کارنامه ی مصدق : جعل شکوه در تاریخ بی شکوه

| 0 نظر
mohamad-mosadegh.jpg
آرام آرام مردن را آغاز می کنی 
اگر به نواهای زندگی گوش فرا ندهی 
اگربرده ی عادت خود شوی 
اگر همیشه از یک راه مکرر بروی 
آرام آرام مردن را آغاز کرده ای 
اگر روزمرگی را تغییر ندهی 
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی 
اگر برای مطمئن، در نامطمئن خطر نکنی 
امروز زندگی را آغاز کن 
امروز خطر کن 
امروز کاری بکن 
نگذار به آرامی بمیری.... 
پابلو نرودا 

درآمد 
نیکی کدی، صاحب نظر در مسائل تاریخ معاصر ایران، اعتقاد دارد که : «... دفاع مصدق از استقلال ایران، کاریزما و سرنگونی او، به حمایت آمریکا و انگلیس، به ساخته شدن او به عنوان یک قهرمان ملی کمک کردند. افراد اپوزیسیون متعلق به طیفهای مختلف مارکسیستها، چپ گرایان، لیبرالها، دست راستی ها - هم سکولار و هم مذهبی - نام اورا نیایش کردند، تصویر اورا گرامی داشتند، و برای اثبات ادعاهای خود نقل قولهای مناسب ازاو می یافتند... ». (۱) 

و به راستی افسانه سازی پیرامون مصدق و دوران نخست وزیری وی ( اسفند ۱٣۲۹ - مرداد ۱٣٣۲ ) و عکس خویش را در آینه او دیدن، یک اپیدمی مشهود در بین گرایشات مختلف اپوزیسیون سنتی ضد سلطنتی در ایران - از چپ و راست تا ملی و مذهبی - بوده است. از فرخ نگهدار و مسعود رجوی گرفته تا بنی صدر و ابراهیم یزدی، از پارتیزانهای سابق، تا سمپاتیزانهای امروز جبهه ی مشارکت، و از فعاالین سابق انجمن های اسلامی اروپا و آمریکا تا پاورقی نویسان نئولیبرال سایت تحکیم نیوز، همه و همه می کوشند تا جایگاهی درخور و قابل توجیه در پازل «نهضت ملی ایران» در سالهای پایانی دهه ی بیست شمسی و دو سال آغازین دهه سی برای خود دست و پا کنند. مورخان و صاحب نظران وایسته به این طیف، همواره تنها شرکت کنندگان در مسابقه ی بدون رقیب روایت و تحلیل مسائل تاریخ معاصر ایران بوده اند و تا توانسته اند از این فرصت استفاده کرده، به کام خود بافته و بر دیگران تاخته اند؛ اختلافی هم اگر وجود داشته بر سر به یاد آوردن جزئیات فلان حادثه در ظهر ۲٨ مرداد یا بهمان نقل قول از وقایع یک جلسه مجلس شورای ملی بوده است. من در این نوشته آنها را «نویسندگان سنتی» می نامم. در طی سالهای متمادی دهها کتاب و صدها مقاله از سوی این نویسندگان روانه ی بازار نشر گردیده که اکثریت قریب به اتفاق آنها چیزی جز روایت تازه ای از تمها و داستان پردازی های کسالت آور همیشگی، یعنی مدح «منش» و «خلقیات» و «مرام» مصدق با چاشنی خاطرات بازماندگان دهه ٣۰، ذکر مصیبت بر «فرصت تاریخی» از دست رفته، یاد آوری مکرر «خیانت» جریانات دیگر و... چیزی در بر نداشته اند. اسطوره پردازی، داستان سرایی، غفلت عمدی از پرداختن به مسائل پایه ای و اساسی، رفع کامل تکلیف و مسئولیت از مصدق و اطرافیانش، و البته فحاشی و تهمت زنی به چپ، بستر اصلی مباحث نویسندگان سنتی در این زمینه بوده است که مصدق را به عناوینی چون « پیشوا »، « تنها قهرمان ایران پس از نادر شاه »، « سلسله جنبان نهضتهای ضد استعماری جهان سوم » و... ملقب می سازند. بر این اساس اظهار نظر در مورد مصدق و وقایع منجر به کودتای ۲٨ مرداد، شاخصی برای پی بردن به خواستگاه سیاسی و تبار تاریخی نویسندگانی ست که در این حیطه قلم زده، یا اظهار نظر نموده اند. در این عرصه می توان تأثیر عمیق نیروهای اجتماعی را آنچنان که در آیینه ی تاریخ نگاری نمایان است، مشاهده کرد. روح حاکم بر آثار نویسندگان سنتی و آنچه همچنان انگیزه و امید را در رگهای فسرده تحلیلهای ایشان می دمد، یک حالت عاطفی آشنا به نام «نوستالژی» ست و انسان وقتی به آن دچار می گردد که مقهور واقعیت های زمان حال است. اما توسل به نوستالژی و تبدیل آن به سرمایه سیاسی و به ویژه ترجمه اش به سیاست روز، یک واکنش ضد تاریخی ست. نوستالژی به کیفیات ویژه یک دوره مشخص تاریخی و تبدیل آن به ماده محترقه ای برای انفجار در زمان حال، نه فقط انکار حال، که انکار آینده نیز هست. 

من در اینجا به بررسی برخی زمینه ها و وقایع تاریخی ای که این نوستالژی می کوشد با استناد و ارجاع به آنها خود را در امروز و اکنون نیز دارای حقانیت و اعتبار جلوه دهد، خواهم پرداخت. این که این نوستالژی در سیاست امروز ایران برای توجیه چه تراژدیهاای هزینه می گردد در مقاله دوست عزیزم مهدی گرایلو (مندرج در همین ویژه نامه) مورد بررسی قرار خواهد گرفت. این نوشتار به هیچ وجه، مجال و داعیه پرداختن به تمامی جوانب عملکرد مصدق و دولت او یا کارنامه ی جبهه ی ملی، یا بررسی کلیه وقایع ٣۲ - ۱٣۲۹ و یا بررسی های کامل و مفصلی از این دست ندارد وتنها ارائه ی گزارشی با رویکرد و مفروضات جدید و متفاوت را هدف قرار داده است. اگر این مقاله تنها بتواند خوانندگان را در دغدغه ی اساسی خود که همانا بازخوانی تاریخ معاصر ایران با دیدگاهی نوین و خارج از فالبهای تنگ مالوف می باشد شریک سازد، آنگاه نگارنده به هدف مورد نظر خود دست یافته است. 

۱ - مصدق و ملّی شدن صنعت نفت 

نام و خاطره مصدق امروزه بیش از هر چیز با مجموعه وقایعی که منجر به " ملی شدن صنعت نفت " شد، تداعی می شود. در وهله اول باید دانست که شعار و مطالبه " ملی شدن صنعت نفت " از کشفیات و ابداع شخص مصدق نبوده و برای اولین بار هم توسط او مطرح نشده است. شعار ملی شدن صنعت نفت تاریخی به قدمت استخراج نفت در ایران دارد و برای اولین بار در اجتماعات کارگران و تشکیلات کارگری به ویژه در مراکز نفتی خوزستان مطرح شد. این یک فاکت است و نیازی به استدلال ندارد که طی دهه قبل از جنگ جهانی دوم سکان و موتور محرکه مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت در دست تشکیلات و رهبران کارگری بود. به عنوان مثال در سال ۱۹۲۹ میلادی نماینده ای از طرف دولت انگلیس به نام " سر جان کتمن " (sir john catman ) برای باز نگری قرار داد نفت به تهران آمد. حضور وی در ایران منجر به تظاهرات گسترده ای از جانب کارگران نفت آبادان در روز اول ماه مه ( ۱۱ اردیبهشت ۱٣۰٨) شد که خواسته آنها عدم تمدید قرارداد نفت و ملی شدن شرکت نفت بود. این تظاهرات که به زد و خورد انجامید باعث شد که نماینده انگلیس مجبور به ترک ایران شود. روزنامه هایی نظیر « شفق سرخ » و « ستاره ی ایران » به انتشار مقالاتی افشاگرانه در این باره پرداخته بودند و رهبران کارگری مانند یوسف افتخاری و علی امید که با حزب کمونیست وقت ایران مرتبط بودند، قبل از شروع اعتصاب دستگیر شدند. اما اعتصاب به انجام رسید و جالب است که یکی از زنان، رهبری کارگران را به دست گرفت و در مقابل پالایشگاه به سخنرانی پرداخت. به مدت ٣ روز درگیری و کشاکش بین کارگران از یک سو و سریازان ایرانی و تفنگداران دریایی انگلیسی ادامه داشت. خبر اعتصاب کارگران ایران در سرار جهان پخش شد و در جراید مصر و هندوستان به این شکل انعکاس یافت که «ما باید مبارزه ضد استعماری را از کارگران ایرانی بیاموزیم.» جالب است که در تمامی این دوران مصدق و اطرافیان بعدی او خاموشی گزیده بودند. در سطح جهان سوم نیز از میان رهبران ناسیونالیست، چهره های دیگری مانند مهاتما گاندی در « مبارزه علیه استعمار » متقدمتربودند و با پیگیری و موفقیت بیشتری هم عمل نمودند. به علاوه در این رابطه اشاره به جریان ملی شدن نفت مکزیک نیز که در سال ۱۹٣٨ میلادی (۱٣۰۷ شمسی) اتفاق افتاد، مفید باشد. امتیاز نفت مکزیک، مانند ایران متعلق به انگلستان بود. علت اصلی ملی شدن نفت مکزیک، آغاز جنبش اعتراضی کارگران نفت مکزیک در سال ۱۹٣۷ بود که بعد از فراز و فرود فراوان سرانجام حکومت مکزیک را وادار کرد در اول مارس ۱۹٣٨ از شرکت انگلیسی خلع ید نماید. انعکاس خبر حرکت اعتراضی کارگران ایران در انگلیس وسیعتر از ایران بود. " تایمز" نوشت که تظاهرات کارگران نفت توسط "عناصر ارمنی" سازمان داده شده که می خواسته اند یک برنامه انقلابی را در خوزستان به اجرا بگذارند و از آن به عنوان یک "آژیتاسیون بلشویکی" نام برد. (۲) مصدق در دوره ای مشخص در رقابت با دربار و فراکسیونهای متعدد دیگر هیات حاکمه در آن دوره، این شعار را به پرچم خود و هوادارانش بدل می کند و از آن به عنوان یک سکوی پرش سیاسی و عقب راندن و تحت فشار قرار دادن دربار و گروههای مخالف دیگر استفاده می کند. حتی در همین دوره هم بنا به اعتراف خود مصدق پیشنهاد طرح این شعار از جانب حسین فاطمی ارائه می شود و قبل از پیشنهاد فاطمی در ماده سوم نخستین اساس نامه ی مدون مربوط به اهداف بنیان گذار جبهه ملی، هیچ اشاره ای به ملی کردن صنعت نفت ایران نشده بود. 

اما به هر روی خارج ساختن نفت ایران از کنترل دولت انگلیس در آن دوره تاریخی معین رویداد مهمی محسوب می شد که می توانست در چارچوب مبارزات ضد ا ستعماری و ترقی خواهانه موفق آن دوره قرار گیرد. صرف اشاره به این نکته که نفت "مال خودمان" شد و می توانیم «در چاههای آنرا گل بگیریم» و حتی یک قطره از آن را به "اجانب" ندهیم، تنها عوامانه ترین احساسات ناسیونالیستی را باد می زند و تنها نتیجه اش گرد و خاک کردن به منظور پنهان کردن اشکالات اصلی و اساسی می باشد. محمدعلی همایون کاتوزیان به عنوان یکی از تحلیل گران نسیتا ً واقع بین تر در میان نویسندگان سنتی در این رابطه می گوید: «نهضت ملی ایران نهضتی انقلابی بود، اما پیش از آنکه بتواند به یک انقلاب اجتماعی تمام عیار بدل گردد، شکست خورد، چنین انقلابی مستلزم شرایط زیر بود: 

۱- حل مناسب - اگر نه ایده آل - نفت در کوتاه مدت. 
۲- به کارگیری نیروی نفت همراه با نیروی ناشی از مشارکت اجتماعی مردم... 
٣- بازسازی اجتماعی و اقتصادی با کاربست برنامه های مناسب و مترقی 
همه چیز به حل مسئله نفت بستگی داشت و شکست در این مهم دلیل اصلی سرخوردگی، چند دستگی و شکست نهایی بود... » (٣) 

اما او آگاهانه یا نا آگاهانه تأثیر متقابل این فاکتورها را برهم نادیده می گیرد و از این نکته مهم غفلت می ورزد که "حل نهایی مسئله نفت "خود نیز در گرو پاسخ دادن به یکی رشته مسائل عمده و انجام تغییراتی بود (از جمله در راستای حل مشکلاتی که خود در چند سطر بعد از آنها به عنوان موانع اصلی حل مسئله نفت نام می برد ؛ نظیر عدم تسلط مصدق بر تمام ارکان حکومت در تمام کشور، حاکمیت دوگانه و... ) که بی توجهی کامل و آگاهانه به آنها سر انجام زیر پای « نهضت ملی » را خالی کرد و آنرا ازیک پایگاه اجتماعی مطمئن و حاضر در صحنه محروم ساخت. او به خلاء ها و ضعفهای اساسی حکومت مصدق و نیروهای هوادار او واقف است. اما زیرکانه می کوشد با قطع ارتباط متقابل فاکتورهای گوناگون سیاسی و اجتماعی و احاله ی تمام آنها به یک عامل یعنی « حل مسئله ی نفت » که آنهم تا حدود زیادی به عوامل بین المللی خارج از اختیار مصدق مربوط می سازد، اندکی از سنگینی بار شکست بر دوش مصدق و رهبری « نهضت » بکاهد. 

ملی کردن صنعت نفت در صورتی می توانست طرحی کارا و موفق باشد و در زمره مبارزات ظفر نمون ضد امپریالیستی و ترقی خواهانه آن دوران قرار گیرد که به عنوان بخشی از یک استراتژی روشن، سنجیده و رادیکال به منظور ایجاد تغییرات اساسی در جامعه طرح و به پیش برده می شد. امری که مصدق و اطرافیانش نه تنها هیچگاه به لزوم آن پی نبرده و به آن تن ندادند بلکه آگاهانه از آن می گریختند و به اعتقاد من همین امر زمینه شکست آنان را فراهم کرد. 

نویسندگان سنتی مصدق را در تراز رهبران بزرگ نهضتهای ضد استعماری جهان سوم در قرن بیستم نظیر مهاتما گاندی، مائو تسه تونگ، جمال عبدالناصر، احمد سوکارنو و... قرار می دهند و معمولا جمال عبدالناصر را "شاگرد مکتب مصدق" معرفی می کنند و اعتقاد دارند جنبشی که وی در مصر به راه انداخت با الگوبرداری از مصدق و روش او انجام شده است . ابراهیم یزدی در مصاحبه ای با اشاره به تاثیر ملی شدن نفت ایران در کشورهای آسیایی و آفریقایی (!!) ملی شدن کانال سوئز {توسط جمال عبدالناصر} را متاثر از این اقدام دانست و گفت: "... منطق، جذابیت و مشروعیت مصدق در پیگیری آرمانهای ملت سبب شد که روش او در بسیاری از کشورهای جهان سوم مورد استفاده قرار گیرد. به طوری که جمال عبد الناصر با همان روش کانال سوئز را ملی کرد.... " ( ۴) 

ولی واقعا صرف نظر از تعارفات تبلیغاتی ای که ممکن است ناصر در این زمینه کرده باشد آیا او عملا برنامه هایش را به " روش مصدق " پیش می برد؟ نویسندگان سنتی با این کار ناخواسته شاخص مناسبی برای مقایسه و ارزیابی به دست می دهند. پس بد نیست نگاهی به کارنامه ناصر بیاندازیم: حرکت " افسران آزاد " و در راس آنها عبدالناصر به سیستم سلطنتی در مصر پایان داد، فاروق پادشاه مصر را تبعید کرد و نظام جمهوری را در آن مملکت بنیان نهاد. در سال ۱۹۵۶ ( ۱٣٣۵ شمسی ) قانون اساسی جدید، مصر را یک جمهوری دموکراتیک و بخشی از « ملت عرب » اعلام نمود و خود را پای بند به اقتصاد برنامه ریزی شده دولتی و « سوسیالیسم ملی » اعلام کرد. ناصر در سال ۱۹۶۵ کانال سوئز را ملی اعلام کرد و با بریتانیا، فرانسه و اسراییل درگیر شد. در این دوره تحصیلات برای همه رایگان شد. در دهات مدارس دخترانه تاسیس گردید. اصلاحاتی در قانون کار صورت پذیرفت و طی آن تساوی حقوق زن و مرد در دستمزد، ساعات کار، تعطیلات و دستیابی به دوره های آموزشی به رسمیت شناخته شد و در بعضی زمینه ها تبعیض مثبت به نفع زنان قانونی شد. در این دوره حضور زنان در کارخانجات و اداره ها و موسسات مختلف رشد چشمگیری یافت و تا به امروز مصر بالاترین درصد زنان با سواد و شاغل را در خاورمیانه دارد . زنان در مصر با قانون اساسی ای که در سال ۱۹۵۶ توسط ناصر نوشته شد حق رای کسب کردند. بعد از سال ۱۹۵۲ اصلاحات ارضی، تقسیم زمین مالکان، ملی کردن صنایع و شرکتهای خارجی، قوانین مربوط به تعیین حداقل دستمزد، ارائه خدمات اجتماعی دولتی زیر چتر سیستم اقتصادی دولتی و برنامه ریزی شده ناصر پی در پی اجرا شدند و.... اینها تنها نمونه هایی از اقدامات وسیعی است که در آن دوره در مصر انجام شد. ناصر حتی در خارج از مصر و در یمن نیز به نیروهای ترقی خواه آن کشور که از سال ۱۹۶۱ درگیر یک جنگ داخلی با عشایر و قبایل ارتجاعی مورد حمایت عربستان و اردن هاشمی بودند کمکهای نظامی و مالی ارائه می داد. اقداماتی که نه تنها اکثریت مردم مصر بلکه اکثریت بزرگ از "جهان عرب" را حول پلاتفرم ناصر برای منطقه به نحو قدرتمندی بسیج کرد. اتوریته اجتماعی، قاطعیت و رادیکالیسم ناصر، دولتهای دست نشانده انگلیس در منطقه را تحت فشار قرار داد و بر اوضاع داخلی کشورهایی نظیر عراق و سوریه و اردن تاثیرات عمیقی بر جای گذاشت. (۵) 

کسی از مصدق انتظار نداشت که به معنای دقیق کلمه سوسیالیست و انقلابی باشد همانطور که کسی نسبت به ناصر توهمی نداشت و ندارد. مساله اینجاست که مصدق و اطرافیانش در همان رفرمیسم و دموکراسی خواهی شان هم استراتژی پیگیر و هماهنگ و موضع قاطعی نداشتند. مساله ای که تمامی نویسندگان سنتی به لطیف الحیل سعی در پنهان کردن آن و منحرف کردن ذهن خوانندگان و پژوهشگران از توجه به آن دارند، این واقعیت ساده است که مصدق خواهان تغییر در وضع موجود آن دوره جامعه ایران نبود بلکه آنچه در عرصه سیاسی به دنبل آن بود تقسیم قدرت با دربار و برگرداندن شاه به مرزهای قانون اساسی مشروطه آن هم با کمترین تکانهای اجتماعی بود. به تعبیر « فرد هالیدی »: « هنگامی که مصدق با شاه پنجه در انداخت، اوضاع و احوال نسبت به سال ۱۹۴۶ تغییر کرده بود. نخست آنکه موقعیت مصدق در مقام مقایسه با نیروهای مخالف قبلی کاملا ً دست راستی بود. مصدق ملاکی ضد کمونیست بود، کوچکترین قدمی درراه کمک به جنبش کاارگران، زنان و ملیتهای ایران بر نداشت و درواقع کوشید با آمریکا ائتلاف کند... دولت مصدق تقریبا ً بدون آنکه پیکاری درگیرد واژگون گردید... » (۶) 

او نیز در «ترس از کمونیسم» با دربار و نیروهای ارتجاعی و استعمارگران شریک بود و کوچکترین تلاطم اجتماعی را زمینه ای برای رشد نفوذ کمونیستها می دانست. وی بعد از حل قضیه نفت دیگر چیزی برای ارائه کردن نداشت. می توان گفت که طی یک سال و چند روز پس از پیروزی ٣۰ تیر ۱٣٣۱ هنوز در هیچ زمینه ای، نه در زمینه حل نفت پیشرفت قابل ملاحظه ای صورت گرفته بود و نه در زمینه مسائل اجتماعی تغییری چشمگیر روی داد بود. فخر الدین عظیمی یکی از نویسندگانی که خود متعلق به همان طیف سنتی سابق الذکر می باشد، در این رابطه می گوید: "... اگر کودتای ۲٨ مرداد صورت نگرفته بود یا شکست خورده بود، نمی دانیم مصدق و همفکرانش چه راه حلهای کار آمدی برای رهایی از بن بست مشروطه خواهی در ایران و ناسازگاری عملی سلطنت موجود با مشروطیت می افتادند... " (۷) باید توجه داشت که ملی شدن صنعت نفت یعنی شعار اصلی حکومت مصدق علی رغم هر اهمیتی که می توان برای آن متصور بود، نمی توانست تغییر بلاواسطه، سریع و ملموسی در زندگی روز مره اکثریت مردم عادی به وجود بیاورد. در آن موقع نفت حتی به عنوان منبع سوخت و انرژی در زندگی اکثریت مردم ایران جایگاه امروزی را نداشت. اما مردم انبوهی از نیازها و مطالبات داشتند که اگر به میدان کشیده می شد و نمایندگی می گشت، ظرفیتهای عظیمی را آزاد می ساخت که قدرت از سر راه برداشتن بسیاری از موانع و تغییر خیلی از چیزها را داشت و حداقل اکثریت عظیم مردم ایران را از تماشاگر صرف رویدادها بودن به موقعیت فاعل و بازیگر بر می کشید. اما مصدق بر عکس " شاگرد" اش (!!) جمال عبدالناصر نه تنها نتوانست پلاتفرم سیاسی مشخص و رادیکالی ارائه کند و جامعه را در حمایت از آن بسیج نماید بلکه آنقدر ضعیف و بی تدبیر عمل کرد که متحدان محافظه کارش هم در دور دوم نخست وزیری از او فاصله گرفتند و به دشمنانش بدل شدند. فقدان برنامه سیاسی و چشم انداز تغییر و کوتاهی های مصدق، جامعه را در آستانه ۲٨ مرداد به بن بست کشانده بود. مصدق نه می توانست با اجرای اصلاحات پیگیر و رادیکال جامعه را به جلو براند و پایگاههای اجتماعی جدیدی برای خود دست و پا کند و در راه حل موانع بر سر راه دولت خود و "مساله نفت " قدمی بردارد و نه به دلیل فشار توده مردم و نیروهای رادیکال می توانست اوضاع را به روال سابق باز گرداند. بدین ترتیب می توان گفت که کودتا دلیل اصلی شکست مصدق نبود بلکه به واسطه فقدان چشم انداز و شکست سیاسی و پا سیفیسم مطلق مصدق، بستر مناسب برای کودتا مهیا گشت. 

۲- دموکراسی خواهی و دموکرات منشی مصدق 

"عبدالرحیم ذاکر حسین" درکتابش "مطبوعات سیاسی ایران در عصر مشروطیت" مدعی است که: "... دکتر مصدق از معدود کسانی بود که در دوره زمامداری خود انتقادات و مخالفتها را به راحتی تحمل می کرد... " وی می نویسد : "... تامین آزادی بیان برای احزاب چپ و راست از دیگر امتیازاتی بود که در طول ۲۷ سال گذشته فقط در مورد حکومت مصدق مورد نظر بوده است... بطور خلاصه عصر دکتر مصدق را می توان عصر آزادی مطبوعات دانست." وی اینگونه ادامه می دهد: "معروف است که مصدق با وجود چهره ضد امپریالیستی و ضد کمونیستی اش بیش از هرکس دیگری تحمل نیروهای چپ را داشت... " (٨) 

جالب است که به علت کمبود شواهد در این زمینه، از سوی هواداران گوناگون مصدق همواره تنها به یک مساله و آن هم غالبا زیر تیتر "خلقیات مصدق" اشاره می شود!! (۹) من در اینجا به سه نقل قول در این رابطه که از سه منبع متفاوت برگرفته شده اند، اشاره می کنم: "... دکتر مصدق در بدو تصدی مسئولیت اطلاعیه ای به شهربانی کل کشور صادر کرد و در آن متذکر شد: "در جراید ایران آنچه راجع به شخص من نگاشته می شود هرچه نوشته باشند و هر که نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد." او هیچ کس را به جرم انتقاد یا مخالفت با دولت خود دستگیر و زندانی نکرد و مخالفان هرچه می خواستند با نیات مختلف آزادانه ابراز می کردند.. " (۱۰) 

و یا: 
در ویژه نامه روزنامه شرق در ذیل عنوان "دموکراسی واقعی" دقیقا مطلب زیر آمده است: " به فاصله دو یا سه روز پس از تحویل پست نخست وزیری در یازدهم اردیبهشت ۱٣٣۰ به اداره کل تبلیغات صریحا دستور داد هنگامی که در باره وی مطلبی از رادیو پخش می شود، الفاظ جناب و القاب و عناوین به طور کلی حذف و از به کار بردن چنین کلماتی اکیدا خود داری شود. همچنین در نامه ای به شهر بانی کل کشور می نویسد: "در جراید آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته می شود هرچه نوشته باشند و هر که نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد... " (۱۱) 

و باز در جای دیگر: "... وقتی که او به نخست وزیری رسید آزادیهای سیاسی و اجتماعی را به حدی رساند که شایسته نام پرافتخارش بود.. به دلیل داشتن این افکار به شهربانی وقت چنین دستور داد: "شهربانی کل کشور: در جراید ایران آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته می شود هرچه نوشته باشند و هر که نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد"... (۱۲) 

گویا در انبان دفینه های تاریخی "نهضت ملی" جز همین یک سند کوتاه و بسیار گویا!! چیز دیگری یافت نمی شود. در مقابل اما ملاحظات و پرسشهای ما فراوانند. 

سوالی که در ابتدا مطرح می گردد این است که آیا این مصدق بود که آزادیها را به ارمغان آورد و آن را به حدی رساند که شایسته "نام پرافتخارش" بود و یا چه در عمل و چه در عقیده مانند همه نخست وزیرها ی آن دوره در صدد تحدید آزادی مخالفان بود ولی در این کار موفق نمی شد؟ 

باید بدانیم که فضای سیاسی ایران در طول و پس از جنگ جهانی دوم یعنی بعد از شهریور ۱٣۲۰ به دلیل تضعیف دولت مرکزی و فروپاشی استبداد رضاخانی از یک سو و فعالیتهای جنبشها، احزاب و شخصیتهای ترقی خواه و رادیکال از سوی دیگر چنان گشایش یافته بود که نه تنها مصدق بلکه هیچ کدام از نخست وزیران پیش از وی نیز قادر به برقراری کامل اختناق نبودند و این کار از طریق کودتای ۲٨ مرداد حاصل آمد و یکی از اهداف کودتا اساسا همین امر بود. این آزادیها را نه مصدق و نه هیچ کس دیگری به وجود آورد و مصدق به هیچ وجه به طرز ملموسی آن را "رشد" و "گسترش" نداد. نسبت دادن آزادی های موجود در آن دوره به خواست و عملکرد مصدق و جبهه ی ملی مانند آن است که آزادی های شکل گرفته در «بهار آزادی» پس از انقلاب بهمن ۵۷ را ناشی از فعالیت و خواست و نقش مهدی بازرگان و دولت وی بدانیم!! اتفاقا اعمالی که مصدق بر خلاف اصول دموکراسی خواهی مرتکب شد، آنقدر هستند که کتاب " گذشته چراغ راه آینده است " که توسط ملیون و هواداران مصدق نوشته شده مجبور به اعتراف شود و بگوید: 

" در زمان حکومت مصدق همواره زندانها از دهقانان، روشنفکران و هواداران صلح که پیگیرترین مبارزان ضداستعمار بودند، مملو بود و توقیف روزنامه هایشان به کار روزمره ای تبدیل شده بود. حتی به فعالیت آزاد کلاسهای مبارزه با بیسوادی که به ابتکار حزب توده ایران و به همت دانشمند عالیقدر دهخدا تشکیل یافته بود میدان عمل داده نشد..." (۱٣) 

و این در شرایطی بود که باندهای ارتجاعی و کودتاچیان در کمال آزادی حتی در بین اطرافیان مصدق آزادانه فعالیت می کردند و نقشه های خود را یکی پس از دیگری به راحتی به اجرا می رساندند. 

مصدق حتی در رفع موانعی که بعد از اقدامات سرکوبگرانه ی پس از سال ۲۷ بر سر راه آزادی های سیاسی و اجتماعی پدید آمده بودند، هیچ اقدام جدی ای انجام نداد. حزب توده و اتحادیه های کارگری و نهادهای دموکراتیک توده ای وابسته به آن همچنان غیر قانونی بودند و رهبران آنان مخفیانه زندگی می کردند. هر چند که اتحادیه های کارگری و سایر سازمانهای مشابه به همان دلایل سابق الذکر یعنی ضعف حکومت مرکزی و نفوذ و پایگاه ریشه دار اجتماعی خود همچنان به شکل غیررسمی فعالیت می کردند.. 

در اینجا به برخی از جنبه های گوناگون راهبردی که در آن دوره می توانست از زمینه عینی برخوردار باشد و حول آن به شکل موفقی بسیج نیروی اجتماعی صورت گیرد می پردازیم. 

٣- اصلاحات ارضی 

بخش عظیمی از جمعیت ایران در آن دوره یعنی ۷۰ درصد جمعیت را دهقانانی تشکیل می دادند که تحت سیطره یکی از وحشتناک ترین اشکال فئودالیسم در ایران زندگی می کردند. تحلیلا و در عرصه نظری پروژه اصلاحات ارضی را در هر منطقه ای قاعدتا بورژوازی به منظور کندن نیروی کار از روستاها و آزاد کردن نیروی دهقانان به پیش می برد. 

اما نه مصدق و نه " جبهه ملی " آن زمان خواهان هیچگونه تحولی در مناسبات تولیدی زمان خود نبودند. درآن دوران با استفاده از ضعف دولت مرکزی و فضای سیاسی مناسب موجود در جامعه جنبشهای خود جوش دهقانی متعددی به راه افتادند که در پاره ای از مناطق مثلا در بخشهایی از کردستان از فئودالها خلع ید کرده و آنها را فراری داده بودند. اما سازماندهی و رهبری این جنبشها جایی در برنامه ی نداشته مصدق و جبهه ملی ایران نداشت. آنها در این مورد حتی به نیاز بورژوازی ایران به دگرگونی مناسبات ارضی پاسخ ندادند. همایون کاتوزیان، ستایشگر سرسخت مصدق، نوشته است : « رهبران جبهه ی ملی از اصلاحات اقتصادی و اجتماعی و توسعه هواداری نمی کردند و سخنی از اصلاحات ارضی و آزادی زنان به میان نمی آوردند... » (۱۴) برای مصدق در آن دوران این فرصت وجود داشت که رهبری بورژوازی ایران را در مبارزه بر علیه بقایای نظام فئودالی از پایین به دست گیرد و پشتیبانی عظیم توده دهقانان را به دست آورد. وی با این کار قادر بود صحنه سیاست ایران را زیر و رو کند و ستون فقرات طبقه حاکمه ایران را در هم شکند. در آن دوران نه فقط زمین داران (که بخش اعظم حکام سیاسی را هم تشکیل می دادند) بلکه همچنین دربار و رده های بالای روحانیت به نظام ارباب - رعیتی تکیه داشتند. فراکسیونهای مختلف بورژوازی ایران در آن دوره در متن ساختار سنتی و اشرافی سیاست ایران فعالیت می کردند و ساختار قدرت دولتی را ابدا چالش نمی نمودند و هراسشا ن بیشتر از طبقه کارگر و حزب توده بود تا از اقشار و احزاب ارتجاعی. ( بعدا مجددا به این مساله می پردازیم .) 
مصدق که خود از یک خانواده بزرگ زمیندار برخاسته بود، چندان دور از ذهن نبود که به همراه بسیاری از اطرافیانش که آنها هم زمیندار بودند، مخالف الغای نظام ارباب - رعیتی باشند. مثلا ًخود او دلایل کاندیداتوری اش را از اصفهان برای نمایندگی مجلس شورای ملی اینگونه توضیح می دهد : 

"... ۱- از طبقه اعیان و اشراف در آن شهر کسی انتخاب نشده بود و محل آن خالی بود. 

۲- همسرم در اصفهان دو ملک موروثی داشته موسوم به " کاج " و " خاتون آباد " که این علاقه سبب شده بود با برخی اعیان و رجال آن شهر آشنا شوم. 

٣ - شاهزاده سلطان حسین میرزا نیر الدوله حاکم اصفهان و یکی از ملاکین مهم نیشابور که سالها در نیشابور حکومت می کرد با من که مستوفی خراسان بودم ارتباط داشت.... " (۱۵) 

وی همانطور که ذکر آن آمد، قانون امنیت اجتماعی را برای حمایت از مالکان و سرمایه داران به تصویب رساند ؛ قانونی که حتی اعتراض برخی از رهبران جبهه ی ملی را نیز برانگیخت. خود او در باره ی لایحه و بندهای الحاقی اش گفت: « تصدی این جانب در کار و اجرای اصول دموکراسی سبب شده بود که در برخی دهات که اخلال گران مزاحم مالکین می شوند، دولت ناچار بود مقرراتی را برای رفع مزاحمت از مالکین وضع کند... ». وی در این زمینه تنها به تدوین قانون خنده آوری بسنده کرد که امروزه از جمله افتخارات او و نشانه تمایل او به " چپ " و جهت گیری به سمت "زحمتکشان" و تقابلش با فئودالیسم تلقی می شود. این قانون اربابان را به صرف ۲۰ درصد بهره مالکانه در روستاها از طریق شورای ده ملزم می نمود. در حالی که چنین طرحی نه تنها تغییری در نظام وحشیانه بهره کشی فئودالی ایجاد نمی نمود بلکه با توجه به ساختار قدرت در آن موقع اصلا قابل اجرا نبود وبه فرض محال اگر هم اجرا می گردید، آن ۲۰ درصد بین خود مالکان و امنیه ها و قلدرهای محلی تقسیم و حیف و میل می شد. حال ببینیم بازتاب این مساله در ذهن یک " مصدقی " به چه تصاویری مبدل می گردد : 

"... این در مجموع یک برنامه مترقی بود بی آنکه دست به روابط مالکیت بزند. مصدق نیامده بود که مالک را از ده بیرون کند {!!} می گفت مالک ملکش را داشته باشد منتها ۲۰ درصد سهمش را به دولت بدهد... با توجه به قوانین تصویب شده مشخص می شود که رویکرد مصدق به سوی زحمتکشان بود... " (۱۶) 

صادق انصاری یکی از اعضای هیئت مدیره ی « انجمن کمک به دهقانان » حکایت می کند که هیئت مدیره ی این انجمن در ملاقات با مصدق به او پیشنهاد می کنند که طی تصویب نامه ای حداقل ۵۰ % از سهم مالکانه ی کشاورزی به نفع دهقانان بکاهد و مصدق در پاسخ به آنان می گوید : «از من توقع دارید که یک برنامه ی کمونیستی اجرا کنم؟!» و به قول یکی دیگر از حاضران پس از گفتن این جمله با خزیدن زیر پتو و کشیدن آن به روی صورت خود، آنها را مرخص می کند. (۱۷) 

دهقانان ایران در طی حکومت مصدق، بارها مزه ی « دموکراسی » مورد اشاره ی اورا چشیدند. در سال ۱٣٣۱ اعتراض دهقانان کردستان با حمله ی نیروهای انتظامی سرکوب شد. اعتراض دهقانان کردستان به خاطر اجرا نشدن قانونی بود که خود مصدق آنرا تصویب کرده بود و همانطور که ذکر آن آمد، بر اساس آن قول داده شده بود که ۲۰ % از بهره ی مالکانه به نفع کشاورزان و آبادی روستا از سهم زمین داران کم شود. کشاورزان کردستان به خاطر اجرا نشدن این قانون و « دموکراسی » مورد نظر مصدق، دست به اعتراض زدند، ولی در مقابل با سرنیزه ی نظامیان روبرو شدند ؛ (۱٨) در این راستا برخی هواداران « نهضت ملی » هم به انتقاد از برنامه ی ارضی مصدق پرداختند. خلیل ملکی در همان شهریور ۱٣٣۱ در مجله ی « علم و زندگی » نوشت : « در قرن بیستم که بدون اغراق فئودالیته به پشت موزه ها فرستاده می شود، ۱۰ % یا ۲۰ % یا حتی ٨۰ % سهم مالکانه نمی تواند به احتیاجات و مقتضیات قرن بیستم پاسخ دهد. تغییر روابط اجتماعی طبقات حاکم و محکوم ضرورت غیر قابل اجتناب جریان تاریخ است. مکتبی که جرأت نکند، به این ضرورت پاسخ دهد، نمی تواند با جریانات حاضر مواجه گردد. » شش ماه بعد خلیل ملکی مجبور شد دوباره از سیاستهای دولت مصدق در این رابطه انتقاد کند: « آنچه تا کنون درباره ی کشاورزی به دست مشاورین آقای مصدق که از ملاکین بزرگ بودند وضع شده، راه حل مشکل نیست بلکه عقب انداختن راه حل است»... 

موضوع « اصلاحات ارضی » احتمالا ً در هیچ دوره ای بیش از سالهای پس از جنگ جهانی دوم مطرح نبود. زیرا تمام خطوط سیاسی از آن دفاع می کردند. در سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۰ تقریبا ً نیمی از انسانها در کشورهایی می زیستند که دستخوش شکلی از اصلاحات ارضی بودند: نوع « کمونیستی » در اروپای شرقی و پس از انقلاب چین در سال ۱۹۴۹، شکلی که ناشی از استعمار زدایی از امپراطوری سابق هند انگلستان بود، اصلاحات ارضی در ژاپن، تایوان و کره پس از شکست ژاپن و یا به عبارت دقیقتر پس از اشغال آن توسط آمریکا، انقلاب مصر در سال ۱۹۵۲ که حیطه ی خود را به منطقه ی غرب «جهان عرب» گسترش داد و عراق، سوریه و الجزایر الگوی مصر را مورد توجه قرار دادند. انقلاب بولیوی در سال ۱۹۵۲ موجب رواج اصلاحات ارضی در آمریکای جنوبی شد؛ هر چند مکزیک از زمان انقلاب ۱۹۱۰ خود یا دقیقتر از زمان تجدید حیات خود در دهه ی ۱۹٣۰ مدافع اصلاحات ارضی بود. 

از نظر طرفداران مدرنیزاسیون، مسئله ی اصلاحات ارضی دارای ابعاد و نتایج گوناگونی بود: از یک سو امری سیاسی (زیرا حمایت دهقانان را به نفع رژیمهای انقلابی یا به نفع رژیمهایی کسب می کرد که با این کار می خواستند مانع انقلاب یا نظایر آن شوند) و از سوی دیگر ایدئولوژیک (باز گرداندن زمین به رنجبران و... ) و بعضا ً اقتصادی بود. (۱۹) 

کسانی که شرایط آن دوران را برای این کار مناسب نمی دانستند فراموش نکنند که شاه تنها یک دهه بعد از مصدق خود به منظور مستحکم کردن پایه های حکومت دست به چنین کاری زد. اگر جنبشهای که خود را مترقی و پیشرو می دانند، ازایجاد تغییرات ملموس در زندگی اکثریت مردم ناتوان باشند، نیروهای ارتجاعی می توانند با راه اندازی اصلاحاتی کنترل شده زیر پای آن را خالی کنند. به عنوان مثال برنامه ی جبهه ی ملی برای پاسخگویی به مطالبات دموکراتیک جامعه ایران از اقداماتی که تنها یک دهه ی بعد تحت عنوان اصلاحات ارضی و « انقلاب سفید » صورت گرفت به شدت عقب مانده تر بود. دولت علی امینی در سالهای اولیه دهه ی چهل بدون هیچ گونه حمایتی از جانب نیروهای سیاسی داخلی ( از جمله جبهه ی ملی ) و حتی در مقابل کارشکنی های جدی آنان و تنها با استفاده از شرایط مناسب خارجی و کار تبلیغی در میان دهقانان توانست اصلاحات ارضی به صورت لغو مالکیت بزرگ ارضی و مناسبات ارباب - رعیتی را محقق سازد. 

۴- مطالبات زنان 

جنبش کسب حقوق زنان و خواست حق رأی در برهه ی ٣۲ - ۱٣۲۰ دومین دوره ی رشد و گسترش سازمانها و نشریات زنان بود ( دوره اول از انقلاب مشروطه تا آغاز سلطنت رضا خان را در بر می گیرد ) با باز شدن فضای سیاسی زنان وسیعا ً به مبارزه ی سیاسی و اجتماعی روی آوردند و در مبارزه برای ملی کردن صنعت نفت و مسائل سیاسی دیگر درگیر شدند. کسب حق رأی و شرکت در امور سیاسی و اجتماعی و تأمین برخی از حقوق زنان کارگر در مرکز فعالیتهای جنبش زنان قرار گرفت. نشریات « بیداری ما »، « عالم زنان » و « بانو » در این دوره منتشر می شدند. « بیداری ما » ارگان تشکیلات دموکراتیک زنان ایران وابسته به حزب توده بود. سازمان بزرگی که بسیاری از زنان روشنفکر و تحصیل کرده و دانش آموزان و معلمین به آن پیوسته بودند. و نبض فعالیتهای سیاسی و اجتماعی زنان در این دوره را در دست داشتند. این سازمان در تیرماه ۱٣۲۲ با شعارهای « مبارزه علیه فاشیسم »، « مبارزه با استعمار »، « مبارزه برای صلح »، « حقوق مساوی با مردان » و « دستمزد مساوی برای کار مساوی » آغاز کرد. این تشکل در سال ۱٣۲۵ به عضویت فدراسیون جهانی زنان در آمد. با شروع موج سرکوب سال ۱٣۲۷ این تشکل غیر قانونی شد. اما در سال ۱٣۲۹ هیئت اجرایی این تشکیلات یک روزنامه ی علنی به نام جهان تابان منتشر می کرد. در ٣۰ اردیبهشت همان سال، هیئت تحریریه ی این مجله، با ارسال دعوت نامه برای عده ای از زنان مترقی در کنفرانس بزرگی در محل تئاتر سعدی تهران تأسیس « سازمان زنان ایران » را اعلام کرد. این سازمان شعبات خود را در شهرستانها هم تأسیس کرد و نشریه جهان زنان را با شعار « زنان ایران، برای بدست آوردن حقوق خود متحد شوید » منتشر نمود. تشکیلات دموکراتیک زنان « شورای مادران » برای مبارزات محلی و موضعی زنان در محله ها پی ریخت. این شورا برای رسیدگی به خواست خانواده ها در محل و از جمله تأمین امکانات شهری فعالیت می کرد. 
علاوه بر این، در سال ۱٣۲۴ جمهوری دموکراتیک آذربایجان به رهبری « جعفر پیشه وری » بر پا شد که خواهان خود مختاری آذربایجان در چارچوب ایران بود و برای اولین بار در ایران، به زنان حق شرکت در انتخابات داد و سازمانی به نام سازمان زنان آذربایجان ایجاد کرد. 

در زمان مصدق به جز گنجاندن عبارت «اعم از زن و مرد» در قانون انتخابات شهرداری‌ها و شوراهای کارگران و کارفرمایان هیچ قانونی به نفع زنان و بهبود موقعیت آنان تصویب نشد و هیچ اقدامی از سوی دولت او برای بهره گیری از این پتانسیل اجتماعی صورت نگرفت. بخش محافظه کار و مذهبی جبهه ی ملی هم به شدت با تصویب قوانینی در جهت بهبود موقعیت زنان مخالف بودند. البته این امر ابدا ً محدود به اشخاصی نظیر کاشانی و فداییان اسلام نبود. « حسن نزیه » که حقوق دان و از سران جبهه ی ملی بود نظریات مشابهی داشت : « همانطور که می دانیم زنان هیچ گونه ظرفیتی برای تصدی مقامات سیاسی ندارند... زن بیش از مرد برده ی خیال پردازی ها و آرزوهای خام است. احساسات جاه طلبانه، حسادت و غرور در زنان بیشتر از مردان وجود دارد. حال اگر او اجازه داشته باشد در انتخابات شرکت کند، هرج و مرج غیر قابل تصوری در دنیای زنان به وجود می آید. او سعی می کند مردان را به خود جلب کند و برتری خود را اثبات نماید. شما حتی دختران مدرسه ای را هم خواهید دید که رویای نماینده ی مجلس شدن را در سر می پرورانند. وظایف اصلی و طبیعی زنان مانند مادر بودن و یا سایر وظایف خانوادگی یا کاملا ً مورد اغماض قرار گرفته، کنار گذاشته می شوند، یا بسیار بی اهمیت تلقی خواهند شد... » (۲۰) 

۵- جنبش کارگری ایران در سالهای ٣۲-۱٣۲۰ 

روایت دلخواه ملیون در رابطه با منازعات سیاسی و اجتماعی در ایران در سالهای ٣۲-۱٣۲۰ بیشتر به انیمیشنی شبیه است که کاراکتر هایش را این عناصر تشکیل می دهند : در یک طرف صحنه ملیون و مصدق در حال مبارزه " صادقانه " در راه " منافع ملی " و " سربلندی " ایران هستند، در سوی دیگر تود ه های بی خط و ربط مردم قرار دارند که همگی باید همیشه درحمایت از مصدق حاضر باشند و حماسه آفرینی کنند و در مقابل فقط باید توقع داشته باشند که " شاه سلطنت کند و نه حکومت ". در آن سوی آبها " اجانب و انیران " یعنی آمریکا و انگلیس مشغول توطئه علیه " دولت ملی " و حمایت از دربار هستند و شوروی ای وجود دارد که " نه طلاها را پس می دهد " و " نه از ایران نفت می خرد ". موجود " وابسته " و " ضد وطن " و هموار" خائن" و " متهمی" هم به نام حزب توده در این میان حضور دارد که چپ و راست مشغول "توطئه " است وحاضر هم نیست به طور یکجانبه از " دولت ملی " حمایت کند و تنها خاصیتی که دارد این است که پس از گند زدن می شود همه کاسه کوزه ها را بر سرش شکست. این تصویر البته مانند سایر دغدغه های جدی زندگی سیاسی سازندگانش کاریکاتوری بیش نیست. اتفاقا مقطع ٣۲-۱٣۲۰ به قول محققی نظیر یرواند آبراهامیان " فرصت نادری " برای " آزمون و مشاهده تضادهای اجتماعی در ایران معاصر " است که جامعه شناسان را قادر می سازد به بررسی و ارزیابی نیروهای عمده اجتماعی ایران بپردازند. نیرویی که در این میان به ویژه از جانب چپ رادیکال باید مورد توجه قرار گیرد، نیرویی جز طبقه کارگر و جنبش کارگری نیست که البته در تاریخ نویسی سنتی تاریخ، نقش و اهمیت آنها همواره نادیده گرفته و انکار شده است ویا از آن به عنوان عقبه آریستوکراتهای جبهه ملی نام برده می شود. کسانی که دینامیسم تاریخ را در لابی های پارلمانی و چانه زنی در کریدورهای قدرت میان نمایندگان آریستو کراسی حاکم جستجو می کنند، طبعا در مقابل عملکرد فوق العاده و تاریخ تحسین بر انگیز جنبش طبقه کارگر و فرودستان جامعه در آن دوره رهآوردی جز سکوت و سانسور نخواهند داشت. متاسفانه خیلی از کسانی که داعیه " چپ " بودن هم دارند - عمدتا بازمانده های جبهه ملی دوم - و توهمات روان شناختی "آ‌شتی طبقاتی" جایگاه مهمی را در سوسیالیزم‌شان اشغال می کند نیز کوچکترین نشانه های " تمایل به زحمتکشان " را در بخشنامه های وزارتخانه ها و ادارات دولت مصدق با حرص و ولع رصد می کنند و حاضرند ساعتها بر سر " سوسیال دموکرات " یا " لیبرال دموکرات " بودن مصدق موشکافانه به بحث بپردازند اما هیچکدام حاضر نیستند لحظه ای از این مداحی دسته جمعی دست بر داشته برای لحظه ای تایید و تحسین خود را نثار جنبش پرافتخار کارگری در آن سالها نمایند. 

شورای متحده مرکزی کارگران و زحمتکشان ایران که در سال ۱٣۰۰ تشکیل شده بود، دور جدید فعالیت خود را در اردیبهشت ۱٣۲٣( مه ۱۹۴۴ ) آغاز کرد. این سازمان تمام کارگران را بدون توجه به دیدگاههای سیاسی شان به پیوستن به شورا دعوت کرد. در برنامه شورا خواسته هایی نظیر ٨ ساعت کار در روز، بیمه بیکاری، حقوق برابر مردان و زنان دارای کار مشابه، ممنوعیت کار کودکان، تامین ایمنی کار، حق اعتصاب، تشکیل اتحادیه ها و... آمده بود. در نیمه سال ۱۹۴۶ شورا دارای ۱٨۶ اتحادیه وابسته بود که مجموعه اعضای آن به ٣٣۵ هزار نفر می رسید. شورا در تمام کارخانه های بزرگ جدید و در بسیاری از کارگاههای کوچک و کارخانه ها هسته هایی داشت. 

سال ۱٣۲۵(۱۹۴۶) سال اوج گیری جنبش کارگری بود و شورا اعتصابهای موفقی را نه تنها درحوزه های نفتی که در بیشتر مراکز عمده شهری رهبری کرد. در همین سال هم فدراسیون جهانی اتحادیه های کارگری به عنوان سازمانی سوسیالیست و هم دفتر بین المللی کار به عنوان سازمانی ضد کمونیست شورای متحده کارگران را به عنوان تنها سازمان واقعی کارگران ایران به رسمیت شناختند. سفیر بریتانیا در سال ۱۹۴۴ جنبش کارگری ایران را بدین نحو توصیف کرد : "... ما در ایران به وضوح در آغاز دوره جدیدی هستیم و طلوع جنبش اجتماعی نوینی را شاهد هستیم. امتیاز هایی که کارگران به دست آورده اند قابل توجه اند و آنها محققا در آینده نیز قدرت تازه کشف شده شان را به کارفرماهایشان نشان خواهند داد... " 

در اول ماه مه ۱۹۴۶ ( اردیبهشت ۱٣۲۵ ) یک تظاهرات بزرگ ٨۰ هزار نفری در آبادان سازماندهی شد. در این مراسم سخنرانان خواهان افزایش دستمزد، بهتر شدن وضع مسکن، پرداخت دستمزد در روزهای تعطیل، ٨ ساعت کار در روز و یک قانون کار جامع و فراگیر شدند. یک سخنران زن نفت را " جواهر " توصیف کرد و انگلیس را متهم کرد که برای غذای سگهایش از دستمزد کارگران خرج می کند و خواهان ملی شدن صنعت نفت ایران شد. ( دقت کنید که این واقعه در سال ۱٣۲۵ اتفاق افتاده است ) در مقابل دولت " متمدن " انگلیس برای مقابله با تشکلها و تحرکات جنبش کارگری عشایر خوزستان را تسلیح و تحریک می نمود. درنیمه دوم ۱٣۲۵ دولت ناگهان شدیدا به راست چرخید، رهبران شورای متحده را در شهرهای مختلف دستگیر کرد و اتحادیه های دولتی ضد کمونیستی تشکیل داد. شورای متحده در آبان ماه در واکنش به این اقدامات، اعتصاب یکروزه ای را در تهران سازمان داد که با همراهی ۵۰ هزار نفر از اعضای شورا در تهران کاملا موفقیت آمیز بود. دولت در مقابل ۱۵۰ نفر از رهبران شورا را دستگیر کرد و اداره مرکزی شورای متحده را اشغال نمود. روزنامه شان را تعطیل کرد و از کامیونهای ارتشی برای در هم شکستن صفوف اعتصابیون بهره برد. تلاش برای سرکوب جنبش کارگری در سال ۱٣۲۷ پس از سوءقصد به جان محمد رضا شاه تشدید شد و منجر به غیر قانونی اعلام کردن حزب توده و شورای متحده شد. 

در سال ۱٣۲۹ شورای متحده با نام ائتلاف سندیکاهای کارگران به صحنه بازگشت. و با سازماندهی یک سلسله اعتصابات گسترده در تاسیسات نفتی به یکباره وارد عرصه سیاست شد. دولت در خوزستان اعلام حکومت نظامی نمود و انگلیس مانند همیشه ناوگان خود را در خلیج فارس تقویت نمود. اتحادیه ها اعلام کردند که نه تنها خواستار پرداخت حقوق دوران اعتصاب خود می باشند بلکه به علاوه خواهان ملی کردن فوری و کامل صنعت نفت نیز شدند. ۶۵ هزار نفر به فراخوان اعتصاب عمومی پاسخ مثبت دادند. که علاوه بر ۴۵ هزار نفر از کارکنان شرکت نفت، شامل رانندگان کامیون، کارکنان راه آهن، دانش آموزان، رفتگران و حتی مستخدمین خانگی... نیز می شد. این حرکت بزرگترین اعتصاب صنعتی در ایران و یکی از بزرگرین اعتصابات خاورمیانه را به وجود آورد. جالب اینجاست که ۲۰۰ تن از کارگران فنی هندی شاغل در آبادان نیز در این اعتصاب شرکت کردند. دفتر شورا به محاصره نیروهای نظامی در آمد و برخوردهای خشونت آمیزی صورت گرفت و در جوی متشنج و رعب آور در اثر تیر اندازی سربازان چهار نفر کشته شدند. اعتصاب به مدت دو هفته ادامه یافت و تنها زمانی پایان یافت که شرکت نفت موافقت خود را با با پرداخت حقوق معوقه کارگران اعلام کرد و مجلس نیز ملی شدن صنعت نفت را تصویب نمود. 

ابعاد این حرکت عظیم محدود به خوزستان نبود بلکه کارگران اصفهان نیز در حمایت از اعتراضات خوزستان دست به اعتصاب زدند. حدود ٣۰ هزار نفر به فراخوان اعتصاب پاسخ مثبت دادند و طی در گیری کارگران با نیروی نظامی یک کارگر و یک پلیس کشته شدند. در تابستان ٣۲ جنبش کارگری از اوج خود در سال ۱٣۲۵ نیز فراتر رفت. 

اما واکنش بخشهای مختلف الیت سیاسی ایران نسبت به این تحرکات گسترده کارگری در این دوره چگونه بود ؟ خلیل ملکی اعلام کرد که در شرایط کنونی اعتصابات به اندازه خرابکاریهای سیاسی خطرناک هستند. کاشانی برای دور کردن کارگران از اتحادیه های نزدیک به حزب توده به مسائل مذهبی پرداخت و مظفر بقایی از نزدیکان مصدق و از رهبران اصلی جبهه ملی تا نیمه سال ۱٣٣۱ علاوه بر آ نکه سعی در تاسیس اتحادیه هایی به موازات شورای متحده داشت، چاقو کشانی برای ترور فعالین کارگری اجیر کرد ودر نهایت مصدق قانون " امنیت اجتماعی " را که متضمن محدودیت افزایش دستمزدها، بررسی تشکیلات اتحادیه ها و تهدید " محرکین اعتصابات " به زندان بود وضع کرد که بر اساس مواد ۱ و ٣ این قانون افرادی که کارگران و کارکنان کارخانه ها و واحدهای تولیدی و صنعتی را « تحریک » به اعتصاب یا برگزاری اجتماعات می نمودند به حبس و تبعید محکوم می شدند. اتحادیه های کارگری هم همانطور که پیشتر اشاره شد در دوران مصدق همچنان غیر قانونی تلقی می شدند و فاقد حقوق و آزادیهای سندیکایی تلقی بودند. 

جمع بندی : 

به طور کلی در ذیل آنچه " مطالبات دموکراتیک " خوانده می شود نه برنامه و متن مکتوبی از مصدق می بینیم، نه سخنرانی ای و نه حتی وعده و وعید بی پایه ویا اشاره سربسته ای.علی شریعتی درمورد مصدق جمله ای دارد که می گوید : " مصدق رهبرم، کسی که ۷۰ سال برای آزادی نالید... ". بلی ! واقعا مصدق ۷۰ سال برای آزادی ( که البته مشخص نیست که او چه تبیینی از « آزادی » داشته است ) فقط " نالید " ! ولی ای کاش او به جای ۷۰ سال " نالیدن " در راه آزادی یک گام جدی و اساسی عملی در راستای متحقق ساختن مطالبات دموکراتیک مردم ایران در آن زمان متناسب با تحولات جهانی ان دوره و یا حتی در سطح مطالبات نهضتهای اجتماعی ایران در مقطع بین اوج نهضت مشروطه و آغاز سلطنت رضا خان ( و چند سال پس از آن ) برمی داشت. 

البته نکاتی که هواداران مصدق در پاسخ به این انتقادات به آنها اشاره خواهند کرد نیز قابل پیش بینی است. جالب است کسانی هستند که از یک طرف می گویند : " دکتر مصدق خود اعلام می کند که برای این امور نیامده است و فقط ملی شدن صنعت نفت و اصلاح قانون انتخابات را در دستور کار گذاشته بود " و از طرف دیگر در مقابل عدم حمایت اقشار مختلف جامعه از مصدق در مقطع کودتا اظهار تعجب و احساس حسرت می کنند. باید گفت که جلب و بسیج حمایت اجتماعی در سطح وسیع در گرو پاسخ دادن به مسائل و معضلات عینی جامعه است. اقشار گوناگون مردم در سطوح کلان به واسطه میزان کفایتی که یک حرکت سیاسی در پاسخ به مطالبات آنان نشان می دهد آن را انتخاب می کنند و حاضر می شوند به خاطرحمایت از آن جانفشانی هم بکنند و نه به خاطر " اخلاقیات " و میزان " مرام و معرفت و ساده زیستی " یک رهبر سیاسی و اینکه مثلا " به فکر سرباز جلوی در خانه اش هم بود وخربزه به او تعارف می کرد " (۲۱) و از سوی دیگر همانطور که پیشتر اشاره شد، تحقق واقعی همان دو شعار و مطالبه، یعنی « ملی شدن صنعت نفت » و « انتخابات واقعا ً آزاد » خود در گرو پاسخگویی به مطالبات عمده ی اجتماعی و انجام یک رشته اصلاحات رادیکال در جامعه بود. احزاب و شخصیتهای سیاسی نه فی نفسه که در رابطه شان با شرایط و نحوه بر خورد با آن است که مضحک و نا توان و یا دلیر قابل تحسین به نظر می رسند. 

در مقابل استدلالات قدیمی از قبیل " نگذاشتند " و اینکه " انجام این برنامه ها بهانه به دست مخالفان می داد " و... که کرارا ً مطرح می شوند، بد نیست به جمله ی دیگری از همایون کاتوزیان اشاره کنیم : «... مع هذا این واقعیت را که نیروهای دموکراتیک سرانجام شکست خوردند نمی توان یکسره به پای تاکتیک ها و تدابیر دشمنان نوشت. یک ارتش در حال پیشروی از مقابله و تلافی دشمن احتمالا ً حیرت نخواهد کرد و پیروزی یا شکست آن همانقدر به تصمیمات دشمن بستگی خواهد داشت که به تصمیمات خودش. هیچگاه نمی توان شکست آنرا ناشی از جنگ و مقاومت دشمن دانست. این درسی ساده، بدیهی و بسیار مهم است که اهل سیاست در ایران و به خصوص تحلیلگران علمی باید آنرا به دقت فرا گیرند... ». (۲۲) 

پیش بینی خرابکاریهای مخالفان و داشتن طرحی برای خنثی سازی آن قاعدتا می بایستی جزئی از یک عناصر یک استراتژی سنجیده برای انجام یک برنامه سیاسی و پیشبرد اصلاحات باشد. تردیدی نیست که مصدق با دشمنان نیرومندی روبرو بود که برای خرابکاری احتیاج به " بهانه " نداشتند . آنها خیلی بیشتر از مصدق به منافعشان آگاه و سازمان یافته و متحد بودند. اما هیچ تردیدی نمی توان داشت که مصدق نیز از امکان جلب حمایت تود ه ای گسترده ای برخوردار بود که جذب آن با انجام برنامه های سیاسی پیشرو و سازماندهی آن می توانست یکی از ابزارهای مقابله با خیلی از " نگذاشتند " ها باشد. ( در بخش بعد به این مساله خواهیم پرداخت.) 

این مطلب نقطه نظری نیست که فقط مختص به نگارنده باشد. به عنوان مثال پژوهشگری از علاقمندان خلیل ملکی و در عین حال هوادار مصدق یکی از عمده ترین دلایل شکست مصدق و جبهه ملی را " بی توجهی به توصیه استراتژیک خلیل ملکی به مصدق و دولت او " می داند که در برگیرنده حل و فصل منازعه نفتی، انجام یک رشته اصلاحات اجتماعی عمده به ویژه اصلاحات ارضی، ایستادگی در مقابل فعالیتهای مخرب عوامل بیگانه و... بود. (۲٣) 

۶- جنگ قدرت پارلمانتاریستی با دربار، جلب حمایت آمریکا 

امروز کمتر کسی شک دارد که در برهه ٣۲-۱٣۲۰ دربار ایران یکی از عمده ترین مراکز ارتجاعی و یکی از بزرگترین موانع بر سر راه هرگونه اقدام و از جمله کانون فتنه و دسیسه بر علیه دولت خود مصدق بوده است. راهبرد مصدق و جبهه ملی درزمینه برخورد با دربار بر اساس تجربه سال ۱٣۲۹ و تصویب قانون ملی شدن صنعت نفت در آن دوره در مجلسین شورای ملی و سنا استوار بود یعنی راهبردی مبتنی بر محدود کردن در بار، کوتاه کردن دست انگلستان، استفاده از تضاد آمریکا و انگلیس و جلب پشتیبانی آمریکا. آنها تسلیم در بار در سال ۱٣۲۹ را در همین راستا و ناشی از تسلیم انگلیس در برابر آمریکا ارزیابی می کردند. آنها تصور می کردند در دوران حکومتشان نیز با همین شیوه یعنی تکیه بر محبوبیت مردمی و ترساندن در بار و حامیان خارجی آن از " خطر کمونیسم " و آلترناتیو چپ ( حزب توده) زمام امور را در دست داشته باشند. میزان آزادیهای غیر رسمی ای هم که برای حزب توده و سازمانهای وابسته به آن در دوران مصدق به رسمیت شناخته شده بود تا آنجا پیش می رفت که با ایجاد وحشت از " غول کمونیسم " دربار و حامیان خارجی اش را وادار به مصالحه کند. این راهبرد سیاستی مبتنی بر یک بند بازی پارلمانی و دیپلماتیک بود که می خواست بدون توده ای کردن سیاست و بسیج مردمی و انجام اصلاحات بنیادی درعین حال در دوجبهه با امپریالیسم و دربارهم نبرد کند ! 

ابراهیم یزدی در سخنرانی ای به مناسبت سالگرد ملی شدن صنعت نفت رویکرد مصدق و ملیون را در این زمینه به این نحو تبیین کرد که " اگر در آن زمان از هر ملی گرایی می پرسیدید که بین دربار و کمونیسم کدام گزینه را انتخاب می کنید همگی بدون شک دربار را انتخاب می کردند... "(۲۴) او با ذکر این جمله کلمه به کلمه استدلال حامیان سابق مصدق نظیربقایی ومکی و... و سایروابستگان سیا را که در نهایت از کودتا پشتیبانی کردند - درتوجیه عملکردشان درحمایت ازکودتا گران تکرار می کند اما چه باک وقتی که خود مصدق هم درنهایت عملا براین انتخاب مهرتایید نهاد چرا که در حساس ترین لحظات پیروزی کودتای زاهدی را به دعوت مردم به قیام ترجیح داد (به احتمال قوی بر اساس این توهم که مبادا حزب توده ازفرصت استفاده کرده زمام امور را در دست بگیرد ) و به جای آن چندی در مخفیگاهی باقی ماند و پیشنهاد برای مقاومت را رد کرد و سپس با معرفی خویش به عوامل کودتا تثبیت حکومت کودتا گران را تسهیل نمود.(۲۵) بلی انتخاب یزدی و ملیونی که او به آنها اشاره می کند همان انتخاب بقایی و مکی و شرکاء است یعنی " ترجیح شاه بر کمونیسم " که در نهایت در جوخه های اعدامی که از طرف شاه برای افسران کمونیست تدارک دیده شد و برقراری اختناق بیست و پنج ساله در کشور تجسم عینی می یابد. به عنوان شاهدی بر این مساله و در تایید صحبتهای یزدی که واقعا خط پررنگی در بین ملیون در آن زمان بود، شواهد زیادی وجود دارند که در اینجا به تعدادی از آنان اشاره می شود : 
«باختر امروز» یعنی نشریه ای که توسط حسین فاطمی،"رادیکال" ترین و محبوبترین چهره جبهه ملی اداره میشد درماههای دشوارپس از ۱۵ بهمن۱٣۲۷زمانیکه دیکتاتوری خشن دربارهمه آزادیها و حقوق انسانی را لگدمال می کردو درحال مذاکره با شرکت نفت انگلیس بود، نوشت : "... امروز نهمین سالگرد سلطنت اعلیحضرت محمد رضا شاه پادشاه جوان ورئوف و دموکرات ایران آغازمی شود. شاه جوان دریک موقع حساس و مشکل زمام امورکشوررابه دست گرفت واگرثبات قدم ومقاومت و بیداری شبانه روزی اونبود، طوفان حوادث تاریخ وملیت و استقلال وطن ما را درهم می پیچید... عشق زائد الوصف اوبود که ایران را ازقائله آذربایجان، سختترین مهلکه های ایران نجات داد... " (۲۶) 

در مقایسه با جمهوری خواهی " شاگرد " ش ناصر که ریشه رژیم سلطنتی را در مصر از بیخ بر کند " قهرمان " ما ( مصدق ) آن هم پس از واقعه ٣۰ تیر ۱٣٣۱ پشت قرآن را امضاء می کند و برای شاه می نویسد که: 
«دشمن قرآن باشم اگر بخواهم برخلاف قانون اساسی عمل نمایم و همچنین اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند من ریاست جمهوری را قبول نمایم... » ویا : 

«روز ۲۶ تیر ماه که استعفای خود را به پیشگاه شاهانه دادم قبل از اینکه از حضورشان مرخص شوم فرمودند : به من قول بدهید اگر اتفاقی روی داد با من همراهی کنید که بلا تامل عرض کردم در مجلس پنجم من برای اعلیحضرت شاه فقید قسم یاد نکرده ام ولی در مجلس چهاردهم برای شاهنشاه قسم یاد کردم... پس از ٣۰ تیر هم برای اطمینان خاطر در پشت قر آنی نوشته اهداء نموده ام... » وباز : 

...«من نه فقط با جمهوری دموکراتیک بلکه با هر رقم دیگر آن هم موافق نبودم چون که تغییر رژیم موجب ترقی مملکت نمی شود... »(۲۷) باختر امروز فاطمی در تاریخ ۱٣ اسفند ۱٣٣۱ یعتی ۴ روز پس از توطئه ۹ اسفند که از سوی عوامل دربار بر ضد مصدق تدارک دیده شده بود نوشت: 

"... مبارزات ضد درباری عناصرافراطی مورد حمایت مردم نیست. زیرا هدف آن مخالفت با نهضتی ست که به هیچ وجه با مبانی مشروطه مغایرت ندارد.. انتظاراینکه مردم این عناصررا در مبارزه ضد سلطنتی تقویت کنند مادامکه هدف مبارزه ساقط کردن رژیم مشروطه باشد بی مورد است... " (۲٨) مصدق در همان روزهایی که توطئه ۹ اسفند شکست خورد اختلافات خود را با شاه به محضر پارلمان برد. نمایندگان مجلس پادر میانی کرده و پیشنهاد کردند که کمیسیونی به اختلافات شاه و مصدق رسیدگی کند. این کمیسیون از ٨ نفر تشکیل می شد که افرادی چون بقایی و مکی هم عضو آن بودند. سرانجام مبارزه ضد درباری ای که در روزهای پس از ۹ اسفند به کوچه و خیابان کشیده شد ه بود پس از تدوین این طرح و وعده اطرافیان مصدق به تصویب آن، به مجلس کشانیده شد که در نهایت نتیجه ای هم در بر نداشت. بر اساس مذاکرات پشت پرده و در برابر وعده حل مسائل مصدق عده زیادی از سران توطئه از جمله راس کودتا چیان آتی یعنی سرلشگر زاهدی را از زندان آزاد کرد و این امکان را فراهم کرد که محافل توطئه گر فرصت را غنیمت شمرده و با کشاندن مجادلات پیرامون این موضوع به جلسات مجلس و با دست زدن به انواع بازیهای پارلمانی وقت کشی کنند. 

اما نکته جالب و تاسف برانگیز در اینجاست که مصدق بعد از کودتای نا موفق ۲۵ مرداد و فراری شدن شاه از وی در خواست می نماید که "... هرچه زودتر تشریف فرما شوند و از مقام سلطنت محافظت نمایند... " {!!} (۲۹) 

اوضاع وقتی خراب تر می شود که بدانیم اقدام فردی نظیر حسین فاطمی در طرح مساله جمهوری در میتینگ ۲۶ مرداد که از سوی بعضی به وجود یک " جناح رادیکال و جمهوریخواه و چپ " در جبهه ملی تفسیر می شد یک اقدام صرفا فردی و ناشی از ناراحتیهای شخصی نسبت به شاه بوده است و گرنه هیات دولت مصدق قرار بود تشکیل جلسه دهد و طرح تشکیل شورای سلطنتی را تا " تشریف فرمایی " شاه به تصویب برساند... " (٣۰) خب، وقتی هم از کودتا چیان دعوت به عمل می آید وهم درمقابل آنها مقاومتی سازماندهی نمی شود (دربخش بعدی به این مسئله خواهیم پرداخت ) ، دیگر از چه کسی می توان شکایت داشت ؟ 

نخست وزیری که ارتش و پلیس و دولت و ابزارهای قدرت و ثروت جامعه را در اختیار دارد و بر خلاف نظر افرادی نظیر همایون کاتوزیان که می کوشند او را دست بسته و دارای اختیارات محدود و صاحب " تنها یکی از ارگانهای دولت " نشان دهند، در موقعیتی قرار داشت که به تعبیر " یرواند آبراهامیان " " از سال۱٣۰۴ به این سو چنین قدرت فراوانی در دست نخست وزیر و چنان قدرت اندکی در دست شاه سابقه نداشت " (٣۱) از کودتا خبر نداشت و وقتی هم خبر شد نه تنها هیچ عملی انجام نداد بلکه قصد داشت از کودتا چی دعوت کند که به کشور باز گردد، آن وقت از حزبی که فعالیتش توسط همان دولت ممنوع و غیر قانونی شناخته شده یعنی حزب توده انتظار می رود که با آن دولت همکاری کند و برای آن خبر چینی کند و با اتکا به سازمان نظامی مخفی اش از سقوط آن هم جلوگیری نماید !! به راستی خنده دار نیست ؟ از سوی دیگر مصدق سیاست جلب حمایت آمریکا را با تهدید به " خطر کمونیسم " با شدت ادامه می داد ولی لندن و واشنگتن دست مصدق را خوانده بودند. " منچستر گاردین " در آن دوران نوشته بود : " مبنای سیاست فعلی دکتر مصدق این است که مرتب خطر کمونیسم را بزرگ کند تا هر موقع که با سفیر آمریکا مواجه می شود بگوید : " یا پول بدهید یا ما کمونیست خواهیم شد ! " ولی تا به حال نه آمریکایی ها پول داده اند و نه ایران کمونیست شده است {!!}.. " 
اما درپاییز سال ۱٣٣۱محیط بین المللی کمتر ازهمیشه به سود راهبرد مصدق بودکه می خواست با کمک آمریکا با ترساندن او از"خطر سرخ " نبرد خود را با استعمارانگلستان پیش ببرد. آن سالها، سالهای حاکمیت " دکترین ترومن " بر عرصه سیاست خارجی آمریکا بود. ترومن رییس جمهوروقت آمریکا در ۱۲ مارس (اسفند ۱٣۲۵ )۱۹۴۷ پیامی به کنگره آن کشور فرستاد واعلام کرد که انگلستان دیگر قادربه " کمک" به یونان(٣۲) و ترکیه نیست وآمریکا باید عهده دار این کمک شود. همین پیام که اعلام یورش وسیع آمریکا به منطقه خاور میانه بود، نقطه آغاز حاکمیت " دکترین ترومن " بر سیاست خارجی آمریکا محسوب می گردد. طبق این دکترین به نظرآمریکا، انگلستان وفرانسه منابع وقدرت لازم برای مقابله با کمونیسم را درخیلی ازجاها ندارند و لذاجایگزینی آمریکا با آنها لازم می آید. آمریکایی که اعتقاد داشت به هرقیمتی که شده باید درمقابله بانفوذ کمونیسم مقاومت محکمی صورت بگیرد وحتی در این مسیر اگرلازم باشد باید ازسلاح هسته ای نیزاستفاده کرد. درمورد مساله ایران و کشورهایی مانند آن، آمریکا و انگلستان هم ازهمان تاکتیک مصدق استفاده می کردند وبا بزرگ جلوه دادن خطرشوروی از سویی کشورهای جهان سوم را دستخوش بیم ازتجاوزشوروی می نمود واز سویی دیگرنفوذخود رادرآنها با نام دفاع ازآزادی ومقابله با"خطر کمونیسم " تثبیت می نمودند. آمریکا تا زمانی از مصدق و نیروهای ملی در مقابل دربار و حامیان سنتی دربار یعنی انگلیس حمایت کرد که جنبه ضد انگلیسی آن صرفا در چارچوب شکستن انحصار تاراج منابع نفتی ایران توسط انگلیس بود و نه بیشتر. 

بدین ترتیب محافل آمریکایی از زبان افرادی چون بقایی راهبردی را اعلام می کردند که عبارت بود از طرد و سرکوب حزب توده ایران، توافق همه نیروها از جمله دربار زیر پرچم آمریکا و از این طریق تامین یک قرار داد متداول در دنیا از نوع ۵۰-۵۰ که همان موقع عربستان سعودی با آمریکا منعقد کرده بود. 

از زمانی که آمریکا احساس کرد به توافق رسیدن با مصدق و جبهه ملی بر سر این مسائل ممکن نیست، نقش به ظاهر بی طرفانه و میانجیگرانه اش را در اختلاف بین ایران و انگلیس رها نمود و چونان یک مدعی قدم به میدان سیاست ایران نهاد. در توطئه های انگلیس شریک شد و سر انجام نقش اصلی را در انجام کودتا علیه مصدق ایفا کرد. 

در روز ۵ شهریور ۱٣٣۱ سفیر آمریکا و کاردار سفارت انگلیس در تهران پیش مصدق رفتند و پیام مشترک نخست وزیر بریتانیا و رییس جمهوری آمریکا را به که در حکم نوعی التیماتوم تلقی می شد به او تحویل دادند. (٣٣) 
اما مصدق حاضر نبود از راهبرد قدیمی خود مبتنی بر جلب حمایت آمریکا دست بکشد. مصدق و ملیون حاضر نبودند بپذیرند که آمریکا رفته رفته به دشمن درجه یک آنها مبدل می شود. آنها درست بر عکس برخی تصورات موجود که معتقدند " مصدق به ملل تحت ستم هشدار داده بود که که پس از استعمار کهن، استعمار نوینی بر جای آن خواهد نشست " ، درک نادرست و عقب ماند ه ای از روند های بین المللی در آن مقطع تاریخی داشتند. داستان خوش بینی مفرط و توهم ملیون نسبت به آمریکا یعنی دولتی که سرانجام حکومت آنان را سرنگون نمود سابقه طولانی ای دارد. آنان که خود زمین و زمان را به وابستگی به " بیگانگان " و چشم امید دوختن به آنها و " اجنبی " پرستی متهم می کردند و می کنند، زمانی خود در ابراز شیفتگی نسبت به آمریکا از همدیگر سبقت می گرفتند. 

حسین مکی که در زمان ملی شدن صنعت نفت دبیر جبهه ملی ایران بود و به عنوان " سرباز فداکار وطن " از سوی مصدق ملقب گشته بود، گسترش خونبار ا مپریالیسم آمریکا در جهان را با این جملات توصیف می کند : 
"... مشعل فرشته‌ای که در مدخل نیویورک ایستاده است{ !! } از روزی که ویلسن طلسم مونرو را شکست و... لشکرهای آمریکایی را به اروپا فرستاد ، عمل او روزنه امیدی به روی ملل ضعیف شرق گشود که ممکن است عهد عزلت و انزوای آمریکای بزرگ منتفی شده و عواطف بشر دوستی و نوع پروری آمریکا، ملل ضعیف شرق را در زیر چتر حمایت خود بپذیرد. پرتو ضعیف امید که از افق تازه می درخشید ملیون ایران را آنقدر جرات و جسارت داد که به انتظار مساعدت آمریکا با بحران و احتضار مبارزه کنند و به نیروی امید مجهز شوند. این فکر که آمریکای صلح جوی بشر دوست را به ایران علاقمند ساخت... زمینه مساعدی در دماغ ملیون یافت... " (٣۴) 

حسین فاطمی چهره مشهور و رادیکال ملیون که البته بعدها نظرات خود را تا حدودی تغییر داد زمانی اعتقاد داشت که : 

"... اگر اتازونی با قدرت بزرگ صنعتی و نظامی که دارد، بتواند مقام شایسته ای به دست آورد و تمام نیروی خویش را صرف مبارزه با دیکتاتوری سرخ و سیاه کند مسلم است افکار عمومی جهان تشنه عدالت و آزادی را به خود جذب خواهد کرد... " (٣۵) 

فاطمی در جریان مبارزه علیه شرک انگلیسی نفت، چشم امید به آمریکا داشت و در سال ۱٣۲٨ یعنی یک سال قبل از ملی شدن صنعت نفت می نوشت: 

"... از آن سوی اقیانوس اطلس و از وطن " جرج واشنگتن " این روزها پیام محبت به گوش ما می رسد... اتازونی آمریکا که با کمکهای مادی و معنوی گران قیمت خودش بسیاری از ملتهای جهان را از از مرگ و فنا نجات داده و اروپای ویران و گرسنه را از آغوش کمونیسم بیرون کشیده است، امروزه می رود که مسئولیتهای به مراتب سنگین تری را قبول کند... آمریکا باید در دهانه آتشفشان، ما را یاری کند ما این کمک آمریکا را جز با احساسات بشر دوستانه و عواطف عالیه انسانی به چیز دیگری تعبیر نمی کنیم... " (٣۶) 

«باختر امروز» فاطمی در قبال پذیرش کمک آمریکا آمادگی خود را برای واگذاری امنیت داخلی به دستگاههای امپریالیسم آمریکا اعلام می کرد و از آن ابراز خشنودی می‌نمود: 

"... نطق ترومن {که در قسمت قبل با دکترین مشهور او آشنا شدید} و سایر زمامداران آمریکا راجع به لزوم کمک به ایران انعکاس زیادی در اوضاع سیاسی ایران داشت. به خصوص اشاره زمامداران آمریکا به کمک نظامی به ایران و ذکر این نکته که این کمک باید صرف تقویت ژاندارمری ایران که مامور حفظ امنیت داخلی است شود. در تهران با توجه مخصوص تلقی گردید... محافل آمریکایی با توجه خاصی ناظر تحولات جدیدی که در مورد نفت ایران رخ می دهد هستند... " (٣۷) 

تقویت ژاندارمری توسط آمریکاییان که اینهمه مورد توجه " باختر امروز" است همان محملی است که پای امثال " شوارتسکف "را به ایران باز کرد و پایه کودتای ۲٨ مرداد قرار گرفت ومردم ما ۲۵ سال تحت تاثیر عواقب آن بودند وچهره واقعی" امنیت داخلی " را درپیدایش ساواک مشاهده کردند.

 ۷- امر سازماندهی مردم و مقابله با کودتا 

از نظر روش کودتا، حادثه ۹ اسفند ۱٣٣۱ که طی آن اوباش مسلح به بهانه اعتراض به مسافرت شاه قصد داشتند با حمله به کاخ نخست وزیری مصدق را به قتل برسانند.، تمرین عمومی ۲٨ مرداد است. در این توطئه همه اجزا ء و عناصر کودتای ۲٨ مرداد را می شود دید. در اینجا هم خط " کرمیت روزولت " فرمانده عملیات به خوبی قابل رد یابی است. در ۹ اسفند از همان اجزاء و عناصری استفاده شد که در ۲٨ مرداد به کارگرفته شدند : اوباش تجهیز شده و متشکل با پشتیبانی نیروی نظامی و حمایت قسمتی از بازار و بخشی از رده های بالا یی روحانیت. شهر غافلگیر و غیر متشکل به دست مشتی اوباش سپرده می شد و پشت سر آنها نیروهای نظامی شهر را قرق می کردند و از گیجی و سر در گمی ای که در اثر انفعال دولت فراهم شده بود برای به دست گرفتن کنترل اوضاع استفاده می شد. نهم اسفند همچنین امکانات وسیعی را که برای پیروزی کودتا در شهرستانها وجود داشت، آشکار ساخت. در واقع در آن روز شهرستانها عملا در دست کودتا چیان بود. مصدق همانطور که قبلا اشاره شد نتوانسته بود پایه های قدرت دربار و ملاکین را در شهرستانها متزلزل کند و برای ابراز اراده و به میدان آمدن توده مردم منفذی بگشاید و امکانی فراهم کند. 

مصدق نه فقط به کشور حتی به تهران هم مسلط نبود. هیچ سازمان متشکل و حزبی ای که در لحظات حساس بتوان به آن مراجعه کرد وجود نداشت. گروهها و شخصیتهای وابسته به جبهه ملی یا به کودتا چیان پیوسته بودند و یا در حال فرو پاشیدن بودند و نیرویی نداشتند و از نظر سیاسی کاملا فلج و سر در گم بودند. بدنه جبهه ملی را احزابی کاملا پارلمانتر تشکیل می دادند که به دلیل استخوان بندی اشرافیشان نه تنها توانایی تجهیز تود ه ها را نداشتند بلکه رهبران آریستوکرات این احزاب از توده ای شدن سیاست چون طاعون وحشت داشتند. همایون کاتوزیان در این مورد نیز می نویسد که : " مصدق نیز مانند افراد و سازمانهای سیاسی در این زمان، برنامه سیاسی جامعی نداشت. او در میان توده های سیاسی سازمان یافته از پایگاه وسیعی برخوردار بود اما هر گونه هنر و ابزار سازماندهی مردم و تبدیلشان به کانون قدرت برای خود را نداشت " (٣٨) البته این طبق معمول توجیه تراشی برای بی اعتقادی مصدق به توده مردم و سازمان دادن آنهاست چرا که او مگر بنا به مصلحت به مردم و سازمانهای سیاسی بی اعتماد بود و جز در موارد استثنایی و به خاطر بهره برداری یک طرفه به آنها مراجعه نمی کرد. او حتی در ۲۵ تیر ۱٣٣۱ " بدون اطلاع دوستان، همکاران، مشاوران یا همکاران کابینه اش استعفا کرد به طوریکه ٣۰ نماینده جبهه ملی اصلا نفهمیدند او استعفا داده است (!!) و نمی دانستند در برابر این عمل او چه کنند( !!) " او حتی قبل از قبل از ترک تهران به سمت احمد آباد برای مردم یک پیام رادییوسس هم نفرستاد. کاری که در ۲٨ مرداد هم آگاهانه از آن غفلت کرد. 
تنها نیروهای متشکل و سازماندهی شده آن دوره یعنی حزب توده و سازمانهای وابسته به آن به ویژه اتحادیه های کارگری که اکثر میتینگها و تظاهرات توده ای و خیابانی توسط آنها سازماندهی می شد مورد غضب دولت و جبهه ملی بودند و برای اینکه اثبات شود که مصدق توانایی این را دارد که جلوی " خطر کمونیسم " را بگیرد از هرگونه مراجعه و همکاری با آنها خود داری می شد ودر کار آنها محدودیت ایجاد می گشت. علی رغم اینکه حزب توده از مقطع ٣۰ تیر سیاست قبلی خود را نسبت به دولت تغییر داده بود و از دولت مصدق حمایت می کرد ، حزب توده ایران هنوز غیر قانونی بود. مسئولین مرکزی حزب مدتها پیش از کودتا زندگی مخفی را در پیش گرفته بودند و همواره در خطر بازداشت به سر می بردند. 

در ماجرای مشهور ٣۰ تیر ۱٣٣۱هم باز همین مساله یعنی نبودپایگاه توده ای متشکل و سازماندهی شده و عدم تمایل مصدق و رهبران جبهه ملی به تدارک امکاناتی از این دست مشهود است. 

وقتی خواسته مصدق مبتنی بر تصدی وزارت جنگ مورد " موافقت و تصویب شاهانه " قرار نگرفت ، مصدق بدون اینکه از مردم برای حمایت از دولت دعوتی علنی و آشکار به عمل آورد، در نامه ای که به شاه نوشت تنها به ذکر این نکته بسنده کرد که : ".. بهتر است دولت آینده را کسی تشکیل دهد که کاملا مورد اعتماد باشد... " 
در روز ۲٨ تیر و طی یک تصمیم بی سابقه در " کمیته تمرکز مبارزات ملی " قرار گذاشته می شود که "... برای روز سه شنبه اول مرداد زنها و بچه ها به پشت بامها رفته و برای سعادت و استقلال ایران اذان گفته و دعا و مناجات بخوانند و این تصمیم به وسیله اعلامیه و تلگراف و تلفن به تمام نقاط کشور اطلاع داده شود... "(٣۹) اعلامیه کاشانی تیز که مردم را به حمایت از مصدق فراخوانده بود منتشر می شود. ٣۱ نفر از نمایندگان جبهه ملی نیز در پاسخ " سوالات و در خواستهای بیشمار " روز ٣۰ تیر را در سراسر کشور تعطیل عمومی اعلام می کنند و از " هموطنان عزیز " می خواهند با " نهایت آرامش و متانت " در این " جنبش ملی " شرکت نمایند. (۴۰)حزب توده هم در قالب " جمعیت ملی مبارزه با استعمار " طی اعلامیه ای همه مدعیان مبارزه ضد استعماری را به ایجاد جبهه واحدی فرا خوانده بود و در پی آن اطلاعیه اتحادیه های کارگری منتشر شد که "... همه زحمتکشان صرف نظر از عقاید سیاسی خاص خود دست به دست هم داده اند و یکدل و یک جهت می خواهند که دولت خائن فعلی { دولت قوام } سقوط کند، آزادی احزاب و اتحادیه ها و آزادیهای تظاهرات دموکراتیک تامین شود و دست امپریالیستها زیر هر عنوان که باشد از نفت و سایر شریانهای اقتصادی و سیاسی مملکت کوتاه شود... " (۴۱) 

در همین اوضاع و احوال در روز ۲۹ و صبح٣۰ تیر اطلاعیه تعجب برانگیزی از طرف " فراکسیون طرفداران نهضت ملی " برای چند بار از رادیو قرائت می شود که : "... ملت رشید ایران ! چون ممکن است در تعطیل عمومی فردا که به تقاضای اینجانبان صورت می گیرد دشمنان ایران بخواهند از ابراز احساسات ملی هموطنان عزیز سوء استفاده نمایند تمنا داریم با کمال متانت و آرامش بدون تجمع و تظاهر و اجتناب از هرگونه تصادم با مامورین انتظامی بار دیگر رشد ملی خود را به جهانیان اثبات نمایید... " (۴۲) 

بله به دلیل تمایل شدید به جلب حمایت و اطمینان آمریکا، اتحاد با چپ از نظر استراتژیک حتی در لحظات حساسی که خود موجودیت دولت هم به خطر افتاده بود، نه تنها به هیچ وجه در دستور کار مصدق و ملیون نبود بلکه ترک آن را بر هر مساله دیگری اولویت می دادند و این ربطی به این نداشت که حزب توده " صداقت " خود را " اثبات کرده بود " یا نه. 

بعدها حسین مکی همان " سرباز فداکار وطن " توضیح داد که " علت صدور این اطلاعیه ترس طرفین از حزب توده بود " (۴٣) و خود او در روز ۲۹ تیر در " باختر امروز " توضیح داد که " در کشمکش میان مخالفان و موافقان مصدق آنچه مسلم است این است که کمینفرم بیش از هر عاملی استفاده خواهد کرد و ممکن است خدای ناکرده برخلاف تمایل عمومی و اراده ملت ایران مملکت به چنگال کمونیسم سوق داده شود... " (۴۴) 

اما غریو مسلسل و تفنگ و فریاد " مرگ بر قوام " و " زنده باد مصدق " حکایت از این داشت که مردم ایران بدون اعتناء به اخطار سرباز فداکار وطن و " تمنای هشدار دهنده فراکسیون طرفداران ادامه نهضت " و علی رغم وحشت هر دو طرف مخاصمه و بدون ترس از " سوء استفاده دشمنان ایران " و" افتادن مملکت به چنگال کمونیسم "، " رشد ملی خود را " در همه جا با " تجمع و تظاهر " و " تصادم خونین با مامورین انتظامی " " به جهانیان ثابت نمودند " و اینچنین بود که روز ٣۰ تیر ۱٣٣۱ در تاریخ ماندگار شد و مردم بدون یک سازماندهی جدی از جانب رهبری جبهه ملی و مصدق که نه قیام مردم به این وسعت را پیش بینی کرده بودند و نه حتی لزوم آن را دریافته بودند و حتی آن اعلامیه ای که دعوت به عدم تجمع و تظاهرات می کرد را صادر کرده بودند با دست خالی در طی چند روز در مقابل نیروهای نظامی سرسختانه ایستادگی کردند و مصدق را که به قول هوادارانش " در منزلش را به روی همه بسته و در انتظار کار نشسته " بود را دوباره از منزل بیرون آوردند و بر کرسی نخست وزیری نشاندند. (۴۵) 

سناریوی ٣۰ تیر در ۹ اسفند و ۲٨ مرداد هم باز تکرار شد و ملیون نه تنها عبرت نگرفتند بلکه باز همان رویکرد منفعلانه قدیمی را در پیش گرفتند که در مرحله آخر منجر به پیروزی کودتا شد. خود مصدق در خاطراتش در ذیل عنوان " کارهای دولت من از نظر اجتماعی " که در یک صفحه و نیم ارائه شده است پس از چند پاراگراف " نالیدن " و صحبت کردن در مورد " نه شرقی نه غربی " و محکوم کردن " احزاب چپ " به خاطر" وابستگی " و سوگند خوردن مجدد به اینکه قصد نداشته نظام سلطنتی را تغییر دهد در توجیه اینکه چرا دست به سازماندهی مردم و هواداران خود دست نزده است، می گوید : "... اینجانب می خواستم که بین احزاب ملی وحدت ایجاد کنم که با هم تشریک مساعی کنند.چون این کار سبب می شد که ذهن اعلیحضرت همایون شاهنشاهی را مشوب و چنین وانمود کنند که از تقویت احزاب نظری نیست جز تغییر رژیم از هرگونه عملی راجع به این کار خودداری کردم و با اینکه تشکیلات و برنامه واحدی نبود مردم وطن پرست هر وقت صف آرایی نمودند از مصالح مملکت دفاع کردند..." ( خاطرات و تالمات مصدق / انتشارات علمی صفحات ٨-۲٣۷) 
مصدق در روز ۲۷ مرداد هم به تعبیر " یرواند آبراهامیان" " پس از مذاکره با سفیر آمریکا - هندرسن - به ارتش دستور داد خیابانها را از هر تظاهراتی پاک سازد " (۴۶) و " با متخلفان به شدت برخورد کند " و بدین ترتیب با خالی کردن خیابانها از حضور مردم عرصه را کاملا برای کودتا چیان مهیا ساخت. رهبران حزب توده هم که در جریان امر بودند پس از تصمیم مصدق " اعضای خود را از خیابانهای شهر فراخواندند " (۴۷) این تصمیم بقدری نسنجیده و نادرست بود که بعدها مورخی چون " غلامرضا نجاتی " یکی ازهواداران سرسخت مصدق نوشت : "... نتیجه مذاکرات آن روز مصدق و هندرسون وصدور دستور جلوگیری از تظاهرات مردم بالاخص توده ایها به سود کودتا چیان تمام شد و راه را برای طرح از پیش سازمان داده شده کودتا فراهم ساخت... " (۴٨)جالب اینجاست که پشتگرمی مصدق به تسلط ارتش و نیروی نظامی بر اوضاع بود. نیروی نظامی ای که از فرماندهانش یکی سرتیپ محمد دفتری است که به شهادت سرلشگر ریاحی ازهواداران مصدق،" قبلا از فضل الله زاهدی در مخفی گاهش حکم ریاست شهر بانی را دریافت کرده بود " !! و همین طور خائنان دیگری چون سرلشگر وثوق و سرهنگ اشرفی و.... 

بعدها زیرک زاده یکی از شیفتگان و نزدیکان خاص مصدق می نویسد : "... چند نفر از آقایان حاضر در نخست وزیری به دکتر مصدق اصرار کردند که با رادیو پیامی بدهد و مردم را دعوت کند که به کمک او بیایند... تمام آنهایی که آن روز در نخست وزیری بودند بارها و بارها، تک تک و دسته جمعی از اوخواهش کردند مردم را به کمک بطلبیم موافقت نکرده و حتی حاضر نشد اجازه دهد با رادیو مردم را با خبر سازیم... هنوز قیافه خشمناک دکتر فاطمی را در خاطر دارم که پس از آنکه اصرارش برای باخبر کردن مردم به جایی نرسیده بود از اطاق دکتر مصدق خارج شده فریاد زد : این پیرمرد آخر همه ما را به کشتن می دهد... " و با شناختی که از مصدق داشته می گوید که این کارها یعنی خبر دادن به مردم و بالا تر از آن کمک طلبیدن از مردم امری نبود که مصدق حاضر به انجام آن باشد. "... در طبیعت او هم نبود همچنان که در ٣۰ تیر هم از مردم استمداد نکرده بود... " ( تاییدی دیگر بر نظرات ما در مورد ٣۰ تیر). صدیقی یکی دیگر از همراهان " با وفای " مصدق نیز در این مورد می گوید : "... چنین پیامی وضع را آشفته تر می کرد. مردم تهران روبروی نظامیان تحریک شده طاغی قرار می گرفتند. { مگر در ٣۰ تیر قرار نگرفتند ؟ } خطر جنگ داخلی در میان بود. خونهای زیادی ریخته می شد که نه آقا { منظورش از " آقا " مصدق است } و نه ما توافقی نداشتیم..."(۴۹) و بالاخره پس از آنکه نظامیان نخست وزیری یا خانه مصدق را زیر آتش می گیرند، پس از مذاکره با مهاجمان، " آقایان حاضر " با موافقت مصدق اعلامیه ای مبتنی بر " ترک مقاومت " می نویسند و " مهندس رضوی برای اینکه مهاجمین از تیراندازی خود داری کنند ملحفه تختخواب نخست وزیری را برداشت و به سربازان مدافع نخست وزیری داد تا روی بام نصب کنند... " اما " بعد از دادن اطلاعیه و برافراشتن پرچم سفید { منظور همان ملحفه است !! }حمله شدیدتر شد.. " {!! } (۵۰)در آن زمان هنوز کودتای شیلی (۱۹۷٣ / ۱٣۵۲ ) و تجربه " سالوادور آلنده " در " موندا " ( کاخ ریاست جمهوری در شیلی ) پیش نیامده بود که آدم متوجه شود یک رییس دولت هم به جای اینکه ملحفه تختخوابش را به عنوان پرچم سفید به اهتزاز در بیاورد می تواند سلاح بردارد و تا پای جان در دفاع از آرمانهایش در مقابل کودتا چیان بایستد. 

۵ - مصدق و حزب توده 

موضع من در سر تاسر این مقاله، زنده کردن بحثها و مجادلات قدیمی توده ای - ملی و نقد مصدق از زاویه هواداری از نظریات و فعالیتهای حزب توده در آن دوره نبوده است. بدیهی است که اشتباهات این حزب هم در این دوره به طور جداگانه می تواند مورد نقد و بررسی قرار گیرد. هیچ گونه توهمی نسبت به حزب توده بر این مقاله حاکم نبوده است اما من از سوی دیگر با " توده ای ستیزی " کورکورانه در هر ورژن آن و فحاشی نسبت به حزب توده ٣۲-۱٣۲۰ به منظور اثبات " بیطرفی " سیاسی و یا رادیکالیسم آنتی سوویتیستی سر سازگاری ندارم . حزب توده در تاریخ حیات سیاسی خود چند دوران متفاوت را پشت گذارده است. بررسی عملکرد این حزب در دوران پس از انقلاب ۵۷ ( ۶۲-۱٣۵۷) و یا در سالیان بین کودتا و انقلاب ۵۷ بدون شک از حوصله بحث ما خارج است اما حزب توده در دوره نخست ( دهه های ۲۰ و٣۰) علی رغم هر اشتباهی که در رابطه با سیاستهای داخلی و خارجی انجام داده باشد و با هر تحلیلی سمبل قطب چپ جامعه و یک حزب رفرمیست کاملا فراگیر با پایگاه اجتماعی بسیار گسترده بودکه اصلاحات اجتماعی رادیکال نظیراصلاحات ارضی ودفاع ازحقوق کارگران، زنان، کارمندان و مطالبات اجتماعی پیشرو و مترقی را در دستور کارخود قرار داده و توده وسیعی از وکارگران و زحمتکشان، زنان و روشنفکران راحول پلاتفرم خود به نحو موثر، تحسین برانگیزی و بی سابقه ای متحد کرده بود. از تجربه اجتماعی شدن و ساختار سازمانی و روشهای فعالیت حزب توده در آن مقطع ی توان به عنوان یک تجربه کم نظیرفعالیت حزبی در خاورمیانه حتی تا دوره کنونی نام برد ( شاید تنها تجربه حزب کمونیست عراق در دوران اوج فعالیت خود به این تصویر نزدیک باشد) و هنوز هم به عنوان یک الگو و یک مورد استثنایی مورد توجه و بررسی احزاب و جریانات دیگر حتی از جبهه های مخالف واقع می شود : 
- حزب توده برای نخستین‌بار مسأله‌ی مبارزه‌با امپریالیسم و استعمار نو و کهنه را در کشور مطرح‌کرد و همزمان با پیدایش خود، با فاشیسم که در آن ‌زمان در ایران شبکه‌ی وسیعی را توسعه داده بود، وارد مبارزه شد. 
- حزب توده به تلاش وسیعی برای متشکل‌کردن کارگران ایران دست زد. اعضای حزب توده در پیدایش سازمان‌های معتبر کارگری و سندیکایی مانند شواری متحده‌ی کارگران و زحمت‌کشان و شواری موتلفه‌ی مرکزی کارگران که ده‌ها و صدهاهزار کارگر در رسته‌های مختلف را در سندیکاها متحد کرده بودند، نقش مهمی ایفا کردند. این سازمان‌های کارگری برای اثبات شخصیت و موجودیت طبقه‌ی کارگر ایران و دفاع از حقوق بنیادین آن، مبارزه‌ی وسیع و دامنه‌داری کرده‌اند و به کامیابی‌هایی رسیده‌اند که همانطور که پیشتر به خلاصه ای از آن اشاره شد خود تاریخ افتخارآمیزی دارد. تلاش حزب و شواری متحده‌ی مرکزی باعث تدوین لایحه‌ای در سال ۱٣۲٣ شد که در آن هشت ساعت کار روزانه، دو هفته مرخصی با حقوق در سال، شش هفته مرخصی با حقوق برای زنان کارگرِ باردار، منع استفاده از کار کودکان کم‌تر از ۱۲ سال و تأمین بیمه‌های اجتماعی پیش‌بینی شده بود. این تلاش‌ها همچنین، به تصویب قانون‌کار در سال ۱٣۲۵ منجر شد که علاوه بر مزایای فوق و دیگر مزایا، روز اول ماه مه را به‌عنوان روز همبستگی بین‌المللی زحمت‌کشان و روز تعطیلی با مزد به‌رسمیت شناخت. فراموش نباید‌کرد که واژه‌ی "کارگر" در برابر واژه‌های تحقیرآمیز "فعله" و "مزدور" را نخستین‌بار حزب به‌کار برد و متداول‌کرد. 

- حزب توده در مبارزه‌ی دهقانان با فئودالیسم و «بزرگ زمین‌داری» به تحقق یک برنامه‌ی ارضی مترقی برای تقسیم بلاعوض زمین بین دهقانان کم‌زمین و بی‌زمین کوشید و در راه متشکل‌کردن دهقانان فعالیت وسیعی آغازکرد که موفقیت‌های بسیاری نیز به دنبال داشت. ده‌هزار روستایی در اتحادیه‌های دهقانی متشکل شدند و توانستند دهقان ایرانی را به‌سوی نبرد مطالباتی و اجتماعی سوق دهند. نمونه‌ی برجسته‌ی کا دوران علنی (۱٣۲۷-۱٣۲۰) تشکیل "اتحادیه‌ی دهقانان وابسته به حزب توده‌ی ایران" و پس از "غیرقانونی‌"شدن حزب، تشکیل سازمان علنی "انجمن کمک به دهقانان ایران" بود. 

- حزب توده برای نخستین بار به سازمان دادن عناصر ترقیخواه در ارتش دست یازید که نمونه ای کم نظیر در میان سازمانهای نظامی انقلابی در کشورهای سرمایه داری بود. 

- حزب توده فعالیت سازمانی و تبلیغی وسیعی را در میان قشرهای گوناگون زنان، اعم از کارگر، دهقان و روشن‌فکر آغاز کرد و مهم تر از همه اینکه برای نخستین‌بار در مجلس چهاردهم طرح انتخاب‌کردن و انتخاب‌شدن زنان ایرانی را عرضه داشت. موفقیت حزب توده در ایجاد یک نهضت بزرگ در میان زنان برای احقاق حقوق خود قابل ملاحظه است. 

فعالیت‌های سیاسی، تظاهراتی، مطبوعاتی و اجتماعی زنان که به‌وسیله‌ی حزب توده رهبری می‌شد، زنان را وسیعا وارد مبارزات سیاسی و اجتماعی نمود. در تیرماه ۱٣۲۲ تشکیلات زنان برنامه‌ی خود را با شعار مبارزه علیه فاشیسم، مبارزه با استعمار، مبارزه برای صلح، حقوق مساوی با مردان و دست‌مُزد مساوی در برابر کار مساوی آغازکرد. در همین دوران در جنب شورای متحده‌ی مرکزی، اتحادیه‌ای به‌نام "اتحادیه‌ی زنان زحمت‌کش" نیز تشکیل شده بود که در سال ۱٣۲۵ به تشکیلات زنان پیوست. در سال ۱٣۲۵ تشکیلات زنان به عضویت فدراسیون جهانی زنان که مدافع حقوق همه‌ی زنان در دنیا بود، درآمد و از آن پس تشکیلات دموکراتیک زنان نامیده شد. در سال ۱٣۲۷ این تشکیلات غیرقانونی اعلام شد. اما در سال ۱٣۲۹ هیأت اجرایی این تشکیلات یک روزنامه‌ی علنی به نام "جهان تابان" منتشرکرد. 

- یکی دیگر از کارهای قابل توجه حزب توده، کار در میان جوانان در قالب " سازمان جوانان حزب توده " بود. اعضای کارگری این سازمان ( کارگران جوان) در اتحادیه‌های کارگری داشتند. آنان در اعتراضات و اعتصابات کارگری حضور فعال و چشم‌گیری داشتند، اخبار کارگری را به مطبوعات می‌دادند و اعتراض کارگران را در مجامع و ارگان‌های مربوط منعکس می‌کردند. 

یکی از مراکز عمده‌ی فعالیت سازمان جوانان، دانشگاه بود. اعضای سازمان جوانان به‌خصوص در "اتحادیه‌ی دانشجویان دانشگاه تهران" که اصلی ترین و عمده ترین تشکل موجود در دانشگاه بود و فعالیت گسترده و چشم‌گیری داشت، فعال بودند. تأسیس "سازمان دانش‌آموزان ایران" در سال ۱٣٣۰ از دیگر ابتکارات سازمان جوانان بود که با مبارزه‌ی دامنه‌دار خود توانست رسمیت خویش را به وزارت فرهنگ تحمیل‌کند. نشریه‌ی "دانش‌آموز" ارگان این سازمانِ دانش‌آموزی نقش مهمی در ارتقای آگاهی دانش‌آموزان و طرح اصولی خواست‌های آنان داشت. 
و... (۵۱) 

چرا مصدق حزب توده را در دولت شرکت نداد ؟ چرا بدون آن‌که فعالیتش از جانب دولت حتی قانونی شناخته شود از آن انتظار می رود از همان دولت بطور یکجانبه حمایت کند ؟! چرا مصدق حد اقل در جهت جذب حمایتهای آن تلاش نکرد ؟ اگر مطالباتش همه " شعار" و " حرف " بودند، چرا مصدق آنها را در برنامه خود جای نداد تا زیر پای حزب توده خالی شود وپایگاه اجتماعیش به سمت مصدق متمایل شود؟ 

نویسندگانی که از حزب توده انتظار مقابله با کودتا را دارند چرا برخورد مصدق با شاه بعد از کودتای ناموفق ۲۵ مرداد را به یاد نمی آورند ؟ ( مصدق از شاه می خواهد برگردد و" از مقام سلطنت سرپرستی فرماید ") وقتی مصدق خود از کودتاچی دعوت می کند که برگردد و خود زمام امور رابه دست گیرد، چرا احزاب دیگر باید هزینه انفعال و بی افقی سیاسی مصدق را پرداخت کنند ؟ 

نکته مهم اینجاست که اتفاقا همین حزب توده و کمونیستهای آن دوره طبق سنت مالوف در سطح جهانی بیشتر از همه احزاب و شخصیتهای وابسته به جبهه ملی و مصدق، آماج خشم و کینه کودتاچیان دست راستی واقع شدند و دهها تن از بهترین آزادیخواهان و برابری طلبان این کشور که در حزب توده و به ویژه سازمان افسری آن متشکل شده بودند، در دادگاههای دربسته نظامی محاکمه و به جوخه اعدام سپرده شدند. این در حالیست که مصدق پس از ٣ سال زندان به حالت تبعید به ملک خود فرستاده شد و بقیه شخصیتهای ملی به غیر از یک نفر یعنی حسین فاطمی همگی پس از حبسهای کوتاه مدت و تبعید آزادشدند. حال پس از گذشت این همه سال یکی از مداحان مشهور مصدق و یکی ازآنتی کمونیستهای پروفشنال روزگار ما یعنی " مسعود بهنود " چشم بر این همه بسته و در یک مصاحبه رادیویی مدعی می شود که کودتای ۲٨ مرداد بنا بر " سنت " لطیف و مهربان " جامعه ایرانی " خشونت و قربانی ای در ابعاد کودتا در سایر کشورها در پی نداشته است !! خب، بر ایشان واقعا نمی شود خرده گرفت . سطحی نگری و ساده اندیشی و ارائه اراجیف مکرر در خیلی از مسائل، امروزه به شاخص ژورنالیستهای خیلی " باهوش " و " با استعداد " که شم بازار یابی بین المللی خوبی هم دارند مبدل گشته است. روایت مسعود بهنود از " کودتاهای بدون خونریزی جامعه ایرانی " مانند سایرگفته ها و نوشته هایش حاوی چیز بیشتری از داستان پردازی و تخیل پردازیهای سطحی و تنگ مایه در قالب تحلیل سیاسی و تاریخی نیست که با لحنی گرم ومخدر به خواننده تزریق می شود. او به برکت وقاحت شایان تحسین نظر گاه خود، آن تفاسیر مبتذلانه و تهی مایه ای را که همگان از یک ژورنالیست محافظه کار راست گرا انتظار دارند، همواره به نحو احسن در معرض تماشا نهاده است. 

۷- جبهه ملی پس از مصدق 

برای تسهیل امر مقایسه و داوری بد نیست برنامه " اجتماعیون عامیون " ( سوسیال دموکراتهای انقلابی ) در سال ۱۲٨۴ یعنی یکسال قبل از انقلاب مشروطه و ۵۵ سال قبل از تشکیل جبهه ملی که شامل موادی نظیر حق اعتصاب برای کارگران، هشت ساعت کار روزانه،حقوق باز نشستگی، تدوین یک نظام مالیاتی تصاعدی، توزیع زمین بین کسانی که بر روی آن کار می کنند ( اصلاحات ارضی )، مدارس و آموزش رایگان، آزادی کامل بیان و قلم و آزادیهای عمومی و... است (۵۲) را در مقابل برنامه تمام ادوار جبهه ملی و سازمانهای دیگرشان ( البته اگر موفق شدید و برنامه ای پیدا شد ! ) تا دوره کنونی بگذارید و از سویی دیگر تاریخ رویدادها و تحولات جهان را در ۵ دهه اول قرن بیستم ورق بزنید تا میزان عقب افتادگی و راست روی این جریانات بر شما روشن شود. در زمینه دموکراسی خواهی و آرمانهای اجتماعی هم مصدق نه تنها فرزند زمانه خود در سطح جهانی نبود بلکه در بسیاری موارد حتی از اهداف و آرمانهای جنبش مشروطیت ایران و حرکت سوسیال دموکراسی انقلابی در دل آن که همانطور که گفته شد نیم قرن پیش از به قدرت رسیدن وی جریان یافته بود، عقب تر بود. 
با انجام اصلاحات ارضی از سوی شاه در دهه ۴۰ شمسی و عدم درک اهمیت بسیار تعیین کننده آن از سوی احزاب اپوزیسیون وموضعگیریهای عجیب و غریب و سرگشتگی مجدد جبهه ملی و شیفت شدن اعتراضات از بورژوازی به خرده بورژوازی، جبهه ملی به کلی زمینه عینی و اجتماعی خود را در سیاست ایران از دست داده است. 

سازمانی که خود را " نماینده بورژوازی ملی و لیبرال " می دانست در هنگام طرح مساله اصلاحات ارضی از جانب امینی در تقابل با شاه و سایر گروههای محافظه کار و در اوج کشاکش این نیروها، نه تنها " امیر تیمور کلالی " از بزرگ ملاکین محافظه کار را در ازای اعطای دویست هزار ریال کمک به صندوق این جبهه به عضویت شورای مرکزی خود پذیرفت و تا پس از سقوط امینی در این زمینه سکوت مطلق کرد و از اعلام پشتیبانی از این طرح به خاطر مخالفت نیروهای محافظه کار هراس داشت و با عدم همکاری با امینی که در مقابل شاه و گروههای محافظه کار قرار گرفته بود سقوط دولتش را تسهیل نمود بلکه در جزوه کوچکی که در پاییز ۱٣۴۱ منتشر نمود عملا اعلام کرد که از آنجا که در ایران هرگز فئودالیسم وجود نداشته است بنابراین نیازی به اصلاحات ارضی هم نیست !! (۵٣) 

جبهه ملی اساسا با ارائه برنامه سیاسی مخالف بود و اعتقاد داشت که هر برنامه ای جز انتخابات آزاد و سیاست خارجی بی طرفانه دولت ملی... به تفرقه می انجامد !! (۴۷) عاقبت چنین نیروهایی همین است که به " جنبشی " بدل شود که در مجالس و محافل خانوادگی و مجالس ترحیم دوره ای " دوله " ها و " سلطنه " های سابق و نمایندگان سابق مجالس سنا و شورای ملی سابق خلاصه شود. به نظر می رسد پیام اخطار دهنده خلیل ملکی( از رهبران خود شان) در دهه ۴۰ به خوبی نمایانگر روح حاکم بر فعالیتهای این جریانات و نوع روابط حاکم بر آنها در دوره کنونی باشد : 

" اگر اوضاع به همین منوال پیش برود ، " جبهه ملی به عنوان یک نیروی سیاسی نابود خواهد شد و به جای کانون مبارزات نهضت ملی ایران به قبله گاه متروکی برای وفادارترین معتقدانش بدل خواهد شد که در مراسم ختم یکدیگر شرکت جویند و به علامت آشنایی و تاسف برای یکدیگر سری تکان دهند... " (۵۴) 

در مکتوبات نویسندگان سنتی یعنی همان جماعت به تعبیر باقرپرهام " پراکنده گوی قلم به دست گفتمان پرداز " کرارا با واژه هایی نظیر " راه مصدق "، " استراتژی نهضت ملی" ، " استراتژی مصدق " و... مواجه می شویم که گویا بر اساس آن قرار است نسخه ای " مصدقی " برای مسایل امروز جامعه نیز پیچیده شود. اگر استراتژی را با تعریفی عام و ساده به یک برنامه منسجم برای یک دوره معین و پیش بینی تاکتیکهایی برای پیشبرد این برنامه تعبیر کنیم، نمی توان تصور کرد که چنین واژه هایی را بتوان به مصدق و جبهه ملی الصاق نمود. اگر منظور از " استراتژی "، آنچه عملا به انجام رسید و شعارها و برنامه " برگزاری انتخابات آزاد " و " ملی کردن صنعت نفت " ( و مقوله مرتبط با آن : " موازنه منفی " ) باشد که شعار اولی مطلقا مسکوت ماند زیرا طرح و برنامه ای برای آن وجود نداشت و اولی نیز به دلیل فقدان هر نوع برنامه مشخص پیش بینی شده به بن بست و شکست کامل انجامید. 

جبهه ملی نیز ترکیب و معجونی از افرادی بود با وابستگیها ی فکری و سیاسی متفاوت که مصداق بارز " بند و بست چند تن ناسازگار " و " دولت ناپایدار بودند و به مرور زمان هم بین آنها جدایی و تفارق حاصل آمد و از همان جمع محدود اولیه هم چیزی باقی نماند و حتی برخی از آنها کارشان به همدستی فعال در توطئه و کودتا علیه مصدق کشیده شد. " استراتژی و راه مصدق " را حتی در زمان خودش می توان یک معادله چند مجهولی تلقی کرد دیگر چه برسد به آنکه بخواهیم از دل آن پاسخی برای معضلات و دغدغه های امروزمان بیابیم. 

بگذارید مسعود بهنودها، ترکمانها، برهانها هنوز مدیحه شان را بسرایند و سالهای حکومت مصدق و ملیون برایشان همان " رمی " باشد که همه راهها بدان ختم می شود.آزادیخواهی در ایران امروز باید ذائقه سیاسی اش را تغییر دهد و سطح توقعات و آرمانها و سقف پروازش را به شدت ارتقاء ببخشد. مصدق و امثال او نمی توانندشاخص ونماد آزادیخواهی و برابری طلبی دوران ما باشند. از خلال آتش و خون و دود سالیان پیشین اما، نسل تازه ای سر برون آورده است که می بایست بکوشد تا شایسته عصر حاضر و آرمانهای آن باشد. 
 
پا نوشتها: 
۱- نیکی کدی، " ریشه های انقلاب "، صفحه ۱۴۱ 
۲ the Time , - ٨ th , may , ۱۹۲۹ 
٣- محمد علی(همایون) کاتوزیان /اقتصاد سیاسی ایران/بخش سوم / صفحه ۲۰۹ 
۴- مصاحبه ابراهیم یزدی با خبرگزاری کار ایران ( ایلنا )، رک به وب سایت " نهضت آزادی ایران" 
۵- جالب است که برخی از تحلیلگران حتی با وجود همه اینها، اقدامات ناصر را فاقد قاطعیت لازم ارزیابی می کنند. 
۶- دیکتاتوری و توسعه سرمایه داری در ایران، انتشار امیر کبیر، چاپ اول، صفحات ۴۴ و ۴۵ 
۷- فخرالدین عظیمی، " تاملی در نگرش سیاسی مصدق "، نگاه نو، شماره ٣۶، تهران، بهر ۱٣۷۷، صفحه ۱۱۵ 
٨- عبدالرحیم ذاکر حسین، مطبوعات سیاسی در ایران...، صفحه ۲۵٨ 
۹- ویژه نامه روزنامه شرق، اسفند ۱٣٨۴، صفحه ٨، " خلقیات مصدق "، حسین میرزا نیا 
۱۰- ماهنامه ایران فردا، ویژه نامه دکتر مصدق، صفحه ۱٣، وحید میرزاده 
۱۱- ویژه نامه روزنامه شرق، اسفند ۱٣٨۴، صفحه ٨، " خلقیات مصدق "، حسین میرزا نیا 
۱۲- ماهنامه ایران فردا، ویژه نامه دکتر مصدق، " ستیزه جویی با مصدق، چرا ؟ "، حبیب داوران 
۱٣- «گذشته چراغ راه آینده است»، صفحات ۵۹٨ و ۵۹۹ 
۱۴- عبدالرحیم ذاکر حسین، مطبوعات سیاسی در ایران...، صفحه ۲۵٨ 
۱۵- «خاطرات و تالمات مصدق»، محمد مصدق، صفحه ۵٨ 
۱۶- ماهنامه ایران فردا، ویژه نامه دکتر مصدق، صفحه ۵۷، " مصدق از لیبرال دموکراسی تا دموکراسی هدایت شده "، عزت الله سحابی 
۱۷- به نقل از مصاحبه باقر مومنی با نشریه " آرش " چاپ پاریس 
۱٨ - اطلاعات هفتگی، ۲٨ شهریور ۱٣٣۱ 
۱۹- اریک هابزبام / " عصر نهایتها " ( تاریخ جهان ۱۹۹۱-۱۹۱۴)/ فصل دهم: انقلاب اجتماعی 
۲۰- 
۲۱ - برای آشنایی با یکی از این حکایتها که بسیار هستند مثلا نک به شماره ۹، صفحه ۱۵، گفتگو با نصر الله خازنی 
۲۲- محمد علی(همایون) کاتوزیان /اقتصاد سیاسی ایران/بخش سوم / 
۲٣- نک به " مصدق و نبرد قدرت "، همایون کاتوزیان، صفحات ۷-۲۰٣، ترجمه احمد تدین، موسسه خدمات فرهنگی رسا، تهران، ۱٣۷۱ 
۲۴- سخنرانی ایراهیم یزدی در تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق دانشگاه تهران به تاریخ ۲۱ اسفند ۱٣٨۴ 
۲۵ - برای اطلاع از طرحهای سازمان افسران حزب توده در مورد ادامه مقاومت پس از کودتا که به مصدق هم ارائه گردید و از جانب او رد شد نک به " درد زمانه "، خاطرات محمد علی عمویی 
۲۶- باختر به جای باختر امروز ( نشریه تحت مدیریت حسین فاطمی )، ۲۶ شهریور ماه ۱٣۲٨ 
۲۷- دفاعیات مصدق در دادگاه نظامی 
۲٨- باختر امروز ۱٣ اسفند۱٣٣۱ 
۲۹- محمد مصدق، دفاعیات در دادگاه نظامی 
٣۰- روزنامه ایران، ۲۵ آبان ۱٣٨٣، مصاحبه با عبدالرضا هوشنگ مهدوی 
٣۱- یرواند آبراهامیان، " ایران بین دو انقلاب، نشر نی، صفحه ٣۵۵ 
٣۲- منظور شرکت در جنگ داخلی یونان (۴۹-۱۹۴۵) بعد از جنگ جهانی دوم به نفع ناسیونالیستها و بر ضد کمونیستهاست. 
٣٣- روزنامه کیهان ۱۶ شهریور ۱٣٣۱ 
٣۴ - حسین مکی، " تاریخ ۲۰ ساله ایران "، جلد دوم، مقدمات تغییر سلطنت، چاپ تهران، ۱٣۲۴، صفحات ۷۷-۷۵ 
٣۵- باختر امروز سال اول شماره ۴ ۱٣ تیر ۱٣۲٨ 
٣۶- باختر به جای باختر امروز، ۱۰ مرداد ۱٣۲٨ 
٣۷- همان 
٣٨ ـ محمدعلی کا توزیان / مصدق و نبرد قدرت / صفحه ۲۰۶ به نقل از مصاحبه باقر مومنی با نشریه آرش. در ضمن من در این قسمت مقا له از دو نوشته جالب آقای باقر مومنی مندرج در دو ویژه نامه نشریه " آرش " چاپ پاریس (www.arashmag.com) در رابطه با مسایل پیرامون حکومت مصدق و حوادث آن سالها بهره فراوان برده ام. 
٣۹ - حسین مکی، وقایع ٣۰ تیر ٣۱، انتشارات ایران، چاپ دوم تابستان ۱٣۶۶ 
۴۰- محمد ترکمان، قیام ملی ٣۰ تیر به روایت...، انتشارات دهخدا، مهر ۱٣۶۱ به نقل از باختر ۲۹ تیر ۱٣٣۱ 
۴۱- همان صفحات ۲۷۲-۲۶٨ 
۴۲- حسین مکی، وقایع ٣۰ تیر..،صفحات ۱۹-۱۱۷ 
۴٣- همان 
۴۴- باختر امروز ۲۹ تیر ۱٣٣۱ به نقل از حسین مکی، وقایع ٣۰ تیر، صفحه ۱٨۵ 
۴۵- مقالات باقر مومنی در سایت www.arashmag.com 
۴۶- یرواند آبراهامیان، " ایران بین دو انقلاب"، نشر مرکز تهران ۱٣۷۷، صفحه ۲۵۲ 
۴۷- همان 
۴٨- غلامرضا نجاتی، جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و..، شرکت انتشار، پاییز ۱٣۴۶، صفحات ٨-۴۰۷ 
۴۹- غلامرضا نجاتی، جنبش ملی شدن....، صفحه ۴۵۲ 
۵۰- علی اکبر بهزادی، " شبه خاطرات " ( ۲ ج )، انتشارات زرین، ۱٣۷۶، صفحه ۶۶۰ 
۵۱- محمد علی عمویی /تجربه موفق یک حزب / نشریه " نامه " 
۵۲- یرواند ابرهامیان،" ایران بین دو انقلاب "، صفحه ۹۹ 
۵٣- همایون کاتوزیان، اقتصاد سیاسی ایران، صفحات ٨-۲۶۶ 
۵۴- همان 
۵۵- همان 
روزبه کلانتری
اسفند ١٣٨٧- مارچ ٢٠٠٩

تبیین بحران از منظر تناقضات درون نظام مالی

| 0 نظر
in and out of crisis.jpeg
هشت تز در باره بحران اقتصادی

از مالیه جهانی تا ملی شدن بانک ها:

                      

لئو پانیج و سام گیندین


ترجمه: ح.آزاد


۱- بحران اقتصادی کنونی را باید از حیث تضادها و پویایی تاریخی مالیه سرمایه­ داری در نیمه دوم قرن بیست در نظر گرفت. هر چند حوزه­ های مالی و تولید سرمایه­ داری آشکارا در هم تنیده ­اند (امروز و به شکل قابل ملاحظه­ تری نسبت به گذشته) معهذا ریشه­ های بحران مالی جاری را که از امریکا آغاز شده است نباید در بحران سودآوری در حوزه تولید جستجو کرد، آن­طور که در بحران دهه­ ی ۷۰ مشاهده می­شد؛ و نه در عدم توازن جهانی که از آن زمان تاکنون به وجود آمده است. اگرچه رشد قابل توجه مالیه در اقتصادهای عمده­ ی سرمایه­ داری به دهه­ی ۶۰ بر می­گردد، معهذا، این نقش امور مالی در حل بحران اقتصادی دهه­ ی ۹۰ است که جایگاه مرکزی آن را در شکل ­گیری سرمایه­ داری جهانی توضیح می­دهد. تورم که نشانه­ ی اصلی آن بحران به شمار می­رفت تاثیر منفی زیادی بر دارایی­های مالی و بی ثباتی نقش بین­ المللی دلار بر جای نهاده است. بازارهای مالی، تحت رهبری بانک مرکزی امریکا، از نرخ بهره ­ی بالایی استفاده کرده­اند تا بیکاری را افزایش دهند؛ و مبارزه­ جویی اتحادیه­ های کارگری را درهم بشکنند و هزینه­ های رفاه عمومی را در اوایل دهه­ ی ۸۰ محدود کنند. به نظر می­رسید همه این عوامل، منشاء مشکلات متناقض امور مالیه است که در موفقیت­های سرمایه­ داری جهانی در دهه­ های پایانی قرن بیستم سهیم بوده و مبنای بحران وسیع سرمایه­ داری را در انتهای اولین دهه­ ی قرن بیست و یکم فراهم آورده است.


۲- گسترش سرمایه در مکان و تامین اجتماعی سرمایه­ داری در ربع آخر قرن، بدون نوآوری­های نظام مالی نمی­توانست رخ دهد. رشد بازار مالی اوراق بهادار و بین­ المللی شدن نظام مالی امریکا سرمایه­ گذاری در مقیاس جهانی و ادغام آن­ها را، در تولید و تجارت فراهم کرد؛ و امکان گسترش خطرهای احتمالی را مهار می­کرد. خطرهای احتمالی، در یک نظام پیچیده­ ی جهانی بیمه می­شد وگرنه انباشت سرمایه به طور قابل ملاحظه­ ای محدود می­گشت. در همان زمان مناسبات مالی هر چه عمیق­تر در جامعه نفوذ می­کرد و طبقات پایین­تر را به عنوان وام گیرنده، پس­ انداز­ کننده و حتی سرمایه­ دار از طریق بازنشستگی خصوصی، اعتبارهای مصرفی و رهن برای مسکن خصوصی در خود ادغام می­کرد. این امر به خصوص در تسهیل و حفظ تقاضای مصرف ­کنندگان در دوره ­ای اهمیت زیادی پیدا ­کرد که مزدها راکد بودند و نابرابری افزایش می­یافت. از نظر شکوفایی مستقیم انباشت سرمایه، مناسبات مالی نه تنها جایگاه مهمی را در نوآوری­های فنی، و در رایانه­ ای کردن و نظام اطلاعاتی ایفا می­کرد، بلکه هم­چنین نو­آوری را به طور عمومی در بخش­هایی با فن­آوری بالا از طریق سرمایه ­ی سهامی به خصوص در امریکا تسهیل می­کند. نقش مرکزی دلار و اوراق قرضه­ ی امریکا در اقتصاد جهانی، به عنوان یک حامل کلیدی ارزش و مبنایی برای سایر محاسبات ارزشی همراه با سلطه جهانی نهادهای مالی امریکا به مثابه­ ی یک مرکز جاذبه برای جلب مازادهای جهانی به بازارها و ابزارهای مالی امریکا عمل می­کند. این امر به بسیج ارزان اعتبار جهانی برای اقتصاد امریکا یاری می­رساند و جایگاه آن را هم­چون بازار ورود و مصرف در اقتصاد جهانی تحکیم می­کند. کاهش نرخ بهره در امریکا برای ثبات اقتصاد کلان اهمیت داشت که در رکودهای کوچک­تر و ملایم­تری در امریکا در مقایسه با دوره­ ی بعد از جنگ منعکس می­شود. ("تعدیل بزرگ" آن طور که اقتصاددانان دوره­ی ۲۰۰۷-۱۹۸۳ مشخص می­کنند).

gindin_albo_and_panitch.jpg
۳- بی ثباتی و رقابت در نظام مالی جهانی منجر به یک سلسله بحران­های مالی شد که کنترل آن­ها به دخالت مکرر دولت نیاز داشت. رقابت مالی جهانی برای سودهای بیش­تر، به نوآوری­های نهادی و بازاری ختم شد که نقش نقدینه را به مثابه­ی یک اهرم در دست [نهادهای مالی] بیش­تر می­کرد و بدین ترتیب نسبت اعطای اعتبار به سرمایه­ی موجود را افزایش می­داد. این امر در واقع به افزایش وسیع عرضه­ ی موثر پول منجر می­شد. اما علاوه بر این همان­طور که پول­گرایان پیش­بینی می­کردند این امر به تورم قیمت می­انجامید. شکست طبقه کارگر و توانایی فزاینده­ی شرکت­ها برای سرمایه­ گذاری با سرمایه­ های داخلی به آن معنا است که افزایش نقدینگی به تورم دارایی­ها بدل می­شود. این تورم دارایی­ها در بین بخش­های مختلف برابر نبود و در زمان­های مختلف به حباب­های مالی در بازار سهام یا مستغلات ختم می­شد. در حالی که اندازه­ ی این حباب­ها نسبت به انبساط مادی در اقتصاد واقعی متناسب با هر یک از این حوزه­ ها بیش­تر می­شد. ترکیدن این حباب­ها به خصلت  مشترک سرمایه­ داری بدل شده است و دخالت دولت برای کنترل آن­ها اعتمادی ایجاد می­کند که خود سبب حباب­های آینده می­شود. در اثنای جهانی شدن سرمایه­داری این ادعا که دولت از بازار کنار می­کشد، یک توهم ایدئولوژیک نئولیبرالی بود: دولت در کشورهای رشدنیافته سرمایه­ داری در قبال بحران­های مالی نقدینگی بیش­تری در بانک­ها تزریق می­کند و در سیر بحران­ها در کشورهای پیشرفته برای تحمیل انضباط مالی مورد استفاده قرار می­گیرد. دولت نئولیبرال امریکا نقش بسیار فعالی به عنوان ضامن امپریالیستی هماهنگ­ کننده و هم­چون رئیس اطفای حریق سرمایه­ داری جهانی عمل می­کند.


۴- نقش مرکزی نظام مالی در شکل دادن سرمایه­ داری جهانی و نقش دولت امریکا در ایجاد حباب در بخش مسکن امریکا انکارناپذیر است. تقاضای فزاینده در [دستیابی به] مالکیت خانه در تمام سطح­های درآمدی تا اندازه­ای بازتاب محدودیت در تامین مسکن عمومی از زمان دهه­ ی هفتاد است که به وسیله­ ی حمایت دولتی برای تامین نیازهای مسکن از طریق بازارهای مالی و با کاهش مالیات بر رهن تشویق شده است. و توزیع نابرابر درآمد را منعکس می­کند که نتیجه شکست طبقه­ ی کارگر به طور عمومی و بازسازی تولید و اشتغال است. علاوه بر این اقشار وسیعی از طبقه کارگر از طریق رهن مجدد بر روی قیمت­های تورمی خانه­ شان که در اثر حباب به وجود آمده بود میزان مصرف خود را تضمین کردند. اما تمامی این­ها به وسیله­ ی عمل تبدیل سریع به اوراق بهادار و و بازار وسیع برای آن امکان­پذیر شد که به نوبه­ ی خود از پشتوانه رهنی برخوردار بود. این امر در جریان افزایش قیمت خانه­ ها رشد پیدا کرد که ظاهرا ثروت و اعتبار وام­ گیرندگان را افزایش داد. و به قبول شرایط ساده ­تری از سوی بنگاه­ها انجامید که وظیفه­ ی ارزیابی برای اعطای وام را به عهده داشتند که هر دو حزب در کنگره از آن­ها به طور وسیع حمایت می­کردند. سیاست کاهش نرخ بهره از طرف فدرال رزرو در اثنای ترکیدن حباب بخش فن­آوری اطلاعاتی همراه با تقاضای بالا برای اوراق خزانه­ داری امریکا به عنوان مطمئن­ترین حامل ارزش در یک نظام مالی جهانی بی ثبات، فشارهای رقابتی بر نظام مالی را برای کسب سودهای بیش­تر در همه جا تشدید کرد. این امر با اتکا به نوآوری و استفاده­ ی بیش­تر از نقش دارایی­ها به مثابه­ی یک اهرم در تبدیل کردن آن به اوراق بهادار مرزهای خطر احتمالی را افزایش می­داد. امنیت تاریخی وام­های جانبی مسکن، اعتماد به قیمت­های دایما بالارونده خانه را بیش­تر کرد و وام مسکن را به حوزه جذابی برای مقایسه بین نرخ بهره نازل اوراق خزانه ­داری و نرخ بهره­ ی بالای وام مسکن تبدیل کرد. دیونی که خود به اوراق بهادار تبدیل شده بود.


۵- انفجار ناگزیر حباب مسکن، به علت نقش مرکزی در حفظ تقاضای مصرفی امریکا بر بازارهای مالی جهان تاثیر عمیقی داشت. ترکیدن حباب مسکن اجتناب­ ناپذیر بود به علت این که بالا رفتن قیمت­های مسکن نظیر سال ۲۰۰۵ به اوج خود رسیده بود. در این زمان نه تنها سیاست بهره­ ی نازل فدرال رزرو به پایان خود رسیده بود، بلکه نرخ بسیاری از وام­های ثانویه ساب­ پرایم از حد معقول فراتر رفته بود.

افرایش مصادره­ ی مساکن و تعداد خانه­ هایی که برای فروش مجدد عرضه می­شد تاثیر فوری بر قیمت خانه­ ها، خانه­ سازی جدید و فروش وسایل منزل داشت. به علاوه از نظر کاهش ارزشی که دارایی­های اولیه [­خانه­ ها] در وضعیت شخصی کارگران بر جای می­گذاشت این به نوبه­ ی خود به کاهش همه جانبه در هزینه­ های مصرفی امریکا و تقاضا برای واردات منجر می­شد که ترکیدن حباب بازار سهام این اثر را نداشت. در همان زمان گسترش خطر احتمالی در رهن­ های ثانوی (ساب­پرایم) به علت بسته­بندی­شان در مشتقات مالی همراه با وام­هایی که با خطر عدم پرداخت بیش­تری رو-به­-رو بودند، بحران مسکن معادلات اقتصادی ارزش این دارایی­ها را در بازار مالی جهان در هم ریخت. ارزش­گذاری و فروش اوراق بهادار با پشتوانه وام­های مسکن با دشواری رو-به-رو گردید و خطر سرایت در سراسر بازارهای مالی و بین بانکی امکان سقوط در سطح بین­ المللی را فراهم کرد. در مجموع، بحران مسکن بر رفتار مصرفی توده­ ها تاثیر گذاشت و به سرعت ناتوانی اقتصادی امریکا را هم­چون مصرف­کننده­ی اصلی جهان نشان داد. وانگهی این بحران این نکته را روشن ساخت که سایر مناطق نمی­توانند حساب­شان را از امریکا جدا کنند، و این امر توهمی بیش نباید تلقی شود.


۶- بحران، مرکزیت دولت امریکا را در اقتصاد سرمایه­ داری جهانی تقویت کرد، در حالی که مشکلات مدیریت ناشی از آن را نیز چند برابر کرد. افزایش دلار امریکا در بازار ارزها و تقاضای فوق­ العاده برای اوراق خزانه­ دار­ی امریکا در جریان پیشروی بحران، بازتاب این نکته است که جهان تا چه اندازه به دلار و به دولت امریکا به عنوان ضامن نهایی ارزش وابسته است. تقاضا برای اوراق خزانه به عنوان حاملان ارزش ثابت در دنیایی افزایش می­یابد که ارزش­ها به شدت در حال تغییر اند. این توهم که دولت­های خارجی با خرید خود، به دولت امریکا کمک می­کنند با بروز این بحران زدوده می­شود. نقش مرکزی دولت امریکا از نظر مدیریت بحران جهانی در تامین مشتقات ویژه ارز و در اختیار قرار دادن دلار برای دولت­های دیگر برای نظارت در همکاری بین بانک­های مرکزی و وزارت­ دارایی کشورها در این بحران تائید شده است. دولت امریکا علی­رغم دخالت فعالش نشان داد که در خنثی کردن این بحران ویژه ناتوان است. نقدینه­ ی وسیعی که این دولت از آگوست ۲۰۰۷ در نظام مالی وارد کرده است توانایی و تمایل بانک­ها را برای اعطای وام به نرخ­های قبلی تامین نکرده است. نظام مالی استوار بر اوراق بهادار طی دهه­های گذشته که رشد فراوانی داشته- از طریق خطر احتمالی رهن، اعتبارهای مصرفی و وام به شرکت­ها به قطعات کوچک­تر تقسیم شده، و در بسته ­بندی جدید در سراسر جهان به معامله گذاشته شده است- این نقدینگی نه تنها شرکت­ها و مصرف ­کنندگان، بلکه خود بانک­ها را در معرض انفجار قرار داده است.


۷- سطح بحران امروزه در حدی است که ملی کردن نظام مالی نمی­تواند از دستور کار سیاسی خارج شود. این مساله هر چه بیش­تر آشکار می­شود که محرک­های پولی و مالی به تنهایی نمی­توانند به بحران خاتمه ببخشند، چون اختلال در نظام بانکی تاثیر افزایش شتاب و همین طور در مورد مقررات جدید در ارائه وام برای نظام مالی محتاط­تر را از بین می­برد. در واقع این مساله بیش­تر روشن می­شود که قرار دادن بخش وسیعی از نظام مالی تحت مالکیت عمومی نمی­تواند از دستور کار سیاسی خارج شود.

امروزه این امر در جهت ملی کردن موقتی مطرح می­شود که در سوئد و ژاپن در طی بحران دهه­ ی ۹۰ انجام گرفته است. در این کشورها دولت وام­های سمی بانکی را خود به عهده گرفت و بانک را مجددا به بخش خصوصی برگرداند. امروزه شدت بحران طرح ملی شدن به طور عام و در ایالت متحده به طور ویژه را تعیین می­کند و مجموعه­ای از مشکلات را به عنوان راه نجات سرمایه­ داری جهانی پیش رو می­گذارد. این امر مهم است که بدانیم آخرین بار ملی شدن بانک­ها حداقل در کشورهای پیشرفته سرمایه­داری و به طور جدی در پاسخ به بحران دهه­ی ۷۰ توسط عناصری از چپ مطرح شد. آن­ها تنها راه فائق آمدن بر تضادهای دولت­های رفاه کنیزی به شکل مثبت را در این امر می­دانستند که نظام مالی باید تحت کنترل عمومی قرار گیرد. اکنون ملی کردن بانک­ها مجددا در دستور کار سیاسی قرار گرفته است (اگر چه از طرف نیروهای کاملا متفاوت) بسیار مهم است که بین شکلی از ملی کردن که کمک به بخش خصوصی است با یک شکل دیگر از آن تمایز قایل شویم که تغییر کلی نظام بانکی را هم­چون وسیله­ای در خدمت عموم قرار می­دهد. این شکل اخیر به توزیع اعتبار و سرمایه مطابق با معیارهای دموکراتیک امکان می­بخشد. لازم است که اشاره شود این نوع، نه تنها شامل کنترل سرمایه در پیوند با نظام بین­ المللی است؛ بلکه نظارت بر سرمایه­ گذاری داخلی را نیز در بر می­گیرد. چون قرار دادن نظام مالی در جهت منافع عمومی، خود تغییر شکلی در استفاده از آن به شمار می­رود.
resistance.jpg

۸- درخواست ملی کردن بانک­ها گشایشی است برای پیشبرد استراتژی­های وسیع­تر که سرآغاز نیاز برای طرح بدیل­های نظام­یافته در مقابل سرمایه­ داری است. وخامت بحران اقتصادی کنونی یک بار دیگر غیر عقلانی بودن قدیمی منطق اساسی بازار سرمایه­ داری را آشکار می­کند. هنگامی که شرکت­ها (در واقع بنگاه­های دولتی) کارگران را اخراج می­کنند و به آن­هایی که باقی­مانده­اند مزد کمتری می­پردازند، تاثیری به جز کاهش تقاضای کلی در اقتصاد ندارند. در عین حال بحران مالی روش­های غیر عقلانی جدیدی را نشان می­دهد که کمترین آن­ها پیشنهادهای وسیع برای معامله بر سر اعتبارهای کربُنی است که برای حل بحران محیط­ زیست ارائه شده و وابسته به بازار ناپایدار مشتقات مالی اند که اساسا در برگیرنده­ ی دستکاری­ها و فروپاشی سیستم اعتباری است. در بستر این شیوه­ های غیرعقلانی، آشکارا می­توان این درخواست قاطع را مطرح کرد- نجات شغل­ها و جماعت­هایی وابسته به آن به شکلی که تولید را تابع اولویت های زیست­ محیطی قابل دفاع در سیر بحران قرار دهد- باید از منطق بازار سرمایه، از نهادهای دولتی برای تحکیم بازار گسست کنیم. ما باید تغییر نهادهای سیاسی و اقتصادی را در دستور کار عمومی قرار دهیم، تا با استفاده از برنامه­ ریزی دموکراتیک و با اتخاذ تصمیم­ جمعی، امکانی فراهم شود در مورد این که چگونه و در کجا تولید کنیم؛ تا بدین وسیله [سطح] زندگی و رابطه آن با محیط زیست حفظ شود. هر قدر که بحران عمیق­تر باشد، هر قدر که نخبگان سرمایه ­داری چه در بیرون و درون دولت آشفته و بی روحیه باشند و هر قدر که خشم مردمی علیه آنان وسیع­تر باشد طرح این مطالب قطعا به کار دشوار گروه وسیعی از فعالان نیاز دارد. فعالانی که بسیاری از آن­ها، این نیاز را درک می­کنند که جنبش­ها و احزاب نوینی برپا سازند. در واقع این آن نیازی حیاتی است اگر نخواهیم که این بحران به بی راهه رود.
برگرفته از نشر بیدار


شورش در انگلستان: اخطاری به بورژوازی

| 0 نظر
Alan Woods.jpg
نویسنده: آلن وودز
۹ آگوست ۲۰۱۱

ترجمه: حمید قربانی

منتشره در نشریه ی اینترنتی دفاع از مارکسیسم - به زبان انگلیسی


شورش در بریتانیا  فقط یک علامت از بحران عمومی کا پیتالیسم است. مارکسیست ها اجازه ندارند همراه بورژوازی و عاملین آنها در کار ریاکارانه شان شرکت کنند. وظیفه ما یافتن راهی است برای رسیدن به جوانان، برای کمک کردن به آنها در یافتن راه صحیح، راه انقلابی، راه بازسازی سوسیالیستی جامعه.

شبیه یک منطقه جنگی

رهبر قبلی حزب محافظه کار بریتانیا مارگارت تاچر( اکنون مادام) یک بار گفته بود: « چیزی به نام جامعه وجود ندارد». سه دهه بعد از آن جامعه موجودیت خود را شدیدان به طبقه حاکمه بریتانیا یادآوری کرد.

در مدت ۴۸ ساعت موجی از شورش تمام بریتانیای بزرگ را لرزانیده است. برای سومین شب در لندن آتش زبانه می کشد، موجی از غارت و بی نظمی سراسر شهر و حومه را در بر گرفته است. در حمله پلیس صد ها جوان دستگیر شده اند، ماشین ها ی پلیس در آتش می سوزند و صدمه دیده اند، بوتیک ها غارت می شوند، در صبح امروز قسمت های بسیاری از شهر بیداری خویش را با نظاره به صحنه هائی از یک شهر که بیش از همه چیز شبیه به یک منطقه جنگی است، برگزار نمود. (در این شورش ها بر طبق گزارشات بی بی سی تا کنون ۵ نفر جان خود را ار دست داده اند. مترجم- ۱۳ آگوست)

مشکل در روز ۵ شنبه هنگامی شروع شد که یک مرد جوان سیاه پوست به نام مارک دوگان در محله تاتنهام در شمال لندن بوسیله گلوله پلیس به قتل رسید. اینکه این اتفاق چگونه روی داده است، هنوز کامل ان مشخص نیست. اما آنچه که روخداده است جزئی از جستجو وعملیات« برنامه ریزی شده» ای است که پلیس به دنبال پیدا کردن سلاح و جرائم در مناطق آفریقا و کارائیب نشین لندن بوده است. چنین اقداماتی به تحریک احساسات شهر وندان منجر شده و این محلات را به طرز ناعادلانه ای به سیبل برای پلیس نموده است.

پیدا است که که پلیس یک لیموزین را که آقای دوگان در آن نشسته، از حرکت باز می دارد. اولین اعلامیه پلیس اعلام میکند که او در یک درگیری مسلحانه به قتل رسیده است، که او یک سلاح دستی داشته است، که او به طرف پلیس شلیک کرده است. پلیس دروغ می گوید. اکنون تحقیقات نشان داده است که هیچ درگیری مسلحانه ای وجود نداشته است. فقط دو گلوله شلیک شده اند که هر دو از اسلحه پلیس بوده اند. این تلاش دست و پا چلفتی پلیس، برای توجیه قتل آقای دوگان بمثابه بنزینی بود که بر روی شعله های آتش بپاشند.

مردم محل به رهبری خانواده مارک دوگان در روز شنبه در یک اعتراض دسته جمعی در مقابل ایستگاه پلیس در منطقه ناتنهام، در خواست دلیل کشتن وی را داشتند. جوابی از کسی شنیده نشد و تظاهرکنندگان ساعت ها در انتظاری بیهوده بسر بردند. اما این خیلی زود به انفجاری از شورش تبدیل گردید. این جرقه ناگهانی درست نشانی مشابه از عمل جنایتکارانه پلیس نسبت به قتل یک دختر ۱۶ ساله بود. عصبانیت به محله چوب سبز(Wood Green) و تاتنهام حال (Tattenham Hale) منتقل شد.در جواب اینکه چرا چنین شد؟ یک مرد جوان که صورتش را پوشانیده است می گوید : " پلیس قدرت زیاد دارد، و آنها از آن استفاده می کنند. این اشتباه است، مرد.»

در هر صورت خیلی زود آن سئوالی که پلیس در باره عکسبرداری ایجاد کرده بود ومی خواست با آن علت مرگ را تیر و تار کند، بعقب زده شد و از اذهان زدوده شد و جای آنرا یک احساس عمومی نفرت و بیزاری از خشم و نا امیدی، خیابان ها را در محلات فقیر نشین که بیکاری و فقر در آنها بر روی هم تلنبار شده است در برگرفت. اهالی این محلات بیشتر از همه سیاه پوست هستند. شورش روز و شب یکشنبه کاراکتر متفاوتی با شورش روز شنبه داشت. شورش در محله تاتنهام را جوانانی آغاز کردند که مورد خشونت و تجاوز پلیس قرار گرفته بودند. ولی این فقط قله ا ی بود از یک کوه یخ خیلی بزرگ که اکنون به یک کیفیت متفاوتی تبدیل شده است.

بی بی سی گزارش می دهد: " مردم در ماشین های خویش نشسته اند، جوانان سوار بر دوچرخه، تو بدنبال آنها نشانی از ویرانی می بینی که از خود به جا گذاشته اند. همین که تو خود را به یک مکان می رسانی، آنها خیلی سریع به مکان دیگری منتقل می شوند.

پلیس برای رسیدن به آنها از بهترین شیوه ها استفاده می کند. تو می بینی که ماشین ها ئی عقب و جلو می روند،لامپ های آبی چشمک می زنند، پلیس های ضد شورش از ماشین های نظامی بیرون می ریزند. ده دقیقه دیگر آنها باز داخل ماشین ها می شوند تا به محله دیگری انتقال داده شوند. اصلی ترین کارشان خاموش کردن آتش سوزی ها است.- استعاره- خود را به سراسر لندن گسترش می دهد.

شورش گسترش می یابد

درگیری و زد و خورد در شب یکشنبه از اینفیلد (Enfield) در شمال لندن شروع شد. آنجا شیشه های فروشگاهها شکسته شدند و یک ماشین پلیس صدمه دید. اما روز دوشنبه شورش خود را چون یگ گلوله آتش به مناطق بسیاری گسترش داد: هاکنی ( Hackney)در شرق، الینگ ( Eiling)در غرب ، والتسهام تاون ( Walhamstown)و والتهام فورست ( Waltham Forest)در شمال لندن و به کلاپهام( Clapham)، کرویدون( Croydon)، لیوزهام( Lewisham) و بریکستون(Brikston ) در قسمت های جنوبی شهر.

تعداد زیادی از جوانان به بیرون از منازل به خیابانها رفته اند، مغازه ها و بوتیک ها حتا در قسمت های بزرگی از مرکز شهر لندن در محله پر از توریست آکسفورد سیرکوز به آتش کشیده و غارت شده اند. گزارش هائی وجود دارند که می گویند جمعی ۲۰۰ نفره از جوانان مغازها را در کالدهابور لانه(Coldharbor Lane ) و های استریت ( High Street )در بریکستون غارت می کنند در حالی که پلیس های زیادی وجود دارند، درست مانند نمایش شورش بزرگی که در دهه ۱۹۸۰ اتفاق افتاد.

خبر نگار بی بی سی در لندن پاریک او براین می گوید که در بریکستون او شاهد نبرد پلیس و غارتگران بوده است . او دیده است که آنها مغازه ها را آتش زده و غارت کرده اند. " آنها ویل یام هایل ( مغازه وسائل ورزشی) را شکستند، آنها ظروف زباله را به آتش کشیدند.

" و اکنون آنچه که می بینیم اینکه شب خود را توسعه می دهد و تمام وقت درانتظار تکرار شدن انبارباروت های استریت در بریکستون باید بود.

عکاس پرس آسوسیون لویس والد دیده است غارتگران پلیس را زده اند.

او گفت: « یک دویست نفری جوانان شورشی و غارتگر بودند، پلیس رفت داخل که آنها را بیرون نماید، در بیرون و در خیابان یک نبرد بزرگ در جریان بود.

« جوانان سنگ و قوطی پرت می کردند و یک جعبه کاغذ در آتش می سوخت. آنها از آتش خاموش کن ها استفاده می کردند تا پلیس را از مغازه بیرون کنند و دوباره به آنجا برگشته وبه بیرون آوردن اشیا ادامه دهند.»

مشابه این صحنه ها از مناطق زیادی گزارش شده اند. در کریدون در جنوب لندن یک مغازه مبل فروشی چندین ساعت در آتش می سوخت.

مسافرین زیادی بر اثر بستن چند ایستگاه قطار زیر زمینی دچار زیان و ضرر شده اند. خط های اتوبوس را پلیس از دور خارج کرده برای اینکه جلوی گسترش شورش را بگیرد. پلیس خیابانها و راهها را می بندد و اعلام می کند « رفت و آمد ممنوع است».

در همه جا نشان از ضعف وبی قدرتی پلیس را می توان دید. درطی سه شبانه روز شورش در اغلب مواقع آنها اعلام کرده اند که نقش شان مانند نقش تماشا چی بی کمکی است" خود مختاری شورشیان و ناتوانی آنها در اینکه کاری انجام دهند. هر کوششی از جانب آنها برای اینکه اقدامات دفاعی سازمان دهند- حتا برای اینکه دزدان را دستگیر نمایند- با تهدید داشتن نتایج جدی بعدی روبرو می گردد.

بازرس متروپلیتان کریستن جنیس می گوید: « افسران از درجه نفرت و خشونتی که بر علیه آنها اعمال می شود، شوکه شده اند.» تا کنون ۳۵ افسر پلیس زخمی شده اند که ۳ نفر افسر در حال تعقیب برای دستگیری کردن شورشیان در والتهام فورست بودند که یک ماشین با آنها برخورد کرده و زخمی می شوند. در منطقه ای نه چندان دور از آن منطقه ای که من در لندن زندگی می کنم. یک ماشین پلیس در شمال لندن در اسلینگوتون مورد حمله قرار گرفته است. صحنه هائی بر شیشه تلویزیون می بینی که بیشتر به صخنه های جنگ داخلی لبنان در ۳۰ سال قبل شبیه است تا لندن در نیمه ی آگوست ۲۰۱۱٫

جنایتکاران و جنایت

به طور ناگهانی و غیرمنتظره طبقه حاکمه بریتانیا کلیه های تابستانی خویش را با ترس و لرز ترک می کند. در یک صعود نا زیبا، رهبران بزرگترین احزاب خودرا به بالا می کشند، آنها تعطیلات خود را ناتمام گذاشته و با عجله خود را به لندن می رسانند که تا یک نوع کنترل اوضاع را به شما نشان بدهند. اما، کنترل خیابانها حداقل در اوضاع کنونی از انتظاربدور است. اکنون آرامش گوئی مرده است.

عکس العمل احزاب رسمی بریتانیا در جهت قابل پیش بینی بود. کیت مالتهاوس معاون شهر داری در لندن و سخنگوی اتوریته پلیس متروپولیتان ، مضطرب از تأثیری است که حوادث لندن در تصور تماشاچیان بازی های المپیک در پیش است راخواهد داشت. او صحنه های دو شب از آخرین شب ها را « دافع و شوکه کننده« توصیف می کند و می گوید که پلیس کارش را به خوبی انجام داده است.

او افزود: « البته انسانهائی در این شهر وجود دارند که متأسفانه، بطور واقعی در خشونت غرق شده اند، آنها بدنبال پیدا کردن امکانی برای دزدیدن و غارت هستند، ساختمانها را به آتش بکشند و یک حس ناامنی و هرج و مرج بیآفرینند، بدون در نظر گرفتن اینکه آنها آنارشیست هستند یا قسمتی از باند و ینگ های سازمان نیافته از جوانان فقط وحشی، صادقانه بگویم که دوست دارند یک جفت کفش جدید برای تمرین داشته باشند.»

وزیر امور داخلی ترسا مای خیلی زود آنها را دارای اختلالات روانی دانسته و مجرم ، او آنها را متهم به " فقط جنایتکار" نمود، و همه آنها را به مسئولیت در جرم و جنایت مفتخر نمود که باید همه آنها را با قوت و توان قوانین و دستگاههای قانونی مجازات کرد. وی گفت: « دیشب باز پلیس ها جان خود را به خطر انداختند برای اینکه از جان ساکنان لندنی و اموال شخصی شان مواظبت کنند.

« ساکنین لندن این را روشن کرده اند که هیچگونه عذری برای خشونت وجود ندارد، ومن به تمام اعضای جوامع محلی اخطار می کنم که به طور متمرکز با پلیس همکاری کرده و آنها را کمک نمایند که تا این مجرمان و جنایتکاران را تحویل قانون دهند.» البته این عنصر جانی همیشه در جامعه سرمایه داری وجود دارد. مارکس در مانیفست این عنصر را به "طبقه خطرناک" تشبیه می کند و می نویسد : « لومپن پرولتاریا، این تفاله های پاسیو اجتماعی چون چوب های خیزران به اعماق لایه های پائینی جامعه قدیمی پرتاب می شوند."

در میان چنین تیپی در اجتماع، موجودند کسانی که مهرعنصرمجرم و جانی خورده و همیشه آماده اند که غارت کنند و به آتش بکشند. و همچنین وجود دارند جنایتکاران حرفه ای. اما اکثریت بزرگی از هزاران انسان جوانی که در تظاهرات شبانه فریاد کشان و دادخواهانه شرکت نمودند از این تیپ انسانها نبودند. بدون تردید مجرمان و جنایتکاران نیز وجود داشتند و اما آنها اقلیت کوچکی بودند. این اکثریت بزرگ با ملاحظات دیگری به خیابان ها آمده اند.

آیا چنین شورش هائی ربطی با مشکلات اجتماعی و اقتصادی بریتانیا دارند؟ آیا چنین شورش هائی می توانند تأثیری روی این وضعیت بگذارند؟ آیا ارتباطی بین این حرکات با درجه بالای بیکاری در میان جوانان و بویژه جوانان سیاه موجود است؟ شاید این ها از کاهش های شدید که دولت لیبرال- دموکرات ( Lib-Dem) انجام داده است ناشی شده باشند که باعث پائین آوردن شدید استاندارد زندگی اکثر شهر وندان شده است؟ و که سنگینی اش به طور خیلی نامناسبی بر بازوان و پیکر خم شده ی فقیرترین قشر جامعه افتاده است. چه رابطه ای بین شورش ها با ایست های راسیستی که پلیس در هر اتفاقی جوانان سیاه و آسیائی را نشانه می رود، موجود هست؟

نه! رهبران سیاسی همه متحد القول هستند که این فقط " جرم و جنایت تمیز" است و عاملان باید بوسیله قانون به اشد مجازات برسند. ما در این جا با منتالیته پلیسی در خشن ترین و نادانانه ترین حد ممکن سر و کار داریم. این تفکر که هزاران تن از جوانان به خیابانهای می ریزند و پلیس را مورد حمله قرار می دهند، برای اینکه می خواهند یک جفت کفش نو برای تمرین داشته باشند، کوهی از حماقت را در خود پنهان دارد. و اگر آنها همه مجرم و جنایتکار هستند باید آنها از قبل بوده باشند. چرا شورش حالا اتفاق می افتند و نه دو،پنج و یا ده سال قبلتر ؟

اجازه بدهید برای اینکه یک وزیر امور داخله عضو حزب توری توان فهم و درک داشته باشد، سئوال را ساده کنیم.اگر یک نفر جوان کاری با حقوق مناسب داشته باشد، او دیگر نیازی ندارد بمغازه ای دستبرد بزند برای اینکه یک جفت کفش جدید برای تمرین داشته باشد. بگذارید از زاویه دیگری به مسئله نگاه کنیم. برای مدیران بانک ها واقع ان هیچ دلیل موجهی موجود نیست که داخل مغازه ای گردند و فروشنده را مجبور کنند که پول صندوق را بدهد، برای اینکه بتوانند یک جفت کفش تازه برای تمرین داشته باشند، آنها انگشت خود را در صندوق خیلی بزرگتری دارند- صندوق ملی ، که میلیاردها پوند از پول عمومی در طبقه های خود نگه داشته، این در حالی است که به مردم فقیر و نیازمند اعلام می شود که برای یک جفت کفش و سرپناه پولی در بساط نیست. اینکه بانکداران برای چنین دزدی ها ئی محاکمه و محکوم نمی گردند، بهمین دلیل ساده است.

جامعه ی سرمایه داری یک جامعه بیمار است، و این جامعه یک بیماری اخلاقی را خلق و گسترش داده که حاصل آن یک بازار زهرآلود است . این بازار بذر هر نوع جرم و جنایتی را شکوفا کرده است. در این جامعه و با وجود این بازار بزرگترین جنایت کاران هستند که شکوفا شده، رشد می کنند، فربه و چاق می شوند و ثروت انباشته می کنند. این جنایت کاران لرد نامیده می شوند و در بالاها زندگی می کنند، و این دزدان کوچک هستند که جایشان در حاشیه شهر است و در آنجا زندگی می کنند، آنها در تقلا و تلاش هستند که زندگی خویش را بهتر کرده و خود را در هرم جامعه ارتقاء دهند. این ها این ارتقاء یافتگی را در انجام اعمال فردی می دانند، و براستی چه کسی در نهایت مهمان با عظمت بریتانیا با عظمت و با اقتدار می شود؟

سولن مقنن بزرگ آتنی یک بار گفته بود: « قانون مانند تار عنکبوتی است که کوچک ها در آن زندانی می گردند و بزرگان آنرا پاره می کنند». مطبوعات علیه شورشیان دست به کار شده اند، آنها می غرند و می نویسند که یک عده حریص و طمع کار و سیری ناپذیر هستند که بدنبال یک جفت کفش نو برای تمرین های جدید اند. اما یک لحظه صبر کنید و ببینید که آیا در این منطق شما اشتباهی موجود نیست؟ یک سیاه کوچولوی فقیر و بی شانس و خانه خراب به زور وارد یک بوتیکی در بریستون برای برداشتن یک جفت کفش تمرین میشود، جایش در زندان است. اما اگر یک مدیر بانک بدشانس خرابی بالا آورد و اقتصاد ملی را بر باد داد، جایزه های میلیونی باز هم از صندوق ملی بعنوان پاداش در انتظارش است.

طبقه سیاسی کشور(۱) بر علیه جرم و حرص و آزی هستند که در خیابانهای بریستون و هاکنی اتفاق می افتد، آنها جرم را تکفیر کرده و عاملان را مستحق سخت ترین مجازاتها می دانند. اما این سیاست مداران چه راه درستی برای جوانان ما در بریتانیای کبیر و یا هر جای دیگر از کره خاکی دارند؟ بفرمایند این بلندگو و مجلس و این هم جوانانی که با شوق و از ته دل منتظر شنیدن نصایح و راهنمائی های عالی جنابان (لردها) هستند. این ها همان خانم ها و آقایانی هستند که همین چندی قبل متهم به دروغگوئی، خیانت و تقلب شدند. آنها مبالغ هنگفتی از اموال عمومی را دزدیدند تا با آن آپارتمانهای شیک را در مرکز لندن تعمیر کنند، قبض و رسید های جعلی برای تعمیر لوکال هائی تحویل خزانه داری عمومی دادند که موجود نیستند و حتا مدعی رنگ آمیزی دیوارهای اطراف قصر ها ی ناموجود شدند. اگر این ها جرم، حرص و آز نیستند، پس چی هستند؟

و آیا ، درست مانند آنها این اربابان جراید و مجریان تلویزیونها این همان فواحش نیستند که اکنون فریاد می کشند و خواستار ریختن خون جوانان : جوانان " جانی" در بریتانیا هستند؟ آیا خود این وسائل دسته جمعی و نویسندگان و روزنامه نگاران قلم به مزدشان نیستند که مجرم هستند که در هنگام قتل یک دختر نوجوان (۱۶ ساله) با پلیس ساختند، خبر جعلی دادند و از پلیس موبایلی مجانی بعنوان رشوه گرفتند، به زور و فشار خود را وارد کامپیوتر شهروندان عادی می کنند و سرک می کشند و آنها را برای اخاذی کردن تحت فشار قرار می دهند. همین حالا پرونده دادگاهی دارند. که این فشار دیگر به بالاترین مقامات مملکتی نیز رسیده است. آیا واقع ان در مقایسه با این ینگ های روزنامه نگار و اربابان جراید و مدیا و مجرمین هاکنی وبریستول، آنها بره های کوچولوی بی دفاعی نیستند؟

آیا ما اغتشاشات را نادیده می گیریم؟
London Riots.jpg
آیا مارکسیست ها شورش، اغتشاش، غارت و صدمه رساندن را نادیده می گیرند؟ نه، البته که ما چنین کاری نمی کنیم. ما سرطان را نیز تاب نمی آوریم. اما، همچنانکه همه می دانند اینکه سرطان را محکوم کنید، بهیچ وجه کافی نیست. ضروری و لازم این است که در مورد علل بروز سرطان تحقیق شود تا بتوان سرطان را با داروی مناسب درمان نمود. برای سرطان باید چاره اندیشید.

ما شورش و اغتشاش را رد می کنیم. اما این نپذیرفتن ما هیچگونه شباهتی با خیانت تنفرانگیز با بوی گند طبقه بورژوازی ندارد. ما آنرا رد می کنیم، زیرا که این اقدامات به نظر ما بی معنی و مفهوم هستند و اینکه این اعمال قادر به حل مشکلات جوانان نیستند که هیچ بلکه آنها را بدتر نیز می کنند. آیا آتش زدن شرکت و غارت بوتیک ها می تواند مشاغل جدید و بیشتری برای جوانان خلق کند؟ ما آنها را از این جهت نیز رد می کنیم که قربانی این نوع اعمال در مرتبه اول خود مردم فقیر هستند، مانند خود شورشگران. بوتیک ها ئی که غارت شده اند و شرکت هائی که سوزانده و ویران شده اند، برای جامعه رسمی نگرانی های کوچکی ایجاد می کنند، آنها را خود جمعیت محلات فقیر نشین اداره می کنند. ثروتمندان در محلاتی مانند هاکنی و بریستون زندگی نمی کنند. آن جنایت کارا ن بزرگ از تنزل دادن قانون و نظم موجود هم صدمه و ضرری نمی بینند، که آنها در جای امنی زندگی می کنند و صحنه را نظاره می نمایند، که آنها در محافظت پلیس هستند، که پلیس دیشب محلات فقیر نشین لندن ( محلات بیشتر آشوب زده - مترجم) را ترک کرده و بدون نگهبان گذاشته و رها کرده بود.آن خانواده های فقیر و رها شده هستند که بر اثر حماقت آتش افروزان بی روح بیشترین صدمه را می بینند و هستی شان خاکستر و دود می شود. این حقیقت ان یک جرم و جنایت است. اما باید پرسید بانی و مسبب اصلی کیست؟ (۲)

و اما بیشتر از همه ، ما از این نظر این شیوه ها و متدها را قبول نداریم که در دست طبقه بورژوازی و برای سلاح های تبلیغاتی شان انباری از باروت و فشنگ تدارک می بینند. آنها با تبلیغ این اعمال سعی می کنند که تمام تلاش جوانان و غیره که برای آفریدن یک جهان بهتر انجام می گیرد را سیاه کنند. این زمینه را برای سم پاشی مطبوعات آماده می کند که بتوانند تمام جوانان را در بریتانیای بزرگ مجرم به حساب آورند که آنها را را در مجموع مجرم و جانی بنامند، برای چه؟ برای اینکه یک عده اقلیت وبیروح (۳) و مجرمین واقعی که همیشه در کمین هستند تا از شرایط آماده برای آتش زدن و غارت اموال استفاده کنند.

همین الآن مرتجعین سرمایه دار دارند از این شرایط سوء استفاده کرده و در حال گذراندن و مرعی نمودن اقدامات سختگیرانه هستند. در صبح امروز داوید کامرون نخست وزیر ورهبر حزب توری یک کنفرانس مطبوعاتی برگزار کرده و در آن بر این طریق و روش به پیش تاخت و همه اتفاقات این چند روز اخیر را « جرم و جنایات ساده» نامید. او قول داد که مرتکبین را با تمام قدرت « با استفاده با قدرت از قانون»، « وکه» «دادگاهها باید عجله کنند،» برای اینکه بسیاری از آنها را روانه زندان نمایند . اسکای نیوز یک کمپین پر از کینه و دردآلود را شروع کرده است که بله، پلیس باید اجازه داشته باشد که از گاز اشک آور و گلوله پلاستیکی استفاده کند، که ارتش باید خیابانها را قرق کند. نیروی ارتش را به خیابانهای بیآورید.

اگر جنبش طبقه کارگر وظیفه و مسئولیت خویش را می شناخت باید از مدت ها قبل اقداماتی را در دستور می گذاشت که جوانان و بیکاران را می توانست سازمان دهد، که آنها را به کارگران سازمان یافته نزدیک می کرد. اما رهبران اتحادیه های کارگری شیو ه های بغایت کوته فکرانه اتخاذ می کنند. آنها هیچ اقدام و برنامه جدی را در دست ندارند که کارگران غیر سازمان یافته را سازمان دهند. (۴)

ازطرف دیگر هنگامی که به رهبری راست رو حزب کارگر نگاه می کنی، آنها هزاران مایل از واقعیت خام زندگی جنبش طبقه کارگر بدورند. حزب پارلمانتاریست کارگر پر از شخصیت و کاریریستها ئی: وکلا، پزشکان، اقتصادانان و امثال هم، که هیچ درکی بعلت زندگی و جایگاه اجتماعی شان از اینکه چطور یک جوان فقیر با آن حقوق بیکاری زندگی می کند، ندارند. دیشب خبر داده شد که اد ملیبند(Ed Miliband) ، ( رهبر حزب کارگر مترجم) خیلی با عجله از کلبه تعطیلاتی خویش در داوان (Dovan) یکی ااز زیباترین مکانها در حال برگشت به لندن است. من هنوز اطلاعیه او را در مورد "شورش" ندیده ام. اما، من از همین الآن می دانم که او چه می گوید. یکی از اعضای "کارگر" حزب کارگر از بیرمنگام ( که آنجا نیز شورش بوده) گفت که "رسیدگی به همه اقداماتی که بوسیله دستۀ مشترک جنایتکاران انجام گرفته بوسیله قانون با تمام قدرت باید پی گیری گردد. و غیره و غیره". می توان گفت که این درست همان ملودی و با همان متنی است که بوسیله حزب توری نواخته می گردد.

جوانانی که صدائی ( در احزاب رسمی - مترجم) ندارند، که به حال خویش در دست بی رحمی های کاپیتالیسم وحشی رها شده اند ناعلاج هستند که زیر یوغ سرمایه زندگی نموده و تأثیرات مخرب بحران سرمایه را بر زندگی شان ببینند، که درد بی مسکنی و بی تفریحی را تحمل کنند، آنها می باید خود نتایج خود را گرفته و جمع بندی نموده و خود را برای رویاروئی با این نتایج آماده نمایند.

در یک طرف آنها خود را با تبلیغات شبانه روزی تلویزیون که زندگی خوب را حق آنها می داند، روبرومی بینند، اما در واقعیت آنها به طرزی خیلی رادیکال از آنها محروم شده و به بیرون انداخته شده اند. بوسیله تبلیغات دیوانه وار، آنها برای پیوستن به حزب خوشبختی، حزب مصرف فرا خوانده می شوند، اما درست در لحظه ورود ، درب ورودی با قدرت پیشانی شان را نشانه می گیرد. آنها با پیشانی زخمی و خون چکان به آلونک های مخروبه حاشیه شهر های زیبا بر می گردند.

آنها از خود می پرسند که و این سئوالی درست و به جا است، « چرا ثروتمندان همه چیز دارند و ما هیچ چیزی نداریم؟»، اما در نبود یک حزب انقلابی (۵) که بتواند به آنها نشان دهد که آنها چگونه می توانند امکانات عمومی غصب شده را آزاد کنند و کل جامعه را بازسازی نمایند و خویش وهمه بی چیزان را که بر گاری فقر سوارند، نجات دهند و زندگی شایسته انسان با استاندارد بالا را برای خود وهمه فراهم آورند، آنها به ناچار نجات خویش را در اقدامات وانجام اعمال فردی می بینند : اینکه سعی کنند، چیزهائی که ندارند از بوتیک ها و... بردارند، این درست همان اتفاقی است که دیشب رخ داد و ما دیدیم. این واقع ان تأسف آور و رقت انگیز است، اما چیزی واقعی و اجتناب ناپذیرمی باشد. این فرآورده ای است که سرمایه داری و اخلاق بازار تولید کرده است. نتایج جامعه سرمایه داری وبازار بیش از این نیست. کاپیتالیسم به انسانها آموزش می دهد که خود خواه و طمع کار باشند، زیرا که طمع کاری،خود خواهی و زیادخواهی قوی ترین نیروی پیشروی سیستم سرمایه داری هست. بر نظام سرمایه داری ، بعنوان یک رابطه اجتماعی قانون جنگل حاکم است. در آنجا باید قوی ها پیروز باشند و ضعیف ها را زیر پا لگد مال و له کنند. درست با چنین منطقی است که اقتصاد کنونی چرخ اش می گردد و پیش می رود. چرا مردم عادی که به چنین شیوه ای عمل می کنند و رفتارشان را براین اساس سازمان می دهند باید محکوم گردند؟

حقیقت ان شورش، عصیان، اغتشاش و... یک علامت و نشان روشنی از خشم فروخورده بی قدرتان است. آری برای چند شب شورشیان سر مست از حس ساختگی و دورغین قدرت بودند. آنها مست بودند، اما نه تنها از نوشیدن مشروبی که غارت کرده بودند بلکه بیشتر از همه بر اثر آدرنالینی که بیشتر از همه مواقع و همیشه در هنگام فعالیت های توده ای ترشح می شود. بچه ها فکر می کنند که این خیلی با حال است، آنها می گویند: « این بهتر از دیدن یک مسابقه فوتبال است»، این ارزان تر است.

اما این هم درست مانند تأثیری که بعد از هر مستی به انسان دست می دهد، خیلی زود ناپدید می شود. این را ما در روشنی دیروز شاهد اش بودیم که فعالیت های دیشب نشان از چیز دیگری داشت. دستگاههای دولتی که بر اثر فشار زیاد بالانس شان را از دست داده اند، مطمئنن بالانس خود را دوباره بدست می آورند. شهر ها را با برنامه پاک می کنند و شهر دو باره محله به محله، خیابان به خیابان، خانه به خانه چهره عادی بخود خواهد گرفت. دستگیری ها انجام می گیرند. دادگاهها بر قرار می گردند و خیلی از آن جوانانی که دیروز تصور می کردند که امشب آقای خیابان هستند، قیمت سنگینی را می پردازند.

انفجار اجتناب ناپذیر جدید

بحران سرمایه داری تا کنون باعث تظاهرات توده ای، اعتصابات و اعتصابات عمومی کشور به کشور شده است. این بحران دلیل واقعی و حقیقی انقلاب عرب که تا حالا دو دیکتاتور را سرنگون نموده و همجنان در حال سرنگون کردن است، می باشد. در یونان و اسپانیا صد ها هزار انسان را از خانه های خویش خارج و به خیابانها کشانده است. حتا اسرائیل را نیز بی نصیب نگذاشته و دچار تظاهرات توده ای نموده است. (۶)

شورش های بریتانیا را باید جزئی ازاین تصویر کلی دید . این درست که ناگهانی بودن و شدت عمل و ابعاد زودگستر آنها جامعه رسمی را تعجب زده نمودند. اما در واقعه آنها کامل ان قابل پیش بینی بودند. سرمایه در آغاز مرگ خود تمام جوانان را محکوم به مرده زنده بیکار کرده است. میلیونها انسان در مناطق حاشیه ای زندگی می کنند و خانه های اجتماعی غیر کافی هستند. این در حالی است که میلیونها خانه ی آماده وخالی موجود هستند ویا اینکه بوسیله بانک ها و اعوان و انصار سرمایه تسخیر شده اند. خانه های اجتماعی ساخته می شوند، اما فقط ثروتمندان توان خرید بیشترین آنها را دارند حتا اگر چه در لندن خانه مسکونی به طور متوسط کم باشد. در زیر پوستۀ به ظاهر آرام و با نظم جامعه بریتانیای بزرگ دریائی از نفرت و بیزاری موجود بوده، هست و از اعماق جامعه جوشید. برای دهها سال جامعه چشم خود را بر روی واقعیت کثیف خود بسته بود و نسبت به آن کور شده بود، می دانید که آن واقعیت پر از چرک و کثیف چیست؟ آن ، وجود گتوهائی (حصیرآباد، حلبی آباد، زاغه و آلونک نشین ها) چنان آلوده به کثافات و با فقری عمیق و بدهکاری رسمیت یافته که واقع ان دل هر بیننده ای را به درد می آورد که در آنجا مواد مخدر و اسلحه خیلی بیشتر از بهداشت و درمان مورد نیاز، آموزش و محل تفریحات سالم در دسترس است.

در مرکز لندن پول به قدر کافی و خیلی زیاد موجود است که در آنجا بانک ها و مدیران اش بر آن چنگ انداخته اند و بین خودشان بعنوان سود سهام، اضافه حقوق و بونوس به صورت اسکناس رسمی کشور تقسیم می کنند. اما پولی برای یک زندگی نیمه شهروندی در بریستون موجود نیست.

این یک تفسیر جدید و جالب ازبیبل کتاب مقدس است.: « زیرا اوکه دارد، به او باز هم داده می شود. او که ندارد از او باید گرفته شود از آنچه که او دارد«. آیا این تعجب انگیز است که در چنین جامعه ای یک حس عمومی نفرت ، بیزاری، ناامیدی و یأس مخصوص ان در میان جوانان وجود دارد؟

شورش و اغتشاشات با سقوط بورس در سراسر جهان همراه بود. این به خودی خود باعث یک نوع عصبانیت در میان آن قسمت از بورژوازی می شود که از خواب بیدار می شود و می بیند و بااین واقعیت روبرو می گردد. که بازسازی اقتصادی از بخار افتاده است. تأئید رشد ناکافی اقتصاد آمریکا و اتحادیه اروپا آنقدر وحشت می آفریند که به خودی خود برای ایجاد استرس، بی صبری و وحشت در بازار جهانی کافی باشد. بازاری که هم اکنون در دو سوی آتلانتیک از بحران بازپرداخت ها وحشت زده است. اکنون اقتصادانان خیلی روشن و باز در باره دو برابر شدن شیب سرازیری اقتصادی صحبت می کنند که خیلی زودتر از آنکه قبل پیش بینی شده بود، اتفاق خواهد افتاد.

بدون هیچگونه تردیدی می توان گفت که اگر سیاست کاهش و ریاضت اقتصادی اجراء گردد بحران موجود را خیلی بدتر می کند. بوسیله قیچی کردن استاندارد زندگی، ما تقاضا را برای خرید کالاها پائین می آوریم و این یعنی بدتر کردن بحران اضافه تولید.این می رساند که تا چه حد کینز و رفرمیست ها درست می گفتند. اما آنها آلترناتیوی ندارند که به آن دعوت کنند. چطور آنها می توانند مخارج دولت ها را بالا ببرند هنگامی در جهان غرب هر دولتی با کسری بزرگ بودجه دست به گریبان بوده و در نبردی نامعلوم است ؟

تنها جواب کمی کاستن از... می توان گفت چاپ بیشتر پول. اما این هم فقط دیک اینفلاشون(کسری قیمت ارز رایج هر کشور- مترجم) را سرخ تر می کند. راه را برای یک رکود و سقوط عمیقتر دیر یا زود مهیا و هموار می نماید. طبفه بورژوازی خود را اسیر بین شیطان و دریا ی عمیق آبی دیده است.

کامرون ممکن است به طور موقت بعنوان نمایند نظم و دشمن آنارشی فرصت موقتی دریافت کند. اما آنارشی واقعی آنارشی سیستم سرمایه داری است. آنارشی بازار. این آنارشی است که میلیونها انسان را از کار، مسکن و امید به زندگی محروم کرده است. و محروم کردن از این امکانات ضروری زندگی است که باعث نامیدی و یأس شده واقدامات و تغییرات زیر رو کننده ناگهانی، استیصالی وخشونت آمیزرا تولید می کند.

در بلندمدت شورشها نتایج جدی سیاسی به جا می گذارند. آنها می توانند شکاف و گسست درائتلاف لیبرال- دموکرات و توری را بیشترکنند. این، تاکتیک "«بریده بریده » حزب محافظه کار، که با استفاده از بحران و قرض های بزرگ دولتی در پی از بین بردن خدمات اجتماعی بریتانیا و قتل بخش عمومی می باشد که هم اکنون مشکل بزرگی ایجاد نموده را از حیز انتفاع بیاندازند.

شورش و اغتشاش در بریتانیا بزرگ فقط علامتی بر بحران عمومی کاپیتالیسم است. بحران در تمام مدت در حال عمیقترشدن است، و بورژوازی راه بیرون رفتی ندارد. هر کوششی که برای برگرداندن تعادل اقتصادی انجام می گیرد فقط به بهای چال کردن تعادل اجتماعی سیاسی است. این مشکل بوسیله اینکه عجولانه دادگاه برگزار شود و زندانهای هم اکنون پر را پرتر کنید حل شدنی نیست.

انفجارات جدید در حال آماده شدن هستند. فردا نوبت تحولات جدید است. جوانان تلاش و کوشش می کنند که راهی را برای خروج از کوچه بستی که سرمایه داری آنها را محکوم بدان کرده است، پیدا نمایند. آنها در آینده نزدیکی درک می کنند که شورش و عصیان هنوز فقط یک بن بست است. آنها باید یک راه مطمئن و بهتر برای رهائی خود از بردگی سرمایه داری پیدا کنند.

مارکسیست ها اجازه ندارند ، همراه بورژوازی و عاملین آنها در کر ریاکارانه شان شرکت کنند. وظیفه ما یافتن راهی است برای رسیدن به جوانان، برای کمک کردن به آنها در یافتن راه صحیح، راه انقلابی، راه بازسازی سوسیالیستی جامعه.

لندن- ۹ آگوست ۲۰۱۱



پاورقی (مترجم)

   ۱-  بیشتر رهبران احزاب رسمی، نمایندگان (مجالس، استانداری ها ، کمونها ( منظور است.

   ۲-  کارل مارکس در رابطه با مسئله جرم و جنایت و محکومیت اعدام در نیمه اول دهه ۱۸۴۰ مقاله تحلیلی نوشت که تا کنون نیز اعتبار خود را حفظ کرده، در جائی از این نوشته چنین می خوانیم: « این چه جامعه رقت انگیزی است که برای دفاع از خود وسیله ای جز جلاد نمی یابد و تازه بخود جرئت می دهد از طریق صدای «روزنامه مهم جهان» اعلام کند « خشونت اش یک قانون طبیعی است.« اما مارکس مثل نگاهش به هر پدیده اجتماعی دیگر در این جا هم بدنبال علت و راه و چاره است. او بحق و به درستی جامعه حاضر یعنی سرمایه داری را مسبب اصلی می شناسد وبر صندلی محکومیت می نشاند. او پس از اشاره به آمار و ارقامی که خود محقیقن جامعه شناس و ارباب جراید بورژوازی تهیه و نوشته اند، نشان می دهد که مجازات ها نتوانسته و نمی توانند تأثیری در ابعاد جرم و جنایات داشته باشند. او در جمع بندی اش بدرستی چنین می نویسد: « آیا لازم نیست در مورد وسائل تغییر آن نظامی عمیق ان اندیشید که تمامی این جنایات را سبب می شود. تا اینکه آهنگ ستایش جلادی کنیم که با اعدام یک دسته از جنایتکاران جا را برای افراد بعدی باز می کند.» ، حقیقت ان از زمان تحریر این اثر تا کنون چندین میلیون انسان بعنوان جانی و قاتل، خائن به وطن و دین واز این مزخرفات اعدام شده اند، چقدر از جرم و جنایت در جامعه کم شده است؟ آیا ساختن زندانهای جدید و اختراع وسائل جدید تأدیب و اعدام عکس این را نشان نمی دهند؟.

   ۳-  نویسنده بعنوان یک مارکسیست فکر نکنم اصل ان به این مسائل باور داشته باشد. اما او از این کلمه بیروح در دو جای مختلف استفاده می کند. به نظر می رسد که بیشتر از هر مسئله ای عصبانیت و خشم او را از وقایع خشن اتفاق افتاده بیان می کند تا یک مسئله جدی را بخواهد با این کلمه در ذهن خواننده حل کند و یا سئوالی بیآفریند. البته این برداشت من است وشاید نویسنده هدف و نظر دیگری داشته باشد.

    ۴- آلن وودز به نظر می رسد که هنوز به اتحادیه های وابسته به حزب کارگر و بویژه رهبران این اتحادیه های با حقوق های آنچنانی توهمی داشته باشد، و گرنه چنین نمی نوشت.

    ۵- این حزب که هم اکنون نه تنها در بریتانیا، یونان و اسپانیا مورد نیاز است بلکه در سراسر جهان فریاد زده می شود، حزبی جز حزب کارگران سوسیالیست نمی تواند باشد. چنین حزبی بوسیله کارگران اساس ان و برای کارگران و از درون مبارزه حی و حاضر طبقاتی آنان ایجاد می گردد. خصوصیات دیگر آن استفاده از تئوری مارکسی لنینی خواهد بود. چنین حزبی مبارزه طبقاتی طبقه کارگر را تا در هم شکستن دولت حاضر وایجاد دیکتاتوری پرولتاریا. که زمینه نابودی مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و بر قراری مالکیت اجتماعی تا ایجاد جامعه جدید می باشد هدایت میکند. جامعه ای که « شرط پیشرفت آن شکوفا شدن استعدادهای نهفته در درون فرد فرد آن..» است. (مارکس و انگلس مانیفست. چنین جامعه ای نه تنها بهتر نمودن دنیای کنونی نیست بلکه حتا بازسازی سوسیالیستی ساده آن هم نخواهد بود این جامعه ای کامل ان متفاوت با جامعه سرمایه داری و کل جوامع طبقاتی تا کنونی است. برای ساختن چین جامعه ای جوانان راهی جز رفتن به سوی پداران و مادران تولید گرشان یعنی طبقه کارگر ندارند.

    ۵- فیلم ویدئوئی از تظاهرات کارگران و جوانان در اسرائیل

http://www.youtube.com/watch?v=۴MGYUZ۷nn۵۴
برگرفته از مجله هفته


جودیت باتلر: از بحران اقتصادی تا شبکه های اجتماعی

| 0 نظر
judithbutler.jpg
جودیت باتلر در مصاحبه با رادیو وب ماکبا:
از بحران اقتصادی تا شبکه های اجتماعی

ترجمه: نیلوفر.الف

اخیرا جودیت باتلر، فیلسوف و نظریه پرداز آمریکایی برای شرکت در یک سمینار به اسپانیا سفری داشته و در این سفر با یک رادیو وب مصاحبه ای انجام داده است. در این مصاحبه ژورنالیستی باتلر سعی می کند با زبانی ساده سخن بگوید و به موضوعات گوناگونی از نقطه نظرات خود پرداخته است و آنها را به روشنی بیان کرده است. باتلر در بخشی از این مصاحبه به مسئله شبکه های اجتماعی و رخدادهای تهران و قاهره اشاره می کند. اصل این مصاحبه را در اینجا می توانید بشنوید.

 

معرفی:

جودیت باتلر هستم. در زمینه ی تئوری فمنیستی و فلسفه و نقد سیاسی و اجتماعی قلم می زنم. در سن ۱۴ سالگی شروع به مطالعه ی فلسفه کردم و این کار را با خواندن فلسفه یهود آغاز کردم. زمانی که به دانشگاه رفتم شروع به مطالعه ی فلسفه ی اگزیستانسیالیسم و فلسفه اروپایی کردم و بعد به آلمان رفته و هگل و مارکس خواندم و به دنبال سنت ایده آلیسم آلمانی رفتم و تز خود را در باب پدیدارشناسی هگل نوشتم . در میانه راهِ نوشتن تز بود که با جنبش های فمنیستی شروع به کار کردم که یک بار روزی کسی به من گفت چرا درباب فمنیسم چیزی نمی نویسی؟ راستش کار من فلسفه بود و در آن برهه من فقط یک فمنیستِ اکتیویست بودم . بعد از آن بود که شروع به نوشتن درباره ی سیمون دوبوار و مونیک ویتیگ و برخی دیگر از فیلسوفان سنت فمنیسم فرانسوی کردم و دست آخر هم «دردسر جنسیت» را نوشتم. که اولین کار جدی من در زمینه مطالعات فمنیستی بود و گمان می کنم که حداقل ۳۰ ساله بودم که نوشتن «دردسر جنسیت» را به پایان رساندم.

من هم همانند روشنفکران بارسلونا تصور می کنم مردم می خواهند بخشی از یک جنبش اجتماعی باشند و اندیشه آنها با تغییرات سیاسی و اجتماعی گره خورده است . من در آمریکا گاهی به قوت حس می کنم که افراد درون آکادمی، کاملا از جنبش های پهنه سیاسی و اجتماعی فاصله گرفته اند اما اخیرا در اروپا خصوصا یونان و اسپانیا و تا حدودی آلمان حس می کنم که زندگی روشنفکری با پرسش های اساسی در رابطه با قدرت و جنگ و نابرابری گره خورده است و روشنفکر خود را در ارتباط با جنبش های سیاسی و اجتماعی می بیند و این برای من بسیار مهم است.

 


نئولیبرالیسم و «فضیلت از خود گذشتن»

چیزی که این روزها می بینیم این است که تغییرات اقتصادی نئولیبرال بازارها و نیز سیستم های آموزشی و نظام های مراقبتی و بهداشتی را در سراسر اروپا در اختیار گرفته و از مردم خواسته می شود که حس از خودگدشتگی خود را تقویت کنند، چرا که ما در دوران اقتصادی بسیار سختی به سر می بریم و از این رو ما می بینیم که تاکید بیشتری بر روی فضیلت از خود گذشتگی و فضیلت صدقه دادن و فضیلت کارکردن تا سطوح سنی بالا وجود دارد و دست آخر هم از آنها خواسته می شود که مثلا مزایای بازنشستگی یا حتی بخشی از مستمری خود را رها کنند، تقریبا انگار همه ی ما «شغلی دائم العمر» داریم. گویی قربانی شدن شما برای ادامه ی حرکت اقتصادی ضروری است و البته همزمان می بینیم شرکتهای اصلیِ جهانی که با دولتها همکاری می کنند، سودهای کلانی به جیب می زنند. شرکتهایی که بعضا در «پدیده ی جنگ» هم سهیمند و از راه آن پول بیرون می آورند. گویی زمان خوبی است برای ضد سرمایه داری بودن و باید بگویم که اگرچه تمرکز کاری من روی این موضوع نیست اما همیشه نسبت به آن احساس دغدغه می کنم.


اضطراب های بازار جهانی

من می دانم زمانی که از این موضوع سخن می گوییم تصمیمات زیادی در بازارهای جهانی در یونان ایتالیا و اسپانیا و پرتغال و .. گرفته می شود. این بازارهای جهانی انگار نوعی قدرت بر روی زندگی مردم اعمال می کنند، و طبعا این موضوع بخشی از «مفهوم دموکراسیِ موجودِ ادعا شده» توسط تمام این کشورها نیست چرا که بیشتر مردم طبقه ی کارگر که فقر را لمس می کنند و کارگرانی که مدام از شغلهای موقت خود بیکار می شوند حس می کنند که اثری از آنها در این بازارها نیست و به هیچ طریق مستقیمی در بخش سرمایه گذاری حضور ندارند و حس می کنند که این بازارها بر روی زندگی آنها و شادمانی آینده شان کنترل اعمال می کند .

پس این گفتمان بازار اضطراب عمیق و زیادی ایجاد می کند و این حس را برای بخش بزرگی از طبقه ی کارگر به همراه می آورد که با فقدان کنترل بر روی آینده ی مالی خود مواجهند. احساس ترس و بی قدرتی توامان.

 


«سیستم مراقبت» در دوران معاصر

قدرت مراقبتی در دوران معاصر را می توان در فرودگاهها مشاهده کرد. فرودگاههایی که پر از پلیس امنیت است و سرشار از اضطراب. گویی قرار است اتفاق وحشتناکی بیافتد و آنها یا این حضور به ما می گویند که «ما باید از شما سوالهای زیادی بپرسیم، همه وسایل شما را بگردیم و اصلا ورود شما را به کشور مورد نظر به تعلیق بیاندازیم»، من به اینها می گویم تکنیک های ارعاب و نیز حضور نوعی قدرت ضروری که ما باید به دلیل امنیت خودمان به آن احترام بگذاریم. اما همزمان حضور این قدرتهای به اصطلاح ضروری به ما به شدت احساس بی قدرتی می دهد. و ما را به شدت می ترساند و مضطرب می کند. پس هم در سیستم بازارهای جهانی و هم در رژیم امنیتی جدید ، محصولی که از آنِ ما می شود، حس بی قدرتی و اضطراب است.


شبکه یابی اجتماعی : امکانات جدید «وصل- بودگیِ جهانی»

من واقعا هنوز هم تحت تاثیر این موضوع قرار دارم که چقدر شبکه یابی اجتماعی و توییتر توانست در انقلاب مصر و نیز از اخباری که از تهران می رسید و می رسد، خصوصا در زمان آن تظاهرات و خشونتی که پلیس در حق مردم روا داشت، حائز اهمیتی این چنین باشد. به همین دلیل من هم بسیار به آن علاقمند هستم چرا که فکر می کنم این شبکه یابی های اجتماعی امکانات جدیدی را در عرصه ی«وصل-بودگی جهانی» ایجاد کرد، و برای رژیم های خشونت گر و تمامیت خواه وجود این شبکه های اجتماعی مسئله را بسیارسخت تر می کرد و حفظ قدرت را برای آنها دشوارتر. اگرچه من در این مورد خیلی هم یوتوپیایی نمی اندیشم و می فهمم که خود فیس بوک هم نوعی شرکت است و از این راه به وضوح پول کلانی به دست می آورد (می خندد!) اما متوجهم که طبعا نمی تواند محتویات خود را تمام و کمال کنترل کند. البته باید مسئله سانسور در شبکه های اجتماعی را هم مد نظر داشته باشیم و بدانیم که در این شبکه ها هم نیروی سانسور بر اساس چه مکانیزمی می تواند عمل کند، همانطور که می تواند گاهی ضد نیروهای سانسور هم باشد.

 

یک «هویت اجراگر»

اغلب ممکن است که حس کنیم چیزی قبلا با حضور نیروهای دیگری نام گذاری شده است. یعنی پیش از آنکه من به دنیا بیایم با تعلق به این مذهب یا نژاد یا ملیت و حتی این جنسیت نام گذاری شده ام، و نمی توانم کاری در قبال آن انجام دهم. من توسط قدرتهایی که از من بزرگ تر بودند و پیش از آمدن من به این دنیا هم عمل می کرده اند و روی من هم عمل می کنند، به شکلی منفعلانه برساخته شده ام ، پس من هیچ چیزی نیستم جز یک وسیله نقلیه یا دریافت کننده ی منفعل و فکر می کنم که این موضوع هم درست باشد که ما به شکلی ژرف توسط برخی از تاثیرات فرهنگی، ساختار می یابیم . می خواهم بگویم حتی اینجا در کاتالونیا هم، زبان، تاریخ و فرهنگ بسیار بسیار در درک افراد از خودشان و در جهان موثر است. اما هنوز هم برای من اینطور به نظر می رسد که فرهنگِ یک تاریخ، فرهنگِ یک ملت ، فرهنگِ نژادی و فرهنگِ مربوط به جنسیت در طول تاریخ تغییر می کند و سوال اینجا این است که ما چطور می توانیم روی این نوآوری و بدعت حساب باز کنیم حتی در این مواردی که به نظر می رسد توسط چیزی که از ما قوی تر است ، تثبیت، بر ساخته و تعریف شده ایم. گاهی حتی شبیه حرکت کردن در گل است. حرکت بسیار سخت می شود انتخاب مسیر جدید هم. نمی توانی کل ساختار خودت را دور بریزی، اما همزمان باید بدانی که ما فقط یک بار شکل نگرفته ایم و این شکل گرفتن می تواند یک روند باشد و و حتی ما در بعضی نقاط شکل گیری خودهایمان را در میانه ی راه متوقف می کنیم. چنین چیزی امکان بدعت و تجربه درون این میراث ها و درون این سنت ها و این ساختارها را فراهم می کند و فکر می کنم این چیزی است که من «اجراگری» می خوانم.

 

نشانگان: نوعی اعتراض

فکر می کنم که شکل هایی از اعتراض وجود دارد که لزوما به شکل کلامی به سخن نمی آیند و کاملا آگاهانه نیستند. می توانم بگویم برخی اوقات که بدن احساس بیماری دارد و یا مشکل حرکتی دارد یا در وضعیتی کاملا لخت شده، این هم نوعی اعتراض است که به بدن مفصل شده. یک نشانگان از این حیث برای من جالب است که مثلا اگر درباره ی نشانگان هیستریک فکر کنید ، بدن همزمان هم اعتراض می کند و هم اعتراض خود را متوقف می کند. پس اینها همه شکلی از اعتراضند که فرم بدنی به خود می گیرند. می شود که یک نفر یک دفعه دیگر نتواند حرف بزند، یا زیاد حرف بزند و نتواند جلوی حرف زدن خود را بگیرد، یا یک دفعه دست ها کار نکنند در حالی که قبلا کار می کردند پس چرا حالا کار نمی کنند؟ بی خوابی هم می تواند نوعی اعتراض باشد و یا ترس از این موضوع باشد که خوابیدن زیادی یعنی نادیده گرفتن زندگی و دنیا و این بی خوابی به همراه دارد. در واقع اضطراب های زیادی بین افراد وجود دارد درباره ی آنچه که در بدنشان ممکن است رخ دهد و به آن راه یابد. عدم علاقه آنها به برخی غذاها، عدم علاقه به بودن در اطراف سیگاری ها، عدم علاقه به اتوبوس سوار شدن، یا چیزهایی مثل این مثلا شاید تنها به دلیل مبتلا شدن به نوعی باکتری و ... چنین لحظه هایی می توانند به اضطراب های اجتماعی مفصل شوند . اینکه آیا ما به فضای اطراف خود کنترل داریم؟ ترس از اینکه چه چیزهایی می گیریم از دیگران یا دیگران ما را به چه چیزهایی مبتلا می کنند؟ چنین موضوعی خصوصا می تواند مثلا برای افراد ترانسکچوال، سخت باشد تا با آن دست به گریبان شوند خصوصا به عنوان جنسیتی که حس نمی کنند به آنها متعلق باشد، و آنها را با موقعیتی مواجه می کند که یا مجبورند با آن سازش کنند و بدنشان را دوست داشته باشند، یا نوعی درد بدنی را تجربه می کنند که آنها را ترک نمی کند تا زمانی که نتوانند به کلی جنسیت خود را تغییر دهند، و یا بدنشان بتواند در وضعیتی آزاد برای ابراز جنسیت به سر برد . اگرچه وجود نشانگان نوعی اعتراض محسوب می شود، اما همزمان هم می تواند به معنای سانسور باشد. ما گاهی خودمان به بدترین شکل خود را سانسور می کنیم و در این صورت البته قدرت های خارجی هم موثرتر خواهند شد چرا که سوژه خودش دارد خودش را به سوژگی می کشاند. بنابراین این اعتراض بدنی گاهی می تواند به عنوان نوعی «وضعیت خود - سوژگی» تعبییر شود.

 


شیوه های ارتباطی قوانین دینی : چگونگی اعمال کنترل و رهایی از قید آن

اگر به کلیسا خصوصا در معنای واتیکانی اش فکر کنیم می بینیم از طریق نمادگراییِ تصویریِ غلیظی که از مسیح و مریم ارائه می کند، تاثیر گذار است اما این نمادها کافی نیستند و توسط پاپ یا اسقف ها جنبه ی رسمی بسیار قوی تری می یابند. از سوی دیگر «حضور موسیقی» هم اهمیت دارد. یعنی در کلیسا از طریق همین موسیقی و خواندن جمعی فرد حس می کند که به جمعی تعلق دارد و در نتیجه از این دو طریق، ناآگاهانه فرد وادار به انجام برخی امور و شاید پی گیری بسیاری از بایدها و نبایدها درباب بدن می شود.از آن جمله یکی اینکه چطور جنیست خود را اجرا کنی تا مقبول اطرافیانت باشی، یا رابطه ی درست کدام است و بسیاری دیگر. من فکر می کنم که ما باید هر چه بیشتر از کارکرد پلیسی جنسیت بکاهیم که از این طریق مذهبی هم اعمال می شود. این واقعا وحشتناک است که بچه ای با خودش فکر کند که باید به جنسیت خود به شکل سنتی آن عمل کند، یا آن را اجرا کند و در غیر این صورت تنبیه خواهد شد. یا اینکه فردی حس کند ، برای داشتن دوستانی در اطراف خود و یا پذیرفته شدن توسط اطرافیان، باید با نُرم های قطعی شده جنسیتی مطابقت کند تا در عرصه ی عمومی شرم زده نباشد. من با بچه هایی مواجه بوده ام که با این حس ترس روبرو بودند که آیا من همان قدر که باید دختر هستم؟، یا همانقدر که باید پسر هستم؟، چرا که ممکن است کسی مرا برای ظاهرم، یا برای چیزی که به نظر می رسم، یا حتی برای چیزی که می پوشم، مسخره کند. همه ی این جزئیات زندگی روزمره می تواند درست مثل تنبیهی هر روزه برای فرد باشند. این است که من از اساس با هرگونه اجباری مخالفم و البته می دانم که نباید افراد را هم به فُرم های جدیدی از جنسیت رهنمون ساخت ؛ نباید برای بدل شدن به هیچ جنسیتی اجباری در کار باشد و تصور می کنم که ما باید جنسیت را در سکسوالیته رها کنیم تا هیچ اجباری در آن نباشد این چیزی است که حداقل من به آن فکر می کنم. این نمی تواند مستقیما هم به کودک و نوع تربیت او و آموزشش ربط داشته باشد، بلکه به نوع تفکر بزرگسالان درباب خود آنها هم مربوط است چرا که مشکل اصلی اضطرابی است که از جانب بزرگسالان به کودکان القا می شود. پس پیش از آنکه مثلا به فرد بیاموزی یک فمنیست باشد، لازم است که والدین اصلا از خیر آموزش قوانین و نُرم هایی بگذرند که آن را پیش از این بدیهی می شمردند .

از نارودنیزم تا مارکسیزم

| 0 نظر
lenin-ghermez.jpgاثر ولادمیر لنین
ترجمه به فارسی: بهمن فیروز
هجده مرداد ۱۳۹۰، نهم اوت ۲۰۱۱
مقاله اول: 
یک روزنامه قانونی اخیرا چنین بیان داشته که زمان صرف وقت بر سر "خصومت" منافع میان طبقات مختلف مخالف حکومت مطلقه نیست. این نظری جدید نیست. البته ما به این نظر، با ملاحظات گونه گون، در ستون های اسواباژدانیه(۱) و روولوتسیونایا روسیا(۲) بر خورده ایم. این طبیعی است که چنین نقطه نظری در میان نمایندگان بورژوا دمکراتها تفوق داشته باشد. تا آنجا که به سوسیال دمکراتها مربوط است، در مورد این مساله هیچ افتراق نظری نمیتواند موجود باشد. مبارزه توامان پرولتاریا و بورژوازی بر علیه حکومت مطلقه نباید و نمیتواند باعث ان شود که پرولتاریا خصومت منافع خود و طبقات دارا را فراموش کند. برای اینکه ایده روشنی از این خصومت داشته باشیم لازم است ایده روشنی از تفاوت های عمیقی که بین نقطه نظرات گرایشات مختلف وجود دارد داشته باشیم. البته این ان را نمیرساند که ما بایستی توافقات موقت را با پیروان گرایشات دیگر، با هر دوی سوسیالیست-روولوسیونرها(۳) و لیبرال ها، چناچه که کنگره دوم حزب ما برای سوسیال-دمکراتها مجاز اعلام کرده ، رد کنیم.

سوسیال-دمکراتها، سوسیالیست-روولوسیونرها را به عنوان نمایندگان گروه چپ افراطی بورژوا دمکراسی ما میشناسند. سوسیالیست روولوسیونرها از این نظر [[سوسیال-دمکراتها]] در مورد ایشان منزجر بوده و آنرا اقدام بد طینتانه ای برای خوار کردن حریف  و به زیر سوال بردن صداقت و خلوص نیت خود میشمارند.  در حقیقت چنان نظری هیچ ربطی به بدگمانی ندارد؛ ان صرفا یک تعریف مارکسیستی از منشا طبقاتی و ماهیت طبقاتی نظرات سوسیالیست-روولوسیونرها میباشد. هرچه سوسیالیست-روولوسیونرها نظرات خود را با وضوح و قاطعیت بیشتر بیان میکنند، بیشتر توصیف مارکسیستی از خود را تایید میکنند. در این مورد طرح برنامه حزب سوسیالیست-روولوسیونرها منتشره در روولوتسیونایا روسیا شماره ۴۶ موضوع توجه میباشد.

این طرح گام قابل توجهی به جلوست، نه تنها در رابطه با شفافیت بیان اصول. پیشرفت در محتوای خود اصول بایستی مورد مداقه قرار گیرد، پیشرفت از نارودنیزم به مارکسیزم، از دمکراسی به سوسیالیزم. پر واضح است که انتقاد ما از سوسیالیست-روولوسیونرها ثمر داده است؛ و آنانرا مجبور کرده که تاکید مشخصی بر نیات خوب سوسیالیستی شان و دیدگاه های مشترکشان با مارکسیزم بگذارند. از جهت دیگر خصوصیات نظرات قدیمی، ناردنیکی، و بطور مبهم دمکراتیک آنان است که چشم ها را میزند. ما به آنانکه یحتمل ما را متهم به تناقض گویی میکنند (توجه به نیات خوب سوسیالیستی سوسیالیست-روولوسیونرها، در عین حال تعریف ماهیت اجتماعی ایشان به عنوان بورژوا دمکرات) یاد آور میشویم که نمونه های سوسیالیزم، نه تنها از نوع خرده بورژوایی بلکه از نوع بورژوایی ان، مدتها قبل در مانیفست کمونیست تحلیل شده اند. نیت خوب یک سوسیالیست بودن یک ماهیت بورژوا-دمکراتیک را غیر محتمل نمیکند .

مطالعه پیشنویس سه مشخصه اصلی جهان بینی سوسیالیست-روولوسیونری را به ما نشان میدهد. اول، تصحیحات تئوریک مارکسیزم. دوم، بقای نارودنیزم در دیدگاه های ایشان در مورد زحمتکشان دهقانی(۴)  و مساله ارضی. سوم، بقای همان نظرات ناردنیکی در مورد انقلاب قریب الوقوع روسیه [[به شکل ]] خصلت(۵)  غیر بورژوایی [[انقلاب]].

گفتم تصحیحات مارکسیزم.  دقیقا.  کل گرایش اصلی نظریه، کل چارچوب برنامه، اشاره به پیروزی مارکسیزم بر نارودنیزم دارد. [[نارودنیزم]] هنوز زنده است (با کمک تزریق آخرین شیوه های رویزیونیزم چنان نگه داشته شده)، ولی تنها به عنوان "تصحیحات" جزئی مارکسیزم.  بگذارید تصحیح اصلی کلی تئوریک را [[در نظر]] بگیریم، تئوری رابطه مساعد و نامساعد بین وجوه مثبت و منفی سرمایه داری.  این تصحیح، تا جایی که کاملا مغشوش نشده، سوبژکتیویزم (۶) قدیمی روس را در مارکسیزم داخل میکند.  به رسمیت شناختن فعالیت تاریخی "خلاقه" سرمایه داری، که کار را اجتماعی میکند و "نیروی اجتماعی ای"قادر به تحول جامعه  بوجود میاورد، [[همان]] نیروی پرولتاریا، گواهی از گسستی از نارودنیزم و گذاری به مارکسیزم است.  تئوری سوسیالیزم بر پایه توسعه عینی (۷) نیروهای اقتصادی و تقسیم طبقاتی ریخته شده.  [[این]] تصحیح : "در بعضی شاخه های صنعت، بخصوص در کشاورزی، و در تمامی [[بعضی]] کشورها" رابطه مابین وجوه مثبت و منفی سرمایه داری "در حال [تا کجا رفته اند !] بیشتر و بیشتر نامساعد شدن است." این تکرار نیک.-ان [۱ ] و و.و. با تئوری اش در مورد "سرنوشت های" بخصوص " سرمایه داری در روسیه" توسط هرتز و دیوید میباشد. عقب ماندگی روسیه بطور اعم و کشاورزی روسیه بطور اخص دیگر بمنزله عقب ماندگی سرمایه داری قلمداد نشده ، بلکه به منزله ویژگی ای توجیه کننده تئوری های عقب مانده [[نظاره میشوند]]. در کنار مفهوم ماتریالیستی تاریخ، ما دید کهنه شده ای را مییابیم که بر طبق ان قشر روشنفکر قادر به انتخاب طریق های کما بیش مساعد تری برای کشور و تبدیل شدن به قاضی فراطبقاتی(۸) سرمایه داری است [[و]] نه [[تبدیل شدن]] به سخنگوی طبقه ای که از انهدام اشکال قدیمی زندگی بوسیله سرمایه داری بوجود آمده.  [[این]] واقعیت که استثمار سرمایه داری در روسیه بخاطر بقای روابط پیشا-سرمایه داری اشکال بخصوص زننده ای به خود میگیرد طبق روال معمول ناردنیکی نادیده گرفته شده.

تئوری ناردنیکی با وضوح بیشتری در مورد مفاهیم دهقانی آشکار میشود. در سراسر پیشنویس کلمات و عبارات زیر بدون تمایز(۹) استفاده شده اند: رنجبران(۱۰)، استثمار شدگان(۱۱)، طبقه کارگر، توده های زحمتکش(۱۲)، طبقه استثمار شده(۱۳)، طبقات استثمار شده(۱۴). اگر نویسندگان در مورد [[این]] آخرین ترم ("طبقات")، که از دستشان در رفته، فکر میکردند [[آنگاه]] متوجه میشدند که تحت [[نظام]] سرمایه داری این خرده بورژوازی و به همچنین پرولتارها هستند که کار میکنند و استثمار میشوند. آنچه در مورد نارودنیک های قانونی گفته شده در مورد سوسیالیست-روولوسیونرها [[نیز]] صادق است: افتخار کشف نوع بی سابقه ای از سرمایه داری [[که]] بدون خرده بورژوازی [[است]] به آنها تعلق میگیرد. آنها از زحمتکشان دهقانی سخن میگویند، اما چشمانشان را بروی واقعیتی میبندند که اثبات، مطالعه، سنجیده، توصیف، و تعمق شده یعنی این که بورژوازی دهقانی(۱۵) اکنون در میان زحمتکشان دهقانی ما قطعا تسلط  دارد، و اینکه دهقانان ثروتمند(۱۶)، هرچند ملقب به اسم زحمتکشان دهقانی  [[باشند]]،نمیتوانند بدون استخدام کارگران زراعی(۱۷) گذران کرده و فی الحال بیش از نیمی از نیروهای تولیدی(۱۸) دهقانی را تحت کنترل دارند.

براستی، از این زاویه، هدفی که حزب سوسیالیست-روولوسیونر ها در برنامه حداقلش برای خود قرار داده، خیلی عجیب مینماید: "از زاویه منافع سوسیالیزم و اصول مبارزه علیه بورژوا-ملاک(۱۹)، برای استفاده از نظرات، سنت ها، و طرق زندگی دهقانان روسیه، هم به عنوان رنجبران (۲۰) در کل و هم اعضای کمون های روستا(۲۱) بخصوص این مفهوم که زمین مالکیت مشترک تمام مردم زحمتکش(۲۲) است." این هدف، در نگاه اول، به نظر تکرار کاملا بی ضرر و آکادمیک اتوپی های کمون-روستا میآید که دیری است هم در تئوری و هم  در زندگی [[عملی]] رد شده اند. اما، در واقعیت ، ما با امر سیاسی مبرمی که انقلاب روسیه قول حل آنرا در آینده بسیار نزدیک میدهد مواجهیم:  چه کسی از چه کسی استفاده خواهد کرد؟  آیا روشنفکران انقلابی، که خود را سوسیالیست میداند، از مفاهیم زحمتکشانه دهقانان(۲۳) در خدمت مبارزه علیه اصول بورژوا-ملاک استفاده خواهد کرد؟ یا اینکه بورژوا ملاک و در عین حال زحمتکشان دهقانی(۲۴) از گفتمان سوسیالیستی روشنفکران انقلابی-دموکراتیک در خدمت مبارزه علیه سوسیالیزم استفاده خوهند کرد؟

به نظر ما شق دوم (علیرغم خواست و آگاهی مخالفان ما) عملی خواهد شد. ما به عملی شدن ان متقاعد شده ایم چرا که تا بحال نه دهم ا ش  عملی شده است. بورژوا ملاک (و در همان حال زحمتکشان) دهقانی تا به حال استفاده خوبی از عبارا ت سوسیالیستی روشنفکران دمکراتیک نارودنیک کرده اند،  [[روشنفکرانی]]  که حا مل خیالات باطل حمایت از "سنت ها و طرق زندگی زحمتکشان با استفاده از آرتل ها(۲۵)، تعاونی(۲۶) ها، کشت علوفه، خیش ها، انبارهای زمستوو(۲۷)، و بانک های ان بودند ولی در حقیقت توسعه سرمایه داری را درون کمون روستا ترویج میکردند.  تاریخ اقتصادی روسیه بدین شکل چیزی را ثابت کرده که تاریخ سیاسی روسیه آنرا فردا ثابت خواهد کرد.  پرولتاریای آگاه [[به منافع]] طبقاتی، بدون اینکه به هیچ وجه حمایت خود را از آرمان های مترقی و انقلابی زحمتکشان دهقانی بورژوا سلب کند، وظیفه دارد به پرولتاریای روستایی (۲۸)توضیح دهد که در آینده مبارزه ای علیه دهقانان اجتناب ناپذیر است؛ وظیفه دارد به او [[پرولتاریای روستا]] اهداف واقعی سوسیالیزم را، بجای تصورات بورژوا دمکراتیک اجاره داری متساوی زمین(۲۹)، توضیح دهد.  با دهقانان بورژوا(۳۰) بر علیه بقایای بردگی(۳۱)، برعلیه حکومت مطلقه، روحانیت(۳۲)، و زمینداران؛ با پرولتاریای شهری بر علیه بورژوازی بطور کلی  و بر علیه دهقانان بورژوا بطور مشخص - این تنها شعار صحیح برای پرولتاریای شهری است، این تنها برنامه ارضی صحیح برای سوسیال دمکراسی روسیه در لحظه کنونی میباشد. این همان برنامه ای بود که کنگره دوم ما تصویب کرد.  با بورژوازی دهقانی() برای دمکراسی، با پرولتاریای شهری برای سوسیالیزم - این شعار به مراتب کشش قویتری برای فقرای روستایی دارد تا شعار های خوش نما ولی توخالی سوسیالیست-روولوسیونرهایی که با نارودنیزم ور میروند(۳۳).

اینجا به سومین از نکات اصلی پیشنویس میرسیم که در بالا ذکر شد.  نویسندگان ان تا اینجا از دیدگاه نارودنیک های پیگیر، که با آزادی سیاسی بر این اساس مخالف بودند  که تنها منجر به تحویل قدرت بدست بورژوازی میشد، گسسته اند.  ولی در ان قسمت از پیشنویس که حکومت مطلقه و برخوردهای طبقات مختلف را به ان ترسیم میکند بقای نارودنیزم به وضوح دیده میشود.  اینجا نیز، مثل همیشه، میبینیم که اولین کوشش روشنفکران انقلابی خرده بورژوا برای روشن کردن مفهوم واقعیت نزد ایشان ناچارا به افشای کامل دیدگاه های متناقض و کهنه شده ایشان میانجامد.  (پس بنا برین، بگذارید، در پرانتز بگوییم، که مجادلات با سوسیالیست روولوسیونر ها بایستی همیشه به این سوال درک آنها از واقعیت خلاصه شود ، چرا که این سوال به تنهایی بیانگر دلایل جدایی عمیق سیاسی بین ما است.)

در پیشنویس میخوانیم " طبقه تولید کنندگان(۳۴) و تجار(۳۵) بزرگ، که بیش از هر جای دیگری ارتجاعی هستند" "نیاز بیش از پیشی به حمایت حکومت مطلقه بر ضد پرولتاریا دارند"...  این غلط است، چرا که هیچ جای دیگر در اروپا بی اعتنایی بورژوازی پیشرفته نسبت به شکل مطلقه حکومت به اندازه کشور ما واضح نیست.   نارضایتی از رژیم حکومت مطلقه در میان بورژوازی، علیرغم ترسش از پرولتاریا،  در حال رشد است، [[و انهم]] بخشا به این دلیل ساده است که پلیس، با تمام قدرت نامحدودش، نمیتواند جنبش کارگری را خرد کند.  وقتی صحبت از "یک طبقه" تولیدکنندگان بزرگ میکند، پیشنویس تقسیم بندیها و گروه های درون بورژوازی را با تمام بورژوازی به عنوان یک طبقه قاطی میکند(۳۶).  اشتباه از آنجا آشکار تر است که دقیقا این [[بورژوازی]] میانه و خرده بورژوازی هستند که قدرت مطلقه کمترین توانایی ارضا یشان را داراست.  

..."نجبای زمیندار و کولاک های(۳۷) روستا بیش از پیش احتیاج به چنان حمایتی بر علیه توده های زحمتکش در روستاها دارند..." براستی؟ پس آنوقت، لیبرالیزم زمستوو از کجا میآید؟  جاذبه موزیک پرمایه(۳۸) برای روشنفکران (دموکراتیک( رو به ترقی() و بالعکس از کجاست؟ یا اینکه کولاک وجه مشترکی با موزیک پرمایه ندارد؟

"...تضاد آشتی ناپذیر و گسترش یابنده ای میان وجود حکومت مطلقه و کل توسعه اقتصادی، اجتماعی-سیاسی و فرهنگی کشور در حال سر بلند کردن است...

با این [[عبارت]] آنها فرضیات خود را تا حد یاوه پایین آورده اند.  آیا ممکن است "تضادی آشتی ناپذیر" را با کل توسعه اقتصادی کشور، [[و توسعه]] در سایر حیطه ها،تصور کرد که بازتاب خود را در روحیه(۳۹) طبقات دارای سرکردگی اقتصادی نداشته باشد؟   یا این است و یا ان:  یا اینکه حکومت مطلقه واقعا با توسعه اقتصادی کشور خوانایی ندارد؛ که در ان صورت بهمچنین با منافع تمام طبقه تولید کنندگان، بازرگانان(۴۰)، زمینداران(۴۱)، و موزیک های پرمایه خوانایی ندارد.  اینکه این طبقه توسعه اقتصادی "ما" را از ۱۸۶۱[۲] کنترل میکرده یحتمل حتا بر سوسیالیست-روولوسیونرها هم پوشیده نیست (گرچه و.و. به آنها خلاف این را آموخته بود.)  تمام روند تاریخ اروپایی این را تایید میکند که دولتی ناهمخوان با کل طبقه بورژوا میتواند اختلافات میان گروه ها و اقشار بورژوازی را برای خود دستمایه(۴۲) کند، که میتواند با طرفداران حمایت از مصنوعات داخلی(۴۳) به صلحی بر ضد تجار آزاد(۴۴) دست بزند، حمایت یک قشر را بر ضد قشر دیگر جلب کند، و چنین بند بازیهایی(۴۵) را برای سالها و دهه ها ادامه دهد.  یا اینکه در کشور ما تولید کنندگان، زمینداران، و بورژوازی دهقانی "بیش از پیش احتیاج" به حکومت مطلقه دارند.  در آنصورت  میبایست این مفهوم را بپذیریم که آنها، [[این]] خدایان(۴۶) اقتصاد کشور، حتا به طور جمعی، به عنوان یک طبقه، منافع توسعه اقتصادی کشور را نمیفهمند، که حتا نمایندگان باهوش، درس خوانده، و پیشرفته و رهبران این طبقات این منافع را نمیفهمند !

ولی ساده تر نخواهد بود قبول کنیم که این سوسیالیست-روولوسیونر های ما هستند که شرایط را نمیفهمند؟  کافی است توجه کنیم: کمی جلوتر خودشان  به "وجود یک اپوزیسیون لیبرال-دمکراتیک، که عمدتا (از زاویه طبقه)  عناصر میانه(۴۷) جامعه تحصیل کرده را در بر میگیرد " اعتراف میکنند ".  ولی آیا جامعه تحصیل کرده ما جامعه ای بورژوایی نیست؟ آیا با هزاران بند به بازرگانان، تولید کنندگان، زمینداران، و موزیک های پرمایه وصل نیست؟  آیا ممکن است که خداوند [[نوعی]] سرمایه داری را برای روسیه مقرر ساخته که در ان اپوزیسیون لیبرال-دمکراتیک، اپوزیسیونی بورژوا-دمکراتیک نیست؟  آیا سوسیالیست-روولوسیونرها پیشینه ای در تاریخ سراغ دارند یا میتوانند نمونه ای را تصور کنند که مخالفت بورژوازی با حکومت مطلقه از طریق "جامعه" تحصیل کرده لیبرال بیان نشده یا نمیشده؟

ناروشنی(۴۸) در پیشنویس حاصل گریز ناپذیر گیج کردن نارودنیزم با مارکسیزم است.  تنها مارکسیزم تحلیل علمی صحیحی، که بیش از پیش بوسیله واقعیات تایید شده اند، از رابطه میان مبارزه برای دمکراسی و مبارزه برای سوسیالیزم به دست داده.  مثل سایر دنیا، ما دمکراتیزم بورژوایی و دموکراتیزم طبقه کارگر داریم.  مثل باقی دنیا، سوسیال دمکراتهای ما بایستی توهمات اجتناب ناپذیر بورژوا دموکراتها و جهالت آنها را از  ماهیت خویش بیرحمانه افشا کنند.  مثل باقی دنیا، پرولتاریای [[دارای]] آگاهی طبقاتی ما بایستی بورژوا دمکراتها را در مخالفتشان با بقایای بردگی و در مبارزه شان بر علیه آنها، [[و]] بر علیه حکومت مطلقه حمایت کنند، بدون اینکه برای یک لحظه فراموش کند که او طبقه ای در خود() است، و اینکه هدف طبقاتی اش سرنگونی بورژوازی است.


منتشره در وپریود، شماره ۳، ۲۴ (۱۱) ژانویه ۱۹۰۵
منبع: کلیات آثار لنین، جلد ۸، صفحات ۸۳-۸۹ ، ۱۹۶۲، مسکو


ترجمه به فارسی از روی متن انگلیسی موجود در تارنمای: http://www.marxists.org/archive/lenin/works/۱۹۰۵/jan/۲۴b.htm


ترجمه به فارسی: بهمن فیروز
هجده مرداد ۱۳۹۰، نهم اوت ۲۰۱۱

http://www.facebook.com/note.php?note_id=۱۰۱۵۰۳۳۱۳۷۱۱۹۵۴۷۹
نقل و تکثیر این ترجمه با ذکر منبع بلا مانع و آزاد است
===================================

یادداشت های مترجم انگلیسی:

[۱] نیکلای-ان- اسم مستعار ن.ف. دانیلسون، یکی از ایدئولوگ های نارودنیزم لیبرال در سالهای هشتاد و نود قرن نوزدهم
[۲] اشاره به القای بردگی زمین (سرواژ) در روسیه به سال ۱۸۶۱ است

یادداشت های مترجم فارسی:

مطالب آمده در میان دو قلاب [[  ]] از مترجم فارسی است
(۱) Osvobozhdeniye
(۲) Revolutsionnaya Rossiya
(۳) Socialists-Revolutionaries سوسیالیستهای انقلابی،یا اس-آر ها
(۴) labouring peasantry
(۵) character
(۶) subjectivism
(۷) objective
(۸) supraclass
(۹) discrimination
(۱۰) the toilers
(۱۱) the exploited
(۱۲) the labouring masses
(۱۳) the class of the exploited
(۱۴) the exploited classes
(۱۵) peasant bourgeoisie
(۱۶) well-to-do peasantry
(۱۷) farm-hands
(۱۸) productive forces
(۱۹) bourgeois-proprietary
(۲۰) toilers
(۲۱) village communes
(۲۲) toiling people
(۲۳) toiler conceptions of the peasantry
(۲۴) toiling peasantry
(۲۵) artels
(۲۶) co-operatives
(۲۷) Zemstvo warehouses
(۲۸) rural proletarian
(۲۹) bourgeois-democratic fancies of equalised land tenure
(۳۰) bourgeois peasantry
(۳۱) serfdom
(۳۲) the priests
(۳۳) Socialist-Revolutionary dabblers in Narodism
(۳۴) manufacturers
(۳۵) tradesmen
(۳۶) confounds
(۳۷) kulaks
(۳۸) enterprising muzhik
(۳۹) mood
(۴۰) tradespeople
(۴۱) landlords
(۴۲) make capital out of
(۴۳) protectionists
(۴۴) free traders
(۴۵) equilibristics
(۴۶) lords
(۴۷) intermediate elements
(۴۸) muddle

از آلن ایر نپرسید! ایران و آمریکا از مذاکره تا لابی

| 0 نظر
mohamad-gharagozloo.jpg
اول: «وزارت امور خارجه¬ی آمریکا اعلام کرده است در راستای تعامل مستقیم با مردم ایران به آلن آیر [سخن¬گوی وزارت خارجه] ماموریت داده است تا به طور مستقیم به پرسش¬های ایرانیان پاسخ دهد. آقای آیر [که] به زبان فارسی تسلط کامل دارد، پس از دریافت و طبقه¬بندی پرسش¬ها، پاسخ¬های خود را در یک ویدئو ۵ تا ۷ دقیقه¬یی از طریق شبکه¬های اجتماعی [فیس¬بوک، توئیتر و یوتوب] به اطلاع ایرانیان می¬رساند.» (http://www.voanews.com/persian/news/usadarfarsi - eyre- ۱۲۶۷۰۷۰۵۸.htm
نوشته¬های داخل [ ] از من است.)
پیش از ورود به اصل موضوع و از آن جا که به قول شاملو:
«چه معادل¬ها دارد پیروزی! (محشر!) / چه معادل¬ها دارد شادی! / چه معادل¬ها انسان! / چه معادل¬ها آزادی! مترادف¬ها¬شان/ چه طنین پر و پیمانی دارد!» (احمد شاملو، ۲-۸۶۱ :۱۳۸۲)
معانی، مترادف¬ها و مفاهیم مشخص لغات و عبارات کلیدی بیانیه¬ی وزارت امور خارجه¬ی آمریکا نه فقط چندان دانسته نیست بل¬که به همین میزان نیز تاویل پذیر است؛ در نتیجه¬ بد نیست برای عبور از چند تند پیچ بیانیه از سرعت خود بکاهیم و اندکی تامل کنیم: 
۱. بزرگ¬ترین دولت امپریالیستی تاریخ چه هدف مشخصی از "تعامل مستقیم با مردم ایران" پی می¬گیرد؟
۲. کدام پرسش¬ها بی¬پاسخ مانده است که سیاست خارجی آمریکا سخن¬گوی خود را بی¬نیاز از لغت نامه؛ گرم کرده و به بازی فرستاده است؟
۳. منظور وزارت خارجه¬ی آمریکا از "مردم ایران" به طور دقیق افراد کدام طبقه¬ی اجتماعی و عناصر چه بخشی از جامعه است؟
۴. وزارت خارجه¬ی آمریکا یک بار در جریان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با "مردم ایران"، "تعامل مستقیم" داشته و از آنان به عنوان چماق فشار علیه دولت محمد مصدق بهره برده است. در آن برهه¬ی تاریخی "مردم ایران" - به زعم زعمای سیاست خارجی آمریکا - از لومپن¬هایی همچون شعبون بی¬مخ، فواحشی مانند پری بلنده و ژنرال¬ها و سرهنگانی به نام زاهدی و نصیری و اعوان و انصارشان تشکیل می¬شد. از آن¬جا که ماهیت دولت و سیاست خارجی آمریکا همان است که بود، آیا این بار افراد و طبقه¬ی اجتماعی مورد نیاز آنان تفاوت کرده است؟
۵. همه می¬دانند که اکثریت قریب به اتفاق دیکتاتوری¬هایی که هم اکنون مورد تعرض فرودستان آفریقای شمالی و خاورمیانه قرار گرفته¬اند تا آخرین نفس از متحدین اصلی ایالات متحد بوده¬اند. فروپاشی این رژیم¬های استبدادی، سرایت شعله¬های آتش انقلاب به سوریه و اسراییل و تلاش همه سویه¬ی آمریکا و متحدانش برای تغییر جهت و مهار این انقلاب¬ها، در سیاست¬گزاری¬های جدید امپریالیستی چه نقشی ایفا می¬کند؟
پاسخ این سوال¬ها مانند ماهیت آن¬ها سخت آسان است! امپریالیسم آمریکا از زمان حضورش در عرصه¬ی مستقیم تقسیم جهان و عصر صدور سرمایه و.... سیاه¬ترین کارنامه¬ی موجود یک دولت امپریالیستی را به ثبت رسانده است. از شیلی و کوبا و نیکاراگوئه تا ایران و افغانستان و عراق و هر جای دیگری که آمریکا به قصد "تعامل مستقیم با مردم" وارد صحنه شده است، بوی جنون و جوی خون و کودتا و بمب و نظامی¬گری و ترور و پینوشه و موشه¬دایان و شاه و مبارک و علاوی ـ مالکی و کرزای.... بیرون زده است. 
بخش مهمی از سیاست خارجی هر دولتی در رسانه¬های رسمی آن دولت ره¬یافتنی است. بر پایه¬ی ارزیابی همین برنامه¬ها با قاطعیت می¬توان گفت - و پذیرفت - که قبل از شکل بندی جنبش اجتماعی ۸۸ ایران، سیاست خارجی آمریکا دفاع همه جانبه از افراد و گروه¬های سلطنت طلب و سکولار (سیاست" رژیم چنج" از طریق جنگ) و حمایت تلویحی و نیم¬بند از اصلاح¬طلبان دولتی بود. اما وقایع پس از "انتخابات"  و استقبال ناگزیر مردم از کاندیدای جریان رفرمیست، آلترناتیو سیاسی دیگری فراروی آمریکا نهاد:
اصلاح¬طلبان دولتی از قدرت رانده در کنار لیبرال¬ها و چپ¬های نادم و بریده و ناسیونالیست¬های قومی. در غیاب چپ متشکل و متحزب که از یک¬سو در جهنم دهه¬ی شصت سوخته بود و عقبه¬اش هم که به غرب گریخته ، صحنه¬ی مبارزه¬ی سیاسی را به انواع جریان-های اپوزیسیون بورژوایی وانهاده است و در غیاب یک جنبش منسجم و نیرومند کارگری لاجرم "خیزش سبز" در جای¬گاه یگانه آلترناتیو تغییرات اجتماعی نشست. برآیند این فرایند کله قندهای زیادی در دل سیاست خارجی آمریکا آب کرد. برای اثبات صحت و سقم این مدعا می¬توان به ترکیب مفسران، تحلیل¬گران و کارشناسان سیاسی و حتا فرهنگی صدای آمریکا (VOA) خیره شد:  
نوری¬زاده و ناصر محمدی (سلطنت¬ طلب)، سازگارا و حقیقت¬جو و افشاری و واحدی و.... (اصلاح¬¬طلب رانده از قدرت)، مشایخی و گنج بخش (لیبرال دموکرات)، نگهدار و کشتگر و ماسالی (چپ نادم)، عبداله مهتدی، خالد عزیزی و حسن¬زاده (ناسیونالیست¬های قومی، فدرالیست). ترکیب سایر رسانه¬های امپریالیستی - از جمله BBC - نیز بی¬شباهت به صدای آمریکا نیست. ساده¬لوحی¬ست اگر تصور شود دستگاه تبلیغاتی آمریکا و متحدانش با آن همه هزینه¬های هنگفت، این آدم¬ها را از قوطی شانسی عطاری جان بولتون در آورده و یا به عنوان اشانتیون از بانک جهانی و صندوق پول بل گرفته است. همین مهرداد خوانساری که با افراد پیش یاد شده - در کنار پول اسراییلی امثال جهانشاهی و "نفوذ" مدحی! - "دولت در تبعید" ساخته بود، تا دی¬روز یک پای ثابت تحلیل¬های VOA بود و با سیروس آموزگار دل می¬داد و قلوه می¬گرفت.  جناب دکترسازگارا که می¬کوشد در نقش کاریکاتور ساکاشوویلی ظاهر شود و امروز به عنوان "میهمان و پژوهشگر برجسته¬ی کتابخانه¬ی پرزیدنت بوش" - که معلوم است کتاب¬هایش را با جوهر خون مردم عراق و افغانستان نوشته¬اند - مستقل از این¬که متهم به مشارکت در دست¬گیری سعید سطانپور است، آگاهانه به استخدام یکی از دست راستی¬ترین نهادهای حامی سرکوب در سطح جهان درآمده است. بوش حتا نزد سیاست مداران راست آمریکا نیز آدم منفوری است. اکبر گنجی آخرین برنده¬ی جایزه¬ی خونین نیم میلیون دلاری موسسه¬ی میلتون فریدمن است و خواه و ناخواه اونیفورم سربازان پینوشه را پوشیده است. در یک کلام نمی¬توان به سوی آلنده شلیک کرد، به دستان ویکتور خارا تبر زد و در همان حال مدافع دموکراسی و آزادی بود و به نماینده¬گی از مردم ایران سخن گفت. سابقه ی سیاه بماند اما وصف حال کنونی دموکراسی¬خواهی اصلاح¬طلبان اگر سانتیاگوی خونین پینوشه را تداعی نکند - که می¬کند - لاجرم ورشوی لخ والسا و پراگ واسلاو هاول را به یاد می آورد؟ از توبره ی" جامعه ی باز" هایک - پوپر همان قدر دموکراسی در می آید که از کیسه ی "جامعه ی مدنی" محمد خاتمی. قبول ندارید؟ محمد مختاری شاهد است! اگر از محمد خاتمی بپرسید، شک ندارم جواب بقال مآبانه اش این خواهد بود:"این ها هزینه ی اصلاحات است." نتیجه اش چه بوده است جناب خاتمی؟ هیچ. واقعا چیزی کم تر از هیچ.اصلاح طلبان شرم سارند و برخی از این جماعت در برابر رسانه ها دیگر خود را اصلاح طلب نمی دانند. مانند مجتبا واحدی.چندش آور است نه؟
گمان می¬زنم با این توضیحات شتاب زده روشن شده باشد که: 
منافع طبقاتی (اقتصادی ـ سیاسی و کلاً اجتماعی) اکثریت مردم ایران با منافع دولت ایالات متحد نه فقط در یک راستا نیست، بل¬که متضاد هم هست. 
آلن ایر مواضع جمع بندی شده¬ی کارشناسان دستگاه¬های اطلاعاتی امنیتی آمریکا را در پوششی عوام فریبانه به عنوان جواب سوالات مخاطبان ایرانی ارائه خواهد داد و در بدایت و نهایت طرف سؤال را به مسیر منافع دولت متبوع خود خواهد کشید.جز این باشد باید به عقل امپریالیسم شک کرد! 
به دلایل پیش گفته و به اعتبار مباحث پیشِ رو نکته¬ی سلبی تیتر این مقاله که در صورت  اثباتی و سوالی شدن، جوابش حتماً منفی است، روشن خواهد شد. من از کاربرد کلماتی مانند جاسوس و قلم به مزد و نوکر اجنبی و خائن و مشابه این¬ها - به دلیل بار و بُرد امنیتی¬شان - همواره طفره رفته¬ام؛ اما بر این باورم وقتی یک هموند ما عنان درک اجتماعی¬اش را به آلن ایر می¬سپرد یا منافع طبقاتی¬اش در تقویت بورژوازی پرو غرب نهفته است و یا قادر به تجزیه و تحلیل مسایل ساده¬ی سیاسی نیست.
تاکید لنین بر ارتباط تنگاتنگ منافع طبقاتی و مواضع سیاسی قابل تامل است :
"مادام که افراد فرا نگیرند در پس هر یک جملات ، اظهارات و وعده ها و وعیدهایاخلاقی، دینی، سیاسی واجتماعی  منافع طبقات مختلف را جست و جوکنند در سیاست همواره قربانی سفیهانه ی فریب و خود فریبی بوده و خواهند بود.طرف داران رفرم و اصلاحات تا زمانی که پی نبرند که هر موسسه ی قدیمی هر اندازه هم که فاسد به نظر آید متکی به قوای طبقه یی از طبقات حکم فرماست ، همواره از طرف مدافعین نظم قدیم تحمیق می گردند"
<سه منبع و سه جز مارکسیسم. کلیات لنین برگردان پورهرمزان. ص:۲۷>
و تا یادم نرفته است این دقیقه را هم به ساعت شمار بحث اضافه کنم که همکاری تنگاتنگ و سخت صمیمی بخش مهمی از بدنه و راس رسانه¬یی اصلاح¬طلبان دولتی با مدیای سرمایه¬داری غرب از یک¬سو به روشن شدن صف¬بندی¬های مبارزه¬ی طبقاتی یاری رساند  و از سوی دیگر بر صحت این عبارت ساده¬ی لنین تاکید کرد که "جمهوری دموکراتیک پوسته¬ی سیاسی آرمانی برای اقتصاد سرمایه-داری است." قابل توجه دوستان منشویک!! تازه این "دوستان اصلاح¬طلب" جمهوری دموکراتیک هم نمی¬خواهند و ناسیونالیسم آنان در تضاد با منافع مردم زجر دیده¬ی غزه و لبنان ( نه غزه؛ نه لبنان.... ) و دفاع از شوونیسم کور ایرانی تعریف شده است. جمهوری ایرانی. نه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش و هر که جز این بگوید حتما در صف دولت حاکم است!! در این جمهوری ایرانی لابد باید شاهد سوگند خوردن یک پادشاه" دموکرات" از نوع ملکه الیزابت باشیم. با نخست وزیری از جنس مارگارت تاچر و در ایده¬آل¬ترین شرایط ورژن پوسیده¬ی تونی بلر. گیرم در عبای شکلاتی شبه لیبرال جک استراویی یا لباس فرم دنگ شیائوپینگی.... یادتان هست وقتی خاتمی و بلر با هم عروج کردند اصلاح¬طلبان چه قشقرقی از مبارکی این انطباق متبرک به راه انداختند؟ یادتان هست که آنتونی گیدنز به مقام نبوت جامعه¬شناسی دوران رفرمیست¬ها ارتقا یافت؟ یادتان هست که" شهروند امروز" احسان نراقی و عباس میلانی را تا حد زعیم تفکر مدرن سیاسی اعتلا داد و مجسمه¬ی گند گرفته¬ی هایک ـ میسز را از موزه¬ی بازار آزاد بیرون کشید و تقدیس کرد؟

دوم
گذشته از مهملاتی که طی دهه ی گذشته از سوی چپ های بریده یی همچون نگری برای جای گزین کردن امپراتوری و امپریالیسم و جنبه و طرفیت مثبت بخشیدن به امپراتوری ( دموکراسی خواهی و صلح طلبی!) که بگذریم؛ واقعیت این است که واژه¬ی امپریالیسم تحلیل¬ها و مفاهیم کاملاً سوسیالیستی را در حوزه¬ی ادبیات سیاسی اقتصادی مارکسیسم لنینیسم تداعی می¬کند .در دهه¬ی پنجاه اعضای  اولیه ی سازمان مجاهدین خلق این واژه را از رزمنده¬گان ضد امپریالیست جنبش فدایی وام ¬گرفتند و به تدریج مترادف های آن را - به سان عبارت " جامعه ی بی طبقه ی توحیدی -وارد ادبیات طیف¬های مختلف مذهبیون سنتی اعم از مکلا یا معمم کردند.چندان عجیب نیست که در کل آثار مهدی بازرگان و سحابی و مطهری حتا یک بار نیز این واژه نیامده است.
 بحث بر سر چیستی و چه¬سانی امپریالیسم در جریان پلمیک میان اعضای شاخص سوسیال دموکراسی آلمان و بلشویک¬ها آب¬بندی شد و به پشتوانه¬ی دانش تئوریک لنین به نظریه¬ یی جامع تبدیل گردید. 
به طور خلاصه رزا لوکزامبورگ در سال ۱۹۱۳ ضمن دفاع از تئوری "مصرف نامکفا" - که با نظریه¬ی" گرایش نزولی نرخ سود" مارکس هنباز نبود - امپریالیسم را مرحله¬ی جدیدی از سرمایه¬داری دانسته بود که از طریق رخنه در کشورهای غیر سرمایه¬داری و دست¬یابی به مصرف کننده¬گان جدید قابلیت رشد و حضور در بازارهای جهانی یافته است. (R.Luxemburg, ۱۹۶۸:۸۲-۹۱)
رودلف هیلفردینگ - که حالا به نظر می¬رسد نظراتش توسط چپ¬های بریده به شکلی ابتر بازتولید می¬شود - ابتدا به دو خصلت عمومی سرمایه¬داری انحصاری پرداخت و از روند تراکم سرمایه و رابطه¬ی ارگانیک میان بانک¬ها و سرمایه¬ی صنعتی سخن گفت و سپس سرمایه¬ی مالی را به حساب دلیل اصلی شکل¬بندی کارتل¬ها و تراست¬های امپریالیستی واریز کرد. (R.Hilfereding, ۱۹۸۱:۱۴۵-۵۰)
نیکلای بوخارین -  در مقام شاخص¬ترین تئوریسین¬ بلشویک ها در یک مقطع تاریخی - در کتاب "امپریالیسم و اقتصاد جهانی"، در حاشیه¬ی نقد نظریه¬ی هیلفردینگ، به درستی نشان داد که نظام سرمایه¬داری به واسطه¬ی نیاز به ارزش اضافه و کسب سود بیش¬تر از طریق دست¬آوردهای انباشت موفق سرمایه، روند جهانی شدن و تاسیس کارتل¬های چند ملیتی را دنبال می¬کند. (N.Bukharin, ۱۹۷۲:۱۰۴)
طرح تحلیل¬های راست روانه¬ی برنشتاین و کائوتسکی و دیگران به لحاظ ظرفیت¬های کلامی  این مقاله اقتصادی نیست. و همین قدر تاکید می¬کنم که بی¬گمان جامع¬ترین و کامل¬ترین تفسیر و تبیین از "امپریالیسم به مثابه¬ی بالاترین مرحله¬ی سرمایه-داری"توسط لنین تئوریزه شد. لنین از یک¬سو کلیات نظری بوخارین را ستود و از سوی دیگر مطالعات عمیق در فلسفه¬ی دیالکتیکی هگل را تکیه¬گاه متدولوژی جهان نگری خود ساخت و به دقت در مباحث لوکزامبورگ و هیلفردینگ و شخم زدن مواضع جناح راست سوسیال دموکراسی (کائوتسکی) پرداخت. خلاقیت لنین به همین جا ختم نشد. او به تاسی از شیوه¬ی تحلیلی مارکس، هر مرحله¬ی تازه در روابط تولیدی را محرک مرتبه¬ی جدیدی از قیام توده¬یی دانست و به تدوین ۵ خصلت بارز و ممتاز امپریالیسم وارد شد:
۱. تمرکز تولید و انحصارها، ۲. بانک¬ها و نقش¬ نوین آن¬ها، ۳. سرمایه ی مالی و الیگارشی مالی، ۴. صدور سرمایه، ۵. تقسیم جهان بین اتحادیه¬های سرمایه¬داران. 
لنین به درستی سرمایه¬داری انحصاری را نه بخشی از تکامل سرمایه¬داری بل¬که نمونه¬یی از یک دگرگونی به ضد و از رقابت به انحصار دانست و نشان داد که انحصار به جای غلبه بر رقابت به هم زیستی رسیده و بر بحران سرمایه¬داری افزوده است. (-V.I.Lenin, ۱۹۴۰: ۶۰۱)
نظریه¬پردازی لنین در خصوص "امپریالیسم به مثابه¬ی بالاترین مرحله¬ی سرمایه¬داری" دو سال پس از جنگ جهانی اول (۱۹۱۸-۱۹۱۴) و یک سال قبل از انقلاب اکتبر نوشته و به عنوان "رساله¬یی عامه¬ فهم" منتشر شد. بی¬تردید بلشویک¬ها می¬توانستند به اعتبار این اثر و دست¬آوردهای باز مانده از پلمیک با سوسیال دموکراسی آلمان به یک سیاست خارجی منسجم ضد امپریالیستی دست یابند. اما حوادث پس از انقلاب اکتبر از جمله توطئه¬های امپریالیسم، جنگ داخلی وخامت اوضاع اقتصادی؛ مقاومت ضد انقلاب، حاکمیت خط غیر لنینی بعد از سال ۱۹۲۸، شکست اسپارتاکیست¬های آلمانی و عروج فاشیسم و در مجموع تعرض همه -جانبه¬ی سرمایه¬داری جهانی، بحران اقتصادی آمریکا و غرب و سمت¬گیری به سوی جنگ جهانی دوم به منظور حل بحران، سوسیالیسم را وارد رقابت نفس¬گیر موسوم به جنگ سرد کرد. سوسیالیسم تا حد "ناسیونالیسم متکی به میهن کبیر"، "وفاداری به حزب غیر کارگری"، "صنعتی¬سازی" برای تقابل با دشمن امپریالیستی و.... تقلیل یافت. 

سوم 
 "سوسیالیسم واقعاً موجود" یا "سوسیالیسم اردوگاهی"  در تمام مدتی که در اتحاد جماهیر شوروی حاکم بود - از لنین و استالین تا گورباچف -  به صور مختلف از سوی امپریالیسم  مورد تعرض قرار گرفت. اما در تمام آن هفتاد و پنج سال نه در شوروی و نه در کل بلوک شرق به اندازه¬ی سی و سه سال گذشته در ایران - بعد از انقلاب بهمن ۵۷ - "مرگ بر آمریکا" گفته نشد، پرچم آمریکا به آتش کشیده نشد. مترسک روسای وقت آمریکا بالای نیزه ها نرفت، سفارت آمریکا به اشغال در نیامد و در همان حال از سوی جناح¬های مختلف دولتی برای ارتباط و تعامل با دولت آمریکا بی¬تابی نشد و در حالی که دولت¬های چین و روسیه و اتحادیه¬ی اروپا آشکاره¬ترین سیاست¬های امپریالیستی را نماینده¬گی می¬کردند - و می¬کنند - این تنها دولت آمریکا و بعضاً انگلستان بود که تحت عنوان "استکبار" یا "شیطان بزرگ" به باد شعار "مرگ" گرفته شد. به راستی غوغا بر سر چیست؟ کمی به گذشته برمی¬گردیم. از طریق یک فلش بک تاریخی.
مستقل از این که:
میان اهالی و اطرافیان آیت الله در نوفل لوشاتو و سران کاخ سفید در خصوص استمرار صدور نفت به آمریکا پس از سقوط شاه مکاتباتی صورت گرفته باشد یا نه....
ژنرال هویزر برای انتقال مسالمت آمیز قدرت از نظامیان به شورای عالی انقلاب وارد عمل شده باشد یا نه....
میان کسانی مانند ابراهیم یزدی و غضنفرپور و مقاماتی از آمریکا و فرانسه قرار و مدارهایی رد و بدل شده باشد یا نه....
در این نکته تردیدی نیست که بعد از انقلاب ۵۷ میان دولت¬های مختلف ایران از بازرگان تا احمدی¬نژاد مذاکرات و ملاقات¬های مستقیمی با مقامات ارشد آمریکا صورت بسته است. به بهانه¬های مختلف. در حوزه¬ی علوم سیاسی و روابط بین¬الملل اسم این مناسبات را می¬گزارند "دیپلوماسی" ولی نام چهر¬ه¬ی دیگرش که به اشکال گوناگون - به ویژه روز ۱۳ آبان و "تسخیر لانه¬ی جاسوسی"  در قالب آتش زدن پرچم آمریکا و رژه رفتن از روی¬ آن و غیره -  صورت می¬بندد، بر من چندان دانسته نیست. اخیراً هاشمی¬رفسنجانی در گفت¬وگو با سایت آفتاب، مذاکره با آمریکا را تابو ندانسته و احمدی¬نژاد - که درهای "شورای عالی ایرانیان" را بسته یافته - برای عقب نماندن از رقیب ماجرای تبدیل شدن کشور به "جزیره" را کوبیده و از ضرورت تعامل با همه¬ی کشورها سخن گفته است. اما کم و بیش ۹ سال پیش(۵ خرداد ۱۳۸۱) زمانی که که نگارنده در سر مقاله¬ی روزنامه¬ی دولتی ایران گفت¬وگو با هر شیطان کوچک و بزرگی از جمله دولت امپریالیستی آمریکا را برای همه¬ی دولت¬ها - حتا چپ¬ ترین دولت¬ها - امری عادی خواندم؛ نه فقط روزنامه را بستند (برای یک روز) بل¬¬که ناسزاها به این قلم گفتند که مپرس و اگر نبود مواضع بی¬تخفیف و همیشه ضد امپریالیستی نویسنده، ای¬بسا.... باری ! شاید شرایط عوض شده. شاید تحریم ها دیگر "ورق پاره" نیست. شاید صنعت نفت ایران که برای ترمیم خود نیازمند رقم وحشت ناک و نجومی ۵۰۰ تا ۷۰۰ میلیار دلار سرمایه گزاری است به روغن سوزی افتاده است. شاید ... نمی دانم!
از قرار نخستین ملاقات و مذاکره ی ایران و آمریکا (بعد از انقلاب ۵۷) در پایان اکتبر ۱۹۷۹ و زمانی شکل بست که یک هیات عالی رتبه¬ی ایرانی به سرپرستی نخست ¬وزیر وقت برای شرکت در جشن¬های بیست و پنجمین سال¬یاد انقلاب الجزایر به آن کشور رفته بود. در این جلسه از سوی ایران مهدی بازرگان (نخست وزیر)، ابراهیم یزدی (وزیر خارجه) و مصطفا چمران (وزیر دفاع) - همه¬گی از سران نهضت آزادی - شرکت داشتند و در طرف مقابل زبیگنیو برژینسکی (مشاور امنیت ملی کاخ سفید در زمان ریاست جمهوری جیمی کارتر) نشسته بود. رابرت گیتس مامور ارشد CIA و وزیر دفاع دولت¬های بوش دوم و اوباما در آن زمان دوران کارآموزی خود را به عنوان "کاتب مخصوص" برژینسکی سپری می-کرد،شرح گفت ¬و گو را مکتوب کرده است. از جمله این جمله¬ی برژینسکی را که: "ما دولت شما را به رسمیت می ¬شناسیم. ما همه¬ی سلاح¬هایی که قرارداد فروش آن¬ها را با شاه بسته شده بود را به شما می¬فروشیم. ما دشمن مشترکی در همسایه¬گی شمالی داریم....» از قرار تاکید مقامات ایران بر استرداد شاه و استنکاف آمریکاییان از این امر، مذاکرات الجزایر را بی¬نتیجه گذاشته است. مذاکراتی که اگر برای دولت موقت لیبرال آب نداشت باری برای جناح مخالف جمهوری اسلامی خواه آن نان داشت. اشغال سفارت آمریکا، اولین میخ بر تابوت لیبرالیسم ایرانی بود که از سه دهه پیش و به اعتبار انکشاف مناسبات سرمایه-داری بر شانه¬های بورژوازی تاریخ منقضی و منسوخ موسوم به "ملی" در نوسان بود و آخرین بار نتوانسته بود بخت خود را با بختیار باز کند. بار دیگر دیپلماسی ایران - آمریکا به شکلی دیگر گل داد. مذاکره¬یی در کار نبود اما وقتی که در اوج رقابت¬های انتخاباتی گروگان¬ها حفظ شدند تا به محض پیروزی خبیث¬ترین رییس¬جمهور معاصر آمریکا آزاد شوند، رونالد ریگان شاد و خندان از بزرگ¬ترین دسته گلی یاد کرد که مقامات ایران به او هدیه داده بودند. به یک مفهوم در ابتدای سال ۱۹۸۱، ضد کارگری¬ترین برنامه¬های اقتصادی سیاسی کل تاریخ امپریالیسم آمریکا یعنی نئولیبرالیسم (ریگانیسم = مکتب شیکاگو) با کادوی دولت وقت ایران کلید خورد. 
واضح است که عروج ریگانیسم و عملیاتی شدن تئوری¬های هایک ـ فریدمن مستقیماً از بحران عمیق اقتصاد شبه کینزی آمریکا برخاسته بود و از دو سال پیش با عروج یک جریان تبهکار دیگر (تاچریسم) در انگلستان آغاز شده بود. مضاف به این که با هیچ اگر و مگری نمی¬توان با قاطعیت مدعی شد که اگر گروگان¬ها در زمان ریاست جمهوری کارتر آزاد می¬شدند، شانس انتخاب مجدد او بیش¬تر از ریگان بود. واقعیت این است که دموکرات¬ها هیچ پاسخی برای حل بحران رو به فزونی اقتصاد سیاسی آمریکا نداشتند و دقیقاً به همین دلیل مغلوب نئوکان¬ها شدند. با این حال بسیاری از تحلیل¬گران  سیاسی آزادی همزمان گروگان¬ها با پیروزی ریگان را چراغ سبزی به جمهوری¬خواهان آمریکایی تلقی کرده¬اند. در مجموع واقعیت این است - و از گفته¬های برژینسکی نیز پیداست - که طرح آمریکا برای محاصره¬ی اتحاد جماهیر شوروی (کمونیسم بورژوایی اردوگاهی) از طریق حاکمیت یک دولت مذهبی ضد چپ در ایران تا حدودی به نتیجه رسیده بود و در مرحله¬ی بعدی می¬باید با ایجاد جریان¬های مسلح و بنیادگرا زمینه¬های شکست ارتش شوروی در افغانستان تدارک دیده می¬شد. چنین نیز شد چنان که خواهیم گفت. باری برای جابه¬جا شدن گروگان¬ها یک بار دیگر الجزایر نقش میانجی را ایفا کرد. توافقی که حتا بنی¬صدر از آن به قرارداد وثوق الدوله تعبیر کرد. 
در اوج جنگ و در شرایطی که دولت ایران به شدت در تنگنای تهیه ی قطعات و سلاح¬های سنگین با مشکلات جدی روبه¬رو شد، ناگهان هاشمی¬رفسنجانی در مُقام خطیب موقت نمازجمعه¬ی تهران از سفر غیر قانونی یک مقام ارشد آمریکایی به نام مک فارلین (معاون رییس¬جمهور ریگان) سخن گفت. در نتیجه¬ی این مناقشه¬ی شگفت¬ناک که گویا قبلاً در روزنامه¬ی الحیات لبنان درج شده بود - دانسته آمد که سلاح¬های مورد نیاز دولت ایران به مدت پنج سال از کانال¬های غیر رسمی (دلالان) تامین می¬شده و سود ناشی از آن به جیب ضد انقلابیون نیکاراگوئه( کنتراها) و سایر جریان-های ارتجاعی آمریکای لاتین می¬رفته است. در ادامه موضوع فروش موشک¬های تاو و هاوک آمریکایی از طریق رابطین اسراییلی به میان آمد. در میان دلالان خصوصی از یک فرد سعودی به نام عدنان خاشوقچی و یک ایرانی به اسم منوچهر قربانی ¬فر (که گویا مشاور نخست وزیر موسوی بود) دو اسراییلی (ال شوییمر و یاکوف نیمرووی) سخن¬ها گفته شد. که شرح آن در این مجال نمی¬گنجد. 
خوش بختانه این اسامی و مباحث پیش گفته اینک در شمار اسرار نیستند و پای¬شان به اندازه¬ی کافی در جراید چاپی و مجازی باز شده است و حکم حافظ شیراز:
گفت آن یار کزو گشت سردار بلند  جرم¬اش این بود که اسرار هویدا می¬کرد
بر نویسنده صادق نیست.
دولت هاشمی رفسنجانی در سال ۱۳۶۸ با خیالی تخت و آسوده از قلع و قمع تمام نیروهای مخالف و معاند و برانداز و البته پایان جنگی فرسایشی به قدرت رسید و سودای شکوفایی سرمایه-داری ایران و ادغام در سرمایه¬داری غرب را به سویدای کابینه-اش برد تا عنوان پر طمطراق "سردار سازنده¬گی" را به جای پسوند بی¬ربط "بهرمانی" - نام روستای زادگاه هاشمی در کرمان - با خود بکشد. در این دوران سر و کله ی یورش تکنوکرات ها و بوروکرات¬ها پیدا شد.(طبقه ی جدید بورژوازی ایران). اریستوکراسی کارگزارانی به جای آرپی¬چی بسیجی نشست. بی¬هوده نیست که حزب¬اللهی¬¬ها هاشمی را "اکبرشاه" می¬نامند. واژه¬ی شهروند مد شد. کارگران و زحمت¬کشان با لفظ "دهاتی" هو شدند. حتا بعضی از بسیجی¬هایی که پس از ۸ سال جنگ کشور را مال خود می دانستند و آنک سرشان بی¬کلاه مانده بود به محسن مخملباف - که هنوز شاگرد گوش به فرمان آوینی بود- رجوع کردند تا فیلم-های "شب¬های زاینده¬رود" و "نوبت عاشقی" و مشابه این¬ها ساخته شود. در نقد حاجی بازاری¬¬های موتلفه که از قبل جنگ میلیاردرتر شده بودند. اولین پاداش سرمایه¬داری جهانی اعطای نزدیک به ۵۰ میلیارد دلار وام ظرف سه سال به دولت "سردار سازنده¬گی" بود. ساده¬لوحی است اگر کسی فکر کند با توجه به نفوذ آمریکا در صندوق و بانک جهانی، این پول کلان بدون موافقت آمریکا و متحدانش به دولت رفسنجانی پرداخت شده است. به طور کلی در طول ۱۶ سال زمام¬داری اصلاح¬طلبان (۸ سال رفسنجانی و ۸ سال خاتمی) برنامه¬ی نئولیبرالی تعدیل ساختاری اقتصاد ایران به دستور صندوق بین¬المللی نوشته و اجرا شد.گیرم که در این زمان زیر فشار افکار عمومی یک صباحی چند روزنامه ی نیم بند رفرمیست هم منتشر شد اما مساله این است که قراردادهای هنگفتی در حوزه¬ی نفت و گاز (توتال، رویال، داچ شل) منعقد گردید. پروژه¬های کرسنت و ایرانسل به سرمایه-داران غربی واگذار شد. شرکت مشهور هالیبرتون (متعلق به گروه کاندولیزا رایس) در ایران (مناقصه¬ی پارس جنوبی در سال ۱۳۸۱) جولان داد. در تمام این مدت مذاکرات میان دولت ایران ( اصلاح-طلبان) و مقامات آمریکایی حول مسایل مختلف جریان داشت . از جمله:
جنگ در بالکان و همکاری با نیروهای ناتو. (نام ژنرال رسیم دلیچ در خاطرتان باشد) 
اجلاس بن، نقش آفرینی نماینده¬ی ایران (ظریف) در به قدرت رسیدن حامد کرزای و کومک پانصد میلیون دلاری و بلاعوض ایران به دولت جدید افغانستان که ترکیبی از نیروهای طالبان و مجاهدان بود. پیش از این نیز دولت ایران در کنار دولت¬های عربستان، امارات و پاکستان و تحت ارشاد و فرماندهی آمریکا نقش مستقیمی در تحولات افغانستان ایفا کرده بود. به پشتوانه¬ی این نقش¬آفرینی¬ها بود که ایران توانست مهره¬های متمایل به خود را در دولت اول حامد کرزای وارد کند. یونس قانونی، عبدالله عبدالله و فهیم پست¬های حساسی گرفتند و حتا یک چهره¬ی کاملاً غیر سیاسی (دکتر سلطان - رییس گروه ادبیات دانشگاه بین¬الملل امام خمینی) که من از نزدیک او را می¬شناختم به عنوان وزیر وارد کابینه شد.
همکاری با نیروهای ایالات متحد و ناتو در جریان سقوط صدام حسین. دولت صدام توسط نیروهای نظامی آمریکا ساقط شد و عملیات نظامی در عراق هزینه¬یی بالغ بر یک و نیم تریلیون دلار و ده¬ها کشته روی دست آمریکا گذاشته است. این بدهی¬ها حالا دارد کشتی بحران¬زده¬ی آمریکا را روی یخ¬هایی حرکت می¬دهد که زیر آن آتشفشان جریان دارد. از نمد این همه هزینه و تلفات  کلاه مطلوب برای سر کچل آمریکاییان دوخته نشد، سهل است که پیروز نهایی جنگ به چند دلیل مشخص دولت ایران بود: 
سقوط صدام به عنوان دشمن قسم خورده¬ی جمهوری اسلامی.
قدرت ¬گیری مالکی ـ طالبانی به عنوان متحدان ایران.
انهدام و انزوای یک جریان مطلقاً سکتاریست (مجاهدین خلق) که حالا برای احیای خود به آغوش خشن ¬ترین گنگسترهای نئوکان¬ آمریکایی غش کرده است و با صرف پول های هنگفت می کوشد تا شاید نامش از لیست ترور تروریست¬های بین¬المللی خارج شود!
بی چاره سعید محسن!
چهارم
واقعیت این است که اصلاح¬طلبان - از رفسنجانی تا خاتمی و اخیراً موسوی و کروبی - نه فقط بر ضد امپریالیستی بودن خود پای نمی¬فشردند بل¬که از همان ابتدا کلید حل مشکلات اقتصادی و سیاسی ایران را در کیسه¬ی ادغام در سرمایه¬داری غرب یافته بودند. کنسل شدن قضیه¬ی ترور سلمان رشدی، نزدیکی رفسنجانی به عربستان و قضایای مک فارلین ، پروژه¬ی گفت¬وگوی تمدن¬¬های محمد خاتمی و دل بری از مادلین آلبرایت، مذاکرات  هسته یی سعدآباد، گرین¬کارت آمد و شد برای جک استراو (وزیر خارجه¬ی انگلستان)، تعلیق فعالیت¬های غنی¬سازی و نکات پیش گفته با تاکید بر نئولیبرالیزه کردن اقتصاد سیاسی ایران به مثابه¬ی این بود که چهار دولت اصلاح¬طلب (توسعه¬ی اقتصادی و توسعه¬ی سیاسی) نه فقط هژمونی جهانی و منطقه¬یی آمریکا و کلاً سرمایه-داری غرب را پذیرفته¬بودند، بل ¬که تمایل شدیدی به بازی در هافبک "راست" این تیم داشتند. اگرچه من با طرح مقولاتی مانند "متعارف شدن بورژوازی حاکم ایران" - که به مناقشه¬یی بی¬ربط در چپ دامن زده است - توافق چندانی ندارم؛ اما معتقدم در این دوران دولت ایران همه ی خصیصه¬های یک دولت تمام عیار بورژوایی را به خود گرفته است. (این بحث بماند تا مجالی دیگر) باری دولت نهم که به ادعای خود برای به هم زدن کافه¬ی دولت لیبرال¬ها و آقازاده¬ها و اشراف¬ و با شعار تحقق عدالت اجتماعی به قدرت رسیده بود؛ در این شش سال چنان به مرگ گرفت که مردم به همان تب و لرز رفسنجانی و خاتمی هم رضایت دادند. نتیجه¬ی پانصد میلیارد دلار درآمد نفتی - یعنی نیمی از درآمد نفت کشور ظرف سی سال گذشته - به عمیق¬ترین فاصله¬ی طبقاتی ( برای این که به عرض ام برسید کافی ست سری به یکی از محلات شمال شهر تهران بزنید تا دریابید که کاخ الیزه شرم سار "آلونک" سرمایه دران وطنی است. از فرط تحقیر!!)، بی¬کاری دو رقمی، قراردادهای سفید امضا،پیمان کاری، اخراج کارگران، تعطیلی مراکز تولیدی، رشد وحشت ¬ناک واردات، دست مزد ۴ بار کم¬تر از خط فقر برای کارگران، فرو رفتن نزدیک به چهل میلیون ایرانی در زیر خط فقر، رکود، تورم، کودکان کار، گسترش فحشا، افزایش سن ازدواج، شیوع بی¬نظیر موادمخدر صنعتی و تقلیل سن اعتیاد به ۱۳ سال، رواج خشونت اجتماعی؛ انقباض فضای فرهنگی و.... در مجموع به آستانه ی یک فروپاشی اجتماعی تمام عیارانجامیده است. 
باری این دولت در سالهای گذشته بارها در عراق با نماینده¬گان آمریکا مذاکرات مستقیم داشته است. رییس دولت بیش ¬ترین سفر را به آمریکا انجام داده است و از همه مهم¬تر نکته¬ی دیگری است که به اجمال از آن می¬گذرم.هدف مهم و استراتژیک دولت در راستای ایجاد "شورای عالی ایرانیان". و مشارکت مثلا "جریان انحرافی" در این فرایند.
واقعیت این است که رییس دولت دولت نهم و دهم از میانه یا اواخر دولت اول خود به همان نتیجه¬یی رسید که اسلاف او یعنی رفسنجانی و خاتمی رسیده بودند و جرات بیان و جسارت اجرای کامل آن را نداشتند. طرح نئولیبرالی تعدیل ساختاری که باوجود تمام اهتمام رفسنجانی در همان ابتدا نیمه تمام رها شده بود، در دولت احمدی¬نژاد با شتابی مثال زدنی و بدون آن که کلنگ افتتاح بخورد، در دستور کار قرار گرفت و اجرا شد و حالا که یکی دو سال از اجرای این طرح می¬گذرد همه شاد و آزاد و آبادند: 
کارشناسان صندوق بین¬المللی و بانک جهانی شادند.آنان که از شر خانم بازی های کنترل ناپذیر دومینیک  استراوس کاون رها شده اند حالا با لاگارد اقدام به تصحیح رشد اقتصادی ایران از صفر به ۳ درصد کرده اند. دست شان درد نکند!
مردم ایران که به ازای هر نفر چهل و پنج هزار تومان یارانه ی نقد ماهانه می¬گیرند؛ شادند." چه معادل ها دارد شادی- شاملو".
دولت ایران که از بختک تهدیدهای اقتصاددانان سوسیالیست و کینزین و نهادگرا و امکان شورش گرسنه¬گان می¬هراسید، شاد است.
و البته در این بلبشوی شادی بیش از همه بازار شاد است. چرا که آزاد است." چه معادل ها دارد آزادی- شاملو" 
و نگفته نماند که" کلبه" ی بورژواهای - که امثال بنده حتا بلد نیستند کولون دروازه ی آن ها چه گونه انداخته می شود!!-آباد است. شعار حزب کارگزاران یادتان آمد؟ " ایرانی آباد و آزاد!"
بعد از تحریر 
احمدی ¬نژاد و اطرافیان نزدیکش که از اجرای بدون تنش برنامه-های صندوق بین¬المللی غرق غرور شده بودند، برای پیش ¬برد فاز دوم سیاست ادغام، "شورای عالی ایرانیان" را وارد بازی -کردند. احمدی ¬نژاد و یارانش خوب می¬دانستند که حتا با وجود موفقیت صد در صدی برنامه¬ی تعدیل ساختاری، حل بحران اقتصاد ایران در گرو حل مشکلات سیاسی قدیم و جدید با آمریکا و متحدانش است. شورای عالی ایرانیان با چنین مسوولیتی گرمکن پوشید. قبلاً امثال هوشنگ امیر احمدی و تریتا پارسی با کت و شلوار و پاپیون خود را در لابی¬های کنگره¬ گرم بودند. دو سه اجلاس در تهران برگزار شد. ریخت و پاش¬هایی صورت گرفت. که مگو و مپرس. اما در گرمای لابی ناگهان "یگانه" - همان دختر ناز ۵ ساله ی کارگری که به پدرش برای بالا انداختن آجر و حمل کیسه-های سیمان کومک می¬کند - "نفرین" کرد که غذای چرب و چیلی میهمانان مشایی و بقایی و ملک¬زاده، کوفتشان شود!!
و چنین شد!
حالا تنها آرزوی یگانه این است که پدرش سرایدار مدرسه¬یی شود که دو تا اتاق هم داشته باشد! یگانه¬ی ۵ ساله¬ البته اسم امپریالیسم هم به گوشش نخورده است؛ اما - مانند بچه¬گی زنده یاد فروغ - خواب دیده است که نمی¬شود هم ضد امپریالیست بود و هم در عرض سی سال هزار میلیارد درآمد داشت و هم برای سرایدار شدن پدر، در دلی کوچک به اندازه¬ی همه¬ی اقیانوس¬ها اشک ریخت! 
و بیست و چهار ساعت پیش در خواب و بیداری، رفیقی آشنا به من نهیب می¬زد که واقعیت را از آلن ایر نپرس، از یگانه بپرس.  
 
محمد قراگوزلو
QhQ.mm۲۲@yahoo.com

منابع:

 - Bukharin Nikolai (۱۹۷۲) Imperialism and the accumulation of Capital, Edited with an Introduction by Kenneth Tarbuck. Translated by Rudolf wichman. New  york: Monthly Review press+Luxemburg Rosa. The accumulation of capital - An anti - critique

- Hilferding Rudolf (۱۹۸۱) Finance capital: A study of the latest Phase of capitalism development, Edit with an introduction by Tom Bottomore. Translated by Morris Watnich and Sam Gordon. London: Routledge and kegan Paul.

- Lenin V.l (۱۹۴۰) Imperialism, the highest stage of capitalism. Collected works, vol. ۲۲. 

- Luxemburg Rosa (۱۹۶۸) Accumulation of capital, Introduction by joan Robinson. Translated by Agnes Schwarzchild. New york: Modern Reader paperbacks.

لنین.ولادیمیر ایلیچ ( بی تا) مجموعه ی آثار و مقالات ؛ ترجمه ی محمد پور هرمزان. بی جا. بی نا

روزهای پرآشوب در سوریه

| 0 نظر
syrian uprising.jpg
«گلوله ها ترس را کشته اند»

ترجمه: بهروز عارفی

حمات همه سوریه نیست. این شهر پانصدهزارنفری از زمان استقلال کشور در ١٩۴۶ سرکش بود و در سال ١٩٨٢ به دنبال شورش اخوان المسلمین در زیر بمب ها از پا درآمد. این شهر که از آن زمان طرد شده، از آغازشورش ها در ماه مارس ٢٠١١، همه نظرها را به سوی خود جلب کرده است. رجب اردوغان، نخست وزیر ترکیه، به حکومت دمشق در مورد تکرار کشتار ١٩٨٢هشدار داده بود. رسانه های بین المللی هر شایعه پرت و پلائی را در مورد این شهر نمادین دنبال کرده و بدون بررسی پخش می کنند.

رسیدن به این شهر واقع در دویست کیلومتری شمال دمشق از طریق بزرگراهی با کیفیت مناسب آسان تر از آنچه حدس زده می شد، امکان پذیر است. ارتش فقط نقطه ورودی شهر را مسلحانه مراقبت می کند. در حاشیه شهر، شش تانک در سراشیبی کنار جاده پنهان شده اند.

حمات خلوت است. چند تاکسی پر از خانواده شهر را ترک می کنند. خودروی ما مجبور است چون مسابقه اتومبیل رانی از میان موانع متعدد سر خیابان ها راهی برای خود باز کند. خرده ریزی از پاره سنگ ها ، شاخه های درخت، قلوه سنگ، سطل آشغال و غیره... این جا، یک اتوبوس سوخته، آن جا، لاشه یک خودرو. این باریکادهای شکننده ظاهرا برای جلوگیری از تهاجم غافلگیرانه نیروهای انتظامی به این شهر «آزادشده» ایجاد شده اند. بر روی ملافه ها شعار های ساده ای نوشته شده اند: «مردم خواهان سقوط رژیم اند»، «١٩٨٢ تکرار نخواهد شد»

خودروی ما متوقف شده و بایستی به جوانانی که گذرگاه را زیر نظر دارند، توضیح بدهیم. یکی از آن ها ما را به اول خیابان و کوچه های منشعب از آن هدایت می کند. متوقف می شویم: ما را بر صندلی می نشانند و دوره می کنند. به پرسش های ما پاسخ می دهند. ده ها نفر به گفتگوها می پیوندند. از ما سوال می کنند. برخی عکس های شهیدان (یک دوست، برادر، پسر عمو) را می آورند؛ برخی دیگر، صحنه هائی را که با تلفن همراه فیلمبرداری کرده اند. بعضی صحنه ها غیر قابل تحمل اند (مغز متلاشی شده، سر داغان شده... در تصویری دو بدن له شده، به قول مردی توسط یک تانک). فرد کنار او تصحیح می کند: «نه، نه، با یک اتومبیل بزرگ: به رد چرخ ها نگاه کنید».

چرا خیابان ها خالی اند؟ به غیر از روزهای تظاهرات در روزهای جمعه، همه در خانه هایشان می مانند. مردان، به نوبت کشیک می دهند، برخی روزها و برخی شب ها. زنان زیادی به جاهای دیگر منتقل شده اند. و نیز کسانی که از تکرار حوادث ١٩٨٢ می ترسند. اما این اتوبوس سوحته؟ «نیروهای انتظامی آتش می زنند و می خواهند مسئولیت را به گردن ما بیاندازند. آن ها ادعا می کنند که ما می خواهیم امارت اسلامی ایجاد کنیم؛ آنان تلاش می کنند تا با مخفی کردن سلاح در مسجد ها ما را متهم کنند.»

«انقلاب ما مسالمت آمیز است [سلامیه]»، و این بهترین سلاح تظاهرکنندگان از مصر تا بحرین و یمن است. ما فرد مسلحی ندیدیم، به جز چند باتوم چوبی ساده. اگر در برخی نواحی گروه های مسلحی که از طرف «رزمندگان عرب» لبنان و عراق تقویت می شوند، دردسر می سازند، یا اگر در برخی نقاط، انتقام جوئی شخصی علیه افسران و سربازان گزارش شده، این رویدادها در اقلیت اند.اعلامیه ای که در اول ژوئن در حمات پخش شد، به شرکت کنندگان در تظاهرات توصیه های دقیق می کند: به ساختمان های دولتی احترام بگذارید؛ از دشنام دادن یا تحریک نیروهای انتظامی خودداری کنید. «ما علیه اختناق اعتراض می کنیم، ما نمی خواهیم هیچ کس را سرکوب کنیم».

چه کسانی دور ما حلقه زده اند؟ یکی، تحصیلکرده فلسفه است، دیگری پزشک و آن یکی مهندس. آن ها بر روی خواست رژیمی «متمدن» تاکید می کنند و در وهله نخست، پایان خودکامگی ، تحقیر، احترام به کرامت انسانی را می طلبند. «آن ها می توانند همه چیز ما را بگیرند ولی نه کرامت مان را» تجربه دستگیری ها با کوله بار بدرفتاری ها و شکنجه ها ضربه روحی ایجاد کرده است. یکی از حاضران می گوید: «ما تصمیم گرفته ایم که دیگر به زندان نرویم. برای ما راهی که می ماند، انتخاب بین گورستان یا آزادی است» .تعداد زندانیان سیاسی در حمات به چند صد نفرمی رسد و در تمام کشور بین ده تا پانزده هزار نفر. در حالی که گفتگوی ما ادامه دارد، جوانان داوطلب ظرف های آشغال را در خیابان جمع می کنند.

یکی از مسئولان به افراط در شهادت ها و غلوها نظمی می دهد. او رشته رویدادها را در این شهر از آغاز شورش ها در سوریه ترسیم می کند. برای حمات که از ضربه ١٩٨٢ هنوز بیمار است، زمانی لازم بود که به جنبش به پیوندد. در پایان آوریل، اولین تظاهرات با اولین کشته ها همراه بود؛ اما گفتگو و مذاکره هنوز جریان داشت. «هیئتی از سوی شهر در ١١ مه با بشار اسد ملاقات کرد. او به ما قول داد که مسئولان کشتار محاکمه شده و ارتش وارد شهر نخواهد شد. ولی سپس سوم ژوئن پیش آمد.»

در گرمای نزدیک به ۴۵ درجه، در سایه ای نشسته و به شهادت ها گوش می دادیم. گر چه گاهی در مورد جزئیات تفاوت هائی وجود داشت ولی در مورد مسائل اساسی همه هم نظر بودند. روز جمعه سوم ژوئن، «روز کودکان آزادی»، هزاران تظاهرکننده آرام با گل هائی در دست برای سربازان و افسران به خیابان ها می ریزند. با گلوله به گل ها پاسخ می دهند. بین صد و پنجاه تا دویست و سی نفر کشته شدند. مخاطب ما ادامه داد: «با وجود این، سه روز بعد، ما پذیرفتیم که با رئیس جمهور ملاقات کنیم. او دوباره قول داد تا مقصران را مجازات کند. مسئول نیروهای سرکوب، محمد مفلح برای بازپرسی به دمشق فراخوانده شد.»


هیئت هماهنگی، گفتمان نفرت را محکوم می کند

سپس، یک دوره آرامش برقرار شد و نیروهای نظامی عقب نشینی کردند. تا تظاهرات عظیم جمعه اول ژوئیه پیش آمد. اعلام شد که در آن، هشتصد هزار نفر شرکت کردند (یک و نیم برابر جمعیت شهر!)،. البته به یقین، رقم دویست هزار نفر درست تر است؛ روزنامه نگاری نزدیک به هیئت حاکمه از رقم هفتادهزارنفر صحبت می کند. رژیم به وحشت افتاده، احمد عبدالعزیز فرماندار را که با مدارا موافق بود از کار برکنار کرد و مفلح پس از ترفیع درجه، به مقام خود بازگشت. روزهای دوشنبه ۴ و سه شنبه ۵ ژوئیه، نیروهای انتظامی وارد شهر شده و ده ها نفر را دستگیر و چهار نفر را کشتند، همه منتظر یورش عمومی بودند. «ما آن ها را پس زدیم. بازدید سفیر آمریکا و فرانسه روز ٧ ژوئیه به ما کمک کرد تا نقشه آن ها را بر هم زنیم.» اعتماد از میان رفت. «رئیس جمهور، دو بار در سخنرانی اش تاکید کرد که ارتش بر روی مردم شلیک نمی کند. تنها فرمانداری که این فرمان او را به اجرا در آورده بود، برکنار شد! از این پس، ما خواهان سقوط رژیم هستیم.»

در چهار راه دیگری، دیدار دیگری داریم با همان روایت های دهشتناک، فراخوان همیشگی به جامعه بین المللی - و همواره با همان رد مداخله نظامی خارجی - و همان مهمان نوازی: به سرعت، چهارپایه های ما را برداشته و ما را بر روی مبل می نشانند، نوشیدنی تعارف می کنند با ساندویچ و حتی گل هدیه می کنند. یکی از میزبانان می گوید: «ما سلفی نیستیم، ما طرفدار اسلام «درست میانه» هستیم».

البته، شهر بسیار محافظه کار است، ولی می گویند که بازند و از جمله نسبت به اقلیت مسیحی. «ما مانند انگشتان یک دست هستیم». یک راننده کامیون مسیحی گواهی می کند: «جوانانی را که می بینید، فرزندان من هستند و مرا «عمو» صدا می کنند. نظر او درباره موضع مقامات کلیسا که از حکومت حمایت می کند، چیست؟ «مذهبیون در مورد مسائل مذهبی اقتدار دارند و نه در مورد سیاست. در خانواده من چندین گرایش سیاسی همزیستی می کنند و وظیفه کلیسا نیست که در این مورد نظر بدهد».

این موضع زیادی مطلوب است. در خفا، گفتمان نفرت نیز در گردش است از جمله علیه علوی ها (اقلیت شیعه که شماری از رهبران کشور به آن تعلق دارند)، اما هیئت هماهنگی (تنسیقیات) در اعلامیه ها آن ها را نکوهش می کند.

در محله مسیحی نشین باب توما در دمشق، چندهزار نفر در پشتیبانی از بشار اسد دور یک گروه موسیقی گرد آمده اند. جوانان زیادی از دختر و پسر با تی شرت هائی با تصویر رئیس جمهور، پرچم سوریه به دور بدن، آواز می خوانند ، می رقصند و فریاد می کشند. مسیحیان که وضع هم کیشان مسیحی خود را در عراق و مهاجرت صد هاهزار نفر از آنان را به سوریه دیده اند، نسبت به آینده خود نگرانند. بر روی پرچمی که یک بازرگان هدیه کرده، «دروغ های الجزیره، العربیه و همقطاران آن ها » نکوهش شده. منظور دو تلویزیون ماهواره ای وابسته به قطر و عربستان سعودی است که به گزارشات یک طرفانه، پخش اخبار تایید نشده و تبدیل شدن به ابزاری برای سرنگونی رژِیم متهم اند. این اتهام کاملا نادرست نیست ولی محدودیتی که به روزنامه نگاران خارجی تحمیل شده، هر گونه افسانه پردازی را امکان پذیر می سازد. رژیم حتی روزنامه های لبنانی الاخبار و السفیر را که همواره از دمشق و حزب الله در برابر اسرائیل پشتیبانی کرده، ممنوع کرده است. آنان کشتار ها را محکوم کرده بودند.

نمای ساختمان ایستگاه حجاز یادآور آن ست که در سال ١٩٠٨، امپراتوری عثمانی راه آهنی بین دمشق و مدینه افتتاح کرده است. جلو ساختمان، هزاران نفر دیدار سفیر آمریکا از حمات و مداخله غربی ها را در امور سوریه نکوهش می کنند. در این روز تعطیل، تظاهرکنندگان را دانش آموزان و کارمندان تشکیل نمی دهند که به این کار مجبور شده باشند. چرا که رژیم هنوز طرفدارانی دارد، حتی اگر از تعداد آن ها کم شده است. (١). این ها شامل بخشی از اقلیت ها که از به قدرت رسیدن اسلام گرایان نگرانند، بورژوازی و از جمله بورژوازی سنی که به یمن گشایش اقتصادی از ده سال پیش ثروتمند تر شده اند، می باشند. نه دمشق (که تظاهرات در حاشیه آن متمرکز است) و نه آلپ هنوز واقعا نجنبیده اند. بصورتی متناقض، در مناطق فقیر که حزب حاکم بعث در سال های دهه ١٩۶٠ و ١٩٧٠ نیرویش را از آنجا می گرفت ، نظیر درعا، مردم بیشتر بسیج شده اند چرا که عقیده دارند از ده سال پیش، آن ها را به حال خود رها کرده اند. دمشق عوض شده است. صدها پیشخوان بر روی پیاده رو چیده شده و کسی جرئت نمی کند دستفروشان دوره گرد را براند. خودروها با سرعتی زیاد تر از حد نصاب درگذرند. ساختمان ها بدون جواز ساخت قد بر می افرازند. پلیس جای دیگری مشغول است و ترس از قانون کاهش یافته، به طوری که یک کارزار تبلیغاتی شهروندان را به قانون فرا میخواند: «بزرگ و کوچک، به قانون احترام می گذارم»؛ «بدبین یا خوشبین، به قانون احترام می گذارم».

یکی از مخاطبان ما می گوید «گلوله ها ترس را کشته اند». امشب، در رستورانی در فضای باز، پنج شش مخالف بی محابا از گوش های نامحرم، در معرض دید نشسته اند.هر کدام می داند که ممکن است دستگیر شود. اما، اکنون دیگر، روشنفکران مانند احزاب ممنوع، آشکارا فعالیت می کنند. آیا در گفتگوی ملی حکومت خواسته، که فردا شروع می شود، باید شرکت کرد؟ اغلب آنان دو دل اند وفقط یکی از آنان خواهد رفت: «برای به گوش رساندن صدای خود». دیگری می پرسد: «به چه دردی می خورد که درباره قوانین جدید بحث و گفتگو کنیم، اگر عملا چیزی تغییر نکند؟ آیا برای دادن آزادی عمل به احزاب یا سپردن اداره یکی از سه روزنامه «رسمی» به شخصیت های مستقل نیازی به قوانین جدید است؟(٢)» نفر سوم به عفو اشاره می کند: « من زندانی شدم ولی با وجود نخستین قانون عفو، مرا آزاد نکردند. در حالی که تنها اتهام من مصاحبه با یک تلویزیون بیگانه بود. قانون اساسی شکنجه را منع کرده است ولی هر روز شکنجه می کنند.»


««خیابان» بازیگر واقعی انقلاب ماست»

اپوزیسیون گفتگوی ملی را بایکوت کرده است، ولی تلویزیون به طور زنده پخشش می کند. برای نخستین بار، مردم از تلویزیون دولتی می شنوند که کسانی «مشی امنیتی»، آزارهای پلیس و میلیشیای الشبیحه را نکوهش می کنند. الشبیحه را اغلب تبهکاران و لات ها تشکیل داده و در گوشه و کنار شرارت کرده و وحشت به راه می اندازند. رژیم با طرح توطئه خارجی خود را توجیه می کند. ساده لوحانه خواهد بود اگر نپذیریم که ضعف رژیم و حتی سقوط آن هدف ایالات متحده، اسرائیل، عربستان سعودی و نیروهای راست گرای لبنان است(٣). ولی، بحران، پیش ار همه داخلی بوده و به راه حل داخلی نیاز دارد.

از نگاه میشل کیلو، مخالف قدیمی رژیم که سال های زیادی را در زندان سپری کرده، یک راه انتقالی ضروری است و فقط به دو شرط می تواند سر بگیرد: «توقف سرکوب ها در همه جا، مشارکت «خیابان» و هماهنگ کننده هایش که در هر کو و برزنی ، هر شهر و محله ای مقاومت را سامان می دهند. «خیابان» بازیگر واقعی انقلاب ماست، در حالی که احزاب اپوزیسیون یا شخصیت ها تعداد قابل ملاحظه ای را نمایندگی نمی کنند.»

نام او را فریده بگذاریم. جوان است و تحصیلکرده و با وجود نوعی حالت عصبی (پلیس به دنبال اوست)، به آینده امیدوارست. او عضو رهبری ملی هماهنگی هاست که به کمک اینترنت موضعگیری ها و فعالیت هایش را هماهنگ می کند. «ما نمی خواهیم به حزب سیاسی تبدیل شویم. نقش ما حضور بر روی زمین ، متحد کردن دستور کارها و بینش ها و توسعه ی کار اطلاع رسانی است. ما یاد می گیریم تا فراتر از پیشداوری ها همدیگر را شناخته و با همدیگر کار کنیم. هر کسی نگرانی ها و آرمان هایش را به اشکال گوناگون بیان می کند. یکی عضو اخوان المسلمین است، دیگری لائیک، یکی دیگر ناسیونالیست عرب ولی همه یک چیز را می خواهند: یک دولت غیرنظامی. و همه خشونت را رد می کنند». او برای ختم کلام می گوید: «در اوت، ماه رمضان است، هر شب نماز جماعت خواهد بود، هر روز، جمعه خواهد بود».

***

١ - بهترین تحلیل از بحران سوریه و متخاصمان ان را می توان در دو گزارش «Internationl Crisis Group» که در ژوئیه ٢٠١١ منتشر کرده یافت با عنوان زیر: « The Syrian people's slow-motion revolution » & « the Syrian regime's slow-motion suicide », www.crisisgroup.org

٢ - البعث، ارگان حزب بعث؛ تشرین، روزنامه دولت و دنبالچه لیبرال آن الثوره. روزنامه دیگری به نام الوطن به رامی مخلوف، پسر دائی رئیس جمهور تعلق دارد. او یکی از ثروتمند ترین و منفور ترین افراد کشور است.

٣ - به طور متناقضی، بخشی از راست مسیحی لبنان در نگرانی مسیحیان سوریه سهیم اند و از حمله به رژیم سوریه خودداری می کنند.

برگرفته از لوموند دیپلماتیک

آلــترناتیــو چه؟ آلــترناتیــو که؟

| 0 نظر
alternative-mag.jpg
درآمد: متن های معرفی معمولاً چیزی به جز کلی‌گویی‌های ریز و درشت و یا یادآوری دوستی‌ها و دشمنی‌های قدیمی نیست. ما اعتقاد نداریم که چیزی به عنوان بی طرفی سیاسی و نظری واقعیت دارد. هر رسانه‌ای که ادعای بی طرفی می کند در پی پوشاندن سردرگمی خود و یا مواضعی است که از بیان آن شرم دارد. مواضع آلترناتیو را می توان با تلاشی اندک از میان نوشته های منتشر نموده‌اش دریافت. پس در این مجال کوتاه، ما، تنها به  جمع بندی و خلاصه گویی اساسی ترینِ آن ها می‌پردازیم.

جغرافیای سیاسی

آلترناتیو خود را متعلق به موج نوی کمونیسم در ایران، که در سال های دهۀ ۱۳۸۰ و نخست در گهوارۀ دانشگاه بالیده می داند؛ یعنی نسلی تازه از کمونیست‌هایی که در فضای سرکوب و اختناق و آکنده از بوی خون و باروت و خلاء و خفقان سیاسی متولد شده و پرورش یافتند و با فراروی از کلیشه‌های موجود که هر ساعت از تریبون های رنگارنگ جناح های گوناگون حکومتی، مستندسازی‌های کذایی رسانه‌های امپریالیستی و داستان های عامه پسند در مورد کمونیست ها و تجربۀ اردوگاه گفته می‌شد، مهر خود را بر فضای سیاسی ایران زده و در مقطعی، از صدر تا ذیل رژیم و کلیۀ فراکسیون‌ها و دستگاه‌های سرکوب گر و تبلیغاتی و دنبالچه‌های شبه‌اپوزیسیونی‌اش را به جنبش و واکنش واداشتند. آلترناتیو جمع بندی این تجربۀ نسلی از دیدگاه خاص خودش است و تلاش دارد این موج نو را به جریانی مستدام و بسترساز تبدیل نماید که با مبارزات طبقۀ کارگر گره میخورد و در خلق ظرفیت های نوین و سیر پیشروی جنبش پرافتخار کمونیستی در ایران به بار می‌نشیند. 

  بهمن

در جریان رشد و پاگیری نسل نوین کمونیست در سال‌های اخیر و با رشد رسانه‌های تازۀ ارتباطی و مبارزات عملی طبقاتی به ویژه در دانشگاه، دو مسیر و دو انتخاب مشخص پیش پای نسل ما قرار گرفت؛ مسیر اول در امتداد جریانات موجود اپوزیسیون شبه تحزب‌یافتۀ چپ در تبعید ایران و همکاری با آن ها قرار داشت که با وجود تمام احترامی که برای این جریانات قائل هستیم، باید اعتراف کنیم که تجربۀ بسیار تلخ و گزندۀ این نسل در این زمینه نشان داده است که به دلایل بسیار، هزینه‌های انتخاب این مسیر بسیار بیش از مزایای آن بوده و از آن مهم‌تر، امکان خلق و گشایش نوین سیاسی در فضای موجود را عملاً از نیروهای جوان سلب می نماید. اما راه دوم که به اعتقاد ما هنوز تعین کافی نیافته و مسیر پر پیچ و خمی در پیش رو دارد، ایجاد جریان تازه نه در عرض فعالیت‌های موجود و نه در طول یکی از گرایش‌های قدیمی، که در ورای درگیری‌های درونی جاری و کنونی جنبش کمونیستی ایران و در امتداد تاریخ پرافتخار آن قرار می گیرد. و این امری است که تنها با بازخوانی دقیق تاریخ جنبش و درس گیری از آن و جذب دستاوردهای تاکنونی، تجهیز به تئوری‌های روزآمد، درگیر شدن در مبارزات عملی طبقۀ کارگر و سایر جنبش‌های حق‌طلبانه و پیوندها و ارتباطات سازنده انترناسیونالیستی با احزاب و اندیشمندان انقلابی در سطح جهان و استفاده از آموزه‌ها و تجارب آنان (یعنی محدود نماندن در چارچوب های جنبش کمونیستی در ایران) میسر خواهد بود. آلترناتیو، تلاشی برای گام نهادن در این راه و گلولۀ برفیِ کوچکی است که از بالای کوه بلندی پرتاب شده است.

صور اسرافیل

آلترناتیو خود را در یک رابطۀ دیالکتیکی پیوستگی و گسستگی با تاریخ جنبش کمونیستی و گروه‌ها و سازمان‌های موجود (بمثابه آخرین محصولات این تاریخ) تعریف می کند. ما بدون شک و با افتخار تمام در امتداد خط سیر درخشان این تاریخ     می ایستیم؛ از اجتماعیون-عامیون صدر انقلاب مشروطه تا امروز. از حیدر عمواوغلی و آواتیس سلطان‌زاده تا جعفر پیشه‌وری و خسرو روزبه و از بیژن جزنی و مسعود احمدزاده و حمید اشرف تا تقی شهرام و فواد مصطفی سلطانی و علیرضا شکوهی و از حسین ریاحی و علیرضا سپاسی تا غلام کشاورز و منصور حکمت؛ و دیگر رفقایی که در ادوار مختلف تاریخ معاصر ایران در راستای تحقق آرمان‌های کمونیستی، زندگی خود را وقف و یا جان خود را فدا کردند. دفاع از این تاریخ، یکی از وظایف خاص کمونیستی ما (چه اخلاقی و چه سیاسی) و یکی از عرصه های ویژه نبرد ما در شرایط باریدن تیرهای تخطئه و تهمت ها و توطئه‌های بی شرمانه و وقیحانه ضدکمونیستی بر علیه رفقای پیشتاز و پیش گام ماست. ما از طرفی خود را در امتداد این تاریخ درخشان تعریف نموده و از درس‌های جریانات بالنده در هر دورۀ تاریخی بهره می‌بریم و از دستاوردهایشان برای جامعۀ ایران با تمام وجود دفاع می کنیم و از دیگر سو اعتقاد داریم که گروه ها و سازمان های اپوزیسیون واقعا موجود چپ در تبعید ایران با وجود سوابق درخشان مبارزاتی و شرافت تک تک اعضای آن‌ها به دلایل گوناگون قادر به ایفای نقش تاریخی خود و پاسخگویی به نیازهای امروز مبارزه طبقاتی نیستند. در یک کلام، اپوزیسیون شبه تحزب یافتۀ چپ در تبعید ایران از نظر ما امروزه در یک سطح کلان و چشم انداز وسیع و صرف‌نظر از برخی نمونه‌های مشخص و حیطه‌های خرد، به مجموعه و کلیتی عقیم، سترون و فاقد قدرت زایش و تاثیرگذاری بدل شده است و گسست از آن برای شکستن سدها و جاری ساختن تداوم تاریخی لازم است. از جملۀ این دلایل و در وهلۀ نخست باید به مواجهه با سرکوب لاینقطع و خونین دیکتاتوری حاکم و در نتیجه قطع بند ناف حیاتی ارتباط با جامعه و در ادامه به بیگانگی از تحولات و واقعیات نوبه نوی جامعه ایران، رو در رو شدن با تبعات فروپاشی اردوگاه شرق آن هم در شرایط زندگی در خارج از کشور، آماتوریسم سیاسی ناشی از خو کردن به نوعی سبک زندگی حاشیه ای به مدت بیش از سه دهه در تبعید، اشتغال به بحث های تمام نشدنی فرقه ای، شخصی و فاقد موضوعیت، جا ماندن از تحولات نظری، علمی و فن‌آورانۀ نو و ... اشاره کرد. در حقیقت اپوزیسیون چپ در تبعید ایران با بحرانی متراکم رو در رو است که از شکست در قیام ۱۳۵۷ و پیامدهای آن آغاز شده و با سرکوب جنبش انقلابی کردستان و ناتوانی در تبیین پلی مرفیسم روزانه جمهوری اسلامی (سازندگی، اصلاحات و هزاره‌گرایی) در دوران پس از جنگ با عراق ادامه یافته و با سردرگمی و انفعال مطلق در مقابل پدیدۀ"جنبش سبز" و در نهایت با تسلیم کردن اتمسفر سیاسی خارج کشور به جمعی تازه از راه رسیده، به اوج خود می رسد. بر این اساس ما اپوزیسیون شبه تحزب‌یافتۀ چپ در تبعید ایران را بخشی از جنبش کمونیستی و کارگری ایران می‌دانیم که حل بحران‌های پیشتر یاد شده در درون آن ممکن نیست. تنها می‌توان امیدوار بود که با فعال‌شدن دیگر بخش های این جنبش (جمع های داخلی، رفقای منفرد داخل و خارج کشور و ...) و پوست اندازی آن، این بخش نیز دوباره بتواند با آرایش و دغدغه‌های جدید در مسیر زایندگی و اثرگذاری کل جنبش مفید واقع شود. نسل نوین کمونیست (اعم از کارگر، اکتیویست، روشنفکر و ...) از نظر ما آن اهرمی است که قادر به تجدید آرایش جنبش در کلیت آن و دمیدن روح جدید در آن است.

مونکادا

تاکید اندکی پررنگ‌تر ما در چند شمارۀ نشریه بر تجربۀ سازمان چریک‌های فدایی خلق و چهره های برجستۀ آن، به معنای تعلق خاطر سیاسی خاص به این سازمان و مشی مشخص آن و "جنبش فدایی" در معنای کلی آن و شاخه‌های گوناگون آن نیست. این تجربۀ درخشان البته از این رو برای ما حائز اهمیت و توجه خاص است که نمودار یک گسست رادیکال و یا به تعبیر برخی دیگر از رفقا، "رادیکالیسم گسست" از نسل پیشین در ابعاد گوناگون (ایدئولوژی، استراتژی، تشکیلات، فرهنگ سیاسی و ...) در سخت‌ترین شرایط و بازگرداندن سیاست انقلابی به عرصۀ جامعه است. و این همان چیزی است که نسل ما نیز در شرایط کنونی بیش از هر چیز بدان احتیاج دارد. غیر از موارد فوق و غیر از نقدهای بنیادین بر تجربۀ رفقای چریک که تاریخا در جنبش کمونیستی مطرح و تثبیت شده است (نقدهای ضدپوپولیستی، نقد مبارزه مسلحانۀ چریکی و ...)، ما در این جا بر تمایز خود از آن تجربه در دو حیطه انگشت می‌گذاریم:

پویان

نخست این‌که به اعتقاد ما و به دلایل صرفا سیاسی، جنبش کمونیستی در دوران کنونی بیشتر به یک گفتمان بقاء نیاز دارد تا گفتمان فدا و فنا. درست است که رفقای پیش‌گام ما در آن روزگاران از رد تئوری بقاء آغاز کردند ولی آن چه امروز مورد نیاز ماست، یک گفتمان بقاء و صد البته در معنای غیرپاسیفیستی و انقلابی آن است. این گفتمان بقاء بر تفکیک کلاسیک دوران‌های غیرانقلابی و انقلابی و جهت گیری کلی حاکم بر هر دوران یعنی تدارک و تهاجم استوار می‌شود و در عرصۀ استراتژی، با اندکی تسامح، متناظر با نبردهای موضعی و مانوری است. وظیفۀ انقلابیون در دوران غیرانقلابی (تدارک، نبرد موضعی) چکاندن ماشه و حرکات انفجاری و انتحاری نیست بلکه تعبیه دقیق و هدف‌مند مین و دینامیت در زیر سر ستون های نظم موجود است تا در شرایط مناسب با منفجر ساختن آن ها بتوان کل بنا را بر سر سازندگانش ویران ساخت.

آماده باشید!

دوم این‌که اگر رفقای ما در آن زمان با عنوان "چریک" مشخص و متمایز می‌شدند، ما بیشتر ترجیح می دهیم با عنوان "بلشویک" به خودشناسی برسیم. عنوان"بلشویک" را در معنای تاریخی خود و به معنای تایید هر آن چه در آن تجربۀ تاریخی گذشته است، به کار نمی‌بریم بلکه آن را بمثابه یک برچسب و نشانه و نماد برای مجموعه‌ای از روش‌ها، جهت‌گیری‌ها، سبک‌کارها، اولویت‌ها، ارزش‌ها و فرهنگ انقلابی به کار می‌بریم. ما به تعبیر دقیق و صرف نظر از محاسبات صحیح تاکتیکی و یا امنیتی، نه "فعال اجتماعی" در معنای رایج آن هستیم و نه "فعال حقوق بشر" و نه فعال این یا آن جنبش مشخص اجتماعی بلکه بلشویک هستیم. در این معنا، از یک سو بلشویک بیش از هر چیز خود را در تعلق به طبقۀ خود یعنی پرولتاریا باز می‌شناسد و اتکاء و وفاداری به طبقۀ کارگر و آرمان رهایی آن، محتوای سیاست ها، فعالیت‌ها و جهت‌گیری‌های او را تشکیل می‌دهد و از سوی دیگر سیاست بلشویکی به معنای سیاست بمثابه استراتژی، لحظات مناسب و حلقه های ضعیف است. بلشویک از تمام شکاف‌های اجتماعی سر بر می‌آورد، به تمام مظاهر نارضایتی متوسل می‌شود و هر اعتراض ولو کوچک و جزیی را مغتنم می‌شمارد تا راه‌کار ارائه کند، سازمان دهد و در در صف نخست مبارزات اجتماعی شرکت کند. اما همۀ اینها با کدام چشم‌انداز؟ از نظر یک بلشویک زمان سیاسی، سرشار از مبارزه، بحران‌ها و فروپاشی ها است. به باور او خصلت سیاست در مفهومی از "بحران انقلابی" بیان می گردد که ادامۀ منطقی "جنبش اجتماعی" نیست بلکه بحران عمومی روابط متقابل بین تمام طبقات جامعه است. بحران بمثابه "بحرانی ملی" تعریف می‌شود و عملکرد آن روشن ساختن خطوط نبرد است که در اثر افسون خیال‌پردازانه کالایی تیره و تار شده است. بر این بستر عینی است که فرود آوردن ضربت از جانب یک عامل ذهنی قاطع یعنی حزب انقلابی پرولتری، که در دوران غیر انقلابی به تدارک و تجمیع نیرو و تکثیر نفوذ خود مشغول بوده، امکان‌پذیر می‌گردد. بنابراین، دو مولفۀ اساسی در سیاست بلشویکی عبارت است از هنر و توان اداره رویدادهای نامنتظر (بحران انقلابی) و استفاده از امکانات موثر یک مجموعۀ مصمم (حزب انقلابی پرولتری). در این نقاط است که تئوری با سیاست و استراتژی یکی می‌شود و این همان چکیدۀ تکملۀ نبوغ‌آسای لنین بر آموزه‌ها و نظریۀ مارکس است: از حصار آهنین و بردگی مناسبات کالایی و بت‌وارگی ناشی از آن تنها به کمک بحران انقلابی و مبارزۀ یک حزب انقلابی و پرولتری بمثابه بخش آگاه و متشکل و پیشرو طبقۀ کارگر می توان گریخت. نسل نوین کمونیست از همان آغاز با انتخاب لنین به عنوان یکی از مراجع سیاسی اصلی خود، فحاشی‌ها و دشنام‌های بسیاری را به جان خرید اما نشان داد که مسیر درست و جهت‌گیری صحیح مبارزۀ سیاسی را یافته است.

اودیپ

در این جا لازم می دانیم موضع خود را به طور مشخص در مورد جریانات موسوم به کمونیسم کارگری روشن سازیم از این رو که در شکل گیری تجربه سیاسی نسل ما در بین گروه های موجود از لحاظ عینی (خواسته یا ناخواسته، مطلوب یا نامطلوب) بیشترین تأثیر را داشته اند. کمونیسم کارگری تا آن جا که تالی و وارث اصلی جنبش ضدپوپولیستی دهه ی ۱۳۶۰ (که نقاط شاخص خود را در سهند و حزب کمونیست ایران می یابد اما ابدا منحصر به آنان نیست) و نماد مارکسیسم کلاسیک و کمونیسمی برآمده از طبقه کارگر و مبارزه طبقاتی تعریف می‌شد و در فضای وانفسا و اوج حملات ضدکمونیستی پس از فروپاشی بلوک شرق و دوران موسوم به اصلاحات در ایران      هم چنان در سنگر کمونیسم و انقلابی‌گری مقاومت می‌کرد، تأثیری مثبت بر فضاسازی برای برآمدن نسل نوین کمونیست در ایران و قرارگرفتن آن در مسیر انقلابی و کمونیستی گذاشت. اما این جریان در سیر تکامل خود و بر اساس تحلیل‌های نادرست در واکنش به فرا رسیدن دوران اصلاحات در جمهوری اسلامی و عواقب آن، با در پیش گرفتن سیاست‌های به غایت سکتاریستی و آوانتوریسم ناشی از آن، تأکید بر مطالبۀ "خلاصی فرهنگی" به عنوان بستر اصلی اعتراض و تبدیل شدن به جناح چپ جنبش بورژوایی مدرنیسم‌خواه ایران در عمل، ذوق زدگی در برخورد سطحی با مدرنیسم، فراموش کردن دانش، تئوری، توانمندی، آموزش و واگذار کردن آن‌ها به مرحلۀ پس از کسب قدرت، دچار شدن به فتیشیسم شدید جهش به سمت کسب قدرت بدون تأمین مقدمات و الزامات آن، خودمحوری و خودبزرگ‌بینی و خود-رهبرپنداری، سردرگمی مطلق تئوریک و استراتژیک، تحلیل‌های گمراه‌کننده در خصوص پدیدۀ اصلاحات و تخطئه و تحقیر کل دستاوردها و تاریخ جنبش کمونیستی در ایران هم‌نوا با جریانات بورژوایی، بخشی از پتانسیل جریان نوین کمونیستی ایران را از بین برده و یا منفعل نمود و خود نیز به سرنوشت تکراری چندپارگی و چنددستگی گرفتار آمد.     

داروین

نشریه آلترناتیو تلاش دارد نشریۀ جوانان کمونیستی باشد که از گاهوارۀ دانشگاه، از رحم کمیته‌های کارگری که از همان اوایل دهۀ ۱۳۸۰ حول مطالبۀ راهبردی"تشکل کارگری" به راه افتادند و از میان تمام حوادث گوناگون سال های اخیر برخاسته‌اند و می کوشند تا صدای تازه‌ای را در فضای جنبش کمونیستی ایران طنین‌انداز نمایند. آری، ما می‌کوشیم از گاهوارۀ "چپ دانشجویی" و "مارکسیسم دانشجویی" به درآییم و بر پاهای خود بایستیم اما این به معنای نفی اهمیت دانشگاه به مثابه یکی از مهم ترین عرصه های مبارزه و زادگاه ما و نیز مکانی که تاریخا بیشترین کادر جان بر کف را به جنبش کمونیستی ایران تقدیم کرده است، نیست.

سیم خاردار

نقطۀ تمایز آلترناتیو با جریانات موجود در عرصۀ نظری قرار نمی‌گیرد. البته سریعا باید اضافه کرد که این ابدا به معنای نفی اهمیت تئوری و دل خوش داشتن به خزعبلاتی نظیر "ما قبلا کار تئوریک خود را کرده‌ایم و حالا دیگر وقت استفاده و عمل است"، نیست. غنا بخشیدن مستمر به تئوری مارکسیستی و کاربست آن بر شرایط مشخص مبارزه و فعالیت، از وظایف بدیهی و روتین هر مارکسیست و از الزامات حیاتی پراتیک کمونیستی است چرا که بدون تئوری انقلابی، پراتیک انقلابی هم وجود نخواهد داشت. از یاد نبریم که لنین رساله‌ای مانند دولت و انقلاب را در ایام در به دری و زندگی مخفی پس از "روزهای ژوئیه" به نگارش در آورد. مضاف بر این که این موضوع با توجه به واپسماندگی فعلی اپوزیسیون چپ ایران از نظریه‌ها و تحلیل‌های روزآمد مارکسیستی، اهمیت خاص خود را دارد. اما امروز به مدد پیشروی ها و دستاوردهای نظری جنبش کمونیستی در دوره‌های قبل، اصول اساسی نظریۀ مارکسیستی به اصول ظاهرا مورد پذیرش غالب جریانات کمونیستی تبدیل شده است و ایجاد تمایز بین آن ها بر این اساس ممکن نیست و اگر ممکن هم باشد، بی‌فایده است. این مساله به درجات زیادی در مورد مقولۀ "برنامۀ نهایی" هم صادق است. پس حال که نظریه و برنامه در تفکیک گرایش های درونی جنبش کمونیستی و نشان دادن وجه تمایز ما از آن ها کارساز نیست، ما این شاخص را در حیطۀ سیاست و استراتژی جستجو می کنیم. استراتژی سیاسی آن خط تمایزی است که خطوط تقسیم حزبی و سازمانی بازمانده از شرایط پیش و پس از قیام بهمن ۱۳۵۷ را قطع می‌کند و با فعال کردن ظرفیت های بالقوه و بخش های خاموش جنبش کمونیستی در امتداد خود، عرصه‌های نوینی را در راستای تکامل و پیشروی، پیشاروی جنبش می‌گشاید.

کلاوزویتس

استراتژی انقلابی در یک تعریف کلی عبارت است از یک سامانۀ منسجم مرکب از فعالیت های گوناگون که در ارتباط متقابل با همدیگر و در سیر پیشروی موفقیت‌آمیز خود منجر به فتح قدرت سیاسی توسط پرولتاریا می‌گردد. برای تدوین این استراتژی به اعتقاد ما باید از درک مشترک از وقایع و وظایف دوران کنونی در مسائل کلیدی و اساسی آغاز کرد و نه از دغدغه‌ها و علائق فرقه‌ای و گروهی و بدتر از آن دل‌مشغولی‌های شخصی؛ و این یعنی آغاز از طرحی که تامین‌کنندۀ الزامات دخالت‌گری سیاسی در حوادث جاری حول محور اتحاد و استقلال طبقۀ کارگر باشد. به باور ما این طرح باید یک رویکرد و برنامۀ انتقالی و واسط را در برگیرد؛ یعنی رویکرد و برنامه‌ای که از مطالبات فوری و روزمره (و به عبارت دیگر از شرایط و آگاهی لایه‌های وسیع طبقۀ کارگر و تودۀ مردم) که لزوما با نظم موجود در معنای بنیادین آن در تضاد نیست، آغاز می کند و با طرح مطالبات و برنامه انتقالی و سازماندهی و فعالیت حول آنان و در شرایط مناسب، موجد دینامیسمی اجتماعی می‌گردد که در هر مرحله طبقۀ کارگر و سایر اقشار اجتماعی متحد آن را به مواجهۀ گسترده با نظم موجود می کشاند و امکان پیشروی در جریان یک انقلاب بی وقفه به سمت سوسیالیسم را فراهم می‌کند. پروبلماتیک استراتژیک مورد نظر ما حول این رویکرد انتقالی سامان می یابد. پیشبرد موفقیت‌آمیز این رویکرد انتقالی مستلزم وجود یک عنصر حیاتی است: حزب انقلابی ریشه‌دار در طبقۀ کارگر و ذی‌نفوذ در جامعه و مسلح به دانشی دوسویه از تجربیات تاریخی پرولتاریای جهانی از یک طرف و تحلیل جدی، عمیق و مداوم از واقعیت اجتماعی روز در سطح ملی و بین‌المللی از طرف دیگر. این است مفهوم حزب انقلابی بمثابه سوزن‌بان چیره‌دست مبارزۀ طبقاتی.

پیستون

همان‌طور که پیشتر اشاره شد، از نظر ما، در حال حاضر چنین حزبی در ایران وجود ندارد و ساختن آن جز با ایجاد دگرگونی های عمیق در وضعیت کنونی جنبش کمونیستی و بالفعل ساختن  توانایی های نهفتۀ آن ممکن نیست. متاسفانه در نیم قرن گذشته امر تشکیل حزب انقلابی طبقۀ کارگر در دستور کار جنبش بوده اما تا کنون در اثر عوامل گوناگون و در راس آنان وجود اختناق و دیکتاتوری نفس گیر ضدکمونیستی، این مهم حاصل نشده است. ما خود را جزیی از حرکت در راستای ساختن چنین حزبی می‌دانیم و این امر در شرایط کنونی هدف استراتژیک ما و شاخص تنظیم روابط ما با جریانات و گروه‌های دیگر است. ما خود را با تمام محافل و جریاناتی که قائل به عدم وجود حزب انقلابی و کمونیستی طبقۀ کارگر در شرایط کنونی در ایران و لزوم تلاش برای بنا نهادن آن هستند، علی رغم تفاوت و یا اختلاف احتمالی در دیدگاه و ایدئولوژی، در وحدت استراتژیک می‌دانیم و به این معنا و در این چارچوب به شعار "تنوع ایدئولوژیک، وحدت استراتژیک" عمیقا باور داریم. بر این اساس با "احزاب" و گروه‌هایی که عملا شعار "وحدت همه با من" را برای ایجاد صورت‌بندی و ظرف سیاسی مناسب حرکت جنبش سر می‌دهند، هیچ‌گونه توافقی نداریم و بلکه آن را به حال جنبش، مضر و خطرناک ارزیابی می کنیم. بلافاصله اضافه کنیم که این تاکید به معنای سر دادن شعار "وحدت همه با هم" در راستای نیل به این هدف هم نیست که تشکیل حزب از طریق جمع جبری و تجمیع فیزیکی برخی از احزاب و گروه‌های موجود را پیش فرض می‌گیرد. به نظر ما ایجاد چنین حزبی جز از طریق ایجاد دگرگونی کیفی عمیق و همه جانبه در وضعیت کنونی جنبش کمونیستی میسر نیست.

سانچو

یکی از انحرافات و موانع عمده‌ای که می‌تواند در مسیر بنیاد نهادن چنین حزبی رخ بنماید، اکونومیسم و یا شبه‌اکونومیسم است که بمثابه واکنشی در مقابل وجود انواع چاله‌های کمونیسم غیرکارگری قد علم می‌کند اما خود به چاه تقلیل دادن جایگاه مبارز کمونیست به منشی تشکل های کارگری سقوط می کند. اکونومیسم امر سیاسی را به امر اجتماعی فرو می‌کاهد و فراموش می‌کند که مبارزۀ سیاسی به مراتب پیچیده‌تر از مبارزۀ اقتصادی کارگران علیه کارفرمایان و دولت است. سیاست و مبارزۀ کمونیستی، آرمان مبارزۀ انقلابی سندیکالیسم در افقی محدود نیست بلکه در مقام "تریبون فرودستان" می‌بایست آتش زیر خاکستر عصیان را در تمام حوزه‌های جامعه بدمد؛ از تمام مظاهر نارضایتی بهره برداری کند و به هر نوع اعتراض، ولو کوچک، توسل جوید. در این معنا، کمونیسم دقیقا از تمام نقاط زندگی اجتماعی فوران می‌کند و اگر یکی از راه‌ها بسته شود، چون بیماری واگیردار به سایر حیطه‌ها سرایت می کند و گاه، غیر منتظره‌ترین راه‌ها را می‌یابد. ما نمی‌دانیم کدامین اخگر، شعله را برخواهد فروخت و به همین خاطر باید به طور کامل آماده شویم و تمامی حربه‌ها را در اختیار داشته باشیم. تنها در چنین صورتی است که "انقلاب ما" می‌تواند به"انقلاب تمام فرودستان" تبدیل شود.

ظهور نزدیک است

انحراف دیگر شبه اکونومیسم است که اگر چه ظاهرا تمامی ملاحظات انتقادی کمونیستی بر اکونومیسم را می‌پذیرد اما عملا در پر بها دادن به تاثیرات شرایط عینی و اعتقاد به تاثیر معجزه‌آسای شرایط بحران انقلابی و واگذار کردن همه چیز به حلول چنان شرایطی، جلوه گر می‌شود. در شرایط عادی نیز این گرایش به هیات پیرو فروتن و بی‌ادعای مبارزات خودانگیختۀ کارگری در می‌آید و شبه اکونومیسم بستر شکل‌گیری پاسیفیسم آشکار و اولوسیونیسم (تدریجی‌گرایی) پنهان می‌گردد. در مقابل، ما میله را به سمت کلید واژگانی نظیر آگاهی (مادی)، آموزش، کادرسازی، توانمندسازی، برنامه، اراده و ... خم می کنیم؛ آن هم با توجه خاص به سطح نازل و بعضا شرم‌آور مباحثات جاری در بخش بزرگی از به اصطلاح رسانه‌ها، نشریات الکترونیکی و وب‌سایت‌های چپ که در متونی آکنده از غلط‌های املایی و تایپی، دعواهای کافه‌ای و اختلافات "زن و شوهری" را حل و فصل می‌کنند.

ماکارنکو

از یک منظر تعلیماتی، حزب انقلابی بیان مشترک سه شکل آموزش است که در تناظر با سه لایۀ اجتماعی مشخص می‌شود: تودۀ کارگران (+ بدنۀ جنبش‌های اجتماعی و تحرکات اعتراضی)، کارگران پیشرو (+ فعالین جنبشی و رهبران عملی) و کادرهای انقلابی متشکل (اعم از کارگر و غیرکارگر). هر لایه نیاز به روش آموزش ویژۀ خود دارد و باید از فرایند آموزشی ویژه‌ای عبور کند. بدین ترتیبی نظریۀ تحزب و سازماندهی کمونیستی مستقیما به فن پداگوژی (آموزش) تاریخی منجر می شود. از این منظر، توده های وسیع صرفا از مبارزه می آموزند اما این مبارزه لزوما در مسیری انقلابی جریان نمی یابد. لازمۀ این امر فعالیت کارگران پیشرو، رهبران عملی و فعالین جنبشی در چنین مسیری است. قشر پیشرو در جریان تجربیات روزمره به آگاهی می رسد و آن را در جریان عمل و مبارزه به بوتۀ آزمایش می سپارد. لازمۀ حرکت قشر پیشرو در مسیری انقلابی نیز، فعالیت و نفوذ و تاثیرگذاری حزب انقلابی در این قشر است. خود حزب انقلابی نیز باید مسلح به دانشی دو سویه از تجربیات تاریخی پرولتاریای جهانی و تحلیل جدی و عمیق از واقعیات جاری در سطح ملی‌ و بین‌المللی باشد. بدین سان و از این منظر، فرایند ساختن حزب انقلابی در آن واحد تبلور آموزش توده‌ها در جریان مبارزه، آموزش اقشار پیشرو در جریان تجارب روزمره و آموزش کادرهای انقلابی در انتقال نظریه و عمل انقلابی است و و بدین ترتیب، تغییر انقلابی بدون فن پداگوژی انقلابی ممکن نیست. در هر سه لایه، میان تعلیم‌گرفتن و تعلیم‌دادن، رابطۀ درونی مداوم و پویایی موجود است. بدین معناست که مارکس می‌گوید، "تعلیم دهندگان باید خود تعلیم ببینند" و "نجات‌دهنده را باید نجات داد!" فحوای این عبارات در کلامی دیگر از مارکس در تزهای فوئرباخ، بیان کامل تری می یابد: "در عمل‌انقلابی دگرگون سازی خویشتن با شرایط در حال دگرگونی هم‌راستا و هم‌زمان می‌گردد."

آلترناتیو

در بستر و چارچوب بندهای فوق و با توجه به توان و بضاعت اندک کنونی خود، وظایف اخص آلترناتیو در شرایط کنونی و در این مرحله را می‌توان بدین شکل تعریف نمود. بدیهی است که با تغییر شرایط عینی و یا شرایط خود ما، وظایف دیگری طرح خواهد بود.
الف) جا انداختن ایدۀ تشکیل حزب انقلابی طبقۀ کارگر در سطح جنبش و تلاش در جهت تامین الزامات آن در حد توان و در کادر فعالیت یک نشریه الکترونیکی.
ب) برجسته ‌ساختن بعد پداگوژیک و آموزشی در چارچوب فعالیت خود نشریه و فرایند ساختن حزب؛ آگاه‌گری و خود-آگاه‌گری، آموزش و خود-آموزی، توانمندسازی و خود-توانمندسازی در سطح پیشروان و کادرهای بالقوۀ حزب آینده.
ج) ترویج و تبلیغ نظرات و دیدگاه‌های خاص ما در خصوص استراتژی، سازماندهی، فرهنگ و اخلاق انقلابی، تربیت کادرهای جامع و همه‌جانبه، رویکرد و مطالبات انتقالی و... و طیف وسیعی از موضوعات مرتبط دیگر و البته باز هم در چارچوب فرایند حزب‌سازی و در تعاطی با آراء و تجربیات با سایر بخش های جنبش و تلاش در جهت سازماندهی فعالین کمونیست حول این دیدگاه ها. چکیدۀ نظرات اولیۀ (پیش‌نویس نظرات) آلترناتیو در این خصوص در مراحل بعدی از طریق متن دیگری تحت عنوان "بیانیۀ آلترناتیو" به اطلاع رفقا و دوستان خواهد رسید.    

کلیدواژگان

جوانان کمونیست-تاریخ-گسست-حزب-استراتژی-
آموزش-کادر (آموزش، اخلاق انقلابی، دانش، بلشویک)
موارد بیان‌شده در متن حاضر تنها در حکم شب‌رنگ‌های روی نقشه و تابلوهای کنار جاده است که تنها جهت‌گیری کلی ناظر بر حرکت ما را نشان می‌دهد. کوبیدن و هموار ساختن این راه و پیش رفتن در آن مستلزم یاری رفقای هم‌فکر و همراه است.

چاره رنجبران، وحدت و تشکیلات است. (لاهوتی)