ژیلبر آشکار
ژیلبر آشکار از نظریهپردازان مارکسیست نزدیک به انترناسیونال چهارم و استاد علوم سیاسی در پاریس و برلین است که خود در لبنان متولد شده است و در مسایل خاورمیانه و بحثهای مربوط به جنبشهای اسلامی تخصص دارد. آشکار از منتقدین مارکسیست مواضع حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا است. وی در خصوص مسایل خاورمیانه، نقش مذهب، مقابله اسلام سیاسی با آمریکا در منطقه و ... بحثهای متعددی با اعضای حزب کارگران سوسیالیست و از جمله الکس کالینیکوس داشته است. مقاله حاضر، اثر بسیار ارزشمندی از آشکار در رابطه با تحلیل فعالیت جنبشهای اسلامی (اسلامیسم، اسلام سیاسی، بنیادگرایی اسلامی یا هر عنوان دیگری) در خاورمیانه از دهه ۱۹۷۰ به این سو است و چکیدهای از نظرگاه مارکسیستی در این زمینه را به شیوایی ارائه میکند. تعدادی از مقالات آشکار در تحلیل خیزشهای اخیر در جهان عرب تا کنون در شمارههای مختلف آلترناتیو منتشر شده است.
برای آشنا شدن با برخی از نظرات آشکار در خصوص اسلام سیاسی و تحولات امروز آن میتوانید به این کتاب وی که به فارسی ترجمه شده است، مراجعه کنید:
جدال دو توحش، ژیلبر آشکار، ترجمه حسن مرتضوی، نشر اختران، ۱۳۸۴
مقاله دیگری از آشکار با عنوان فعلیت ارنست مندل هم به فارسی برگردانده شده است:
http://www.iran-echo.com/mandel/fa/about%۲۰mandel/gilbert-achcar.html
و برای مطالعه بحثهای او با اعضای حزب کارگران سوسیالیست در زمینههای ذکر شده (به زبان انگلیسی)، میتوانید از این لینکها استفاده کنید که مربوط به بخش "مباحثه" در نشریه الکترونیکی "نظرگاه بینالمللی" (International viewpoint: ارگان انترناسیونال چهارم) است:
http://internationalviewpoint.org/spip.php?rubrique۷۶
و
http://internationalviewpoint.org/spip.php?rubrique۶۸
********
تز نخست
گستره و تنوع اشکال تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی، که مهر خود را بر آغاز آخرین ربع قرن بیستم کوبیده است، مانع هرگونه فرضیات تعمیم یافتهی سریعی میشود. همسان گرفتن کاتولیسیسم کارگران لهستانی با کاتولیسیسیم ارتجاع فرانکو کاملا اشتباه خواهد بود، اگر چه این مسأله نبایست باعث شود ویژگیهای مشترک تاریخ دهقانی اسپانیا و لهستان و یا آن محتوای سیاسی و ایدئولوژیکی که اشکال مربوطهی کاتولیسیسم در آن مشترک است را نادیده بگیریم.
به طور مشابه، ابتداییترین احتیاط تحلیلی، کنار هم قرار دادن پدیدههایی چنین متنوع، تجدید حیات جنبش های سیاسی و مذهبی مسلمانان در مصر، سوریه، تونس، ترکیه، پاکشتان، اندونزی، یا سنگال، دیکتاتوری نظامی ضیاءالحق در پاکستان قذافی در لیبی، تصرف قدرت توسط روحانیان شیعی ایرانی یا چریک های افغان، و غیره را در یک مقوله یکسان مانع میشود. حتی پدیدههایی که در سطح کاملا یکسان به نظر میرسند، مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه، کارکرد و محتوای سیاسی کاملا متفاوتی دارند که توسط اهداف بلاواسطه متفاوت آنها تعین یافته است.
در زیر توافق آنها درباره مسائل اخروی، ورای توافق آنها درباره مسائل زندگی روزمره، وقتی درباره چنین مسائلی به توافق میرسند، و علیرغم مشابهت و حتی یکسانی نامها و اشکال سازمانی آنها، جنبشهای اسلامی اساسا جنبشهایی سیاسی باقی میمانند. در نتیجه آنها بیان منافع سیاسی و اجتماعی معینی هستند که به شدت این جهانیاند.
تز دوم
چیزی به نام فوران اسلام در سیاست وجود ندارد. اسلام و سیاست همواره جدا نشدنی بودهاند چرا که اسلام دینی سیاسی در معنای ریشهشناسی این واژه است. در نتیجه مطالبهی جدایی دین از دولت در کشورهای اسلامی چیزی فراتر از مطالبهای سکولاریستی است. بلکه آشکارا چنین مطالبهای ضد مذهبی است. این مسأله توضیح میدهد که چرا هیچ یک از جریانهای عمدهی ملیگرایی بورژوایی و یا خرده بورژوایی در کشورهای اسلامی، به استثناء کمالیسم در ترکیه، خواهان سکولاریسم نبودهاند. آنچه که در هر جای دیگری یک وظیفهی اولیهی دموکراتیک است، یعنی جدایی دین و دولت، در کشورهای اسلامی و به ویژه در خاور میانه چنان رادیکال است که حتی دیکتاتوری پرولتاریا هم تکمیل آن را دشوار خواهد یافت. این وظیفه فراسوی حوزه ی دیگر طبقات است. بعلاوه، طبقات دموکراتیک در کشورهای اسلامی در کل هیچ علاقهای، یا تقریبا هیچ علاقهای، به چالش کشیدن دین خود نشان ندادهاند. در حقیقت اسلام در قرن بیستم به عنوان چسب ایدئولوژیک ساختار طبقاتی فئودالی یا شبه فئودالی در این جوامع نگریسته نمیشود. بلکه در عوض عنصری اصلی از هویت ملی نگریسته میشود که توسط ستمگر مسیحی (یا حتی خداناباور) بیگانه تحقیر شده است. تصادفی نیست که ترکیه تنها جامعه اسلامی است که در قرن بیستم در معرض تسلط مستقیم بیگانگان نبوده است. مصطفی کمال در میان معاصران خود استثناء بود. او نبرد اصلی خود را نه علیه استعمار یا امپریالیسم بلکه علیه سلطنت انجام داد که آمیزهای از قدرت دنیوی و معنوی (خلافت) بود. از طرف دیگر ناصر هر چند یک ملیگرای بورژوای رادیکال بود اما در همهویتی با اسلام در جنگ اصلی خود با امپریالیسم به شدت علاقه داشت. چرا که این شیوهای ساده و ارزان برای حفظ جناح های چپ و راست او بود.
تز سوم
تزهایی که در پی میآید اسلام را همچون عنصری، اگر چه عنصری بنیادین، در میان دیگر عناصر ایدئولوژی جریانات ملیگرا در نظر نمیگیرد. عصر آن نوع اسلام همراه با جریاناتی که با آن تداعی میشدند سپری شده است. در سطحی کلیتر، ما بایست میان اسلامی که به عنوان ابرازی در میان دیگر ابزارهای شکلدهنده و بیان کنندهی یک هویت ملی، جمعی و یا حتی فرقهای به کار میرود از یک طرف، و اسلام به عنوان هدفی در خود، یک برنامهی کلی، یکتا و انحصاری از طرف دیگر تمایز قائل شویم. حسن البناء بنیانگذار اخوان المسلمین در ۱۹۲۸ میگوید " قرآن قانون اساسی ما است". اسلامی که در اینجا مد نظر است اسلامی است که تا یک اصل مطلق تعالی یافته به گونهای که هر مطالبه، مبارزه و اصلاحی در خدمت آن است. اسلامِ اخوان المسلمین، اسلام "جماعت اسلامی"، اسلام گروههای مختلف علماء و اسلام جنبش آیتاللههای ایرانی که بیان سازمانیافتهی آن حزب جمهوری اسلامی است.
مخرج مشترک تمام این جنبشهای اسلامی بنیادگرایی اسلامی است، یعنی آرزوی رجعت به اسلام، رؤیای یک اتوپیای اسلامی که اتفاقا نمیتواند به یک کشور واحد محدود شود بلکه اگر نه تمام جهان، بلکه تمام مسلمانان را بایست در بر گیرد. در چنین فضایی بنیصدر به روزنامهی النهار در بیروت در سال ۱۹۷۹ میگوید که "آیتالله خمینی یک انترناسیونالیست است. او مخالف آن استالینیستهای اسلامی است که خواهان ساختن اسلام در یک کشور هستند" این انترناسیونالیسم در اینکه تمام این جنبشها به فراسوی مرزهای کشورهای مبدأ خود منتشر میشود و با یکدیگر روابط کمابیش نزدیکی برقرار میکنند نیز قابل مشاهده است. تمام آنها ملیگرایی را رد میکنند و جریانات ملیگرا را -حتی آنهایی را که داعیه اسلامی بودن دارند، اگر نه دشمن، حداقل رقیب خود مینگرند. آنها با ستم بیگانگان و یا دشمنان ملی به نام اسلام مخالفت میکنند، و نه در دفاع از کشور. در نتیجه ایالات متحده برای خمینی آنقدر "امپریالیسم" نیست که "شیطان بزرگ" است. صدام حسین بیش از هر چیز یک ملحد و یک کافر است. برای تمام این جریانات اسرائیل نه غاصب صهیونیستی فلسطین، بلکه بیشتر "غاصب یهودی سرزمین مقدس اسلامی" است.
تز چهارم
هر چقدر هم که معنای عینی مبارزات معینی که توسط جریانات متعدد بنیادگرای اسلامی صورت میپذیرد مترقی، ملی و یا دموکراتیک باشد، این واقعیت را نمیتوان سرپوش نهاد که ایدئولوژی آنها و برنامهی آنها اساسا، بنا به تعریف، ارتجاعی است. چه نوع برنامهای ممکن است قصد ساخت دولتی اسلامی را داشته باشد که الگوی آن در قرن هفتم مسیحی بنا شده است، اگر یک اتوپیای ارتجاعی نباشد. چه نوع ایدئولوژیای قصد بازیابی نظمی به کهنگی سیزده قرن را دارد، اگر یک ایدئولوژی آشکارا ارتجاعی نباشد؟ در نتیجه تعریف جنبشهای بنیادگرایی اسلامی به عنوان جنبشهایی بورژوایی نادرست و حتی بیمعناست، هر چقدر هم برخی مبارزات آنها، آنها را در کنار کل و یا بخشی از بورژوازی کشور خود قرار دهد. همان طور که تعریف آنها به عنوان انقلاب هنگامی که آنها در تقابل با بورژوازی قرار میگیرند اشتباه است.
جنبشهای بنیادگرای اسلامی برحسب ماهیت برنامه و ایدئولوژی خود، ترکیب اجتماعی و حتی منشأ اجتماعی بنیانگذاران خود خردهبورژوایی هستند. آنها کینه خود نسبت به نمایندگان سرمایه بزرگ را بیشتر از کینه خود نسبت به نمایندگان طبقه کارگر، و یا کینه خود نسبت به کشورهای امپریالیستی را بیشتر از کینه نسبت به کشورهای کمونیستی پنهان نمیکنند. آنها با هر دو قطب جامعهی صنعتی که آنها را تهدید میکند دشمنی نشان میدهند. هم بورژوازی و هم پرولتاریا. آنها متناظرند با آن لایههایی از خرده بورژوازی که در مانیفست کمونیست توصیف شدهاند:
طبقه متوسط پایین، تولیدکنندگان، مغازهداران، صنعتگران، دهقانان، تمام آنها برای جلوگیری از انقراض هستی خود به عنوان پارههایی از طبقه متوسط مبارزه میکنند. در نتیجه آنها نه انقلابی بلکه محافظهکارند. حتی فراتر از آن، آنها ارتجاعیاند به این دلیل که تلاش دارند چرخ تاریخ را به عقب بازگردانند. ارتجاع اسلامی خرده بورژوازی ایدئولوگها و عناصر پیشتاز خود را در میان "روشنفکران سنتی" جوامع سنتی می یابند. علما و افراد مشابه و نیز در میان لایه های پایینی "روشنفکران ارگانیک" بورژوازی، آنها که از خرده بورژوازی میآیند و محکومند همانجا بمانند. به خصوص معلمان و کارمندان دفتری. در دوره اوجگیری، بنیادگرایی اسلامی در دانشگاهها و دیگر نهادهایی که "روشنفکر" تولید میکند، روشنفکرانی که هنوز بیشتر مشروط به منشأ اجتماعی خود هستند تا آیندهای فرضی و مورد تردید، به شدت نیرو جذب میکند.
تز پنجم
در کشورهایی که ارتجاع بنیادگرایی اسلامی قادر بوده به جنبشی تودهای بدل شود و اکنون بادها بر وفق مراد آنها میوزد، نیروی کار شامل بخش نسبتا بزرگی از طبقات متوسط، بر طبق تعریف مانیفست کمونیست، است: یعنی تولیدکنندگان، مغازهدارن، صنعتگران و دهقانان. با این وجود هرگونه طغیان بنیادگرایی اسلامی نه تنها قشرهای کمتر یا بیشتری از این طبقات متوسط را بسیج میکند بلکه همچنین قشرهایی از دیگر طبقات را جدیدا توسط این طبقات متوسط و تحت تأثیر انباشت اولیه سرمایهداری و فقیرسازی تولید شدهاند را نیز به حرکت در میآورد. در نتیجه بخشهایی از پرولتاریا که پرولتریزه شدن آنها بسیار متأخر است، و بیش از همه تمام بخشهای فرعی پرولتاریا را که سرمایهداری آنها را از سطح قبلی خردهبورژوایی به زیر کشیده است، به طور خاص پذیرای تبلیغات بنیادگرایی و مستعد فرو افتادن در دام آناند. این پایه اجتماعی بنیادگرایی اسلامی است، پایهی تودهای آن. اما این پایه حافظ طبیعی ارتجاع مذهبی نیست، به آن شیوهای که بورژوازی با برنامهی خود مرتبط است. هر چقدر هم احساسات مذهبی در میان تودهها نیرومند باشد، حتی اگر مذهب مورد نظر اسلام باشد، باز هم جهشی کیفی از به اشتراک گذاردن این احساسات تا نگریستن به مذهب به مثابه یک اتوپیای این جهانی وجود دارد. به منظور تبدیل دوباره افیون تودهها به محرکی مؤثر در این عصر اتوماسیون، مردم بایست حقیقتا هیچ گزینهی دیگری به جز پناه بردن به مرحمت الهی نداشته باشند. حداقل در مورد اسلام میتوان گفت که ربط بلاواسطهی آن چندان مشهود نیست.
در حقیقت بنیادگرایی اسلامی بیشتر از آنکه راه حل نشان دهد، مسأله ایجاد میکند. اگر چه قوانین اسلامی چندین قرن جوانتر از قوانین رومی هستند اما توسط جامعهای به مراتب عقبافتادهتر از روم باستان ایجاد شدهاند. (قرآن به شدت متأثر از تورات است، درست همانطور که شیوهی زندگی اعراب نسبتا مشابه شیوه زندگی عبریها بوده است). و علاوه بر مشکل روزآمد کردن قوانین مدنی متعلق به سیزده قرن قبل، مشکل تکمیل کردن آنها نیز وجود دارد. به بیان دیگر، راستکیشترین بنیادگرایان مسلمان صرفا از طریق چرخشهای تفسیرهای قادر به پاسخگویی به مسائل منتج از جامعه مدرن نیستند مگر اینکه این چرخشها کاملا دلبخواهی صورت گیرد و در نتیجه به منبعی برای عدم توافقات بیپایان میان مفسران تبدیل شود. هسته مذهب اسلام، که تمام مسلمانان بر آن توافق دارند، به هیچ وجه جوابگوی نیازهای مادی فشارآور خردهبورژوازی نیست، کاملا مستقل از اینکه آیا جوابگوی نیازهای معنوی آنها است یا خیر. بنیادگرایی اسلامی فی نفسه به هیچ وجه مناسبترین برنامه برای جوابگویی به خواستهای آن لایههای اجتماعی که به آن پناه میبرند نیست.
تز ششم
پایه اجتماعی توصیف شده در بالا در مورد تغیر سیاسی آن قابل توجه است. نقل قول فوق از مانیفست کمونیست نگرش ثابتی را به طبقات متوسط نسبت نمیدهد بلکه صرفا نشانگر محتوای واقعی پیکار آنها علیه بورژوازی است، هنگامی که چنین پیکاری وجود دارد و آنها علیه بورژوازی بسیج میشوند. طبقات متوسط پیش از پیکار علیه بورژوازی، متحدان بورژوازی در مبارزه علیه فئودالیسم بودند، پیش از آنکه تلاش کنند مسیر تاریخ را که در پیشرفت آن سهم داشتند به عقب بازگردانند.
طبقات متوسط در وهلهی نخست و پیش از هر چیز پایهی اجتماعی انقلاب دموکراتیک و مبارزات ملی هستند. در جوامع عقبافتاده و وابسته، همچون جوامع اسلامی، طبقات متوسط هنوز نیز این نقش را ایفا میکنند چرا که وظایف انقلاب دموکراتیک و ملی هنوز کمابیش ناتمام و در دستور کار است. آنها هواداران پرشور هر رهبری بورژوایی (حتی بیش از هر رهبری خردهبورژوایی) هستند که برای این وظایف پیکار میکند. طبقات متوسط پایهی اجتماعی بناپارتیسم بورژوازی در حال اوجگیریاند، آنها در واقع پایه اجتماعی تمام انواع بناپارتیسم بورژواییاند. در نتیجه تنها زمانی که بخشهای بزرگی از طبقات متوسط روی پای خود میایستند و مسیری دیگر را در پیش میگیرند زمانی است که رهبری بورژوایی یا خردهبورژوایی که با وظایف ملی و دموکراتی روبهرویند با محدودیت خود مواجه میشوند و اعتبار خود را از دست میدهند.
البته تا زمانی که به نظر میرسد سرمایهداری به طور فزایندهای دورنمای صعود اجتماعی را برای طبقات متوسط تأمین میکند، تا زمانی که شرایط هستی آنها در حال بهبود است، آنها نظم موجود را به پرسش نمیگیرند. آنها حتی زمانی که غیر سیاسی و یا غیر مشتاقاند نقش اکثریت خاموش را در نظم بورژوایی ایفا میکنند. اما اگر تکامل سرمایهداری جامعه با تمام نیروی خود -بار رقابت ملی و بینالمللی، تورم و دیون- بر آنها فشار بیاورد، آنگاه طبقات متوسط از کنترل بورژوازی خارج میشوند و حتی بیشتر خطرناک میشوند چرا که خشونت و ویرانی خردهبورژوازی در وضعیت اضطرار بیمانند است.
تز هفتم
حتی در این هنگام نیز گزینهی ارتجاعی برای خردهبورژوازی که توسط جامعهی بورژوایی لگدمال شده و توهم خود را نسبت به رهبران ملیگرای دموکراتیک بورژوایی و خردهبورژوایی از دست داده، غیرقابل اجتناب نیست. همواره، حداقل در سطح نظری، گزینهی دیگری نیز وجود دارد. طبقات متوسط با انتخاب میان ارتجاع و انقلاب روبهرویند. آنها همانطور که مانیفست کمونیست پیشبینی میکند میتوانند به پیکار انقلابی علیه بورژوازی بپیوندند:
اگر به صورت تصادفی طبقات متوسط انقلابی باشند آنها این گزینه را صرفا از منظر تبدیل قریبالوقوعشان به پرولتاریا انتخاب میکنند، در نتیجه آنها نه از منافع کنونی خود، بلکه از منافع آتی خود دفاع میکنند. آنها نظرگاه خود را رها میکنند تا خود را در نظرگاه پرولتاریا قرار دهند.
اما در جوامع عقبمانده و وابسته که مانیفست کمونیست آنها را در نظر نگرفته است طبقات متوسط مطلقا ضرورتی به رها کردن نظرگاه خود به منظور جای گرفتن تحت رهبری پرولتریا ندارد. بلکه کاملا برعکس، این پرولتاریا است که بایست تلاش کند آنها را به جبهه خود بکشاند.
اما برای پرولتاریا جلب اعتماد طبقات متوسط پیش از هر چیز خود بایست رهبری قابل اطمینانی داشته باشد، رهبریای که خود را در عمل و به صورت سیاسی اثبات کرده باشد. اما اگر در عوض رهبری اکثریت طبقه کارگر در سطح مبارزات سیاسی دموکراتیک و ملی فاقد اعتبار باشد (در حالی که موقعیت اکثریت را هنوز به دلیل موقعیت اتحادیههای کارگری و یا صرفا فقدان آلترناتیو حفظ کرده باشد)، آنگاه طبقات در واقع هیچ انتخابی به جز گوش سپردن به ارتجاع خردهبورژوایی ندارند، حتی اگر این ارتجاع همچون ارتجاع اسلامی مشکوک باشد، و در نتیجه به فراخوان آن پاسخ خواهند داد.
تز هشتم
در تمام کشورهایی که در آنها بنیادگرایی اسلامی تا حد قابل ملاحظهای ریشه دوانده است، به ویژه در مصر، سوریه، ایران و پاکستان، تمام شرایط توصیف شده در بالا وجود دارند. در تمام این کشورها استانداردهای طبقه متوسط در چند سال اخیر نزول کرده است. اگر چه برخی از این کشورها حتی از صادر کنندگان نفت به شمار می آیند اما تنها اثری که افزایش شدید قیمت نفت بر بیشتر طبقات متوسط داشته تورم لجام گسیخته بوده است. به علاوه، رهبران ملیگرا و دموکراتیک بورژوازی و خردهبورژوازی عموما در این کشورها ناموفق بودهاند. در تمام هر چهار کشور فوق رهبران ملیگرا و دموکراتیک آزمون قدرت دولتی را تجربه کردهاند.
تمام این رهبران در لحظه معینی در تاریخ خود که در تلاش برای برنامه ملی و دموکراتیک خود بودهاند از حمایت یکپارچهی طبقه متوسط برخوردار بوده اند. برخی از آنها راهی طولانی را در این مسیر پیمودهاند، به طور خاص در مصر و کشورهای تحت نفوذ مصر، که در آنجا ناصر بر صحنه سیاسی قامت برافراشته بود. ملیگرایان قادر بودند برای مدتی طولانی در قدرت بمانند، و یا برخی از آنها هنوز به دلیل تکیه داشتن قدرت خود به ارتش بر مسند قدرتند. در ایران و پاکستان که ملیگرایان دولتهای غیرنظامی تشکیل دادند، ارتش به سرعت آنها را کنار زد و مصدق و بوتو با پایانی غمانگیز روبهرو شدند. اما در هر چهار کشور، پیشرفتی که توسط برنامهی دموکراتیک ملی به دست آمد، حتی در درون چهارچوب و محدودیتهای یک دولت بورژوایی، ناچیز و تقریبا هیچ بود. حتی در ایران که تجربه مصدق بسیار کوتاه بود، شاه قدرت را (با مشاورهی آمریکاییها) دوباره به دست گرفت تا با روشهای شبه بیسمارکی خود ترکیبی از تلاشهای روبسپیرها و بناپارتها در دیگر کشورها را اجرا کند. از طرف دیگر تنها سازمانهای سیاسی قابل توجه طبقه کارگر در سراسر منطقه احزابی استالینیستی هستند.
اینها، وقتی به دیگر مسائل افزوده میشوند، به دلیل تاریخی طولانی از چوب حراج زدن به مبارزات مردمی و معامله با قدرتهای موجود، خود را از چشمها انداختند. در نتیجه وقتی نارضایی طبقه متوسط در هر چهار کشور فوقالذکر در سالهای اخیر به سطح آمد، هیچ سازمان ملیگرای بورژوایی یا خردهبورژوایی یا سازمان طبقه کارگری توان بهره گرفتن از آن را نداشت. مسیر برای ارتجاع بنیادگرایی اسلامی خردهبورژوایی کاملا گشوده بود.
در مقابل، در الجزایر، لیبی و عراق که در آنها استبداد فرهیختهتر بود و بوروکراسی ملیگرای بورژوایی یا خردهبورژوایی به سطوح گستردهتر طبقه متوسط اجازه بهره بردن از مائدهی آسمانی نفت را میداد، بنیادگرایی اسلامی محدود باقی ماند.
تز نهم
در حالی که بنیادگرایی اسلامی دستاوردهای قابل توجهی را در مصر، سوریه، ایران و پاکستان به دست آورده اما شکلها و میزان دستاوردهای آنها و نیز کارکرد و محتوای سیاسی آنها از کشوری به کشور دیگر به شدت تفاوت میکند. در سوریه جنبش بنیادگرا عمدهترین اپوزیسیون در مقابل بناپارتیسم در حال زوال بوروکراسی بورژوازی بعثی است و در مبارزهای بر سر مرگ و زندگی با آن است. بنیادگرایان سوری از این عامل که نخبگان حاکم بعثی به اقلیتی مذهبی (علوی) تعلق دارند بهره میبرند.
خصلت افراطی و کاملا ارتجاعی برنامهی جنبش بنیادگرای سوری احتمال کسب انحصاری قدرت توسط آنها را در حد صفر کرده است. بر اساس چنین برنامهای آنها به تنهایی قادر به بسیج نیروهایی نیستند که برای سرنگون کردن دیکتاتوری بعثی لازم است. و همچنین آنها قادر به اداره کشوری که مسائل سیاسی و اقتصادی آن تا این حد دشوار است نیستند. در نتیجه جنبش بنیادگرای سوریه محکوم به همکاری با طبقات دارای سوری (بورژوازی و ملاکین) است. آنها در نتیجه پیشگام نیستند و هیچگاه قادر به این امر نخواهند بود. در مصر نیز به دلایلی مشابه امکان کسب قدرت به صورت مستقل توسط جنبش بنیادگرا بسیار محدود است، و بیشتر به این دلیل که این جنبش در آنجا از سوریه نفوذ کمتری دارد. در هر دوی این کشورها مبارزهی طولانی بر علیه رژیمهای مترقی، جنبش بنیادگرا را سخت کرده و در نتیجه خصلت ارتجاعی آن را پر رنگ کرده است. بعلاوه چشمانداز مسائل اقتصادی مصر اعتبار دعوی بنیادگرایان برای قدرت را حتی کمتر کرده است.
بورژوازی مصری به خوبی از این واقعیت آگاه است و در نتیجه نسبت به جنبش بنیادگرا مهربان است. از نظر آنها بنیادگرایان ستون پنجم ایدهآلی را درون جنبش تودهای تشکیل میدهند -به مثابه پادتن به ویژه مؤثری در برابر چپ. به همین دلیل نگران تلاش جنبش بنیادگرا در چپ روی دربارهی دو مسأله ی محبوب چپ نیست: یعنی مسأله ملی و مسأله اجتماعی. هر دستاوردی که در این دو مسأله توسط ارتجاع اسلامی کسب شود به معنای باخت معادلی برای چپ است. برخورد بورژوازی مصر با جنبش بنیادگرایی مشابه با برخورد تمام بورژوا ها با راست افراطی و فاشیسم در هنگام مواجهه با یک بحران اجتماعی عمیق است. تفاوت پاکستان با مصر در این است که جنبش بنیادگرای پاکستانی خود را عمدتا در برابر رژیمهای ارتجاعی مستحکم کرده است. در نتیجه برای دورههای طولانی قادر شده است مدعی عناصری از برنامه دموکراتیک ملی باشد و در نتیجه اپوزیسیون قابل اعتباری در برابر نظام موجود را شکل دهد. اما در طول همین دورههای طولانی، گرایشهای ملیگرا و دموکراتیک بورژوازی نیز در اپوزیسیون بوده است و در نتیجه دارای اعتبار و نفوذ بیشتری از بنیادگرایان بوده است.
تنها زمانی که بوتو، با جهش از مراحل تحولی از نوع ناصر در یک میانبر تاریخی برانگیزاننده، به دلیل گرفتار شدن در تناقضهای خود به سرعت از تودهها بیگانه شد، مسیر برای راست افراطی که تحت تسلط جنبش بنیادگرا بود گشوده شد (با توجه به اینکه چپ افراطی پاکستان از اهمیت چندانی برخوردار نبود). ورشکستگی بوتو چنان مشهود بود که بنیادگرایان یک جنبش تودهای وسیع علیه وی به راه انداختند.
کودتای ارتش به معنای ممانعت از هرج و مرجی بود که ممکن بود در نتیجهی سرنگونی بوتو توسط این بسیج تودهای رخ دهد (آنگونه که در ایران رخ داد). دیکتاتوری نظامی بورژوایی و ارتجاعی ضیاءالحق برای به دست آوردن همدلی بنیادگرایان پروژههای آنها برای رفرمهای اسلامی را بر عهده گرفت و از آنها به نفع خود استفاده کرد. امروزه جنبش بنیادگرایی هر نوع مخالفت ترقیخواهانهای را در برابر رژیم خود -که حزب بوتوی متأخر را نیز در بر میگیرد- وانهاده است. در هر سه کشوری که در بالا تحلیل شد، جنبش بنیادگرایی ثابت کرد که چیزی بیش از یک نیروی کمکی برای بورژوازی ارتجاعی نیست. اما مورد ایران متفاوت است.
تز دهم
در ایران جنبش بنیادگرا که عموما توسط بنیادگرایانی در میان روحانیت شیعه نمایندگی میشود در مبارزهای طولانی و خصمانه علیه رژیم ارتجاعی شاه که از پشتیبانی امپریالیسم برخوردار بود شکل گرفت. ورشکستگی تاریخی ملیگرایی بورژوازی ایرانی و استالینیزم شناختهشدهتر از آن است که در اینجا وصف شود. به دلیل این آمیزهی استثنایی از وقایع تاریخی، جنبش بنیادگرای ایرانی مقدر شد تا تنها پیشگام دو وظیفهی فوری انقلاب دموکراتیک ملی در ایران باشد: یعنی سرنگونی شاه و قطع پیوندها با امپریالیسم آمریکا.
این موقعیت به این دلیل بیشتر امکانپذیر شد که این دو وظیفهی در پیش روی در هماهنگی مطلق با برنامهی ارتجاعی کلی بنیادگرایی اسلامی بود. در نتیجه با اوج گرفتن بحران اجتماعی در ایران تا نقطهی ایجاد پیششرطهای سرنگونی انقلابی شاه، همزمان با اوج گرفتن خشم طبقات متوسط از شاه، جنبش بنیادگرا که با خمینی تداعی میشد توانست قدرت زیاد مادون پرولتاریا و طبقات متوسط آمادهی نبرد را مهار کند و و با امواج مردم با رژیم مواجه شود.
میتوان گفت اقدام بنیادگرایان در تصمیمشان به غیر مسلح ماندن تقریبا شبیه خودکشی بود، کار بزرگی که تنها یک جنبش عرفانی قادر به انجام آن است. جنبش بنیادگرای ایران اجرای نخستین مرحله یک انقلاب دموکراتیک ملی در ایران را آغاز کرد. اما خصلت بنیادگرای آن به زودی دست بالا را پیدا کرد. در یک معنا، انقلاب ایران انقلابی مداوم به صورت واژگونه بود. انقلابی که میتوانست با آغاز از انقلاب دموکراتیک ملی بحت رهبری پرولتاریا به دگرگونی سوسیالیستی رشد یابد. اما رهبری خردهبورژوای بنیادگرا مانع از آن شد و آن را در جهت عکس و در راستای یک پسروی ارتجاعی هل داد. انقلاب فوریه ۱۹۷۹ به طرز حیرتآوری مشابه فوریه ۱۹۱۷ بود، اما این دو نقطه عزیمت مشابه به فرآیندهای کاملا مخالفی گشوده شدند. در حالی که اکتبر ۱۹۱۷ انقلاب دموکراتیک روسیه را قادر ساخت به نتیجهی منطقی خود منتهی شود اما در ایران رهبری بنیادگرا به محتوای دموکراتیک انقلاب خیانت کرد.
بلشویکهای روسی پس از مبارزه برای انتخابات مجلس مؤسسان آن را با قدرت کاملا دموکراتیک سوویتها جایگزین کردند. اما آیتاللهها مجلس مؤسسان را که آنها نیز در رأس مطالبات خود قرار داده بودند اما هرگز اجازه تشکیل آن را ندادند، را با کاریکاتوری ارتجاعی جایگزین کردند. یعنی مجلس خبرگان اسلامی. سرنوشت این مطالبه که در هر دو انقلاب مشترک بود به روشنی ماهیتهای متضاد رهبری در این دو انقلاب و درنتیجه جهتهای مخالفی که در پیش گرفتند را نشان میدهد.
همچنانکه شکلهای دموکراتیکی که در دورهی فوریه ایران پدیدار شدند، رهبری اسلامی آنها را به تسخیر خود در آورد. شوراها بسیار دور از سوویتها بودند. در باب مسأله ملی، در حالی که انترناسیونالیسم پرولتری بلشویکی رهایی ملیتهای تحت ستم امپراتوری روسیه را ممکن ساخت، اما انترناسیونالیسم اسلامی آیتاللهها به بهانهی پارسایانهای برای سرکوب خونین ملیتهای تحت ستم امپراتوری ایران درآمد. سرنوشت زنان نیز در این دو انقلاب به خوبی مشهود است. رهبری بنیادگرای ایرانی تنها در یک نقطه به برنامهی دموکراتیک ملی وفادار ماند: مبارزه با امپریالیسم آمریکا. اما در این مبارزه به شیوهی خود باقی ماند. یعنی توصیف دشمن نه به مثابه امپریالیسم بلکه به مثابه غرب اگر نه شیطان بزرگ. خمینی بچه را نیز با آب حمام بیرون ریخت. یا بهتر است بگوییم بچه را پیش از آب حمام. او تمام دستاوردهای اجتماعی و سیاسی انقلاب بورژوایی را، از جمله دموکراسی و حتی مارکسیسم، که (به درستی) محصول تمدن صنعتی (غربی) مینگریست به غرب منفور نسبت داد.
او ایرانیان را به خلاص شدن از دست این بیماریها فراخواند در حالی که پیوندهای اصلی میان ایران و امپریالیسم را نادیده میگرفت. یعنی پیوندهای اقتصادی را. مسألهی سفارت آمریکا، شیوهای که مدیریت شد، هیچ دستاوردی برای ایران نداشت. در تحلیل نهایی برای بانکهای آمریکا بسیار پرخرج و سودده بود. اگر چه دیکتاتوری بنیادگرایی در ایران از امروز تکامل خواهد یافت، اما از پیش ثابت شده که مهمترین مانع در برابر پیشرفت انقلاب ایران است.
بعلاوه، تکامل آن بسیار پرسش آفرین است. ورای ترکیب استثنائی وقایع توصیف شده در بالا، تفاوتی مهم میان ایران و سه کشور دیگر ذکر شده وجود دارد. ایران قادر است تجمل یک تجربهی با یک رژیم بنیادگرا، خردهبورژوا و مستقل را تأمین کند. ثروت نفت آن موازنه مثبتی میان هزینه و بودجه را تضمین میکند. اما با چه هزینهای و تا چه زمانی؟ کارنامهی موازنهی اقتصادی دو سال نخست بنیادگرایان در قدرت در مقایسه با سالهای قبلی بسیار منفی است. از طرف دیگر ناهمخوانی برنامهی بنیادگرایان با طیف وسیعی از اقشار اجتماعی که با آن مرتبطند و آن را از دیدگاه خود تفسیر میکنند در تکثر مراکز رقیب قدرت آشکار است. تنها اتوریته خمینی به آنها این امکان را داده که خود را در پوشش وحدت نگاه دارند.
تز یازدهم
بنیادگرایی اسلامی یکی از خطرناکترین دشمنان پرولتاریای انقلابی است. همانگونه که تزهایی دربارهی مسأله ملی و استعمار در کنگره دوم بینالملل کمونیستی سالها پیش بیان داشته است مطلقا و تحت هر شرایطی ضروری است علیه تأثیر ارتجاعی و قرون وسطایی آن مبارزه شود. حتی در مواردی همچون ایران که در آنجا جنبش بنیادگرایی وظایف دموکراتیک ملی را برای برههای بر عهده میگیرد، وظیفهی سوسیالیستهای انقلابی مبارزهی انعطافناپذیر علیه افسونی است که تودههای مبارز را اسیر خود میکند.
در غیر این صورت، اگر آنها خود را به موقع رها نکنند، تودهها مطمئنا بهای آن را پرداخت خواهند کرد. سوسیالیستهای انقلابی بایست به طبقه کارگر علیه هرگونه تلاش برای منحرف کردن آنها در راستایی ارتجاعی هشدار دهند. هر نوع قصور در این وظایف اولیه نه تنها یک ضعف اساسی است بلکه میتواند به چرخشهای اشتباه فرصتطلبانه ختم شود. از طرف دیگر، حتی در مواردی که بنیادگرایی اسلامی در اشکال کاملا ارتجاعی ظاهر میشود سوسیالیستهای انقلابی بایست در مبارزه علیه آنها احتیاطهای تاکتیکی را رعایت کنند. به خصوص آنها بایست از افتادن در دام بنیادگرایان مبنی بر جدال بر سر مسائل مذهبی اجتناب کنند. آنها نبایست این واقعیت را نادیده بگیرند که بخشی، و غالبا بخش بزرگی از توده های تحت نفوذ بنیادگرایان اسلامی را میتوان و بایست از مدار آنها خارج کرد و به جنبش کارگران پیوند داد.
در عین حال سوسیالیستهای انقلابی بایست آشکارا خواست خود مبنی بر یک جامعهی سکولار که عنصری بنیادین از برنامهی دموکراتیک است را بیان کنند. آنها ممکن است بر خداناباوری خود تأکید نکنند اما هرگز نمیتوانند بر سکولاریسم خود تأکید نکنند، مگر اینکه بخواهند محمد را جایگزین مارکس کنند
برگردان: وحید ولی زاده
برای آشنا شدن با برخی از نظرات آشکار در خصوص اسلام سیاسی و تحولات امروز آن میتوانید به این کتاب وی که به فارسی ترجمه شده است، مراجعه کنید:
جدال دو توحش، ژیلبر آشکار، ترجمه حسن مرتضوی، نشر اختران، ۱۳۸۴
مقاله دیگری از آشکار با عنوان فعلیت ارنست مندل هم به فارسی برگردانده شده است:
http://www.iran-echo.com/mandel/fa/about%۲۰mandel/gilbert-achcar.html
و برای مطالعه بحثهای او با اعضای حزب کارگران سوسیالیست در زمینههای ذکر شده (به زبان انگلیسی)، میتوانید از این لینکها استفاده کنید که مربوط به بخش "مباحثه" در نشریه الکترونیکی "نظرگاه بینالمللی" (International viewpoint: ارگان انترناسیونال چهارم) است:
http://internationalviewpoint.org/spip.php?rubrique۷۶
و
http://internationalviewpoint.org/spip.php?rubrique۶۸
********
تز نخست
گستره و تنوع اشکال تجدید حیات بنیادگرایی اسلامی، که مهر خود را بر آغاز آخرین ربع قرن بیستم کوبیده است، مانع هرگونه فرضیات تعمیم یافتهی سریعی میشود. همسان گرفتن کاتولیسیسم کارگران لهستانی با کاتولیسیسیم ارتجاع فرانکو کاملا اشتباه خواهد بود، اگر چه این مسأله نبایست باعث شود ویژگیهای مشترک تاریخ دهقانی اسپانیا و لهستان و یا آن محتوای سیاسی و ایدئولوژیکی که اشکال مربوطهی کاتولیسیسم در آن مشترک است را نادیده بگیریم.
به طور مشابه، ابتداییترین احتیاط تحلیلی، کنار هم قرار دادن پدیدههایی چنین متنوع، تجدید حیات جنبش های سیاسی و مذهبی مسلمانان در مصر، سوریه، تونس، ترکیه، پاکشتان، اندونزی، یا سنگال، دیکتاتوری نظامی ضیاءالحق در پاکستان قذافی در لیبی، تصرف قدرت توسط روحانیان شیعی ایرانی یا چریک های افغان، و غیره را در یک مقوله یکسان مانع میشود. حتی پدیدههایی که در سطح کاملا یکسان به نظر میرسند، مانند اخوان المسلمین در مصر و سوریه، کارکرد و محتوای سیاسی کاملا متفاوتی دارند که توسط اهداف بلاواسطه متفاوت آنها تعین یافته است.
در زیر توافق آنها درباره مسائل اخروی، ورای توافق آنها درباره مسائل زندگی روزمره، وقتی درباره چنین مسائلی به توافق میرسند، و علیرغم مشابهت و حتی یکسانی نامها و اشکال سازمانی آنها، جنبشهای اسلامی اساسا جنبشهایی سیاسی باقی میمانند. در نتیجه آنها بیان منافع سیاسی و اجتماعی معینی هستند که به شدت این جهانیاند.
تز دوم
چیزی به نام فوران اسلام در سیاست وجود ندارد. اسلام و سیاست همواره جدا نشدنی بودهاند چرا که اسلام دینی سیاسی در معنای ریشهشناسی این واژه است. در نتیجه مطالبهی جدایی دین از دولت در کشورهای اسلامی چیزی فراتر از مطالبهای سکولاریستی است. بلکه آشکارا چنین مطالبهای ضد مذهبی است. این مسأله توضیح میدهد که چرا هیچ یک از جریانهای عمدهی ملیگرایی بورژوایی و یا خرده بورژوایی در کشورهای اسلامی، به استثناء کمالیسم در ترکیه، خواهان سکولاریسم نبودهاند. آنچه که در هر جای دیگری یک وظیفهی اولیهی دموکراتیک است، یعنی جدایی دین و دولت، در کشورهای اسلامی و به ویژه در خاور میانه چنان رادیکال است که حتی دیکتاتوری پرولتاریا هم تکمیل آن را دشوار خواهد یافت. این وظیفه فراسوی حوزه ی دیگر طبقات است. بعلاوه، طبقات دموکراتیک در کشورهای اسلامی در کل هیچ علاقهای، یا تقریبا هیچ علاقهای، به چالش کشیدن دین خود نشان ندادهاند. در حقیقت اسلام در قرن بیستم به عنوان چسب ایدئولوژیک ساختار طبقاتی فئودالی یا شبه فئودالی در این جوامع نگریسته نمیشود. بلکه در عوض عنصری اصلی از هویت ملی نگریسته میشود که توسط ستمگر مسیحی (یا حتی خداناباور) بیگانه تحقیر شده است. تصادفی نیست که ترکیه تنها جامعه اسلامی است که در قرن بیستم در معرض تسلط مستقیم بیگانگان نبوده است. مصطفی کمال در میان معاصران خود استثناء بود. او نبرد اصلی خود را نه علیه استعمار یا امپریالیسم بلکه علیه سلطنت انجام داد که آمیزهای از قدرت دنیوی و معنوی (خلافت) بود. از طرف دیگر ناصر هر چند یک ملیگرای بورژوای رادیکال بود اما در همهویتی با اسلام در جنگ اصلی خود با امپریالیسم به شدت علاقه داشت. چرا که این شیوهای ساده و ارزان برای حفظ جناح های چپ و راست او بود.
تز سوم
تزهایی که در پی میآید اسلام را همچون عنصری، اگر چه عنصری بنیادین، در میان دیگر عناصر ایدئولوژی جریانات ملیگرا در نظر نمیگیرد. عصر آن نوع اسلام همراه با جریاناتی که با آن تداعی میشدند سپری شده است. در سطحی کلیتر، ما بایست میان اسلامی که به عنوان ابرازی در میان دیگر ابزارهای شکلدهنده و بیان کنندهی یک هویت ملی، جمعی و یا حتی فرقهای به کار میرود از یک طرف، و اسلام به عنوان هدفی در خود، یک برنامهی کلی، یکتا و انحصاری از طرف دیگر تمایز قائل شویم. حسن البناء بنیانگذار اخوان المسلمین در ۱۹۲۸ میگوید " قرآن قانون اساسی ما است". اسلامی که در اینجا مد نظر است اسلامی است که تا یک اصل مطلق تعالی یافته به گونهای که هر مطالبه، مبارزه و اصلاحی در خدمت آن است. اسلامِ اخوان المسلمین، اسلام "جماعت اسلامی"، اسلام گروههای مختلف علماء و اسلام جنبش آیتاللههای ایرانی که بیان سازمانیافتهی آن حزب جمهوری اسلامی است.
مخرج مشترک تمام این جنبشهای اسلامی بنیادگرایی اسلامی است، یعنی آرزوی رجعت به اسلام، رؤیای یک اتوپیای اسلامی که اتفاقا نمیتواند به یک کشور واحد محدود شود بلکه اگر نه تمام جهان، بلکه تمام مسلمانان را بایست در بر گیرد. در چنین فضایی بنیصدر به روزنامهی النهار در بیروت در سال ۱۹۷۹ میگوید که "آیتالله خمینی یک انترناسیونالیست است. او مخالف آن استالینیستهای اسلامی است که خواهان ساختن اسلام در یک کشور هستند" این انترناسیونالیسم در اینکه تمام این جنبشها به فراسوی مرزهای کشورهای مبدأ خود منتشر میشود و با یکدیگر روابط کمابیش نزدیکی برقرار میکنند نیز قابل مشاهده است. تمام آنها ملیگرایی را رد میکنند و جریانات ملیگرا را -حتی آنهایی را که داعیه اسلامی بودن دارند، اگر نه دشمن، حداقل رقیب خود مینگرند. آنها با ستم بیگانگان و یا دشمنان ملی به نام اسلام مخالفت میکنند، و نه در دفاع از کشور. در نتیجه ایالات متحده برای خمینی آنقدر "امپریالیسم" نیست که "شیطان بزرگ" است. صدام حسین بیش از هر چیز یک ملحد و یک کافر است. برای تمام این جریانات اسرائیل نه غاصب صهیونیستی فلسطین، بلکه بیشتر "غاصب یهودی سرزمین مقدس اسلامی" است.
تز چهارم
هر چقدر هم که معنای عینی مبارزات معینی که توسط جریانات متعدد بنیادگرای اسلامی صورت میپذیرد مترقی، ملی و یا دموکراتیک باشد، این واقعیت را نمیتوان سرپوش نهاد که ایدئولوژی آنها و برنامهی آنها اساسا، بنا به تعریف، ارتجاعی است. چه نوع برنامهای ممکن است قصد ساخت دولتی اسلامی را داشته باشد که الگوی آن در قرن هفتم مسیحی بنا شده است، اگر یک اتوپیای ارتجاعی نباشد. چه نوع ایدئولوژیای قصد بازیابی نظمی به کهنگی سیزده قرن را دارد، اگر یک ایدئولوژی آشکارا ارتجاعی نباشد؟ در نتیجه تعریف جنبشهای بنیادگرایی اسلامی به عنوان جنبشهایی بورژوایی نادرست و حتی بیمعناست، هر چقدر هم برخی مبارزات آنها، آنها را در کنار کل و یا بخشی از بورژوازی کشور خود قرار دهد. همان طور که تعریف آنها به عنوان انقلاب هنگامی که آنها در تقابل با بورژوازی قرار میگیرند اشتباه است.
جنبشهای بنیادگرای اسلامی برحسب ماهیت برنامه و ایدئولوژی خود، ترکیب اجتماعی و حتی منشأ اجتماعی بنیانگذاران خود خردهبورژوایی هستند. آنها کینه خود نسبت به نمایندگان سرمایه بزرگ را بیشتر از کینه خود نسبت به نمایندگان طبقه کارگر، و یا کینه خود نسبت به کشورهای امپریالیستی را بیشتر از کینه نسبت به کشورهای کمونیستی پنهان نمیکنند. آنها با هر دو قطب جامعهی صنعتی که آنها را تهدید میکند دشمنی نشان میدهند. هم بورژوازی و هم پرولتاریا. آنها متناظرند با آن لایههایی از خرده بورژوازی که در مانیفست کمونیست توصیف شدهاند:
طبقه متوسط پایین، تولیدکنندگان، مغازهداران، صنعتگران، دهقانان، تمام آنها برای جلوگیری از انقراض هستی خود به عنوان پارههایی از طبقه متوسط مبارزه میکنند. در نتیجه آنها نه انقلابی بلکه محافظهکارند. حتی فراتر از آن، آنها ارتجاعیاند به این دلیل که تلاش دارند چرخ تاریخ را به عقب بازگردانند. ارتجاع اسلامی خرده بورژوازی ایدئولوگها و عناصر پیشتاز خود را در میان "روشنفکران سنتی" جوامع سنتی می یابند. علما و افراد مشابه و نیز در میان لایه های پایینی "روشنفکران ارگانیک" بورژوازی، آنها که از خرده بورژوازی میآیند و محکومند همانجا بمانند. به خصوص معلمان و کارمندان دفتری. در دوره اوجگیری، بنیادگرایی اسلامی در دانشگاهها و دیگر نهادهایی که "روشنفکر" تولید میکند، روشنفکرانی که هنوز بیشتر مشروط به منشأ اجتماعی خود هستند تا آیندهای فرضی و مورد تردید، به شدت نیرو جذب میکند.
تز پنجم
در کشورهایی که ارتجاع بنیادگرایی اسلامی قادر بوده به جنبشی تودهای بدل شود و اکنون بادها بر وفق مراد آنها میوزد، نیروی کار شامل بخش نسبتا بزرگی از طبقات متوسط، بر طبق تعریف مانیفست کمونیست، است: یعنی تولیدکنندگان، مغازهدارن، صنعتگران و دهقانان. با این وجود هرگونه طغیان بنیادگرایی اسلامی نه تنها قشرهای کمتر یا بیشتری از این طبقات متوسط را بسیج میکند بلکه همچنین قشرهایی از دیگر طبقات را جدیدا توسط این طبقات متوسط و تحت تأثیر انباشت اولیه سرمایهداری و فقیرسازی تولید شدهاند را نیز به حرکت در میآورد. در نتیجه بخشهایی از پرولتاریا که پرولتریزه شدن آنها بسیار متأخر است، و بیش از همه تمام بخشهای فرعی پرولتاریا را که سرمایهداری آنها را از سطح قبلی خردهبورژوایی به زیر کشیده است، به طور خاص پذیرای تبلیغات بنیادگرایی و مستعد فرو افتادن در دام آناند. این پایه اجتماعی بنیادگرایی اسلامی است، پایهی تودهای آن. اما این پایه حافظ طبیعی ارتجاع مذهبی نیست، به آن شیوهای که بورژوازی با برنامهی خود مرتبط است. هر چقدر هم احساسات مذهبی در میان تودهها نیرومند باشد، حتی اگر مذهب مورد نظر اسلام باشد، باز هم جهشی کیفی از به اشتراک گذاردن این احساسات تا نگریستن به مذهب به مثابه یک اتوپیای این جهانی وجود دارد. به منظور تبدیل دوباره افیون تودهها به محرکی مؤثر در این عصر اتوماسیون، مردم بایست حقیقتا هیچ گزینهی دیگری به جز پناه بردن به مرحمت الهی نداشته باشند. حداقل در مورد اسلام میتوان گفت که ربط بلاواسطهی آن چندان مشهود نیست.
در حقیقت بنیادگرایی اسلامی بیشتر از آنکه راه حل نشان دهد، مسأله ایجاد میکند. اگر چه قوانین اسلامی چندین قرن جوانتر از قوانین رومی هستند اما توسط جامعهای به مراتب عقبافتادهتر از روم باستان ایجاد شدهاند. (قرآن به شدت متأثر از تورات است، درست همانطور که شیوهی زندگی اعراب نسبتا مشابه شیوه زندگی عبریها بوده است). و علاوه بر مشکل روزآمد کردن قوانین مدنی متعلق به سیزده قرن قبل، مشکل تکمیل کردن آنها نیز وجود دارد. به بیان دیگر، راستکیشترین بنیادگرایان مسلمان صرفا از طریق چرخشهای تفسیرهای قادر به پاسخگویی به مسائل منتج از جامعه مدرن نیستند مگر اینکه این چرخشها کاملا دلبخواهی صورت گیرد و در نتیجه به منبعی برای عدم توافقات بیپایان میان مفسران تبدیل شود. هسته مذهب اسلام، که تمام مسلمانان بر آن توافق دارند، به هیچ وجه جوابگوی نیازهای مادی فشارآور خردهبورژوازی نیست، کاملا مستقل از اینکه آیا جوابگوی نیازهای معنوی آنها است یا خیر. بنیادگرایی اسلامی فی نفسه به هیچ وجه مناسبترین برنامه برای جوابگویی به خواستهای آن لایههای اجتماعی که به آن پناه میبرند نیست.
تز ششم
پایه اجتماعی توصیف شده در بالا در مورد تغیر سیاسی آن قابل توجه است. نقل قول فوق از مانیفست کمونیست نگرش ثابتی را به طبقات متوسط نسبت نمیدهد بلکه صرفا نشانگر محتوای واقعی پیکار آنها علیه بورژوازی است، هنگامی که چنین پیکاری وجود دارد و آنها علیه بورژوازی بسیج میشوند. طبقات متوسط پیش از پیکار علیه بورژوازی، متحدان بورژوازی در مبارزه علیه فئودالیسم بودند، پیش از آنکه تلاش کنند مسیر تاریخ را که در پیشرفت آن سهم داشتند به عقب بازگردانند.
طبقات متوسط در وهلهی نخست و پیش از هر چیز پایهی اجتماعی انقلاب دموکراتیک و مبارزات ملی هستند. در جوامع عقبافتاده و وابسته، همچون جوامع اسلامی، طبقات متوسط هنوز نیز این نقش را ایفا میکنند چرا که وظایف انقلاب دموکراتیک و ملی هنوز کمابیش ناتمام و در دستور کار است. آنها هواداران پرشور هر رهبری بورژوایی (حتی بیش از هر رهبری خردهبورژوایی) هستند که برای این وظایف پیکار میکند. طبقات متوسط پایهی اجتماعی بناپارتیسم بورژوازی در حال اوجگیریاند، آنها در واقع پایه اجتماعی تمام انواع بناپارتیسم بورژواییاند. در نتیجه تنها زمانی که بخشهای بزرگی از طبقات متوسط روی پای خود میایستند و مسیری دیگر را در پیش میگیرند زمانی است که رهبری بورژوایی یا خردهبورژوایی که با وظایف ملی و دموکراتی روبهرویند با محدودیت خود مواجه میشوند و اعتبار خود را از دست میدهند.
البته تا زمانی که به نظر میرسد سرمایهداری به طور فزایندهای دورنمای صعود اجتماعی را برای طبقات متوسط تأمین میکند، تا زمانی که شرایط هستی آنها در حال بهبود است، آنها نظم موجود را به پرسش نمیگیرند. آنها حتی زمانی که غیر سیاسی و یا غیر مشتاقاند نقش اکثریت خاموش را در نظم بورژوایی ایفا میکنند. اما اگر تکامل سرمایهداری جامعه با تمام نیروی خود -بار رقابت ملی و بینالمللی، تورم و دیون- بر آنها فشار بیاورد، آنگاه طبقات متوسط از کنترل بورژوازی خارج میشوند و حتی بیشتر خطرناک میشوند چرا که خشونت و ویرانی خردهبورژوازی در وضعیت اضطرار بیمانند است.
تز هفتم
حتی در این هنگام نیز گزینهی ارتجاعی برای خردهبورژوازی که توسط جامعهی بورژوایی لگدمال شده و توهم خود را نسبت به رهبران ملیگرای دموکراتیک بورژوایی و خردهبورژوایی از دست داده، غیرقابل اجتناب نیست. همواره، حداقل در سطح نظری، گزینهی دیگری نیز وجود دارد. طبقات متوسط با انتخاب میان ارتجاع و انقلاب روبهرویند. آنها همانطور که مانیفست کمونیست پیشبینی میکند میتوانند به پیکار انقلابی علیه بورژوازی بپیوندند:
اگر به صورت تصادفی طبقات متوسط انقلابی باشند آنها این گزینه را صرفا از منظر تبدیل قریبالوقوعشان به پرولتاریا انتخاب میکنند، در نتیجه آنها نه از منافع کنونی خود، بلکه از منافع آتی خود دفاع میکنند. آنها نظرگاه خود را رها میکنند تا خود را در نظرگاه پرولتاریا قرار دهند.
اما در جوامع عقبمانده و وابسته که مانیفست کمونیست آنها را در نظر نگرفته است طبقات متوسط مطلقا ضرورتی به رها کردن نظرگاه خود به منظور جای گرفتن تحت رهبری پرولتریا ندارد. بلکه کاملا برعکس، این پرولتاریا است که بایست تلاش کند آنها را به جبهه خود بکشاند.
اما برای پرولتاریا جلب اعتماد طبقات متوسط پیش از هر چیز خود بایست رهبری قابل اطمینانی داشته باشد، رهبریای که خود را در عمل و به صورت سیاسی اثبات کرده باشد. اما اگر در عوض رهبری اکثریت طبقه کارگر در سطح مبارزات سیاسی دموکراتیک و ملی فاقد اعتبار باشد (در حالی که موقعیت اکثریت را هنوز به دلیل موقعیت اتحادیههای کارگری و یا صرفا فقدان آلترناتیو حفظ کرده باشد)، آنگاه طبقات در واقع هیچ انتخابی به جز گوش سپردن به ارتجاع خردهبورژوایی ندارند، حتی اگر این ارتجاع همچون ارتجاع اسلامی مشکوک باشد، و در نتیجه به فراخوان آن پاسخ خواهند داد.
تز هشتم
در تمام کشورهایی که در آنها بنیادگرایی اسلامی تا حد قابل ملاحظهای ریشه دوانده است، به ویژه در مصر، سوریه، ایران و پاکستان، تمام شرایط توصیف شده در بالا وجود دارند. در تمام این کشورها استانداردهای طبقه متوسط در چند سال اخیر نزول کرده است. اگر چه برخی از این کشورها حتی از صادر کنندگان نفت به شمار می آیند اما تنها اثری که افزایش شدید قیمت نفت بر بیشتر طبقات متوسط داشته تورم لجام گسیخته بوده است. به علاوه، رهبران ملیگرا و دموکراتیک بورژوازی و خردهبورژوازی عموما در این کشورها ناموفق بودهاند. در تمام هر چهار کشور فوق رهبران ملیگرا و دموکراتیک آزمون قدرت دولتی را تجربه کردهاند.
تمام این رهبران در لحظه معینی در تاریخ خود که در تلاش برای برنامه ملی و دموکراتیک خود بودهاند از حمایت یکپارچهی طبقه متوسط برخوردار بوده اند. برخی از آنها راهی طولانی را در این مسیر پیمودهاند، به طور خاص در مصر و کشورهای تحت نفوذ مصر، که در آنجا ناصر بر صحنه سیاسی قامت برافراشته بود. ملیگرایان قادر بودند برای مدتی طولانی در قدرت بمانند، و یا برخی از آنها هنوز به دلیل تکیه داشتن قدرت خود به ارتش بر مسند قدرتند. در ایران و پاکستان که ملیگرایان دولتهای غیرنظامی تشکیل دادند، ارتش به سرعت آنها را کنار زد و مصدق و بوتو با پایانی غمانگیز روبهرو شدند. اما در هر چهار کشور، پیشرفتی که توسط برنامهی دموکراتیک ملی به دست آمد، حتی در درون چهارچوب و محدودیتهای یک دولت بورژوایی، ناچیز و تقریبا هیچ بود. حتی در ایران که تجربه مصدق بسیار کوتاه بود، شاه قدرت را (با مشاورهی آمریکاییها) دوباره به دست گرفت تا با روشهای شبه بیسمارکی خود ترکیبی از تلاشهای روبسپیرها و بناپارتها در دیگر کشورها را اجرا کند. از طرف دیگر تنها سازمانهای سیاسی قابل توجه طبقه کارگر در سراسر منطقه احزابی استالینیستی هستند.
اینها، وقتی به دیگر مسائل افزوده میشوند، به دلیل تاریخی طولانی از چوب حراج زدن به مبارزات مردمی و معامله با قدرتهای موجود، خود را از چشمها انداختند. در نتیجه وقتی نارضایی طبقه متوسط در هر چهار کشور فوقالذکر در سالهای اخیر به سطح آمد، هیچ سازمان ملیگرای بورژوایی یا خردهبورژوایی یا سازمان طبقه کارگری توان بهره گرفتن از آن را نداشت. مسیر برای ارتجاع بنیادگرایی اسلامی خردهبورژوایی کاملا گشوده بود.
در مقابل، در الجزایر، لیبی و عراق که در آنها استبداد فرهیختهتر بود و بوروکراسی ملیگرای بورژوایی یا خردهبورژوایی به سطوح گستردهتر طبقه متوسط اجازه بهره بردن از مائدهی آسمانی نفت را میداد، بنیادگرایی اسلامی محدود باقی ماند.
تز نهم
در حالی که بنیادگرایی اسلامی دستاوردهای قابل توجهی را در مصر، سوریه، ایران و پاکستان به دست آورده اما شکلها و میزان دستاوردهای آنها و نیز کارکرد و محتوای سیاسی آنها از کشوری به کشور دیگر به شدت تفاوت میکند. در سوریه جنبش بنیادگرا عمدهترین اپوزیسیون در مقابل بناپارتیسم در حال زوال بوروکراسی بورژوازی بعثی است و در مبارزهای بر سر مرگ و زندگی با آن است. بنیادگرایان سوری از این عامل که نخبگان حاکم بعثی به اقلیتی مذهبی (علوی) تعلق دارند بهره میبرند.
خصلت افراطی و کاملا ارتجاعی برنامهی جنبش بنیادگرای سوری احتمال کسب انحصاری قدرت توسط آنها را در حد صفر کرده است. بر اساس چنین برنامهای آنها به تنهایی قادر به بسیج نیروهایی نیستند که برای سرنگون کردن دیکتاتوری بعثی لازم است. و همچنین آنها قادر به اداره کشوری که مسائل سیاسی و اقتصادی آن تا این حد دشوار است نیستند. در نتیجه جنبش بنیادگرای سوریه محکوم به همکاری با طبقات دارای سوری (بورژوازی و ملاکین) است. آنها در نتیجه پیشگام نیستند و هیچگاه قادر به این امر نخواهند بود. در مصر نیز به دلایلی مشابه امکان کسب قدرت به صورت مستقل توسط جنبش بنیادگرا بسیار محدود است، و بیشتر به این دلیل که این جنبش در آنجا از سوریه نفوذ کمتری دارد. در هر دوی این کشورها مبارزهی طولانی بر علیه رژیمهای مترقی، جنبش بنیادگرا را سخت کرده و در نتیجه خصلت ارتجاعی آن را پر رنگ کرده است. بعلاوه چشمانداز مسائل اقتصادی مصر اعتبار دعوی بنیادگرایان برای قدرت را حتی کمتر کرده است.
بورژوازی مصری به خوبی از این واقعیت آگاه است و در نتیجه نسبت به جنبش بنیادگرا مهربان است. از نظر آنها بنیادگرایان ستون پنجم ایدهآلی را درون جنبش تودهای تشکیل میدهند -به مثابه پادتن به ویژه مؤثری در برابر چپ. به همین دلیل نگران تلاش جنبش بنیادگرا در چپ روی دربارهی دو مسأله ی محبوب چپ نیست: یعنی مسأله ملی و مسأله اجتماعی. هر دستاوردی که در این دو مسأله توسط ارتجاع اسلامی کسب شود به معنای باخت معادلی برای چپ است. برخورد بورژوازی مصر با جنبش بنیادگرایی مشابه با برخورد تمام بورژوا ها با راست افراطی و فاشیسم در هنگام مواجهه با یک بحران اجتماعی عمیق است. تفاوت پاکستان با مصر در این است که جنبش بنیادگرای پاکستانی خود را عمدتا در برابر رژیمهای ارتجاعی مستحکم کرده است. در نتیجه برای دورههای طولانی قادر شده است مدعی عناصری از برنامه دموکراتیک ملی باشد و در نتیجه اپوزیسیون قابل اعتباری در برابر نظام موجود را شکل دهد. اما در طول همین دورههای طولانی، گرایشهای ملیگرا و دموکراتیک بورژوازی نیز در اپوزیسیون بوده است و در نتیجه دارای اعتبار و نفوذ بیشتری از بنیادگرایان بوده است.
تنها زمانی که بوتو، با جهش از مراحل تحولی از نوع ناصر در یک میانبر تاریخی برانگیزاننده، به دلیل گرفتار شدن در تناقضهای خود به سرعت از تودهها بیگانه شد، مسیر برای راست افراطی که تحت تسلط جنبش بنیادگرا بود گشوده شد (با توجه به اینکه چپ افراطی پاکستان از اهمیت چندانی برخوردار نبود). ورشکستگی بوتو چنان مشهود بود که بنیادگرایان یک جنبش تودهای وسیع علیه وی به راه انداختند.
کودتای ارتش به معنای ممانعت از هرج و مرجی بود که ممکن بود در نتیجهی سرنگونی بوتو توسط این بسیج تودهای رخ دهد (آنگونه که در ایران رخ داد). دیکتاتوری نظامی بورژوایی و ارتجاعی ضیاءالحق برای به دست آوردن همدلی بنیادگرایان پروژههای آنها برای رفرمهای اسلامی را بر عهده گرفت و از آنها به نفع خود استفاده کرد. امروزه جنبش بنیادگرایی هر نوع مخالفت ترقیخواهانهای را در برابر رژیم خود -که حزب بوتوی متأخر را نیز در بر میگیرد- وانهاده است. در هر سه کشوری که در بالا تحلیل شد، جنبش بنیادگرایی ثابت کرد که چیزی بیش از یک نیروی کمکی برای بورژوازی ارتجاعی نیست. اما مورد ایران متفاوت است.
تز دهم
در ایران جنبش بنیادگرا که عموما توسط بنیادگرایانی در میان روحانیت شیعه نمایندگی میشود در مبارزهای طولانی و خصمانه علیه رژیم ارتجاعی شاه که از پشتیبانی امپریالیسم برخوردار بود شکل گرفت. ورشکستگی تاریخی ملیگرایی بورژوازی ایرانی و استالینیزم شناختهشدهتر از آن است که در اینجا وصف شود. به دلیل این آمیزهی استثنایی از وقایع تاریخی، جنبش بنیادگرای ایرانی مقدر شد تا تنها پیشگام دو وظیفهی فوری انقلاب دموکراتیک ملی در ایران باشد: یعنی سرنگونی شاه و قطع پیوندها با امپریالیسم آمریکا.
این موقعیت به این دلیل بیشتر امکانپذیر شد که این دو وظیفهی در پیش روی در هماهنگی مطلق با برنامهی ارتجاعی کلی بنیادگرایی اسلامی بود. در نتیجه با اوج گرفتن بحران اجتماعی در ایران تا نقطهی ایجاد پیششرطهای سرنگونی انقلابی شاه، همزمان با اوج گرفتن خشم طبقات متوسط از شاه، جنبش بنیادگرا که با خمینی تداعی میشد توانست قدرت زیاد مادون پرولتاریا و طبقات متوسط آمادهی نبرد را مهار کند و و با امواج مردم با رژیم مواجه شود.
میتوان گفت اقدام بنیادگرایان در تصمیمشان به غیر مسلح ماندن تقریبا شبیه خودکشی بود، کار بزرگی که تنها یک جنبش عرفانی قادر به انجام آن است. جنبش بنیادگرای ایران اجرای نخستین مرحله یک انقلاب دموکراتیک ملی در ایران را آغاز کرد. اما خصلت بنیادگرای آن به زودی دست بالا را پیدا کرد. در یک معنا، انقلاب ایران انقلابی مداوم به صورت واژگونه بود. انقلابی که میتوانست با آغاز از انقلاب دموکراتیک ملی بحت رهبری پرولتاریا به دگرگونی سوسیالیستی رشد یابد. اما رهبری خردهبورژوای بنیادگرا مانع از آن شد و آن را در جهت عکس و در راستای یک پسروی ارتجاعی هل داد. انقلاب فوریه ۱۹۷۹ به طرز حیرتآوری مشابه فوریه ۱۹۱۷ بود، اما این دو نقطه عزیمت مشابه به فرآیندهای کاملا مخالفی گشوده شدند. در حالی که اکتبر ۱۹۱۷ انقلاب دموکراتیک روسیه را قادر ساخت به نتیجهی منطقی خود منتهی شود اما در ایران رهبری بنیادگرا به محتوای دموکراتیک انقلاب خیانت کرد.
بلشویکهای روسی پس از مبارزه برای انتخابات مجلس مؤسسان آن را با قدرت کاملا دموکراتیک سوویتها جایگزین کردند. اما آیتاللهها مجلس مؤسسان را که آنها نیز در رأس مطالبات خود قرار داده بودند اما هرگز اجازه تشکیل آن را ندادند، را با کاریکاتوری ارتجاعی جایگزین کردند. یعنی مجلس خبرگان اسلامی. سرنوشت این مطالبه که در هر دو انقلاب مشترک بود به روشنی ماهیتهای متضاد رهبری در این دو انقلاب و درنتیجه جهتهای مخالفی که در پیش گرفتند را نشان میدهد.
همچنانکه شکلهای دموکراتیکی که در دورهی فوریه ایران پدیدار شدند، رهبری اسلامی آنها را به تسخیر خود در آورد. شوراها بسیار دور از سوویتها بودند. در باب مسأله ملی، در حالی که انترناسیونالیسم پرولتری بلشویکی رهایی ملیتهای تحت ستم امپراتوری روسیه را ممکن ساخت، اما انترناسیونالیسم اسلامی آیتاللهها به بهانهی پارسایانهای برای سرکوب خونین ملیتهای تحت ستم امپراتوری ایران درآمد. سرنوشت زنان نیز در این دو انقلاب به خوبی مشهود است. رهبری بنیادگرای ایرانی تنها در یک نقطه به برنامهی دموکراتیک ملی وفادار ماند: مبارزه با امپریالیسم آمریکا. اما در این مبارزه به شیوهی خود باقی ماند. یعنی توصیف دشمن نه به مثابه امپریالیسم بلکه به مثابه غرب اگر نه شیطان بزرگ. خمینی بچه را نیز با آب حمام بیرون ریخت. یا بهتر است بگوییم بچه را پیش از آب حمام. او تمام دستاوردهای اجتماعی و سیاسی انقلاب بورژوایی را، از جمله دموکراسی و حتی مارکسیسم، که (به درستی) محصول تمدن صنعتی (غربی) مینگریست به غرب منفور نسبت داد.
او ایرانیان را به خلاص شدن از دست این بیماریها فراخواند در حالی که پیوندهای اصلی میان ایران و امپریالیسم را نادیده میگرفت. یعنی پیوندهای اقتصادی را. مسألهی سفارت آمریکا، شیوهای که مدیریت شد، هیچ دستاوردی برای ایران نداشت. در تحلیل نهایی برای بانکهای آمریکا بسیار پرخرج و سودده بود. اگر چه دیکتاتوری بنیادگرایی در ایران از امروز تکامل خواهد یافت، اما از پیش ثابت شده که مهمترین مانع در برابر پیشرفت انقلاب ایران است.
بعلاوه، تکامل آن بسیار پرسش آفرین است. ورای ترکیب استثنائی وقایع توصیف شده در بالا، تفاوتی مهم میان ایران و سه کشور دیگر ذکر شده وجود دارد. ایران قادر است تجمل یک تجربهی با یک رژیم بنیادگرا، خردهبورژوا و مستقل را تأمین کند. ثروت نفت آن موازنه مثبتی میان هزینه و بودجه را تضمین میکند. اما با چه هزینهای و تا چه زمانی؟ کارنامهی موازنهی اقتصادی دو سال نخست بنیادگرایان در قدرت در مقایسه با سالهای قبلی بسیار منفی است. از طرف دیگر ناهمخوانی برنامهی بنیادگرایان با طیف وسیعی از اقشار اجتماعی که با آن مرتبطند و آن را از دیدگاه خود تفسیر میکنند در تکثر مراکز رقیب قدرت آشکار است. تنها اتوریته خمینی به آنها این امکان را داده که خود را در پوشش وحدت نگاه دارند.
تز یازدهم
بنیادگرایی اسلامی یکی از خطرناکترین دشمنان پرولتاریای انقلابی است. همانگونه که تزهایی دربارهی مسأله ملی و استعمار در کنگره دوم بینالملل کمونیستی سالها پیش بیان داشته است مطلقا و تحت هر شرایطی ضروری است علیه تأثیر ارتجاعی و قرون وسطایی آن مبارزه شود. حتی در مواردی همچون ایران که در آنجا جنبش بنیادگرایی وظایف دموکراتیک ملی را برای برههای بر عهده میگیرد، وظیفهی سوسیالیستهای انقلابی مبارزهی انعطافناپذیر علیه افسونی است که تودههای مبارز را اسیر خود میکند.
در غیر این صورت، اگر آنها خود را به موقع رها نکنند، تودهها مطمئنا بهای آن را پرداخت خواهند کرد. سوسیالیستهای انقلابی بایست به طبقه کارگر علیه هرگونه تلاش برای منحرف کردن آنها در راستایی ارتجاعی هشدار دهند. هر نوع قصور در این وظایف اولیه نه تنها یک ضعف اساسی است بلکه میتواند به چرخشهای اشتباه فرصتطلبانه ختم شود. از طرف دیگر، حتی در مواردی که بنیادگرایی اسلامی در اشکال کاملا ارتجاعی ظاهر میشود سوسیالیستهای انقلابی بایست در مبارزه علیه آنها احتیاطهای تاکتیکی را رعایت کنند. به خصوص آنها بایست از افتادن در دام بنیادگرایان مبنی بر جدال بر سر مسائل مذهبی اجتناب کنند. آنها نبایست این واقعیت را نادیده بگیرند که بخشی، و غالبا بخش بزرگی از توده های تحت نفوذ بنیادگرایان اسلامی را میتوان و بایست از مدار آنها خارج کرد و به جنبش کارگران پیوند داد.
در عین حال سوسیالیستهای انقلابی بایست آشکارا خواست خود مبنی بر یک جامعهی سکولار که عنصری بنیادین از برنامهی دموکراتیک است را بیان کنند. آنها ممکن است بر خداناباوری خود تأکید نکنند اما هرگز نمیتوانند بر سکولاریسم خود تأکید نکنند، مگر اینکه بخواهند محمد را جایگزین مارکس کنند
برچسپ ها: وحید ولی زاده,ژیلبر آشکار,بنیادگرایی اسلامی





















