۱۱ تز در مورد تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی

| 0 نظر
ژیلبر آشکار 

برگردان: وحید ولی زاده  


این مطلب برای نخستین بار در وبلاگ "مطالعات فرهنگی رادیکال" منتشر شده است.  

zhilber.jpgژیلبر آشکار از نظریهپردازان مارکسیست نزدیک به انترناسیونال چهارم و استاد علوم سیاسی در پاریس و برلین است که خود در لبنان متولد شده است و در مسایل خاورمیانه و بحث‌های مربوط به جنبش‌های اسلامی تخصص دارد. آشکار از منتقدین مارکسیست مواضع حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا است. وی در خصوص مسایل خاورمیانه، نقش مذهب، مقابله اسلام سیاسی با آمریکا در منطقه و ... بحثهای متعددی با اعضای حزب کارگران سوسیالیست و از جمله الکس کالینیکوس داشته است. مقاله حاضر، اثر بسیار ارزشمندی از آشکار در رابطه با تحلیل فعالیت جنبش‌های اسلامی (اسلامیسم، اسلام سیاسی، بنیادگرایی اسلامی یا هر عنوان دیگری) در خاورمیانه از دهه ۱۹۷۰ به این سو است و چکیده‌ای از نظرگاه مارکسیستی در این زمینه را به شیوایی ارائه می‌کند. تعدادی از مقالات آشکار در تحلیل خیزش‌های اخیر در جهان عرب تا کنون در شماره‌های مختلف آلترناتیو منتشر شده است.

برای آشنا شدن با برخی از نظرات آشکار در خصوص اسلام سیاسی و تحولات امروز آن میتوانید به این کتاب وی که به فارسی ترجمه شده است، مراجعه کنید:

جدال دو توحش، ژیلبر آشکار، ترجمه حسن مرتضوی، نشر اختران، ۱۳۸۴

مقاله دیگری از آشکار با عنوان فعلیت ارنست مندل هم به فارسی برگردانده شده است:

http://www.iran-echo.com/mandel/fa/about%۲۰mandel/gilbert-achcar.html

و برای مطالعه بحثهای او با اعضای حزب کارگران سوسیالیست در زمینههای ذکر شده (به زبان انگلیسی)، میتوانید از این لینکها استفاده کنید که مربوط به بخش "مباحثه" در نشریه الکترونیکی "نظرگاه بینالمللی" (International viewpoint: ارگان انترناسیونال چهارم) است:

http://internationalviewpoint.org/spip.php?rubrique۷۶

و

http://internationalviewpoint.org/spip.php?rubrique۶۸

********

تز نخست

گستره و تنوع اشکال تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی، که مهر خود را بر آغاز آخرین ربع قرن بیستم کوبیده است، مانع هرگونه فرضیات تعمیم یافتهی سریعی میشود. همسان گرفتن کاتولیسیسم کارگران لهستانی با کاتولیسیسیم ارتجاع فرانکو کاملا اشتباه خواهد بود، اگر چه این مسأله نبایست باعث شود ویژگیهای مشترک تاریخ دهقانی اسپانیا و لهستان و یا آن محتوای سیاسی و ایدئولوژیکی که اشکال مربوطهی کاتولیسیسم در آن مشترک است را نادیده بگیریم.

به طور مشابه، ابتداییترین احتیاط تحلیلی، کنار هم قرار دادن پدیدههایی چنین متنوع، تجدید حیات جنبش های سیاسی و مذهبی مسلمانان در مصر، سوریه، تونس، ترکیه، پاکشتان، اندونزی، یا سنگال، دیکتاتوری نظامی ضیاءالحق در پاکستان قذافی در لیبی، تصرف قدرت توسط روحانیان شیعی ایرانی یا چریک های افغان، و غیره را در یک مقوله یکسان مانع میشود. حتی پدیدههایی که در سطح کاملا یکسان به نظر میرسند، مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه، کارکرد و محتوای سیاسی کاملا متفاوتی دارند که توسط اهداف بلاواسطه متفاوت آنها تعین یافته است.

در زیر توافق آنها درباره مسائل اخروی، ورای توافق آنها درباره مسائل زندگی روزمره، وقتی درباره چنین مسائلی به توافق میرسند، و علیرغم مشابهت و حتی یکسانی نامها و اشکال سازمانی آنها، جنبشهای اسلامی اساسا جنبشهایی سیاسی باقی میمانند. در نتیجه آنها بیان منافع سیاسی و اجتماعی معینی هستند که به شدت این جهانیاند.



تز دوم

چیزی به نام فوران اسلام در سیاست وجود ندارد. اسلام و سیاست همواره جدا نشدنی بودهاند چرا که اسلام دینی سیاسی در معنای ریشهشناسی این واژه است. در نتیجه مطالبهی جدایی دین از دولت در کشورهای اسلامی چیزی فراتر از مطالبهای سکولاریستی است. بلکه آشکارا چنین مطالبهای ضد مذهبی است. این مسأله توضیح میدهد که چرا هیچ یک از جریانهای عمدهی ملیگرایی بورژوایی و یا خرده بورژوایی در کشورهای اسلامی، به استثناء کمالیسم در ترکیه، خواهان سکولاریسم نبودهاند. آنچه که در هر جای دیگری یک وظیفهی اولیهی دموکراتیک است، یعنی جدایی دین و دولت، در کشورهای اسلامی و به ویژه در خاور میانه چنان رادیکال است که حتی دیکتاتوری پرولتاریا هم تکمیل آن را دشوار خواهد یافت. این وظیفه فراسوی حوزه ی دیگر طبقات است. بعلاوه، طبقات دموکراتیک در کشورهای اسلامی در کل هیچ علاقهای، یا تقریبا هیچ علاقهای، به چالش کشیدن دین خود نشان ندادهاند. در حقیقت اسلام در قرن بیستم به عنوان چسب ایدئولوژیک ساختار طبقاتی فئودالی یا شبه فئودالی در این جوامع نگریسته نمیشود. بلکه در عوض عنصری اصلی از هویت ملی نگریسته میشود که توسط ستمگر مسیحی (یا حتی خداناباور) بیگانه تحقیر شده است. تصادفی نیست که ترکیه تنها جامعه اسلامی است که در قرن بیستم در معرض تسلط مستقیم بیگانگان نبوده است. مصطفی کمال در میان معاصران خود استثناء بود. او نبرد اصلی خود را نه علیه استعمار یا امپریالیسم بلکه علیه سلطنت انجام داد که آمیزهای از قدرت دنیوی و معنوی (خلافت) بود. از طرف دیگر ناصر هر چند یک ملیگرای بورژوای رادیکال بود اما در همهویتی با اسلام در جنگ اصلی خود با امپریالیسم به شدت علاقه داشت. چرا که این شیوهای ساده و ارزان برای حفظ جناح های چپ و راست او بود.

تز سوم

تزهایی که در پی میآید اسلام را همچون عنصری، اگر چه عنصری بنیادین، در میان دیگر عناصر ایدئولوژی جریانات ملیگرا در نظر نمیگیرد. عصر آن نوع اسلام همراه با جریاناتی که با آن تداعی میشدند سپری شده است. در سطحی کلیتر، ما بایست میان اسلامی که به عنوان ابرازی در میان دیگر ابزارهای شکلدهنده و بیان کنندهی یک هویت ملی، جمعی و یا حتی فرقهای به کار میرود از یک طرف، و اسلام به عنوان هدفی در خود، یک برنامهی کلی، یکتا و انحصاری از طرف دیگر تمایز قائل شویم. حسن البناء بنیانگذار اخوان المسلمین در ۱۹۲۸ میگوید " قرآن قانون اساسی ما است". اسلامی که در اینجا مد نظر است اسلامی است که تا یک اصل مطلق تعالی یافته به گونهای که هر مطالبه، مبارزه و اصلاحی در خدمت آن است. اسلامِ اخوان المسلمین، اسلام "جماعت اسلامی"، اسلام گروههای مختلف علماء و اسلام جنبش آیتاللههای ایرانی که بیان سازمانیافتهی آن حزب جمهوری اسلامی است.

مخرج مشترک تمام این جنبشهای اسلامی بنیادگرایی اسلامی است، یعنی آرزوی رجعت به اسلام، رؤیای یک اتوپیای اسلامی که اتفاقا نمیتواند به یک کشور واحد محدود شود بلکه اگر نه تمام جهان، بلکه تمام مسلمانان را بایست در بر گیرد. در چنین فضایی بنیصدر به روزنامهی النهار در بیروت در سال ۱۹۷۹ میگوید که "آیتالله خمینی یک انترناسیونالیست است. او مخالف آن استالینیستهای اسلامی است که خواهان ساختن اسلام در یک کشور هستند" این انترناسیونالیسم در اینکه تمام این جنبشها به فراسوی مرزهای کشورهای مبدأ خود منتشر میشود و با یکدیگر روابط کمابیش نزدیکی برقرار میکنند نیز قابل مشاهده است. تمام آنها ملیگرایی را رد میکنند و جریانات ملیگرا را -حتی آنهایی را که داعیه اسلامی بودن دارند، اگر نه دشمن، حداقل رقیب خود مینگرند. آنها با ستم بیگانگان و یا دشمنان ملی به نام اسلام مخالفت میکنند، و نه در دفاع از کشور. در نتیجه ایالات متحده برای خمینی آنقدر "امپریالیسم" نیست که "شیطان بزرگ" است. صدام حسین بیش از هر چیز یک ملحد و یک کافر است. برای تمام این جریانات اسرائیل نه غاصب صهیونیستی فلسطین، بلکه بیشتر "غاصب یهودی سرزمین مقدس اسلامی" است.

تز چهارم

هر چقدر هم که معنای عینی مبارزات معینی که توسط جریانات متعدد بنیادگرای اسلامی صورت میپذیرد مترقی، ملی و یا دموکراتیک باشد، این واقعیت را نمیتوان سرپوش نهاد که ایدئولوژی آنها و برنامهی آنها اساسا، بنا به تعریف، ارتجاعی است. چه نوع برنامهای ممکن است قصد ساخت دولتی اسلامی را داشته باشد که الگوی آن در قرن هفتم مسیحی بنا شده است، اگر یک اتوپیای ارتجاعی نباشد. چه نوع ایدئولوژیای قصد بازیابی نظمی به کهنگی سیزده قرن را دارد، اگر یک ایدئولوژی آشکارا ارتجاعی نباشد؟ در نتیجه تعریف جنبشهای بنیادگرایی اسلامی به عنوان جنبشهایی بورژوایی نادرست و حتی بیمعناست، هر چقدر هم برخی مبارزات آنها، آنها را در کنار کل و یا بخشی از بورژوازی کشور خود قرار دهد. همان طور که تعریف آنها به عنوان انقلاب هنگامی که آنها در تقابل با بورژوازی قرار میگیرند اشتباه است.

جنبشهای بنیادگرای اسلامی برحسب ماهیت برنامه و ایدئولوژی خود، ترکیب اجتماعی و حتی منشأ اجتماعی بنیانگذاران خود خردهبورژوایی هستند. آنها کینه خود نسبت به نمایندگان سرمایه بزرگ را بیشتر از کینه خود نسبت به نمایندگان طبقه کارگر، و یا کینه خود نسبت به کشورهای امپریالیستی را بیشتر از کینه نسبت به کشورهای کمونیستی پنهان نمیکنند. آنها با هر دو قطب جامعهی صنعتی که آنها را تهدید میکند دشمنی نشان میدهند. هم بورژوازی و هم پرولتاریا. آنها متناظرند با آن لایههایی از خرده بورژوازی که در مانیفست کمونیست توصیف شدهاند:

طبقه متوسط پایین، تولیدکنندگان، مغازهداران، صنعتگران، دهقانان، تمام آنها برای جلوگیری از انقراض هستی خود به عنوان پارههایی از طبقه متوسط مبارزه میکنند. در نتیجه آنها نه انقلابی بلکه محافظهکارند. حتی فراتر از آن، آنها ارتجاعیاند به این دلیل که تلاش دارند چرخ تاریخ را به عقب بازگردانند. ارتجاع اسلامی خرده بورژوازی ایدئولوگها و عناصر پیشتاز خود را در میان "روشنفکران سنتی" جوامع سنتی می یابند. علما و افراد مشابه و نیز در میان لایه های پایینی "روشنفکران ارگانیک" بورژوازی، آنها که از خرده بورژوازی میآیند و محکومند همانجا بمانند. به خصوص معلمان و کارمندان دفتری. در دوره اوجگیری، بنیادگرایی اسلامی در دانشگاهها و دیگر نهادهایی که "روشنفکر" تولید میکند، روشنفکرانی که هنوز بیشتر مشروط به منشأ اجتماعی خود هستند تا آیندهای فرضی و مورد تردید، به شدت نیرو جذب میکند.



تز پنجم

در کشورهایی که ارتجاع بنیادگرایی اسلامی قادر بوده به جنبشی تودهای بدل شود و اکنون بادها بر وفق مراد آنها میوزد، نیروی کار شامل بخش نسبتا بزرگی از طبقات متوسط، بر طبق تعریف مانیفست کمونیست، است: یعنی تولیدکنندگان، مغازهدارن، صنعتگران و دهقانان. با این وجود هرگونه طغیان بنیادگرایی اسلامی نه تنها قشرهای کمتر یا بیشتری از این طبقات متوسط را بسیج میکند بلکه همچنین قشرهایی از دیگر طبقات را جدیدا توسط این طبقات متوسط و تحت تأثیر انباشت اولیه سرمایهداری و فقیرسازی تولید شدهاند را نیز به حرکت در میآورد. در نتیجه بخشهایی از پرولتاریا که پرولتریزه شدن آنها بسیار متأخر است، و بیش از همه تمام بخشهای فرعی پرولتاریا را که سرمایهداری آنها را از سطح قبلی خردهبورژوایی به زیر کشیده است، به طور خاص پذیرای تبلیغات بنیادگرایی و مستعد فرو افتادن در دام آناند. این پایه اجتماعی بنیادگرایی اسلامی است، پایهی تودهای آن. اما این پایه حافظ طبیعی ارتجاع مذهبی نیست، به آن شیوهای که بورژوازی با برنامهی خود مرتبط است. هر چقدر هم احساسات مذهبی در میان تودهها نیرومند باشد، حتی اگر مذهب مورد نظر اسلام باشد، باز هم جهشی کیفی از به اشتراک گذاردن این احساسات تا نگریستن به مذهب به مثابه یک اتوپیای این جهانی وجود دارد. به منظور تبدیل دوباره افیون تودهها به محرکی مؤثر در این عصر اتوماسیون، مردم بایست حقیقتا هیچ گزینهی دیگری به جز پناه بردن به مرحمت الهی نداشته باشند. حداقل در مورد اسلام میتوان گفت که ربط بلاواسطهی آن چندان مشهود نیست.

در حقیقت بنیادگرایی اسلامی بیشتر از آنکه راه حل نشان دهد، مسأله ایجاد میکند. اگر چه قوانین اسلامی چندین قرن جوانتر از قوانین رومی هستند اما توسط جامعهای به مراتب عقبافتادهتر از روم باستان ایجاد شدهاند. (قرآن به شدت متأثر از تورات است، درست همانطور که شیوهی زندگی اعراب نسبتا مشابه شیوه زندگی عبریها بوده است). و علاوه بر مشکل روزآمد کردن قوانین مدنی متعلق به سیزده قرن قبل، مشکل تکمیل کردن آنها نیز وجود دارد. به بیان دیگر، راستکیشترین بنیادگرایان مسلمان صرفا از طریق چرخشهای تفسیرهای قادر به پاسخگویی به مسائل منتج از جامعه مدرن نیستند مگر اینکه این چرخشها کاملا دلبخواهی صورت گیرد و در نتیجه به منبعی برای عدم توافقات بیپایان میان مفسران تبدیل شود. هسته مذهب اسلام، که تمام مسلمانان بر آن توافق دارند، به هیچ وجه جوابگوی نیازهای مادی فشارآور خردهبورژوازی نیست، کاملا مستقل از اینکه آیا جوابگوی نیازهای معنوی آنها است یا خیر. بنیادگرایی اسلامی فی نفسه به هیچ وجه مناسبترین برنامه برای جوابگویی به خواستهای آن لایههای اجتماعی که به آن پناه میبرند نیست.

تز ششم

پایه اجتماعی توصیف شده در بالا در مورد تغیر سیاسی آن قابل توجه است. نقل قول فوق از مانیفست کمونیست نگرش ثابتی را به طبقات متوسط نسبت نمیدهد بلکه صرفا نشانگر محتوای واقعی پیکار آنها علیه بورژوازی است، هنگامی که چنین پیکاری وجود دارد و آنها علیه بورژوازی بسیج میشوند. طبقات متوسط پیش از پیکار علیه بورژوازی، متحدان بورژوازی در مبارزه علیه فئودالیسم بودند، پیش از آنکه تلاش کنند مسیر تاریخ را که در پیشرفت آن سهم داشتند به عقب بازگردانند.

طبقات متوسط در وهلهی نخست و پیش از هر چیز پایهی اجتماعی انقلاب دموکراتیک و مبارزات ملی هستند. در جوامع عقبافتاده و وابسته، همچون جوامع اسلامی، طبقات متوسط هنوز نیز این نقش را ایفا میکنند چرا که وظایف انقلاب دموکراتیک و ملی هنوز کمابیش ناتمام و در دستور کار است. آنها هواداران پرشور هر رهبری بورژوایی (حتی بیش از هر رهبری خردهبورژوایی) هستند که برای این وظایف پیکار میکند. طبقات متوسط پایهی اجتماعی بناپارتیسم بورژوازی در حال اوجگیریاند، آنها در واقع پایه اجتماعی تمام انواع بناپارتیسم بورژواییاند. در نتیجه تنها زمانی که بخشهای بزرگی از طبقات متوسط روی پای خود میایستند و مسیری دیگر را در پیش میگیرند زمانی است که رهبری بورژوایی یا خردهبورژوایی که با وظایف ملی و دموکراتی روبهرویند با محدودیت خود مواجه میشوند و اعتبار خود را از دست میدهند.

البته تا زمانی که به نظر میرسد سرمایهداری به طور فزایندهای دورنمای صعود اجتماعی را برای طبقات متوسط تأمین میکند، تا زمانی که شرایط هستی آنها در حال بهبود است، آنها نظم موجود را به پرسش نمیگیرند. آنها حتی زمانی که غیر سیاسی و یا غیر مشتاقاند نقش اکثریت خاموش را در نظم بورژوایی ایفا میکنند. اما اگر تکامل سرمایهداری جامعه با تمام نیروی خود -بار رقابت ملی و بینالمللی، تورم و دیون- بر آنها فشار بیاورد، آنگاه طبقات متوسط از کنترل بورژوازی خارج میشوند و حتی بیشتر خطرناک میشوند چرا که خشونت و ویرانی خردهبورژوازی در وضعیت اضطرار بیمانند است.

تز هفتم

حتی در این هنگام نیز گزینهی ارتجاعی برای خردهبورژوازی که توسط جامعهی بورژوایی لگدمال شده و توهم خود را نسبت به رهبران ملیگرای دموکراتیک بورژوایی و خردهبورژوایی از دست داده، غیرقابل اجتناب نیست. همواره، حداقل در سطح نظری، گزینهی دیگری نیز وجود دارد. طبقات متوسط با انتخاب میان ارتجاع و انقلاب روبهرویند. آنها همانطور که مانیفست کمونیست پیشبینی میکند میتوانند به پیکار انقلابی علیه بورژوازی بپیوندند:

اگر به صورت تصادفی طبقات متوسط انقلابی باشند آنها این گزینه را صرفا از منظر تبدیل قریبالوقوعشان به پرولتاریا انتخاب میکنند، در نتیجه آنها نه از منافع کنونی خود، بلکه از منافع آتی خود دفاع میکنند. آنها نظرگاه خود را رها میکنند تا خود را در نظرگاه پرولتاریا قرار دهند.

اما در جوامع عقبمانده و وابسته که مانیفست کمونیست آنها را در نظر نگرفته است طبقات متوسط مطلقا ضرورتی به رها کردن نظرگاه خود به منظور جای گرفتن تحت رهبری پرولتریا ندارد. بلکه کاملا برعکس، این پرولتاریا است که بایست تلاش کند آنها را به جبهه خود بکشاند.

اما برای پرولتاریا جلب اعتماد طبقات متوسط پیش از هر چیز خود بایست رهبری قابل اطمینانی داشته باشد، رهبریای که خود را در عمل و به صورت سیاسی اثبات کرده باشد. اما اگر در عوض رهبری اکثریت طبقه کارگر در سطح مبارزات سیاسی دموکراتیک و ملی فاقد اعتبار باشد (در حالی که موقعیت اکثریت را هنوز به دلیل موقعیت اتحادیههای کارگری و یا صرفا فقدان آلترناتیو حفظ کرده باشد)، آنگاه طبقات در واقع هیچ انتخابی به جز گوش سپردن به ارتجاع خردهبورژوایی ندارند، حتی اگر این ارتجاع همچون ارتجاع اسلامی مشکوک باشد، و در نتیجه به فراخوان آن پاسخ خواهند داد.

تز هشتم

در تمام کشورهایی که در آنها بنیادگرایی اسلامی تا حد قابل ملاحظهای ریشه دوانده است، به ویژه در مصر، سوریه، ایران و پاکستان، تمام شرایط توصیف شده در بالا وجود دارند. در تمام این کشورها استانداردهای طبقه متوسط در چند سال اخیر نزول کرده است. اگر چه برخی از این کشورها حتی از صادر کنندگان نفت به شمار می آیند اما تنها اثری که افزایش شدید قیمت نفت بر بیشتر طبقات متوسط داشته تورم لجام گسیخته بوده است. به علاوه، رهبران ملیگرا و دموکراتیک بورژوازی و خردهبورژوازی عموما در این کشورها ناموفق بودهاند. در تمام هر چهار کشور فوق رهبران ملیگرا و دموکراتیک آزمون قدرت دولتی را تجربه کردهاند.

تمام این رهبران در لحظه معینی در تاریخ خود که در تلاش برای برنامه ملی و دموکراتیک خود بودهاند از حمایت یکپارچهی طبقه متوسط برخوردار بوده اند. برخی از آنها راهی طولانی را در این مسیر پیمودهاند، به طور خاص در مصر و کشورهای تحت نفوذ مصر، که در آنجا ناصر بر صحنه سیاسی قامت برافراشته بود. ملیگرایان قادر بودند برای مدتی طولانی در قدرت بمانند، و یا برخی از آنها هنوز به دلیل تکیه داشتن قدرت خود به ارتش بر مسند قدرتند. در ایران و پاکستان که ملیگرایان دولتهای غیرنظامی تشکیل دادند، ارتش به سرعت آنها را کنار زد و مصدق و بوتو با پایانی غمانگیز روبهرو شدند. اما در هر چهار کشور، پیشرفتی که توسط برنامهی دموکراتیک ملی به دست آمد، حتی در درون چهارچوب و محدودیتهای یک دولت بورژوایی، ناچیز و تقریبا هیچ بود. حتی در ایران که تجربه مصدق بسیار کوتاه بود، شاه قدرت را (با مشاورهی آمریکاییها) دوباره به دست گرفت تا با روشهای شبه بیسمارکی خود ترکیبی از تلاشهای روبسپیرها و بناپارتها در دیگر کشورها را اجرا کند. از طرف دیگر تنها سازمانهای سیاسی قابل توجه طبقه کارگر در سراسر منطقه احزابی استالینیستی هستند.

اینها، وقتی به دیگر مسائل افزوده میشوند، به دلیل تاریخی طولانی از چوب حراج زدن به مبارزات مردمی و معامله با قدرتهای موجود، خود را از چشمها انداختند. در نتیجه وقتی نارضایی طبقه متوسط در هر چهار کشور فوقالذکر در سالهای اخیر به سطح آمد، هیچ سازمان ملیگرای بورژوایی یا خردهبورژوایی یا سازمان طبقه کارگری توان بهره گرفتن از آن را نداشت. مسیر برای ارتجاع بنیادگرایی اسلامی خردهبورژوایی کاملا گشوده بود.

در مقابل، در الجزایر، لیبی و عراق که در آنها استبداد فرهیختهتر بود و بوروکراسی ملیگرای بورژوایی یا خردهبورژوایی به سطوح گستردهتر طبقه متوسط اجازه بهره بردن از مائدهی آسمانی نفت را میداد، بنیادگرایی اسلامی محدود باقی ماند.

تز نهم

در حالی که بنیادگرایی اسلامی دستاوردهای قابل توجهی را در مصر، سوریه، ایران و پاکستان به دست آورده اما شکلها و میزان دستاوردهای آنها و نیز کارکرد و محتوای سیاسی آنها از کشوری به کشور دیگر به شدت تفاوت میکند. در سوریه جنبش بنیادگرا عمدهترین اپوزیسیون در مقابل بناپارتیسم در حال زوال بوروکراسی بورژوازی بعثی است و در مبارزهای بر سر مرگ و زندگی با آن است. بنیادگرایان سوری از این عامل که نخبگان حاکم بعثی به اقلیتی مذهبی (علوی) تعلق دارند بهره میبرند.

خصلت افراطی و کاملا ارتجاعی برنامهی جنبش بنیادگرای سوری احتمال کسب انحصاری قدرت توسط آنها را در حد صفر کرده است. بر اساس چنین برنامهای آنها به تنهایی قادر به بسیج نیروهایی نیستند که برای سرنگون کردن دیکتاتوری بعثی لازم است. و همچنین آنها قادر به اداره کشوری که مسائل سیاسی و اقتصادی آن تا این حد دشوار است نیستند. در نتیجه جنبش بنیادگرای سوریه محکوم به همکاری با طبقات دارای سوری (بورژوازی و ملاکین) است. آنها در نتیجه پیشگام نیستند و هیچگاه قادر به این امر نخواهند بود. در مصر نیز به دلایلی مشابه امکان کسب قدرت به صورت مستقل توسط جنبش بنیادگرا بسیار محدود است، و بیشتر به این دلیل که این جنبش در آنجا از سوریه نفوذ کمتری دارد. در هر دوی این کشورها مبارزهی طولانی بر علیه رژیمهای مترقی، جنبش بنیادگرا را سخت کرده و در نتیجه خصلت ارتجاعی آن را پر رنگ کرده است. بعلاوه چشمانداز مسائل اقتصادی مصر اعتبار دعوی بنیادگرایان برای قدرت را حتی کمتر کرده است.

بورژوازی مصری به خوبی از این واقعیت آگاه است و در نتیجه نسبت به جنبش بنیادگرا مهربان است. از نظر آنها بنیادگرایان ستون پنجم ایدهآلی را درون جنبش تودهای تشکیل میدهند -به مثابه پادتن به ویژه مؤثری در برابر چپ. به همین دلیل نگران تلاش جنبش بنیادگرا در چپ روی دربارهی دو مسأله ی محبوب چپ نیست: یعنی مسأله ملی و مسأله اجتماعی. هر دستاوردی که در این دو مسأله توسط ارتجاع اسلامی کسب شود به معنای باخت معادلی برای چپ است. برخورد بورژوازی مصر با جنبش بنیادگرایی مشابه با برخورد تمام بورژوا ها با راست افراطی و فاشیسم در هنگام مواجهه با یک بحران اجتماعی عمیق است. تفاوت پاکستان با مصر در این است که جنبش بنیادگرای پاکستانی خود را عمدتا در برابر رژیمهای ارتجاعی مستحکم کرده است. در نتیجه برای دورههای طولانی قادر شده است مدعی عناصری از برنامه دموکراتیک ملی باشد و در نتیجه اپوزیسیون قابل اعتباری در برابر نظام موجود را شکل دهد. اما در طول همین دورههای طولانی، گرایشهای ملیگرا و دموکراتیک بورژوازی نیز در اپوزیسیون بوده است و در نتیجه دارای اعتبار و نفوذ بیشتری از بنیادگرایان بوده است.

تنها زمانی که بوتو، با جهش از مراحل تحولی از نوع ناصر در یک میانبر تاریخی برانگیزاننده، به دلیل گرفتار شدن در تناقضهای خود به سرعت از تودهها بیگانه شد، مسیر برای راست افراطی که تحت تسلط جنبش بنیادگرا بود گشوده شد (با توجه به اینکه چپ افراطی پاکستان از اهمیت چندانی برخوردار نبود). ورشکستگی بوتو چنان مشهود بود که بنیادگرایان یک جنبش تودهای وسیع علیه وی به راه انداختند.

کودتای ارتش به معنای ممانعت از هرج و مرجی بود که ممکن بود در نتیجهی سرنگونی بوتو توسط این بسیج تودهای رخ دهد (آنگونه که در ایران رخ داد). دیکتاتوری نظامی بورژوایی و ارتجاعی ضیاءالحق برای به دست آوردن همدلی بنیادگرایان پروژههای آنها برای رفرمهای اسلامی را بر عهده گرفت و از آنها به نفع خود استفاده کرد. امروزه جنبش بنیادگرایی هر نوع مخالفت ترقیخواهانهای را در برابر رژیم خود -که حزب بوتوی متأخر را نیز در بر میگیرد- وانهاده است. در هر سه کشوری که در بالا تحلیل شد، جنبش بنیادگرایی ثابت کرد که چیزی بیش از یک نیروی کمکی برای بورژوازی ارتجاعی نیست. اما مورد ایران متفاوت است.

تز دهم

در ایران جنبش بنیادگرا که عموما توسط بنیادگرایانی در میان روحانیت شیعه نمایندگی میشود در مبارزهای طولانی و خصمانه علیه رژیم ارتجاعی شاه که از پشتیبانی امپریالیسم برخوردار بود شکل گرفت. ورشکستگی تاریخی ملیگرایی بورژوازی ایرانی و استالینیزم شناختهشدهتر از آن است که در اینجا وصف شود. به دلیل این آمیزهی استثنایی از وقایع تاریخی، جنبش بنیادگرای ایرانی مقدر شد تا تنها پیشگام دو وظیفهی فوری انقلاب دموکراتیک ملی در ایران باشد: یعنی سرنگونی شاه و قطع پیوندها با امپریالیسم آمریکا.

این موقعیت به این دلیل بیشتر امکانپذیر شد که این دو وظیفهی در پیش روی در هماهنگی مطلق با برنامهی ارتجاعی کلی بنیادگرایی اسلامی بود. در نتیجه با اوج گرفتن بحران اجتماعی در ایران تا نقطهی ایجاد پیششرطهای سرنگونی انقلابی شاه، همزمان با اوج گرفتن خشم طبقات متوسط از شاه، جنبش بنیادگرا که با خمینی تداعی میشد توانست قدرت زیاد مادون پرولتاریا و طبقات متوسط آمادهی نبرد را مهار کند و و با امواج مردم با رژیم مواجه شود.

میتوان گفت اقدام بنیادگرایان در تصمیمشان به غیر مسلح ماندن تقریبا شبیه خودکشی بود، کار بزرگی که تنها یک جنبش عرفانی قادر به انجام آن است. جنبش بنیادگرای ایران اجرای نخستین مرحله یک انقلاب دموکراتیک ملی در ایران را آغاز کرد. اما خصلت بنیادگرای آن به زودی دست بالا را پیدا کرد. در یک معنا، انقلاب ایران انقلابی مداوم به صورت واژگونه بود. انقلابی که میتوانست با آغاز از انقلاب دموکراتیک ملی بحت رهبری پرولتاریا به دگرگونی سوسیالیستی رشد یابد. اما رهبری خردهبورژوای بنیادگرا مانع از آن شد و آن را در جهت عکس و در راستای یک پسروی ارتجاعی هل داد. انقلاب فوریه ۱۹۷۹ به طرز حیرتآوری مشابه فوریه ۱۹۱۷ بود، اما این دو نقطه عزیمت مشابه به فرآیندهای کاملا مخالفی گشوده شدند. در حالی که اکتبر ۱۹۱۷ انقلاب دموکراتیک روسیه را قادر ساخت به نتیجهی منطقی خود منتهی شود اما در ایران رهبری بنیادگرا به محتوای دموکراتیک انقلاب خیانت کرد.

بلشویکهای روسی پس از مبارزه برای انتخابات مجلس مؤسسان آن را با قدرت کاملا دموکراتیک سوویتها جایگزین کردند. اما آیتاللهها مجلس مؤسسان را که آنها نیز در رأس مطالبات خود قرار داده بودند اما هرگز اجازه تشکیل آن را ندادند، را با کاریکاتوری ارتجاعی جایگزین کردند. یعنی مجلس خبرگان اسلامی. سرنوشت این مطالبه که در هر دو انقلاب مشترک بود به روشنی ماهیتهای متضاد رهبری در این دو انقلاب و درنتیجه جهتهای مخالفی که در پیش گرفتند را نشان میدهد.

همچنانکه شکلهای دموکراتیکی که در دورهی فوریه ایران پدیدار شدند، رهبری اسلامی آنها را به تسخیر خود در آورد. شوراها بسیار دور از سوویتها بودند. در باب مسأله ملی، در حالی که انترناسیونالیسم پرولتری بلشویکی رهایی ملیتهای تحت ستم امپراتوری روسیه را ممکن ساخت، اما انترناسیونالیسم اسلامی آیتاللهها به بهانهی پارسایانهای برای سرکوب خونین ملیتهای تحت ستم امپراتوری ایران درآمد. سرنوشت زنان نیز در این دو انقلاب به خوبی مشهود است. رهبری بنیادگرای ایرانی تنها در یک نقطه به برنامهی دموکراتیک ملی وفادار ماند: مبارزه با امپریالیسم آمریکا. اما در این مبارزه به شیوهی خود باقی ماند. یعنی توصیف دشمن نه به مثابه امپریالیسم بلکه به مثابه غرب اگر نه شیطان بزرگ. خمینی بچه را نیز با آب حمام بیرون ریخت. یا بهتر است بگوییم بچه را پیش از آب حمام. او تمام دستاوردهای اجتماعی و سیاسی انقلاب بورژوایی را، از جمله دموکراسی و حتی مارکسیسم، که (به درستی) محصول تمدن صنعتی (غربی) مینگریست به غرب منفور نسبت داد.

او ایرانیان را به خلاص شدن از دست این بیماریها فراخواند در حالی که پیوندهای اصلی میان ایران و امپریالیسم را نادیده میگرفت. یعنی پیوندهای اقتصادی را. مسألهی سفارت آمریکا، شیوهای که مدیریت شد، هیچ دستاوردی برای ایران نداشت. در تحلیل نهایی برای بانکهای آمریکا بسیار پرخرج و سودده بود. اگر چه دیکتاتوری بنیادگرایی در ایران از امروز تکامل خواهد یافت، اما از پیش ثابت شده که مهمترین مانع در برابر پیشرفت انقلاب ایران است.

بعلاوه، تکامل آن بسیار پرسش آفرین است. ورای ترکیب استثنائی وقایع توصیف شده در بالا، تفاوتی مهم میان ایران و سه کشور دیگر ذکر شده وجود دارد. ایران قادر است تجمل یک تجربهی با یک رژیم بنیادگرا، خردهبورژوا و مستقل را تأمین کند. ثروت نفت آن موازنه مثبتی میان هزینه و بودجه را تضمین میکند. اما با چه هزینهای و تا چه زمانی؟ کارنامهی موازنهی اقتصادی دو سال نخست بنیادگرایان در قدرت در مقایسه با سالهای قبلی بسیار منفی است. از طرف دیگر ناهمخوانی برنامهی بنیادگرایان با طیف وسیعی از اقشار اجتماعی که با آن مرتبطند و آن را از دیدگاه خود تفسیر میکنند در تکثر مراکز رقیب قدرت آشکار است. تنها اتوریته خمینی به آنها این امکان را داده که خود را در پوشش وحدت نگاه دارند.

تز یازدهم

بنیادگرایی اسلامی یکی از خطرناکترین دشمنان پرولتاریای انقلابی است. همانگونه که تزهایی دربارهی مسأله ملی و استعمار در کنگره دوم بینالملل کمونیستی سالها پیش بیان داشته است مطلقا و تحت هر شرایطی ضروری است علیه تأثیر ارتجاعی و قرون وسطایی آن مبارزه شود. حتی در مواردی همچون ایران که در آنجا جنبش بنیادگرایی وظایف دموکراتیک ملی را برای برههای بر عهده میگیرد، وظیفهی سوسیالیستهای انقلابی مبارزهی انعطافناپذیر علیه افسونی است که تودههای مبارز را اسیر خود میکند.

در غیر این صورت، اگر آنها خود را به موقع رها نکنند، تودهها مطمئنا بهای آن را پرداخت خواهند کرد. سوسیالیستهای انقلابی بایست به طبقه کارگر علیه هرگونه تلاش برای منحرف کردن آنها در راستایی ارتجاعی هشدار دهند. هر نوع قصور در این وظایف اولیه نه تنها یک ضعف اساسی است بلکه میتواند به چرخشهای اشتباه فرصتطلبانه ختم شود. از طرف دیگر، حتی در مواردی که بنیادگرایی اسلامی در اشکال کاملا ارتجاعی ظاهر میشود سوسیالیستهای انقلابی بایست در مبارزه علیه آنها احتیاطهای تاکتیکی را رعایت کنند. به خصوص آنها بایست از افتادن در دام بنیادگرایان مبنی بر جدال بر سر مسائل مذهبی اجتناب کنند. آنها نبایست این واقعیت را نادیده بگیرند که بخشی، و غالبا بخش بزرگی از توده های تحت نفوذ بنیادگرایان اسلامی را میتوان و بایست از مدار آنها خارج کرد و به جنبش کارگران پیوند داد.

در عین حال سوسیالیستهای انقلابی بایست آشکارا خواست خود مبنی بر یک جامعهی سکولار که عنصری بنیادین از برنامهی دموکراتیک است را بیان کنند. آنها ممکن است بر خداناباوری خود تأکید نکنند اما هرگز نمیتوانند بر سکولاریسم خود تأکید نکنند، مگر اینکه بخواهند محمد را جایگزین مارکس کنند

سروش دشتستانی: سازماندهی راه ماست!

| 0 نظر
soroosh-dashtestani.jpg
لندن به طور سنتی یکی از مراکز تجاری بزرگ جهان به حساب می آمده است. اما از سی سال پیش منطقه سیتی این شهر به همراه کنری ورف (Canary Wharf) به مرکز تعیین سیاست های بزرگ اقتصادی و مالی دنیا تبدیل شد. جایی که بزرگترین بانک های دنیا، بنگاههای مالی و سرمایه گذارها استقرار دارند و آنرا به نماد سرمایه داری تبدیل کرده اند. چسبیده به این نماد سرمایه داری، تاور هملتس یکی از فقیرترین محلات لندن وجود دارد و تصویر سرمایه داری را به خوبی کامل می کند. 

لندن با شورش بیگانه نیست. در دهه هشتاد میلادی و اواسط صدارت مارگارت تاچر، سیاست های اقتصادی خرد کننده طبقات پایینی جامعه و معاف از مالیات کردن و باز گذاشتن دست بانکدارها و شرکتهای مالی، که بعدها نام "تاچریسم" به خود گرفت، باعث بروز شورش های شهری در لندن و چند شهر دیگر بریتانیا شد و با سرکوب شدید دولت تاچر مواجه گشت.

تشابه شورشهای اخیر با شورش ۱۹۸۱ در محله بریکستون را می توان اینگونه برشمرد که جرقه شروع هر دو کشته شدن جوانی به دست پلیس بود. اما تشابهی بزرگتر مسائل اقتصادی، رکود اقتصادی در هر دو زمان و تبعیضات گسترده علیه رنگین پوستان است. مایو کندی تحلیل‌گر ارشد هفته نامه آبزرور به خوبی تاکید میکند که روند کنونی مشکلات اقتصادی و اجتماعی، می‌تواند بریتانیا را وارد دورانی مشابه شورشهای شهری دوران حکومت تاچر بکند. سخنان اربابان رسمی که جامعه "اخلاق را از یاد برده است" و یا "این شورش ها توسط تبهکاران و برای به دست آوردن یک کفش تمرین جدید"، و یا تصویر تلویزیونی از دستبرد به یک فروشگاه توسط یک جوان سیاه‌پوست که هزاران بار از بی بی سی و بقیه بنگاههای خبری بزرگ دنیا پخش شد، تنها با هدف منحرف کردن ذهن از واقعیت جاری این جامعه و تبع آن کل بحران عظیمی است که سرمایه داری با آن دست به گریبان است. این تصادفی نیست که شورش های لندن اکنون و بعد از یک دوره رکود عظیم بازارهای بورس این شهر اتفاق می افتد.

از سال ۱۹۷۸ تا ۲۰۰۶ فاصله طبقاتی (با نگاه به ضریب جینی) ۶۷ درصد افزایش داشته است. این ضریب در سال ۲۰۱۰ در بریتانیا ۰.۳۶ بوده است. امروزه در بریتانیا ده درصد ثروتمندترین افراد ثروتی معادل با صد برابر ده درصد فقیرترین ها دارند. همچنین نرخ بیکاری ۷.۹% می باشد که این رقم برای سنین بین شانزده تا بیست و چهار سال به ۲۰.۳% می رسد. 

اگر بحرانهای دوره ای سرمایه داری را بررسی کنیم بحران سال ۲۰۰۸ بحرانی به مراتب گسترده تر و عمیق تر از حتی بحران قبل از جنگ جهانی دوم بود. در سه ماه آخر این سال تجارت جهانی بیست درصد سقوط داشت که به نسبت سالهای ۳۱-۱۹۲۹ نیز نرخ بزرگتری بوده است.

بانکدارها بهتر از همه می دانند که سرمایه داری و بحران هایش جهانی است و بحران در یکی از کشورهای حوزه یورو نه تنها مستقیم در بقیه کشورهای این حوزه بلکه در بریتانیا نیز اثر گذار خواهد بود. به همین دلیل در حال حاضر بریتانیا بزرگترین وام دهنده به ایرلند و در واقع بزرگترین طلبکار این کشور است. دولت ها و پارلمان هایشان که ترجمه رسمی و سیاسی سرمایه داران و بانکداران هستند میخواهند جریان سود آنها برقرار بماند و از طریق اعمال ریاضت های اقتصادی خسارت خود در بحران سالهای اخیر را جبران نمایند.  سرمایه داری به وجود آورنده بحران عظیم اخیر جهان است اما بانکدارها با همدستی دولت ها می خواهند هزینه این بحران را از جیب طبقه کارگر بیرون بکشند. آنها با سیاست هر اتفاقی که بیافتد، سود ما نباید قطع گردد جلو آمده اند و فراموش کرده اند که همین سیاست اقتصادی ریاضت دهنده شان باعث انباشت تولید بیشتر و بحرانی عظیم تر در آینده می شود. بحرانی که بیش تر از قبل سنگین اش بر دوش زحمتکشان سنگینی می کند. 

 مقامات بریتانیا انتقادهای خود را متوجه گروه ها و دسته های مجرمین کرده اند و آنها را به عنوان سر منشا و ریشه خشونتهای اخیر می شناسند. آنها فراموش می کنند که خشونت اصلی را بانکدارها و سفته بازها انجام می دهند. دزدی اصلی دزیدن چند دوچرخه و مواد غذایی نیست، دزدی اصلی دزدیدن سود سرشاری است که از دست رنج کارگران با یک چرخش اعتباری به یغما می رود.مارکس در جلد سه کاپیتال ذکر می کند که "بانکداری و موسسات اعتباری نیرومندترین ابزار پیشروی سرمایه داری شده اند، همچنین یکی از موثرترین وسیله های بورژوازی به سمت بحران و کلاهبرداری های عظیم هستند." در طرفی از این شهر کسانی که بازار مالی جهانی را مدیریت می کنند، موهبات جامعه که باید خرج در جامعه و برای پیشرفت آن به کار گرفته شود را به عنوان سود سهام، پاداش و ... بین خود تقسیم می کنند و در حالی سوار بر ماشین های چند ده هزار پوندی به سوی می‌خانه ها و فاحشه‌خانه ها می تازند از خیابانهایی می گذرند که بی قدرتان، حاشیه نشینان، رنگین پوستان، و ... زیر بار وحشتناک وام ها، فقر و تبعیض کمر خم کرده اند و همین باعث انبوه شدن نفرتی در زیر جامعه شده است که حال این بار به صورت این شورش های چند روزه خودنمایی کرد. ضمنا برای کسانی که حرف از "اخلاق" به میان می آورند باید گفت: اخلاق یکی از اولین موضوعات بود که سرمایه داری آنرا له کرد و جامعه ای را ساخت که بنا، ستون و سقف اش را سود تعیین می کند. جامعه ای که تنها "سود" مبناست و یک سرمایه دار، بانکدار، سفته باز و ... می تواند به مناسبت سودآوری بیشتر همنوعان خود را به فقر و نداری و گرسنگی بکشاند. مارکس در مانیفست می نویسد: " بورژوازى، هر جا که بقدرت رسید، بین آدمیان پیوند دیگرى، جز پیوند نفع صرف و "نقدینه" بى عاطفه باقى نگذاشت. بورژوازی قابلیت شخصى انسان را به ارزش مبادله‌اى بدل ساخت و بجاى آزادیهاى بیشمار عطا شده یا از روى استحقاق بکف آمده، تنها آزادى تجارت را برقرار ساخت و در یک کلمه، بجاى استثمارى که در پرده پندارهاى مذهبى و سیاسى پیچیده و مستور بود، استثمار آشکار، خالى از شرم، مستقیم و سنگدلانه‌اى را رایج گردانید." 

مبارزه برای عدالت نژادی در قرن بیستم یکی از موضوعات مهم مبارزه بوده است. تصور می شود الان به طور کامل این مشکل حل شده است و این اشتباه محض است. به طور مشخص در لندن محله ها همسان نیست. هنوز هم محرومیت در اقشار "غیر انگلیسی" بیش از انگلیسیهای سفیدپوست است. "دست دومی"ها در محله های خاصی زندگی می کنند و که می توان آنها را "گتو"های ظریف تر سرمایه داری افسار گسیخته دانست. در همه پاییتخت های کشورهای اروپایی و شهرهای بزرگ این قاره از این دست گتوسازی ها را می توان یافت. دغدغه ها و ترس های مشابه انسانهایی که در این محلات زندگی می کنند کم و بیش یکسان است. در این محله ها مواد مخدر جز عادی ترین مسائل است. مردمان این محلات اولین قربانیان شرایط بحران سرمایه داری اند. غالبا به عنوان ارتش ذخیره بیکاران از آنان استفاده می شود. از نداشتن آینده همیشه در رنج هستند و همیشه از سوی پلیس مورد سوءظن هستند. صدای آنها هیچگاه به درستی شنیده نمی شود و غالبا تنها وقتی مشکلاتشان شنیده می شود که زمینه تحقیق آکادمیک جامعه شناسی باشند ! سه مصاحبه شونده جملاتی را به گزارشگران یورونیوز گفته اند که خیلی واضح این شرایط را توضیح می دهد:"۱- پلیس آنها را بی دلیل مورد آزار و اذیت قرار می دهد. ۲- ما فقط انتظار داریم که صدایمان شنیده شود. ما تنها عدالت می خواهیم. ما فقط سهم مان را از زندگی می خواهیم. ما در بریکستون زندگی می کنیم و هیچ کسی به ما چیزی نمی دهد. ما خسته و کلافه هستیم. دیگر ذله شدیم. و اگر شورشی وجود دارد به خاطر همین است که جوانان بریده اند. ۳- آیا از شیوه زندگیتان راضی هستید؟ آیا از آنها که همه درآمدتان را می گیرند و نمی توانید وام های تان را بپردازید، راضی هستید؟"

در کنار این باید گفت همان بحران های اقتصادی که در جهان عرب زمینه ساز بروز انقلاباتی علیه سیستم حاکم شد، باعث شورش های لندن نیز گردید. اما این شورش ماهیتا با چیزی که درتونس و مصر اتفاق افتاد و تجمعات میدان خورشید اسپانیا و اخیرا تظاهرات تل آویو، متفاوت است. مارکسیست ها با شورش لندن به دلیل خشونت آمیز بودنش مخالف نیستند، شورش های لندن خشونت کوری است که دشمن را اشتباه گرفته است. این شورش ها را در کنار تظاهرات شکوهمند چندین هزار نفری دانشجویان در ماههای گذشته سال ۲۰۱۱ و نوامبر ۲۰۱۰ بگذاریم به وضوح تفاوت را متوجه می شویم. در آن تظاهرات ها که آن هم با دخالت پلیس به خشونت کشیده شد، هدف و شعار کاملا مشخص بود و بر علیه سیاست های ریاضت کشی اقتصادی شکل گرفته بود. اما شورش های اخیر خواست سیاسی و اجتماعی را به جامعه منتقل نمی کرد. در واقع زمینه هر دو شرایط بد اقتصادی، بیکار سازیها، نرخ بالای تورم و کاهش دستمزدها بوده است. اما شورش های اخیر بدون توجه به زمینه طبقاتی اش خرد کردن ماشین دولتی و ابزار حاکمیت طبقاتی را با خرد کردن مغازه ها اشتباه گرفته بود.

با این حال ما عمیقا مردم جان به لب رسیده از تبعیضات اقتصادی را درک می کنیم، برعکس تصویر مدیاهای رسمی و تحلیل گران‌شان و یا بعضی جامعه شناسان این مردم را تبهکار، اراذل و اوباش، و ... نمی دانیم. بین این شورشیان قطعا تبهکارانی بوده اند اما تجمیع همه به تبهکار و دزد یک خوش خدمتی به سیستم حاکم است. اگر ما انتقادی به این شورش ها داریم مسلما این انتقاد از حاشیه نشینان، رنگین پوستان و دست دومی ها برای ما نشان دادن روش درست مبارزه و تبدیل خشونت فردی به خشونت جمعی و طبقاتی است.
در حال حاضر مردم توهماتشان نسبت به ایدئولوژی های حاکم از است داده اند اما امید آنها برای تغییر بنیادی هیچ راه از پیش آماده ای را پیدا نمی کند، هیچ حزبی یا سازمان توده ای نیست که افکار و احساسات آنها را نمایندگی کند. سازمانهای توده ای و کارگری در دهه های پنجاه تا هفتاد میلادی کانون و نقطه تجمع طبقه کارگر اروپا بودند و در همین سازمانها جوانان، بیکاران، مهاجران نیز بسیج می شدند. این نقش تا حدودی زیادی در دوران حاضر از این سازمانها گرفته شده است و رهبران این سازمان های توده ای با رویکردی بوروکراتیک و غیر کارگری سازمانهایی که در آن سالها سازمانهای مبارزه ای بودند را به سازمانهای مذاکره ای بدل کرده اند. تنها وجود یک راه حل انقلابی برای کنترل ثروت عمومی جامعه و برداشتن اولین قدمها به سمت سوسیالیسم می تواند این معضلات را پاسخ بگوید.

مانتلی ریویو: ازدواج اهریمنی اینترنت و سرمایه‌داری

| 0 نظر
akram-pedramnia.jpg
نوشته: جان بلامی فاستر، رابرت مک‌چِسنی (برگرفته مانتلی ریویو)
ترجمه و گزینش: اکرم پدرام‌نیا
اکنون بیش از دو دهه از انقلاب اینترنت می‌گذرد و در این دو دهه گواه گسترش سرگیجه‌آور ارتباطات بوده‌ایم، از وبسایت‌های جهانی گرفته تا تلفن‌های همراه که به‌رغم کوچکی‌شان، رفته‌رفته به کامپیوترهای پرقدرت تبدیل می‌شوند. بنگاه‌هایی مانند گوگل، آمازون، کرگزلیست و فیس‌بوک فرا‌گیر شده‌اند. تنها راه موفقیت در جامعه، غرق شدن در دنیای دیجیتال است. دیگر کسی اینترنت را از نظر گسترش فن‌آوری برابر با تلویزیون نمی‌بیند، بلکه انقلاب اینترنت با پیدایش صنعت چاپ مقایسه می‌شود. 

اگر چیزهایی را که در دو دهه‌ی ۱٩٨٠ و ۱٩٩٠ درباره‌ی اینترنت و آینده‌ی آن نوشته شده بخوانیم و ببینیم که چه‌قدر دیدگاه‌ها نسبت به نقش اینترنت در جهان خوش‌بینانه بوده، شاخ درمی‌آوریم. در آن دو دهه همه بر این باور بودند که دانستنی‌ها با سرعت نور در اختیار همه‌ی مردم قرار می‌گیرد؛ دیگر سانسور معنی ندارد؛ قرار است همه‌ی نهادها و سازمان‌ها بهتر شوند؛ جهان وارد جاده‌ای دوسویه یا چندسویه ‌شود و به سمت روابط دموکراتیک پیش برود، به سویی که پیش از آن فکرش را هم نمی‌کردیم. دیگر شرکت‌های بزرگ نمی‌توانند سر مصرف‌کننده‌ها کلاه بگذارند و کوچک‌ترها و نوپاها را خرد کنند؛ دیگر دولت‌ها نمی‌توانند برنامه‌ها‌شان را از مردم پنهان کنند و رسانه‌ها و تبلیغات را در اختیار خود بگیرند؛ قرار است فقیرترین دانشجویان و دانش‌آموزان در دورافتاده‌ترین جاها به همه‌ی منابع آموزشی دسترس داشته باشند، به منابعی که پیش از آن فقط در اختیار نورچشمی‌ها و سرآمدها بود. کوتاه سخن، قرار بود مردم از ابزار و قدرت بی‌مانندی برخوردار شوند. برای نخستین بار در تاریخ، قرار بود همه در استفاده از دانستنی‌ها برابر باشند و همه‌ی مردم جهان بتوانند با یک‌دیگر رابطه‌ای بی‌پرده و سریع داشته باشند. دیگر سانسور معنی نداشته باشد و همه‌ی گنجینه‌ها در اختیار همه باشد، آن چیزهایی که چند سال پیش از آن، حتا تصورش برای قدرت‌های بزرگ و بزرگ‌ترین میلیاردرهای جهان هم ناممکن بود. قرار بود مشکل نابرابری و بهره‌کشی با نیرومندترین ضربه از میان برود.

بی‌گمان اینترنت یا روی‌هم‌رفته، انقلاب دیجیتالی، دنیا را در چندین لایه تغییر داد. اما به‌واقع، در وفای به پیمان‌هایی که زمانی اجرای‌شان صددرصد می‌نمود، شکست خورد. اگر روزی انتظار می‌رفت که اینترنت بازار را رقابتی کند و کاسب‌ها را پاسخگو، و دولت‌ها را وادار کند که سیاست‌هاشان را آشکار سازند، به فسادهای مالی و سیاسی پایان بخشند و از نابرابری‌ها بکاهند یا ساده بگویم، اگر روزی قرار بود که اینترنت به درجه‌ی خشنودی انسان بیافزاید، امروز، نه تنها به هیچ‌یک از این هدف‌ها نرسیده که بیش‌تر، مایه‌ی ناامیدی و دلسردی شده است. به سخنی دیگر، اگر اینترنت در بیست سال گذشته سبب بهبود دنیا شده، آن‌طور که هوادارانش مدعی این بهبود بودند، دلم نمی‌خواهد بدانم دنیای بدون آن دیگر چه دنیایی می‌شد.

دنیای اینترنت با دلیلی آشکار روز به روز به‌سوی فرآیند انباشت سرمایه پیش رفته است و به هیچ روی در گسترش دموکراسی موفق نبوده و زین پس با پیشرفت بیش‌تر، از این هدف دورتر هم می‌شود. آن‌چه به‌ظاهر در حوزه‌ی فضای عمومی‌ست، به‌واقع دارد به حوزه‌ی خصوصی وارد می‌شود و این حوزه روز به روز بسته‌تر، غیردولتی‌تر و انحصاری‌تر می‌شود.

طنز ماجرا در این است که اینترنت از دهه‌های پس از جنگ با سرمایه‌گذاری‌ها و پژوهش‌های دولتی رشد کرده و اگر به عهده‌ی بازار آزاد و بخش خصوصی بود، هرگز به‌وجود نمی‌آمد.  

متاسفانه هم‌زمان با انفجار انقلاب دیجیتالی، نولیبرالیسم هم پله‌های رشد و پیشرفت خود را می‌پیمود و  «بازار آزاد» را چون باغی زیبا وصف می‌کرد. همه‌جا سخن از آن بود که «هر جایی که سوددهی هست باید کاسبی کرد و این موثرترین شیوه‌ی استفاده از منابع اقتصادی‌ست.»

تبلیغات فراگیر برای بازار آزاد در دهه‌ی ۱٩٩٠ اینترنت را یک شبه به رسانه‌ای بزرگ تبدیل کرد. اینترنت برای کسب‌وکار و برای سیاست‌مدارها به معنی باز کردن افسار کارآفرین‌ها، نابودی انحصارطلبی، ایجاد نوآوری و به قول بیل گیتز به‌وجود آوردن «سرمایه‌داری به دور از ناسازگاری» بود. قرار بود منبع درآمد بزرگی باشد. حتا آن‌هایی که به بازارگرایی و بنگاه‌های بزرگ بازرگانی بدبین بودند، نسبت به هجوم سرمایه‌داری به شبکه‌های اینترنتی نگران نبودند و نمی‌ترسیدند که دایناسورهای بزرگ چندملیتی این تکنولوژی جادویی را هم رام کند. حباب اینترنت در پایان این دهه نظام سرمایه‌داری را تشویق کرد تا اینترنت را در آغوش بگیرد و رسانه‌های خبری آمریکا هیچ‌گاه از این زوج خوشبخت چیزی نگفتند. گویا عقد زناشویی سرمایه‌داری و اینترنت در آسمان‌ها بسته شده بود. 

ناگفته نماند که در آغاز نه تنها اینترنت با آگهی‌های تبلیغاتی همراه نبود که سخت مخالف آن بود. پیش از دهه‌ی نود شبکه‌ی بنیان‌گذار نشنال ساینس، که از پیشگامان سرمایه‌گذاری برای اینترنت بود، در برابر هر گونه آگهی تبلیغاتی ایستادگی می‌کرد. اگر کسی به خودش اجازه می‌داد و روی شبکه‌های اینترنتی کالایی را در معرض فروش می‌گذاشت، حتما نقره‌داغ می‌شد، به سخنی دیگر، دیگران می‌آمدند و صندوق ایمیل او را مسدود می‌کردند و از او می‌خواستند که آگهی‌اش را پاک کند. قوانین استفاده از اینترنت بر این اساس بود که «آگهی‌های تبلیغاتی» و «فضای دموکراتیک عمومی» نمی‌توانند درهم‌آمیزند. از دید استفاده کننده‌های اینترنت مشکل جامعه رسانه‌های بزرگ بودند و راه حل برای رفع این مشکل «اینترنت» بود. می‌گفتند شهروندان خوبِ دهکده‌ی اینترنت باید برابر باشند و نباید به هیچ روی برای سود و سودآوری حقوق دیگران را پایمال کنند.

اما متاسفانه توانایی دموکراتیک اینترنت در برابر فشار سرمایه برای یکپارچه کردن قدرت انحصاری رفته‌رفته کاهش یافت و تمام شد و در برابرش دیوارهای انحصاری بالا رفت. در هر چرخشی صنایع مرتبط به اینترنت از بازار رقابتی به بازار انحصاری وارد شدند و این داستانِ بسیار آشنایی‌ست: هر سرمایه‌دار عاقلی می‌خواهد تا آن‌جا که بشود قدرت بازار را در دست داشته باشد و از رقابت‌ها بکاهد. بنا به تئوری دیرینه‌ی اقتصادی، تمرکز در بازار، روی‌هم‌رفته، برای توزیع موثر منابع در اقتصاد هر کشوری بد است. انحصار سرمایه دشمن رقابت است و رقابت سیستم را درستکار و امانتدار می‌کند. 

به هر روی، قدرت انحصاری در شبکه‌های گسترده‌ی اینترنت نفوذ کرد و سبب مشکلات زیادی شد. این غول‌های بازار آزاد هم‌چنان از قدرت انحصاری خود بهره می‌گیرند تا هر شبکه‌ی نوی را در اینترنت فتح کنند و در این راه پول‌های هنگفتی را سرمایه‌گذاری می‌کنند تا بخش تجاری تازه‌ای بگشایند. به عنوان نمونه، گوگل ۳۳ میلیارد دلار سرمایه‌ی نقد در این راه گذاشته است. تاکنون میلیاردها دلار خرج کرده تا بخش‌های کلیدی اینترنت را به‌دست آورد. در چند سال گذشته هر ماه یکی از بخش‌های کلیدی را از آن خود کرده. به گزارش خود گوگل در سه فصل آغازین سال ٢٠۱٠ فقط گوگل چهل بخش کلیدی اینترنت را مالک شده است و مایکروسافت با ۴۳ میلیارد دلار سرمایه‌گذاری به همان نسبت مالک بخش‌های سودآور اینترنت شده و اپل با ۵۱ میلیارد دلار سرمایه.

این‌که نفوذ تکنولوژی جدید سبب ایجاد رقابت آنلاینی خواهد شد، تئوری یاوه‌ای بیش نیست و اگر به گونه‌ای این رقابت رخ دهد، شاید جلو انحصار بیش‌تر سرمایه را در کوتاه‌مدت بگیرد. موارد استثنایی که نام می‌برند، نمی‌توانند رقابت واقعی ایجاد کنند. مثلا گاهی بازار آنلاین جدیدی باز می‌شود که تسلیم غول‌های بازار پیشین نمی‌گردد، اما خود او بازار انحصاری نوی می‌آفریند (مثل فیس‌بوک). از آن‌جا که این نوکیسه تن به قاپیده شدن نمی‌دهد و غول دیگری با خروارها پول نقد نمی‌تواند آن را بخرد، دور این باغ نو دیواری از ارزش‌های اقتصادی می‌کشد. امروزه گاهی اقتصاددان‌ها به این بازی و باغ حصارکشی شده برای بهره‌کشی می‌گویند، استخراج ارزش افزوده. به عبارت دیگر، توانایی دزدی آن‌ها از مردمی که در دنیای ارتباطات زندانی شده‌اند، بیش از توانایی دزدی در یک بازار معمولی‌ست. بی‌گمان این یک بازار واقعی نیست. این بیش‌تر مثل هواست، مثل آب است، نوعی از اموال عمومی‌ست که به همه تعلق دارد. وقتی ارسطو گفت، انسان حیوان اجتماعی‌ست، منظورش این بود که ما حیوان‌هایی هستیم که به روابط اجتماعی نیاز داریم. می‌دانیم که مغز انسان با زبان تکامل یافته و زبان یک ویژگی اجتماعی‌ست. رشد روابط اجتماعی و الگو‌های دموکراتیک مثل علم، فرهنگ و غیره همه ارتباطی‌اند. بالا آمدن اینترنت به عنوان شیوه‌ای از روابط اجتماعی آزاد دورنمای قلمروی تازه‌ و گسترده‌ای از اجتماعی بودن انسان را می‌پروراند و توانایی‌های دموکرات شدن او را افزایش می‌دهد. با این‌همه، به‌جای آن‌که از اینترنت به عنوان ابزاری برای گسترش اجتماعی بودن انسان استفاده شود، به ابزاری بدل شده که نقش عکس آن را بازی می‌کند: ابزار نوی برای بیگانگی و دوری. در این فرایند هیچ چیز طبیعی نیست؛ اما به‌واقع این یک گزینه‌ی عمومی‌ست.  

نتیجه‌ی اخلاقی این داستان روشن است. مردم آمریکا و سایر کشورهای جهان باید دو برابر بکوشند تا تناقض اینترنت را در همه‌ی لایه‌های تحلیلی‌ای که تاکنون ارائه شده نشان دهند. نتیجه‌ی روشنی وجود ندارد و این موضوع هنوز به بازیچه گرفته می‌شود. جهان به یک شبکه‌ی گسترده از مقاومت نیاز دارد و این کار شدنی‌ست. بی‌گمان با توجه به سرشت اینترنت و پولی که در آن نهفته، این موضوع در سال‌های آینده بیش‌تر مطرح خواهد شد و شیوه‌ای که این نبرد ادامه یابد سرنوشت و آینده‌ی این حیوان اجتماعی را تعیین خواهد کرد.

برای دیدن اصل مقاله ی مانتلی ریویو  اینجا  را کلیک کنید

سخنرانى و درس درباره انقلاب ١٩٠۵

| 0 نظر
Lenin1916.jpg
دوستان و رفقاى جوانم،
امروز دوازدهمین سالگرد "یکشنبه خونین" است که بحق شروع انقلاب روسیه خوانده میشود.

هزاران کارگر- نه سوسیال-دمکرات، بلکه بندگان مؤمن و خدا-ترس - تحت رهبرى کشیش گاپون، از همه نقاط پایتخت به مرکز شهر، به میدان جلوى کاخ زمستانى، سرازیر شدند که عریضه‌اى را به تزار تسلیم کنند. کارگران تمثالهاى قدیسین را در دست داشتند. رهبر آنروزشان، گاپون، در نامه‌اش به تزار ایمنى شخص او را تضمین کرده و از او خواسته بود در جمع مردم ظاهر شود.

نیروهاى مسلح فراخوانده شدند. اولان‌ها [سواره‌نظام مسلح به نیزه و تپانچه] و قزاق‌ها با شمشیرهاى برهنه به جمعیت حمله بردند. بر کارگران غیر مسلحى که زانو زده به قزاقها التماس میکردند که اجازه دهند به نزد تزار بروند، آتش گشودند. در آن روز، به ادعاى گزارشهاى پلیس، بیش از یک هزار نفر کشته و بیشتر از دو هزار نفر زخمى شدند. خشم و غضب کارگران غیر قابل توصیف بود.

این است تصویر کلى ٢٢ ژانویه ١٩٠۵ - "یکشنبه خونین".

براى اینکه بشود از جایگاه و اهمیت تاریخى این واقعه درک روشن‌ترى داشته باشید، چند جمله از عریضه کارگران را عینا برایتان نقل میکنم. با این کلمات شروع میشود:

"ما کارگران، ساکنان سنت پترزبورگ، به نزد حضرت‌عالى آمده‌ایم. ما بدبختیم، بردگان خفت کشیده‌ایم که در زیر بار سنگین خودکامگى و زورگویى خُرد شده‌ایم. صبر و طاقتمان به انتها رسید، دست از کار کشیدیم و از اربابانمان استدعا کردیم که همان قدر به ما بدهند که بدون آن زندگى شکنجه است، و نه چیزى بیشتر. اما قبول نکردند؛ از نظر کارفرمایان همه اینها خلاف قانون است. حال ما اینجاییم، چندین هزار نفر از ما. همانند کل مردم روسیه، هیچ حقوق بشرى شامل حال ما نیست. به دلیل اَعمال مسئولین مرئوس حضرت‌عالى، ما به بردگى افتاده‌ایم."

عریضه این مطالبات را در خود دارد: بخشودگى همگانى، آزادیهاى مدنى، مزدهاى عادلانه، برگرداندن تدریجى زمین به مردم، تشکیل مجلس مؤسسان بر اساس رأى مساوى و همگانى. و با این کلمات به پایان میرسد:

عالیجناب، با کمک به مردمتان مخالفت نکنید! دیوارى را که بین حضرت‌عالى و مردم شما حائل شده است خراب کنید. فرمان و قول بدهید که درخواستهاى ما مورد اجابت قرار میگیرند، و حضرت‌عالى روسیه را خشنود خواهید کرد؛ اگر چنین نشود، ما آماده‌ایم که در همین مکان بمیریم. ما فقط دو راه داریم: یا آزادى و سرور، یا زیر خاک گور."

با خواندن آن امروز، عریضه کارگران بیسواد و درس‌نخوانده، به دنبال یک کشیش پاتریارکال، احساس عجیبى به آدم دست میدهد. آدم خودبخود آن را با عریضه‌هاى امروزین سوسیال-پاسیفیست‌ها و مطالباتشان در مورد صلح مقایسه میکند، آن باصطلاح سوسیالیستهایى که در واقع حرافّان عبارت‌پرداز بورژوا هستند. کارگران ناآگاه روسیه، قبل از انقلاب نمیدانستند که تزار سرکرده طبقه حاکم است، یعنى طبقه مالکان بزرگ که همان وقت هم با هزار و یک بند به بورژوازى بزرگ پیوند خورده و آماده اند که از انحصاراتشان، امتیازاتشان و سودهایشان به هر وسیله و به هر درجه خشونت دفاع کنند. سوسیال- پاسیفیست‌هاى امروز، که ظاهراً مردمى با "تحصیلات بسیار عالى" هستند - بدون شوخى - نمیفهمند که انتظار صلح "دمکراتیک" داشتن از دولتهاى بورژوایى که جنگ امپریالیستى ویرانگر و قتل و غارت‌گرانه‌اى را به پیش میبرند، همانقدر احمقانه است که باور داشتن به اینکه عریضه‌هاى مسالمت‌آمیز عاقبت تزار خونخوار را به صرافت اعطاى رفرمهاى دمکراتیک میاندازد.

با این وجود، تفاوت عظیمى بین این دو هست - سوسیال-پاسیفیست‌هاى امروزى، تا حدود زیادى، عوامفریبانى هستند که با ملایمتى خوشایند میکوشند مردم را از مبارزه انقلابى دور کنند، در حالى که کارگران درس‌نخوانده در روسیه قبل از انقلاب با اعمالشان ثابت کردند که مردمانى صادقند که براى اولین بار به آگاهى سیاسى چشم گشوده‌اند.

اهمیت تاریخى ٢٢ ژانویه ١٩٠۵ در این بیدارى توده‌هاى عظیم مردم به شعور و آگاهى سیاسى و مبارزه انقلابى نهفته است.

"هنوز در روسیه مردم انقلابى یافت نمیشود"، این جمله را آقاى پیوتر استرووه که در آن زمان لیدر لیبرالهاى روسیه و ناشر ارگان بدور از سانسور در خارج کشور، دو روز قبل از "یکشنبه خونین" نوشته است. این ایده که کشورى از دهقانان بیسواد میتوانست مردمى انقلابى پدید آورد، در نزد این آدم صاحب "تحصیلات عالیه"، گنده دماغ و رهبر بینهایت احمق بورژوا- رفرمیستها، ایده‌اى بغایت هجو بنظر میرسید. معتقدات رفرمیستهاى آن روزها آنچنان عمیق بود - درست مثل معتقدات رفرمیستهاى امروز - که یک انقلاب واقعى را غیر ممکن میدانستند!

تا پیش از ٢٢ ژانویه ١٩٠۵ (یا ٩ ژانویه به تقویم قدیم)، حزب انقلابى روسیه از گروه کوچکى از مردم تشکیل میشد، و رفرمیست‌هاى آن روزگار (دقیقا مثل رفرمیستهاى امروز) ما را با تمسخر "سِکت" میخواندند. چند صد سازمانده انقلابى، چند هزار عضو سازمانهاى محلى، پنج شش روزنامه انقلابى که فوقش یک ماه یکبار در میآمد و عمدتا در خارج کشور منتشر میشد و با زحمت و مصیب فراوان و به بهاى قربانیان بسیار به داخل روسیه قاچاق میشد - چنین بود وضع احزاب انقلابى روسیه، و بالاخص وضع سوسیال-دمکراسى انقلابى در زمان قبل از ٢٢ ژانویه ١٩٠۵. این وضعیت به رفرمیست‌هاى کوته‌فکر و دست‌بالادار توجیه ظاهرا مقبولى داده بود که ادعا کنند که هنوز مردمى انقلابى در روسیه پیدا نمیشود.

به هر حال در خلال فقط چند ماه این تصویر بکلى عوض شد. صدها سوسیال-دمکرات انقلابى "ناگهان" هزارها شد؛ این هزارها رهبران دو تا سه میلیون پرولتر شدند. مبارزه پرولترى خمیرمایه جوش‌آورى ساخت که در همه جا گسترده بود، اغلب با جان بخشیدن به جنبش‌هاى انقلابى در میان توده‌هاى کشاورزان، که پنجاه تا صد میلیون بودند؛‌ فریادهاى جنبش دهقانى در ارتش طنین میانداخت و به شورشهاى سربازان و درگیریهاى مسلحانه مابین بخشهاى مختلف نیروى نظامى منجر میشد. به این ترتیب یک کشور عظیم و پهناور، با جمعیتى ١٣٠ میلیونى، به انقلاب کشیده شد؛ به این طریق روسیه خفته و منفعل به روسیه‌اى مبدل شد مملو از پرولتاریاى انقلابى و مردم انقلابى.

لازم است که این استحاله را بررسى کنیم، بفهمیم که چرا میسر بود، و از راهها و روشهایش سر در بیاوریم.

عامل اصلى در این استحاله اعتصاب توده‌اى بود. ویژگى انقلاب روسیه این بود که بلحاظ محتواى اجتماعیش انقلابى بورژوا-دمکراتیک بود، اما بلحاظ روشهاى مبارزه‌اش یک انقلاب پرولترى. انقلابى بورژوا-دمکراتیک بود به این دلیل که هدف فورى و بلاواسطه‌اش، هدفى که میتوانست مستقیما و با نیروى خودش به آن دست یابد، یک جمهورى دمکراتیک بود، هشت ساعت کار روزانه و مصادره املاک عظیم اعیان و اشراف - یعنى تمام اقداماتى که انقلاب بورژوایى فرانسه در سالهاى ١٧٩٢-١٧٩٣ پیش روى خود گذاشت و تقریبا بطور کامل متحقق کرد.

انقلاب روسیه اولین، گرچه مطمئناً نه آخرین انقلاب کبیر در تاریخ بود که در آن اعتصاب سیاسى توده‌اى نقش فوق‌العاده پر اهمیتى ایفاء میکرد. حتى میشود گفت که وقایع انقلاب روسیه و توالى شکل‌هاى سیاسیى که با خود داشت، بدون مطالعه آمار و ارقام اعتصاب و پرده برداشتن از روى پایه‌هاى این وقایع و این توالى اَشکال سیاسى، قابل فهم نیست.

کاملا و بخوبى میدانم که ارائه آمار و ارقام خشک و خالى بدرد سخنرانى نمیخورد و محتملا براى شنونده کسالت‌آور است. اما نمیتوانم از ذکر بعضى از این ارقام خوددارى کنم، به این قصد و امید که بتوانید به ارزش جایگاه پایه‌هاى عینى و واقعى کل این جنبش ارج بگذارید. میانگین سالانه شمار اعتصابات در روسیه در طى ده سال پیش از انقلاب ۴٣ هزار بود، یعنى ۴٣٠ هزار اعتصاب در یک دهه. در ‌ژانویه ١٩٠۵، اولین ماه انقلاب، تعداد اعتصابها ۴۴٠ هزار بود. به عبارت دیگر، در عرض فقط یک ماه تعداد اعتصابها بیشتر از کل اعتصابهاى دوره ده ساله منتهى به انقلاب بود!

در هیچ کشور سرمایه‌دارى در جهان، نه حتى در پیشرفته‌ترین آنها مثل انگلستان، ایالات متحده آمریکا، یا آلمان، هیچ موردى پیدا نمیکنید که بتواند یاراى مقابله با جنبش اعتصابى عظیم روسیه ١٩٠۵ را داشته باشد. جمع تعداد اعتصابات ٢٫٨٠٠٫٠٠٠ (دو میلیون و هشتصد هزار) بود، یعنى دو برابر جمع تعداد کارگران کارخانه‌هاى کشور! این البته اثبات نمیکند که کارگران کارخانه‌هاى شهرى روسیه، در مقایسه با برادرانشان در اروپاى غربى، آموخته‌تر، یا قوى‌تر، یا مستعدتر براى مبارزه بودند. حقیقت درست عکس این است.

اما این را هم نشان نمیدهد که انرژى خفته پرولتاریا چه عظمتى میتواند داشته باشد. این را نشان میدهد که در یک دوره انقلابى - من این را بدون ذره‌اى اغراق میگویم، بر مبناى دقیق‌ترین اطلاعات از تاریخ روسیه - پرولتاریا میتواند انرژى رزمنده‌اى تولید کند که صدها بار بزرگتر از دوره‌هاى متعارف و آرام است. این نشان میدهد که تا ١٩٠۵ بشریت حتى خبر نداشت که پرولتاریا چه عظمتى دارد و با اِعمال چه نیروى خارق‌العاده‌اى قادر است، و قادر خواهد بود، دست به نبرد براى تحقق اهداف واقعاً متعالى بزند، و آن را با شیوه‌اى واقعاً انقلابى به پیش براند!

تاریخ انقلاب روسیه نشان میدهد که این پیشتازان طبقه کارگر و بهترین عناصر کارگران مزدى بودند که با بیشترین قاطعیت و از خود گذشتگى جنگیده‌اند. هر چه کارخانه‌ها و کارگاهها بزرگتر بودند، اعتصابهایشان هم سخت‌جان‌تر بود، و رخداد اعتصاب در طى سال در آنها مکررتر. هر چه شهر بزرگتر بود، نقشى که پرولتاریاى آن در مبارزه ایفا میکرد پر اهمیت‌تر. سه شهر بزرگ، سنت پترزبورگ، ریگا و ورشو، که بزرگترین جمعیت و بیشترین عناصر کارگر بهره‌مند از آگاهى طبقاتى را در خود داشتند، به نسبت تمامى کارگران، شمار بنحو غیرقابل قیاس بیشترى از اعتصابها را به نمایش گذاشتند، بیشتر از هر شهر دیگر و البته بسیار بیشتر از مناطق غیر شهرى.[١]

در روسیه - و همچنین محتملاً در دیگر کشورهاى سرمایه‌دارى - کارگران فلزکار نماینده پیشتازان پرولتاریا هستند. در این ارتباط به این فاکت روشنگر نظرى میاندازیم: اگر کل صنایع را در نظر بگیریم، تعداد کسانى که در اعتصابهاى سال ١٩٠۵ دخیل بودند ١۶٠ درصد کارگران شاغل بود، اما در صنایع فلزى این نسبت ٣٢٠ درصد بود! برآورد میشود که در نتیجه اعتصابهاى ١٩٠۵ هر کارگر کارخانه در روسیه بطور متوسط ده روبل از مزدش را از دست داده و در واقع بخاطر مبارزه قربانى کرده است - که با نرخ برابرى دوره قبل از جنگ تقریبا معادل ٢۶ فرانک میشود. اما اگر کارگران فلزکار را در نظر بگیریم، میبینیم که مزدى که آنها قربانى کرده‌اند سه برابر بزرگتر است! بهترین عناصر طبقه کارگر در صف مقّدم رژه رفتند، به آنها که دو دل بودند رهبرى دادند، خفته‌ها را بیدار کردند و ضعفا را به شور و حرکت در آوردند.

یک خصلت متمایز، آن شیوه‌اى بود که اعتصابهاى اقتصادى و اعتصابهاى سیاسى در خلال انقلاب به یکدیگر بافته میشدند. تردیدى نمیشود داشت که تنها همین پیوند تنگاتنگ بین دو شکل اعتصاب بود که به جنبش آن قدرت عظیم را بخشید. توده‌هاى وسیع استثمارشدگان نمیتوانستند به جنبش انقلابى کشیده شوند اگر نمونه‌هاى هر روزه را در برابر چشم خود نمیداشتند؛ نمونه‌هایى هر روزه از اینکه چگونه کارگران مزدى در صنایع مختلف سرمایه‌داران را وادار به پذیرش فورى و مستقیم بهبودهایى در وضعیت و شرایطشان میکنند. این مبارزه به توده‌هاى مردم روسیه الهام و روحیه‌اى جدید میداد. فقط آن زمان بود که روسیه فرتوت سرف-محور، خمود، پاتریارکال، مذهبى و مطیع، حضرت آدم پیرش را بدور انداخت، فقط آن زمان بود که مردم روسیه تحصیلاتى واقعاً انقلابى و واقعاً دمکراتیک کسب کردند.

وقتى بالانشین‌هاى بورژوا و همآوازان غیر منتقدشان، سوسیال-رفرمیست‌ها، با تبختر و گنده‌دماغى در باره "آموزش" توده‌ها سخن میرانند، معمولا منظورشان آموزشهاى مدرسى، مکتبى و محدودنگرانه است، چیزى که روحیه مبارزه‌جویى توده‌ها را زائل میکند و در آنها تخم باورها و داورى‌هاى بورژوایى را مینشاند.

آموزش واقعى توده‌ها هرگز نمیتواند جدا از مبارزه مستقل سیاسى و بالأخص انقلابى آنها باشد. تنها مبارزه، طبقه تحت استثمار را آموزش میدهد. فقط مبارزه، پرده از روى عظمت قدرتش بر میدارد، افق دیدش را گسترده میکند، توانایى‌هایش را بسط میدهد، فکرش را روشن میکند و خواست و اراده‌اش را محکم و آبدیده میکند. به همین دلیل است که حتى ارتجاعیون هم مجبور شدند بپذیرند که سال ١٩٠۵، سال مبارزه، "سال دیوانه"، سالى بود که بطور قطع روسیه پاتریارکال را به گور سپرد.

بگذارید رابطه بین کارگران فلزکار و کارگران نساجى را در مبارزات اعتصابى ١٩٠۵، دقیقتر بررسى کنیم. کارگران فلزکار بهترین مزدها را دارند، از بالاترین سطح آگاهى طبقاتى برخوردارند و تحصیل‌کرده‌ترین پرولترها هستند: کارگران نساجى، که تعدادشان در سال ١٩٠۵ دو برابر تعداد کارگران فلز است، عقب‌مانده‌ترین و کم مزد‌ترین بخش کارگران روسیه اند، و در بسیارى موارد هنوز روابطشان با خویشاوندان کشاورزشان در روستا قطع نشده است. با این به بزنگاهى بسیار پر اهمیت میرسیم.

در تمام طول سال ١٩٠۵، اعتصابهاى سیاسى کارگران فلز بر اعتصابهاى اقتصادى آنها غلبه داشت، گرچه این غلبه هر چه به پایان سال نزدیکتر میشویم در مقایسه با ابتداى سال بیشتر و سنگین‌تر میشود. در میان کارگران نساجى، از سوى دیگر، شاهد یک غلبه تام و تمام اعتصابهاى اقتصادى در شروع سال ١٩٠۵ هستیم و فقط در پایان آن سال است که غلبه اعتصابهاى سیاسى را مشاهده میکنیم. از این تفاوت، بوضوح نتیجه میشود که مبارزه اقتصادى، مبارزه براى بهبود فورى و مستقیم شرایط، بتنهایى قادر است عقب‌مانده‌ترین اقشار توده‌هاى تحت استثمار را به میدان بکشد، به آنها آموزش واقعى بدهد و آنها را - در خلال یک دوره انقلابى - در عرض فقط چند ماه به ارتشى از جنگندگان سیاسى مبدل کند.

البته، براى اینکه چنین چیزى به وقوع بپیوندد، ضرورى بود که براى پیشتازان کارگران، مبارزه طبقاتى صرفاًً مبارزه‌اى در خدمت منافع خود آن قشر نازک بالایى نباشد - به آن مفهوم که همه رفرمیست‌ها غالبا سعى در جا انداختنش دارند - بلکه در خدمت پرولتاریا باشد، تا بعنوان پیشتاز واقعى اکثریت استثمارشوندگان قدم به پیش بگذارد و آن اکثریت را به میدان مبارزه بکشاند، همانطور که در ١٩٠۵ شد، و در انقلاب پرولترى قریب‌الوقوع اروپا باید بشود و مسلماً خواهد شد.[٢]

آغاز ١٩٠۵ اولین موج عظیم اعتصابهایى را با خود به همراه آورد که تمام کشور را در بر گرفت. در همان بهار آن سال شاهد اولین جنبش دهقانى بزرگ در روسیه هستیم، که نه فقط اقتصادى، بلکه سیاسى هم هست. قدر اهمیت این نقطه عطف تاریخى را وقتى میتوان دریافت که بیاد بیاوریم که رعایاى روسیه تازه در سال ١٨۶١ از حادترین شکل سرواژ خلاص شده بودند، که اکثریت دهقانان بیسواد هستند، که در فقرى غیر قابل توصیف بسر میبرند، تحت فشار ملاکین، آلوده به سموم تحمیق کننده کشیشان، و جدا شده و منزوى از یکدیگر با فرسنگها فاصله در غیاب تقریبا مطلق راههاى مواصلاتى.

در ١٨٢۵ روسیه شاهد اولین جنبش انقلابى علیه تزاریسم بود، جنبشى که تقریبا بطور دربست اعضاى طبقات بالا نماینده‌اش بودند. از آن به بعد تا ١٨٨١، یعنى زمانى که الکساندر دوم توسط تروریستها به قتل رسید، جنبش توسط روشنفکران طبقه متوسط رهبرى میشد. آنها از-خود-گذشتگى‌هاى خارق‌العاده‌اى را به نمایش گذاشتند و همه دنیا را با قهرمانى‌ها و شیوه‌هاى تروریستى مبارزه‌شان به شگفتى و تحیّر انداختند. قربانى دادنها و فداکاریهایشان مسلماً عبث نبود. بى تردید به آموزش انقلابى مردم روسیه - بطور مستقیم یا غیر مستقیم - مدد رساندند. اما به هدف بلاواسطه‌شان که ایجاد انقلاب مردم بود دست نیافتند و نمیتوانستند هم دست بیابند.

آن هدف تنها با مبارزه انقلابى پرولتاریا قابل حصول بود. تنها امواج اعتصابات توده‌اى که کل کشور را در بر گرفت، اعتصاباتى با درسهاى سخت و دردناک جنگ امپریالیستى روسیه و ژاپن مرتبط بود، توده عظیم و پهناور دهقانان را از بیهوشى و بیتفاوتى بیرون آورد و به میدان آورد. کلمه "اعتصاب‌گر" معنا و محتوایى کاملا جدید در میان دهقانان کسب کرد: اعتصابگر یعنى شورشى، انقلابى، لغتى که در گذشته براى توصیف "دانشجو" بکار میرفت. اما "دانشجو" متعلق به طبقه متوسط بود، متعلق به "تحصیل‌کردگان"، به "از ما بهتران"، و به همین خاطر براى مردم غریبه بود. "اعتصاب‌گر" اما از جنس مردم بود؛ به طبقه استثمارشونده تعلق داشت. پس از تبعید از سنت پترزبورگ اغلب به روستایش برمیگشت و آنجا براى هم-ولایتى‌هایش از آتش خانمان‌براندازى تعریف میکرد که در شهرها براه افتاده و سرمایه‌داران و اغنیا را به کام خود میکشد. در ده تیپ تازه‌اى پیدا شده بود - دهقان جوان صاحب آگاهى طبقاتى. او خودش را از "اعتصابگران" میدانست، روزنامه میخواند، اتقافاتى که در شهرها میافتاد را براى دهقان دیگر تعریف میکرد، براى هم-ولایتى‌ها معناى مطالبات سیاسى را توضیح میداد و اصرار داشت که آنها هم علیه اشراف زمیندار، کشیشان و مسئولین و مقامات دولتى دست به مبارزه بزنند.

دهقانان گروه گروه دور هم جمع میشدند تا درباره وضع خودشان بحث کنند، و بتدریج آنها هم به مبارزه کشیده میشدند. با جمعیت زیاد به املاک و مستغلات بزرگ حمله میبردند، خانه‌هاى اربابى را آتش میزدند و انبارهایشان را تصرف میکردند، غلات و ذخیره‌هاى مواد غذایى را ضبط میکردند، مأموران پلیس را میکشتند و منتقل شدن املاک و مستغلات عظیم به دست مردم را طلب میکردند.

در بهار ١٩٠۵، جنبش دهقانى تازه در اول راهش بود، فقط اقلیتى در آن شرکت داشتند، حدودا یک هفتم دهستانها (Uyezd).

اما ترکیب شدن آن اعتصابهاى توده‌اى کارگران در شهرها و جنبش دهقانى در مناطق روستایى کافى بود تا "محکم‌ترین" و آخرین ستون اتکاء تزاریسم را به لرزه در آورد. منظورم ارتش است.

اجازه بدهید با ذکر جزئیات شورش دریاى سیاه که حلقه‌اى کوچک از این زنجیره اتفاقات بود، تصویرى کنکرت از وقایعى که در اوج جنبش روى میداد بدستتان بدهم.

«گردهمایى‌هاى کارگران و ملوانان انقلابى با فرکانس بیشتر و بیشترى سازماندهى میشد. از آنجا که نظامیان مجاز نبودند در میتینگهاى کارگران شرکت کنند، جمع‌هاى بزرگى از کارگران به میتینگ‌هاى نظامیان میآمدند. هزار هزار میآمدند. ایده دست زدن به یک عمل مشترک با استقبال پر شورى روبرو شد. هیأت‌هاى نمایندگى از واحدهایى که در آنها سطح شعور سیاسى بالاتر بود انتخاب شدند.

فرماندهان نظامى بر این اساس تصمیم گرفتند دست به عمل بزنند. بعضى از افسران سعى کردند در این میتنگ‌ها نطقهاى "میهن‌پرستانه" ایراد کنند اما بنحو فاجعه‌بارى شکست خوردند: ملوانانى که به بحث و جدل خو گرفته بودند، افسران را به فرارى خجالت‌آور وادار کردند. با دیدن این وضع، تصمیم گرفتند میتینگ‌ها را بکلى ممنوع کنند. صبح روز ٢۴ نوامبر ١٩٠۵، یک واحد از ملوانان، با تجهیزات کامل رزمى، مأمور استقرار در دروازه‌هاى محوطه محصور نیروى دریایى شد. تیمسار پیسارفسکى، با صداى بلند این دستور را صادر کرد: "هیچکس حق خروج از خوابگاهها را ندارد! به هر کس که اطاعت نمیکند شلیک کنید!". ملوانى که پتروف نام داشت، از همان واحدى که دستور خطاب به آن صادر شده بود، از صف قدم به پیش گذاشت، در مقابل چشم همه گلنگدن کشید، و با یک گلوله کاپیتان اشتاین از گروهان بلوستوک را کشت، و با یک گلوله دیگر تیمسار پیسارفسکى را زخمى کرد. یکى از افسران فریاد زد "دستگیرش کنید!". هیچکس تکان نخورد. پتروف تفنگش را پایین آورد و با تعجب پرسید: "چرا تکان نمیخورید؟ دستگیرم کنید!". دستگیرش کردند. ملوانان که از هر سو به آن سو میدویدند، با غضب خواستار رها کردنش شدند، میگفتند تحویلش میگیرند و ضامنش میشوند. هیجان اوج میگرفت.

افسرها میگفتند: "پتروف، این یک تصادف بود مگر نه؟" و سعى داشتند راه خروجى از این مخمصه پیدا کنند.

پتروف جلو آمد: "منظورتان چیست که تصادف بود؟ من تفنگم را مسلح کردم و نشانه گرفتم. مگر میشود به این گفت تصادف؟"

"اینها میگویند باید آزادت کنیم..."

و پتروف آزاد شد. ملوانان اما به این هم راضى نبودند؛ همه افسران حاضر بر سر خدمت بازداشت و خلع سلاح شدند، و زندانى در اتاقهاى ساختمان فرماندهى. هیأت‌هاى نمایندگى ملوانان، حدود چهل نفر، تمام شب را به بحث و تصمیم‌گیرى پرداختند. تصمیم آن شد که افسران را آزاد کنند، اما به آنها اجازه ندهند که دیگر وارد استراحتگاهها بشوند.»

این واقعه کوچک بروشنى به شما نشان میدهد که سیر حوادث در بسیارى شورشها در سربازخانه‌ها چگونه بود. آن خمیرمایه غلیان‌آور انقلابى که در میان مردم بود نمیتوانست به درون نیروهاى مسلح سرایت پیدا نکند. این خود نشانگر آن است که چرا رهبران جنبش از میان آن عناصرى در نیروى زمینى و دریایى بیرون آمدند که عمدتا از بخش کارگران صنعتى به خدمت گرفته شده بودند و مهارتهاى تکنیکى بیشترى لازم داشتند، مثلا سربازان مشغول در واحدهاى مهندسى [آنها که پل و تأسیسات میسازند، مین جمع میکنند و...]. توده‌هاى وسیع اما هنوز زیاده از حد ساده‌لوح بودند، روحیه‌شان زیاد از حد انفعالى بود، زیاده از حد خوش‌جنس، زیاده از حد مسیحى بودند. آنها زود از کوره در میرفتند؛ هر جا که بى عدالتى بروز میکرد، هر جا که افسران دست به تنبیهات سخت و نا موجه میزدند، وقتى غذا بد بود و امثالهم، میتوانست شورشى بر پا شود. آنچه که کم داشتند پیگیرى بود، درک روشنى از هدف، درکى روشن که فقط با تداوم مصمانه و پر تلاش مبارزه‌ مسلحانه، فقط با پیروزى بر تمام مراجع قدرت کشورى و لشکرى، فقط با سرنگون کردن دولت و تصرف قدرت در سرتاسر کشور میتوانست ضمانتى براى پیروزى انقلاب باشد.

توده‌هاى وسیع ملوانان و سربازان بآسانى براى شورش به حرکت در میآمدند. اما با همان درجه خوش‌قلبى، ابلهانه افسران بازداشتى را رها میکردند. به افسران اجازه میدادند که با وعده و وعید آنها را به انفعال بکشند: از این طریق افسران وقت دیقیمتى بدست آوردند، نیروهاى تقویتى را فراخواندند، قواى شورشیان را در هم شکستند و پس از آن سرکوب بیرحمانه جنبش و اعدامهاى رهبران آن شروع شد.

مقایسه کنید این شورشهاى سربازان و ملوانان در سال ١٩٠۵ را، با آنچه که در قیام دسامبریستى ١٨٢۵ روى داد. با استثنائاتى معدود، موضع افسران یا بورژوا-لیبرالى بود، یا بصراحت ضد انقلابى. کارگران و دهقانان در لباس سربازى، روح این شورشها بودند. جنبش به همه بخشهاى مردم سرایت کرد، و براى اولین بار در تاریخ روسیه اکثریت استثمارشوندگان را به میدان کشید. اما آنچه که نداشت، از یک سو، پیگیرى و عزم راسخ در میان توده‌ها بود - آنها بیش از حد به مرض جانکاه اعتماد مبتلا بودند - و از سوى دیگر، سازمان سوسیال-دمکراتیک انقلابى کارگران در لباس سربازى بود - آنها فاقد توانایى گرفتن رهبرى بدست خودشان، پیش افتادن در صف مقدم ارتش انقلابى و حمله تعرضى علیه دولت بودند.

میبایست همینجا تذکر بدهم که این هر دو نقیصه - شاید کندتر از آنچه ما خواستار آنیم، اما یقیناً - مرتفع خواهند شد، نه فقط به دلیل تحول عمومى سرمایه‌دارى بلکه همچنین به دلیل جنگ حاضر...[٣]

هر چه هست، تاریخ انقلاب روسیه، همانند تاریخ کمون پاریس در سال ١٨٧١، به ما درس غیر قابل تردیدى میآموزد و آن اینکه میلیتاریسم هرگز و تحت هیچ شرایطى نمیتواند شکست داده شود مگر توسط مبارزه پیروزمندانه یک بخش از ارتش کشور علیه بخش دیگر آن. این کافى نیست که بسادگى میلیتاریسم محکوم شود، فحش بخورد، "فاقد حق و اعتبار اعلام شود"، مورد انتقاد قرار بگیرد و ثابت شود که زیانبار است؛‌ صلح‌جویانه از انجام وظیفه سربازى سر باز زدن حماقت است. وظیفه مهم این است که شعور انقلابى پرولتاریا بهترین عناصرش را ورزیده و آماده رزم نگهدارد، نه فقط بطور کلى، بلکه بشکلى کنکرت، بنحوى که وقتى آن غلیان همگانى به اوج خود میرسد، آنها هم خودشان را در رأس ارتش انقلابى قرار دهند.

تجربه هرروزه هر کشور کاپیتالیستى هم به ما همین درس را میآموزد. هر بحران "کوچکى" که چنین کشورى تجربه میکند، چشمان ما را به عناصر مینیاتورى، به احکام بنیادى نبردهایى میگشاید که بنحوى غیر قابل اجتناب در مقیاسى عظیم در خلال بحران‌هاى بزرگ به وقوع خواهند پیوست. بعنوان مثال، اگر یک اعتصاب، بحرانى مینیاتورى در جامعه سرمایه‌دارى نیست، چیست؟ آیا حق با وزیر داخله کشور پروس آقاى فُن پوت‌کَمِر Von Puttkammer نبود وقتى این مثَل معروف را ضرب میکرد که: "در پشت هر اعتصابى اژدهاى هفت‌سر انقلاب کمین کرده است"؟ آیا فراخواندن قواى مسلح سرکوبگر براى خواباندن اعتصابات، حتى در صلح‌آمیزترین و "دمکراتیک‌"ترین - زبانم لال - کشورهاى سرمایه‌دارى نشانگر این نیست که چگونه این چیزها میتواند به بحرانهاى واقعاً بزرگ منجر شود؟

اما به تاریخ انقلاب روسیه برگردیم.

سعى کردم نشانتان بدهم که چگونه اعتصابات کارگران همه کشور را به هم ریخت و وسیع‌ترین، عقب‌مانده‌ترین اقشار استثمارشوندگان را به جنب و جوش آورد، چگونه جنبش دهقانى شروع شد و چگونه سربازان و ملوانان در نیروهاى مسلح این جنبش را همراهى کردند.

جنبش در پاییز ١٩٠۵ به اوج خودش میرسد. در روز ١٩ اوت (۵ اوت به تقویم قدیم) تزار بیانیه‌اى درباره تأسیس مجلس نمایندگان عوام صادر میکند. قرار شد باصطلاح دوماى بولیگین Bulygin Duma بر اساس آراء شمار بنحو مسخره‌اى قلیل از رأى دهندگان بوجود بیاید، و قرار شد که این "پارلمان" عجیب‌الخلقه هیچ قدرت قانونگذارى نداشته باشد، قدرتش به توصیه کردن و مشورت دادن محدود بماند!

بورژوازى، لیبرالها، فرصت‌طلبان آماده بودند که دو دستى و محکم این "هدیه" تزار وحشت‌زده را قاپ بزنند. مثل همه رفرمیست‌ها، رفرمیست‌هاى ما هم در ١٩٠۵ نمیتوانستند بفهمند که آن موقعیت‌هاى تاریخى وقتى پیش میآیند که رفرمها، و بخصوص وعده و وعید در باره رفرمها، فقط یک هدف را دنبال میکنند: کاهش دادن ناآرامیهاى مردم، وادار به توقف کردن طبقه انقلابى، یا دستکم کند کردن مبارزه‌اش.

سوسیال-دمکراسى انقلابى روسیه بخوبى از ماهیت واقعى این مشروطه موهوم اهدایى در اوت ١٩٠۵ آگاه بود. به همین دلیل، بدون لحظه‌اى تردید، این شعارها در دستور قرار گرفت: "سرنگون باد دوماى مشورتى! دوما را بایکوت کنید! سرنگون باد دولت تزارى! پُر دوام باد مبارزه انقلابى براى سرنگونى دولت تزارى! نه تزار، بلکه یک دولت موقت انقلابى باید اولین مجلس واقعى نمایندگان مردم روسیه را بر پا کند!"

تاریخ اثبات کرد که حق با سوسیال-دمکراتهاى انقلابى بود، چرا که دوماى بولیگین هرگز تشکیل نشد. آن را توفان انقلاب قبل از آنکه تشکیل شود، جارو کرد. و همین توفان تزار را وادار کرد قانون انتخابات دیگرى را اعلام کند، که در آن حق رأى به شمار بسیار بیشترى از رأى دهندگان تعلق میگرفت و قانونگذار بودن دوما به رسمیت شناخته شده بود.[۴]

مرتفع‌ترین نقطه مدّ موج انقلاب روسیه را اکتبر و دسامبر ١٩٠۵ ثبت کردند. سیلان همه چشمه‌هاى قدرت انقلابى مردم در رودى با پهناى بینظیر به جریان افتاده بود. تعداد اعتصاب کنندگان - که در ماه ژانویه ١٩٠۵ همانطور که گفتم ۴۴٠ هزار بود - در ماه اکتبر ١٩٠۵ به بیشتر از نیم میلیون رسید (در یک ماه واحد!). به این شمار، که فقط مربوط به کارگران کارخانه‌هاست، باید شمار صدها هزار کارگر شاغل در راه‌آهن، پست و تلگراف را هم اضافه کرد.

اعتصاب عمومى راه‌آهن تمام ترافیک ریلى را به حال توقف درآورد و قدرت دولت را به مؤثرترین شکلى فلج کرد. درهاى دانشگاهها چهارطاق باز بودند، تالارهاى درس، که در زمان صلح منحصرا براى گیج و مسموم کردن مغزهاى جوان با خِرَد کوته‌نظرانه پروفسورانه و تبدیل دانشجویان به داوطلبین چاکرى براى بورژوازى و تزاریسم بکار میرفتند، اکنون به صحن گردهمایى‌هاى مردم تبدیل شده بودند که در آنها هزاران تن از کارگران، صنعتگران و کارگران دفترى علنا و آزادانه مسائل سیاسى را به بحث و جدل میگذاشتند.

آزادى مطبوعات بدست آمده بود. سانسور را بسادگى ندیده میگرفتند. هیچ ناشرى جرأت نداشت نسخه اجبارى چیزى را براى مقامات اداره سانسور ارسال کند، و آن مقامات هم جرأت نداشتند علیه این تمرّد دست به اقدامى بزنند. براى اولین بار در تاریخ روسیه، روزنامه‌هاى انقلابى پیدا شد که آزادانه در سنت پترزبورگ و سایر شهرها پخش میشدند. فقط در سنت پترزبورگ، سه روزنامه روزانه سوسیال-دمکراتیک منتشر میشد با تیراژى بین ۵٠ تا ١٠٠ هزار نسخه.

پرولتاریا در رأس جنبش حرکت میکرد. مصمم بود که هشت ساعت کار را با اقدامى انقلابى متحقق کند. "هشت ساعت کار و اسلحه!" این شعار رزمنده پرولتاریاى سنت پترزبورگ بود. اینکه تکلیف سرنوشت انقلاب میتوانست، و میبایست، فقط با مبارزه مسلحانه تعیین شود براى توده فزاینده‌اى از کارگران مثل روز روشن میشد.

در گرماگرم نبرد، یک سازمان توده‌اى شگفت‌آور شکل گرفت، همان سازمان معروف شوراهاى نمایندگان کارگران (Soviets of Workers' Deputies)، متشکل از هیأتهاى نمایندگى از سوى کارگران همه کارخانه‌ها. در چندین شهر این شوراهاى نمایندگان کارگران شروع کردند که بیشتر و بیشتر نقش دولت انقلابى محلى را ایفا کنند، نقش ارگانها و رهبران قیام را. تلاشهایى هم صورت گرفت تا شوراهاى نمایندگان سربازان و ملوانان سازمان داده شوند و به شوراهاى نمایندگان کارگران بپیوندند.

براى مدتى چندین شهر روسیه به چیزهاى تبدیل شدند که خصلت و ماهیت "جمهورى‌هاى" کوچک محلى را داشت. مقامات دولتى برکنار شدند و شوراى نمایندگان کارگران عملا عهده‌دار فونکسیون یک دولت جدید شد. متأسفانه این دوره‌ها بسیار کوتاه بودند، "فاتحان" بیش از حد ضعیف بودند و بیش از حد جدا از هم.

جنبش دهقانى در پاییز ١٩٠۵ به ابعادى باز هم عظیم‌تر رسید. بیش از یک سوم تمام دهستانها (uyezds) دچار باصطلاح "اغتشاشات دهقانى" و قیام‌هاى معمولى دهقانى شده بودند. دهقانان بیش از دو هزار ملک و مستغلات را به آتش کشیدند و موجودى انبارهاى آذوقه را، که اعیان و اشراف جانور صفت از مردم ربوده بودند، بین خود تقسیم کردند.

متأسفانه، این کار به حد کفایت کامل و فراگیر نبود! متأسفانه دهقانان فقط یک پانزدهم کل تعداد املاک غیابى landed estates مالکان را نابود کردند، فقط یک پانزدهم آنچه که میبایست نابود میشد تا لکه ننگ مالکیت بزرگ فئودالى از چهره سرزمین روسیه محو شود را نابود کردند. متأسفانه دهقانان بیش از حد پراکنده بودند، بیش از حد در انزوا و جدا از هم عمل کردند، به اندازه کافى سازمانیافته نبودند، به اندازه کافى تعرض نکردند، و در اینجاست که یکى از اساسى‌ترین دلایل شکست انقلاب نهفته است.

جنبشى براى رهایى ملى در میان مردمان تحت ستم روسیه شعله‌ور شد. بیش از نصف، تقریبا سه پنجم (تحقیقاً ۵٧ درصد) اهالى روسیه تحت ستم ملى هستند؛ آنها حتى اجازه ندارند به زبان خودشان تکلّم کنند، آنها را بزور روسى میکنند. مسلمانان، بعنوان مثال، که دهها میلیون هستند، بسرعت جنبیدند و مُسلِم-لیگ (Moslem League) را تشکیل دادند - آن زمان زمانه رشد سریع همه رقم سازمان و تشکل بود.

آنچه که تعریف میکنم براى حضّار بخصوص به جوانان نمونه‌اى است از این که چگونه در آن زمان جنبش براى رهایى ملى در روسیه در پیوند با جنبش کارگرى بپاخاست.

در دسامبر ١٩٠۵، بچه‌هاى لهستانى در صدها مدرسه تمام کتابهاى روسى، عکسها و پرتره‌هاى تزار را آتش زدند، به معلمهاى روسى و همشاگردیهاى روسى‌شان حمله کردند و آنها را با این شعارها فرارى دادند: "گم شو! به روسیه برگرد!" شاگردان دبیرستانى لهستانى از جمله با این مطالبات به میدان آمدند: (١) تمام دبیرستانها باید تحت کنترل شوراى نمایندگان کارگران باشند؛ (٢) میتینگ‌هاى مشترک دانش‌آموزان و کارگران در محل دبیرستان برگزار شود؛ (٣) شاگردان دبیرستان مجاز باشند بعنوان نشانه‌اى از طرفدارى‌شان از جمهورى آینده پرولترى، پیراهنهاى سرخ بپوشند.

هر چه جنبش بیشتر اوج میگرفت، ارتجاع با قاطعیت و قدرت بیشترى خودش را براى جنگیدن با انقلاب مسلح و تجهیز میکرد. انقلاب ١٩٠۵ روسیه بر این حقیقت که کارل کائوتسکى در سال ١٩٠٢ در کتابش انقلاب اجتماعى نوشته بود، مهر تأیید کوبید (او در آن زمان هنوز اتفاقاً یک مارکسیست انقلابى بود و نه مثل امروز قهرمان سوسیال-پاتریوتیسم و اپورتونیسم). این است آنچه که او نوشته بود:

"... انقلاب قریب‌الوقوع آتى ... کمتر شبیه یک قیام خودبخودى علیه دولت، و بیشتر شبیه یک جنگ داخلى طولانى خواهد بود."

چنین هم بود، و بى شک در انقلاب آینده اروپا هم چنین خواهد بود!

تزاریسم نفرتش را بخصوص از یهودیان بصراحت بروز میداد. از یک سو، درصد بالاخص بالایى (در مقایسه با کل جمعیت یهودى) از رهبران جنبش انقلابى از یهودیان بودند. و در حال حاضر هم باید این اعتبار را براى یهودیان قائل بود که به نسبت سایر ملل، درصد نسبتا بالایى از انترناسیونالیست‌ها را بیرون داده‌اند. از سوى دیگر، تزاریسم ماهرانه تعصبات ضد یهودى عقب‌مانده‌ترین اقشار جمعیت را بکار میگرفت تا حتى اگر خودش عملیات را رهبرى نمیکند، پوگروم [کشتار دسته‌جمعى] براه بیندازد - در ١٠٠ شهر و آبادى بیش را ۴٠٠٠ یهودى را کشته و بیش از ١٠ هزار نفر را لت و پار و معلول کرده بودند. این قتل عام‌هاى فجیع یهودیان بى آزار، زنان و کودکانشان در سرتاسر دنیاى متمدن موجب نفرت و انزجار شده بود. البته منظورم ابراز نفرت عناصر واقعاً دمکراتیک دنیاى متمدن است و اینها دربست کارگران سوسیالیست و پرولترها هستند.

حتى در آزادترین، حتى در کشورهاى جمهورى اروپاى غربى، بورژوازى بخوبى از عهده تلفیق فریبکارانه‌ترین عبارت‌پردازى درباره "جنایات فجیع روسى" با بیشرمانه‌ترین بده بستانهاى مالى، بخصوص با کمک مالى به تزاریسم و استثمار امپریالیستى روسیه از طریق صدور سرمایه و غیره بر میآید.

نقطه اوج انقلاب ١٩٠۵ در قیام مسکو در ماه دسامبر فرا رسید. به مدت ٩ روز یک گروه کوچک از شورشیان، از کارگران مسلح و سازمانیافته - که بیش از هشت هزار نفر - نبودند، علیه دولت تزار، که بخودش جرأت اعتماد کردن به پادگان مسکو را نمیداد - مبارزه کردند. در واقع دولت مجبور بود پادگان مسکو را درجا و بى حرکت نگهدارد و توانست شورش را تنها با آوردن لشگر سمنوفسکى Semenovsky از سنت پترزبورگ سرکوب کند.

بورژوازى دوست دارد قیام مسکو را بعنوان حرکتى تصنّعى قلمداد کند، و آن را به سخره بگیرد. بعنوان مثال در ادبیات باصطلاح "علمى" آلمان، آقاى پروفسور ماکس وبر، در ارزیابى مفصلش از تحولات سیاسى روسیه، از قیام مسکو با عنوان putsch [عملیات براندازانه یک عده قلیل] نام میبرد. این پروفسور "علامه" میگوید "گروه لنین و بخشى از انقلابیون سوسیالیست مدتهاى مدید براى انجام این قیام هجو و بیمعنى تدارک دیده بودند".

براى ارزیابى درست این نمونه از عقل پروفسورانه بورژوازى بزدل، آدم فقط به یادآورى آمار اعتصاب نیاز دارد. در ژانویه ١٩٠۵ فقط ١٢٣٫٠٠٠ نفر در اعتصابهاى صرفاً سیاسى دخیل بودند، در اکتبر این رقم به ٣٣٠٫٠٠٠ و در دسامبر که به حداکثر رسیده بود ٣٧٠٫٠٠٠ نفر در اعتصابهاى بطور خالص سیاسى شرکت داشتند، در تنها یک ماه! باز هم پیشروى انقلاب، قیامهاى دهقانان و سربازان را بیاد میآوریم، و میبینیم که دید "علمى" بورژوازى از قیام دسامبر فقط مسخره و بى معنى نیست، حقّه و ترفندى است که نمایندگان بورژوازى بزدل که پرولتاریا را خطرناکترین دشمن طبقاتى خود میبیند، به آن متوسل میشوند.

در حقیقت، روند غیر قابل اجتناب انقلاب روسیه این بود که بسوى یک نبرد قطعى و مسلحانه مابین دولت تزاریست و پیشتازان پرولتاریاى بلحاظ طبقاتى آگاه، پیش برود.

در صحبت‌هاى قبلى به این نکته اشاره کرده‌ام که ضعف انقلاب روسیه در چه بود که این شکست موقت را ببار آورد.

سرکوب قیام دسامبر آغاز جزر و فرو نشستن انقلاب بود. اما در این دوره هم باید عناصر فوق‌العاده جالبى مورد توجه قرار بگیرند. کافى است بخاطر بیاوریم که دو برابر این عناصر از همه میلیتانت‌تر طبقه کارگر تلاش کردند عقب‌نشینى انقلاب را مهار کنند و براى تهاجمى جدید مهیا شوند.

اما وقت من کمابیش به پایان رسیده است و نمیخواهم از حوصله حاضرین سوء‌استفاده کنم. گرچه فکر میکنم خطوط مهمترین جنبه‌هاى این انقلاب را ترسیم کرده‌ام - خصلت طبقاتیش را، نیروهاى محرکه و شیوه‌هاى مبارزه‌اش را - البته تا آن حدى که در یک صحبت مختصر میتوان به موضوعى چنین مفصّل پرداخت.[۵]

چند نکته‌اى هم در مورد اهمیت جهانى انقلاب روسیه.

از نظر جغرافیایى، اقتصادى و تاریخى، روسیه نه فقط به اروپا تعلق دارد، بلکه از آن آسیا هم هست. به همین دلیل است که توفیق انقلاب روسیه نهایتاً تنها به بیدار کردن بزرگترین و عقب مانده‌ترین کشور و خلق مردمى انقلابى تحت رهبرى پرولتاریاى انقلابى محدود نماند.

آنچه به دست آورد بیش از اینها بود. انقلاب روسیه جنبشى را در کل آسیا خلق کرد. انقلابها در ترکیه، ایران و چین ثابت کردند که انقلاب سهمگین ١٩٠۵ مُهر عمیق خود را بر آنها هم زده است، و تأثیر آن، که خودش را در جنبش پیشرونده صدها و صدها میلیون نشان میدهد، غیر قابل زدودن است.

از طریقى غیر مستقیم، انقلاب روسیه کشورهاى اروپایى را هم تحت تأثیر قرار داد. نباید فراموش کنیم که وقتى اخبار بیانیه مشروطیت تزار، در ٣٠ اکتبر ١٩٠۵ به وین رسید، نقشى تعیین کننده در به کرسى نشستن حق رأى همگانى در اتریش بازى کرد.

تلگرامى که حاوى این خبر بود به جایگاه سخنرانى در کنگره حزب سوسیال- دمکرات اتریش چسبانده شد در حالى که رفیق الن‌بوگن در حال سخنرانى و مشغول ارائه گزارشش در مورد اعتصاب سیاسى بود - الن‌بوگن آن زمان سوسیال-میهن‌پرست نشده و هنوز یک رفیق بود - بلافاصله رسماً ادامه آن بحث به زمانى دیگر موکول شد. "جاى ما الأن در خیابانها است!" - این فریاد در تالارى که نمایندگان سوسیال- دمکراسى اتریش در آن جمع شده بودند، طنین انداخت. و روزهایى که در پى آن آمد شاهد بزرگترین تظاهراتهاى خیابانى در وین و سنگربندى‌ها در پراگ بود. نبرد براى بکرسى نشاندن حق رأى همگانى در اتریش به پیروزى رسید.

بسیار و اغلب با کسانى از اروپاى غربى روبرو میشویم که از انقلاب روسیه حرف میزنند، آنچنان که گویى حوادثش، سیر وقایعش، روشهاى مبارزه‌اش در آن کشور عقب مانده شباهتى با الگوهاى اروپاى غربى ندارد و بنابراین فاقد هر گونه اهمیت عملى براى آنهاست.

هیچ چیز نمیتواند از این غلط‌تر باشد.

شکلها و موقعیتهاى نبردهاى قریب‌الوقوع در انقلاب آینده اروپا بدون تردید در خیلى از جنبه‌ها با شکلهاى انقلاب روسیه تفاوت خواهند داشت.

با این حال، انقلاب روسیه - دقیقاً به دلیل خصلت پرولتریش، به آن معناى خاصى که من از آن صحبت کردم - مقدمه انقلاب اروپاست. بدون تردید، این انقلاب آینده فقط میتواند یک انقلاب پرولترى باشد، و در معنایى بسیار بسیار عمیق‌تر، انقلابى سوسیالیستى در محتوا. این انقلاب آینده حتى به میزانى بسیار عظیم‌تر، از یک سو، نشان خواهد داد که فقط نبردهایى سخت و سازش‌ناپذیر، که فقط جنگهاى داخلى، میتوانند بشریت را از یوغ سرمایه رها کنند، و از سوى دیگر، اینکه فقط پرولتاریاى بلحاظ طبقاتى آگاه قادر است رهبرى اکثریت عظیم استثمارشدگان را تأمین نماید.

نباید سکون و آرامشى که بسان گورستان بر اروپا غالب است گمراهمان کند. اروپا آبستن انقلاب است. فجایع دهشتناک جنگ امپریالیستى، زجر و مصیبتى که هزینه سرسام‌آور زندگى به همراه آورده است در همه جا روحیه انقلابى تولید میکند؛ و طبقات حاکم، بورژوازى و چاکرانش، دولتها، بیش از پیش به درون بن‌بستى رانده میشوند که بدون رو در رویى با خیرشها و شورشهاى عظیم هرگز راهى براى خروج از آن ندارند.

درست همانطور که در روسیه ١٩٠۵، خیزشى همگانى تحت رهبرى پرولتاریا علیه دولت تزار با هدف برقرارى یک جمهورى دمکراتیک شروع شد، در اروپا هم، سالهاى آینده، دقیقا به دلیل این جنگ خانمان‌برانداز، سالهاى خیزشهاى همگانى تحت رهبرى پرولتاریا علیه قدرت سرمایه مالى، علیه بانکهاى بزرگ، علیه سرمایه‌داران خواهند شد؛ و این خیزشها نمیتوانند به آخر برسند مگر با سلب قدرت از بورژوازى، و پیروزى سوسیالیسم.

ما که از نسل پیرتریم شاید زنده نباشیم تا نبردهاى قطعى انقلاب آینده را ببینیم. اما بر این باورم که میتوانیم به یقین امیدوار باشیم که جوانانى که چنین خیره کننده، در جنبش سوسیالیستى در سوئیس و در تمام دنیا، کار میکنند، به قدر کفایت خوش اقبال باشند که در انقلاب آینده پرولترى نه فقط بجنگند بلکه پیروز هم بشوند.


زیرنویس‌ها

[١] در یادداشتها این پاراگراف خط خورده است. --هـ.ت
[٢] در یادداشتها چهار پاراگراف قبلى تا اینجا خط خورده است. --هـ.ت

[٣] در یادداشتها سه پاراگراف قبلى تا اینجا خط خورده است. --هـ.ت

[۴] در یادداشتها چهار پاراگراف قبلى تا اینجا خط خورده است. --هـ.ت

[۵] در یادداشتها این جمله خط خورده است. --هـ.ت

[*] این سخنرانى درباره انقلاب ١٩٠۵ را لنین به زبان آلمانى در تاریخ ٩ (٢٢) ژانویه ١٩١٧ در گردهمایى کارگران جوان در محل "خانه مردم" زوریخ ارائه داده است. لنین در روزهاى آخر سال ١٩١۶ کار روى این سخنرانى را شروع کرده بود. او در نامه‌اش به و.آ. کارپینسکى بتاریخ ٧ (٢٠) دسامبر، به این جلسه درس و سخنرانى اشاره و از او نوشته‌ها و ماتریال مربوط به موضوع را درخواست کرده است.

[گاپون] این توضیحات در مورد "گاپون" در پانویس دو نوشته دیگر از مجموعه آثار لنین - و نه در زیر این نوشته - آمده‌اند که براى آشنایى خواننده با این شخصیت معروف، در اینجا هم ذکر میشوند. --سایت آرشیو عمومى

گئورگى آپولونوویچ گاپن Georgi Apollonovich Gapon (١٨٧٠ تا ١٩٠۶) - یک کشیش و مأمور پرووکاتور در خدمت پلیس مخفى سیاسى تزارى بود. در طلوع انقلاب ١٩٠۵ تا ١٩٠٧، با عمل طبق دستورالعمل اداره پلیس، انجمن کارگران کارخانه‌هاى سنت پترزبورگ را سازمان داد، که از اداره پلیس و پلیس مخفى سیاسى سنت پترزبورگ بودجه دریافت میکرد [احتمالاً چیزى شبیه انجمنها و شوراهاى اسلامى کارخانه‌ها که حکومت ایران براى ما درست کرده است.-م]. راهپیمایى کارگران سنت پترزبورگ براى تسلیم عریضه به تزار در ٩ ژانویه ١٩٠۵ به تحریک او صورت گرفت. به خارج کشور گریخت و در آنجا ارتباط نزدیکى با انقلابیون سوسیالیست (SR-ها) داشت. بعد به روسیه برگشت و ارتباطش را با پلیس مخفى سیاسى از سر گرفت. وقتى بعنوان مأمور و پرووکاتور لو رفت، طبق حکم مجازاتى که حزب انقلابیون سوسیالیست برایش صادر کرده بود، به قتل رسید. (زیرنویس به نقل از توضیحات مربوط نامه لنین به منشى دفتر کمیته اکثریت - جلد ٣۴ ص ٢٩٣)

"Gaponade" -- اصطلاحى مأخوذ از نام کشیش کاپون روسى است، که مطابق دستورالعمل‌هاى پلیس مخفى سیاسى عمل میکرد با این هدف که کارگران روسیه از مبارزه انقلابى جدا شوند. در آستانه اولین انقلاب روسیه، یک تشکیلات قانونى بنام انجمن کارگران کارخانه‌هاى روسیه درست کرد. به پیشنهاد گاپون در روز ٩ ژانویه ١٩٠۵ یک راهپیمایى مسالمت‌آمیز سازمان داده شد به این منظور که عریضه‌اى به تزار تسلیم شود. این راهپیمایى با تیراندازى نیروهاى مسلح تزار به خون کشیده شد، قتل عامى که بنام "یکشنبه خونین" معروف شد. (زیرنویس به نقل از توضیحات مربوط نامه لنین به زینوویف - جلد ۴٣ ص ۴۶٣)

***
اولین بار در روزنامه پراودا شماره ١٨ مورّخ ٢٢ ژانویه ١٩٢۵ منتشر شد.
تاریخ نگارش: قبل از ٩ (٢٢) ژانویه ١٩١٧ با امضاى ان. لنین.
مأخذ: مجموعه آثار لنین به زبان انگلیسى، ١٩۶۴ مسکو، جلد ٢٣ صفحات ٢٣۶ تا ٢۵٣.
ترجمه فارسى از روى متن انگلیسى منتشر شده در سایت مارکسیستها - ژوئیه ٢٠٠٩ آرشیو عمومى لنین.