن داشت. اگر منظور این باشد که کارگران اساسا هیچ نقشى در تثبیت جهان بینى انقلابى سوسیالیستى ندارند، این اشتباه است. اگر منظور این باشد که تجربه عملى کارگران چشم کارگران را به ایده‌هاى سوسیالیستى باز نکرده است، این هم باز اشتباه است. اما اگر منظور این باشد که ایده هاى سوسیالیستى تنها در صورتى کل طبقه را در برمی­گیرند که بدوا بخش‏ معینى از آن، خود را در یک تشکل سوسیالیستى سازمان داده باشد، امرى که محصول یک پروسه عملى مبارزه سیاسى و ایدئولوژیک است، در آن صورت این تعبیر کاملا درست است.

تقابل بین نیروهاى مولده و مناسبات تولیدى تقابلى است که ابراز خود را در تقابل باورها، تلاش­ها و مبارزات طبقات اجتماعى، و در جامعه سرمایه‌دارى در تقابل کارگر و بورژوا، نشان می­دهد. وجود این تقابل صرفا امکان تحول نظام موجود و نه قطعیت حل این تقابل به نفع طبقه استثمار شده را نشان می­دهد. طولانى شدن این تقابل می­تواند، آن طور که مارکس‏ در «مانیفست کمونیست» در مورد جوامع کهن مى‌گوید به تلاشى همه طبقات متخاصم تبدیل شود. این که آیا این تناقض‏ می­تواند به نفع کارگران حل شود نه یک امر ذهنى، بلکه امرى مربوط به پراتیک اجتماعى انسان­ها در پایان قرن بیستم است. و البته اگر مارکس‏ را باز یادآور شویم که گفته هر مبارزه طبقاتى مبارزه سیاسى است، پیروزى کارگران در این مبارزه سیاسى اساسا به توازن قواى متشکل سیاسى کمونیسم یعنى آن چه مارکس‏ از آن «تشکل یک توده انقلابى که نه فقط علیه وجوه معینى از «تولید زندگى»، بلکه علیه «تمام فعالیتى» که این تولید بر آن متکى است طغیان کرده باشد»، بستگى دارد. در غیر این صورت، به قول مارکس‏ «تا آنجا که به تکامل عملى (جامعه) برمی­گردد کاملا نامربوط است که آیا ایده انقلاب کمونیستى تاکنون صدها بار ابراز شده یا نه، همان طور که تاریخ کمونیسم این را ثابت مى‌کند.»
برگرفته از وبسایت کانون نگاه

اگر کمونیسم بیاد؟!

| 0 نظر
داستان  طنز زیر نوشته مظفر ایزگو نویسنده اهل کشور ترکیه است...حکایت پروپاگاندای حکومت های خودکامه و توتالیتر که از مخالفان سیاسی خود تصویری هولناک ارائه می دهند تا توده های ناآگاه جامعه "وضعیت فلاکت بارفعلی" را به هر چیز دیگر ترجیح دهند...

اگر کمونیسم بیاد؟!
نوشته مظفر ایزگو
ترجمه ناصر فیض

komonism1.jpgاولی جاهای پاره شلوارش را با سنجاق قفلی جمع و جور کرده بود و دومی جاهای پاره پوره کتش را.
اولی وصله های سفید رنگ ریز و درشتی  روی کلاه شاپواش داشت که کوک های بزرگش از دور پیدا بود ودومی پیراهن چروکیده ومندرسی داشت که چون با بدن کثیف او تقریبن همرنگ شده بود پارگی هایش چندان به چشم نمی آمد و....
هر دو گرسنه بودند اولی داشت زباله دانی روبروی ساندویچی را زیر و رو می کرد و هنوز چیز دندان گیری پیدا نکرده بود که ناگهان دستش به چیز چرب و نرمی خورد،فوری آن را بیرون آورد وش روع کرد به گاز زدن و مکیدن استخوان درشتی که پیدا کرده بود و یک در میان با دست دیگرش نصف پیازی را که قبلن پیدا کرده بود به دهان می برد و گاز می زد...
دومی،دوستش،هر روز یک طبق نان حلقه ای کنجدی simit) )  را بر می داشت و تا ظهر سر چهار راه ها و جاهای شلوغ دیگر می فروخت.اغلب در همین ساعت یکدیگر را می دیدند؛دوستش از دور برایش دست تکان می داد و او با شتاب به طرفش می دوید و کنجد ها و خرده نان هایی را که در ته طبق جمع شده بود با دست جارو می کرد....امروز هم سر وکله دوستش پیدا شد و برایش دست تکان داد دوید و آن چه را که ته طبق مانده بود با دو مشت پر برداشت و در دهانش ریخت.بعد با هم رفتند و از شیر آب شهرداری،یک شکم سیر آب نوش جان کردند از جهات بسیاری به هم شبیه بودند: هر دو با امید اینکه در شهر کاری پیدا کنند از روستا به شهر آمده بودند وهر دو کاری پیدا نکرده بودند نه جایی را داشتند که خودشان را گرم کنند و نه جایی که لااقل گاهی حمامی بروند .باور کنید اگر می پرسیدند که آخرین بار چه وقت و کجا خودشان را شسته اند هیچ کدام به یاد نمی آوردند.آخرین غذای گرم را اولی پانزده روز پیش و دومی بیست روز پیش خورده بود حتمن می پرسید کجا و کی؟!

اولی وقتی با یک اتومبیل سواری تصادف کرده بود راننده سواری دست در جیبش کرده و یک پنجاه لیره ای کف دستش گذاشته بود تا صدایش را خفه کند و دومی......چند بار می خواستند که به نوبت خودشان را زیر ماشین بیندازند اما از آنجا که جان شیرین است،ترسیده بودند .در حال حاضر توی جیب هیچ کدامشان حتا یک لیره هم نبود .
اولی از خواندن و نوشتن چیزهایی می دانست اما دومی سواد نداشت و هر چه در دوره سربازی تلاش کرده بود نتوانسته بود چیزی از خواندن ونوشتن یاد بگیرد.
هر دو کنار هم روی یک نیمکت نشسته اند اولی کبریتی از جیبش در آورد و دو تا ته سیگار مارک باربونیا از زمین برداشت و روشن کرد و یکی را به دوستش داد و در حالی که دود غلیظی از دهانش بیرون می داد گفت((:سیگار درسته یه مزه دیگه ای داره)) دومی گفت)) مخصوصن اگه مالبرو باشه!))
هوا سرد بود یادش آمد که یک بار وقتی توی گودی کنار یکی از پیاده رو ها خوابیده بودند دوستش پالتوی سیاهش را روی شان کشیده بود و او که کمی گرمش شده بود گفته بود :((پسر اگه یه جوراب پشمی هم داشتیم چی میشد!تازه اگه کفش داشتیم ،از این کفش های چرم و ته کلفت که شبیه پوتین سربازیه،حرف نداشت))
و باز یکی شان گفته بود :((نه این چارق هایی که ما داریم و تا صبح باید پاهامون از سرما توش زق زق کنه...))

کنار پیاده رو،پاهایشان را نزدیک به هم گذاشته و دراز کشیده بودند تا شاید یک جوری خودشان را گرم کنند بعد هم پاهایشان را مثل قورباغه به طرف شکمشان جمع و سعی کرده بودند بخوابند اما تا صبح خوابشان نبرده بود
آن ها شب های زیادی را با هم صبح کرده بودند گاهی توی پیاده روی کنار شهرداری و گاهی هم کنار قهوه خانه ای ،چیزی.بعضی وقت ها هم کنار دادگستری که یکی از آن ها به تازگی کشف کرده بود.

((آخه اینم شد وضع؟!نه کسی سراغی از ما می گیره،نه یه نفر به دیدنمون می یاد.بازم اینجا!کنار دادگستری...عدالت...گرما...هی ...عدالت...هی آخدا!پس ما کی صاحب خونه و زندگی می شیم؟))

اولی نگاهی به دور وبرش انداخت و چشمش به روزنامه ای افتاد که کمی آن طرف تر روی نیمکت افتاده بود و گفت)) بیا این روزنامه رو بخونیم بعد هم اونو تا می کنیم و می اندازیم زیرمون.بلند شدروزنامه را برداشت و آمد.همین طور ورق می زد و گاهی زیر لب چیزی زمزمه می کرد ....دومی گفت:((بخون ببینم چی داره چی نداره.))
_می خوای چی داشته باشه!کمونیست ها ...همه اش حرف اینهاست...
_مگه کاری کردند؟
_چه کار کردن نه!بگو چه کار می خوان بکنن!می خوای بخونمش؟
_پس چی ؟بخون ببینم...
_نوشته که:((اگه کمونیسم بیاد فقر هم به دنبال اون می یاد...))
_یعنی همه فقیر می شن؟ای بی شرف ها آخه مردم بدبخت چه گناهی کردند؟به خدا اینا مردم رو بیچاره می کنن.
_اونوقت دیگه مردم دیگه شلوار پاشونو هم باید با کوپن بخرن
_کوپن دیگه چیه؟
_یه تیکه کاغذ می دن دستت،می ری مغازه و می گی اینم کوپن من...مثلن باهاش شلوار می خری....
_یعنی این کمونیسم با شلوار آدم ها هم کار داره؟ای بی ناموس ها..!بازم بخون...
_کلاه ها رو بیرون در آویزون می کنن.
_آخه واسه چی کلاه؟!
_ببین!وقتی یه مرد بخواد وارد خونه ش بشه اگه ببینه کلاه یه مرد دیگه از کنار در آویزونه معنی ش اینه که اون نمی تونهو نباید وارد خونه بشه.
_آخه چرا؟!
_تو دیگه چقدر خنگی!یعنی یه مرد دیگه توی خونه هست و زن خونه با یه مرد دیگه.........
_وای!وای!وای! هرچند ما زن نداریم اما خیلی بی ناموسی یه ...
_همه مجبورند با سختی و زور هم که شده کار کنند.
_ما که کار وباری نداریم،تازه اگر داشتیم با زور کار کردن هم از اون حرف هاست...
_بذار بقیه اش رو بخونم.گوش کن!اگه کمونیسم بیاد هر کی خونه داشته باشه ازش می گیرن...
_پس دیگه اون کنار پیاده رو..از دستمون می ره؟ نوشته گودی ها و کنار پیاده رو ها رو هم می گیرن؟
_نه بابا!ننوشته گودی نوشته هر کی خونه داشته باشه...
_ما که خونه نداریم اما اگه همین گودی ها رو هم از ما بگیرن بیچاره می شیم..خب حالا خونه های مردم رو گرفتند توی این خونه ها کی می آد می شینه؟!
_یعنی چی کی می آد میشینه؟
_وقتی همین کمونیسم که گفتی بیاد دیگه؟
_من از کجا بدونم....دین و ایمانمون از دست می ره!
_کجا می ره؟!
_من چه می دونم ...لابد اونم می ذارن توی انبار.
_ما که نه دین و ایمون درست حسابی داریم و نه می تونیم به مسجد و این جور جاها بریم..اما این دیگه خیلی ناجوره.
_آزادی از بین می ره.
_واه!واه!واه! این یکی رو دیگه نفهمیدم.
_اگه نفهمیدی واه واه یعنی چی؟!
_کمونیسم دیگه...همین کمونیسم رو می گم.
_ببین تو الان آزادی رفتی آب خوردی طبق نون کنجدی رو لیس زدی هیچ کسی هم با تو کاری نداشت داشت؟
_نه والله کسی کار نداشت...
_بعد اومدی بعد اومدی اینجا ببین هر جوری دلت بخواد پاهاتو دراز می کنی می شینی بلند می شی.....
_اما نمی تونم بشینم اینجا خیلی سرده....
_منظورم اینه که کسی با تو کاری نداره .حالا اگه کمونیسم بیاد دیگه از این حرف ها نیست.
_پس تو هم دیگه نمی تونی آشغال ها رو زیر ورو کنی؟
_کمونیسم که بیاد زن ها هم باید کار کنند....
_نکنه کمونیسم توی ده ما اومده..؟!
_منظورت رو نفهمیدم
_هیچی منظورم اینه که خواهر و مادر ما که همش توی مزرعه کار می کنند...
_خب زن های شهری هم باید کار کنند.
_واه....واه واه! با اون شلوار های تنگ و سر و صورت بزک کرده ،واه...واه...واه...اون هیکل های مثل شاخ شمشاد حیفه به خدا ...حیف از اون..‌‌‌.....
_ هر کی ماشین داشته باشه ازش می گیرن ....
_یعنی چی؟ماشین مردم رو از زیر پاشون می کشن بیرون؟ ما که ماشین و این ها نداریم اما به خدا خیلی نامردیه!خب! حالا گرفتن این ماشین ها رو به کی می دن؟!
_اگه کمونیسم بیاد دیگه تعطیلی بی تعطیلی...دیگه کسی نمی تونه بره دریا. همه ساحل ها قرق می شن....
_یعنی دریا هم می ره توی قوطی کنسرو؟ راستس تو تا حالا دریا رفتی ؟
_نه بابا...
_من هم نرفتم اما این دیگه چه کاری یه!مردم توی گرما کجا برن؟
_ویلا و پلاژ ها دیگه عمومی می شه...

نفهمیدم...
_دیگه ملک شخصی و این ها نباید معنی داشته باشه...
_یعنی دیگه تاجر و کارخونه دار و این ها کارشون تمومه؟ ما که کارخونه نداریم.اما کارمون...کارخونه هامون..تجارت مون...اصلن مملکت نابود می شه. خیلی بد جوریه اصلن جالب نیست...خب این کمونیسم چه وقت می آد؟
_من دیگه اینها شو نمی دونم اینجا هم چیزی ننوشته...
از جا بلند شدند و زدند از پارک بیرون. یکی از آن ها یک ماشین را دید یک ماشین بزرگ و کشیده که چهار زن بلوند توی آن ها نشسته بود.
_ایناهاش!انگار کمونیسم اومده...ببین زن ها رو برداشته و داره می بره...این دیگه بدون کلاه آویزان کردنو این ها داره زن ها رو می بره...
از مقابل یک رستوران شیک گذشتند...میزها ...روی میزها غذاهای گوناگون با نوشیدنی های مختلف..صدای خنده های بلند...رقصو...
دیگری گفت:به خدا کمونیسم اومده:گوشت،ماهی الکی همین طور ریخته روی میزها ...ژتون دست ها و همه در حال لپ لپ خوردن...!
از مقابل یک ساختمان بزرگ رد می شدند جلوی آن یک باغچه بزرگ یک پارک ینگ نورهای رنگارنگ که چشم را می زد...
دومی گفت: حتمن این جا هم زن و شوهر زندگی می کنن. خدا می دونه که خونه کدوم مادر مرده ای بوده دادند به این ها....
همین طوره...پس کمونیسم اومده...دین و ایمونمون هم که هیچ تموم شد
از کنار یک خانه می گذشتند دم در یک نفر درشت اندام ایستاده بود یکی از آنها پرسید:
_این جا دیگه کجاست؟ تو می دونی؟
_نه نمی دونم.
_توی این خونه زن ها کار می کنند .
_خب حتمن توی این خونه هم کمونیسم اومده...زن های ماتیک زده ...
_فکر می کنی چی شده؟ چه اتفاقی داره می افته؟

ازجلوی کلانتری رد می شدند یکی از آن ها پرید توی کلانتری و دومی هم به دنبالش. رفتند توی اتاق افسر نگهبان. اولی گفت :(( جناب سروان می خوام یه خبر خیلی مهم به شما بدم می دونین کمونیسم اومده گفتم شاید حکومت خبر نداشته باشه!))

افسر نگهبان خنده ای کرد و گفت:(( حکومت از همه جیز خبرداره خب بگو ببینم این کمونیسم کجا اومده و الان کجاست؟))
_جناب سروان اینا هاش: توی کوچه توی اون خونه توی رستوران توی تاکسی توی اون جاهای تاریک.....

افسر نگهبان انگشتش را بلند کرد و در حالی که به آن ها اشاره می کرد ودر حالی که به آن ها اشاره می کرد گفت:
((خیالتون راحت باشه! تا زمانی که فرزندان میهن پرست این مملکت نفس می کشند کمونیسم نمی تونه بیاد.))

ازکلانتری آمدند بیرون
_یعنی فرزندان میهن پرست این مملکت ما هستیم؟ فرزندان میهن پرست بدون شلوار.....؟!!!
 

کیتن، صنعت، و آنچه به حاشیه خواهد رفت

| 0 نظر
mohamad-ghasnavian.jpg
"وقتی منتقدان از تمایل چشمگیر کیتن به ماشین - به مفهموم عام آن - سخن می گویند، که زیاد هم در این باره اظهار نظر کرده اند ،عموماً خاطره خود را از ژنرال تعمیم می دهند.آنها مایل اند چنین نتیجه بگیرند که این تمایل حاوی رابطه ی مستقیمی است، که قهرمان کیتن از از این رو با ماشین خوب کار می کند که مکانیکی ماهر است و چنان قطعات خودکار آن را راه می اندازد که دیگر اجزاء آن ماشین، یکدیگر را.چنین نتیجه گیری یی حاوی واقعیتهای زیادی است و خوشبختانه واقعیتی خنده آور هم است، اما عرصه ی این تمایل آشکارا پیچیده تر و دامنه دارتر از این حد است.مثلا در فیلمی چون ژنرال حرکتهای لوکوموتیو همانقدر در اثر حضور قهرمان فیلم جنبه ی انسانی به خود گرفته، که خود قهرمان در اثر تقلید آن حرکتها، صاحب جنبه های ماشینی شده است."(دانیل میز۹)*

در آغاز قرن بیستم، آنچه بنام ماشین قرار بود، ابزار گوش به فرمان و بنده آهنین انسان باشد، به آرامی در حال غریدن و تسلط بر اوست.نه جادویی نیاز بود و نه چنان که برخی آثار اخیر هالیوود نمایش می دهند نیرویی اهریمنی و فرازمینی بر پیکرشان روح طغیان می دمید.بلکه این خود انسانها بودند که در برابر مخلوقات خود با دهان باز می ایستاندند و تمام هویت فردی و داراییشان را می دادند تا لحظه ای با خدای تازه به دوران رسیده خلوت کنند!خدایی که بر خلاف زرق و برقش،خدایی بود درنده خو!در عصر جدید اثر درخشان چاپلین می بینیم که خدای آهنین کارگر را چگونه به کام خود می کشد و چگونه مناسبات خود را به شخصی ترین حوزه ها و زوایای زندگی او تحمیل کرده و هویت کارگر را تحت الشعاع قرار می دهد.

ماشین مورد نظر کیتن،ژنرال نام دارد.عنوانی نمادین که فرادستی خشک و بی روح ماشین را بر شخصیتی که از قضا سرباز نیز هست القا می کند.لوکوموتیو با این عنوان صاحب شخصیت می شود و به ظرافت صاحب هویت می گردد.قیاس کنید با دنیای امروز ما که شهروندان برای آنکه هویت طبقاتی خود و خاستگاه فرادستانه شان را به رخ بکشند از طریق همعرض کردن خود با کالا موفق به این کار می شوند.موبایل، لپ تاپ، زیور آلات، اتومبیل، و...و طرفه آنکه بقول وبلن حتی مردمان طبقات فرودست نیز جهت همسانی با آنها به مصرف تظاهری دست می یازند.نوعی از مصرف که مصرف کننده با استفاده و مصرف اشیا و کالاهایی نامتجانس با واقعیت های طبقاتی خود،خود را آنگونه که نیست جلوه می دهد و هویتی کاذب را با خود در خیابان و پاساژ و میهمانی یدک می کشد.**

موفقیت آینده نگرانه باستر کیتن در فیلم ژنرال را باید به نگاه عمیق او نسبت به بعد متافیزیکی این مناسبات معطوف داشت که از صورتهای جاری در می گذرد و به خلق نشانه های سمبولیک یک فرایند کامیاب می گردد(آنچه که یک فیلم صامت را حائز اعتبار جهت خوانشهای متعدد می گرداند).در نخستین سکانس فیلم که دوربین در امتداد قطار حرکت می کند تا عظمت آنرا به نمایش بگذارد و پیش از آنکه به نام ژنرال که در جلوی قطار حک شده برسد،برای لحظه ای کوتاه تصویری از جانی گری می بینیم که غرق در شغل خود است و با ظرافتی که پس از گذشت یک سده هنوزهم میان ماشین بازها سراغ داریم در حال دست کشیدن به لبه های پنجره و دور کردن گرد و غبار از ژنرال است.نوعی نرد عشق باختن به کالا که در شرف به محاق بردن عنصر انسانی موجود درعشق است.در همین حال، نوشته ای درکادر ظاهر می شود و یادآوری می کند که او دو عشق در زندگی اش دارد یعنی عشقی به جز ژنرال هم در کار است.این عشق دیگر آنابل لی است.دختری که عکس اش در لوکوموتیو آویخته شده و جان گری اکنون به ملاقات او می رود.البته کیتن عصری را می آغازد که هنوز کالا به عشق اول و آخر انسان تبدیل نشده است.جهانی که زن خود به کالا تبدیل می شود و فراتر ازآن عشق،خود به ابژه مصرفی در زندگی مدرن تقلیل می یابد.(در واقع اگر چه انسان به عنوان نوع در حال شی شدگی است لیکن زن در این فرایند به صورت مضاعف دچار استثمار می شود)با این حال این نگاه عمیق کیتن است که چنین فرایندی را در همان عصر تمیز می دهد و درک می کند که بشر در حال گذار از دوران رویایی عشق و دیگر هیچ می گذرد.جان گری در اولین ملاقات با آنابل لی، قاب عکسی را به او هدیه می دهد که تصویری است از سر او در حالی که تمام پس زمینه را هیبت با شکوه ژنرال اشغال کرده است.و این بمعنای آن است که آنابل در این رابطه عاشقانه، مجاب است عشق دیگر گری را نیز بپذیرد.(اصلا گری بدون ژنرال قابل تصور نیست.) حتی وقتی آنابل دزدیده می شود و پس از یک تعقیب و گریز طولانی، جان گری از روی تصادف محل اختفای او را می یابد و با شهامت کودکانه خود آنابل را نجات می دهد نوبت به نجات ژنرال می رسد و آنابل به کمک گری ژنرال را از دست دشمن در می آورند تا توسط او(ژنرال) به وطن خود بازگردند.بنابراین همواره نوعی میل به نوسان و تکامل ما بین این سه(جانی گری، آنابل، و ژنرال)وجود دارد که دانیل میز آن را مثل عشق نام می نهد.(دانیل میز۱۷)

از این جا به بعد شاهد کمدی تلخ و تامل برانگیز کیتن هستیم.کمدی موقعیت و گریز!با اندکی تساهل می شود گفت گری اصلا نمی داند به دنبال چیست ولی در سراسر فیلم او را به طور مداوم در تحرک و تکاپو می بینیم.او درست مانند ژنرال حرکات ماشینی دارد و حتی وقتی ژنرال در توقف است لوکوموتیوران بی وقفه در حال تدارکاتی چون، تمیز کردن خط راه آهن یا تهیه چوب برای سوخت ژنرال است.گری بی وقفه سراسر قطار را طی می کند و نقشهای مختلفی از رانندگی قطار گرفته،تا دیده بانی و وظایف سنتی یک سرباز دون پایه به عهده می گیرد.(در این لحظات است که جانی گری تا حدی قدرت غیر مکانیکی خود را برای لحظات پیش بینی نشده به نمایش می گذارد.)موقعیتها و نقشهایی که بدون خواست و اراده او جا به جا به وی تحمیل می شود و او برای زنده ماندن و از خطر گریختن باید از پس تک به تک آنها برآید.در واقع مسیر راه آهن به مسیر پر پیچ و خم زندگی مدرن تبدیل می شود و گری، انسان مدرنی را نمایندگی می کند که هنوز کارویژه های چنین موجودیت و هویتی را برنتافته است.او نماینده انسان ساده دل و معصومی است که به ناگاه به بطن زندگی پیچیده و مکانیکی مدرن پرتاب شده است.

او و آنابل در موقعیتعای ویژه ای در فیلم کارکردهای جنسیتی این نوع انسان نیمه مدرن و نیمه سنتی را نمایندگی می کنند.آن دو وقتی در حال گریز از دست نیروهای دشمن هستند هر یک به گونه ای وظایف خود را بی آنکه درک درستی از وضعیت حاد خود داشته باشند بر عهده می گیرند.جان گری در مقام یک لوکوموتیو ران شریف و ساده دل هر از چندی ترمز می کند و از کنار جاده چوب والوار برای سوخت قطار جمع آوری می کند و در عین حال وظیفه سنتی نگرانی و مراقبت از یک دوشیزه دنیا ندیده را هم بر عهده می گیرد و آنابل با سادگی یک دوشیزه خانه دار چوبی را که باید سوزانده شود به علت آنکه سوراخی روی آن وجود دارد از قطار بیرون می اندازد و وقتی می بیند نمی تواند کار جدی دیگری انجام بدهد جارو به دست می گیرد و محوطه کوچک لوکوموتیو را رفت و روب می کند.وقتی گری به او اعتراض می کند که الان وقت این کارها نیست او با تقلیل خود در حد یک خانم سنتی، کوچکترین قطعات چوب را داخل تنور می اندازد و حتی گری در تمسخر او،تکه ای خاشاک دستش می دهد و می گوید این مناسب تر است!در این لحظه نمایی از مردانگی گری به زیباترین شکل ممکن به نمایش در می آید.او که حتی در ارتش گزینش نمی شود اما با عصبانیت می تواند خشم خود را برای آنابل نمادین کند و گلوی او را به خاطر حماقت زنانه اش می فشارد اما درهمین لحظه نیزاو را می بوسد!نوعی جنون درهم آمیخته مردانه.عشقی آمیخته به خشونت و عطوفت جنسی.

کیتن در فیلم ژنرال کمدی را به ابزاری جهت فراروی از واقعیتهای عادی شده ارتقا میدهد.مخاطب می تواند در نمایی بالاتر از سطح رویدادهای عادی جهان مدرن، به نظاره اعمال کمیک و درهم و برهم انسانها بنشیند.بنشیند و چشم اندازی از خشونت و جنگ و قتل عام را نظاره کند.اعمالی که آنقدر برای نوع انسان عادی شده است که کیتن به خود اجازه میدهد نگاهی طنازانه به ماهیت جنگ داشته باشد.

جالب آنکه کیتن با ظرافتی مثال زدنی واقعیتی نه چندان خوشایند را پیش چشمان انسان بازنمایی می کند.اینکه او دقیقا همه کاره و همه فهم نیست.چگونه؟در سکانسهای مربوط به جنگ می بینیم که عوامل متعددی که خود جان گری مدخل بروز آنهاست، شرایط را به نفع شمالیها رقم میزند.در واقع عناصر فیلم از آغاز تا انتها چنان با حوصله طراحی شده اند که در پایان، نتیجه هم به کام سرزمین مطبوع جان گری باشد.هم، او نقش قهرمان را ایفا کند و از همه مهمتر نشان دهد که چگونه این چیدمان تصادفی باعث بروز نتایجی هستند که انسان در نهایت خود را در آن عنصر مسلط می یابد.در واقع انسان در انتها به عامل نهایی بدل می شود که با انکار نقش سایر عوامل خود را به یگانه عامل تغییر هستی ارتقا می دهد یا حتی شاید جا می زند!همانطور که فرودستانی چون خیل سربازان و زنان حمایت کننده سربازان در پشت جبهه ابداً به چشم نمی آیند تا در نهایت شکوه و افتخار پیروزی یکجا نصیب ژنرالهای فرمانده شود.ژنرالی که شاید روزی از سر تصادف مانند جان گری توپ را شلیک می کند و گلوله هم از سر تصادف سد را می شکند تا دشمن در میان امواج خروشان سیل غرق شود.

کیتن در ژنرال، هرگز در مسیر اغراق نسبت به برجسته کردن یک روایت عام گام برنمی دارد.عنصرانسانی به همانقدرکه مکانیکی شده به همان نسبت نیز هنوز قدرت تشخیص موقعیتهای حاد و گزنده را دارد.در برخی نماها راه آهن و طبیعت نیز چنان به آمیخته شده اند که فکر بازگشت به وضع طبیعی را از سر بیرون می کنند.در اصل کیتن می کوشد شرایط منصفانه ای از صنعت و انسان خلق کند و صنعت را در جهت بهتر کردن زندگی انسان نشان دهد.اما در عین حال هشداری جدی نیز باشد در این راستا که همین قناعت نیز در حال تبدیل شدن به رویایی بازگشت ناپذیر است.پیشرفت چنان به سرعت در حال طی شدن است که هر روز بیشتر از دیروز عناصر ناب هستی و آگاهی در حال حاشیه ای تر شدن و کمرنگ تر شدن هستند.

منابع:

*فیلمنامه ژنرال و مقاله کیتن و معصومیت مکانیکی نوشته دانیل میز،ترجمه:مریم موسوی و رحیم قاسمیان،تهران،انتشارات سروش،۱۳۶۷

**تورستین وبلن،نظریه طبقه تن آسا،ترجمه:فرهنگ ارشاد،تهران،نشر نی،چاپ دوم۱۳۸۶

***ژنرال،کارگردان:باستر کیتن و کلاید بروکمن،محصول:باستر کیتن پروداکشنز و یونایتد آرتیستز،۱۹۲۶
محمد غزنویان

کارگران مصر رهبری را به دست می‌گیرند

| 0 نظر
allen woods.bmp

 

ترجمه: آرش عزیزی

مواقعی هست که تظاهرات توده‌ای برای سقوط رژیم کافی است. اما مصر یکی از آن‌ها نیست. تمام تلاش‌های توده‌ها برای سرنگونی مبارک از طریق تظاهرات و اعتراضات خیابانی تا بحال در دستیابی به هدف اصلی ناکام مانده.

در اعتراضات سیصد نفر کشته و هزاران نفر دیگر مجروح شده‌اند. کابینه را مجبور به استعفا کرده‌اند٬ ارتش را به خیابان کشانده‌اند و اقتصاد مصر را فلج کرده‌اند. اما هنوز موفق نشده‌اند دولت را سرنگون کنند. از طرف دیگر٬ دولت هم نتوانسته سیطره‌ی خود را بازیابد. تا روز دوشنبه به نظر می‌رسید موقعیت در مصر به نوعی بن‌بست رسیده است.

اما هر بار که رژیم تصور می‌کند موفق شده ابتکار عمل را باز پس گیرد٬‌ امیدهایش با توده‌های در خیابان نقش بر آب می‌شود. جنبش بر خلاف تمام انتظارات به پیشروی ادامه می‌دهد و به نقطه اوج جدیدی می‌رسد. خشم علیه مبارک فرو که نمی‌کشد هیچ٬ بالا هم می‌گیرد. جامعه‌ی مصر به شدت قطبی می‌شود.

تمام ناظرین پیش‌بینی می‌کردند که جنبش رو به افول است. اما ورود چشمگیر پرولتاریای مصر به صحنه‌ی تاریخ نقطه عطفی در سرنوشت انقلاب است. جنبش قدرتمند طبقه‌ی کارگر اکنون چهار ستونِ مصر را به لرزه در آورده است. در یک شهر پس از دیگری شاهد اعتصاب و اشغال هستیم. انقلاب به سطحی بالاتر ارتقا می‌یابد.

اهرام آن‌لاین دیروز گزارش داد:

«اعتراضات کارگری در سوئز بالا گرفت و کارگران نساجی به ۲۰۰۰ نفر دیگر که خواهان حق کار بودند پیوستند و با آن‌ها تظاهرات کردند. علی فوآد٬ کارگری در کارگاه٬ گفت: «امروز بست می‌نشینیم تا خواستار حقوق‌مان شویم که در متن قانون کارگران آمده است٬ حق‌مان برای کسب افزایش سالیانه‌ی دستمزد که مدیریت حاضر نیست به ما بدهد و ما طبق تمام قوانین مدافع حقوق کارگران دست به اعتصاب می‌زنیم.»

«کارخانه‌ی محمد عبدالحاکم٬ رئیس سندیکای خانه٬ خبر ادامه‌ی بست‌نشینیِ کارگران برای روز سوم را تایید کرده است.

«در خودِ شهرِ سوئز حدود ۲۰۰۰ جوان تظاهرات کردند و خواستار امکان کار شدند. در میان انتظارات افزایش اعتراضات کارگری در سوئز٬ مقامات شورای محلی کوشیده‌اند با معترضین دیدار کنند و به بحران خاتمه دهند.

«در محله بیش از ۱۵۰۰ کارگر شرکت ابو السبی در محله امروز تظاهرات کردند٬ جاده را بستند و خواستار دستمزدهای خود شدند و اعلام کردند که این بار اول نیست. کارگران دو سال است که مدام بست می‌نشینند و خواستار حقوق خود و واسطه بین کارگران و اسماعیل ابو السبی٬ صاحبِ شرکت٬ می‌شوند.

«بیش از ۲۰۰۰ کارگرِ شرکتِ داروسازی سیگما در شهر قویسنا اعتصاب کرده‌اند و خواستار دستمزد بیشتر و مزایایی که سال‌ها است به تعلیق در آمده‌٬ شده‌اند. کارگران در ضمن خواهان اخراج مدیرانی هستند که با کارگران بدرفتاری کرده‌اند.»

نه هر روز که هر ساعت لایه‌های جدیدی به مبارزه کشیده می‌شوند. در همین گزارش می‌خوانیم:

«حدود ۵۰۰۰ جوان بیکار امروز صبح در مقابل ساختمان فرمانداری اسوان تظاهرات کردند و سعی کردند به این ساختمان حمله کنند. معترضین خواست اخراج فرماندار را شعار می‌دادند.

«در کوم امبو حدود ۱۰۰۰ نفر از معترضین علیه رئیس‌جمهور حسنی مبارک شعار دادند و خبری از نیروهای امنیتی نبود.

«چندین نفر از بیماران کبد به علت دیر شدن واکسن‌های خود امروز ظهر در فرمانداری منوفیه گرد آمدند. آن‌ها قرار بود سه روز قبل در بیمارستان حلال درمان شوند. دکتر مرحف الموقی٬ مدیر کل بیمه‌ی پزشکیِ منوفیه٬ می‌گوید فرمانداری در دریافت واکسن از سازنده‌ی آن تاخیر کرده. او تاخیر را به علت خاموشی دانست که در زمان تظاهرات‌ها در مصر اعمال شده.

«در قاهره بیش از ۱۵۰۰ نفر از کارگران اداره‌ی دولتی پاکیزگی و زیبایی مقابل ستاد مرکزی این اداره در دقی تظاهرات کردند. طبق اعلامیه‌ای از رئیس این اداره در تلویزیون مصر٬ خواسته‌های آن‌ها شامل افزایش دستمزد ماهیانه‌شان به ۱۲۰۰ پوند مصر و نهار روزانه می‌شود. کارگران در ضمن خواهان قراردادهای دائمی و اخراج رئیس اداره هستند.

«و در منیا٬ هزاران نفر خواهان حذف نظام حاکم در مصر و استعفای مبارک شدند. تظاهرکنندگان در میان امنیت سنگین به سمت ساختمان فرمانداری راهپیمایی کردند.

«در روزهای اخیر در منیه شاهد چندین تظاهرات بوده‌ایم که بیشترشان در مخالفت با رژیم بوده‌اند. اما تظاهرات به نفع مبارک هم تدارک دیده شده. به گفته‌ی دکتر عادل ابوزید٬ معاون وزارت بهداشت در منیا٬ خشونت در اثر این اعتراضات به مصدومیت ۷۲ نفر از معترضین و خدمه‌ی امنیتی انجامیده.»

نظام پابرجا است

تا این لحظه دولت سعی می‌کرد نیروهای خود را باز یابد و نظام می‌کوشید از واهمه‌های عدم امنیت بهره‌برداری کند. اما خیزش جدید در جنبش همه چیز را عوض کرده. درون بخش‌هایی از ارتش این باور که تنها رفتن مبارک می‌تواند خیابان‌های مصر را آرام کند فی‌الحال رو به رشد بود. آخرین تحولات به این باور استحکام بخشیده.

هیئت حاکمه آماده‌ی کنار گذاشتن مبارک هست اما تا بحال چنین جراتی نکرده. آن‌ها تحت فشارهای متناقضی هستند. از یک طرف صعودی‌ها و اسرائیلی‌ها می‌خواهند مبارک بماند. این در ضمن موضع سازمان سیا است که در همدستی با صعودی‌ها و اسرائیلی‌ها کار می‌کند. از طرف دیگر اوباما و وزارت امور خارجه‌ی آمریکا خواهان رفتن او هستند.

در مرکز این متوازی‌الاضلاحِ پیچیده‌ی نیروها خود مبارک قرار گرفته. او قدرت را از دست داده و هنوز آن‌را به دست دارد. توازن قوا خود را خنثی می‌کند و او را همان‌جا که بود رها کرده است. «سازش»ی که پیشنهاد شده٬ یعنی این‌که او در قدرت بماند اما در عمل آن‌را کنار بگذارد٬ نشانی از بن‌بست در بالا است که به نوبه‌ی خود انعکاسی است از بن‌بستِ خود انقلاب.

در تونس خیزش مردمی بن علی را به تبعید کشاند و حزب حاکم را سرنگون کرد گرچه در این‌جا مبارزه تمام نشده. رویدادهای تونس بسیاری از مصری‌ها را قانع کرده که نظام‌شان شاید همانقدر شکننده از کار در بیاید. سرعتِ فرار بن‌علی به تبعید در عربستان صعودی مخالفین مصر را قانع کرد که تقاضای درست تقاضای رفتن مبارک است. مشکل این‌جا است که مبارک حاضر به ترک نیست.

مبارک نشان داده که از بن علی سر‌سخت‌تر است. او همچنان به قدرت چسبیده گرچه با رویی سیاه. او در ضمن نشان داده که از میزان معینی حیله‌ی پست حیوانی برخوردار است. مبارک بالاخره گفت خواهد رفت - اما فقط وقتی دوره‌اش در ماه سپتامبر خاتمه یابد. او سرنوشتش را پذیرفته اما می‌خواهد با منزلت کنار رود. این وعده (که مردمِ برآشفته در خیابان آن‌را رد می‌کنند) همراه با تهدیدی ظریف بود: یا پیشنهاد مرا بپذیرید و یا برای بدترین چیزها آماده شوید.

حسنی مبارک آدم را یاد چهره‌های دیگری در تاریخ می‌اندازد: چارلز اولِ انگلستان٬ لوئی شانزدهمِ فرانسه و تزار نیکلاسِ ‌روسیه. بلوکِ شاعر٬ تزار را در آخرین ماه‌های سلطنت اینگونه تصویر می‌کند:‌ «لجوج اما بی‌اراده؛ عصبی اما بی‌حس در مقابل همه چیز؛ بی‌اطمینان به مردم٬ لرزان و محتاط در سخن٬ او دیگر اربابِ خود نبود. دیگر موقعیت را نمی‌فهمید و یک قدم به روشنی آگاهانه هم بر نداشت و خود را به کلی به دست کسانی سپرد که خود قبلا به قدرت رسانده بود.» این حرف‌ها را می‌توان دقیقا در مورد مبارک نیز در ساعتِ غروب نهایی‌اش به کار برد.

نسبت به کسی که کارت‌های چندانی در دست ندارد٬ مبارک تا بحال دستش را خوب بازی کرده. محاسبات او زیرکانه‌اند. تمام «امتیازاتی» که رژیم ارائه داده جعلی‌اند. کابینه‌ی «جدید» شامل نیمی از وزرای دولت قبلی است. سلیمان٬ رئیس سابق اداره اطلاعات مصر٬ مرد دست راست او است. به قول فرانسوی‌ها « Plus ça change, plus c'est la même chose»: هر چه اوضاع عوض می‌شود٬ بیشتر یکسان می‌ماند.

مبارک با پیشنهاد حداقلی اندک از امتیازات امیدوار بود بین انقلابیون و لایه‌های راکدترِ جمعیت که از آشوب می‌ترسند و خواهان بازگشت به اوضاع «عادی» هستند تفرقه بیاندازد. در روز ۲ فوریه دو طرف برای سیطره بر میدان تحریر می‌جنگیدند. مبارک امیدوار بود ضدانقلابیون میدان را تخلیه کنند اما آن‌ها ناکام ماندند. انقلابیون موضع خود را حفظ کردند و بر اعتماد به نفس‌شان افزوده شد.

حسنی مبارک برای بقای خود می‌جنگد. سلیمان برای بقای نظام می‌جنگد. اما امپریالیست‌ها برای بقای سرمایه‌داری و نظام‌های دست‌نشانده‌شان در جهان عرب می‌جنگند. این آخری‌ها نگران اینند که عاقبت قیام مصر چه می‌شود و تا کجا گسترش می‌یابد. این‌ها سوال‌های بزرگی هستند و هنوز بی‌پاسخند.

در پایان پیرمرد شاید به دلایل پزشکی اعلام بازنشستگی زودرس کند. اما مبارک تا بحال نشان داده به شدت لجوج است. منافع خود و منافع دار و دسته‌ی دور و برش را بالاتر از امپریالیست‌ها قرار داده است. دقیقا سی‌سال پیش انور سادات به دست محافظین خودش ترور شد. شاید دوباره شاهد همین باشیم. غیرممکن نیست که ترتیبِ رفتن مبارک هم به همین شیوه چیده شود. اما دار و دسته‌ی حاکم بر ارتش و دولت از دست بردن به چنین اقداماتی می‌ترسد. حذف مبارک سد جلوی سیل را می‌شکند و آن‌ها می‌ترسند آب‌های خروشان تمام‌شان را جارو کند.

«مذاکرات»

طبقه‌ی حاکم برای شکست دادن انقلاب استراتژی‌های بسیاری دارد. اگر با زور موفق نشود دست به حیله می‌برد. نظام کهن در روز چهارشنبه٬ ۲ فوریه٬ تلاش کرد خیزش را با زور در هم بکوبد و ناکام ماند. شکست در میدان تحریر روحیه‌ی طبقه‌ی حاکم را به کلی به هم ریخت. مبارک از صحنه ناپدید شده. حکام مصر پشت درهای بسته بحث می‌کردند که چه کنند. و تلفن تمام مدت زنگی می‌زد. واشنگتن خواهان عمل است و لحنش مدام قاطع‌تر می‌شود. و خرج امور دست واشنگتن است.

نظام پس از روز چهارشنبه مستقیم به چشمانِ شکست نگاه می‌کرد و طبقه‌ی حاکم که با چشم‌انداز از دست دادن همه چیز روبرو شود همیشه امتیاز می‌دهد. هیئت حاکمه با تاخیر فهمید که باید با رهبران اپوزیسیون معامله کند. باید چهره‌ای دیگر به مردم ارائه شود. مبارک را آرام به گوشه‌ای کشاندند. سلیمان بدون یک کلمه حرف افسار قدرت را به دست گرفت. سلیمان و همه ژنرال‌ها و وزرایش در مقابله با خطر از دست دادن همه چیز حالا خواهان سازشند. اما باید سازشی باشد که قدرت و مزایایشان را حفظ کند.

رژیم ناگهان آماده حرف زدن شده. سلیمان پیشنهاد مذاکره با اپوزیسیون داده. هفته‌ی گذشته فقط حاضر بودند با زبان پاره‌آجر و چماق و کوکتل مولوتوف حرف بزنند اما الان خنده و دست دادن و میزهای کنفرانس برقرار شده. به پیشنهاد واشنگتن و لندن تلاش برای گرفتن میدان به زور را تجدید نکردند. سلیمان می‌گوید: «ما آن‌ها را با زور پراکنده نمی‌کنیم.» تانک‌ها حرکت نمی‌کنند. سر و کله‌ی اوباش طرفدار مبارک هم پیدا نیست. اربابان‌شان دستور داده‌اند دور از نظر باشند٬ مثل سگی که به دستور صاحبش نزد او می‌رود.

از آن‌جا که در خیابان‌ها شکست خورده‌اند سعی می‌کنند معامله‌ای به هم بزنند٬ یعنی می‌کوشند رهبران اپوزیسیون را فریب دهند تا آن‌ها به نوبه‌ی خود توده‌ها را فریب دهند. فکرشان این است که ابتکار که به دست «مذاکره‌کنندگان» بیافتد توده‌ها ناظرین بی‌عمل می‌شوند. تصمیمات واقعی جای دیگری پشت درهای بسته٬ پشت سر مردم٬ گرفته می‌شود. و مردم چه می‌توانند بکنند؟ در میدان بمانند و شعار دهند؟ اما نظام قبلا حساب این را کرده.

اوباما و اروپایی‌ها به سلیمان می‌گویند:‌‌ »چرا زحمت استفاده از زور را بکشی؟‌ این که قبلا ناکام مانده و فقط همدلی عمومی برای خرابکاران ایجاد می‌کند. می‌تواند به انشعاب در ارتش بکشد و آن‌وقت مشکل جدی خواهی داشت. بهتر است رهایشان کنی. میدان را ببند و معترضین را آن‌جا نگاه دار. بعد کافی است صبر کنی تا خسته شوند. جنبش مثل بادکنکی که بادش در رفته فرو می‌پاشد. بعد از مدتی چند نفری‌شان بیشتر باقی نمی‌مانند. بعد می‌توانی هر چه خواستی با آن‌ها بکنی.» مشکل این‌جا است که جنبش آماده‌ی کنار گذاشتن مبارزه نیست. نظام اکنون روی این حساب می‌کند که باصطلاح «رهبری» جنبش اعتراضی بتواند توده‌ها را برایشان مهار کند.

اخوان مسلمین چه می‌خواهد؟

رهبری جنبش اعتراضی مثل خود جنبش شامل عناصر متنوع و گرایشات ایدئولوژیک مختلف است. در این مرحله تاکید بسیاری بر وحدت هست. یکی از رهبران جوانان به الجزیره گفت تقاضای جوانان «طبقه‌گرا» نیست و فساد و سرکوب بر تمام لایه‌های جامعه تاثیر می‌گذارد. این در مراحل اولیه‌ی انقلاب معمول است.

هر انقلابی در ابتدا به نظر کارناوال بزرگی از وحدت ملی می‌آید که این توهم را ایجاد می‌کند که تمام طبقات درگیر مبارزه‌ای مشترک برای تغییر متحد هستند. اما با ادامه‌ی مبارزه تغییراتی صورتی می‌گیرد. با رادیکال‌تر شدن جنبش بعضی از عناصری که در مراحل اولیه نقش رهبری داشتند عقب می‌افتند. بعضی جنبش را رها می‌کنند؛ بعضی دیگر طرف دشمن را می‌گیرند. این بسته به منافع طبقاتی متفاوت است.

فقرا٬ بیکاران٬ کارگران٬ «مردم بی‌مالکیت» منفعتی در حفظ نظم کهن ندارند. آن‌ها می‌خواهند نه فقط مبارک که کل نظام سرکوب٬ استثمار و نابرابری را کنار بزنند. اما لیبرال‌های بورژوا مبارزه برای دموکراسی را راهی برای شغلی راحت در مجلس می‌بینند. آن‌ها منفعتی در ادامه‌ی انقلاب تا به آخر و به هم زدن روابط مالکیت موجود ندارند.

این روند تعیین درونی تمایزها همین حالا هم شروع شده. سلیمان با پیشنهاد مذاکره می‌خواست عناصر معتدل (یعنی بورژوا) در اپوزیسیون را جذب کند. او حتی پیشنهاد مذاکره با اخوان مسلمین را داد که سازمانی ممنوع است. هدف این کار خریدن وقت است تا جنبش گیج شود و راه گم کند و اپوزیسیون فریب معامله با اولیگارشی و حفظ نظام را بخورد. ضرب‌المثلی قدیمی می‌گوید: اگر با شیطان غذا می‌خوری٬ قاشقِ بلند بردار. اما این آقایان با هولِ وقیح‌شان افتادند وسط سوپ.

رهبری جدی انقلابی می‌فهمید که این اعتراف ضعف شدید است. چنین رهبری‌ای تا سقوط نظام به حمله ادامه می‌داد. به آن زمانی نمی‌داد که روحیه‌ی خود را بازیابد و نیروهایش را گرد هم آورد. اما بخشی از این رهبران نه انقلابی‌اند و نه جدی. برای آن‌ها جنبش توده‌ای تنها مهره‌ی راحتی برای چانه‌زنی است که با آن می‌توانند دولت را تهدید کنند تا چند خرده نان دیگر جلویشان بریزد.

اخوان مسلمین اعلام کرده بود که تا زمان پایین آمدن مبارک با دولت مذاکره نمی‌کند. البرادعی تظاهرات طرفداران مبارک را اعمال مجرمانه‌ی نظامی مجرم اعلام کرده بود. اما لحظه‌ای که نظام با انگشت کوچکش اشاره‌ای کرد٬ رهبران «اپوزیسیون» برای پذیرش پیشنهاد سلیمان از روی سر همدیگر گذشتند و همه‌ی حرف‌های شجاعانه‌شان راجع به «عدم مذاکره تا زمان رفتن مبارک» را فراموش کردند.

جالب است که رهبران اخوان مسلمین پس از این‌که ابتدا از مذاکره سر باز زدند٬ نظرشان را عوض کردند و به این مهمانی دنج و خوشایند پیوستند. یکی از رهبران‌شان به میدان تحریر٬ جایی که معترضین محکم ایستاده بودند و با بدن‌های خود نمی‌گذاشتند تانک‌ها میدان را تسخیر کنند٬ رفت و از آن‌ها خواست با ارتش برخورد نکنند. روشن است که اسلام‌گرایان «تندرو» به اندازه‌ی خود نظام از توده‌های انقلابی هراسانند.

فقرایی که طرفدارِ اخوان مسلمین هستند یک چیزند. رهبران٬ چیزی به کلی دیگر. رهبران اخوان در دهه‌ی ۱۹۸۰ از افراد کلیدی بودند که از آزادسازی اقتصادی (برنامه‌ی «انفتاح» یعنی گشایش) که در آن سادات و سپس مبارک بخش دولتی را نابود کردند و سرمایه‌ی خصوصی را ارجح شمردند٬ بهره بردند. تحقیقی در مورد کسب و کاردارانِ اخوان نشان می‌دهد که آن‌ها در این مقطع ۴۰ درصد تمامی شرکت‌های اقتصادی خصوصی را در دست داشتند. آن‌ها بخشی از نظام سرمایه‌داری هستند و تمام منافع‌شان در دفاع از آن است. رفتار آن‌ها را نه قرآنِ مجید که منافع طبقاتی‌شان تعیین می‌کند.

پشت میز مذاکره٬ کنارِ اخوان مسلمین٬ افرادی نشسته بودند که خود را «نمایندگان جوانانِ میدان تحریر» می‌خوانند. از آن‌جا که هیچ کس هیچ وقت آن‌ها را انتخاب نکرده سخت است بدانیم که واقعا به جز خودشان نماینده‌ی چه کسی هستند. اما حضورشان پشت میز برای نظام مهم است چرا که می‌تواند پشت دوربین‌های تلویزیونی خود را بسیار منطقی و آماده‌ی شنیدن «تمام دیدگاه‌ها» نشان دهد. اینگونه مردمی را که در میدان می‌مانند می‌شود نزد افکار عمومی به عنوان «تندروها» معرفی کرد٬ کسانی که حاضر به شرکت در گفتگو برای حل مشکلات کشور نیستند.

قوانین انقلاب

قوانین حاکم بر انقلاب ویژگی‌های مشترک بسیاری با قوانین حاکم بر جنگ‌ بین کشورها دارند. جنگ نبردی مداوم نیست. مجموعه‌ای از نبردها است که طرفی در آن‌ها پیروز می‌شود یا شکست می‌خورد یا پایانی بی‌نتیجه دارند. اما بین نبردها دوره‌هایی طولانی از رکود است که ظاهرا هیچ اتفاقی نمی‌افتد. اما افت و خیز دائمی برقرار است. لایه‌های مشخصی خسته می‌شوند و از فعالیت کنار می‌روند. اما جای آن‌ها را همیشه لایه‌های جدید و تازه‌ای که وارد مبارزه می‌شوند پر می‌کنند. انقلاب نیروی ذخیره قابل توجهی دارد. این نیروهای ذخیره اکنون برای حرکت بسیج می‌شوند.

این‌که بگوییم انقلاب شروع شده به معنی تکمیل آن یا حتی تضمین بودن پیروزی آن نیست. گفتن ندارد که انقلاب مبارزه‌ی نیروهای زنده است. ضدانقلابیون چیز زیادی برای از دست دادن دارند و هوشمندانه و با تصمیم برخورد می‌کنند. اما رهبری انقلابیون مشتت است و با یک صدا سخن نمی‌گوید. مشکل اصلی همین است. دشمن متوجه این تردید شده و روحیه‌ی خود را باز می‌یابد. آن‌ها به تدریج احساس اعتماد به نفس بیشتری می‌کنند و تحرکات و حیله‌هایشان را دو چندان می‌کنند و خود را بر بخش‌های معتدل‌تر اپوزیسیون استوار می‌کنند.

این موقعیتی خطرناک بود. اگر اجازه داده می‌شد جنبش وارد رکود شود٬ اعتماد به نفس در خیابان‌ها شروع به افت می‌کرد و ابتکار عمل به دست نظام می‌افتاد. سلیمان که پیشنهاد مذاکره با اپوزیسیون داد٬ هدفش همین بود. این «مذاکرات» تنها حقه‌های رژیم برای خریدن وقت بیشتر و محروم کردن تظاهرکنندگان از ابتکار عمل بود. این می‌توانست برای انقلاب مرگبار باشد.

در روز دوشنبه٬ ۷ فوریه٬ بانک‌ها برای اولین بار از زمان آغاز اعتراضات باز شدند اما بازار سهام از ترس هجوم برای فروش همچنان تعطیل ماند. این چشم‌انداز بدبینانه فردای همان روز تایید شد. نظام بی آن‌که بخواهد با دستور از سر گیری دوباره‌ی کارها اشتباه کرده بود. این به کارگران و دانشجویان اجازه داده گرد هم آیند٬ جلسات توده‌ای برگزار کنند٬ در مورد موقعیت صحبت کنند و دست به عمل جمعی بزنند. در نتیجه دانشجویان در دانشگاه‌ها تبلیغ می‌کنند. کارگران دست به اعتصاب و اشغال کارخانه می‌زنند و مدیران منفور و رهبران فاسد اتحادیه‌های کارگری را بیرون می‌کنند.

ورود ناگهانی کارگران به صحنه به عنوان نیروی انقلابی مستقل همه چیز را عوض کرده. معترضین در روز سه شنبه بزرگترین تظاهرات تا کنونی خود را انجام دادند. هزاران نفر دوباره به خیابان‌ها و میادین شهرهای مصر ریختند - از صحرای غربی روی مرز لیبی تا شهر العریش در شرق کشور و در شمال صحرای سینا. در قاهره٬ اسکندریه٬ شهرهای دلتا٬ کمربند صنعتی دور محله الکبیر و شهر فولادِ‌ حلوان٬ توده‌ها به خیابان آمدند و فریاد زدند: «مرگ بر مبارک!» و «مبارک را دار بزنید!»

انقلاب نمی‌تواند بی‌حرکت بایستد

انقلاب نمی‌تواند بی‌حرکت بایستد. باید مدام پیشروی کند٬ به دشمن ضربه بزند٬ موضعی را پس از دیگری فتح کند تا این‌که نظم کهن به کلی سرنگون شود. انقلاب که تردید کند٬ شکست می‌خورد. مارکس اشاره کرد که کمون پاریس از آن‌جا ناکام ماند که ورسای را تصاحب نکرد. این به نیروهای ضدانقلابی فرصت داد تا تجدید قوا کنند و تدارک ضدحمله‌ی قاطعی علیه پاریسِ انقلابی ببینند.

در دو هفته‌ی گذشته چندین نوبت پیش آمد که قدرت در خیابان‌ها بود. اما رهبران جنبش که در خیابان‌ها قدرت را برده بودند نمی‌دانستند با‌ آن چه کنند. این فکر که تنها کار لازم گرد آوردن شمار بسیاری در میدان تحریر است اشتباهی مرگبار در خود دارد. اول این‌که به مساله‌ی قدرت دولتی توجهی نمی‌کند. اما این همان مساله‌ی محوری است که تمام مسائل دیگر را تعیین می‌کند. دوم این‌که استراتژیِ منفعلی است در حالی که به استراتژی فعال و تهاجمی نیاز هست.

درست است که در جنگ می‌توان دفاع را به حمله بدل کرد. یکی از لحظات تعیین‌کننده در روزهای پنجشنبه و جمعه بود. پس از این‌که انقلابیون حملات ضدانقلابیون را شکست داده بودند و ابتکار عمل را باز پس گرفته بودند باید دست به حمله می‌زنند. آن‌ها با محدود کردن حرکت در روز جمعه به تظاهرات توده‌ای در میدان تحریر اجازه دادند ابتکار عمل از دستان‌شان خارج شود و به دستان دشمن بیافتد.

سلیمان برای وقت بازی می‌کند چرا که زمان لزوما به نفع انقلاب نیست. جامعه نمی تواند بی‌وقفه در موقعیتی پرآشوب ادامه دهد. مردم باید زندگی کنند. اقتصاد دارد تنها در درآمدهای از دست رفته‌ی گردشگری روزی ۳۰۰ میلیون یورو از دست می‌دهد. با گذشت زمان نان در مغازه‌ها نادر شده٬ مردم نمی‌توانند سر کار بروند. دستمزدها پرداخت نمی‌شوند. مردم شروع می‌کنند تقصیر رقم زدن آشوب را به گردن معترضین بیاندازند. فراخوان به نظم در چنین موقعیت‌هایی می‌تواند بازتابی بیابد. شاخص‌های مشخصی بود که نشان می‌داد این روند در حال آغاز است.

گزارشی از الجزیره موقعیت را اینگونه خلاصه کرد:

«روشن بود که دولت می‌کوشید نوعی اوضاع عادی را به شهر برگرداند؛ شرکت‌ها و بانک‌ها قرار بود روز یکشنبه باز شوند و ارتش مصمم بود تمامی نشانه‌های نارضایتی٬ به جز جمعیت در میدان٬ را کنار بزند. مردانی با جلیقه‌های براق به جمع‌آوری خرابه‌ها و آشغال‌ها از خیابان‌ها دست زدند٬ همان‌جایی که چند شب پیش معترضین در آن جان سپردند.»

خوشبختانه انقلابی‌ترین جناحِ اپوزیسیون متوجه خطر شد. در همین گزارش از الجزیره به نقل از یکی از رهبران جوانان می‌خوانیم:

«اما در همان حال که چهره‌های بالارتبه‌ی اپوزیسیون در مورد انتقال با مرد دست راستی مبارک٬ رئیس سابق اطلاعات و معاون تازه‌منصوبِ رئیس‌جمهور٬ عمر سلیمان٬ مذاکره می‌کنند٬ محمد سهیل و مردم در پشت‌بام‌ها در جبهه مانده‌اند و امیدوار سرنگونی کاملند. آن‌ها پس از حمله‌ی اراذل و اوباش در روز چهارشنبه مذاکره با مبارک را نمی‌پذیرند. او خنجری در پشت خود قایم کرده.»

این حرف‌ها اوضاع واقعی را به خوبی توضیح می‌دهند.

مساله‌ی رهبری

انقلاب در تونس و مصر از پایین آمد. هیچ یک از احزاب سیاسی یا رهبران موجود آن‌را سازمان نداده بود. تمام‌شان بسیار عقب‌تر از جنبشی بودند که پیش‌بینی‌اش را نمی‌کردند و به هیچ وجه برایش آماده نبودند. مشخصه‌ی «خودبخودی» انقلاب باعث شده بعضی ناظرین باور کنند که این به نوعی تایید نظریات آنارشیسم است. اما عکسِ این حرف درست است.

این استدلال که «ما به رهبر نیاز نداریم» هیچ جدیتی ندارد. حتی در اعتصابی نیم‌ ساعته در یک کارخانه هم همیشه رهبری وجود دارد. کارگران افرادی را از میان خودشان انتخاب می‌کنند تا نماینده‌شان باشند و اعتصاب را سازمان دهند. کسانی که انتخاب می‌شوند عناصر دلبخواهی یا اتفاقی نیستند بلکه معمولا شجاع‌ترین٬ باتجربه‌ترین و هوشمندترین کارگران هستند. آن‌ها بر این بنیان انتخاب می‌شود.

رهبری در جنگ عنصر بسیار مهمی است. منظور از این حرف این نیست که تنها عنصر است. حتی درخشان‌ترین رهبران هم اگر شرایط عینی مناسب نباشد نمی‌توانند پیروزی را تضمین کنند. در جنگ داخلی آمریکا٬ جنوب ژنرال‌های بسیار تواناتری از شمال داشت و این در پیروزی ابتدایی عامل مهمی بود. ژنرال‌های شمال اکثرا بسیار بد بودند اما شمال جمعیت بسیار بزرگ‌تری داشت و بهتر می‌توانست از پس لطمات سنگین بر بیاید. مهمتر از همه این‌که پایگاه صنعتی قدرتمندی داشت (که دولت‌های برده‌داری کشاورزی جنوب فاقد آن بودند) و کلی پول داشت. ترکیب ثروت مالی٬ صنعت و نیروی انسانی در نهایت موفقیت را٬ علیرغم ژنرال‌های ضعیف٬ تضمین کرد.

در پایان این مصمم‌ترین عناصر انقلابی هستند که پابرجا می‌مانند: کسانی که آماده‌ی سازش نیستند و حاضرند تا آخر راه بروند. و این جا است که جوانان نقشی کلیدی بازی می‌کنند. منشویک‌ها در سال ۱۹۱۷ بلشویک‌ها را متهم می‌کردند که «یک مشت بچه» هستند و پر هم بیراه نمی‌گفتند. سن متوسط فعالان بلشویک بسیار پایین بود. اولین بخشی که به حرکت می‌افتد همیشه جوانان هستند که از تعصبات٬ هراس‌ها و شکاکیتِ نسل قبلی آزادند.

در مصر دوباره همین را شاهدیم. معترضینی که در سراسر مصر به خیابان ریخته‌اند بیشتر مصری‌های جوان هستند که بیکارند و آینده‌ای ندارند. جوانی مصری به بی بی سی گفت: «ما فقیریم. کار نداریم٬ آینده نداریم. چه کنیم؟ خودمان را آتش بزنیم؟» تنها امید این جوانان مبارزه برای تغییری بنیادین در جامعه است. آن‌ها هر چه ترس بوده کنار گذاشته‌اند و آماده‌اند در مبارزه برای آزادی و عدالت جان خود را به خطر بیاندازند.

جوانان و انقلابی‌ترین عناصر نمی‌خواهند جنبش را «معتدل‌هایی» قاپ بزنند که دارند مثل تجاری که در بازار چانه می‌زند با نظام معامله می‌کنند. اما سوال همچنان این است: انقلاب را چگونه پیش ببریم؟ چه کاری باید انجام شود؟ تظاهرکنندگان هر کاری ممکن بوده انجام داده‌اند. آن‌ها شجاعت و عزم بالایی نشان داده‌اند. اما محدودیت تاکتیک‌هایی که تا بحال استفاده شده‌ هر لحظه بیشتر روشن می‌شود.

برای بردن انقلاب به سطحی بالاتر نیروی دیگری لازم است. این نیرو را تنها طبقه‌ی کارگر می‌تواند در اختیار بگذارد. اعتصاب عمومی تمام و کمال کل اوضاع را متحول می‌کند. چنین عملی به روشنی نشان می‌دهد ارباب واقعی کیست.

نقش پرولتاریا

رشد اقتصادی مصر در سالیان گذشته از نقطه نظر مارکسیست‌ها تحولی بسیار مثبت تلقی می‌شود چرا که به طبقه‌ی کارگر قدرت بخشیده. اما هیچ یک از تناقضات بنیادین جامعه‌ی مصر را حل نکرده است. در چند سال گذشته خیزِ تندِ اعتصابات در مصر را دیده‌ایم٬ بخصوص مبارزه‌ی قهرمانانه‌ی کارگران نساجی محله. این رستاخیز پرولتاریا یکی از عوامل اصلی بود که اوضاع کنونی را آماده کرد. کلید موقعیت هم همین‌جا است.

آخرین گزارش‌ها خبر از گروه‌های بزرگی از کارگران٬ بیشتر در قاهره٬ می‌دهد که علیه مدیریت منصوب دولت شورش کرده‌اند و «کمیته‌های انقلابی» بر پا کرده‌اند تا کارخانه ها و سایر محل‌های کار٬ از جمله تلویزیون دولتی مصر و بزرگترین هفته‌نامه‌ی مصر «راس الیوسف» را اداره کنند.

شاهد موجی از اعتصاب‌ها هستیم که بسیاری‌شان شامل انواع مختلف بست و اشغال کارخانه می‌شود. کارگران ارتباطات از راه دور در قاهره در حال اعتصاب هستند و این اعتصاب به نظر به شهرهای دیگر گسترش می‌یابد: معادی٬ اوپرا٬ مصر الجدید٬ رامسس و اسکندریه. کارگران علیه فساد و دستمزدهای پایین اعتراض می‌کنند.

در شهر کلیدی سوئز٬ کارگران کارخانه‌ی نساجی تراستِ‌ سوئز را اشغال کرده‌اند. حدود ۱۰۰۰ کارگر در کارخانه‌ی سیمان لافارگ در سوئز نیز دست به اعتصاب زده‌اند. از جمله خواسته‌های آن‌ها تشکیل اتحادیه و حمایت از انقلاب. کارگان سیمان تودا دست به بست‌نشینی در اعتراض به شرایط کاری غیر قابل تحمل زده‌اند.

در عین حال جنبشی برای خلاصی از دست رهبران فاسد قدیمی اتحادیه‌ها (سندیکاها) که مامورین حزب حاکم و رئیس و روسا هستند راه افتاده.

کارمندان دانشگاه کارگران در مدینه‌ نصر بست نشسته‌اند و طبق یکی از گزارش‌ها٬ کارمندان دانشگاه کارگران که بخشی از فدراسیون عمومی اتحادیه‌های کارگری (ای تی یو اف) هستند٬ مصطفی منجی٬ معاون رئیس این اتحادیه‌ی رسمی را ربوده‌اند. کارگران در طول بست‌نشینی او را دستگیر کردند و خواستار حذف او و آغاز تحقیقات در مورد فساد گسترده در دانشگاهِ کارگران شدند.

آژانس خبریِ رسمیِ ال اهرام گزارشی با این عنوان منتشر کرد: «کارمندان معاون رئیس اتحادیه کارگران مصر را دستگیر کردند». در این گزارش می‌خوانیم:‌ »معاون رئیس اتحادیه کارگران مصر٬ مصطفی منجی از دوشنبه صبح به دست کارمندانی که خواهان استعفای بلافاصله‌ی او هستند دستگیر شده.» (اهرام آن‌لاین٬ دوشنبه٬ ۷ فوریه ۲۰۱۱).

مرکز خدمات اتحادیه‌ها و کارگران اعلامیه‌ای برای دادستان عمومی فرستاد و تقاضا کرد دستور دستگیری حسین مجاور٬ رئیس فدراسیون اتحادیه‌های کارگری مصر٬ صادر شود و جلوی مسافرت او به خارج گرفته شود و در مورد منابع ثروتش تحقیق شود.

در روز سه‌شنبه٬ ۸ام٬ استادان دانشگاه در حمایت از انقلاب راه‌پیمایی کردند و به معترضین در تحریر پیوستند. در ضمن در ساعت ۱۲ ظهر٬ روزنامه‌نگاران در ستاد مرکزی اتحادیه‌ی خود گرد هم می‌آیند تا در جلسه‌ای اضطراری برای استیضاح مکرم محمد احمد٬ رئیس اتحادیه‌شان که مورد حمایت دولت است٬ بکوشند.

روزنامه‌نگاران نیز به حرکت در آمده‌اند. آن‌ها به رئیس سندیکای مورد حمایت دولت حمله کردند و فریاد زدند: «قاتل٬ قاتل!» روزنامه‌نگاران از ستاد مرکزی اتحادیه‌شان به میدان تحریر راه‌پیمایی کردند و دولت را محکوم کردند. روزنامه‌نگاران شروع به جمع‌آوری امضا کرده‌اند تا رئیسِ مورد حمایت دولتِ سندیکای مطبوعات را استیضاح کنند. روزنامه‌نگاران در تمام روزنامه‌های دولتی دست به شورش علیه سردبیرهای طرفدار دولت زده‌اند.

جنبش مثل آتشی در جنگل گسترش می‌یابد. تکنیسین‌های راه‌آهن در بنی سویف دست به اعتصاب زده‌اند. حداقل دو کارخانه تولیدات نظامی در ولوین دست به اعتصاب زده‌اند. کارگران حمل و نقل عمومی در سه گاراژ دست به اعتصاب زده‌اند. هزاران کارگر نفت در مقابل وزارت نفت اعتراض می‌کنند. فردا کارگران نفت بیشتری از استان‌ها به مدینه نصر می‌آیند تا به معترضینِ مقابل وزارت نفت بپیوندند و کارگران غزل محله نیز اعتصاب را آغاز می‌کنند.

بسیاری از اعتصاب‌ها اقتصادی هستند اما بقیه مشخصه‌ی سیاسی دارند. حسام الحملاوی در گفتگویی در روز یکشنبه٬ ۶ام٬ گفت:‌

«دو روز از وقتی که کارگران گفتند تا زمان سقوط رژیم سر کار باز نمی‌گردند گذشته. چهار کانون مبارزه‌ی اقتصادی موجود است: کارخانه‌ی (فولاد) در سوئز٬ کارخانه‌ی کود در سوئز٬ کارخانه‌ی نساجی نزدیک منصوره در دقهلیه (کارخانه‌ی نساجی منصوره-اسپانیا در منطقه‌ی دلتای نیل) همگی دست به اعتصاب زده‌اند. آن‌ها مدیر عامل خود را اخراج کرده‌اند و دارند شرکت را خود اداره می‌کنند. چاپخانه‌ای هم در قاهره نزدیک دار المتبی هست: آن‌ها هم مدیر عامل خود را اخراج کرده‌اند و شرکت را خود اداره می‌کنند. اما گرچه کارگران در تظاهرات مشارکت می‌کنند عمل مستقل خود به عنوان کارگران را شکل نداده‌اند. هنوز ندیده‌ایم کارگران به طور انبوه خود را مستقلا سازمان دهند. این اتفاق که بیافتد تمام معادله‌ی مبارزه تغییر می‌کند.» (http://mrzine.monthlyreview.org/۲۰۱۱/hamalawy۰۸۰۲۱۱.html)

در روز چهارشنبه سه اتحادیه‌ی مستقلی که در مصر موجود است (کارگران جمع‌آوری مالیات املاک٬ تکنیسین‌های بهداشت و فدراسیون بازنشسته‌ها) در مقابل ستاد مرکزی فدراسیون اتحادیه‌های کارگری مصر که مورد حمایت دولت است٬ در خیابان گالا٬ تظاهرات کردند و خواهان دستگیری رئیس فدراسیون به جرم فساد مالی شدند و خواهان لغو تمامی محدودیت‌ها برای برپایی اتحادیه‌های آزاد. کارمندان دولت در حمایت از انقلاب به سمت تحریر راه‌پیمایی کردند. فقط هم آن‌ها نیستند. کارگران گروه پس از گروه به این میدان می‌رسند تا همبستگی خود با تظاهرکنندگان را ابراز کنند و آینده‌ی انقلاب را به بحث بگذارند.

این گزارش‌ها اهمیتی فوق‌العاده دارد. معنای آن‌ها این است که انقلاب دارد وارد کارخانه‌ها و کارگاه‌ها می‌شود. نشان می‌دهد که کارگران مصر از مبارزه برای دموکراسی در جامعه به سوی مبارزه برای دموکراسی اقتصادی در محل کار قدم می‌گذارند. یعنی طبقه‌ی کارگر مصر شروع به مشارکت در انقلاب تحت پرچم خودش و در مبارزه برای خواسته‌های طبقاتی خودش می‌کند. این عامل تعیین‌کننده برای آینده‌ی انقلاب است.

فکرِ اعتصاب عمومی در هوا چرخ می‌زند. خواسته‌های کارگران مشخصه‌ی روشن انقلابی و طبقاتی دارد. کارگران مصر به پیشرفته‌ترین نتیجه‌گیری‌ها می‌رسند. این واقعیت را به طور خیره‌کننده می‌توان در بیانیه‌ی کارگران آهن و فولاد حلوان دید که فراخوان به تظاهرات بزرگ کارگری در روزِ جمعه در میدان تحریر داده‌اند. آن‌ها خواسته‌های زیر را مطرح می‌کنند:

  1. برکناری فوری مبارک و تمام چهره‌های رژیم و نمادهای آن

  2. مصادره‌ی ثروت و املاک تمام نمادهای رژیم و تمام کسانی که فاسد بودنشان ثابت شود از طرف منافع توده‌ها

  3. ستعفای فوری تمام کارگران از اتحادیه‌های کارگری که به دست رژیم یا مربوط به آن هستند و اعلام اتحادیه‌های مستقل و تدارک فوری کنفرانس عمومی برای انتخاب و تشکیل آن

  4. در اختیار گرفتن شرکت‌های دولتی که فروخته یا تعطیل شده‌اند و اعلام ملی‌سازی آن‌ها از طرف دولت و ایجاد اداره جدیدی برای اداره‌ی آن‌ها با شرکت کارگران و متخصصین

  5. تشکیل کمیته‌هایی برای نظارت بر کارگران در تمام نقاط کار و نظارت بر تولید و توزیع قیمت ها و دستمزدها

  6. فراخوان به مجمع موسسان از تمام طبقات و گرایشات مردم برای پیش‌نویس قانون اساسی جدید و انتخاب شوراهای مردم بدون انتظار برای مذاکرات با رژیم سابق

اکنون چه؟

این خواسته‌ها کاملا درستند. آن‌ها خبر از سطح بسیار بالایی از آگاهی انقلابی می‌دهند و کاملا همگام با برنامه‌یی هستند که مارکسیست‌ها پیش گذاشته‌اند. این برنامه آن‌چه را انقلاب مصر برای پیروزی نیاز دارد در اختیارش می‌گذارد.

طبیعی است که خواسته‌های بلافصل خصلتِ دموکراتیک دارند. اما اگر مبارزه برای خواسته‌های دموکراتیک به طور پیگیر دنبال شود حتما مستقیما به خواستِ دموکراسی اقتصادی می‌انجامد. فقرای مصر برای دموکراسی نمی‌جنگند تا به چند نفر کاریریست شغلِ وزارت اهدا کنند بلکه این‌کار را وسیله‌ای برای حل حادترین مشکلات خود می‌دانند: فقدان شغل و مسکن٬ هزینه‌ی بالای زندگی. این مسائل اقتصادی و اجتماعی عمیق‌تر از آن است که به دست هرگونه دولت بورژوایی حل شود. اکونومیست می‌نویسد:

«حدود ۴۰ درصد مصری‌ها با روزی کمتر از ۲ دلار زندگی می‌کنند. در سال‌های گذشته٬ حتی با وجود رشد کلی اقتصاد مصر و ظهور کالاهای مصرفی بیشتری در حتی خانه‌های کم‌درآمد٬ فقرا همچنان از قیمت‌های روزافزون غذا و رقابت تند و تیزتر برای شغل‌های امن در امان نیسنتد. چنین نگرانی‌هایی خود را در شمار روزافزون اعتصاب‌ها و اعتراضات محلی در سراسر کشور نشان می‌دهد. با این همه فقرِ دائمی به یک معنا به بقای رژیم کمک کرده است. وکیل جوانی در قاهره می‌گوید:‌ »مردم روز به روز بقا می‌یابند. نمی‌توانند مدت زیادی را بدون دستمزد روزانه و نانِ روزانه بگذرانند و در نتیجه نمی‌توانند از پس خرج دردسرسازی برآیند.» »

جنبش حاضر نمی‌تواند موفق شود مگر این‌که به سطحی جدید و بالاتر برود. این‌کار را فقط طبقه‌ی کارگر می‌تواند انجام دهد. تظاهرات توده‌ای مهم است چرا که راهی است برای بر پا خواستن توده‌های سابقا راکد و دادن درکی از قدرت خودشان به آن‌ها. سطحی جدید و بالاتر شامل فراخوان به اعتصاب عمومی می‌شود.

اعتصاب عمومی سراسری مصر ضربه‌ای مرگبار به نظامی که همین حالا در بحران است ورود خواهد آورد. قدرت دولتی کهن در هم می‌شکند. قدرتی جدید باید بر جای آن بنشیند. کارگران مصر قدرتی بیکران در دستان خود دارند اما این قدرت را باید سازمان داد. این‌کار تنها از طریق کمیته‌های انقلابی ممکن است. آشوب و بی‌نظمی عمومی و گزارش‌های مکرر از مامورین امنیتی که دست به غارت و دزدی می‌زدند مردم را قانع کرده که تدارکِ آشوب ریخته شده بوده. این امر باعث شده که اکنون میلیشیای شهروندان در بسیاری نقاط کشور سازمان یابد.

حسام الحملاوی٬ در همان مصاحبه‌ای که در بالا نقل کردیم٬ چگونه‌ی شکل‌گیری این گروه‌ها را شرح می‌دهد:

«پس از فروپاشی نیروی پلیس در روز ۲۸ ژانویه مردم برای حفاظت از محلات خود دست به عمل زدند. نقاط کنترل درست کردند و به چاقو و سلاح و داس و چوب مسلح شدند و ماشین‌هایی که داخل و خارج می‌شود بررسی می‌کنند. در بعضی مناطق مثل استان شرقیه کمیته‌های مردمی کم و بیش شهر را اداره می‌کنند و ترافیک را سازمان می‌دهند.»

این‌جا است که جنین میلیشیای مردمی را می‌بینیم - بدیلی برای قدرت دولتی.

آخرین گزارش‌ها نشان می‌دهد که سلیمان در استیصال به فکر کودتا است. مشکل او این است که ارتش همین حالا هم دوپاره شده. در چنین شرایطی روبرویی مستقیم با طبقه‌ی کارگر و توده‌های انقلابی انسجام درونی آن‌را تا نقطه‌ی گسست از بین می‌برد. اگر نظام مصر بکوشد از ارتش استفاده کند٬ همین ارتش در دستانش خرد می‌شود. سلیمان٬ «دیکتاتور» جدید٬ شاید در صدر ارتش و پلیس قرار بگیرد. اما اگر راهِ سازماندهی کودتا را طی کند خود را بدون تلفن و برق و حمل و نقل و سوخت و غذا و آب خواهد یافت.

قدرت کهن دولتی در حال در هم شکستن است. باید ضربه‌ی نهایی را وارد آورد و جای آن‌را به قدرتی نوین داد. تنها پرولتاریا می‌تواند با قرار دادن خود در صدر ملت راه نشان دهد. کارگران مصر قدرتی بیکران در دستان خود دارند اما این قدرت باید سازمان یابد. این‌کار تنها از طریق برپایی کمیته‌های انقلابی ممکن است. این کمیته‌ها در بعضی مناطق موجودند اما باید به تمام محل‌های کار٬ محله‌ها٬‌ دانشگاه‌ها و مدارس سازمان‌یابند و باید در سطحی کشوری هماهنگ شوند.

ارعاب امپریالیست‌ها

در مقابله با انقلابی که به پیشروی خود ادامه می‌دهد تمام برنامه‌های امپریالیست‌ها اکنون ویران شده. موقعیتی که امیدوار بودند تحت کنترل باشد از کنترل خارج شده. اهرام آن‌لاین دیروز گزارش داد که کارگران شرکت سوئز از شهرهای سوئز٬ پورت سعید و اسماعیلیه بست‌نشینی تا اطلاع ثانوی را آغاز کرده‌اند. در صورت ادامه‌ی اعتصاب حرکت کشتی‌ها مختل خواهد شد. بیش از ۶۰۰۰ معترض پذیرفته‌اند که تا زمان رسیدگی به خواسته‌هایشان مقابل ستاد مرکزی شرکت اعتراض کنند. آن‌ها علیه دستمزدهای پایین و شرایط رو به زوال بهداشتی و کار اعتراض می‌کنند.

واشنگتن در استیصال نیروهای دریایی و هوایی و نیروهای مارین خود را به دریاچه‌ی تلخِ بزرگِ کانال سوئز فرستاده. این مشت پنهانی است که درون دستکش مخملیِ «دموکراسی» اوباما نهفته. امپریالیست‌ها نگران آثار انقلاب مصر بر کانال سوئز هستند که حدود ۴۰ درصد از حمل و نقل دریایی جهان از آن می‌گذرد. اختلال آن برای مدت زمانی طولانی آثاری بسیار فراتر از خودِ مصر خواهد داشت و مستقیما بر حمل و نقل نفت و در نتیجه قیمت نفت تاثیر می‌ذارد.

در واقعیت این حرکتی توخالی از سوی واشنگتن است. آمریکا انگشت‌هایش را در عراق سوزانده. ماجراجویی نظامی جدیدی در مصر به شدت بعید است. چنین حرکتی به طوفان در آمریکا و در سطح جهان می‌انجامد. یک سفارت‌خانه‌ی آمریکا در سراسر خاورمیانه هم پابرجا نمی‌ماند و تمام نظام‌های عربِ طرفدار آمریکا با سرنگونی مواجه می‌شوند. این حرکت اما تلاشی است برای ارعاب مردم مصر. این تلاش به قلدری امپریالیستی باید با پاسخ قدرتمند جنبش کارگری بین‌المللی روبرو شود.

بیایید صدای خود را در حمایت از برادران و خواهران طبقاتی‌مان در مصر بلند کنیم:

  • دست‌ها از مصر کوتاه!

  • مرگ بر امپریالیسم!

  • همبستگی با انقلاب مصر

هر کارگر آگاه طبقاتی در جهان از جنبش خارق‌العاده‌ی کارگران و جوانانِ مصر محسور می‌شود. هر چه در روزها و هفته‌های آینده اتفاق بیافتد٬ مصر٬ خاورمیانه و کلِ جهان دیگر هرگز مثل گذشته نخواهد بود.

لندن٬ ۹ فوریه‌ی ۲۰۱۱

از برلین تا شمال افریقا؛ از پایان تاریخ تا روز مبادا

| 0 نظر
syamak-amin.jpg
سی و دو سال از انقلاب ایران می گذرد؛ انقلابی که از سوی مشاطه گران و ایدئولوگ های بورژوازی "آخرین انقلاب کلاسیک جهان" لقب گرفت. "مرگ کلان روایت ها" اعلام شده بود و همراه با آن استحاله ی "سوژگانیت جمعی" در کوس و سرنا جار زده شد. ده سال بعد دیوار برلین فرو ریخت، و با فروپاشی "سوسیالیسم واقعاً موجود"، دکوپاژ تکمیل شد: اینک "پایان تاریخ". عصر آرمان و امید ظاهراً بسر رسیده بود، اصلاحات خجولانه، کودتاها و "انقلابات مخملین" یکه تازان عرصه ی تغییر قلمداد شدند، و جهان بدین گونه به رخوتی مرگبار دچار شد ــ اما این خاتمه ی داستان نمی توانست باشد، و نبود.

پس از نزدیک به دو دهه این جمله از زبان موعظه گران عهد عتیق شنیدنی بود: "حق با مارکس بود"! از این هم فراتر، در سراسر اروپا، از معامله گران و دلقکان تا نهاد مقدس "وزارت جنگ بریتانیای کبیر" ــ همه جا ــ سخن از بازگشت مارکس می رفت. اما این تنها شبحی از مارکس می توانست باشد؛ آری، شبح مارکس ــ و همچنین شبح آرزوها و امیدهای تمام بردگان و فراموش شدگان ــ بازگشته بود. جهان بورژوازی به درون یکی از سنگین ترین بحران های حیات تاکنونی خود گام نهاده بود، و این به ناگزیر آغاز پرده ی آخر نمایش پایان ها را به نمایش می گذاشت. نئوکنسرواتیوهای غربی به لبه ی پرتگاه رسیده بودند؛ امیدها بازگشته بود؛ با این همه، این همچنان نابسنده می نمود. اکنون اما این خاورمیانه است که ضربه ی نهایی را بر پیکره این بنای شیشه ای وارد می کند. آغاز جهان اکنون از تونس و قاهره می گذرد. تا همین جا هم نمایش خاتمه یافته است.

انقلابات شمال افریقا چیزی بجز "نان وآزادی" وامدار کسی نیستند؛ چنانکه انقلاب ایران نیز نبود. بورژوازی ایران اما نام و لباس گذشتگان را به عاریت گرفت تا بدین گونه انقلابیون در برابر هیبت "مترقی" آن سر تعظیم فرود بیاورند. بورژوازی تونس و مصر نیز اینک ارواح گذشتگان را به مدد طلبیده است: از دولت موقت و مجلس مؤسسان در تونس، تا "فرزندان ملت" در مصر. تراژدی دوباره ــ و این بار در قالب کمدی ــ در حال اتفاق افتادن است. اما در این بین تفاوتی اساسی وجود دارد: بورژوازی ایران اکنون جامه ی مردگان را از تن درآورده، ارواح گذشتگان را به حال خود نهاده، و بر زمین سخت واقعیت بورژوائی گام می نهد. و اینهمه در مقابل چشمان جهانیان ــ و از آن جمله، جوامع تونس و مصرــ  اتفاق می افتد. کسی از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود ــ باید دید انقلابیون شمال افریقا به چه راهی می روند.
***
گویی روز مبادا فرا رسیده است؛ "موش کور تاریخ" از نقب خود سر برکرده است و به اطراف می نگرد! گو آنکه اشباح برقص درآمده اند و گورکنان از گورهای خود برخاسته اند. کلان روایت ها از نو زاده شده اند؛ پایان ها پایان پذیرفته اند؛ و سوژگانیت جمعی بار دیگر صحنه گردان بازی ست ــ اما این تمام ماجرا نیست: ضدانقلاب با تمام قوا همچنان توطئه می چیند و جغجغه هایش را چون ناجیان جامعه بزک می کند. انقلاب نفس گیر ترین لحظات اش را از سر می گذراند. با این همه اما روند رویدادها به هر سمتی که بلغزد، انقلاب هر جامه ای که به تن کند، این رویدادها مهر خود را بر سیاست آینده کوبیده اند: جهان دیگر جهانِ پیش از تونس و قاهره نمی تواند باشد.
 
سیامک امین
۱۱ فوریه ۲۰۱۱

انقلاب مصر جهان عرب را در می‌نوردد

| 0 نظر
fred weston.jpgترجمه: آرش عزیزی

انقلاب مصر که به سرعت در پی خیزش تونس آمد امواج خود را به سراسر جهان عرب فرستاده است. تمام استراتژیست‌های جدی سرمایه در مورد «اثر دومینویی» رویدادهای مصر صحبت می‌کنند. هیچکدام چنین چیزی را پیش بینی نمی‌کردند.

یک هفته پیش از این‌که بن علی مجبور به فرار شود٬ مجله‌ی اکونومیست منکر سرنگونی او می‌شد و می‌گفت رژیم او حتی تکانی هم نخواهد خورد. بن علی که سقوط کرد٬ بر این خطا اینگونه افزودند که به خوانندگان خود اطمینان دادند انقلاب تونس به کشورهایی مثل مصر گسترش نمی‌یاب. آخر مصر «متفاوت» است. چند روزی بیشتر طول نکشید که مصر نیز طغیان کرد.

قدرت‌های امپریالیستی٬ بخصوص آمریکا٬ فکر می‌کردند موقعیت در سیطره‌ی آن‌ها است و رژیم‌های مورد حمایت آن‌ها باثبات هستند. نظر جالبی که نشان از تفکر بورژواها می‌دهد در مقاله‌ای در روز ۲۸ ژانویه در فایننشال تایمز ظاهر شد. تا همین چند وقت پیش موقعیت را این‌گونه می‌دیدند: «پیش از سال ۲۰۰۷ تحولات در اقتصاد جهانی اینقدر آرام و قابل پیش‌بینی به نظر می‌رسد که بعضی‌ها اسم این دوره را عصرِ «اعتدال بزرگ» گذاشته بودند.»

اما این دوره‌ی دلپسند با بحران سال ۲۰۰۸ ناگهان از هم پاشید. و رویدادهای خاورمیانه شوکی حتی بزرگتر بود. مقاله در ادامه می‌گوید: «... سرمایه‌گذاران اکنون در جهانی زندگی می‌کنند که هر روز بیشتر غیر قابل پیش‌بینی است٬ هم از لحاظ اقتصادی و هم از لحاظ سیاسی. یا به قول اصطلاح بازار٬ خاورمیانه اکنون قدرت «دنباله‌های پهن» را نشان می‌دهد (رویدادهایی که وقوع‌‌شان به قدری بعید است که معمولا توجهی به آن‌ها نمی‌شود تا لحظه‌ای که با شدتی دوچندان ضربه می‌زنند.)» مقاله از سیمون ویلیامز٬ تحلیل‌گر خاورمیانه‌ی بانک اچ اس بی سی٬ نقل قول می‌آورد که: «آن‌چه در تونس اتفاق افتاد همه را غافلگیر کرد. همه‌مان را مجبور کرد در قطعیت‌های گذشته (در منطقه) بازنگری کنیم.»

مشکل این باصطلاح «کارشناسان» بورژوا این است که نتوانسته‌اند آن‌چه را در لایه‌های پایین جامعه٬ در میان میلیون‌ها نفر کارگر و فقیرِ تهیدست صورت می‌گرفت٬ شناسایی کنند. چرا که٬ آن‌ها که در برج‌های عاج خود زندگی می‌کنند٬ معمولا توجهی به این لایه‌ها نمی‌کنند. و چرا که آرامش ظاهری می‌تواند سال‌های سال طول بکشد و آن‌ها به این فکر می‌افتند که اوضاع همیشه همین‌طور خواهد ماند. این خبر از کوته‌نظری بسیار آن‌ها می‌دهد.

بصیرتِ مارکسیسم

در عوض٬ مارکسیسم از آن‌جا که «دیدگاه دوراندیشانه به تاریخ» را داراست و تمام تناقضات را و این‌که این‌ها چگونه درطول زمان بر اوضاع تاثیر می‌گذارند محاسبه می‌کند ابزاری بود که به ما امکان داد کاملا متوجه باشیم اوضاع از چه قرار است. فقدان درکی را که نقل قول‌های بالا نشان می‌دهد با این جمله مقایسه کنید: ‌«پادشاهی ارتجاعی صعودی اکنون پا در هوا است. این دار و دسته‌ی فاسد هر روز نامحبوب‌تر می‌شود و به قدرت چنگ می‌زند..»‌ («خاورمیانه٬ آناپولیس و مساله‌ی فلسطین: باز هم مذاکره در مورد مذاکره»٬ آلن وودز٬ ۶ دسامبر ۲۰۰۷.) به تاریخ توجه کنید: ۲۰۰۷!

به مقاله‌ای دیگر دقت کنید که در روز ۷ آوریل ۲۰۰۸ منتشر کردیم: «۶ آوریلِ مصر - تمرینِ رویدادهای بزرگ‌تر در آینده»٬ نوشته‌ی جین دووال و فرد وستون: «رژیم مبارک با بزرگترین بحران تاریخ خود روبرو است. چشمگیرترین نکته این است که کارگران وحشت خود از رژیم را از دست داده‌اند.... تمام تناقضات آماده‌ی انقلاب می‌شود.»

و همین اواخر در ماه اکتبر توضیح دادیم: «تنش‌ها در مصر به نقطه‌ی جوش می‌رسد.... انقلاب درست زیر سطح شکل می‌گیرد.» («مصر: طوفانی که گرد می‌آید»٬ از حمید علیزاده و فردریک اوستن٬ ۲۸ اکتبر ۲۰۱۰).

ما از آن‌جا توانستیم همه‌ی این‌ حرف‌ها را مدت‌ها پیش از آغاز خیزش انقلابی حاضر بزنیم که تاثیرات سال‌های سال سرکوب به اضافه‌ی بحران اقتصادی و رشدِ قطب‌بندی اجتماعی را فهمیده بودیم. اما وقتی چشم‌انداز انقلاب در خاورمیانه را مطرح کردیم پاسخ‌مان ارکستر کرکننده‌ی بدبین‌ها و شکاک‌ها بود که منکر ممکن بودن انقلاب می‌شدند. اکنون انقلاب در تونس و مصر در گرفته و به یمن٬‌ اردن و بسیاری سایر کشورهای عرب گسترش می‌یابد.

امپریالیست‌های غرب حالا می‌کوشند زمان از دست رفته را جبران کنند.

پاسخ امپریالیسم آمریکا و متحدین اروپای غربی آن‌ها این بوده که از مبارک تقاضای اعتدال و آمادگی برای انتقال به رژیمی دموکراتیک‌تر کنند. این‌کار را از ترس گسترش انقلاب از کشوری به کشور دیگر تا وقتی که تک تک رژیم‌های فاسد و استبدادی در خاورمیانه و آفریقای شمالی فروریزند٬ انجام می‌ٔهند. حالا چشم‌شان بر روی چنین امکانی باز شده است!

اما همه‌ی «رهبران» جهان به دنبال چنین نتیجه‌ای نیستند. این داستان روی دیگری هم دارد. اگر مصر (کشورِ کلیدی در جهان عرب)‌ راه تونس را طی کند و مبارک بالاخره سرنگون شود تاثیر آن حتی‌ بزرگ تر از رویدادهایی که به سقوط بن علی انجامید خواهد بود. بعد از مصر کشورهایی مثل اردن٬ یمن٬ الجزیره و ... می‌توانند شاهد خیزش انقلابی باشند. این مستقیما منافع مادی قدرتمندی در منطقه را تهدید می‌کند.

این است که گرچه اوباما فراخوان به «انتقال» می‌دهد٬ می‌توانیم مطمئن باشیم که سایر رهبران عرب پشت صحنه مبارک را تشویق به مقاومت می‌کنند. اگر او بتواند جلوی موج را بگیرد این رهبران مستبد همچنان امید خواهند داشت. طبقه‌ حاکمه‌ی اسرائیل نیز نمی‌خواهد بغل گوش خود شاهد انقلاب باشد. گرچه آنان مفتخرند که «تنها دموکراسی» خاورمیانه هستند به نظر می‌آید که خیلی دوست ندارند ببینند دیکتاتوری‌های بغل دستی‌شان پایین کشیده شوند.

این رهبران همه دلایل خوبی برای نگران بودن دارند. همان شرایطی که در تونس و مصر موجود است در تمام کشورهای عرب هم موجود است. و در این شرایط٬ گسترش انقلاب از یک کشور عرب به دیگری با این واقعیات تسهیل می‌شود: زبان مشترکی در تمام این کشورها صحبت می‌شود (بدون بی‌توجهی به اقلیت‌های مختلفی که در این کشورها موجود هستند و در جنبش شرکت می‌کنند)٬ میراث فرهنگی مشترک موجود است٬ مذهب مشترک است (حداقل برای ۹۰ درصد جمعیت)٬ تداوم ارضی هست (علیرغم مرزهای مصنوعی دولت‌ها که استعمارگران ترسیم کرده‌اند)٬ این درک و تصور موجود است که همه مشکلاتی یکسان دارند: مقاومت با سلطه‌ی سرمایه‌داری و امپریالیسم. همه این‌ها نیروی قدرتمندی در ذهن توده‌ها ایجاد کرده. و علت‌های مشابه معلول‌های مشابه ایجاد می‌کنند. کل منطقه آبستنِ انقلاب است.

ضرباهنگ‌ رویدادها در خاورمیانه و آفریقای شمالی تا حدودی به اتفاقات مصر در روزها و هفته‌های پیش رو بستگی دارد. اگر جنبش کنونی نتواند مبارک را در کوتاه‌مدت سرنگون کند٬ شاید این روند کند شود. اگر او به زودی پایین کشیده شود٬ این روند در سایر نقاط شتاب می‌یابد. از آن‌جا که حاصل را مبارزه‌ی نیروهای زنده تعیین می‌کند نمی‌توان از پیش گفت چقدر سریع یا چقدر آرام خواهد بود. اما مسیر روند خیلی روشن است. مبارک دیر یا زود باید برود و دوره‌ی جدیدی گشوده می‌شود که در آن مبارزه طبقاتی در مصر به سطحی بالاتر ارتقا می‌یابد. از این واقعیت فراری نیست و بر کل منطقه تاثیر خواهد گذاشت.

در زیر به بررسی مختصر موقعیت می‌پردازیم که نشانی است از تاثیر بین‌المللی انقلاب مصر٬ در پی انقلاب تونس٬ تا همین الان.

اردن

اردن نامزد اصلی طی کردن راه مصر است. اعتراضات بر سر افزایش فقر٬ افزایش قیمت‌های غذا٬ بیکاری و فساد هفته‌ها ادامه داشته‌اند. بیکاری رسمی در کشور شش میلیونی ۱۴ درصد است. ۷۰ درصد جمعیت جوان است٬ زیر ۳۰ سال سن دارد و ۲۵ درصد جمعیت زیر خط فقر زندگی می‌کند.

هزاران نفر در اردن برای اعتراض به خیابان‌ها آمده‌اند٬ خواهان استعفای نخست‌وزیر و پایین آمدن قیمت‌ها شده‌اند. این نتیجه‌ی تداوم بحران اقتصادی است. اردن امسال در کسری بودجه رکورد زده و به ۲ میلیارد دلار رسیده است. تورم به ۶/۱ درصد افزایش یافته است.

سلطان عبدالله در تلاش برای مماشات با توده‌ها وعده‌ی بعضی «اصلاحات» را داده٬ بخصوص در مورد قانون جنجالی انتخابات. نخست‌وزیر در ضمن ۵۵۰ میلیون دلار یارانه‌ی جدید برای سوخت و محصولات بنیادین مثل برنج٬ شکر٬ دام و گازِ آشپزی اعلام کرده. او در ضمن دستمزد کارمندان دولت و خدمه‌ی امنیتی را افزایش داده است.

اما همه‌ی این‌ کارها بی‌فایده است. از این‌جا می‌فهمیم که چرا سلطان عبدالله دوم در روز ۱ فوریه اعلام کرد سمیر الرفاعی٬ نخست‌وزیر٬ و تمام کابینه‌ی او را اخراج می‌کند - و جای او را به معروف البخیت داده و به او وظیفه داده دولت جدیدی تشکیل دهد که «باید قدم‌های عملی٬ سریع و ملموس برای اجرای اصلاحات سیاسی واقعی انجام دهد.» سلطان وعده‌ی برنامه‌ی بلافاصله‌ی اصلاحات دموکراتیک داده و مستاصلانه می‌کوشد جنبش اعتراضی روزافزون را بخواباند و جلوی سناریوی مدل مصر را بگیرد. بخیت اما فرقی بنیادین با نخست‌وزیر قبلی ندارد. او را به خاطر نظارت بر انتخابات محلی و پارلمانی در سال ۲۰۰۷ به یاد می‌آورند (آخرین باری که در دولت بود). آن انتخابات مملو از تقلب آشکار بود.

فعالین در تظاهرات روز جمعه (۴ فوریه) در امان بیرون دفتر نخست وزیر شعار دادند: «سرنگون‌باد دولت» تا نشان دهند هیچ اقدام نیمه و نصفه‌ای را نمی‌پذیرند. عدم پاسخ به خواسته‌های توده‌ها می‌تواند نفس بقای سلطنت را به خطر بیاندازد و کل رژیم را پایین بکشد.

یمن

فقر گسترده در یمن٬ جایی که ۴۵ درصد جمعیت با روزی کمتر از ۲ دلار زندگی می‌کند٬ ریشه‌ی جنبش اعتراضی حاضر است. آخرین اخبار از یمن به روز پنجشنبه (۳ فوریه) مربوط می‌شود که بیش از ۲۰ هزار نفر (بیشترین تعداد تاکنونی)‌ در خیابان‌های صنعا راه‌پیمایی کردند و خواستار رفتن رئیس‌جمهور علی عبدالله صالح شدند.

درست مثل مصر٬ تظاهرکنندگان ضدانقلابی طرفدار صالح با صف عظیم اعتراض ضدصالح مواجه شدند و کار به بعضی برخوردهای فیزیکی کشید که پلیس جمعش کرد. در شهر عدن٬ در جنوب٬ تظاهرات را با گاز اشک‌آور و گلوله‌ی زنده از هم پاشاندند. شکی نیست که این اعمال همان تاثیری را خواهد داشت که در مصر داشت:‌ جزم کردن عزمِ جنبش انقلابی.

رئیس‌جمهور علی عبدالله صالح روز چهارشنبه اعلام کرده بود در سال ۲۰۱۳ نامزد نخواهد شد و اضافه کرد که پسرش نیز نامزد انتخابات نخواهد بود. این هم مشابه حرف‌های بن علی پیش از سقوط است و به نظر رونوشتی تقریبا برابر اصل است از رفتار مبارک در مصر. او می‌کشود با وعده‌ی رفتن با توده‌ها مماشات کند اما این تنها حیله‌ای است برای خارج کردن توده‌ها از خیابان‌ها برای باز پس گرفتن کنترل موقعیت.

او در ضمن اعلام افزایش دستمزدها و معافیت‌های مالیاتی٬ ایجاد صندوقی برای ارائه شغل برای فارغ‌التحصیلان دانشگاه٬ گسترش پوشش تامین اجتماعی و معافیت دانشجویان از پرداخت بقیه شهریه‌شان برای این سال تحصیلی کرده است و همچنین فراخوان به کاهش شهریه‌ها داده است.

این‌ها همه به روشنی تحرکاتی هستند در تلاش برای جلوگیری از رشد جنبش اعتراضی و تبدیل شدنش به تونس و مصر. اما معترضین نشان داده‌اند که این کافی نیست. ۲۰ هزار نفر در خیابان‌های پنجشنبه شعار می‌دادند: «مردم تغییر نظام را می‌خواهند» و «نه به فساد٬ نه به دیکتاتوری» و «تغییر در نظام٬ سرنگونیِ رئیس‌جمهور.»

الجزایر

الجزایر در اواخر ماه دسامبر حدود همان زمانی که اعتراضات در تونس در گرفت شاهد جنبش‌های اعتراضی علیه افزایش هزینه‌ی مواد ساده‌ی غذایی بوده است. در روز ۳۰ دسامبر گزارش‌هایی بود از مصدومیت حداقل ۵۳ نفر و دستگیری ۲۹ نفر دیگر در طول حمله‌ی پلیس به اعتراضات علیه شرایط بد مسکن در منطقه‌ای از شهرِ الجزیره٬ پایتخت. مصمم بودن پاسخ معترضین به این حمله را از این واقعیت می‌توان دریافت که از ۵۳ نفر مصدوم٬ ظاهرا ۵۲ نفر اعضای نیروهای امنیتی بوده‌اند.

در اوایل ماه ژانویه شورش‌هایی بر سر افزایش قیمت‌های غذا و فقدان شغل درگرفت. رژیم با ترکیبی از سرکوب (در پنج روز اعتراضات خیابانی پنج نفر کشته و بیش از ۸۰۰ نفر زخمی شدند)٬ کاهش قیمت‌ها٬ کاهش قیمتِ نفت٬ شکر و سایر مواد ضروری و خرید یک میلیون تن گندم برای پر کردن انبارها و در ضمن وعده‌ی ادامه‌ی یارانه بر روی مواد غذایی ضروری مثل آرد پاسخ داد.

اینگونه امیدوار بودند با توده‌ها مماشات کنند و خیزش انقلابی را که شروع به در گرفتن کرده بود متوقف کنند. اما مسائل بنیادین که در ابتدا به شورش انجامید هنوز حل نشده‌اند. بیکاری٬ بخصوص میان جوانان٬ که نیمی از جمعیت هستند همچنان بالا است. به گفته‌ی دولت حدود ۱۰ درصد است اما ارقام واقع‌گرایانه‌یتر آن‌را نزدیک به ۲۵ درصد می‌دانند.

خشم همچنان زیر سطح می‌جوشد و منتظر است تا در هر لحظه‌ای طغیان کند. مثلا در روز ۲۲ ژانویه چند نفر در حمله‌ی پلیس به تظاهرات طرفداری از دموکراسی در الجزیره٬ که علیه قانون ممنوعیت تجمعات عمومی به پا شده بود٬ مصدوم شدند. صدها نفر این ممنوعیت را زیر پا گذاشتند و به خیابان آمدند تا با نیروهای تا دندان مسلحِ پلیس مواجه شوند.

در روز ۱ فوریه هزاران نفر به فراخوان تظاهرات از سوی «کمیته محلی هماهنگی دانشجویان»‌ (Coordination locale des estudiants) در دانشگاه تیزی وزو پاسخ دادند. به گفته‌ی سازماندهندگان ۱۵ هزار نفر این عمل اعتراضی شرکت کردند. نکته‌ی شاخص این‌که بعضی معترضین پرچم تونس را با خود داشتند٬‌ نشانه‌ی روشن این‌که می‌خواهند در الجزیره جنبشی ببینند که بتواند رژیم منفور بوتفلیقه را سرنگون کند. یکی از شعارها این بود:‌«Bout-Ali degage!» (بوت علی٬ بس است!)٬ یعنی بازی با کلمات و مخلوط کردن دو واژه‌ی بوتفلیقه و بن علی.

رئیس‌جمهور بوتفلیقه در روز ۳ فوریه اعلام کرد قوانین وضعیت اضطراری کشور در «آینده‌ی بسیار نزدیک» ‌کنار گذاشته می‌شوند. وضعیت اضطراری که در ابتدا برای «مبارزه با تروریسم» آورده شد از سال ۱۹۹۲ برقرار بوده است. بوتفلیقه با اعلام این نکته ظاهرا از کابینه خواست سیاست‌هایی اتخاذ کنند که ایجاد شغل کند و درضمن اعلام کرد تلویزیون و رادیوی ملی باید دیدگاه‌های تمام احزاب سیاسی را پخش کنند.

تا بحال این‌ها به جز وعده و عید چیزی نبوده‌اند. هدف این حرف‌ها مماشات با جنبش اعتراضی است برای القای این باور که «اصلاحات دموکراتیک» در راه است. تاریخی برای این‌که لغو وضعیت اضطراری کی صورت می‌گیرد داده نشده. و تا جایی که به شغل‌ها برمی‌گردد٬ کسی نمی‌داند در اقلیم اقتصادی کنونی چگونه قرار است ایجاد شوند.

روز عمل جدیدی اکنون برای ۱۲ فوریه طراحی می‌شود. چنین اعتراضات مداومی نشان می‌دهد که مردم الجزیره بی‌قرارند و در پیروی از نمونه‌ی همسایگان تونسی خود دوباره به حرکت در می‌آیند.

مراکش

در روز یکشنبه ۳۰ ژانویه صدها دانشجو در شهر فاس در مراکش در اعتراض علیه افزایش قیمت‌ها و بدتر شدن شرایط اجتماعی دست به تظاهرات زدند. تظاهرکنندگان در شعارهای خود سرنوشت سلطان محمد ششم را با بن علی مقایسه می‌کردند. این پس از اعتراضی است که پیش از این در روز ۲۰ ژانویه در شهر شمالی تطوان در گرفهت بود. این اعتراض را کمیته‌ی محلی علیه افزایش قیمت‌ها و حمله به خدمات عمومی سازمان داده بود و «اتحاد عمل کمونیستی» (بخشِ مراکشِ گرایش بین‌المللی مارکسیستی)‌ در آن شرکت داشت. تظاهرات تطوان که ۳۰۰ نفر را جلب کرد در ضمن در همبستگی با انقلاب تونس بود.

رسانه‌های اسپانیا در چند روز گذشته گزارش‌هایی منتشر کرده‌اند که واحدهای ارتش و واحدهای ضدشورشی نیروهای امنیتی از صحرا به شهرهای اصلی مراکش منتقل شده‌اند تا برای ناآرامی‌های عمده تدارک ببینند. دولت مراکش چنین گزارش‌هایی را به شدت رد کرده اما روشن است که آن‌ها بسیار نگران امکان گسترش انقلاب به کشور خود هستند. «جنبش برای آزادی و دموکراسی فوری»‌٬ ۲۰ فوریه را به عنوان «روز خشم» اعلام کرده و این می‌تواند کانون اعتراضات سراسر کشور شود.

و همان‌طور که اکونومیست می‌کوشید اعصابِ خوانندگان خود را آرام کند که مصر «متفاوت» است و نمی‌تواند راه تونس را طی کند٬ ترینیداد خیمنز٬ وزیر امور خارجه‌ی اسپانیا٬ اخیرا گفت: «باور قلبی من این است که موقعیت در تونس و مصر به روشنی متفاوت از مراکش است.» به این دلیل که مراکش قبلا راهِ «گشایش دموکراتیک» را طی کرده. شکی نیست که دولت اسپانیا خیلی دوست ندارد ببیند درست آن طرف تنگه‌ی جبل‌الطارق انقلابی در می‌گیرد!

اما کسی که بسیار بیشتر به سلطان مراکش نزدیک است٬ یعنی شاهزاده مولای هشام٬ پسرعموی او٬ نظر بسیار متفاوتی دارد. او در مصاحبه‌ای با ال پائیس (روزنامه‌ی اسپانیایی-م) گفت: «مراکش احتمالا استثنا نخواهد بود... تقریبا تمام نظام‌های خودکامه تحت تاثیر موج عظیم اعتراضات قرار خواهند گرفت.»

غزه و کرانه‌ی غربی

درست آن سوی مرز شرقی مصر در نوار غزه که قدرت در دست گروه ارتجاعیِ حماس است جنبش مردم مصر بر فلسطینیان تاثیر می‌گذارد. بعضی باصطلاح «مارکسیست‌ها» در گذشته حماس را به نوعی نیروی پیشرو تصویر کرده‌اند که شایسته‌ی حمایت چپ است. در واقعیت این نیرویی به غایت ارتجاعی است که تنها بخاطر ماهیت فاسد رهبری سازمان آزادیبخش فلسطین که بر تشکیلات خودگردان حاکم است٬ جای خالی را پر کرده.

حماس سعی می‌کند به خود رنگ «انقلابی» و «ضدامپریالیستی» بزند. اگر این‌گونه بود انتظار می‌رفت آن‌ها از انقلابی که در مصر در گرفته حمایت کنند. درست برعکس! پلیس حماس هفته‌ی پیش تظاهرات کوچکی در غزه در حمایت از جنبش انقلابی در مصر را در هم شکست و چند زن را دستگیر کرد.

حماس همانقدر نگران تحولات انقلابی در مصر است که دولت اسرائیل. نیروهای امنیتی اضافه در مرز مصر و غزه قرار داده شده‌اند٬ نه در سمت مصر که در سمتِ فلسطین. واقعیت این است که حماس نمی‌خواهد جنبش در مصر به نوار غزه کشیده شود. اگر کسی خواهان پاسخ به این اتهام است که آن‌چه در مصر صورت می‌‌گیرد خیزشی اسلامی است کافی است به واکنش حماس نگاه کند.

حماس حق دارد نگران ریزش از مصر باشد. این خبر که چند هزار فلسطینی ساکن نواز غزه به گروه فیس‌بوکی پیوسته‌اند که فراخوان به اعتراض علیه حکومت حماس را برای روز جمعه (۴ فوریه) داده است خبر از حال و هوای غزه می‌دهد. این پاسخی به همه‌ی آن شکاکینی استکه در غزه تنها ارتجاع اسلامی می‌بینند. صدای واقعی فلسطینی‌های ساکن این نوار کوچک اکنون بلند می‌شود.

در کرانه‌ی غربی هم اوضاعی مشابه را سازمان می‌دهند. رهبران فلسطینی در کرانه‌ی غربی در واقع این واقعیت را می‌پذیرند که اعتراضات تونس و مصر می‌تواند به سرزمین‌های فلسطینی کشیده شود. و پلیسِ آن‌جا نگرانی‌های مشابهِ حماس دارد. فیلمی از «روز همبستگی با انقلاب مصر» در رام‌اللهِ فلسطین از روز ۵ فوریه ۲۰۱۱ نشان می‌دهد که پلیس تشکیلات خودگردان به تظاهراتی در حمایت از خیزش مصر در رام‌الله واقع در کرانه‌ی غربی حمله می‌کند.

اینان حق دارند از طغیان اعتراضات در کرانه‌ی غربی بهراسند. بگذارید یادمان نرود که همین تازگی بود که «اسناد فلسطین» منتشر شد و از قرار و مدارهای مخفی بین رهبران تشکیلات خودگردان و سازمان آزادیبخش فلسطین با دولت اسرائیل پرده برداشت که حتی شامل صحبت در مورد ترور یکی از مبارزین فلسطینی می‌شد.

سلام فیاض٬ نخست‌وزیرِ تشکیلات خودگردان فلسطین٬ در واهمه از ناآرامی و در تلاش برای مقابله با هر گونه جنبش اعتراضی احتمالی اعلام کرد انتخابات شهرداری در آینده‌ی نزدیک برگزار می‌شود و صحبت از انتخابات مجلس هم هست. محمود عباس٬ رئیس تشکیلات خودگردان٬ از نزدیکان مبارک دانسته می‌شود و اگر او در این فصل پاییز سقوط کند جایگاه عباس بین مردم فلسطین بیشتر آسیب می‌بیند.

تمام شرایط سرزمین‌های فلسطینی برای انتفاضه‌ای دیگر آماده می‌شود٬ این بار در سطحی بسیار بزر‌گ‌تر و به عنوان بخشی از جنبش همگانی اعراب و نه خیزشی منزوی. یادمان باشد که انتفاضه تاثیر بسیار بیشتری بر جامعه‌ی اسرائیل داشت تا سال‌های سال تروریسم انفرادی. پرتاب چند موشک به محلات کارگری اسرائیل یا بمبگذاران انتحاری که مردان٬ زنان و کودکان بی‌گناه اسرائیلی را در اتوبوس و در سوپرمارکت می‌کشند خمی به ابروی ماشین دولت صهیونیستی نمی‌آورد. در واقعیت این اعمال به تقویت دولت صهیونیستی کمک کرده چرا که کل جمعیت را که احساس می‌کند به عنوان یک مردم مورد تهدید واقع شده به حمایت از دولت می‌کشاند.

باضافه این واقعیت که تمامی رژیم‌های عرب دیکتاتوری‌های استبدادی هستند که همیشه از مساله‌ی فلسطین به نفع خود استفاده کرده‌اند و تقصیرِ مشکلات مردم عرب را به گردن اسرائیل انداخته‌اند مورد استفاده‌ی ماهرانه‌ی نخبگان صهیونیستی قرار گرفته که می‌خواهند از اسرائیل تصویری بدهند به عنوان کشوری که حولش را دولت‌هایی گرفته‌اند که می‌خواهند این کشور را نابود کنند. جایی می‌رسد که جنبش انقلابی کارگران و جوانان عرب بدون شک بر زحمتکشان عادی در اسرائیل تاثیر می‌گذارد.

سوریه

سوریه را مدت‌ها به علت گذشته‌ی پروشوروی و اقتصاد ملی‌سازی‌شده‌اش «دولت یاغی» می‌دانستند. اما رژیم اسد اقتصاد را گشوده و به «اقتصاد بازار» اجازه‌ی رشد داده. در نتیجه رژیمی داریم با همه‌ی آفت‌های قبل مثل دستگاه سرکوبگر دولتی که به آن آثار گشایش سرمایه‌داری نیز اضافه شده و در نتیجه‌ شاهد رشد قطبی‌سازی اجتماعی٬ رشد نابرابری و انباشت بیشتر ثروت نخبگان و رواج فقر در لایه‌های پایینی جامعه هستیم.

اسد٬ دیکتاتور سوریه٬ در پرتوی انقلابات تونس و مصر اعتراف کرده حاکمان عرب باید اقدامات بیشتری برای رسیدگی به آمال روزافزون سیاسی و اقتصادی مردم منطقه انجام دهند. او امسال در تدارک انجام اصلاحات سیاسی است از جمله انتخابات شهرداری گرچه گفته ثبات و اقتصاد برایش اولویت بیشتری از اصلاحات سیاسی دارند. او در واقع امتیازات اقتصادی اندکی نیز در تلاش برای توقف هر گونه تدارک بیرون کشاندن مردم به خیابان‌ها اعلام کرده. دولت برای فقرا یارانه و کمک اعلام کرده است. به معلم‌ها وام‌های بدون بهره برای خرید کامپیوترهای لپ تاپ داده شده و بعضی مقامات دولتی در شهر حلب متهم به فساد شده‌اند. اخیرا به دو میلیون کارگر دولتی نیز افزایش حقوق ۱۷ درصدی داده شد.

منظور اسد از در اولویت بودن ثبات و اقتصاد این است که فکر می‌کند با دستیابی به نوعی بهبود اقتصادی می‌تواند قدرت را در دستان خود حفظ کند. اما اکنون نرخ رسمی بیکاری در سوریه ۱۰ درصد است و بعضی‌ها فکر می‌کنند از این هم بیشتر است و حتی به ۲۵ درصد می‌رسد.

مشکلات روزافزون اجتماعی به روحیه‌ی شورشی که بین جوانان کشور می‌جوشد می‌افزاید. مردم با استفاده از دسترسی محدود اینترنت که رژیم ممکن می‌دارد چندین صفحه در فیس‌بوک درست کرده‌اند با هدف سازماندهی اعتراضاتی مشابه جنبش‌هایی که در تونس و مصر آغاز شد. فراخوان به اعتراضاتی برای روزهای جمعه و شنبه (۴ و ۵ فوریه)‌ منتشر شد اما موفق به جلب معترضین نشد. فعالی بدون فاش نام خود گفت: «هنوز زود است. وقت داریم. مسلم است که خیابان هنوز آماده نیست.»

رژیم سوریه در برخورد با مخالفین یکی از وحشی‌ترین حکومت‌های منطقه است. گزارش‌ها نشان می‌دهد که مراسم عزاداری که چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته در دمشق در حمایت از خیزش مصر برگزار شد با یورش خشونت‌آمیز نیروهای امنیتی سوریه مواجه شد. اینترنت نیز به شدت تحت کنترل است. مثلا فیس‌بوک از نوامبر ۲۰۰۷ تا کنون رسما منع شده گرچه بسیاری از جوانان سوریه با استفاده از فیلترشکن بر این ممنوعیت غلبه می‌کنند.

دولت این دستگاه سرکوبگر را با امتیازاتِ‌ ماهیتا اقتصادی ترکیب کرده تا جلوی تلاش برای جرقه زدن هرگونه جنبشی مشابه مصر گرفته شود. اما نکته‌ی قابل توجه این‌جا است که گرچه رژیم شاید هنوز مواجه با همان سطح اعتراض مثل جاهای دیگر نباشد اما در اقدامی پیش‌گیرانه شمار سایت‌ها و چت سرویس‌های ممنوع برای کاربران اینترنت در کشور را افزایش داده است. تمام این‌ها نشان می‌دهد که سوریه نیز با افزایش ناآرامی روبرو است و با توجه به ماهیت به شدت متوحش رژیم می‌توانیم شاهد طغیان غیر قابل انتظار و توده‌ای آن باشیم.

سودان

مدت کوتاهی پس از سقوط بن علی در تونس٬ نیروهای امنیتی در سودان حسن الترابی٬ رهبر اپوزیسیون٬ را دستگیر کردند. این مدت کوتاهی پس از این بود که حزبِ الترابی فراخوان داد که اگر دولت سودان افزایش قیمت‌ها را لغو نکند‌ »انقلاب مردمی» در می‌گیرد.

ترابی در مصاحبه با خبرگزاری فرانسه گفت: «این کشور قبلا خیزش‌های مردمی دیده است. آن‌چه در تونس اتفاق افتاد یادآوری‌کننده است. این اتفاق در سودان هم می‌افتد... اگر نیافتد خون‌ریزی زیادی خواهیم داشت. کل کشور مسلح است. در شهرها شاهد خیزش مردمی خواهیم بود اما در دارفور و همچنین در کردفان مردم سلاح دارند.»

از آن موقع جنبشی در کشور در گرفته و هفته‌ی گذشته دانشجویان در خیابان بودند. در روز دوشنبه (۳۱ ژانویه)٬ محمد عبدالرحمان٬ دانشجویی از دانشگاه اهلیه٬ پس از کتک خوردن از دست پلیس درگذشت. این حرکت منجر به تعطیل بسیاری دانشگاه‌ها توسط رژیم و به کار گرفتن شدید پلیس دور و بر دانشگاه‌ها شد. پلیس در دانشکده‌ی پزشکیِ دانشگاه خارطوم سعی کرد جلوی ۳۰۰ دانشجو را برای ترک دانشگاه بگیرد اما آن‌ها راه خود را با فریاد «انقلاب علیه دیکتاتوری!» باز کردند.

حکومت تلاش کرده هر رسانه‌ای که تظاهرات دانشجویی را گزارش کرده ساکت کند٬ از ترس این‌که این اعتراضات اثر مسری داشته باشند. در واقع در چند هفته‌ی گذشته سودان شاهد ناآرامی اجتماعی گسترده بوده و کشور با افزایش تورم که بر قیمت کالاهای ساده تاثیر می‌گذرد مدام بیشتر به دل بحران اقتصادی سقوط می‌کند. دولت با قطع یارانه‌ی محصولات نفتی و شکر٬ کالایی کلیدی در سودان٬ اوضاع را بدتر کرده. روشن است که سودان نیز در جوشش است.

عربستان سعودی

عربستان سعودی از این رو کشوری کلیدی در منطقه است که بزرگترین صادرکننده‌ی نفت جهان است. امپریالیست‌ها به شدت نگرانند که این «رژیم دوست» سقوط کند و اینگونه منبع دائم نفت که نقشی حیاتی در ساز و کار اقتصاد جهانی دارد مختل شود.

نرخ بیکاری رسمی ۱۰ درصد است و تورم رو به رشد است. تحلیل‌گران غربی و سعودی دل خود را با این واقعیت خوش می‌کنند که عربستان سعودی ثروت عظیم نفتی دارد و می‌تواند از آن برای خواباندن خشم و نومیدی استفاده کند. مثلا می‌تواند بدون مشکل چندانی یارانه‌های غذا را افزایش دهد. عربستان سعودی در ماه دسامبر بودجه‌ای تاریخی تصویب کرد و می‌خواهد در پنج سال آینده٬‌ تاسال ۲۰۱۳٬ ۴۰۰ میلیارد دلار خرج ارتقای زیرساخت‌ها کند. هیچ حزب سیاسی و اتحادیه‌ی کارگری موجود نیست. اعتراض و اعتصاب غیرقانونی است. خبری از هیچگونه سازمان دانشجویی٬ اتحادیه کارگری یا حزب سیاسی نیست. و با این حال دولت سعودی با واهمه به رویدادهای تونس و مصر می‌نگرد. آن‌ها هم قرار بود باثبات و در امان از انقلاب باشند.

در ۳۱ ژانویه بانک عربستان و فرانسه سندی منتشر کرد با این عنوان «زنگِ بیداری:‌ خطر سرایت از مصر موجود اما قابل کنترل است.» جان اسفاکیاناکیس٬ اقتصاددان ارشد این بانک٬ توضیح می‌دهد:‌ »سعودی‌ها امکان حفظ یارانه‌ها را دارند اما از آن‌چه در مصر اتفاق می‌افتد در امان نیستند... این زنگ بیداری برای همگان در منطقه است. باید در نظر داشته باشند که بیکاری و ایجاد شغل باید اولویت اصلی در عربستان صعودی باشد.»

روزنامه‌ی فایننشال تایمز در روز ۵ فوریه مقاله‌ی جالبی در مورد تناقضی که دولت اوباما در عربستان سعودی با آن روبرو است٬ منتشر کرد: «(دولت آمریکا) لابد از خودش این سوال بزرگ را می‌پرسد: اگر عربستان صعودی٬ بزرگترین صادرکننده‌ی نفت در جهان٬ اما در ضمن سرزمینی که جمعیت جوان آن از مزایای ثروت نفت بهره‌مند نشده٬ دستخوش خیزش‌های مشابه شد٬ چه؟»

ماه گذشته ۲۰۰ معلم اعتراضاتی بیرون وزارت آموزش و پرورش سازمان دادند و خواستار شغل‌های دولتی شدند. اکنون مدتی است که شامل چنین اعتراضاتی بوده‌ایم. آخرین آن روز جمعه بود که تظاهرکنندگان در جده به اعتراض علیه زیرساخت‌های ضعیف دست زدند و دستگیر شدند. معترضین ظاهرا پس از نماز جمعه چند دقیقه در یکی از خیابان‌های اصلی جده تظاهرات کردند تا این‌که مقامات اعتراض را در هم شکستند و حاضرین را دستگیر کردند.

چنین اعتراضات کوچکی صورت می‌گیرد و نشان از احساسی بسیار عمیق‌تر در میان جمعیت وسیع‌تر می‌دهد. همین آقای اسفاکیاناکیس که در بالا از او نقل کردیم اشاره می‌کند: «دیگر نمی‌توان ثبات در خاورمیانه را قطعی دانست... مردم در خاورمیانه دیگر نه صبورند و نه ساکت. پس از تونس٬‌ فکر می‌کردیم در مصر اتفاق نمی‌افتد اما ببینید چه شد.»

آن‌چه تحلیل‌گران بورژوا نمی‌فهمند این است که تنها فقر نیست که به انقلاب می‌انجامد. فقر عامل مهمی است اما تنها عامل نیست. مصر فقیر زیاد دارد اما فقیرترین کشور دنیا نیست. آن‌چه خیزش انقلابی را باعث می‌شود عبور از دوره‌ای به دوره‌ی دیگر است٬ یعنی بالا و پایین‌های بحران اقتصادی. پس گرفتن اصلاحاتی که در گذشته داده شده می‌تواند جنبش‌های قدرتمندی را به جریان بیاندازد.

عامل دیگری هم هست. ثروت در این کشورها در دست افرادی معدود متمرکز شده. تمام این کشورها شاهد رشد چشمگیر اقتصادی بوده‌اند. مثلا مصر از سال ۲۰۰۳ با نرخ سالیانه‌ی متوسط ۵/۵ درصد رشد کرده است. اما این رشد توزیع برابر ندارد. در نتیجه ارتشی از فقرا را در مقابله با نخبگانی کوچک و بسیار ثروتمند می‌یابیم. این به نوبه‌ی خود می‌تواند رویدادهای انقلابی را منجر شود.

و البته نفرت روزافزون از این رژیم‌های فاسد و سرکوبگر هم هست. اتفاقی نیست که بسیاری زنان در جنبش‌های اخیر در عربستان سعودی شرکت کرده‌اند. همه‌ی این‌ها روی هم می‌تواند به جنبش قدرتمندی بیانجامد حتی در آن‌چه به نظر رژیمی باثبات در عربستان سعودی می‌آید.

عواقب برای امپریالیسم

این انفجار ناگهانی انقلاب در سراسر جهان عرب عواقبی جدی برای امپریالیسم دارد. در دهه‌ی ۱۹۶۰ بسیاری از کشورهای عرب به چپ چرخیدند. نمونه‌ی مسلم این سوریه است که اقتصادش روی الگوی اتحاد شوروی سازمان یافت. اما حتی در جاهایی که روند اوضاع اینقدر بالا نگرفت٬ حکومت‌هایی مثل ناصر در مصر هم به همین سمت حرکت می‌کردند. بخش‌های عمده‌ی اقتصاد ملی‌سازی شد و این همراه با شکل‌گیری اقدامات رفاهی مثل خدمات بهداشتی٬ آموزش و پرورش٬ یارانه بر غذا و ... بود که رویهمرفته زندگی را برای توده‌ها بهتر ساخت. تا امروز هم بسیاری مصری‌ها خاطره‌ی خوشی از ناصر دارند. او در ضمن در سراسر کشورهای عرب وسیعا مورد احترام بود چرا که کسی دانسته می‌شد که مقابل امپریالیسم ایستاد.

اما از اواخر دهه‌ی ۱۹۷۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۸۰ به این طرف این روند معکوس شد. در مصر دولتِ سادات٬ جانشین ناصر٬ مجددا زیر نفوذ امپریالیسم آمریکا رفت. بر این پایه خصوصی‌سازی‌ها حرف روز شدند. و مصر در صحنه‌ی بین‌المللی از دشمنی اسرائیل به امضای قرارداد صلحی که تا امروز حفظ کرده دست زد. اردن نیز چنین قراردادی امضا کرد. در تونس وقتی بن علی به قدرت رسید ۸۰ درصد اقتصاد در کنترل دولت بود. بن علی پس از ۲۳ سال توانسته بود این اقتصاد را منهدم کند و بخش‌های عضیم اقتصاد را خصوصی‌سازی کند و اینگونه بسیاری اصلاحات گذشته را نابود کند. تصویر مشابهی را می‌توان در سراسر خاورمیانه دید.

آن روند در طول ۳۰ سال تکامل یافت. و اکنون نتیجه‌ی آن‌را می‌بینیم: انقلاب در سراسر منطقه. مبارک در مصر و سلطان عبدالله در اردن متحدین کلیدی‌ آمریکا به حساب می‌آیند. این رابطه‌ی راحت و باثبات را اکنون جنبش انقلابی توده‌ها به خطر انداخته است. مشکل این‌جا است که کاری از دست‌ آن‌ها بر نمی‌آید. آنان خود شرایط انقلاب را ایجاد کرده‌اند و اکنون باید عواقب آن‌را به جان بخرند.

منبع: «در دفاع از مارکسیسم»٬‌ وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی
 ۷ فوریه‌ی ۲۰۱۱

چهار بحران نظام معاصر سرمایه‌داری جهانی

| 0 نظر
tabb_william_k.jpg
برگردان: پرویز صداقت 

این مقاله به بررسی آن جنبه‌های اقتصاد سیاسی جهانی می‌پردازد که امیدوارم برای دولت‌ها و جنبش‌های ترقی‌خواه برا‌ی تغییر جهانی آگاهی‌بخش باشد. در این مقاله، موانع و فرصت‌های شرایط کنونی توسعه‌ی سرمایه‌داری جهانی با تحلیل چهار حوزه‌ی بحران در نظام معاصر جهانی سرمایه‌داری ارزیابی می‌شود. این چهار حوزه‌ تنها عناصر تناقض‌زا در شرایط معاصر نیستند اما به نظر من مهم‌ترین آن‌ها هستند.

    نخستین مسئله آشفتگی مالی است که اقتصاد ایالات متحده مبتلا به آن شده و تاثیرات فراگیری داشته است. این بحرانی است که جریان اصلی امریکایی ـ انگلیسی علم اقتصاد را بی‌اعتبار می‌سازد. تشخیص من این نیست که این بحران سرمایه‌داری است. برای این که بحران سرمایه‌داری باشد نه تنها باید بسیار عمیق‌تر شود، بلکه تاثیرات آن به مثابه شکستی سیستمی باید محسوس‌تر درک شود. از همه مهم‌تر، تشکیل حزبی است که توان تبیین آن را داشته باشد که چه‌طور چنین بحران‌هایی در ذات طبیعت کارکرد سرمایه‌داری است و در عین حال توان الهام‌بخشیدن به بدیلی سوسیالیستی برای بسیج جنبشی داشته باشد از آن دست که به تبعیض نژادی در افریقای جنوبی خاتمه داد. بدون این مورد اخیر، حتی بحرانی عمیق و پرالتهاب تنها فرصتی برای اصلاح سرمایه‌داری است، نه از میان برداشتن آن.

    بحران دوم بحران امپریالیسم به رهبری امریکا است که هم بر اثر جنگ‌های خودخواسته با هدف تغییر رژیم‌ها و هم به سبب مقاومت روزافزون موثر در برابر نظام مالی بین‌المللی و نظام تجاری‌ای که ما با عنوان توافق واشنگتنی می‌نامیم اعتبار خود را از دست داده است. نولیبرالیسم به سبب زیان‌های بی‌شماری که به بار آورده و همچنان به بار می‌آورد اکنون به لحاظ ایدئولوژیک در موضع دفاعی است. نقطه‌ی سوم بحران رشد کانون‌های جدید قدرت در مناطقی است که اقمار نظام سرمایه‌داری بودند و تنش‌هایی که این مسئله پدید آورده و امکانی که برای مانور کشورهایی که خواهان گسست از امریکا هستند ایجاد کرده است. چهارمین حوزه‌ی بحران مربوط به استفاده از منابع، توزیع نامتوازن ضرورت‌های زندگی، و الگوی رشدی است که دیگر پایدار نیست. در این جا جنبش‌های اجتماعی مردمی در افریقای جنوبی و جاهای دیگر فعالان اصلی برای مقاومت در برابر خصوصی‌سازی‌ها و تحمیل فردگرایی افراطی است که برای اغلب سرکوب‌شدگان و استثمارشدگان فاجعه به همراه داشته است.

     

    بحران یکم. مالی‌گرایی و بحران مالی[۹]

    برای آگاهی از میزان خسارتی که سقوط مالی کنونی پدید می‌آورد هم­چنان باید منتظر ماند، اما تاکنون این زیان چشم­گیر بوده است. در سطح بحران سیستمی، مسئله‌ی مهم تنها آن نیست که هزینه‌های اقتصادی و عملیات نجاتی که مبتنی بر پرداخت از سوی مالیات‌دهندگان است چه قدر هزینه دارد، بلکه این است که آیا سرمایه‌داری مالی می‌تواند خود را حفظ کند. مارتین ولف، ستون‌نویس ارشد اقتصادی "فایننشال تایمز"، می‌نویسد که سرمایه‌داری از "سرمایه‌داری مدیریتی نیمه‌ی قرن بیستم به سرمایه‌داری مالی جهانی جهش یافته است."[۱۰] جان بلامی فاستر، سردبیر "مانتلی ریویو" می‌گوید "هرچند این سیستم در نتیجه‌ی مالی‌گرایی تغییر یافته است، مالی‌گرایی به مرحله‌ی تلفیقی جدیدی از عصر انحصاری سرمایه‌داری انجامیده است که می‌توان آن را "سرمایه‌ی انحصاری ـ مالی" نامید."[۱۱] مالیه قادر بوده است که سرمایه‌داری تولیدی، اقتصادی را که در عمل تولیدکننده‌ی کالاها و خدماتی است که مردم مصرف می‌کنند، تجدیدساختار کند. این سرمایه‌داری مالی به شکل جدید مازاد هر چه بیش­تری را که در فرآیندهای تولید، نه تنها در کانون، که در آن­چه پیرامون نظام جهانی بوده است، به خود اختصاص می‌دهد.

    به طور کلی، سود شرکت‌های بخش مالی در اقتصاد امریکا در سال ۲۰۰۴ را که معادل ۳۰۰ میلیارد دلار بود در نظر بگیرد و آن را با ۵۳۴ میلیارد دلار سود صنایع داخلی غیر مالی مقایسه کنید، حدود ۴۰ درصد از کل سود شرکت‌های داخلی در بخش مالی بوده است. این شرکت‌ها چهل سال پیش تنها ۲ درصد از کل سود را در اختیار داشتند و این نشانه‌ی روشن رشد مالی‌گرایی در اقتصاد سیاسی امریکا است. این که بخش مالی اهرم کنترل بقیه‌ی اقتصاد را در اختیار می‌گیرد و در واقع از قدرت تحمیل اولویت‌ خود بر بدهکاران، شرکت‌های آسیب‌پذیر و دولت‌ها برخوردار می‌شود هم تحولی اقتصادی و هم تحولی سیاسی است. هم­چنان که قدرت بخش مالی رشد می‌یابد، خواهان مقررات‌زدایی بیش­تر می‌شود تا رشد هرچه بیش­تر خود را امکان‌پذیر سازد و ثبات نظام بزرگ‌تر اقتصادی را به خطر می‌افکند.

    به نظر می‌رسد که مالیه مدار جادویی پول ـ پول را به وجود آورده که در آن پول صرفاً از پول زاده می‌شود بدون آن که تولید واقعی در آن دخالتی داشته باشد.[۱۲] فرض می‌شود که راز جدید انباشت اهرم مالی و مدیریت ریسک است که خرید دارایی‌هایی با بازده بالاتر را وعده می‌کند هرچند ریسکی بالاتر به همراه دارد و استقراض پولی که سرمایه‌گذار در سهام شرکت دارد به دفعات متعدد ـ شاید ۱۰، ۲۰، ۳۰ یا در مواردی ۱۰۰ برابر امکان‌پذیر می‌سازد. وقتی چنین اهرم مالی بزرگی وجود دارد، حتی افزایشی مختصر در ارزش می‌تواند سود بسیار در سرمایه‌گذاری اولیه ایجاد کند. با توجه به بازارهای جهانی، پول را می‌توان با نرخ‌های بهره‌ی ناچیز در ین ژاپن وام گرفت و در بازدهی بالای دارایی‌های مالی امریکایی، اوراق قرضه‌ی بنجل، و انواع و اقسام مشتقه‌ها سرمایه‌گذاری کرد.

    مادامی که ارزش دارایی‌ها بالا می‌رود، خواه در سبد وام‌های رهنی در اوراق بهادار به پشتوانه‌ی مجموعه‌ای از بدهی‌ها و وام‌ها[۱۳] و خواه در فرآورده‌هایی غریب‌تر، سرمایه‌گذاران می‌توانند پول زیادی بسازند. این کار دیگران را تشویق می‌کند از راهبردهای آنان تقلید کنند و قیمت دارایی‌ها را بالا ببرند، ارزش فزاینده‌ی این دارایی‌ها امکان وام‌گیری بیشتر برای خرید دارایی‌ها را امکان‌پذیر می‌سازد و بهای دارایی‌ها را بالا می‌برد، در مارپیچی فرارونده حباب‌هایی تولید می‌شود که سرانجام می‌ترکد. مالی‌گرایی راهبرد انباشتی است که نه‌تنها با شکست بازارهای مالی، بحرانی حاد پدید آورده است که ایالات متحده را در موضعی همانند کشوری فقیر قرار داده است ـ کشوری که به وام‌دهندگان خارجی بدهکار است، ارزش پولش کاهش می‌یابد، سیاست‌های تجاری‌اش به نفع نخبگان است و دولتش از مالیات‌دهندگان درخواست پرداخت بیشتر دارد تا نظام مالی را تجدید سرمایه کند، در عین حال که معافیت‌های مالیاتی بیشتر برای ثروتمندان و شرکت‌های بزرگ ایجاد می‌کند.

    در اغلب بحث‌ها به اوراق بدهی سمی اشاره می‌شود، اما جنبه‌ی اصلی مالی‌گرایی رشد خود بدهی است: بدهی دولتی (بخش اعظم آن حاصل مخارج نظامی و بخششش‌های مالیاتی و سایر «انگیزه‌ها» برای شرکت‌ها و ثروتمندان است)، انواع و اقسام بدهی مصرف‌کننده، و بدهی شرکت‌ها. انفجار خلق بدهی به اقتصادی قدرت بخشیده که گرایش‌های رکودی قدرتمند دارد. عدم‌عقلانیت جامعه‌ای طبقاتی آن است که سودهایی که شرکت‌ها به دست می‌آورند در تولید چیزهایی که مردم و جامعه به طور کلی بدان نیازمندند و خواستار آن هستند سرمایه‌گذاری مجدد نمی‌شود، زیرا قدرت خرید طبقه‌ی کارگر محدود نگه داشته شده و ثروتمندان در شرکت‌ها مالیات‌هایی را که بخش دولتی برای ارائه‌ی کالاهای مطلوب عمومی بدان نیاز دارد پرداخت نمی‌کند.

    سرمایه‌گذاری مازاد در ظرفیت تولید وجود دارد که در ساختار اجتماعی نامعقولی که در آن تنها تقاضای موثر تقاضای با پشتوانه‌ی خرید است نمی‌توان از آن بهره‌برداری کرد. مازاد تولید در بطن عدم‌تامین نیازهای اجتماعی، مشخصه‌ی سیستمی است که  در همه جا به اعمال فشار بر روی کارگران به منظور کم‌تر ساختن دستمزدها در نتیجه‌ی قدرت طبقاتی سرمایه و توان آن در قرار دادن کارگران در برابر یکدیگر می‌پردازد. نمی‌توان مازادی را که سرمایه تولید می‌کند و به خود اختصاص می‌دهد به تولید اختصاص داد، این مازاد به سوداگری مالی می‌رود که در آن جذب حباب‌های سوداگرانه‌ای می‌شود که در نهایت سقوط می‌کند و بی‌نظمی و آسیب را در سرتاسر اقتصاد می‌گستراند.

    در دوران ریاست جمهوری بوش، ایالات متحده یک‌پنجم مشاغل صنعتی خود را از دست داده و این نیز بخشی از مالی‌گرایی و جهانی‌سازی است. دستمزدها کاهش داده شدند، مزایای بازنشستگی کم‌تر شدند، بار مراقبت‌های بهداشتی بر کارگران و خانواده‌های آنان تحمیل شد، کارکنان ناگزیر از کار پاره‌وقت، یا اخراج و بازگشت دوباره به کار با عنوان "کارگر موقت" شدند، و مانند آن ـ این همه به منظور آن بود که اهداف سود تحقق یابد و بدهی‌های هنگفتی تامین شود که شرکت‌ها به سبب استقراض گسترده برای تامین مالی گسترش دامنه‌ی مالکیت‌شان زیر بار آن بودند. افراد بیشتری کار پاره‌وقت یا موقتی دارند و نگران آینده‌ی فرزندانشان هستند. آنان می‌بینند که دولت‌شان در سیطره‌ی شرکت‌های بزرگ و ثروتمندان است.

    بدبینی گسترده‌ی مردمی توجیهی دارد زیرا سه روند در تعامل با هم چشم‌انداز اکثریت کارگران امریکا نومید‌کننده می‌سازد. نخستین روند جهانی‌سازی مستمر تولید کالاها و خدمات در برابر دستمزدهای کم‌تر است. کار با مهارت کم‌تر را در همه جا می‌توان ارزان‌تر انجام داد. علاوه بر این، میزان تحصیلات دیگر محدودیتی برای مشاغل نیست و بسیاری از کارها را می‌توان از طریق کارگران تحصیل‌کرده در هند، چین، اروپای شرقی و سایر نقاط جهان انجام داد. دوم، فن‌آوری بازده هر کارگر را افزایش می‌دهد، بدین معنا که هر کارگر می‌تواند بیشتر تولید کند و وقتی تقاضا برای تولید سریع‌تر از بهره‌وری آنها گسترش نیابد، به کارگر کم‌تری نیاز هست. ما این را در صنایع پایه مانند خودرو و فولاد که در زمانی شمار بسیاری از کارگران تولیدی در آن به کار مشغول بودند می‌بینیم. سوم، مشاغلی که گسترش می‌یابد عمدتاً شغل‌های مک‌دونالدی، غیراتحادیه‌ای و با پرداخت ناچیز هستند. به‌علاوه، حمله‌ی بی‌امان به اتحادیه‌ها که از انحلال اتحادیه‌ی کنترل‌کنندگان ترافیک هوایی در زمان ریگان آغاز شد سابقه‌ای برای استفاده از کارگران جایگزین برای شکستن اعتصاب‌ها را ایجاد کرد، بگذریم از توانایی مالکان ـ به سبب تبانی هیئت ملی روابط کارگری[۱۴] ـ برای اخراج کارگران.

    فرض می‌شود تخصص امریکایی ـ انگلیسی در زمینه‌ی امور مالی رونق مستمر این اقتصادها را تضمین می‌کند. این کشورها که در رشد مالی‌گرایی در اقتصاد خودشان پیشگام بوده‌اند، با خلق مقادیر هنگفت بدهی رشد را به پیش می‌راند و نظام و قوانین مالی خود درباره‌ی جهان در حال توسعه را به وساطت صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی تحمیل می‌کند، و بدین ترتیب سرمایه عملیات مالی خود را در به‌اصطلاح بازارهای نوظهور گسترش می‌دهد. اکنون ما شاهد سقوط وال‌استریت و این رویداد شگفت هستیم که صندوق‌های خارجی سرمایه‌گذاری کشوری[۱۵] و سایر سرمایه‌گذاران باید ستون‌های امپراتوری مالی امریکا را نجات دهند. این تحولات تناقض‌آمیز را چه‌گونه باید درک کنیم؟ این مسئله‌ای سیاسی است. لازم است این مسئله را مانند سایر موضوعات اقتصادی که در آن نخبگانی اندک به هزینه‌ی افرادی بی‌شمار ثروتمند می‌شوند توضیح دهیم. راه‌حل آن نیست که چه‌طور بگذاریم آنها همچنان این کار را انجام دهند بلکه آن است که چه‌گونه نظارتی اجتماعی تحمیل کنیم که آنان نتوانند چنین کنند.

    در این جاست که اپوزیسیون رسمی، در امریکا حزب دمکرات و در اروپا سوسیال ‌دموکرات‌ها و در جاهای دیگر سه جانبه‌گرایان راه‌سومی با پذیرش اساسی قدرت سرمایه محبوبیت خود را در میان کارگران از دست می‌دهند. طبقه‌ی کارگر اگر درصدد است از منافع خود دفاع کند و مناسبات اجتماعی که تنها وعده‌ی استثمار بیشتر در آینده را می‌دهد تغییر دهد، اکنون باید با خلق احزاب ضدسرمایه‌داری خود را سازمان‌دهی کند. در تشکیل حزب چپ آلمان که فاصله‌ی بسیار از جناح چپ سوسیال‌دمکرات‌های آلمان دارد، نمونه‌ی موفقی از چنین حزبی را می‌بینیم که بدل به نیرویی در سیاست آن کشور می‌شود. همچنان که در ادامه‌ی این مقاله خواهیم داد، در امریکای لاتین، قاره‌ای با طولانی‌ترین تجربه‌ی ویران‌گری نولیبرالیسم، توده‌ها از انواع حزب‌های چپ که به درجات گوناگون وعده‌ی گسست از مناسبات اجتماعی سرمایه‌داری می‌دهند حمایت می‌کنند.

    

    بحران دوم: امپریالیسم امریکا ـ هژمونی از دست می‌رود

    شاهد دو شکست اخیر امپریالیسم امریکا بوده‌ایم: بی‌اعتبارشدن توافق نولیبرالی واشنگتنی و مقاومت در برابر خشونت شوک و بهت نظامی‌گری خودخواهانه‌ی واشنگتن. گمان می‌کنم این اشتباهات فزاینده به مثابه بحرانی برای اعمال مستمر و آسان هژمونی و این تصور طبقه‌ی حاکم است که توان مدیریت یکجانبه‌ی جهان را در اختیار دارد. پس از شکست‌های عراق و افغانستان، غرور نومحافظه‌کاران دولت بوش به زیر سوال رفته و اکنون اغلب امریکاییان در برنامه‌ی آنها برای جنگ و فتح تردید کرده‌اند و شاید اکنون مخالف آن باشند.

    بخشی از این طبقه‌ی حاکم نظام‌های تجارت و مالیه‌ی بین‌المللی را که به نفع سرمایه‌ی امریکایی است کلیدی راهگشا می‌داند. جناح دیگر به تهدید و اقدام نظامی برای اعمال مجدد و تحمیل هژمونی امریکا شتاب بخشیده است. طبقه‌ی حاکم امریکا همواره از هر دو راهبرد استفاده می‌کند، اما تراز بین این دو با شرایط جهانی و سیاست داخلی تغییر می‌کند.[۱۶] دو جناح ایدئولوژیک اصلی این طبقه را می‌توان با چهره‌های اصلی هیئت دولت و سیاست‌های دو رییس‌جمهور اخیر مشخص ساخت. چهره‌ی اصلی دولت بیل کلینتون، رابرت رابین، وزیر خزانه‌داری بود. در دولت بوش، دونالد رامسفلد، وزیر دفاع از همه قدرتمندتر است.

    البته، چهره‌ی اصلی دولت ،دیک چنی، معاون بوش است، فریب‌کاری بی‌نظیری که خود را وقف ریاست امپراتوری و منفعت‌رساندن به اقلیتی کم‌شمار کرده، و مایل به استفاده از هر وسیله‌ی لازم برای تهدید و نابودی مخالفان در کشور و خارج از آن است. در دوران کلینتون، هرچند اهداف قدرت امریکا و استفاده از قهر اهمیت داشت، گسترش توافق واشنگتنی سیاست خارجی اصلی بود. در دولت بوش سیاست شوک و بهت محوریت داشت. امروز، هر دو راهبرد نشان داده‌اند که به شکل گسترده‌ای ناموفق بوده‌اند. شکست توافق واشنگتنی در ایجاد توسعه در حد گسترده‌ای تصدیق شده است و به رغم آن که در دهه‌های ۸۰ و ۹۰ در کشورهای بسیاری تحمیل شده، اکنون در عمل در سرتاسر جهان در برابر آن مقاومت می‌شود. بار دیگر این بدان مفهوم نیست که این دو سیاست انجام نشده  همچنان آسیب بسیار به بار خواهد آورد.

    اجازه دهید نخست به‌اختصار نظامی‌گری امریکا را بررسی کنیم و سپس مفصل‌تر از فروپاشی توافق واشنگتنی بحث کنیم. امریکایی‌ها بر اساس دروغ‌هایی به جنگ در عراق کشانده شدند و اکنون اطمینان ندارند که حمله به عراق کار خوبی بود یا خیر. رفته‌رفته این درک به وجود می‌آید که امریکا نه تنها عراق را از دست داده که وضعیت در افغانستان بیشتر نشان‌دهنده‌ی ناتوانی در اشغال و تغییر اجباری رژیم و ایجاد ثبات امپریالیستی است. آگاهی فزاینده از این که ماجراجویی‌های این‌چنینی کشور را ورشکست می‌سازد در حالی که لازم است اولویت‌های داخلی مانند مراقبت‌های بهداشتی و کار با پرداخت مکفی اولویت بیاید امپراتوری امریکا را از داخل با چالشی مواجه کرده که پیش از این سابقه نداشته‌است.

    بسیاری از امریکایی‌ها هنوز از اعمال قدرت کشور در پیروزی‌های آسان بر «دشمنان» ضعیف‌تر حمایت می‌کنند، اما آنان از ماجراجویی‌های نافرجام، طولانی، پرهزینه و ناکام خسته شده‌اند. برای بسیاری، سیاه‌کاری «ماموریت تکمیل‌شده» واکنش‌هایی از اضطراب تا انزجار از کسانی که فکر می‌کنند آن‌ها این‌قدر احمق هستند و این قدر آسان فریب می‌خورند پدید آورده است. بلندپروازی‌های امپریالیستی امریکا در عراق به انگیزه‌یابی نخبگان امریکا منتهی شده است و آنها با مخالفت مردمی نه تنها در خارج که به طور روزافزونی در داخل کشور مواجه شده‌اند که نزد آنان ادعای گسترش دمکراسی و تحکیم توسعه روزبه‌روز بی‌اعتبارتر می‌شود.  در جهان حنای این ادعا دیگر رنگی ندارد. سقوط اعتبار و قدرت هژمونیک امریکا بخش مهمی از تحولات تازه در نظام جهانی است.

    سال گذشته در دهمین سالگرد بحران مالی شرق آسیا، دو نکته در سطح گسترده‌ای عنوان شد. نخستین مورد اذعان به این مطلب بود که آزادسازی بازار سرمایه باعث بی‌ثباتی شده است، نه رشد. حتی مطالعات اقتصاددانان صندوق بین‌المللی پول به این نتیجه‌گیری رسیده است. مقاله‌ای که یکی از نویسندگان آن اقتصاددان ارشد صندوق بین‌المللی پول است نتیجه گرفت که هنگامی که سایر عوامل در نظر گرفته می‌شود، دشوار بتوان ارتباط معناداری بین درهم‌آمیزی مالی و رشد اقتصادی پیدا کرد. توقف ناگهانی جریان ورودی سرمایه می‌تواند ویران‌گر باشد. دومین نکته آن بود که سیاست‌های نولیبرالی اشتباهات صرف هستند. روشن است که ایدئولوگ‌های نولیبرال و صاحبان منافع در وال‌استریت سیاست‌هایی را پیش می‌برند که کشورهای بدهکار آسیب می‌بینند در حالی که تامین‌کنندگان منابع مالی از آزادسازی مالی سود می‌برد. این تنها چپ‌گرایان رادیکال نیستند که چنین موضعی دارند. [۱۷]

    در کشورهایی که ناگزیر از پذیرش توافق واشنگتنی شدند آنچه رخ داد فرایند انباشت از طریق سلب مالکیت بود ـ مفهومی که دیوید هاروی مطرح کرد. این فرایندی است که طی آن دارایی‌ها و حقوق کارگران از آن‌ها سلب می‌شود. وی، خصوصی‌سازی آب، مراقبت‌های بهداشتی، و آموزش، و کالاهایی را در نظر دارد که حقوق عمومی بوده‌اند یا باید باشند. فروش این کالاها در بازارهای خصوصی سلب مالکیت از کسانی است که استطاعت مالی برای پرداخت آنچه حق‌شان است ندارند. این اصطلاح مربوط به آنچه می‌شود که پس از بحران‌های مالی رخ داده است. نهادهای راهبری اقتصادی دولتی در سطح جهان برنامه‌های تعدیل ساختاری و شرایطی را تحمیل کرده‌اند که در خصوصی‌سازی کالاهای عمومی، از طریق بازپرداخت بدهی و کاهش دارایی‌های عام‌المنفعه دولتی، از مردم سلب مالکیت می‌شود و آزادسازی اقتصاد محلی به نفع سرمایه‌گذاران خارجی و نخبگان داخلی است.

    وقتی امریکا در سال ۲۰۰۷ گرفتار مشکل شد، واشنگتن به جای درمان سخت‌گیرانه‌ای که به دیگران پیشنهاد می‌دهد و تحمیل می‌کند، نهادهای مالی را نجات داد. در عوض، این کشور نرخ‌های بهره را پایین آورد و آنانی را که مسئول بحران بودند نجات داد. علاوه بر این، بعد از چند دهه انتقاد از ساختارها و روش‌های بانکی غیرپیچیده و سرمایه‌داری خویشاوندی جهان سوم، نظام مالی ایالات متحده نشان داد که فاقد صلاحیت است. نشان داده شد  که پیچیدگی فرضی مدل‌های ارزیابی ریسک بانکی این قدر بی‌ارزش است. تقلب آشکارشده در بازار وام‌های پرریسک بسیار گسترده‌تر از موارد مشابه در کشورهای درحال‌توسعه بود. خزانه‌داری امریکا به جای آن که اجازه دهد ارزش دارایی‌های مالی سطح تعادلی خود را در بازارهای شفاف بیابند، کوشید کارتلی را سازمان دهد که از این فرایند ممانعت به عمل آورد و   به بازار مسکن رشد ببخشد و از سقوط اوراق بهادار مبتنی بر وام‌ها و بدهی‌ها جلوگیری کند. بخش اعظم این سیاست‌ها با آنچه خزانه‌داری امریکا به دیگران توصیه کرده است در تضاد است. همچنان که مارتین ولف نوشت "دیگر مردم به سخنان مقامات امریکا که با چهره‌ای حق به جانب از مزایای بازار آزاد  می‌گویند گوش نخواهند داد."[۱۸] البته، کشورهایی مانند افریقای جنوبی با بار سنگین بدهی و سیاست‌های نولیبرالی که دولت امبکی پذیرفته رها شدند، در حالی که امریکا خود سیاست‌های متفاوتی را دنبال می‌کند.

    فشار رهبران غرب برای دعوت از کشورهای قدرتمندتر درحال‌توسعه برای داشتن حق رای بیش‌تر و اعمال قدرت بیشتر در نهادهای برتن وودز، یکی از پیامدهای افشای سیاست گروه‌های ذی‌نفعی که از توافق واشنگتنی سود می‌بردند است.  تا سال ۲۰۰۷، وقتی کشورهای درحال‌توسعه مسئولیت سهم بیش­تری از اقتصاد جهانی را برعهده گرفتند و بسیاری از آن‌ها بسیار سریع‌تر از اقتصادهای ثروتمندتر که مدتی طولانی بر نظام‌هایشان چیره بودند رشد یافتند، رفته‌رفته چیز‌هایی شنیده شد مانند آنچه مروین کینک، مدیر بانک انگلستان گفت که صندوق بین‌الملی پول بدون اصلاحات بنیادی "به ورطه‌ی زوال می‌افتد".[۱۹] و این که  کشورهای توسعه‌یافته با ۱۵ درصد جمعیت جهان دارای ۶۰ درصد حق رای در صندوق‌ بین‌المللی پول و بانک جهانی هستند شاید سرانجام دیگر به نفع خودشان هم نباشد.

    در جبهه‌ی سیاسی، پیشنهادهایی برای گسترش‌ گروه هشت ارائه شده است. فیلیپ استفنز، مقاله‌نویس ارشد فایننشال تایمز، گسترش آن به گروه ۱۳ با افزودن کشورهای هند، برزیل، افریقای جنوبی به همراه مکزیک و چین را ارائه کرده است.[۲۰] ایده‌ی چنین گسترشی بر اساس نظر رابرت زولیک رییس بانک جهانی است که بر اساس آن این کشورها دعوت می‌شوند "تا ذی‌نفعانی مسئول" شوند. احتمالاً سازمان‌دهی مجدد اقتصاد جهانی طبقه‌ی سرمایه‌دار فراملی فراگیرتری با درهم‌تنیدگی جهانی مالکیت پدید آورد که مهم‌ترین نشانه‌ی آن از صندوق‌های سرمایه‌گذاری دولتی است اما متداول‌ترین آن از طریق تنوع‌بخشی به مالکیت در مقیاس جهانی و افزایش کنش ـ واکنش بین نخبگان است.[۲۱]

    در عین حال، به سبب نارضایتی از نابرابری‌ها و برتری‌طلبی فزاینده‌ی سرمایه‌ی داخلی و خارجی، جنبش‌هایی محلی برای تغییر بنیادی و آگاهی از طریق همایش‌هایی مانند مجمع اجتماعی جهانی که بر اساس آن جهانی دیگر ممکن است پدیدار شده است. فشارهای متضادی بر روی دولت‌های جنوب وجود دارد، از سرمایه‌داران داخلی، و از توده‌هایی که از پایین فشار می‌آورند و از دولت‌ها و سازمان‌های بین‌المللی که نماینده‌ی سرمایه‌ی خارجی هستند و از بالا فشار می‌آورند. در عین حال که در حال حاضر انتظار آن است که این دولت‌ها فارغ از هرگونه پیامدی عموماً به قدرت‌های سنتی امپریالیستی بپیوندند، فشار مردمی فزاینده‌ای علیه آن وجود دارد.

    البته این احتمال هست که مالی‌گرایی تمرکزیافته در شمال همچنان در کشورهای جنوب، از طرق بانک‌ها و دیگر نهادهای مالی (که عمدتاً در مالکیت خارجی است) رشد کند و سهم بیشتری از مازاد را به خود اختصاص دهد. تکرار این‌گونه‌ی الگوی تاریخی نفود مالیه‌‌ی امپریالیستی در این کشورها بدون تردید بحران‌هایی جدید و حادتر پدید می‌آورد و بازهم مردم هستند که هزینه‌ها را بر دوش می‌کشند. بدیل، ایجاد تحولی بنیادی در جهت کنترل اجتماعی بر روی سرمایه است. ما باید از آنچه در مخالفت با نولیبرالیسم آموخته‌ایم برای مخالفت با مالیه‌ی پرریسک و چپاول‌های آن استفاده کنیم.

    در سمت مثبت قضیه، برخی دولت‌های جهان سوم در جهتی ترقی‌خواهانه تحول یافته‌اند، در مواردی در تلاش برای به دست آوردن شرایط بهتری برای چانه‌زنی سرمایه‌ی محلی، و گاه با دغدغه‌هایی حقیقی نسبت به دستورکاری اجتماعی و اغلب در پی تنش میان منافع مختلف. در امریکای لاتین، بعد از دوره‌های حاکمیت نظامی و چیرگی سیاست نولیبرالی، مرکوسور[۲۲] تحت رهبری برزیل، سدی در برابر تلاش امریکا برای تشکیل منطقه‌ی تجارت آزاد امریکای شمالی و جنوبی بود. امریکای لاتین به مثابه بازاری واحد ششمین اقتصاد بزرگ جهان است. این قاره با ۲۶۰ میلیون نفر جمعیت و مجموع تولید ناخالص داخلی بالغ بر چهار هزار میایارد دلار، توسعه‌ی چشمگیر ارائه می‌کند.

    بدیل بولیواری برای امریکای لاتین[۲۳] که رادیکال‌تر است، نه تنها همبستگی منطقه‌ای بلکه تحول اجتماعی بر اساس هدف‌ها و آرمان‌های سوسیالیستی را مطرح می‌سازد. در سال ۲۰۰۷ مرکوسور و کشورهای گروه آلبا «بانک جنوب» را به منظور ارائه‌ی ابزار مالی بدیلی برای توسعه پیشنهاد کردند که به طور کلی تفکر و اختیارات ایالات متحده را رد می‌کرد. برخی از کشورهای عضو از صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی خارج شده‌اند. بانک جنوب برمبنای هر کشور یک رای فعالیت دارد و برمبنای اولویت‌های بانک ونزوئلایی توسعه‌ی اقتصادی و اجتماعی، از مالکیت تعاونی و جمعی پشتیبانی می‌کند و نرخ‌های بهره‌ی کم‌تر از بازار به موسسات عمومی و اجتماعی ارائه می‌کند. این بانک با سرمایه‌ی پیشنهادی هفت میلیارد دلار، چالشی جدی در برابر نهادهای برتن وودز که امریکا کنترل آن را دارد و بانک بین‌امریکایی[۲۴] که در چیرگی نولیبرال‌هاست ایجاد می‌کند.

    با روی کار آمدن دولت‌های چپ‌گرا تغییرات در این منطقه تماشایی بوده است. در ۲۰۰۵، امریکای لاتین ۸۰ درصد وام‌های پرداخت‌نشده‌ی صندوق بین‌الملی پول را در اختیار داشت. امروز استقراض این منطقه از مجموع سبد وام‌های جهانی صندوق بین‌المللی پول کم‌تر از یک درصد است. به موازات بانک جنوب، صحبت از نظام پولی منطقه‌ای در میان است که بر اساس آن تجارت دوجانبه را بتوان با پول‌های محلی انجام داد و هدف این است که در نهایت پول مشترکی برای منطقه خلق کند.

    جنبش‌های اجتماعی به بانک جنوب فشار ‌می‌آورند که رویکری مردمی‌تر در پیش گیرد، تامین مالی زیرساختارهای کلان (بر اثر فشار برزیل) را که شامل سوخت‌های کشاورزی و است بدین ترتیب از کشت تک‌محصولی حمایت می‌کند، کنار گذارد و در مقابل به تامین مالی زیرساختارهای محلی برای پشتیانی از خودکفایی محلی غذا و انرژی و تولید داروهای ژنریک بپردازد و عضویت در بانک را به سایر کشورهای جنوب گسترش دهد. چنین شکل‌بندی‌هایی ـ که همواره آمیزه‌ای از عناصر تحول‌طلبانه و اصلاح‌طلبانه است ـ نشان‌گر لحظه‌ی تاریخی مهمی است. شکست‌های توافق واشنگتنی و افزایش قدرت کانون‌های بدیل قدرت، خواه چپ‌گرایان و خواه راست توسعه‌گرای ملی، شکل‌ جدیدی به اقتصاد سیاسی جهانی می‌دهد. علاوه بر این، ضعف شدید دلار امریکا عامل مهمی است ـ قدرت قبلی آن، هم پیامد و هم یکی از عوامل قدرت امریکا بود.

    ما اکنون شاهد از دست رفتن چیزی هستیم که شارل دوگل زمانی "امتیاز مفرط" امریکا نامید که ناشی از نقش این کشور به مثابه ناشر پول بین‌المللی بوده است. جرج سوروس، در ژانویه‌ی ۲۰۰۸ در مجمع اقتصاد جهانی چنین گفت: "این اساساً پایان دوره‌ی ۶۰ ساله‌‌ی گسترش اعتباری مستمر برمبنای دلار به مثابه پول ذخیره است."[۲۵] کسری‌های جاری مفرط و بیش از اندازه‌ی امریکا و گسترش دلار در اختیار خارجیان، مزیت این کشور در استقراض به دلار را قطع کرده است. این امر تا جایی پیش رفته است که که خلق پول و کاهش نرخ بهره‌ای که فدرال رزرو برای مقابله با سقوط مالی دنبال کرده است ارزش پول این کشور را پایین آورده و روی‌گردانی بیشتر از دلار را تشویق کرده است.

    با توجه به سقوط جدی دلار، به رغم آن که در کوتاه‌مدت به‌راحتی نمی‌توان این پول را جایگزین ساخت، هراس از سقوط آزاد آن وجود دارد. در حالی که اکنون حدود یک‌چهارم ذخایر پولی جهان به یورو و دو‌سوم آن به دلار امریکا نگه‌داری می‌شود، پیش‌بینی‌هایی از منابع معتبر وجود دارد که  بر اساس آن طی یک دهه‌ی آینده یورو می‌تواند پول ذخیره‌ی مهم‌تری از دلار شود. این پیش‌بینی‌ها بر پایه‌ی تورم فزاینده در ایالات متحده، کسرس عظیم حساب جاری آن، هزینه‌های بلندپروازی‌های امپراتورانه  و مدل‌های شبیه‌سازی است که اقتصاددانان مهم طراحی کرده‌اند.[۲۶] البته، وضعیت اقتصادی همچنان در همه جا وخیم‌تر می‌شود؛ در هنگام نگارش این مقاله اروپا با مشکلات اقتصادی حادی مواجه می‌شود و افتی در "اقتصادهای نوظهور" وجود دارد که نشان‌دهنده‌ی بحرانی است بزرگ‌تر از آنچه تاکنون تایید شده است. تجدید تقویت دلار می‌تواند بازتابی از مسایل بیشتر در جاهای دیگر باشد تا بهبود اقتصاد ایالات متحده.

    سرمایه‌ی مالی به شکلی انگل‌وار گسترش یافته است. نه‌تنها توده‌های جنوب در مرارت‌اند که حال به کارگران در کشورهای ثروتمند نیز گفته می‌شود که آنان باید بانک‌ها و دیگر نهادهای مالی‌(شان) را نجات دهند. عنصر طبقاتی این مدل در توزیع مجدد درآمد هرچه بیشتر روشن می‌شود. همچنان‌که اقتصاد سیاسی بین‌المللی چندقطبی‌تر می‌شود، هژمونی امریکا، علاوه بر مسئله‌ی دلار، به طور فزاینده در برابر توان‌آزمایی در حوزه‌هایی دیگر قرار می‌گیرد.

    

    بحران سوم: کانون‌های جدید قدرت

    بگذارید بیشتر به پدیده‌ی تاریخی و جهانی رشد بازیگران اقتصادی و سیاسی غیرغربی توجه کنیم. در سال ۲۰۰۶، برای نخستین بار، بازارهای نوظهور مسئول بیش از ۵۰ درصد تولید جهانی بودند. اگر آنها همچنان با نرخ‌هایی که تاکنون داشته‌اند رشد کنند، پیش‌بینی‌ها نشان می‌دهد که اواسط قرن حاضر جهان بسیار متفاوتی خواهیم داشت. انتظار دارم که رشد آنها به همان اهمیت رشد آلمان، روسیه و ژاپن در اواخر قرن نوزدهم باشد. مطالعه‌ی شرکت "پرایس واترهاوس کوپرز"[۲۷] در سال ۲۰۰۶ پیش‌بینی کرده که در سال ۲۰۵۰ اقتصاد چین برمبنای دلار، تقریباً به همان بزرگی اقتصاد امریکا باشد و هند سومین اقتصاد بزرگ جهانی شود. یک سال بعد پژوهشگران "گلدمن ساکس" پیش‌بینی کردند که در سال ۲۰۲۷ چین امریکا را پشت سر گذارد و قبل از سال ۲۰۵۰ اقتصاد هند بزرگ‌تر از امریکا شود. بانکداران سرمایه‌گذاری پیش‌بینی می‌کنند که در سال ۲۰۵۰ برزیل به بزرگی ژاپن باشد و اقتصادهای اندونزی و مکزیک از ایالات متحده و آلمان بزرگ‌تر شوند.

    پژوهشگران "پرایس‌واترهاوس کوپرز" پیش‌بینی می‌کنند که گروه کشورهای برزیل، چین، هند، اندونزی، مکزیک، روسیه و ترکیه از گروه هفت کنونی حدود ۲۵ درصد بزرگ‌تر شوند و محرک رشد اقتصاد جهانی باشند. با هر تفکری درباره‌ی جزئیات این پیش‌بینی‌ها، تردیدی نیست که تغییرات مهمی در جایگاه نسبی اقتصاد دولت‌های ملی در جریان است. نقشی که این قدرت‌های اقتصادی جدید در اقتصاد سیاسی بین‌المللی ایفا می‌کنند به‌شدت اهمیت خواهد یافت. به سبب مالی‌گرایی فزاینده از آن دست که اکنون امریکا را در برگرفته این مسئله که آیا آنها گرفتار بحران‌های تازه‌ای می‌شوند نیز مهم خواهد بود. مالی‌گرایی و آسیب‌پذیری بیشتر وابستگی‌های جدیدی خلق می‌کند و از این رو احتمالات جدیدی برای بحران جهانی پدید می‌آورد.

    بر اهمیت چین نمی‌توان چشم پوشید. این کشور تاکنون پیشرفت‌هایی در بخش‌هایی از جهان داشته است. برای مثال، هو جین‌تائو[۲۸] در نشست اخیر با ۴۸ رهبر افریقایی قول کمک دوبرابر به قاره را داد، بدهی‌های ۳۳ کشور را می‌بخشد و پنج میلیارد دلار وام و اعتبار اضطراری ارائه می‌کند. رییس‌جمهور چین همچنین به امریکای لاتین سفر کرده است که به نحو فزاینده‌ای تجارت خود را به چین معطوف ساخته است. سایر تحولات در آسیا، مانند حرکت وزرای دارایی منطقه در جهت خلق پول مشترک نیز پیامدهای مهمی روی دلار خواهد داشت.

    در خود آسیا تحولات مهمی در جریان است. مقاله‌ی جدیدی در "فارین پالیسی" چنین آغاز می‌کند: "آسیای شمالی در گذار است. پس از ۶۰ سال چیرگی امریکا، موازنه‌ی قدرت در منطقه تغییر می‌کند. ایالات متحده در افول نسبی است، چین صعود می‌کند و ژاپن و کره وضعیتی نوسانی دارند. پیامدهای این امر برای امریکا بسیار است"[۲۹] آنچه "توافق پکن" نامیده شده برمبنای احترام به حاکمیت و مزایای اقتصادی دوجانبه به عنوان بدیلی در برابر نسخه‌ی واشنگتنی گسترش دمکراسی و بازار «آزاد» با موشک‌های کروز و تهدیدهای اقتصادی، مقبولیت می‌یابد. علاوه بر این، چین قدرتی استثمارگر است که طبقه‌ی کارگر خود را سرکوب می‌کند. چین اقتصاد سرمایه‌داری در حال گذاری است که در آن فرزندان مقامات ارشد حزب در نتیجه‌ی شکست سوسیالیسم ثروت اجتماعی را از آن خود کرده‌اند.

    مسئله این نیست که این قدرت‌های دولتی نوظهور مترقی هستند بلکه آن است که جهانی چندقطبی فضایی برای سایر کشورها پدید می‌آورد که وقتی هژمونی امریکا بی‌چون‌وچرا باشد فاقد آن هستند. آنچه کان هالی‌نان "کنسرسیوم منافع"[۳۰] می‌نامد در حال پیدایی است. حرکت در جهت مشارکت میان چین، هند و روسیه، در صورت تحقق، می‌تواند قدرت جهانی را از واشنگتن جابجا کند. روسیه فروشنده‌ی سیستم‌های پیشرفته‌ی نظامی به هند و چین است و در مورد انرژی با آنها همکاری می‌کند. دانیل درزنر در "فارین افیرز" می‌نویسد انتشار تشکیل اتحادیه در مورد روابط خارجی توصیف‌گر "ائتلافی شک‌برانگیز" است که شامل طیفی از دولت‌ها از آرژانتین تا پاکستان و نیجریه و تجدید حیات جنبش غیرمتعهدها در حرکتی ضدامریکایی می‌شود که بر مبنای تجدید همگرایی صورت می‌پذیرد.[۳۱] پس ممکن است که ما وارد دوره‌ای شویم که در آن فضای بیشتری برای مانور دولت‌های مترقی وجود داشته باشد.

    در مورد چین و هند، ضرورت دسترسی به انرژی یکی از عوامل تشکیل سازمان همکاری شانگهای[۳۲] است که در ۲۰۰۱ شروع به کار کرد. این سازمان شامل چین، روسیه و دولت‌های ازبکستان، ترکمنستان و قرقیزستان است. هند به این سازمان پیوسته و ایران، پاکستان، مغولستان و افغانستان به عنوان عضو ناظر در آن هستند. (ایالات متحده عضویت ناظر را نپذیرفته است.) این سازمان اعلام کرده که امریکا باید از خاورمیانه خارج شود و در مقام رقیبی برای ناتو پدیدار می‌شود.[۳۳] در حالی که کشوری مانند هند در تمامی جبهه‌ها در بازی جهانی حضور دارد، این کشور ده‌ها میلیارد منافع نفتی و گازی در ایران دارد. چنین اقداماتی که ناشی از نیاز به عرضه‌ی انرژی است، بر چشم‌انداز عملیات نظامی امریکا علیه ایران و آینده‌ی پایگاه‌های نظامی امریکا در ترکمنستان، قرقیزستان و آذربایجان تاثیرگذار است. چین که با گذشت چند سال بزرگ‌ترین مصرف‌کننده‌ی انرژی در جهان خواهد شد، به طور روزافزونی در جست‌وجوی عرضه‌ی انرژی و در حقیقت سایر کالاها در تمامی کره‌ی خاکی فعال شده است.

    ظهور "هفت خواهر" جدید نفتی نیز در جریان است. اصطلاح هفت خواهد را انریکو ماتئی[۳۴] در توصیف هفت شرکت امریکایی ـ انگلیسی که بعد از جنگ دوم جهانی منابع نفتی خاورمیانه را در کنترل داشتند وضع کرده بود. امروز "اکسون موبیل"،[۳۵] "رویال داچ شل"[۳۶] و دیگران نیستند که این منابع را تحت کنترل دارند بلکه "گازپروم"[۳۷] روسیه، شرکت ملی نفت چین، شرکت نفت دولتی ونزوئلا، "پتروبراس"[۳۸] برزیل، "آرامکو"ی[۳۹] سعودی و "پتروناس"[۴۰] مالزی هفت تولید‌کننده‌ی غول‌پیکر هستند. ملی‌کردن منابع احتمالاً اهمیت این شرکت‌های دولتی را افزایش می‌دهد در حالی که این شرکت‌های دولتی شرکت‌های انگلیسی ـ امریکایی را برای تامین امتیازات بیشتر تحت فشار می‌گذارند. البته سیاست این هفت خواهر متفاوت است، سعودی‌ها که از همه قدرتمندترند متحد وفادار امریکا هستند. نفت ونزوئلا در کنترل دولت چاوز است که تلاش می‌کند کشور را به سمت سوسیالیسم قرن بیست‌ویکم هدایت کند که، مانند ملی‌کردن‌های جدید در اکوداور، پرو و بولیوی، تحول مهمی است. تصاحب گازپروم توسط پوتین نماد دوباره از خوب برخاستن خرس روسی است.

    

    بحران چهارم: منابع و پایداری

    آخرین و شاید بزرگ‌ترین بحران دسترسی به منابع حیاتی مانند نفت، غذا و آب و توزیع است. پایداری حیات انسان به‌سادگی با رشد سرمایه‌داری که ذاتاً منابع را به هدر می‌دهد سازگار نیست.

    کتاب "چشم‌انداز انرژی جهانی" که آژانس بین‌المللی انرژی منتشر ساخته به ما می‌گوید که در ۲۰۳۰ در مقایسه با ۲۰۰۵ (پس از تعدیلات مربوط به بهبود بهره‌وری) به ۵۰ درصد انرژی بیشتر نیاز است و سه‌چهارم این افزایش تقاضا از کشورهای درحال‌توسعه ناشی می‌شود و چین و هند به‌تنهایی ۴۵ درصد افزایش تقاضا را پدید می‌آورند. انتظار می‌رود بعد از ۲۰۱۵، چین بزرگ‌ترین منتشرکننده‌ی دی‌اکسید کربن باشد و امریکا را پشت سر گذارد، در پی این‌ها هند سومین منتشرکننده‌ی دی‌اکسید کرین است. (سایر مطالعات نشان می‌دهد که چین هم‌اکنون بزرگ‌ترین سهم را در گازهای گلخانه‌ای دارد.)

    دو مسئله‌ی سیاسی مهم در این‌جا وجود دارد. نخست آنکه امریکا و دیگر کشورهای ثروتمند مدت زمان درازی سهم اصلی منابع جهان را مصرف کرده‌اند. عدالت اجتماعی مستلزم آن است که نه تنها کشورهای درحال توسعه به سهمیه‌بندی بهره‌برداری آتی از انرژی‌های تجدیدناپذیر کمک کنند بلکه آن‌هایی هم که تاکنون بیش از حد مصرف کرده‌اند چیزی بیش از سهم متناسب از هزینه‌ی چنین گذاری را بر دوش کشند. دوم، الگوهای جدید توسعه‌ی انسانی باید وجود داشته باشد که پیش‌فرض آن نگرانی‌های بوم‌شناختی و نیز عدالت اجتماعی است و این موارد باید جایگاهی اصلی را در کار هیئت‌های بین‌المللی داشته باشند که ظاهراً تنها نگرانی مهم آن‌ها تروریسم است. یک‌ششم جمعیت زمین از شیوه‌ی زندگی انرژی‌بر استفاده می‌کنند. با افزایش شمار آنان که از این الگوی مصرف الهام می‌گیرند، مسایل سیاره بییشتر خواهد شد. رویای امریکایی پرهزینه‌تر و در نهایت ناپایدار خواهد شد. الگوهای تولید و مصرف کنونی قابل‌دوام نیست. نه تنها میلیاردها انسان هستند که از سرمایه‌داری جهانی سودی نمی‌برند بلکه آنان که سود می‌برند نیز بر فشار روی منابع این سیاره می‌افزایند.

    امروز یک‌چهارم مرگ‌ومیر در این کره‌ی خاکی پیوندی با عوامل زیست‌محیطی دارد و اغلب قربانیان فقیرانی هستند که پیش‌تر به سبب سوءتغذیه و عدم‌دسترسی به مراقبت‌های بهداشتی آسیب‌پذیر شده بودند. با استمرار رشد قیمت مواد غذایی، احتمالاً سوءتغذیه مسئله‌ی حادتری خواهد شد. ۷۵ درصد مردم فقیر جهان روستانشین هستند و بخش اعظم آن‌ها وابسته به کشاورزی‌اند. از آنجا که زندگی آن‌ها دشوار است، مهاجرت گسترده‌ای به شهرهای جهان درحال‌توسعه وجود دارد. یک میلیارد نفر اکنون در زاغه‌های این شهرهای درحال رشد زندگی می‌کنند که در آن با زباله‌گردی یا با حضوری حاشیه‌ای به عنوان فروشندگان دوره‌گرد، امرار معاش می‌کنند. کشت‌شناسان می‌گویند که تقریباً تمامی کشورها خاک، آب و منابع جوی کافی به منظور تهیه‌ی خوراک کافی برای تامین تغذیه‌ی کافی مردم دارند. اما این مستلزم اصلاحات ارضی جدی و پشتیبانی فنی و مالی از آن است.[۴۱] در کم‌تر جاهایی چنین سیاست‌هایی به کار می‌رود. گفته می‌شود عدم‌امنیت غذایی تقریباً نیمی از انسان‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

    در جنبه‌ی امیدبخش‌تر، شاهد کشورهایی هستیم که تاکید بانک جهانی در عدم پرداخت یارانه به کشاورزی را نمی‌پذیرند. مالاوی که سال‌ها در آستانه‌ی قحطی بود، در برابر پنج میلیون نیازمند به کمک‌های غذایی اضطراری بعد از برداشت فاجعه‌بار ذرت در سال ۲۰۰۵، تصمیم گرفت به کشاورزان فقیر یارانه بدهد و به‌زودی به سبب کمکی که به کشاورزان داد صادرکننده‌ی صدها هزار تن ذرت شد و درآمدهایش به‌شدت افزایش یافت. ایالات متحده در حالی که قادر به ارائه‌ی کمک‌های غذایی ناشی از مازاد کشاورزی‌اش است (که با یارانه‌های عظیم دولت فدرال به کشاورزان امریکایی رشد کرده است) کمک به کشاورزان کشورهای فقیر را رد می‌کند. حتی تاکید می‌کند که که آنها از بازار آزاد پیروی کنند، این کشور با قیمت‌شکنی صادرات رایگان یا ارزان  به این کشورها توان رقابت کشاورزان جهان سومی را تقلیل می‌دهد.

    استفاده‌ی فزاینده‌ای از ذرت برای تولید متانول و دانه‌ی سویا برای تولید وسوخت دیزل وجود دارد و علاوه بر آن تمایل شمار کثیری از تازه‌مرفهان به مصرف گوشت افزایش یافته است. به شکل روزافزونی از غلات برای خوراک حیوانات استفاده می‌شود نه مردم. برای مثال، میانگین کالری که چینی‌های از مصرف گوشت دریافت کرده‌اند از ۱۹۹۰ تاکنون دوبرابر شده است و با توجه به این که برای تولید یک پوند گوشت گوسفند و دو پوند گوشت گاو صدها پوند غلات باید تولید شود رشد چنین تقاضایی، عواقبی برای کسانی دارد که محصول اصلی حیات‌شان بیش از حد گران است تا بقای‌شان امکان‌پذیر شود. شاخص قیمت مواد غذایی که مجله‌ی اکونومیست محاسبه کرده است در ۲۰۰۷ معادل ۳۰ درصد رشد داشت و در ۲۰۰۸ بیش از آن رشد کرد. در حقیقت، برنامه‌ی غذایی سازمان ملل متحد درخواست اضطراری فوق‌العاده‌ای در ۲۳ مارس ۲۰۰۸ منتشر کرد که از دولت‌ها می‌خواست کمک‌های جمعی خود را دست‌کم نیم‌میلیارد دلار برای تامین مالی هزینه‌ی بیشتر تغذیه‌ی ۷۳ میلیون نفر در نزدیک به ۸۰ کشور افزایش دهند. آنها متوجه شدند که بر اثر افزایش قیمت نفت روی هزینه‌های حمل‌ونقل در تنها سه هفته هزینه‌های غذایی حدود ۲۰ درصد جهش داشت. قیمت گندم با نرخ سالانه ۸۰-۹۰ درصد رشد پیدا کرد. قیمت برنج در اواخر مارس ۲۰۰۸، ۳۰ درصد جهش داشت و از آغاز سال در کم‌تر از سه ماه دوبرابر شده است و اعتراضاتی میان فقرا در برخی کشورهای آسیایی که در آنها برنج غذای اصلی‌شان است پدید آورد.

    در عین حال، آنچه رژیم امریکایی غذایی نامیده می‌شود، یعنی آرد سفید خالص، شیرین کننده‌های ذرت، و روغن حیوانات با خوراک ذرت برای بسیاری از مردم جهان جایگزین رژیم‌های سنتی می‌شود. شکر تصفیه‌شده موجب چاقی می‌شود و با جایگزینی مواد غذایی پیچیده‌ی غذاهای سنتی امراضی مانند دیابت ایجاد می‌کند. انگیزه‌ی مهارناشده‌ی کسب سود سلامتی را نابود می‌کند و همچنان که مصر‌ف‌کنندگان را با غذاهای ناسلام و تقلبی مسموم می‌کند هزینه‌های پزشکی را به‌شدت افزایش می‌دهد تمامی این حوزه‌های گسترده‌ی بحران به سبب فعالیت‌های طبیعی سرمایه‌داران در نظامی است که حق کسب سود در عمل با هر پیامدی را می‌پذیرد. رسانه‌های گروهی و نظام سیاسی همواره می‌کوشند مردم از بار سنگینی که این اولویت‌های سیستمی تحمیل می‌کند آگاه نشوند.

    

    نتیجه‌گیری

    در گفته‌هایم بر چهار حوزه‌ی بحران در نظام جهانی معاصر تاکید کرده‌ام: بحران مالی، کاهش قدرت نسبی امریکا، رشد سایر کانون‌های انباشت، و تهی‌سازی منابع و بحران بوم‌شناختی. راهبرد امریکا همچنان دنبال‌کردن قدرت نظامی برای کنترل نفت و سایر منابع است. دیگر بال عقاب به کسب مازاد از طریق تمهیدات مالی اتکا دارد اما این راهبرد تاکتیک‌‌هایش را روشن نمی‌سازد. این راهبرد همچنین در پی اجرای رانت‌های انحصاری حمایتی با رژیم‌های پروانه‌ی ساخت و مجوز برای حمایت از حقوق مالکیت بر دارایی‌های نامحسوس است، از "مایکروسافت" تا "بیگ‌فارما" که مدعی مالکیت بر ژن انسان است. گسترش حقوق مالکیت و محصورکردن امور همگانی امری است که کشورهای در حال توسعه که هزینه‌های سرسام‌آوری بابت مجوزها می‌پردازند و مجاز به بهره‌برداری از چیزی که در گذشته میراث مشترک دانش تلقی می‌شد نیستند باید با آن مخالفت کنند (و مخالفت می‌کنند).

    درست همان‌طور که لازم است مالیه‌ی پرریسک محدود و به لحاظ اجتماعی مهار شود، علم نیز باید آزاد شود تا پیشرفت فن‌آوری به طور مصنوعی محدود نشود و نتوان درخواست رانت‌های انحصاری کرد. برای کشورهای درحال‌توسعه، راهبردهای هر دو جناح عقاب امپراتوری امریکا آشکار شده است.

    توافق واشنگتنی اعتبار خود را از دست داده و هرچند آسیب‌هایی که به بار آورده استمرار دارد، نتوانسته هدف‌های واشنگتن را تحقق بخشد. وحدت‌بخشیدن به بخش اعظم جهان در ائتلافی از ناراضیان وجود داشته است.

    

    منابع

    [۱] Economic Governance in the Age of Globalization (New York:Columbia University

    Press, ۲۰۰۴)

    [۲] Unequal Partners: A Primer on Globalization (New York: New Press, ۲۰۰۲)

    [۳] The Amoral Elephant: Globalization and Capitalist Development in the Early ۲۱st

    Century (Monthly Review Press, ۲۰۰۱)

    این کتاب را حسن مرتضوی به فارسی ترجمه کرده است (نشر دیگر ۱۳۸۳)

    [۴] Reconstructing Political Economy: The Great Divide in Economic Thought (Routledge,

    ۱۹۹۹)

    [۵] The Postwar Japanese System: Cultural Economy and Economic Transformation

    (Oxford University Press,۱۹۹۵).

    [۶] The Long Default: New York and the Urban Fiscal Crisis (New York: Monthly Review

    Press, ۱۹۸۲) Japanese edition, ۱۹۸۴.

    [۷] The Political Economy of the Black Ghetto (W.W. Norton, ۱۹۷۰).

    [۸] مشخصات ماخذ اصلی:

    William K. Tabb, Four Crises of the Contemporary World Capitalist System, Monthly Review, Octeober ۲۰۰۸.

    [۹]  این فصل عمدتاً برگرفته است از:

    William K. Tabb, "The Centrality of Finance," Journal of World-Systems Research, XIII (۲۰۰۷).

    [۱۰] Martin Wolf, "Unfettered finance is Fast Reshaping the Global Economy," Financial Times (June ۱۸, ۲۰۰۷).

    [۱۱] John Bellamy Foster, "The Financialization of Capitalism," Monthly Review (April ۲۰۰۷): ۱.

    [۱۲] منظور نویسنده آن است که بدون آن که تولید واقعی در میان باشد، صرفاً پول از بستر پول زاده می‌شود و توسعه می‌یابد. (م.)

    [۱۳] collateralized debt obligations

    [۱۴] National Labor Relations Board

    سازمان ناظر بر روابط کارگران و کارفرمایان که بر اساس مصوبه‌ی کنگره‌ی امریکا در ۱۹۳۵ تاسیس شد. (م.)

    [۱۵] sovereign wealth funds

    [۱۶] William K. Tabb "The Two Wings of the Eagle," in John Bellamy Foster and Robert W, McChesney, eds., Pox Americana: Exploring the American Empire (New York: Monthly Review Press, ۲۰۰۴).

    [۱۷] Kenneth Rogoff, Eswar Prasad, Shang-Jin Wei, and M. Ayhan Kose (۲۰۰۳) "The Effects of Financial Globalization on Developing Countries: Some Empirical Evidence," http://www.imf.org/research.

    [۱۸] Martin Wolf , "Why the Sub-Prime Crisis is a Turning Point for the World Economy," paper presented at the Globalisation and Economic Policy Centre, Nottingham University, March ۵, ۲۰۰۸, http://globalisationandeconomicpolicy.org.

    نمایش اسلایدهای این مقاله که در روی اینترنت در دسترس است، نمودار‌ها و جدول‌ها سودمندی در بر دارد.

    [۱۹] Krishna Guha and Chris Giles, "IMF wants more say for rising economies; Asian countries would have greater influence," Financial Times, April ۵, ۲۰۰۸.

    [۲۰]Philip Stephens, "A Table for Thirteen," Foreign Policy (January/February, ۲۰۰۸): ۶۵.

    [۲۱] Willaim K. Tabb, "Globalization Today; At the Borders of Class and State Theory," Science & Society (January ۲۰۰۹).

    [۲۲] بازار مشترک جنوب، سازمان تجارت امریکای لاتین که در ۱۹۹۱ برای افزایش همکاری اقتصادی میان کشورهای امریکای جنوبی تاسیس شد. مرکوسور Mercosur یا مرکوسول Mercosul به ترتیب در زبان‌های اسپانیایی و پرتغالی به معنای سازمان است. اعضای اصلی این سازمان شامل آرژانتین، برزیل، پاراگوئه، اوروگوئه، و اعضای مشاور آن ونزوئلا، بولیوی، شیلی، کلمبیا، اکوادور و پرو هستند. دفتر مرکزی آن در مونته‌ویدئو در اوروگوئه است. مرکوزور به‌تدریج تعرفه بازرگانی میان اعضای خود را حذف می‌کند و از ۱۹۹۱ به بعد تجارت میان اعضای آن بسیار گسترش یافته است. در سال ۲۰۰۷ پارلمان مرکوسور تاسیس شد. (م.)

    [۲۳] Bolivarian Alternative for Latin America (ALBA)

    [۲۴] Inter-American Bank

    [۲۵] Craig Karmin and Joanna Slater, "Dollar's Dive Deepens as Oil Soars," Wall Street Journal, February ۲۹, ۲۰۰۸.

    [۲۶] Jeffrey Frankel, "The Euro Could Surpass the Dollar Within the Next Decade," (March ۱۸, ۲۰۰۸), http://www.voxeu.org. ۲۰۰۸.

    [۲۷] PriceWaterhouseCoopers

    [۲۸] Hu Jintao

    [۲۹] Jason T. Shaplen and James Laney, "Washington's Eastern Sunset; The Decline of U.S. Power in Northeast Asia," Foreign Policy (November-December ۲۰۰۸): ۸۲.

    [۳۰] Conn Hallinan, "Challenging a Unipolar World," Foreign Policy in Focus, January ۲۱ ۲۰۰۸, http://www.fpif.org/fpiftxt/۴۹۰۴.

    [۳۱] Daniel W. Drezner, "The New New World Order," Foreign Affairs (March/April ۲۰۰۷).

    [۳۲] Shanghai Cooperation Organization (SCO)

    [۳۳] William K. Tabb, "Fumbling Through the Great Game in Eurasia: Z Magazine (November ۱۹, ۲۰۰۶).

    [۳۴] Enrico Mattei

    [۳۵] ExxonMobil

    [۳۶] Royal Dutch Shell

    [۳۷] Gazprom

    [۳۸] Petrobras

    [۳۹] Aramco

    [۴۰] Petronas
    [۴۱] Fred Magdoff "The World Food Crisis," Monthly Review (May ۲۰۰۸).

    

    [۱] - اشاره‌ی مترجم: ویلیام تب، متخصص اقتصاد سیاسی و علوم اجتماعی، استاد ممتاز کویینز کالج و نویسنده‌ی چند کتاب مهم در زمینه‌ی اقتصاد سیاسی و جهانی‌سازی است. از جمله آثار وی عبارتند از:

    حاکمیت اقتصادی در عصر جهانی‌سازی (۲۰۰۴)[۱]،شرکای نابرابر: بحثی مقدماتی درباره‌ی جهانی‌سازی (۲۰۰۲)[۲]

    فیل غیراخلاقی: جهانی‌سازی و توسعه‌ی سرمایه‌داری در اوایل سده‌ی بیست‌ویکم (۲۰۰۱)[۳]، تجدید ساختار اقتصاد سیاسی: تقسیم بزرگ در اندیشه‌ی اقتصادی (۱۹۹۹)[۴] ، نظام ژاپنی پس از جنگ: اقتصاد فرهنگی و دگرسانی اقتصادی (۱۹۹۵)[۵]، شکست بزرگ: نیویورک و بحران مالی شهری (۱۹۸۲)[۶]، اقتصاد سیاسی گتوی سیاه (۱۹۷۰)[۷].

    مقاله‌ی حاضر برگرفته از سخنرانی وی در آوریل ۲۰۰۸ در کیپ تاون در افریقای جنوبی در همایشی با عنوان «پیوستگی و گسست سرمایه‌داری در افریقای جنوبی پس از آپارتاید» است. در این مقاله، تب بر چهار حوزه‌ی بحران در سرمایه‌داری معاصر اشاره دارد: بحران مالی، بحران هژمونی امریکا، بحران پیدایش کانون‌های جدید انباشت سرمایه و در نهایت بحران منابع و زیست‌محیطی. وی سیاست‌های پیشنهادشده در «توافق واشنگتن» را شکست خورده ارزیابی می‌کند و شکل‌گیری بدیلی بر اساس تجدید ساختار اقتصاد سیاسی جهانی بر اساس منافع مردم و کشورهای جنوب را ضروری می‌داند.[۸]
برگرفته از نشر بیدار

  

حفاری در یک سوراخ

| 0 نظر
Rubin Hahnel.jpg

برگردان: مهرگان

روبین هانل استاد اقتصاد در دانشگاه امریکن است .آخرین کتاب او عدالت اقتصادی ودموکراسی وهمکار مایکل آلبرت دراقتصاد سیاسی اقتصاد مشارکتی است . در این مصاحبه او والکس دورتی ازسایت  برنامه چپ نو از سوء مدیریت ادامه دار بحران اقتصادی در بریتانیا ، ایرلند وامریکا صحبت می کنند.

آیا گزینه  رو در روی اقتصاد بریتانیا  واقعا کاهش بلافاصله کسری بودجه است ،آن چه که دولت در حال اجرای آن است، یا اجرا کردن آن در مدتی طولانی تراز زمان،  به موازات رشد  اقتصادی است؟

برنامه ریاضت دولت محافظه کار / لیبرال دموکرات نه تنها بی عاطفه وناعادلانه است ، بلکه کاملا ضد تولیدی است از آنجایی که آن برنامه اقتصاد را بیشتر افسرده خواهد کرد نه تنها بیکاری را افزایش خواهد داد بلکه تولید، در آمد وبنا بر این درآمدهای مالیاتی  را نیز کاهش خواهد داد. در دل بزرگترین کاهش اقتصادی در طی هشت سال ،آن چه مورد نیاز است تحرک مالی است نه ریاضت مالی . سیاست ریاضت محافظه کارفقط به اقتصاد بریتانیا آسیب خواهد رساند وحتی تعدیل بودجه را در آینده دشوارتر می سازد.محافظه کاران در حال عملی کردن اقتصاد گمراه کننده قرن نوزدهم هستند- طوری عمل می کنند که گویا کینز هر گز متولد نشده بود، وهیچ درسی از بحران بزرگ در باره آنچه برای حل کارکردهای  رکود اقتصادی لازم است نیاموخته اند.
"عقل" عوامانه ای که اقتصاد ها را توسعه داد دیگر نمی تواند "از عهده" تدارک خدمات اجتماعی با کیفیت بر آید و(ادعای) برنامه های رفاهی مناسب نهایت دو رویی است . ظرفیت تولیدی در اقتصاد های پیشرفته امروز به صورت قابل توجهی بزرگتر از آن چیزی است که در دوران اوج دولت های رفاه وجود داشت ، یعنی این که امکان تدارک خدمات اجتماعی با کیفیت عالی حتی راحتروزیادتر از برنامه های رفاه در گذشته است .
وقتی ما به تصویر بودجه دردراز مدت نگاه می کنیم،آنچه تغییر کرده آن است که شرکت های بزرگ وثروتمندان تلاش کرده اند از پرداخت مالیات هایی که موظف به پرداخت آن بوده اند فرار کنند. نه تنها محافظه کارها بلکه حزب کارگرنیز اراده سیاسی وادار کردن آنها به پرداخت سهم متوسطی ازآن چه را که برای فراهم آوردن خدمات عمومی مناسب ورفاه هزینه می کند از دست داده است . این همان  چیزی است که در دراز مدت مشکلات کسری بودجه در بریتانیا را ایجاد می کند، یعنی پس ازآن که اقتصاد ترقی کرد ودوباره به حرکت در آمد راه حل هر مشکل کسری بودجه وادار به باز پس دادن کسانی است که طی سی سال گذشته به صورت وحشتناکی از کنترل بیش از ۹۰درصد افزایش تولید بهره مند شده اند.
 
آیا پاسخ شما به استدلال مطرح شده از سوی برخی اقتصاددانان ارتدکس که( ادعا می کنند) در عین حال که برخی از مردم به ناگزیر از گذار به یک اقتصاد کارآمدتر رنج خواهند برد ، در دراز مدت اکثریت مردم ( از آن) بهره مند خواهند شد چیست ؟به عبارت دیگر، حتی اگر حقیقت باشد که قطع جنبه های معینی ازهزینه دولت وکوچک کردن بخش عمومی در کوتاه مدت به تعدادی از مردم آسیب وارد خواهد کرد، آیا در دراز مدت ما با انتخاب بین حرکت دادن منابع خود به جایی که تولیدی ترهستند یا استفاده از آنها برای کمک به صنایع غیر تولیدی وغیر رقابتی مواجه نمی شویم؟
 
چرا مردم باید به شنیدن تغذیه کنندگان همان روغن مار اقتصادهای قدیمی  بخور ونمیر که نه تنها در گذشته بیماری آنها را شفا نداد بلکه اغلب آنها را حتی بیمارتر کرد ادامه دهند؟  اگر چپ می توانست پاسخی به آن سوال تدارک ببیند ما می توانستیم در راه خود به سوی قدرت راحت باشیم!
 درهر چیزی که به درستی اقتصاد را ابزار کارامد تری  سازد ، بنا به تعریف ، یک " افزایش بهره وری" وجود دارد. افزایش بهره وری می تواند هر شکلی بگیرد. بهره وری می تواند شکل ماشین های ورزشی بیشتر، یا حمل ونقل عمومی بیشترداشته باشد . می تواندشکل خانه های تجملی بیشتر یا مسکن مناسب کم درآمد بیشتر بگیرد. می تواند شکل فراغت بیشتر - زمان تعظیلی بیشتر ، مرخصی زایمان بیشتر،بازنشتگی زودتر، یا حتی کاهش ساعت کار هفته - یا می تواند شکلی ازمصرف بیشترداشته باشد.  بهره وری می تواند حمل ونقل هوایی یا مناسب سازی هوای ساختمان های عمومی برای کاهش مصرف انرژی آنها باشد .بهره وری می تواند اکنون شکل مصرف بیشتر، خواه خصوصی یا عمومی ، یا سرمایه گذاری بیشتر برای افزایش تولیدی نسل های آینده باشد .
افزایش بهره وری نیزمی تواند به شیوه ای تقسیم گردد. افزایش در درامد می تواند از سوی آنهایی که پیش ازاین بسیارثروتمند بودند تصرف شود وبنا براین نابرابری اقتصادی افزایش یابد. می تواند بین آنهایی که درآمد کافی ندارند توزیع گردد واز این رو نابرابری کاهش یابد. می تواند به شیوه ای توزیع شود که هر کسی بخشی از افزایش بهره وری را دریافت نماید ، شیوه ای که اقتصاددانان آن راعامل بهبود تعادل می نامند. در این مورد اگر آنهایی که ثروتمند تر هستند سهم بیشتری از افزایش بهره وری را تصرف کنند نابرابری افزایش خواهد یافت ، ودر صورتی که کم درامد ها سهم بیشتری از افزایش بهره وری را متصرف گردند نابرابری کاهش خواهد یافت. اما امکان دیگری هم وجود دارد: سیاستی که تولید افزایش بهره وری عملا برخی از مردم را کم درآمدترمی سازد درحالی که سایرین را ثزوتمندتر. در این مورد ، کسانی که ثروتمندتر می شوند نه تنها تمام افزایش بهره وری را تصرف می کنند ، بلکه باخت های بازنده ها را هم تصرف می کنند. این همان چیزی است که در طی سی سال گذشته جریان داشته است ، وبه این خاطر است که باید به کسانی که شما اندرزهای آنها را درپیشنهاد بالا تفسیر کردید اجازه دهیم ادامه دهند.
تبصره۱: اگر افزایش بهره وریی وجود داشته باشد جبران کردن هر باختی ممکن است وبازهم دیگران را برخوردار باقی می گذارد.در این حالت دروغ " برخی از مردم به ناگزیر در دوران گذاررنج می برند" را مطرح می کند. مثلا ، زمانی که افزایش بهره وری ناشی از تخصصی کردن بزرگ تر وتجارت وجود دارد، امکان جبران کردن کارگرانی که کار خود را در صنایع واردات ازدست می دهند ازطریق جبران بیکاری وبرنامه های بازنشستگی تا زمانی که آنها دوباره در صنایع صادراتی مشغول به کار شوند وجود دارد - وهنوز دیگران را بر خوردار باقی می گذارد. در حالی که این امر هیچ گاه در امریکا اجرایی نشده بود اما به طور موفقیت آمیزی در دهه های ۵۰، ۶۰ و۷۰میلادی در سوئد به اجرا در آمد.
تبصره۲: جدایی زیرکانه ای بین سوال اول ودوم شما وجود دارد. شما به طور ضمنی فرض کردید که کوچک کردن بخش عمومی ارزانی داشتن افزایش بهره وری به اقتصاد است . هر چند دلیلی برای اعتقاد به این واقعیت وجود ندارد. اندازه بخش عمومی باید با چگونگی انتخاب ما برای مصرف بازدهی ما سازگار باشد. بخش عمومی کاری به این که ما چقدر مولد هستیم نداشته است . یک بخش عمومی بزرگتر به سادگی به این معنی است که مردم مصرف کردن آموزش عمومی ، کتابخانه ها، پارک هاوغیره ...- ودر بریتانیا خدمات بهداشتی -بیشتر ومصرف کالاهای خصوصی کمتررا انتخاب کرده اند. اگر مصرف یک پوند در خدمات عمومی سلامت بیشتری از مصرف یک پوند در مصرف خصوصی ایجاد می کند، پس این امر می تواند برای انتقال منابع ، همانطور که شما مطرح می کنید ، از بخش عمومی به بخش خصوصی نا کار آمد باشد.
تبصره ۳: در باره حفظ صنایع " غیر مولد وغیر رقابتی " چه؟
گسترش دادن منابع کمیاب تولیدی جایی که آنها کمتر مولد هستند نسبت به جای دیگری که مولد بوده اند هر گز ایده خوبی نیست . البته درست هم اکنون  وقتی که سهم قابل ملاحظه ای از نیروی کار وظرفیت صنایع در بریتانیا بیکار است منابع دقیقا نا کارا نیستند، آیا هستند؟بنابراین بهترین راه برای افزایش تولید در بریتانیا درست هم اکنون اختصاص  منابع بیکارمانده برای تولید چیزی است. اما وقتی منابع کمیاب هستند ما باید در تلاش بهترین استفاده از آنها باشیم .هر چند، فقط به این دلیل که کسب وکاری  سود آور نیست به معنی آن نیست که نا کار آمد است ، و همین طور تنها به این دلیل که کسب وکاری سود آور باشد به این معنی نیست که کار آمد است . بسیاری از کسب وکار های خصوصی کاملا نا کار آمد آما در عین حال سود آور هستند ، چون آنها به طور موفقیت آمیزی هزینه ها را به حساب دیگران خارجی می کنند. واگر قیمت های تعیین شده برای خدمات تدارک شده از سوی  شعبات عمومی عمدا پایین نگه داشته می شوند،این شعبات حتی اگرخیلی کارآمد باشندهمیشه روی خط قرمز حرکت خواهند کرد .تلفیق کارآمدی وسوداوری اقدام مطلوب مدافعان سرمایه داری است ماهر گزنباید دردام آنها بیفتیم، وفرض کنیم که بخش خصوصی همیشه کارآمد است در حالی که بخش دولتی هر گز نمی تواند قابل اعتماد باشد .
   
در اقلیم جاری جریان اصلی کنزگرایی ، آنچنان که اقتصاددانانی چون کروگمن واستیگلیتز عقیده دارند تقریبا چپ گرایانه به نظر می رسند. آیا شما فکر می کنید انتقاد کنزگرایان از ریاضت اقتصادی چیز درستی است، وآیاآنچه ما نیاز داریم بازگشت به کنزگرایی است؟
 
بله. وبرای این که اعتقاد دارم این نکته نیازبه تاکید دارد، به ویژه در بین کسانی از ما که در چپ کنزگرا ها قرار دارند مثل کروگمن واستیگلیتز. من دچار وسوسه رها کردن پاسخ خود به آن هستم .آری ، بدون " هیچ اگر وامایی"
کنزگرایی تنها چپ به نظر می رسد چون مرکز به غار جناح راست فرو رفته است .
اول، اگر شما در رد حکمت وچالش کنزگرایان فرضی که بازار های بی قید وبند را همیشه بهترین می دانند پافشاری کنید امروز حتی یک جایزه نویل هم کسی را ازمعرض طرد جریان مسلط حرفه علم اقتصاد محافظت نمی کند. باور کردن این امر برای غیر اقتصاد دان ها ممکن است دشوار باشد، استیگلیتزوکروگمن اکنون درداخل حرفه علم اقتصاد مزاحم هستند.
 دوم ، در دهه ۱۹۵۰-۱۹۶۰حتی محافظه کاران وجمهوری خواهان به صورت غیورانه ای مجبور به موافقت با حکمت تعدیل مالی وسیاست های مالی وپولی کنز گراها بودند.اما آن روز خیلی وقت است که گذشته است .اکنون حتی حزب کارگرودموکرات هاداخل خریداران افسانه ای هستند که بازارها، ازجمله بازار های مالی، می توانند به خود تعدیلی متکی باشند ودولت ها باید زمانی که رکودها تولید کسر بودجه موقت می کننددرگیر ریاضت مالی باشند. وقتی که مرکز به راست فرو می رود، چپ مرکز به نظر می رسد چپ باشد .
دو درس گرفتنی مهم وجود دارد
.۱- مادامی که سوسیالیست ها نتوانند مجبور به حمل اتهام برای سیاست های کینزی در بهبود بدبختی های سرمایه داری باشند، متاسفانه همان وضعیتی است که در آن به سر می بریم. درست هم اکنون ما باید نه تنها وظیفه خودمان را انجام دهیم- روشن کردن آن که چرا تمام نسخه های سرمایه داری نسبت به سوسیالیسم مشارکتی ودموکراتیک بسیارکمتر مطلوب هستند- بلکه وظیفه اصلاح گران کینزی را که نفوذ خود را در تمام حزب های سیاسی عمده از دست داده اند ایفا کنیم.
۲- درتلاش برای توضیح دادن به محافظه کاران وجمهوری خواهان که چراسیاست های آنها ناقص است هیچ امتیازی وجود ندارد. آنها درآغوش گرفتن سیاست های اقتصادی ابلهانه وآبرو باخته قرن نوزدهم را بر گزیده اند چون این سیاست هابه نیات بسیار مهم انها خدمت می کنند- تحت فشار بیشتری قرار دادن جنگ طبقاتی ای که آنها بیش از سه دهه درآن برنده بوده اند. اولین غریزه آنها زمانی که بحرانی به آنها ضربه می زند جستجو برای سیاست هایی نیست که بتواند عملا این بحران ها را حل کند . بر عکس آنها "لیست آرزو" هایشان را برای استفاده بیشترازاین بحران برای فشار وارد کردن برای تغییراتی را جستجو می کنند که به منافع طبقاتی آنها خدمت می کند - قطع بیشتر هزینه های اجتماعی، امتیاز های بیشتردررابطه بادستمزدها،مزایا ووضعیت کارگران، کاهش بیشترمالیات برای شرکت ها وثروتمندان ، والبته حقوق رفاهی بیشتر نظیر کمک های( بیل اوت) اهدا شده به صنعت مالی. این حقیقت که هر یک از این سیاست ها تنها وابسته به بحران های جاری خواهد بود موجب هیچ نگرانی برای آنها نیست .   
وقتی که سرمایه داری ناتوانی به کار گیری پتانسیل تولیدی ما را برای استفاده مفید کاملا اثبات می کند آنچه فرا خواندنی است جایگزینی سرمایه داری با سوسیالیسم است . باز گشت به کینز گرایی می تواند تنها برای بخشی از یک قرص نان عملی گردد،ومارا در برابردست آورد های دشوارعقب راندن ضد انقلاب دیگری، مثل همینی که ما در درون آن زندگی کرده ایم آسیب پذیر رها سازد.هرچند، جزآن که من به طور خوش ایندی غافلگیر شوم ، وچپ ها وفاداری وحمایت اکثریت جمعیت رابرای جایگزینی سوسیالیسم با سرمایه داری بسیار زودترازآن چه من پیش بینی می کنم به دست آورند، هیچ راه دیگری برای سوسیالیسم مشارکتی ، دموکراتیک وجود ندارد که از میان کارزارهای اصلاحی متعددی برای  متداول کردن سیاست های کینز گرا ها پیموده نشود .
 آیا شما طرفدار ملی کردن بانک ها هستید؟اگر موافق هستید چه شرایطی برای عملی شدن ملی کردن لازم است؟

من یک سوسیالیست وطرفدار ملی کردن تمام صنایع هستم. هر چند اگر من مجبور به ملی کردن تنها یک صنعت باشم ، من صنایع مالی را به دلایل متعدد ملی می کنم:
 ۱- شکست در کنترل درست صنعت مالی سبب آسیب های بیشتری نسبت به شکست در کنترل صنایع دیگر شده است .
۲- صنعت مالی  در بازی کردن با مقررات نسبت به سایر صنایع زبر دست تر است، بنا بر این جایگزین برای ملی کردن، کنترل ، همیشه احتمالا حل کردن است.
۳-درست هم اکنون صنعت مالی با سود هایی که در تابعیت از برخی سیاست مداران به دست آورده آن چنان  چاق است که در حال ساختن قتلگاهی برای دموکراسی سیاسی است . وسرانجام.
 ۴- اگر شما از تحمل سنگینی حل کردن چگونگی تغییر دادن کسب وکار ساده پس انداز های مردم مقروض برای اعتباردرخوروام گیرندگان درداخل کازینویی که سقوط قیمت خانه ها منافع عظیمی در بردارد خلاص شده اید ،این امر یک کسب وکار منصفانه آسانی برای ادامه دادن است .        
به هر حال ، آن چیزی که من حمایت می کنم ملی کردن صنایع مالی بدون تاوان سهامداران یا ضمانت داران ، ومنظم کردن وام ها بر مبنای در آمدهای اجتماعی است . نباید نگران تلفات اجتماعی و ثروت خصوصی بود.برای ملی کردن بانک ها واقعا تحلیل بردن تلفات در دارایی های سمی آنها ، وسپس باز گرداندن آنها به سر سهامداران وقتی که آنها قروض ملی هستند بدتر از ملی نکردن است .باید مراقب اداره بانک های ملی به طور متفاوتی نسبت به بانک های خصوصی بود.اگر مدیران بانک های ملی در خواست وام ها را مطابق سود دهی دقیقا ارزیابی کنند ، سود دهی اندک است .هدف سیستم اعتبار ملی وام دادن طبق نرخ در آمد اجتماعی است ، که  اصلا همانند سود آوری تجاری نیست .
برگرفته از نوید نو