رادیکالیسم گسست و میراث داران متارکه

| 0 نظر
بخش اول
خواندن این مطلب به پدران، معلمان و درجه‏داران ارتش توصیه نمی‌‏شود

hazhir.jpgدو سال پیش در نمایشگاه بین‏المللی کتاب تهران وقتی برای خرید کتاب «چریک‏های فدایی خلق. از نخستین کنش‏‌ها تا بهمن ۱۳۵۷» به غرفه‏ی وزارت اطلاعات مراجعه کردم، جوانک بداخمی پشت دخل بازار امنیتی نشسته بود. وقتی کتاب را خواستم، نگاهی عصبی به گردنی چه‏گوارای گردنم کرد و تند شد که «نداریم و تمام شده و دیگر هم نمی‌‏آوریم». آنکه ارشد‌تر بود و آن پشت‏‌تر ایستاده بود اما جلو آمد، با لبخند. و نشانی غرفه‏ی «موسسه‏ی مطالعات و پژوهش‏های سیاسی» را در دو راهرو آن‏سو‌تر داد. غرفه‏یی که آن روز‌ها شاهد حضور پیاپی کسانی بود که با قیافه‏های «تابلو» کتابی را می‌‏خواهند که وزارت اطلاعات حکومت اسلامی منتشر کرده است.

از‌‌ همان ابتدا هم معلوم بود انتشار چنین کتابی واکنش‏های بسیاری را در پی خواهد داشت. «موسسه‏ی مطالعات و پژوهش‏های سیاسی» از همین دست کتاب‏‌ها منتشر کرده بود اما انتشار کتابی در مورد جنبش فدایی و سازمان چریک‏های فدایی خلق ایران تفاوتی اساسی با دیگر انتشارات این موسسه داشت.

انتشار کتاب «سازمان مجاهدین خلق. از پیدایی تا فرجام» در سه جلد به دلیل فرو شدن این سازمان در قالب فرقه‏یی شبه مذهبی با مرجعیتی اقتدارگرا و دست‏نیافتنی، غیر از واکنش اصحاب فرقه و البته تنی چند از اعضای سابق سازمان را در پی نداشت. آن اعضای سابق هم برای دفاع از نسل اول سازمان به میدان آمدند و نه برای دفاع از حیثیت سازمان مسعود رجوی.

دومین کتابی که از مجموعه کتاب‏های منتشر شده از سوی این «موسسه» می‌‏توانست بحث‏برانگیز باشد، کتاب «گفتگو با تاریخ» بود که حالا آشکار شده به کارگردانی عبدالله شهبازی، عضو رده بالای سازمان جوانان حزب توده‏ی ایران که تواب شده و سال‏هاست با نهادهای امنیتی و موسسه‏های پژوهشی وابسته به امنیت‏خانه همکاری می‌‏کند، مصاحبه‏یی بلند با نورالدین کیانوری را مکتوب کرده است. این کتاب هم اما برای اولین بار در سال ۱۳۷۶، زمانی منتشر شد که پنج سالی پیش از آن کتاب «خاطرات نورالدین کیانوری» از سوی موسسه‏ی تحقیقاتی و انتشاراتی دیدگاه و توسط انتشارات اطلاعات (۱) منتشر شده بود و همه، گفتنی‏‌ها را در نقد آن خاطره‏نگاری گفته و نوشته بودند. مجله‏ی آدینه که آن زمان مهم‏‌ترین نشریه‏ی جریان روشنفکری در داخل کشور بود، علاوه بر یک ویژه‏نامه، در چند شماره نقدهای متعددی را بر آن تاریخ‏نگاری کیانوری‏وار که «دموکرات‏های سابقن انقلابی» صحنه‏گردان آن بودند، منتشر کرده بود و به واقع کتاب «موسسه‏ی مطالعات و پژوهش‏های سیاسی» زمانی منتشر شد که دیگر چندان چیزی برای افزودن بر آن نقدهای پیشین باقی نمانده بود.

کتاب «حزب توده. از شکل‏گیری تا فروپاشی» هم موضوع جدیدی در چنته ندارد و در واقع تجدید چاپ کتابی قدیمی است با افزوده‏هایی از برگه‏های بازجویی و البته شکل و شمایلی شکیل‏‌تر و حجیم‏‌تر و عکس‏های بیشتر. از سوی دیگر به جرات می‌‏توان گفت حجم کتاب‏هایی که در دو دهه‏ی اخیر در مورد حزب توده‏ی ایران نوشته شده به تنهایی با همه‏ی آثاری که در مورد سازمان‏‌ها و احزاب سیاسی ایرانی منتشر شده، برابری می‌‏کند و بنابراین از آن حساسیت‏زدایی شده است.

جنبش فدایی اما تاکنون جنبشی بوده در هاله‏یی مقدس که همواره نوشتن در مورد آن به بهانه‏ی «شرایط ویژه» به زمانه‏ی خجسته‏یی که لابد خواهد رسید حواله شده است. علاوه بر آن هیچ نیرویی به اندازه‏ی جنبش فدایی در پنجاه سال اخیر نتوانسته در فضای روشنفکری ایران اثرگذار باشد. مسئله تنها این نیست که برخی از نیروهای فعال در سازمان چریک‏های فدایی خلق ایران نیک‏بختانه باقی مانده‏اند، بلکه مسئله آن است که بسیاری از چهره‏های شناخته شده در فضای فرهنگی و سیاسی جغرافیای ایرانی، حتا برخی از چهره‏های مطرح در میان راست‏‌ها نسب به این جنبش می‌‏برند. من آگاهانه از «جنبش» سخن می‌‏گویم که به گمان من با «سازمان» تفاوت دارد و «سازمان» تنها تجلی یک بخش از آن است. پس طبیعی بود انتشار کتابی که با هویت چنین طیف وسیعی سر و کار داشته باشد، چنین واکنش وسیعی را هم برانگیزاند.

در این مدت تلاش کردم بیشترین تعداد نقدهایی که در مورد این کتاب در سایت‏‌ها و نشریات گوناگون منتشر شده است را بخوانم. حجم انبوهی بود. بسیاری از آن‌ها پاره‏هایی از حقیقت را بیان کرده بودند. برخی هم «جذاب» و «شگفت‏انگیز» بودند مانند نوشته‏ی فرخ نگهدار که در کمال خضوع و فروتنی سلاخان را به مفاهمه‏ی مشترک در مورد تاریخ جنبش فدایی دعوت می‌‏کرد. ناگفته‏هایی هم گفته شده بود که برای من به عنوان کسی که خردک پژوهشی هم در تاریخ معاصر ایران می‌‏کند، آگاهی از آن‌ها آموزنده بود. هرچند ناگفته‏های رازآمیزی هم نبود و تاکنون احتمالن چون «ضرورتی» نداشته و رفقا «کارهای مهم‏تری» داشته‏اند، ناگفته مانده بود و اینک که تکنیسین‏های تاریخی امنیت‏خانه ما «جوانان معصوم» را مورد هجمه‏ی ایدئولوژیک قرار داده بودند، باید گفته می‌‏شد. سر و ته گره‏گاه‏های اصلی اما که هنوز هم و به رغم آن هجمه‏ی ایدئولوژیک، رازآلود باقی مانده با پرخاش‏های عصبی به «بی‏شرف‏های اطلاعاتی» و «کثافت‏های آدم‏کُش» و یا با قطعه‏های ادبی سوزناک هم آمده است.

جعفر بهکیش در نوشتاری با عنوان «نگاهی به واکنش سازمان اکثریت و اتحاد فداییان به انتشار کتاب «چریک‏های فدائی خلق»» به نکته‏ی درست و مهمی اشاره می‌‏کند. او می‌‏نویسد: «اندکی به گذشته بازمی‏گردم، ۷ سال قبل پس از انتشار کتاب «شورشیان آرمانخواه، ناکامی جنبش چپ در ایران» به قلم آقای مازیار بهروز و ترجمه‏ی آقای مهدی پرتوی در ایران، مجله‏‏ی آرش در شماره‏ی ۷۹ (۲ آبان ۱۳۸۰) چند مصاحبه با فعالین فدایی در مورد کتاب «شورشیان آرمانخواه» منتشر کرد. آرش مصاحبه‏ی خود با حیدر را چنین آغاز می‌‏کند «... در این شرایط شلوغ بازار نشر در ایران، کتاب‏هایی با عناوین پژوهشی و تحقیقی به بازار کتاب عرضه می‌‏شود که به سهو یا به عمد اطلاعات نادرستی را در مورد وقایع مهم تاریخی، در اختیار نسل جوان قرار می‌‏دهند. در کتاب آقای مازیار بهروز (شورشیان آرمانخواه)... اطلاعاتی در مورد سازمان مطرح شده است که بعضن نادرست یا از زبان کسانی مطرح شده که خود در وقایع نبوده‏اند و تنها شنیده‏های خود را بیان کرده‏اند.» آرش حتی به همین حد بسنده نمی‌‏کند و با اشاره به این‏که مترجم کتاب آقای مهدی پرتوی است، این گمان را در خواننده القا می‌‏کند که گویا انتشار ترجمه‏ی کتاب به ترتیبی در همگامی با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی است (آرش چند صفحه‏یی را در همین شماره به شرح احوالات مهدی پرتوی و همکاری‏های ایشان با وزارت اطلاعات اختصاص داده است.)

از طرف دیگر مصاحبه‏کنندگان و بیشتر کسانی که با آن‌ها مصاحبه شده است آقای بهروز را به دلیل اتکا به شهادت‏های افراد «دست دوم و چندم» مورد انتقاد قرار داده و به همین دلیل در اعتبار کتاب ایشان تردید کرده‏اند. آقای عبدالرحیم‏پور می‌‏گویند «کاش آقای مازیار، قبل از انتشار کتابش به کسانی که در مورد آن‌ها پژوهش می‌‏کرد و موضوع پژوهش بودند، مراجعه می‌‏کرد. تعدادی از آن‌ها هنوز زنده‏اند و فرونمرده‏اند!! وقتی که منابع دست اول برای تحقیق و پژوهش وجود دارد و قابل دسترسی است، استفاده از منابع دست دوم به جای آن‌ها، می‌‏تواند به کار پژوهش لطمه وارد کند».

در این مصاحبه‏‌ها همه اذعان دارند که روشن کردن آنچه بر سازمان فدایی گذشته است، بیش از هر کسی وظیفه‏ی فعالین این جریان است. آقای عبدالرحیم‏پور می‌‏گویند: «من... تاکید می‌‏کنم که این وظیفه‏ی ما بوده و هست که مسائل را مکتوب کنیم و در اختیار جنبش قرار دهیم و تا به حال تاخیر هم کرده‏ایم. من بار‌ها با رفقا مشورت کردم و طرح کردم که ما باید خودمان این کار را بکنیم و نباید منتظر بمانیم دیگران بنویسند و ما در مقام پاسخگویی بربیاییم».

متاسفانه با گذشت ۷ سال از انتشار آرش ۷۹ در بر‌‌ همان پاشنه می‌‏چرخد و دو سازمان نامبرده شواهد و اسناد لازم [...] را برای نگارش یک تاریخ مستند منتشر نکرده‏اند».

و بعد ادامه می‌‏دهد: «امتناع سازمان اکثریت (و دیگر سازمان‏هایی که ریشه در جنبش فداییان دارند) در بیان حقیقت آنچه در گذشته اتفاق افتاده به پیش از انقلاب (که به راستی دسترسی به اسناد آن دوره بسیار محدود و اغلب فعالین آنجان بر سر آرمانشان گذاشتند) محدود نیست. این سازمان‏‌ها (به ویژه سازمان اکثریت) در مقابل درخواست برای کشف حقیقت آنچه در بعد از انقلاب اتفاق افتاده (که اکثر مسئولین آن هنوز در قید حیات و در خارج از کشور ساکن هستند) نیز جواب منفی داده و در راه آن سنگ‏اندازی کرده‏اند».

احتمالن این بار انتظار جعفر بهکیش و ما، تمامی کسانی که در جغرافیای چپ ایرانی دم می‌‏زنیم، چندان طولانی نشود. فراموش نکنیم که این کتاب «جلد اول» است و نادری و شرکا همین حالا در تدارک انتشار جلد دوم‏اند. و دریغ را ببین که باید آگاهی از اسرار جنبشی را که تبار خونی و سرفراز خود ماست، از تاریخ‏سازان امنیت‏خانه‏ی جمهوری سیاه گدایی کنیم.

در مورد سال‏های پیش از انقلاب اما من با بهکیش هم‏رای نیستم. به رغم آنکه جنایت ناتمام پهلوی را جمهوری اسلامی تمام کرد و بسیاری از فعالان جنبش فدایی اینک در میان ما نیستند ولی لااقل می‌‏توان فهرست ده‏‌ها نفره‏یی از اعضا و حتا مسئولین سازمان و نیز فعالان موثر و آگاه جنبش را به دست داد که در داخل و خارج کشور باز مانده‏اند. حتا اگر همین افراد هم دانسته‏های خودشان را روایت کنند کار سترگ تاریخ‏نگاری جنبش فدایی ساده‏‌تر خواهد شد.

این نوشتار اما با این مقدمه‏ی طولانی نوشته نشده است تا این‌ها را به هم ببافد. این‌ها را نوشتم تا فضا برای «تبه‏کاری» نهایی آماده شود. در جای جای نقدهایی که برخی رفقای بازمانده از سازمان چریک‏های فدایی خلق ایران نوشته‏اند، تعهد داده‏اند: «جبران خواهیم کرد». و این نوشتار برای این نوشته شده است که از آن‌ها بخواهد: لطفن جبران نکنید!

چرا کتاب چریک‏های فدایی خلق اکنون منتشر شده است؟

پاسخ به این سوال هرچند کار دشواری نیست اما مسئله‏ی مهمی است. هر کدام از رفقا به فهرست گوناگونی از اهداف فرضی مختلفی که انتشار این کتاب می‌‏توانسته پیگیر آن‌ها باشد، اشاره کرده‏اند که به تمامی درست است. جمهوری اسلامی و نهادهای سرکوب آن هم بعد از سی سال سلطه‏ی استبدادی به این پخته‏گی کثیف رسیده‏اند که بدانند هر پدیده و هر کنشی می‌‏تواند هم‏زمان اثرات مختلفی هم داشته باشد. بنابراین قطعن تمامی آنچه رفقای دیگر نوشته‏اند در انتشار این کتاب موثر بوده است.

اما محور اصلی سوال به گمان من نباید «چرایی» انتشار این کتاب باشد. محور اصلی سوال باید این باشد که چرا این کتاب را «اکنون» منتشر کرده‏اند؟ «بی‌اعتبار کردن نیروهای اپوزیسیون»، «لکه‏دار کردن سیمای جنبش فدایی»، «در هم شکستن مقاومت مخالفان»، «تحریف تاریخ برای اثبات برتریت بی‌رقیب و حقانیت مطلق ایدئولوژیک و تاریخی جریانات وابسته به اسلام فقاهتی»، «تقابل مبارزه‏ی «جریان اصالت‏گرای مردمی... نهضت روحانیت...» با جریانات روشنفکری و سیاسی تجددگرا و سکولار چپ و راست و میانه به منظور خراش انداختن بر سیمای آن‌ها»، «بازنویسی مغرضانه رویدادهای سیاسی و روایات یک جانبه، خارج از متن تاریخی و تحریف ایده‏‌ها و کردار سیاسی و رفتار اخلاقی شخصیت‏های سیاسی‏ای که در خاطره‏ی جمعی حرمت ویژه‏ای دارند» و و و همه بدون شک در شمار اهدافی بوده که امنیت‏خانه‏ی جمهوری اسلامی با انتشار این کتاب دنبال می‌‏کرده است. اما آنچه که اصلی‏‌ترین هدف تاریخ‏سازان بوده و رفقای دیگر هم در مطالبشان به آن اشاره کرده‏اند، سرکوب فرهنگی جریانی است که با برآمدن جوانان چپ و رادیکال در امروز ایران، دستگاه سرکوب را به انتشار این کتاب واداشته است.

می‌‏دانیم که اسناد بازجویی‏‌ها و گزارش‏های ساواک، اسناد نویافته‏یی نیست و در تمامی سال‏های گذشته هم در اختیار امنیت‏خانه‏ی جمهوری اسلامی بوده است. می‌‏دانیم تمامی آن اهداف پیش گفته که برخی از آن‌ها را نقل کردم، اهداف جدیدی نیستند و جمهوری اسلامی در تمامی سال‏های استبداد چنین اهدافی را دنبال کرده است. می‌‏دانیم که تاریخ‏سازان خبره و تکنیسین‏های تحریف به تازه‏گی در خدمت جمهوری اسلامی درنیامده‏اند و در تمامی این سال‏‌ها چنین افرادی در استخدام نهادهای امنیتی و ایدئولوژیک حکومتی بوده‏اند. آنچه جدید به شمار می‌‏رود، به میدان آمدن نسل جدید چپ است که دیگر نمی‌‏توان حضور و وجود آن را انکار کرد. هرچند همین نسل هم در عمر کوتاه خود لااقل یک تجربه‏ی شکست و حذف از عرصه‏ی عمومی را تجربه کرده باشد اما کار‌شناسان امنیت‏خانه بهتر از هر کسی می‌‏دانند آنگاه که جامعه‏یی چنین ملتهب می‌‏شود که امروز شده است، آنگاه که هنگامه‏ی شورش فرزندان علیه پدران درمی‏رسد، چپ‌‌ همان شبحی است که آرام آرام خودش را بر آسمان جامعه‏یی در دست تغییر می‌‏گسترد.

این البته به آن معنا نیست که حکومت ایران از اقبال نسل جدید چپ به بازمانده‏گان جنبش فدایی به وحشت افتاده است. دستگاه‏های امنیتی چنین توهمی ندارند. آنچه که حکومت ایران را به وحشت می‌‏اندازد دفاع نسل جدید چپ از باوری انقلابی است که جنبش فدایی در زمانه‏ی خودش برای دفاع از آن به میدان آمده بود. تبار رادیکالیسم ایرانی به جنبش فدایی بازمی‏گردد. تئوریسین‏های سرکوب حکومت ایران حتا شاید این را زود‌تر از خود ما فهمیده باشند. درست به همین دلیل است که کتاب «چریک‏های فدایی خلق» می‌‏خواهد به ما نشان دهد که رادیکال بودن هیچ معنایی غیر از مغرض، حسود، گانگس‌تر، ماجراجو و بی‏سواد بودن ندارد. این کتاب منتشر شده است تا به ما بیاموزد چگونه رادیکال نباشیم. 

پدران تنگ حوصله

313383.jpgبرآمدن نسل جدید چپ در ایران موجی از معلمان فرهیخته را به دنبال داشت که می‌‏خواستند شاگردان «ماجراجو» و «بی‏سواد» را به نام «انتقال تجربه» پشت میز درس بنشانند. ما اما نسل چموشی بودیم که به خوبی می‌‏دانستیم می‌زهای مدرسه، ما را تبدیل به شاگردانی خرفت خواهد کرد. پس بر علیه معلمان شوریدیم و کورمال راه خودمان را رفتیم.

هر کجا که رابطه‏ی نسل گذشته با نسل جدید چپ تبدیل به رابطه‏ی معلم _ شاگرد شد، شاگردان سرپیچی کردند. معلمان نیز ناامید و آشفته نصیحت‏های پدرانه را ادامه دادند و می‌‏دهند، نصیحت‏هایی که کسی آن‌ها را نمی‌‏شنود. حتا شاید در برخی موارد حق با آن‌ها باشد اما کسی در میان ما حوصله‏ی نصیحت شنیدن ندارد. ما سرتاسر یک زندگی را در خانواده و مدرسه و دانشگاه و جامعه به نصیحت شدن گذرانده‏ییم. پدر و معلم و استاد و حکومت ما را نصیحت کرده‏اند. نسل جدید چپ سرباز پادگان نیست. معلمان نتوانستند فاصله‏ی دو نسل را کم کنند بلکه با رفتار اقتدارگرایانه‏ی خود فاصله‏‌ها را بیشتر کردند.

نصیحت‏‌ها چون شنیده نمی‌‏شوند لاجرم به نفرین بدل خواهند شد. ما این تجربه را در خانه و مدرسه و دانشگاه و جامعه به دست آورده‏ییم. ما از نفرین سربرآورده‏ییم. زمزمه‏های این نفرین این روزها‌گاه به‌گاه شنیده می‌‏شود. نفرینی که مدت‏هاست در محافل خصوصی جریان دارد و اینک به آفتاب آمده است. حتا انسانی روادار و دوست‏داشتنی مانند حافظ موسوی در یکی از آخرین شعر‌هایش از «بچه بورژواهایی» سخن می‌‏گوید که «تی‏شرت چه‏گوارا» را از «قفسه‏ی کتابخانه‏ی پدرانشان» برداشته‏اند و فراموش می‌‏کند پدران بورژوایی را که تی‏شرت چه‏گوارا را به قفسه‏ی کتابخانه‏‌هایشان سپرده‏اند. این زمزمه‏های نفرینی البته هنوز تبدیل به موج نشده است چرا که هنوز خردک امیدی به این دارند که ما نصیحت‏‌ها را بشنویم. با این حال خواهد شد چون ما علیه نصایح پدرانه در هر موقعیتی شوریده‏ییم.

کسانی که ما را نفرین می‌‏کنند و خواهند کرد اما فراموش می‌‏کنند خودشان و نسل خودشان در کجا ایستاده بودند. لابد آن‌ها اگر توصیه‏ی ابتدای این نوشتار را جدی نگرفته و این مطلب را خوانده باشند، همین حالا خواهند گفت: «چه گستاخی بی‏شرمانه‏یی! خودشان را با جزنی‏‌ها و اشرف‏‌ها و بیژن‏زاده‏‌ها و پویان‏‌ها و احمدزاده‏‌ها مقایسه می‌‏کنند». این جمله حتا اگر واقعیتی را در خودش حمل کند برای من طنینی تاریخی دارد. من اطمینان دارم گوش تاریخ یک بار دیگر چنین جمله‏یی را در سال‏های پایانی دهه‏ی چهل و سال‏های آغازین دهه‏ی پنجاه از صوفیه و لایپزیگ و مسکو شنیده است. نفرین‏شده‏گانند که ما را نفرین می‌‏کنند.

در این میان البته بودند و هستند کسانی که توانستند در برقراری ارتباط با نسل جدید چپ موفق باشند و رابطه‏ی دو نسل را به ارتباطی پویا و بالنده بدل کنند. آن‌ها کسانی بودند که در کوران مبارزه‏ی سالیان آموخته‏اند به جای رابطه‏ی معلم _ شاگرد باید رابطه‏ی رفیق با رفیق را بنشانند. هرکجا ارتباط نسل گذشته با نسل جدید چپ ثمره‏یی داشته، چنین بوده است.

لطفن جبران نکنید!

ما، نسل جدید چپ ایران مخاطبان اصلی تاریخ جنبش فدایی هستیم. این را آن فروشنده‏ی ارشد‌تر غرفه‏ی امنیت‏خانه می‌‏دانست. ما از این‏که کسانی بخواهند برای نجات ذهن معصوم ما از چنگال گرگ‏های تاریخ‏‌پرداز امنیتی، تاریخ جنبش فدایی را به ما درس بدهند، متنفریم. بزرگ‏‌ترین و رفیقانه‏‌ترین کاری که بازمانده‏گان جنبش فدایی می‌‏توانند در حق نسل جدید چپ ایران انجام دهند، جبران دیرکردشان در نوشتن تاریخ نیست. ما تاریخی را که آن‌ها برای ما بنویسند قبول نخواهیم کرد. ما نمی‌‏خواهیم به جای روایت «رسمی» حکومت، حالا و برای جبران، روایت «رسمی» سازمان‏‌ها را بخوانیم. ما از آن‌ها می‌‏خواهیم ناگفته‏‌هایشان را بگویند، دسترسی به اسناد را آزاد کنند و ما را در دسترسی به اسناد یاری دهند. نسل جدید چپ، چه امروز بداند و چه قرار باشد بعد‌ها بفهمد، از رادیکالیسمی دفاع می‌‏کند که تبار آن به جنبش فدایی بازمی‏گردد. مازاد جنبش فدایی ماترک ماست. ما از نسل گذشته می‌‏خواهیم رفیقانه مسیر دست‏یابی ما به واقعیت را بگشایند و اطمینان داشته باشند ما از جوانی آن‌ها دفاع خواهیم کرد. برای ما هیچ کار مهم‏تری وجود ندارد. مهم‏‌ترین کار ما دفاع از رادیکالیسم است.

علیه تاریخی‏گری

سنت ستمدیده‏گان به ما آموخته است که «وضعیت استثنایی یا اضطراری» یی که در آن به سر می‌‏بریم خودِ قاعده است. ما باید به تصوری از تاریخ دست یابیم که با این بصیرت خواناست.

وال‌تر بنیامین

چندی پیش رفیق نازنینی ماجرایی را با من در میان گذاشت که تا مدت‏‌ها ذهنم را درگیر خودش کرد. رفیق تعریف می‌‏کرد که کتاب‏های موجود در کتاب‏خانه‏ی پدری‏اش در سن مشخصی تاثیر ویژه‏یی بر زندگی آینده‏ی او داشته است. کتاب‏هایی در ادبیات انقلابی آن روزگار با نام‏هایی لابد آشنا: «مادر»، «خرمگس»، «چگونه فولاد آبدیده شد».

پدر در دهه‏ی چهل دانشجوی دانشگاه تبریز و دوست هم‏خانه‏ی اکبر موئد (۲) بوده است. در آن زمان بهروز ارمغانی (۳) که دانشجوی سال بالاتری بوده کتاب‏هایی (ه‌مان کتاب‏‌ها) را به اکبر و پدر رفیق من می‌‏داده است. زمان می‌‏گذرد و اکبر موئد و بهروز ارمغانی اولی در برابر جوخه‏ی اعدام و دومی در نبرد رویاروی جان می‌‏بازند. او خود درگیر حیرتی مالیخولیایی بود که کسی جان باخته در گذشته‏یی دور چنین تاثیری بر زندگی امروزی او گذاشته است و این حیرت را به من منتقل کرد.

چنین است که سیاست رادیکال در روزگار ما به رغم تمامی خون و تحریفی که به واسطه‏ی آن جمهوری اسلامی تلاش کرد میان ما و آن تبار تاریخی فاصله بیندازد، تا این حد متاثر از آن جنبش بوده است. آگاهی از این تاثیر اما زمانی که به وضعیت انضمامی جامعه‏ی ایران و نسل جدید چپ گره بخورد، آشکار می‌‏کند که ما امروز و انگار هر روز در‌‌ همان نقطه‏یی ایستاده‏ییم که آنان در آن هنگامه‏ی آغاز ایستاده بودند. این بصیرتی است که باید از آن انتقادی تاریخی را برکشید.

ققنوسی که برخاست

اتوپیا چیزی است که قدرت جوامع مستقر مانع به وجود آمدن آن می‌‏شود. آنجا که «ناضروری» تبدیل به نیازی حیاتی می‌‏شود.

هربرت مارکوزه

جنبش فدایی، اگر آن را نام فراگیر و درستی برای جنبش مسلحانه بدانیم، جنبشی ناگهانی و تقلیدی نبود. جنبش فدایی حاصل سرخورده‏گی جوانان خرده‏بورژوایی نبود که دیگر حوصله‏ی «صبر انقلابی» نداشتند. این‌‌ همان تلقی مسلطی است که تاریخ‏سازان شاه و شیخ گسترش می‌‏دهند. جنبش فدایی به تمامی برآمده از نیازی اجتماعی بود که می‌‏خواست اثرات رفرمیسم حاکم بر چپ را بزداید. شاید بتوان اولین زمزمه‏های آغاز سرودخوانی مسلسل‏‌ها را در قطعنامه‏ی کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور به سال ۱۳۴۲ ردگیری کرد.‌‌ همان قطعنامه‏یی که خطاب به کارگران، کشاورزان و زحمتکشان کاربرد خشونت را وسیله‏یی برای مبارزه‏ی سیاسی می‌‏داند و می‌‏نویسد: «زبان شاه زبان گلوله‏هاست و باید با‌‌ همان زبان با او سخن گفت». (۴)

بعید است در آن عصر غیبت اینترنت و وسایل ارتباطی این قطعنامه به بیژن جزنی و یارانش رسیده باشد و آنان به سرعت آن را پذیرفته باشند. به ویژه که گروه در بهار ۱۳۴۲ تصمیم گرفته بود به سمت سازماندهی سیاسی _ نظامی حرکت کند و نیز منوچهر کلانتری، عضو گروه جزنی سه سال پس از آن قطعنامه به خارج از کشور رفت. (۵) تصور اثرگذاری این دو بر هم را با چنین استدلالی می‌‏توان بی‌پایه دانست.

به ویژه که بدانیم در‌‌ همان دوران آغاز فعالیت گروه، حسن ضیاطریفی تلاشی بی‌ثمر برای تماس با شورش مسلحانه‏ی قشقایی‏‌ها و بهمن قشقایی داشته است و نیز تماسی با گروه «رزم‏آوران» برقرار می‌‏شود که به مبارزه‏ی مسلحانه اعتقاد دارند و در نتیجه‏ی آن کسانی چون عباس سورکی، ناصر آقایان و ضرار زاهدیان به گروه می‌‏پیوندند. به مجموع این‌ها باید اضافه کنم شورش مسلحانه‏ی اسماعیل شریف‏زاده، ملا آواره و سلیمان معینی را در کردستان و بعد ادعا کنم سخن گفتن از «تقلید» و «بی‏حوصله‏گی» برای چنین آغازی، همه گیر و هم‏زمان، در بهترین حالت بی‏معنی و غرض‏ورزانه است.

جنبش فدایی آمده بود تا نکبت خاطره‏یی جمعی را بزداید. خاطره‏یی که در آن پدران چپ در خانه مانده بودند را تنها با پیوندی خونین با خیابان می‌‏شد زدود. این همه اما از وضعیت جهانی بی‌تاثیر نبود. حزب توده ی ایران پس از شکست تاریخی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دیگر هیچگاه نتوانست به دوران اوج قدرتش در دهه ی بیست بازگردد. دوران طلایی و فرخنده یی که حزب توده گسترده‌ترین و مترقی‌ترین حزب موجود در ایران بود. با این همه حزب توده در روز کودتای ۲۸ مرداد نیرو‌هایش را در خانه نگاه داشت نه به این دلیل که توافقی پنهانی میان انگلستان و آمریکا و شوروی در میان بود، نه به این دلیل که قصد داشت به دولت مصدق خیانت کند، و نه به دلایل افسانه یی دیگری که روایت راست کیش تاریخ سال هاست آن را تکرار می‌کند تا بزدلی خود را در روز کودتا بپوشاند. دلیل بی عملی حزب در روز کودتا این بود که حزب توده از اساس حزبی نبود که برای انقلاب آمده باشد.

حزب توده در زمانه یی متولد شد که انقلابی گری چپ در چنبره ی فترت گرفتار آمده بود. آخرین رهبران انقلابی یا چون کارل لیبکِنِشت و رزا لوکزامبورگ بر سنگفرش های آلمانی با جمجمه یی از هم پاشیده جان سپرده بودند، یا چون آنتونیو گرامشی گرفتار زندان فاشیستی شده بودند و یا در تصفیه های استالینی از دم تیغ گذشته بودند. عصر سلطه ی استالینی بر چپ جهانی آغاز شده بود و این استالین بود که می‌گفت: «انترناسیونالیست کسی است که حاضر است بی‌چون و چرا و بدون تزلزل و بدون قید و شرط از اتحاد جماهیر شوروی دفاع کند. زیرا هر کس که خیال می‌کند از انقلابی جهانی بدون اتحاد جماهیر شوروی یا به رغم آن دفاع می‌کند، علیه انقلاب اقدام می‌کند و ناگزیر به اردوی دشمنان انقلاب درمی غلتد.»

اتحاد جماهیر شوروی سرمست از فتوحات جنگ جهانی دوم و اشغال نیمه ی شرقی اروپا که با دولت های دست نشانده و کمونیست های سر به راه آذین شده بود و نیز در هراس از بمب های اتمی آمریکا که به عنوان قدرت هژمونیک جهان سرمایه از دل خاکسترهای جنگ جهانی دوم به کار سر کشیدن بود، مایل بود فتیله ی انقلاب را پایین بکشد تا مبادا جایی مجبور شود با قدرت اتمی شاخ به شاخ شود. چنین بود که آن بخشی از انقلابیون جهان چون فرقه ی دموکرات آذربایجان و کمونیست های یونان که هنوز در سر سودای انقلاب سرخ داشتند و چشم امید به یاری های شوروی به عنوان اولین پایگاه جهانی پرولتاریای انقلابی بسته بودند، قربانی شرایطی شدند که بقای دولت حزبی تزارهای سرخ کرملین به حفظ آن گره خورده بود.

از آن پس احزاب کمونیست جهان، و نیز حزب توده ی ایران، در بهترین حالت تلاش می‌کردند به عنوان نمایندگان چپ در جامعه، چند کرسی پارلمانی به دست بیاورند، دولت های راست را با افشاگری و انتقادهای خود تحت فشار بگذارند، در جهت گسترش تامین اجتماعی و احقاق حقوق فرودستان تلاش کنند و در آرمانی‌ترین شکل وارد دولت های ائتلافی چپ‏گرا شوند. و البته در کنار همه ی این‌ها «بدون تزلزل و بدون قید و شرط» از منافع اتحاد جماهیر شوروی دفاع کنند تا برادری انترناسیونالیستی خود را به اثبات برسانند.

دولت های غربی و غرب‏گرا نیز از این همه بی‌اطلاع نبودند چنین بود که دست به سرکوب خونین چپ نزدند چرا که دیگر چپ، خطری انقلابی نبود. افسانه ی هراس دربار ایران از حزب توده آنگاه آشکار می‌شود که در بهترین موقعیت سرکوب، در حالی که ترور شاه در ۱۵ بهمن ۱۳۲۷ و بعد تصویب انحلال حزب توده در مجلس بهترین موقعیت را برای برچیدن یکباره ی تشکیلات حزب به حاکمان می‌داد. در حالی که تقریبن تمامی رهبران شناخته شده ی حزبی در پی ماجرای ترور شاه بازداشت شده بودند و می‌شد با یک چرخش قلم آن‌ها را به بهانه ی توطئه علیه جان شخص اول مملکت به جوخه ی آتش سپرد، سرکوب در نقطه یی متوقف شد و تشکیلات حزب در تمام آن سال‌ها تا کودتای ۲۸ مرداد به شکل نیمه علنی _ نیمه مخفی به حیات خود ادامه داد.

جهان اما چنین نماند. انقلاب زردهای سرخ در چین نشان داد که هنوز انقلابی گری چپ می‌تواند از جایی سربر کشد. و البته کشف سازمان نظامی حزب نیز هراس به جان دربار انداخت تا سرکوب همه جانبه و اعدام اعضای حزب را آغاز کند. همانطور که نظامیان جهان، پشتیبانی شدند تا زیر نظر جلادهای شناخته شده یی چون گریدی و کیسینجر، هر‌گاه حزبی چپ‏گرا بخواهد از خط قرمز عبور کند و دمی به خمره ی انقلابی گری بزند، جوی خون راه بیندازند.

احزاب کمونیست جهان، و نیز حزب توده ی ایران، هرگاه با سرکوبی چنین روبه رو ایستادند بلافاصله به احزابی تبدیل شدند در تبعید اروپای شرقی تا با آب مقدس رفرمیسمی که در اولین پایگاه پرولتاریای انقلابی تولید می‌شد، غسل تعمید داده شوند. آنان اگر پیش از این در بین الملل های کمونیستی می‌آموختند «چگونه انقلاب کنند»، اینک باید درس جدیدی می‌گرفتند. و طنز تاریخ بود شاید که این درس درست در کشوری به آن‌ها داده می‌شد که برای اولین بار انقلابی گری چپ در خاک آن از روی صفحه ی کاغذ به متن جامعه کشیده شد. در کشوری که قرار بود «کشور شورا‌ها» باشد به کمونیست های جهان می‌آموختند «چگونه انقلاب نکنیم.»

شبح انقلاب اما به خواست کرملین نشسته گان از چراغ جادو بیرون نیامده بود تا به خواست و اراده ی آنان اسیر شود. در گوشه های جهان نسلی در کار سربر کشیدن بود که رویای انقلاب سرخ را در سر می‌پروراند. چنین بود که صدای گلوله‌ها و فریادهای جوانان شورشی، خواب خوش جهانی را که می‌رفت عرصه ی معامله ی پنهان و آشکار انقلابیون دیروز با جلادان هنوز شود بر هم زد. آن‌ها آمده بودند تا نشان دهند «آنچه ثابت و پابرجاست، ثابت و پابرجا نیست».

این شورش درست همانطور که باید می‌بود با گذر از شوروی آغاز شد. و گذر از شوروی به گذر از احزاب کمونیست، و نیز حزب توده ی ایران رسید. جوانان شورشی دیگر از روی سرمشق «مسائل سوسیالیسم» و بولتن های حزبی نمی‌نوشتند. آنان می‌خواستند با مغز خودشان فکر کنند و با پاهای خودشان راه بروند. در مقابل البته پدران خشمگین چپ «رسمی» ایستاده بودند. کارشکنی‏های حزب کمونیست بولیوی در جنگ چریکی ارنستو چه‏گوارا، موضع‏گیری حزب کمونیست فرانسه بر علیه دانشجویان شورشی می‌۶۸، موضع‏گیری حزب کمونیست الجزایر بر علیه نبرد رهایی‏بخش الجزایر و موضع‏گیری حزب توده‏ی ایران بر علیه جنبش فدایی نمونه‏های خشمی هستند که پدران بر فرزندان شورشی گرفته بودند. (۶)

نسل جدیدی آغاز می‌‏شد. آنان نسلی بودند که بر علیه «شاه سلطنت کند نه حکومت» شوریدند. آن نسل به دنبال قدرتی نبودند که باید «از لوله‏ی سلاح» برمی‏خاست. تئوری «موتور کوچک» _ «موتور بزرگ» پویان _ احمدزاده و تئوری «تبلیغ مسلحانه‏ی» جزنی هرچند با هم تفاوت‏هایی دارند اما در هسته‏ی اصلی هم‏مانندی مشخصی دارند. سویه‏ی آن‌ها جامعه است. آن نسل می‌‏خواستند با خونشان سیاست را به جامعه‏یی بازگردانند که از آن تهی شده بود. این‌‌ همان استراتژی رهایی‏بخشی بود که جنبش فدایی به مثابه «جنبش» از آن فرا رویید.

آنچه از آن نسل آموختنی است نه اسلحه و کارکردهای آن یا اصول مبارزه‏ی پارتیزانی بلکه گذر از رفرمیسم و ترسیم افق رادیکال است. در زمانه‏یی که «انقلاب» در چنبره‏ی ایدئولوژی رسمی، مذموم و نابخردانه است باید از آن نسل بیاموزیم که بدون هیچ شرمی از انقلاب سخن بگوییم. باید از سیاستی که این روز‌ها به جامعه بازگشته است دفاع کرد و در برابر آن افقی ممکن و شدنی را قرار داد. در این زمانه، انقلاب خود اتوپیای ماست.

جنبشِ سازمان یا سازمانِ جنبش

افزوده شدن عنوان «سازمان» به ابتدای چریک‏های فدایی خلق در ماه‏های پایانی سال ۱۳۵۳ امری تصادفی نیست. «سازمان چریک‏های فدایی خلق ایران» قرار بود جنبشی را که فراگیر شده بود، ساماندهی کند و آن را به مرحله‏ی فراتری متکامل کند اما در موقعیتی متناقض‏نما موجب اخته‏گی جنبش شد. درست در‌‌ همان نقطه‏یی که قرار بود نقطه‏ی آجیدن جنبش باشد.

تا پیش از آن هرچند لزوم تشکیل سازمانی پیشاهنگ در آثار تئوریسین‏های نسل اول جنبش فدایی هم قابل باز‌شناسی است اما آنچه در عمل رخ می‌‏داد، غیر از این بود. چریک‏های فدایی خلق تا پیش از آن شامل تمامی کسانی می‌‏شد که به جنبش مسلحانه اعتقاد داشتند. یعنی در ترجمان مصطفا شعاعیان «همه‏ی نیروهای «چریکی» که آماده باشند در راه و برای «خلق» «فدا» کاری کنند». (۷) پس غریب نیست که پیروان دو نظریه‏ی‌گاه حتا متضاد احمدزاده _ پویان و جزنی در کنار هم قرار می‌‏گیرند. آنان پروسه‏ی تجانس را در میدان عمل پیمودند.

از آن پس در کنار گروه‏هایی که لااقل به اندازه‏ی یک پاراگراف شناخته شده‏اند چون گروه فلستین، آرمان خلق، سازمان آزادیبخش خلق‏های ایران، جناح چپ ساکا (سازمان انقلابی کمونیست‏های ایران)، گروه معروف به گلسرخی _ دانشیان، گروه دکتر هوشنگ اعظمی و ستاره‏ی سرخ، بودند بسیاری از محافل کوچکی که با اعتقاد به جنبش مسلحانه پا به میدان عمل گذاشتند و همه خود را «چریک فدایی خلق» می‌‏دانستند. بخش نامکتوب مهمی از تاریخ فراموش شده‏ی ایران شاید سرگذشت همین محفل‏‌ها باشد که در گوشه گوشه‏ی ایران شکل گرفتند و برخی به طور اتفاقی سرانجام به سازمان وصل شدند، برخی در زندان و برخی پس از پیروزی انقلاب. و چه سندی گویا‌تر از وصیت‏نامه‏ی خسرو گلسرخی و کرامت‏الله دانشیان که بدون هیچ قرار مشخصی، بدون هیچ سوگند مقدسی و بدون هیچ سمت‏گیری ایدئولوژیکی به نظرات احمدزاده یا جزنی در آخرین برگه‏های مکتوب بازمانده از حیاتشان اعلام کردند «فدایی خلق» بوده‏اند. آنجایی که گلسرخی می‌‏نویسد: «من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه‏ی من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست.... شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صد‌ها فدایی برمیخیزد و روزی قلب همه‏ی شما را خواهد شکافت». و دانشیان می‌‏نویسد: «این خام‌ترین خیال است که مدام فرزندان مردم در اثر خیز انقلابی کشته شوند. این خیال باطل فقط در ذهن دشمن مردم می‌تواند وجود داشته باشد. جنبش اوج خواهد گرفت. همهگیر خواهد شد و کارگران، کشاورزان و اقشار تحت ستم زندگی نوین و سعادتمند را صاحب خواهند شد». و بعد امضا می‌‏کند: «فدایی مردم، کرامت دانشیان».

پس از روییدن سازمان بر تارک جنبش اما عصر اخته‏گی فرا می‌‏رسد. سازمان بنا بر خصلت سانترال هر سازماندهی عمودی و سلسله‏مراتبی تلاش داشت تنوع موجود در سطح جنبش را به نفع نظریات «رسمی» سازمان حل کند. پس تعجبی ندارد اگر هر سه پروسه‏ی تجانس پس از این اتفاق با شکست روبه‏رو می‌‏شوند. پروسه‏های تجانسی که در آن‌ها از سویی نیروهای دیگر واقعن موجود در جنبش فدایی درگیر بودند و از سویی حمید مومنی، تئوریسین کبیر سازمان یک تنه وظیفه‏ی برخورد با «منحرفین» را به دوش می‌‏کشید.

اگر در اسناد به دست آمده از پروسه‏ی تجانس با سازمان مجاهدین خلق مارکسیست _ لنینیست در سال ۱۳۵۴ با کشمکش هژمونی‏‌ها روبه‏رو می‌‏شویم، در پروسه‏ی تجانس با گروه اتحاد کمونیستی و نیز گروه نادر شایگان _ مصطفا شعاعیان تلاشی غریب برای اعمال هژمونی را شاهدیم. اعضای گروه اتحاد کمونیستی با اشاره به لحن تعلیماتی «آموزگار نوین پرولتاریا»، لحنی که تنها بر قداست خون‏های ریخته شده تکیه زده است، هوشمندانه بر تفاوت شیوه‏ی برخورد و اسلوب استدلالی او با امیرپرویز پویان و مسعود احمدزاده انگشت می‌‏گذارند و بعد با انبوهی از دلایل او را متوجه می‌‏کنند که محفوظات تئوریکش حتا، از حد آثار استالین و مائو و نیز نشریات چینی به زبان‏های خارجی فرا‌تر نمی‌‏رود. (۸)

پروسه‏ی تجانس با گروه شایگان _ شعاعیان اما از این هم دردناک‏‌تر است. جذب تمامی اعضای یک گروه و بعد سر دواندن تنها عنصر نامطلوب و «منحرف» آن، گرفتن نوشته‏هایی از اعضای پیشین گروه او در محکومیت مصطفا و سرانجام‌‌ رها کردن او با این استدلال که «در یک سازمان نمی‌‏تواند دو نظر وجود داشته باشد» کل پروسه‏ی تجانس است. چهره‏ی کبود جنازه‏ی شعاعیان، قامت بلندی است در محکومیت جنبشی که در سازمان اخته شد. (۹)

سازمان البته از آن پس نیز گسترش می‌‏یابد اما درست آنگاه که خصلت‏های جنبشی آن هنوز عمل می‌‏کند. سازمان آنگاه می‌‏تواند محافلی را جذب کند که پروسه‏ی تجانسی در کار نباشد. بحث‏های ایدئولوژیک پشت می‌زی در کار نباشد. یعنی درست با به کار بستن آنچه که بیژن جزنی در سال ۱۳۵۲ می‌‏نویسد: «جریان‏های مارکسیست _ لنینیستی که مبارزه‏ی مسلحانه را را به مثابه مشی خود پذیرفته‏اند وظیفه‏ی خود می‌‏دانند که مجدانه در راه وحدت جنبش کارگری بکوشند. لکن رسیدن به این وحدت نیز مانند وحدت عام تنها در یک پروسه‏ی مبارزاتی پیگیر تحقق می‌‏یابد. مبارزه‏ی ایدئولوژیک فقط با اتکا به چنین پروسه‏یی ماهیت انقلابی داشته، به جنبش رهایی‏بخش و جنبش کارگری نیرو می‌‏بخشد.» و به رغم گرایشی نهفته در متن که تلاش دارد همه را زیر پرچمی واحد گردآورد اما این پرچم واحد شورایی برای تشخیص «پالوده‏گی» ایدئولوژیک ندارد. «در حال حاضر هر گروه یا هسته‏ی سیاسی _ نظامی مارکسیست _ لنینیست باید در صورت امکان نیروی خود را در اختیار چریک‏های فدایی خلق بگذارد و یا بی‌آنکه در صدد ایجاد شبهه‏یی در افکار عمومی برآید نام چریک‏های فدایی خلق را با ذکر یک عنوان اضافی برای تشخیص واحد خود به کار ببرد.» (۱۰) عمل فدایی تنها جایی است که هنوز جنبش زنده باقی می‌‏ماند.

در پرتو این تجربه‏ی تاریخی است که باید امروز از جنبش ماندن یا شدن دفاع کرد و در برابر هر تلاشی برای فرو کردن آن در قالبی سانترال و متمرکز ایستاد. تشکل‏های متمرکزی که حالا می‌‏دانیم به بازتولید اقتدارگرایی و ازخودبیگانه‏گی خواهد انجامید. تنها جنبشی که بتواند تنوع و گوناگونی را درون خودش به رسمیت بشناسد و در راه حفظ آن بکوشد است که می‌‏تواند جنبش بماند یا بشود. برساختن فرمانده و تئوریسین کبیر در مبارزه‏یی که ما درگیر آن شده‏ییم تنها تکرار تاریخ است. تکراری تلخ، شایسته‏ی کمدین‏هایی که تاریخ ندارند. 

اشغال وال استریت، مطالبات و چشم اندازها

| 0 نظر
یک ماه از اشغال وال استریت می گذرد، هوا رو به سردی می رود، تعدادی از شرکت کنندگان دستگیر شده اند اما نه تنها این اعتراضات ریزش نکرده اند، بلکه، به بسیاری از شهرهای امریکا و دیگر کشورها نیز سرایت کرده  و سطوح مختلف طبقه ی کارگر و مخالفان سرمایه داری و معترضان به وضع موجود را در بر گرفته است.

wallstrit.jpg
  در برهه ای از تاریخ  که یکی از بزرگ ترین بحران مالی و اعتباری گریبان گیر سرمایه داری جهانی شده است، وقوع چنین اعتراضاتی گسترده ای علیه سرمایه داری در امریکا، در یکی از مراکز مهم سرمایه داری و مهد دموکراسی! بسیار حائز اهمیت است؛ کشوری که با وجود بیش از ۱۴ میلیون بیکار و خیل عظیمی از کارگران یدی و ذهنی و یک سرمایه داری افسارگسیخته و بحران اقتصادی بزرگی که قادر نخواهد بود آن را از سر بگذارند، کماکان مدعی است سرمایه داری بهترین شیوه ی تولید برای تمام طبقات است. اما از اواخر سپتامبر ۲۰۱۱ تاکنون، اشغال وال استریت و تظاهرات  گوناگون در جای جای جهان می توانند گواه روشنی باشند بر دروغ های شاخداری که رسانه های سرمایه داری و تئوریسین های مزدورشان سال هاست به خورد مردم می دهند و تنها قصد دارند سیادت طبقاتی خویش را حفظ کرده و ذهن مردم را از علت اصلی بی عدالتی و استثمار یعنی شیوه ی تولید سرمایه داری منحرف کنند. اما اکنون دیگر با خیزش سوبژه های فرودست و معترض، هر انسان بینایی قادر است بزرگی دماغ پینوکیو را تشخیص دهد!

ولی چرا اشغال وال استریت و تظاهرات های متعاقب آن تاثیر و اهمیت منحصر به فردی دارند؟ در سال های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ خیزش و اعتراض مردم بسیاری از نقاط جهان را شاهد بوده ایم، خیزش مردم تونس، مصر، لیبی، سوریه، بحرین و تظاهرات ها در اسپانیا، انگلیس، اعتراض های مردم یونان و ... . تمام  این اعتراض ها و خیزش ها و انقلاب ها در شرایطی رخ داده اند و می دهند که سرمایه داری با بحران هایی بنیادی و جدی رو به رو شده است و برای مدیریت بحران های خویش، باری را که بر گرده ی طبقات فرودست تحمیل کرده است، روز به روز سنگین تر و تحمل ناپذیرتر می کند. بیکاری های گسترده، فقدان امنیت شغلی، کم کردن یا لغو حمایت های دولتی، خصوصی سازی در تمام حیطه ها و به ویژه خدمات تامین اجتماعی و خدمات درمانی، افزایش سن بازنشستگی، بالا رفتن شهریه ی دانشگاه ها و بالا بودن مالیات ها و ... شرایط زیستی طبقه ی کارگر را بیش از پیش وخیم کرده است. سیاست های نئولیبرالیستی و نفوذ شرکت های چند ملیتی و بانک های بزرگ و به بیان دیگر جهانی شدن سرمایه، دولت ملت های سرمایه دار را تضعیف کرده است و بخش های خصوصی سرمایه داری نیز به هیچ وجه پاسخگوی نیازها و تامین رفاه مردم نیستند و جز به بیشینه کردن ارزش اضافی و انباشت سرمایه، به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنند. اما اشغال وال استریت در امریکا یعنی اشغال نمادین یکی از مهم ترین و تعیین کننده ترین مکان ها در جغرافیای سرمایه داری جهانی امروز. وقتی وال استریت به واسطه ی تضاد طبقاتی شدید، بیکاری، بی عدالتی و استثمار فرودستان به تصرف معترضان و فرودستان در می آید حاوی چنین حقیقتی است: بورژوازی محترم! این سیستم شما که آن را بهترین سیستم اقتصادی می دانید و امروز وال استریت آن را در امریکا بازنمایی می کند، معیوب است، بحران ساز است، این سیستم اقتصادی تنها بر بیشینه کردن سود سرمایه دارن بزرگ و بهره کشی از کارگران استوار است و منافع و نیازهای تمام مردم را برآورده نمی کند و ما از سازوکار غیرانسانی و فاسد سیستم اقتصادی موجود آگاهیم و علیه آن می ایستیم؛ بحران های مالی و اعتباری شما ذاتی نظام اقتصادی شماست و ما نمی بایست تا ابد تاوان سوداگری های مشتی سرمایه دار را پس بدهیم و به این ترتیب شما نخواهید توانست از بحران اقتصادی موجود عبور کنید. و از طرف دیگر چنین کنشی با چنین اهمیت نمادینی، برای تمام فرودستان و معترضان جهان، ممکن است الهام بخش اعترضات و شکل گیری سازماندهی های کارگری منسجم و انقلابی علیه سرمایه داری گردد و شهامت کنشگری سیاسی و مبارزه برای آزادی و برابری و احقاق حقوق اجتماعی را در آنان احیا کند.

در اواسط سپتامبر گروهی کانادایی به نام (Adbusters Media Foundation) فراخوان دادند که با تصرف صلح آمیز وال استریت علیه نفوذ شرکت های چندملیتی بر دموکراسی، بیشتر شدن تضاد بین ثروتمندان و فقرا و فقدان پیگردهای قانونی که درپی بحران مالی جهانی وجود دارند، بایستند. Adbusters  در فراخوان شان نوشته اند: از یک مطالبه ی ساده آغاز می کنیم از کمیسیون ریاست جمهوری اوباما که پول را از سیاست جدا کند. ما درحال طرح ریزی امریکایی نوین هستیم. اکتیویست های بسیاری از جمله اکتیویست های گروه (Anonymous) نیز به این فراخوان پیوستند. گروه هایی مانند مجمع عمومی نیویورک سیتی و روز خشم امریکا ، بسیاری از سندیکاهای کارگری و فعالین سیاسی و افرادی با گرایش های گوناگون سیاسی به این جریان پیوستند، ازجمله سوسیالیست ها و کمونیست ها، آنارشیست ها، محیط زیست گرایان، لیبرال ها، رای دهندگان بدون گرایش سیاسی خاص، آزادی خواهان و تمام سوبژه هایی که از شرایط موجود ناراضی اند و می خواهند تغییرش دهند. با اینکه اشغال وال استریت در ابتدا با فراخوان Adbusters آغاز شد اما این جریانی کاملا بدون لیدر مشخص است. اگرچه سازماندهی ها به عهده ی سازمان ها و گروه ها و فرد فرد معترضانی است که در این جریان شرکت دارند.

در هفته ی اول یعنی ۱۷ تا ۲۳ سپتامبر تظاهرات های بسیاری رخ دادند. ۱۷ سپتامبر هزار نفر در تظاهرات در وال استریت شرکت داشتند و در ۱۹ سپتامبر ۷ نفر توسط پلیس دستگیر شدند. در ۲۴ سپتامبر دست کم ۸۰ نفر دستگیر شدند و بسیاری از آنها به جرم رفتارهای آشوبگرانه در بازداشت ماندند اما تظاهرات به خیابان های دیگر سرایت کرد. پلیس با تاکتیک های گوناگون سعی داشته است معترضان را به گروه های کوچک تر تبدیل کند و انسجام آنها را از بین ببرد. پلیس  برای سرکوب معترضان  با باتوم و اسپری فلفل و دیگر ابزار سرکوب و در نهایت بازداشت  از معترضان به طرزی کاملا دموکراتیک پذیرایی کرده و می کند در حالی که به گفته ی پلیس، آنها به بهترین وجه ممکن  از ابزار سرکوب به خصوص اسپری فلفل  استفاده می کنند! اما ویدیوهای منشر شده خلاف این را می گویند. در هفته ی سوم تعداد دستگیری ها به شدت بالا رفت. اول اکتبر بنا به گفته نیویورک تایمز بیش از ۷۰۰ نفر بازداشت شدند به این بهانه که معترضان خیابان ها را مسدود کرده اند. در ۲ اکتبر تنها ۲۰ نفر از ۷۰۰ نفر آزاد شدند درحالی که به جرم آشوبگری متهم شدند و پرونده هایشان به دادگاه کیفری منتقل شد. ۵ اکتبر دومین روزی بود که پلیس به طرز وحشیانه ای با اسپری فلفل و اعمال خشونت بسیار معترضان را سرکوب کرد. در این روز هزاران کارگر عضو اتحادیه ها ، دانشجویان و خیل عظیمی از بیکاران به تظاهرات پیوستند و تعداد معترضین به ۱۵۰۰۰ نفر رسید. تظاهرات های کوچکتر بسیاری نیز همزمان در شهرهای مختلف امریکا برپا بود. در هفته ی چهارم موج تظاهرات ها علاوه بر وال استریت و امریکا به کشورهای دیگر نیز سرایت کرد. فراخوانی داده شده است که ۱۵ اکتبر در ۲۵ کشور جهان تظاهراتی مشترک صورت گیرد.

اگر بخواهیم مطالبات و اعترضات معترضان و شرکت کنندگان اشغال وال استریت را در یک پاراگراف کوچک جمع بندی کنیم، چنین خواهند بود: اعتراض به سلطه ی پول بر سیاست، اعتراض به نقش مخرب و بسیار تاثیرگذار بنگاه های اقتصادی بزرگ در سیاست و بیشتر شدن شکاف بین ۹۹ درصد مردم  و یک درصد سرمایه دار بزرگ، نزول رفاه اجتماعی، اعتراض به بالا رفتن مالیات ها، اعتراض به بالا بودن هزینه های تحصیلی، اعتراض به فقدان خدمات درمانی رایگان و بالا بودن هزینه های درمانی، اعتراض به ناامنی اجتماعی و خشونت پلیس، اعتراض به فساد احزاب سیاسی و لابی ها و زد و بندهای اقتصادی در سیاست، حمایت از اتحادیه های گوناگون کارگری، مخالفت با سیاست های جنگ افروزی امریکا. اما با وجود تمام موارد ذکر شده معترضان هنوز موفق به تهیه ی یک لیست مطالبات ایجابی که سر آن همه به توافق رسیده باشند، نشده اند. چراکه معترضین گوناگون و با خاستگاه ها و مطالبات و گرایشات سیاسی متفاوتی در این جریان سهیم هستند و مسئله اینجاست که تاکنون این توافق وجود دارد که معترضین چه نمی خواهند.

IMAGE634531861959503916.jpgواکنش های اوباما و بسیای از سیاستمدارن امریکا نسبت به اشغال وال استریت واکنش هایی کاملا مردم فریب بوده است، واکنش هایی با این محتوا که ما نارضایتی شما را درک می کنیم، شما حق اعتراض دارید و ما هم سعی می کنیم کارآفرینی کنیم. حتی برخی از شرکت های بزرگ نیز حمایت خود را از معترضان اعلام کرده اند. رسانه ها نیز سعی می کنند هرچه بیشتر اشغال وال استریت و تظاهرات های گوناگون را مانند کسالتی که به زودی برطرف می شود نشان دهند. اما واقعیت  نه وعده وعیدهای پوپولیستی اوباما یا دیگر سیاستمداران است و نه در رسانه ها بازنمایی می شود، بلکه واقعیت در اراده ی جمعی و حضور و کنش مشترک تمام معترضانی است که با اشغال وال استریت، به طور نمادین سرمایه داری را هدف گرفته اند، در تظاهرات ها شرکت می کنند و با وجود سرکوب و سرما و بازداشت ها ادامه می دهند و خود را و سیاست را بازمی سازند. اما سوال اساسی اینجاست که یک خیزش، بدون مطالباتی ایجابی و لیدر و سازماندهی منسجم تا کجا قادر به ادامه ی حیات است؟ واقعیت این است که نباید عجله کرد و توقع داشت در یک اعتراض بزرگ علیه نظام موجود، در همان روزهای اول تمام مطالبات و استراتژی های انقلابیون از پیش تعیین شده و بسیار واضح باشند، بلکه سوبژه های انقلابی در پروسه ی مبارزه و با هر کنشی که در این پروسه انجام می دهند، وضع موجود را تغییر می دهند. اما اگر در پروسه ی مبارزه، معترضین به هر دلیل به توافق نرسند تا به ادامه ی مبارزه ی خویش جدیت داده و به آن افق انقلابی  بخشند، دیر یا زود ممکن است به دلایل گوناگون به خانه ها بازگردند و تنها خاطره ی پرشور یا تلخی از اشغال وال استریت در خاطره ها ته نشین گردد. متاسفانه بخش عظیمی از معترضان چپ را کسانی تشکیل می دهند که به طرزی هیستریک از تشکل و انسجام در قالب یک ظرف مبارزاتی مانند حزب گریزان اند. در سخنرانی ژیژک که خود را کمونیست ، لنینیست یا گاهی استالینیست می داند! می توان چنین پاشنه ی آشیلی را دید. وقتی ژیژک می گوید ما کمونیسم نیستیم، اگر کمونیسم...، ما با سیستم مشکل داریم و ... . این عبارات به این معنا هستند که ما حزب انقلابی را شر می دانیم، و متعاقبا به این معناست که ما انسجام و اتحاد برای انقلاب را شر می دانیم و فقط می خواهیم شرایط موجود را نابود کنیم و هیچ آلترناتیو جایگزینی نداریم، چرا که سرمایه داری و تجربه ی کشورهای کمونیستی ما را از آلترناتیوها ترسانده اند، چرا که ما این قدرت تشخیص را پیدا نکرده ایم که تمیز دهیم شوروی، چین و دیگر کشورهای کمونیستی، کمونیستی نبودند چرا که شیوه ی تولید در آن کشورها کمونیستی نشد، اینکه اگر کمونیسم قرن بیستم در چند تجربه متحقق نشد، کلا به این معنا نیست که تئوری کمونیسم نادرست و ناممکن است. بنابراین متاسفانه تاکنون فقدان آلترناتیوهای ایجابی و بی اعتمادی به لیدر و سازماندهی مشخص و منسجم در این جریان نشان می دهند که ایده های سطحی و بچه گانه ی قدرت ستیز و حزب ستیز و  گرایش های آنارشیستی ضد کمونیسم تا چه حد بر فضای کلی چپ معاصر تاثیر گذارده است. به این ترتیب با وجود حقانیت اعتراض و نقاط قوت و نقاط ضعف موجود در صفوف معترضان و هراس از تشکل و انسجام انقلابی علیه سرمایه داری به هدف تغییر شیوه ی تولید، این احتمال نیز وجود دارد که چشم انداز اشغال وال استریت و تمام این تظاهرات های باشکوه در آینده ی نزدیک چندان امیدبخش نباشند و سرمایه داری بتواند موقتا شرایط خود را به ما تحمیل کند، این چیزی است که باید از آن هراسید! اما از آنجایی که سرمایه داری عمیقا دچار تضاد درونی است، یعنی سیستمی است که ماهیتا بحران تولید می کند و تمام بحران ها مدیریت پذیر نیستند بلکه بستری هستند که در آن افراد بنا به ضرورت های مادی  به سوبژه های کنشگر حوزه ی سیاست تبدیل می شوند تا وضع موجود را تغییر دهند، اشغال وال استریت و تظاهرات پی در پی  در اقصی نقاط جهان به تدریج و در دراز مدت گسترده تر خواهند شد، همان طور که بحران اقتصادی عمیق تر و جدی تر خواهد شد و از دل این شرایط عینی سوبژه های انقلابی ای تولید می شوند که برای تغییر وضع موجود ناچارند شیوه ی تولید را تغییر دهند و برای انجام چنین کنش دشواری، به تشکل، جدیت، انسجام و افق انقلابی نیاز خواهند داشت.

نسیم روشنایی
۱۳ اکتبر ۲۰۱۱


ارزیابی انقلاب روسیه[١]

| 0 نظر
و. اى. لنین
v.i.-lenin.jpg اکنون دیگر هیچکس در روسیه خیال برپا کردن انقلاب به شیوۀ مارکس را به خود راه نمیدهد. این و یا چیزی شبیه آنرا اخیراً "استولیچنایا پوچتا"[٢]، یک روزنامۀ لیبرال - حتی تا حدی دمکرات و حتی تا حدی سوسیال-دمکرات (منشویک) - اعلام داشته است. برای اینکه با نویسندگان این افاضات منصفانه رفتار کرده باشیم باید بگوییم که آنها موفق شده‌اند تا جوهر جوّ سیاسی حاضر و طرز برخورد نسبت به درسهای انقلابمان را دریابند، جوّی که بیشک اکنون در میان محافل وسیع روشنفکران، بیمایگانی که نیمچه سوادی دارند و احتمالا در بسیاری از گروه‌های بیسواد خرده بورژوازی نیز حاکم است.

 چنین اظهار نظری در درجۀ اول انزجار عمیقی را نسبت به مارکسیسم بطور کلی نشان میدهد. همان مارکسیسمی که اعتقاد خدشه ناپذیری به رسالت انقلابی پرولتاریا داشته و با تمام وجود حاضر است از هر جنبش انقلابی توده‌ها پشتیبانی نموده، به مبارزات آنان حدت بخشیده و در آن پایداری ورزد. ولی این اظهار نظر همچنین بیانگر انزجاری است نسبت به روشهای مبارزه، اَشکال کار و تاکتیکهایی که در همین اواخر در پراتیک عملی انقلاب روسیه آزمایش شده‌اند. تمام پیروزیهایی که انقلاب ما بدان نائل شد - یا به بیان بهتر نیمه پیروزی یا ربع پیروزی - تماماً و منحصراً مدیون تعرض پرولتاریایی بود که پیشاپیش عناصر زحمتکش غیر پرولتر قدم برمیداشت. و تمام شکستها هم معلول تضعیف این تعرضات بود، معلول تاکتیکهایی بود که برای اجتناب از این تعرضات، برپایۀ فقدان آنها و گاهی مستقیماً (در میان کادتها) در جهت حذف آنها اتخاذ میشد.

 و امروز، در دورۀ سرکوب بی امان ضدانقلاب، بیمایگان جبونانه به اربابان جدید خود تمکین میکنند، فرصت طلبانه چاپلوسی سلاطین جدید را کرده، گذشته را مردود میشمارند، میکوشند آنرا از یاد ببرند و خود و دیگران را قانع سازند که دیگر هیچکس در روسیه خیال برپا کردن انقلاب به شیوۀ مارکس را به خود راه نمیدهد، هیچکس خواب "دیکتاتوری پرولتاریا" را نمیبیند و قس علیهذا.

 در انقلابات دیگر بورژوایی، تفوق فیزیکی حاکمان سابق بر مردمی که قیام کرده بودند باعث افسردگی و دلسردی محافل کثیری از جامعۀ "روشنفکران" میشد. ولی میان احزاب بورژوایی که برای آزادی واقعاً جنگیده و سهم قابل ملاحظه‌ای در انقلاب داشتند، همیشه آثار توهّماتی را میشد دید که امروزه درست عکس آنها میان خرده بورژوازی روشنفکرمآب روسیه رایج است. توهّمات آن دوران دربارۀ پیروزی ناگزیر، فوری و کامل "آزادی، برابری و برادری" بود، توهّماتی دربارۀ جمهوری، نه جمهوری بورژوازی بلکه جمهوری همۀ انسانها، جمهوریی که قادر بود صلح را بر روی زمین و صفا را در بین مردمان برقرار سازد، توهّماتی دربارۀ از بین رفتن اختلافات طبقاتی بین مردمی که تحت فشار سلطنت و نظام قرون وسطایی بودند، دربارۀ اینکه نمیتوان با روشهای قهرآمیز بر یک "ایده" غلبه کرد، دربارۀ ماهیت کاملاً متضاد فئودالیسمی که دورانش به سر آمده بود و سیستم جمهوری آزاد جدیدی که ماهیت بورژوایی آن فهمیده نشده و یا حداکثر به صورتی گنگ و مبهم فهمیده شده بود.

 بنابراین در دوران ضدانقلاب، نمایندگان پرولتاریا که راهشان را به سَمت پایگاه سوسیالیسم علمی پیموده بودند، مجبور بودند علیه این توهّمات مبارزه کنند (همانند مبارزاتی که مثلا مارکس و انگلس در سال ١٨۵٠ انجام دادند)، مبارزه‌ای علیه توهّمات بورژواهای جمهوریخواه، علیه درک ایده‌آلیستی از سنتهای انقلابی و ماهیت این درک، علیه جمله پردازیهای سطحی که جایگزین کار پیگیر و جدی در میان هر طبقه میشد[٣]. ولی جریان در روسیه کاملاً برعکس است. در اینجا ما هیچگونه اثری از این توهّمات جمهوریخواهی ابتدایی نمیبینیم که سد راه کار اساسی عمل متداوم انقلابی در شرایط جدید و متفاوت باشد. دیگر هیچ اغراقى در معنی جمهوری نمیبینیم، و شعار جمهوری که برای مبارزه علیه فئودالیسم و سلطنت اساسی بود دیگر به شعار عام یکایک مبارزات رهایی‌بخش تمام کسانی که کار میکنند و استثمار میشوند بدل نمیشود. سوسیالیست-رولوسیونرها[۴] و گروههایی از این قبیل، که به عقاید مشابهی دامن میزنند، همچنان معدود باقی مانده و نصیبشان از دورۀ سه سالۀ توفان انقلابی (٧-١٩٠۵) - بجای اشتیاق همه‌گیر جمهوریخواهانه - یک حزب اپورتونیست جدید خرده بورژوایی، سوسیالیستهای خلقی، و افزایشی جدید در شورشگری ضد-سیاسی و آنارشیسم بوده است.

 در آلمانِ خرده بورژوا، در روز بعد از اولین خیزش انقلاب سال ١٨۴٨، تصورات خوش غالب در میان دمکراتهای جمهوریخواه خرده بورژوا وضوح چشمگیری داشت. در روسیۀ خرده بورژوا، در روز بعد از خیزش انقلاب ١٩٠۵، در عوض، نشانه‌های چشمگیری از اپورتونیسم خرده بورژوایی دیده میشد - و هنوز هم دیده میشود - که به سازش بدون هیچ مبارزه‌ای امید بسته، از مبارزه هراسیده، و پس از اولین شکست شتابان گذشتۀ خود را نفی کرده و با این کار فضای عمومی را با افسردگی، بزدلی و ارتداد مسموم ساخته است.

 این اختلاف مسلماً از اختلاف سیستم‌های اجتماعی و شرایط تاریخی دو جامعه نشأت میگیرد. ولی مسأله این نیست که تودۀ خرده بورژوای روسیه مخالفت کمتری با نظم قدیم دارد. قضیه درست برعکس است. دهقانان ما در همان اولین مرحلۀ انقلاب روسیه چنان جنبش دهقانی برپا نمودند که از لحاظ قدرت، قاطعیت و آگاهی سیاسی از تمام جنبشهای مشابه در انقلابات قرن ١٩، بطور وصف‌ناپذیری شدیدتر بود. اِشکال در این است که قشری که هستۀ دمکراتهای انقلابی را در اروپا تشکیل میداد - استادکاران شهرهای کوچک، بورژوازی شهری و خرده بورژوازی - در روسیه مجبور بودند به سَمت لیبرالیسم ضد‌انقلابی بروند. آگاهی طبقاتی پرولتاریای سوسیالیست که دست در دست ارتش جهانی انقلاب سوسیالیستی پیش میرود، روحیۀ فوق‌العاده انقلابی موژیک‌ها که به دلیل یوغ دیرپای اربابان فئودال به اوج نا امیدی رسیده و خواستار مصادرۀ املاک بودند، اینها موجباتی بودند که لیبرالیسم روسیه را با فشاری بسیار بیشتر از آنچه که در مورد لیبرالهای اروپا اتفاق افتاد، در آغوش ضدانقلاب انداختند. از اینرو، در حالى که روشنفکران و خرده بورژوازی شتابان در پی انکار سنتهای مبارزات انقلابی هستند، وظیفۀ خطیر و مبرم حفظ این سنن، توسعه و تحکیم آنها، پیوند دادن آگاهی توده‌های وسیع مردم به این سنن، و پیش بردن آنها تا خیزش محتوم جنبش دمکراتیک آتی به عهدۀ طبقۀ کارگر روسیه قرار گرفته است.

 کارگران به خودیِ خود درست به چنین مبارزاتی برخاسته‌اند. آنها با شوری بیش از حد مبارزات عظیم اکتبر و دسامبر را تجربه کرده‌اند، تغییراتی را که در زندگیشان صرفاً به دلیل چنین مبارزۀ انقلابیی رخ داد، با وضوح بسیار دیدند. اکنون آنها همصدا، یا لااقل هم احساس با آن کارگر نساجی هستند که در نامه‌ای به روزنامۀ سندیکا چنین نوشت: "کارخانه‌داران حاصل پیروزیمان را از ما پس گرفته‌اند، سرکارگر دوباره برای ما رَجَز میخواند، فقط صبر کنید، ١٩٠۵ باز خواهد گشت."

 فقط صبر کنید، ١٩٠۵ باز خواهد گشت. کارگران بدین گونه به اوضاع مینگرند. برای آنها مبارزات آن سال سرمشقی از آنچه باید بشود به دست داد. برای روشنفکران و مرتدین خرده بورژوا آن سال "سال دیوانگی" بود و الگویى شد برای آنچه نباید بشود. برای پرولتاریا کار بر روىِ و قبول نقادانۀ تجارب انقلاب باید از یادگیرى این تشکیل شود که چگونه آن روشهای مبارزه را میشود موفقیت‌آمیزتر عملى کرد، به نحوى که همان مبارزه اعتصابى اکتبر و مبارزه مسلحانه دسامبر توده‌اى‌تر، متمرکزتر و آگاهانه‌تر بشود. برای لیبرالیسم ضدانقلابی، که افسار روشنفکران تواب را در دست دارد، جذب تجربۀ انقلاب ناگزیر از این تشکیل میشود که باید به از کوره در رفتنهاى "ساده‌لوحانه" مبارزۀ توده‌ای "افسار گسیخته" براى همیشه پایان داد، و آن را با کار با قانون اساسى سازگار "با فرهنگ و با تمدن"، بر مبناى "مشروطه خواهى" استولیپین جایگزین کرد.

 امروز همه از هر قماشى دربارۀ جذب و بررسی انتقادی تجارب انقلاب صحبت میکنند. سوسیالیستها و لیبرالها درباره‌اش صحبت میکنند. سوسیالیست‌ها و لیبرالها درباره‌اش صحبت میکنند. اپورتونیست‌ها و سوسیال-دمکراتهاى انقلابى درباره‌اش صحبت میکنند. ولی همه نمیفهمند که درست در بین این دو قطبِ مخالفِ فوق‌الذکر است که تمام نسخه‌هاى مختلف‌الشکل برای جذب تجربۀ انقلاب نوسان میکنند. همه این سؤال را بصراحت مطرح نمیکنند: آیا این تجربۀ مبارزۀ انقلابی است که باید بیاموزیم و کمک کنیم تا توده‌ها هم برای تحقق مبارزه‌ای پیگیرتر، سرسختانه‌تر و مصمم‌تر بیاموزند، یا این "تجربۀ" خیانت کادتها به انقلاب است که باید جذب کنیم و به توده‌ها انتقال بدهیم؟

 کارل کائوتسکی به این سؤال از جنبۀ اساسی تئوریک آن پرداخته است. در چاپ دوم اثر شناخته شده‌اش "انقلاب اجتماعی"، که به تمام زبانهای اصلى اروپایی ترجمه شده است، او در رابطه با انقلاب روسیه اضافات و ملحقاتى افزوده است. تاریخ پیشگفتار چاپ دوم اکتبر ١٩٠۶ است؛ بنابراین نویسنده فى‌الحال برای قضاوت، ماتریال در اختیار داشته است، نه فقط در مورد Sturm und Drang [توفان و تنش] ١٩٠۵ بلکه همچنین وقایع مهم "دورۀ کادتی" انقلاب ما، دورۀ اشتیاق همه‌شمول (تقریباً همه‌شمول) برای پیروزیهای انتخاباتی کادتها و دومای اول.

 پس به نظر کائوتسکی کدام مسائل تجربۀ انقلاب روسیه به اندازۀ کافی برجسته و اساسی و یا حداقل به اندازۀ کافی مهم بوده‌اند تا ماتریال جدید به دست مارکسیستی بدهند که دارد "شکل‌ها و سلاح‌هاى انقلاب اجتماعی" را بطور کلى مطالعه میکند؟ (این عنوان پاراگراف هفتم اثر کائوتسکی است که به قصد پرداختن به تجربه ۶-١٩٠۵ به اصل کتاب اضافه شده است).

 نویسنده به دو سؤال پرداخته است.

 اول، سؤال ترکیب طبقاتی نیروهایی که قادرند در انقلاب روسیه به پیروزی برسند، آن را به انقلابی واقعاً پیروزمند تبدیل کنند.

 دوم، سؤال اهمیت آن اَشکال عالیتر مبارزۀ توده‌ای است - عالیتر به لحاظ سَمت و سوى انرژی انقلابی و ماهیت تهاجمی‌شان - که انقلاب روسیه به همراه آورده، مشخصاً، مبارزات ماه دسامبر، به عبارت دیگر، قیام مسلحانه.

 هر سوسیالیستی (و بخصوص یک مارکسیست) که با دقت وقایع انقلاب روسیه را مطالعه میکند باید تشخیص بدهد که در حقیقت سؤالات ریشه‌اى و پایه‌اى در ارزیابی انقلاب روسیه همین‌ها هستند، و همچنین در ارزیابی سلسله تاکتیک‌هایی که بخاطر وضعیت حاضر به حزب کارگران تحمیل میشود. تا وقتی که کاملاًً و بروشنی درک نکنیم که کدام طبقات قادرند، در پرتو شرایط عینی اقتصادی، انقلاب بورژوایی روسیه را به پیروزى برسانند، تمام حرفهایمان دربارۀ راهیبابى براى پیروز کردن این انقلاب عبارات توخالی میمانند، نقّالىِ دمکراتیکِ محض، در عین اینکه تاکتیکهایمان در انقلاب بورژوایی به نحوى اجتناب‌ناپذیر بى پرنسیپ و پُر نوسان خواهد شد.

 از طرف دیگر، به منظور تعیین کنکرت تاکتیکهای یک حزب انقلابی در توفانی‌ترین لحظات بحران عمومی که کشور از سر میگذاراند، این بوضوح ناکافى است که صرفاً طبقاتی مشخص شوند که بخاطر نیل به یک انقلاب پیروزمند قادرند عمل کنند. دوره‌هاى انقلابی از دوره‌هاى باصطلاح تحول صلح‌آمیز، دوره‌هایى که شرایط اقتصادی موجب بحرانهای عمیق و یا جنبشهای قدرتمند توده‌ای نمیشوند، متمایز هستند دقیقاً به این لحاظ که: شکل‌هاى مبارزه در دوره‌هاى انقلابی به نحوى اجتناب‌ناپذیر بسیار متنوع‌تر هستند، و مبارزه مستقیم انقلابی توده‌ها بر همه اَشکال دیگر غلبه دارد، نه فعالیتهای تبلیغی و تهییجی رهبران در پارلمان، مطبوعات و غیره. پس اگر، در ارزیابی دوره‌هاى انقلابی، فقط به تعریف خط فعالیت طبقات مختلف، بدون تحلیل شکلهاى مبارزه‌شان، محدود بمانیم، بحثمان به معنى علمى ناقص و غیردیالکتیکی است، و در عین حال از نقطه‌نظر سیاست عملى به حد افاضات حکیمانه‌اى که در کار قهرمانان اصلى داستان تأثیرى ندارد[*] سقوط میکند (در پرانتز بگوییم که این همان چیزی است که رفیق پلخانف در نُه دهم نوشته‌هایش دربارۀ تاکتیکهای سوسیال-دمکراسی در انقلاب روسیه به آن رضایت میدهد).

 به منظور به دست دادن یک ارزیابی اصیل مارکسیستی از انقلاب، از موضع ماتریالیسم دیالکتیک، باید انقلاب همچون مبارزۀ نیروهای زندۀ اجتماعی بررسی شود، که در یک شرایط عینی مشخص، به طرق مشخص عمل میکنند و شکلهاى مشخصى از مبارزه را با توفیق کمتر یا بیشترى به کار میبرند. بر اساس چنین تحلیلی، و البته فقط بر این اساس است که برای یک مارکسیست مناسب و حقیقتاً تعیین کننده است تا جنبۀ تکنیکی مبارزه، مسائل تکنیکیی که در مسیر مبارزه پیش میآیند، را بررسى کند. قبول شکل معیّنى از مبارزه بدون قبول لزوم مطالعۀ تکنیک آن، مثل این است که بپذیریم در یک انتخابات مشخص شرکت کنیم و در عین حال قانونى را که تکنیک این انتخابات را تعیین میکند، نادیده بگیریم.

 حال به پاسخ کائوتسکی به سؤالات فوق‌الذکر بپردازیم. سؤالاتى که همانطور که میدانیم جدل طولانی و داغی را در تمام طول انقلاب، بین سوسیال-دمکراتها به راه انداخت. جدلى که شروعش در بهار ١٩٠۵ بود وقتى که کنگرۀ سوم بلشویکى حزب کارگر سوسیال-دمکرات روسیه در لندن[۵] و همزمان با آن کنفرانس منشویکى در ژنو اصول اساسی تاکتیکهایشان را در قطعنامه‌هاى دقیقی تدوین کردند، و پایانش کنگرۀ ح.ک.س.د.ر متحد در لندن در بهار ١٩٠٧[۶].

 به سؤال اول، کائوتسکى اینطور جواب میدهد:

 او میگوید در اروپای غربی پرولتاریا تودۀ عظیمى را تشکیل میدهد. بنابراین پیروزی دمکراسی در اروپاى امروز به معنای تفوق سیاسى پرولتاریا است. "در روسیه، با آن جمعیت بالادست دهقانیش، نمیتوان همین انتظار را داشت. البته در روسیه پیروزی سوسیال-دمکراسی در آینده‌ای قابل پیش‌بینی (absehbar به آلمانى) منتفى هم نیست: ولی آن پیروزی فقط میتواند نتیجۀ ائتلاف (koalition به آلمانى) پرولتاریا و دهقانان باشد". و کائوتسکی حتی این نظر را بیان میکند که چنین پیروزیی ناگزیر نیروی محرکۀ عظیمی به انقلاب پرولترى در اروپای غربی میدهد.

 بنابراین میبینیم که مفهوم انقلاب بورژوایی یک تعریف کافى از نیروهایی که میتوانند در چنین انقلابی به پیروزى برسند نیست. انقلابات بورژوایی امکان‌پذیرند، و رخ داده‌اند، انقلابهایى که در آنها بورژوازی تجاری، یا تجاری و صنعتی، نقش نیروی محرکۀ اصلی را ایفا کرده. پیروزی چنین انقلابهایى به معنى پیروزی بخش مناسب بورژوازی بر رقبایش (از قبیل اشراف صاحب‌امتیاز یا سلطنت مطلقه) ممکن بود. در روسیه همه چیز فرق میکند. پیروزی انقلاب بورژوایی در کشور ما بمثابۀ پیروزی بورژوازی غیر ممکن است. این تناقض‌گویى به نظر میآید ولی یک حقیقت است. کثرت و غلبه جمعیت دهقانى، ستمگرى دهشتناک توسط سیستم زمینداری بزرگ نیمه-فئودالی، قدرت و آگاهی طبقاتی پرولتاریایی که فى‌الحال در یک حزب سوسیالیستی متشکل شده - همۀ این شرایط به انقلاب بورژوایی ما خصلت ویژه‌ای میدهد. این ویژگی، خصلت بورژوایی انقلاب را از بین نمیبرد (آنطور که مارتف و پلخانف سعی کردند دعوا در مورد نگرش کائوتسکی را در ملاحظات لنگان‌تر از لنگانشان عرضه کنند). این ویژگی فقط خصلت ضدانقلابی بورژوازی ما و ضرورت یک دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان را برای پیروزی در چنین انقلابی معیّن میکند. زیرا "ائتلاف پرولتاریا و دهقانان"، کسب پیروزی در یک انقلاب بورژوایی، اتفاقاً چیز دیگرى نیست جز دیکتاتوری دمکراتیک-انقلابی پرولتاریا و دهقانان.

 این حکم نقطه عزیمت اختلافات تاکتیکیی است که در صفوف سوسیال-دمکراتها در طول تمام انقلاب بروز کرد. فقط با ملاحظۀ این نکته است که میتوان تمام جدلهاى مربوط به مسائل مشخص (پشتیبانی از کادتها بطور کلی، بلوک چپ و ماهیتش، و غیره) و برخوردهای شدید در بعضى موارد را فهمید. تنها این واگرایى پایه‌اى تاکتیکی است که منشأ اختلافات بین بلشویکها و منشویکها در دورۀ اول انقلاب (٧-١٩٠۵) است - نه به هیچ وجه مسألۀ "بویه‌ویسم"[٧] یا "بایکوتیسم"[٨]، آن طور که گاهى آدمهاى نامطلع فکر میکنند.

 آدم نمیتواند به اندازۀ کافى بر لزوم نهایت دقت در مطالعۀ این منشأ اختلافات، و از این نقطه نظر بررسی کردن تجارب دومای اول و دوم و مبارزۀ مستقیم دهقانان تأکید کند. اگر ما الآن این کار را نکنیم، وقتى طغیانهاى آتی فرامیرسند قادر نخواهیم بود حتی یک قدم در عرصۀ تاکتیک به جلو برداریم، بدون آنکه دوباره جدلهاى قدیمی زنده شوند و یا منازعات گروهی و تشتت در حزب به وجود بیایند. نحوۀ برخورد سوسیال-دمکراسی به لیبرالیسم و بورژوا-دمکراسی دهقانی باید بر اساس تجربۀ انقلاب روسیه تعیین شود. در غیر این صورت در تاکتیکهای پرولتاریا هیچ اصل پایه‌اى و هیچ تجانسى نخواهیم داشت. به این نکته توجه کنید که "ائتلاف کارگران و دهقانان" نباید تحت هیچ شرایطی به معنای جوش خوردن طبقات مختلف و یا احزاب پرولتاریا و دهقانان فهمیده شود. نه تنها جوش خوردن، بلکه هر موافقت بلند مدتی هم برای حزب سوسیالیست طبقۀ کارگر مخرب است و مبارزۀ انقلابی-دمکراتیک را تضعیف میکند. این که دهقانان به نحو اجتناب‌ناپذیرى بین بورژوازی لیبرال و پرولتاریا نوسان میکنند از موقعیتشان بعنوان یک طبقه ناشی میشود؛ و انقلاب ما نمونه‌های بسیاری از آن را در عرصه‌های مختلف مبارزه به دست داده است (بایکوت دومای ویته[٩]؛ انتخابات؛ ترودویکها[١٠] در دومای اول و دوم، و غیره). تنها با تعقیب یک سیاست بى‌شبهۀ مستقل بعنوان پیشتاز انقلاب، پرولتاریا قادر میشود دهقانان را از لیبرالها جُدا کند، از شرّ‌ تأثیر لیبرالها برهاند، دهقانان را در این مبارزه پشت سر خود به حرکت درآورد و به این ترتیب یک ائتلاف در-عمل [de facto] به وجود بیاورد - ائتلافى که، آن زمان و به آن درجه که دهقانان مبارزه‌اى انقلابی را به پیش ببرند، پدید میآید و تأثیرگذار میشود. نه لاس زدن با ترودویکها، بلکه انتقاد بیرحمانه از ضعفها و نوسانات آنها، ترویج ایدۀ یک حزب جمهوریخواه و انقلابی دهقانی است که میتواند به "ائتلاف" پرولتاریا و دهقانان براى پیروزی بر دشمنان مشترکشان - و نه برای بلوک‌بازی و توافق‌بازى - قدرت مؤثر بدهد.

 این خصلت ویژۀ انقلاب بورژوایی روسیه که به آن اشاره کردیم، آن را از دیگر انقلابهاى بورژوایی دوران جدید متمایز میکند، ولی به آن هویّتى از تبار انقلابات کبیر بورژوایى دوران گذشته میدهد، آنزمان که دهقانان نقش انقلابی برجسته‌اى ایفا میکردند. از این جنبه باید به آنچه که فردریش انگلس در مقالۀ فوق‌العاده عمیق و فکر برانگیزش "دربارۀ ماتریالیسم تاریخی" نوشته است به نهایت درجه توجه کنیم (مقدمۀ انگلیسی "سوسیالیسم: اتوپیک و علمی"، که توسط خود انگلس در "زمان نو" (Neue Zeit) ٩٣-١٨٩٢، سال یازدهم، جلد ١، به آلمانی ترجمه شده است). انگلس میگوید: "جالب توجه است که در هر سه برآمد عظیم بورژوایی (جنبش اصلاحات در آلمان و جنگ دهقانی در قرن شانزده؛ انقلاب انگلستان در قرن هفده؛ انقلاب فرانسه در قرن هجده) طبقه دهقان ارتشى را میسازد که مجبور است کار جنگیدن را انجام بدهد؛ و درست همان طبقه‌ای است که وقتى پیروزی حاصل شد، حتماً و قطعاً در اثر نتایج اقتصادی آن پیروزى خانه خراب میشود. صد سالى پس از "کرامول"[١١] از آن طبقۀ خرده-دهقانانِ آزاد که زمینهاى کوچک متعلق به خودشان را کشت میکردند [yeomanry طبقه یومن‌ها] تقریباً دیگر اثرى نمانده بود. حال آنکه بدون سهمى که همین خرده-دهقانان آزاد و عناصر پلِبین در شهرها ادا کردند، بورژوازی بتنهایی هرگز نمیتوانست در آن جنگ سخت تا آخر دوام بیاورد و چارلز اول را به پای چوبۀ دار بکشد. حتی به منظور تثبیت آن فتوحاتِ بورژوازی، که در آن زمان میوه‌هاى رسیدۀ آماده چیدن بودند، انقلاب میبایست بسیار فراتر بُرده میشد - دقیقاً مثل ١٧٩٣ در فرانسه و ١٨۴٨ در آلمان. به نظر میرسد که این واقعاً یکی از قوانین تکامل جامعۀ بورژوایی باشد." و در جایی دیگر در همان مقاله انگلس اشاره میکند که انقلاب فرانسه اولین قیامی بود "که در آن تا نابودى یکی از جنگندگان، یعنی اشرافیت، و پیروزی کامل طرف دیگر، یعنی بورژوازی، حقیقاً جنگیدند."[١٢]

 این دو مشاهدۀ تاریخی یا نتیجه‌گیرى‌هاى عمومىِ انگلس به نحو قابل ملاحظه‌ای در طول انقلاب روسیه تأیید شدند. این هم تأیید شده است که فقط مداخلۀ دهقانان و پرولتاریا - "عناصر پلِبین در شهرها" - قادر است به نحوى محتوایى انقلاب بورژوایی را به پیش براند (در حالى که در آلمان قرن شانزده، انگلستان قرن هفده و فرانسۀ قرن هجده دهقانان میتوانستند در صف مقدّم باشند، در روسیۀ قرن بیست این ترتیب باید قطعاً معکوس شود، زیرا در اینجا بدون ابتکار و رهبری پرولتاریا دهقانان هیچ به حساب نمیآیند). این هم تأیید شده است که انقلاب باید از اهداف مستقیم، عاجل، و فى‌الحال کاملاًً بالغ بورژواییش بسیار فراتر بُرده شود، اگر واقعاً بخواهد به آن اهداف برسد، و حتى اگر بخواهد همان حداقل فتوحات بورژوایى را به نحو برگشت‌ناپذیرى تثبیت کند. حال میتوانیم قضاوت کنیم که اگر انگلس بود با چه تحقیری نسبت به نسخه‌هاى ابلهانه‌اى رفتار میکرد که میخواهند ازپیش انقلاب را در چارچوب تنگ انقلابى یکسره بورژوایی بچپانند - "به این قصد که بورژوازی از ترس رَم نکند"، آنطور که منشویکهای قزاقستان در قطعنامۀ ١٩٠۵ خود گفتند، یا به این منظور که "ضمانتی علیه برگشت اوضاع به حال سابق" وجود داشته باشد، آنطور که پلخانف در استکهلم گفت.

 کائوتسکی سؤال دیگر، ارزیابی شورش ضد حکومتى دسامبر ١٩٠۵ را در پیشگفتار چاپ دوم جزوه‌اش مورد بحث قرار میدهد. او مینویسد: "حالا دیگر نمیتوانم با آن قاطعیتی که در سال ١٩٠٢ گفتم، ادعا کنم که قیامهای مسلحانه و جنگ خیابانی نقش تعیین کننده‌ای در انقلابهاى آینده ندارند. مدارک غیر قابل تردیدى بر ضد آن نظر توسط تجربه نبردهاى خیابانی مسکو فراهم شده است، هنگامی که عده‌اى معدود از مردم با مبارزه در سنگرهاى خیابانی یک هفته یک ارتش کامل را متوقف کردند، و اگر شکست جنبشهای انقلابی در شهرهای دیگر این امکان را به وجود نیاورده بود که با اعزام نیروى تقویتى عاقبت چنان قواى برتر و غول‌آسایى را در برابر شورشیان متمرکز کنند، بعید نبود مردم در این نبرد پیروز شوند. البته موفقیت نسبی این مبارزه در سنگرهای خیابانی فقط به این دلیل ممکن شد که اهالى شهر با حرارت از انقلابیون حمایت میکردند، در حالى که ارتش روحیه‌اش را کاملاً باخته بود. چه کسی اما میتواند با اطمینان ادعا کند که چیزى نظیر این در اروپای غربی غیر ممکن است؟"

 و به این ترتیب پس از گذشت قریب یک سال از قیام، وقتى هیچ صحبتى از میل به هورا کشیدن براى روحیۀ رزمندگان نمیتواند در میان باشد، کاوشگر هشیارى چون کائوتسکی با قطعیت تشخیص میدهد که قیام مسکو نمایانگر "موفقیت نسبی" نبرد در سنگرهای خیابانی است، و فکر میکند لازم است نتیجه‌گیرى عام سابقش را، که نقش نبردهاى خیابانی در انقلابهاى آینده نمیتواند نقش مهمی باشد، ترمیم کند.

 مبارزۀ دسامبر ١٩٠۵ ثابت کرد که قیام مسلحانه میتواند در شرایط نوین تکنیک نظامی و سازمان نظامى پیروزمند باشد. یک نتیجه مبارزۀ دسامبر این است که جنبش بین‌المللی کارگری باید از این پس روى احتمال بروز اَشکال مبارزاتی مشابه در انقلابهاى پرولتری آینده حساب کند. اینها نتایجی هستند که حقیقتاً از تجارب انقلاب ما ناشى میشوند؛ اینها درسهایی هستند که وسیعترین توده‌هاى مردم باید جذبشان کنند. چه فاصلۀ عظیمی است بین این نتایج و این درسها با آن سلسله استدلالاتى که پلخانف با اظهارنظر معروف هراسترتى‌[١٣] خود دربارۀ قیام دسامبر آغاز میکند: "آنها نباید دست به اسلحه میبردند". چه دریایی از نظرات خائنانه که با این گفته به حرکت در نیامد! چه تعداد بی شماری از دستهای لیبرالى کثیف که آن را قاپیدند تا دلسردی و روح سازشکارانۀ خرده-بورژوایی را به درون صفوف کارگران ببرند!

 یک ذره حقیقت تاریخی در این ارزیابی پلخانف وجود ندارد. اگر مارکس، که شش ماه قبل از کمون گفت که قیام در آن وقت دیوانگی است، با این وجود میتوانست این "دیوانگی" را به عنوان بزرگترین جنبش توده‌ای پرولتاریا در قرن نوزده جمعبندی کند، پس با حقانیتى هزار بار بیشتر سوسیال-دمکراتهای روسیه باید توده‌ها را با این اعتقاد سرمشق بدهند که مبارزۀ دسامبر، اساسی‌ترین، برحق‌ترین و عظیم‌ترین جنبش پرولتری پس از کمون بوده است. و طبقۀ کارگر روسیه با این نظرات بار خواهد آمد، هر چه هم که تعدادى روشنفکر در صفوف سوسیال-دمکراسى بگویند، و هر قدر هم که گریه‌هاى پشیمانى‌شان پُر صدا باشد.

 در اینجا شاید، با توجه به اینکه مقاله برای رفقای لهستانی نوشته میشود، یک تذکر لازم باشد. از آنجا که متأسفانه به زبان لهستانی آشنا نیستم، از شرایط لهستان فقط چیزهایى را میدانم که نقل میشود. و شاید بآسانى بشود در جوابم گفت که دقیقاً در همین لهستان است که کل حزب، خود را در شیوه‌های بى‌ثمر جنگ چریکی، تروریسم و ابراز وجودهاى مشعشع گرفتار کرده، و تمام این کارها را هم دقیقاً تحت عنوان سنن شورش و مبارزۀ مشترک پرولتاریا و دهقانان انجام میدهند (جناح به اصطلاح راست حزب سوسیالیست لهستان)[١۴]. شاید بدرستى اینطور است که از این نقطه نظر شرایط لهستان واقعاً با بقیه امپراتوری روسیه تفاوت اساسى دارد. این قضاوت از عهده من برنمیآید. با این وجود باید بگویم که در هیچ جای دیگرى جز لهستان شاهد چنین دورىِ غیر قابل درکى از تاکتیکهای انقلابی نبوده‌ایم، چیزى که موجب مقاومتها و مخالفتهای موجهّى شده است. و اینجا خواه ناخواه این فکر پیش میآید: چرا دقیقاً در لهستان است که در دسامبر ١٩٠۵ هیچ مبارزۀ مسلحانۀ توده‌اى روی نداد! و آیا دقیقاً به همین دلیل نیست که در لهستان، و فقط در لهستان، تاکتیکهای مُعوج و بى معنى انقلاب-"آفرینی" آنارشیسم مأمنى براى خود پیدا کرده‌اند، و آن شرایط در آنجا اجازه انکشاف مبارزۀ مسلحانۀ توده‌ای را، حتى براى زمانى کوتاه، نمیداد؟ آیا سنتِ دقیقاً چنین مبارزه‌ای، سنتِ قیام مسلحانۀ دسامبر، نیست که گاهى تنها راه جدی غلبه بر گرایشات آنارشیستی در درون حزب کارگر است--نه با تکرار قضاوتهاى اخلاقی ابلهانه و نخ‌نما شدۀ خرده بورژوایى، بلکه با پشت کردن به اَعمالِ قهرآمیز بی‌هدف، بى‌معنى، بارى به هر جهت، و روى آوردن به قهر توده‌ای هدفمند، در پیوند با جنبش گسترده و تیز کردن تیغ مبارزۀ مستقیم پرولتری؟

serov-lenin.jpg مسألۀ ارزیابی انقلاب ما مهم است نه فقط از نظر تئوریک بلکه از هر نظر. این مسأله مستقیماً، عملاً، به معنایى هر روزه مهم است. همۀ کار تبلیغی، تهییجی و سازماندهى ما در حال حاضر با پروسه جذب شدن درسهای این سه سال خارق‌العاده از جانب وسیعترین تودۀ طبقۀ کارگر و جمعیت نیمه-پرولتر گرهى بازنشدنى خورده است. اکنون کافى نیست که فقط همین را اعلام کنیم (منطبق با روح قطعنامه‌های مصوب کنگرۀ دهم جناح چپ حزب سوسیالیست مردم PSP) که اطلاعات در دسترس در حال حاضر به ما اجازه نمیدهد مشخص کنیم که این راه به انفجارى انقلابی میرسد یا راهى طولانى در مقابل ماست که آهسته، با قدمهای کوتاه طی میشود. البته هیچ آماری در جهان قادر نیست در حال حاضر این را مشخص کند. البته ما باید کارمان را بنحوى ادامه بدهیم که تماماً با روح و محتوای عمومى سوسیالیستی عجین باشد، آزمونهاى دردآورى که آینده در انبان دارد هر چه میخواهد باشد. ولی این بس نیست. توقف در این نقطه یعنی ندادن هیچ رهبرى مؤثرى به حزب پرولترى. ما باید صریحاً بپرسیم و با قاطعیت به این پرسش پاسخ بدهیم: اکنون به کدام سَمت میرویم تا تجارب این سه سال انقلابی جذب بشود؟ باید علناً جار بزنیم، تا همه کس بشنود، برای خیر رساندن به آنها که ذاتاً مذبذب و ضعیف اند، برای خجالت دادن آنها که به ارتداد و دورى از سوسیالیسم روى میآورند، که حزب کارگران به مبارزۀ مستقیم انقلابی توده‌ها، به مبارزات اکتبر و دسامبر ١٩٠۵، به چشم عظیم‌ترین جنبشهای پرولتری از کمون تا کنون مینگرد؛ که فقط در توسعۀ چنین اَشکالى از مبارزه ضمان پیروزیهاى آینده انقلاب نهفته است؛ و این که این نمونه‌هاى مبارزه باید براى ما چراغ راهنماى پرورش نسلهای جدید رزمندگان باشد. با ادامۀ کار روزانه‌مان در این جهت، و با به خاطر داشتن این که فقط سالها فعالیت جدی و منسجم تدارکاتی بود که تضمین کرد حزب تأثیر تام و تمامش را بر پرولتاریا در ١٩٠۵ بگذارد، خواهیم توانست به جایی برسیم که، سیر حوادث و درجه از هم پاشیدگى اتوکراسى هر چه باشد، طبقۀ کارگر همچنان در راه قویتر شدن و تکامل یافتن به نیرویی بلحاظ طبقاتى آگاه، انقلابى سوسیال-دمکراتیک پیش برود.


در آوریل ١٩٠٨ در مجلۀ سوسیال-دمکراتهای لهستانی به امضای ن.
 لنین به چاپ رسید. کلیات آثار لنین به زبان انگلیسی، جلد ١۵، صفحات ۵٠ تا ۶٢

----------------------------------------------------------------------
توضیحات
[١] این مقاله توسط لنین به منظور آشنا ساختن سوسیال-دمکراتهای لهستان با اختلافاتی که در ح.ک.س.د.ر وجود داشت نوشته شد و در نشریۀ Przeglad Socjaldemokratyczny شمارۀ ٢، به تاریخ آوریل ١٩٠٨ منتشر شد. این نشریه از ١٩٠٢ تا فوریۀ ١٩٠۴ و از ١٩٠٨ تا ١٩١٠ توسط سوسیال-دمکراتهای لهستان با همکاری نزدیک روزا لوکزامبورگ در کراکو منتشر میشد.

[٢] Stolichnayapochta (متروپُلیتن پُست) روزنامه‌ای که از اکتبر ١٩٠۶ تا فوریۀ ١٩٠٨ در سنت پترزبورگ منتشر میشد.

 ابتدا ارگان کادتهای چپ بود و پس از فوریۀ ١٩٠٧ سخنگوی گروه ترودویک شد. این روزنامه توسط دولت تزار توقیف شد.

[٣] Cf. Marx, Engels, Lenin, Zur deutschen Geschichte, Bd. II, Hlb. I, S. ۶۲۵-۲۸. "Mai bis October". Dietz Verlag, Berlin, ۱۹۵۴

[۴] انقلابیون سوسیالیست (اس.آر.ها) - یک حزب خرده بورژوایى روسیه بود که در اواخر ١٩٠١ و اوایل ١٩٠٢ در پى اتحاد گروهها و محافل نارودنیک تأسیس شد. روزنامه "روسیه انقلابى" Revolutsionnaya Rossiya (١٩٠٠ تا ١٩٠۵) و نشریه "نوید انقلاب روسیه" Vestnik Russkoi Revolutsii (١٩٠١ تا ١٩٠۵) ارگانهاى رسمى آن شدند. نظرات اس.آرها مخلوطى از ایده‌هاى ناردنیسم و رویزیونیسم بود؛ آنطور که لنین میگوید، آنها سعى میکردند "پاره‌هایى از عقاید نارودنیکى" را با "تکه‌هایى از 'نقد' اپورتونیستى مُد روز از مارکسیسم" را به هم وصله پینه کنند (نگاه کنید به مقاله "سوسیالیسم و دهقانان"، جلد ٩ مجموعه آثار لنین). اس.آر.ها نمیتوانستند تمایزات طبقاتى بین پرولتاریا و دهقانان را بفهمند، تفاوتهاى طبقاتى و تناقضات درون دهقانان را کتمان، و نقش رهبرى کننده پرولتاریا در انقلاب را رد میکردند. تاکتیک ترور اشخاص که اس.آرها به عنوان یک روش پایه‌اى مبارزه علیه استبداد مدافعش بودند لطمات عظیمى به جنبش انقلابى وارد ساخت و امر سازماندهى توده‌ها براى مبارزه انقلابى را دشوار کرد.

 برنامه ارضى اس.آرها الغاى مالکیت خصوصى زمین و انتقال آن به کمونهاى روستایى بر مبناى بهره‌مندى متساوى از زمین، و همچنین انکشاف همه اَشکال تعاونى را در پیش رو گذاشته بود. هیچ چیز سوسیالیستیى در این برنامه، که اس.آرها سعى میکردند آن را بعنوان برنامه‌اى براى "اجتماعى کردن زمین" معرفى کنند، وجود نداشت، چرا که الغاى مالکیت خصوصى بر زمین بتنهایى، آنطور که لنین خاطر نشان میکرد، نمیتواند سلطه سرمایه و فقر توده‌ها را ملغى کند. محتواى واقعى، و بلحاظ تاریخى مترقى برنامه ارضى اس.آرها مبارزه براى لغو مالکیت اربابى، براى توسعه کاپیتالیستى کشاورزى روسیه به شیوه "آمریکایى" بود. این برنامه بطور عینى بیانگر منافع و تمایلات دهقانان را در مرحله انقلاب بورژوا-دمکراتیک بود.

 حزب بلشویک علیه تلاشهاى اس.آرها در جهت سوسیالیست جلوه دادن خود و بسط نفوذشان در بین طبقه کارگر، علیه تاکتیکهاى ترور اشخاص، سخت مبارزه کرد؛ اس.آرها مخالفین اصلى بلشویکها بودند که براى کسب نفوذ در میان دهقانان و تقویت همبستگى بین طبقه کارگر و دهقانان تلاش میکردند. در عین حال، با شرایط معیّنى، بلشویکها توافقات موقتى هم با اس.آرها در مبارزه علیه تزاریسم داشتند.

 در تحلیل نهایى، غیاب انسجام طبقاتى در میان دهقانان علت اصلى بى ثباتى ایدئولوژیک و سیاسى و سردرگمى سازمانى در حزب انقلابیون سوسیالیست، و نوسان دائم آن بین بورژوازى لیبرال و پرولتاریا بود. در خلال انقلاب اول روسیه این حزب دچار انشعاب شد، جناح راست آن حزب سوسیالیست-خلقى رنجبران را درست کرد، که نظراتش به نظرات دمکراتهاى مشروطه‌خواه نزدیک بود، و جناح "چپ" آن بصورت لیگ نیمه آنارشیست "مارکسیستها" شکل گرفت. در خلال دوره ارتجاع استولیپینى، حزب انقلابیون سوسیالیست یک تلاشى کامل ایدئولوژیکى و تشکیلاتى را از سر گذراند، و جنگ جهانى اول موجب شد که بخش اعظم آن مواضع سوسیال-شووینیستى اتخاذ کند.

 بعد از پیروزى انقلاب بورژوا-دمکراتیک در فوریه ١٩١٧، اس.آرها به همراه منشویکها و دمکراتهاى مشروطه‌خواه، تکیه‌گاه اصلى دولت موقت ضد انقلابى بورژوا-ملّاک بودند، که در آن رهبران حزب (کرنسکى Kerensky، آفکسنتیف Avksentyev، چرنف Chernov) شرکت داشتند. تحت تأثیر انقلابى شدن دهقانان، جناح "چپ" اس.آرها یک حزب مستقل را در آخر نوامبر ١٩١٧ بنا کرد. در تلاش براى ابقاى نفوذشان در بین توده‌هاى دهقانى، اس.آرهاى چپ بطور فرمال قدرت شوراها را به رسمیت شناختند و با بلشویکها وارد توافق شدند، اما با انکشاف مبارزه طبقاتى در روستاها، آنها از قدرت شوراها رویگردان و ضد آن شدند. در طى مداخله نظامى خارجیان و جنگ داخلى، اس.آرها به فعالیت خرابکارانه ضد انقلابى، که بشدت مورد حمایت مداخله‌گران و ژنرالهاى ارتش سفید بود، مشغول شدند، در توطئه‌هاى ضدانقلابى شرکت کردند، و عملیاتهاى تروریستى علیه رهبران دولت شوروى سازمان دادند. بعد از جنگ داخلى، اس.آرها به عملیات خصمانه‌شان علیه دولت شوروى در داخل و در بین خود-تبعیدیان گاردسفیدى در خارج کشور ادامه دادند.

[۵] کنگرۀ سوم ح.ک.س.د.ر در لندن به تاریخ ١٢ تا ٢٧ آوریل (٢۵ آوریل تا ١٠ مه به تقویم جدید) ١٩٠۵ تشکیل شد. این کنگره توسط بلشویکها به رهبری لنین دعوت و سازماندهی شد. این اولین کنگره بلشویکى بود.

 دستور جلسه‌ای که توسط لنین تنظیم شده بود به این ترتیب بود: (I) گزارش کمیتۀ سازمانده. (II) مسائل مربوط به تاکتیکها: ١- قیام مسلحانه؛ ٢- نحوۀ برخورد به خط مشی دولت در آستانۀ انقلاب و طی آن (این موضوع به دو مسأله اختصاص داشت: الف- نحوۀ برخورد به خط مشی دولت در آستانۀ انقلاب؛ ب- دولت موقت انقلابى)؛ ٣- نحوۀ برخورد به جنبش دهقانى. (III) مسائل سازمانى: ۴- روابط بین کارگران و روشنفکران در داخل سازمانهای حزبی؛ ۵- مقررات حزب. (IV) نحوۀ برخورد به احزاب و جریانات دیگر: ۶- نحوۀ برخورد به گروه منشعب از ح.ک.س.د.ر؛ ٧- نحوۀ برخورد به سازمانهای سوسیال-دمکرات غیر روسى؛ ٨- نحوۀ برخورد به لیبرالها؛ ٩- توافقات عملی با سوسیالیست-رولوسیونرها. (V) مسائل داخلی زندگى حزب: ١٠- تبلیغ و آژیتاسیون. (VI) گزارش نمایندگان: ١١- گزارش کمیتۀ مرکزی؛ ١٢- گزارشهاى نمایندگان کمیته‌های محلی. (VII) انتخابات: ١٣- انتخابات؛ ١۴- ترتیبات انتشار صورتجلسات و تصمیمات کنگره، و تحویل کارها به مأموران انتخابی جدید.

 پیشنویس قرارها و قطعنامه‌هاى مربوط به تمام مسائل مهم کنگرۀ سوم را لنین نوشته بود و آنها را بطور مستدل بصورت مقالاتی در روزنامۀ Vperyod قبل از کنگره انتشار داده بود. لنین در کنگره دربارۀ مسألۀ قیام مسلحانه، شرکت سوسیال-دمکراتها در دولت انقلابی موقت، نحوۀ برخورد به جنبش دهقانان، مقررات اساسنامه‌اى حزب و همچنین دربارۀ چند مسألۀ دیگر صحبت کرد. در صورتجلسات کنگره، ١٣٨ سخنرانی و قرار پیشنهادی از طرف لنین ثبت شده است. کنگره در اساسنامه حزب تغییراتى داد: الف- کنگره فرمولبندى لنین را برای مادۀ I پذیرفت؛ ب- کنگره حقوق کمیتۀ مرکزی و روابطش را با کمیته‌های محلی بطور دقیق تعریف کرد؛ ج- کنگره ساختار ارگانهاى مرکزی حزب را تغییر داد: به جای سه مرکز (کمیتۀ مرکزی، ارگان مرکزی و شورای حزب) کنگره یک مرکز واحد صاحب صلاحیت حزبی ایجاد کرد - کمیتۀ مرکزی.

 دربارۀ کار و اهمیت کنگرۀ سوم حزب رجوع کنید به مقالۀ لنین "کنگرۀ سوم" (مجموعه آثار، جلد ٨، صفحات ٩-۴۴٢) و کتاب "دو تاکتیک سوسیال-دمکراسی در انقلاب دمکراتیک".

[۶] کنگرۀ پنجم ح.ک.س.د.ر در لندن در تاریخ ٣٠ آوریل تا ١٩ مه (١٣ مه تا ١ ژوئن) ١٩٠٧ برگزار شد. ٣٣۶ نماینده که هر یک دارای رأی بودند در این کنگره شرکت کردند. در میان این عده ١٠۵ نفر بلشویک، ٩٧ نفر منشویک، ۴۴ نفر بوندیست، ۴۴ نفر سوسیال-دمکرات لهستانی، ٢٩ نفر سوسیال-دمکرات از لِتونى٭ [Lettish] و ۴ نفر "غیرفراکسیونى" وجود داشتند. بلشویکها از حمایت لهستانی‌ها و لِتونى‌ها برخوردار و دارای اکثریت با ثباتى در کنگره بودند. از جمله نمایندگان بلشویک لنین، وروشیلوف، دوبروینسکی، استالین، شاهومیان و یاروسلاوسکی بودند.

 کنگره به این مباحث پرداخت: ١- گزارش کمیتۀ مرکزی. ٢- گزارش گروه دوما و سازمانش. ٣- نحوۀ برخورد به احزاب بورژوایی. ۴- دوما. ۵- "کنگرۀ کارگری" و سازمانهای کارگری غیرحزبی. ۶- سندیکاها و حزب. ٧- عملیات چریکی. ٨- بیکاری، بحران اقتصادی و به کارخانه راه ندادن‌هاى کارگران. ٩- مسائل سازمانی. ١٠- کنگرۀ بین‌المللی اشتوتگارت (اول ماه مه، میلیتاریسم). ١١- کار در ارتش. ١٢- موضوعات پراکنده باقیمانده. یکی از مسائل اساسی بررسی کنگره سیاستى بود که میبایست در برخورد به احزاب بورژوایی اتخاذ شود. لنین گزارش مربوط به این دستور جلسه را ارائه داد. کنگره قطعنامه‌های بلشویکها در مورد تمام موضوعات اساسی را تصویب کرد. کمیتۀ مرکزی منتخب کنگره شامل ۵ بلشویک، ۴ منشویک، ٢ لهستانی و ١ سوسیال-دمکرات لِتونی بود. اعضای علی‌البدل کمیتۀ مرکزی شامل ١٠ بلشویک، ٧ منشویک، ٣ لهستانی و ٢ سوسیال-دمکرات لِتونى بودند.

 این کنگره پیروزی بزرگی برای بلشویکها بر جناح اپورتونیست حزب (منشویکها) بود. دربارۀ کنگرۀ پنجم ح.ک.س.د.ر به مقالۀ لنین "شیوۀ برخورد به احزاب بورژوایی" (مجموعه آثار، جلد ١٢، صفحات ۵٠٩-۴٨٩) رجوع شود.

 ٭ لهستان، لِتونى (Latvia که ما به تبعیت از فرانسه به آن Lettonie میگوییم)، لیتوانى [Lituanie]، استونى و فنلاند، کشورهاى شرق دریاى بالتیک، امروز کشورهاى مستقلى هستند. اما قبل از جنگ اول جهانى، در زمان کنگره پنجم، همۀشان بخشهایى از امپراتورى روسیه بودند. نگاه کنید به نقشه اروپا در ١٩١۴ و مقایسه کنید با ١٩١٩.-توضیح آرشیو عمومى لنین.

[٧] بویه‌ویسم (Boyevism) - از لغت روسی Boyevik، یکی از اعضای جوخه‌های جنگی انقلابی که در مبارزۀ انقلابی تاکتیکهای عملیات مسلحانه را به کار میبرد، زندانیان سیاسی را فراری میداد، پولهاى صندوقهاى متعلق به دولت را برای مصارف انقلابی مصادره میکرد و جاسوسان و پرووکاتورها را از اعدام میکرد و غیره. بلشویکها در دورۀ انقلاب ٧-١٩٠۵ دارای جوخه‌های جنگی ویژه بودند. رجوع کنید به جلد ١٢ کلیات آثار، صفحات ١٨-۴٠٩.

[٨] بایکوتیسم (Boycottism) - این اشاره است به بایکوت به اصطلاح دومای بولیگین. دولت تزار که از توفان انقلاب به وحشت افتاده بود، در ۶ (١٩) اوت ١٩٠۵ قانونی مبنی بر تأسیس دومای دولتی وضع کرد. طرح این قانون توسط وزیر کشور، بولیگین تنظیم شد. این دوما مجلسی بود مشورتی و نه برای قانونگذاری. در انتخابات این دوما، کارگران و دهقانان عملاً فاقد حق رأی بودند. بلشویکها کارگران و دیگر زحمتکشان را ترغیب نمودند تا فعالانه دوما را بایکوت کنند و قیام مسلحانه را تدارک ببینند. در همان حال موج انقلاب در حال اوجگیری بود. اعتصابها و تظاهرات با شعار "مرگ بر استبداد" سراسر روسیه را درنوردیدند. در اکتبر ١٩٠۵ اعتصاب سیاسی سراسری روسیه انجام گرفته و در دسامبر قیام مسلحانه در مسکو شروع شد. انقلاب دومای بولیگین را با خود جارو کرد و این دوما هیچگاه تشکیل نشد.

[٩] دومای ویته (Witte) - اولین دومای روسیه که در ٢٧ آوریل (١٠ مه) ١٩٠۶ با حکم آزادی انتخابات که توسط نخست وزیر وقت سرگئى ویته صادر شد، تشکیل شد. با اینکه قانون انتخاباتی این انتخابات غیردمکراتیک بود، معهذا تزار نتوانست دومای کاملاً سر به راهی داشته باشد. اکثریت این دوما را کادتها تشکیل میدادند و سعی داشتند تا اعتماد دهقانان را با وعده‌های دروغین اصلاحات - از جمله اصلاحات ارضی - جلب کنند. دولت تزار این دوما را در ٨ (٢١) ژوئیۀ ١٩٠۶ منحل کرد.

[١٠] ترودویک (Trudovik) - از لغت ترود (Trud) به معنای کار - منظور گروه خرده-بورژوا- دمکرات ترودویکها است که از نمایندگان دهقانان در دومای اول به تاریخ آوریل ١٩٠۶ تشکیل شد. در ابتدای تشکیل دوما این گروه شامل ١٠٧ نماینده بود. در دومای دوم ترودویکها ١٠۴، در دومای سوم ١۴ و در دومای چهارم ١٠ نماینده داشتند. ترودویکها خواستار الغای تمام محدودیتهای طبقاتی و ملی، دمکراتیزه کردن زمستوو و سازمانهای خودمختار شهری و انتخابات دوما بر اساس حق رأی همگانی بودند. برنامۀ ارضی ترودویکها بر اساس اصول نارودنیکی تصرف برابر زمین پایه گذاری شده بود.

[١١] اولیور کرامول Oliver_Cromwell ١۶۵٨-١۵٩٩ - کرامول در انقلاب بورژوایی انگلیس نقش مهمی ایفا نمود. در این انقلاب هواداران پارلمان، یعنی بورژوازی و قسمتی از نجبا که منافع مشترکی داشتند، از یک طرف و هواداران شاه و فئودالها، از طرف دیگر درگیر بودند. در این نبرد با آنکه پارلمان از پشتیبانی اقشار وسیعی از دهقانان و صنعتگران برخوردار بود، ولی به علت تزلزل اقشار بالای بورژوازی قادر به پیروزی قطعی بر شاه و هوادارانش نبود. در این میان اقشار رادیکال جامعه انگلیس - دهقانان و صنعتگران - به پشتیبانی از دستۀ سومی به نام "مستقلیون" که از اقشار پایین نجبا و بورژوازی تشکیل میشد، پرداخته و در لشکری به سرکردگی کرامول که خود مزرعه‌دار میانه‌حالی بود، جمع آمدند. در نبردهای سختی که بین طرفین روی داد پس از آنکه شاه چندین بار شکست خورد و علیرغم تمایلات سازشکارانۀ پارلمان، ارتش منظم کرامول بالاخره شاه چارلز را شکست داده، او را به پای چوبۀ دار کشید، مجلس لردها را منحل و جمهوری انگلیس را اعلام نمود (١۶۴٩). در سال ١۶۵۴ پس از انحلال قطعی "پارلمان طولانی"، کرامول به لرد "حامی جمهوری" ملقب شد. در همین سال بود که مخالفان خود را در اسکاتلند و ایرلند شکست داد و این دو کشور برای همیشه تحت قلمرو دولت انگلیس اعلام شدند. در طی این انقلاب، پارلمان مدام به وضع قوانین مختلف برعلیه فئودالها و بسط روابط سرمایه‌داری مشغول بود. ولی در عین حال وضع دهقانان تغییری نکرده و آنها هنوز مجبور به پرداخت همان مالیاتهای سابق بودند.

[١٢] رجوع کنید به ک. مارکس و ف. انگلس، آثار منتخب، جلد ٢، مسکو، ١٩۵٨، صفحات ۵-١٠۴ و ١٠٧.

[١٣] هراسترت (Herostrate) - از اهالی فنیقیه که در سال ٣۵۶ ق.م. معبد آرتیمس، از عجایب هفتگانۀ جهان را آتش زد تا نام خود را جاودان سازد.

[١۴] حزب سوسیالیست لهستان (ح.س.ل) - یک حزب ناسیونالیست رفرمیست که در سال ١٨٩٢ تأسیس و در سال ١٩٠۶ به دو حزب "ح.س.ل چپ" و "ح.س.ل راست" تقسیم شد.

[*] براى عبارتى که لنین در اینجا بکار برده و زیر آن هم خط کشیده است معادل درستى پیدا نکردیم. و چون زیرش خط کشیده است این توضیحات را لازم دانستیم. عبارتى که لنین به کار برده این است: dead letter of the raisoneur. در ترجمه قدیم فارسى آمده است: "کلام بیجان استدلالیون" که آن هم منظور را نمیرساند و تنها شباهتش به اصل این است که "نامطلوب" و "بد" است.

dead letter به نامه‌اى میگویند که چون آدرس گیرنده ندارد یا گیرنده‌اش شناخته نمیشود برگشت میخورد. اغلب ادارۀ پُست مدتى آن را نگهمیدارد و بعد دور میاندازد. بنابراین صحبت از "کلام بیجان" نیست بلکه صحبت از حرفى است که شنونده و نوشته‌اى است که گیرنده‌اى ندارد.
raisoneur نقشى است بسیار معمول در تئاتر بخصوص در قدیم - که گاه با چهره بصورت یک شخص واقعى و گاه بى چهره بصورت یک "صدا" - حقایق را بیان میکند یا تماشاچیان را در جریان سیر وقایع و این که از آن پرده تا این پرده چه شده و یا چه قرار است بشود میگذارد. این کاراکترِ همیشه عاقل و منطقى، که اغلب از جنس شخصیت‌هاى واقعى داستان نیست، در بسیارى از موارد نداى وجدان قهرمانان داستان است، پیشگویى است که از آینده خبر دارد، هشدار میدهد، برحذر میدارد، مخالفت میکند، میکوشد تا سر عقل بیآورد... و معمولاً قهرمان داستان هم نداى وجدان و عقل سلیم را نشنیده میگیرد، به راه خطا و کینه‌توزى میرود و تراژدى شروع میشود. این همان نقشى است که در تئاتر یونان باستان توسط کُر (گروه همآوازان) ایفا میشد. raisoneur‌ در نمایشنامه‌هاى مولیر هم خیلى نقش دارد اما بصورت مضحک؛ او خیلى از شوخیهاى مسخره و خنده‌آورش را - گاه با همان لحن خردمندانه - از زبان این کاراکتر بیان میکند. کارها و کاراکترهاى مخلوق مولیر در اروپاى آن زمان وسیعاً شناخته شده بودند و لنین هم در نوشته‌هایش بارها با تمثیل از آنها براى تفهیم حرفهایش استفاده کرده است.-توضیح آرشیو عمومى لنین.


 بازنویسى با پاره‌اى تغییرات از روى ترجمه منتشر شده توسط کمونیستهای انقلابی
 منبع : http://lenin.public-archive.net