خورشید را دیدم

| 0 نظر
نوشته شده توسط: عابد رضایی
فیلم با این جمله از چه گوارا چنین آغاز می شود
شما باید همیشه در عمیق ترین جای قلبتان هر گونه بی عدالتی که در هر گوشه جهان بر هر کسی می رود را حس کنید

gonshi-gurdim.pngفیلم خورشید را دیدم Güneşi Gördüm محصول سال ۲۰۰۹، به زبان ترکی و به کارگردانی مهسون کیرمیزی اوقلو (خواننده سرشناس ترکیه)که وی بازیگر و فیلمنامه نویس و آهنگساز این فیلم نیز بوده حکایت روستایی است در منطقه ای از کردستان ترکیه که بر اثر سالیان جنگ طولانی بین نظامیان ارتش ترکیه و گریلاهای پ.ک.ک رو به نابودی بوده و در اثر این جنگ مردم این روستا در دو طرف جنگ یا کشته شده و یا ناچار به ترک دیار خود شده اند.
در فیلم ما با داستان زندگی دو بردادر که یکی نیز بینایی خود را از دست داده همراه با فرزندان و نوه های آنها هستیم که به چه سرنوشتی و در شرایطی دچار می شوند، که البته این سرنوشت عمدتاً نه خواسته ی  آنها بر اساس جبر حاکم رقم می خورد.
در این بین برادر بزرگتر که یک فرزند اش سرباز ارتش بوده و در درگیری با نیروهای پ.ک.ک کشته می شود و آن دیگری که عضو نیروهای پ.ک.ک بوده در اثر یک درگیری با ارتش و آن هم درست در شبی که برای دیدن پدر و مادر خود به روستا آمده غالگیر شده و به همراه ۶ همرزم دیگر خود جان می بازد، اما در سکانسی که در خانه ما بین این چریک و برادرش اتفاق می افتد در حالی که پدر و مادر التماس می کنند و مادر می گوید به خاطر من به خانه بازگرد فرزند روی به مادر خویش می گوید: من برای شما می جنگم نه برای خودم.
در عین حال در موقع خروج برادرش به وی می گوید اگر روزی در جنگ ما رو در رو شدیم چه می کنی و چریک در پاسخ می گوید:
اگر تو مرا کشتی من را تروریست می نامند و اگر من تو را کشتم تو شهید خواهی شد.
پس از کشته شدن وی ارتش با فشارهای فراوان آنها را بدون اینکه حتی محلی برای سکونتشان تهیه کند مجبور به ترک روستا کرده و آنها نیز برای زندگی در آرامش بیشتر به استانبول کوچ می کنند.
آنها پس از رسیدن به استانبول دو مسیر را در پیش می گیرند، خانوده ای که تلافات داده برای بقای زندگی از راه غیر قانونی به نروژ می رود و آن دیگری که پدری پیر است همراه با ۳ پسر که برادر بزرگتر دارای ۵ فرزند دختر و ۱ فرزند پسر به همراه همسرش بوده که در اثر ازدواج در سن ۱۳ سالگی و بارداری های پیاپی برای زائیدن یک پسر دچار بیماری ای در رحم شده که مداوماً منجر به خون ریزی در موقع ادرار همراه با درد های شدید می شود باقی می مانند.
پسر کوچک این خانواده اما در همان روستا نیز علاقه شدیدی به حرکات و زندگی زنانه از جمله گفتمان زنانه و کارهایی از قبیل لباس شستن داشته، که در استانبول به صورت اتفاقی با یک فرد ترنس سکسوال آشنا شده و در پی این آشنایی به تمایلات جنسی خود پی برده ولی به دلیل سرکوب های برادران بزرگتر که ناشی از فرهنگ عقب مانده ی روستا می باشد از خانه فرار کرده و در ادامه حتی برای گذران زندگی اقدام به تن فروشی می نماید.
خانواده ای که در مسیر غیر قانونی به نروژ است در دانمارک تحویل برادر زن داده شده که وی نیز مدت ۲۸ سال است که در تبعید به سر می برد و آنچنان که خود می گوید در سن ۲۶ سالگی به خاطر مبارزات ضد امپریالیستی و برای فرار از دست دولت ترکیه که خود آنها را فاشیست می نامد مجبور به فرار شده است.
او در مکالمه خود با پدری که یک فرزند اش را در این جنگ از دست داده و پسر کوچکتر اش که گویا به صورت اتفاقی در همین قبیل جنگ ها در اثر انفجار به صورت کامل یک پا ندارد می پرسد؟
اوضاع کنونی ترکیه به چه شکل است؟، در پاسخ می شنود ترکیه تماماً فقر است، جنگ و خون  با جملاتی کوتاه اما توأم با یأس می گوید آنها که در ترکیه می میرند چه گناهی دارند و این جنگ بین سران کشور است، چیزی حدود ۴۰ تا ۴۵ هزار نفر کشته شده و خدا هم نمی داند اینها چه کسانی هستند.
حیدر در پاسخ می گوید: مقتول و قاتل خود ما هستیم من امیدم را از آنجا بریده ام، اما حرف من را کسانی که در آنجا زندگی نمی کنند نمی تواند که بفهمند.
دایی ادامه می دهد که می فهمم در سالهای ۸۰ در شکنجه خانه دیاربکر بودم و می فهمم در آنجا چه می گذرد، وقتی از آنجا فرار کردم ۲۶ سالم بودم گفتنش راحت است اما در واقعیت ۲۸ سال است و هنوز هیچ چیز تعییر نکرده است و نخواهد کرد چرا که مسبب این اوضاع امپریالیسم بوده و هست و تا زمانی که اوضاع بدین منوال باشد جنگ و برادر کشی ها هم ادامه خواهد داشت.
آنها در طول مسیر به دام پلیس افتاده اما وقتی که به دادگاه می روند در حالی که آنها را می خواهند به ترکیه بازگردانند وی با تعریف زندگی خود و فرزندانش شانس ادامه زندگی در نروژ به همراه خانواده اش را به دست آورده و پسرش را نیز که یک پا ندارد به توسط کمک های دولتی درمان کرده و وی قادر به راه رفتن شده و این اتفاق خوش منجر بدان می گردد تا مادری که ۷ سال است یعنی از زمانی که فرزند اول اش در جنگ که در صف ارتشی ها بوده کشته شده است باز هم زبان گشوده و نام پسرش آزاد را فریاد بزند در حالی که او را به آغوش می کشد.
اما خانواده ی دیگر در حالی که زن پس از ۵ زایمان دختر ۱ فرزند پسر زاییده در بیمارستان بستری شده، پدر در خانه و دو برادر برای امرار معاش در اسکله مشغول به بارگیری و کارهای دیگر هستند و در همین حین در حالی که نوه پسر که عزیز ترین و کوچکترین فرد خانوداه بوده و هنوز در قنداق است خود را کثیف کرده است و دو خواهر بزرگتر اش که آنها نیز کودک بوده و مجبور به نگهداری او در نبود پدر، مادر و بزرگترها هستند در شادی داشتن ماشین رخت شویی او را برای شستن به درون ماشین انداخته و نوزاد فیلم سِرهات که نام گریلای کشته شده این فیلم را بر او نهاده اند نیز جان می بازد.
دادگاه نیز در پی چنین اتفاقی صلاحیت نگهداری فرزندان را به صورت اجباری از پدر گرفته و کودکان را روانه یتیم خانه می کند.
اما دو بردار هر روز و هر شب در پی یافتن برادر خود در خیابانها هستند تا وی را به خانه بازگردانند اما یک شب به صورت اتفاقی وی را در هیبت یک زن یافته و در یک تعقیب و گریز او را گم می کنند ولی همچنان عزم کرده اند تا او را اینبار یافته و وی را به قتل برسانند، به این امر برادر کوچکتر واقف بوده و این را به دوستی که به توسط او به گرایش جنسی خود آگاه گشته می گوید.
وی در یک قوطی گل خشکیده ای دارد و آن را برای دوستش چنین توصیف می کند:
این را از روستایمان آورده ام.
نام اش برفین و در کل دنیا یک حکایت دارد و آن نیز اینکه خورشید در کل دنیا یک عاشق داشته و آن برفین می باشد.
برفین عاشق خورشید است اما او را هیچ گاه ندیده است. چرا؟
چونکه می داند در صورت دیدن خورشید جان از کف خواهد داد.
اما برفین ها خورشید را می بینند و می میرند.
یک شب در حالی که وی برادرانش را در حالی که در پی وی هستند رویت کرده،  در حالی که برادران بزرگتر یک عکس از او در دست دارند به او می گویند آیا این فرد را می شناسی و او نیز از آنجا که به شدت تغییر چهره داده است می گوید آری من آن را برای شما می آورم و محل و ساعتی را برای قرار بدان ها پیشنهاد می کند.
سر آخر در محل قرار در حالی که برادران بزرگتر هنوز او را نشناخته اند می پرسند چه شد؟ تو قرار بود قادر را برای ما بیاوری و اما وی در پاسخ می گوید:
چه کارش دارید، او هم این گونه است و حق دارد به هر صورت که می خواهد زندگی کند، شما هم بهتر است فرزندانتان را برداشته و به روستایتان بازگردید، اما حین رفتن برادر وسطی (مامو) یک کلت بیرون کشیده و نام قادر را فریاد می زند.
قادر هم در این هنگام لباس زنانه اش را کامل از بدن بیرون کشیده لخت شده و کلاه گیس زنانه از سر برداشته و کله تاس شده اش را نمایان می کند.
بر می گردد و می گوید بزن، من این گونه زاده شده ام، خدا من را اینگونه آفریده است، بزن تا من در رودرویی با خدا از او بپرسم اگر من زن هستم چرا اینطور زاده شده ام، برادر بزرگتر (رامو) به برادر وسطی می گوید که نزن اما قادر همچنان اصرار دارد تا او را با تیر بزنند تا خلاص شود و او با شلیک یک تیر به قلب اش او را به زمین انداخته و رفته او را در آغوش کشیده و برادرش نام قادر یعنی کوچکترین برادر را فریاد می زند، قادر در آخرین هنگام زندگی اش در حالی که گل خشکیده برفین را به برادر قاتل خود هدیه داده، به خورشید نگریسته و جان می بازد.
رامو نیز در پی این همه مشقت با ترخیص همسراش از بیمارستان کوله بار خویش را بسته و باز هم راهی روستا می گردد.
وی در نامه ای به مدیر یتیم خانه چنین می نویسد:
از شما تشکر می کنم، از بیمارستان دولتی تشکر می کنم که همسرم یعنی خورشید خانه ام را معالجه کرد ولی دولت همچنان در مورد ما نا حق است، من به روستا بازمی گردم تا فرزندانم را در میان جنگ کنم.
آنها که جنگ را می خواهند ما مردان هستیم و مادران همیشه می گریند.
در پایان: اما فیلم بر یک نکته اشاره دارد، که یک فرد در غرب به توسط دولت کمک شده، معالجه می گردد تا با این واسطه حتی زبان مادرش را باز کند و از طرف دیگر انسان در ترکیه با گلوله پاسخ می گیرد و از منظر فیلم دولتها و امپریالیسم مقصر اصلی فقر، جنگ، کشتار و عقب ماندگی فرهنگی هستند.
لینک فیلم بر روی یوتوب

۱۸۷۱-۲۰۱۱: صد وچهلمین سال حماسه کمون پاریس

| 0 نظر
۲۱-۲۸  مه  ۱۸۷۱: پاریس در آتش و خون، هفته ی خونین کمون پاریس، هفته ی رزمِ سرنوشت ساز پرولتاریای جهانی. هفته ای که کمون پاریس شکست خورد، اما راه سوسیالیسم را گشود. مشعل فروزان کمون، حکومت کارگران انقلابی پاریس، همچنان الهام بخش مبارزان راه آزادی، برابری و برادری است. اصلاحات کمون، طراوت، مدرنیته وکارآمدی خود را همچنان حفظ کرده است. کمون پاریس به ناباوری ها و بیم و امیدها پایان داد.

comon.jpgامروز ۲۸ مه ۲۰۱۱ صد ها نفر دوستداران کمون پاریس در پای دیوار کمونارها در گورستان پرلاشز پاریس گرد هم می آیند تا یاد آخرین کمونارها را زنده نگه دارند. کمونارهایی که تا آخرین نفس به حکومت کارگری پاریس وفا دار مانده و در نبردی تن به تن و نابرابر در کوچه پس کوچه های باریک این گورستان،  کشته و یا در پای دیوار کمون تیرباران شدند. روزی که در پایان آن، آدولف تی یر به استانداران سراسر فرانسه نوشت : " زمین مملو از اجساد کشته شدگان است، اما این صحنه مهیب مایه ی درس عبرت است. "
آری کمونارها باز می گردند، نه به صورت هزاران نفر، بلکه میلیونها.
کمون پاریس ـ شهرآزاد
آیا کمون پاریس آرمان شهر بود؟ هرچه بود واقعی بود.ایده آلی بود برای دنیائی بهتر وعادلانه تر.هم چون ستاره ای سرخ در آسمان تیره جنگ، گرسنگی، شکست و خفت و خواری خلقی مبارزه و رزمنده درخشید. پاریس شهر رستاخیز طبقه ی کارگر، شهر دفاع مسلحانه ی توده ای برای آزادی ، برابری و جمهوری سوسیال و جهانشمول بود. در بهار ۱۸۷۱ ، پاریس شهرگلباران، نمونه ی آزادی و دموکراسی توده ای یعنی حکومت مردم برای مردم و توسط مردم بود.
 با کمون پاریس می توانیم سرخود را بالا بگیریم و بگوئیم آری، جهانی دیگر بدون نظم سرمایه داری ممکن است.            
کمون پاریس مظهر رفرم های سنجیده و اصلاحات اساسی، روابط اجتماعی مدرن، سازمان دهی جامعه و کار بر مبنای برابری واقعی و خودگردانی موسسات صنعتی و اقتصادی به شیوه ای انسانی و خالی از نظم، روابط و ضوابط سرمایه داری بود.
شکستن گیوتین و ممنوعیت اعدام و مجازات های غیر انسانی، شرکت فعال زنان در جامعه و برابری حقوق آنها با مردان، کم کردن ساعت کار و ممنوعیت کار شبانه برای زنان و کودکان، جدائی جدی دین از دولت، دوری از تنگ نظری های ناسیونالیستی و شوونیستی، آزادی هنری در تمام ابعاد آن، کارتئاتر ونقاشی، نویسندگی و شعر، برپائی انجمن ها، کلوب ها و سندیکاها، کاندیداتوری و انتخابات آزاد و عزل منتخابان در هر زمان که لازم باشد، ووو... این همه دست آوردهای کمون است.
 کمون پاریس محصول اراده ی توده های به پا خاسته و پرولترهای پاریس بود تا جمهوری ای از نوع جدید بر پا کنند.  
کمون پاریس بانی حقوق بشر و اومانیسم واقعی بود ونه آن حقوق بشری که به درستی رژیس دبره ازآن به عنوان" دین مدنی حقوق بشر" یاد می کند.
کمون پاریس زاده ی تئوری های ناب، قالبی، خالص و پیش گوئی های پیامبرگونه نبود. نه سوسیالیسم خرده بورژوائی و نه سوسیالیسم تخیلی بلکه واقعیتی زمینی بود که روی داد.
کمون پاریس نه آرمان شهربلکه حاصل پراکسیس طبقه کارگر در جمهوری ای اجتماعی و جهانشمول بود.حاصل پنج قرن مبارزات آزادی خواهانه از دوران عصر روشنائی تا انقلابات توده ای و پرولتری در اروپا و نیز سوسیالیسم فرانسوی با تکیه برنظرات بابف ، سن سیمون، اگوست کنت، پرودن، بلانکی و در پایان انجمن بین المللی کارگران بود.
کمون پاریس درغلیان می جوشید و می خروشید و در پی جامعه ای نو بود که به قول کارل مارکس رنگی از پیر کفتار زمان گذشته را با خود نداشته باشد. اما حکومت ورسای در جستجوی ارواح پلید گذشته گان تاریخ و در پی جمهوری پارلمانی بود.
               

کمون پاریس طی " هفته خونین "  ۲۸ـ۲۱ مه ۱۸۷۱ به خاک وخون کشیده شد. هزاران نفردر هر کوی و برزن، کمونار وغیرکمونار باهم قتل عام شدند. تر و خشک با هم سوختند. در این هفته و روزها بعد از آن هرکس دستانش سیاه بود به این معنی بود که دست به باروت زده و کمونار است ، هرکس کفش زرد رنگ ، مارکِ گودینو، که کفش اونیفرم گارد ملی بود، به پا داشت، فدره یعنی سرباز کمون پاریس محسوب شده و در جا اعدام می شد.
پیام سرمایه داری به کارگران نافرمان این بود: هر کس به حریم مقدس سرمایه، تجاوز کند سرنوشت شهروندان پاریسی در انتظار اوست . کمون پاریس را نابود کردند و چه بی رحمانه. بر سرش ریختند، از هر سوی ، تا در نطفه خفه اش کنند. اتوپی اش گفتند تا دست نا یافتنی جلوه کند. اسناد و مدارک همین اتوپی دست نا یافتنی را تا سالها پنهان کردند و به دست فراموشی سپردندش. اما دست آوردهای آن همچنان اعتبار خود را خفظ کرده و در هر جنبش دموکراتیک و انقلابی خود را نشان می دهد.
شهزاد سرمدی
پاریس ۲۸ مه ۲۰۱۱

 

خیزش در سوریه؛ ریشه‪ها و آینده‪ی آن

| 0 نظر
SYRIA-PROTESts.jpg
سرویس خبری جهانی برای فتح ۱۶ مه ۲۰۱۱.

متن زیر بر پایه مصاحبه با حسن خالد شتیلا  تهیه شده است. وی اهل سوریه است که در سال ۱۹۴۴ در دمشق متولد شد. او دارای دکترای فلسفه سیاسی از دانشگاه پاریس است و سال‪هاست که به عنوان پناهنده در این شهر زندگی می کند. حسن شتیلا عضو حزب عمل کمونیستی سوریه است که در سال ۱۹۷۵ تاسیس شد. این متن توسط ما فشرده و ویرایش شده است اما تلاش کرده‪ایم بازتاب نقطه نظرات خودِ وی باشد.
***
 
جنبشی که در ۱۵ مارس در سوریه آغاز شد یک جنبش خودجوش است. این جنبش عکس‪العملی است به رنج‪های بی‪شمار جسمی و روحی است که توده‪های مردم در زندگی روزمره تجربه میکنند. این شرایط آگاهی خودبخودی‪ی را تولید کرده است. این آگاهی بدون دخالت یک حزب سیاسی که طبقه‪ی کارگر را نمایندگی کند و یک درک ماتریالیستی از اوضاع و ترجمان آن در قالب یک برنامه سیاسی را به میان توده ها ببرد، نمیتواند بالاتر رود.
من تمام چپ سوریه را متهم می‪کنم که آگاهانه یا ناآگاهانه تبدیل به بخشی لاینفک از ساختار قدرت شده اند. موضع آن‪ها این است که از طریق مذاکره با رژیم به این بحران پایان بخشند. موضع رژیم نیز همین است. آن‪ها در هشت سال گذشته در تاریکی زیسته، فلج  و از توده مردم جدا بوده‪اند. اکنون اعلامیه صادر می‪کنند و با جنبش ابراز همبستگی می کنند اما هنوز مبلغ مذاکره‪ی سیاسی با رژیم برای دست یافتن به اصلاحات تدریجی و صلح آمیز هستند.
این جنبش، که من جنبش مردمی برای انقلاب در سوریه می‪خوانمش، از زمانی که در شهر جنوبی درعا [با دستگیری دو جوان به خاطرِ شعارنویسی بر دیوار] شروع شد در جستجوی سرنگونی بشار اسد بوده است. از آن زمان در هر تظاهرات شعار اصلی «مردم می خواهند رژیم را سرنگون کنند!» بوده است.
این جنبش مانند خیزش‪های تونس و مصر خودجوش است با این تفاوت که بطور مثال در تونس یک قشرِ الیتِ سیاسیِ سازمان‪یافته و اتحادیه‪های کارگری از ابتدا در آن شرکت داشتند و سازمان‪های حقوق بشر و دیگر سازمان‪های جامعه‪ی مدنیِ  دارایِ ارتباطات بین‪المللی  در هر دو کشور درگیر بودند. در سوریه، اتحادیه‪های کارگری بخشی از دستگاه دولتی هستند (چپ و دیگر سازمان ها اجازه‪ی فعالیت در آن‪ها را ندارند) و سرکوب بسیار شدیدتر بوده است. هر سوری که از طریق اینترنت با سازمان‪های خارج تماس می‪گیرد خطر دستگیری و محاکمه در دادگاه‪های ویژه به اتهام «ارتباط با دشمن» و سال‪ها زندان را به جان می خرد. جریان‪های سیاسی از نوع جنبش «دیگر تحمل نمی‪کنیم!» که روشنفکران مصری و حتا کارگران را تحت تاثیر قرار داد در سوریه وجود نداشته است. روشنفکرانِ از همه‪ی گرایشات انقلابی حداقل ۱۵ سال در زندان سپری کرده اند.
خیزش در سراسر کشور و جامعه عمومیت نیافته است. بیشتر مانند یک‪سری خیزش‪های محلات است تا یک انقلاب متمرکز. تا کنون بازیگران اصلی آن جوانان تحصیل کرده و بیکار بوده‪اند که خواست دسترسی به مدرنیته را دارند.
کارگران صنعتی بطور فردی شرکت کرده اند اما شاید بتوان گفت بسیاری از مردم خیابان از اقشار لمپن پرولتاریا هستند -- یعنی کسانی که بیکارند و یا دارای مشاغل ثابت نیستند و بخور و نمیر زندگی می‪کنند. آنان چند روز این‪جا کار می کنند و چند روز آن‪جا و عمدتا درگیر مشاغل خدماتی مانند خدمتکار، حمال، دربان و غیره هستند. از هیچ نوع کمک های اجتماعی یا دیگر خدمات اجتماعی برخوردار نیستند. مولفه‪ی دیگر این جنبش از میان طبقه متوسط است؛ بویژه فارغ‪التحصیلِ جوانِ بی‪کار. حدود ۲۰ درصد از فارغ‪التحصیلان جوان بی‪کارند، نمی توانند ازدواج کنند زیرا به دلیل بیکاری و کمبود مسکن باید با پدر و مادر زندگی کنند.
تظاهرکنندگان مخلوطی از دختران و پسران هستند و از شرکت زنان استقبال میشود. می‪توان در فیس بوک دید که این جوانان چقدر خلاق هستند و در ادبیات، رسانه‪ها و سازماندهی متدها‪ی انقلابی
جدیدی را ابداع می کنند. متوسط سنی تظاهرکنندگان ۳۰ سال است در حالیکه متوسط سن در احزاب سیاسی و سازمان‪های جامعه مدنی احتمالا ۵۰ است.
این جوانان خواست‪های اجتماعی جلو نمی‪گذارند؛ آنان فکر می‪کنند دموکراسی و آزادی سیاسی همه‪ی مشکلات زندگی روزمره آنان را حل خواهد کرد. هدف عمده‪ی مشخص آنان علاوه بر سرنگونی اسد تغییر قانون اساسی است. آنان بطور خاص خواهان لغو بند ۸ قانون اساسی هستند که می‪گوید «حزب بعث سوسیالیست عرب» همراه با «جبهه ملی‪گرا و مترقی» که تعریف نشده کیستند، رهبر دولت است. این «جبهه ملی‪گرا و مترقی» به معنای دو حزب تاریخی کمونیست و ناصریست (پان عربی) است که با حزب بعث جبهه تشکیل دادند. البته آن‪ها دیگر نفوذ زیادی ندارند.
این جنبش قادر نبوده است که بطور جدی موجودیت رژیم را به چالش بگیرد. همانطور که گفتم، خطر آن است که توسط یک کودتای نظامی که ممکنست اسد را کنار بگذارد اما ساختار قدرت را دست نخورده بگذارد سقط شود یا اینکه جنگ داخلی دینی و قومی در بگیرد. برای بسیج میلیون ها سوری، این جنبش نه تنها خواست دموکراسی سیاسی بلکه باید خواست‪های اجتماعی را نیز جلو بگذارد که بتواند توده‪های مردم را در سطحی گسترده‪تر به میدان آورد.
طبق آمار سازمان ملل متحد قریب به ۲۵ درصد و طبق آمار عارف دالیا ( اقتصاددان مخالف رژیم) ۵۰ درصد مردم زیر خط فقر زندگی می‪کنند. هر‪چند اقتصاد سوریه بسیار قوی‪تر از تونس است اما طبقه‪ی میانه تبدیل به اقلیتی شده است. تحت رژیم بشار و پدرش، در نتیجهی خصوصی‪سازی شرکت‪های دولتی و آزاد کردن بازار و انباشت سرمایه در دست بخش‪های جدید بورژوازی، طبقات میانی خرد شده‪اند. بخشی از طبقه میانی توانست سرمایه انباشت کند در حالیکه بخش‪های دیگری که سابق بر این راحت زندگی میکردند اکنون مانند جمعیت مزدبگیر که اکثریت جامعه را تشکیل می‪دهند زندگی می‪کنند. کارمند دولت یا افسر ارتش باید دو تا سه شغل داشته باشد (مثلا، روزها معلم باشد و شب ها راننده تاکسی) که بتواند نیازهای خانواده اش را که به احتمال زیاد دارای افراد بیکار است، تامین کند. قیمت گوشت و میوه سر به آسمان می‪زند. قیمت‪های سوریه مانند فرانسه است. مردمی که با کار خود زندگی می کنند سال‪هاست که مزه‪ی گوشت را نچشیده‪اند. حتا باقالی که بخش لاینفک غذای ملی است برای کارگران مزدبگیر گران است. نخود و نان بخش بزرگی از غذای مردم را تشکیل می دهد. اقلام دیگر عبارتند از تربچه، زیتون، پیاز و چند سبزی دیگر، برنج و غیره. بلغور (تبوله) غذای همه است از مزدبگیران تا بیکاران.
برخلافِ مصر و تونس در سوریه عده‪ی کمی از راه توریسم امرار معاش می‪کنند. مامورین امنیتی توریست‪های خارجی را دنبال می‪کنند و جاذبه‪ی توریسم را از بین می‪برند در حالیکه کشور دارای دیدنی‪های باستانی زیادی است. سوریه می‪تواند در کشاورزی خودکفا باشد ولی نیست. مانند مصر بهترین گندم و پنبه صادر می‪شود و دولت گندم و پنبه‪ی نامرغوب وارد می کند.
دهقانان طرفدار خیزش هستند زیرا بورژوازیِ روستا و زمین داران بزرگ به لحاظ اقتصادی با رژیم متحدند هرچند ممکناست به لحاظ سیاسی متحد نباشند. اصلاحات ارضی منجر به تقسیم اراضیِ فئودالی در میان دهقانان کوچک شد اما دهقانان قادر به گرفتن کمکهای اعتباری و تراکتور و غیره نیستند. آنان همواره در معرض خشکسالی و برای قرض و وام در معرض وابستگی به فئودالهای سابق هستند. آنان اغلب برای فئودالهای سابق کار میکنند - چه بعنوان کارگر یا سهم بر و اجاره دار. اینکه مردم شهرهای کوچک و حاشیهی شهرهای بزرگ خیلی زودتر از مراکز شهری بزرگ به تظاهراتهای خیابانی پیوستند نشانهی همبستگی دهقانان با انقلاب است.
در دمشق و آلهپو که دو بزرگترین شهرهای کشورند و محل تمرکز کارگران صنعتیاند تظاهراتها محدود به چند دانشکده مانند دانشجویان پزشکی و علوم بوده است که در پایتخت دست به اعتصاب نشسته زدند. اتاقهای بازرگانی و صنایع این دو شهر نقش مخربی بازی کرده اند.
بزرگترین تظاهراتها در شهرهای درعا و روستاهائی چون نَوا و ذالخب بوده است. درعا هنوز نقطهی تمرکز جنبش و مرکز فقر است. مردم این منطقه عموما دهقانان کوچک یا بنا هستند. در دورهی دخالت سوریه در لنبان بسیاری از بناها برای کار ساختمانی برای بورژوازی لبنان و ثروتمندان کشورهای خلیج به این کشورها رفتند.  از آنجا که سوریه مجبور به خروج از لبنان شد، کارگران سوری بخصوص بناهای درعا نیز مجبور شدند به خانه بازگردند. برای آنان در سوریه هیچ کاری نیست زیرا ساختمانسازی در سوریه بسیار کم است. رژیم برای پائین نگاه داشتن قیمت ها بازار معاملات زمین و املاک را محدود نگاه داشته است. بیکاری بناها و کارگران ساختمانی یکی از دلایل آن است که چرا درعا چنین نقشی را در خیزش داشته است.
درعا مرکزمنطقهی هاوران است که بسیاری از روستاهایش به خیزش پیوسته اند. این جا منطقهی عمدهی تولید گندم است اما زمین آن آتشفشانی است و به این دلیل دهقانانش عموما فقیرند. گاه سوریهای دیگر مردم این منطقه را مظحکه می کنند و میگویند کارگران خوبی هستند اما سادهاند چون حاضرند برای هیچ کار کنند. به دلیل فقر، سطح سواد بسیار پائین است. مردم این منطقه از سنین بسیار کم شروع به کار می کنند. معمولا خیلی کم در مجلس نمایندهگی میشوند. بسیاری از دهقانان این منطقه در اصل از منطقه کردستان در شمال شرقی کشور هستند. وقتی در دهه ۱۹۷۰ بر روی رودخانه فرات سد ساخته شد دولت آنان را از زمینشان بیرون کرد و زمینهای مرغوبتر را به دهقانان عرب داد. رژیم به دنبال آن بود که یک «کمربند عربی» به دور این سد بسازد تا امکان رشد جنبشهای ملیگرایِ کُرد را در آنجا کم کند. بنابراین بسیاری از دهقانان کوچک هاوران دوبار درهم شکسته شده اند. یکبار توسط به اصطلاح ملیگرایان عرب چاپیده شده و سرکوب شده اند و یکبار هم به منزلهی دهقان و بنا.
به این دلایل، شهر درعا جزو اولین شهرهای شورشگر بود. عامل مشترکِ فقر مردم این منطقه را بسیار شجاع و آموخته به زندگی سخت کرده است. در سوریه، شکاف منطقهای عظیمی موجود است. ثروتمندان مانند فرانسه زندگی و خرج میکنند. اکنون تظاهراتها در هومس که نزدیک مرز لبنان است و بنییاس که شهری ساحلی در شمال است متمرکز شده است. هر دوی اینها توسط ارتش محاصره شده اند. هر دو شهر بسیار مهم اند زیرا به مناطقِ سنی نشین که اکثریتاند و کرانههای علوینشین متصلاند. (۸۰ درصد سوریها مسلمانان سنی هستند و بقیه علوی و مسیحی).
ساختار قدرت بر اساس طایفههای قوم علوی است. هرچند منحصر به آنها نیست. علویها در حکومت، ارتش و دستگاه امنیتی دست بالا را دارند. بشار اسد تلاش می کند اوضاع را تبدیل به جنگ داخلی میان سنیها، علویها و مسیحیها کند. و چپ می گوید برای پرهیز از این خطر باید از رژیم حمایت کرد. هر دو بر خطر دخالت خارجی در صورت جنگ داخلی تاکید می کنند. اما جنبشِ خیابان خیلی آگاه و روشن است و خواهان حفظ وحدت سوریه منجمله در مناطق کردی و شمال شرقی است.
شعار بشر این است: «خدا، سوریه و بشر. این است نیاز ما!». تظاهراتها شعار میدهند: «خدا، سوریه و آزادی. این است نیاز ما!». و «مردم سوریه متحدند، متحدند، متحدند». رژیم از دین برای مشروعیت بخشیدن به خود استفاده می کند و بشر را همردهی «خدا» میگذارد. همانند مصر، برخی سوریها نیز به خدا اشاره می کنند تا بگویند بشار بالاترین آتوریته نیست. در میان جوانان اشاره به خدا لزوما محتوای دینی ندارد اما میتواند داشته باشد. جوانان شورشی نسبت به این موضوع  آگاهند. آنان واژهی «آزادی» را اضافه می کنند که خود را از بنیادگرایان اسلامی متمایز کنند. در ابتدای جنبش در تظاهراتی در یک مسجد معروف، بنیادگرایان شعار «الله اکبر» دادند اما جوانان شعار می دادند: «آزادی، آزادی،آزادی». جوانان شعار دیگری را به میدان آوردند: «مردم سوریه ذلت نمیپذیرند!» و این شعار هم علیه رژیم است و هم علیه سلطهی امپریالیستی در جهان عرب.
زمینهی خیزش در سوریه و دیگر نقاط جهان عرب ذلتی است که این مردم از تجاوز امپریالیستی کشیده اند. مثلا جنگ اول خلیج که ارتش صدام را از کویت بیرون کرد [در این جنگ پدرِ بشار متحد جورج بوش بود] و اشغال عراق و قتلعامهای اسرائیل در غزه. ساختار قدرت در سوریه همانند دیگر رژیم های عرب هیچ نوع استراتژی برای رهائی ملی نداشته است اما همواره در مورد آن لفاظی کرده است. البته انفجاری که در سوریه رخ داد متاثر از انفجارات تونس و مصر بود. اما جنبشی که در ایران پس از ۱۳۸۸ به راه افتاد نیز بسیار مهم بود. من فکر می کنم خیزشِ ایران طلایه دار جنبشهای عربی بود.
 
تولد و رشد جامعهی مدرن سوریه

اگر تحلیلی ماتریالیستی از جامعه کنیم میبینیم که دو قشر بورژوا در سوریه هست: بورژوازی بوروکرات (آپارتاشیک) و بورژوازی سنتی بازاری. بورژوازی بوروکرات پس از به قدرت رسیدن حافظ اسد در سال ۱۹۷۰ رشد کرد. روسای ارتش و مقامات امنیتی بابت هر قرارداد میان دولت و سرمایهگذاران خارجی و یا دادن اجازه به بورژوازی سنتی برای راه اندازی پروژهای، ۱۰ درصد کمیسیون دریافت میکردند. به همین دلیل مردم اینان را «آقای ده درصد» میخوانند. به مرور همهی افراد دستگاه حاکم تبدیل به «آقای ده درصد» شدند و به این ترتیب سرمایهی مالی بزرگی در دست این قشر آپارتاشیک انباشت شد. وقتی بشار پسرِ حافظ اسد در سال ۲۰۰۰ قدرت را گرفت، این قشر آپارتاشیک شروع به سرمایهگذاری ثروت انباشته در بازار سوریه و بازار جهانی کرد.
اصلاحات اقتصادی رژیم بشار بازار را آزاد کرد و رشد بخش خصوصی را تشویق کرد. این امر بورژوازی بوروکرات را که از میان اقشار میانی برخاسته بودند ثروتمندتر کرد. همچنین در طبقه میانی شکافی پدید آورد. بخشی بسیار ثروتمند شد و بخشی دیگر امتیازات سابق را از دست داد. قدرت گیری حزب بعث [رُنِسانس] بورژوازی سنتی را از بین نبرد. شیوه تولید غالب سرمایهداری وابسته به امپریالیسم بود و همچنان هست. بورژوازی بوروکرات به دروغ نظامِ خود را «شیوه تولید اجتماعی» (به عبارت دیگر، نه سرمایهداری و نه سوسیالیستی به معنای مارکسیستی) خواند.
بعثیها در سال ۱۹۶۳ از طریق کودتا به قدرت رسیدند. و صنایع بزرگ و متوسط را ملی کردند و هدایت این شرکت ها را بدست اعضای حزب خود سپردند. در زمان کودتا حزب بعث فقط ۵۰۰ عضو داشت. بعدها درهایش را به روی انواع و اقسام فرصتطلبان باز کرد. پس از جدائی میان مصرِ ناصر و حزب بعث سوریه در سال ۱۹۶۱ [وقتی سوریه با پیشنهاد ناصر مبنی بر ادغام دو کشور مخالفت کرد] بسیاری از سوریها به جریان ناصریست پیوستند. وقتی بعثیها به قدرت رسیدند با اتکاء به ارتش یک به یک احزاب دیگر را درهم شکستند و نظام تک حزبی را برقرار کردند. قانون اساسی موجود نبود. حکومت فقط با اعمال زور جلو میرفت. در فاصلهی ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۰ (اسد در سال ۱۹۷۰ از طریق کودتای نظامی دیگری به قدرت رسید) بخش خصوصی به سرعت به بورژوازی بوروکرات پیوست. دولتمردان برای اداره اقتصاد نیاز به سرمایه داران بازار داشتند. این دورهی رونق زمین بازی و ساختمان سازی و تجارت واردات-صادرات بود.
کودتای اسد در سال ۱۹۷۰ پس از چند دهه بیثباتی سیاسی در نتیجهی رقابت میان مراکز قدرت، برای اولین بار دولت باثبات سوری را برقرار کرد. [قبل از استقلال سوریه از فرانسه، کشور سوریه در شکل فعلیاش موجود نبود]. بورژوازی بازار تبدیل به متحد ارگانیک بورژوازی کمپرادور شد (می گویم کمپرادور زیرا اینان نمایندگان شرکتهای چند ملیتی بودند.) بنابراین هر دو بورژوازی در رژیم حافظ اسد رشد کردند. او میخواست یک دولت قانونی با حضور نظامی قدرتمند در صحنه بینالمللی ایجاد کند. رویایش متحد کردن بلادِ شام تحت رهبری خودش بود.[ شام سرزمینی است که سوریه، لبنان، فلسطین و اردن در آن است و برخی اوقات در انگلیسی به غلط لِوانت خوانده می شوند.]
در سال ۱۹۶۸ قبل از کودتایش، او سعی میکرد بگوید که حزب بعث مارکسیست است و عوامفریبانه قول کمک به فلسطینیها را میداد.
اما در واقع اسد که هنگام اشغال بلندیهای جولان در سال ۱۹۶۷ ژنرال ارتش و وزیر دفاع بود، کمک به فلسطینیها را قطع کرد. او مانع قتل عام فلسطینیها در شمال اردن نشد - در سپتامبر سیاه ارتش سوریه کنار ایستاد و این قتل عام را نظاره کرد.[در سال ۱۹۷۰ پادشاه اردن جنبش فلسطین را در این کشور به خون کشید.] یک ماه بعد اسد دست به کودتا زد و همهی چپیها و به اصطلاح «رهبری مارکسیست» حزب بعث را زندانی کرد.
قانون اساسی، رئیس جمهور را قدرت عالی اعلام کرد و به او قدرت اعلام حکومت اضطراری، تحمیل حکومت نظامی، تشکیل دادگاههای ویژه، و تشکیل «تریبونال امنیت عالی کشور» را داد. رئیس جمهوری می تواند هر زمان خواست مجلس را منحل کند و در آن دوره خود فرمان براند. تمام بندهای قانون اساسی آزادیهای فردی و اجتماعی را تضمین می کند. مثلا، تشکیل تشکلات مدنی و تظاهرات کردن و غیره. اما قدرت ژنرال اسد همهی اینها را زیر پا گذاشت. این شرایط ویژه از سال ۱۹۷۰ بطور پیوسته موجود بود. البته برخی دوره ها چپ آزادی انتقاد و بحث داشته است.
بورژوازی بازار به یُمن اتحادش با بورژوازی بوروکرات، دوران رونق بزرگی را بر حسب انباشت سرمایه از سر گذراند. در سال ۱۹۷۵ ارتش سوریه وارد لبنان شد. آمریکا و اسرائیل با این دخالت موافق بودند تا ارتش سوریه بتواند جنبش های ملی لبنان و فلسطین را پایان دهد. این امر بازار سوریه را برای سرمایه و کار بزرگتر کرد. در همان حال پترودلارهای کشورهای خلیج (که از دخالت سوریه در لبنان اساسا راضی بودند) کمک بزرگی به اسد بود. او بخش بزرگی را صرف تحکیم دولت رفاه و استخدام صدهاهزار تن کارمند در مشاغل بیثمر و تحکیم دستگاه امنیتی که آنهم صدها هزار شاغل داشت، کرد.
فساد دولتی عمومی بود. برای مثال، برای گرفتن برگ تولد از شهرداری باید ۱۵ دلار رشوه پرداخت. اگر دستگیر بشوی باید ۱۵۰ دلار رشوه بدهی و بیرون بیائی و اگر بیدلیل دستگیر بشوی حداقل باید ده دلار رشوه بپردازی. هر تاجری باید حمایت یک ژنرال ارتشی را داشته باشد و کسی نمیتواند در رقابت با او جواز کسب بگیرد و اگر بگیرد به جرم «فساد» زندانی میشود.
نظام قضائی کاملا فاسد است. بطوریکه مردم هیچ احترامی برایش قائل نیستند. قوه مقننه تبدیل به «مجلس تحسین رژیم» شد. قدرت اجرائی تبدیل به مجری فساد شد.  ایدئولوژیِ «سوسیالیسمِ عربیِ» حزب بعث راهگشای ایدئولوژی خشونت عریان شد. رژیم نه به نام قانون که از طریق خشونت عریان حکومت کرده است.
گلوبالیزه شدن اقتصاد سوریه توسط بشار، در دههی ۲۰۰۰ دهسال پس از سقوط دیوار برلین و فروپاشی به اصطلاح اردوی سوسیالیسم [که سوریه متحدش بود] شروع شد. سوریه از تغییرات اقتصادی و سیاسی که جهان را در بر گرفته بود کنار نماند. بشار به اتحادیه اروپا نزدیکتر شده و در جستجوی ایجاد منطقه آزاد تجاری با همتایانش مانند تونس و مراکش بود. و تلاش کرد به آمریکا نیز نزدیکتر شود و موفقیتهائی هم داشت.
اما او از پدرش این نظر را به ارث برده است که قدرت بینالمللی سوریه وابسته به اتحادهایش است. از زمان سقوط شاه، این متحدین عبارت بوده اند از ایران و حزب الله لبنان و حماس. هم اسد و هم پسرش بشار به این اتحادها نگرشی ماکیاولی دارند که این اتحادها موقتیاند و نه استراتژیک. هر دوی آنها با اسرائیل مذاکرات مخفی آغاز کردند. حتا از طریق ترکیه مذاکرات نیمه بازی را با اسرائیل شروع کردند. و حاضر بودند در ازای تضمین امنیت از سوی قدرت های بین المللی بخصوص آمریکا، ایران و حزب الله و حماس را بفروشند.
رامی مکلوف [فامیل و متحد نزدیک بشار و کسی که روزنامه نیویورک تایمز (۱۱مه) وی را قدرتمندترین تاجر سوریه خوانده است] هشدار داده است که امنیت اسرائیل وابسته به امنیت سوریه است - یعنی امنیت بشار و دستگاه امنیتی اش در مقابل خشم توده ها باید حفظ شود. ( تودههای مردم اسم سوریه را «مکلوفستان» گذاشته اند).
اسرائیل در جنگ ۱۹۶۷ بلندیهای جولان را اشغال کرد و بعد از جنگ ۱۹۷۳ کماکان تحت اشغال نگاه داشت. از آن زمان تا کنون سوریه حتا یک درگیری مسلحانه با اسرائیل نداشته است و حتا یک گلوله به طرف اسرائیل شلیک نکرده است. زمانی که اسرائیل تاسیسات هسته ای سوریه را بمباران کرد رژیم اسد تلافی نکرد. اسرائیل تا حدی به بشار و باند وی اعتماد دارد.
رئیس جمهور فرانسه، سارکوزی، نیز تلاش کرده است تا بشار را نزدیکتر کند. او به بشار پیشنهاد داد که ای.ان.آ [نخبهپرورترین مدرسهی فرانسه که رهبران دولتی عالی مقام را تعلیم میدهد] دستگاه اداری سوریه را مدرنیزه کند.
بشار ۲ سال پیش بخش بانکی را لیبرالیزه کرد و به بانکهای خارجی و شرکتهای خارجی اجازه سرمایه گذاری با واسطهی بانک ها را داد.
در درون ساختار قدرت احساس قوی وجود دارد که اصلاحات سیاسی لازم است تا سرمایه بتواند بهتر انباشت کند و برای رونق سرمایه داری نیاز به یک ساختار قانونی هست. حتا در میان دولتی ها این گرایش هست که از طریق حکومت قانون و قانون اساسی جدید بخش اقتصادی و وضع اجتماعی لیبرالیزه شود. آمریکا و اتحادیه اروپا تلاش کرده اند بشار را تشویق به اصلاحات اقتصادی از نوع گلوبالیزاسیون نئولیبرالی و بازتر کردن قانون و حقوق دموکراتیک کنند. در دهه گذشته خواست احزاب سیاسی نیز همین بوده است. آمریکا و متحدینش تلاش کردند در تریبون بین المللی سوریه را متهم به قتل رفیق حریری نخست وزیر لبنان در سال ۲۰۰۵ کنند. اما اکنون فقط حزب الله را مقصر می دانند.
بنابراین صورت بندی اجتماعی-اقتصادی سوریه وابسته به گلوبالیزاسیون سرمایه داری است. این دو جدائی ناپذیرند.
 
خیزش به کدام سو می رود؟

اوضاع سوریه هنوز به نافرمانیِ مدنیِ عمومی نرسیده است. عمدتا به این دلیل که شعارهای مربوط به خواستهای اجتماعی و اقتصادی کاملا غایب اند. مشخصا مبارزه علیه گرسنگی، فقر و بیکاری. چنین شعارهائی همراه با شعار دموکراسی فقط در صورت وجود جبههی واحدی که در آن چپ نقش مهمی بازی می کند میتوانند به میدان آیند. اما در سوریه نه چنین جبههای موجود است و نه چپی.
«جمعهی مقاومت» در ششم مه نقطهی اوج جنبش تا کنون بوده است که قریب به ده هزار نفر در اقصی نقاط کشور شرکت کردند. این اعتراضات پراکنده، نامتمرکز و خودرو بوده اند. و نیروهای امنیتی بیرحمانه آن را سرکوب کردند. در دو ماهی که از خیزش میگذرد ۸۰۰ نفر کشته و ۸۰۰۰ نفر ناپدید و دستگیر شده اند. قشر سیاسی، منجمله چپ، این جنبش را «خیزش» میخواند. و کلمهی انقلاب استفاده نمیشود. این احزاب رفرمیست هستند اما فکرشان تفاوت زیادی با خود رژیم ندارد زیرا مانند رژیم خواهان اصلاحات تدریجی از طریق مذاکره هستند. تا کنون هیچ توافقی بین رژیم و اپوزیسیون شکل نگرفته است زیرا رژیم میگوید تا زمان قطع خیزش هیچ مذاکره ای نخواهد کرد اما اپوزیسیون خواهان آزادی زندانیان سیاسی و آغاز فوری مذاکرات است. از سوی دیگر، تودههای مردم حاضر به قبول مذاکرات نیستند. آنان در خیابان هستند زیرا خواهان تغییری هستند که از درون ساختار قدرت سرچشمه نمیگیرد بلکه علیه ساختار قدرت است.
چند سناریو محتمل هست. جنبش توده ای انقلابی راه را برای شکلگیری چپ نوینی باز کند که بتواند جنبش را متمرکز کرده و گسترش دهد. سناریوی دیگر آن است که اسلام سیاسی جنبش را تصاحب کند و آن را به سوی جنگ داخلی دینی منحرف کند. قریب به ۵ هفته پس از شروع خیزش گروههای کوچکی شروع به شعار سر دادن کردند که، «علویها را به گورستان و مسیحیان را به بیروت برانید». عجز چپ در گسستن از رژیم شرایط مساعدی را برای بنیادگرایان فراهم می کند. یک احتمال دیگر آن است که رژیم بشار با موفقیت جنبش را سرکوب و خود را تحکیم کند یا اینکه یک کودتای نظامی رهبریِ سیاسی کنونی را کنار زده و جای آن رژیمی بیاورد که دست و پایش توسط اتحاد با ایران و حزب الله بسته نیست. حتا اگر خیزش تودهای تبدیل به یک انقلاب شود، با خطر کودتا یا دخالت آمریکائی مواجه خواهد شد.
 
در باره بنیادگرایان اسلامی

قبل از به قدرت رسیدن بعث در سال ۱۹۶۳، اسلام سیاسی بسیار ضعیف و در حاشیه بود. فقط چند نماینده در مجلس داشت. در سال ۱۹۵۶ در یک انتخابات قسمی میان یک رهبر بعثی و یک رهبر شناخته شدهی اخوانالمسلمین، بعثیها با فاصلهی زیاد برنده شدند. سوریها همواره اینان و ملاها را مسخره میکردند.
اخوانالمسلمین همیشه ضد دموکراسی و انقلاب رهائیبخش ملی بوده است. اینان در سال ۱۹۸۰ دست به شورش مسلحانه برای استقرار رژیم اسلامی زدند - درست زمانی بود که کارگران، روشنفکران و دیگران شروع به سازماندهی مستقل از رژیم کرده و برای اولین بار در سوریه یک جامعهی مدنی در حال ظهور بود. رژیم این شورش مسلحانه را بهانهای برای سرکوب همه کرد. در «حما» که اخوان پایه دارد ۵ هزار مرد مسلح شورش کردند. رژیم شهر را محاصره و سرکوب کرد. در دو روز ۲۵ هزار نفر کشته شدند. حتا مگسها نتوانستند از محاصره فرار کنند. مسلمانان سنی، مسیحیان و کمونیستها و حتا بعثیها کشته شدند. ارتش به هر جنبدهای شلیک میکرد. امروز نیز در «درعا» دارند همین کار را می کنند.
در حال حاضر اخوانالمسلمین به دو شاخه منشعب شده است. یکی اسمش را عوض کرده و رشتههای پیوندی با رژیم دارد و به دنبال مذاکره است. دیگری اسم و اهداف اولیه را نگاه داشته است. پس از قتل عام «حما» حافظ اسد عضویت در اخوانالمسلمین را جرم اعلام کرد و مجازات اعدام برایش تعیین کرد. این شاخه عمدتا در خارج است و در میان مردم پایهی کمی دارد. سوریها بطورعام، چه چپ و چه راست منجمله سنیها اعتماد زیادی به آنها ندارند. با این وصف، با توجه به شکست کامل و مکرر احزاب دست چپی (ناسیونالیست، سوسیالیست و دموکرات) و فروپاشی «سوسیالیسم واقعا موجود» [بلوک شوروی که سوریه کمابیش با آن متحد بود] و تجاوز به عراق، افغانستان و فلسطینی ها، جامعهی سوری در جستجوی یک ایدئولوژی است. و دم دستترین آن اسلام به معنای عام کلمه است - چه اسلامیهای لیبرال مترقی و چه بنیادگرا. در این چارچوب گروهی کوچک میتواند باری دیگر با کمکهای عربستان اسلام را به منزلهی راه حل سیاسی به میدان آورد.
رژیمی که نمایندهی استثمار وحشیانهی اکثریت مردم است، به نام سکولاریسم و مدرنیته مردم را سرکوب کرده است. در دوران حاکمیت بشار اسد حجاب به مثابه نمادی که مردم خود را از رژیمِ به اصطلاح سکولار و مدرن متمایز می کنند عمومیت یافت - همراه با نمادهائی مانند نماز و زیارت مکه و دیگر آئینهای مذهبی.
واقعیتهای خیابان نشانهی آن است که جنبش مذهبی به منزله جنبش غائب است. حتا مومنترینها در جستجوی یک رژیم دینی نیستند بلکه دموکراسی و آزادی میخواهند. حتا اخوانالمسلمین فراخوان یک دولت مدنی را داده است. اما گروههای کوچکی چون سَلَفیها هم هستند [که خواهان بازگشت به مبدا اسلاماند]. اگر مردم آزادانه در انقلاب شرکت کنند و خواهان سرنگونی رژیم باشند، سلفیها خطری نیستند. در غیر اینصورت خطر دامن زدن به تفرقهی دینی و منحرف کردن خیزش به جنگی علیه مسلمانان علوی و مسیحیان هست.
 
کلافِ سیاسیِ پیچیده
 
سوریه نسبت به برخی کشورهای دیگر، یک کلافِ ژئوپلتیک پیچیده است. هدف مرکزی رژیمهای پترودلاریِ خیلج ( به رهبری عربستان) منفرد کردن ایران است. در سی سال گذشته سعودیها میلیاردها دلار برای گسترش نفوذ بنیادگرائیِ اسلام وهابی پخش کرده اند. عربستان میخواهد سنیها را علیه شیعههای عراق و لبنان برانگیزد و در سوریه راه را برای تغییر رژیم باز کند.
پیچیدگی آخر این است که آمریکائیها و اسرائیلیها نخست وزیر ترکیه، «افندی» اردوغان [ قبل از استعمار فرانسه، امپراتوری عثمانی بر این منطقه حاکم بود و از این کلمه به جای آقا استفاده می شد] را تشویق میکنند نقش همدست دیپلماتیک اسرائیل را بازی کند اما در ظاهر خود را ضد اسرائیل نشان دهد. نزدیکی میان سوریه و ترکیه (و آمریکا) میتواند نیاز سوریه به نزدیکی با ایران را به منزلهی پایگاهی علیه اسرائیل برطرف کند. در این کلافِ ژئوپلتیک همهی بازیگران - آمریکا، سعودی، ترکیه و اسرائیل -  در تغییر رژیم در سوریه دینفعاند تا بتوانند ایران را منفرد کرده، از شر حزب الله لنبان خلاص شوند و ترکیه را تبدیل به نیروی رهبریِ منطقه کنند.
اما باد میتواند در جهتی دیگر بوَزَد. یک جهت این است که رخدادهای جاری مساعدِ منافع ژئوپلتیک امپریالیستها باشد. دیگری این است که نقشههایشان شکست بخورد - اگر پروسهی انقلاب ادامه یابد و جامعهی سیاسی درگیر خیزش سوریه شود و اگر این پروسهها در تونس و مصر ادامه یافته و ارتش نتواند آن ها را سقط کند.
مهمترین سوال این است: در هر حالت - جنگ داخلی، دخالت خارجی، کودتا، اصلاحات بشار - آیا پروسهی انقلابی ۱۵ مارس ادامه یافته و راه را برای تولد یک چپ نوین و رهبری نوین باز خواهد کرد؟ دستاوردهای جنبش جاری هرچه باشد میتواند توسط ارتش و بورژوازی تصاحب شود. امروز جمعه ۱۳ مه است و این پروسه هنوز در خیابان های مصر، تونس، سوریه ادامه دارد و بر حمایت از فلسطین نیز تاکید میکنند. بنابراین همانطور که بلشویکها بسرعت یاد گرفتند، مسئله مهم انجام انقلاب نیست بلکه ادامهی آن است.
برگرفته از سایت حزب کمونیست ایران- م ل م (سربداران)

1 fathi.jpg
مقدمه 

در باره ی دیدارهای رینالدو گالیندوپل از ایران و بویژه از زندان و ملاقات و گفتگوهای او و هیئت ِ همراه با زندانیان سیاسی ، تاکنون گزارش جامع و مستندی که شامل هر سه دیدار نماینده ی ویژه ی کمیسیون حقوق بشر ملل متحد باشد ، انتشار نیافته است . صرفنظر از نوشته های پراکنده و اغلب آمیخته به اطلاعات نادرست و بعضاٌ اغراض سیاسی - همانند آنچه که در باره ی کیانوری و نحوه ی برخورد او با نماینده ی ویژه دراینجا و آنجا و از جمله در ویکی پدیا انتشار داده اند - ؛ مهمترین و جدی ترین گزارش انتشار یافته از این دیدارها از سوی زندانیان سیاسی ِ دهه ی شصت و حاضران وشاهدان ماجرا ، گزارش هایی ست که ایرج مصداقی در کتاب «نه زیستن، نه مرگ» ارائه کرده است . گزارش ایرج هم برغم زحمات ارزشمند او در این خصوص ، اولاٌ پردازشی مستقل و مختص به این موضوع نیست بلکه در متن و در خلال روایت او از زندان و خاطرات و مشاهدات و خوانده های بعدی اش ، استوار است - روایت هایی که البته در بسیاری موارد ، درست اند - و ثانیاٌ در کتاب وی دیدار سوم و دوم گالیندوپل درهم آمیخته وملاقات کنندگان در دیدار سوم به اشتباه در دیدار دوم ذکر شده اند و ثالثاٌ علاوه بر اشتباه جزئی در خصوص ترتیب ِ زمانی ِ دیدارهای سوم ، ایرج بدلیل اینکه درزمان ِ دیدار سوم گالیندوپل - که اصلی ترین دیدارو گفتگوی وی در میان دیدارهایش از زندان با «زندانیان واقعی» (تعبیر دکتر نظیری در گفتگو با گالیندوپل) بوده است - درزندان نبوده و آزاد شده بوده و در نتیجه ، اطلاعات کافی از متن و مضمون شهادت سه زندانی ملاقات کننده با نماینده ی ویژه و هیئت ِ همراه ، یعنی : علیرضا صداقت رشتی و من و عباس  امیرانتطام ، نداشته وطبعاٌ در کتابش نیز ارائه نداده است . بنابراین در این بخش از تاریخ ما خلائی مشهود حس میشد . خلائی که بهترین طرز پرکردن و برطرف کردن آن میتوانست ارائه ی گزارشی از این دیدارها از سوی کسانی باشد که خود مستقیماٌ در جریان این دیدارها بوده اند و در برابر هیئت ، شهادت داده اند .
بیست و سه سال پس از قتل عام شصت و هفت و بیست سال پس از شهادت ما در برابر نماینده ی ویژه و هیئت ِ همراه ، سرانجام در شرائط هجرت و در نخستین فرصتی که دست داده است  ، تصمیم خویش را در کاری شبانه روزی عملی کردم و این گزارش را به شرحی که ملاحظه میشود فراهم کردم . دوستان و رفقای ما از اینجا وآنجا نیز مرا به این کار تشویق کرده اند. من از میان سه تنی که در دیدار سوم با گالیندوپل ملاقات و گفتگو داشته اند ، تا هماکنون تنها کسی هستم که به قلم ِ آزاد و امکان انتشارمتنی از این دست ، دسترسی پیدا کرده است . امکانی که البته تا همین یکهفته پیش از نگارش این مقدمه یعنی تا ۱۴/۵/۲۰۱۱ بدلیل ممنوعیت خروج همسر و فرزندم از ایران ودر واقع در اسارت و گروگان بودن آنها در دست اطلاعات ، هنوز هم فراهم نبود . علیرضا صداقت رشتی در ایران است و محذوریت های معمول(!)مانع از گواهی او از این ماجراست و عباس امیر انتظام هم هنوز در «مرخصی استعلاجی» بسر میبرد و در نتیجه عملاٌ زندانی ست ! بنابر این مسئولیت خود میدانستم که در اولین فرصت به این وظیفه ی خودعمل نمایم . آنچه که برکارو تصمیم من انگیزه ای دوچندان بخشید ، خبر بسیار تأسف بار و ناگواری بود که دو هفته پیش در باره ی اکبر شالگونی دریافت کردم . احساس میکنم که ما بازماندگان میبایست بجنبیم و حرف بزنیم زان پیشتر که بی فرصتی بیشتر ، خاموش بگذریم !
میلا مسافر و علی دروازه غاری - رفقای عزیز ِ هنوز نادیده ام - با در اختیارم نهادن متن انگلیسی ِ گزارش دیدار سوم گالیندوپل در اوائل ورودم به ترکیه که بی امکانات و نا آشنا بودم ، دستهای بی دریغشان در کار تدوین این گزارش ، یاری رسانم بوده اند .
ایرج مصداقی و وحید صمدی ، با حوصله و احساس مسئولیت ، پاسخهای ارزشمندی به سئوالات من در خصوص پاره ای از آمار ها و مکانها و جزئیات تاریخی مربوط به زندان و قتل عام داده اند و تأثیر مستقیمی بر درستی روایات متن داشته اند .
محمد خدابنده لوئی - که هم اکنون در عراق و تحت «حبس ِ هتلی»ست! با پاسخ به نامه ام در خصوص نحوه ی از دست دادن بینانی اش در اثر ضربه ی کابل ناصریان و ...  درستی روایت جمله ی مربوط به این موضوع را تأئید و تحکیم کرده است . 
همدبندیان و همدمان ِ روزگار ناآسان ِ هنوز در چنگ ِ سلطه ی جمهوری جهل و جنایت در ایران ...  با پاسخ هایشان به سئوالاتم در هرچه درست تر روایت شدن این بخش از تاریخ یاریم کردند . 
از همه و همه ، بی نهایت سپاسگذارم .
من این متن را به نام و یاد شهیدان ِ قتل عام شصت و هفت ، همچون سندی تاریخی ، به همه ی وجدان های بیدار و آگاه در هر کجا و هر گاه ِ این زمین و زمان ، تقدیم میکنم .
وزیر فتحی 
ترکیه - اول خردادماه۱۳۹۰ 


دیدار با گالیندوپل :
 گزارش شهادت زندانیان سیاسی ِدههء شصت در برابر هیئت کمیسیون حقوق بشر ملل متحد

بیش از سه سال از قتل عام زندانیان سیاسی میگذشت . اکنون دیگر مدتها بود که «دارها ، برچیده ؛ خونها ، شسته »بودند . وز «مزارآباد ِ شهر بی تپش» ، جز ناله های جگرسوزمادران ، و هق هق ِ فروخورده ی پدرانی کز جگر گوشه هایشان مگر ساکی  و ساعتی و کمربندی ؛ «خبری باز نیامد» ؛ «وای ِ جغدی هم نمی آمد بگوش» !. «دردمندان» در زیر سایه های سیاه سرکوب و اختناق ، بناچار «بی خروش و بی فغان»(۱)  ، خون ِ دل میخوردند و«خشمناکان» ِاز آن اسیرکشی ِ عظیم ، درآنسوی «این نَم دیده خاک از خون ِ مردم »(۲) ، به هردری میکوفتند و بر هر برزنی فریاد میکشیدند تا مگر خبر این فاجعه ی انسانی را منتشر کنند ! و اما ، ما ! ...چه کسی میدانست که «ما بازماندگان و اسیران چه میکشیم / با کوله بار یاد ِ شهیدان واین بلاغ؟!»(۳)
همبندیان سالهای ِسالِمان ، همرزمان مان ، همراهان ِ از اوین تا قزلحصار و از قزلحصار به گوهردشت و از زندانهای رشت وکرمانشاه و مشهد به اوین و از آنجا به قتلگاه ِ «رجائی شهر» ، آن همنشینان ِ سلول ،  همصحبتان هواخوری ،  همسفره های نان و پنیر و خرمای فقیر،همانانی که وقتی از «شعبه » بر میگشتیم  به مهربانی و نرمی ، بدنهای مجروح و کوفته مان را به هر پماد و روغنی که یافت میشد ، میمالیدند و با شوخی هایشان فراموش میکردیم کز شکنجه گاه می آئیم ؛ همانانی که در اتاقهای مالامال و فشرده از جمعیت ، بناچار پایمان تا زیر بغل آنها و پای آنها زیر بغل ما به اتفاق ، شب را «کتابی» ، بصبح میرساندیم ؛ آن همنسلان ما ، وآن «صَغَری»های ما که در نوجوانی شان گرفته بودند و آن «پیرمرد»های ما ؛ همه و همه را «کشتار» کرده بودند! آنگاه سوار بر امواج این «فتح ِعظیم»! -  فاتحان ِ حقیر -  اسرای باقیمانده را که آنک ! نه تنها قلب ها شان  که دیگر پرو بال شان را هم شکسته بودند ؛ چندان «بردند وآوردند» وبه اشارتهای گوناگون : در یکسوی ، طناب های دار و در سوی دیگرراه خروج از این قفس ِ مرگبار را نشان دادند ، که موفق شدند ! عده ای را درنمایش ِ مضحک «عفوعمومی ِ امام» به پلاکاردداری ِ «توابان» شرکت دهند و«آزاد!» کنند وما بازماندگان ِ «هنوزآدم نشده» را البته چندان نگه دارند تا «بپوسی»م (۴) و زان پس بیشرمانه افتخار! کنند که : اکنون « تنها ۵% زندانیان اوین را زندانیان سیاسی تشکیل میدهند»(۵) ! بی آنکه اعتراف کنند که به این فروکش ِ نموداروکاهش ِآمار زندانیان سیاسی به قیمت کدام فاجعه ی عظیم انسانی دست یافته اند .
ما مانده بودیم و اتاقهائی که اینک به چشممان بسیار بزرگ و «دَرَندَشت» می آمد و جای خالی یارانی که همین سه سال پیش آنجا ، آن گوشه ؛ اینجا ، همین کنار ! مینشستند و اکنون ؛ کجا هستند ؟! کجا آرمیده اند ؟! اصلاٌ مزاری دارند ؟! کجاست ؟! کجاهاست ؟! وصف حال ما این بود : «رقص ِ  خیال و خاطر یاران و انتظار / ما در چنین هوائی و افسوس ِ یک سراغ »!(۶) نماینده ی ویژه ی کمیسیون حقوق بشر ملل متحد آمد و رفت اما هرکه را دید و هر کجاها رفت ، بی حضور ما بود و بی بیان ِ ما میرفت !
مظلومانه قتل عام شده بودیم و اکنون که میخواستیم فضایی ، جایی ، گوش ِ شنوائی بیابیم تا آنچه را که در آن رویداد ِ هولناک بر یک«نسل » رفته بود ، بیان کنیم و بگوئیم چه سان وچگونه « در نوردید این زمین تش باد ِ پائیزی به کین / ما بقایائیم وبا اندوه ِ گلها مانده ایم»(۷) ؛ نماینده ی کهنسال وهیئت «محتاط» ِ کمیسیون را هم از مادریغ میکردند! 
صبح روزی از این روزهای اندوهبار در آذر ماه سال ۱۳۷۰بود که علیرضا صداقت رشتی که کمتر از یک ساعت پیش به «بیرون»(۸) خوانده شده بود ، ناگهان ؛ هیجان زده و یکّه خورده ، در میان دوسه نفر اولّی که مطابق معمول در برگشت از بیرون میپرسند : «کجابودی ؟! چی کار داشتند ؟!» بمبی منفجر کرد : «گالیندو پل بود ... هیئت اومده اینجا !» و شروع کرد به توضیح دادن و پاسخ گفتن به باران ِسئوالهایی که سرازیر میشد : «چی گفتند ؟ چی ها پرسیدند؟ چی جواب دادی ؟ » ...
دیدار او کوتاه بودو بیست دقیقه تا نیم ساعت بطول انجامیده بود و من بسرعت مطالب مطروحه را گرفتم و از حلقه ی پیرامونش بیرون زدم تا هم دیگرانی که تازه میشنیدند و می آمدند سوالاتشان را مطرح کنند و ماجرا را از زبانش بشنوند و هم اینکه میبایست «قدم » میزدم ! 
مشتم بی اختیار گره شده بود ! محکم قدم میزدم . دندانهایم بهم فشرده میشد . حس میکردم آمد آن لحظه ای که روزها و ماه ها و سالها ، انتظارش را میکشیدم ! خیال ، از سرتاسر وجودم به پرواز درآمده بود و خویشتن را در میان حلقه ی زندانبانان و«برادران»! میدیدم که چگونه تیر ِ نگاههای تهدیدآمیزشان را به سپر ِ نیشخند ِ - نه صورت ، که ، گوشه ی چشمانم - چندانکه عاقل اندر سفیه -  به هیچ میگرفتم ! داشتم با گالیندوپل وهیئت ِ همراه ، پر صلابت و واضح حرف میزدم ! میگفتم و میگفتم و ...بغض آلود راه میرفتم که صدائی آمد : وزیر ! ... برگشتم . عباس فتوت ، سرپاسدار ِ بند بود . همو که در بازگشت از گوهر دشت به اوین در بهمن ماه شصت و هفت تعجب میکرد که : « توچطور زنده موندی ؟! » و میگفت : « این  ِسری خودم شخصاٌ طنابو میندازم گردنت !» هیچ چیز دیگری نگفت ! تکیه داده بر کنار ِ در ، نگاه میکرد ! نگاه در نگاه ، پیام ها رد و بدل شد ! بسرعت لباس پوشیدم . بچه ها تا دم درب بند مشایعتم میکردند .« وزیر ! برو! همه چی رو بگو ! بگو چی کار کردند !» و من بغض آلود واشک در چشم  و ناتوان از بیان احساسم ، دو دستی هردوشانه ی آخرین بدرقه کننده را محکم فشار دادم و رفتم !
دیدار من با هیئت و نماینده ی ویژه نزدیک به دو ساعت بطول انجامید . با ورود من به بند ،  کل بند بطرفم سرازیر شد . «ها ؟! وزیر !؟ » ومن که میدانستم که سئوال اول و اصلی چیست ، محکم و به صدائی که طنین اش - خود - پاسخ سئوالشان باشد ، و خیالشان را از همان آغاز و در کل راحت سازد ، جواب دادم :«گفتم !» . بند غلغله شد . همه ی بند پیرامونم را گرفته بودند و دسته دسته برایشان توضیح میدادم . ناگهان چشمم به امیر انتظام افتاد که با لبخند رضایت بخش و مهربانانه ای در نزدیکی من ایستاده و به توضیحاتم گوش میکرد . رو به امیر انتظام کردم و گفتم :«آقای امیر انتظام  این دفعه جدّی یه  ! به احتمال زیاد شما رو هم صدا میکنن . ذهنتو آماده کن ! فرصت برای صحبت خیلی کمه . وقت کم دارند . من با سماجت چسبیدم تا حرفاموزدم ! » امیر انتظام با لبخندی گفت :« مطمئناٌ منو صدا میکنن! » و با اشاره به زیر یقه ی پیراهنش گفت:«اینا ! اینجاست ! من میدونستم که اینبار میان سراغمون ! همه چی رو از قبل نوشتم . مشکلی نیست»! ... هنوز چند دقیقه ای ازاین صحبت ما نگذشته بود که عباس امیر انتظام را خواستند . امیر انتظام دو و نیم ساعت با گالیندوپل و هیئت همراه دیدار داشت . و در آن ملاقات ، نوشته یا نامه ی خود را به گالیندوپل و هیئت ، ارائه کرد . مطالب مطروحه در آن نامه ، در گزارش نهائی ِ نماینده ی ویژه ، مندرج اند .
بیست و سه سال ازآن «قتل عام» ِ بزرگ و بیست سال از دیدار ِ ما با نماینده ی ویژه ی کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد و هیئت همراه میگذرد . علیرضا صداقت رشتی در ایران است و با مصائب و مشکلات زندگی در سرزمین غمزده ی ما دست و پنجه نرم میکند وهمچون «زندانی سیاسی ِ سابقه دار و دهه ی شصتی » نیز ، میبایست ستمی مضاعف و مختص به خویش و همگنان را احساس نماید . رئوس پاسخ هاوشهادت علیرضا در برابر گالیندوپل و هیئت همراه را بیاد دارم و در این گزارش به آن خواهم پرداخت  . 
عباس امیر انتظام «آزاد ِ محبوس» است و با انواع بیماریها و جرّاحی ها - اما همچنان با روحیه و شاداب - دست در گریبان است . شهادت مکتوب وی در مؤخرّه ی گزارش نهائی گالیندوپل گنجانیده شده و در اینجا نیز جهت حفظ جامعیت  این گزارش ،  ترجمه و درج میشود .
و امّا ، ما ! ... هرازچند گاهی از آن کشتی ِ بزرگی که نه باد ی موافق بر او وزید و نه گرد بادهای سهمگین ِحوادث او را بحال خود گذاشت ؛ گاه گاهی تخته پاره هائی به ساحل میرسند که حتی اگر به کار ساخت ِ کشتی ِ تازه نیایند ؛ همینقدرهست که میتوان با خوانش آثار و جراحت های نشسته بروجود این تخته پاره ها  ، به بازخوانی آنچه گذشت ، نشست . تقدیر من این بود که از آن کشتار ، جان به در برم . و اگر باز تقدیر این بوده که امواج حوادث مرا نیز به ساحل بیافکند واز میان آن سه تن ، امکان آن را بیابم که برآن «قصه ی غصه» شهادت دهم ؛ اینک گزارش این شهادت را بنام و یاد همه ی جانباختگان و شهیدانمان ، به جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی و احقاق حقوق انسانی و برای ثبت در تاریخ ، تقدیم میکنم .  

طرح موضوع قتل عام و سفرگالیندوپل
3 edam_iran.jpg

قتل عام زندانیان سیاسی در ایران ، آنچنانکه خمینی و«جمهوری اسلامی» میخواست و میکوشید تا کاملا محرمانه بماند ، پوشیده نماند و بزودی تشت ِ رسوائی این جنایت از بام پنهانکاری ِ بزدلانه ی جلاد ، بر زمین افتاد وکما بیش ایران و جهان دریافت که در این زمین و زمانه چه فاجعه ی عظیم انسانی یی روی داده است .
- اعتراض منتظری : منتظری تنها کسی بود از درون «جمهوری اسلامی» که در برابر این کشتار بزرگ به اعتراض برخاست . سکوت نکرد . به تعداد کشتگان - بر اساس اطلاعات دریافتی خودش - اشاره کرد واز این جنایت تبّری جست .
- حرکت خانوادهای زندانیان سیاسی ازجمله : تحصن در برابر کاخ دادگستری ، گرد همائی در برابر دادستانی ، برگزاری مراسم بمنظور ارائه ی طومار اعتراض با ۱۳۷۰ امضاء به کمیته ی حقوق بشر...
- حرکت ها و اعتراضات و افشاگریهای جوامع دفاع از زندانیان سیاسی ، احزاب و سازمانهای سیاسی ...
- گزارش شورای اقتصادی و اجتماعی ملل متحد در باره ی وضع حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران ۱۳اکتبر۱۹۸۸-۲۱مهرماه۱۳۶۷
- تصویب قطعنامه ای در مورد نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران در پارلمان اروپا در ۲۱مهر ماه ۱۳۶۷- ۱۳ اکتبر ۱۹۸۸
- بیانیه ی عفو بین الملل به چهل و پنجمین نشست کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد در دیماه ۱۳۶۷- ژانویهء۱۹۸۹
- تصویب قطعنامه ای در پارلمان آلمان که در آن نقض حقوق بشر توسط جمهوری اسلامی بشدت مورد انتقاد قرار گرفته بود - به تاریخ ۱۸آذر ماه ۱۳۶۷
- فعالیت های گروهها و افراد مدافع حقوق بشروتک به تک ایرانیان آزادیخواهی که نگذاشتند آدمکشان ِ مکتب ِ قتل ، حقیقت تلخ این رویداد هولناک را در زیرخاک سرد سکوت و پنهانکاری ، بپوشانند ؛ نهایتاٌ منجر به تعیین نماینده ی ویژه ی کمسیون حقوق بشر برای بررسی وضعیت حقوق بشر و تهیه ی گزارش به مجمع عمومی گردید . 
نماینده ی ویژه - پروفسور رینالدو گالیندوپل - طی گزارشی به تاریخ ۲۶ ژانویه ی ۱۹۸۹ - ۶بهمن ماه ۱۳۶۷ ضمن ارائه ی لیست هزار نفره ای که از سوی سازمانهاو احزاب سیاسی ایران و خانواده ها تهیه و در اختیار وی گذاشته شده بود ، اعلام کرد که «گفته میشود این افراد از ژوئیه- مرداد تا دسامبر- دیماه ۱۹۸۸-۱۳۶۷ توسط جمهوری اسلامی اعدام شده اند» بنا به این گزارش :«به احتمال قوی»  تعداد قربانیان چندین هزار نفر بوده است که بیشتر آنان از اعضای سازمان مجاهدین خلق بوده اند»(۹) 

واکنش رژیم : 

«آیت الله» موسوی اردبیلی ، آن رئیس دیوان عالی کشور ِ وقت واین «مرجع ِ تقلید» ِ امروز ِ اصلاح طلبان ؛ در خطبه های نماز جمعه ی تهران میگفت : 
« اینها آمدند . اینها نمیدانند که مردم اینها را از حیوان پست تر می دانند . مردم علیه اینها چنان آتشی هستند .قوه ی قضائیه در فشار بسیار سخت افکار عمومی که چرا اینها اعدام نمیشوند ، یک دسته شان زندانی میشوند ... مردم میگویند : آقا باید از دم اعدام شوند ، قاضی از آن طرف گرفتار یک سلسله مسائل ... از این طرف فشار افکار عمومی ، از همه بیشتر من باید از این بدبخت تشکر کنم که کار ما را آسان کرد . ما ده تا ده تا ، بیست تا بیست تا محاکمه میکنیم . پرونده بیار، پرونده ببر . متأسفم میگویند خمسش از بین رفته ، ای کاش همه اش از بین بروند یک مرتبه مسئله تمام شود » (روزنامه ی رسالت ۹شهریور۱۳۶۷)
به استثناء این «کفتار ِ معمّم» که در آن روزهای اجراء آن جنایت و کشتار عظیم ، هیجان زده از شعارهای نماز جمعه ای و هارشده از بوی خون وجنازه ، نمیفهمید چه میگوید و جنایت ِ در حال وقوع را لو میداد و سخنانش هم آنروز و هم امروز سندی بود و هست بر آن «فاجعه ی هولناک بشری» ؛ باقی مقامات رژیم اما همچون امامشان یا بزدلانه سکوت کرده بودند و یا این روزها که حقیقت ِ ماجرا در حال انکشاف بود ، به انکار بر میخاستند . 
رفسنجانی رئیس جمهوروقت چنین میگفت :
« این تبلیغات کذب و عجیب و غریبی که در اروپا و کشورهای غربی منافقین راه انداخته اند که چندین هزار نیرو ازاینها در ایران اعدام شده است ، برای این است که افرادی را که در جریان عملیات مرصاد از دست داده اند ، دنیا را توجیه کنند .سرکوب باید مخصوص عناصر اصلاح ناپذیر باشد . در تمام دنیا همیشه انسانهایی هستند که هیچ راهی جز سرکوب آنها نیست . آنها را ما باید سرکوب کنیم . این حالت وحشت باید برای انسانهای خائن و ناصالح باشد»(روزنامه ی رسالت ۱۳آذر۱۳۶۷)
خامنه ای در جلسه ی پرسش و پاسخ در دانشگاه تهران چنین میگفت :
«سئوال : علت بی توجهی جمهوری اسلامی به مسائل حقوق بشر و اجازه ندادن به کارشناسان حقوق بشر سازمان ملل برای بررسی این مسئله چیست و علت اعدام های مشکوک در ایران ؟!
جواب : این سئوال لحن همان سئوال رادیوهای بیگانه رادارد ...و اما اعدامهای دسته جمعی در ایران ، درست همان تأثیری که رادیوهای بیگانه میگذارد ، البته رادیو منافق هم همین را میگوید ... این آدمی که توی زندان ، از داخل زندان ، با حرکات منافقین که حمله ی مسلحانه کردند به داخل مرزهای جمهوری اسلامی ... ارتباط دارد ، او را به نظر شما باید نقل و نبات ببرند ؟!»(روزنامه ی رسالت۱۶آذر۱۳۶۷)
تکذیب ها و انکارهائی از این دست اما نمیتوانست مانع از فشارهای بین المللی برای بازدید نماینده ی ویژه از ایران شود . فهرست هزار نفره ی  در اختیار گالیندوپل نهاده شده روی میز بود و پاسخ میخواست . طبق روال مقرر ، نماینده ی ویژه - چه رژیم اجازه ی سفر وی به را به وی می داد و چه نمی داد -  میبایست گزارش خود را به کمیسیون و مألاٌ مجمع عمومی ارائه میکرد . عدم ارائه ی روادید به گالیندوپل تنها میتوانست به تند تر شدن محتوای گزارش و وخامت اوضاع برای جمهوری اسلامی در ملل متحد ومجامع عمومی گردد. بنابراین سفر نماینده ی ویژه به ایران قطعی مینمود . از اینرو ازاین پس تمام همّ و غم و تلاش رژیم صرف میان تهی ساختن و انحراف اهداف سفر نماینده ی ویژه گشت .

دیدار اول گالیندوپل 

 دیدار اول گالیندوپل از زندان ، در بهمن ماه ۱۳۶۸ صورت گرفت . گالیندوپل در این دور از بازدیدهایش دیدار بسیار محدودی داشته است . بند یک (زندانیان) عادی و بند دو (تواب ها) ، از موارد دسترسی او وهیئت همراه در این دور از مأموریت وی بودند . علاوه بر این با هاشم صباغیان واعضای نهضت آزادی دیدار و نیز پرونده ی دکتر کاظم سامی را بررسی میکند. «بعضی از افراد مثل فرزانه عمویی و دکتر مینو(همسر انوشیروان لطفی) را در اتاقی برده و از انظار مخفی میکنند.» (۱۰)   
گالیندوپل همچنین در این دور ، در تاریخ پنجشنبه۱۵بهمن ماه ۱۳۶۸  دیدارو گفتگویی با کیانوری - وبا  حضور علی عموئی و پرتوی - در زندان اوین داشته است .(۱۱) پرتوی بنفع وضعیت زندان و بر علیه حزب توده شهادت میدهد ! کیانوری برابرآنچه که در نامه ی خود به خامنه ای قید کرده است در پاسخ به سئوال گالیندوپل مبنی بر اینکه آیا شکنجه شده است ؟ پاسخ مثبت میدهد . ضمناٌ رونوشت نامه ی قبلی  خود به خامنه ای - نامه ی ۱۴ خرداد - را در اختیار نماینده ی ویژه قرار میدهد . در این دیدار «مقامات زندان برخلاف عرف بین المللی حضور داشتند».کیانوری همچنین متذکر میشود که مهمترین اصول حقوق بشر که در اعلامیه ی جهانی ذکر شده ، در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران دقیقا در نظر گرفته شده است . کیانوری در نامه ای که رونوشت آن را به گالیندوپل داده ، شکایت هایی را به خامنه ای مطرح کرده است . اما در متن نامه ی دوم منتشر شده ، تصریح میکند که ازگفتن  جریان دردناک دستگیری خود و خانواده اش به گالیندوپل خودداری کرده است .( نورالدین کیانوری- نامه به خامنه ای)
کیانوری در نامه ی خود به خامنه ای از یازده تن از اعضای کمیته ی مرکزی حزب نام میبرد که همه ی آنان در زندان «بدرود حیات » گفته اند و متذکر میشود که جز یک تن که مبتلا به بیماری سرطان بوده ، از علت مرگ بقیه و اینکه آیا بدلیل شکنجه یا بیماری بوده است اطلاعی ندارد . 
عص همان روز ؛ دکتر یحیی نظیری ، که دخترش گیتی را در سال شصت اعدام کرده بودند وپسرش بهزاد نظیری هم درخرداد ماه ۶۴ در طی مرخصی استعلاجی از زندان فرارکرده بود و بهمین دلیل پدرش دکتر نظیری را دستگیر کرده بودند و اکنون بیش از چهار سال بود که بی محاکمه و محکومیت در زندان بسر میبرد ، و نیز رضا میرزائی را ؛ از سالن ۶ آموزشگاه به دیدار با گالیندوپل فرا خواندند . ناصریان وزمانی ، پیش از ملاقات آن دو با گالیندوپل ، در باره ی اظهارات شان در برابر وی و هیئت همراه به آن دو هشدار داده و تهدید کرده بودند . «گالیندوپل از او[نظیری] میپرسد : در بازدید از زندان ، شما را ندیدیم ، آیا در بند بخصوصی بسر میبرید؟ دکتر نظیری پاسخ میدهد : شما تا پشت بند ما آمدید ولی به داخل نیامدید و در واقع من در بندی زندگی میکنم که زندانیان سیاسی ِ واقعی درآن بسر میبرند و از دید شما مخفی نگاه داشته شده اند . گفتگو با دو نفر فوق تنها حول و حوش مسائل فردی و پرونده ای و همچنین کمبودهای بهداشتی و رفاهی زندان دور زده و آنها نیز تلاشی برای بازگو کردن آنچه که به زندانیان رفته بود به خرج ندادند» (ایرج مصداقی - نه زیستن نه مرگ - جلد سوم ص۱۱۱و ۱۱۲)
عباس امیر انتظام نیز جهت ملاقات با گالیندوپل فراخوانده شد ، اما علیرغم اینکه دو بار نام وی را اعلام کردند و او لباس پوشیده و پشت درب بند منتظر ایستاده بود ، وی را برای ملاقات با گالیندوپل نبردند .  
حاشیه ای بر متن : تقی کی منش یکی از آن فهرست اسامی یازده نفریست که کیانوری از علت بدرود حیات گفتنشان اظهار بی اطلاعی میکند . کی منش در سال شصت و پنج با ما در سالن سه بود و من خاطره طرح یک سئوال و جواب مهمی را با اودارم که در جای دیگری خواهم نوشت . کی منش در جریان قتل عام رفت . عدم اطلاع کیانوری بیانگر عدم اطلاع او از قتل عامها یا دست کم عدم اطمینان از وقوع این فاجعه ، و در نهایت : عدم تمایل وی به «بیان» ِ این رویداد فجیع بوده است . ضمناٌ طرح احتمال کشته شدن آنها در «زیر شکنجه یا در اثر شکنجه» از سوی کیانوری در نامه اش این پرسش را بر می انگیزد که اگر کیانوری ازاین قتل عام مطلع میبود و میخواست مطلع بنماید ، چه ابا یی میبایست از طرح آن داشته واز«سرگذشت» رفقای کمیته ی مرکزی اش اظهار بی اطلاعی نماید . و سر انجام اینکه دیدارکیانوری با گالیندوپل به بهای عدم دیداربا زندانیانی صورت گرفت که عصاره ی رنج و مقاومت درگستره ی زندانهای اوین و قزلحصار وگوهردشت بودند وتاریخی را با خود حمل میکردند .
 مقاله ی بیشرمانه ای در ویکی پدیا امّا ؛ ببینید چگونه به تحریف تاریخ ِ زندان - یعنی گران ترین قسمت ِ اخیر ِ تاریخ ِ مردم ایران - میپردازد :
« کیانوری در سال ۱۳۶۸ هنگامی که ۷۴ سال داشت و پس از شش سال حبس [از بهمن ۶۱ ] و زیر شکنجه قرار گرفتن ، در بین زندانیان ، تنها کسی بود که حاضر شد نامش در گزارش گالیندوپل نخستین نماینده ی کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد که از زندان اوین دیدار نمود ، مبنی بر شکنجه دیدن و بد رفتاری نوشته شود ....کیانوری همچنین اتهام جاسوسی و توطئه را رد نموده واعدام هزاران جوان بیگناه را محکوم کرد .»( ۱۲)  
گالیندوپل در گزارش بعدی خود تحت فشار افشاگریها و اعتراضات معطوف به نحوه ی دیدارهای این دور و متن گزارش مربوطه ، به پاره ای از ممانعت های مقامات مسئول از دسترسی مردم به وی و دیدار و گفتگو با آنان اشاره میکند :
«همچنین ادعا شد که طی اولین دیدار نماینده ی ویژه ، چند نفر که سعی کرده بودند با وی در دفترسازمان ملل در تهران تماس بگیرند ، توسط مأموران دولتی از این کار منع شدند و مأموران آنها را برای بازجوئی به مقر بعضی از کمیته ها بردند و... ازآنها خواسته شده تعهد نامه ی کتبی امضاء کنند که با نماینده ی ویژه و هیچیک از اعضای هیئت ِ وی تماس نخواهند گرفت .بنابر گزارش ، این افراد متعاقباٌ چندین بار با تلفن تهدید به مرگ شدند و مکرر به کمیته احضار میشدند . همچنین ... تعداد زیادی از شاکیان بالقوه (زندانیان سیاسی سابق یا بستگان افراد اعدام شده ) نیز تلفنی تهدید شدند یا به مقر کمیته ها یا دفتر دادستانی انقلاب احضار شدند و با تهدید به حبس یا اعدام ، دستور یافتند که از نماینده ی ویژه دوری جویند .(بند ۲۱۳گزارش نهائیE/CN.۴/۱۹۹۱/۳۵تاریخ انتشار ۱۳فوریه۲۴بهمن۶۹) 
اشارات گالیندوپل در این بند اما ، «ملایم» تر از آن چیزی ست که در واقعیت  به وقوع پیوست . جمهوری اسلامی برای پیشبرد اهداف خود علاوه بر کانالیزه کردن دیدارهای نماینده ی ویژه با زندان وزندانیان ، و پیش- سرکوب های بازداشتی و تهدیدی و«حفاظت» از منطقه ی دفتر سازمان ملل بمنظور جلوگیری از «ورود خارج از برنامه» ی کسی به آنجا و دیدار با نماینده ی ویژه و هیئت همراه ؛ عملا و در موارد لزوم به سرکوب مستقیم نیز دست یازید .«گل علی جلیلی» در جریان همین تلاشهای مربوط به مطرح ساختن حقایق زندان و حمایت از زندانیان دستگیر ودر اوین به ما پیوست ! علی جلیلی نقش فعال و موثری در سازماندهی خانواده ها ودر تجمعات واعتراضات آنها و حمایت از زندانیان داشت وبرای دومین بار بود که دستگیر و زندانی میشد . 
نتیجه ی این دیدار برای جگر های سوخته و تن های مجروح مادران و پدران و خانواده های زندانیان و بردار و تیر باران  شدگان ، «نمک بر زخم » ها و جراحات شان پاشیدن ؛ و برای مبارزان و فعالین ِ داخل و خارج از ایران : دلسرد کننده و بهت آور ؛ و برای ما بازماندگان و اسیران ، حاوی پیام تلخ و اندوهباری بود اما ؛ نه دور از انتظار که طبیعی مینمود .
هاشم صباغیان ؛ صرفنظر از تعلقات ایدئولوژیک ، سیاسی ،  طبقاتی اش ؛ و گذشته از ایستار ِ حزب مربوطه اش - نهضت آزادی - درجایگاه منتقد حکومت ؛ برغم زندانی بودن و حس عمیق همدردی یی که «محبس» ، در هر زندانی یی نسبت به زندانی دیگر بر می انگیزد ، اولا هرگز برخلاف ِ امیر انتظام ، همبند و همراه و در کنار سایر زندانیان سیاسی ِ «دهه ی شصتی» ی هدف سرکوب و قتل عام ؛ نگهداری نشده بود و به همراه همقطاران خود جدا و بدور از زندانیان مورد بحث - اکثریت زندانیان سیاسی ِ دهه ی شصت - نگهداری میشد . و ثانیاٌ شرایط نگهداری آنان در زندان و امکانات در اختیارشان و نحوه ی برخورد با بازداشتی ها وزندانیان نهضت آزادی و موارد مشابه ، بکلی و از اساس با سایر زندانیان فرق میکرد . بنابراین ، او و سایر بازداشت شدگان نهضت آزادی نمیتوانستند - حتی اگر میخواستند - «زبان ِ بیان» ِ حال ِ «زندان» و آنچه بر آن رفت ، باشند .
بررسی وضع زندانیان عادی هم اگرچه به مأموریت نماینده ی ویژه - که همه ی عرصه های  نقض حقوق بشر را دربر میگیرد - مربوط میشد اما در اینخصوص نیز معمولا بدلیل عدم خودآگاهی اینگونه زندانیان و عدم اگاهی یا آگاهی بسیار کمشان از حقوق خویش ، نتایج باز دید نمیتوانست چندان افشاگرانه باشد ضمن اینکه بنیاد عِلّی ی مأموریت گالیندوپل ، وضعیت زندانیان سیاسی بود . در واقع رژیم با چنین بازدیدهایی وقت و برنامه ی نماینده ی ویژه را پر میکرد . 
باینترتیب ، رژیم توانست با ترفندهایی ازقبیل کانالیزه کردن دیدارها به سمت و سو و مسیرهای دلخواه و ممانعت از دیدارهای خلاف برنامه ی طراحی شده ی خویش ، وبا تهدید وارعاب و پیش- سرکوب ها ، و سرانجام با سرکوب تلاشهای صورت گرفته بمنظور دسترسی به هیئت از سوی مبادی دلسوخته و دلسوز و متعهد ، یعنی همان شیوه ی همیشگی اش : ترکیب فریب و سرکوب -  ؛ دیدار اول گالیندوپل و اهداف حقیقی و آنچنانکه باید میبود ِآن را عقیم سازد ! افزون بر همه ی مؤلفه ها و عوامل یاد شده ، فقدان قصد و انگیزه ی جدی در گالیندوپل و محتملا : کمیسیون ؛ به  مماشات  او در برنامه ی دیدارهای این دور و «ماست مالی» ِ گزارش مربوطه انجامید .

دیدار دوم گالیندوپل 

 دیدار دوم گالیندوپل ازایران طیّ ِ تاریخ ۹تا ۱۵ اکتبر۱۹۹۰ برابر با سه شنبه ۱۷ تا دوشنبه ۲۳ مهرماه ۱۳۶۹ انجام گرفت . (بند۳۲۸ گزارش)چگونگی دیدار اول گالیندوپل و چیستی ِ نتایج و گزارش او آنچنان بی خاصیت و رسوا بود که موجب افشاگریهای وسیعی در سطح بین المللی گردید . «جمهوری اسلامی » اما ، ذوق و شعف خود را از نتائج این دیدار پنهان نکرد :
« معاون وزیر امور خارجه ، آقای متکی ، از آمدن هیأت ملل متحد به ایران تشکر کرد و گفت دیدار اول ، فصل جدیدی در روابط بین جمهوری اسلامی ایران و ملل متحد گشود » (بند۳۲۵گزارش- تاکیدازماست)
افشاگریها و اعتراضات وارده اما چنان شدید و گسترده بود که علاوه بر قرار دادن گالیندوپل در وضعیتی انفعالی ، در تصمیم گیری کمیسیون نیز بازتاب یافت :
«کمیسیون حقوق بشر در اجلاس چهل و ششم خود بر طبق قطعنامهء۷۹/۱۹۹۰مورخ ۷مارس ۱۹۹۰ برابربا ۱۶اسفندماه۱۳۶۸تصمیم گرفت که مأموریت نماینده ی ویژه را یک سال تمدید کرده و از او درخواست کرد یک گزارش موقت به اجلاس چهل و پنجم مجمع عمومی در مورد وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران و یک گزارش نهائی به اجلاس چهل و هفتم کمیسیون تسلیم دارد. شورای اقتصادی ، اجتماعی در مصوبهء ۲۴۳/۱۹۹۰خود به تاریخ۲۵ مه ۱۹۹۰[۴ خرداد۱۳۶۹]این قطعنامه را مورد تأئید قرارداد»(بند۱گزارش)
باینترتیب دیری نپائید که با تصویب این قطعنامه ، «عیش» ِ جمهوری اسلامی از فرایند و نتائج دیدار اول گالیندوپل «منقّص» شد و معلوم گردید که برخلاف تصّور جنایتکاران ، «این قصّه سر ِ دراز دارد» ! خشم و نفرت «جمهوری اسلامی» از این وضعیت و دست و پا زدن وی بمنظور جلوگیری از وخیم تر شدن ِ روند پرونده ی سنگین خود در مجامع جهانی ، در ترور کاظم رجوی بتاریخ ۲۴ آوریل ۱۹۹۰ برابر با چهارم اردیبشت ماه ۱۳۶۹ در شهرکی نزدیک کوپهء سوئیس ، بازتاب یافت (بند۴۷۹گزارش) فعالیت های حقوقی اودرمجامع بین المللی و نیز افشاء ماهیت دیدار اول گالیندوپل از حدّ تحمل رژیم فراتر رفت و منجر به جنایتی شد که البته نه تنها دردی از جمهوری ننگین ِ جهل و جور جنایت  دوا نکرد ، که خود ، تبدیل به معضلی برای آن شد و در گزارش گالیندوپل طی چندین بند منعکس گردید .  (بندهای ۴۶تا۵۲گزارش)
 گالیندوپل به اتفاق هیئت ِ همراه برای سفردوم و دیدار از ایران آماده گشت و« در نامه ای به تاریخ ۱۷سپتامبر۱۹۹۰[۲۶ شهریور ۱۳۶۹] از دولت درخواست کرد ترتیب بازدید از زندان اوین را بدهد ... او افزود که مایل است با زندانیان مورد انتخاب خودش که اسامیشان را در زمان مناسب ارائه خواهد داد ، جلسات استماع خصوصی داشته باشد »(بند۳۳۰گزارش)
«جمهوری اسلامی» از طرفی ، سرمست و نشئه از نتیجه ی دیدار اول و مطمئن به کارآئی ِ شیوه های حقه بازانه و سرکوبگرانه ءخود- توأمان- و از سوی دیگر تحت فشار قطعنامه و بناچار به دیدار دوم نیز تن سپرد :
«آقای متکی گفت : ...دولت ایران اکنون در موضعی است که میتواند اتهامات دروغین دشمنان سیاسی اش را رد کند »! «مصاحبه ی مذکور[بتاریخ۹اکتبر۱۹۹۰برابربا ۱۷ مهر۱۳۶۹- یکهفته پیش از سفردوم گالیندوپل به ایران] با یک بیانیه ء رسمی دولت مبنی براینکه با ملل متحد بطور عام و با کمیسیون به طور خاص همکاری کامل خواهد نمود ، پایان گرفت»(بند۳۳۴گزارش)

دیدار با مقامات

 بنابراین ازاین پس همّ وغمّ «جمهوری اسلامی » مجدداٌ اجراءهمان سیاست کانالیزه کردن دیدارها و سرکوب تلاشهای مردمی برای دیدار با نماینده ی ویژه گشت ، با تمرکزی بیشتر اینباربر روی پر کردن وقت گالیندوپل و هیئت همراه با دیدارها و گفتگوهای با مقامات رسمی حکوت . مقامات «جمهوری اسلامی » با ترتیب دادن این دیدارها علاوه بر پرکردن وقت گالیندوپل تمام تلاش ِ خود را درحین گفتگو با وی در تحریف واقعیات ایران بکار بردند و از هیچ دروغ رذیلانه ای در این باره فروگذار نکردند:
«آیت الله مقتدائی رئیس دیوان عالی کشور گفت : ...بر طبق قانون وجود وکیل مدافع ضروری و الزامی است و متهم و وکیل از پاره ای تسهیلات برخوردارند ... چنانچه متهم وکیل نداشته باشد ، دادگاه ، حکم را لغو میکند » ! (بند۲۸۲گزارش)
آیت الله یزدی رئیس قوه ی قضائیه « در مورد علنی بودن محاکمات گفت : ...در زندان اوین محدودیت ورود به محل دادگاه وجود دارد ، ولی اصل ِ محاکمات ی علنی به قوت خود باقی است»!(بند۲۸۶گزارش)
محسن امین زاده اصلاح طلب کنونی و معاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ِ وقت  گفت :« برای کتابها قبل از انتشار میبایستی اجازه ی چاپ گرفت . تنها معیار برای اجازه ی انتشار ، اخلاقی است و نه هرگز ، سیاسی »!(بند۳۷۳گزارش)
« محمد عطریانفرمعاون وزیر کشور[عضو مجاهدین انقلاب اسلامی ، بازجوی زندانیان فرفان ، اصلاح طلب عضو حزب مشارکت و تواب ِ پس ازدستگیری در جریان انتخابات] در دیدار با گالیندوپل گفت : « دولت  از هرکس که بخواهد وارد فعالیت روزنامه نگاری شود ، استقبال میکند و نیز پذیرای انتقاد میباشد ، بشرطی که به نحو «جدّی و صادقانه » ارائه شود»!(بند۳۷۰گزارش) 
علی اکبر ولایتی وزیر امور خارجه گفت :« امیدوار است که دیگر در این زمان ، یعنی در پایان ِ بازدید دوم از ایران ، نماینده ی ویژه توانسته باشد ببیند که اتهامات نقض حقوق بشر، دروغ بوده و وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران در مقایسه با سایر کشورهای به اصطلاح «جهان ِ سوم» بهتر است » !(بند۴۵۲گزارش) ولایتی پارا از این فراتر نهاده وبه منظور به انفعال کشاندن گالیندوپل و کمیسیون ، تهدید میکند که : «امیدوار است کمیسیون حقوق بشر در اجلاس بعدی اش برخورد خود را نسبت به جمهوری اسلامی ایران تغییر دهد وگرنه بخشی از افکار عمومی(!) کشور ممکن است موضع رسمی همکاری با نماینده ی ویژه و کمیسیون حقوق بشر را غلط بینگارد ... مملکت نمی تواند چنین کنترلی را برای مدت طولانی تحمل کند»!(بند۴۰۴گزارش)
وزارت خارجه ی رژیم درراستای سیاست پر کردن وقت نماینده ی ویژه ، دله گی و « نرگدا» ئی گری(۲۶) را به جائی رسانید که دراین فاصله ی اندک از نماینده ی ویژه درخواست کرد دیداری از مؤسسه ی مطالعات بین المللی به عمل آورد و گالیندوپل هم پذیرفت !(بند۴۴۴گزارش) 
علاوه بر این دیدارها ، «جمهوری اسلامی» به تشبثات دیگری به مثابه ء «ضد تبلیغات» نیز دست یازید تا حتی نفس ِ بازدید نماینده ی ویژه ی کمیسیون حقوق بشر از ایران را نیزخنثی سازد از جمله :« .. برگزاری سمیناری در دانشگاه تهران در باره ی حقوق بشر در قانون بین المللی و قانون اسلام ... سمیناری که در آن کارشناسان برجسته ی حقوقی و فیلسوفانی از آلمان  و چند کشور اسلامی شرکت داشته و به نتیجه گیریهای ارزشمندی رسیده بودند »!(بند۴۰۷گزارش)
« پس از ملاقات با وزیر خارجه ، آخرین دیدار رسمی این سفر صورت گرفت . متکی معاون وزیر خارجه ، یاد آور گردید که در اولین دیدار نماینده ی ویژه ... موضع دولت مبنی بر همکاری با نماینده ی ویژه و کمیسیون حقوق بشر تأئید شده بود . در راستای همین سیاست همکاری بود که از نماینده ی ویژه ، برای بازدید دوم از کشور دعوت شد »! (بند۴۰۸گزارش) و این آخرین صحبت های سخنگوی ِ رژیم در این آخرین دیدار رسمی ِ این دور از بازدید ها پیام کاملاٌ روشنی را به گالیندوپل منتقل میکرد : ما آن نتیجه را دیدیم ، این دعوت(!) را بعمل آوردیم ؛ انتظارداریم همانند بازدید اول رفتار کنید ! 

تشبثات ِ رژیم :

جمهوری جنایت و رذالت میدانست که در چه منجلابی غوطه ور است و با هر گونه تکان ووارسی این منجلاب چه بوی متعفنی برخواهد خاست ، از اینرو ضمن برنامه ریزیهای برشمرده ، این بار به ضد حمله ای هم دست یازید که هدف آن «عین خود نمایاندن طرف مقابل» بمنظور متعفن کردن کل فضا و گم شدن تعفن خود در این میان بود . براین اساس عوامل خود را سازماندهی و به سراغ گالیندوپل فرستادتا ضمن تعریف و تمجید از جمهوری اسلامی و وضع موجود ، «شهادت» های متقابل نیز بدهند تا در گزارش نماینده ی ویژه ثبت گردد . «نماینده ی ویژه توسط وزیر خارجه ... در ۱۲اکتبر ۱۹۹۰ با نمایندگان سازمانهای زیر ملاقات کرد : سازمان زنان ایران ، خانهءکارگر ، سازمان دفاع از قربانیان خشونت ، انجمن خانواده های شهداء ، انجمن معلمان ، انجمن نویسندگان ، انجمن دانش آموزی »(بند۴۳۴گزارش) اظهارات این انجمن ها آنچنان مشمئز کننده و سخیف بود که از لحن گالیندوپل هم پیداست . با این وجود از حیث پرکردن وقت وی و درج محتوای آن «شهادت» ها در گزارش ، موفقیتی برای وزارت خارجه محسوب میشد . از این روست که این شیوه همچون یک ضد حمله در آستانه ی سفر سوم گالیندوپل هم - والبته بمراتب شدیدتر اجراء گردید .

بازدید از زندان
2 xavaran.jpg

 گالیندوپل این بار نیز نتوانست با زندانیان ، دیدار و با آنان به گفتگو بنشیند : زندانیان ِ دهه ی شصت ؛ زندانیان روی تخت ِ شکنجه رفته و فریاد ِ سرخ ِ رگانشان در هر فراز و فرود ضربت کابل ، برآسمان پاشیده ؛  زندانیانی که روزها و ماهها و سال ها تازیانه ها فرا میرفت و فرود می آمد و بر پوست لختشان خطی از خون میکشید ؛ زندانیان ِ «قپانی » شده ؛ زندانیان ِ «قیامت» و «تابوت» ِ حاج داوود و قزلحصار را - نه روزها و هفته ها ، که ماهها و ماهها - با جسم و جان ِ خویش تجربیده ؛ زندانیان ِ رنج و عذاب ِ دوره ی «توّاب» ها ؛ زندانیان ِ از کشتار برگشته ، بازماندگان و اسیران ؛ زندانیانی که ناخن ها و کف پاهایشان اسناد و مدارک ِ« ناطق» ِ ستم ها و جنایات ِ  رفته در زندان ِ موضوع ِ تحقیق ِ کمیسیون حقوق بشر میتوانست بود ؛ زندانیانی که تاریخ ِ زندان ِ دهه ی شصت ، بر دندان ها و فک ّ شان ، حک ؛ و بر سرتاسر پیکرشان «نگاشته» شده بود ؛ و بالاخره : زندانیانی که «اصل» ِ وجود و حضور ِ هنوزشان در زندان ، حتی خود گواهی بر نقض حقوق بشر ، بل ، جنایت علیه بشریت بود . هیچکدام ! هیچکدام را به گالیندوپل نشان ندادند . در عوض تا دلشان خواست زندانیان «مشابه» را جهت دیداربا هیئت ِ ویژه «عرضه» کردند !
«بازدید از زندان اوین روز ۱۳ اکتبر۱۹۹۰ [۲۲مهرماه۱۳۶۹] صورت گرفت . ...رئیس اداره ی زندانها توضیح داد که در حال حاضر ...تنها ۵% ... یعنی ۱۰۰ تا ۱۰۵ نفر زندانی سیاسی [در زندان اوین] هستند . وی اضافه نمود که همه ی زندانیان سیاسی استان تهران در اوین تحت بازداشت هستند»! (بند۴۱۷گزارش)
گالیندوپل این بار «درخواست نمود که وقت خود را [که بخش اعظم آن به دیدارهای با مقامات رسمی صرف شده بود و اکنون دیگر بیشتر از دو روز به پایان این دور از دیدارهایش باقی نمانده بود ] منحصراٌ به مصاحبه با ۲۶ زندانی که انتخاب کرده بود اختصاص دهد .۲۶ نامی که در ۱۹ اکتبر ۱۹۹۰ به مقامات رسمی داده شده بود به مواردی مربوط میشد که نماینده ی ویژه راجع به آنهااطلاعات بسیار مفصل بدست آورده بود . این موارد را میتوان به شکل زیر دسته بندی کرد : (الف)- زندانیانی که ادعا میشود محکوم به مرگ شده اند (ب) - زندانیانی که گفته میشود شکنجه شده اند...»(بند۴۱۸گزارش)
گالیندوپل پیشاپیش اسامی این زندانیان را به زندانبان ومقامات قضائی نداده بود تا بزعم خود از جابجائی یا هرگونه از دسترس دور ساختن آنان پیشگیری کرده باشد (!)غافل ازاینکه ذات پلید و ظرفیت فریب وجوهر دریدگی و میزان ِ بی شرمی یی که بنیاد ِ «جمهوری اسلامی»  همچون ستونپایه ها و ارکان اساسی برآنها استوار گردیده و فرارفته است ؛ چندان است که در حد و مقیاس فهم و ادراک معمول بشرنمیگنجد و تنها آنانکه تجربیده اند میدانند! گالیندوپل خود در گزارش اش مینویسد : «وقتی نماینده ی ویژه روز ۱۳ اکتبر به زندان اوین رفت ، به وی گفته شد که بدلایل مختلف امکان دیدار تمامی ۲۶ نفر وجود ندارد . از اینرو نماینده ی ویژه اسامی ۶ نفر دیگر را به مقامات داد . مدیر زندان توضیح داد که ۲ نفر از لیست اول آزاد شده اند ، ۴ نفر به مرخصی رفته اند ، و ۲ نفر در اراک و کرج بازداشت هستند و بنابر این نمی توان در زندان اوین با آنها ملاقات نمود. در مورد ۱۰ تن از زندانیان (۶نفر از لیست اول و ۴نفر از لیست دوم)وی از جانب دادستان اجازه نیافت آنها را به ملاقات نماینده ی ویژه بیاورد ، زیرا پرونده شان هنوز در مرحلهء تحقیق بود»!(بندهای۴۱۹و۴۲۰گزارش)

دیدار با زندانیان :

« در مصاحبه های زیر که در یک دفتر در قسمت مدیریت زندان اوین و بدون حضور مقامات ایرانی[برخلاف دیدار اول] صورت گرفت نماینده ی ویژه به اختصار با افراد زیر صحبت کرد: آقای جمشید امیری بیگوند ، آقای بهمن آقائی [دیبا] ، آقای هوشنگ احمدی بیگوند[که به اتفاق ۱۱ تن دیگر به اتهام جاسوسی دستگیر شده بودند] ، آقای نورالدین کیانوری ، خانم مریم فیروز[همسرکیانوری] ،آقای جان پاتیس[اتهام :جاسوسی] ، آقای نورعلی تابنده ، آقای علی اردلان ، آقای فرهاد بهبهانی ، آقای حسین شاه حسینی ، آقای بدیع الله سبحانی ، خانم سکینه صداقت[رشتی] ، آقای عزت الله سحابی و آقای خسرو منصوریان »(بند۴۲۳ گزارش)
نورالدین کیانوری این بار هم از نخستین ملاقات کنندگان با گالیندوپل بود .کیانوری برخلاف سایر زندانیان فهرست درخواستی نماینده ی ویژه ؛ در مرخصی نبود ، در زندان دیگری نبود ، آزاد نشده بود ، دادستان هم با گالیندوپل اش ممنوع الملاقات نکرده بود و همچون دفعه ی پیش در دسترس نماینده ی ویژه قرار داشت و میتوانست با وی دیدار و مصاحبه نماید !  
« آقای کیانوری گفت اجازه ی دیدار او با همسر و دخترش که هفته ای یک بار به مدت یک ساعت بود ، به یک تماس تلفنی با همسرش هر ۴ هفته یک بار و دیدار با دخترش هر ۲ هفته یکبار کاهش یافت . با اینهمه برخلاف اتهامات وارده ، او را در سلول انفرادی قرار نداده اند ... به نسبت ِ ژانویه ی ۱۹۹۰[دی ماه۱۳۶۸] بنظر میرسید شرائط جسمانی او بهتر است» (بند۴۲۵گزارش) 
کیانوری در گذشت و این سؤال تاریخ را بی پاسخ گذاشت که : آیا اکنون ودراین دور از دیدارو گفتگو با نماینده ی ویژه که درست دوسال پس ازآن قتل عام عظیم صورت میگیرد که در ضمن اعضاء ویاران همان حزبی را هم شامل میشود که او دبیر کل آن بود ؛ همچنان و هنوز خبر آن رویداد هولناک به گوشش نخورده است که در جریان این دیدار نیز،  با نماینده ی ویژه ی کمیسون حقوق بشر ملل متحد مطرح نمیسازد ؟! کاری که «امیرانتظام» ، آن را «وظیفه ی ملی و میهنی» ِ خود میدانست و در اولین فرصت - در آخرین دیدار! - انجام داد ! تاریخ ، نه تنها شاهدی ست که ثبت میکند ، بلکه داوری ست که بی ملاحظه به مقایسه مینشیند!
 « خانم مریم فیروز به انواع شکنجه هایی اشاره کرد که در بازداشت اش در سال ۱۹۸۲ متحمل شده بود ...»(بند۴۲۵گزارش)   
« آقای بهبهانی ... در رابطه با شرائط زندان نظر مساعدی ابراز داشت . او گفت : نحوه ی رفتار رضایت بخش و وضع غذا عالی است . این نظر در تناقض کامل با اظهارات دیگران بود»
« ...آنها[اردلان ، منصوریان ، سحابی ، شاه حسینی ؛ امضاء کنندگان نامه ی سرگشاده ی بازرگان] همچنین از محدودیت شدید اجازه ی ملاقات با بستگانشان خویش و از فقدان مشاوره ی حقوقی شکایت داشتند . در یک  مورد اتهام کتک زدن شدید وارد شد » (بند۴۲۴گزارش)
«نماینده ی ویژه همچنین با آقایان امیری بیگوند ، آقایی، و امجدی بیگوند که همگی متهم به جاسوسی اند ملاقات کرد . دو نفر اول تأئید کردند که محاکمه و محکوم به اعدام شده اند ...محاکمه ی آنها در دادگاه انقلاب و بدون اتهامات رسمی با حضور وکیل مدافع انجام شده بود . یکی از آنها گفت که محاکمه اش فقط ۱۵ دقیقه بطول انجامید . دو نفری که محکوم شده بودند [امیری بیگوندو آقایی] در تلویزیون هم اعتراف کرده و از رأی دادگاه استیناف خواسته بودند...»(بند۴۲۶گزارش)
«جان پاتیس شهروندامریکائی شکنجه نشده بود ... او تأئید کرد که قبل از دو دیدار نماینده ی ویژه شرائط زندان بهبود قابل توجهی یافته بود»(بند۴۲۷گزارش)
«نماینده ی ویژه همچنین با خانم سکینه صداقت راشدی[رشتی ، درست است.] (۱۳)دیدار کرد . وی در سال ۱۹۸۸ هنگام تلاش برای خروج غیر قانونی از کشور دستگیر شده بود . او توسط یک دادگاه انقلاب به سه سال حبس محکوم شد و وکیل مدافع نداشت . او گفت اخیراٌ به او اجازه داده شد به مدت یک هفته زندان را ترک کند و ملاقاتهایی نیز با اعضای خانواده اش داشته باشد»(بند۴۲۹ گزارش)
سکینه صداقت رشتی هم در واقع به «عوض» ِ برادرش علیرضا که در دیدارسوم گالیندوپل سرانجام تن به ملاقات او با وی دادند ، در این دور با نماینده ویژه ملاقات کرد . سکینه یک سال بود که دستگیر شده بود و نمیتوانست سخنگو و بیانگر بیداد رفته بر زندانیان باشد . برغم اینهمه اما ، در قسمتی از گزارش گالیندوپل مطالبی هست که مبین نارضایتی زندانبان ازدیدار با حتی امثال اوست : « ... مقامات زندان ابراز تأسف نمودند از این که نماینده ی ویژه عمدتاٌ(!) کسانی را انتخاب کرده بود که بعنوان مخالف حکومت شناخته میشدند یا اخیراٌ دستگیر شده بودند چون مقامات وقت کافی نداشتند تا به نحوی مثبت بر عقائد انحرافی آنها تأثیر بگذارند»!(بند۴۱۷گزارش)
« نماینده ی ویژه در طول اقامت اش در تهران ، مجدداٌ به دیدار آقای مهدی بازرگان ...و دکتر یزدی ...رفت ... آقای بازرگان از بازداشت امضاء کنندگان نامه ی سرگشاده اش به رئیس جمهوری [رفسنجانی] نگرانی شدیدی ابراز داشت ...آقای بازرگان افزود که هیچ یک از دستگیر شدگان اجازه نیافتند از مشاوره ی حقوقی برخوردار شوند. همه ی آنها عملا در انزوای کامل نگهداری میشوندو تماسشان با اقوام و دوستان خود فوق العاده محدود بوده است .»(بند۴۴۷گزارش) 
بازرگان این شهامت و تعهد را داشت که از یاران و امضاء کنندگان نامه ی سرگشاده اش به دفاع برخیزد و در وصف ِ حال آنان حتی از تعبیر ِ «انزوای کامل» استفاده کند ! اما نه بازرگان و نه سحابی ونه هیچکدام از زندانیان نهضت آزادی و «جمعیت دفاع از آزادی و حاکمیت ملت ایران»  - همانانی که به «ملّی - مذهبی» موسوم شدند - با همه ی «شهامت و تعهد» شان ، اشاره ای هم به قتل عام یک نسل از مردم ایران نکردند ! و امروز، این سؤال تاریخی - همچنان و هنوز - بر روی میز آنان موجود است و  بی پاسخ مانده که با آنهمه « تعهد و شهامت» ، این چه هراسی بوده است که آنان را وامیداشته تا نسبت به آن رویداد به آن گستردگی و هولناکی که بیخ گوششان در جریان بود و اکنون دو سال است به وقوع پیوسته است چنان رفتارکنند که گوئی اتفاقی نیافتاده است !!! 
«آیت الله سیّد ابوالفضل موسوی زنجانی ...[در دیدار گالیندوپل با او در خانه اش] از فقدان آزادی بیان شکایت نمودند »(بند ۴۴۹ گزارش) 
گالیندوپل در این حیص و بیس ، به درخواست «آیت الله جعفری» هم پاسخ مثبت داده و با او ملاقات میکند :« آیت الله جعفری اظهار نمود که یک نظام واقعی جهانی حقوق انسانها میبایست مبتنی بر اصول مشترک یهودیت ، مسیحیت و اسلام باشد . او در این زمینه پیشنهاد میکرد یک «جامعه ء ابراهیمی » تأسیس شود تا در چارچوب آن بتوان اجرای این اصول را بررسی کرد»! (بند۴۵۴گزارش)  ممکن است «بیانات» و «پیشنهاد» ِ فوق مضحک بنظر برسند اما هنگامی که در راستای پر کردن وقت نماینده ی ویژه ارزیابی شوند تأثیرات  مخرّب ِ چنین دیدارهایی  جدی تر میشوند .
«نماینده ی ویژه ... طی دیدار دوم خود از تهران ، خواستار ملاقات با عبدالعلی بازرگان و محمد توسلی حجتی شده بود ولی درخواست او پذیرفته نشد »(بند۱۹۲گزارش)
همچنین براساس مندرجات جلد سوم «نه زیستن ؛ نه مرگ » : «آقایان سعید پور و علی صارمی[ هم- رَسَن ِ منصور؛ بیست سال بعد درهمان زندان اوین !] دوتن از هواداران مجاهدین بودند که نامشان برای ملاقات با 
گالیندوپل خوانده شد ولی فرصت جهت دیدار با وی راپیدا نکردند »(۱۴)

نتائج دیدار دوم :

گزارش این دیدار به همراه و در متن گزارش نهائی گالیندوپل به اجلاس چهل و هفتم کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد و در اجراء قطعنامه ی مجمع عمومی ، چهار ماه بعد ، بتاریخ ۱۳ فوریه ی۱۹۹۱ برابر با ۲۴ بهمن ماه ۱۳۶۹ منتشر شد . گالیندوپل در این گزارش ضمن مطرح ساختن «اتهامات » ِ  نقض حقوق بهائیان و مسیحیان و ارائه ی فهرستی از اسامی ِ « زندانیانی که گفته میشود اعدام شده اند» و «گزارش» های مربوط به مخفیانه  و چند دقیقه ای بودن دادگاهها و محرومیت زندانی از حق داشتن وکیل (بند و۱۴۲و۱۳۴گزارش) و بازداشت های نامحدود زندانیان (بند۱۴۴گزارش) و عدم آزادی زندانیان حتی پس از محکومیتشان (بند۱۴۶گزارش) و گزارش ِ چگونگی دیدار خود وهیئت همراه و محدودیت  های وارده بر این دیدار و عدم امکان ملاقات با افراد مورد نظر وی و ممانعت های مقامات در این زمینه وبه اشکال گوناگون ، و نیز ضمن ثبت و اشاره به موارد مشخصی از شکایات و شهادت مستقیم ِ افراد ِ مورد تضییع و نقض حقوق واقع شده  ؛ - متقابلاٌ نیز به « اقدامات مثبت دولت» (بند۴۷۴گزارش)اشاره وبه انعکاس «شهادت» های اعضای «سازمان دفاع از قربانیان خشونت» - که همچون نهادی برای «ضد حمله» از سوی وزارت اطلاعات ساخته و به وسیله ی وزارت خارجه هدایت میشد - پرداخت . 
گالیندوپل درجمعبندی این گزارش ، اذعان میکند که : « نقض حقوق بشر در کشور رخ میدهد»(بند۴۹۱گزارش) و به دولت توصیه میکند که اتخاذ اقداماتی از جمله : کاهش چشمگیر کاربرد مجازات اعدام ، جایگزین کردن مجازات هایی همچون سنگسار و قطع عضو با مجازات هایی که از نظر سازمانهای بین المللی شکنجه محسوب نمیشوند ، و... «مناسب خواهد بود»(بند۴۹۴گزارش) 

واکنش «جهوری اسلامی» :

 گزارش گالیندوپل برغم همه ی ممانعت ها و انحراف مسیردیدارها و عملیات ِ ارائه و ثبت ِ شهادت های ضد حمله ای یی که از سوی رژیم صورت گرفت و با وجود «تعادل» فحوای ِگزارش  و برغم دور ماندن از اصل ِ حقیقت یابی ِ موضوع قتل عام ؛ واکنش شدید رژیم و تکذیب های رذیلانه ی وی را بهمراه داشت . « جمهوری اسلامی» که از این دیدار نیز نتائج و گزارشی همچون دیدار تجربیده ی اول گالیندوپل را توقع داشت ؛ اینک به تأسی از «امام» و «بنیانگذار» ِ کذاب ِ خود که در برابر اسناد و مدارک و شواهد شکنجه که منتشر شده وانکار ناپذیرمینمود ، میگفت : « اینها خودشان خودشان را میبرند در خانه و شَکَنجه میکنند و عکس میگیرند و بعد میگویند جمهوری اسلامی چه و چه ...» غضبناک ، به تکذیب پرداخت:  : « بهنگام تدوین گزارش ...مراتب قدر دانی و تشکر از [همکاری جمهوری اسلامی با نماینده ی ویژه] متاسفانه منعکس ، نشده است » ؛ « در زندان اوین هیچ بخشی به نام ۲۰۹ وجود ندارد »! « مصاحبه های تلویزیونی با موافقت متهم و اجازه ی دادگاه ...انجام میشوند و هیچگونه تهدید یا ارعابی برای مصاحبه اِعمال نمیشود»! ؛ «کلیه ی اتهامات مبنی بر شکنجه ، بدرفتاری ، محاکمات طولانی ، عدم دسترسی به وکلا ، و به کار واداشتن متهمان در کارگاه ، تکذیب میگردد»! (بند۴۵۹گزارش)   
گزارش دیدار و متن نهائی بیانگر آنست که فشار افکار عمومی و افشاگریهای گسترده نسبت به دیدار نخست ؛ برگالیندوپل موثر واقع شده و او درصدد جبران آن در این گزارش برآمده است ، اما این دیدار و این گزارش هم علاوه بر اینکه بیان جامع واقعیت موجود در خصوص نقض حقوق و در واقع : «بی حقوقی» ِ مردم در ایران و زندان نبود واز فرایندآن هم واضح بود و چنین هم  برمی آمد که  «نمیتوانست» هم باشد ؛ اساسی ترین مشکل این دیدار وگزارش منتجّه ی آن اما ، همانا پرده بر نداشتن و افشاء نکردن رویداد هولناک کشتار زندانیان سیاسی و عدم تصدیق ِ واقعیت ِ « قتل عام » بود . بهنگامی که یک رویداد بزرگ در جریان است ، یا در پیش روست ، و یا روی داده است ؛ پرداختن به هر موضوع دیگری - هرچند ارزشمند بوده و یا حتی در پیرامون آن موضوع اصلی و محور بحث مطرح شوند -  بعنوان جایگزین و «به جای» آن موضوع ؛ طفره از انکشاف حقیقت ، محسوب ، و خود بمنزله ی حقپوشی ست !
مهمترین نتیجه ی عملی ی این گزارش - مستقل از نتائج ضمنی ِ آن منجمله آزادی : رضا صدر ، عزت الله سحابی ، فرهاد بهبهانی ، عباس قائم الصباحی ، محمد نعیم پور ، نور علی تابنده ، حسین شاه حسینی (امضاء کنندگان نامه ی سرگشاده ی بازرگان) ۵۰ روز پس از دیدار گالیندوپل از تهران (بند۱۵ گزارش ) و آزادی ِ منیره برادران - در مسیر پیشا روی ؛ همانا درنتیجه گیری ایست که در بند ۴۹۲ گزارش مبنی بر «... ادامه ی نظارت بین المللی در مورد وضع حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران ...» قید گردید و این بمعنی آنست که دیدار دیگری نیز صورت گیرد!

دیدار سوم گالیندوپل

دست اندرکاران «جمهوری اسلامی» بروشنی دریافته بودند که این بار ، کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل و نماینده ی ویژه ی آن : گالیندوپل در وضعیتی نیستند که بتوانند هم از «کنار» ِ واقعیت ِ سهمگین ِ قتل عام ِ شصت و هفت بگذرند و به اشارت و ارائه ی لیستی اکتفاء کنند و هم ، نسبت به بررسی وضعیت زندانها ویک دهه ماوقع ِ بی قانونی و بی حقوقی  و سبعیّت ِگذشته بر هزاران هزار زندانی سیاسی ؛ تسامح ، روا دارند وباز هم کجدار و مریض رفتار کنند . «جمهوری اسلامی» از کاربرد هیچ شیوه ی ممکن و مقدور و متصّوری! ؛ از حقه بازیهایی همچون پنهان سازی زندانیان تا جابجائی جغرافیایی بخش دیگری از آنان واعلام در مرخصی بودن فهرست درخواستی دیگر و انواع دیگری از شارلاطانیسم ِ اقتضاء «مصلحت نظام» گرفته ؛ تا نمایش دریدگی ِ سیاسی در اعلام صریح عدم اجازه ملاقات با بخش دیگری از زندانیان (بند۴۱۹و۴۲۰گزارش ) ؛   برای به شکست کشاندن تلاشهای حقیقت یابانه و رسواگرانه خودداری نکرده نبود !  این بار میدانست که میبایست حداکثر تلاش خود را معطوف «خنثی سازی» این دور از سفرها و مأموریت ِ گالیندوپل نماید ، از اینرو شدیدترین ضدحمله ای را تدارک دید که البته از ماه ها پیش ازاین آغاز این سفر استارت زده  واکنون عملا بدان مبادرت میورزید . نهادهای ساخته ی وزارت اطلاعات همچون : «سازمان دفاع از قربانیان خشونت » ،  به هدایت گری ِ وزارت خارجه ، براه افتادند تا ضمن ِ اجراء این ضد حمله ، نیز با شهادت های متقابل خود علاوه بر ملوّث کردن چهره ی جریانهای سیاسی ِ مخالف ، «ملات» ِ لازم جهت «پرکردن» متن گزارش آتی ی نماینده ی ویژه را فراهم سازند:
« در تاریخ ۲۲ ژانویه ۱۹۹۱ شش شاهد از اعضای سازمان دفاع از قربانیان خشونت ، سازمانی که در جمهوری اسلامی تأسیس شده است از نماینده ی ویژه در ژنو تقاضای استماع کردند .آنها خواستند اسامیشان محرمانه نگهداشته شود.» (بند۲۲۵ گزارش)
ترکیب این شش نفر بگونه ای پرداخت شده بود که بتواند «عَرض» و پهنای جبهه ی مقابل را پوشش دهد ! شهادت ها برعلیه : مجاهدین ، حزب دمکرات ، حزب کمونیست ، کومله ، و بهائیان ... را در بر میگرفت .(بندهای ۲۲۶تا ۲۴۹ گزارش )
سرانجام ، گالیندوپل در آذر ماه ۱۳۷۰ برای سومین بار وارد ایران شد . عملیات و ضد حمله ی حکومتی ، در جهت ِ  خنثی سازی تلاشهای حقیقت یابانه و رسواگرانه و انحراف و شکست ِ مأموریت نماینده ی ویژه ، متمرکز و بیش از پیش تشدید یافت . «سازمان قربانیان خشونت» با «شهادت» های متقابل ، از گالیندوپل میخواست که به اتهام های «عوامل خارجی» اهمیت ندهند ! اسیران ِ آزاد شده توسط مجاهدین واداشته شدند تابعنوان «رزمندگان سابق و پشیمان» از شرائط زندان به تعریف و تمجید بپردازند ! « انجمن نویسندگان ایران» ، «سازمان زنان ایران» ، «خانه ی کارگر» نیز گزارش «مطلوب» ی از شرائط حوزه ی مربوطه ارائه کردند ! زنجیره ی ملاقات های مألوف و تجربه شده در دیدارهای گذشته ی گالیندوپل با مقامات رسمی مجددا براه افتاد : رضا سیف الّهی رئیس بخش مواد مخدر، حسنی مدیرکل وزارت کشور ، اسماعیل شوشتری وزیر دادگستری ، مصطفی محقق داماد رئیس بازرسی کل کشور ، حسین پور معاون قوه ی قضائیه ، محمد حسین عادلی رئیس کل بانک مرکزی و..(۱۵) ؛ تا همچون دفعه ی پیش علاوه بر انحراف توجه نماینده ی ویژه از نقض حقوق بشر و مواردی همچون جنایت در حق زندانیان ، به مواردی همچون مصدومان شیمیایی و مواد مخدر و پناهندگان عراقی و ... ؛ وقت و فرصت بازدید وی را نیز پر کنند . اما...
فرصت طلبان و راهزنان وجنایتکاران به قدرت دست یافته ای که با عنوان «جمهوری» و «اسلامی» وبه شیوه ی «ولایت ِ فقیه» و اخیراٌ «مطلقه» شده ی آن و بر محور فلسفه ی سیاسی ِ اَوجب الواجبات بودن ِ «مصلحت ِ نظام» و « حفظ نظام» ، حکومت میکردند وبرای حفظ و تداوم حکومت خود از هیچ جنایتی فروگذار نبودند ؛ عاجز از درک و فهم دو قانون لایزال ِ هستیشناسانه و تاریخی ، نمیدانستند که : اولاٌ : حقیقت ، هرگز تا ابد کتمان شدنی نیست و همچون نور خورشید از هر روزنی هرآن ، ممکن است برون تابد و همه جا را روشن وهمه چیز را هویدا سازد ؛ و دیگر اینکه :  همیشه هستند و باید باشند شاهدان وبازماندگانی که بر شهادت ِ شهیدان وستمهای رفته بر ستمدیدگان ،  گواهی دهند !

ورود گالیندوپل و هیئت همراه به زندان اوین 

گالیندوپل و هیئت همراه ، در آذرماه ۱۳۷۰ برابر با دسامبر ۱۹۹۱ وارد ایران شدند . این سومین دیدار او بعنوان نماینده ی ویژه ی کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد برای بررسی وضعیت حقوق بشر در «جمهوری اسلامی ایران» بود . دیدارهای قبلی او به عناوین و روشهای گوناگونی که پیشتر به اختصار بدانها اشاره شد ، با فاصله ای معین و خنثاسازانه از زندانیان شاهد و حامل تاریخ زندان هولناک دهه ی شصت ، صورت گرفته و عملاٌ «از مرکز ماجرا به دور» ترتیب یافته بود . بنابر این ، برغم انتشار اخبار مربوط به ورود او به ایران ، تجربه ی آن دیدارها اما ، چشم انداز امید بخشی در برابر ما که سالها بود خار درچشم و استخوان در گلو ، چشم انتظار گوشی شنوا و چشمی بینا و قلمی نویسا بودیم تا باری اگرچه ناتمام اما باز«شمّه ای از داستان» ِ بیدادی که بر ما رفته بود را با چشمانی خونبار و قلبی شکسته در برابر آن باز گو کنیم ؛ نمیگشود ! 
گالیندوپل می آمد و می رفت و می گفت و می نوشت اما ، حدیث خونبار نسلی عظیم از آزادیخواهان و برابری جویان و حق طلبان و سوسیالیست ها و کمونیستها و زنان و مردان و «کودکان ِزندان» و مادران و پدران ِ سالهای سال در حال ِ «هَروَله» فی مابین ِ سالن های ملاقات و «دفتر» های زندان ودادگاه ؛ همچنان و هنوز ، ناگفته و نانوشته  می ماند ! 
اکنون که در حال نوشتن این گزارش ام ، آرزو میکردم  که کاش فرصتی میشد تا در همینجا هرچند به کوتاهی و اختصار به «وصف ِ حال» آن لحظاتیمان بپردازم که کشتار شده و سر- کوفته ، آسیب دیده و مجروح ، دلشکسته وپرسوخته ؛ در زندان اوین - این کشتارگاه برادران و خواهران و رفقا و همبندیان سالهای سالمان ، این نماد همه ی زندانهای بانام و بی نام ِ اینجا و آنجا و همه جای ایران - نشسته بودیم و میشنیدیم که «هیئت حقوق بشر آمد و رفت!» بی آنکه کسی  از ما زندانیان ِ «موضوع ِنقض حقوق بشر» سراغی بگیرد ! وما از اینسوی ، غصه دار و سنگین از بار خاطره ی برگریزان ِ ظالمانه ی شصت و هفت ؛ وهمچنان و هنوز در کشاکش اینکه آیا «مصاحبه میکنی ؟» ، «انزجار نامه مینویسی» و حتی گاه : « همکاری میکنی؟» دست درگریبانیم ! اما میدانم که بنابر هدف تعریف شده و سیاق این نوشتار ، وصف ِ حال آن دوران ما در این مجال نمیگنجد و ناچارم بغض فروخورده و اشک حلقه شده در چشمانم را به وقتی  دیگر- شاید - واگذارم .
گالیندوپل اما گویا این بارآمده بود تا بنابر دلایل پیشین واز جمله فشارهای بین المللی وارده و نیز آنچه که بتعبیر وی و کمیسیون حقوق بشر «ضرورت  کسب اطلاعات دست اول و از نزدیک» ایجاب میکرد حتماٌ از زندان دیدار و با زندانیان ملاقات نماید .

ملاقات اول : علیرضا صداقت رشتی

وقتی گالیندوپل وارد کشور شد ما در بند چهار واحد ۳۲۵ بودیم . (بند۲۸ گزارش سوم گالیندوپل)صبح زود حوالی ساعت هشت و نیم ، علیرضا صداقت رشتی را به «بیرون» خواستند(۱۶) . بنا بر تجارب قبلی از دیدارهای گالیندوپل ، برای احتمال و امکان ملاقات وی با ما ؛ توقع و انتظاری نداشتیم . بنابراین ، «صدا کردن» ِ علیرضا به «بیرون» توجّهی را برنمی انگیخت . علیرضا کمتر از یک ساعت بعد ، وارد بند شد . طبق روال معمول ، اولین «بچه ها» یی که با او مواجه شدند از او پرسیدند «کجا بودی ؟» و در این هنگام بود که علیرضا خبری را اعلام کرد که همچون بمبی صوتی موجب تجمیع همه ی بند پیرامون وی شد : « گالیندوپل بود ! گالیندوپل اومده ! من باهاش صحبت کردم !»
علیرضا از هواداران مجاهدین خلق بود . برادرش را در سال شصت دستگیر و شکنجه کرده و درحالی که مشخصات اش را هم بدرستی نمیدانستند ، با نام مستعارتیرباران کرده بودند . برادر دیگرش - محمد رضا -  رادر هفتم مهرماه شصت و هفت(۱۷) در اوین بدار آویخته بودند . خواهرش - سکینه - هم در اوین ، زندانی بود ، و اکنون علیرضا در برابر هیئت ، شهادت میداد. علیرضا میگفت که هیئت با احتساب گالیندوپل شامل پنج نفرند . گالیندوپل و هیئت ویژه با او ملاقات کوتاهی داشتند و علیرضا دلیل آن را اینگونه بیان میکرد که سوالات هیئت به موارد ویژه ء او و برادر و خواهرش اختصاص داشت :
- « در چه تاریخی دستگیر شدی ؟» ، « اتهام یا اتهامات وارد شده بر شما چه بود ؟» 
- ...هواداری از سازمان ... سازمان ِ مجاهدین 
- « آیا شکنجه شده ای ؟» 
- بله ، شکنجه ام کرده اند .
- دادگاه رفتی ؟ حکم گرفتی ؟ « چند سال ؟»«در دادگاه امکان دفاع از خود رو داشتی ؟ »
- ... دادگاه من خیلی کوتاه بود و امکان دفاع نداشتم .
- «آیا وکیل داشتی ؟ که بتونه ازشما دفاع بکنه ؟»
- [با لبخند] نه خیر! وکیل نداشتم !
- «خودت نخواستی یا اینکه اصلا امکانپذیر نبود؟ مثلا وکیل تسخیری چه ؟»
- اصلا در دادگاهها چیزی بنام وکیل و وکالت نداشتیم 
- «آیا برادرانت - محمد رضا-  و ...[ نام این برادر دومی را فراموش کرده ام]زندانی بودند و در زندان اعدام شده اند ؟»
- بله ! آنها رو اعدام کردند
- «آیا آنها وکیل داشتند »
- اصلا گفتم که وکالت اینجا معنی نداره!
- «آیا شکنجه شده بودند ؟»
- بله مثل همه ! اینجا هرکسی وارد میشد شکنجه اش میکردند
همانگونه که اشاره کردم ، ملاقات و گفتگوی علیرضا با گالیندوپل و هیئت همراه کوتاه بود و پیرامون شرائط وی و برادرها و خواهرش را در بر میگرفت و آنچه در اینجا آمد ، رئوس مطالب مطرح شده فیمابین او و گالیندوپل بود . علیرضا میگفت در بین هیئت همراه خانم کوتاه قد ی هست که «خیلی ورجه وورجه» میکرد و به بهانه ی دستشوئی میخواست به اطراف سَرَک بکشد . علیرضا دیده بود که بلافاصله یکی دونفر از پی اش میدویدند و «راهنمائی» اش ! میکردند که مسیر دستشوئی «از اینوَر» است !
علیرضا صداقت رشتی ؛ داشت همچنان به همبندیانمان توضیح میداد و به سؤالهایی که از چپ و راست بر او می بارید پاسخ میگفت . پرسشها را پایانی نبود . زندانیان ، بیشتر و بیشتر میخواستند بدانند . چه گفت ؟ چه شنید؟ چه ها پرسیدند ؟  چه پاسخهایی داد؟ جزئیاتی را حتی میپرسیدند که گاه خود او نمیدانست ! بیش از ده سال بود فراسوی شکنجه و شعبه ،  خشم و خشونت ، تنبیه و توّاب ، داغ و دار ، و بجز جابجائی ازاین بند به آن بند و از این زندان به آن زندان ، چیزی ندیده بودند . هیچ دری ، پنجره ای ، و حتی روزنی رو سوی ِ «جهان بیرون» ، سپهر روشنائی ، چشمی و گوشی برای حقیقت ، گشوده نبود . سفیرکمیسیون حقوق بشر هم که می آمد و میرفت ، با آنچنان آمدن و آنچنان رفتنی : بی حضور ما ، وز کنار ما و حتی برغم ِ ما ، داغمان تازه تر میشد وزخمهای عمیق سالیانمان ، نمک سود ! آنک! تشنگانی در بیابان برهوت بودیم و قطرات بارانی که گویا باریدن گرفته بود ! سئوال ها بیشمار بود و پایانی نداشت . تحلیل ها هم شروع شده بود و پیامد ها و نتایج این دیدار را هدف میگرفت . تحلیل هایی که در سایه ی سرد تجربه ی تلخ ِ دیدارهای گذشته ی گالیندوپل وشنیدن این اشارات از مسئولین زندان که : «ببین ! هول نشو ! اینا همه اش فیلمه ! همه شونو خریدیم ! ما ساخت و پاخت هامونو کردیم! پس مواظب حرف زدنت باش !» ؛ بیشتر به تیرگی و نه روشنائی ، میرفت . 

ملاقات دوم : وزیر فتحی

صحبت های علیرضا را گرفته بودم و رفته بودم واکنون بسرعت اما با گامهای سنگین در حال قدم زدن در راهرو بند بودم . احساس شگفتی داشتم . احساس میکردم که لحظه ، لحظه ، لحظه ها...  بسرعت در حرکتند و همین هماکنون است که مرا هم برای ملاقات بخواهند ! مشتم بی اختیار گره میشد .
 اکنون که در حال نگارش ماوقع آن دیدارم ؛ اقتضائات سن و سال و روحیّات ام نوعی تواضع و خاکساری ست که درهم آمیختگی اش با خاکستر نشینی ، وسوسه ام میکند که یا به توصیف حس و حال زمان رویاروئی ام با موضوع ملاقات و مصاحبه نپردازم و یا اینکه به نجوای شکست نفسی تن داده و نوک قلم را پهن و کند کنم ! اما صمیمانه برآنم که هم شرط  ِ پایبندی به انتقال ِ«امانت» ایجاب میکند که با حس و حال همان زمانم بنویسم و هم اینکه خود این موضوع - فی نفسه -  ثبت و انتقال روانشناسی ما و همنسلان ما به نسل های این دوره و ادوار آتی ست و به نگارش و انتشارش می ارزد . نسل کنونی و نسل های آینده اگرما و تجربه ی ما را تأئید یا ایراد بگیرند ، بگذار بر مبنای آنچه که بود و گذشت ، تأئید یا نقدمان کنند . ما ، به هر حال ؛ انقلابی ، آرمانخواه ، و سرتاپا شور وعصیان بودیم !
در میان عاشقان ، ساقی و مطرب ، میر بود 
درهم افتادیم ، زیرا ، روز ِ گیرا گیر بود 
عقل ِ با تدبیر آمد در میان ِ جوش ِ ما 
در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود ؟!(۱۸)
لحظات و دقایقی بیش نبود که قدم زنان در آسمان ِ  خیالم دهها و صدها پرنده ی خاطرات واندیشه و تصمیم و عمل را پرواز میدادم که صدای « وزیر ...!» ِ عباس فتوت به عالم واقعیت بََرَم گرداند ، عالم ِ واقعیتی که اما بطرز شگفتی  ادامه ی همان عالم خیالم بود ! «عباس فتوت» سرپاسدار بند که اکنون دیگر مدتها بود که به یکی از مسئولین زندان مبدل گشته بود ، کنار درب بند ایستاده بود و انتظار مرا میکشید . فتوت کسی بود که وقتی ما بازماندگان کشتار شصت وهفت را در بهمن ماه همان سال به اوین منتقل کردند ، در بدو ورود ، وقتی ساک و وسایل بدست از پله ها بالا میرفتم ، ناگهان با او که در با لا و در پاگرد ایستاده بود و باز ماندگان و جان بدر بردگان را چنان مینگریست که گوئی میخواهد بداند و ببیند چه کسانی و کدام ها «مانده اند» ! ؛ بمحض آنکه چشمش به من افتاد آنچنان متعجب شد که هنوز چشمان شگفت زده و از حدقه در آمده اش را به یاد دارم . فتوت رو به من کرده و گفته بود که : 
« تو ! ... تو ؟! ...تو زنده موندی ؟! توچطوری زنده موندی ؟!...»
و بعد ناگهان دست به چنان خباثت و شیطنتی زد که تنها از او و امثالهم برمی آید : او بلافاصله خودش را جمع و جور کرد وسرش را کمی به عقب برد و گوئی به کشف علت مجهولی نائل شده است گفت :
«تو حتماٌ یه کاری کردی ی ی ...که تونستی زنده بمونی !»
لحظاتی که البته شاید به چند ثانیه هم نیانجامید چنان خشماگین از احساس جریحه دار شدن غرورم بودم که میخواستم در جوابش بگویم : مثلا چه کاری کرده ام ؟! اما بسیار سریع خباثت او راکه هدف آن هم تحقیر من بود و هم بدبین ساختن همبندیانم ، فهمیدم و نیز خیلی خوب میدانستم که اگر پاسخش را ندهم «دلشاد» خواهد شد و اگرهم  به سبک ماقبل شصت و هفت جواب  تندی بدهم ، عقده گشائی خواهد کرد و مورد ضرب و شتم ام قرار خواهد داد . از اینرو فی الفور فکری بنظرم رسید: قتل ِ عام زندانیان در بی خبری مطلق صورت گرفت و زندانبان بر این بی خبر نگهداشتن زندانیان اصرار داشت ، بطوریکه مدتی پس از شروع کشتار ، وقتی متوجه شدند که زندانیان به پشت پرده ی سناریوی «تفکیک بندها» پی برده اند ، بعضی از زندانیان را تحت فشار گذاشته بودند تا بدانند که از چه طریقی  قضیه ی اعدام ها را دریافته اند ! از اینرو بنظرم رسید که بهترین پاسخ را یافته ام ، پاسخی که هم جوابی به  پرسش او و هم تمسخری برخباثت ِ اوست ! گفتم :
«نمیدونم در مورد چی حرف میزنی ! بهر حال ، بله ، من زنده ام ! مگه قرار بود نباشم ؟!»
فتوت وارفت ! چهره اش را درهم کشید و مچاله کرد و گفت : 
« خَ...ف..ه ... شو ...! خودتو به اون راه نزن ! خیلی هم به خودت امیدوار نباش ! مطمئن باش قضیه ادامه داره و این بار دیگه خودم شخصاٌ طنابو میندازم دور گردنت و زیر پا تو خالی میکنم !»
اکنون این فتوت بود که سه سال پس از آن ماجرا و دو سال پس از آنکه برخلاف ِ تهدیدهای همواره ی آنان که میگفتند :« بالاخره حلوای همه تونو میخوریم !» این ما بودیم که حلوای امام شان را خورده بودیم ؛ چنان با حسرت به درب بند تکیه داده بود که انگار رمق ایستادنش نیست !
سریعاٌ لباس پوشیدم و براه افتادم . شاید به فاصله ی شنیدن صدای فتوت وآغاز لباس پوشیدنم هم نبود که چند ثانیه ای به خطرات شهادت و افشاگری هایم ، اندیشیدم . مطلقاٌ و سر سوزنی تردید نداشتم که مصممانه و محکم و با تمام وجود شهادت خواهم داد و تمام وجودم را در این شهادت خلاصه خواهم کرد حتی اگر طی زد و بند و ساخت و پاخت و مصلحت ومماشات ی فی مابین هیئت و حکومت ، مضمون و متن ِ افشاگری و شهادتم مسکوت و مکتوم بماند و یا بدتر از آن اینکه به مقامات زندان تحویل داده شود . دندانهایم بهم فشرده میشد . فرصتی بینظیر و استثنائی و تاریخی برایم فراهم شده بود تا آنچه را که بر من و ما و یاران و همرزمان و همبندیان ما گذشته بود را بازگو کنم و من مصصم بودم که  نه تنها  « لحظه» ای از این فرصت را به هیچ قیمتی ازدست ندهم  بلکه تصمیم گرفتم تا همه ی حرفهایم را - هرچند فشرده و سریع- نگفته ام ، هیئت را رها نسازم ! تمام بند پیرامونم را گرفته بودند . همه گی هیجان زده بودند . وقتی علیرضا صداقت از ملاقات با گالیندوپل برگشت ، اکثریت بند مطمئن نبود که آیا ملاقات دیگری هم با ما زندانیان ِ دهه ی شصتی درکار خواهد بود یانه ؛ بویژه اینکه سئوالات هیئت از علیرضا بیشتر پیرامون وضعیت خود او و خواهر و برادرش دور میزد ؟! اکنون اما با اعلام نام من ، تردیدی باقی نمانده بود که این ، موضوعی جدّی ست . بنابر این هرکسی چیزی میگفت ، توصیه ای میکرد ، موضوعی را یادآور میشد که من میبایست مطرح میکردم .
«وزیر! ...بگو ...!»... ای کاش یادم می آمد تا بنویسم که این آخرین جمله ی محکم ِ توأم با مکث ووقار را کدام یک از همبندیانم در آخرین لحظه ی پیش از خروج از بند خطاب به من گفت ؛ اما بخوبی بیاد دارم که من ، بغض آلود و با چشمانی که از اشک پر شده بودند و خوب نمیدیدند ، دودستی و سخت شانه هایش را فشردم و رفتم .
در مسیر مابین بند تا دفتر مدیریت زندان که محل انجام ملاقات و مصاحبه با گالیندوپل بود ، سؤالی ذهن مرا به خود مشغول کرده بود : چرا من ؟ ! چطور شده که من برای این ملاقات انتخاب شده ام ؟ انتخاب من تصمیم چه کس یا کسانی بوده است ؟ بنا بدلایلی که لزوماٌ نه بر پایه ای «منطقی» که بر اساس «احساس» ی برانگیخته از مواجهه با «حادثه»ای ناگهانی استواربود ؛ احساس میکردم که اگر مقامات زندان و اطلاعات ، نام مرا در لیست ملاقات شوندگان ِ«ممکن» گذاشته باشند دو دلیل میتواند داشته باشد :
 دلیل اول : انگیزه ای امنیتی و برای آنکه به ترتیبی اینچنین و با قرار دادن متن - ضبط شده ی صوتی و یا نوشتاری - مصاحبه و افشاگریهایم با گالیندوپل و هیئت ِ همراه ؛ به دام ام انداخته و با تحت فشار قراردادن و شکنجه بمنظور اخذ مصاحبه و غیره بکلی حسابشان را بامن تسویه کنند ! پاسخم البته به این تعلیل ، بلافاصله وبی درنگ  بود و شرّ این «مسئله» را از ذهنم با تصمیم به «باداباد» کندَم ! بیان ِ حقیقت و شهادت بر آنچه گذشت ، در نظرم تحت هر شرائطی بر این ریسک می ارزید . پیش از این نیز تجربه ای داشتیم که به زمان ورود انصاری و هیئت بررسی ی منتظری به زندان مربوط میشد . کسانی از ما میگفتند که این هیئت قابل اعتماد نیست و علاوه بر اینکه تضمینی نیست که به شکایات و افشاگریهای ما ترتیب اثر دهند ، ممکن است حتی با در اختیار اطلاعات و شعبه قراردادن متن شکایات ما چاهمان را بکنند . در همان زمان من همنظر با کسانی بودم که علاوه بر تحلیل و علت یابی این حرکت منتظری ، معتقد بودیم که به ریسک اش می ارزد و تنها میبایست مواظب بود متن شکایت ما حاوی اطلاعات زنده یا مسائل موجب «ضربه» نباشند از اینرو خود به تشویق سایر همبندیانم پرداختم تا شکایات و افشاگریهای خود را بنویسند و تحویل هیئت دهند .
 دلیل دوم اما ؛ احساس ی بود که در صورت صحّت ، اگرچه آنهم در تصمیمم خللی وارد نمیساخت و حتی مصمم ترم هم میکرد اما روحم را جریحه دار میکرد و آن اینکه : زندانبان با انتخاب من بعنوان ملاقات شونده لابد تصّور کرده است که «وزیر» نسبت به دیگران در افشاگری جنایات اینان ، کمتر خطرناک تر است!  
بمحض ورود به دفتر مدیریت زندان ، چشم بند را از من تحویل گرفتند و من با چشمانی باز به سمت انتهای یک راهرو هدایت و وارد یک محوطه ی اداری - مدیریتی شدم . بیش از هشت - نه نفر عموماٌ کت و شلواری در انتهای راهرو وهال ورودی ایستاده بودند که جز «پیشوا» - رئیس زندان -  قیافه ی هیچکدام برایم آشنا نبود .
دیدن آنان ، دیدن مقامات زندان ، دیدن کسانی که ممکن است در میانشان باز جوها و شکنجه گران ِ خود من هم حضور داشته  باشند ، در آن لحظات نفس گیر« انتظار» ، نه تنها خللی در عزم و اراده ی من به شهادت و افشاگری در برابر هیئت ایجاد نمیکرد بلکه داغ ام را تازه تر و عزم ام را جزم تر میساخت . لحظاتی احساس کردم که ته ِ دلم خنده ام گرفته زیرا میدیدم که همگی ناراحت و سخت عصبی و بی قرار اند و طوری به من نگاه میکنند که انگار من از گالیندوپل و هیئت همراهش خواسته ام به ایران و زندان اوین بیایند و با من ملاقات و گفتگو کنند !
بسمت هال بزرگی هدایتم کردند . پیش از ورود به هال ، پیشوا صدایم کرد : « وزیر ! ...»  تردیدی نداشتم که در این لحظات ، پیشوا چه کاری میتواند بامن داشته باشد و چه میخواهد بگوید ! سرم را نیم دایره به طرفش چرخاندم و بدون اینکه چیزی بگویم ، نگاهش کردم . دهانم خاموش بود و چشمانم میپرسیدند که : « چیه ؟! چه انتظاری داری ؟ چی میخوای بگی ؟» من در حال و هوائی نبودم که بخواهم یا حتی بتوانم عزم و اراده ام را پنهان سازم و او و همراهانش هم بسادگی میتوانستند به کنه ضمیرم که آنک از رنگ رخساره و طرز نگاهم نه هویدا که برون میتراوید  ، پی ببرند . پیشوا پس از مکثی که در آن لحظات بنظرم طولانی می آمد ، و گوئی که پیشاپیش آنچه میخواسته است را گفته  واز چشمانم پاسخم را شنیده ودریافته است ، با حالتی ازناامیدی نزدیک شد و دستی به شانه ام زد و گفت : « مواظب ِ... !»درهمین لحظه یکیشان از درون هال بسمت من آمد و گفت : «بیا برو بشین ، صدات میکنن! » ؛ بی اختیار رو به سمت او کردم . من درآن لحظه ، چنان حواسم به کاری که در پیش داشتم بود وآنچنان جمله ی پیشوا برایم بی اهمیت می آمد که برایم فرقی نداشت که جمله اش چگونه منعقد شد :  آیا مواظب رفتارم ؟ گفتارم ؟ خودم؟! در ملاقات با هیئت و یا اصلاٌ چه چیزی باشم و در واقع ، دلم هم نمیخواست بشنوم و همان لحظه ای را که سرم را بسمت پاسداری که گفت « بیا برو ...» برگرداندم را غنیمتی دانستم ! مجدداٌ سرم را بسمت پیشوا برگرداندم ، با اشاره ای به درب ورودی هال ، گفت : «برو...!» . فوراٌ راه افتادم وارد هال شدم وروی صندلی یی به انتظار نشستم .
دقایقی تنها بودم و حضرات در بیرون از هال و در راهرو بودند و هیئت ، در اتاق روبرو ، و من احساس کسی را داشتم که در انتظار گشوده شدن درب پیشاروی و پانهادن به تعیین کننده ترین میدان مرگ و زندگی ست و تماشاگران ِ سَمت ِ من در این نبرد ، آنانند که سربسرانباشته در زیر خاکهای این سرزمین ، خفته اند! مادران و پدرانی هستند که فریادهایشان در گلوها خفه ، و آه و فغانشان خانه هایشان را ماتم سرا ساخته است ... کارم از عزم و تصمیم گذشته بود و اکنون در حال طراحی استراتژی مناسب بمنظور جلوگیری از محدود سازی میدان مسائل و خلاصه سازی ِ گفتگوها بودم ، اتفاقی که بنابر تحلیل من ممکن بود با توجه به ضیق وقت هیئت ، موجب ناقص شدن این دیدار و به هدر رفتن این فرصت استثنائی شود . میدان مسائل برای مطرح ساختن میبایست هرچه وسیع تر و مطالب مورد گفتگو هرچه بیشتر می شد . کار دیگری که در این سالن و در این دقایق ِ انتظار، در حال انجام دادن آن بودم ، جمع و جور کردن مطالبی بود که میبایست مطرح میکردم .
نمیدانم چند دقیقه ، اما بنظرم طولانی گذشت تا اینکه خانمی از هیئت همراه گالیندوپل از اتاق روبرو بیرون آمد و به فارسی گفت : « بفرمائید» . وارد اتاق شدم . اتاقی بود بزرگ که بصورت عرضی گسترش یافته بود . میز بزرگی عرض اتاق رایکسره  در بر گرفته بود . سرتاسر میزعلاوه بر مدارک و کاغذ های یادداشت ، با انواع و اقسام میوه ها و خوردنی ها وتنقلات پوشیده شده بود . گالیندوپل و هیئت همراه در یک ردیف و در کنار هم رو به درب خروجی اتاق نشسته بودند . 
گالیندوپل بلند شد و وبا من دست داد و گفت : « من رینالدو گالیندوپل نماینده ی ویژه ی کمیسیون حقوق بشر هستم و اینها دوستان و هیئت همراهم ...» و شروع کرد به معرفی هرکدام و همزمان با یک یکشان دست میدادم سلام و علیک میکردیم و به آنها خوش آمد میگفتم . روبروی گالیندوپل و پشت به درب خروجی اتاق نشستم .
هیئت گالیندوپل عبارت بود از۱- پروفسور رینالدو گالیندو پل ۲- دکتر ... (سوئدی)۳- دکتر...(فرانسوی) ۴- دکتر...(خانم) ۵- خانمی بعنوان ِ مترجم ِ هیئت . متاسفانه اسامیشان یادم نیست . 
گالیندوپل بلافاصله شروع به صحبت کرد و توضیح داد که کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل  در راستای پیگیری قطعنامه ها و دستورالعمل های خود به وی مأموریت داده که از نزدیک مسائل مربوط به حقوق بشر، نظارت کرده و گزارش تهیه کند واین دیدار هم در همین چهارچوب است که صورت میگیرد . من ضمن خوش آمد گوئی مجدد گفتم : پیش از هرچیز سئوالی دارم که دانستن جواب آن برایم اهمیت دارد : « اسم منو کی بهتون داد ؟!» و با اشاره به پشت سرم : « اینها ؟ یا اینکه خودتان انتخاب کردید و خواستید ؟!» گالیندوپل با اشاره به برگه ای بر روی میز و جلوی خودش گفت : « نه ! ما خواستیم » .پرسیدم : « دوستان ما ؟! از خارج ...؟! » و گالیندوپل با تکان دادن سرش تأئید کرد . 
با شنیدن این جواب و فهمیدن این موضوع خیلی خوشحال شدم . اولا مطمئن شده بودم که این اطلاعات و زندانبان نیست که مرا پیش انداخته باشد و نگاه غضبناک مقامات زندان درلحظه ی ورودم به این ساختمان هم فحوائی ست برهمین واقعیت ، و دیگر اینکه احساس خوشایندی به من دست داده بود از اینکه در بیرون از این «زندان» ، حتی در بیرون از این «سرزمین ِ اسیر» ، رفقا و برادران و خواهران و دوستان و همدردان وهمدلانمان هستند که به فکر و یاد ما مغضوبین سرکوفته ی منتزع شده از همه جا وهمه کس ؛ باشند ! بی نام و بی نشان ماندن و گمنام و بی صدارفتن چه درد سوزناکی ست ! ... سرشت آدمی بگونه ای ست که وقتی ببیند یا بداند که وضع او و اقدام اودر برابر دیدگان همه است و حتی همدلانی هم همدلی میکنند ، پر دل تر میشود و دشواریها در برابر او سهل تر ، و بارها ، سبک تر و ناهمواریها ، آسانتر میشوند . آه از آن لحظاتی که می اندیشم به کسانی که از همان دم که اسیر این خصم ِ غدّار شدند ، تا آن دم که تن ِ خسته و روح  ِ مجروح از شکنجه شان بردار یا تیر باران شد ، ماهها و ماهها در زندانها و سلولها ی بکلی انفرادی و منتزع و قرنطینه و در تنهائی و بیخبری از هرچیز و هرکس و هرجا جز شعبه و شکنجه و داغ و درفش ، سر کردند بی آنکه حتی کسی بداند چرا کجا و چگونه «رفتند»؟!...
در جواب گالیندوپل گفتم : « میدانم که وقت شما فشرده است اما بصراحت باید عرض کنم که من مطالب  زیادی دارم که میبایست حتماٌ مطرح کنم و مشاهدات مهمی دارم که باید اینجا شهادت بدهم . من وقت و فرصت میخواهم »
گالینوپل گفت : « بله ! همینطور است . درک میکنم و شما هم وقت خواهید داشت . اما ابتدا اجازه دهید ما سوالاتی داریم ، مطرحشان میکنیم و شما پاسخ دهید و بعد فرصتی کافی در اختیار خواهید داشت که مطالبتان را مطرح کنید » 
گفتم : «بسیار خوب !» و مصاحبه با پرسش و پاسخ شروع شد . در آغاز فکر کردم که بمنظور صرفه جوئی در وقت و حداکثر استفاده از فرصت بدست آمده ، بهتر است که «ترجمه» را از میانه حذف کنیم و همین پیشنهاد را هم کردم ، اما در همان نخستین جملات فهمیدم که سخت در اشتباهم و انگلیسی من درحد و مقیاسی نیست که به چنین کاری در چنین هنگامه ای بیاید ! زبان انگلیسی را من در اوین آموخته بودم و بخوبی میتوانستم متونی را از انگلیسی به فارسی و بالعکس با استفاده از دیکشنری ، ترجمه کنم . کتابهای آموزشی ام سه جلد اکسفورد ومعلم آموزش انگلیسی ام تا پایان جلد دوم آکسفورد  اکبر شالگونی بود . اکبر متن درس را شمرده و با حوصله میخواند و گرامر را توضیح میداد و بعد من ساعت ها کار میکردم . جلد سوم را هم بصورت خودآموز خوانده بودم . در زمان فراگیری زبان انگلیسی گاه روزانه نه ساعت وقت صرف این کار میکردم و با جدیت پی میگرفتم اما در کار مکالمه کسی را نداشتیم که کمکمان کند و اکنون اینجا و در این ملاقات ، آن میزان از آموزش زبان ، گذشته از امکان فهم و تطابق ترجمه ی مترجم با گفته ها وپاسخ های من وفهم سؤالات کوتاه گالیندوپل ؛ به کاری نمی آمد . ازاینرو قرار شد پاسخهایم به فارسی باشد و توسط مترجم ِ هیئت ، ترجمه شود. در مواردی هم که خود سؤالها را به اندازه ی کافی و درست متوجه نمیشدم ، میپرسیدم . 
گالیندوپل پس از اخذ مشخصات کاملم و ثبت آنها توسط هیئت ، پرسید : 
- در چه تاریخی و کجا دستگیر شدی؟
- در تاریخ ۲۴ بهمن ۱۳۶۱ ودر میدان سید خندان تهران
- آیا هنگام دستگیری مأمورینی که دستگیرت کردند حکم قضائی داشتند ؟ حکمی نشان دادند ؟! و به شما علت بازداشت تان را گفتند؟!
- خنده ام گرفته بود ، اما به لبخندی بسنده کردم و گفتم : « به هیچ وجه ! نه حکمی نشان دادند و نه حتی کارت شناسائی یی ! فوراٌ و با خشونت به دستانم از پشت دستبند زدند . در خصوص علت بازداشت هم چیزی که توضیحی در این باره باشد نگفتند اما بصورتی که گویا بخواهند اطرافیان ( درلحظه ی دستگیری من در قهوه خانه ای در میدان سید خندان بودم) را توجیه و در واقع ذهنشان را منحرف کنند ، یکیشان با صدای بلند بطوری که همه بشنوند گفت :« مواد پخش میکنی ؟!» و من هم که میدانستم کارم تمام است گفتم : « همه ی اینهائی که اینجا نشسته ن میفهمن که برای چی منو دستگیر میکنین ، این تهمت ها بی فایده س!» و همین ! و بعد مستقیماٌ بردندم اوین !
- آیا در زندان و در جریان بازجوئی ، شکنجه شده ای ؟!
- قطعاٌ ! هرکسی در اون سالها وارد اوین میشد حتماٌ و به هرحال شکنجه میشد .
- آیا میتونید برای ما از شکنجه هایی که اعمال میشد و نحوه و انواع اونها شرحی بدهید و همینطور شکنجه هائی که برخودتان شخصاٌ اِعمال شدند ؟ 
- شکنجه های رائج در اینجا در طول این یک دهه اینها بودند: یک- شکنجه با کابل . زندانی رو میخابونند روی تخت سربازی و دست هاشوبه میله های جلو دستبند میزنند و پاهاشو به میله های انتهای تخت میبندند . بعد با انواع کابل کلفت و نازک و متوسط - بسته به ضرورت های مد نظرشان - به جان زندانی می افتند و به کف پاهاش ضربات بی امان کابل رو فرود میارند . در همین هنگام یک نفر هیکلی و تنومند مینشینه روی کمر زندانی و با پتویی کثیف دهان و چانه ی وی را به طرف بالا میکشند و نمیگذراند که داد و درواقع : نعره بکشه ! در بازجوئی های اولیه گاه ، بصورت «آهنگری» میزنند ! در این روش همزمان دونفر کابل میزنند که یکیشان چپ دست است . همزمان همان فردی که روی کمر زندانی نشسته و یا گاهی بازجوی دیگر ، گلوی زندانی را فشار میدهد آنقدر که به آخرین لحظه ی مرگ میرسه ! در این هنگام که معمولاٌ با ضربه ای از داخل شکم معلوم میشود ، گلوی زندانی را رها میکنند و اوبه صورتی انفجاری نفس میکشه ! و بعد همینطور این سیکل ادامه پیدا میکنه . پاها بطرز عجیبی باد میکنند و چندین برابر حجم میگیرند و در صورت ادامه ی شکنجه ، میترکند وباز در ادامه پوست و گوشت پاها میریزند ودر مواردی  ناخن ها هم از بین میروند اما در صورت تشخیص سربازجو و رئیس شعبه دوباره زندانی را روی تخت میبرند و شکنجه با کابل ادامه مییابد در حالی که همزمان بازجوهای دیگری با مشت و لگد به طرفین بدن و دنده ها میزنند ...موارد متعدد و زیادی هست که در اثر شدت شکنجه با کابل و تداوم بی امان آن ، گوشت کف پا آنچنان متلاشی میشود و میریزد که امکان ترمیم آن با پانسمان و بخودی خود نیست و در نتیجه از قسمت ران ِ زندانی پوست وی را کنده و به کف پا یا پاهای لازم به ترمیمش میدوزند . من در همان دقایق اولی که وارد زندان شدم و پیش از آنکه روی تخت شکنجه بروم ، توابی بنام «عباس عازمی» را آوردند بالای سرم . عباس بمن گفت : «حرفاتو بزن و مسائلتو بگو» و منظورش این بود که اطلاعات ِ مورد نیاز بازجوها رو در اختیارشون بگذارم . و ادامه داد که : «وگرنه تعزیر ات میکنند» من برای اولین بار بود که این کلمه رو میشنیدم و معنی اونو نمیدونستم . پرسیدم :« تعزیر دیگه چیه ؟!» او دمپائیشو زد کنار و جورابشو درآورد ومن دیدم که کف پای او در قسمت وسط تماماٌ با پوست دوخته شده ! کف پای او در اون قسمت ، مودرآورده بود !» بعداٌ موارد بیشتری رو دیدم و فهمیدم که از پوست ران برای ترمیم استفاده میکنند ودر نتیجه همون موها در کف پا روئیده میشند . در اواخر سال شصت و سه و اوایل سال شصت و چهار زندانی هفده ساله ای بنام [متاسفانه هماکنون که در حال نگارش این گزارشم نام این همبند بسیار نازنین وپاک و پاکبازم را فراموش کرده ام اما در زمان مصاحبه با هیئت یادم بود و گفتم] با ما همبند بود که در پانزده سالگی او را گرفته بودند . او یک مجاهد اهل بوکان و سنّی مذهب بود . بازجوهای بیرحم شعبه ی هفت بقدری شکنجه اش کرده بودند که هر دو کف پایش با پوست رانهایش دوخت و دوز شده بود . این زندانی را در اوایل سال شصت و چهار اعدام کردند . مواردی ازاین دست بسیارند و سایر زندانیان اگر فرصتی داشته باشند میتوانند پیش شما شهادت دهند.
- آیا خود شما این نوع بازجوئی و شکنجه رو تجربه کردید و شاهد بودید ؟
- دقیقاٌ ! من در روز اول دستگیری از ساعت حدوداٌ یک ربع مانده به یازده صبح تا دوازده و ربع شب[پانزده دقیقه ی بامداد] به همین ترتیب شکنجه شدم . چهار بار در این فاصله از کف پا تا نزدیک زانوها پانسمانم کردند . یک بار در آخرین دقایق پیش از قطع بازجوئی ، بی اختیار داشتم میخوابیدم و [بیهوش میشدم] و چیزی رو نمیفهمیدم که یکی آمد و گفت من «دکتر» ام و به من آمپولی زد ودیگه اون شب ولم کردند. قبل ازخواب(!)هم یک لیوان شیر دادند خوردم . گوشت کف پاهایم ریخته بود و قسمتی از آن برای همیشه یادگاری این دوران رو روی خودش ثبت کرده و اگر میخوائید نشون بدم ...؟!

گفتند نیازی نیست . از سوی دیگر من هم  در آن لحظه یاد آن حرکت «رجائی» در سازمان ملل افتاده بودم که جوراب اش را در آورده بود و کف پایش را به حاضرین نشان داده بود که یعنی رژیم شاه مورد حمایت آمریکا ،  مارا اینچنین شکنجه میکرد  ... ماهم این موضوع را بصورت یک طنز در زندان درآورده بودیم و میگفتیم و میخندیدیم که : « میگفتند همه دماغاشونو گرفته بودند و میگفتند بابا خیله خب ...! قبول! زودتر کفشتو بپوش که حالمونو بهم زدی !» ازاینرو با آن میوه و شیرینی و شکلاتی که روی میز بود شرط نزاکت را دراین دیدم که به اظهاروجود آثار شکنجه در کف پایم اکتفا کنم و به توضیحاتم ادامه دهم ، بویژه که هم در پاسخشان وهم در چهره شان احساس کردم تردیدی نیست : 
دو- شکنجه با کابل و شلنگ به اشکال و کیفیاتی دیگر که معمولا در ادوار پس از بازجوئی اولیه صورت میگرفت . در این نوع از شکنجه باز به همان شکل قبلی زندانی را روی تخت خوابانده و دست و پایش را می بندند و با کابل شکنجه اش میکنند . فرقی که هست اینست که تعداد بازجوهای شکنجه گر شرکت کننده در این مرحله کمتر و معمولا یک بازجوست و ثانیا در این مرحله از کابل های متلاشی کننده ی پا «معمولا» استفاده نمیشود و گاه ممکن است از شلنگ برای ضربه زدن به پاها و همچنین سرتاسر پشت بدن زندانی - که در ضمن درد ضربات شلنگ هم خیلی سوزناک  هست - استفاده کنند .
- شما چنین شکنجه ای را هم تجربه کرده اید ؟
- بله ! من یازده روز در شعبه ی بازجوئی بودم و هرروز به میزانی به همین ترتیب شکنجه میشدم . در روزهای اول ، بیشتر . در روزهای آخر ، کمتر ! پس از آن هم تقریباٌ تا سه سال بعد یعنی تا زمانی که دادگاه رفتم و حکم برام صادر کردند  ، تقریباٌ هرسه ماه یک بار بطور متناوب به شعبه احضار و مورد بازجوئی قرار میگرفتم که فوتبال و کابل و شلنگ همچنان براه بود !
- در مورد «فوتبال» کمی توضیح دهید . آیا این هم نوعی شکنجه است ؟ چگونه است ؟!
- بله ! این هم از مواردی ست  که میخواستم بگم : زندانی را به شعبه و اتاق بازجوئی میبرند . تعدادی بازجوکه معمولا از سه نفر کمتر نیست و گاه تا به شش هفت نفر میرسند ، زندانی ِ اسیر را وسط انداخته و با ضربات مشت و لگد مورد حمله قرار میدهند و به هم پاسکاری میکنند . کفش ِهنگام فوتبال کردن زندانی که بازجوها به پا دارند ، پوتین سربازی یا حتی سخت تر و بد تر و دردآور تر است . هیچ شکنجه ای از نطر درد و عذاب وحشتناکتر از مورد اول یعنی کابل نیست اما این فوتبال بخاطر اینکه دقتی در ضربات حواله شده نیست و گاهی هم از شلنگ برای ضربه زدن در فوتبال استفاده میکنند ، اینه که خیلی خطرناک و با عواقب پیشبینی نشده ای همراهه ! مثلا ممکنه دست و دندان و بینی زندانی بشکنه یا حتی مواردی بوده که نوک شلنگ برگشته و چشم زندانی رو کور کرده ! شاهدین چنین مواردی و حتی قربانیان بعضی از اشکال این نوع شکنجه مثل شکستن دندان و...هنوز هستند و میتونند شهادت بدهند . در خصوص خودم بارها و بارها و بارها فوتبال شده م و همانطوری که گفتم سه سال این ماجرا ادامه داشت !
چهارم :قپانی ! قپانی از دردناکترین و عذاب آورترین شکنجه هائی ست که نمیدانم کدام جانی و جلادی اولین بار اختراعش کرده ؟! در این شکل از شکنجه ، دستهای زندانی را که بصورت ضربدری - یکی از پائین و دیگری ازبالا-  در پشت کمر زندانی بهم رسانده اند با دستبند یا طناب  از سقف یا دیوار آویزان میکنند بطوری که نوک پاهایش به زمین رسیده اما پاهایش کاملا برروی زمین مستقر نشده باشند ! به این ترتیب دست ها و کتف ها و تمام بدن زندانی کشیده میشود و زجر و درد بسیارشدید و تدریجاٌ شدت یابنده ای را بروی وارد میکند . گاهی اوقات ممکن است ساعت های متمادی زندانی رودر اون حال رها کنند و بروند و بعداٌ می آیند و با ضرباتی از شلنگ و مشت و لگد میپرسند : ها چی شد آدم شدی ؟ حرف میزنی ؟ ...زندانیانی بوده اند که طی همین شکنجه کتفشان شکسته یا در رفته و تا آخر هم کاملا بهبود نیافته ! من خودم از « حسین صدرائی» شنیدم و شاهدم که میگفت در اثر قپانی کتف اش ناقص شده بود . حسین صدرائی از « فدائیان خلق - کشتگر» و از همبندیان من در سالن سه آموزشگاه در سال شصت و پنج بود که در قتل عام شصت و هفت اعدام شد . برادرش حسن صدرائی هم همزمان در همون کشتار ، اعدام شد که من در ادامه وقتی سؤالات شما تموم شد میخوام بهش بپردازم چون معتقدم محور و نماد همه ی بلاهائی ست که سر ما و حتی مردم ما توی این ده سال و بیشتر ؛ آوردند همین قتل عام شصت و هفت ه ! شکل دیگری هم مشابه قپانی هست که دست ها رو با هم بالا میبرند و به سقف میبندند و باز نوک پا یا حد اکثر پنجه ها روی زمین میمانند . به این شکل البته « آویزان کردن» میگن . 
- آیا شما هم قپانی شده اید ؟ این شکنجه روی شما هم اِعمال شده ؟!
- نه ! من قپانی نشدم . شکل عمده ی بازجوئی من با کابل بود . بازجوئی من در شعبه ی هفت - مخوف ترین شعبه ی بازجوئی زندان اوین - ودر بدو ورودم بصورت «کوبنده و فوری » و عموماٌ با کابل صورت گرفت که بنا به موارد و ضرورت های جدید ! در اشکالی البته نه به سختی روز اول ، تا سه سال  تکرار میشد . 

سپس به اشکال دیگری از شکنجه های جسمی و روحی از قبیل بیخوابی دادن زندانی ، نشاندن زندانی در راهروی شعبه ی بازجوئی تا شاهد شکنجه ی سایرین باشد و فریاد ها وزجهه های شکنجه شوندگان را بشنود و نوبت خود را انتظار کشد ، اشاره کردم . همچنین به ساعت ها و روزها ی متمادی با چشم بند در شعبه وتحت بازجوئی نگداشتن ِ زندانی بطوری که نوعی «انتزاع از عالم واقعیت» به وی دست میدهد ، همچنین تداوم زمانی ِ طاقت فرسا و نامعلوم شکنجه ها و فشارها که گاه در بعضی از زندانیان منجر به اقدام برای خودکشی می شد ، اشاره کردم و در این زمینه «بهروز سامانی» ازاعضاء کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی را بعنوان مثال آوردم که بنا به اعلام مقامات زندان ، در سلول انفرادی با پیچیدن پتو به دورش خود را به آتش کشید و جان سپرد و نیزبه شکنجه ی مشاهده کردن اجباری شکنجه شدن اعضاء خانواده یا حضور ِ همزمان در شعبه و گوش سپردن به صدای شکنجه ِ آنها اشاره کردم و نمونه ی « سید حسین شمس آبادی» از مجاهدین را مثال زدم که با من در اتاق «تعزیری ها» (اتاق قرنطینه ی شکنجه شده ها و تازه دستگیری ها و تحت بازجوئی ها) در سالن یک آموزشگاه همبند بود و تعریف میکرد که چگونه مشاهده و شنیدن ناله ها و فریاد ها ی ناشی از زجر و شکنجه ی خواهر مجاهدش در شعبه ، تاب و توانش را ازاو گرفته بود و او دو بار دست به خودکشی زده بود . همینطور به گرسنگی دادن زندانی و تحلیل بردن قوای جسمی او اشاره کردم .   همه ی این موارد توسط آنها - منشی ِ هیئت -  ثبت گردید .
- در چه تاریخی دادگاه رفتی و به چند سال حبس محکوم شدی ؟!
- من در مردادماه شصت و چهار به دادگاه رفتم وبعد از مدتی بدون احتساب دوران تقریباٌ سه ساله ی بازجوئی ام ، به من دوازده سال حکم حبس دادند که به این ترتیب عملا پانزده سال میشد .
- شرایط دادگاه شما چگونه بود . اتهام یا اتهاماتتان چه بود  و آیا متن کیفر خواستتان را قبول داشتیدو آیا شما وکیل مدافع داشتید و از شما دفاع بعمل آمد ؟!
- دادگاه من کلا سیزده دقیقه طول کشید . حاکم شرعی که محاکمه ام میکرد «مبشّری» نام داشت . کیفرخواست من پس از کلیاتی که معمولا بجز کلماتی که مبین ارتباط تشکیلاتی احتمالی زندانیست ، دو مورد مشخص بود که اولی در مقیاس چندین و چند برابر اغراق و آگراندیسمان شده بود ؛ و دومی هم بکلّی کذب محض بود : «وزیر فتحی فرزند یدالله جرمت ات  اینست : عضویت در ... و فعالیت به جهت براندازی نظام مقدس جمهوری اسلامی !» مورد اغراق شده هم این بود که من گزارشی میدانی از وضعیت اجتماعی - معیشتی مردم تهیه کرده بودم که گویا در ... پخش و منتشر شده بود . حاکم شرع اما توی کیفرخواست میگفت : « تحلیلگر و گزارشگر ویژه ی ...!» مورد کذب محض هم این بود که : «...[ انتساب یک سِمَت و مسئولیت] !» که موجب فرو رفتن من توی بهت و حیرت شد و لحظاتی مات و مبهوت مانده بودم ! در خصوص وکالت و وکیل هم باید عرض کنم مطلقاٌ چنین امکانی اینجا نیست . درواقع اینها برای زندانی حقی  قائل نیستند که برایش امکان استفاده از وکیل یا طی مراحل و تشریفات آئین دادرسی را قائل باشند .   
- وکیل تسخیری چه آیا وکیلی را خودشان برای شما تعیین نکردند ؟!
- (کمی تعجب کرده بودم که با توضیحات من و وقت کمتر از پانزده دقیقه ای دادگاه باز هم چنین سؤالی را مطرح میکردند اما متوجه شدم که در حال پر کردن رسمی پرسشنامه هایشان هستند از اینرو در جواب شان گفتم : ) وکیل تسخیری هم نداشتم و اصولا در اینجا چنین امکانی هم نیست .
- آیا خودتان امکان دفاع از خود را داشتید ؟! توانستید موارد کیفرخواست را رد واز خودتان دفاع کنید؟
- در خصوص جملات کلی اولیه که با توجه به شرائط دادگاه و چشم بند و وضعیت تجربه شده توسط ما در زندان و وقت دادگاه که در بسیاری موارد حتی به چند دقیقه هم نمی انجامید ؛ من چیزی نگفتم اما وقتی کیفرخواست رو خواند و تمام شد ، حاکم شرع گفت : «دفاعی داری از خودت بکنی ؟» دیدم فرصت بحث در باره ی اون موضوع اغراق شده نیست و من چون گیج و مبهوت اون مورد کذب محض بودم ؛ گفتم : «حاج آقا اینکه من ... بودم از کجا مطرح کردید؟ چنین چیزی حتی هیچوقت در بازجوئی هایم هم مطرح نشده ! چطوری شما مطرح میکنید؟! اصلا این مال ِ پرونده ی منه که میخونید ؟!» مبشری گفت : «سگ منافق کثیف ! این لیوان روبکوبم کلّه ات ؟! یا اصلا میخوای پرونده تو بفرستم شعبه ، بازجوئی ِ مجدد بشی تا معلوم بشه ؟!» من هم که نه دلم میخواست لیوانی به سرم اصابت بکنه و احتمالا چشمم کور بشه  و هم اینکه مطلقاٌ دلم نمیخواست باز هم شعبه بروم و بازجوئی بشم ، ساکت شدم . در واقع آنقدر زیر بازجوئی مونده بودم که حاضر بودم دو سه برابر به من حکم بدهند و حتی باور کنید حاضر بودم اعدامم کنند اما دیگه از این بلاتکلیفی دربیام واز این همچنان زیر بازجوئی بودن و هر از چند گاهی شعبه رفتن و شکنجه شدن خلاص بشم . آخرش هم گفت : « حرف دیگه ای برای گفتن داری؟!» من گفتم :« حاج آقا فقط میخوام اینو بگم که : شما در جایگاهی نشستید که با حکم دادنتون بیساری مسائل و آینده ها رقم میخوره ؛ طوری به ما حکم بدید که فرصت زندگی کردنی هم داشته باشیم نه اینکه یه روز بریم بیرون که ببینیم دیگه برای زندگی ی معمولی و عادی فرصتی نیست و باید همین طرز زندگی فعلی مونو ادامه بدیم!» نمیدونم اصلا این حرف منو شنید یا نشنید ! انگار سرگرم نوشتن بود و بعدش هم از من خواست بیایم و امضاء کنم .اما در حدود یک ماه بعد  در جریان گزارش یک تواب وقتی منوبردند زیر هشت و کتک میزدند پاسداری گفت : « کثافت ! حالا دیگه میری توی دادگاه وجلوی حاکم شرع  تهدید میکنی که بری بیرون بازم فعالیت میکنی ؟! تو اینجا میپوسی و جنازه ات هم بیرون نمیره بدبخت!» . باینترتیب بجز تکذیب یک مورد از کیفرخواست که کذب محض بود و با واکنش «نظامی» ِ! حاکم شرع مواجه شد و نیمه تمام ماند ، فرصت دفاع دیگری رو پیدا نکردم . مورد جالبتر هم اینه که در خلال کیفرخواست خواندن میگفت : « عنصر کیفی هستی ، قبل از انقلاب فعالیت داشتی ...!» من دلم میخواست بگم : اولا آنچه که به قبل از انقلاب ِ من مربوط میشه «فعالیت» ، آنهم به آن «غلظت!» نبوده ؛ ثانیاٌ : یعنی فعالیت های علیه رژیم سیاسی ِ پیشین هم در این رژیم رسیدگی میشه و وارد کیفرخواست میشن ؟! » اما همونطوری که توضیح دادم دیدم اوضاع وخیم تر از این حرفهاست!
- میزان محکومیت شما چقدر بود ؟! به چند سال حبس محکوم شدید؟! آیا استیناف دادید و درخواست تجدید نظر کردید؟
- مدتی بعد از دادگاه ، به من اعلام کردند که به دوازده سال حبس بدون احتساب دوران بازجوئی ِ تقریبا سه ساله ام محکوم شده ام که در واقع میشد پانزده سال . در خصوص استیناف و در خواست تجدید نظر باید بگم که از این «حرفها» بقول اینها ،  اینجا مصداق نداره و چنین امکانی نیست . در ضمن حقیقت اش وقتی چنین دادگاهی اونهم به اون صورت که اشارتاٌ عرض کردم برگزار شد اولا ما اصلا «دادگاه» نمیدونیم اش تا مطابق آئین دادرسی و حقوق قضائی بخواهیم درخواست تجدید نظر بکنیم . ثانیاٌ از کجا معلوم که در صورت ارائه ی چنین درخواستی  ، حکم به دوبرابر یا حتی اعدام تبدیل نشه ؟! که البته اینجا اصلا بعید نیست و ثالثا : همونطوری که گفتم اصلا دیگه دلم نمیخواست که کار ادامه پیدا کنه و بازهم بازجوئی و ... چون مسلماٌ در صورت درخواست تجدید نظر ، کارمان به بازجوئی میکشید . در ضمن این رو هم اضافه کنم که من از طرف دیگه خیلی «خوشبخت»! بودم که بازجوئی ام سه سال طول کشید و همچنان تحت شکنجه ماندم!!! چون اگه کارم سریعتر تموم میشد و دیگه خیالشون راحت میشد که «مسائل» - یعنی اطلاعات » ِ دیگه ای ندارم و همه چیز کاملا لو رفته و تموم شده ، و همون سالهای شصت و دو یا حتی شصت و سه دادگاه میرفتم ، حتماٌ و قطعاٌ بخصوص با آن اون سمت انتسابی کذب محض ؛ اعدام شده بودم!

گالیندوپل در اینجا رو بمن کرد وگفت : « سؤالهای ما فعلا تمام شد . شما میتوانید مطالبتان را بیان کنید .» خانم دیگرغیر از مترجم گفت : «ضمناٌ میوه و شیرینی هم میل بفرمائید .»
گفتم : «والاّه ، ما چنین میوه و شیرینی هائی در طول این ده سال و بعضی ها بیشتر نه تنها نخورده ایم  ، بلکه ندیدیم ! البته گه گاهی- یعنی در بعضی سالها !-  بنا به اوضاع و احوال زندان و بسته  به اینکه دست کدوم اکیپ باشه ، میوه هایی هم اومده و خریده ایم اما نه این میوه ها و این شیرینی های با این کیفیت ! الان هم خیلی دلم میخواهد کمی بخورم اما رفقا و همبندیانی دارم که اونجا محروم ازاین خوردنی ها هستند و من از گلوم پائین نمیره ! و ثانیاٌ ..بگذریم !» نمیخواستم بیشتر از این حرفی بزنم و چیزی بگویم که آنها را هم ، از اشتهای احتمالی بیاندازم ، اگرچه در طول زمانی که من در آن اتاق بودم و با آنها گفتگو میکردم هرگز ندیدم که لب به میوه جات یا شیرینی ها بزنند و یا حتی جرعه ای آب معدنی بنوشند! یکی از آقایان همراه گالیندوپل ضمن اشاره  ی سر به علامت تأئید گفت : « بله ! کاملا قابل درک است . هر طور که راحتید . میشنویم »
صحبت های خودم را شروع کردم : « پیش از هرچیز اجازه بدید عرض کنم که همانطوریکه خودتون میدونید  ، من از این ملاقات و امکان این دیدار بی اطلاع بودم و مسلما اگر چنانچه میدونستم ، مطالبم رو یا مینوشتم و یا به هر حال کاملا تنظیم میکردم . بنابراین آنچه که میخام اینجا بعرض هیئت برسونم اولا مجموعه مطالبی ست که توی راه و مسیر کوتاه از بند تا اینجا و طی این دقایقی که منتظر موندم ، توی ذهنم تدوین کردم و در نتیجه اینها تنها شمه ای از داستان رنج ها و ستم هائی یه  که بر ما روا داشته اند ! و شما به این مطالب به شکل« اجمال» ی از تفصیل هائی  تلقی کنید که میشد در شرائط آمادگی از قبل بیان کرد ؛ و ثانیاٌ - و این بسیار مهمه - به این مطالب  همچون «شهادت» من در حضور هیئت نگاه کنید و به این عنوان ثبت کنید . » گالیندوپل گفت : «همینطوره» و بعد ، ادامه دادم : 
«اولین نکته ای که میخواستم بگم مربوط به همان موضوعیست که شما هم بعنوان اولویت های حقوق زندانی ازش میپرسید و بررسی اش میکنید : آئین دادرسی و رعایت تشریفات قانونی در محاکمات و حکم ها . وضعیت زندانهای جمهوری اسلامی رو من در باره ی قزلحصار و گوهردشت و اوین ، از نزدیک شاهد بودم و بسیاری از فجایع و جنایت هایی که اینجاها رخ داده رو شاهد بودم و یا از همبندیان و رفقایم شنیده ام . در باره بعضی از زندانها ی شهرستانها هم مثل زندان رشت و مشهد و کرمانشاه و عادل آباد شیراز ، با زندانیانی که از آنجاها آورده بودند ، هم بند شده ام و اطلاعاتم موثق است . در واقع عدم رعایت آئین دادرسی مدنی و کیفری از قبل از سال شصت که سیل بگیر و ببند و کشت وکشتارها شروع شد ، محرز بود . تیرباران و اعدام زندانیان«فرقان» بدون هیچ گونه دادرسی مدنی و روند قضائی درستی ، بدون حق دسترسی این متهمان وزندانیان به وکیل و دادگاه علنی و امکان حقیقی ، تیرباران شدند ! حتی در میان اونها مواردی بود که اصلا بازجوئی و تشکیل پرونده هم به آن صورتی که قابل تصمیم گیری بوده باشد صورت نگرفت ! دهها نفر رو به این ترتیب اعدام و تیرباران کردند . وضعیت اما از سال شصت بسیار وخیمتر شد . سال شصت گیلانی حاکم شرع دادگاههای انقلاب میگفت حتی اگر در پیاده رو و کنار تظاهرات هم کسی حضور داشته باشه و دستگیر بشه حکمش اعدامه و حتی همانجا و فی المجلس باید تیرباران بشه ! بهمین ترتیب همبندیان من تعریف میکردند که در سال شصت پشت بند چهار هر روز زندانیان رو میاوردند تیرباران میکردند و اینها از طریق شمردن تک تیرهای بعدی تعداد کشته ها رو میشمردند ! تعداد، متغیر بود : از دوازده ، تا بیست و سی و حتی هفتاد هشتاد میرسید . هنوز کسانی هستند از همبندیان فعلی و زندانیان آزاد شده و زنده مونده که در صورتی که بخواهید میتونند بیایند و شهادت بدهند . علیرضا صداقت شخصاٌ به من گفت که برادرش را در سال شصت گرفته بودند و پس از سه روز شکنجه ، نیمه جان ، و در حالی که حتی اسم اصلی اش را هم هنوز نگفته بود ، با نام مستعار ، تیرباران کرده بودند ،  یک روز در روزهائی که قرار بود شما وهیئت همراه در دیدار اول یا نمیدانم دومتان بیایید ، ایشان را بردند به شعبه و وقتی برگشت ، پرسیدم چی بود ؟ گفت :« بازجو از من پرسید که «برادرت چه فعالیت هائی داشته و رده (یعنی سِمَت تشکیلاتی) اش چی بوده؟!» و من هم با نیشخندی گفتم : «از خودش نتونستید چیزی بگیرید ، از من میخوائید براش پرونده بسازم ؟! من چه میدونم ؟ من اون موقع دوازده سیزده سالم بود ! » باز جو هم البته از این گونه جواب ها اصلا خوشش نمی آید ! اینه که این دوست ما دو سیلی هم دریافت کرده بود ! این وضعیت تیرباران ها و اعدام های سال شصت و تا حدودی هم سال شصت و یک بود . نمونه ی دیگه رو خودم شاهدم : در جریان دستگیری من در بهمن ماه شصت و یک ، آن کسی که زیر شکنجه ها ی فراسوی طاقت اش و بناچار موجب دستگیری من شده بود ، چهار نفر در ارتباط با اودستگیر شده بودند . مدتها بعد وقتی از او پرسیدم آن افراد چه شدند ؟ او گفت یکی از آنها در همان دو سه روز اول زیر شکنجه کشته شد و دونفر دیگر زیر شکنجه نیمه جان اعدام شدند و از سرنوشت چهارمی اطلاعی نداشت و هر گز هم در هیچ بند و زندانی دیده نشد . هماکنون این زندانی راوی این موضوع ، همبند ماست و اگر خواستید میتوانم به او اطلاع بدهم و مطمئنم که حاضر است بیاید و شهادت بدهد .
موضوع دیگه در مورد شکنجه هاست . من در جریان پاسخ به سؤالات ِ شما به انواع آن شکنجه ها اشاره کردم و نمیخام مجدداٌ تکرارشان کنم اما مطلبی که شهادت ش رو لازم میدونم اینه که درطول این دهه بویژه تا سال شصت و چهار ، شکنجه اولاٌ یک روال عمومی بود و شامل  همه میشد و هرکسی که وارد زندان میشد شکنجه اش میکردند - البته به استثناء کسانی همچون اعضاء نهضت آزادی و امثالهم ، چون رفتارشون با اونها  از نوع دیگری بود واشکال دیگری داشت و اساساٌ اونها رو  گه گاه که به مناسبت هایی میاوردند زندان از سایر زندانیان جدا نگه میداشتند - و این شکنجه کردن ،  از بابت اینکه زندانی پیر است یا جوان ، نوجوان است یا زن و مرد ؛ جز در «میزان ومقدار واشکال» ؛ استثنا ئی نداشت و فرقی نمیکرد ! یکی از زندانیان همبندم که در زمان بازجوئی و شکنجه شدن «طاهر احمدزاده» در راهروی شعبه و در کنار درب به انتظار نوبت خودش نشسته بود برایم تعریف میکرد که طاهر احمد زاده به بازجو میگفت : «بی انصاف مگه من چریک ام که اینقدر شکنجه ام میکنید؟» . اساساٌ باید اینطور بگم که حتی اگر کسی اطلاعاتی نداشت و اینها هم مطمئن بودند که هیچ اطلاعاتی نداره و یا اینکه اطلاعات مورد درخواست اینها رو در اختیارشون گذاشته ؛ باز هم شکنجه اش میکردند ! هم۱- برای انتقام گرفتن و هم ۲- برای اطمینان کامل از «تخلیه ی اطلاعاتی» ِ زندانی ، و هم۳-  برای خرد کردن اش ، و هم ۴- گاهی برای آماده کردن اسیر ِ در اختیارشان برای اخذ انزجارنامه و مصاحبه ! موضوع شکنجه آنچنان عام ورایج و بی حد و حصر بود که در بهمن ماه سال شصت و یک وقتی که من از شعبه ی شکنجه بعد از یازده روز خلاص شدم ، منوفرستاددند بند! اما این بند چیزی نبود جز «اتاق تعزیری ها» ! اتاق تعزیری ها اتاقی بود دربسته در سالن یک آموزشگاه که مختص شکنجه شده ها و آنهائی بود که به تازگی دستگیر و شکنجه شده و یا دستگیری نسبتاٌ قدیمی بودند اما دوباره شکنجه ای سخت شده بودند . اتاق تعزیری ها اتاق شماره ی ۳۸ بود . «محمد نوری» ، « محمدطورچی» و « سید محمد محمدی ، معلمی کرمانی » - و همگی مجاهد -  در همین اتاق همبند و هم اتاقی ِ من بودند که در سال شصت و چهار بردند اعدامشان کردند . «حجت الله معبودی »- مجاهد-  از شکنجه شده های هم اتاقی ما در همین اتاق تعزیری ها در قتل عام شصت و هفت در اوین بدار آویخته یا تیرباران شد . اتاق دیگری هم نزدیک اتاق تعزیری ها  بود که به اتاق «سی و نه ایها» معروف بود : یعنی «اتاق ِروانی ها» ! این اتاق رو کسانی تشکیل میدادند که زیر شکنجه های ماورای طاقتشون ، بهم ریخته بودند و روانی شده بودند . بعدها اینها رو حتی با ماقاطی کردند تا همچین اتاقی وجود نداشته باشه ! میگفتند اینها روانی نیستند خودشونو به اون راه زدند ! در زندان گوهر دشت ، در جریان ِ قتل عام شصت و هفت ...[متاسفانه هماکنون که درحال نگارش این گزارش هستم نام این زندانی ِ سر به دار یادم نیست] که در دوران بازجوئی و طول زندان ، بشدت دچار مشکلات روحی و روانی شده بود ، علیرغم آنکه «آرمان مستضعفین» ی که یک جریان سیاسی طیف خط شریعتی ست ، بود ، در «دادگاه!» او را با لفظ «منافق» مورد خطاب قرارداده بودند که معمولا این اصطلاح را در باره ی مجاهدین خلق ، جعل کرده بودند اما بار معنائی ایدئولوژیک و لغوی عام داشت ؛ این زندانی در جواب ، با اشاره به گفتارها و رفتارها «جمهوری اسلامی» را منافق دانسته و گفته بود آنها مصداق بارز منافقین اند ، وی را در صف اعدام قرارداده و در حالی که دادیار زندان از مشکلات روحی او خبر داشت ، بدارش آویختند !  «غلامرضا یکّه» همبندی ِ مجاهد ما در سالن سه آموزشگاه در سال شصت و پنج که در اثر شکنجه ها ، ازمشکلات حاد عصبی رنج میبرد و روزانه مقادیر زیادی قرص های آرامبخش قوی مصرف میکرد ، در قتل عام شصت و هفت در اوین تیرباران یا بدار آویخته شد ! او در شبانه روز فقط سه ساعت میخوابید!
موضوع دیگری که میخواستم بگم مسئله و معضل و «شکنجه» ای بنام توّاب ها ست ! اینها از زندانیانی تشکیل شده اند که تحت شکنجه و با انواع و اقسام لطائف الحیل با زندانبان در شکنجه دادن روحی زندانیان و فراهم آوردن شرائط شکنجه زا و طاقت فرسای درون زندان همکاری میکنند . اینها حتی مطالعه ی ما را بعنوان کار جمعی و تشکیلاتی گزارش میکردند و موجبات به زیر هشت کشاندن ما و کتک کاری و ضرب و شتم  ما را فراهم میکردند . عذابی که اینها میدادند بدتر از خود زندانبان و پاسدارهای بند بود ! بزور میگفتند ویدئوهای آموزشی را تماشا کنیم و اگر مثلا چرتمان میگرفت این تواب ها گزارش میکردند و آنوقت زیر هشت بود و ضرب و شتم ! نکته ی بسیار مهم اینه که گزارش های همین تواب ها که اغلب هم دروغ یا اغراق بود در نتیجه گیریهای دادگاه و شعبه از بابت اینکه زندانی اصطلاحاٌ «سر موضع»  یعنی معتقد و پایبند به عقائد سیاسی اش هست یانه ، تأثیر تعیین کننده ای میگذاشت ! همسلول و هم اتاق کردن اینها با سایرین ، خودش یک شکنجه ی طولانی تر و جانگزاتر بود ! فشار داخلی در زندان و در دوره ی حبس برای خرد کردن ما و دست کشیدنمان از باورهایمان و بمنظور مچاله کردن شخصیت مان با استفاده از گزارش همین تواب ها ، در باره ی خود من بعنوان شاهد حی و حاضر منجر به این شد که دو بار به سلول انفرادی یک بار به ۲۰۹ و یک بار هم به «آسایشگاه» در سالهای ۶۴ و ۶۵ بفرستند . باردوم جنازه ی بیهوش شده ام را به سلول انداختند . وضعیت در قزلحصار در سال ۶۴ بدتر بود ! زندانیان اونجا به استناد گزارش تواب ها در شرائطی که زندانبان به آن عنوان «قیامت» داده بود ودر محفظه های چوبی کمتر از یک متر مربع نگهداشته میشدند و فقط میتونستند سه بار دستشوئی و احیاناٌ برای نماز دقایقی بیرون بیایند . وضعیت بسیار فجیعی که در صورت نیاز ، «علی همتی» یکی از همبندیان ِ «آرمان مستضعفین»ی ِ ما که از جمله یکی از  بیشترین زمان ها را بمدت نزدیک به نه ماه در آنجا سپری کرده ، میتواند بیاید و شهادت دهد !   
موضوع دیگه اخذ مصاحبه های تلویزیونی ست! من شهادت میدم که تمام مصاحبه های تلویزیونی برمبنای فشار ها و شکنجه ها و شرائط ناشی از اسارت ِ متهم و زندانی ست . بعضی از این اخذ ِ مصاحبه ها ، مستقیماٌ با شکنجه از زندانی خواسته میشد و نهایتاٌ زندانی یی که انجام مصاحبه را میپذیرفت ، در یک مرحله ای از اتمام توان مقاومتش به این دستور  زندانبان و بازجو تن میداد . بعضی مواقع هم این درخواست بصورت غیر مستقیم اما باز هم با شکنجه ها و فشارها بود . مثلاٌ زندانی را شکنجه میکردند و زندانی که نمیدانست که دیگه از جانش چه میخواهند ، دفعه ی بعد که به شعبه صداش میکردند ، میگفتند :«مصاحبه میکنی ؟» اگر میگفت : نه ! ؛ میگفتند : «معلومه که هنوز آدم نشدی و مسائل ات رو نگفتی» !!! بعد از یکی دوبار تکرار ، زندانی  میفهمید که برای خلاصی از این وضع باید تن به مصاحبه بده ! گاهی هم یکی دیگه مثلا یک بازجوی دلرحم!  می آمد و یواش میگفت : « مصاحبه رو قبول کن خودتو خلاص کن دیگه تاکی میخای به این وضع ادامه بدی و هی تعزیر بشی ؟!» . مصاحبه های تلویزیونی رو در اوین فردی بنام «مجید قدوسی»  - که البته اسم مستعار هست - ترتیب میداد . این فرد بسیار وقیح ، لات منش و لومپن بود و با رفتار و گفتارهای زننده اش در حین مصاحبه ، زندانی را در معرض بدترین تحقیرها قرار میداد . سایر زندانیان رو هم مجبور میکردند که در این نمایش بعنوان تماشاگر ، حضور داشته باشند واین خودش شکنجه ای بسیار سهمگین برای زندانیان حاضر بود . بعضی مواقع بعضی از ماها نمیرفتیم و در این نمایش شرکت نمیکردیم ، در این صورت  - البته اگر کتک نمیخوردیم - مجبور بودیم در اتاقهایمان از بلند گوهای با صدای بلند بشنویم . بعضی از این مصاحبه هارا بصورت سرتاسری پخش کردند ، تقریباٌ اغلبشان را هم از شبکه ی مدار بسته ی زندان پخش کردند و بعضی ها رو هم گذاشتند در صورت لزوم پخش کنند ! در قزلحصار از جهاتی ، وضع مصاحبه ها بدتر هم بود . در آنجا «حاج داود» نامی رئیس زندان بود که در زمان اخذ مصاحبه ها حاضر میشد و حرفهایی بخصوص به دختران و خانم های زندانی مصاحبه شونده میزد که تکرار آن حرفها حتی بعنوان شهادت در اینجا هم بدور از شرم و حیاست !  
مطالب و موضوعاتی بیشماری هست که در زمینه ی  نقض بدیهی ترین و اولیه ترین حقوق زندانی میتونم شهادت بدهم اما با توجه به ضیق وقت شما ناچارم به آنچه که در نظرم مهمترین نکات اند رو مطرح کنم . مهمترین و محوری ترین فاجعه ای که بنظرم لازمه هیئت کمیسیون حقوق بشر و همه ی مجامع بین المللی در باره اش تحقیق و بهش رسیدگی کنند ، «قتل عام» ی ست که در اینجا - یعنی همه ی زندانهای مرکز بخصوص زندان گوهردشت و اوین  - و بر اساس شنیده هایمان در سایر زندانهای کشور هم رخ داده ! وقتی میگم «قتل عام» ، منظورم واقعاٌ مصداق دقیق ِ همین مفهومه ! مطلب از این قراره که در شش مرداد ماه شصت و هفت یعنی حدوداٌ یک هفته بعدازپذیرش قطعنامه ی ۵۹۸ از طرف رژیم ، ناگهان تلویزیون هارو از بندهامون بردند . ملاقات هارو هم قطع کردند . رادیو رو هم که ساعت دو بعد از ظهر اخبار پخش میکرد ، قطع کردند . اما هیچ چیزی نگفتند و زندانیان رو از فردا یعنی هفت مردادماه در بی خبری کامل و به بهانه ی «تفکیک» ِ بندها بردند پیش یک «هیئت» ی که از حاکم شرعی «بنام نیّری» و دو سه نفر دیگه و با حضور تعیین کننده و موثر« دادیار» زندان که در گوهردشت فردی بنام «ناصریان» بود و الان هم هست ، سؤالاتی از زندانیان میکردند که بیشتر این مضمون رو داشت که آیا جریان سیاسی مربوطه را همچنان قبول دارد یا خیر و بعد دسته دسته اونهائی رو که «سر ِ موضع» تشخیص میدادند به صف میکردند و میبردند و اعدام میکردند . مدتی بعد رفقای همبند ما در بند دو گوهردشت از نرده های پنجره دیده بودند که «داود لشکری»زندانبان گوهردشت ، در حالی که پاچه ی شلوارش را بالا کشیده ، داره با فرغون ! طناب میبره! از این زندانیان ِهمبند ، «وحید صمدی» ، هست و در صورت لزوم مطمئناٌ شهادت خواهد داد . بنابراین در مرحله ی بعدی که زندانیان فهمیده بودند که چه جنایتی در حال وقوع است ، آن هیئت هم خواست های دیگری مطرح کردن ازجمله از زندانی میخواستند انزجاز نامه بنویسد . انزجار نامه ای که این بار بسیار هم طولانی و وقیح و برای زندانی پذیرش آن مشکل بود . کسانی که نمیپذیرفتند اعدام میشدند! در مرحله ی بعدی از زندانیان باقیمانده میپرسیدند که آیا حاضرند مصاحبه ی تلویزیونی کرده و جلوی دوربین از گذشته ی خود ابراز ندامت و پشیمانی کرده و جریان سیاسی خودشان را که در این مرحله مشخصاٌ «مجاهدین» بودند، محکوم کنند ؟و آنهائی که نمیپذیرفتند رو جدا میکردند و میبردند و اعدام میکردند! واقعیت اعدام زندانیان قطعی ست و در صورتی که بخواهید ، همبندی ما «فتح الله پیر صنعان» میتواند بیاید و شهادت بدهد. فتح الله از هواداران مجاهین ، اهل سنّت ، و از هم استانیهای من است . فتح الله را در جریان آن قتل عام برده بودند و وارد سالن اعدامش کرده بودند و گفته بودند ببین ! فتح الله دوازده تن را آویخته از طناب دار در آن سوله دیده بود ! در زندان اوین هم به همین ترتیب بود و زندانیان آنجا را هم تیرباران یا بدار آویخته بودند . در شهریور ماه و پس از فراقت موقت از کشتار زندانیان مذهبی ، به سراغ زندانیان مارکسیست و کمونیست رفتند . زندانیان چپ ی که بنا بر تشخیص هیئت قتل عام ، « مرتد ملّی» بودند ، یعنی از پدرومادری که اصلاٌمسلمان نبودند متولد شده بودند و البته نماز هم نمیخواندند را روزانه سه وعده و در عوض وعده های نمازبه شلاق میبستند و جیره ای آنقدر روزهای متمادی میزدندشان تا نماز بخوانند ! زندانی یی که اولا اصلا اعتقادی به نماز خواندن ندارد و مسلمان نیست ، ثانیاٌ نماز خواندن اجباری را خرد شدگی و تحقیر شخصیت خود میداند ، حساب اش رو بکنید که در صورت پذیرش در زیر شلاق های هر روز و هروعده تکرار شونده ، چه عذاب و شکنجه ی دردناک و وصف ناپذیری متحمل میشه ! و اما زندانیانی که هیئت تشخیص میداد که «مرتدفطری» ، یعنی ازپدر و مادری مسلمان متولد شده واز دین برگشته اند ؟! : قتل عامشان کردند ! در حالی که بسیاری شان حتی نمیدانستند که در پی آن سوال و جواب های مربوط به «تفکیک» ِ بند ، دارند به قتلگاه میروند! ... رفقا و دوستان بسیار زیادی را از دست دادیم . قتل عام شدیم . از کل زندانیان گوهر دشت در حدود۲۴۰  نفر باقی ماندیم ! از کل زندانیان اوین حداکثر چیزی در حدود ۱۵۰ نفر! بازماندگان یک نسل به زنجیر کشیده شده وکشتار شده در زندانهای گوهردشت و اوین ... همینها بودیم ![آمار ، مربوط به مردان زندانیست] مجاهدین در مقیاس بسیار وسیع ، قتل عام شدند . تمام «ملی کش» های مجاهدین یعنی اونهایی که یا اساساٌ محکومیتی نداشتند و یاحکمشان سالهای سال پیش به اتمام رسیده بود و آزادنشده بودند و درحدود۱۰۷[ایرج مصداقی به من یادآور شده است  که تعداد ملی کش ها ۷۵ نفر بوده ، اما به هر حال من این آمار را به گالیندوپل داده ام] نفرمیشدند ، به استثناء سه یا چهار نفر همگی اعدام شدند . از مجموع ملی کش های فدائی خلق که بنا بر آمار تقریبی ۹۰ نفر میشدند[ایرج مصداقی آمار این ملی کش ها راهم به من ۷۵ نفر اعلام کرده است] درحدود ۷۰ نفرشان اعدام شدند.  فدائیان خلق - کشتگر- تعداشان زیاد نبود اما به نسبت تعداد موجود در زندانشان باید بگم قتل عام شدند! راه کارگری ها بیرحمانه کشتار شدند . اعضای حزب توده واکثریت هم از این تیغ دَوَران بی نصیب نماندند و هیئت قتل عام ، قربانیان زیادی  از آنان گرفت . نام بردن از همه ی این زندانیان و همبندیان برای من و حتی هیچکدام از همبندیانم به تنهایی ممکن نیست اما اسامی یی رو نام میبرم تا ثبت کنید ؛ بعضی از اینها در گوهردشت و بعضی هم در اوین کشتار شدند : غلامحسین مشهدی ابراهیم ، اسماعیل میر باقری ، محسن محمد باقر ، محمد رضا کشائی ، حجت الله معبودی ، حسین نیکو، سیرنگ درستکار، یونس قدرتی ، رحمان چراغی ، جعفر اردکانی ، جابر حبیبی ، مرتضی شریعت ، مسعود مقبلی ، مسعود کشاورز، کریم خوش افکار ... از مجاهدین . جعفر ریاحی ، صادق ریاحی ، عادل طالبی کلخوران ،  ... از راه کارگر . هیبت الله معینی ، حسن صدرائی ، حسین صدرائی ، زین العابدین عبدی ، محمد علی بیگدلی ... از فدائیان خلق - کشتگر . بهمن صالحی ، تقی کی منش ، کسری اکبری ... از حزب توده . ... از فدائیان خلق - اکثریت . داوود ناصری از سهند (کومله)، رضا قریشی .. از خط سه . محمد صبوری از رزم انقلابی که در آستانه ی قتل عام و در اوین و انوشیروان لطفی از فدائیان خلق اکثریت هم پیشتر ها در همین زندان اعدام شده بودند .   
مطلب بسیار مهمی که میبایست اینجا شهادت بدهم اینست که ممکنه با توجه به همزمانی رویدادها بنظر بیاد و اینها هم [اشاره به رژیم] چنین تبلیغ بکنند که علت این کشتار ، حمله ی مجاهدین بوده که تحت عنوان فروغ جاویدان و بقول اینها [اشاره به رژیم] «مرصاد» صورت گرفت . من شهادت میدهم که از سالها قبل و بطور مشخص از پس از شکلگیری سالن سه آموزشگاه در سال شصت و پنج و اعتصاب بزرگ زندانیان این سالن ، بنابر همه ی شواهد و قرائنی که امروز مینشینیم و توی بند مرورشان میکنیم ؛ برنامه ی این کشتار و «حذف صورت مسئله ی زندانیان سیاسی» رو داشتند . با اینکه از  سالها قبل همواره به ما میگفتند که «خیال نکنید از اینجا زنده بیرون میرید» ، وگیلانی میگفت « همه تان مهدور الدّم اید ، اما فعلا امام مورد مرحمتتان قرارداده »، یا مثلا میگفتند : « عمودی اومدید ، اما مطمئن باشید که افقی میرید بیرون!» ، «فکر میکنید میگذاریم که زنده از اینجا برید بیرون ؟! اگه ببینیم نظام توی خطر قرار گرفته ، یکی یه نارجک میندازیم تواتاقتون و خلاص! » ...اما از سال شصت و پنج به بعد بکلی اوضاع عوض شد و با انتقال ما به گوهردشت واز وسط یک «تونل ِ وحشت» عبور دادن که در دوطرف آن پاسدارها با شلنگ و کابل و دمپائی و چوب و چماق وهر چه دستشان بود به طرز وحشیانه ای مارو میزدند ؛ - تونل وحشتی که در همان سال ، در جریان سرکوب اعتصاب غذای زندانیان سالن ۱۹ گوهردشت هم ایجاد و اجراء کرده بودند و وحشی گریهایی کرده بودند که نابینا کردن یک چشم زندانی مجاهد «علی خدابنده لوئی» با ضربه ی کابل بر سرش و اصابت نوک کابل به چشمش ، از آن جمله است -  ؛ شروع کردند به سؤال و جواب هایی از همین دست سؤال و جواب هایی که در «دادگاه» هیئت ِ کشتار ، میکردند و بعد هم از سال شصت و شش یه سری پرسشنامه هایی رو میدادند و باید پر میکردیم که مضمونشان تفتیش عقاید ما بود ؛ و مسائل ِ پیش آمده ی که به آنها برخورده بودیم و آنقدر ظریف ، اما فراوانند که حسی تجربی و شهودی ست و در مجال این موقع ما نمیگنجه ؛ همه و همه اش حاکی از اینه که از همون زمان برنامه ی قتل عام مارو داشتند میریختند و فقط دنبال فرصت مناسبی میگشتند ! 
بگذارید در حضور شما و اعضای محترم هیئت صراحتاٌ بگم که همه ی شهادت من و یا هرزندانی دیگه رو بر محور  موضوع این «قتل عام» خلاصه کنید! اولا: این فاجعه ای که ازش صحبت میکنیم یک «قتل عام» بود . یعنی اکثریت و بیشترین ِ زندانیان سیاسی در جریان این فاجعه ، اعدام شدند و ما هایی که ماندیم اقلیت و درصد اندکی از زندانیان قبل از این کشتاریم . بگذارید برای اونکه تصویری از این ماجرا بهتون بدهم ، مطلبی رو بهتون عرض کنم : مجموع بازمانده های گوهردشت و اوین رو بعد از قتل عام ، توی اوین جمع کردند . آنچنان «کم» بودیم که اتاقهایی که در آنها ۳۸ تا ۴۰ نفری که در سال ۶۵ زندگی میکردیم و همیشه کمبود جا داشتیم ، یه هو دیدیم توی هر اتاقی هفت نفر ، هشت نفر ، حتی پنج شش نفر هستیم ! بعد از انتقال ما از گوهردشت به اوین و پس از اینکه از ۳۲۵ به آموزشگاه رفتیم ، گاه گاهی وقتی  توی اتاقها به اطرافمون نگاه میکردیم خیلی از ماها بی اختیار و بصورتی انفجاری گریه مون میگرفت و گریه میکردیم ! بهمدیگه میگفتیم : «اون همه بچه ها چی شدند؟!»...[متاثر شده بودم و ...] بنابراین ، این فاجعه باید به عنوان یک قتل عام ثبت بشه و در موردش یه تحقیق اساسی صورت بگیره . دومین مطلب در همین رابطه هم اینه که : مبنای این قتل عام ، «سر ِ موضع» بودن زندانی ، یعنی پایبند بودنش به عقائد و باورهای سیاسی اش بود که تشخیص و احراز این موضوع هم طی چند تا سؤال و جواب سطحی و کلیشه ای صورت میگرفت و معمولا هم زندانبانها روی تصمیم گیری اون هیئت ، تاثیر میگذاشتند . یعنی این کشتار و اعدام بر مبنای کاوش مغز و قلب زندانیان صورت گرفت ! محسن محمد باقر ، فلج بود ! غلامحسین مشهدی ابراهیم ، بیماری حاد قلبی داشت ! عادل طالبی کلخوران ، وقتی توی صف اعدام نشسته بود فهمید که به قتلگاه اش میبرند!
مطلب دیگه بالاخره ، وضعیت فعلی ما ست : اولا از فردای قطع اعدام ها ، اینها[ اشاره به زندانبان] شروع کردند به پرسش و سین - جیم هایی ازاین نوع که «آیا انزجار نامه مینویسید ؟ حاضرید مصاحبه کنید» که منظورشان مصاحبه ی تلویزیونی بود . تمام این سؤال و جواب ها رو هم در پس زمینه ی کشتاری که کرده بودند ، طوری مطرح میکردند که کاملا در دوراهی ی « یا انزجار نامه ومصاحبه وآزادی ؛ و یا ادامه ی زندان تا پوسیدن در آن و حتی در انتظار تجربه ی آنچه که تجربیده بودیم» ! . روشهایی رو پیاده میکردند که قتل عام رو برامون تداعی بکنه تا در واقع شرائط رو برای خلاص شدن ازصورت مسئله ی زندانی سیاسی حتی اینبار با آزادی اونها اما به شکل دلخواه اینها[اشاره به زندانبان و رژیم] فراهم بکنه . بعنوان مثال ، ۴۰ نفر از ما و کرمانشاهی های زنده مونده رو که توی سال ۱۰ گوهردشت بودیم ، ساعت دو و بیست دقیقه ی نیمه شب ناگهان صدا کردند و بردند و پرسشنامه جلومون گذاشتند که «انزجار نامه مینویسید ، مصاحبه میکنید؟ » و این در حالی بود که جوّ خوفناکی رو هم فراهم کرده بودند که ما در اون شب هیچکدام تردیدی نداشتیم که برای اعدام های جدید دارند تصمیم میگیرند ! وقتی برگشتیم تازه فهمیدیم که جوی ساختگی بوده و بعدها که همین رویه رو با سایر زندانیان وهمبندیان ما ادامه دادند و تعدادی را بعنوان «عفو عمومی ِ ۲۲ بهمن ِامام»! اونهم به اون شکل «آزاد» کردند فهمیدیم که میخواستند به چه اشکالی از این «صورت مسئله» خلاص بشند ! این زندانیان و همبندیان ما روبردند در یک نمایش شرکت دادند که صحنه گردانش تواب ها بودند و تلویزیون هم نمایش داد تا اینها [زندانبان و رژیم]بهره برداری سیاسی شونو بکنند . تعدادی از این زندانیان رو من از نزدیک سالهاست که میشناسم وباهاشون همبند بودم ، مطمئنم که این کار براشون کاملا جنبه ی اجبار نهفته داشت و خودش یک نوع شکنجه ای بود که بد تره برای اینکه ممکنه مدتها و شاید برای همیشه آثار روحی اش در این ها بمونه ! در واقع اینهم آزادی نبود ، یک نوع شکنجه و اعدامی بود که در حق این زندانیان و حتی ماها که توی زندان موندیم ، اِعمال کردند . همین الان هم که بیشتر از دوسال گذشته ،همین رویه رو دارند روی ماها پیاده میکنند . گاهگاهی به ما میگند که : « فکر نکنید تموم شد ! حکم امام سر ِ جاشه ، فرصت دیگه  پیش بیاد ،شما رو هم میفرستیم پیش بقیه و حلوای همه تونو میخوریم!». همین الان مجاهدین زندانی که اکثراٌ حتی بااینکه انزجار و مصاحبه رو قبول کردند ، بهشون میگند «تصمیم تشکیلاتی گرفتید و هنوز سر ِ موضعی و منافقید»! و آزادشون نمیکنند : مهرداد رزاقی ، حیدر یوسفی ، مجید صاحب جمع ، بیژن ذولفقاری ، ساسان خانجانی ، میر ابراهیم میر عیسی پور (میریش) ، فتح الله پیر صنعان ، شعبان خانی ، احمد اسدی ، حمید خلاق دوست ، فرزاد براتی  ...زندانی و با ما همبند اند . بسیاری از زندانیان خط شریعتی فقط بدلیل اینکه مصاحبه و انزجار نامه رو قبول نمیکنند توی زندان موندند و با ما همبند اند : باقر برزویی ، حسین نوع پرور ، محمد متحدین ، علی ضیائی ها ، تقی رحمانی ، مهدی میرعَلَمی ، محمد صابر ، ... شما میتونید بخواهید و اینها حیّ و حاضرند و شهادت میدهند . عباس امیر انتظام رو هم که میشناسید و مطمئاٌ میدونید اینجاست و توی بند ماست . وضعیت خودم هم به همین شکله ؛ ازم انزجار نامه و قبول مصاحبه میخوان و درست به همین دلیل هم آزادم نمیکنند و هر بار هم تهدیدم میکنند که در غیر این صورت یا اینجا میپوسی یا بازهم همون تهدید های همیشگی که سر فرصت ...!
وضعیت فعلی ِ ما توی داخل زندان و وضع حبس کشی ی ما هم طوری شده که انگار اینها فاتحان یه جنگ بودند و حالا دیگه زندانها رو هم فتح کردند ! هرروز یه تصمیم میگیرند و هر شرائط ناگوارو رفتار تحقیر آمیزی رو با ما دارند و اِعمال میکنند ! وضع کتابخانه و امکانات بهداشتی و صنفی مون نه اینکه «استاندارد» نیست ، بلکه ازبعضی جهات از سال ۶۵ سالن سه ی ما هم بدتره ! اون موقع میتونستیم اعتراض کنیم ؛ - نه اینکه آزاد بودیم اعتراض کنیم ، بلکه زیاد بودیم ، اینطور قتل عام و یالقوز نشده بودیم - حالا امکان و شرائط اعتراض هم نیست ! 
نهایتاٌ میخواستم موضوعی رو بعنوان پرونده ی خاص ،اینجا  ودر حضور هیئت مطرح کنم و میخواهم که بعنوان درخواست رسمی من ،  ثبت بشه ومورد رسیدگی قرار بگیره و اون هم اعدام برادرم «عبادالله فتحی» ی ِ . عبادالله متولد سال ۱۳۴۶ و برادر کوچکتر منه . او مدتی رو با مجاهدین بوده . سال ۶۴ در پی «انقلاب ایدئولوژیک» و بروز تمایزات فکری با این جریان ؛ عباد که  از سرچشمه ی  دیگری - شریعتی - رفته بود از  این جریان  جدامیشه . سالها بعد در اسفند ماه ۶۷ وارد ایران میشه وهفده روز بعد دستگیر میشه . نه ماه تمام از زندان رشت به تهران و باز به زندان رشت میارند و میبرند ؛ در حالی که همه اش توی سلول انفرادی و تک وتنها بوده .  سر انجام در آذر ماه شصت و هشت یک ملاقات از پشت توری با خانواده بهش میدهند و بعد از دو روز پدرم رو میخواهند و یک ملاقات دیگه با او میگذارند البته باز هم از پشت توری . و فرداش اعلام میکنند که بیایید وسایل شخصی اش رو بگیرید ! او در نوزدهم آذر ماه ۶۸ در زندان رشت بدار آویخته شد ! اتهامش چی بود ؟ برای چی اعدام شد ؟ چرا همه اش توی انفرادی بود؟ چه شکنجه هایی رو متحمل شده ؟ نمیدانیم ! اما یک نکته هست و خانواده ام در ملاقات به من رسانده اند که جسدش رو که به هزار مکافات گرفته بودند، آثار شکنجه ی کاملا تازه روی بدنش بوده ! بر اساس تجربه ی ما ، اینجور شکنجه ها اونهم توی شب اعدام ، غیر از موضوع انتقام گیری ، فقط میتونه یه دلیل داشته باشه و اون هم اینه که میخواستند ازش انزجارنامه یا مصاحبه بگیرند ! به هر حال من اینجا از طرف خانواده ی خودم مطمئناٌ میگویم که شاکی اند و میخواهند علت اعدام و شرائط نگهداریش توی زندان رو بفهمند.»
در اینجا اظهارات من به پایان رسید و رو به گالیندوپل گفتم که مطالب زیادی هست اما من صرفاٌ به گوشه ای از آنها تا جائیکه طی دقایق صرف شده در مسیر بند تا محل این دیدار و همچنین در دقایق انتظار توانستم در ذهنم تدوین و تنظیم کنم و با رعایت وقت هیئت ؛ مطرح کردم اما اگر پرسش دیگری دارند مطرح کنند و پاسخ خواهم داد . گالیندوپل با اشاره ی سر به سقف که سیمی از آن آویزان بود و بنظرم جای لوستر بود ، و با ایماء و اشاره فهماندکه مطالب مطرح کرده ام را بنویسم . اول شگفت زده شده بودم که چرا اکنون که اینهمه صحبت کرده ام ، به سقف و امکان استراق سمع ، اشاره میکنند اما ، بلافاصله به این فکر افتادم که میخواهند مدیران زندان و نیروهای امنیتی از وجود چنین متنی مطلع نباشند ؛ از سوی دیگر آنچنان احساس راحتی و خلاصی یی از کارم میکردم که دیگر اصلا خطرات و پیامد های احتمالی اش برایم اهمیتی نداشت . ازاینرو بسرعت مشغول نوشتن شدم و تا سرحد ممکن مطالبی راکه شفاهاٌ گفته بودم ، در دوازده صفه ی A۵ نوشتم . 
لحظه ی آخری که بلند شدیم و میخواستیم خداحافظی کنیم ، احساس کردم که اگر جمله ای را نگویم که زمینه ومضمون اش همچون عقده ای در اندرون دلم والبته همه ی همبندیان دیروز و هنوزم ، سنگینی میکرد ؛ گوئی که این «مأموریت» و این «رسالت» ی که تقدیر بر دوشم گذاشته بود را به اتمام نرسانده ام ! از اینرو در حالی که دستم در دست گالیندوپل بود و به گرمی میفشرد ، با نیشخندی کاملاٌ گویا ، گفتم : « امیدوارم این بار برخلاف ِ گذشته ، گزارشی موثرو جدّی  به کمیسیون و مجمع عمومی ارائه بشه !» و با اینکه دگرگونی ِ رنگ و رخسار و چهره ی گالیندوپل و اعضاء هیئت را ممکن میدانستم و همچون «احتمال ِغالب» حدس میزدم - و البته برایم اهمیت هم نداشت وآنچه که برایم در آن لحظه مهم بود این بود که آخرین تأثیر احتمالی را هم برهیئت بگذارم و نیز سبکبار شَوَم !-  گالیندوپل ، با آرامش و حالتی که گویی از شنیدن این جمله اصلا متعجب نشده ، و با لحنی جدّی سرش را به علامت تأئید تکان داد وگفت : «همینطوره ! ماهم امیدواریم» !

ملاقات سوم : عباس امیرانتظام

وارد بند شدم . سبکبال و سبکبار! به عهد و میثاقی که با یاران و همرزمان و همبندیان همدل و همرازو همداستانم ، بسته بودم وفا کرده بودم ! عهد ومیثاقی که گاه از خون دلم جاری میشد و در واژه های اشعارم ، کاغد های سپید را خونرنگ میکرد و گاه در هیئت ِ اشکهایی که به هزار و یک دلیل نمیتوانستیم و نمی بایست جز در کوتاه ترین لحظات ِ تنهائی مان رهاشان سازیم ، تجلّی مییافت . لحظات تنهایی ئی که دریغا آنهم در زندان ، قحط بود و یافت نمیشد ! در دل ، گریستن هم ، خود ، سرچشمه ی درد ِهولناکی ست . داریوش صفائی میگفت : « وزیر ! دلم میخواست توی بیابونی تنها و آزاد بودم ، هیشکی نبود ، فریاد میکشیدم ، های های یه دل ِ سیر گریه میکردم !» و من میگفتم : «آخ ! گفتی !...» و بعد میخواندم :« نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم / سر پیش ِ هم آریم و دو بیگانه بگرییم»! امروز و دراین لحظات اما ، وقتی وارد بند شدم ، آرام و ریلکس ، در برابر بند ِ به هیجان آمده و منتظر ، و زبانها و نگاههای پرسشگر ؛ با تنی خسته واما لبخندی خشنود  ، درآمدم که : « گفتم !»  ...
جزئیات این لحظات و شوخی ها و خنده ها و خوشحالی ها و هیجانهای افراد ، اگر چه بسیار شیرین و جذاب و نقل کردنی ست اما در مجال ِاین مقال ، که گزارشی تاریخی ست ، نمیگنجد . پرسشها بود و پاسخها و توضیحات من و سبکباری و رضایتی که در چهره ی همبندیانم میدیدم . همان حسی که خود داشتم با بازگویی ی مفاد افشاگری ها و گواهی هایم ، در چهره ی خشنود ِ همبندیانم به من باز میگشت و خوشوقت ترم میکرد . احساس میکردم که :« کارمو کردم ! کارم تمام شد !» و اگر «کارم» را هم «تمام» میکردند ! ، مطلقاٌ حسرت به دل نمیرفتم ! میتوانست این بردار شدنم ، همان روزهای اولیه ی قتل عام اتفاق بیافتد که «با پرونده» و «به نام» ، دنبالم بودند ووقتی  «جعفر تراب پرویزی» که از «دادگاه» خبرش را آورده بود و با اضطراب ، بیان میکرد ؛ از چند سو همبندیانمان «حالی» اش ! کردند که تکرار نکند ؛ چه ، ممکن است «آنتن» ی بشنود و به «بیرون» اطلاع دهد که وزیر اینجاست ! اما امروز ، در شرائطی ممکن بود همان «حکم ِ هنوز پابرجا » ی «امام» ، در موردم به اجراء در آید که دست روزگار این فرصت را در اختیارم گذاشته بود که زان پیشتر ، در برابر همه ی مردم دنیا ، شقاوتی که در گستره ی یک «نسل» ، بر مردم ایران و در کنه ماجرا بر کل بشریت ، رفته بود را شهادت دهم ... ! 
ناگهان چشمم به امیر انتظام افتاد که ساکت و آرام و با لبخند مهربانانه ای ایستاده بود به بازگوئی ها و توضیحات من گوش فرا میداد . رو به امیر انتظام کردم و گفتم : « آقای امیر انتظام خودتو آماده کن ! به احتمال قوی شما رو هم صدا میکنند . فرصت کم دارن . البته به من فرصتی که میخواستم رو دادند اما بازم کمه ...» . امیر انتظام با لبخندی گفت : « قطعاٌ ِصدام میکنند ومن هم اینو میدونستم . وزیر جان ! خیالت راحت باشه ، از قبل نوشته م ! ایناهاش اینجاست » وبا دست گوشه ی یقه اش را کنار زد و به زیر ِ پیراهنش اشاره کرد . هنوز چند لحظه ای از این مکالمه نگذشته بود که صدایی گفت : امیر انتظام !
گالیندوپل درشماره ی ۲۸ لیست زندانیان ضمیمه ی گزارش مورخ ۲۸ ژانویه ی  ۱۹۹۳ برابر با ۸بهمن ماه ۱۳۷۱با نام بردن از  امیر انتظام ، به دیدار با او در دسامبر ۱۹۹۱ - آذر ماه ۱۳۷۰ -  اشاره و در انتهای همین ضمیمه ؛ نامه ی امیرانتظام به نماینده ی ویژه ی کمیسیون را درج و پیوست کرده است . امیر انتظام البته به من تصریح کرده است که دیدار او با گالیندوپل ، دو ساعت و نیم بطول انجامیده ؛ بنابر این مطالب مطروحه از سوی وی ، دست کم در جزئیات ، میتوانسته است بیشتر و باز تر از متن نامه ی منتشره در ضمیمه ی گزارش گالیندوپل باشد اما از آنجائیکه چارچوب مطالب بر اساس توضیات شفاهی و حضوری امیر انتظام به ما ، همین مضمون منتشره ست از اینرو در اینجا ، ترجمه ی عین نامه امیرانتظام به نماینده ی ویژه کمیسیون حقوق بشر را نقل میکنیم : 
« نامهء آقای امیر انتظام ، معاون نخست وزیر و سخنگوی پیشین ِ نخستین دولت موقت جمهوری اسلامی ایران ، به نمایندهء ویژه ء کمیسیون 
به نمایندهء ویژهء کمیسیون !
بنا بر شهادت زیر ، بدینوسیله ؛ من جمهوری اسلامی ایران را به جرم و جنایاتی متهم میکنم که بوسیله ی این رژیم طی ۱۲سال گذشته ارتکاب یافته و از این نهاد بین المللی درخواست رسیدگی میکنم ، با امید به امکان تجدید محاکمه بمنظور دفاع از حقوق بدیهی خود و هموطنانم .
مستند این نوشتار من ، نقض حقوق مستقر در اعلامیه ء جهانی حقوق بشر و تصریحات بیشتر در باره ی نقض حقوق است 
دولت ایران به پایبندی خود به کنوانسیون بین المللی حقوق مدنی و سیاسی ، مصّوب ِ ۱۶ سپتامبر ۱۹۶۶ در مجمع عمومی ملل متحد ، متعاقب به رأی گذاشته شدن این کنوانسیون در پارلمان ایران بتاریخ ۱۴ نوامبر ۱۹۷۲ ( ۲۳ آذر ۱۳۵۱ ه.خ) ؛ متعهد شده است .
در طی این دوازده سال و اندی که در زندان بسر برده ام ، من شاهد انواع نقض حقوق مذکور بوده ام . من شاهد شکنجهء صدها تن بوده ام و خود نیز تحت همان رفتار ها بوده ام ، بویژه : 
- تحمل فشارهای اولیه 
- حبس انفرادی به مدت ۵۵۰ روز بدون هیچ وقفه ای 
- محرومیت از دیدار و گفتگو تا امروز ؛ دوسال و نیم اقامت در یک سلول ِ یک و نیم در دو و شصت و شش به همراه ۲۷ نفر پشت ی در های بسته وبا امکان ۳باررفتن به دستشوئیدر ۲۴ ساعت و یک حمام با سه دوش (برای ۲۷ نفر)
- سه ساعت خواب (کشیده) در ۲۴ ساعت
- عدم بهداشت ، خارش پوستی (بدلیل نشستن مدام بمدت دوسال)
- بیماری لگن خاصره
- پیشروی بیماری چشم و پروستات . چهار سال تحمل درد پروستات و انتظار برای جراحی زانوی چپ . رنج بردن از زخم معده وسایر بیماریها بدون غذای مناسب و درمان ف تاهم اکنون 
- بستری شدن پس از شش سال ، تحت ِ نظر و مراقبت ِ ۶ محافظ - دو نفر از آنها ، مرا در اتاق عمل می پائیدند 
- تراشیدن موی سرم با قیچی ی پشم گوسفند زنی و استهزائ من در انظار صدها زندانی ی دیگر
- قطع کردن ارتباط من با همسر و فرزندانم تا امروز 
- دو بار مرا در نیمه های شب برای اعدام بردند و ۷۲ ساعت نگهداری من بدون ارائه ی هیچگونه توضیحی 
- سر ِ پا نگهداشتن من بمدت ۲۷ ساعت و صدها مورد دیگر . ممکن است این سؤال پیش بیاید که آیا واقعاٌ چنین رفتارهائی ممکن بوده که وجود داشته باشد ؛ و اینهم نمونه هائی از استمرار این رفتارها :
- طی پائیز (آذر) ۱۹۹۱ ، بیست و چهار ساعت پس از ورود آقای گالیندوپل به ایران ف ساعت ی ۹ عصر ، در هوای سرد و بارانی ، ما درجریان یک جابجائی ِ داخل زندان از بند ۳ به بند ۴ واقع در طبقه ی بالای واحد ۳۲۵ [زندان اوین] منتقل شدیم( موسوم به بند «خارجی ها»). برای انتقال ما ، کامیون ِ روبازمورد استفاده قرار گرفت و در نتیجه من دچار سرماخوردگی ِ گوش شدم . من تا ۴۰ روزمحروم از دسترسی به متخصص گوش بودم و در نهایت  ، عفونت پرده ی گوشم را گسیخت . پس از ۲ ماه رنج بردن و آسیب از ناحیه ی هردو شنوائی ، یک متخصص فراخوانده شد ، تنها به خاطر اعلام اینکه من ۴۰% شنوائی ام را از دست داده ام .
در این زمستان ِ سرد ۱۹۹۲ ، ما محروم از گرمایش و آب ِ گرم هستیم .در زندان ، طبق گفته ی آنها [زندانبان]بیش از چند ساعت آب گرم در شوفاژها نیست و دلیل آن عیب در سیستم حرارت مرکزی ست .
دمای هوا در سلولهائی که ما در آنها اقامت داریم ، مابین ۵ تا ۱۲ [درجه ی سانتیگراد] است .

سایر کسانی که شکنجه شده اند :
- شکستن دندان و پاره کردن گوش تقی رحمانی ؛ شلاق زدن علی کیائی ها[ علی ضیائی ها ، درست است . اشتباه در درج تلفط از سوی هیئت است ] ؛ شکنجه و اعدام صادق عزیزی ، هوشنگ شاهین ، علیرضا آشتیانی ، حیدر مهرگان ، و اردشیر یگانه ؛ وصل کردن جریان برق به پشت ؛ آویزان کردن از یک پا یا دست ؛ سر پا نگهداشتن بمدت هشت روز 
- گرسنگی دادن زندانیان : یک تکه نان و یک بشقاب پلو برای ۱۰ زندانی در ۲۴ ساعت 
- شکنجه ی دیگر اِعمال شده عبارت است از نگهداری زندانیان در یک تابوت ِ کوچک در ابعاد ۵۰ در ۸۰ در ۱۴۰ سانتی متر، بمدت چند ماه ، در سال ۱۹۸۴(۱۳۶۳ه.خ) ، ۳۰ زندانی در این تابوت ها قرار داده شدند . آنها دیوانه شدند . 
اینها مثالهایی هستند از شکنجه در رژیم ایران . 
امضاء
امیر انتظام
۱۹۹۲ »
4 jahangir-razmi-iran-execution.jpg
پیامدها و نتائج دیدار گالیندوپل از زندان

گزارش دیدارسوم گالیندوپل از ایران و ملاقات و مصاحبه ی وی و هیئت همراه با زندانیان ، با اتمام این ماموریت و بازگشت وی ازایران  ؛  به کمیسون حقوق بشر ارائه و یک ماه بعد بتاریخ هشتم بهمن ماه ۱۳۷۱ برابر با ۲۸ ژانویه ء ۱۹۹۳ ، منتشر گردید (نشانی گزارش E/CN.۴/۱۹۹۳/۴۱) .  گزارش دیدار سوم  ؛  همهء ادعاهای رذیلانه ی «مقامات ِ رسمی» ئی را که در سرتاسر گزارشهای پیشین ِ نماینده ی ویژه ، هرگونه شکنجه و بدرفتاری و اعدام و غیره را «تبلیغات و القائات ِ ضد انقلاب مستقر در خارج» و «بی اساس» قلمدا میکردند ؛ نقش برآب میکرد زیرا مفاد این گزارش ، مبتنی بر شهادت زندانیان ِ بازمانده و هنوز محبوس ِ دهه ی شصت در برابر هیئت ونماینده ی ویژه بود که خود در جریان مستقیم همه ی شقاوت های سبعانه ی «جمهوری اسلامی» و عوامل و جلادان آن در زندانهای قزلحصار و گوهردشت و اوین قرار داشتند و گواهیشان نیزیا بر اساس تجربه ی مستقیم و شخصی و یا بر پایه ی دیده ها و شنیده های مستقیم و بلاتردیشان استوار بود و انکار ناپذیر مینمود .  
همچنین « لیست زندانیان ِ ارائه شده به دولت جمهوری اسلامی ایران بوسیله ی نماینده ی ویژه طی یادداشت مورخ ۲۵ ژانویه ء ۱۹۹۲» ، به این گزارش ، ضمیمه گردید . گالیندوپل در این فهرست ۸۹ نفره ضمن اشاره به زندانیان ِ  نام برده در این فهرست ، از جمله : داوود عزیزی ، فرزاد براتی ، باقربرزوئی ، امیر انتظام ، محمود متحدین ، حسین نوع پرور ، حیدر یوسفی ، علی ضیائی ها ، و... خواستار روشن شدن وضعیت آنان گردید .گالیندوپل در شماره ۳۳ این فهرست ، مینویسد : «۳۳- آقای  وزیر فتحی در زندان اوین نگهداشته میشود . گزارش شده است که یکی از شروط آزادی وی انزجار نامه ی کتبی واظهارتوبه و ندامت از عقائد سیاسی اوست » ! 

کمیسیون حقوق بشر ملل متحد ،  متعاقباٌ طی اجلاس ۵۴ ام خود بتاریخ ۴ مارس ۱۹۹۲ برابر با ۱۴ اسفند ماه ۱۳۷۰  قطعنامه ای را به تصویب رساند که در آن با ابراز «نگرانی ِ عمیق خود ازتداوم گزارش هایئ دال بر نقض حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران» (بند ۲ از قطعنامه )  ، « نگرانی عمیق خود را بر اساس گزارش نماینده ی ویژه در خصوص ... فقدان تضمین طی روند های قانونی [در محاکمات]...(بند سوم قطعنامه) «افزایش و نه کاهش ِاعدام ها ،»(بند چهارم قطعنامه) ... «بر لزوم تداوم نظارت بر وضعیت حقوق بشر در ایران »(بند دهم قطعنامه)  تأکید ، و « تصمیم گرفت تا  مأموریت نماینده ء ویژه را تمدید نماید »(بند یازده قطعنامه)  و این درست همان چیزی بود که مقامات وزارت خارجه و زندان ها و اطلاعات و اساساٌ مجموعه ی رژیم «جمهوری اسلامی» را که تمام تلاشش معطوف به بستن و مختومه کردن  پرونده ی کشتار زندانیان ونقض حقوق انسانی در ایران بود را مأیوس و خشمگین میساخت ! 

گزارش گالیندوپل در بند ۱۰۴ آن ، به «روشهای شکنجه های فیزیکی » یی اشاره داشت که مستقیماٌ بر اساس شهادت حضوری و مکتوب ما در برابر نماینده ی ویژه و هیئت ،  استوار بود . بند ۱۰۵ این گزارش به شکنجه ها و فشار های روحی و روانی و ... گواهی شده ی ما اختصاص داشت  . گزارش دیدار سوم همچنین در بند ۱۰۶ خود تصریح میکرد که شکنجه و دیگر اشکال فشار ها وبدرفتاریهای روحی و روانی نه تنها بمنظور کسب اطلاعات بلکه همچون امری  ثابت و روندی معمول وطبیعی از رفتارهای زندانبان ، اعلام گردیده است .گزارش دیدار سوم همچنین در بند ۱۳۷ خود اعلام میکند که « ادعا شده است که بسیاری از این زندانیان ، هنوز و پس از سالها به این دلیل در زندانند که آزادیشان مشروط به امضاء بیانیه ای از ابراز ندامت [انزجارنامه] و توبه .... و موافقت با انجام مصاحبه میباشد که[این مصاحبه ها] گاه تا چند ساعت بطول میانجامد و طی آن زندانی میبایست به عملکرد نادرست خود اعتراف و سازمان وجریان سیاسی خود را محکوم و حمایت خود را از جمهوری اسلامی اعلام و تعهد ... ممکن است این مصاحبه بعداٌ در تلویزیون نشان داده شود » . تصریحات و اشاراتی که همگی مبتنی بر شهادت حضوری و مکتوب ما زندانیان و بازماندگان حیّ و حاضر بود و جائی برای انکار آن «جرثومه های انکار» باقی نمیگذاشت . 

مجمع عمومی ملل متحد در تاریخ ۲۸ ژانویه ی ۱۹۹۴ برابر با هشتم بهمن ماه ۱۳۷۲ قطعنامه ِ خود را در خصوص وضعیت حقوق بشر در ایران با اشاره و بر اساس گزارش نماینده ی ویژه ی کمیسیون حقوق بشر ، بتصویب رساند .(A/RES/۴۸/۱۴۵ - ۱۹۹۴  ۲۸     JANUARY) 

کشف رمز یک معمّا :

در اواخر فروردین ماه سال ِ جاری -۱۳۹۰- درست چند روز پیش از آنکه کار تدوین و نگارش این گزارش را آغاز کنم ،  در جریان ِ یک جستجوی اینترنتی برای یافتن ِ نام و نشان ونوشتاری در باره ی یکی از شهدای دهه ی شصت ، بطرزی کاملا اتفاقی به نام خودم در فهرست هزارنفره ی «اعدام شدگان» ی برخوردم که بنیاد برومند بنقل از گزارش ۲۶ ژانویه ء سال ۱۹۸۹برابر با ۶ بهمن۱۳۶۷نماینده ء ویژه کمیسیون حقوق بشر ملل متحد ؛ در سایت متعلق به خود تحت عنوان «امید» منتشر کرده است !(۲۰) این فهرست تحت عنوان «نام و مشخصات افرادی که گفته میشود توسط جمهوری اسلامی ایران از ژوئیه تا دسامبر ۱۹۸۸ اعدام شده اند » و « به احتمال قوی تعداد قربانیان ، چندین هزار نفربوده است که اکثر آنان از اعضاء سازمان مجاهدین خلق هستند» ؛ تدوین شده است . مشاهده ی این صفحه ، همچون کشف رمزی بود برای منی که بیست و سه سال بود بخشی هنوز مبهم و پاسخ نیافته در ذهنم در باره ی دلیل یا دلایل انتخاب ام بعنوان یکی از زندانیان برای ملاقات و گفتگو با نماینده ی ویژه و هیئت ِ همراه ، پابرجا مانده و لاینحل مینمود ! نخستین پرسشی که به ذهنم رسیده بود با تأئید و تأکید ِ گالیندوپل مبنی برانتخاب نام من توسط خود کمیسیون و نماینده ی ویژه ، البته پاسخش را یافته بود اما ، این سؤال که : چرا از میان زندانیان ِ حاضر مرا انتخاب کرده اند ، اینهمه سال بی پاسخ مانده بود زیرا همچنانکه گاه به شوخی میگفتم : «قرعه که ننداخته اند» ! زندانی بودن ِ «عام» نمیتوانست دلیلی بر انتخاب «خاص » بوده باشد ، اگرچه نامعمول و نامعقول هم نیست . وقتی پس از بیست و سه سال ، صفحه ی هنوز موجود و منتشر ِ مربوط به اعدام ِ «وزیر فتحی» را دیدم ، علاوه بر آنکه برای من «کشف شد راز معمائی سترگ» ؛ و آن این بود که در نخستین مراحل اعلام و اعتراض نیروها و جریانات سیاسی به کشتار زندانیان سیاسی ، و در شرائطی که دسترسی به اسامی شهداء بصورت قطعی امکانپذیر نبود ، سازمانها و احزاب و نیروهای پیگیر این رویداد هولناک ، براساس اطلاعات و بنابر بر حدس و گمانهای مربوط به شرائط زندان و ... اسامی هزار نفره ای را فراهم و به کمیسیون حقوق بشر  ، ارائه کرده اند و رژیم خواسته است با استفاده از مورد یا موارد اشتباهی از این دست - که بنابر پنهانکاری مطلق «جمهوری اسلامی» در جریان ارتکاب این جنایت و فقدان امکان روشهای قطعی بررسی و تطابق ، کاملا بدیهی و معمول اند -  اعلام نماید که بر«خلاف تبلیغات ِ ضد انقلاب» ، این زندانی ، زنده است و هم اکنون در حال سپری کردن دوران محکومیت خویش میباشد ! بدیهی ست که بسرعت اقدام کردم و طی نامه ای به بنیاد برومند از مسئولین این بنیاد خواستم تا مندرجات سایت خود را تصحیح کنند ؛ اما ، مشاهده ی این صفحه مرا به حس و حال ِغریبی برد ! آن شب ، تا سحر بیدار بودم و با خود زمزمه میکردم :
ای پادشاه صادقان ، چون من منافق دیده ای ؟!
با زندگانت زنده ام ، با مردگانت مرده ام 
با دلبران و گلرخان ، چون گلبنان بشکفته ام
با منکران ِ دَی صفت ، همچون خزان افسرده ام (۱۹)
    
موخّره :

 قتل عام زندانیان سیاسی در مرداد و شهریور ماه شصت و هفت ، آن رویداد هولناکی ست که در تاریخ معاصر ایران و حتی جهان ، در صورت ثبت و ضبط دقیق و پیگیری و طرح درست و متناسب با گستردگی و ژرفای این فاجعه ی عظیم انسانی ، میتواند منشاء تحولاتی اساسی نه تنها در ساحَت ِ سیاسی اجتماعی ، بلکه در سپهر فلسفه ی سیاسی و اندیشه ی حقوقی گرد د . قتل عام شصت و هفت ، آئینه ی تمام نمای ِ «جمهوری اسلامی» ، عینیت ِ  نظریه ی «ولایت فقیه» - و بعدها« ولایت ِ مطلقه ی فقیه» - ، تبلور ِ فلسفه ی سیاسی ِ خمنیستی ِ اَوجَب الواجبات بودن ِ «مصلحت ِ نظام» و « حفظ ِ نظام» ، و عصاره و خلاصه ی عریان ِ آن نوع و ادراک از «اسلام» ی ست که همه ی اجزاء وارکان تشکیل دهنده ، تقویت کننده ، حامی ، مجری ، و سهیم در قدرت و «رژیم ِ سیاسی» ِ «جمهوری اسلامی » ، بدان معتقد و پایبند بودند . قتل ِ عام شصت و هفت ، فاجعه ای نیست که به بخشی از دیروز و امروز جمهوری اسلامی ، به «چپ » ِ دیروز و «اصلاح طلب» ِ امروز ، یا به « راست» ِ دیروز و « اقتدارگرا» و « تمامیت خواه » و هر اصطلاح دیگری از این دست ِ امروز منحصراٌ مربوط بوده باشد . قتل عام شصت و هفت ، طراحی ، کارگردانی ، و اجراء شده ی همه ی ارکان و ساختار جمهوری اسلامی ست .  بهمین دلیل است که « آنها» همه گی بر آنند تا به هر ترتیب ممکن ، این فاجعه ی عظیم بشری را « مسکوت» گذارند و در صورتی که دیگر ناممکن بود ، « کوچک» جلوه دهند ، و باز در صورتی که این هم ناممکن بود ، دست کم به یک بخش از «حاکمیت» و «جمهوری اسلامی » نسبت دهند ! ودرست از همینروست که «ما» میبایست هردم و هرجا و با هر صدا و به هر طریق درست و ممکن ، تلاش کنیم تا اولاٌ در نخستین وحله ، این رویداد هولناک را بعنوان «قتل عام» ثبت وضبط کنیم و برسمیت بشناسانیم و ثانیاٌ : در همینجا ، در همین گوشه ، در این کنجی که «جمهوری اسلامی» ِ جهل و جور و جنایت را از آن گریزی نیست ، با تمامی اجزاء و ارکان و تشکیل دهنده ی دیروز و امروز و موجود و مغضوب اش ، محاصره کنیم تا نه تنها این «مناسبات» ، بلکه به طریق ِ اَولی این «فلسفه ی سیاسی - طبقاتی» را به نفع آرمان آزادی و برابری و اعتلاء حقوق انسانی ، به زباله دان تاریخ بسپاریم .
۲۸اردیبهشت۱۳۹۰ترکیه 
وزیر فتحی   
     ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها :

۱- عبارا ت درون گیومه ها از شعر «مزارآباد» ، سروده ی اخوان ثالث برگرفته شده است
۲- جامی
۳- رهیاب
۴- وعده ای که زندانبانان همیشه به ما میدادند : «همینجا باید بپوسید»!
۵- از اظهارات رئیس زندان به نمایندهء ویژه مندرج در گزارش دوم گالیندوپل
۶- رهیاب
۷- رهیاب
۸- «بیرون» اصطلاحی بود که میتوانست برای زیرهشت یا شعبه و یا هرجای نامعلومو اعلام نشده ی دیگری بکار رود 
۹- گزارش ۲۶ ژانویه ی ۱۹۸۹ گالیندوپل - کتابخانه ی حقوق بشر 
۱۰- عفت ماهباز - سایت راه توده
 ۱۱-بند۷۸ گزارش ۲۶ ژانویه ئ ۱۹۸۹ گالیندوپل
۱۲-  ویکی پدیا - (تأکید از ماست)
۱۳- از این اشتباهات در گزارش ، یکی هم اینست که در بند ج پرونده های انفرادی گزارش آمده است : «مسعودکشاورز ... در زندان قزلحصار اعدام شده ...» ، که صحیح نیست و او در گوهر دشت بدار آویخته شد . مسعود ، دوست وهمبندی و همشهری ما بود
۱۴- ایرج مصداقی : نه زیستن ، نه مرگ - جلد۴ ص ۱۷۸
۱۵- همان : ص۱۸۰
۱۶- نگا: پی نوشت شمارهء۸
۱۷- بنقل از ایرج مصداقی - سایت پژواک ایران
۱۸- مولانا- دیوان شمس
۱۹ - همان
۲۰- نشانی فهرست هزارنفره : http://www.iranrights.org/farsi/memorial-case-۱۳۲۷.php   ونیز http://www.iranrights.org/english/memorial-case-۱۳۲۷.php 

منابع و مأخذ : 

- کتابخانهء حقوق بشر : http://www.iranrights.org/farsi/library-۱۰۵.php
- گزارش پروفسوررینالدو گالیندوپل به اجلاس چهل و هفتم کمیسیون حقوق بشر ملل متحد به نشانی : E/CN.۴/۱۹۹۱/۳۵ وبه تاریخ ۱۳ فوریه ء ۱۹۹۱ - تاریخ انتشار : ۲۴ بهمن ماه ۱۳۶۹
- گزارش گالیندوپل به تاریخ ۲۶ ژانویه ء ۱۹۸۹ برابر با ۶ بهمن ماه  ۱۳۶۷ و لیست هزارنفره ی قربان ، ضمیمه ی گزارش مندرج درکتابخانه ی حقوق بشر و :http://www.iranrights.org/English/memorial  و نیز http://www.iranrights.org/farsi/memorial
- گزارش دیدار سوم گالیندوپل به نشانی :  E/CN.۴/۱۹۹۳/۴۱ به تاریخ ۲۸ ژانویهء ۱۹۹۳ برابر با ۸ بهمن ماه ۱۳۷۱و لیست پیوست  
- نه زیستن ، نه مرگ - خاطرات ایرج مصداقی 
    

از میدان التحریر تا میدان سُل

| 0 نظر
گفت و گو با ایگناسیو گارسیا
هژیر پلاسچی
IMG_7346.jpgاز روز ۱۵ ماه می، یعنی همان ۲۵ اردیبهشت خودمان که تظاهرکننده‏گان اسپانیایی در ۵۷ شهر به خیابان آمدند و بعد میدان سُل را تصرف کردند. باز یک کشور اروپایی شاهد خروش مردمی است که از غارت نولیبرالیسم و استبداد دموکراسی‏های نمایشی غربی به جان آمده‏اند. معترضان میدان سُل (میدان خورشید) در مانیفستی که به نام «مانیفست کمپ خورشید» منتشر کرده‏اند، می‏نویسند: «ما که هستیم؟ کسانی هستیم که آزادانه و به خواسته‏ی خود آمده‏ییم و بعد از راهپیمایی تصمیم گرفتیم برای تداوم پافشاری بر عزت و گسترش آگاهی سیاسی و اجتماعی دور هم جمع شویم. نماینده‏ی هیچ حزب و سازمانی نیستیم. خواست تغییر ما را به هم پیوند می‏دهد. برای دفاع از شان و برای همبستگی با کسانی که امکان حضور در این مکان را ندارند، آمده‏ییم. چرا اینجاییم؟ آمده‏ییم چون یک جامعه‏ی نوین می‏خواهیم که در آن اولویت با زندگی باشد، نه با منافع اقتصادی و سیاسی. خواهان تغییر جامعه، خواهان تغییر در آگاهی اجتماعی هستیم. حمایت خود را از رفقایی که بعد از راهپیمایی بازداشت شدند اعلام می‏کنیم و خواهان آزادی آنها هستیم، بدون آن که مورد پیگرد قضایی قرار بگیرند. همه چیز را می‏خواهیم و الان می‏خواهیم. اگر با ما موافقی به ما بپیوند! خطر کردن و شکست خوردن از شکست خوردن بدون خطر کردن بهتر است»
ایگناسیو گارسیا با همین اسم عجیب و غریب، یک رفیق ناب اسپانیایی است که ماجراهای ایران را هم با علاقه‏ی تمام دنبال کرده است. با ایگناسیو زمانی که تازه از میدان خورشید بازگشته بود گفت و گو کردم. گمان می‏کنم میدان خورشید اسپانیا نیز درست مانند میدان التحریر همان بخشی از تاریخ ستمدیده‏گان است که باید به ما بیاموزد همواره در وضعیت اضطراری قرار داریم و به یادمان بیاورد که هر لحظه‏یی را برای ساختن تاریخ از دست بدهیم، دیر کرده‏ییم. آیا ما هرگز در شرایط مشابهی نخواهیم بود و آیا اینها همان روزها و لحظاتی نیست که باید بیاموزیم؟
ایگناسیو! این ماجرای اسپانیا از کجا شروع شده و چرا مردم به خیابان آمده‏ اند؟
این سوال پیچیده‏یی است. همین الان با یکی از بچه‏های گروه سخنگویی در میدان سُل صحبت کردم که خودش در مرکز «پاتیو ماراویاس» فعال است. این مرکز یک مکان اشغالی است، با سازماندهی افقی در شهر مادرید که در آن فعالیت‏های مختلفی علیه سلطه‏ی سیستم صورت می‏گیرد. در واقع فضایی است تا علاوه بر کسانی که در آن ساختمان اشغالی می‏مانند، هر کسی می‏تواند کاری را پیشنهاد کند و اگر با فضای آنجا هم‏خوانی داشته باشد، از این فضا استفاده کند. من خودم در این مرکز چند برنامه داشته‏ام. این رفیقم می‏گفت که دو ماه پیش، بچه‏هایی بین بیست و چهار تا سی ساله به خاطر نارضایتی از فضای رکود سیاسی و سیاست‏های اقتصادی حاکم و کلن جو عمومی تصمیم گرفتند این تظاهرات را راه بیندازند. اینها کسانی بودند که هیچ سابقه‏ی فعالیت سیاسی یا اجتماعی نداشتند، دانشجو نبودند و در فضای فعالان سیاسی و اجتماعی مادرید هم شناخته شده نبودند، ولی از طریق یک سایت در اینترنت و فیس‏بوک این ایده را راه انداختند. روز ۱۵ می در بسیاری از شهرهای اسپانیا این فراخوان داده شده بود و در آخر پنجاه و هفت شهر اسپانیا با این حرکت همراه شدند. با دو مضمون اصلی یکی این‏که احزابی که قدرت سیاسی را در دست دارند نماینده‏ی مردمی که قرار است به آنها رای بدهند، نیستند و اعتراض به سیاست‏های غالب نولیبرالی که هر کدام از دو حزب اصلی که در قدرت باشند در اسپانیا، چه حزب مردمی و چه حزب سوسیالیست که احزاب اروپایی اسپانیا محسوب می‏شوند، پیش می‏برند. سیاست‏هایی که از خیلی سال پیش دارند پیش می‏برند و خدمات عمومی را ضعیف می‏کنند و کلن هرچه را که به اجتماع تعلق دارد خصوصی می‏کنند. هر چیزی که سودآور است به شرکت‏های بزرگ خصوصی واگذار می‏شود و هرچه زیان‏آور است وارد بودجه‏های دولتی می‏کنند، به طوری که کل بستر رفاه اجتماعی که تا حدی وجود داشته در حال مضمحل شدن است و البته این مشکلی است که در کشورهای دیگر اروپایی هم وجود دارد. این روند به طور مشخص بعد از این بحران اقتصادی آخر شدیدتر شده است. اسپانیا دچار بحران مالی بدی است. حزب سوسیالیست زاپاته‏رو که هزار بار قسم خورده بودند هیچ‏کدام از امکانات دولتی‏ای که برای مردم وجود دارد، تحت هیچ شرایطی از بین نخواهند رفت، در تابستان گذشته پنج درصد حقوق کارکنان دولتی را کاهش دادند و رشد بازنشسته‏گی‏ها را متوقف کردند. به این دلیل که دولت اسپانیا چه در سطح سراسری و چه در سطح محلی و شهرداری‏ها ورشکست شده و در هر کدام اینها مشکلات مالی زیادی دارد، کلن همه‏ی خدماتی که دولت به شهروندان ارائه می‏داد در حال کاهش است.
جایی نوشته بودی که تلویزیون و رسانه‏های اسپانیا اخبار این شورش‏های مردمی را به طور کامل سانسور می‏کنند. این برای من که از ایران آمده‏ام و آنجا سانسور را تجربه کرده‏ام خیلی جالب بود که در دموکراسی‏های غربی هم این اتفاق رخ می‏دهد. می‏توانی در این مورد بیشتر توضیح بدهی؟
البته سانسور در اسپانیا پیش از این هم سابقه دارد. اما بله! روز ۱۵ می در پنجاه و هفت شهر اسپانیا این فراخوان داده شده بود. رسانه‏های اسپانیایی این ماجرا را هیچ پوششی ندادند، غیر از چند مقاله‏ی کوچک که گفتند هزاران نفر در شهرهای مختلف اسپانیا راهپیمایی کردند، در حالی که رسانه‏هایی مثل واشنگتن‏پست یا آسویشتدپرس خبر دادند تعداد تظاهرات‏کننده‏گان ده‏ها هزار نفر بوده است که خیلی به واقعیت نزدیک‏تر بود. فقط در مادرید احتمالن بین بیست تا بیست و پنج هزار نفر در تظاهرات شرکت کردند. ولی همان‏طور که گفتم این شکل از سانسور سابقه دارد چون رسانه‏های اسپانیا در مقاطع مختلفی که کل سیستم سیاسی دچار تزلزل و بحران شده، دیده شده که وقتی یک فرمانی از دولت مرکزی می‏آید و یا از سیستم حزبی، به آن عمل می‏کنند. مثلن هفت سال پیش در مادرید بمب‏گذاری شد. آن زمان حزب دست راستی مردمی در قدرت بود که یک گفتمان ناسیونالیست اسپانیایی خیلی خشن و یک موضع ضد جنبش باسک داشتند و حرف اولی که در تمامی رسانه‏های اسپانیا درآمد این بود که «گروه تروریستی اتا در مادرید بمب‏گذاری کرده است». همه‏ی رسانه‏های اسپانیا این خبر را چاپ کردند در حالی که هیچ خبری نبود و بالاخره هم مشخص شد بمب‏گذاری کار اتا نبوده است. این از جمله تجربیاتی است که نشان می‏دهد چقدر اینها وابسته به سیستم حکومتی و حزبی هستند. الان هم بعد از یکشنبه یک تعداد آدم وقتی به میدان سُل رسیدند تصمیم گرفتند در آنجا بمانند و شب اول هم خیلی کم بودند. نزدیک به صد و پنجاه نفر. همان شب، نزدیک ساعت پنج صبح پلیس آمد و میدان را تخلیه کرد. خبر این ماجرا از طریق اینترنت خیلی سر و صدا کرد و روز بعد ده برابر آدم آمد و به طور روزافزون به تعداد این افراد اضافه می‏شود. روز دوم برخورد سرکوبگرانه این بود که اعلام کردند این تجمع قدغن است که باعث شد باز افراد بیشتری به تجمع میدان سُل بپیوندند. امروز دیگر خیلی بزرگ شده بود و اصلن به نظر نمی‏رسد یک تجمع خودجوش باشد. میدان پر از چادر است. از جاهای مختلف به آنها هدیه می‏دهند. غذا می‏رسانند. همین امروز چهار سرویس توالت صنعتی برایشان از یکی از ایالت‏های اسپانیا فرستاده‏اند و ابعادش خیلی رشد کرده است. حالا دیگر رسانه‏های مختلف دارند مواضع مختلفی می‏گیرند. بعد از آن سکوت قبلی، وقتی رسانه‏های خارج از اسپانیا اخبار میدان سُل را پوشش دادند، رسانه‏های اسپانیا هم مجبور شدند به این اخبار توجه کنند. رسانه‏های متعلق به حزب سوسیالیست موضع انتقادی کمتری دارند و بیشتر سعی می‏کنند موج‏سواری کنند. مثلن امروز فعالان میدان سُل می‏گفتند که در برنامه‏ی حزب سوسیالیست آمده که مردم در میادین جمع شوند.
عجب!
آره! همین‏طور فی‏البداهه این را هم به برنامه‏ی انتخاباتی‏شان اضافه کرده‏اند در حالی که انتخابات سه روز دیگر است. در حالی که حزب مردمی خیلی مخالفت شدیدتری می‏کند و مثلن می‏گویند که چون انتقاداتی که به سیستم می‏شود از منظر چپ است، حزب سوسیالیست پشت این‏هاست و در خفا اینها را سازماندهی کرده وگرنه چرا اینها نمی‏روند در مقابل ستاد حکومت زاپاته‏رو تظاهرات راه بیندازند؟ چون میدان سُل که میدان مرکزی مادرید است، در مقابل ستاد حکومت محلی مادرید قرار دارد و حکومت محلی مادرید دست حزب مردمی است. حزب مردمی در مادرید نزدیک به بیست سال است که اکثریت مطلق آرا را به دست می‏آورد به غیر از نزدیک به ده سال پیش که حزب سوسیالیست و یک ائتلاف چپ شامل احزاب کوچک کمونیستی موفق شدند انتخابات را ببرند ولی دو نفر از نماینده‏هایی که قرار بود حکومت استانی را تشکیل بدهند انصراف دادند و دوباره حکومت دست راست‏ها افتاد. چون احساس عمومی این بود که این دو نماینده را راست‏ها خریده‏اند، ائتلاف چپ‏ها و سوسیالیست‏ها اعتبارش را از دست داد و دوباره راست‏ها حکومت محلی را به دست گرفتند.  
پس الان اعتراضات فقط در مادرید متمرکز است؟
نه در شهرهای دیگر هم هنوز ادامه دارد. اتفاقی که افتاده این است که آن گروه اولیه‏ی سازمان‏دهنده‏ی این اعتراضات اینقدر که مردم زیاد شده‏اند انگار که در جمعیت ذوب شده‏اند. مجمع خودجوشی تشکیل شده که تصمیمات خودگردانی می‏گیرد و دیگر متعلق به آن جمع اولیه نیست. حتا وب‏سایت خودشان را راه انداخته‏اند و آنجا می‏توانی ببینی که در شهرهای دیگر اسپانیا هم اعتراضات شبیه به این در حال شکل گرفتن است. الان یکی از دوستانم از بارسلون یک عکسی گذاشته که انگار بارسلون هم شلوغ شده است. در حد چهارصد _ پانصد نفر هم نیست. مانند مادرید، هزاران نفری است.
سازماندهی این جمعیت بزرگ باید خیلی کار سختی باشد. این کار به چه شکلی صورت می‏گیرد؟
وقتی مردم آنجا اردو زدند و شروع کردند به کمپ راه انداختن، یک مجمعی تشکیل دادند و وقتی دیدند اینقدر جمعیت زیاد شده است، شروع کردند جدا از این مجمع عمومی، کمیسیون‏ها و زیرگروه‏های مختلفی را تشکیل دادن برای مسائل تخصصی‏تر. مثلن یکی دارند برای ارتباطات که امور اینترنت را اداره می‏کند، یکی برای سخنگویی برای مصاحبه با رسانه‏هایی که آنجا می‏آیند، یکی دارند که کنش‏های مختلفی را برنامه‏ریزی می‏کند. مثلن پلاکاردهای مختلفی نصب می‏کنند یا اسم ایستگاه‏های مترو را عوض می‏کنند یا در خیابان آکسیون‏های مختلفی را راه می‏اندازند. یکی دارند که تدارکات آنجا را بر عهده دارد که خیلی کار سختی است. مثلن غذایی که مردم می‏آورند را تقسیم می‏کند، چادرها را مستقر می‏کند و کارهایی از این قبیل. یکی هم دارند به نام کمیسیون مطالبات که آنجا یک سری صندوق گذاشته‏اند تا مردم مطالبات خودشان را ارائه بدهند. چون دیگر آن مطالبات اولیه‏یی که این گروه اولیه که نامش «دموکراسی واقعی همین الان» است، داشتند مطالبات همه‏ی کمپ میدان سُل نیست. ماجرا خیلی گسترده‏تر شد و کسانی که در میدان مانده‏اند از آن گروه اولیه اعلام استقلال کرده‏اند. بنابراین مردم مطالبات خودشان را می‏نویسند و توی این صندوق‏ها می‏ریزند. این کمیسیون وظیفه‏ی جمع‏آوری و دسته‏بندی این مطالبات را دارد که قرار بود امشب اعلام شود که من هرچه منتظر ماندم خبری نشد. احتمالن به زودی روی سایت «میدان را تصرف کن» می‏آید. حتا الان در شهرهای مختلف اروپا هم که گروه‏های اسپانیایی در آنها فعالند تلاش می‏کنند تجمع‏هایی در میدان‏ها یا مقابل سفارت اسپانیا برگزار کنند.
ایگناسیو تا حدی در صحبت‏هایت در مورد عکس‏العمل حزب مردمی و حزب سوسیالیست توضیح دادی اما تا جایی که من می‏دانم یک حزب کمونیست سنتی خیلی قدیمی هم اسپانیا دارد. برخورد این حزب با معترضان میدان سُل چگونه است؟
اعضای این حزب خیلی در میدان سُل فعال ظاهر شده‏اند. با این‏که داخل کمپ میدان سُل خیلی اصرار می‏کنند که مستقل از هر حزبی هستند اما حزب کمونیست که همواره هم در انتخابات با ائتلافی از احزاب کوچک چپ شرکت می‏کند، در میدان فعالند. مثلن در فهرست مطالباتی هم که مطرح می‏شود یک بند به نفع حزب کمونیست است. نوع اصلاح سیستم انتخاباتی که مطالبه می‏کنند سیستم حزبی را زیر سوال نمی‏برد اما درخواست امکانات بیشتری برای احزاب کوچک‏تر دارد. خیلی جالب است. بچه‏هایی که در انجمن‏های افقی‏تر و آنارشیست‏وارتر هستند خیلی متوجه این جریان نیستند و انگار برای آنها خیلی مهم هم نیست. من الان با بچه‏ها صحبت می‏کردم، می‏گفتند بیشتر از این‏که چه مطالبه‏یی آنجا مطرح شود مهم این است که مردم وارد صحنه شوند و صحبت کنند و مشارکت داشته باشند. حزب کمونیست هم دیروز اعلام کرده بود که اگر ستاد انتخاباتی کل کشور این تجمع را ممنوع اعلام کند از مردم خواهند خواست که در میادین حضور پیدا کنند.
یعنی ممکن است تجمع در میادین را ممنوع اعلام کنند؟
نه! دو روز پیش ستاد انتخاباتی استانی که دست حزب مردمی است، گفته بود که این تجمع با برگزاری انتخابات تداخل دارد و بنابراین نباید ادامه داشته باشد. پلیس هم آمد اما جمعیت اینقدر زیاد بود که مجبور شدند بروند. چون قانون انتخابات اسپانیا به این صورت است که در روزهای قبل از انتخابات فقط احزاب و انجمن‏های مختلف می‏توانند مراسمی را برگزار کنند که ربطی به انتخابات داشته باشد. ولی ستاد انتخاباتی کل کشور که دست سوسیالیست‏هاست ترجیح می‏دهند خشونتی رخ ندهد تا هم تصویرشان خرابتر از اینی که هست نشود، هم بتوانند موج‏سواری کنند و هم تبدیل به بحران بدی نشود که بتواند دولت مرکزی را متزلزل بکند.
اسپانیا تا جایی که من می‏دانم یک سنت قدرتمند آنارشیستی هم دارد. آنارشیست‏ها چه نقشی در این اعتراضات دارند؟
اینها خیلی قوی هستند ولی دیگر به اسم آنارشیست فعالیت نمی‏کنند. همین مراکز اشغالی که تعداد زیادی هم هستند از همان سنت می‏آیند. ولی وقتی از جوان‏های چپ رادیکال در میدان سُل می‏پرسی که مراجع فکری‏شان چه کسانی هستند از نگری حرف می‏زدند، از زاپاتیست‏ها حرف می‏زدند. من بیانیه‏ی رسمی از سی. ان. تی که یکی از مهم‏ترین تشکل‏های آنارشیستی اسپانیا است، ندیده‏ام اما کسانی که من از سی. ان. تی می‏شناسم درگیر کمپ میدان سُل هستند ولی به صورت رسمی نمی‏دانم که چه گفته‏اند.
خودت فکر می‏کنی نتیجه و دستاورد این اعتراضات چه باشد؟
به نظرم یک مقدار کور می‏رسد. چون انتخابات روز یکشنبه برگزار می‏شود. احتمال می‏دهم تا روز یکشنبه ادامه خواهد داشت. بعد از انتخابات یک سیاستمداری می‏رود تا با آنها مذاکره کند، اینها هم که قبول نمی‏کنند. رسانه‏ها پوشش خبری را کم می‏کنند. مردم هم کمی خسته می‏شوند و تعداد جمعیت کمتر می‏شود. بعد هم احتمالن یک خشونتی هم بشود. گمانم می‏خواهند این ماجرا را به این شکل اداره کنند. شاید هم موجب این شود که جلوی سقوطی که ائتلاف چپ دارد در این سال‏ها طی می‏کند و دفعه‏ی آخر از چهارده نماینده در مجلس به سه نماینده رسیده بودند، گرفته شود. آدم‏هایی هم که آنجا هستند حرف‏های مختلفی می‏زنند. در عین حال چیزی که امروز کمی من را دلسرد کرد این بود که اکثر فعالانی که در این کمپ کار می‏کنند موافق تحریم انتخابات هستند ولی این حرف اصلن در رسانه‏ها پر رنگ نمی‏شود که البته طبیعی است. ولی در فهرست مطالبات هم همین‏طور. مطالبه‏ی اصلاح قانون انتخاباتی که ظاهرن قرار است طرح شود نظام احزاب سیاسی را زیر سوال نمی‏برد و حتا آن را قوی‏تر هم می‏کند، چون می‏خواهند که انتخابات کاملن دولتی شود و سرمایه‏ی شرکت در انتخابات از طرف دولت تامین شود. بنابراین فاصله‏ی بین سیاستمداران و مردمی که فقط رای می‏دهند افزایش پیدا می‏کند. ولی این معلوم نیست. اگر این موجب شود که مردم عادت کنند که در سرنوشت خودشان دخالت کنند، یعنی همین کاری که دارند در سُل انجام می‏دهند و زمانی که سُل خاموش شود، همین کار را حتا در ابعاد کوچک‏تر تکرار کنند، می‏تواند تاثیر خیلی خوبی در غنی شدن فرهنگ سیاسی مردم بگذارد و سطح مبارزه‏ی مردم را رشد دهد. ولی این یک اگر بزرگی است. تا الان به نظر من نظام حزبی را تقویت می‏کند و این بستگی دارد که بعد از روز انتخابات چه اتفاقی رخ دهد. ولی چون در هفته‏ی قبل از انتخابات پیش آمده من کمی مشکوکم که خاموش شود. مردم هم بگویند تمام شد. کسانی که فعالیت می‏کردند به فعالیت‏هایشان ادامه بدهند و کسانی هم که هیچ کاری نمی‏کردند یک سرخوردگی و یک نفرتی از دولت که به مطالبات آنها عمل نکرده در دلشان می‏ماند. وقتی دارم تعریف می‏کنم می‏بینم یک طورهایی خیلی شبیه ایران است. فقط میزان خشونت خیلی تفاوت دارد. اتفاقن جالب است که رسانه‏های راستی که ظاهر درون نظامی ندارند، یعنی کمی پا را بیرون می‏گذارند تا بین لیبرال‏های ضد حزبی و راست‏های ناسیونالیست طرفدار پیدا کنند، بعد از گزارش‏های اولیه حمله‏ی شدیدی را علیه کمپ میدان سُل آغاز کردند. کسی را بین جمعیت پیدا کرده بودند که طرفدار رژیم کاسترو است و روی او متمرکز شدند که این رهبر اعتراضات است و اینها اغتشاش‏گرند و فریب‏خورده‏ی احزاب چپ هستند. امروز هم اعلام کردند که اصلن اینها توسط گروه‏های تروریست آموزش نظامی دیده‏اند. یعنی همان ابزارهای پروپاگاندایی که تو از ایران می‏شنوی. فقط خشونت کمتر است آن هم به این دلیل که حزب سوسیالیست بلد است خودش را به نوعی حتا با اشکالی خیلی مسخره، با حرکت مردم تطبیق بدهد، نه این‏که مردم را بکشد یا زندانی کند. البته چند نفری بازداشت شدند ولی مجبور شدند رهایشان کنند. حالا هم یکی از مطالبات این است که اینها را پیگرد قضایی نکنند. البته در خود سُل شعارهای ضد حزب سوسیالیست داریم.
ایگناسیو! وقتی در مورد میدان سُل صحبت می‏کردی من خیلی توی ذهنم میدان التحریر مجسم می‏شد. فکر می‏کنی چقدر این اتفاقات در اسپانیا از خاورمیانه و انقلاب‏های این منطقه متاثر بوده است؟
حتمن متاثر بوده، حتمن. اصلن همین که در یک میدان است به وضوح از التحریر تاثیر گرفته. مردم اینجا در همان سطح رسانه‏هایی که در دسترسشان است اخبار خاورمیانه را دنبال می‏کردند. الان در میدان سُل تابلوهایی که خود مردم می‏گذارند را می‏بینی که میدان سُل را به اتفاقات کشورهای عربی، به مصر و تونس و لیبی و بحرین و سوریه و یمن ربط می‏دهند. جالب بود که یک سری شعار هم به زبان عربی دیدم در حمایت از کردها. بالاخره در اسپانیا با این‏که در ساختار سیاسی بین‏المللی اروپایی قرار دارد، یک اقشاری از مردم لااقل حس نزدیکی بیشتری می‏کنند با خلق‏ها و مردمی که دور مدیترانه زندگی می‏کنند. بعد این حس فاصله‏ی مردم با حکومت‏ها مسئله‏یی است که همه جا می‏بینی. می‏بینی که مردم از طریق شبکه‏هایی که حداقل ظاهرشان عمودی نیست خودشان را سازماندهی می‏کنند. مردم وقتی حوادث کشورهای عربی را می‏دیدند یک احساس حسرت و غبطه می‏کردند که ما اسپانیایی‏ها هیچ وقت هیچ کاری نمی‏کنیم و باید یک کاری بکنیم علیه حکومت.
تونی نگری در همان بحبوحه‏ی ماجراهای تونس برای دانشجوی سابق تونسی‏اش نامه‏یی نوشت که در آن آمده بود: «سخن گفتن از تونس امروز، در واقع به معنای سخن گفتن از خود اروپاست. از کجا معلوم، شاید اروپایی‏ها هم نوبت‏شان برسد که خود را از دست رژیم‏های مستبدشان آزاد سازند». تو به عنوان یک اروپایی گمان می‏کنی روزی برسد که سیستم‏های حاکم بر کشورهای اروپایی از هم بپاشد؟
روزی چنین اتفاقی رخ خواهد داد اما با توجه به این‏که هنوز کسانی فکر می‏کنند با یک آلترناتیوی در خود سیستم انتخاباتی و حزبی می‏توانند به نوعی نظام را عوض کنند، هنوز تا آن روز فاصله داریم. تو اینجا شعاری مانند «الشعب یرید اسقاط النظام» را که در مصر می‏دادند نمی‏شنوی. مطالبات وسیع‏تر اما مقطعی‏تر است. مردم البته حرف از انقلاب می‏زنند اما اصلن حرفی از این‏که نظام را سرنگون کنند نیست و این‏که هنوز در بین مطالبات، چیزهایی در مورد سیستم انتخاباتی هم مطرح می‏شود نشان می‏دهد که یک قشر وسیعی از معترضان می‏خواهند در سیستم انتخاباتی موجود شرکت کنند و کسانی که طرفدار تحریم انتخابات هستند هنوز حتا جرات نمی‏کنند در حضور اینها صدایشان را خیلی بلند کنند چون فکر می‏کنند که نیروهایشان را از دست خواهند داد. بنابراین به نظرم هنوز این سیستم بازی انتخاباتی کارآیی خودش را برای ساکت کردن مردم از دست نداده است.

درباره‌ی زنجیره‌ی شورش‌ها در جهان عرب

| 0 نظر
perry-anderson.png
ترجمه: پرویز صداقت 

اشاره‌
چند ماه بیش‌تر نمی‌گذرد از هنگامی که محمد بوعزیزی، دستفروش فقیر تونسی نومیدانه خود را آتش زد و با این کار زنجیره‌ای از قیام‌های سیاسی امیدبخش در کشورهای عربی را شعله‌ور ساخت. نها طی سه ماه شاهد سقوط دیکتاتوری‌های دیرینه‌سال تونس و مصر بودیم و به‌سرعت آتش قیام به بحرین و یمن و لیبی و اردن وسوریه و...گسترش یافت. با این حال، شتاب تحولات و گستره‌ی آن چنان بوده که بدون اغراق در همین مدت کوتاه شاهد صدها هزار نوشته و تحلیل و تصویر و پیام‌های توییتی در این زمینه بوده‌ایم.
آن‌چه می‌خوانید تحلیل منحصر‌به‌فرد پری اندرسن، یکی از برجسته‌ترین مورخان و نظریه‌پردازان سیاسی دهه‌های اخیر، در مورد زنجیره‌ی شورش‌ها در کشورهای عربی است. دیدگاه اندرسن درباره‌ی این قیام‌ها سرمقاله‌ی آخرین شماره‌ی نیولفت ریویو (مارس و آوریل ۲۰۱۱) بوده که ویژه‌ی همین موضوع است.



شورش عربی در سال ۲۰۱۱ از آن دسته رخدادهای نادر تاریخی است: (۱) زنجیره‌ای(۲) از قیام‌های سیاسی، هریک انفجار دیگری را در پی دارد، در سرتاسر منطقه‌ای کامل از جهان. تنها سه نمونه‌ پیش از آن وجود دارد ـ جنگ‌های رهایی‌بخش اسپانیایی ـ امریکایی (لاتین) که در ۱۸۱۰ آغاز و در ۱۸۲۵ پایان یافت؛ انقلابات ۴۹-۱۸۴۸ اروپا؛ و سقوط رژیم‌های اردوگاه شوروی در ۹۱-۱۹۸۹.  هریک از این رخ‌دادها از نظر تاریخی خاصِ زمان و مکان خود بود، همچنان که زنجیره‌ی انفجارها در جهان عرب چنین خواهد بود. هیچ‌یک کم‌تر از دو سال طول نکشید. از آن‌جایی که آتش این قیام‌ها در که در دسامبر ۲۰۱۰ در تونس آغاز شد تنها طی سه ماه به مصر و بحرین و یمن و لیبی و عمان و اردن گسترش یافت، هر پیش‌بینی‌ای از پی‌آمدهایش شتاب‌زده است. رادیکال‌ترین مورد از سه‌گانه‌ی زنجیره‌های پیشین در ۱۸۵۲ به شکست کامل انجامید. دو زنجیره‌ی دیگر پیروز شد، هرچند بدون تردید ثمرات پیروزی برخلاف آن‌چه بولیوار (رهبر انقلاب‌های امریکای لاتین)، یا باربل بوهلی، (روشنفکر ناراضی آلمان شرقی ـ م.)، امید داشتند، اغلب تلخ بود. سرنوشت غایی شورش عربی می‌تواند مشابه یکی از این دو الگو باشد. اما ‌همان قدر هم احتمال دارد که منحصربه‌فرد باشد.

۱
زمان درازی است که دو ویژگی خاورمیانه و شمال افریقا را از پهنه‌ی سیاسی جهان معاصر جدا ساخته است. نخستین ویژگی درازای زمانی و شدت گسترش‌طلبی امپراتوری غربی در منطقه طی سده‌ی گذشته است. قبل از جنگ جهانی اول، کنترل استعماری شمال افریقا، از مراکش تا مصر، بین فرانسه، ایتالیا و بریتانیا تقسیم شده بود، در عین حال خلیج فارس مجموعه‌ای از دولت‌های تحت‌الحمایه‌ی بریتانیا و عدن پایگاه مرزی دولت استعماری بریتانیا در هند بود. بعد از جنگ که غنایم امپراتوری عثمانی در اختیار بریتانیا و فرانسه قرار گرفت، در آخرین تقسیم غنایم ارضی میان کشورهای اروپایی، آن‌چه تحت انقیاد آن‌ها عراق، سوریه، لینان، فلسطین و اردن نام گرفت، به این فهرست افزوده شد. استعمار رسمی به بخش اعظم جهان عرب دیرتر وارد شد. افریقای جنوب صحرا، آسیای جنوب شرقی، شبه‌قاره‌ی هند، بگذریم از امریکای لاتین، همه خیلی پیش‌تر از بین‌النهرین یا مشرق زمین تصرف شده بود. اما برخلاف تمامی این مناطق، استعمارزدایی رسمی با سلسله‌ی کم‌وبیش پیوسته‌ای از جنگ‌های امپراتوروارانه و مداخلات در دوره‌ی پسا استعماری همراه شد.

۲
این‌ها همان زمانی آغاز شد که هیئت اعزامی انگلستان در ۱۹۴۱ بار دیگر نایب‌السلطنه‌ی دست‌نشانده‌ای در عراق به کار گمارد، و با استقرار دولت صهیونیستی در گورستان شورش فلسطینیان که انگلستان در ۳۹-۱۹۳۸ سرکوب کرده بود شدت گرفت. قدرت رو به گسترش استعماری که گاه در مقام شریک عمل می‌کرد و گاه در مقام کارگزار، اما به مثابه آغازگر تجاوزات منطقه‌ای هر روز گستره‌ی بیش‌تری می‌یافت، از این پس با ظهور ایالات متحده به جای فرانسه و انگلستان، به عنوان ارباب جهان عرب پیوند یافت. از هنگام جنگ جهانی دوم، هر دهه شاهد حضور اربابان خارجی یا خشونت مهاجرنشین‌ها بودیم. در دهه‌ی ۱۹۴۰، شاهد «النکبه» بودیم (که طی آن بیش از هفتصد هزار فلسطینی از موطن خود اخراج شدند ـ م.). در دهه‌ی ۱۹۵۰، شاهد حمله‌ی انگلستان، فرانسه و اسراییل به مصر و فرود سربازان امریکایی در لبنان بودیم. در دهه‌ی ۱۹۶۰، جنگ شش روزه‌ی اسراییل علیه مصر، سوریه و لبنان رخ داد. در دهه‌ی ۱۹۷۰، شاهد جنگ اکتبر یا «یوم کیپور» بودیم که سرانجامِ آن در کنترل امریکاییان بود. در دهه‌ی ۱۹۸۰، تجاوز اسراییل به لبنان و سرکوب انتفاضه‌ی فلسطینیان رخ داد. در دهه‌ی ۱۹۹۰، جنگ خلیج فارس بود. در دهه‌ی اخیر، تجاوز و اشغال عراق توسط امریکایی‌ها رخ داد. در دهه‌ی کنونی، در سال ۲۰۱۱ بمباران لیبی توسط ناتو رخ داد. همه‌ی تجاوزات در واشنگتن، لندن، پاریس یا تل‌آویو زاده نشد. منازعات نظامی با خاستگاه محلی نیز به قدر کفایت وجود داشت: جنگ داخلی یمن در دهه‌ی ۱۹۶۰، تصرف صحرای غربی توسط مراکشی‌ها در دهه‌ی ۱۹۷۰، حمله‌ی عراقی‌ها به ایران در دهه‌ی ۱۹۸۰ و اشغال کویت در دهه‌ی ۱۹۹۰. اما دخالت یا اجازه‌ی تلویحی غرب نیز در این موارد به‌ندرت غایب بود. حرکتی در منطقه بدون مراقبت دایمی امپراتوروارانه رخ نداد و ـ هرگاه ضرورت می‌یافت ـ شاهد کاربرد نیروی نظامی و مالی بودیم.

۳
دلایل درجه‌ی استثنایی مراقبت و دخالت اروپایی ـ امریکایی در جهان عرب آشکار است. از سویی، جهان عرب قلمرو بزرگ‌ترین تمرکز ذخایر نفت روی زمین است که برای اقتصادهای انرژی‌بر غربی حیاتی است . در نتیجه محور وسیعی برای استقرار راهبردی، از دریا، هوا و پایگاه‌های جاسوسی در سرتاسر خلیج فارس شکل گرفته: از پاسگاه‌های مرزی در عراق، تا نفوذ عمیق در تشکیلات امنیتی مصر، اردن، یمن و مراکش. از سوی دیگر، این محلی است که اسراییل در آن جای گرفته و باید از آن پشتیبانی کرد، چنان که امریکا میزبانی لابی صهیونیستی است که قدرتمندترین اجتماع مهاجران به شمار می‌رود که هیچ حزب یا رییس جمهوری نمی‌تواند جرئت بی‌حرمتی به آنان را به خود راه دهد، اروپا بار گناه یهودستیزی را بر دوش دارد. از آن‌جا که اسراییل به‌نوبه‌ی خود قدرتی اشغال‌گر است که هنوز وابسته به حامیان خارجی است، حامیان خارجی آن هدف عملیات مقابله‌جویانه‌ی بنیادگرایانی قرار گیرد که مانند گروه های تروریستی «ایرگون» و «لهی» (دو سازمان راست‌گرای افراطی یهودی ـ م.) از ترور به صورت امری روزانه بهره می‌برند و تثبیت قدرت امپراتوری در منطقه را پراهمیت‌تر می‌سازند. هیچ بخش دیگری از جهان از سطح مشابهی از نگرانی مستمر هژمونیک برخوردار نیست. 

۴
دومین ویژگی متمایز جهان عرب طول عمر و شدت جباریت‌های تمام‌عیاری است که از ابتدای استعمارزداییِ صوری دستخوش آن بوده‌اند. در سی سال گذشته، رژیم‌های دموکراتیک، آن‌چنان‌که «فریدم هاوس» برداشت کرده، در سرتاسر امریکای لاتین، تا افریقای جنوب صحرا و آسیای جنوب شرقی گسترش یافت. در خاورمیانه و شمال افریقا، چیز مشابهی رخ نداده است. در این‌جا مستبدانی گونه‌گون همچنان مسلط بوده‌اند و گذشت زمان و شرایط آن‌ها را تغییر نداده است. آل سعود ـ مناسب‌ترین معنای این اصطلاح اعضای مافیای سیسیل است ـ که کانون اصلی قدرت امریکا در منطقه از زمان پیمان روزولت با آن‌هاست ـ نزدیکِ یک قرن حاکمیت تمام‌عیار برشبه‌جزیره داشته‌اند. خرده‌‌شیخ‌های خلیج فارس و دریای عمان که حاکم بریتانیایی هندوستان به هنگام تشکیل «امارات عربی» آنان را به‌کارگماشت یا از آنان حمایت کرد، سلسه‌های هاشمی و علوی در اردن و مراکش ـ اولی زاده‌ی استعمار بریتانیا و دومی ماترکِ فرانسه ـ سه نسل شاهان مستبد بدون هیچ ژستی از ظاهر پارلمانی داشتند. شکنجه و قتل در این رژیم‌ها که بهترین دوستان غرب در منطقه هستند روال جاری است.

۵
جمهوری‌های اسمی این دوره نیز چیزی کم ندارند، هرکدام دیکتاتوری‌های بی‌رحمی مانند یکدیگرند و اغلب خود کم‌تر از نظام‌های سلطنتی موروثی نیستند. در این جا نیز مدت طولانی صدارت حاکمان همانندی در جهان ندارد: قذافی ۴۱ سال است در قدرت است، اسدِ پدر و پسر ۴۰ سال، صالح ۳۲ سال، مبارک ۲۹ سال، بن علی ۲۳ سال. تنها در این میان، دولت نظامی الجزایر، که در آن ریاست جمهوری به همان شیوه‌ی ژنرال‌های برزیلی تغییر می‌کند، از این قاعده جداست؛ در عین حال که به تمامی اصول سرکوب وفادار است. در وضعیت خارجی، این رژیم‌ها به طور یکنواخت تابع قدرت هژمون هستند. دیکتاتوری مصر، که تنها به لطف ایالات متحده، در سال ۱۹۷۳ از سرنگونی قطعی نظامی نجات یافت، از آن پس تحت‌الحمایه‌ی وفادار واشنگتن بود و استقلال عملیاتی آن از عربستان سعودی کم‌تر بود. حاکم یمن به خاطر خدماتش در «جنگ علیه ترور» به بهایی نازل خریداری شد. ولی‌نعمتان متمدن تونسی در اروپا، عمدتاً و البته نه صرفاً، در فرانسه، هستند. رژیم‌های الجزایر و لیبی که از درآمد سرشار ناشی از منابع طبیعی بهره‌مندند، حاشیه‌ی استقلال بیش تری دارند، هرچند در الگویی از سازگاری روزافزون کلی قرار داشتند: نوع الجزایری به حمایت غرب از کشتار مخالفان اسلام‌گرا نیاز دارد، و نوع لیبی برای جبران مافات و سرمایه‌گذاری‌های سودآور در ایتالیا نیازمند حمایت غرب است. تنها رژیمی که می‌ماند سوریه است، که نمی‌تواند بدون بهبود وضعیت بلندی‌های جولان که در محاصره‌ی اسراییل است، سر فرود آورد و مایل نیست بگذارد منطقه‌ی تجملی لبنان کاملاً در اختیار پول سعودی‌ها و جاسوسان غربی باشد. اما حتی این استثنا نیز به‌راحتی در «عملیات توفان صحرا» (که امریکا علیه عراق در جنگ خلیج فارس سازمان‌دهی کرد ـ م.) مشارکت می‌کند.

۶
دو ویژگی منطقه، چیرگی مستمر سیستم امپراتوری امریکا و فقدان پیوسته‌ی نهادهای دموکراتیک، در ارتباط با هم‌اند. این پیوند، برآمدی ساده نیست. آن‌جا که دموکراسی تهدیدی برای سرمایه است، ایالات متحده و هم‌پیمانانش در از میان برداشتن آن درنگ نمی‌کنند، همچنان‌که سرنوشت مصدق، آربنز، آلنده یا هم‌اکنون آریستید نشان می‌دهد. برعکس، وقتی استبداد ضرورت داشته باشد، به‌خوبی از آن حفاظت می‌شود. استبدادهای عربی ـ  متکی به قبیله‌های ریزه‌خوار و عرق کارگران مهاجر، ابزارهای راهبردی امپراتوری امریکا بود که پنتاگون پیوسته برای حفظ آنان مداخله می‌کرد. دیکتاتوری‌های‌ ـ سلطنتی یا جمهوری ـ که بر جمعیت‌های شهری بزرگ‌تر در دیگر نقاط این منطقه حاکم‌اند، به لحاظ نظم تاکتیکی، الزاماتی کمی‌ متفاوت دارند. اما اغلب به گستره‌ی این نظام‌های جباری کمک و از آن پشتیبانی شده، نه این که ایالات متحده آن‌ها را خلق یا تحمیل کرده باشد. هرکدام ریشه‌های بومی در جامعه‌ی محلی داشته‌اند، اما واشنگتن این ریشه‌ها را خوب آبیاری کرده است. 

۷
به گفته‌ی مشهور لنین، جمهوری دموکراتیک پوسته‌ی سیاسی آرمانی برای سرمایه‌داری است. از ۱۹۴۵، هیچ استراتژیست غربی با این امر مخالف نبوده است. امپراتوری اروپایی ـ امریکایی در حقیقت سروکار داشتن با دموکرات‌های عرب را به دیکتاتورها ترجیح می‌دهد، به شرط آن که به همان میزان مطیع هژمونی آن‌ها باشند. در مناطقی از جهان که از دهه‌ی ۱۹۸۰ به تازگی دموکرات شدند دشواری چندانی پدید نیامد. چرا همین فرایند در خاورمیانه و شمال افریقا به کار نرفته است؟ اساساً، چون ایالات متحده و متحدانش دلیلی برای هراس از آن داشتند، درست به خاطر پیشینه‌ی قهرآمیز امپراتوری در این منطقه، و تحمیل دایمی اسراییل، احساسات عمومی رضایت انتخاباتی مشابهی نسبت به آن‌ها نداشته است. به کار گماردن رژیمی کارگزار به زور سرنیزه و جمع‌آوری رای کافی برای آن، مانند عراق، مسئله‌ی متفاوتی است. انتخابات آزادتر موضوع دیگری است، چنان‌که ژنرال‌های الجزایری و مردان قدرتمند «فتح» دریافتند. در هر مورد، در برابر پیروزی دموکراتیک نیروهای اسلام‌گرا که پیروی کافی از فشارهای غرب نداشتند، اروپا و امریکا لغو انتخابات و سرکوب را ستودند. منطق امپراتوری و دیکتاتوری همچنان درهم‌تنیده‌اند.

۸
سرانجام، شورش عربی در این چشم‌انداز خروشید، در زنجیره‌ای که دو عامل بزرگ وحدت فرهنگی منطقه، زبان و مذهب، آن را آسان ساخته است. تظاهرات توده‌ای شهروندان عادی، که کم‌وبیش در همه جا با سرکوب با استفاده از گاز اشک آور، آب و گلوله مواجه شده، با شجاعت و انضباطی مثال‌زدنی، نشانه‌ی قیام‌ها است. در کشورها یکی پس از دیگر تقاضای اصلی در فریادی پرخروش تبلور یافته: «الشعب یرید اسقاط النظام» ـ مردم خواهان سرنگونی رژیم هستند! توده‌های عظیم مردم در میدان‌ها و خیابان‌ها به جای استبداد محلی اساساً در جست‌وجوی آزادی سیاسی‌اند. دموکراسی که به عنوان یک اصطلاح چیز تازه‌ای نیست ـ عملاً همه‌ی رژیم‌ها به‌کرات از این اصطلاح بهره می‌برند ـ اما به عنوان یک واقعیت ناشناخته است، مخرج مشترک خودآگاهی جنبش‌های ملی گوناگون بوده است. نیروی جذّاب دموکراسی که کم‌تر در قالب مجموعه‌ای از شکل‌های نهادی تفکیک شده است، ناشی از توانش در مقام نفی وضع موجود بوده است ـ هرچیزی که دیکتاتوری نیست ـ نه توصیف اثباتی آن. به کیفر رساندن فساد رده‌های بالایی چهره‌های رژیم پیشین مهم‌تر از ویژگی‌های قانون اساسی‌ای بوده که به دنبال می‌آید. سرعت قیام‌ها نشان‌دهنده‌ی ابهام در آن‌ها نیست. هدف در کلاسیک‌ترین مفاهیم، به طور محض سیاسی است: رهایی.

۹
اما چرا امروز؟ بازیگران نفرت‌انگیز رژیم‌های مستقر چند دهه است که تغییری نکرده بودند بدون آن که شورش‌های توده‌ای علیه آن‌ها سربگیرد. زمان‌بندی شورش‌ها را بر اساس هدف‌هایشان نباید تبیین کرد. نمی‌توان به طور قانع‌کننده‌ای آن‌ها را به شیوه‌های جدید اطلاع‌رسانی منسوب ساخت: حضور الجزیره، ورود فیس بوک یا توییتر تسهیل‌کننده بوده است اما نمی‌توانسته روح جدید شورش را پی افکند. جرقه‌ای که این آتش را شعله‌ور ساخت می‌تواند پاسخ را بیان کند. همه چیز با مرگ نومیدانه‌ی فروشنده‌ی فقیر دوره‌گرد سبزیجات در شهری کوچک در تونس آغاز شد. در پس هیاهویی که امروز دنیای عرب را تکان می‌دهد فشارهای آتشفشانی اجتماعی وجود دارد: قطبی‌شدن درآمدها، افزایش بهای مواد غذایی، کمبود سرپناه، بی‌کاری گسترده‌ی جوانان تحصیل‌کرده ـ و تحصیل‌نکرده ـ در میان هرم جمعیتی که مشابهی در جهان ندارد. آشکار است در کم‌تر رژیمی بحران بنیادی جامعه این‌قدر حاد است و مدل قابل‌اتکایی برای توسعه وجود ندارد که ظرفیت ادغام نسل‌های جدید را داشته باشد. 

۱۰
تا امروز، میان خیزش‌های عمیق‌تر اجتماعی و هدف‌های سیاسی شورش عربی گسستی کم‌وبیش کامل وجود دارد. این تا حدودی بازتاب‌دهنده‌ی ترکیب احتمالات اصلی آن تاکنون بوده است. در شهرهای بزرگ ـ به استثنای منامه ـ به طور کلی این فقرا نبوده‌اند که با قدرت به خیابان‌ها ریخته‌اند. کارگران هنوز اعتصاب عمومی پایداری را راه نیانداخته‌اند. دهقانان کم‌تر به شمار آمده‌اند. این پی‌آمد چند دهه سرکوب پلیسی است که مانع از هرگونه سازمان‌دهی جمعی در میان فرودستان می‌شد. ظهور دوباره‌ی این سازمان‌ها مستلزم زمان است. اما این گسست، پی‌آمد برزخ ایدئولوژیکی‌ نیز است که جامعه با بی‌اعتبار‌شدن ناسیونالیسم و سوسیالیسم عربی و اخته‌شدن باورهای رادیکال طی همین دهه‌ها، تنها بنیادگراییِ فرومانده را به مثابه راه گذار برجای گذاشته است. در این شرایط که دیکتاتوری خلق کرده واژگان شورش تنها می‌توانست روی دیکتاتوری ـ و سقوط آن ـ در گفتمانی سیاسی تمرکز یابد، نه چیزی فراتر از آن.

۱۱
اما لازم است رهایی دوباره با برابری پیوند خورد. بدون درهم‌آمیزی آن‌ها، این قیام‌ها همه می‌توانند خیلی ساده  به روایتی پارلمانی از نظم پیشین تقلیل یابد، نسخه‌ای که دیگر قادر به پاسخ‌گویی به تنش‌ها و انرژی‌های انفجارآمیز اجتماعی بیش از الیگارشی‌های منحط دوره‌ی جنگ نیست. اولویت راهبردی چپی که دوباره در جهان عرب زاده می‌شود باید این باشد که از طریق پیکار برای اشکال آزادی سیاسی برای این فشارهای اجتماعی امکان تبلور اجتماعی فراهم می‌کند، و بدین ترتیب مانع از گسست شورش‌ها بشود. یعنی، از سویی: حذف کامل تمامی قوانین اضطراری، انحلال حزب حاکم یا خلع خانواده‌ی حاکم؛ تصفیه‌ی دستگاه دولتی از پیرایه‌های رژیم قبلی؛ و در پیشگاه عدالت قراردادن رهبران آن باشد. از سوی دیگر به معنای توجه دقیق و خلاقانه به جزییات قوانین اساسی است که هنگام حذف بقایای رژیم قبلی نوشته می‌شود. در این جا الزامات اصلی چنین است: آزادی‌های بیان و سازمان‌دهی بی‌حصر و استثنای مدنی و اتحادیه‌ای؛ نظام‌های انتخاباتی مبتنی بر اکثریت نسبی، نه مطلق؛ پرهیز از روسای جمهور تام‌الاختیار؛ محدودساختن انحصارات ـ دولتی یا خصوصی ـ در وسایل ارتباط جمعی؛ و حقوق قانونی کم‌مزایاترین گروه‌ها در دسترسی به رفاه عمومی. تنها در چارچوبی باز از این دست است که تقاضا برای عدالت اجتماعی که شورش با آن آغاز شد رهگشای آزادی جمعی است که لازم است در پی تحقق آن باشند.

۱۲
نکته‌ی مهم، یک غیبت دیگر در خیزش است. در مهم‌ترینِ تمامی این زنجیره‌ها، یعنی در انقلاب‌های ۴۹-۱۸۴۸ اروپا، نه صرفاً دو که سه نوع مطالبه‌ی بنیادی در هم گره خورده بود: سیاسی و اجتماعی و ملی. در شورش‌های عربی ۲۰۱۱ چه رخ داده است؟ تا امروز، جنبش‌های توده‌ای این سال تظاهرات واحد ضد امریکایی یا حتی ضد اسراییلی برگزار نکرده‌اند. بدون تردید، یکی از دلایل آن بی‌اعتباری تاریخی ناسیونالیسم عربی با شکست ناصریسم در مصر است. دلیل دیگر این که مقاومت بعدی در برابر امپریالیسم امریکا مشخصه‌ی رژیم‌هایی مانند سوریه، لیبی،... ـ است که به همان اندازه‌ی رژیم‌های همدست امریکا و اسراییل، سرکوبگرند و و الگوی سیاسی بدیلی ارائه نمی‌کنند. با این حال جالب است که ضدیت با امپریالیسم در بخشی از جهان که قدرت امپراتوری بیش از هر جای دیگر در آن نمایان است، ظهور نیافته ـ یا هنوز ـ ظهور نیافته است. این وضع دوام می‌یابد؟

۱۳
ایالات متحده تا امروز تصویری رضایت‌بخش از تحولات به دست آورده است. در خلیج فارس، شورش در بحرین که می‌توانست ستادهای دریایی امریکا را در معرض خطر قرار دهد، با نمایش چشمگیر همبستگی بین سلسله‌ها، با مداخله‌ی ضدانقلابی در مشهودترین سنت‌های ۱۸۴۹ درهم شکسته شد. پادشاهی‌های آل سعود و هاشمی سخت حفظ شده‌اند. سنگر مبارزه‌ی یمن علیه سلفی‌گری شکننده به نظر می‌رسد، اما نیازی به دیکتاتور فعلی نیست. در مصر و تونس، حاکمان رفته‌اند، اما سلسله‌مراتب نظامی قاهره با مناسبات عالی با پنتاگون دست‌نخورده باقی مانده، و بزرگ‌ترین نیروی غیر نظامی که در هر کشور پدیدار می‌شود بنیاد‌گرایی محلی است. پیش‌تر، چشم‌انداز ورود اخوان‌المسلمین یا هم‌پیمانان منطقه‌ای‌اش در دولت سبب بروز هشدار در واشنگتن می‌شد. اما غرب اکنون الگویی اطمینان‌بخش در ترکیه برای بازسازی در سرزمین‌های عربی دارد که بهترین‌های تمامی جهان سیاسی را به تنهایی دارد. حزب عدالت و توسعه‌ی ترکیه نشان داده که چه‌طور به ناتو و نولیبرالیسم وفادار است و چه‌گونه به رغم استفاده از سرکوب و ارعاب همچنان یک لیبرال دموکراسی است که از سویی به سرکوب قانونی و از سوی دیگر به باورهای مذهبی متوسل می‌شود. اگر یک اردوغان برای قاهره یا تونس پیدا شود، امریکا دلایل کافی برای رضایت در برابر از دست دادن مبارک و بن علی خواهد داشت.

۱۴
در چنین چشم‌اندازی، مداخله‌ی نظامی در لیبی را می‌توان ظاهرسازی برشمرد، در عین حال که اعتبار دموکراتیک برای غرب ایجاد می‌کند شتاب‌زده‌ترین اقدامش را به رده‌های «جامعه‌ی بین‌المللی» وامی‌گذارد. با این حال، این کار لازمه‌ی قدرت جهانی امریکا نبود بلکه زینت‌بخش آن بود، ابتکار حمله‌ی ناتو در دست فرانسه و انگلستان بود که گویی دوباره در هنگامه‌ی پیچ‌و‌تاب کانال سوئز قرار گرفتند. بار دیگر فرانسه رهبری را به دست گرفت تا سارکوزی را از رابطه‌ی نزدیک دولتش با بن علی و مبارک تطهیر کند، و جلوی کاهش شدید آرای انتخاباتی‌اش را بگیرد؛ لندن وارد شد تا آرزوی به کرات بیان‌شده‌ی کامرون برای همچشمی با بلر را امکان‌پذیر سازد؛ شورای همکاری خلیج فارس و اتحادیه‌ی عرب ، در تقلید از اسراییل در ۱۹۵۶، پوششی برای این اقدام مخاطره‌آمیز فراهم کردند. اما قذافی ناصر نیست و این بار اوباما که دلیلی ندارد هراسناک پی‌آمدهای آن باشد، می‌توانست با آن‌ها همراهی کند، پروتکلِ هژمونیک مستلزم آن است که امریکا فرماندهی اسمی را برعهده داشته باشد و موفقیت نهایی را هماهنگ کند و بگذارد جنگنده‌هایی از بلژیک و سوئد قدرت هوایی‌شان را  به نمایش گذارند. برای سناتورها از دوران کلینتون تا رژیم فعلی امریکا، بعد از شکست‌های عراق، احیای اعتبار مداخله‌ی بشر‌دوستانه، امتیازی اضافی است. رسانه‌ها و جماعت روشنفکر فرانسوی، احتمالاً در نشئگی اعاده‌ی افتخارات این کشور در این ردیف تلاش‌ها هستند. اما حتی در امریکا، بسیاری بدبین‌اند: اگر مداخله‌ی بشردوستانه در مورد لیبی توجیه دارد چرا در مورد بحرین یا دیگر کشورهایی از این دست به کار نرود.

۱۵
تا این لحظه، هیچ کدام از این موارد دورنمای آغازین شورش‌ها را تغییر نداده است. محتاط‌کاری قدرت هژمون، درگیری‌اش با مسایل داخلی، هواخواهی از شورشیان لیبی، امید به این که این رویداد به سرعت پایان یابد، با واکنش‌های خاموش نسبت به بمباران اخیر لیبی توسط غربی همراه شده است. با این حال، بعید به نظر می‌رسد بتوان تمایلات ملی‌گرایانه را کاملاً از گرایش‌های سیاسی و اجتماعی در تلاطم‌های جاری حذف کرد. در جهان اسلام، در شرق منطقه‌ی شورش، جنگ‌های امریکا در عراق، افغانستان و پاکستان هنوز تا پیروزی نهایی فاصله دارد و تحریم ایران همچنان هدف‌های خود را دنبال می‌کند، و از همه مهم‌تر اشغال سواحل غربی و محاصره‌ی غزه هنوز همچون قبل است. حتی ملایم‌ترین رژیم‌های دموکراتیک احتمالاً دشوار بتوانند نسبت به نمایش‌های اقتدار امپراتوری و وحشیگری استعماری بی‌اعتنا باشند.

۱۶
در جهان عرب، ناسیونالیسم اغلب سکه‌ای است که دیگر رواج ندارد. اغلب ملت‌های منطقه ـ مصر و مراکش مستثنا هستند ـ ساخته‌های مصنوعی امپریالیسم غربی‌اند. اما همانند جنوب صحرای افریقا و فراتر از آن، ریشه‌های استعماری مانعی بر هویت‌های پسااستعماری‌ای نبوده که درون مرزهای مصنوعی که استعمارگران کشیدند، تبلور می‌یابد. در این مفهوم، تمامی ملت‌های عرب امروز دارنده‌ی هویت جمعی واقعی و پایداری همچوند یکدیگرند. اما تفاوتی وجود دارد. زبان و مذهب، گره‌خورده با یکدیگر در متونی مقدس، به لحاظ تاریخی به عنوان نشانگرهای فرهنگی مشترک چنان قدرتمند و تمایزبخش بودند تا تصویر یک دولت ـ ملت واحد با ایده‌ی برتر ملت عرب، به مثابه خانواده‌ای واحد را پدید آورند. آرمانی که به ناسیونالیسم مشترک عربی ـ نه مصری، عراقی و یا سوری ـ اعتلا بخشد.

۱۷
اعراب شاهد رشد، تباهی و شکست ناصریسم و بعثیسم بودند. امروز این‌ها دیگر حیات نخواهند یافت. اما اگر شورش باید به انقلاب بدل شود، انگیزه‌ای هم که در پس آن‌ها بود باید در دنیای عرب حیاتی دیگرباره یابد. رهایی و برابری باید باز به هم بپیوندند. اما بدون برادری، در منطقه‌ای که این‌گونه فراگیر تحت سلطه و در پیوند با یکدیگر بوده، این شورش‌ها در خطر شکستی تلخ هستند. از دهه‌ی ۱۹۵۰ به بعد، انواع و اقسام خودخواهی‌های ملی هزینه‌ی سنگینی برای پیشرفت در خاورمیانه و شمال افریقا داشته است. به کاریکاتور همبستگی که اتحادیه‌ی عرب ارائه می‌کند نیازی نیست؛ این سازمان پیشینه‌ی ورشکستگی و خیانتی همچون «سازمان دولت‌های امریکایی» در روزهایی دارد که کاسترو منصفانه آن را وزارتخانه‌ی مستعمره‌های امریکا نامید. آن‌چه لازم است انترناسیونالیسم بخشنده‌ی عربی است که می‌توان تصور کرد، در آینده‌ی دور، وقتی آخرین شیخ عرب سرنگون شد، به توزیع عادلانه‌ی ثروت نفت متناسب با جمعیت پراکنده در جهان عرب دست بزند؛ نه ثروت هیولاوار چند مستبد و فقر مفرط فرودستانی بسیار. در آینده‌ی نزدیک‌تر، اولویت روشن است: اعلام مشترک این که پیمان خفت‌باری که سادات با اسراییل امضا کرد به لحاظ قانونی دیگر نافذ نیست ـ پیمانی که براساس آن مصر، برمبنای قراردادی که حتی حاکمیت کافی برای حرکت آزادانه‌ی سربازانش درون سرزمین خود را نداشت، از متحدان خود عقب نشست و موافقتنامه‌ی مشابه همراه آن در مورد فلسطین که به خودی خود خفت‌بار است و اسراییل حتی به خود زحمت رعایت ظاهری آن را هم نمی‌دهد. آزمون حقیقی احیای منزلت دموکراتیک اعراب در این جا نهفته است.

پی‌نویس‌ها
۱. مقاله‌ی بالا ترجمه‌ای است از:
Perry Anderson, ON THE CONCATENATION IN THE ARAB WORLD, New Left Review, March - April ۲۰۱۱.
۲. Concatenation

برگرفته از سایت انسان شناسی و فرهنگ

زیرِ پرچم مارکسیسم

| 0 نظر
« آنچه از حرکت واقعی تاریخ در خاورمیانه و شمال آفریقا باید دید »

انقلابیونِ خاورمیانه و شمال آفریقا ، هشدار دهندگانی هستند که این هشدار را به منزله ی درک انتقادی- ماتریالیستی از  پیرامون خود و تاریخ ، در جامعه جهانی و نیل به دنیایی بدون طبقات جلوه میدهند.

kargaran-jahan.jpgدموکراسیِ عالم گیرِ سرمایه داری، دموکراسی بورژوایی است که هیچ کس حق انکار آنرا ندارد. ما هم منکر آن نیستیم بلکه در صدد تحلیل و نتیجه ای هستیم که با قراین موجود جز به تخاصم طبقات فرودست با دموکراسی بورژوایی نمیانجامد. حاکمیت ِ مردم بر مردم موجود که همانا حاکمیت مردمانِ طبقات ثروتمند و حاکمه‌ی سرمایه داری از دولت‌مردان و دولت‌زنان ، ارتش و پلیس ...  بر توده ها ی فرودست و طبقه کارگر از طریق بازارهای آزادِ بهره کشی و سرمایه ، بانک ها و کارخانه ها است، برای کارگران و خیل تنناشُسته ی عظیم در سراسر جهان کاملا باید روشن گردد.
این روشنی‌بخشی در اولین قدمهای خود بعد از قرنها حاکمیت سرمایه داری در« کشورهای قاره آفریقا: مصر،تونس، لیبی، الجزایر، مراکش ،و در خاورمیانه : اردن،یمن،عراق ،بحرین،سوریه» تا به امروز در حال شکل گیری است.هر روزکه از خواب بیدار می‌شویم، شاهد اخبار رسانه های مسلط سرمایه داری از بی بی سی، الجزیره،سی ان ان، یورونیوز، خبرگزاری جمهوری اسلامی، پرس تی وی،... در مورد وقایع درحال وقوع در این کشور ها  هستیم ،از یک سو شاهد واکنشِ دولت ها و کنفرانس ها و اتحادیه های کشور های سرمایه داری در مورد انقلاب ِ«نان،آزادی،برابری،کرامت انسانی» هستیم  و از سوی دیگر شاهد  صدا ها وشعارهای اصیلی هستیم که از دل این مبارزات انقلابی بیرون می زند.
در این اطلاع رسانی جهانی هم  - دموکراسی بورژوایی -  نقش به اصطلاح دموکراتیک خود را بازی می کند. دموکراسی که طبقات فرودست از شرکت در آن بازداشته می شوند و صورت وجودی دموکراسی برای آنان  خیال پردازی ای  بیش نیست. رسانه ها و طبقات مسلط به صورت تلویحی و دستکاری شده به بیان خبرها اقدام میکنند و تلاشهای طاقت فرسای انقلابیون را مصادره می کنند. در رسانه های داخلی به دروغ و فریب لقب و جهتِ بیداری اسلامی به انقلابی گری در این کشورها میدهند و در رسانه های خارجی  عمل و اندیشه انقلابیون را به کثافت موجود «پرودمکراسی- لیبرالی»کشورهای غربی و اروپایی نسبت می دهند. اما در این بگیر و ببند های سرسام آور که ذات اندیشه ی سرمایه در قرن حاضر است، انقلابیون بدون توجه به طرفداری انحراف گونه آنان ، مسیر انقلاب ضد سرمایه داری را برای جهانیان و آیندگان می گشایند.
طبقه ی مسلط سرمایه داری ، دولتمداری و از جمله دولتمداریِ دمکراتیک را به صورت اصل و عنوانی مطرح کرده است که به بقای مدام گرفتار شده است و نابودی و از میان بری آن ، راهیست برای پیشروی به سوی دنیای بدون طبقات . دراین نابودی ِ دولت و حاکمیت سرمایه ، سازمان اشتراکی و شورایی که به دست جنبش متحد طبقه ی کارگر در طول مبارزات انقلابی فرودستان وتودههایی که به این سازمان می گروند، بوجود می آید؛ نقشِ بازوی جلو برنده ی انقلاب را دارد. نطفه های این سازمان با شروع اعتراضات طبقه کارگر به صورت تشکل های مخفی و علنی کارگری،کمیته ها و سازمانهای محلی وشهری کارگری،تشکل های دانشجویی مستقل و کمونیست و... جوانه می زنند و با بدست گیری نبض اعتراضی جامعه به پیش حرکت می کند. سازمان اشتراکی که به سعی و تلاش انقلابیون رشد خواهد کرد در مصاف و رویایی با حملات نظام سرمایه داری  درموقعیت و شرایط زمانی و قوایی موجودِ خود در اولین اقدام ؛ در نگه داری و مقاومت  ومحافظت  از افراد و سازمان خود باید دست به تلاشی همه جانبه وفرامحلی بزند و در قدم بعدی ، از این ایستادگی و مقاومت دست کشیده وبرای حمله ی همه جانبه به نظام سرمایه داری متحد شود.
در تونس - زمستان ۲۰۱۱-  بر زبان یکی از کارگران عرب  که در جلوی ساختمان نخست وزیری به زدوخورد با پلیس میپرداختند این جمله جاری شد :  « ما خواهان این هستیم که هیچ یک از دولتی‌های معدوم شده دیگر برسر کار نباشند این انقلاب توسط ما انجام گرفته و ما نماینده نمی خواهیم ، ما خود با تشکیل سازمان خود به سرانجام پیروزی می رسیم». این نهایت نواندیشی یکی از افرادیست که هنوز از نظر نخبه گان و سیاسیون بورژوازی  از لحاظ فرهنگی ،اقتصادی وسیاسی زیر یوغ دموکراسی سرمایه دارانه آنان است واین اولین پاسخ ونهیب کارگران جهان است به آنهایی که دم از فراگیری و گستردگی موج بورژوایی سبز در سال ۸۸-۸۹ در تمام ایران می زنند. طبقه ی کارگر ایران نیز از وجود و حضور پرشمار این فعالین و افراد در طبقه ی خود هرگز بی نصیب نبوده است و دلیل این ادعا وجود ِ خواهش ِ هر روزه ی مدافعان موج سبز ؛ «سلطنت طلبها،اصلاح طلبان،لیبرال های ناسیونالیست،دموکرات های کُرد و ترک و عرب و...» از کارگران و رد وطرد این خواهش ها از سوی طبقه کارگر برای پیوستن به موج سبز است. موسوی نخست وزیر آیت الله خمینی،نماینده امروز رفرمیستهایی است که از سال ۷۸ در آب نمکِ مبارزات پارلمانی دولت سرمایه داری ایران خوابانده شد ودر سال ۸۸-۸۹ با غریوهای دیوانه کننده ی سازمان یافته در بین طبقه بورژوا و خرده بورژوازی ، یا حسین میر حسین شد.  و در آخر باکمرنگ شدن حضور آنان در خیابان های شهرهای ایران که به دلیل همان سیاست های مسالمت جویانه ی ناکارآمد خرده بورژوازی است ، تنها از این میان نصیب آنان  بالای پشت بام ها وشعارهای فضایی و مدد جویانه و ماوراییِ  :« الله اکبر، یا حجت بن الحسن ریشه ی ظلم رو بکن » گردید .
مقابله ی طبقه کارگر با نظام سرمایه‌داری به صورت تئوری و عملی ، نتیجه ای جز عمل و مبارزه ی سیاسی ندارد.کارگران خود را در ازای حقوق ومزد میفروشند ؛ این تحلیلی از وضع طبقه کارگر می باشد که از پیدایش دنیای سرمایه داری تا به امروز در عصر سرسامِ انسان ها و همزادان فایبر گلاسی ،آهنی،رایانه ای آنها ، یعنی رباتها و ماشینها وشبکه های مجازی شده است. سالها بود که سرمایه داری می گفت:  « رباتها وماشینها ، به کل، جایگاه کارگران در تولید و نیروی مولده ی این طبقه را خواهند گرفت» ، حال در قرن بیست ویکم مغزهای علمی و البته تخیلی - توهمی بورژوازی همه، امید به یک هدف دیگر دارند : «در آینده، رویای فاصله ی بین دنیای واقعی و مجازی را از بین می بریم» . دیگر آن شعار نظام سرمایه، یعنی تصاحب جایگاه و پایگاه طبقه ی کارگر به دست رباتها که بی شک از روی استیصال و بیچارگی به آن تن داده بود از میان رفته است.  حال از میان بردن فاصله بین دنیای مجازی و واقعی مورد نظر آنان است. عجیب نیست که در رسانه ها و روزنامه ها و محیط های اطلاع رسانی سرمایه داری در سراسر جهان ،در معرفیِ عواملِ موثر در شکل گیری انقلابهای کشور های مصر،تونس و... تنها از شبکه های اینترنتی فیس بوک و توییتر نام برده می شود چرا که هدف نهایی و قطعی آنان نابود کردن جنبش های اجتماعی  وبالاخص جنبش کارگری است.
جنبش کارگری ، جنبشی از فرودستان که در تمامی انقلابهای زمستان (۲۰۱۱-۱۳۸۹) در این کشورها نقش آغاز گر و جهت دهنده به انقلابها را داشته است و هدف نظام سرمایه داری که از خیابان،تلویزیون،کارخانه ها،پالایشگاه ها،ارتش،پلیس وتمام  جهان را در اختیار و انقیاد در آورده است ،ترجیح شبکه های مجازی به جنبش های اجتماعی است . و در بارزترین نمود از این جریان  در ایران ، تسلط جنبش بورژوازی-مماشات کارِ سبز بر فضای اینترنتی اپوزسیون است. با کمی دقت می بینیم که سران این موجهای ضد انقلاب ، از موسوی وکروبی تا البرادعی و سوروس و ایمن نور(رهبرحزب فردا در مصر) نیز بدون وجود کارگران قادر به پیروزی نیستند و خود نیز اذعان به این مسئله می کنند ، اما هدف آنان از حضور کارگران، حضور طبقه ی متحد و متشکل کارگران با اعلام انقلابی خواستها و سرنگونی نظام سرمایه نیست ، بلکه طبقه ی کارگر برای آنان به عنوان دستاویزی است که با اعتصاب و اعتراضات اکثریتی آن بتوانند از کارگران بهره برده و در پایان کار ِ خود و  با ارضاء خواستهایشان ، این آخرین طبقه ی انقلابی در جهان، «طبقه ی کارگر» را سر خورده به محیط های کار خود باز گردانند و با همان شرایط استثمارگونه ی نظام سرمایه که به دست آقایان سکولار- لیبرالِ ، موسوی و امثالهم  افتاده است به این طبقه خطاب خواهند کرد: « مردان وزنان کارگر تا بدین جا به شما نیاز داشتیم!،  شماهمچنان به کار مزدوریِ خود- بخوانید فروش همه چیز کارگر-  ادامه دهید».
این تحلیل ها ، آینده نگری و پیش گویی هایی نیست که از ماورا بر انسان فرود آید، این تحلیل از شرایطی است که با چشمانی باز و نقد طبقاتی مجرد و بی هیچ احترام به طبقه سرمایه دار به دست می آید. با یک نمونه شروع می کنم ،در تونس با خودسوزی کارگری در وسط شهر تمام آرامش کاذب و لعنتی واردشده از جامعه مدرن بورژوایی در این کشور توریستی- اروپایی از همپاره شد .در اولین دروغ ، تمام رسانه ها به طبل فیس بوک وتوییتر ... زدند و اینترنت را عامل  حرکت توده ها دانستند ، اما توده ها در تونس با توسل به اعمال قهر آمیز انقلابی و غیر مسالمت آمیز در مقابله با پلیس و نهادهای سرکوب بورژوازی، در خیابان ها و با اعتصاب ها در محلهای کار خود ، و نه با ازدحام  در پشت کامپیوتر های شخصی سبب بیرون راندنِ بن علی از کشور شدند. در دیگر سوی، همان نهادها و دولتهایی که نقش انقلابی فرودستان را در این پیروزی نادیده گرفتند و به قولی چشمهایشان را به نشانه ی تیزبینی ِ کورشان بر این طبقه بستند، دولتی را به روی کار آوردند، که نمونهای آشکار از دولت های تشکل یافته ،خارج از اراده و نظرِ طبقات استثمار گشته است . آنان با  رو کردن برگه های آسِ تشکیل دولت های هارِ بورژوا دموکراتیک در تونس ، به ظن خود مهر آخر را بر انقلاب جاری در این کشور زده اند  ،اما تا به امروز با شهامتها و فعالیتهای  توده های انقلابی،سندیکاها و تشکل ها ی کارگری و گروههای کمونیستی در جهت ادامه ی انقلاب تا بر چیده شدن تمامیت حکومت سرمایه در گلوی این دولت انتصابی ، آب خوش پایین نرفته است.
در ادامه به هجده روز مبارزه ی مداوم توده های فرودست و فرار مبارک به شرم الشیخ در مصر میپردازم :
باستان شناسان همیشه به اولین نوشته ها و کتیبه ها در ابتدای پیدایش اولین تمدن های دنیا ی هزاره های پیشین برای برتری فکری و نژادی ملل استناد می کنند، از یک کلکسیون دار ثروتمند ایرانی که به نقشه های کیلومتری- جغرافیایی ایران باستان خود ، مینازد تا حسنی مبارک که در سومین نطق تلویزیونی خود بعد  هیجده روز انقلابی گری توده ها ،همبستگی آنان را به مصر هفت هزار ساله و تمدن مصری- هرمی آن خواستار است. توده ها را ما کد گذاری نخواهیم کرد . این حسنی مبارک است که در سومین نطق خود آشکارا می گوید با چه کسانی روی صحبت دارد : کارگران، زنان و فعالین انقلابی. او می خواست با احساساتی باستانی و پدرمابانه ، ذهن و عملِ آنان را به این افتخارات هفت هزار ساله پیوند زند . اما چرا پیوند گشایی در این زمینه بار دیگر به ذهن انقلابیون صادر  می شد؟ آیا این ارتباطات در حال فروپاشی و از همپارگی ست؟( پاره گی ارتباط انقلابیون حاضر با افتخارات و تمدن خود خوانده ی سردمداران بورژوایی)؟.
حسنی مبارک افتخار میکند- حسنی مبارک گوش می کند،حسنی مبارک انجام می دهد،حسنی مبارک به عقب بر نمی گردد اما از تمدن هفت هزار ساله ی مصر به خود میبالد . مبارک  انگار از اعماق قلب سخن می راند و از دیگر سو حسنی مبارک از شنیدن این صداهای شرورانه در خیابان شرمش می آید،حسنی مبارک به تغییر قدرت در آرامش دستور می دهد و از این تغییر خشنود میگردد، و اوباما - رئیس جمهور آمریکا-  چند ساعتی قبل در دانشگاه میشیگان آمریکا به مصریان میگوید:  «آمریکا هر چه بتواند برای گذار مسالمت آمیز به دموکراسی در مصر فرو گذار نمیکند» ، آری باراک اوباما  کم نمیگذارد؟ از بورژوازی ، کم کاری در برابر مقاومت انقلابیون بعید است . در میدان التحریر قاهره برای  خیل عظیم تن ناشسته که هیجده روز است به اعتراض مداوم و خلاق خود میپردازند ،کم گذاشته نشد. اما آقای اوباما نگران وزن کم کردن این توده ها در جریان انقلاب بود ،نگران بی خوابی آنان و نگران خون هایی است که برای انقلاب ریخته می شد، اوباما وسرمایه داری مستاصل و بیچاره است چرا که تمام این تهاجمات با دستگاههای سرکوب و نفوذ ِ بورژوازی ترتیب داده شده است. و این ناله پراکنی ها تنها برای سالم ماندن یخه ی دول اروپایی و آمریکایی از خشم انقلابیون است که چه بسا  گریبان آنها را هم خواهد گرفت.
حسنی مبارک پدرانه میگوید به دستورات خارجی ها گوش ندهید ، و در سوی دیگردر تمام تحلیل های نخبگان روشنفکر بورژوازی می شنویم : « دستگاه های اطلاعاتی برای کمبود اطلاعات از جانب سران کشورهای مصر وتونس زیر فشار هستند» ، زیر فشارند که چرا آنها ندیده اند  که مصر و تونس... آبستن این وضعیت انقلابی است،از بن علی در تونس خبر نداشتند از تصمیمات او خبر نداشتند حتی تا آنجا که بن علی وارد پلکان هواپیمای قاچاقی خود به عربستان شد.
این تناقض گویی ها که به طبل عدم دخالت دول متحد بورژوازی در مقابله با انقلاب های ضد سرمایه می زند ،مجمع الجزایر تناقضات است، میگویند باراک اوباما خبر ندارد ، اما نطق می کند و چند ساعت بعد مبارک آنها را قرقره می کند. می گویند ، حاکمان سرمایه در اروپا وآمریکا سراسیمه  و بی برنامه اند، آری سراسیمه وهراسانند اما برنامه ای هرچند احمقانه برای دول متحد خود تجویزمیکنند. مثال بارز تاریخی این فریب کاری در انقلاب ۵۷ ایران رخ  داد  که با سخنرانی های کارتر همسان است. از جانب او در تلویزیون بی بی سی فارسی می گویند  :  «کارتر به این باور بود که ایران در سال ۵۷  جزیره ی ثبات است». و چند سال بعد با مشاهده ی انقلاب غافلگیر و سراسیمه شد ، اما آقایانِ نخبگان محلل بورژوازی!  کارتر بی برنامه نگشت، تنها سراسیمه شد و در موقعیت مناسب تصمیم مناسبی برای قدرت بخشیدن به ضد انقلاب  در ایران گرفت.

jordan.JPGهمچنان حسنی مبارک سومین نطق خود را در گوش ما می زند، همانند تو دهنی های پوچی که دول غربی و شرقی به دولت های روبه فروپاشی شمال آفریقا و خاورمیانه می زنند، هر دوی این تو دهنی ها پوچ است . حسنی مبارک ادامه می دهد که به انتخابات نمی آید، اما میگوید بار دیگر فقط و فقط انتخابات برایتان برگزار می کنیم. حسنی مبارک که دوستدار صلح است و برای برقراری صلح صدها نفر توده ی غیر مسلح را به خون میکشد شهید میکند، و در نطق خود بخاطر قداست گنداب صلح خواهان«گفتگو» است ، گفتگو برای ادامه صلح و انتخابات بورژوازی . حسنی مبارک متاسف است، قلب او رنجوراست نطق او نشان از آن دارد که انگیزه ی تهاجم و کشتار انقلابیون در او نبوده است و فقط این انگیزه در دل این گنداب صلح سرمایه دارانه پنهان است ، صلحی که فقط برای ادامه راه خود مقابل بزرگترین جنگ ، یعنی انقلاب پرولتری (طبقه کارگر) دست به سلاح می برد.
 دیگر به واپسین سخنان اومیرسیم ،میگوید:  «ما به خاطر سیاستهایی(شما بخوانید سیاست بورژوازی) که هم در عرصه ی سیاست و اقتصاد پیش گرفته ایم  به بحران رسیده ایم ».اما آقای مبارک تو تنها نیستی، احمدی نژاد، موسوی، سارکوزی ،برلوسکنی،اوباما،سورس،دیوید کامرون،تمام اعضای اتحادیه اروپا ،تمام شرکت کنندگان در کنفرانس اقتصادی داووس،وکنفرانس مونیخ ، با مغز به این بحران کوبیده شده اند، این مایه ی اعتراض میلیون ها انسان در سراسرجهان از طبقات فرودست و مایه ی هم دردی تو با تمام هم منافعان نام برده ات در این اجلاس ها و کنفرانس های سرمایه است . سخنرانی است دیگر-  تو می توانی با همهی همپاله گی هایت  اظهار همدردی کنی. و در ادامه حسنی مبارک حقیقتی دیگر را فاش می گوید:  « تمام تغییراتی که انقلابیون خواستار آن اند به من،منِ حسنی مبارک بستگی ندارد» . به روی چشم آقای مبارک!، تو خود اقرار کردی! ،همدادِ سرمایه دوبار باید بمیرد و بعد از مرگ تو انقلاب ادامه دارد.
 حسنی مبارک در سومین نطق تلویزیونی خود پرچم به احتزاز در می آورد، و می گوید به زیر این پرچم خواهم مرد، اما آقای مبارک جای شک نیست که همه را با شناسنامه و پرچمی که به دست می گیرند به خاک می کنند، و در این شکی نیست که تو هم با پرچم بورژوازی به خاک می روی .مبارک در پایان آرزو و امید دارد که خداوند ، مصر را در آرامش و صلح نگه دارد و «خداوند کسی نیست جز متحدان اروپایی وآمریکایی او که پشت خط تلفن دفتر آقای مبارک منتظر او هستند».

 سخنان مبارک پایان می یابد چه کسانی شعار هایشان خصمانه تر شد چه کسانی نطق شان نگران ؟
محمد البرادعی:  « حسنی مبارک با سخنرانی سومش باعث انفجار در مصر است،از ارتش می خواهم که از مصر محافظت کند» .
jordan1.JPGآیا این انفجار انقلابی بجز به زیر کشیدن و برای نابودی  نظام موجود نبود ؟ برادعی از چه نگران است؟ مصرمورد نظر آقای برادعی چیست که از ارتش می خواهد آنرا نجات دهد؟ آیا ارتش به سخنان برادعی چند ساعت قبل تر از مصاحبه ی او گوش فرا نداده و نیروهای خود را به سمت کاخ ریاست جمهوری ومیدان التحریر ... گسیل نداشته بود؟.مصر محافظت می شود، آقای برادعی نگران نباش.!
محمد البرادعی تا بدین زمان « ۲۶ بهمن ۸۹ » تا حدی نگرانی هایش از انفجار اجتماعات انقلابی مصر برطرف شده است. ارتش ، (بازوی حمایتی مبارک و بعد او،  البرادعی) میدان التحریر را در تاریخ ۲۵ بهمن ۸۹ از معترضان خالی می کند، نماینده ارشد ارتش از اتحادیه ها و کمیته های  کارگری می خواهد که میدان را خالی کنند و تا شش ماه بعد که نوبت به انتخابات می رسد سکوت کنند.
 در اینجا نیاز به تحلیل و یادآوری بعضی نکات پر اهمیت است،از همان ابتدای اعتراضات ، از یک سوحسنی مبارک موقعیت ارتش مصر را به نحوی کاملا سنجیده و برنامه دار برای ابراز خویشاوندی و برادری با انقلابیون آماده نمود( به طوری که در رسانه ها شاهد آن بودیم که از اولین روزها  ، انقلابیون بر روی تانک های ارتش به ابراز شادی و ظفرمندی می پرداختند ) تا از سوی دیگر با تهاجم انقلابیون به نظام موجود و با سفر اجباری حسنی مبارک به شرم الشیخ ،این راه ناتمام مبارک در اولین مصاحبه البرادعی بعد از برکناری مبارک ،ادامه یابد. البرادعی در یک جمله ، طومار ۱۸ روزه ی  مبارزه ی جانفرسای انقلابیون را در هم پیچید،ارتش وارد میدان شد ، ومیدان التحریر را با سرکوبِ باقی ماندگان در آن میدان پاکسازی نمود و راه را برای تبلیغات «پرو دموکراسی آقایان ایمن نور و البرادعی»  باز نمود.
 به ایران بر می گردیم ، درست در روز پاکسازی میدان التحریر « ۲۵ بهمن ۸۹»  از وجود و تجمع انقلابیون توسط ارتش و نیروهای نظامی در مصر، در آن سوی خاورمیانه سردمداران موج سبز با اعلام راهپیمایی برای همدردی و تهنیت گویی به مبارزات مصریان به صورت تصادفی و یا شاید عمدی، شروع ِ حرکات موج از همپاره ی خود را  در تهران و اصفهان و ... به این تاریخ اعلام نمودند، ولی تعیین این روز حتی اگر بدون هیچ قرارو مداری از سوی مقربان درگاه جریانات پرودمکراسی- بورژوایی در مصرو ایران نباشد ،در اولین مصاحبه ی رادیو فردا با یکی از اعضای جنبش سبز در ایران در صبح ۲۵ بهمن جملاتی آشنا به گوشمان می رساند، که موید این تصادف زمانی از  طرف موج سبز است، او در پاسخ به رادیو فردا در مورد نقش پلیس و ارتش در ایران می گوید:  « ما اصلا از پلیس و نیروهای نظامی انتظار نداریم(شما بخوانید ،نمی خواهیم) که چهره ی خودشان را در برابر نگاه مردم نزول دهند،(به قولی از چشم مردم بیافتند)،ما برای اظهار این حسن نیت مان به نیروهای نظامی، از طرفداران موج سبز می خواهیم که نفوذی های خشونت طلب را از خود دور کنند».(پرانتزها و تاکیدات از من است)

jordan2.JPGاین سخنان همان عینیت ضرب المثلی قدیمی ِ «در آبنمک خواباندن» است و در اینجا، در آبنمک خواباندن ارتش ونیروهای نظامی ایران برای روز مبادا. به حتم می گویم که مبارک با هشدار همپیمانان خود در اروپا و آمریکا ،ارتش و نیروهای نظامی را در آبنمکِ همزیستی مسالمت آمیز با انقلابیون خواباند تا در لحظه ی موعود از آنان بهره گیرد، و این هشدار را سردمداران موج سبز  از اولین روزهای اعتراضات  مسالمت آمیزانه ی خود از سال ۸۸ تا به امروز سر لوحه ی امر مبارزاتی خود قرار داده اند.
نتیجه و حاصلی که از بیان این شیوه و فن اصلاح طلبانِ  مصر و ایران میخواهم بگیرم دو نکته ی مهم است : از یک سو در آینده ،انقلابی که از بطن مبارزات طبقاتی طبقه ی کارگر در ایران متبادر خواهد شد، به حتم در راه خود برای به ثمرنشینی انقلاب پرولتاریا،این شیوه رفرمی اصلاح طلبان را در برابر خواهد دید و اگر در آن زمان راهکاری برای له کردن این صف از نیروهای نظامی و پلیس نیابد به حتم به دامی خواهد افتاد که بساط آنرا اصلاح طلبان و اصولگرایان از سال ۸۸ چیده اند. و از سوی دیگر روی سخنم با اقشار مردمی است که خود را بر اساس یک شایعه(تقلب در انتخابات) و یا حتی ایمان فردی خود به موج سبزِموسوی و کروبی سپرده اند،اگر خواست این قشر از جامعه ی ایران تا همان جایی است که تا ۲۵ بهمن در میدان التحریر مصر (یعنی اشغال میدان توسط نظامیان حکومت روی داد) باشد، پس  باید پشت قافله سالاران خود «موسویوکروبی» به آزادی محصور در چنگال نظامیان بسنده کنند، واگر هدف آنان از مبارزه نه فقط خلع رهبری ایران  یا بن علی یا حسنی مبارک از قدرت بلکه به بیان متداول فرودستان در مصر اسقاط نظام(انهدام و سقوط نظام سرمایه داری) باشد،باید یک بار برای همیشه حساب خود را با تمام شیوه های رفرمیستی- نئولیبرالی پاک کرده و یا به زبان ساده  باید در اولین حرکت اعتراضی خود در روزهای بعد از ۲۵ بهمن خواستار لغو محدودیت هایی که توسط ارتش  در مصر وضع گشته است باشند ،که همانا این اولین پیوند بین این دو جماعت بدون حکمرانی موسوی ها و البرادعی ها و عقبه ی این دوست.  این اولین اقدام  مشترک در پیوند اقشار مردم معترض در ۲۵ بهمن در ایران با توده های پاکسازی شده در میدان التحریر مصر است، و در غیر این صورت شما به همان فریبی تن داده اید که موسوی با فراخوان همدرد گونه ی خود با نام گذاری خواست های پرودموکراسی برای مصریان خواستار احیاء موج از هم پاره ی سبز  با این دروغ شد .  
درادامه ی مقاله ،پایبندیِ معترضان طرفدار موسوی و کروبی را در روزهای بعد از ۲۵ بهمن به فرم های اصلاح طلبی و نادیده انگاشته شدن تحولات مصر و تونس و... از جانب آنان را بیان می نمایم :
در جمعه ۶ اسفند ۱۳۸۹ در میدان التحریر مصر تظاهراتی برپا می شود و  انقلابیون خواستار سقوط نظام عمر سلیمان(دست نشانده ی مبارک بعد از فرارش به شرم الشیخ) و محاکمه ی حسنی مبارک می شوند. اما آیا باز هم موج سبز و سران آن برای این پیشروی مصری ها هم اعلام فراخوانی  به این مضمون می دهند؟ هرگز. آنان در روزهای بعد از ۶ اسفند به اعتراض برعلیه حصر خانگی موسوی و کروبی فراخوان به تجمع در ۱۰ اسفند میدهند.اینجاست که باید در جواب  به آنان بگوییم : کارگران جهان در محیط کار خود هر روز در ورودی ها و خروجی های محل کار بازرسی بدنی میشوند، دوربین های مدار بسته تمام حرکات آنها را ثبت میکند،آنان در حصار و زندانِ  سرمایه گذاری های برادران ِ« اصلاح طلب و اصول گرا»،« دموکرات و جمهوری خواه» زندگی می کنند،صحبت از حصر خانگی  موسوی و کروبی و قرار دادن آن به عنوان فراخوان نه تنها مضحک است بلکه نشان می دهد این رهبران به همان سنتی تعلق دارند که معنای حقیقی نادیده گرفتن مشکلات حقیقی و طبقاتیِ جامعه است. و ثابت گشتن این حقیقت که همدردی با مبارزات مصریان در ۲۵ بهمن در ایران تنها بهانه و دست آویزی برای موج سبز بوده که به خیابانها بیایند و هیچ پیوندی بین این اعتراضات در دو سوی خاورمیانه وجود ندارد. قرار دادن حصرخانگی موسوی و کروبی و همسرانشان ( که البته فاطمه کروبی وزهرا رهنورد هیچ نقشی جز عمل تاهل برای این آقایان انجام نمی دهند!!) به عنوان فراخوان ،نشانگر واقعیتی است که موج سبز از آغاز یعنی پس از انتخابات ۱۳۸۸ که با شعار رای من کو ؟ به خیابان آمده اند تا آنجا عقب رفته اند که شعار  و اعتراض رادیکال و بنیاد برانداز! آنان جز شعار «احمدیِ پوشکی،مردم میان موشکی» نیست. آری در تمامی رسانه ها فغان بر می آورند که مردمان معترض طبقه متوسطی و ثروتمند (خرده بورژوازی و بورژوازی ایران) ،فرزانگانی هستند که هیچ گاه مصریان و تونسی ها ،... به درجات والای مبارزاتی  آنان نایل نمی شوند، اما چه پوچ است این ادعای آنان وقتی مقایسه ای ظاهری بین شعارهای توده های فرودست این کشور ها درخاورمیانه و آفریقا  با فرهیخته گانِ جان به کف گرفته ی دهان به سکوت بسته ی اصلاح طلب  می کنیم. موج سبز بعد از سی سال حاکمیت هار بورژوازی و اسلام سیاسی در ایران ، در ۱۰ اسفند  با شعار اصلی «موسوی و کروبی آزاد باید گردد» به میدان می آیند و ادعا بر آن دارد که اعتراضات جامعه را نمایندگی می کند، این مصادره و فریبی بیش نیست. در صورتی که اولا ما شاهد اعتراضات طبقاتی فرودستانِ خشمگین در کشور های همجوار هستیم و ثانیا انقلابیون حاضر با وجود سرکوب و نفوذ دستگاه سرمایه داری در این کشورها به چیزی جز فروپاشی کامل نظام های مسلط بسنده نخواهند کرد.اینجاست که به حتم می گویم که  موج سبز و حامیان آن  بعد از ۱۰ اسفند ۸۹ به طور کامل امر رهبری خود را به موسوی و کروبی محول کرده اند.و هیچ گسستی هم بین مردمان معترض با رهبری جنبش سبز بوجود نیامده است، اینجاست که به برداشت از مقدمه ی کتاب ِ « کاپیتال از کارل مارکس » ، به طبقه ی کارگر و تمامی فرودستان خطاب می کنیم : « راه خود را پی بگیرید، و بگذارید مردم هر چه می خواهند بگویند».

رهنمود ها و راهکارها ی انقلابی ، پیوسته در جریانند
درعرصه ی سیاستهای سرمایه‌داری و در رسانه های نئولیبرال غربی و وطنی در روزهای انقلابی که در مصر،تونس،یمن،عراق،لیبی،اردن میگذرد برای هر کدام از این کشورها مطابق با سیاست بین المللی سرمایه القابی را نسبت داده اند در مورد مصر که به تفضیل توضیحاتی داده شد اما در مورد کشورهای دیگر به اختصار بیان میکنم:
jordan3.JPGآنان در مورد بحرینی ها  میگویند : «بحرینی ها که بیشتر آنان شیعه هستند  از نظام پادشاهی  یک دست سنی این کشور کاسه ی صبرشان پر شده است».این فریب کاری در مورد بحرین و منتصب کردن این معترضان به اختلافات مذهبی تا جایی پیش رفت  که  کمی بعد تر در ۶ اسفند ۸۹ بحرینی ها پلاکاردهای«لا شیعه ، لا سنی،الحریه(نه شیعه،نه سنی، زنده باد آزادی)» را به دستان می گیرند .  در عراق به دستان معترضان شعار های«اشعب یرید الاصلاح النظام» را می دهند ودرست برعکس این شعارها  ،معترضان دیوارهای«  green zone پایگاه آمریکایی» را تخریب میکنند.

 اما محمل گویی های حاکمیت سرمایه داری که  میگوید این انقلابیون در فردای سقوط نظام سرمایه و بازار های آزاد ونابودی نظام های سرتا پا لیبرالی و تکثرگرا ، برنامه و هدفی ندارند تا آنجا می توان بی گزند به راه خود ادامه دهد که ما هیچ نشانی از برنامه و هدف انقلابیون نبینیم اما روند وگسترش این اعتراضات به کشورهای دیگر ومن جمله کشور اردن و شهر عمان خط بطلانی است بر تمامی این گزافه گویی های بیداری اسلامی منتسب به حاکمیت سرمایه در ایران و پرودموکراسی خواهی منتسب به دولتهای اروپایی و آمریکا.  در اردن در اعتراضی بزرگ در خیابانهای شهر عمان معترضان با پرچمهای سرخ و کمونیستی، الحریه و المساوات(آزادی و برابری) وکرامت انسانی  هدف و برنامه ی منجر به آن را به تمام همراهان انقلابی خود در دیگر کشور ها نمایان می دارد. این حرکت دست رد این انقلابیون به تمام لالایی های دموکراسی گونه ی آمریکایی واسرائیلی و اروپایی و بیداری اسلامی حاکمیت مسلط ایران است. در یکی از بهترین پلاکاردها ، معترضان اردنی از همراهان انقلابی خود درمصر و تونس در پیوستن به این صف دعوت به عمل آورده اند و تا به امروز حرکت و تلاش بی وقفه ی کارگران و اتحادیه های کارگری در مصرو تونس نمونه ی بارزی از استجابت این دعوت است. حاکمیت جهانی سرمایه داری با انداختن این قبیل ترسها و نامیدی ها به جان انقلابیون می خواهد که آنها را با لالایی های خود بخواباند ، امری که تاکنون متحقق نشده است.
بهار  ۹۰
علی سالکی
Alitroleum@gmail.com

هژمونی ، تناسب قوا و بلوک تاریخی

| 0 نظر
Gramsci.jpg
ترجمه: امین قضایی

۱. زیربنا و روبنا (۱)

اقتصاد و ایدئولوژی . این ادعا که هر تغییری در سیاست و ایدئولوژی را می توان به صورت تجلی بلاواسطه ی  زیربنا معرفی کرده و بسط داد ، باید در نظریه به عنوان کودکی  و ساده انگاری به چالش کشاند و در عمل با شواهدی معتبر از مارکس ، مولف آثار انضمامی تاریخی و سیاسی ، به مبارزه طلبید. از این منظر ، هجدهم برومر و نوشته هایی درباره ی مسئله ی شرق ، از اهمیت به خصوصی بر خوردارند ، اما همچنین نوشته هایی مانند انقلاب و ضدانقلاب در آلمان ، جنگ طبقاتی در فرانسه و آثار کوچکتر . با تحلیل این آثار می توان روش شناسی تاریخی مارکسیسم را بهتر  فهمید و استنادهای نظری که در سراسر آثارش پراکنده اند را بهتر توضیح و تفسیر کرد.
از این احتیاط های واقعی که مارکس در پژوهش های انضمامی خود معرفی کرده است ، احتیاط هایی که می توانستند هیچ جایی در آثار کلی او نداشته باشند ، توانایی بیشتر در تحلیل کسب خواهیم کرد. در میان این دوراندیشی ها نمونه های ذیل را می توان برشمرد :
۱. دشواری تعیین زیربنا در هر زمان مشخص  به صورت ایستا ( مانند یک تصویر عکاسی از یک لحظه ی تاریخی) . سیاست در واقع در هر زمان مشخص ، انعکاسی از مسیر پیشرفت در زیربنا است ، اما نه ضرورتا بدین معنا که این مسیر را می توان فهمید. یک مرحله ی زیربنایی را می توان به صورت انضمامی مورد مطالعه و تحلیل قرار داد فقط بعد از اینکه فرآیند کلی پیشرفت آن طی شده باشد و نه در طول خود فرآیند . به جز اینکه به صورت فرضی و با این قید و شرط صریح که ما با فرضیه ها سر و کار داریم.
 ۲. از این امر می توان نتیجه گرفت که یک عمل سیاسی به خصوص ممکن است یک خطای محاسباتی در بخشی از رهبران طبقات حاکم باشد ، خطایی که پیشرفت تاریخی از طریق بحران های حکومتی و پارلمانی  طبقات حاکم  آنرا تصریح کرده و از سر می گذراند. ماتریالیسم تاریخی مکانیکی این امکان خطا را مجاز نمی شمارد ، بلکه تصور می کند هر عمل سیاسی بلاواسطه توسط زیربنا تعیین شده و بنابراین یک تغییر واقعی و همیشگی ( به معنای امری موفق) در زیربنا است. اصل "خطا" یک اصل پیچیده است : ممکن است با یک انگیزه ی فردی سر و کار داشته باشیم که بر محاسبات و معادلات اشتباه باشد ، می تواند بازنمودی از تلاش های گروه یا محافل خاصی باشد که می خواهند در گروه بندی مدیریتی هژمونی بدست آورند ، تلاش هایی که ممکن است ناموفق باشند.
۳. کافی نیست که در ذهن داشته باشیم که بسیاری از اعمال سیاسی به سبب ضرورتهای درونی ِ یک خاصیت سازمانی هستند ، و برای اتحاد و انسجام ِ حزب ، گروه یا جامعه لازم بوده اند.این امر برای مثال در تاریخ کلیسای کاتولیک مشهود است . اگر برای هر مبارزه ی ایدئولوژیکی در کلیسا ، می خواستیم یک توضیح اولیه و بلاواسطه در زیربنا پیدا کنیم ، سر در گم می شدیم : همه نوع رمانس اقتصادی - سیاسی برای این منظور نوشته شده است. شواهدی وجود دارد که اکثریت این مباحث برخلاف ضرورت های سازمانی و محفلی بودند. در بحث بین  کلیسای روم و کلیسای بیزانس در باب تجلی روح مقدس ، مسخره است که به زیربنای اروپای شرقی نگاه کنیم تا ببینیم چرا آنها می گویند روح مقدس فقط در پدر تجلی می یابد و در اروپای غربی می گویند که روح  هم از پدر و هم از پسر تجلی می یابد. این دو کلیسا ، که موجودیت و تضاد شان وابسته به زیربنا است ، در کل تاریخ  مسائلی مطرح کردند که اصول تمایز و همپوشی درونی برای هر یک از طرفین را داراست ، اما ممکن است اتفاق بیافتد که هریک از کلیسا ها می توانستند حرفی را بزنند که کلیسای مقابل گفته است. اصل تمایز و تضاد از هر دوی آنها حمایت می کند ، و این مسئله ی تمایز و تضاد است که  این مسئله ی تاریخی را بوجود می آورد نه پرچمی که یکی یا دیگری بلند می کند.  

۲. زیربنا و روبنا (۲)

این گزاره در مقدمه ی "سهمی در نقد اقتصاد سیاسی" که می گوید انسانها آگاهی از تضادهای زیربنایی را در سطح ایدئولوژی ها کسب می کنند  ، را باید تاییدی بر ارزش معرفت شناختی و نه صرفا روان شناختی یا اخلاقی دانست. از این امر به دنبال می آید که اصل نظری- عملی ِ هژمونی همچنین اهمیتی معرفت شناختی دارد و بزرگترین سهم لنین برای فلسفه ی پراکسیس را در همین جا باید جست. در این شرایط می توان گفت که لنین فلسفه را به عنوان فلسفه همانقدر جلو می برد که آموزه و عمل سیاسی را . فهم ِ ادوات هژمونیک ، تا جایی که قلمرویی ایدئولوژیک ایجاد می کند ، موجب بهبود آگاهی و روش های شناخت می شود : این یک واقعیت شناخت است، یک واقعیت فلسفی. به اصلاح کروچه ( بندتو کروچه- م) وقتی با معرفی اخلاقی جدید در تطابق با مفهومی جدید از جهان شروع می کنیم ، با معرفی همان مفهوم هم به پایان می بریم.  به عبارت دیگر ، بهبودی در کل فلسفه حاصل می شود.

۳. زیربنا و روبنا (۳)

زیربنا و روبنا ، یک بلوک تاریخی را شکل می دهند. می توان گفت یک کمپلکس ، مجموعه ای متناقض و ناسازگار از روبناهایی که انعکاس مجموعه ای از روابط اجتماعی تولید هستند. از این می توان نتیجه گرفت که تنها یک نظام تام از ایدئولوژی ها ، انعکاسی عقلانی از تضادهای ِ زیربناست و وجود شرایط عینی برای انقلابی کردن پراکسیس را نشان می دهد. اگر یک گروه اجتماعی شکل بگیرد که صد در صد در سطح ایدئولوژیک همگون و یک جنس باشد ، این بدان معناست که وضعیت برای انقلابی کردن صد در صد مهیاست : این بدان معناست که "عقلانی"  واقعیتی فعال و واقعی است. این استدلال مبتنی بر رابطه ی متقابل ضروری میان زیربنا و روبناست ، رابطه ای متقابل که چیزی جز فرآیندهای دیالکتیکی واقعی نیست.

۴. مفهوم بلوک تاریخی

این ادعای کروچه که فلسفه ی پراکسیس ، زیربنا را از روبنا جدا می کند ، و بدان طریق دوآلیسم تئولوژیکی را احیا کرده و زیربنا را همچون "خدایی پنهان" مطرح می کند ، درست نیست و حتی بدعت عمیق خاصی هم ندارد. این اتهام دوآلیسم تئولوژیکی و جدا شدن از فرآیند واقعیت بی معنا و سطحی است. عجیب است که چنین اتهامی را باید از کروچه بشنویم ، کسی که مفهوم دیالکتیک تمایز ها را معرفی کرد و برای همین کار ، توسط پیروان جنتیل Giovanni Gentile خود همیشه متهم شده که از فرآیند واقعیت گسسته است.(اشاره ی کروچه به بحث مطولی درباب دیدگاه های کروچه از مارکسیسم است به ویژه ی شرح تقلیل گرای متاخر او از روبنا- زیربنا به عنوان دوآلیسم ذات- نمود یا نومن-فنومن ، همراه با کارکرد اقتصادی که در پس صحنه همچون خدایی پنهان عمل می کند. گرامشی این دیدگاه را خام تر از دیدگاه مارکسیسم اولیه ی کروچه  می بیند که در آنزمان  او دیالکتیک تمایزها را مطرح کرد. یعنی اصلی که بدان طریق دو مقوله یا مفهوم می توانند از یکدیگر متمایز اما به یک اندازه واقعی باشند و به یک وحدت بالاتر برسند. جیوانی جنیتل فیلسوف فاشیست  به کمک یک نوع هگلیانیسم جرح و تعدیل شده، با این سیستم تمایزها مخالفت می کرد.در نظر او خانواده و جامعه ی مدنی تحت انقیاد دولت بودند و فرهنگ و زندگی اخلاقی تحت انقیاد عمل. -م) اما سوای این امر ، درست نیست که فلسفه ی پراکسیسم زیربنا را از روبنا ها جدا می کند بلکه برعکس پیشرفت آنها را از درون به هم مرتبط دانسته و ضرورتا متقابل و در هم تنیده تصور می کند. حتی به صورت استعاری هم زیربنا نمی تواند شبیه یک خدای پنهان باشد. زیربنا به روشی کاملا واقع گرایانه تصور می شود ، طوری که می تواند به روش های علوم دقیق و طبیعی مطالعه شود . در واقع ، دقیقا به خاطر همین  قابل تحقیق بودن عینی زیربناست که مفهوم تاریخی ، "علمی" ملاحظه شده است.  آیا می توان زیربنا را چیزی مطلق و لایتغیر تصور کرد و نه همچون واقعیتی که خودش در حال حرکت است ؟ و آیا این عبارت"آموزگارانی که خود می بایست بیاموزند" در تزهایی درباره ی فوئرباخ نیست که رابطه ی ضروری واکنش فعال انسان بر زیربنا را مطرح می کند و وحدت فرآیند واقعیت را تایید می کند؟ مفهوم بلوک تاریخی که توسط سورل( ژرژ سورل-م ) مطرح شده دقیقا این "وحدت" موجود در فلسفه ی پراکسیس را نشان می دهد .

۵. تاریخ سیاسی - اخلاقی

تعریف مفهوم تاریخ سیاسی - اخلاقی . توجه کنید که تاریخ سیاسی- اخلاقی یک فرضیه ی مکانیکی و قراردادی از یک لحظه ای از هژمونی یا رهبری سیاسی ِ موجود در فعالیت ها و زندگی ِ دولت و جامعه ی مدنی است.
مهمترین مسئله برای بحث در این پاراگراف این است که : آیا فلسفه ی پراکسیس وجود تاریخ سیاسی- اخلاقی را رد می کند ، آیا در تشخیص ِ واقعیت یک لحظه از هژمونی ناتوان می ماند ، آیا رهبری فرهنگی و اخلاقی را امری بی اهمیت دانسته و واقعیت های روبنایی را  اموری ظاهری  و سطحی تلقی می کند. می توان گفت که نه تنها فلسفه ی پراکسیس مانع وجود تاریخ سیاسی- اخلاقی نمی شود بلکه در واقع ،  این تاریخ بهترین جا برای نشان دادن پیشرفت آن است، فلسفه ی پراکسیس دقیقا شامل همین  تایید این لحظه از هژمونی به عنوان امری اساسی برای درک ِ دولت می شود ، دقیقا  واقعیت و فعالیت فرهنگی ِ یک جبهه ی فرهنگی را همچون امری ضروری همراه با فعالیت های سیاسی و اقتصادی  تایید می کند. کروچه مرتکب خطایی جدی می شود که معیار روش شناخی خود را که برای مطالعه ی خود از جریان های فلسفی کمتر حائز اهمیت به کار می برد ، برای نقد خود از فلسفه ی پراکسیس به کار نمی گیرد. اگر او این معیار را به کار می برد ، درمی یافت که قضاوتی که از نسبت دادن کلمه ی سطحی برای روبنا می کند ، چیزی جز قضاوتی درباره ی تاریخ گرایی آنها نیست که برعلیه مفاهیم جزمی عامه  مطرح می شود و بنابراین به زبانی استعاری اتکا می کند که مطابق درک عامه است.بنابراین فلسفه ی پراکسیس تقلیل تاریخ به تاریخ سیاسی- اخلاقی را به تنهایی به عنوان نادرست و اختیاری قضاوت می کند ، اما این تاریخ را مانع نمی شود. تقابل بین کروچه گرایی و فلسفه ی پراکسیس را باید در ویژگی تاملی کروچه جست.

۶. تاریخ سیاسی - اخلاقی و هژمونی


از هرآنچه قبلا گفتیم می توان نتیجه گرفت که مفهوم تاریخ نگاری کروچه از تاریخ به عنوان تاریخ سیاسی- اخلاقی را نباید چیزی پوچ قلمداد کرد ،همچون چیزی که باید فورا رد شود. برعکس ، لازم است تا قویا تایید کرد که تفکر تاریخی کروچه ، حتی در آخرین مرحله ی خود ، باید با بیشترین توجه مورد مطالعه و تامل قرار گیرد. اساسا این تاریخ نشانگر واکنشی است برعلیه اکونومیسم و مکانیسم تقدیرگرا ، حتی اگر به عنوان خرافه ای مخرب برای فلسفه ی پراکسیس پیش کشیده شود. این معیار که یک جریان فلسفی را باید نقد و ارزیابی کرد اما نه آنچه را که ادعا می کند بلکه آنچه را که واقعا هست و خود را در آثار تاریخی انضمامی نشان می دهد ، در مورد کروچه هم صادق است. نزد فلسفه ی پراکسیس ، روش تاملی به خودی خود پوچ و عبث نیست ، بلکه ارزش های ابزاری از تفکر در پیشرفت ِ فرهنگ دارد و فلسفه ی پراکسیس این ارزشها را در نظر گرفته است.(برای مثال دیالکتیک ) بنابراین حداقل باید این اعتبار را به تفکر کروچه به عنوان ارزشی ابزاری داد ، و در این رابطه باید گفت که تفکر او قویا توجه ی زیادی به واقعیات فرهنگ و تفکر در پیشرفت تاریخ مبذول داشته است ، به کارکرد ِ روشنفکران بزرگ در حیات ارگانیک ِ جامعه ی مدنی و دولت ، به لحظه ی هژمونی و رضایت همچون شکل ضروری ِ بلوک تاریخی انضمامی. اینکه این پوچ نیست با این واقعیت اثبات می شود که در همان دوره ی کروچه ، بزرگترین نظریه پرداز فلسفه ی پراکسیس ( لنین)- در حیطه ی مبارزه ی  و سازماندهی سیاسی ، و با اصطلاحات سیاسی - در تقابل با گرایشات متعدد ِ اکونومیسم ، جبهه ی مبارزه ی فرهنگی را از نو ارزشگذاری کرده و آموزه ی هژمونی را به عنوان پیشرفتی برای نظریه ی دولت به مثابه قدرت و به عنوان شکل معاصر ِ آموزه ی ۱۸۴۸ از انقلاب مداوم ساخته است. نزد فلسفه ی پراکسیس ، تاریخ سیاسی- اخلاقی را ، که مستقل از هر مفهوم واقع گرایی باشد ، می توان به عنوان یک ابزار تجربی از پژوهش تاریخی لحاظ کرد. امری که همیشه باید در بررسی و فهم پیشرفت تاریخی در ذهن داشت ، البته اگر هدف تولید تاریخ کلی باشد و نه تاریخ جزئی و تصادفی (  مانند تاریخ نیروهای اقتصادی و غیره).

۷. ایدئولوژی های سیاسی


یکی از جالب ترین نکات  جهت بررسی و تحلیل دقیق ، آموزه ی کروچه درباب ایدئولوژی های سیاسی است . در اینجا اکنون ( برخلاف زمان جوانی اش-م) نزد کروچه هم روبناها صرفا ظاهر و توهم هستند ؛ اما آیا او به این تغییر موضع خود اندیشیده است و بالاخص آنرا با فعالیت خود به عنوان یک فیلسوف سنجیده است ؟ آموزه ی کروچه درباب ایدئولوژی های سیاسی آشکارا از فلسفه ی پراکسیس منتج می شود : ایدئولوژی های سیاسی برساخته های عملی یا ابزارهای رهبری سیاسی هستند. به عبارت دیگر ، می توان گفت که ایدئولوژی ها برای محکومین توهمات محض هستند ، فریبی برای آنهایی که تحت انقیاد قرار دارند ، در حالیکه برای حاکمین ، این ایدئولوژی ها فریبی آگاهانه و ارادی اند. نزد فلسفه ی پراکسیس ، ایدئولوژی ها هرچیزی می توانند باشند جز این که اختیاری  و دلبخواهی باشند ؛ آنها واقعیات تاریخی هستند که بایست با آنها مبارزه کرد و ماهیت آنها به عنوان ابزارهای سلطه باید نه به خاطر اخلاقیات و غیره ، بلکه به دلیل مبارزه ی سیاسی افشا شود. به منظور استقلال ذهنی محکوم از حاکم ، به منظور نابودی هژمونی و ایجاد هژمونی دیگری ، به عنوان یک لحظه ی ضروری در انقلابی کردن ِ پراکسیس.  به نظر می رسد که کروچه از فلسفه ی پراکسیس به تفسیر عوامانه ی ماتریالیستی نزدیک تر باشد. نزد فلسفه ی پراکسیس ، روبناها واقعیت عینی و عملی هستند ( یا وقتی که دیگر ماحصل یک ذهن منفرد نباشند چنین می شوند) این فلسفه صریحا ادعا می کند که انسانها از موقعیت اجتماعی خود آگاه می شوند و بنابراین از وظایف خود که در قلمروی ایدئولوژی ها ، به معنای تایید واقعیت است نیز آگاهی می یابند. فلسفه ی پراکسیس خود یک روبناست ، حیطه ای است که در آن گروه های اجتماعی از موقعیت اجتماعی خود ، از قدرت خود ، وظایف خود و تغییرات خود آگاه می شوند.  بدین معنا ، کروچه خود برحق است وقتی که قبول می کند فلسفه ی پراکسیس "تاریخی است که پیشتر ساخته شده یا در حال ساخته شدن است."
با وجود این یک تفاوت اساسی میان فلسفه ی پراکسیس و فلسفه های دیگر وجود دارد : ایدئولوژی های دیگر  آفریده های غیرارگانیک هستند چون متناقض اند ، چون هدف شان آشتی دادن منافع متضاد و متقابل است ؛ تاریخ آنها کوتاه خواهد بود چرا که تناقض بعد از هر رویدادی که آنها به کار گرفته اند، دوباره از پی خواهد آمد. از طرف دیگر ، فلسفه ی پراکسیس علاقه ای به رفع صلح آمیز تناقضات موجود در تاریخ ندارد.  فلسفه ی پراکسیس خودش نظریه ی است درباره ی همین تناقضات. فلسفه ی پراکسیس ابزار حکومت گروه های مسلط به منظور کسب رضایت و اعمال هژمونی بر طبقات فرودست نیست ؛ بلکه بیان ِ طبقات فرودستی است که می خواهند هنرحکومت کردن را به خود بیاموزند و کسانی که به شناخت تمامی حقایق علاقه دارند ، حتی حقایق تلخ ، کسانی که خواهان اجتناب از فریبکاری های ( ناممکن) طبقات حاکم و حتی فریبکاری های خودشان  هستند. نقد ایدئولوژی ها ، در فلسفه ی پراکسیس ، به مجموعه ی روبناها حمله کرده و  نشان می دهد که پنهان کاری واقعیت توسط این روبناها زودگذر است( یعنی مبارزه و تناقض) حتی وقتی که ظاهرا دیالکتیکی باشند ( مانند کروچه و پیروانش) ، بدین معنا که آنها دیالکتیکی مفهومی و تاملی ارائه می دهند اما دیالکتیک تاریخی که خودشان را بوجود آورده  است را نمی بینند .
مفهوم ارزش تاریخی انضمامی از روبناها در فلسفه ی پراکسیس را باید با قرار دادن آن در کنار مفهوم سورل از بلوک تاریخی غنی تر کرد. اگر انسانها از موقعیت اجتماعی  و وظایف خود  در حیطه ی روبنا ، آگاه شوند ، این بدان معناست که بین زیربنا و روبنا یک ارتباط ضروری و حیاتی وجود دارد. باید دریافت که فلسفه ی پراکسیس برعلیه چه جریان های تاریخ نگاری واکنش نشان داده است که گسترده ترین عقایدی که در آنزمان برای علوم دیگر هم محترم بودند ، چه بود.  خود تصاویر و استعاره هایی که بنیان گذاران فلسفه ی پراکسیس مکررا ترسیم کرده اند کلیدی است در این راستا : این استدلال که اقتصاد برای جامعه حکم آناتومی برای علوم زیست شناسی را دارد-باید مبارزه ای که در علوم طبیعی برای طرد اصول علمی طبقه بندی که مبتنی بر عناصر گذرا و خارجی بودند را به یاد آورد. اگر حیوانات مطابق رنگ و پوستشان  ، یا مو و پرو وبالشان تقسیم بندی می شدند ، این روزها هر کسی می توانست به این تقسیم بندی اعتراض کنند.  در مورد بدن انسان مشخصا نمی توان گفت که پوست ( و همچنین نوع غالب تاریخی ِ زیبایی فیزیکی) صرفا توهم است و  فقط اسکلت و آناتومی واقعیت دارد. با برجسته کردن آناتومی و کارکرد ِ اسکلت ، هیچ کس سعی نمی کند ادعا کند که انسان می تواند بدون پوست زندگی کند. در راستای همین استعاره می توان گفت که اسکلت به معنای دقیق کلمه نیست که مردی را به دام عشق زنی می اندازد، اما با وجود این می توان درک کرد که چقدر اسکلت به زیبایی حرکت آن زن کمک می کند.
استعاره ی دیگر در مقدمه ی "سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی" بی شک با اصلاح مشروعیت موجود بر محاکمات و مجازات مرتبط است. مقدمه می گوید که  درست همانطور در مورد فرد  تنها بر اساس آنچه او فکر می کند قضاوت نمی شود ، نمی توان جامعه را هم با ایدئولوژی هایش مورد قضاوت قرار داد . این گواه شاید با اصلاح در قضاوت های جزایی مرتبط باشد که طی آن مدارک واقعی و گواه شفاهی شاهد جایگزین ِ اتهامات و استفاده ی متعاقب از شکنجه گردید.
کروچه با رجوع به قوانین به اصطلاح طبیعی و مفهوم طبیعت ( حق طبیعی ، وضعیت طبیعی و غیره) "که در فلسفه ی قرن هفدهم پدیده آمده و در قرن هجدهم رایج می شوند" ، ذکر می کند که "این مفهوم در واقع مستقیما توسط نقد مارکس مورد حمله قرار نگرفته است که تحلیل مفهوم طبیعت نشان داد چگونه یک عنصر ایدئولوژیکی ِ پیشرفت تاریخی بورژوازی است ، اسلحه ای بی اندازه قدرتمند که بورژوازی برای نابودی امتیازات و ستم های ( اشراف)  استفاده کرد." کروچه این مشاهده را برای توضیح روش شناختی زیر به کار می برد : "این مفهوم به عنوان ابزاری برای اهداف عملی و موقتی برخاسته است و با این حال می تواند باطنا صحیح باشد. در این مورد قوانین طبیعی معادل اند با قوانین عقلانی ؛ و باید این عقلانیت و برتری این قوانین را انکار کنیم. اکنون ، دقیقا به سبب این خاستگاه متافیزیکی ، این مفهوم را می توان بنیادا رد کرد ، اما نمی توان آنرا فقط به طور جزئی انکار کرد. این مفهوم با متافیزیکی که به آن تعلق دارد رو به افول می گذارد و به نظر همراه با نیکی به آخر کار خود رسیده است. درود بر نیکی بزرگ ِ قوانین طبیعی."
این عبارت در کل خیلی واضح و مشخص نیست. باید بر این حرف تامل کرد که در کل یک مفهوم  آیا می تواند به عنوان ابزاری برای هدف موقتی و عملی بوجود آید و با این وجود باطنا صحیح باشد. اما من برخلاف بسیاری معتقد نیستم که وقتی یک  زیربنا تغییر کند ، تمامی عناصر ِ روبنایی متناظر با آن هم به ضرورت فرومی پاشد. در عوض آنچه رخ می دهد این است که  از یک ایدئولوژی که برای هدایت توده ها ایجاد می شود و بنابراین به ضرورت منافع آنها را در نظر می گیرد ، چندین عنصر باقی می ماند : خو قانون طبیعت ، که ممکن است برای طبقات تحصیل کرده رو به افول گذارده باشد ، اما برای مذهب کاتولیک حفظ شده باشد و برای کسانی که به این مذهب اعتقاد دارند زنده تر باشد. وانگهی بنیانگذار فلسفه ی پراکسیس در نقد خود از این مفهوم ، تاریخی بودن  و گذرا بودن این مفهوم را تایید کرد ؛ او ارزش درونی آنرا به همین تاریخی بودنش محدود کرد اما آنرا انکار نکرد.
نکته ۱. پدیده ی ورشکستگی مدرن پارلمانتاریسم می تواند نمونه هایی از این کارکرد  و ارزش انضمامی ایدئولوژی ها را نشان دهد . روشی که این ورشکستگی ارائه می دهد  طوری است که پنهان کردن گرایش های ارتجاعی گروه های اجتماعی خاص به سبب بیشترین منفعت است.

۸. ایدئولوژی ها

به نظرم می آید که خطا در  تخمین ارزش ایدئولوژی ها به سبب این واقعیت است ( که به هیچ وجه بی اهمیت نیست ) که نام ایدئولوژی هم برای روبناهای ضروری یک زیربنای مشخص استفاده شده است و هم برای تقلاهای اختیاری افراد خاص. این معنای بد از کلمه ی ایدئولوژی گسترش یافته است ، و در نتیجه که تحلیل نظری ِ مفهوم ایدئولوژی تغییر یافته و غیرمعمولی شده است. فرآیندی که منجر به این خطا شد را می توان به آسانی ردیابی کرد :
۱. ایدئولوژی را شکل متمایزی از زیربنا تعریف می کنند و پذیرفته می شود که ایدئولوژی نیست که زیربنا را تغییر می دهد بلکه برعکس است.
۲. پذیرفته می شود که یک راه حل سیاسی مشخص ایدئولوژیکی است یعنی برای تغییر زیربنا کافی نیست ، اگرچه این راه حل تصور می کند که می تواند این کار را انجام دهد ؛ اما پذیرفته شده که این کار بی فایده ، احمقانه و... است.
۳. بنابراین فرد قبول می کند که هر ایدئولوژی ، یک تظاهر محض ، بی فایدگی و حماقت است.
بنابراین باید میان ایدئولوژی های تاریخا ارگانیک یعنی آنهایی که برای زیربنا ضروری اند و ایدئولوژی هایی که اختیاری و مبتنی بر عقل فرد و اراده هستند ، فرق گذاشت . تا حدی که این ایدئولوژی ها تاریخا ضروری اند ، اعتباری دارند که روان شناختی است ، این ایدئولوژی های ضروری ، توده های انسانی را ارگانیزه می کنند، قلمرویی را شکل می دهند که انسانها درون آن حرکت می کنند و از موقعیت خود آگاهی بدست می آورند ، مبارزه می کنند و مانند آن.  تا حدی که اختیاری باشند ، فقط حرکت های منفرد ، جدل و چیزهایی مانند آن ایجاد می کنند ( اگرچه حتی این ها هم کاملا بی فایده نیستند ، چرا که مانند یک خطایی که با حقیقت مقایسه می شوند  و آنرا اثبات می کنند ، کاربرد دارند. )

۹. اعتبار ایدئولوژی ها

تاکید مکرری که مارکس بر "اتحاد عقاید عامه" به عنوان عنصر ضروری ِ یک موقعیت خاص داشت را به یاد آورید. چیزی که او می گوید کمابیش این است که "زمانی است که این روش در نظر گرفتن امور بر عقاید عامه نیرو  و تاثیر داشته باشند " ( این عبارات پیدا کرده و آنها را در بافتی که بیان شده اند تحلیل کنید.) تایید دیگر مارکس این است که اعتقادات عامه اغلب انرژی یکسانی به عنوان یک نیروی مادی یا چیزی مانند این دارند که بی اندازه مهم است. به نظر من ، این تحلیل ِ پیش انگاره ها مفهوم ِ بلوک تاریخی را تقویت می کند که در این بلوک دقیقا نیروهای مادی محتوا و ایدئولوژی ها فرم هستند ؛ اگرچه این تمایز بین فرم و محتوا فقط برای رساندن مطلب است چرا که نیروهای مادی به لحاظ تاریخی بدون فرم قابل تصور نیستند و ایدئولوژی ها هم بدون نیروهای مادی ، تنها تخیلات فردی هستند.

  ۱۰ تحلیل موقعیت ها : تناسب قوا

اگر نیروهایی که در تاریخ ِ یک دوره ی خاص فعال هستند به درستی تحلیل شده و رابطه ی بین آنها مشخص شود، مسئله ی روابط بین زیربنا و روبناها به دقت مطرح و حل می شوند. دو اصل به بحث خط می دهد : ۱. اینکه هیچ جامعه ای رسالت خود را انجام نمی دهد تا زمانی که شرایط لازم و کافی یا وجود نداشته باشد و یا حداقل در آغاز بوجود نیامده و توسعه نیافته باشد. ۲ . اینکه هیچ جامعه ای از بین نرفته و عوض نمی شود مگر تا زمانی که تمامی اشکال زندگی که در روابط درونی اش وجود دارند ، پیشرفت کرده باشند.
"هیچ آرایش اجتماعی قبل از اینکه نیروهای مولد به حد کفایت پیشرفت نکرده باشند ، هرگز نابود نمی شود و روابط برتر تولید قبل از اینکه شرایط مادی وجود آنها در چارچوب جامعه ی کهن به بلوغ نرسیده باشد ، هرگز جایگزین روابط کهن نمی شوند. بنابراین بشریت به ناگزیر  رسالتی را برای خود تعیین می کند که قادر به حل آن باشد چرا که بررسی دقیقتر همیشه نشان خواهد داد که مسئله وقتی مطرح می شود که شرای مادی برای حل آن قبلا وجود داشته باشد یا حداقل در حال شکل گیری باشد. " ( مقدمه ی سهمی بر نقد اقتصاد سیاسی)
از مداقه بر این دو اصل ، می توان به مجموعه ی بیشتری از اصول روش شناسی تاریخی رسید. در ضمن ، در مطالعه ی زیربنا ، لازم است که حرکات ارگانیکی ( نسبتا مداوم) را از حرکاتی که می توان آنها را تصادفی خواند جدا کرد ( اموری که گهگدای ، بلاواسطه و اغلب اتفاقی پدید می آیند ) . 

برگرفته از وبلاگ گورکن

لیبی؛ چیزی به نام "دخالت بشردوستانه" وجود ندارد

| 0 نظر
libya-in-the-crosshairs.pngبیش از یک ماه است که جنگ دیگری در منطقه پر آشوب و متلاطم خاورمیانه آغاز شده است. فرانسه، انگلستان و آمریکا در یک اقدام برنامه ریزی شده در ۱۷ مارس شورای امنیت سازمان ملل متحد را  وادار به تصویب قطعنامه ای برای اجرای منطقه پرواز ممنوع بر فراز لیبی کردند. پس از آن همانطور که پیش بینی اش دشوار نبود، عملا از قطعنامه فراتر رفتند و با داخل کردن ناتو در این ماجرا در حال ارتقاء این اقدام به یک جنگ تمام عیار هستند. اما از سوی دیگر این مساله قابل توجه است که این جنگ اکنون دارد به گونه ای دیگر جلوه داده میشود؛ بمثابه جنگی برای دفاع از شهروندان و غیرنظامیان و برای دفاع از حقوق بشر و با انگیزه های انسان دوستانه. این مساله اگرچه بیسابقه نیست، اما اینبار بنظر میرسد دستگاه تبلیغات جنگی و میدیای نوکر تا حدودی موفق شده اند این دستاویزهایشان را به مردم بقبولانند و بر متن سمپاتی عمیق جهانی به قیامها و انقلابات اخیر در خاورمیانه و شمال آفریقا ، سویه زشت و ضدبشری جنگها و دخالتهای نظامی صورت گرفته از سوی آمریکا و متحدانش در ناتو را بپوشانند. این مساله حتی تاثیر عمیقی بر جنبش ضد جنگ که در طول سالهای اخیر -بویژه در جریان حمله آمریکا به عراق در سال ۲۰۰۳- عروج کرده است بگذارد و آنرا منفعل و چند دسته کند و عملا امکان عمل متحدانه و کارساز -لااقل از نظر تبلیغاتی- را از این جنبش بگیرد، تا جائی که ما از زمان شروع جنگ در لیبی حتی شاهد یک تظاهرات ضد جنگ حتی از نوع محدود آن هم نبوده ایم. این پدیده و نیز سردرگمی و تردید نیروهای رادیکال و چپ و آزادیخواه در اتخاذ یک موضع منسجم در مقابل حمله به لیبی -حتی در سطح نظری- نگاهی دقیق تر به این رویداد و نقد "دخالت بشردوستانه!" ناتو را ضرور میسازد. در این مقاله هیچ لزومی برای اثبات ارتجاعی و آدمکش بودن رژیم قذافی نیست و تقریبا هیچ تحلیلگر سلیم العقلی در دفاع از قذافی قلم فرسائی نکرده است. مساله اما بر سر این است که در بحران پیچیده کنونی لیبی، دشمنی با قذافی و جنایات او، خواسته یا ناخواسته در اذهان عمومی در حال تبدیل شدن به دفاع از حملات ناتو و قبول تبلیغات و توجیهات جنگی آنهاست.

دخالت بشردوستانه
 

   این عبارت اکنون ترجیع بند مدافعان دخالت نظامی و برگ برنده آنها در توجیه این عمل و پتکی است که بلافاصله بر سر هر نیروئی کوبیده میشود که قصد انتقاد از آن را داشته باشد. جزء دوم این عبارت، یعنی صفت "بشردوستانه" هر کسی را که اندک آشنائی ای با اهداف، سابقه و کارنامه دولتهای امپریالیستی آمریکا و فرانسه و انگلیس - دولتهائی که سازماندهنده اصلی این جنگ هستند- داشته باشد به تردید جدی وامیدارد. تا کنون جنگهائی که رسما با ادعای دخالت بشردوستانه انجام گرفته اند تنها چیزی که از آنها حاصل نشده ایجاد شرایط اجتماعی ایمن و افزایش آسایش، امنیت و تامین معیارهای حداقلی زندگی برای مردمان ساکن کشورهای مورد مداخله است. حمله به سومالی(۱۹۹۳)، یوگسلاوی(۱۹۹۹)، افغانستان(۲۰۰۱) و عراق (۲۰۰۳) همگی کمابیش با بهانه های بشردوستانه توجیه شده اند در حالی که نتیجه آن ابدا قرابتی با هیچ معیار بشردوستانه ای نداشته است. تحلیل مشخص هر کدام از این موارد مقاله را به درازا میکشاند ، اما خواننده تنها با سرچ اسامی این کشورها در اینترنت میتواند به عمق فاجعه و آنچه که بر مردم این کشورها رفته و میرود پی ببرد. موضوع دیگر، استانداردهای دوگانه و ریاکاری حاکم بر سیاست رسمی آمریکا و متحدانش در زمینه باصطلاح دفاع از حقوق بشر و جلوگیری از جنایات جنگی است. در مواردی مثل حملات مداوم اسرائیل به فلسطینیان و حمله ۳۳ روزه و ویرانگر به لبنان، در کنگو که جنگی که در آن جریان دارد با پنج میلیون قربانی پس از جنگ دوم جهانی خونبارترین جنگ دهه های اخیر است، در جنگهای دهشتناک داخلی در بسیاری از کشورهای آفریقائی در سالهای اخیر از جمله رواندا و سومالی و...، در یمن و بحرین یعنی متحدان آمریکا و غرب که در ماههای اخیر با شدت تمام به سرکوب مخالفان پرداخته اند ، نه تنها هیچ صدائی از مداخله بشردوستانه نیست بلکه حتی کوچکترین اقدام برای توقف آنها صورت نگرفته است[۱] و حتی برخی از آنها با شراکت مستقیم آمریکا و متحدانش انجام گرفته است؛ بمباران ادامه دار مناطق شمال پاکستان به بهانه مبارزه با طالبان و در حقیقت کشتار و ویرانی روستاهای این منطقه مثال بارزی از این دست می باشد. از طرف دیگر خود وسیله ای که توسط آن این "جلوگیری از نقض حقوق بشر"  صورت میگیرد یعنی قوای نظامی و بمباران هوائی و احتمالا در آینده نزدیک پیاده کردن نیروهای نظامی برای تحت کنترل گرفتن لیبی، خود هیچ ربطی به هدف آن ندارد. همانطور که مورد یوگسلاوی بوضوح نشان میدهد، تلفات غیر نظامی و نابودی تاسیسات و زیرساختهای اقتصادی و اجتماعی (نیروگاهها، پلها ، راهها، و حتی مدارس و بیمارستانها) - چیزی که برای آن نام باکلاس و پاستوریزه collateral damage را وضع کرده اند- بدون شک جزء ضروری این عملیاتهای نظامی است. اما این موضوع غالبا مورد سانسور و بی توجهی رسانه های حاکم قرار میگیرد. در این خصوص جالب است که نه تنها مردم مناطق تحت کنترل دولت قذافی بلکه حتی شورشیان مسلح مخالف وی نیز قربانی این جنبه از حملات نظامی بوده اند. همچنین ذکر این نکته ضروری است که قذافی و حکومتش که اکنون همه جا در رسانه های حاکم بعنوان شر مجسم و قاتل و جانی تصویر میشود، در همین چند سال اخیر و با عادی سازی مناسبات سیاسی لیبی با غرب بویژه با آزاد سازی و مقررات زدائی اقتصاد لیبی و گشوده شدن بازار سرمایه گذاری و سودآوری در اوائل قرن ۲۱ مورد استقبال رهبران اروپائی و آمریکا قرار گرفت و با خط خوردن موقتی از لیست دولتهای شرور و طاغی بعنوان یکی از متحدان در مبارزه با تروریسم از کمکهای نظامی و سرمایه گذاری آنها برخوردار شد.
همه این فاکتورها بهمراه عدم تمایل آمریکا و متحدانش در ناتو و نیز شورای ملی انتقالی لیبی - که به نقش ارتجاعی آن خواهیم پرداخت - برای پذیرش طرحهای آتش بس ترکیه و اتحادیه آفریقا تردیدی باقی نمیگذارد که در این مورد هم "دخالت بشردوستانه" هیچ محلی از اعراب ندارد.

اهداف واقعی پشت دخالت بشر دوستانه
 

   اگر بخواهیم بطور فهرست وار نگاهی به اهداف و مقاصد واقعی دخالت نظامی در لیبی بیندازیم این موارد با اندکی دقت قابل تشخیص هستند :

۱-    یکی از اهداف مهم این جنگ که میتواند آن را در راستای جنگهای قبلی آمریکا و متحدانش بویژه در خاورمیانه و مناطق اطراف آن قرار دهد، تلاش برای گسترش حیطه مناطق نفوذ در مقابل رقبای دیگر با تکیه بر قدرت نظامی است. در زمینه بحران جهانی سرمایه داری و باز شدن فضای رقابت کشورهای قدرتمند نوظهور و رقیب آمریکا و  متحدان سنتی اش -بویژه کشورهای عضو BRICS (برزیل،روسیه،هند،چین،آفریقای جنوبی)- برای بازتعریف مناسبات قدرت و هژمونی در سطوح منطقه ای و جهانی ، تا کنون آمریکا و برخی متحدانش تلاش کرده اند تا برای حفظ و تثبیت هژمونی خود اساسا بر قدرت نظامی تکیه کنند. برجسته کردن نقش قدرت نظامی و لشکرکشی و نظامی کردن شرایط بویژه در نقاط حساسی چون خاورمیانه یکی از محورهای اصلی سیاست آمریکا در عصر پسا جنگ سرد بوده است. آمریکا در عصر افول تدریجی موقعیت برتر اقتصادی اش در جهان، توسعه طلبی جهانی خود را بیش از هر چیز بر مکانیسم های نظامی و جنگ متکی کرده است.
 
۲-    با شروع قیام در لیبی و حوادثی که به وضعیتی بحرانی انجامید - یعنی عدم احتساب توازن قوا از جانب نیروهای قیام کننده و آغاز مبارزه مسلحانه بسیار زودهنگام و لاجرم ضعف در برابر ارتش مجهز قذافی و بیرحمی و قساوت نیروهای دولتی لیبی - بهترین فرصت برای فرانسه،انگلستان و آمریکا فراهم شد تا به بهانه دفاع از غیر نظامیان و با مجوز سازمان ملل زمینه دخالت مستقیم خود در روند تحولات سیاسی لیبی بعنوان یکی از مراکز بحران در خاور میانه و شمال آفریقا و شکل دادن به آن و هدایتش در مسیر دلخواه، را هموار کنند. در حقیقت حمله نظامی به لیبی را میتوان حلقه دیگری از همان پروسه تلاش برای کنترل تحولات سیاسی خاورمیانه دانست؛ در بحرین و یمن با سرکوب عریان، در مصر و تونس با جابجائی قدرت درون هیئت حاکمه بواسطه ارتش و رژیم سابقی ها، و در لیبی که از قضا رژیمی تقریبا نافرمان و چموش در برابر خواسته های غرب و غیرقابل اعتماد دارد حمله نظامی. در تمامی این کشورها بورژوازی بومی آنها و یا بخشی از آن مستقیما در این روند منفعت دارد و در آن مشارکت کرده است. این مساله را در لیبی هم بوضوح میتوان دید؛ چراکه اندکی پس از اوجگیری شورشها و اعتراضات در لیبی، برخی از مقامات و اعضای هیئت حاکمه و نیز افسران و فرماندهان رده بالای ارتش ( برای مثال مصطفی عبدالجلیل وزیر دادگستری، عبدالفتاح یونس وزیر کشور و برخی سفرای لیبی در کشورهای اروپائی و اتحادیه عرب و سازمان ملل و...) با این فرض که به تاسی از مصر و تونس میتوانند قیام توده ای را در دستان خود بگیرند و آن را هدایت کنند و در آینده پس از قذافی برای خود جائی باز کنند، از رژیم جدا شده و با تشکیل شورای ملی انتقالی عملا توانستند رهبری قیام را در دست بگیرند. اتحادیه اروپا و آمریکا هم بلافاصله به کمک این شورا شتافتند، آن را تایید کرده و برسمیت شناختند و بسیاری از مهره ها و عوامل مطیع خود را در آن جاسازی کردند ( نمونه آن خلیفه هفتر، افسر سابق ارتش لیبی و دارای روابط وسیعی با سازمانهای اطلاعاتی آمریکا، است که اکنون تقریبا رهبری نظامی قیام را در دست دارد). این شورا اکنون بوضوح نقشی ارتجاعی دارد و با کنارزدن رادیکالیسم اولیه قیام و عدم بسط و گسترش توده ای اعتراضات و خودداری از انجام اقدامات متناظر با آن مانند تلاش برای بسیج کارگران بویژه در بخش صنایع نفت و پتروشیمی و هدایت قیام به سمت یک رویاروئی نظامی تمام عیار و زودرس و دست کمک دراز کردن به سوی اتحادیه اروپا و آمریکا عملا قیام لیبی را به قهقرا برد.

۳-    هدف پر اهمیت دیگر فراهم شدن فرصت مناسب برای کنار زدن و سرنگونی رژیم قذافی است. در استراتژی آمریکا برای خاورمیانه رژیم هائی از نوع جمهوری اسلامی ایران، عراق صدام حسین، سوریه بعث و لیبی قذافی، با تاکید کمتر یا بیشتر میبایست حذف بشوند و جای خود را به سیستمی کاملا ادغام شده  از لحاظ سیاسی و اقتصادی در نظام جهانی سرمایه داری تحت هژمونی آمریکا و شرکای دیگرش ( چیزی که قبلا به نام بلوک غرب معروف بود و اکنون با نام "جامعه بین المللی!" به کار خود ادامه میدهد) بدهند. جدای از درجه ارتجاعی بودن این رژیمها - که یکی از دیگری ارتجاعی ترند- هدف اصلی آمریکا و متحدانش برپائی دولتهائی ادغام شده و قابل اطمینان در این کشورهاست. همین مساله توضیحگر پافشاری کشورهای حمله کننده به لیبی بر رژیم چنج و سرنگونی قذافی است ( چیزی که صریحا برخلاف قطعنامه ۱۹۷۳ شورای امنیت سازمان ملل برای برقراری منطقه پرواز ممنوع بر فراز لیبی است).


۴-    دخالت نظامی ناتو، دخالتی که اکنون بر مبنای دستاویزی "انسان دوستانه" و طلب شده از جانب خود قیام کنندگان لیبی توجیه میشود، به آسانی به دخالت سیاسی-نظامی آمریکا،اتحادیه اروپا و ناتو بعنوان پلیس و ژاندارم جهانی در سراسر دنیا و بویژه در خاورمیانه و شمال آفریقای متشنج و درگیر انقلابات و قیامها و اعتراضات توده ای، حقانیت و اعتبار می بخشد و راه را برای گسترش دخالت امپریالیستی در روند حرکت آنها هموار میکند. ناتو و آمریکا تلاش میکنند با استفاده از آب مطهر دخالت بشردوستانه و دفاع از غیر نظامیان در لیبی، دستهای خونین خود در عراق و افغانستان را پاک کنند.

۵-    وجود منابع سوختهای فسیلی وسیع در لیبی ( حدود ۴۰ درصد کل منابع نفت آفریقا) یکی دیگر از چاشنی هائی است که دخالت نظامی در لیبی را اشتها آور میکند. گرچه قبل از این هم قراردادهای وسیعی از طرف دولت لیبی برای ایجاد و گسترش تاسیسات بهره برداری از نفت و گاز با دولتهای غربی به امضا رسیده بود، اما تحت کنترل کامل قرار دادن لیبی میتواند خیال آنها را از بابت حق انحصاری تسلط و تحصیل سود از منابع انرژی این کشور راحت کند. همچنین با توجه به اینکه پایگاه فرماندهی نظامی آمریکا در قاره آفریقا (آفریکوم )اکنون در کشور آلمان مستقر است، آمریکا با تسلط بر لیبی قادر به ایجاد یک پایگاه نظامی ثابت در آفریقا خواهد بود، که با توجه به حضور گسترش یابنده چین در آفریقا میتواند برگ برنده ای برای آمریکا باشد.

نتایج دخالت بشردوستانه ناتوantiwar.jpg
   
   هم اکنون بطور قاطع و حتمی نمیتوان درباه تبعات حمله نظامی به لیبی صحبت کرد. اما با توجه به شرایط سیاسی و بافت اجتماعی لیبی و نیز نتایجی که دخالت نظامی آمریکا و متحدانش در کشورهای دیگر داشته است، ابدا نمیتوان آینده ای مناسب برای لیبی تصور کرد. با وجود حملات ناتو هنوز نیروهای دولتی لیبی به پیشروی هر چند کند شده خود ادامه میدهند و یکی از احتمالات میتواند پیروزی نیروهای دولتی لیبی در این جنگ باشد [۲].  از طرف دیگر گسترش درگیریها و کشتار و جنگ داخلی طولانی مدت و جنگ قبیله ای و سربرآوردن دارو دسته های بنیادگرای اسلامی - که هم اکنون در صفوف قیام کنندگان حضور دارند و تلویحا از جانب ناتو هم حمایت میشوند- میتواند نتیجه دیگر این اوضاع باشد. حتی در صورت سرنگونی قذافی، دارودسته ها و گنگهای نظامی باقیمانده از رژیم او این توانائی را دارند که جامعه را وسیعا بی ثبات و ناامن کرده و ترور و بمبگذاری و ارعاب را به بخشی از زندگی هر روزه مردم تبدیل کنند. حتی در صورت عدم تحقق سناریوی سیاه و فروپاشی اجتماعی پس از سرنگونی قذافی و روی کار آمدن رهبری فعلی مخالفان یعنی شورای ملی انتقالی، تغییر چندانی به نفع زحمتکشان لیبی و پیشرفت موج انقلابی در خاورمیانه و شمال آفریقا حاصل نمیشود و دولت جدید با ادغام کامل اقتصادی-سیاسی-نظامی لیبی در غرب به همان مسیری میرود که دیگر رژیمهای دیکتاتوری سرمایه داری در جهان عرب رفته و میروند، که در این صورت آنها بدون هیچگونه افقی برای مردم و بدون اینکه قادر به برآورده کردن خواستهای آنها باشند، هر چه بیشتر از مردم فاصله گرفته و برای حفظ حکومت به سمت شرکای آمریکائی و اروپائی شان نزدیک خواهند شد. در تحلیل نهائی پیروزی هر کدام از طرفین جدال کنونی در لیبی برای کارگران و زحمتکشان چیزی جز شکست نخواهد بود.

چه میتوان کرد ؟

   ساختار روابط بین المللی در شرایط کنونی کاملا بر مبنایی امپریالیستی و برای تامین سلطه و نفوذ سرمایه داری جهانی است. بویژه در موقعیت و توازن قوای فعلی، آمریکا و برخی متحدان سنتی اش -انگلیس و فرانسه- پس از مواجهه با بحران کمرشکن اقتصادی تلاش دارند تا دایره نفوذ و هژمونی خود را به طرق میلیتاریستی گسترش دهند. آنچه که اکنون "جامعه بین المللی" نام گرفته است، هنوز مهر و نشان هژمونی آمریکا و متحدانش را بر خود دارد و هنوز آنها هستند که از طریق این نهادها (سازمان ملل، شورای امنیت، ناتو و نهادهای اقتصادی بین المللی) مقاصد خود را پیش میبرند.
   در این اوضاع هرگونه اعمال نفوذ، اقدام نظامی یا غیرنظامی -تحریم اقتصادی و...- از طرف قدرتهای حاکم بر جامعه جهانی به هر بهانه ای که صورت بگیرد، قبل از چیز تضمین کننده و به پیش برنده منافع کوتاه مدت و یا درازمدت اقتصادی،سیاسی و ژئوپلیتیک آنهاست. حتی در مواردی که به نام دخالت بشر دوستانه انجام میشوند، بر مبنای قانونمندی کثیف کنونی حاکم بر روابط بین الملل، دخالت نظامی و رژیم چنج و تصرف کشورها و یا تبدیل آنها به مناطق نفوذ بجای اینکه دستاوردی برای مردم و بهبود زندگی آنها داشته باشد، منافع امپریالیستی مشخصی را تامین میکند.
   سوای شرایط پدیدآورنده وضعیتهای اضطراری و وحشتناک در کشورهایی که در آنها دخالتهای "بشردوستانه" صورت میگیرد - شرایطی که هیچ تلاشی برای پیشگیری از آن از جانب "جامعه بین الملل" انجام نمیشود و یا خود این "جامعه بین الملل" عامل اصلی ایجاد کننده آن است- و سوای تبعات اسفبار و وحشتناک اینگونه دخالتها، بنظر میرسد تنها عامل توجیه کننده دخالت نظامی منطق انتخاب میان بد و بدتر و نبودن راه حل و آلترناتیو واقعا انسانی برای حل بحرانها و جنگهای فاجعه باری است که حقیقتا دخالتی از زاویه بشردوستانه میطلبند.
   در این بین دو راه حل بیشتر نیست؛ اولی قانونمند کردن و اصلاح ساختار روابط بین الملل و قاعده مند کردن آن بصورتی است که دخالت سازمان ملل و یا "جامعه جهانی" برای حل بحرانهای انسانی به تسلط قدرتهای بزرگ و یا حتی بدتر کردن اوضاع نینجامد و در ضمن انتخاب شده و بر مبنای معیارها و استانداردهای دوگانه و ریاکارانه نباشد. تحقق این راه حل در شرایط موجود بدون برهم زدن عمیق نظام اقتصادی و سیاسی امپریالیستی حاکم بر جهان به نفع آلترناتیوی انسانی ممکن نیست. راهکار دوم که اتفاقا پیش شرط اولی است ظهور قطبی دیگر در دنیای معاصر یعنی قطب ضد سرمایه داری، ضد قدرقدرتی امپریالیستی و ضد جنگ است که قادر باشد تا با تحمیل کشتار و جنگ و ترور به مردم عادی مقابله کند و از سقوط جوامع به قعر جنگ داخلی و سناریوی سیاه جلوگیری کند و حتی در مواردی مانند لیبی توانائی این را داشته باشد که دخالتی واقعا بشردوستانه را سازمان دهد و بر این مبنا ابتکار عمل را از سرمایه داری امپریالیستی بگیرد [۳].

***

[۱] آنطور که فاش شده است وزارت خارجه آمریکا حتی در یک معامله پنهانی با عربستان سعودی به توافق رسیدند که رژیم سعودی با لشکرکشی به بحرین به قلع و قمع مخالفان در این کشور بپردازد و رای مثبت اتحادیه عرب برای تجاوز به لیبی به بهانه ایجاد منطقه پرواز ممنوع و دفاع از جان غیرنظامیان را جلب کند و در مقابل آمریکا هم کار قذافی در لیبی را یکسره خواهد کرد .
[۲]  یکی از دلایل این پیشروی میتواند بالارفتن قدرت تبلیغاتی و پروپاگاندیستی رژیم قذافی باشد. قذافی پس از شروع حمله به لیبی با قیاس این حمله به یورش استعماری ایتالیا به لیبی در دهه دوم قرن بیستم و جنایات سبعانه آن و بازگشت به ضداستعماری گری ناسیونال-اسلامیستی دهه های اول قدرت گیری اش از طریق کودتای نظامی -ایدئولوژی ارتجاعی ای که کتاب سبز وی الهام گرفته از آن است-  و حتی مقایسه خود با عمر مختار، توانست از آب گل آلود ماهی بگیرد و توانائی بسیج دستگاه تبلیغاتی خود را بالا ببرد و عملا پایگاه توده ای خود را گسترش بخشد.
[۳] تبلیغات رسمی درباره حمله به لیبی اینطور وانمود میکنند که هیچ راه دیگری غیر از حمله و بمباران وجود ندارد. در حقیقت خود همین مساله و بستن راههای دیگر برای حل بحران لیبی از جانب ناتو بار دیگر تاکید میکند که این دخالت هدفی بشردوستانه ندارد. اگر جامعه جهانی قصد حل بحران لیبی را داشته باشد بیش از هر چیز باید بر فشارهای سیاسی و دیپلماتیک و حقوقی خود بر رژیم قذافی از طرق مختلف - مثلا از طریق اتحادیه عرب و اتحادیه آفریقا- بیفزاید و بر آتش بس فوری و غیر نظامی کردن درگیریها و نزاعها در لیبی پافشاری کند( امری که دقیقا عکس آنرا از جانب ناتو شاهد هستیم) ، از طرف دیگر برای کاستن از شدت تاثیرات سوء درگیریها بر غیرنظامیان به سرعت اقدام به تامین و توزیع کمکهای مکفی و قابل دسترس داروئی و غذائی و ... برای آسیب دیدگان کند و بدنبال ایجاد مناطق امن برای فرار قربانیان احتمالی خشونت در شهرها باشد. تمامی اینها در تبلیغات و پروپاگاندای رسمی "جامعه جهانی" غایب است و تنها چیزی که هدف عملیات ناتوست، رژیم چینج و برکناری قذافی از طریق نظامی و کوبیدن بر طبل جنگ داخلی در لیبی است.
بهزاد باقری
انتشار یافته در شماره سوم نشریه خاک
 

دنیز گزمیش افسانه انقلابی ترکیه

| 0 نظر
deniz-gizmıs.jpg
تدوین و ترجمه : عابد رضایی

دنیز گزمیش متولد ۲۷ فوریه ۱۹۴۷ و اعدام شده در تاریخ ۶ مه ۱۹۷۲ از بنیانگذاران ارتش رهایی بخش خلق ترکیه می باشد.
امروز در ترکیه واژگان انقلاب، کمونیسم، رهایی و مبارزه را در نام دنیز گزمیش و یارانش خلاصه کرده و او را چه گوارای ترکیه می نامند که عکس هایشان ، کتابهایی در درباره آنها نوشته و آهنگهایی را که به یاد داشتشان خوانده اند را در هر گوشه این مملکت می توان دید و شنید.

از جمله اتفاقات مشابه بین ایران و ترکیه می توان به انقلاب ۱۹۸۰ یا به تاریخ شمسی انقلاب ۱۳۵۸ اشاره نمود که دقیقاً یک سال پس از انقلاب ایران در ترکیه نیز اتفاق افتاده و در هم راستا انقلابیون ترکیه نیز به شدت زیادی سرکوب، ترور و شکنجه و مفقود شده و این روند طی سالیان دراز به طول می انجامد و در اینجا لازم به ذکر است که جریانات ملی اسلامی نقش به سزایی در سرکوب و ترور انقلابیون ایفا نموده و از جمله جرم های رهبران حزب الله ترکیه که به تازگی از زندان آزاد شدند ترور شخصیت های کمونیست و انقلابی ترکیه است.
deniz (1).jpg
زندگی سیاسی

دنیز گزمیش به تاریخ ۲۷ فوریه ۱۹۴۷ در منطقه آیاش آنکار متولد گردید، پدرش جمال گزمیش بازرس جمعیت ثبت نام مدارس و نیز مادرش مقدس گزمیش معلم مدرسه بود. وی فرزند دوم از ۳ فرزند خانواده بود. حمدی گزمیش برادر بزرگ او به جهت کار در بانک از خانواده جدا و بعداً مشاور مالی گردید. دنیز آموزش متوسطه را در سیواس و دوره کالج را در استانبول گذراند. هنوز دوره کالج تمام نشده بود که با افکار چپ و مارکسیستی آشنا و خیلی زود خود را در محافل و تظاهرات ها یافت.
deniz (2).jpg
پس از سال ۱۹۶۵، در جنبش جوانان سریع پیشرفت و در آینده از مهم ترین رهبران ارتش رهایی بخش ترکیه گردید و در همان سال به عنوان مسئول منطقه اوسکودار حزب کارگر ترکیه انتخاب گردید، در سال ۱۹۶۶ برای تحصیل وارد دانشکده حقوق استانبول و پس از آن در ۱۹ ژانویه ۱۹۶۷ در ساختمان فدراسیون ملی دانشجویان ترکیه دستگیر و روز بعد به همراه رفیق اش به حکم دادگاه آزاد شد. 
deniz (3).jpg
بار دیگر دنیز در تاریخ ۲۲ نوامبر همراه با عاشیک ایحسان به دلیل سازماندهی یک تجمع اعتراضی ضد امپریالیستی با به آتش کشیدن پرچم ایالات متحده امریکا دستگیر و بعداً آزاد و پس از آن به فراخوان او در دانشکده حقوق، سازمان موکلین انقلابی را به همراه دوستانش تأسیس کرد. 
او همچنین در تاریخ ۷ مارس ۱۹۶۸ به دلیل سخنرانی اعتراضی بر علیه وزیر امور خارجه یعنی سیفی اُزتورک در سالن کنفرانس دانشگاه استانبول بار دیگر اما اینبار به مدت۲ ماه دستگیر و نیز بار دیگر در تظاهرات ناوچیان محاکمه و اما این بار تبرئه شد.
deniz (4).jpg
دانشجویان به دلیل این اقدامات فزاینده به دانشگاه استانبول حمله و آنجا را به اشغال خود در آوردند. اشغال صورت گرفته از طرف شورای متحد دانشجویان در مجلس سنا به بحث گذارده و با برکناری نماینده شهر استانبول، اشغال دانشگاه از سوی دانشجویان نیز به پایان رسید.
او بار دیگر یعنی مدت کوتاهی پس از اشغال برای تدارک اعتراضات ناوچیان به دیدار ۶ کارگران ناو رفته و به دلیل این اقدامات در ۳۰ ژوئیه دستگیر و در تاریخ ۲۰ سپتامبر آزاد گردید و همه این حوادث موجب گردید او به یک رهبر دانشجویی افسانه ای بدل گردد.
deniz (5).jpg
درون حزب کارگر ترکیه بر اساس تفکرات دنیز گزمیش جدایی و تمرکزهایی بر سر مسائل ایدئولوژیک با محوریت انقلاب دموکراتیک ملی صورت گرفته که تفکرات گزمیش در میان دانشجویان انقلابی به مقبولیت زیادی دست یافت. در اکتبر ۱۹۶۸ همراه با اقداماتی که جیهان آلپتکین، موصطافا ایلکر گورکان، موصطافا لوطفی کییجی، دِوران سِیمان، جوات ارجیشلی، مهدی بشپینار، صلاحتین اَکور، سائیم کورول و عمر اِریم اتحادیه انقلابی دانشجویان را ایجاد نموده و در ۱ نوامبر ۱۹۶۸ یک راهپیمایی با شرکت سازمان ملی جوانان ترکیه، اتحاد دانشجویان دانشگاه خاور میانه آنکار و اتحادیه دانشجویان انقلابی ترکیه از سامسون به آنکار از طرف مصطفی کمال سازماندهی گردید.
deniz (6).jpg
او به همراه تعدادی از رهبران دانشجویی در تاریخ ۲۸ نوامبر ۱۹۶۸ در تظاهرات بر علیه ورود سفیر ایالات متحده امریکا به ترکیه در فرودگاه یشیل کوی دستگیر و پس از مدتی آزاد شدند همچنین در۱۶ مارس ۱۹۶۹ به جرم درگیری با نیروهای راست در یک تظاهرات در تاریخ ۱۹ مارس دستگیر و تا ۳ آوریل را در زندان ماند.
deniz (7).jpg
سپس آنها در ۳۱ می سال ۱۹۶۹ در یک جلسه که در حال تصویب قوانین تحصیلی بودند، به موقع وارد و به جلسه حمله کردند در همین حین دربهای دانشگاه بسته شده، در هنگام تحویل نفرات به پلیس درگیر و دنیز گزمیش مجروح شد.
deniz (8).jpg
گزمیش در حالی که در بیماستان بستری بود حکم اش به صورت غیابی صادر و وی بعد از ماه ژوئن به فلسطین فرار کرده و تا ماه سپتامبر در اردوگاه چریک های فلسطینی مانده و در تاریخ ۱ سپتامبر به دلیل اشغال دانشگاه او را از دانشکده حقوق اخراج کردند.
deniz (9).jpg
 قرار محاکمه به دستگیری او از چشم خبرنگاران پنهان و او را در ۲۲ سپتامبر در حین ورود به  دانشگاه دستگیر و دوباره در تاریخ ۲۵ نوامبر همان سال آزاد کردند. اما در ادامه به درخواست دولت و نیروهای راست با یک صحنه ساختگی  از او و جیهان آلپتکین یک قبضه تفنگ دوربین دار برای ترور کشف و تا ۱۸ سپتامبر ۱۹۷۰ در زندان باقی مانده و پس آن فعالیت های دانشجویی خود را از سر گرفته و همراه با سینان جمیل و حوسین ایحان متحد گشته و ارتش رهایی بخش خلق ترکیه را تشکیل دادند.
deniz (10).jpg
در ۱۱ ژانویه ۱۹۷۱ از جانب ارتش رهایی بخش خلق ترکیه این افراد داریی های یک بانک را مصادره کرده و نیز در ۸ مارس همان سال نیز ۴ کاردار امریکایی از جانب ایشان ربوده و برای آزادی آنان خواهان دریافت ۴۰۰ هزار دلار پول، آزادی کلیه زندانیان انقلابی و قرائت مانیفست "ارتش رهایی بخش ترکیه" از رادیو شده اما دولت ترکیه با هیچ یک از این خواسته ها موافقت نکرده و پس از تسخیر داریهایشان به نفع انقلاب گروگانها را آزاد می کنند.
deniz (11).jpg
از دستگیری تا اعدام

چند روز پس از کودتای ۱۲ مارس موتورسیکلت یوسوف آسلان حین حرکت در سیواس خراب شد. اما با ورود پلیس به محل موتورسیکلت از کار افتاده و طی حوادث بعدی او حوسین ایهان و دنیز گزمیش را دستگیر و به کایسری انتقال دادند. در همین زمان در آنکار خالدون منتش اوقلو به سمت وزارت داخلی انتخاب گردیده و چیزهایی را بیان نمود که این واقعه و نظرات در آن زمان جالب بود که از جمله آن تهدید و از طرفی نادیده گرفتن ارتش رهایی بخش خلق ترکیه، تمسخر انقلاب، اعلام وفاداری به امریکا و اعلام یک وضعیت سختگیرانه بود.
این اظهارات نزد روزنامه نگاران متعجب صورت گرفته که فردا همه این سخنان را در روزنامه ها کنتشر کردند.
پس از این وقایع دادگاه هایی به ریاست سرتیپ علی اِلوردی گشوده شد که به دلیل نقض ماده ۱۴۶ قانون اساسی تمامی اعضای ارتش رهایی بخش خلق ترکیه را محکوم به اعدام می کرد. شایان به ذکر است که حکم اعدام ها تا آن زمان فقط در محدوده اختیارات مجلس سنا بوده و این برای اولین بار بود که چنین اتفاقی از جانب مرجعی دیگر ابلاغ می شد.
deniz (12).jpg
دنیز گزمیش و رفقایش را در تاریخ ۶ می ۱۹۷۲ از کایسری به آنکار منتقل کرده و آنها را در خانه مجازات این شهر بین ساعات ۱ تا ۳ بامداد به دار آویختند.
deniz (13).jpg
از جمله تأثیر گذاری های پس از مرگ این ۳ انقلابی ترکیه می توان به شورش های آرامی نشندنی مردم در اعتراض به احکام وارده بر این ۳ انقلابی اشاره نمود که پس از آن دولت ترکیه تحت فشار مردم مجبور شد به احکام اعدام پایان داده و مسئولین امر آن زمان بارها طی سالیان متمادی به خاطر وقوع این اتفاق از خانواده ها و مردم این کشور عذرخواهی کرده اند.
deniz (14).jpg
از جمله دفاعیاتی که دنیز گزمیش و رفقایش در دادگاه ارائه دادند که در نوع خود بی نظر است و ما فقط نوع گلسرخی و کرامت الله دانشیان را در ایران دیده و می شناسیم جملات زیر است:

رئیس دادگاه میپرسد، اسم؟
- دنیز گزمیش
- شغل؟
- انقلابی حرفه‌ایی
- رئیس دادگاه با عصانیت به منشی میگوید، بنویس، دانشجو!
- به دادگاه اعتماد داری؟
- در بیرون از سالن دادگاه ما را با چماق کتک می‌زنند و ظلمی که اینجا در حق ما صورت می‌گیرد، دادگاه به همه‌ای اینها چشم می‌بندد، من به چنین دادگاهی اصلا اعتماد ندارم. از اینکه دادگاه در چنین جایی تشکیل شده است، شرم دارم.
ما بدون چشم‌داشت و با تمامی وجود برای خلق ترکیه و استقلال حاکمیت آن مبارزه می‌کنیم. به همین خاطر از مرگ هراسی نداریم.
و در پایان می گوید:
زنده باد استقلال ترکیه!
زنده باد مارکسیسم و لنینیسم!
زنده باد برادری خلق های ترک و کرد!
زنده باد کارگران و دهقانان!
مرگ بر امپریالیسم!
و گفته هایش را پایان داد
deniz (15).jpg
حسین اینان:
مبارزات ملی افسران آگاه، اتحاد کارگران و دهقانان یک مبارزه متحدانه می‌باشد. نیروهایی که آن روز بر علیه مبارزه استقلال طلبانه از هیچ اقدامی فروگذار نکردند، امروز تحت نام دیگری فقط رنگ عوض کرده، اما همان تلاش‌شان را علیه مبارزه رهایبخش فرزندان خلقمان پیش می‌برند. در ترکیه دهه ۷۰ از ۳۵ میلیون جمعیت آن ۲۴ میلیون در روستاها زندگی می‌کنند. بدون مدرسه، بدون راه، بدون کوچکترین امکانات رفاهی به حال خودشان رها شده‌اند. ۷۰ درصد جمعیت کشور سواد خواندن نوشتن ندارند. برای یافتن کار میلیون‌ها نفر در صف ایستاده‌اند. مهاجرت بی‌شمار و روز افزون روستائیان به شهرها برای یافتن کار و تشکیل کلاس‌های عهد حجر طریقت دینی روبروز در حال گسترش هستند. امروز با دولت ایالات متحده ۱۵۲ قرارداد مخفیانه امضا شده است. دولت ایالات متحده با ۱۰۱ واحد نظامی و ۲۰ هزار نیروی نظامی و هزاران هزار ماموران مخفی و استادان آمریکائی در دانشگاه‌ها با ترویج فرهنگ امپریالیستی کشورمان را اشغال کرده است. نماینده شرکت آمریکایی موریس سلیمان دمیرال است که سال‌ها نخست وزیر این کشور بوده است.
deniz (16).jpg
deniz.jpg

طبقه و جهانی سازی در قرن بیست و یکم

| 0 نظر
EuropeGlobalization1.jpg
مصاحبه ی پلیتیکال افرز با خوزه سولر[۱]
برگردان: مینا آگاه
 
یادداشت: خوزه آ سولر از همکاران تحریریه پلیتیکال افرزاست. او مدیر مرکز آموزش کارگری آرنولد ام. دوبین در دانشگاه ماساچوست- دورتموت[۲] است که برای آموزش های تکمیلی رهبران اتحادیه های کارگری و پرورش نیروی کار منابع آموزشی تهیه می کند.

پلیتیکال افرز: ما شاهد بحث های زیادی در میان جریان های دمکراتیک درباره ی طبقه، بخصوص طبقه ی متوسط و کارگر بوده ایم، و شنیده ایم که رسانه ها، جنبش های کارگری، و سیاستمداران در باره ی طبقه ی کارگر و طبقه ی متوسط نکاتی را مطرح می کنند. آیا اینکه طبقه ی متوسط در تضاد با طبقه ی کارگر قراردارد، درست است؟ آیا می توانید درروشن شدن این دیدگاه های مغشوش و ظاهرا متضاد به ما کمک کنید؟

خوزه سولر: در قدم اول، من به ارائه مفهوم مارکسیستی طبقه می پردازم، که می گوید جایگاه طبقاتی شما از رابطه ی شما با ابزار تولید، که آیا مالک ابزارتولید هستید یا نه، مشخص می شود. درباره ی طبقه نظرات گوناگونی وجود دارد. لنین هم دیگاهی  همانند مارکس دارد، اما وی این سئوال را به آن اضافه کرد که چه کسی پرولتاریا است، و پرولتاریا را با دید تولید ارزش افزوده تعریف کرد.
مفهوم "طبقه ی متوسط" یکی ازسخت ترین مفهوم هاست، چون اصلا چیزی برآمده از درآمد است. مثلا، مایکل زوینگ[۳]، درکتابش به نام اکثریت طبقه ی کارگر، طبقات را از دید قدرت سیاسی تعریف کرده است.  من فکر می کنم این امر به این خاطر است که در آمریکا تا حد زیادی درباره ی (مفهوم) طبقات اشفتگی وجوددارد. یکی از اتفاقاتی که طی دوران جنگ سرد رخ داد این بود که مفهوم طبقات اساسا ازبحث های آکادمیک و بیشتر بحث ها خارج شد. مفهوم "رویای آمریکائی" و حرکت به طرف بالا به نقطه توجه اصلی تبدیل شد.- یعنی این ایده که دراین سیستم هرکسی امکان یک "راکفلر"، یک "واندربیت"، یا یک جی پی مورگان[۴]  بودن را دارد . بنابراین مفهوم طبقه ناپدید شد.
امروزه جنبش کارگری، که با دشواری این اغتشاش کامل معنایی مواجه است ، به تکرار از واژه ی طبقه ی متوسط استفاده می کند، و من فکر می کنم  که منظور (این واژه ) کم و بیش همان طبقه ی کارگر است.  اما در واقع به آن معنا نیست. ابهام زیادی درباره ی این واژه ها وجوددارد. من فکر می کنم که مشکل جنبش کارگری نداشتن یک برنامه برای طبقه ی کارگر- حتی بصورت بسیار ابتدائی- است. جنبش کارگری آمریکا مثل سی او اس ا تی یو ( اتحادیه های کنگره ی آفریقای جنوبی)[۵] در آفریقای جنوبی یا س ژ ت ( کنفدراسیون عمومی کار) در فرانسه[۶]، یا دیگر جنبش های کارگری در سراسر دنیا نیست که بیشتر براساس مفهوم طبقاتی جامعه، برسیاست های طبقه ی کارگربنا شده اند ، و این دیدگاه را دارند که سرانجام این طبقه کارگر است که می تواند جامعه را اداره کند .

پلیتیکال افرز: شما درباره ی " تولید ارزش افزوده" توسط طبقه ی کارگر صحبت کردید. منظورتان چیست، و چگونه مشخص می شود که طبقه ی کارگر را چه کسانی تشکیل می دهند؟

سولر: لنین می گفت پرولتاریا کسانی هستند که مستقیما درگیر ایجاد ارزش افزوده هستند. ساده ترین راه برای تعریف منظوراز ارزش افزوده این است: کارگران ۸ ساعت در روز کار می کنند و حقوق می گیرند، که برابربا حقوقی است که درعرض سه یا چهارساعت کار باید کسب کنند. ادامه ی کاری که آن ها در چهار یا پنج ساعت باقیمانده انجام می دهند، و منافع ناشی ازاین کار به تمامی به کارفرما تعلق می گیرد. و این، اساسا، ارزش افزوده است.
این چیزی است که اساسا  لنین گفت. امروزه بسیاری از شغل های غیر پرولتاریایی نیز وجود دارد که در بازتولید جامعه ی سرمایه داری هدف گرفته می شوند، شغل هایی مانند آموزگاران ، استادان دانشگاه، و غیره. ومدام برسراین که این نوع  شغل ها چگونه درداخل این تصویرگنجانده شوند ، بحث های زیادی وجود دارد. اما این آن چیزیست که لنین اساسا درباره ی ارزش افزوده می گفته است.

پلیتیکال افرز: موضوع دیگری که شما برجسته کردید، آگاهی" طبقه- برای- خود" است.   

سولر: منظور من از این عبارت نهایت آگاهی در آگاهی طبقاتی است. طبقه "برای خود" ، طبقه ای است که دارای درک اساسی است ، و صرفا طبقه ای با منافع و اهداف مشترک نیست ، بلکه طبقه ای است که  دارای برنامه ی سیاسی بنیادی است. طبقه ای است که دستورکار اجتماعی خود را دارد، و به این طریق نه تنها به بخشی از جنبش اتحادیه ای - که کم و بیش دارای آگاهی های صنفی ست- تبدیل می شود ( آگاهی صنفی آن چیزی است که جنبش کارگری آمریکا تا حد بسیار زیاد بیش از هر چیز دیگر برای آن اولویت قائل است).
بلکه زمانی که طبقه ی کارگر این نوع آگاهی طبقه - برای- خود را ارتقا دهد، کار باز سازی جامعه را با بدست آوردن قدرت سیاسی به عنوان یک طبقه آغاز می کند. درتمام جوامع سرمایه داری، اکثریت جامعه را طبقه ی کارگرتشکیل می دهد، اما با آگاهی طبقه- برای- خود است که، طبقه ی کارگر نقش سیاسی خود را درک می کند و برنامه ای سیاسی دارد که بربینش طبقاتی استوار است. با این نوع آگاهی طبقاتی است که، طبقه ی کارگر حزب خود را، که در بسیاری موارد حزب کمونیست است ایجاد می کند.

پلیتیکال افرز: بسیاری از تعاریف و مفاهیمی که ما درباره ی آن ها صحبت می کنیم در قرن نوزده و اوایل قرن بیست ایجاد شده اند. اما درقرن بیست و یکم، سرمایه داری کاملا به سیستمی جهانی تبدیل شده و گرایش های زیادی اصراردارند که روند های جهانی سازی ماهیت طبقه را تغییرداده است. آیا این درست است؟

سولر: من فکرمی کنم که سرمایه داری اساسا تغییری نکرده است. پایه و اساس سرمایه داری استثمار و سود است، زیرا تنها راهی که می توانید سود کسب کنید از طریق استثماراست. این درست است که سرمایه داری به نوعی تغییر کرده است.  بعنوان مثال این دیگر معلوم نیست که چه کسی صاحب کارخانه یا صنعت خاصی است. امروزه شما هیئت مدیره های پراکنده ای را شاهدید و رده های مختلفی از مدیران اجرائی را به رهبری مدیرعامل دارید. اما حتی این مدیران اجرائی دارای حقوق بالاهم تشکیل دهنده ی نیروی رهبری و یا حتی از اعضای رهبری طبقه ی حاکم نیستند. اما با این حال فکر نمی کنم که مفهوم اصلی سرمایه داری تغییرکرده باشد- هنوز هم کسب سود به هر قیمت حاکم است. این درست عکس شعار معروف حزب کمونیست- تقدم مردم برسود - است. سرمایه داری عمیقا به" تقدم سود بر مردم" اعتقاد دارد.  
من فکرمی کنم آن چیزی که شما امروزه ندارید دید گاه روشنی ست که در قرن نوزدهم یا دربیشترزمان قرن بیستم داشتید. آن زمان شما علیه مالک یک کارخانه یا یک فروشگاه مبارزه می کردید. اما اکنون در اکثر موارد نمی دانید که مالک کیست ، یا چه چیزی در چه گوشه ای ازجهان واقع شده است.
اما آن چیزی که تغییر نکرده است، ساختار طبقاتی جامعه است. خصلت جهانی بودن سرمایه داری به این معنی است که اکنون کشورهای بیشتر و بیشتری در آن ساختار طبقاتی مشارکت دارند، که در واقع ، به این معنی است که ، طبقه ی کارگروزحمتکشان بیشتر و بیشتر درسراسردنیا وجوددارند که به موازات کاهش دستمزدها ، درآمدهای کمتر و کمتری دارند. کارگرانی که از هستی ساقط شده اند و برای جستن کار و حمایت از خود و خانواده شان مجبور به مهاجرت می شوند؛ کارگرانی که ذخیره استوار کارگر ارزان برای سیستم سرمایه داری را بیمه می کنند.
بنا بر این  زمانی که از سوسیالیسم قرن بیست ویکم صحبت می کنیم، معنی آن چیست؟ در بلندمدت هیچ راه حل دیگری برای طبقه ی کارگر وجود ندارد. اما ما بطورحتم نیاز داریم که از اشتباهات گذشته بیاموزیم. یک چیز مسلم است، سرمایه داری نمی تواند مشکلی را حل کند. من فکر نمی کنم که شما با سرمایه داری امکان حل کردن مسایل جامعه را داشته باشید.
اما آن بحث دیگری است. بحث های زیادی وجود دارد ،و انتقادهای زیادی در شکست جوامع سوسیالیستی سابق  هدف گیری شده است.مثلا، کنترل متمرکزکشورهرگز به وسیله سازمان های دمکراتیک مردمی ریشه کن نشد. به همین دلیل ، برخی از جوامع سوسیالیستی به سیستم به شدت بورکراتیک دولت های  تک حزبی دچار شدند.
در هر صورت ، سرمایه داری تغییری نکرده است. نکته ی اصلی  توجه من اینجا ست. سرمایه داری هنوزمبتنی بر استثمار است، و به همین دلیل است که هنوز مبارزه طبقاتی جریان دارد.

پلیتیکال افرز: یکی از موضوعاتی که شما در باره آن در پلیتیکال افرز نوشته اید حق مبارزه مهاجران است. همانطور که گفتید، مسلما جهانی سازی به مهاجرت دامن زده است. این روزها افکار جدید زیادی درباره ی اینکه چگونه نژاد، قومیت، فرهنگ، مذهب، ملیت، و جایگاه قانونی بر شیوه ای که طبقه کارمی کند مطرح می شود. برای بازگشت به مفهوم اصلی طبقه ی کارگر که شما اشاره کردید، دراین زمینه ها چگونه باید کار کنیم؟

سولر: یکی ازچیزهایی که ما حتما باید درنظرداشته باشیم این است که موضوع مهاجرت، هرجائی که شما بروید، به ویژه در آمریکا، همیشه یکی ازموضوعات استثمار مضاعف است. اما در عین حال مسئله ای است که طبقه ی کارگر بین المللی را نیز درگیر می کند. تمام این ها سبب می شود که (مسئله مهاجرت ) بخش اصلی مسئله حقوق کارگران باشد.
دررابطه با مهاجرت  در داخل جنبش کارگری آمریکا مشکلات واقعی وجود دارد ، برای مثال، در قسمتی از کشور که من در آن زندگی و کار می کنم: در جنوب شرقی ماساچوست، ما در ماه مارس امسال شاهد حمله گسترده ای از سوی ماموران فدرال به اجتماع ۳۶۰ نفری کارگران در شرکت مایکل بیانکو[۷] ، کارخانه ای در نیوبدفورد[۸]، بودیم . هرچند فرماندار دیال پاتریک عواقب این یورش را "بحران انسانی" خواند، اما جنبش کارگری ماساچوست از ابراز هر گونه واکنشی دراعتراض به آنچه در بیانکو، جایی که کارفرمایان به شدت کارگران مهاجر را استثمار می کنند ، برای آن کارگران رخ داد کوتاهی کرد . شما دارید در باره مسئله بنیادی حقوق کارگران صحبت می کنید .شما در اینجا دارید از حقوق بشر زحمتکشان حرف می زنید . 
اگر شما از حق هر کارگری؛ چه با جواز و چه بی جواز، چه سفید و چه سیاه، دفاع نکنید، در این صورت به  نابرابری در نیروی کار دامن می زنید، که نیروی کار را متفرق می کند، وسبب دشمن تراشی  درداخل نیروی کار میان خود کارگران می شود. در آن صورت چه اتفاقی می افتد؟ سبب می شود که  نوک حمله از مالکان، کارفرمایان، و طبقه ی حاکم جامعه دور شود. و این تمام ماجرای کاشتن تخم تفرقه درمیان کارگران است.
 
شما به نژاد و قومیت اشاره کردید، و این همانند بحث درباره ی " امتیازسفیدپوستان" است که دوباره علم شده وموضوع عمده ای در بحث های محافل معینی است . آری ، در این کشور نژادپرستی نهادینه شده  وجوددارد. اما اگر شما سرزنش کارگران سفید پوست را به خاطروضع کارگران سیاه پوست آغاز کنید - نمی گویم که برخی ها مقصر نژاد پرستی نیستند- در آن صورت هدف را که همان کسی است که نژاد پرستی راترویج می کند - طبقه حاکم- و نیروهایی را که اطمینان دارند نژاد پرستی طبقه کارگر را متفرق می کند گم می کنید ، آنچنان که طبقه کارگر نمی تواند نقش خودرا در تاریخ ایفا نماید .این سیاست تفرقه وغلبه کاملا در جوامع سرمایه داری وبه ویژه در ایالات متحده عملی شده است.
در دهه ی ۸۰، زمانی که من برای کلگی و لاتی کانسرند[۹]  کار می کردم، یکی ازکارهایی که ما شروع کردیم پیگیری کارزارعلیه آپارتاید در آفریقای جنوبی بود. ما تلاش می کردیم دریابیم که به مسئله ی آپارتاید در آفریقای جنوبی و همزمان درکشورخودمان چگونه برخورد کنیم. ما این کار را اساسا در محله هایی چون هارلم در نیویورک، و کامندن در نیوجرسی، جائیکه جدائی کامل بین محلات رنگین پوستان و سفیدپوستان وجود دارد، شروع کردیم. بعد تشخیص دادیم که باید هم با آپارتاید در آفریقای جنوبی و هم با آپارتاید در آمریکا برخورد کنیم، و شروع به ایجاد کمپین حول این موضوع کردیم.
نژادپرستی در ذات خود، طبقه ی کارگر رامتفرق می سازد وآن را دچار رکودمی سازد . من فکر می کنم ما، به عنوان یک حزب و چپ به طورعام ، نیازمند بازگشت به این مسئله ایم . ضروریست که ما نژادپرستی را یکی از موضوع های اساسی مبارزه ی خود قراردهیم. نکته ی اساسی ای که ما باید روشن کنیم این است که بهترین اتفاقی که می تواند برای طبقه ی کارگررخ دهد، ازبین بردن نژادپرستی است. این دقیقا شبیه استعمار درپورتوریکو است، استقلال پورتو ریکو در شرایط اعطا قدرت بیشتر به طبقه کارگر، مسئله ای کلیدی است ، چون در یک مستعمره با این اهمیت طبقه حاکم را تضعیف می کند.
من فکرمی کنم ما به نژادپرستی و مسائل محوری پیش روی طبقه ی کارگروبا هر چیزدیگری باید صریحا ازنقطه نظرطبقه کارگر بر خورد کنیم.

پلیتیکال افرز :صرفا برای پیروی از آنچه شما اظهار کرده اید ، این امرهم یک مسئله مربوط به محل کار است - مثلا ، کارگران در یک کارخانه خاص چگونه کار می کنند یا کارگران یک صنعت خاص کارگران دیگر را چگونه می بینند- وهم در اجتماع ،در جایی که در آن زندگی می کنیم امتداد می یابد .

سولر: صحیح است. اما اگر شما به مسئله از این منظر نگاه کنید، به چالش کشیده شدن ما وترویج تصور همبستگی در بین کارگران با نژاد های مختلف از نقاط مختلف آغاز می شود. اگر شما به درک آن که این توده ها کارگر هستند برسید ، همانطور که شما رسیده اید ، در گام نخست به فکر کردن در باره چرایی آمدن آنها به اینجا برای کارآغازمی کنید.چه چیزی سبب ترک کشور وآمدنشان به اینجا شده است؟ چون در واقع افراد اندکی مایلند کشور خود را ترک کنند.آمدن آنها دلایل مختلفی دارد، اما دلیل درجه یکی که سبب آمدن آنها می شود وضعیت اقتصاد جهانی است ، یعنی اقتصاد "بازار آزاد" که ما جهانی سازیش می خوانیم وبقیه جهان آن را نئو لیبرالیسم یا اجماع واشنگتن می خوانند .
مسئله آن است که نئو لیبرالیسم در حال ویران کردن معاش مردم است ،لیبرالیسم در حال نابود کردن مشاغل ومنابع درآمد آنها در کشورهای خودشان است .بسیاری از مهاجران به امریکا از مناطق روستایی می آیند ، یعنی جایی که مزارع خانوادگی که نسل ها مردم را حمایت می کرد ، توسط شرکت های زراعی ونفوذ کالاهای ارزان امریکایی در حال نابودی هستند. کشور های فقیر هنوزباید  با بقایای استعمار، خطوط کاذب مرزها وانهدام روال قدیمی قبیله سالاری، دست وپنجه نرم کنند.
اما شما یکباره مفهوم طبقه کارگر را درک می کنید ، درک می کنید که مایک طبقه کارگر داریم که صرفا  طبقه کارگر ملی نیست ، بلکه یک طبقه کارگر عظیم جهانی است ،با این درک  شما متفاوت دیدن چیزهارا آغاز می کنید .مایکل ییتس در مقاله "آیا طبقه کارگر می تواند جهان را تغییر دهد" ( مانتلی ریویو مارس ۲۰۰۴) درباره این که  ناسیونالیسم وامپریالیسم، به ویژه ناسیونالیسم، چگونه نگاه طبقه کارگر به خودش را تحریف می کنند ، می نویسد . در حال حاضر من به هیچ وجه از ریشه کنی مرزهای ملی دفاع نمی کنم ، اما چیزی که از آن دفاع می کنم  آن است که شما به سرمایه داری همچون سیستمی جهانی نگاه کنید .حتی جوامع به اصطلاح سوسیالیستی نظیر چین ،وجوامعی که برای ساختن سوسیالیسم تلاش می کنند ، نظیر کوباودیگران ،در جهانی زندگی می کنند که در آن به طور بنیادی شیوه تولید سرمایه داری غالب است.بنا بر این در حال حاضر دست یابی هم به سوسیالیسم وهم بقا در جهان سرمایه دار - امپریالیست بسیار دشوار است .

پلیتیکال افرز: یکی از چیزهایی که در واقع سرمایه داری جهانی کشور رابه انجا رانده است آن است که چون طبقه وسرمایه داری به موجودیت ادامه می دهند ، زحمتکشان سراسر جهان به توسعه دیدگاهی جهانی که ایده طبقه کارگر جهانی را شامل شود نیاز دارند. این چیزی است که افراد زیادی در جنبش کارگری صحبت در باره آن را آغاز کرده اند .

سولر: این ضرورتی است مسلم. برای مثال، اکنون اتحادی بین یو اس دبلیو ( فولادکاران آمریکا)[۱۰] آمریکا و اتحادیه ی قوی ۲ میلیونی بریتانیایی مشابه آن وجوددارد.-پیوند نیروها به صورت بین المللی - و این عاملی کلیدی است . من همچنین فکر می کنم که ما در آغازمشاهده یک جهش واقعی درجنبش های کارگری سراسر دنیا هستیم .این امربه آهستگی اما قطعی در همه جا صورت می گیرد. در ماه مه امسال ، نشستی از اتحادیه های سراسر آمریکای لاتین به نام " آمریکای ما"، در اکوادوربرگزار شد، که چندین اتحادیه هم از آمریکا درآن شرکت داشتند. این گردهمایی درواقع یک کنفرانس جنبش اتحادیه ای کارگری بود. بیشتر اتحادیه هایی که درآن شرکت کرده بودند، اتحادیه های چپگرای آمریکای لاتین بودند. این رشد مهمی است، زیرا که جنبش اتحادیه ای آمریکای لاتین بعد از سال ها حاکم بودن نئولیبرالیسم، اساسا ازبین رفته بود، و به نظر نمی رسید که درشرایطی باشد که بتواند اقدام به چنین حرکاتی کند.
اما اتحادیه ها در آمریکای لاتین دوباره به جایگاه قبلی خود برگشتند و اکنون همراه باسایر جنبش های اجتماعی، نقش مهمی در مبارزه برای تغییر ایفا می کنند. آمریکای لاتین  درحال حاضر محل بسیار جالبی برای بررسی است. آخرین مثال فرناندو لوگو[۱۱]، رئیس جمهور منتخب اخیر پاراگوئه است، که متخصص الهیات رهایی بخش و اسقف سابق کلیسای کاتولیک است. برای نشان دادن نوع تغییری که او نمایندگی می کند باید دانست که او هیچ حقوقی در رابطه با ریاست جمهوری اش را نمی پذیرد . او پول ها را پس می دهد- وی می گوید به پول ها احتیاجی ندارد. وی همچنین مارگریت مبووانگی را وزیر امور بومیان کرده است. یک فرمانده قبیله ۴۶ ساله ، که به عنوان یک دختر درجنگل اسیرشده بود و بارها بعنوان برده  برای بردگی فروخته شد و مدت ها برای خانواده های مالکان بزرگ بیگاری کرده است. در آنجا پویش درحال جریان  غیر قابل تصوری وجود دارد

 
________________________________________
[۱] José Soler (Political Affairs, ۹-۰۲-۲۰۰۸)
[۲] Arnold M. Dubin Labor Education Center at the University of Massachusetts-Dartmouth,
[۳] Michael Zweig
[۴] Rockefeller, Vanderbilt, a J.P. Morgan ثروتمندان مشهور آمریکائی
[۵]COSATU (the Congress of South African Trade Unions(
[۶] CGT (General Confederation of Labor) in France
[۷] Michael Bianco Inc
[۸] New Bedford
[۹] Clergy and Laity Concerned
[۱۰] USW (United Steelworkers)
[۱۱] Fernando Lugo
 برگرفته از نوید نو