داستان طنز زیر نوشته مظفر ایزگو نویسنده اهل کشور ترکیه است...حکایت پروپاگاندای حکومت های خودکامه و توتالیتر که از مخالفان سیاسی خود تصویری هولناک ارائه می دهند تا توده های ناآگاه جامعه "وضعیت فلاکت بارفعلی" را به هر چیز دیگر ترجیح دهند...
اگر کمونیسم بیاد؟!
نوشته مظفر ایزگو
ترجمه ناصر فیض
اولی جاهای پاره شلوارش را با سنجاق قفلی جمع و جور کرده بود و دومی جاهای پاره پوره کتش را.
اولی وصله های سفید رنگ ریز و درشتی روی کلاه شاپواش داشت که کوک های بزرگش از دور پیدا بود ودومی پیراهن چروکیده ومندرسی داشت که چون با بدن کثیف او تقریبن همرنگ شده بود پارگی هایش چندان به چشم نمی آمد و....
هر دو گرسنه بودند اولی داشت زباله دانی روبروی ساندویچی را زیر و رو می کرد و هنوز چیز دندان گیری پیدا نکرده بود که ناگهان دستش به چیز چرب و نرمی خورد،فوری آن را بیرون آورد وش روع کرد به گاز زدن و مکیدن استخوان درشتی که پیدا کرده بود و یک در میان با دست دیگرش نصف پیازی را که قبلن پیدا کرده بود به دهان می برد و گاز می زد...
دومی،دوستش،هر روز یک طبق نان حلقه ای کنجدی simit) ) را بر می داشت و تا ظهر سر چهار راه ها و جاهای شلوغ دیگر می فروخت.اغلب در همین ساعت یکدیگر را می دیدند؛دوستش از دور برایش دست تکان می داد و او با شتاب به طرفش می دوید و کنجد ها و خرده نان هایی را که در ته طبق جمع شده بود با دست جارو می کرد....امروز هم سر وکله دوستش پیدا شد و برایش دست تکان داد دوید و آن چه را که ته طبق مانده بود با دو مشت پر برداشت و در دهانش ریخت.بعد با هم رفتند و از شیر آب شهرداری،یک شکم سیر آب نوش جان کردند از جهات بسیاری به هم شبیه بودند: هر دو با امید اینکه در شهر کاری پیدا کنند از روستا به شهر آمده بودند وهر دو کاری پیدا نکرده بودند نه جایی را داشتند که خودشان را گرم کنند و نه جایی که لااقل گاهی حمامی بروند .باور کنید اگر می پرسیدند که آخرین بار چه وقت و کجا خودشان را شسته اند هیچ کدام به یاد نمی آوردند.آخرین غذای گرم را اولی پانزده روز پیش و دومی بیست روز پیش خورده بود حتمن می پرسید کجا و کی؟!
اولی وقتی با یک اتومبیل سواری تصادف کرده بود راننده سواری دست در جیبش کرده و یک پنجاه لیره ای کف دستش گذاشته بود تا صدایش را خفه کند و دومی......چند بار می خواستند که به نوبت خودشان را زیر ماشین بیندازند اما از آنجا که جان شیرین است،ترسیده بودند .در حال حاضر توی جیب هیچ کدامشان حتا یک لیره هم نبود .
اولی از خواندن و نوشتن چیزهایی می دانست اما دومی سواد نداشت و هر چه در دوره سربازی تلاش کرده بود نتوانسته بود چیزی از خواندن ونوشتن یاد بگیرد.
هر دو کنار هم روی یک نیمکت نشسته اند اولی کبریتی از جیبش در آورد و دو تا ته سیگار مارک باربونیا از زمین برداشت و روشن کرد و یکی را به دوستش داد و در حالی که دود غلیظی از دهانش بیرون می داد گفت((:سیگار درسته یه مزه دیگه ای داره)) دومی گفت)) مخصوصن اگه مالبرو باشه!))
هوا سرد بود یادش آمد که یک بار وقتی توی گودی کنار یکی از پیاده رو ها خوابیده بودند دوستش پالتوی سیاهش را روی شان کشیده بود و او که کمی گرمش شده بود گفته بود :((پسر اگه یه جوراب پشمی هم داشتیم چی میشد!تازه اگه کفش داشتیم ،از این کفش های چرم و ته کلفت که شبیه پوتین سربازیه،حرف نداشت))
و باز یکی شان گفته بود :((نه این چارق هایی که ما داریم و تا صبح باید پاهامون از سرما توش زق زق کنه...))
کنار پیاده رو،پاهایشان را نزدیک به هم گذاشته و دراز کشیده بودند تا شاید یک جوری خودشان را گرم کنند بعد هم پاهایشان را مثل قورباغه به طرف شکمشان جمع و سعی کرده بودند بخوابند اما تا صبح خوابشان نبرده بود
آن ها شب های زیادی را با هم صبح کرده بودند گاهی توی پیاده روی کنار شهرداری و گاهی هم کنار قهوه خانه ای ،چیزی.بعضی وقت ها هم کنار دادگستری که یکی از آن ها به تازگی کشف کرده بود.
((آخه اینم شد وضع؟!نه کسی سراغی از ما می گیره،نه یه نفر به دیدنمون می یاد.بازم اینجا!کنار دادگستری...عدالت...گرما...هی ...عدالت...هی آخدا!پس ما کی صاحب خونه و زندگی می شیم؟))
اولی نگاهی به دور وبرش انداخت و چشمش به روزنامه ای افتاد که کمی آن طرف تر روی نیمکت افتاده بود و گفت)) بیا این روزنامه رو بخونیم بعد هم اونو تا می کنیم و می اندازیم زیرمون.بلند شدروزنامه را برداشت و آمد.همین طور ورق می زد و گاهی زیر لب چیزی زمزمه می کرد ....دومی گفت:((بخون ببینم چی داره چی نداره.))
_می خوای چی داشته باشه!کمونیست ها ...همه اش حرف اینهاست...
_مگه کاری کردند؟
_چه کار کردن نه!بگو چه کار می خوان بکنن!می خوای بخونمش؟
_پس چی ؟بخون ببینم...
_نوشته که:((اگه کمونیسم بیاد فقر هم به دنبال اون می یاد...))
_یعنی همه فقیر می شن؟ای بی شرف ها آخه مردم بدبخت چه گناهی کردند؟به خدا اینا مردم رو بیچاره می کنن.
_اونوقت دیگه مردم دیگه شلوار پاشونو هم باید با کوپن بخرن
_کوپن دیگه چیه؟
_یه تیکه کاغذ می دن دستت،می ری مغازه و می گی اینم کوپن من...مثلن باهاش شلوار می خری....
_یعنی این کمونیسم با شلوار آدم ها هم کار داره؟ای بی ناموس ها..!بازم بخون...
_کلاه ها رو بیرون در آویزون می کنن.
_آخه واسه چی کلاه؟!
_ببین!وقتی یه مرد بخواد وارد خونه ش بشه اگه ببینه کلاه یه مرد دیگه از کنار در آویزونه معنی ش اینه که اون نمی تونهو نباید وارد خونه بشه.
_آخه چرا؟!
_تو دیگه چقدر خنگی!یعنی یه مرد دیگه توی خونه هست و زن خونه با یه مرد دیگه.........
_وای!وای!وای! هرچند ما زن نداریم اما خیلی بی ناموسی یه ...
_همه مجبورند با سختی و زور هم که شده کار کنند.
_ما که کار وباری نداریم،تازه اگر داشتیم با زور کار کردن هم از اون حرف هاست...
_بذار بقیه اش رو بخونم.گوش کن!اگه کمونیسم بیاد هر کی خونه داشته باشه ازش می گیرن...
_پس دیگه اون کنار پیاده رو..از دستمون می ره؟ نوشته گودی ها و کنار پیاده رو ها رو هم می گیرن؟
_نه بابا!ننوشته گودی نوشته هر کی خونه داشته باشه...
_ما که خونه نداریم اما اگه همین گودی ها رو هم از ما بگیرن بیچاره می شیم..خب حالا خونه های مردم رو گرفتند توی این خونه ها کی می آد می شینه؟!
_یعنی چی کی می آد میشینه؟
_وقتی همین کمونیسم که گفتی بیاد دیگه؟
_من از کجا بدونم....دین و ایمانمون از دست می ره!
_کجا می ره؟!
_من چه می دونم ...لابد اونم می ذارن توی انبار.
_ما که نه دین و ایمون درست حسابی داریم و نه می تونیم به مسجد و این جور جاها بریم..اما این دیگه خیلی ناجوره.
_آزادی از بین می ره.
_واه!واه!واه! این یکی رو دیگه نفهمیدم.
_اگه نفهمیدی واه واه یعنی چی؟!
_کمونیسم دیگه...همین کمونیسم رو می گم.
_ببین تو الان آزادی رفتی آب خوردی طبق نون کنجدی رو لیس زدی هیچ کسی هم با تو کاری نداشت داشت؟
_نه والله کسی کار نداشت...
_بعد اومدی بعد اومدی اینجا ببین هر جوری دلت بخواد پاهاتو دراز می کنی می شینی بلند می شی.....
_اما نمی تونم بشینم اینجا خیلی سرده....
_منظورم اینه که کسی با تو کاری نداره .حالا اگه کمونیسم بیاد دیگه از این حرف ها نیست.
_پس تو هم دیگه نمی تونی آشغال ها رو زیر ورو کنی؟
_کمونیسم که بیاد زن ها هم باید کار کنند....
_نکنه کمونیسم توی ده ما اومده..؟!
_منظورت رو نفهمیدم
_هیچی منظورم اینه که خواهر و مادر ما که همش توی مزرعه کار می کنند...
_خب زن های شهری هم باید کار کنند.
_واه....واه واه! با اون شلوار های تنگ و سر و صورت بزک کرده ،واه...واه...واه...اون هیکل های مثل شاخ شمشاد حیفه به خدا ...حیف از اون.......
_ هر کی ماشین داشته باشه ازش می گیرن ....
_یعنی چی؟ماشین مردم رو از زیر پاشون می کشن بیرون؟ ما که ماشین و این ها نداریم اما به خدا خیلی نامردیه!خب! حالا گرفتن این ماشین ها رو به کی می دن؟!
_اگه کمونیسم بیاد دیگه تعطیلی بی تعطیلی...دیگه کسی نمی تونه بره دریا. همه ساحل ها قرق می شن....
_یعنی دریا هم می ره توی قوطی کنسرو؟ راستس تو تا حالا دریا رفتی ؟
_نه بابا...
_من هم نرفتم اما این دیگه چه کاری یه!مردم توی گرما کجا برن؟
_ویلا و پلاژ ها دیگه عمومی می شه...
نفهمیدم...
_دیگه ملک شخصی و این ها نباید معنی داشته باشه...
_یعنی دیگه تاجر و کارخونه دار و این ها کارشون تمومه؟ ما که کارخونه نداریم.اما کارمون...کارخونه هامون..تجارت مون...اصلن مملکت نابود می شه. خیلی بد جوریه اصلن جالب نیست...خب این کمونیسم چه وقت می آد؟
_من دیگه اینها شو نمی دونم اینجا هم چیزی ننوشته...
از جا بلند شدند و زدند از پارک بیرون. یکی از آن ها یک ماشین را دید یک ماشین بزرگ و کشیده که چهار زن بلوند توی آن ها نشسته بود.
_ایناهاش!انگار کمونیسم اومده...ببین زن ها رو برداشته و داره می بره...این دیگه بدون کلاه آویزان کردنو این ها داره زن ها رو می بره...
از مقابل یک رستوران شیک گذشتند...میزها ...روی میزها غذاهای گوناگون با نوشیدنی های مختلف..صدای خنده های بلند...رقصو...
دیگری گفت:به خدا کمونیسم اومده:گوشت،ماهی الکی همین طور ریخته روی میزها ...ژتون دست ها و همه در حال لپ لپ خوردن...!
از مقابل یک ساختمان بزرگ رد می شدند جلوی آن یک باغچه بزرگ یک پارک ینگ نورهای رنگارنگ که چشم را می زد...
دومی گفت: حتمن این جا هم زن و شوهر زندگی می کنن. خدا می دونه که خونه کدوم مادر مرده ای بوده دادند به این ها....
همین طوره...پس کمونیسم اومده...دین و ایمونمون هم که هیچ تموم شد
از کنار یک خانه می گذشتند دم در یک نفر درشت اندام ایستاده بود یکی از آنها پرسید:
_این جا دیگه کجاست؟ تو می دونی؟
_نه نمی دونم.
_توی این خونه زن ها کار می کنند .
_خب حتمن توی این خونه هم کمونیسم اومده...زن های ماتیک زده ...
_فکر می کنی چی شده؟ چه اتفاقی داره می افته؟
ازجلوی کلانتری رد می شدند یکی از آن ها پرید توی کلانتری و دومی هم به دنبالش. رفتند توی اتاق افسر نگهبان. اولی گفت :(( جناب سروان می خوام یه خبر خیلی مهم به شما بدم می دونین کمونیسم اومده گفتم شاید حکومت خبر نداشته باشه!))
افسر نگهبان خنده ای کرد و گفت:(( حکومت از همه جیز خبرداره خب بگو ببینم این کمونیسم کجا اومده و الان کجاست؟))
_جناب سروان اینا هاش: توی کوچه توی اون خونه توی رستوران توی تاکسی توی اون جاهای تاریک.....
افسر نگهبان انگشتش را بلند کرد و در حالی که به آن ها اشاره می کرد ودر حالی که به آن ها اشاره می کرد گفت:
((خیالتون راحت باشه! تا زمانی که فرزندان میهن پرست این مملکت نفس می کشند کمونیسم نمی تونه بیاد.))
ازکلانتری آمدند بیرون
_یعنی فرزندان میهن پرست این مملکت ما هستیم؟ فرزندان میهن پرست بدون شلوار.....؟!!!
اگر کمونیسم بیاد؟!
نوشته مظفر ایزگو
ترجمه ناصر فیض
اولی وصله های سفید رنگ ریز و درشتی روی کلاه شاپواش داشت که کوک های بزرگش از دور پیدا بود ودومی پیراهن چروکیده ومندرسی داشت که چون با بدن کثیف او تقریبن همرنگ شده بود پارگی هایش چندان به چشم نمی آمد و....
هر دو گرسنه بودند اولی داشت زباله دانی روبروی ساندویچی را زیر و رو می کرد و هنوز چیز دندان گیری پیدا نکرده بود که ناگهان دستش به چیز چرب و نرمی خورد،فوری آن را بیرون آورد وش روع کرد به گاز زدن و مکیدن استخوان درشتی که پیدا کرده بود و یک در میان با دست دیگرش نصف پیازی را که قبلن پیدا کرده بود به دهان می برد و گاز می زد...
دومی،دوستش،هر روز یک طبق نان حلقه ای کنجدی simit) ) را بر می داشت و تا ظهر سر چهار راه ها و جاهای شلوغ دیگر می فروخت.اغلب در همین ساعت یکدیگر را می دیدند؛دوستش از دور برایش دست تکان می داد و او با شتاب به طرفش می دوید و کنجد ها و خرده نان هایی را که در ته طبق جمع شده بود با دست جارو می کرد....امروز هم سر وکله دوستش پیدا شد و برایش دست تکان داد دوید و آن چه را که ته طبق مانده بود با دو مشت پر برداشت و در دهانش ریخت.بعد با هم رفتند و از شیر آب شهرداری،یک شکم سیر آب نوش جان کردند از جهات بسیاری به هم شبیه بودند: هر دو با امید اینکه در شهر کاری پیدا کنند از روستا به شهر آمده بودند وهر دو کاری پیدا نکرده بودند نه جایی را داشتند که خودشان را گرم کنند و نه جایی که لااقل گاهی حمامی بروند .باور کنید اگر می پرسیدند که آخرین بار چه وقت و کجا خودشان را شسته اند هیچ کدام به یاد نمی آوردند.آخرین غذای گرم را اولی پانزده روز پیش و دومی بیست روز پیش خورده بود حتمن می پرسید کجا و کی؟!
اولی وقتی با یک اتومبیل سواری تصادف کرده بود راننده سواری دست در جیبش کرده و یک پنجاه لیره ای کف دستش گذاشته بود تا صدایش را خفه کند و دومی......چند بار می خواستند که به نوبت خودشان را زیر ماشین بیندازند اما از آنجا که جان شیرین است،ترسیده بودند .در حال حاضر توی جیب هیچ کدامشان حتا یک لیره هم نبود .
اولی از خواندن و نوشتن چیزهایی می دانست اما دومی سواد نداشت و هر چه در دوره سربازی تلاش کرده بود نتوانسته بود چیزی از خواندن ونوشتن یاد بگیرد.
هر دو کنار هم روی یک نیمکت نشسته اند اولی کبریتی از جیبش در آورد و دو تا ته سیگار مارک باربونیا از زمین برداشت و روشن کرد و یکی را به دوستش داد و در حالی که دود غلیظی از دهانش بیرون می داد گفت((:سیگار درسته یه مزه دیگه ای داره)) دومی گفت)) مخصوصن اگه مالبرو باشه!))
هوا سرد بود یادش آمد که یک بار وقتی توی گودی کنار یکی از پیاده رو ها خوابیده بودند دوستش پالتوی سیاهش را روی شان کشیده بود و او که کمی گرمش شده بود گفته بود :((پسر اگه یه جوراب پشمی هم داشتیم چی میشد!تازه اگه کفش داشتیم ،از این کفش های چرم و ته کلفت که شبیه پوتین سربازیه،حرف نداشت))
و باز یکی شان گفته بود :((نه این چارق هایی که ما داریم و تا صبح باید پاهامون از سرما توش زق زق کنه...))
کنار پیاده رو،پاهایشان را نزدیک به هم گذاشته و دراز کشیده بودند تا شاید یک جوری خودشان را گرم کنند بعد هم پاهایشان را مثل قورباغه به طرف شکمشان جمع و سعی کرده بودند بخوابند اما تا صبح خوابشان نبرده بود
آن ها شب های زیادی را با هم صبح کرده بودند گاهی توی پیاده روی کنار شهرداری و گاهی هم کنار قهوه خانه ای ،چیزی.بعضی وقت ها هم کنار دادگستری که یکی از آن ها به تازگی کشف کرده بود.
((آخه اینم شد وضع؟!نه کسی سراغی از ما می گیره،نه یه نفر به دیدنمون می یاد.بازم اینجا!کنار دادگستری...عدالت...گرما...هی ...عدالت...هی آخدا!پس ما کی صاحب خونه و زندگی می شیم؟))
اولی نگاهی به دور وبرش انداخت و چشمش به روزنامه ای افتاد که کمی آن طرف تر روی نیمکت افتاده بود و گفت)) بیا این روزنامه رو بخونیم بعد هم اونو تا می کنیم و می اندازیم زیرمون.بلند شدروزنامه را برداشت و آمد.همین طور ورق می زد و گاهی زیر لب چیزی زمزمه می کرد ....دومی گفت:((بخون ببینم چی داره چی نداره.))
_می خوای چی داشته باشه!کمونیست ها ...همه اش حرف اینهاست...
_مگه کاری کردند؟
_چه کار کردن نه!بگو چه کار می خوان بکنن!می خوای بخونمش؟
_پس چی ؟بخون ببینم...
_نوشته که:((اگه کمونیسم بیاد فقر هم به دنبال اون می یاد...))
_یعنی همه فقیر می شن؟ای بی شرف ها آخه مردم بدبخت چه گناهی کردند؟به خدا اینا مردم رو بیچاره می کنن.
_اونوقت دیگه مردم دیگه شلوار پاشونو هم باید با کوپن بخرن
_کوپن دیگه چیه؟
_یه تیکه کاغذ می دن دستت،می ری مغازه و می گی اینم کوپن من...مثلن باهاش شلوار می خری....
_یعنی این کمونیسم با شلوار آدم ها هم کار داره؟ای بی ناموس ها..!بازم بخون...
_کلاه ها رو بیرون در آویزون می کنن.
_آخه واسه چی کلاه؟!
_ببین!وقتی یه مرد بخواد وارد خونه ش بشه اگه ببینه کلاه یه مرد دیگه از کنار در آویزونه معنی ش اینه که اون نمی تونهو نباید وارد خونه بشه.
_آخه چرا؟!
_تو دیگه چقدر خنگی!یعنی یه مرد دیگه توی خونه هست و زن خونه با یه مرد دیگه.........
_وای!وای!وای! هرچند ما زن نداریم اما خیلی بی ناموسی یه ...
_همه مجبورند با سختی و زور هم که شده کار کنند.
_ما که کار وباری نداریم،تازه اگر داشتیم با زور کار کردن هم از اون حرف هاست...
_بذار بقیه اش رو بخونم.گوش کن!اگه کمونیسم بیاد هر کی خونه داشته باشه ازش می گیرن...
_پس دیگه اون کنار پیاده رو..از دستمون می ره؟ نوشته گودی ها و کنار پیاده رو ها رو هم می گیرن؟
_نه بابا!ننوشته گودی نوشته هر کی خونه داشته باشه...
_ما که خونه نداریم اما اگه همین گودی ها رو هم از ما بگیرن بیچاره می شیم..خب حالا خونه های مردم رو گرفتند توی این خونه ها کی می آد می شینه؟!
_یعنی چی کی می آد میشینه؟
_وقتی همین کمونیسم که گفتی بیاد دیگه؟
_من از کجا بدونم....دین و ایمانمون از دست می ره!
_کجا می ره؟!
_من چه می دونم ...لابد اونم می ذارن توی انبار.
_ما که نه دین و ایمون درست حسابی داریم و نه می تونیم به مسجد و این جور جاها بریم..اما این دیگه خیلی ناجوره.
_آزادی از بین می ره.
_واه!واه!واه! این یکی رو دیگه نفهمیدم.
_اگه نفهمیدی واه واه یعنی چی؟!
_کمونیسم دیگه...همین کمونیسم رو می گم.
_ببین تو الان آزادی رفتی آب خوردی طبق نون کنجدی رو لیس زدی هیچ کسی هم با تو کاری نداشت داشت؟
_نه والله کسی کار نداشت...
_بعد اومدی بعد اومدی اینجا ببین هر جوری دلت بخواد پاهاتو دراز می کنی می شینی بلند می شی.....
_اما نمی تونم بشینم اینجا خیلی سرده....
_منظورم اینه که کسی با تو کاری نداره .حالا اگه کمونیسم بیاد دیگه از این حرف ها نیست.
_پس تو هم دیگه نمی تونی آشغال ها رو زیر ورو کنی؟
_کمونیسم که بیاد زن ها هم باید کار کنند....
_نکنه کمونیسم توی ده ما اومده..؟!
_منظورت رو نفهمیدم
_هیچی منظورم اینه که خواهر و مادر ما که همش توی مزرعه کار می کنند...
_خب زن های شهری هم باید کار کنند.
_واه....واه واه! با اون شلوار های تنگ و سر و صورت بزک کرده ،واه...واه...واه...اون هیکل های مثل شاخ شمشاد حیفه به خدا ...حیف از اون.......
_ هر کی ماشین داشته باشه ازش می گیرن ....
_یعنی چی؟ماشین مردم رو از زیر پاشون می کشن بیرون؟ ما که ماشین و این ها نداریم اما به خدا خیلی نامردیه!خب! حالا گرفتن این ماشین ها رو به کی می دن؟!
_اگه کمونیسم بیاد دیگه تعطیلی بی تعطیلی...دیگه کسی نمی تونه بره دریا. همه ساحل ها قرق می شن....
_یعنی دریا هم می ره توی قوطی کنسرو؟ راستس تو تا حالا دریا رفتی ؟
_نه بابا...
_من هم نرفتم اما این دیگه چه کاری یه!مردم توی گرما کجا برن؟
_ویلا و پلاژ ها دیگه عمومی می شه...
نفهمیدم...
_دیگه ملک شخصی و این ها نباید معنی داشته باشه...
_یعنی دیگه تاجر و کارخونه دار و این ها کارشون تمومه؟ ما که کارخونه نداریم.اما کارمون...کارخونه هامون..تجارت مون...اصلن مملکت نابود می شه. خیلی بد جوریه اصلن جالب نیست...خب این کمونیسم چه وقت می آد؟
_من دیگه اینها شو نمی دونم اینجا هم چیزی ننوشته...
از جا بلند شدند و زدند از پارک بیرون. یکی از آن ها یک ماشین را دید یک ماشین بزرگ و کشیده که چهار زن بلوند توی آن ها نشسته بود.
_ایناهاش!انگار کمونیسم اومده...ببین زن ها رو برداشته و داره می بره...این دیگه بدون کلاه آویزان کردنو این ها داره زن ها رو می بره...
از مقابل یک رستوران شیک گذشتند...میزها ...روی میزها غذاهای گوناگون با نوشیدنی های مختلف..صدای خنده های بلند...رقصو...
دیگری گفت:به خدا کمونیسم اومده:گوشت،ماهی الکی همین طور ریخته روی میزها ...ژتون دست ها و همه در حال لپ لپ خوردن...!
از مقابل یک ساختمان بزرگ رد می شدند جلوی آن یک باغچه بزرگ یک پارک ینگ نورهای رنگارنگ که چشم را می زد...
دومی گفت: حتمن این جا هم زن و شوهر زندگی می کنن. خدا می دونه که خونه کدوم مادر مرده ای بوده دادند به این ها....
همین طوره...پس کمونیسم اومده...دین و ایمونمون هم که هیچ تموم شد
از کنار یک خانه می گذشتند دم در یک نفر درشت اندام ایستاده بود یکی از آنها پرسید:
_این جا دیگه کجاست؟ تو می دونی؟
_نه نمی دونم.
_توی این خونه زن ها کار می کنند .
_خب حتمن توی این خونه هم کمونیسم اومده...زن های ماتیک زده ...
_فکر می کنی چی شده؟ چه اتفاقی داره می افته؟
ازجلوی کلانتری رد می شدند یکی از آن ها پرید توی کلانتری و دومی هم به دنبالش. رفتند توی اتاق افسر نگهبان. اولی گفت :(( جناب سروان می خوام یه خبر خیلی مهم به شما بدم می دونین کمونیسم اومده گفتم شاید حکومت خبر نداشته باشه!))
افسر نگهبان خنده ای کرد و گفت:(( حکومت از همه جیز خبرداره خب بگو ببینم این کمونیسم کجا اومده و الان کجاست؟))
_جناب سروان اینا هاش: توی کوچه توی اون خونه توی رستوران توی تاکسی توی اون جاهای تاریک.....
افسر نگهبان انگشتش را بلند کرد و در حالی که به آن ها اشاره می کرد ودر حالی که به آن ها اشاره می کرد گفت:
((خیالتون راحت باشه! تا زمانی که فرزندان میهن پرست این مملکت نفس می کشند کمونیسم نمی تونه بیاد.))
ازکلانتری آمدند بیرون
_یعنی فرزندان میهن پرست این مملکت ما هستیم؟ فرزندان میهن پرست بدون شلوار.....؟!!!
برچسپ ها: مظفر ايزگو





















