یک روز با ملالی جویا

| 0 نظر
نویسنده: رابرت دریفوس 
مترجم: سمیر 


ba-jooya.jpg
چنانچه دیده میشود، یک رابطه مستقیم بین خیزش های دنیای عرب و ایران و وضعیت  بسیار ناگوار در افغانستان وجود ندارد. در افغانستان که به علت سه دهه جنگ به ویرانه مبدل شده، ایالات متحده امریکا  و ناتو آنرا اشغال نموده و تحت حاکمیت جنگ سالاران فاسد و سیاست مداران معامله گر قرار دارد، فعالین انقلابی و طرفدار دموکراسی با یک مشکل اضافی دیگر نیز مواجهند: بر خلاف مصر اینجا فرهنگ استفاده از فیس بوک، تویتر و سایر شبکه های اجتماعی  وجود ندارد، در اکثر مناطق این کشور نه برق وجود دارد و نه وسایل الکترونیک.
 ولی تمام این ها ملالی جویا را از تلاش باز نمیدارد.
من دیروز را با ملالی جویا در جنوب مریلند سپری کردم، جایی که او در حال سخنرانی در کالج سنت مری بود. کالج عمومی که در دهکده سنت مری قرار دارد. او یک زن جوان قابل توجه است، فعالی که در سالهای ١٩٩٠ مصروف فراگیری درس در یکی از کمپ ها در پاکستان بود؛ مکتبی که توسط  جمعیت انقلابی زنان افغانستان "راوا"  راه  اندازی شده بود. او در زمان طالبان مصروف تدریس در مکاتب زیر زمینی در زادگاهش در ولایت فراه بود، کلینیک های رایگان و یک  پرورشگاهی را  رهبری میکرد.  در سال ٢٠٠٣ زمانیکه ٢۵ سال داشت با ایستادن در لویه جرگه و انتقاد شدید از طالبان و جنگسالارانی که زیر حمایت امریکا به قدرت رسیده بودند در سطح جهان مطرح شد. او در سال ٢٠٠۵ به حیث نماینده پارلمان انتخاب شد. پارلمانی که تحت کنترول محافظه کاران متعصب، جنگسالاران و سیاستمداران فاسد قرار داشت. ولی دو سال بعد، در پی انتقادات شدید از پارلمان و دولت افغانستان عضویتش به حالت تعلیق درآمد. از آن بعد به شکل نیمه مخفی زندگی می کند و از چند سوء قصد جان سالم بدر برده است. در ٢٠١٠ ملالی جویا در لیست ١٠٠ شخصیت پرنفوذ سال مجله «تایم» جا گرفت.
به گفته جویا او میخواهد که نیروهای امریکایی و ناتو فوری از کشورش خارج شوند. "آنها باید اینجا را ترک کنند". "جنگ داخلی آینده خطرناکتر از جنگ داخلی فعلی نخواهد بود". او شدیدا ضد طالبان است و به همان اندازه مخالف اوباشان ائتلاف شمال و متحدانشان نیز است؛ کسانیکه از ٢٠٠١ به اینطرف مورد حمایت ایالات متحده قرار دارند و به همین ترتیب رئیس جمهور کرزی.
او در حال حاضر در سفرش به ایالات متحده مصروف معرفی کتاب جدیدش بنام "زنی در میان جنگسالاران" است. ابتدا سفرش بدلیل رد ویزه وی از جانب وزارت خارجه امریکا به تعویق افتاد، بهانه این بود که او وظیفه رسمی نداشته و به شکل مخفی زندگی می کند. اما این تصمیم در نتیجه اعتراضات گسترده جهانی تغییر کرد. یکی از کارمندان سفارت به او گفته بود "ما تو را بسیار خوب می شناسیم که کی هستی؟"
اگر شرایطی را که او تحت آن فعالیت میکند مشکل بنامیم حقیقت را کتمان کرده‌ایم. بخش اعظم رسانه ها تحت کنترول دولت و متحدانش قرار دارند. در مورد اینترنت می گوید: "کسانیکه به اینترنت دسترسی دارند بسیار محدود اند و تنها در حدود ٢ فیصد از افغان ها به فیس بوک و تویتر دسترسی دارند که بیشتر هم داکتر ها وغیره هستند." به گفته او نه تنها حکومت فاسد کرزی نومیدانه به طالبان تکیه می‌کند، بلکه پارلمان نیز امید خود را از دست داده است. او میگوید "شما میتوانید با انگشتان یک دست تعداد افراد طرفدار دموکراسی را در پارلمان بشمارید." در حالیکه تعداد معدودی احزاب و سازمان های غیر دولتی مترقی وجود دارند - از دید او "ضد بنیادگرا و طرفدار دموکراسی" -- که این نهاد های بعضا به شکل زیرزمینی فعالیت داشته و تعدادی هم به حاشیه سیاست رانده شده اند. او از "راوا"،  حزب همبستگی افغانستان، سازمان ارتقای توانمندی های زنان افغان و تعداد محدود دیگر به عنوان نمونه نام می برد.
با وجود مشکلات فراوانی که در مقابلش قرار دارد، او میگوید: "ما دو راه در پیش داریم؛ خاموش بنشینیم و یا به مبارزه ادامه دهیم. اما تا هنوز زنده‌ام با آنکه انتظار نداشتم تا به حال زنده بمانم." او هنوز هم نمیتواند در داخل افغانستان آزادانه سفر نماید، نمیتواند به ولایات برود، او برای امنیتش در کابل همیشه محل سکونتش را تغییر میدهد.
جویا در نطقش در سنت مری، که بوسیله بیش از صد محصل مجذوب سخنانش احاطه شده بود، به شرح دیدگاه هایش در مورد جنگ پرداخت. او با اندام کوچک خود در حالیکه به مشکل خود را به میکروفون میرساند، با مو های بلند و چشمان قهوه‌ای، دریشی تیره و شال روشن بر تن داشت و بطور غیر متوقع چادر به سر نداشت. صدایش که خشم پنهان را در خود داشت، گاهگاهی بلند میشد و من چهره های بیدار شنوندگان زن و مرد جوان را می دیدم که اندوه در آن نمایان بود. آنان بعدا پرسش های مناسب و ماهرانه‌ای مطرح کردند و نشان دادند که پیام جویا را هضم کرده اند.
"در کشور من نتیجه سیاست خارجی باراک اوباما، ازدیاد نیروی نظامی، قتل عام های بیشتر را به دنبال داشت". از سال ٢٠٠١ به اینطرف ایالات متحده امریکا  افغانستان را از " تابه داغ به آتش انداخته است."  و در ارتباط به استدلال آنانی که میگویند حضور ایالات متحده زنان را در مقابل جنایات طالبان و دیگر اسلامگرایان متعصب محافظت خواهد کرد میگوید: "جنگ هرگز به زنان افغانستان کمک نمیکند"
جویا مذاکره و گفتگو های سیاسی ایالات متحده و کرزی با طالبان را برای پایان دادن جنگ جدی نپنداشته و میگوید طالبان بوسیله امریکا و متحدانش، عربستان سعودی و پاکستان، ایجاد و حمایت می‌گردید و در نتیجه ممکن است که برای بار دیگر دولتی تحت رهبری و یا نفوذ طالبان را در صورتیکه حافظ منافع امریکا باشد بپذیرد. افزون بر آن او میگوید که هیچ و یا فرق کمی بین طالبان و دشمنان آنان در ائتلاف شمال وجود دارد، آنانیکه رهبرانشان مسئول قساوت های خونین در جریان جنگ های تنظیمی سال های ١٩٩٠ بودند. او عمیتقا مخالف اسلام سیاسی است و می‌گوید طالبان و جنگسالاران "اسلام را با سیاست درمی آمیزند و علیه مردم بکار میبرند."
او متعهد به مبارز پایدار است، به گفته او متحدانش درین مبارزه، مردم بیگناه افغانستان اند که عمیقا از طالبان و دشمنان آنان در دولت متنفر اند، "زنانیکه مورد تجاوز جنسی قرار گرفته اند، انسان هایی که غذای کافی برای خوردن ندارند، کسانیکه مورد بمباردمان های نیروهای امریکایی و ناتو قرار می‌گیرند؛ آنان قهرمانان من اند."


رابرت دریفوس، ویراستار همکار در مجله نیشن؛ روزنامه نگار تحقیقی در الکساندریه ویرجینیا و کارشناس سیاسی و امنیت ملی است. او نویسنده کتاب "بازی شیطانی: چگونه ایالات متحده بند از پای اسلام بنیادگرا گشود"، و همکار دایمی رسانه های "رولینگ استون"، "امریکن پراسپکت" و "مادر جونز" است.
مجله نیشن، ١۴ اپریل ٢٠١١
http://www.thenation.com/blog/۱۵۹۹۵۵/day-malalai-joya


سرمایه‌داری پیشرفته و نظامیگری

| 0 نظر
no war.jpgهدف از این مقاله بررسی جنبه‌های اقتصادی و سیاسی نظامی‌گری در دولت سرمایه‌داری پیشرفته است و بررسی تمامی ابعاد سیاسی و اقتصادی این دولت را مد نظر ندارد.
وقتی که دولت‌های سرمایه‌داری پیشرفته -که عمدتاً از اواخر قرن نوزدهم شکل پیدا کرده‌اند- را با دولت‌های مدرن اولیه مقایسه می‌کنیم درمی‌یابیم که با وجود اینکه دولت در جوامع سرمایه‌داری پیشرفته توسط غیر نظامیان اداره می‌گردد، این غیر نظامی شدن دولت با نظامی شدن جامعه براثر صنعتی شدن جنگ افزارها همراه است. ویژگی بارز جوامع صنعتی پیشرفته پیچیده‌گی و درهم تنیده شدن قلمرو مدنی و نظامی است. ارتباطات پیشرفته راه دور، تجهیزات الکترونیکی پیچیده زندگی مدرن امروزی، نظیر تلویزیون‌های ماهواره‌ای، هواپیماهای جت، مباحث مدیریت جدید از قبیل تحقیق در عملیات، آمار و نقشه‌های پیچیده ماهواره‌ای همگی ریشه در نیازمندی‌های نظامی دارند و اولین بار با انگیزه نظامی ساخته شده‌اند. ساخت تراشه‌های ریز میکروسکوپی با ذخیره بالای اطلاعاتی که امروزه در علوم مختلف استفاده می شود در ابتدا و مدتها قبل در جهت ارتقاء و بهره‌گیری تجهیزات نظامی مورد استفاده قرار می‌گرفته است. به عنوان مثال در جنگ خلیج فارس فرماندهان نظامی آمریکا از طریق تلفن‌های متحرکی که از ماهواره بخش خصوصی مرتبط می‌شدند با پایگاهشان تماس برقرار می‌کردند.
صنعتی شدن جنگ افزارها که در ظاهر برای کاربردهای در زمان صلح ساخته شده بودند، تصور سنتی میان زمان جنگ و زمان صلح را از بین بردند. در واقع حتی در زمان صلح ساخت و ارتقاء تجهیزات نظامی نه تنها کم نمی‌شود بلکه با شدت زیادی ادامه داشته و پیشرفته‌تر می‌گردد. زیرا در دوران جدید دفاع به معنای آمادگی همیشگی برای جنگ است. باید توجه داشت که برخلاف دوره‌های پیشین این نهادینه شدن نظامی‌گری مدرن همواره به معنای تمایل قوی به تجاوزگری نظامی نیست. بلکه به این معناست که آمادگی برای جنگ یک فعالیت مطلوب و معمول تلقی می‌گردد.
این دولتها به منظور تولید سیستم‌های تسلیحاتی پیشرفته و حفظ برتری فن‌آوری نظامی درگیر نوعی فعالیت نظامی دیوان سالاری می‌شوند که در برگیرنده منافع مشترک و مناسبات میان بخش‌های نظامی و دفاعی بوروکراسی دولتی و دیگر گروه‌های ذینفع نظیر صنایع ، سیاستمداران و حتی نهادهای ائتلافی بین‌المللی نظیر ناتو است. این سیستم با دستاویز قرار دادن تامین امنیت ملی منابع صنعتی و اقتصادی جامعه را در راستای نظام‌های تبلیغاتی پیچیده سازماندهی می‌کند که این امر لازمه در اختیار داشتن سرمایه و سرمایه‌گذاری در زمینه نظامی است. تجربه دو جنگ جهانی و حتی جنگهای نزدیک‌تری مانند جنگ خلیج فارس و نیز جنگ‌ها و پیامدهای پس از یازدهم سپتامبر تاییدی بر این مدعاست. نگاهی به هزینه‌ها و بودجه‌های نظامی کشورهای پیشرفته نشان می‌دهد که تا چه حد نظامی‌گری استقرار یافته قادر به سازماندهی و تغییر جهت در کل اقتصاد است. (بودجه دفاعی آمریکا درسال۹۰ دو برابر تولید ناخالص داخلی بلژیک و نزدیک به نصف تولید ناخالص داخلی بریتانیا بوده است. در سال ۲۰۱۰ بودجه نظامی آمریکا ۶۸۰ میلیارد دلار و بودجه دفاعی بریتانیا حدود ۴۳ میلیارد دلار بوده است.)
بسیاری از مارکسیست‌ها و گروه‌های مخالف این را ناشی از ماهیت سرمایه‌داری برای کسب سود با هزینه‌های نظامی دولت برای تنظیم اقتصاد می‌دانند. حضور جنگ یا تهدید آن، نیروهای اجتماعی و سیاسی را حول سرمایه‌داریِ مدیریت شده متبلور می‌سازد؛ یعنی مداخله دولت در اقتصاد و مدیریت به منظور تضمین اشتغال همراه با تامین خدمات رفاهی و ارائه امکانات از طریق دستاوردهای تکنولوژیکی ناشی از آن را فراهم می‌کند. این سرمایه‌داریِ مدیریت شده بر نوعی سازش طبقاتی تاریخی میان سرمایه و نیروی کار استوار است. که در آن دولت نقش یک میانجی عمده را ایفا می‌کند و تلاش می‌کند از طریق برنامه‌های رفاهی درصدی از نابرابری‌های سرمایه‌داری را تخفیف دهد.
ناامنی و تلاش برای برهم زدن صلح یکی از ویژگی‌های نظام دولت‌های پیشرفته سرمایه‌داری است و براین اساس دولت‌ها برای امنیت باید همواره برای جنگ آماده باشند. آمادگی برای جنگ دولت‌ها را برای مسابقه تسلیحاتی و مدرن کردن تجهیزات جنگی و به تبع آن افزایش تولید و فروش این گونه تجهیزات تشویق می‌کند. با وجود بحرانهای ادواری اقتصادی -که درسیستم جهانی اقتصاد سرمایه‌داری‌ نهادینه شده است- تولید این جنگ افزارها می‌بایست با بروز جنگ‌هایی (هرچند منطقه ای و نه جهانی) توجیه گردد. ازاین رو حتی پس از پیامدهای فاجعه‌بار دو جنگ جهانی به رغم خواست عمومی، هنوز دیپلماسی قادر به جلوگیری از جنگ و استمرار بخشیدن به صلح جهانی نمی‌باشد. جنگ‌های مدرن (برخلاف جنگ های پیشین که خصوصیتی اشرافی و شوالیه گونه داشتند) احساسات ملی توده‌ها را درگیر می‌کنند از این رو دولت سرمایه‌داری مدرن با دامن زدن به ناسیونالیسم و خطر تهدید امنیت مرزها، تصویری از دشمن همیشگی برای توده‌ها ترسیم می‌کند تا مسابقه تسلیحاتی و هزینه هنگفت آن را قابل پذیرش و توجیه نماید. چنانچه به گفته اریک هابسبام مرگ در راه وطن روز به روز بیشتر به محصول اجتناب ناپذیر صنعت نظامی تبدیل می شود.
از این روست که تلاش برای رسیدن به صلح از طریق کوچک کردن دستگاه‌های نظامی با مقاومت بخش‌هایی مواجه می‌شوند که از این وضعیت زیان می‌ببینند. نمونه بارز این موضوع را می‌توان در زمان جنگ سرد مشاهده کرد که سازندگان تسلیحات جنگی آمریکا و شوروی سابق همواره با کم کردن بودجه نظامی مخالفت می‌کردند و حتی پس از افول جنگ سرد این ماهیت نظامی‌گری سرمایه‌داری آشکارتر شده است.
در این میان نقش دولت‌های غیرمدرن، غیردموکراتیک و توتالیتر رادر نقاط مختلف دنیا نباید از قلم انداخت. این دولتها با حمایت غیرمستقیم و مقطعی دولت‌های مدرن و مورد تهدید قرار دادن صلح بین‌المللی، دستاویز مناسبی برای بروز جنگ و ادامه روند نظامی‌گری جهان امروز هستند حضور این دولت‌ها به ویژه در مناطق حساس و ژئوپلیتیک نظیر خاورمیانه به شرایط سیاسی و اقتصادی حساسیت ویژه‌ای می‌بخشد که حفظ امنیت این مناطق را با حداکثر قوای نظامی توجیه می‌نماید. دراین میان تبلیغات ایدئولوژیک و پوپولیستی در بسیج کردن مردم در دو سوی جبهه متخاصم تاثیر عمده‌ای دارد. از این روست که در قرن بیستم همواره شاهد بروز ناآرامی در این‌گونه مناطق و کشورها هستیم.
نتیجه اینکه آنچه به ریشه یابی علل جنگ و استقرار صلح پایدار کمک می‌کند تنها در شناسایی و محدود کردن دولت‌های مهاجم خلاصه نمی‌شود. آنچه جنگ و تبعات و ملزومات آن را باعث می‌شود تنها درگیری و تضاد کشورها و قدرت‌ها بر سر منافع سیاسی و یا حتی اقتصادی نیست (هرچند این عامل را نباید دست کم گرفت)، بلکه علت آن را باید در ماهیت نظامی‌گری دولت‌های سرمایه‌داری پیشرفته جستجو کرد. تا زمانی که ساختارهای اقتصادی و سیاسی و ماهیت نظامی‌گری دولت‌ها تغییر نکند نمی‌توان امیدی به صلح پایدار داشت.

کتاب شناسی:
- درآمدی بر فهم جامعه مدرن، دولت در جوامع سرمایه داری پیشرفته، نوشته آنتونی مک گرو، ترجمه عباس مخبر
- عصر امپراطوری، نوشته اریک هابسبام، ترجمه ناهید فروغان
- عصر نهایت ها، نوشته اریک هابسبام، ترجمه حسن مرتضوی

مهران غلامپور
برگرفته از نشریه آگاهانه



رویای انقلاب و جنبش های ضد خشونت

| 0 نظر
amirmohsen.jpg
«رویای انقلاب بدون خشونت دقیقاً رویای انقلاب بدون انقلاب است»
 روبسپیر

در شرایط کنونی که شاهد فرو ریختن مفهوم ضداجتماعی «دولت - ملت» ها هستیم، بی شک نیاز به بازتعریف این جامعه و موقعیت فرد در آن داریم.

با فروپاشی مفهوم دولت - ملت، مفهوم امروزی حقوق بشر نیز پایان می یابد. مفهوم حقوق بشری که بر اساس تجسم حقوق انسانی محض بوجود آمده است هنگامی در موقعیت محاط شدن بر انسان قرار می گیرد و غیر از ویژگی هویت انسانی خود هیچ چیزی ندارد و تحت عنوان «شهروند» آن دولت و «عضوی» از آن ملت قرار نمی گیرد، به یکباره کارایی حداقلی خود را نیز از دست می دهد؛ اینجاست که می بینیم ۳۲ ماده ای حقوق بشر سازمان دوول متحد! اساساً در زمینه ی حقوق شهروندان یک دولت است نه بشر و انسان به عنوان یک مفهوم مستقل و مجزا.

از خلال مفهوم تمامیت گرایانه ی دولت - ملت ها هیچ تفسیری برای حقوق انسان از منظر کاملن انسانی و صرف نظر از هر ویژگی دیگری نظیر شهروندی و ملیت وجود ندارد؛ اعلامیه های پی در پی حقوق بشری نیز که صادر شده اند به هیچ وجه حامل ارزش های ازلی - ابدی نبوده اند بلکه کارکرد واضح و مشخصی را در مفهوم مدرن دولت ها به عهده دارند، از این منظر تمایز میان دو مفهوم «انسان» و «شهروند» از میان رفته و به شکل بسیار عریانی انسان بودن و «بشر متولد شده» تنها پیش شرط لازم و ناکافی برای شهروند شدن است.
با این همه چیزی که بیشتر از همه نشان دهنده ی تضاد و تعارض در عصر ماست، پاشیده شدن اغشار اجتماعی و گسست آنان از مفهوم شهروندی است که امکان توصیف آن در چهارچوب دولت - ملت ها وجود ندارد و همین نکته این چهارچوب تمامیت گرایانه را به شکل بنیادینی به چالش می گیرد.

در سویه مقابل حقوق انسانی، دو مفهوم جدایی ناپذیر «قدرت» و «خشونت» وجود دارند، آنجا که حقوق انسانی نقض می شود قدرتی با اعمال سطح مشخصی از خشونت وارد عمل شده است.

سازمان هایی که باسیستم دستوردهی از بالا به پایین اداره می شوند به عنوان نمونه هایی از تولید خشونت اجتماعی به شمار می آیند و سیستمی از اقتدار غیر سیاسی هستند که از قدرت سیاسی به مفهوم دقیق آن استفاده نمی کنند؛ با در نظر گرفتن این نکات باید عنوان کنیم که هیچ نوع قدرتی بدون خشونت وجود ندارد و همواره هر نوع قدرتی حامل نوعی از خشونت ماقبل سیاسی بوده است.

رابطه ی میان قدرت و خشونت کاملاً دوطرفه و الزامی است، بدین معنا که خشونت شرط لازم قدرت سیاسی است و قدرت سیاسی نیز از گذشته تا کنون ریشه ی تمام روایط خشونت آمیز و در ظاهر غیر سیاسی است. اصولن امر سیاسی است که در یک فرآیند پنهانی ساختار تمام خشونت ها حتی خشونت های به ظاهر غیر سیاسی را شکل می دهد. نظریه پردازان کنونی انقلاب بدون خشونت با پذیرفتن ژست های حقوق بشری بی سر و ته عملن به تداوم کشتار و شکنجه ی ناشی از خشونت سیاسی مهر تایید می زنند و روشهای رفورمیستی تغییر سیاسی آنان مشخصاً به بی عملی و سکوت تبدیل شده است.

در غیبت جنبش های فراگیر اجتماعی باید به عنوان اولین قدم این انفعال پرخاشجویانه را به پرخاش منفعلانه تبدیل کنیم. این کنش به عنوان گام اول ضمن به شکست کشاندن روش های ضد مردمی جنبش های اصلاح طلبانه می تواند به مدلی در سایر عرصه های مبارزه تبدیل شود و مناسبات مسلط موجود را به شکست بکشاند.

اگر چه باید توجه داشت که خشونت به خودی خود ضدارزش به شمار می آید اما در یک تحول بنیادین اجتماعی - سیاسی نشانه ی اصالت و واقعی بودن فرآیند انقلابی به شمار می آید، چرا که رویای انقلاب بدون خشونت دقیقاً رویای انقلاب بدون انقلاب است، از طرف دیگر باید توجه داشت که خشونت با تعبیر فاشیستی آن در نقطه ی مقابل این تعریف قرار می گیرد، به بیان بهتر خشونت فاشیستی با هدف جلوگیری از تغییر واقعی و تحول انقلابی است که اتفاق می افتد.

ژست های انسان گرایانه ی سیستم حقوق بشر موجود به شکل بنیادینی مشکل ساز است چرا که سیستم موجود نه تنها کمکی به جلوگیری از نقض گسترده ی حقوق انسانها مخصوصاً در کشورهای کمتر توسعه یافته نکرده است بلکه خود دلیلی شده است برای مداخلات سیاسی نظامی قدرتهای بزرگتر و طبعاً تولید خشونت سیاسی بی مهاری که نتیجه ی این شکل از مداخلات از خلال قرائت مسلط موجود از حقوق بشر است؛ اگر بصورت واقعی حوادث را دیدبانی کنیم درخواهیم یافت که همواره انسان وقتی از حقوق خود به عنوان بشر محروم شده است که عملن در حوزه ی اجتماعی خودش به یک انسان به مفهوم عام تقلیل یافته است، به بیان بهتر هنگامی که این حقوق نقض می شود و انعکاس می یابد که فرد مستقل از حق شهروندی، مذهب، قوم، شغل و غیره شامل حقوق انسانی صرف شده و در نتیجه به معنای دقیق کلمه از کلیه حقوق ناشی از هویت انسانی خود محروم می شود.

در گفتمان اجتماعی کنونی بی شک انحصار «خشونت» مشروع در اختیار «دولت» به مفهوم امروزی کلمه است و این اعمال مشروع خشونت از ستون های اصلی حاکمیت دولت - ملت های مدرن به شمار می آید. در نظام کنونی دولت برتری شدیدی نسبت به سایر نیروهای اجتماعی دارد و تنها بازیگر اجتماعی است که که اعمال خشونت آن قانونی و مشروع تلقی می شود، از طرف دیگر باید در نظر داشت سایر خشونت های اجتماعی موجود به شدت محدود شده و یا غیر قانونی اعلام شده اند، این درحالی است که در سالهای اخیر کم کم توسل به خشونت مشروع در میان همان دولت - ملت ها هم کاهش یافته است که علت آن را می توان در میان رواج گفتمان حقوق بشر و ایجاد محدودیت های قانونی و بین المللی یافت، اما با ریشه یابی این تحولات تنها به یک نتیجه می توانیم برسیم و آن اینکه خشونت دولت ها علیه انسانها در حال از بین رفتن نیست بلکه همچنان مانند گذشته ادامه دارد، چیزی که در حال از بین رفتن است تنها ابزارهای مشروع سازی این خشونت دولتی است.

در مورد چگونگی مشروعیت این خشونت هم باید در نظر داشت که اکثر پژوهشگران و فعالان سیاسی تلاش دارند بر پایه ی ارزشهای اخلاقی مشروعیت این خشونت را توجیه کنند اما ارزشهای اخلاقی پایه ی ساختار حقوق سنتی است و علم حقوق جدید به سوی دیگری می رود.

مشروعیت این شکل از خشونت تنها و تنها بر اساس همان ساختار سنت و بر اساس اصول اخلاقی قابل توجیه است، اصول حقوق بشر کنونی در موقعیت ساختاری فراتر از قانون قرار گرفته اند و بعضاً جانشین خود این ساختار می شوند. قطعاً در شرایط بسیار خشونت بار جهان معاصر، تضعیف نظام حقوقی بین المللی تحولی مثبت به شمار می آید چرا که حقوق بین المللی بارها و بارها در خدمت مشروعیت بخشیدن به خشونت سیستماتیک و پشتیبانی از آن قرار گرفته است، خشونتی که همواره از سوی طرف قوی تر بر طرف ضعیف تر اعمال شده است؛ در نظام بین المللی کنونی نابرابری در قدرت، برابری در مقابل قانون را ناممکن ساخته است و این اشکال خشونت با حقوق بین المللی رسمی و حقوق جهانی به انطباق رسیده است : خشونت طرف قوی کاملن مشروع نمایانده می شود و خشونت طرف ضعیف بی درنگ برچسب تروریسم را می خورد.

شرایط درگیری های جهانی تا جایی رسیده است که کم کم خشونت مشروع، جنایت کاری و تروریسم، جنگ های آزادیبخش و یا سرکوبگر از یکدیگر غیر قابل تفکیک هستند ولی نهایتاً نکته ی مهم اینجاست که خشونتی که سلسله مراتب نظم نوین جهانی را تهدید می کند دقیقا خود همان نظم نوین جهانی است.
معمولاً مشروعیت ابزار خشونت در نقش قدرت سازمانی خود در مبارزات طبقاتی و ارتش های مردمی یا چریکی با توسل به مفهوم «مردم» کسب شده است، از این منظر مردم تنها شکلی از حاکمیت است که تلاش می کند جای اقتدار دولتی حاکم را بگیرد اما عموماً از این مفهوم برای اعتبار بخشیدن به اقتدار حاکم استفاده می شود و عنصر مشروعیت معمولاً به نفع اقتدار حاکم مصادره می شود نه کل جمعیت، از طرف دیگر فرم سلطه و اقتداری که با آن مبارزه می کنیم معمولاً در خود جنبش های مردمی هم ظهور پیدا می کند.
برای توصیف فرآیند جدید مشروعیت می توان به اقتدار سازمانی ناشی از مبارزات طبقاتی اشاره کرد: کارگرانی که در مبارزات روزمره و مشارکت در مقاومت، نافرمانی و براندازی مناسبات سلطه، نا مشروع بودن خشونت مبارزات دولتی را افشا می کنند؛ مشروعیتی که از امتیازات ویژه طبقه مسلط و نتیجه ی فرودست نگاه داشتن آنها بوده است، خشونتی که بر قدرت سیاسی سرمایه استوار است.

مشروعیت مبارزات طبقاتی فقط بر مبنای منافع طبقه ی اکثریت آنهاست و به مدل مدرنی از مبنای مشروعیت تبدیل می شود که برای توجیه خود به هیچ اقتدار حاکمه ای متوسل نشده است . راه مقاومت علیه ساختارهای مسلط حاکم از طریق جنبش های غیر واقعی «ضد خشونت» نمی گذرد، این جنبش ها عملاً در راستای جابجایی خشونت حاکم عمل می کنند نه فرو ریختن رابطه ی حاکم و محکوم و همیشه در مقابل خشونت فاشیستی شکست می خورند.

در دهه ی ۱۹۳۰ هنگامی که از مهاتما گاندی برای چاره جویی در قبال مسئله ی کشتار یهودیان در مقابل فاشیسم هیتلری سوال می کنند فروپاشی این سبک کار عریان می شود، گاندی جواب می دهد : «یهودیان باید به یک خودکشی دسته جمعی دست بزنند تا وجدان عمومی را در سراسر جهان برانگیزند» . اما چه باید کرد؟
قطعاً ما در موقعیتی نیستیم که روشهای خشونت آمیز مبارزه را توصیه کنیم اما نخ نما شدن و نا موثر بودن روشهای ضد خشونت و بعضاً مخملی بسیار واضح است؛ دو حالت متضاد مردگان زنده (قهرمانان و شهدا) و زندگان مرده (مرگ بیولوژیک و مرگ مغزی) را در نظر بگیرید، این حداقل امکانی است که با جابجایی این دو حالت با هم جنبش های توده ای ضد خشونت را زمینه ساز انقلاب کنیم، به عنوان مثال در روانشناسی رفتارگرا به نوعی از واکنش ها عنوان «رفتار منفعلانه - پرخاشجویانه» می دهند که یکی از رایج ترین واکنش ها در روابط عاطفی مشکل دار است، شخص به جای اینکه به شکل فعال با همسرش مقابله کند به شکلی منفعلانه به او ضرر می رساند، این دقیقاً مدل روانشناسی جنبش های ضد خشونت است.

حال آنکه در غیبت جنبش های فراگیر اجتماعی باید به عنوان اولین قدم این انفعال پرخاشجویانه را به پرخاش منفعلانه تبدیل کنیم. این کنش به عنوان گام اول ضمن به شکست کشاندن روش های ضد مردمی جنبش های اصلاح طلبانه می تواند به مدلی در سایر عرصه های مبارزه تبدیل شود و مناسبات مسلط موجود را به شکست بکشاند.

منابع :
۱ - قانون و خشونت - گزیده مقالات - والتر بنیامین، هانا آرنت، اسلاوی ژیژک
۲- وسایل بی هدف - یادداشت هایی در باب سیاست - جورجو آگامبن
۳ - انبوه خلق - جنگ و دموکراسی در عصر امپراطوری - آنتونیو نگری، مایکل هارت

امیرمحسن محمدی

به نقل از سایت اصلی‌ آزادی بیان در این آدرس
انتشار در شماره ی ۸۷ نشریه ی خیابان در این آدرس

واقعیت انقلاب در منطقه چنین است!

| 0 نظر
The Middle East Revolution.jpgترجمه رضا نافعی

یونگه ولت jungewelt

تلویزیون اول آلمان ARD  در فوریه ۲۰۱۱ در بارۀ شورش ها و اعتراضات مردم شمال آفریقا و جهان عرب از مردم آلمان نظرخواهی کرد. حاصل این نظر خواهی بیشتر بیانگر نگرانی مردم و کمتر حاکی از خوش بینی آنان بود. پرسش شوندگان از بی ثباتی و هرج ومرج هراس دارند، از سرازیر شدن سیل پناهجویان به اروپا می ترسند، از آن وحشت دارند که اسلامگریان زمام قدرت را بدست گیرند و نگران امنیت اسرائیل، گسترش فقر، نکبت و خشونت هستند. در ذهنیت اکثر مردم آلمان، هراس از اسلامگرایان عمیقا جا افتاده است. عمدتا " اسلامگرایان" با "اعراب" یکی شمرده می شوند. سازمان آمارگیری  Allensbacher Institut  در سال ۲۰۰۸ به این نتیجه رسید که ۵۶ درصد از مردم آلمان نگران " جنگ فرهنگ ها " میان مسیحیت و اسلام هستند. این سازمان در اکتبر ۲۰۱۰ به این نتیجه رسید که   وقتی  مردم  آلمان نام " اسلام " را می شنوند به یاد " خشونت با زنان" می افتند. به گزارش کانون پژوهش های PEW  در واشنگتن  از هر ده نفر آلمانی هشت نفرشان اسلام را برابر می دانند با تعصب و فناتیسم.

شورش های جهان عرب با این پیشداوری ها  ارتباطی ندارند. امانوئل  تُد Todd پژوهشگر مردم شناس و یوسف کورباگ جامعه شناس از "سازمان   پژوهش های مردم نگاری" ( پاریس ) در سال ۲۰۰۸ به انقلاب بی وقفه ای اشاره کردند که با حرکت بی سر و صدا ولی پرهیجان خود در کار تغییر همه سویۀ  جوامع به ظاهر استوار اسلامی  است. البته باید در نظر داشت که جهان عرب فقط بخشی از جهان اسلام است که از شبه جزیره عربستان تا اعماق آفریقا را در بر می گیرد. به گفتۀ  تـُد و کورباگ این کشورهای در ۳۰ تا ۴۰ سال گذشته در روند تغییرات پیشرونده اجتماعی مسیری را پشت سر نهاده اند که اروپا از قرن هجدهم تا کنون مشغول طی کردن آنست. آهنگ پرشتاب سواد آموزی در جهان اسلامی ساختار مردمی  جامعه و بنیاد فرهنگی را تغییر داده است، زنان خود را آزاد ساخته اند، شیوه مصرف دگرگون و از اهمیت مذهب کاسته شده است. مهاجران عرب به فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و آلمان با خویشاوندان خود در میهنشان در ارتباط مستمر و گسترده هستند و از طریق این گفتگو ها بر شتاب روند نوگری در عرصه فرهنگی و معنوی افزوده اند.  هواداران نظریه "جنگ فرهنگ ها"  تمدن  مسیحی اروپائی را خردگرا و تمدن اسلامی را نامعقول می خوانند، در حالی که مسیر حرکت فرهنگ ها نشان می دهد که بسوی یکدیگر در حرکتند. کورباگ می گوید "رفتار و پندار  آدمی در هرجای جهان عاقلانه است".

حرمت و شرکت

از آغاز سال جاری میلادی حاصل  دگرگونی کشورهای عربی آشکار گشته است. مردم  در پی جبران کندروی های تاریخی خود هستند و خواستار حرمت و شرکت در اداره امور جامعه. یعنی خواستار چیزهائی هستند که  صاحبان قدرت سالهاست وعدۀ آنرا داده اند ولی از انجام آن به گونه ای نظاممند (سیستماتیک)  سر پیچیده اند. اینک  مردم  خود  دست بکار شده دربان ها را پس زده و راه آینده را گشوده اند.

آغازگاه شورش در  تونس و مصرهنگامی بود که آن چند نفر  که راه ها را از هر سو برخود بسته می دیدند، برای نشان دادن درماندگی اقتصادی و  استیصال اجتماعی خویش آتش برجان خود زدند. این آن ضربۀ کارائی بود که برعصب حساس مردم وارد آمد. فقر، پس راندگی و تحقیر چیزهائی بودند که همه خوب می شناختند. اینجا بود که آن نسل جوان، آموزش دیده و شهرنشین به میدان سازماندهی آمد، در اندک زمانی از پرخاش های پراکنده غریوی کشور گیر سربرزد. توده ها به جنبش در آمدند و انفجار اعتراض همه جاگیر شد. هیچ یک از سازمان دهندگان این پرخاش های خورد در خواب هم نمی دیدند که از آن جرقه ها  چنین آتشفشانی برخیزد. اصناف و اتحادیه ها  به توفان پیوستند، احزاب قانونی و غیر قانونی پس از تردید های آغازین به جنبش جوانان خود، که پیشاپیش می رفتند، روی آوردند. قدرت شورشها هنگامی بالاگرفت که در سراسر کشور پخش شد و در برابر حملات نیروهای امنیتی جانانه ایستاد بی آنکه خود دست به  سلاح برد. آنچه کار را یکسره کرد این بود که نیروهای امنیتی  روی از سرفرماندهان پیشین گرداندند و دست از حمایت رهبران  شستند.

پس از دیدن شجاعت و اراده مردم تونس و مصر، مردم، تقریبا در تمام کشورهای عضو اتحادیه عرب به شور آمدند. در اردن، یمن، بحرین وعراق، همچنین در الجزایر، مراکش، در سوریه و لیبی، در عمان و عربستان سعودی مردم به خیابانها آمدند. در لبنان جوانان هفته هاست که برای استقرار یک نظام سکولار به اعتراض برخاسته اند، حتی  در مناطق اشغالی فلسطین  نیز جوانان  در کار سازماندهی اعتراضات هستند. آنها خواستار وحدت احزاب فلسطینی هستند.

جنگ داخلی در لیبی

اعتراضات در لیبی به سرعت گسترش یافت و تبدیل به جنگ داخلی شد. معترضان ۱۴ فوریه در بنغازی خواستار دست یافتن به حقوق بیشتر بودند، نه جنگ داخلی. بر آنها ظلم شده بود و آنها خواستار اجرای عدالت بودند، و قذافی دیگرگوشی برای شنیدن دادخواهی نداشت. قذافی که از رویدادهای تونس و مصر عصبی و دستپاچه شده بود نیروهای مسلح امنیتی را علیه جوانان به میدان فرستاد، رسانه های خارجی فریاد اعتراض علیه خشونت را بازتابانیدند. اندک زمانی بعد جوانان خواستار اجرای حقوق بشر. بستگان زندانیان سیاسی از قبائل مخالف و هواداران سابق قذافی که مناسباتشان با او تیره شده بود  نیز به گروه دادخواهان پیوستند. پس از پیوستن سربازان و افسران به معترضان، سلاح ها، زد و خورد ها و تصویرهای منعکس کننده این رویدادها بر صفحات نخست رسانه ها نقش بستند. خواست های سیاسی پس رفتند و فریاد "مرگ بر دیکتاتور"  جای آن را گرفت. در پی فعالیت سازمانهای اطلاعاتی غربی و دخالت شدید اتحاد های غربی و ناتو، چهره جنگ داخلی عوض شد و تبدیل گشت به میدان دخالت غرب. از آنجا که غرب ( هنوز) نمی تواند خود نیروی زمینی به میدان بفرستد با صدای بلند در بارۀ ارسال اسلحه برای مخالفان قذافی فکر می شود.

خواست آمریکا و اروپا مبنی بر این که " قذافی باید برود" از همان آغاز راه هرگونه تلاش دیپلماتیک را برای گفتگو بست. غرب  پیشنهاد های ونزوئلا، ترکیه و اتحادیه آفریقا را برای گفتگو ناشنیده گرفت. گفته می شود اشتیاق شتابان و جد وجهد بی وقفه غرب برای دخالت نظامی در لیبی برای دست گذاشتن روی  ذخائرعظیم  نفت و گاز آنجاست. هدف دیگر یکسره کردن کار کسی است که در گذشته از جنبش های ملی و چپ  Trikont (سه قاره) حمایت می کرد. در حالی که او دیرگاهی است که با اعتقادات پیشین خود وداع کرده و در سالهای اخیر با همانها که امروز سر در پی اش گذاشته اند مناسبات بسیار صمیمانه داشت. بنظر می رسد که سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه، می خواهد با بمباران های امروزش  خاطرات روابط صمیمانه دیروزش را نابوده سازد. ایتالیا، استعمارگر پیشین، که لیبی مستعمره اش بود، قرارداد صلح با لیبی را، یک جانبه و بی سرو صدا، لغو کرد  و پایگاه های هوائی و دریائی اش را برای بمباران لیبی در اختیار گذاشت. دخالت سنگین و گسترده اتحادیه نظامی غرب مانع شکل گیری   جنبش اصیل اپوزیسیون در لیبی شد.

آشوب در سوریه

در سوریه نیز آشوب شد. رسانه های خارجی و کنشگران حقوق بشرتاکید می کنند که تظاهر کنندگان خواستار آزادی و سقوط رژیمی بوده اند که بنوبه خود تظاهرات را حاصل تحریکات خارج می داند. انگیزه های پس پرده تظاهرات ناروشن مانده اند، اما آنچه مشهود است این است که تظاهرات فقط در دو شهر رخ داد. مردم سوریه دیر زمانی است که خواستار آزادی های بیشتر و بویژه پایان بخشیدن به وضع اضطراری هستند، ولی در ده  سال گذشته، از زمانی که بشار الاسد زمام کار را در دست گرفت، تغییرات زیادی رخ داده است. اینک دولت اعلام کرده که دست به اصلاحات خواهد زد، قوانین وضع اضطراری ـ که از سال ۱۹۶۳ اجرا می شودـ به کنار نهاده خواهد شد، تشکیل احزاب مجاز خواهد گشت و مبارزه با رشوه خواری تشدید خواهد گشت. تظاهرات وسیع در سراسر کشور به حمایت از بشار اسد سبب شد که تظاهرات مخالفان جلوه ای نکند، گرچه تظاهرات موافق را دستگاههای دولتی سازمان داده بودند ولی این تظاهرات در عین حال نمودار این نیز بودند که مردم اصلاحات می خواهند نه انقلاب.

هم اعراب و هم غرب با هیجان چشم به رویدادهای سوریه دوخته اند، شبیه همان هیجانی که قبلا در مورد مصر وجود داشت. هر دو این کشورها از کشورهای سنگین وزن عربی محسوب می گردند که از لحاظ سیاسی با هم در رقابت هستند.  سوریه تا امروز تاب آورده و در برابرمحاصره اقتصادی و فشار دائم غرب سرپا ایستاده است. دلیل فشار غرب به سوریه آنست که سوریه با نقشه غرب برای تغییرتقسیم بندی کشور های خاور میانه، که  قرار بود اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ گام آول آن باشد، مخالف است. سوریه به این دلیل که با حزب الله لبنان و حماس همپیمان است و با ایران همبستگی استراتژیک دارد از سوی اسرائیل و همپیمانهای غربی اش مورد حمله قرار می گیرد. کشورهای عربی نیزبه نزدیکی سوریه با ایران با سوءظن می نگرند. برعکسِ مصر که در زمان حسنی مبارک دژ غرب در منطقه محسوب می شد، که از سیاست  اسرائیل برای منفرد کردن فلسطینی ها و ممانعت از استقرار صلح  با آن، پشتیبانی می کند. اگر این دو کشور در آینده با هم متحد گردند اسرائیل و غرب با مشکلات تازه ای در منطقه روبرو خواهند شد. این که مصر نو در آینده چه موضعی اتخاذ خواهد کرد  پرسشی است که آینده به آن پاسخ خواهد داد. در اواسط ماه مارس، ژنرال محمد حسین طنطاوی، وزیر دفاع مصر گفت در نظر است با سوریه "روابط  بسیار حسنه" برقرار گردد.

جوامع متفاوت

همانطور که نظام های سیاسی در جهان عرب متفاوتند، جنبش های اجتماعی آنها نیز در سطوح مختلفی قرار دارند. در میان این کشورها، کشورهای آفریقای شمالی از همه پیشرفته ترند، کشورهای حوزه خلیج فارس که از لحاظ در آمد ناخالص ملی از ثروتمند ترین کشورهای جهان محسوب می گردند، از لحاظ اجتماعی تصویری بسیار محافظه کارانه  از خود ارائه می دهند. سن اکثریت جمعیت در تمام ۲۲ کشورعضو اتحادیه عرب زیر ۲۵ سال است ولی میزان بی سوادان میان جوانان ۱۵ تا ۲۵ ساله متفاوت است. در مراکش ۳۰ درصد در تونس ۴ درصد، در مصر ۱۵ درصد و در لیبی فقط یک در صد است ( لوموند دیپلماتیک مارس ۲۰۱۱) . تعداد کسانی که زیر خط فقر ( با در آمدی معادل دو دلار آمریکا در روز ) بسر می برند در تونس و لیبی  در حدود  ۱۰ درصد است، با درنظر گرفتن این که جمعیت لیبی فقط ۶ میلیون نفر و جمعیت تونس ۱۰ میلیون نفر است. از ۸۴ میلیون نفر جمعیت مصر حدود ۵۰ درصد زیر خط فقر زندگی می کنند و از جمعیت تقریبا ۳۰ میلیونی یمن بیش از ۶۰ درصد.

ساختار اجتماعی در جوامع کشورهای عربی نیز بشدت متفاوت است. در کشورهای لیبی، یمن، عربستان سعودی، اردن، عراق و کشورهای حوزۀ خلیج فارس ساختار قبیله ای خانواده بسیار نیرومند است، در حالی که ساختار اجتماعی در تونس، الجزائر، مراکش، مصر، لبنان و سوریه، بویژه در شهرها بیشتر اروپائی نماست. تقریبا در تمام کشورهای عربی، به دلیل بی توجهی به مناطق روستائی،  جمعیت از روستاها به شهرها روی می آورند. اکثر ساکنان این کشور ها مسلمانند ولی جمعیت مسیحی در کشورهای مصر، اردن، سوریه، و عراق قابل توجه است. در این کشورها احزاب مذهبی مانند اخوان المسلمین، حماس، حزب الله و غیره فعالند ولی هیچ یک از آنها مانند وهابیون عربستان سعودی هوادار اسلام تند رو نیستند. همه آنها مخالف دخالت خارجی و سیاست اشغالگرانه اسرائیل هستند. این احزاب در جنبش اعتراضی اعراب یا  نقشی ایفا  نمی کنند یا اگر می کنند نقشی حاشیه ایست.

با توجه به این ادعای غرب که گویا اعتراضات اجتماعی از طریق اینترنت  یا تویتر سازمان یافته اند، باید دید که اصولا چند در صد از مردم ارتباط منظم با اینترنت دارند. طبق اطلاعات لوموند دیپلماتیک در مصر فقط یک پنجم جمعیت با اینترنت سرو کار دارند. در لیبی ۱۰ درصد، در یمن در حدود  ۵ درصد . آنچه مردم  را گرد هم آورد اینترنت، فیس بوک یا توئیتر نبود، آنها نمی خواستند بیش ازاین  مورد توهین سیاستگران قرار گیرند و می خواستند بر ترس خود چیره شدند.  دلیل تکیه رسانه های غربی به " رسانه های اجتماعی" بیشتر ناشی از آن است که   به دلیل نداشتن خبرنگار محلی خود از این وسائل استفاده می کنند.

از تونس تا منامه

درست است که در تونس و مصر نظام های تازه سیاسی بوجود می آیند ولی از این که بگذریم شورشیان دیگر کشورها تاکنون به نتیجه ای نرسیده اند. وضع در یمن، شبه جنگی است. این کشور فقیر ترین کشور عربی است. پرزیدنت علی عبدالله صالح  از ۳۰ سال پیش در رأس این کشور قرار دارد، قبل از وحدت دو یمن در سال ۱۹۹۰ نیز او در یمن شمالی رئیس جمهور بود. صدها هزارنفر به تظاهرات اعتراضی خود علیه او که مورد حمایت عربستان سعودی و غرب قرار دارد ادامه می دهند و خواستار برکناری او هستند. آمریکا در مبارزه صالح " علیه ترور"  یعنی القاعذه که گویا خود را در شبه جزیره عربستان آماده برای حمله ای تازه می کند، به او " کمک " مالی و نظامی می کند.

در عراق هم جنگ است و هم خود در تصرف نیروی اشغالگر است. عراق از لحاظ  اجتماعی و اقتصادی به خاک سیاه نشسته و اختلافات مذهبی بیش از پیش کشور را چند تکه کرده است. اعتراضات مردم که بیشتر جوانها هستند علیه رشوه خواری و فساد و پارتی بازیست. آنها خواستار کار هستند و تامین نیازهای روزمره مانند برق و آب و پایان یافتن خشونت.

اعتراضات در مراکش تا کنون محدود بوده اند، هر چند که در سراسر کشور رخ دادند و هر از چندی باز شعله ور می شوند. سلطان محمد چهارم آمادگی خود را برای  اصلاحات و چشم پوشی از بخشی از قدرت خود اعلام کرده است. قرار است به دولت و پارلمان قدرت بیشتری داده شود.

در الجزایر پس از نخستین اعتراضات، به وضع اضطراری پایان داده شد. پرزیدنت بوتفلیقه قول داده است یک برنامه وسیع اصلاحاتی به اجرا بگذارد که در آن ایجاد مشاغل و خانه سازی اولویت دارد. معهذا  باز تظاهرات صورت می گیرد و نیروهای انتظامی علیه آنها به میدان می آیند.

اردن، همپیمان نزدیک آمریکا، مانند مصر وظائف مشخصی دارد، که عبارت است از، آرام نگاهداشتن فلسطینی ها. در رأس آن ملک عبدالله، پادشاه کشور سلطنتی و مشروطه اردن قرار دارد که تحصیل کرده آمریکاست. در آغاز مبتکر تظاهرات اعتراضی مسلمانان بودند: خواستار حقوق بیشتر و تغییر دولت، بی آن که به شخص شاه حمله کنند. مواضع دانشجویان و جوانان که این رهبری اعتراضات را در دست دارند  نیز در همین حدود است  و مانند میدان التحریر در قاهره، در بحرین و یمن ، در مرکز شهر عمان چادر های اعتراضی زده اند.

کشور سلطنتی عمان فورا خواست های تظاهر کنندگان را پذیرفت و از آن زمان به بعد آرامش برقرار شده است. عربستان سعودی خود تظاهراتی را سرکوب نکرد ولی  بگونه ای نمایشی نیروهای خود را به بحرین فرستاد. بحرین پایگاه ناوگان پنجم آمریکاست که وظیفه اش زیر نظر داشتن خلیج فارس، بحر احمر و دریای عربی است. امروز رسانه ها درگیری های بحرین را به اختلاف شیعه و سنی تقلیل می دهند و اظهارات مقامات ایرانی نیز به این تفسیر  قدرت می بخشند. و خانواده آل خلیفه که از سال ۱۷۸۳ در بحرین حکومت موروثی دارد، از اظهارات مقامات ایرانی ناراضی نیست و می تواند چنین وانمود کند که اعتراض کنند گان عوامل ایران هستند و می توان به خواست هایشان بی اعتنا ماند. ۶۰ درصد از اهالی بحرین شیعه هستند که در عرصه اقتصاد و سیاست پایگاهی ندارند. اکثر رسانه ها  اظهارات تظاهر کنندگان معترض در میدان مروارید را که پیوسته تاکید می کنند دعوا بر سر مسائل مذهبی نیست، بلکه سخن بر سر اصلاحات و کسب حقوق سیاسی است، مطرح نمی کنند.

دخالت خارجی

در آغاز، با وقوع رویدادهای تونس و مصر، اسرائیل،اروپا و آمریکا مبهوت مانده بودند. جوانان عرب  کسانی را  که غرب دهها سال  با حمایت مالی و نظامی خود آنان را سرپا نگه داشته بود، سرنگون ساختند. اسرائیل که به خود لقب "تنها  دموکراسی"  در خاور میانه را داده است، ناگهان از تنهائی در آمد. جوانان عرب با اتکاء به نیروی خود، بدون جنگ، بدون کمک خارجی، نشان دادند که خواستار چه تغییراتی هستند  و دریافتشان از دموکراسی چیست.

این مبارزه برا ی ربودن "دلها و مغز ها" آغاز شده است.  نمایندگان غرب شتابزده در پی یافتن "شخصیت هائی برای رهبری" هستند که بتوانند مردم مصر و تونس را بگونه ای  مطلوب به اجرای "برنامه های دموکراسی"  متعهد سازند. بنیاد های خارجی، آژانس های دولتی و نیمه دولتی برای کمکهای عمرانی و سازمان های مددکار همه به حال آماده باش در آمده و منتظر فرمان "شروع " هستند. از سوی دیگر غرب با جنگ علیه لیبی نهایت کوشش را برای ایجاد نفاق  و افتراق  در جهان عرب بکار می بندد. هم اکنون قطر و عربستان سعودی خود را در حملات هوائی به رژیم  لیبی  سهیم کرده اند.

برد یا باخت برای  اروپا و آمریکا کلان است. گذرگاه آبی جبل الطارق، کانال سوئز و تنگه هرمز از لحاظ اقتصادی و نظامی  آبراه های  بسیار مهمی هستند. منابع نفت و گاز در لیبی، در حوزه خلیج فارس و در عراق برای غرب تشنۀ انرژی حائز حد اکثر اهمیت استراتژیک است. آفریقای شمالی و شبه جزیره عربستان مناطقی هستند که برای تولید انرژی خورسیدی و بادی برای اروپا روی آنها حساب شده و در برنامه کار قرار دارند. قرار است از مراکش برق به اسپانیا فرستاده شود. نفت و گاز لیبی ۷۰ درصد نیاز اروپا را تامین می کند و مصر گاز مورد نیاز اسرائیل را. قرار بر این بود که با تشکیل اتحادیه مدیترانه که اسرائیل هم عضو آنست  تسلط بر منابع عظیم منطقه تضمین گردد، قذافی بشرطی حاضر به  پذیرفتن اسرائیل در این اتحادیه بود که اسرائیل حاضر به پذیرفتن صلح با همسایگان عرب گردد.  در عین حال باید قرار دادهائی مثلا با لیبی منعقد گردند که تقویت کننده قرار دادهای کنونی برای جلوگیری از مهاجرت نامطلوب  از آفریقا به اروپا باشد.

روند طولانی

اروپا و دستگاه حکومتی آمریکا زیاده روی کردند. شورش های جهان عرب جلوی حرص  و ولع آنان را برای دست یافتن به  قدرت و نفوذ به منابع و معادن، به تسلط نظامی  گرفت. باید در انتظار بود و دید که آیا مردم می توانند با تکیه بر این دست آوردها سیاستی متناسب با علائق خود بیافرینند و دنبال کنند.

گرچه می توان از تحولات انقلابی  در کشورهای عربی سخن گفت ولی آنچه رخ داده انقلاب نیست. آنچه انقلابیست  این است که مردمی که  دیر زمانی  خاموش بودند و تحمل فشار می کردند، امروز پرچم طغیان برافراشته اند، و با وجود فشار های شدید  خواست های خود را بر زبان می آورند  و به خیابان می برند و حتی مرگ را بجان می خرند. پیروزی در تونس و مصر حاصل وحدت بزرگ میان تمام اقشار جامعه بود، وحدت بر سر این که این رژیم ها باید ساقط شوند. ولی اینک، پس از سقوط، نبرد اصلی آغاز می گردد. ممدوح حبشی، عضو هیئت مدیره سمینار اقتصادی مصر که سمیر امین، اقتصاددان چپ مصری، از جمله پایه گذاران آن است  "Arab & African Research Center"   www.aarcegypt.org)  می گوید : با دوران گذار، روندی طولانی برای رسیدن به خواست های واقعی  انقلاب  آغاز می گردد ." انقلاب واقعی آن خواهد بود."

http://www.jungewelt.de/۲۰۱۱/۰۴-۰۲/۰۲۱.php

برگرفته از وبلاگ آینده ما