سنگ بزرگ را جوری برداریم که علامت زدن باشد
این که چطور باید موضوعات کلان را در تبلیغ و ترویج مطرح کرد یک سوال همیشگی است. بارها پیش آمده که وسط حرف هایمان چیزی گفته ایم که علامت هواداری از کمونیسم است. فوری از ما سوال کرده اند که "حالا این کمونیسم که شما طرفدارش هستید چی هست؟ همان شورویه که سقوط کرد؟! یا همین چینه که داره پدر همه رو در میاره؟!" خب، به موضوعی به این بزرگی چطور می خواهیم بپردازیم؟ ضمنا باید حواسمان باشد که مختصر و مفید صحبت کردن را رعایت کنیم. بهتر است اول یک جواب خلاصه و روشن و صحیح به این سوال بدهیم. باید جوابی بدهیم که هم موجز باشد و هم برای کسانی که پای صحبتمان نشسته اند جذاب باشد. بعد با توجه به شرایط موجود، می شود جوانب مختلف بحث در مورد کمونیسم را بیشتر کرد. مثلا مسائل دیگری را پیش کشید که به علل شکست سوسیالیسم، نقش رهبرى حزب پیشاهنگ، و یا مسئله «سلسله مراتب» در حزب و جامعه سوسیالیستی مربوط می شود. یا می توان این نظریه را به چالش گرفت که هیچ نیازی به رهبری انقلابی نیست و هدف ما باید درست کردن یک جنبش بدون رهبری و یک جامعه بدون رهبری باشد. خیلی از این ها می تواند برای خودمان هم جوانب ناروشنی داشته باشد (و حتما چنین است). اتفاقا مطرح کردن جوانب روشن و همزمان جلو گذاشتن نکات و سوالاتی که می تواند توجه همگان را به بررسی دقیق تر و عمیق تر این موضوع جلب کند، به خود ما هم کمک می کند که به جمعبندی ها و سنتزهای صحیح تر و کامل تر از مقوله سوسیالیسم و کمونیسم نزدیک شویم.
تا حالا برایتان پیش آمده که در حال تبلیغ و ترویج در مورد کمونیسم باشید و یک نفر پیدا شود و مقابلتان بایستد و بگوید: «این حرف ها همه اش کشک است! برای رسیدن به کمونیسم، نیازی به حزب پیشاهنگ نیست. الگوی ما باید کمون پاریس باشد که نمونه یک جنبش طبقه کارگر بدون رهبری حزب بود.» خب، به اظهار نظر تهاجمی باید در گام اول با یک نکته تیز و ملموس جواب داد. مثلا این که: «درسته! کمون تحت رهبرى حزب نبود و یکى از علل اصلى شکست سریع کمون همین بود.» بعد می توان بر مبنای وقت و اهداف آن بحث و گفت و گو، به تضادهای دوران کمون پاریس و امکانات و الزامات مقابل پای طبقه کارگر، و مبارزه طبقاتی ای که در بطن کمون جریان داشت، پرداخت. اما در تبلیغ و ترویج ما، همان پاسخ کوتاه و فورى اولیه نقش مهم و روشنگری بازی می کند. یعنی درست به قلب مسئله می زند: فقدان رهبرى حزب پیشاهنگ کمونیست را با شکست فورى و کامل اولین تجربه حکومت کارگری در دنیا نشان می دهد. با این جور پاسخ ها است که می توان ذهن مخاطبان را تسخیر کرد و آنان را با ادامه بحث و نکات و سوالات عمیق تر و گسترده تر همراه کرد.
وقتی که بحث کمونیسم پیش می آید بعضی از ما گرایش داریم که حاشیه برویم و تضادها و گره های ذهنی که در این مورد وجود دارد را دور بزنیم. منظورمان واقعیت شکست دو تجربه سوسیالیسم در شوروی و چین و احیای سرمایه داری در آن جوامع است. بگذارید مثالی بزنیم. از ما می پرسند: «چه تضمینی وجود دارد که اگر دوباره انقلاب سوسیالیستی شد و کمونیست ها قدرت را گرفتند، تاریخ شوروی و چین تکرار نشود و دوباره شکست نخوریم؟ چه تضمینی وجود دارد که سرمایه داری دوباره احیاء نشود؟» خب، انگار یک جواب حاضر و آماده گوشه ذهن ما هست که اتوماتیک آن را به زبان می آوریم: «ضامن جلوگیری از احیای سرمایه داری اینست که توده ها آگاه باشند و در مدیریت جامعه نقش بازی کنند.» اما اینجور تاکید کردن بر نقش آگاهانه توده ها در جامعه سوسیالیستی، یک جانبه است. حتی اگر ما در تبلیغ و ترویج مان، مقداری چاشنی «نقش حزب پیشاهنگ» به این فرمولبندی اضافه کنیم، باز هم پاسخی عمیق به آن سوال مهم نداده ایم. اگر به دنبال پاسخی عمیق هستیم باید سراغ تضادهایی برویم که به خصلت و موجودیت و نقش حزب کمونیست و مناسباتش با توده ها به ویژه در جامعه سوسیالیستی مربوطند. پاسخ ما هم باید در بر گیرنده نیاز به حزب پیشاهنگ و اینکه بدون حزب نمیتوان انقلاب کرد باشد و هم محتوا و روش رهبرى کردن توده ها و مشى توده اى حزب. پاسخ ما مشخصا باید به تغییر عمیقی که در موقعیت حزب بعد از کسب قدرت سیاسى به وجود می آید بپردازد. هم باید نشان دهیم که حزب کمونیست، ابزار اعمال رهبرى توسط پرولتاریاست. و هم توضیح دهیم که چرا حزب جایگزین توده ها نیست. ما حتما باید به تضاد واقعی میان حزب و توده ها، میان نقش حزب و هدف نهائی ما (یعنی از میان بردن شرایطی که وجود حزب را ضروری کرده) بپردازیم.
اگر ما برای سوال شکست سوسیالیسم، پاسخ ماتریالیستی دیالکتیکی نداشته باشیم و ابزار و جهت گیری علمی برای روشن تر و عمیق تر شدن در مورد این مساله را در اختیار مردم قرار ندهیم، خب آن ها به جواب ها و حدسیاتی که «خود به خودی» به آن رسیده اند می چسبند. در واقع، همان پاسخ های نادرستی را می پذیرند که بورژوازی بین المللی صبح تا شب مغز جهانیان را با آن بمباران می کند. ما باید به صراحت بگوییم که: «بله، بین حزب و توده ها تضادی وجود دارد. به ویژه وقتی که حزب به قدرت می رسد، این تضاد برجسته تر و موثرتر خود را به نمایش می گذارد. همان شرایط و تضادهایی که وجود حزب پیشاهنگ کمونیستی را برای انقلاب کردن ضروری می کند، می تواند پس از کسب قدرت باعث تغییر ماهیت حزب بشود. یعنی حزب مىتواند به قشر ممتاز حاکم بر توده ها تبدیل شود.» پس کافی نیست که به مردم بگوییم، ما براى جلوگیرى از احیاى سرمایه دارى توده ها را فعال و آگاه مىکنیم. خب در چین این کار را در مقیاس عظیم و بیسابقه ای انجام دادند و باز هم سوسیالیسم شکست خورد. بنابراین باید روشن و مستقیم به این سوال ها بپردازیم و حاشیه نرویم.
تا می توان باید خاص صحبت کرد اما عام فراموش نشود!
این مهم است که «خاص» صحبت کنیم. باید از مثال هاى برجسته و مناسب براى به تصویر کشیدن نکات عمومى و اساسى استفاده کنیم. باید خاص را به عام پیوند بزنیم و نشان دهیم که عام در خاص حضور دارد. البته باید این کار را به دور از محدودنگرى و برخورد سطحى، به دور از چسبیدن به تجربه خاص یا چسباندن همه چیز به تجربه خاص انجام دهیم. یعنى سعى نکنیم کل عام را در خاص جاى دهیم، یا در خاص به دنبال کل عام بگردیم. مثلا نباید به مردم بگوییم: «علت اینکه ما خواهان انقلابیم این است که از شر لباس شخصی ها خلاص شویم. یا اینکه می خواهیم دستمزدمان اضافه شود. یا اینکه دیگر به نوع پوشش و آرایش مان گیر ندهند.» خب، هرکدام از این خواسته ها یک مورد خاص است که به نکته بزرگ تر و عام تری اشاره دارد. یعنى این که چرا به انقلاب نیاز است و انقلاب چگونه این مشکلات را حل خواهد کرد. اما هیچ یک از این ها، و حتی مجموعه ای از این خواسته ها، کل مسئله نیست. نیاز به انقلاب را نمیتوان و نباید به این ها محدود کرد.
«خاص» بحث کردن اهمیت دارد. اما بعضی وقت ها هنگام تبلیغ و ترویج نمیتوانیم مثال هائى بزنیم که به حد کافى موضوع را روشن کند. برای این کار باید مجموعه ای از مثال هاى خوب را در «انبار ذهن» خود آماده داشته باشیم تا در پاسخ به سوالات مختلف از آن ها استفاده کنیم. یعنى از قبل باید در این مورد فکر کرده باشیم. همیشه ذهن ما باید دنبال پیدا کردن این مثال ها و ذخیره آن ها باشد. به تمرین هم احتیاج است. یعنى باید از هر فرصتى براى جلو گذاشتن این مثال ها استفاده کنیم. هر وقت مثالی به نظرمان رسید که به یک موضوع خاص می خورد، بهتر است آن را جایی یادداشت کنیم یا با رفقای خود مطرح کنیم تا در یک سطح اولیه آن را محک بزنیم. فکر کنیم که اگر این یا آن سوال مطرح شد، استفاده از کدام مثال ها، بحث ما را بیشتر روشن مىکند. بخشی از کسب توانایى بیشترى در تبلیغ و ترویج کمونیستی، توان آموختن از نارسایی ها و شکست های مان در این کار است. باید بتوانیم اشکال هایی که در مضمون و روش تبلیغ و ترویج مان بروز کرده را در بیاوریم و دور بعد بهتر بحث کنیم.
یک نکته مهم دیگر، نحوه برخورد ما به سوال ها و اظهارات مقابله جویانه است. منظورمان عدم توافق ها و جدل هایی است که در برابر بحث ما ابراز می شود. مهم اینست که سریعا و در جا، «قلب مسئله» را تشخیص دهیم. یعنى بتوانیم نشان دهیم که جهت و نکته مرکزى هر مخالفت و جدل چیست. باید بتوانیم سریعا تضاد اساسى یا عمده در هر سوال، جدل یا اعلام اختلاف را تشخیص دهیم. و البته این را هم بفهمیم که هر سوال از چه زاویه اى مطرح مىشود.
دیالکتیک یادگیری و تسلط
ما نه فقط باید توانائى خود در تبلیغ و ترویج را بالا ببریم بلکه به تربیت افراد جدید و جوان تر هم کمک کنیم . اولین مساله، تسلط کافی به موضوع های مختلف است تا بتوانیم آن ها را برای مخاطبان خود تشریح یا «جزء به جزء» کنیم. فهمیدن مطلب، یک سطح از کار است و تشریح آن برای دیگران یک سطح دیگر. این دو به هم ربط دیالکتیکی دارند. هر چقدر یک موضوع را بیشتر برای بقیه باز کنیم خودمان هم بهتر آن می فهمیم. جهش در توضیح و تشریح نکات یک موضوع، در واقع پایه های شناخت را در ذهن ما محکم می کند و در شناخت ما جهشی رخ می دهد. دومین مساله، مدون کردن راه و روش تبلیغ و ترویج است. یعنی همین کاری که مقاله کنونی سعی در انجامش دارد. کسانی که در کار تبلیغ و ترویج با تجربه ترند، با رجوع به تجارب خود، باید تلاش کنند پاسخ های روشن، همه جانبه و کاربردی برای سوالات زیر فراهم کنند: چگونه بر سر هر موضوع مطالعه می کنیم؟ چگونه تبلیغ و ترویج می کنیم؟ چگونه مقاله می نویسیم؟ چگونه این کارها را یاد گرفته ایم و هنوز داریم یاد می گیریم؟ این یعنى شریک کردن بقیه در تجربه خود. در عین حال، این تلاش آگاهانه ای است براى «جزء به جزء کردن» به قصد بازسازی یا نوسازی آموخته ها. این کار برای آموزش سایرین و جانشین سازی، ضرورتی است.
چگونه می توان از روش های بورژوا بوروکراتیک پرهیز کرد؟
جوهر رهبری کمونیستی، رهبری بر پایه خط است. این درست نقطه مقابل روش های بوروکراتیک، بورژوائی و از بالا است که جوهر رهبری کردن را صدور دستور و ارائه «ایده های مشعشع» از ذهن خود و سپس تحمیل آن به دیگران می داند و فکر می کند که رهبری کردن یعنی سماجت و پافشاری بر روش خود حتی زمانی که مشکل آفرین شده است. از دید ما، رهبری کردن در خط فشرده می شود. خط، فشرده رهبری کردن است. باید توده ها را از طریق خط رهبری کرد. باید آنان را از طریق بررسی تضادهایی که در مقابل مان قد علم می کنند، رهبری کرد. رهبری در جریان همراه کردن توده ها با خود برای حل این تضادها، و ارائه راه ها و ابزار این کار، تامین می شود. باید توده ها را در برقرار کردن رابطه صحیح میان مسائل خاص با چارچوب عام، وظایف خاص و تاکتیکی با وظایف عمومی و استراتژیک، رهبری کرد.
مائو می گفت که جوهر رهبری کردن، تولید ایده و استفاده صحیح از کادرها است. بدون شک منظور مائو این نبود که این کارها را بر اساس ذهنیات فردی خود و به اتکاء به دستورات انجام دهید. او از مشی توده ای صحبت می کرد. یعنی اینکه، ایده های توده ها را بگیرید و سپس این ایده ها را به روش علمی، با به کارگیری ماتریالیسم دیالکتیک مدون و سنتز کنید. آن چه را که صحیح است متمرکز کنید و تکامل بدهید و آن چه نادرست را تصحیح کنید و دست مایه جمعبندی های عمیق تر و موضوع مبارزه و چالش فکری قرار دهید. اما «استفاده صحیح از کادرها» به چه معناست؟ این اصلا به معنی «استفاده» بورژوایی از کادرها و آنان را به عنوان ابزار به کار گرفتن نیست. این در واقع به معنای برانگیختن کادرها و راه گشودن به بروز و تکامل ابتکار عمل آنان است.
کمونیست های خلاق، ذهن باز و گوش شنوا دارند
ما مرتبا باید خود را «سوال پیچ» کنیم. به انتقادهایی که دیگران از ما می کنند گوش دهیم. تلاش کنیم که از ایده های دیگران و تحلیل های روشنگرشان یاد بگیریم. روش صحیح علمی و انقلابی یعنی همین. مارکس می گفت که انقلابات پرولتری از طریق زمین خوردن و برخاستن و یادگرفتن از اشتباهات، پیشروی می کنند. لنین هم در جایی این گفته گذشتگان را تکرار کرده که «ارتش های شکست خورده خوب می آموزند.» این ها جملات قصار نیستند، بلکه پایه های یک روش و رفتار صحیح را برای ما استوار می کنند. با توجه به تجارب انقلابی پرولتاریا شاید بتوان به حرف های مارکس و لنین جمله دیگری را اضافه کرد: «ارتش های پیروزمند نیز باید بیاموزند». یعنی کافی نیست که آدم فقط وقتی اشتباه و خرابکاری کرد، به جمعبندی بپردازد و یاد بگیرد. البته دوره های بعد از شکست، زمان خوبی برای آموختن است. اما باید زمانی که پیروزمندانه پیشروی می کنیم هم توانایی آموختن داشته باشیم. حتی در دوره های پیشروی و کسب موفقیت، نمی توان بطور خودبخودی و «دنده اتوماتیک» جلو رفت. حتی زمانی که کاری را با موفقیت جلو می بریم باید دنبال کمبودها بگردیم و آن ها را تصحیح کنیم. همیشه باید به حرف کسانی که فکر می کنند ما اشتباه می کنیم گوش دهیم. اگر با آن انتقادها موافق نیستیم نباید اعلام موافقت کنیم. اگر ما را قانع نمی کنند نباید انتقادشان را قبول کنیم. اما نباید از گوش دادن به کسانی که فکر می کنند ما کارمان را خوب انجام نمی دهیم، حتی در دوره هایی که داریم کارمان را خوب انجام می دهیم، غفلت کنیم. این یک اصل بسیار مهم است: باید روی اصول بنیادین خود محکم بایستیم و آن ها را بکار بندیم اما باید این کار را خلاقانه انجام دهیم و ذهن مان باز و پراتیک مان منعطف باشد. جهت گیری درست اینست که در هر دوره ای مشتاق یادگیری باشیم. در مقابل «سوال پیچ کردن های» بقیه گوش شنوا داشته باشیم و حتی خودمان را «سوال پیچ» کنیم!
هیچ یک از کیفیاتی که برای رهبر بودن یا بطور کلی کمونیست بودن لازم است، ذاتی نیست. چنین کیفیاتی، ژنتیکی نیست بلکه اکتسابی است. البته یک باره و یک شبه به دست نمی آید. کمونیست شدن و تکامل پیدا کردن به مثابه یک، مثل هر چیز دیگری، یک پروسه است که مارییچی یا موج وار جلو می رود. این پروسه ای است با نقاط عطف و جهش ها. چنین نقاط عطف و جهش هائی در مقاطع حساسی شکل می گیرند که با چالش های حاد مواجه می شویم و جهش و گسست ضرورت پیدا می کند. افراد مختلف دارای تجارب مختلف هستند. بخشی از این تجارب، شخصی اند و بخشی هم تجارب اجتماعی بزرگتری هستند که تجارب شخصی در چارچوب آن ها رخ داده اند. به همین خاطر، آدم های متفاوت نقاط قوت و ضعف متفاوتی دارند. جهت گیری ما چه در ارتباط با رهبران کمونیست، و چه در ارتباط با بدنه تشکل کمونیستی و توده های بیرون حزب، باید این باشد که تمام عوامل مثبت را ترکیب کنیم. به افراد کمک کنیم که بر نقاط قوتشان اتکاء کنند و بر ضعف های شان غلبه کنند. نقاط قوت و ضعف افراد یکسان نیست و نخواهد بود. راستش زیاد هم جالب نیست در دنیایی زندگی کنیم که همه آدم ها دارای نقاط قوت و ضعف یکسان باشند. البته چنین چیزی غیر ممکن است، ولی اگر هم ممکن بود حتما دنیای وحشتناکی می شد!
ایده، تئوری و پراتیک
در اینجا می خواهیم به جنبه پروراندن ایده بپردازیم. پروراندن ایده ها یا کار در عرصه ایده ها، «قوانین» یا دینامیسم خودش را دارد. اما، منبع نهائی و نقطه تعیین کننده (به عبارت دیگر نقطه اثبات درستی ایده ها)، پراتیک است. این تبلوری از رابطه میان تئوری و پراتیک است. برای رهبری کردن یک جنبش انقلابی باید توانایی کار در عرصه ایده ها را داشته باشیم. یعنی کار کمونیست ها این نیست که صرفا به آن دسته مسائل فکری بپردازند که مربوط به پراتیک جنبش است. هر چند این کار به نوبه خودش بسیار مهم است. ما باید بتوانیم به طیفی گسترده از موضوعات متنوع بپردازیم و در مورد مسائل گوناگون فکر کنیم. در عین حال که باید عمیقا جنبش پراتیکی را درک کنیم و مرتبا دیالکتیک پراتیک ــ تئوری ــ پراتیک را پیش ببریم اما مسائل مربوط به عرصه ایده ها و تئوری اهمیت دارند. حتی اگر رابطه مستقیمی با وظایف سیاسی و پراتیکی فوری ما نداشته باشند. تئوری فقط آن تئوری ای نیست که مستقیما به پراتیک و مسائل مربوط به پراتیک مربوط باشد. تئوری و کار تئوریک را نباید صرفا به این چارچوب محدود کرد.
مائو می گفت ماکمونیست ها باید روحیه شاعرانه داشته باشیم. این حرف مهم است منجمله وقتی که از کار با ایده ها می گوییم. خیلی مهم است که توسن فکر را در دشت بیکران شناخت و دانش بتازانیم. می بینید، حتی کلام هم ناگهان به وجد می آید و شاعرانه می شود! بگذارید اضافه کنیم که روحیه شاعری، قریحه طنز و رفتار علمی و مستند باید همزمان در مجموعه فعالیت های انقلابی ما منجمله در تبلیغ و ترویج حضور داشته باشد. این بازتاب پویایی و سرزندگی ایده ها و اهداف و راه و روش ماست.
جامعه سرمایه داری و هزاران سال جامعه طبقاتی، با تقسیم کار ستمگرانه اش، توده های مردم را تقریبا به طور کامل از پروسه کار با ایده ها به بیرون رانده است. پر کردن این شکاف، اساسا پس از کسب قدرت دولتی توسط پرولتاریا و تغییر انقلابی جامعه تحت رهبری پرولتاریا، امکان پذیر خواهد شد. اما از هم اکنون باید به این تقسیم کار دیرینه ضربه بزنیم و چارچوبش را بشکنیم. نباید منتظر نشست. باید در صفوف کمونیست ها و به طور کلی در بین توده ها، به ویژه کسانی که به بیداری سیاسی دست می یابند، توانایی کار با ایده ها را بوجود آورد. این بخشی از آماده کردن پرولتاریا و توده ها برای حاکم شدن و انقلابی کردن جامعه است. در این زمینه، جلو گذاشتن مباحث علمی و ضد خرافی و به نقد کشیدن و تشریح باورها و ارزش های دینی اهمیت بیش از پیش یافته است. مردم نیاز دارند که به یک روش علمی دست بیابند و یاد بگیرند که چگونه می توان ماتریالیسم دیالکتیک را به طور زنده در بررسی عرصه های گوناگون به کار گرفت. این کار فقط در خدمت پیشبرد مبارزه امروز نیست بلکه جنبه مهمی از آماده شدن برای مدیریت و دگرگون ساختن جامعه و دنیای آینده نیز هست. باید چگونگی دست و پنجه نرم کردن با ایده ها را آموخت.
دفاع از علم و به نقد کشیدن خرافه
وقتی که وارد مباحث علمی و مجادله میان علم با خرافه و باورهای دینی می شویم خیلی مهم است که چارچوب تبلیغ و ترویج را به مسائل سیاسی ایدئولوژیک روز و یا مختص این یا آن جامعه و منطقه محدود نکنیم. اینگونه مباحث در درجه اول باید بازتاب متدولوژی ماتریالیستی دیالکتیکی باشد و آن را تقویت کند و رواج دهد. ما در این عرصه، به تولید گفته ها و نوشته هایی هم نیاز داریم که به اصطلاح «سیاسی» نباشد. یعنی از آن گفته ها یا نوشته های «ابزاری» نباشد که در آن ها سیاست است که محتوای علمی را رقم می زند و جهت می دهد. نقطه عزیمت تولیدات ما در این عرصه، واقعیت است. ما باید از متد علمی برای تجزیه و تحلیل جوانب مختلف واقعیت استفاده کنیم و صحت تئوری های علمی را نشان دهیم. منظور ما از چنین تولیداتی، زور چپان کردن این نیست که «ببینید! فقط مارکسیسم می تواند موضوعات علمی را بفهمد و بررسی کند.» ما می خواهیم با به کار گیری بینش و روش مارکسیستی، حقیقت را کشف کنیم یا بهتر بشناسیم و بشناسانیم. در این پروسه، به کار گیری بینش و روش مارکسیستی را هم بهتر یاد می گیریم. این بخشی از الزامات رهبری کردن است. این بخشی از توانایی کار با ایده ها است. در تفکر باید به انعطاف پذیری دست یافت. انعطاف پذیری در تفکر لازمه خلاقانه فکر کردن در مورد همه چیز (منجمله در مسائل سیاسی) است. اما در اینجا یک تضاد عمیق وجود است: عرصه کار با ایده ها. این عرصه ای است که توده های مردم عمدتا از ورود به آن منع شده اند. تقسیم کار ستمگرانه، کارکرد جامعه سرمایه داری و نقش توده ها در آن به گونه ایست که آنان را از این عرصه بیرون نگاه می دارد. نه تنها توده ها تشویق نمی شوند که در مورد مسائل مهم سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و علمی فکر کنند، بلکه می خواهند کاری کنند که حتی به ضرورت فکر کردن هم فکر نکنند. ولی ما می خواهیم در این مورد فکر کنیم. نظام سرمایه داری از طریق کارکرد معمول خود و سیاست آگاهانه طبقات حاکمه، مانع از آن می شود که فکر خلاق و نقاد در میان توده های مردم پا بگیرد. چنین افکاری را سرکوب می کنند. در مقابل، شاهد مقاومت و بیداری مردم در این زمینه هستیم. آنان در سطوح مختلف و از راه های گوناگون سدها را می شکنند و سرشان را بالا می گیرند. شرایط مبارزه،با امکانات و الزاماتی که به همراه دارد، توده ها را به فکر کردن و نظر دادن در مورد انواع موضوعات بزرگ و عمیق می کشاند. نه صرفا مسائل سیاسی، بلکه همچنین مسائلی مربوط به فلسفه، فرهنگ، علوم و غیره. وقتی که ما چنین موضوعاتی را به شکل چالشی در برابر توده ها می گذاریم، و بینش و روش علمی برای پاسخگویی به مسائل را هم ارائه می دهیم، می بینیم که بسیاری مشتاقانه درگیرش می شوند.
کم نیستند مبارزانی که فکر می کنند اگر با مردم بر سر جدال علم و خرافه درگیر شوند، راه به جایی نخواهند برد و خود را منفرد و انگشت نما خواهند کرد. کم نبوده مواردی که خود ما در گفت و گو با کسانی که باورهای مذهبی دارند با این عکس العمل روبرو شده ایم که: «شما آدم های خوب و صادقی هستید ولی با من وارد این بحث ها نشوید. من اگر به این تئوری های علمی شما اعتقاد پیدا کنم زیر پایم سست می شود و هدف و مقصود زندگیم را از دست می دهم.» خب، چه باید کرد؟ آیا باید برای «منفرد نشدن خود» یا «بی هدف نکردن زندگی مخاطب خود»، مساله را مسکوت بگذاریم؟ اینجوری دنیا عوض نخواهد شد. مناسبات میان آدم ها عوض نخواهد شد. افکار و رفتارها عوض نخواهد شد. البته اگر کسی با دنیای موجود مساله ای ندارد و از وضع موجود خرسند است و لذت می برد، کاری نخواهد کرد که به عوض کردن این شرایط کمک کند. اما کسانی که نمی خواهند به این وضع گردن بگذارند و فعالانه به دنبال سازماندهی یک انقلاب اجتماعی هستند، نمی توانند «فعلا» یا «به طور تاکتیکی» به یکی از ستون های ایدئولوژیک و فکری آن دست نزنند و نقش آن را در به بند کشیدن توده های مردم کمرنگ جلوه دهند. ما در تبلیغ و ترویج خود باید این فکر را به چالش و نقد بگیریم که معنی زندگی انتظار و ایثار و عبودیت برای رسیدن به پاداش الهی در آن است. باید به مردم بگوییم که آری، زندگی دارای هدفی است. اما این هدف را انسان ها تعیین می کنند. به همین علت است که زندگی های متفاوت دارای اهداف متفاوت و گاه متضادند. هیچ گونه هدف متافیزیکی و خدائی وجود ندارد. میان انسان ها بر سر این که هدف زندگی چیست و چه باید باشد، افکار گوناگون و کشمکش وجود دارد. همه این افکار و کشمکش ها در نهایت بازتاب منافع و نقطه نظرات متفاوت طبقات و گروه های مختلف درون جامعه اند.
بیایید همه جانبه بیاموزیم و فکر کنیم!
کار با ایده ها، یک جنبه اساسی از ضرورت وجودی ما کمونیست ها است. یک جنبه اساسی از اینکه چگونه باید مردم را رهبری کنیم. چگونه تعداد هر چه بیشتری از مردم را قادر کنیم که تبدیل به فعالین و رهبران انقلابی آگاه و رهبران شوند. بخش مهمی از این کار، همه جانبه یاد گرفتن و فکر کردن است. جهت گیری ما باید این باشد که حتی در شرایطی که عمیقا درگیرمبارزات روز هستیم و باید به مسائل جنبش عملی پاسخ بدهیم، زمانی را به مطالعه و شناخت موضوعات گوناگون اختصاص بدهیم. حتی زمانی که شدیدا درگیر کار توده ای و مبارزات عملی هستیم باید به موضوعات استراتژیک بزرگ هم توجه کنیم. هر چقدر هم که کارهای روزمره مهم باشند یا توجه لازم داشته باشند، باید وقتش را پیدا کنیم که یک گام از این کار فاصله بگیریم تا در آن ها غرق نشویم. اگر چنین نکنیم مسائل استراتژیک گم می شوند. حلقه اتصال میان آنچه امروز در حال انجامش هستیم با مسائل و منافع استراتژیک بزرگ تر قطع می شود. به علاوه، ما نباید فقط به موضوعات سیاسی بزرگ بپردازیم. بلکه باید به موضوعات بزرگ دیگر مانند نقش هنر در جامعه، یا طبیعت کائنات و غیره نیز بپردازیم. البته احتمالش زیاد است که وقتی آدم به این چیزها می پردازد، بدجوری «خیال پرداز» شود. یعنی کاملا از شالوده های ماتریالیستی فاصله بگیرد. اما لازم نیست که آدم حتما یک «خیال پرداز» ایده الیست شود. می شود ماتریالیست بود و مرغ اندیشه را هم تا آسمان هفتم به «پرواز» در آورد.
شهریور ماه ۸۹
جمعی از فعالین کارگری (جافک)
kargaranfa@gmail.com
j-f.blogfa.com
f-kargari.blogfa.com
برچسپ ها: جمعی از فعالین کارگری






















